[ادامهٔ سورهٔ مائده]
سورهٔ مائده (۵): آیههای ۵۵ تا ۵۶
اشاره
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤۡتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمۡ رَٰكِعُونَ
تنها سرپرست و صاحباختیار شما خداست و پیامبرش و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حالی که در رکوعاند، زکات میدهند.
وَمَن يَتَوَلَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡغَٰلِبُونَ
و هر کس ولایت خدا، پیامبر او و کسانی را که ایمان آوردهاند بپذیرد [پیروز است]؛ زیرا بیتردید تنها حزب خدا پیروز خواهند بود.
بیان
این دو آیه — چنانکه میبینی — در میان آیاتی قرار گرفتهاند که از ولایت اهل کتاب و کافران نهی میکنند؛ از اینرو گروهی از مفسران اهل سنت کوشیدهاند این دو آیه را از نظر سیاق با آیاتِ پیش و پس از خود همراستا بدانند و برای همه، سیاقی یگانه در نظر بگیرند که هدف از آن، بیان وظیفهٔ مؤمنان دربارهٔ ولایتِ اشخاص یعنی ولایتِ نصرت (یاریرسانی متقابل) و نهی از ولایتِ یهود، نصارا و کافران است؛ و اینکه ولایت را تنها به خدای پاک و منزه، پیامبرش و آن مؤمنانی منحصر کنند که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند. به پندار آنان، اینان همان مؤمنان راستیناند؛ بنابراین منافقان و بیماردلان از دایره بیرون میروند و وجوب ولایت تنها برای مؤمنان حقیقی باقی میماند. در نتیجه، این آیه بر مضمونی مانند مجموع این آیات دلالت خواهد کرد: خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» (آلعمران: ۶۸؛ «و خدا سرپرست مؤمنان است»)، و خدای متعال میفرماید: «النَّبِيُّ أَوْليٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (احزاب: ۶؛ «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است»)، و خدای متعال دربارهٔ مؤمنان میفرماید: «أُولٰئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ» (انفال: ۷۲؛ «آنان اولیا و یاران یکدیگرند»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» تا پایان آیه (توبه: ۷۱؛ «و مردان باایمان و زنان باایمان، اولیا و یاران یکدیگرند؛ به نیکی فرمان میدهند و از ناپسند بازمیدارند»). بر این پایه، حاصل آیه آن است که ولایتِ نصرت را برای خدا، پیامبرش و مؤمنان بر دیگر مؤمنان قرار دهد.
آری، تنها اشکال در جملهٔ حالیهای باقی میماند که در پیِ عبارت «وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ » (و زکات میدهند) آمده است، یعنی عبارتِ «وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (در حالی که در رکوعاند)؛ ولی به ادعای آنان، این اشکال با حمل رکوع بر معنای مجازیاش برطرف میشود که همانا مفهوم عام است؛ یعنی خضوع در برابر خدای پاک و منزه، یا فرودستی و شکستگیِ حال بر اثر فقر و مانند آن. در این صورت معنای آیه چنین خواهد بود که: سرپرستان و یاران شما یهود و نصارا و منافقان نیستند؛ بلکه سرپرستان شما خدا، پیامبرش و مؤمنانی هستند که نماز را برپا میدارند و زکات میدهند و در همهٔ این احوال، با فرمانبرداری و اطاعت در پیشگاه ربوبی خاضعند؛ یا اینکه زکات میدهند در حالی که خود فقیر و تنگدستند. این خلاصهای از سخن آنان است.
اما تدبر و دقتنظرِ کامل در این دو آیه و آیات پیرامون آنها و سپس در کلیتِ سوره، نتیجهای بر خلاف آنچه گفتهاند به دست میدهد. نخستین بخش از سخن آنان که بطلانش آشکار میشود، ادعای وحدت سیاق آیات است و اینکه غرض آیات را پرداختن به مسئلهٔ ولایتِ نصرت و جدا ساختن حق از ناحق در این باره دانستهاند. زیرا هرچند مسلم است که این سوره در اواخر حیات پیامبر خدا (ص) و در حجةالوداع نازل شده، اما این نیز مسلم است که همهٔ آیات آن یکباره نازل نشده است؛ در میان آیاتِ سوره، آیاتی هست که بیتردید پیش از آن زمان نازل شدهاند؛ هم مضامین خودِ آنها بر این امر گواهی میدهد و هم روایاتِ اسباب نزول آن را تأیید میکند. بنابراین، صرفِ قرار گرفتنِ آیهای پس از آیهٔ دیگر یا پیش از آن، هرگز بر وحدت سیاق دلالت ندارد؛ چنانکه وجود نوعی تناسب میان دو آیه نیز دلیلی بر نزول همزمانِ آنها در یک نوبت یا یگانگیِ سیاقشان نیست.
افزون بر این، آیات پیشین — یعنی این فرمودهٔ الهی: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰارَىٰ أَوْلِيٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ» تا آخر آیه («ای کسانی که ایمان آوردهاید! یهود و نصارا را اولیای خود مگیرید، که برخی از آنان اولیای برخی دیگرند») — مؤمنان را از ولایت یهود و نصارا نهی میکند، و منافقان و بیماردلان را به خاطر شتافتن به سوی آنان و هواداری از ایشان سرزنش مینماید؛ بی آنکه کلام بههیچوجه به خطاب قرار دادنِ یهود و نصارا و شنواندن سخن به آنان پیوند داشته باشد. این در حالی است که آیاتِ بعدی چنین نیست؛ یعنی این سخن پروردگار:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفّٰارَ أَوْلِيٰاءَ » («ای کسانی که ایمان آوردهاید! کسانی را که دین شما را به ریشخند و بازی گرفتهاند — چه از اهل کتاب که پیش از شما بودند و چه کافران — اولیای خود مگیرید»).
«إلخ» (تا پایان آیه)؛ زیرا این آیه از ولایت (همپیمانی و پیوند با) آنان نهی میکند و با فرمان به گفتگو با ایشان، به شرح حالشان میپردازد و سپس آنان را به نفاق و فسق سرزنش مینماید؛ پس هدف در این دو دسته از آیات، یعنی آیات پیشین و پسین، متفاوت است، و با این حال چگونه ممکن است سیاق آنها یکی باشد؟!
افزون بر این، در بررسی آیات پیشین دانستی ــ یعنی فرمودهٔ خدای متعال: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، یهود و نصارا را اولیای خود مگیرید) و آیات پس از آن ــ که ولایتِ نصرت (همپیمانی در یاری متقابل) با سیاق آن آیات سازگار نیست؛ و همچنین ویژگیهای آیات و پیمانهای مطرحشده در آنها، بهویژه این فرمودهٔ خدا: «بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ» (برخی از آنان اولیای برخی دیگرند) و این فرمودهٔ او:
«وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» (و هر کس از شما با آنان پیوند ولایت ببندد، بیگمان از خودِ آنان خواهد بود) با ولایتِ نصرت تناسبی ندارد؛ زیرا بستن پیمان ولایتِ نصرت و شرط کردنِ یاری متقابل میان دو گروه، سبب نمیشود یکی از آنها به دیگری تبدیل گردد و به او ملحق شود، و نه درست است که نهی از چنین پیمانی بدین صورت تعلیل شود که فلان گروه اولیای یکدیگرند؛ بر خلاف پیمان ولایتِ محبت و دوستی که آمیختگی درونی پدید میآورد؛ و پیوند روحی میان دو طرف ایجاد میکند، و به هر یک اجازه میدهد در شئون حیاتیِ روحی و جسمی دیگری تصرف و نفوذ کند، و موجب همگرایی دو گروه در اخلاق و کردار میگردد؛ همگراییای که ویژگیهای هویتی و جمعی را از میان میبرد.
گذشته از این، روا نیست پیامبر (ص) بهمعنای ولایتِ نصرت (یاور بودن)، ولیّ مؤمنان به شمار آید، بر خلاف عکس آن (که مؤمنان یاور پیامبر شمرده شوند)؛ زیرا این یاریرسانی که خدای پاک و منزه به آن اهمیت داده و قرآن کریم در آیات فراوانی از آن یاد کرده است، همان یاریرسانی در دین است. در این صورت، رواست گفته شود: دین از آنِ خداست، بدین معنا که او پدیدآورندهٔ آن و قانونگذارِ احکامش است؛ بنابراین پیامبر (ص) یا مؤمنان و یا هر دوی آنان به یاری دین فراخوانده میشوند، یا اینکه در آیینی که خدا تشریع فرموده، یاورانی برای خدا خوانده میشوند؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «قٰالَ الْحَوٰارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ» (حواریون گفتند: ما یاوران خداییم) [صف: ۱۴]، و خدای متعال میفرماید: «إِنْ تَنْصُرُوا اللّٰهَ يَنْصُرْكُمْ» (اگر خدا را یاری کنید، شما را یاری میفرماید) [محمد: ۷]، و خدای متعال میفرماید:
«وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِيثٰاقَ النَّبِيِّينَ -إلي أن قال: لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ» (و آنگاه که خدا از پیامبران پیمان گرفت ــ تا آنجا که فرمود: ــ قطعاً به او ایمان آورید و حتماً یاریاش کنید) [آل عمران: ۸۱]، و آیاتی بسیار از این قبیل.
و نیز رواست گفته شود: دین از آنِ پیامبر (ص) است، بدین معنا که برای نمونه، آن حضرت دعوتکننده به دین و ابلاغکنندهٔ آن است؛ یا اینکه دین از آنِ خدا و پیامبر اوست، به این معنا که قانونگذاری از خدا و راهنمایی از پیامبر است؛ از این رو مردم به یاریرسانی فراخوانده میشوند، یا مؤمنان بهخاطر یاریرسانی ستوده میشوند؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ» (و او را گرامی داشتند و یاریاش کردند) [اعراف: ۱۵۷]، و خدای متعال میفرماید: «وَ يَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ» (و خدا و پیامبرش را یاری میکنند) [حشر: ۸]، و خدای متعال میفرماید: «وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا» (و کسانی که پناه دادند و یاری کردند) [انفال: ۷۲]، و آیاتی دیگر از این دست.
همچنین رواست گفته شود: دین برای پیامبر (ص) و همهٔ مؤمنان است، بدین معنا که همگی مکلف به احکام آن و عملکننده به آن هستند؛ در این صورت بیان میشود که خدای پاک و منزه ولیّ و یاور آنان است؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّٰهُ مَنْ يَنْصُرُهُ» (و بیگمان، خدا کسی را که او را یاری کند، یاری میفرماید) [حج: ۴۰]، و خدای متعال میفرماید: «إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهٰادُ» (ما پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان برمیخیزند، قطعاً یاری میرسانیم) [غافر: ۵۱]، و خدای متعال میفرماید: «وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ» (و یاریکردنِ مؤمنان حقی بر عهدهٔ ما بود) [روم: ۴۷]، و آیات بسیار دیگری از این قبیل.
اما بههیچوجه روا نیست که دین تنها به مؤمنان نسبت داده شود و آنان اصل و محور دین شمرده شوند و پیامبر (ص) برکنار از آن انگاشته شود، و آنگاه آن حضرت در آنچه از آنِ مؤمنان است یاورشان به شمار آید؛ زیرا هیچ کرامت دینیای نیست مگر اینکه پیامبر (ص) به نیکوترین وجه در آن با مؤمنان شریک است و برترین سهم را در آن دارد؛ از همین روست که در سراسر قرآن حتی در یک آیه هم نمییابیم که پیامبر (ص) را یاور مؤمنان شمرده باشد، و حاشا از ساحتِ کلام الهی که در رعایت ادبِ والای خود سهلانگاری روا دارد!
و این از استوارترین دلایل است بر اینکه مقصود از ولایتی که در قرآن به پیامبر (ص) نسبت داده شده، همان ولایتِ تصرف (سرپرستی و اولویت در ادارهٔ امور) یا ولایتِ محبت و دوستی است؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «النَّبِيُّ أَوْلَيٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است):
[احزاب: ۶]، و خدای متعال میفرماید: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » (تنها ولیّ شما خداست و پیامبر او و کسانی که ایمان آوردهاند...) (تا پایان آیه)؛ زیرا در اینجا خطاب متوجه مؤمنان است، و چنانکه دانستی، بهحسابآوردنِ پیامبر (ص) بهعنوان ولیّ مؤمنان بهمعنای ولایتِ نصرت (یاور بودن برای آنان) هیچ معنایی ندارد.
پس روشن شد که این دو آیه، یعنی این کلام خدای متعال که میفرماید: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ » تا پایان دو آیه، با سیاقِ پیش از خود همداستان نیستند، حتی اگر فرض شود که آن سیاق به موضوعِ ولایتِ نصرت (یاریرسانی) پرداخته است. و این سخن خدای متعال در پایان آیهٔ دوم تو را نفریبد که میفرماید: «فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (بیگمان حزب خدا پیروزند)؛ چرا که پیروزی، همانگونه که با ولایت به معنای نصرت و یاری تناسب دارد، با ولایتِ تصرف (سرپرستی و تدبیر امور) و نیز ولایتِ محبت و دوستی سازگار است، و پیروزیِ دینی که نهایت آرزوی دینداران است، از پیوندِ مؤمنان با خدا و پیامبرش — به هر وسیلهای که این پیوند برقرار شود و تحقق یابد — حاصل میشود. و خدای پاک و منزه با وعدهٔ صریح خویش این نکته را به گوش آنان رسانده، آنجا که فرموده است: «كَتَبَ اللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي» (مجادله: ۲۱؛ خدا مقدر کرده است که بیگمان من و فرستادگانم پیروز خواهیم شد)، و فرمود: «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا الْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ الْغٰالِبُونَ» (صافات: ۱۷۳؛ و بهراستی وعدهٔ قطعیِ ما از پیش برای بندگانِ فرستادهمان رقم خورده است که بیتردید آنان یاریشدگانند و قطعاً سپاه ما پیروزند).
افزون بر این، روایات از طرق شیعه و اهلسنت بسیار فراوان است که این دو آیه دربارهٔ امیرالمؤمنین علی(ع) نازل شده است، آنگاه که در حال نماز، انگشتر خود را صدقه داد؛ بنابراین، این دو آیه خاص هستند و عمومیت ندارند، و بهخواست خدای متعال، نقل بیشتر روایاتی که در این باره وارد شده، در بحث رواییِ آینده خواهد آمد.
و اگر در تفسیر آیهای بر پایهٔ اسبابِ نزولِ مأثور، رویگردانی از چنین روایاتی با همهٔ فراوانی و انباشتگیشان درست باشد، دیگر تکیه بر هیچیک از اسباب نزولِ نقلشده در هیچ آیهای از قرآن صحیح نخواهد بود، و این مطلبی روشن است. از این رو، هیچ دلیلی ندارد که این دو آیه را عام بدانیم و آنها را بر ارادهٔ ولایتِ مؤمنان بر یکدیگر حمل کنیم.
آری، در این روایات اشکال گرفتهاند — در حالی که با وجود فراوانیِ بسیارشان شایسته نبود در آنها اشکال شود — نخست به اینکه: این روایات با سیاقِ آیات که در ولایتِ نصرت (یاریرسانی) ظاهر است منافات دارد، چنانکه پیشتر به آن اشاره شد؛ دوم آنکه: لازمهٔ آنها بهکاربردن لفظِ جمع و ارادهکردنِ فردی یگانه است، چرا که مراد از «الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ» «إلخ» (کسانی که ایمان آوردهاند، آنان که نماز برپا میدارند... تا پایان آیه) بنا بر این فرض، تنها علی(ع) است و قواعدِ لغت با چنین کاربردی سازگار نیست؛ و سوم:
اینکه لازمهٔ این روایات آن است که مراد از زکات، صدقه دادنِ انگشتر باشد، در صورتی که به چنین کاری زکات گفته نمیشود.
آنان گفتهاند: پس متعین و لازم است که آیه عام گرفته شود، و برای مقصودی چون قصرِ قلب (دگرگون ساختن باور وارونهٔ مخاطب) یا قصرِ اِفراد (ردّ باور به اشتراک و اثبات انحصار) آورده شده باشد؛ زیرا منافقان در دوستی و همپیمانی با اهل کتاب شتاب میورزیدند و بر آن تأکید میکردند؛ پس خدا از این کار نهی فرمود و بیان کرد که سرپرستان و یارانِ آنان تنها خدا، پیامبرش و مؤمنانِ راستین هستند، نه اهل کتاب و منافقان.
و تنها چیزی که باقی میماند، ناسازگاریِ این معنا با ظاهرِ این کلام است که: «وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (در حالی که در رکوعند)، و این اشکال نیز با حملِ رکوع بر معنای مجازیاش برطرف میشود، که همان خضوع در برابر خدا یا فقر و تهیدستی است. این خلاصهٔ اشکالهایی است که مطرح کردهاند.
اما تدبر در این آیه و آیاتِ نظیر آن، سبب فروریختن و بیاعتباریِ همهٔ این وجوهِ یادشده میشود:
اما قرار داشتنِ این آیه در سیاقِ ولایتِ نصرت و لزومِ حملِ آن بر این معنا؛ دانستی که این آیات اصلاً برای چنین مقصودی نیامدهاند، و حتی اگر فرض شود که آیاتِ پیش از این آیه برای بیان مسألهٔ ولایتِ نصرت پشت سر هم آمدهاند، این آیه در این مقصود با آنها شریک نیست.
و اما مسألهٔ لزومِ بهکاربردنِ لفظِ جمع و ارادهکردنِ فردی یگانه در عبارتِ «وَ الَّذِينَ آمَنُوا » «إلخ» (و کسانی که ایمان آوردهاند... تا پایان آیه)؛ در سخن پیرامون آیهٔ مباهله در جلد سوم این کتاب، پاسخِ تفصیلیِ آن را شناختی؛ و دانستی که فرق است میان اینکه لفظِ جمع به کار رود و از آن یک فرد اراده شود و در او استعمال گردد، با اینکه در قالبِ لفظِ جمع حکمی کلی بیان شود یا با شناسهای جمعی خبری داده شود تا بر هر کس که شایستهٔ انطباق است منطبق گردد، و آنگاه مصداقی که این انطباق بر او روا باشد جز یک فرد نباشد؛ و زبان و ادبیات تنها از پذیرش صورتِ نخست سر باز میزند، نه صورتِ دوم که در کاربردهای زبانی بسیار رایج است.
ای کاش میدانستم اینان دربارۀ آیاتی نظیر این کلام چه میگویند که خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ -إلي أن قال:- تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی مگیرید که با آنان پیوند محبت برقرار سازید... پنهانی به آنان پیام دوستی میفرستید؛ ممتحنه: ۱)، در حالی که ثابت و مسلم است که مقصود از آن، حاطب بن ابیبلتعه در نامهنگاریاش به قریش بوده است؟ و نیز این سخن که خدای متعال میفرماید: «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَي الْمَدِينَهِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ» (میگویند: اگر به مدینه بازگردیم، بیگمان آنکه عزیزتر است خوارترین را از آن بیرون خواهد کرد؛ منافقون: ۸)،
در حالی که مسلم است گویندۀ آن، عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول [یک نفر] بوده است؟ و کلام دیگر که خدای متعال میفرماید: «يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا يُنْفِقُونَ» (از تو میپرسند چه چیزی انفاق کنند؛ بقره: ۲۱۵)، در حالی که پرسشکننده یک نفر بود؟ و نیز این سخن که خدای متعال میفرماید: «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَهً» (کسانی که اموالشان را در شب و روز، پنهان و آشکار انفاق میکنند؛ بقره: ۲۷۴)، در حالی که در روایات آمده که انفاقکننده [یک نفر یعنی] علی یا ابوبکر بوده است؟ و موارد بسیار دیگری از این دست.
و شگفتانگیزتر از همه، این سخن است که خدای متعال میفرماید: «يَقُولُونَ نَخْشيٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَهٌ » (میگویند: میترسیم حادثۀ ناگواری به ما برسد؛ مائده: ۵۲)؛ در حالی که بر پایۀ آنچه در سبب نزول آیه روایت کرده و همگان با پذیرش تلقی نمودهاند، گویندۀ این سخن تنها عبدالله بن اُبَیّ بوده است، و جالب آنکه این آیه در میان همین آیاتی واقع شده که اکنون مورد بحث است.
اگر گفته شود: این موارد خالی از این نبوده که افرادی همرأی با آنان بوده یا به کارهایشان رضایت داشتهاند، از این رو خدای متعال از آنان و هر که به آنان ملحق شود با صیغۀ جمع تعبیر آورده است؛ در پاسخ گفته میشود: حاصل این سخن، پذیرشِ جوازِ کاربرد صیغۀ جمع برای مفرد بهخاطر وجود یک نکتۀ بلاغی و مجوّز در زبان عربی است. پس بگذارید آیۀ مورد بحث نیز — یعنی فرمودۀ خدای متعال: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حالی که در رکوعاند زکات میدهند؛ مائده: ۵۵) — بر همین مجرا روان باشد و آن نکته، اشاره به این حقیقت باشد که انواع کرامتهای دینی — از جمله ولایتِ یادشده در این آیه — بدون دلیل و بهگزاف به برخی مؤمنان اختصاص نیافته، بلکه تنها تابعِ پیشگامی در اخلاص و عمل است و نه چیز دیگر.
افزون بر این، بیشتر ناقلانِ این اخبار، صحابۀ پیامبر (ص) و تابعانی هستند که به روزگارِ آنان پیوسته بودند؛ و آنان از گروه عربهای اصیل و فصیحی بودند که زبانشان تباه نشده و زبان و گویششان با بیگانگان درنیامیخته بود. اگر این شیوۀ کاربرد [آوردن لفظ جمع برای مفرد] در زبان عربی روا نبود و اهل زبان با آن آشنایی نداشتند، طبع آنان هرگز آن را نمیپذیرفت و خودِ آنان برای اشکالگرفتن و اعتراض به آن سزاوارتر بودند؛ در حالی که چنین اعتراضی از هیچیک از آنان نقل نشده است.
و اما این سخنِ مخالفان که «صدقهدادن انگشتر، زکات نامیده نمیشود»، پاسخش این است که تعینیافتن لفظ «زکات» در معنای اصطلاحی، در عرفِ متشرعه (اصطلاح مسلمانان دیندار) پس از نزول قرآن و با واجبشدن و تشریع آن در دین پدید آمد؛ ولی معنایی که لغت به دست میدهد، از زکاتِ اصطلاحی در عرف شرع گستردهتر است و هنگام کاربردِ مطلق یا در کنار نماز آمدن، هممعنای «انفاقِ مال برای رضای خدا» است؛ چنانکه این مطلب از گزارشهای قرآن دربارۀ پیامبران گذشته آشکار میشود؛ مانند سخن خدای متعال دربارۀ ابراهیم، اسحاق و یعقوب که میفرماید: «وَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰهِ وَ إِيتٰاءَ الزَّكٰاهِ» (و به آنان انجامدادن کارهای نیک و برپاداشتن نماز و پرداختن زکات را وحی کردیم؛ انبیاء: ۷۳)، و فرمودۀ خدای متعال دربارۀ اسماعیل: «وَ كٰانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰهِ وَ الزَّكٰاهِ وَ كٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا» (و همواره کسان خود را به نماز و زکات فرمان میداد و نزد پروردگارش پسندیده بود؛ مریم: ۵۵)، و فرمودۀ خدای متعال به نقل از حضرت عیسی (ع) در گهواره: «وَ أَوْصٰانِي بِالصَّلاٰهِ وَ الزَّكٰاهِ مٰا دُمْتُ حَيًّا» (و تا زندهام مرا به نماز و زکات سفارش فرمود؛ مریم: ۳۱)؛ و روشن است که در آیینهای آن پیامبران، زکات مالی به همان معنایی که در اسلام اصطلاح شده است وجود نداشته است.
و نیز مانند این سخن که خدای متعال میفرماید: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّٰي وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰي» (بهراستی رستگار شد آنکه خود را پاکیزه ساخت، و نام پروردگارش را یاد کرد و نماز گزارد؛ اعلی: ۱۵)، و فرمودۀ خدای متعال: «الَّذِي يُؤْتِي مٰالَهُ يَتَزَكّٰي» (کسی که مال خود را میبخشد تا پاکی یابد؛ لیل: ۱۸)، و فرمودۀ خدای متعال: «الَّذِينَ لاٰ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ كٰافِرُونَ» (همان کسانی که زکات نمیپردازند و آنان به آخرت کافرند؛ حمالسجده [فصلت]: ۷)، و فرمودۀ خدای متعال: «وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكٰاهِ فٰاعِلُونَ» (و کسانی که زکات را میپردازند؛ مؤمنون: ۴)، و جز اینها از آیاتی که در سورههای مکی واقع شدهاند، بهویژه سورههایی که در اوایل بعثت نازل شدند چون سورۀ حمالسجده و غیر آن، در حالی که هنوز زکات اصطلاحی تشریع نشده بود. پس ای کاش میدانستم مسلمانان از این آیات چه برداشتی داشتند دربارۀ واژۀ «زکات»؟
بلکه آیهٔ زکات، یعنی این سخن که خدای متعال میفرماید: «خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِهٰا وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاٰتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ» (از اموالشان صدقهای بگیر که با آن پاکیزهشان سازی و رشدشان دهی، و بر آنان درود و دعا فرست که بیتردید دعای تو برایشان مایهٔ آرامش است؛ توبه: ۱۰۳)، نشان میدهد که زکات از مصادیق صدقه است؛ و صدقه از آن رو زکات نامیده شده که در هر حال پاککننده و مایۀ رشد است، هرچند کاربرد آن بعدها بیشتر در همان صدقهٔ اصطلاحی (زکات واجب فقهی) رواج یافته است.
بنابراین، از تمام آنچه گفتیم روشن شد که نامیدن هرگونه صدقه و انفاق در راه خدا به «زکات» هیچ مانعی ندارد. همچنین روشن شد دلیلی وجود ندارد که دست از معنای ظاهری برداریم و «رکوع» را به معنای مجازی حمل کنیم؛ و نیز نیازی به توجیهتراشی دربارهٔ این سخن نیست که: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » (تنها سرپرست شما خدا و پیامبرش و کسانی هستند که ایمان آوردهاند)، از این جهت که اسم «إنّ» یعنی «وَلِيُّكُمْ» را مفرد آورده و تعبیر «الَّذِينَ آمَنُوا » را که با عطف در حکم خبر است، به صیغهٔ جمع ذکر کرده است. این از این مطلب.
خدای متعال میفرماید: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » (تنها سرپرست شما خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند). راغب در کتاب «مفردات» میگوید:
«وَلاء» (با فتح واو) و «تَوالی» به این معناست که دو چیز یا بیشتر چنان پیاپی قرار گیرند که میانشان چیزی که از جنس آنها نیست فاصله نیندازد. این واژه برای نزدیکی از جهت مکان، نسب، دوستی، یاریرسانی و اعتقاد به استعاره گرفته میشود. «وَلایت» به معنای یاری دادن است، و «وِلایت» به معنای عهدهدار شدن کار است. برخی نیز گفتهاند «وَلایت» و «وِلایت» (با فتح و کسر واو) یکی هستند، مانند «دَلالت» و «دِلالت»، و حقیقت آن عهدهدار شدنِ کار است. واژههای «وَلی» و «مَولی» در همین زمینه به کار میروند و هر یک هم در معنای فاعل، یعنی سرپرست و یاریگر («الموالي» با کسر لام)، و هم در معنای مفعول، یعنی سرپرستیشده یا یاریشده («الموالي» با فتح لام) کاربرد دارند. به مؤمن گفته میشود: «او ولیّ خدای عزوجل است»، ولی تعبیر «مولای خدا» نیامده است؛ و گاه گفته میشود: «خدا ولیّ مؤمنان و مولای آنهاست».
[راغب] میگوید: همچنین واژهٔ «تَوَلّي» هرگاه بیواسطه مفعول بگیرد، معنای ولایت و قرار گرفتن در نزدیکترین موقعیت به آن را میرساند؛ گفته میشود: «وَلَّيْتُ سَمْعِي كَذَا» (گوشم را متوجه آن کردم)، «وَلَّيْتُ عَيْنِي كَذَا» (چشمم را به آن دوختم) و «وَلَّيْتُ وَجْهِي كَذَا» یعنی رویم را به سوی آن کردم. خدای عزوجل میفرماید: «فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَهً تَرْضٰاهٰا،فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ،وَ حَيْثُ مٰا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ » (بیگمان تو را به قبلهای که خشنودت میسازد برمیگردانیم؛ پس روی خود را به سوی مسجدالحرام بگردان و هر جا بودید رویهایتان را به سوی آن بگردانید). اما هرگاه این فعل با حرف «عَنْ» به صورت آشکار یا پنهان متعدی شود، معنای رویگردانی و واگذاشتن نزدیکی را افاده میکند. [پایان کلام راغب].
ظاهر امر این است که چنین نزدیکیِ ویژهای که از آن به «ولایت» تعبیر میشود، انسان نخست آن را دربارهٔ اجسام، مکانها و زمانهای آنها در نظر گرفت و سپس برای گونههای نزدیکی معنوی استعاره آورد؛ درست برعکسِ آنچه راغب بیان کرده است. زیرا این نکته، حاصل کاوش در احوال آغازین بشر است؛ چراکه توجه به محسوسات و سرگرم شدن به آنها در زندگی انسان، بسیار پیشتر و کهنتر از اندیشیدن دربارهٔ معقولات و مفاهیم و چگونگی اعتباربخشی و تصرف در آنهاست.
هرگاه ولایت—که همان نزدیکیِ ویژه است—در امور معنوی فرض شود، لازمهاش آن است که ولی نسبت به کسی که بر او ولایت دارد، اختیاری دارد که دیگران جز با واسطهٔ او ندارند؛ پس هرگونه تصرف در شئونِ فردِ تحت ولایت که جانشینیِ دیگری در آن روا باشد، تنها ولی جانشین او میشود نه کسی دیگر؛ مانند ولیّ میت، چرا که ترکه و مالی را که میت حق داشت بر پایهٔ مالکیت در آن تصرف کند، وارثِ او که ولیّ به شمار میرود، حق دارد با ولایتِ ارث در آن تصرف نماید. ولیّ کودک خردسال نیز با ولایت خود، با تدبیر امور مالی کودک در شئون او تصرف میکند، و ولیِ یاریرسان حق دارد در کار یاریشونده با تقویت او در دفاع تصرف کند، و خدای پاک و منزه ولیّ بندگان خویش است که کارشان را در دنیا و آخرت تدبیر میکند و ولیّ دیگری جز او نیست؛ و او ولیّ مؤمنان در تدبیر کار دینشان با هدایت، دعوت، توفیق، یاری و جز اینهاست؛ و پیامبر ولیّ مؤمنان است از آن جهت که حق دارد با تشریع و قضاوت، در میان آنان و به سود و زیانشان حکم کند؛ و حاکم ولیّ مردم است با حکمرانی در میان آنان به اندازهٔ گسترهٔ حکومتش؛ و بر همین قیاس است دیگر موارد ولایت مانند ولایت آزادسازی بنده (عِتق)، ولایت همپیمانی (حِلف)، ولایت پناهدادن و همسایگی (جِوار)، ولایت طلاق، ولایت پسرعمو، ولایتِ دوستی و محبت، ولایتعهدی و مانند اینها. و سخن خدا که میفرماید: «يُوَلُّونَ الْأَدْبٰارَ » یعنی پشتهای خود را رو به میدان نبرد قرار میدهند [و بدان پشت میکنند]؛ و فرمودهٔ او: «تَوَلَّيْتُمْ » یعنی از پذیرش آن روی گرداندید، یعنی با اعراض از آن، خود را در جهتی مخالف آن قرار دادید یا چهرههایتان را با رویگردانی به سمتی دیگر گرداندید. پس چکیدهٔ معنای ولایت در موارد کاربردش، گونهای نزدیکی است که نوعی حق تصرف و مالکیتِ تدبیر را پدید میآورد.
و سیاق کلام در فرمودهٔ خدای متعال: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » تا آخر آیه، مشتمل بر نکتهای است که بر یگانگی معنای ولایت در آن دلالت دارد؛ چرا که در عبارت «اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » موارد را یکی پس از دیگری شمرده و همه را به واژهٔ «وَلِيُّكُمُ » (سرپرست و صاحباختیار شما) اسناد داده است و ظاهرش این است که ولایت در همهٔ آنها به یک معناست. همچنین فرمودهٔ او در آیهٔ بعد: «فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (بیتردید حزب خدا همان پیروزمندانند) این نکته را تأیید میکند؛ زیرا اشاره دارد یا دلالت میکند بر اینکه همهٔ پذیرندگانِ ولایت، به سبب قرار گرفتن زیر چتر ولایتِ الهی، حزب خدا هستند؛ بنابراین، ولایت رسول و مؤمنان نیز دقیقاً از سنخ ولایت خداست.
و خدای پاک و منزه برای خود از ولایت، ولایت تکوینی را یاد کرده است؛ همان ولایتی که تصرف در هر چیز و تدبیر کار آفرینش را به هر گونه که بخواهد و به هر کیفیتی که اراده کند، برای او نافذ و محقق میسازد. خدای متعال میفرماید: «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ فَاللّٰهُ هُوَ الْوَلِيُّ» (شوری: ۹؛ آیا به جای او اولیا و سرپرستانی برگزیدهاند؟ پس تنها خدا سرپرست و ولیّ راستین است) و میفرماید: «مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ» (سجده: ۴؛ برای شما جز او هیچ سرپرست و شفاعتکنندهای نیست، آیا پند نمیگیرید؟) و میفرماید: «أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَهِ» (یوسف: ۱۰۱؛ تو در دنیا و آخرت ولیّ و کارسازِ منی) و میفرماید: «فَمٰا لَهُ مِنْ وَلِيٍّ مِنْ بَعْدِهِ» (شوری: ۴۴؛ پس برای او بعد از خدا هیچ سرپرستی نخواهد بود). و در معنای همین آیات است فرمودهٔ او: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (ق: ۱۶؛ و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم)، و فرمودهٔ او: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» (انفال: ۲۴؛ و بدانید که خدا میان آدمی و دل او حائل میشود).
و چه بسا ولایت یاری و نصرت نیز که خدا برای خود یاد کرده است به همین باب ملحق شود؛ در آنجا که میفرماید: «ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ مَوْلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكٰافِرِينَ لاٰ مَوْليٰ لَهُمْ» (محمد: ۱۱؛ این بدان سبب است که خدا مولا و کارسازِ مؤمنان است و کافران هیچ مولایی ندارند)، و فرمودهٔ او: «فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ مَوْلاٰهُ» (تحریم: ۴؛ پس بیگمان خدا خودْ مولای اوست)، و در معنای همین است فرمودهٔ او: «وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ» (روم: ۴۷؛ و یاریِ مؤمنان حقّی بر عهدهٔ ما بود).
همچنین خدای متعال برای خود ولایت بر مؤمنان را در اموری که به دینشان بازمیگردد یاد کرده است؛ مانند قانونگذاریِ شریعت، هدایت، راهنمایی، توفیق و مانند آن؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «اللّٰهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَي النُّورِ» (بقره: ۲۵۷)؛ «خداوند سرپرست و کارسازِ کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی نور بیرون میبرد»، و میفرماید: «وَ اللّٰهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» (آلعمران: ۶۸)؛ «و خداوند سرپرست مؤمنان است»، و میفرماید: «وَ اللّٰهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ» (جاثیه: ۱۹)؛ «و خداوند سرپرست پرهیزگاران است». در همین معناست این کلام خدای متعال: «وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَهٍ إِذٰا قَضَي اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِيناً» (احزاب: ۳۶)؛ «و برای هیچ مرد و زن باایمانی سزاوار نیست هنگامی که خدا و پیامبرش حکمی راندند، در کار خود اختیاری داشته باشند؛ و هر کس از خدا و پیامبرش نافرمانی کند، قطعاً به گمراهیِ آشکاری درافتاده است».
اینها مواردی است که خدای متعال از ولایتِ خود در کلامش بیان فرموده است، و برآیند آنها به دو بخش بازمیگردد: «ولایت تکوینی» (سرپرستی بر جهان آفرینش) و «ولایت تشریعی» (سرپرستی در امر قانونگذاری و هدایت دینی)؛ و اگر بخواهی میتوانی آن دو را «ولایت حقیقی» و «ولایت اعتباری» (قراردادی) بنامی.
خدای پاک و منزه برای پیامبرش (ص) از میان اقسام ولایت، ولایتِ ویژهٔ ایشان یعنی «ولایت تشریعی» را یاد کرده است؛ که همان عهدهداری بیان احکام، دعوت، تربیت امّت، و حکومت و داوری در امور آنان است. خدای متعال میفرماید: «النَّبِيُّ أَوْليٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (احزاب: ۶)؛ «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است»، و در همین معناست کلام خدای متعال: «إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اللّٰهُ» (نساء: ۱۰۵)؛ «ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا میان مردم بر پایهٔ آنچه خدا به تو نشان داده داوری کنی»، و فرمودهاش: «وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» (شوری: ۵۲)؛ «و به راستی که تو به راهی راست هدایت میکنی»، و سخنش: «رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (جمعه: ۲)؛ «پیامبری از خودشان که آیاتش را بر آنان میخواند و پاکشان میگرداند و به آنان کتاب و حکمت میآموزد»، و فرمودهاش: «لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (نحل: ۴۴)؛ «تا آنچه را به سویشان نازل شده برای مردم تبیین کنی».
و نیز کلام خدای متعال: «أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» (نساء: ۵۹)؛ «از خدا اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت نمایید»، و فرمودهاش: «وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَهٍ إِذٰا قَضَي اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ» (احزاب: ۳۶)؛ «و برای هیچ مرد و زن باایمانی سزاوار نیست که چون خدا و پیامبرش کاری را حکم کردند، اختیاری در کارشان باشد».
و کلام خدای متعال: «وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَيْكَ» (مائده: ۴۹)؛ «و اینکه میان آنان بر اساس آنچه خدا نازل کرده داوری کن و از هوسهایشان پیروی مکن و از آنان برحذر باش که مبادا تو را از بخشی از آنچه خدا بر تو فرو فرستاده منحرف سازند»؛ و پیشتر گذشت که خدای متعال ولایتِ نصرت (حق یاریخواهی) برای امّت بر پیامبر یاد نکرده است.
محور مشترک همهٔ این آیات آن است که پیامبر (ص) بر امّت ولایت دارد تا آنان را به سوی خدا رهنمون شود و در میانشان حکومت کند و در تمام شئون زندگیشان داوری نماید؛ ازاینرو، اطاعت مطلق از ایشان بر امّت لازم است. بدین ترتیب، ولایت پیامبر (ص) به همان ولایت تشریعیِ خدای پاک و منزه بازمیگردد؛ و مقصود ما این است که پیامبر (ص) به دلیل واجب بودن اطاعتش بر مؤمنان اولویت دارد؛ زیرا اطاعت از او همان اطاعت از خداست. پس ولایت او عین ولایت خداست؛ همانطور که برخی از آیات پیشین نیز بر آن دلالت دارد، مانند این کلام خدای متعال:
«أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ » (الآیة)؛ «از خدا اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت نمایید...»، و فرمودهاش: «وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَهٍ إِذٰا قَضَي اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً » (الآیة)؛ «و برای هیچ مرد و زن باایمانی سزاوار نیست که چون خدا و پیامبرش فرمانی دادند...»، و دیگر آیات.
همین معنا از ولایت که ویژهٔ خدا و پیامبر اوست، همان چیزی است که آیه به جهت عطفشدن بر خدا و پیامبر، برای مؤمنان نیز بیان میکند؛ آنجا که میفرماید: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا »؛ «تنها سرپرست و صاحباختیار شما خدا، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند...»؛ بر پایهٔ آنچه دانستی که سیاق کلام دلالت دارد این ولایت، یک ولایت یگانه است که اصالتاً از آنِ خدای پاک و منزه است و برای پیامبرش و کسانی که ایمان آوردهاند، به تبع و با اجازهای از سوی خدای متعال برقرار است.
و اگر ولایتی که در آیه به خدای متعال نسبت داده شده غیر از ولایتِ منسوب به مؤمنان میبود ــ در حالی که این جایگاه، جای اشتباه و خلط معناست ــ سزاوارتر آن بود که برای برطرف کردن اشتباه، ولایت دیگری جداگانه برای مؤمنان یاد شود؛ همانگونه که نظیر آن در موردی مشابه پیش آمده است؛ خدای متعال میفرماید: «قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» (توبه: ۶۱؛ «بگو: او گوشی نیک برای شماست؛ به خدا ایمان دارد و سخن مؤمنان را باور میکند»). در اینجا واژهٔ «ایمان» تکرار شد، زیرا در هر یک از دو جا به معنایی جز دیگری بود؛ و پیشتر در سخن خدای متعال: «أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» (نساء: ۵۹؛ «از خدا اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت نمایید») در جزء پیش از این جزءِ کتاب، نظیرِ آن گذشت.
افزون بر این، واژهٔ «وَلِيُّكُمُ » (سرپرست شما) مفرد آورده شده، در حالی که به «الَّذِينَ آمَنُوا» (کسانی که ایمان آوردهاند) که جمع است نسبت یافته است؛ و مفسران آن را چنین توجیه کردهاند که ولایت معنایی یگانه دارد که اصالتاً از آنِ خدای پاک و منزه است و برای دیگران به تبعیت خواهد بود.
از تمام آنچه گذشت روشن شد که حصر در فرمودهٔ خداوند: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ » تا آخر آیه، از نوع «قصرِ افراد» (انحصار برای نفی شریک داشتن) است؛ گویی مخاطبان میپنداشتند ولایتْ هم برای نامبردگان در آیه و هم برای غیر آنان عمومیت دارد، بنابراین نامبردگان برای انحصار مشخص شدند. و از وجهی نیز ممکن است بر «قصرِ قلب» (انحصار برای واژگون ساختنِ باوری برعکس) حمل شود.
خدای متعال میفرماید: «الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند). این عبارت، توضیحی برای «الَّذِينَ آمَنُوا» است که پیشتر یاد شد؛ و جملهٔ «وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (در حالی که در رکوعاند) حال برای فاعلِ فعل «يُؤْتُونَ » (میپردازند) است و همین فعل عاملِ آن میباشد.
رکوع همان حالت و هیئت ویژه در انسان (خمیده شدن قامت) است، و از همین باب است تعبیر «الشیخ الراکع» (پیرمرد خمیدهپشت). و در عرف شرع بر هیئتِ ویژه در عبادت اطلاق میشود؛ خدای متعال میفرماید: «الرّٰاكِعُونَ السّٰاجِدُونَ» (رکوعکنندگان سجدهگزاران؛ توبه: ۱۱۲). و این حالت، نمایانگر و تجسمِ خضوع و فروتنی برای خداست، جز اینکه در اسلام جز در حال نماز تشریع نشده است، برخلاف سجده.
و چون رکوع دربردارندهٔ خضوع و فروتنی است، چه بسا برای هر گونه فروتنی و خضوع، یا برای فقر و تنگدستی ــ که معمولاً از خوار شدن در برابر دیگری جدا نیست ــ به استعاره گرفته میشود.
خدای متعال میفرماید: «وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (و هر کس خدا و پیامبر او و کسانی را که ایمان آوردهاند به سرپرستی بپذیرد، بیگمان حزب خدا همان پیروزمنداناند). «تولّی» به معنای سرپرست گرفتن است، و «الَّذِينَ آمَنُوا » (کسانی که ایمان آوردهاند) برای عهد است و مراد از آن همان یادشدگان در آیهٔ پیشین است: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ » تا آخر آیه؛ و کلام الهی: «فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (بیگمان حزب خدا همان پیروزمنداناند) در جایگاه جزا نشسته، در حالی که خودِ جزا نیست، بلکه از قبیلِ نشاندنِ کبرای قیاس به جای نتیجه است تا بر علتِ حکم دلالت کند؛ و تقدیر سخن چنین است: «هر کس آنان را به سرپرستی بپذیرد، پیروز است، زیرا او از حزب خداست و حزب خدا همان پیروزمنداناند». پس این تعبیر کنایه از آن است که آنان همان حزب خدا هستند.
و «حزب» بر پایهٔ آنچه راغب گفته، گروهی است که در آن صلابت و سرسختی باشد. و خدای پاک و منزه حزبِ خویش را در جایی دیگر از کلامش ــ با مضمونی نزدیک به این آیه ــ یاد کرده و آنان را به رستگاری ستوده و فرموده است: «لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ -إلي أن قال:- أُولٰئِكَ حِزْبُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (مجادله: ۲۲؛ «هیچ قومی را نمییابی که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشند و با کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی ورزیدهاند دوستی کنند، هرچند پدران، فرزندان، برادران یا خویشاوندانشان باشند؛ اینانند که در دلهایشان ایمان را نگاشته و آنان را با روحی از جانب خود تأیید کرده است ــ تا آنجا که فرمود: ــ آنان حزب خدایند؛ آگاه باشید که همانا حزب خدا همان رستگارانند»).
«فلاح» (رستگاری) به معنای پیروزی و رسیدن به مقصود است که همان چیرگی و دست یافتن بر خواسته میباشد؛ و این پیروزی و رستگاری، همان چیزی است که خداوند در زیباترین وعدههایش به مؤمنان نوید داده و به رسیدن به آن مژدهشان داده است؛ خدای متعال میفرماید:
«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» (مؤمنون: ۱؛ «بهراستی مؤمنان رستگار شدند»)، و آیات در این باره بسیار است؛ و در همهٔ آنها این واژه مطلق آمده است، پس مقصود، چیرگی مطلق و رستگاریِ نامشروط است؛ یعنی دست یافتن به سعادت، رسیدن به حق، پیروزی بر شقاوت و نابود ساختنِ باطل در دنیا و آخرت؛ در دنیا با زندگی پاکیزهای که در جامعهای شایسته از اولیای خدا، در سرزمینی پاکشده از اولیای شیطان و بر پایهٔ تقوا و پرهیزگاری پدید میآید، و در آخرت در جوار پروردگار جهانیان.
(بحث روایی)
در کتاب «کافی»، از علی بن ابراهیم، از پدرش، از ابن ابیعمیر، از عمر بن اُذَینه، از زراره، فُضَیل بن یسار، بُکَیر بن اَعیَن، محمد بن مسلم، بُرَید بن معاویه و ابوالجارود، همگی از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: خدای عزّوجلّ پیامبرش را به ولایت علی فرمان داد و بر او نازل کرد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (همانا ولیّ شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند)، و ولایت اولیالامر (صاحبان امر) را واجب فرمود، ولی مردم ندانستند که آن چیست؛ پس خداوند به محمد (ص) دستور داد تا ولایت را برایشان تبیین کند، همانگونه که نماز، زکات، روزه و حج را برای آنان تبیین فرمود.
چون این دستور از جانب خدا به پیامبر خدا (ص) رسید، سینهٔ آن حضرت تنگ شد و بیم آن داشت که مردم از دینشان برگردند و او را تکذیب کنند؛ پس سینهاش به تنگی آمد و با پروردگار عزّوجلّ خود راز گفت. آنگاه خدای عزّوجلّ به او وحی فرمود: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ-وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ» (ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده ابلاغ کن، و اگر انجام ندهی رسالت او را نرساندهای؛ و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه میدارد [مائده: ۶۷]). پس پیامبر فرمان خدای عزّ ذکرُه را آشکار ساخت و در روز غدیر خم برای [اعلام] ولایت علی (ع) به پا خاست و ندا داد: «الصَّلاةَ جامِعَة» (نماز برپاست، گرد آیید!) و به مردم دستور داد که حاضران به غایبان برسانند.
عمر بن اذینه میگوید: همهٔ آنان بهجز ابوالجارود گفتند که امام باقر (ع) فرمود: و این واجب، آخرین فریضه بود و ولایت، آخرینِ واجبات شمرده میشد؛ پس خدای عزّوجلّ نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي » (امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم [مائده: ۳]). امام باقر (ع) فرمود: خدای عزّوجلّ میفرماید: پس از این، فریضهای بر شما فرو نمیفرستم؛ چراکه واجبات را برای شما کامل گردانیدهام.
و در «البرهان» و «غایة المرام» از صدوق به سندش از ابوالجارود از امام باقر (ع) روایت شده که دربارهٔ سخن خدای عزّوجلّ: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » فرمود: گروهی از یهودیان اسلام آوردند؛ از جمله عبدالله بن سلام، اَسَد، ثَعلَبه، ابنیامین و ابنصوریا. آنان نزد پیامبر (ص) آمدند و گفتند: ای پیامبر خدا! همانا موسی به یوشع بن نون وصیت کرد؛ پس ای پیامبر خدا، وصیّ شما کیست و پس از شما ولیّ و سرپرست ما چه کسی است؟ پس این آیه نازل شد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (همانا ولیّ شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند).
پیامبر خدا (ص) فرمود: «برخیزید.» پس برخاستند و به مسجد آمدند. ناگاه نیازمندی در حال بیرون رفتن [از مسجد] بود. پیامبر (ص) فرمود: «ای سائل، آیا کسی به تو چیزی داد؟» گفت: «آری، این انگشتر را.» فرمود: «چه کسی آن را به تو داد؟» گفت: «آن مردی که نماز میگزارد به من داد.» فرمود: «در چه حالی به تو داد؟» گفت: «در حال رکوع بود.» پس پیامبر (ص) تکبیر گفت و اهل مسجد نیز تکبیر گفتند.
آنگاه پیامبر (ص) فرمود: «علی پس از من ولیّ و سرپرست شماست.» گفتند: به پروردگاریِ خدا، پیامبریِ محمد و به ولایت علی بن ابیطالب راضی و خشنودیم. پس خدای عزّوجلّ نازل فرمود: «وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (و هر کس خدا و پیامبر او و کسانی را که ایمان آوردهاند به ولایت بپذیرد [پیروز است]، چراکه حزب خدا بیگمان هم آنان پیروزمندانند)، تا پایان حدیث.
و در «تفسیر القمی» آمده است که گفت: پدرم از صفوان، از ابان بن عثمان، از ابوحمزهٔ ثمالی، از امام باقر (ع) برای من روایت کرد که فرمود: در حالی که پیامبر خدا (ص) نشسته بود و گروهی از یهودیان ــ که عبدالله بن سلام نیز در میانشان بود ــ نزدش بودند، ناگاه این آیه بر او نازل شد. پس پیامبر خدا (ص) به سوی مسجد بیرون رفت و نیازمندی به پیشوازش آمد. پیامبر (ص) پرسید: «آیا کسی به تو چیزی داد؟» گفت: «آری، آن نمازگزار.» پس پیامبر خدا (ص) [به سویش] آمد و دید او علی (ع) است.
میگویم: عیاشی نیز آن را در تفسیر خود از آن حضرت (ع) روایت کرده است.
و در «امالی شیخ [طوسی]» آمده است که گفت: محمد بن محمد ــ یعنی شیخ مفید ــ برای ما روایت کرد و گفت: ابوالحسن علی بن محمد کاتب برایم روایت کرد و گفت: حسن بن علی زعفرانی برایم حدیث گفت و گفت: ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی برای ما روایت کرد و گفت: محمد بن علی برای ما حدیث گفت و گفت: عباس بن عبدالله عنبری، از عبدالرحمن بن اسود کندی یشکری، از عون بن عبیدالله، از پدرش، از جدش ابورافع برای ما روایت کرد که گفت: روزی نزد پیامبر خدا (ص) رفتم در حالی که در خواب بود و ماری در گوشهٔ خانه قرار داشت. ناخوش داشتم که آن را بکشم و پیامبر (ص) را بیدار کنم، و گمان بردم که به او وحی میشود؛ ازاینرو میان پیامبر و مار دراز کشیدم و با خود گفتم: اگر گزندی از آن سر زند، به من برسد نه به او.
اندکی درنگ کردم که پیامبر (ص) بیدار شدند در حالی که میخواندند: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » (همانا سرپرست و صاحباختیار شما، تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند) [مائده: ۵۵] تا آنکه به آخر آیه رسیدند. سپس فرمودند: سپاس خدایی را که نعمتش را برای علی کامل گردانید، و فضل و بخشش الهی که به او ارزانی داشته بر او گوارا باد! آنگاه به من فرمودند: «تو را چه شده که اینجایی؟» پس ماجرای مار را به ایشان خبر دادم. فرمودند: «آن را بکش» و من آن را کشتم. سپس به من فرمودند: «ای ابارافع، چگونه خواهی بود در برابر گروهی که با علی میجنگند در حالی که او بر حق است و آنان بر باطلاند؟ پیکار با آنان حقی واجب برای خداوند است که نامش بزرگ و والاست؛ پس هر کس [با دست و زبان] توانایی ندارد، با قلب خویش [باید بیزاری جوید و به مبارزه برخیزد]، و فراتر از آن چیزی [از ایمان] نیست». پس گفتم:
«ای پیامبر خدا، از خدا برایم بخواه که اگر روزگارشان را دریافتم، مرا بر جنگیدن با آنان نیرو بخشد». [ابورافع] گفت: پس پیامبر (ص) دعا کردند و فرمودند: هر پیامبری امینی دارد و بیگمان امینِ من، ابورافع است.
[ابورافع] گفت: پس هنگامی که بعد از عثمان مردم با علی بیعت کردند و طلحه و زبیر [به سوی بصره] حرکت کردند، سخن پیامبر (ص) را به یاد آوردم؛ از این رو خانهام را در مدینه و زمینی را که در خیبر داشتم فروختم و خود و فرزندانم به همراه امیرالمؤمنین (ع) بیرون آمدیم، تا در پیشگاه ایشان به شهادت برسم؛ ولی در رکابشان توفیق نیافتم تا آنکه از بصره بازگشتند. سپس با ایشان به سوی صفّین رفتم و در آنجا و در نهروان نیز در رکابشان جنگیدم، و همواره همراهشان بودم تا علی (ع) به شهادت رسیدند. آنگاه به مدینه بازگشتم، در حالی که در آنجا خانه و زمینی نداشتم؛ پس حسن بن علی (ع) زمینی در یَنبُع به من بخشیدند و نیمی از خانهٔ امیرالمؤمنین (ع) را به من دادند، و من و خانوادهام در آن سکونت گزیدیم.
و در تفسیر عیّاشی به سند خود از حسن بن زید، از پدرش زید بن حسن، از جدش روایت کرده که گفت: شنیدم عمّار یاسر میگفت: سائلی (نیازمندی) در برابر علی بن ابیطالب ایستاد، در حالی که ایشان در نمازی مستحبی در رکوع بودند؛ پس آن حضرت انگشتر خود را درآورد و به سائل داد. سپس نزد پیامبر خدا (ص) آمد و این ماجرا را به اطلاع ایشان رساند. پس این آیه بر پیامبر (ص) نازل شد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » [مائده: ۵۵] (همانا سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند) —تا پایان آیه—. پس پیامبر خدا (ص) آن را بر ما خواندند و سپس فرمودند:
«من كنت مولاه فعلي مولاه،اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه» (هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست؛ خدایا، دوست بدار هر که او را دوست دارد، و دشمن بدار هر که با او دشمنی ورزد).
و در تفسیر عیّاشی از مفضّل بن صالح، از برخی یارانش، از یکی از دو امام [باقر یا صادق] (ع) روایت شده که فرمود: هنگامی که این آیه نازل شد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا» [مائده: ۵۵] (تنها سرپرست و صاحباختیار شما خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند)، این امر بر پیامبر (ص) دشوار آمد و بیم داشتند که قریش ایشان را تکذیب کند؛ پس خداوند نازل فرمود: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » [مائده: ۶۷] (ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سویت نازل شده است ابلاغ کن...)، و ایشان در روز غدیر خم به اعلام و برپایی این امر برخاستند.
و در همان کتاب از ابوجمیله، از برخی یارانش، از یکی از دو امام [باقر یا صادق] (ع) روایت شده که فرمود: پیامبر خدا (ص) فرمودند: «خداوند به من وحی فرمود که چهار تن را دوست بدارم: علی، ابوذر، سلمان و مقداد را». [راوی میگوید:] عرض کردم: آیا با وجود آنهمه مردم، کسی این امر (ولایت) را نمیشناخت؟ فرمود: چرا، سه نفر. عرض کردم: این آیاتی که نازل شد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » [مائده: ۵۵] (همانا سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند) و این سخن خداوند: «أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » [نساء: ۵۹] (از خدا اطاعت کنید و از پیامبر و صاحبان امر از خودتان اطاعت کنید)، آیا هیچکس نمیپرسید که دربارهٔ چه کسی نازل شده است؟ فرمود: از همانجا [آفت و انحراف] به سراغشان آمد؛ چرا که نمیپرسیدند [و در پی حقیقت نبودند].
و در غایة المرام از شیخ صدوق به سندش از ابوسعید ورّاق، از پدرش، از جعفر بن محمد، از پدرش، از جدش (ع) روایت شده که در حدیث مناشدهٔ (سوگند دادنِ) علی (ع) با ابوبکر هنگامی که ابوبکر خلافت را به عهده گرفت، آن حضرت فضایل خود و تصریحهای پیامبر خدا (ص) دربارهٔ خویش را برای ابوبکر یادآور شدند؛ از جمله فرمودند: «تو را به خدا سوگند میدهم، آیا در آیهٔ زکاتِ انگشتر، ولایت از جانب خداوند همراه با ولایت پیامبر خدا (ص) از آنِ من است یا از آنِ تو؟» گفت: «بلکه از آنِ توست».
و در امالی شیخ طوسی به سندش از ابوذر روایت شده که در حدیث مناشدهٔ امیرالمؤمنین (ع) با عثمان، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابیوقاص در روز شورا، آن حضرت با استناد به نصوص و تصریحهای پیامبر خدا (ص) بر آنان احتجاج فرمودند و همگی سخنان آن حضرت را تصدیق میکردند؛ از جمله اموری که حضرت یادآوری فرمودند این بود: «آیا جز من در میان شما کسی هست که در حال رکوع زکات داده باشد و این آیه دربارهاش نازل شده باشد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» [مائده: ۵۵] (تنها سرپرست شما خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند)؟» گفتند: «نه».
و در کتاب «احتجاج»، در نامهای از ابوالحسنِ سوم، علی بن محمد الهادی (ع) به مردم اهواز، آنگاه که از ایشان دربارهٔ جبر و تفویض (واگذاریِ کاملِ کارها به انسان) پرسیدند، آمده است:
آن حضرت فرمود: «تمام امت، بدون هیچ اختلافی، بر این نکته همداستاناند که قرآنْ نزد همهٔ فرقههای آن، حقیقتی بیتردید است؛ بنابراین، آنان در اجماع بر قرآن برحقاند و به مقتضای سخن پیامبر (ص) که فرمود: «لا تجتمع أمتي علي ضلاله» (امتم هرگز بر گمراهی همداستان نمیشوند)، در تصدیق آنچه خدا نازل کرده رهیافتهاند.» پس امام (ع) خبر داد:
«که آنچه امت بر آن همداستان شده و احدی با دیگری در آن اختلاف نکرده، حق است؛ و معنای حدیث همین است، نه آنچه نادانان تأویل کردهاند و نه آنچه معاندان برای باطل ساختنِ حکم کتاب خدا، پیروی از احکام احادیث جعلی و روایات ساختگی و پیروی از خواستههای نفسانیِ پست و هلاککنندهای گفتهاند که با نص کتاب خدا و درستیِ آیات روشن و درخشانش ناسازگار است. و ما از خدا میخواهیم که ما را به عمل درست توفیق دهد و به سوی رشد و کمال هدایت فرماید.»
سپس فرمود: «پس هرگاه کتاب خدا به درستی و استواریِ خبری گواهی دهد و گروهی از امت آن را انکار کنند، با حدیثی از این احادیث جعلی با آن به مخالفت برمیخیزند و با انکار و رد کردنِ کتاب خدا به گمراهی میافتند. و درستترین خبر از آنچه استواریاش از راه قرآن شناخته شده، مانند همان حدیثِ مورد اتفاق از پیامبر خدا (ص) است که فرمود: «إني مستخلف فيكم خليفتين كتاب الله و عترتي.ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي-و إنهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض» (من در میان شما دو جانشین به یادگار میگذارم: کتاب خدا و عترتم؛ تا زمانی که به آن دو چنگ زنید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد و آن دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض بر من وارد گردند)؛ و عبارت دیگر از ایشان دقیقاً در همین معنا، این سخن است: «إني تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتي أهل بيتي، و إنهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض،ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا» (من در میان شما دو چیز گرانبها بر جا میگذارم: کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم، و آن دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند؛ تا زمانی که به آن دو تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد).»
[امام (ع) ادامه داد:] «ما شواهد این حدیث را به صراحت در کتاب خدا یافتهایم؛ مانند این کلام الهی: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند؛ مائده: ۵۵). سپس روایات دانشمندان دربارهٔ امیر مؤمنان (ع) بر این حقیقت اتفاقنظر دارد که او در حال رکوع انگشترش را صدقه داد، و خدا این کار را از او ستود و این آیه را دربارهاش نازل فرمود. سپس دیدیم که پیامبر خدا (ص) او را با این سخن از دیگر یارانش متمایز ساخت: «من كنت مولاه فعلي مولاه-اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست؛ خدایا، دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن دار)، و این فرمودهٔ پیامبر (ص) که:
«علي يقضي ديني،و ينجز موعدي،و هو خليفتي عليكم بعدي» (علی بدهی مرا میپردازد، به وعدهام وفا میکند و او پس از من جانشین من بر شماست)؛ و سخن آن حضرت آنگاه که علی را در مدینه جانشین خود ساخت، و علی عرض کرد: ای پیامبر خدا، آیا مرا بر زنان و کودکان جانشین میکنی؟ پیامبر (ص) فرمود: «أ ما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى-إلا أنه لا نبي بعدي؟» (آیا خشنود نمیشوی که جایگاهت نزد من همانند جایگاه هارون نزد موسی باشد، جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد بود؟).
«پس دریافتیم که کتاب خدا به درستی این اخبار و استواری این شواهد گواهی داده است، بنابراین اقرار به آنها بر امت لازم است؛ زیرا این اخبار با قرآن موافقاند. و از آنجا که این روایات را موافق کتاب خدا یافتیم و کتاب خدا را نیز همسو با این اخبار و راهنمایی بر آنها دیدیم، پیروی [از آنان] فریضهای واجب شد که جز اهل عناد و تباهی از آن سرپیچی نمیکنند.»
و در کتاب «احتجاج»، در حدیثی از امیر مؤمنان (ع) آمده است: منافقان به پیامبر خدا (ص) گفتند: «آیا پس از واجباتی که پروردگارت بر ما لازم شمرده، چیز دیگری مانده است که واجب کند تا آن را بازگویی و دلمان آرام گیرد که دیگر فریضهای نمانده است؟» پس خداوند در اینباره نازل فرمود: «قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُكُمْ بِوٰاحِدَهٍ » (بگو: من شما را تنها به یک چیز اندرز میدهم؛ سبأ: ۴۶)؛ یعنی ولایت. سپس خداوند این آیه را نازل کرد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» (مائده: ۵۵)، و میان امت هیچ اختلافی نیست که در آن روز، جز یک مرد هیچکس در حال رکوع زکات نداد... تا پایان حدیث.
و در کتاب «اختصاص» شیخ مفید، از احمد بن محمد بن عیسی، از قاسم بن محمد جوهری، از حسن بن ابیعلاء روایت شده است که گفت: به امام صادق (ع) عرض کردم: «آیا اطاعت از اوصیا (جانشینان پیامبر) واجب است؟» فرمود: «آری؛ آنان همان کسانی هستند که خدا دربارهشان فرموده است: «أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » (از خدا اطاعت کنید و از پیامبر و صاحبان امر از خودتان فرمان برید؛ نساء: ۵۹)، و آنان همان کسانی هستند که خدا دربارهشان فرموده است: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» (سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند؛ مائده: ۵۵).»
میگویم: کلینی نیز این روایت را در «کافی» از حسین بن ابیعلاء از آن حضرت (ع) آورده، و شبیه این مضمون را از احمد بن عیسی از آن حضرت (ع) روایت کرده است.
نسبت دادن شأن نزولِ آیهای که دربارهٔ علی (ع) نازل شده به همهٔ امامان (ع)، از آن روست که آنان اهل یک خاندانند و حقیقت امر و هدایتشان یکی است.
و در تفسیر ثعلبی آمده است: ابوالحسن محمد بن قاسم فقیه به ما خبر داد و گفت: عبدالله بن احمد شعرانی برای ما حدیث کرد و گفت: ابوعلی احمد بن علی بن رزین به ما خبر داد و گفت: مظفر بن حسن انصاری برای ما حدیث کرد و گفت: سَریّ بن علی ورّاق برای ما حدیث کرد و گفت: یحیی بن عبدالحمید جِمّانی از قیس بن ربیع، از اَعمَش، از عبایة بن رِبعی روایت کرد که گفت: عبدالله بن عباس — رضی الله عنه — در حالی که کنار چاه زمزم نشسته بود و میگفت «پیامبر خدا فرمود»، برای ما روایت کرد که در این هنگام مردی با عمامهای بر سر وارد شد؛ پس چنان شد که ابنعباس نمیگفت «پیامبر خدا فرمود»، مگر اینکه آن مرد نیز میگفت «پیامبر خدا فرمود».
ابنعباس به او گفت: تو را به خدا سوگند میدهم، تو کیستی؟ گفت: عمامه را از چهرهاش کنار زد و گفت: ای مردم! هر که مرا میشناسد که شناخته است، و هر که مرا نمیشناسد بداند که من جُندَب بن جُناده، از حاضران در نبرد بدر، یعنی ابوذر غِفاری هستم؛ با این دو گوش خود از پیامبر خدا شنیدم — وگرنه هر دو کر باد! — و با این دو چشم خود او را دیدم — وگرنه هر دو کور باد! — که میفرمود:
«علي قائد البرره و قاتل الكفره،منصور من نصره،مخذول من خذله» (علی پیشوای نیکوکاران و نابودکنندهٔ کافران است؛ هر کس او را یاری کند یاری میشود، و هر کس دست از یاریاش بکشد خوار و بییاور میماند.)
[ابوذر ادامه داد:] بدانید که من روزی از روزها با پیامبر خدا نماز ظهر گزاردم. نیازمندی در مسجد درخواست کمک کرد، اما کسی چیزی به او نداد. آن نیازمند دستش را به سوی آسمان برداشت و گفت: «بار خدایا، گواه باش که من در مسجد پیامبر خدا درخواست کمک کردم و هیچکس چیزی به من نداد!» علی در حال رکوع بود؛ پس با انگشت کوچکِ دست راست خود — که در آن انگشتری داشت — به او اشاره کرد. نیازمند پیش آمد و انگشتر را از انگشتش برگرفت، و این ماجرا پیش چشم پیامبر (ص) رخ داد. هنگامی که پیامبر از نمازش فارغ شد، سر به سوی آسمان برداشت و گفت: «اللَّهُمَّ مُوسَى سَأَلَكَ فَقَالَ: رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي، وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِي، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي، وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي» (طه: ۲۵-۳۲: بار خدایا، موسی از تو درخواست کرد و گفت: پروردگارا، سینهام را گشاده گردان، کارم را آسان ساز، گره از زبانم بگشای تا سخنم را بفهمند، و برای من وزیری از خاندانم قرار ده: هارون برادرم را؛ پشتم را به او محکم کن و او را در کارم شریک گردان)؛ «فَأَنْزَلْتَ عَلَيْهِ قُرْآنًا نَاطِقًا: سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ، وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا» (قصص: ۳۵: پس قرآنی گویا بر او نازل کردی که: بهزودی بازویت را به برادرت نیرومند میسازیم و برای هر دوی شما برتری و قدرتی قرار میدهیم تا با معجزات و نشانههای ما هرگز به شما دست نیابند).
«اللهم و أنا محمد نبيك و صفيك،اللهم و اشرح لي صدري و يسر لي أمري، و اجعل لي وزيرا من أهلي عليا اشدد به ظهري» (بار خدایا، من نیز محمّد، پیامبر و برگزیدهٔ توأم؛ خدایا، سینهام را گشاده دار، کارم را برایم آسان کن، و از خاندانم علی را وزیر و یاورم قرار ده و پشتم را به او محکم ساز.)
ابوذر گفت: هنوز کلام پیامبر خدا (ص) به پایان نرسیده بود که جبرئیل از نزد خدای متعال فرود آمد و گفت: ای محمد، بخوان! پیامبر فرمود: چه بخوانم؟ گفت: بخوان: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ» (مائده: ۵۵: همانا سرپرست و ولیّ شما تنها خدا، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند).
و در کتاب «الجمع بين الصّحاح الستّة» نوشتهٔ زَرین، در جزء سوم ذیل تفسیر سورهٔ مائده، دربارهٔ این کلام خدای متعال که میفرماید: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ » (تا آخر آیه؛ مائده: ۵۵)، از صحیح نسائی به نقل از ابنسلام آمده است:
گفت: خدمت پیامبر خدا (ص) آمدم و گفتیم: وقتی ما خدا و پیامبرش را تصدیق کردیم، قوممان با ما دشمنی ورزیدند و سوگند یاد کردند که با ما سخن نگویند؛ پس خدای متعال نازل فرمود: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (مائده: ۵۵: سرپرست شما فقط خدا، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند).
سپس بلال برای نماز ظهر اذان گفت و مردم برای نماز برخاستند؛ جمعی در سجده و جمعی در رکوع بودند که نیازمندی آمد و درخواست کمک کرد. علی در حالی که در رکوع بود، انگشترش را به او داد. آن نیازمند پیامبر خدا (ص) را باخبر ساخت و پیامبر خدا (ص) این آیات را بر ما تلاوت فرمود: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ- وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (مائده: ۵۵-۵۶: جز این نیست که سرپرست شما تنها خدا، پیامبر او و مؤمنانی هستند که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند. و هر کس ولایت خدا، پیامبر او و مؤمنان را بپذیرد، [پیروز است؛ زیرا] بیگمان حزب خدا همان پیروزمندانند).
و در کتاب «مناقب» ابنمَغازِلیِ شافعی، در تفسیر این سخن خدای متعال که میفرماید: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ » (تا آخر آیه؛ مائده: ۵۵)، آمده است: محمد بن احمد بن عثمان به ما خبر داد و گفت: ابوبکر احمد بن ابراهیم بن شاذانِ بزّاز با اجازهٔ نقل به ما خبر داد و گفت: حسن بن علی عَدَوی برای ما حدیث کرد و گفت: سلمة بن شبیب برای ما حدیث کرد و گفت: عبدالرزاق برای ما حدیث کرد و گفت: مجاهد از ابنعباس به ما خبر داد که دربارهٔ این فرمودهٔ خدای متعال:
«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (سرپرست و صاحباختیار شما، تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند).
ابنعباس گفت: این آیه دربارهٔ علی نازل شده است.
و از او نقل است که گفت: احمد بن محمد بن طاوان ما را خبر داد، گفت: ابواحمد عمر بن عبدالله بن شوذب ما را باخبر ساخت، گفت: محمد بن عسکری دقاق برای ما روایت کرد، گفت: محمد بن عثمان بن ابیشیبه برای ما گفت: عباده برای ما روایت کرد، گفت: عمر بن ثابت از محمد بن سائب، از ابوصالح، از ابنعباس برای ما روایت کرد که گفت: علی در حال رکوع بود که بینوایی نزد او آمد و علی انگشترش را به او بخشید. پیامبر خدا فرمود: «چه کسی این را به تو داد؟» گفت: «این شخصِ در حال رکوع به من داد.» پس خداوند این آیه را نازل فرمود: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا» (سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند... تا آخر آیه).
و نیز از او روایت شده که گفت: احمد بن محمد بن طاوان با اجازهٔ روایت برای ما گفت که ابواحمد عمر بن عبدالله بن شوذب به آنان خبر داد، گفت: محمد بن جعفر بن محمد عسکری برای ما حدیث گفت، گفت: محمد بن عثمان برای ما روایت کرد، گفت: ابراهیم بن محمد بن میمون برای ما گفت: علی بن عابس برای ما روایت کرد که گفت: من و ابومریم بر عبدالله بن عطاء وارد شدیم. ابومریم گفت: آن حدیثی را که از امام باقر برایم بازگو کردی، برای علی [بن عابس] نیز روایت کن. او گفت: در محضر امام باقر نشسته بودم که پسرِ عبدالله بن سلام از کنار ایشان گذشت. عرض کردم:
«فدایت شوم، آیا این فرزندِ همان کسی است که دانش کتاب نزد اوست؟» فرمود: «نه، بلکه او مولای شما علی بن ابیطالب است؛ همان کسی که آیاتی از کتاب خدای عزوجل دربارهاش نازل شده است: «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتٰابِ، أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ، إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » (و کسی که دانش کتاب نزد اوست [رعد: ۴۳]، آیا کسی که از سوی پروردگارش بر حجتی روشن است و شاهدی از خود او در پی او میآید... [هود: ۱۷]، و سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند... [مائده: ۵۵]).»
و از خطیب خوارزمی روایت است که در پاسخ نامهنگاریِ معاویه به عمرو بن عاص، عمرو بن عاص گفت: «ای معاویه، تو خود خوب میدانی که در کتاب خدا چه آیاتیِ تلاوتشدهای در فضائل علی نازل شده که هیچکس با او در آنها شریک نیست؛ مانند سخن خدای متعال که میفرماید: «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ» (به نذر خود وفا میکنند [انسان: ۷])، «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» (سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و مؤمنانی هستند که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند [مائده: ۵۵])، و «أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ» (آیا کسی که بر دلیلی روشن از سوی پروردگارش است و شاهدی از او و پیش از آن در پی اوست... [هود: ۱۷]). همچنین خدای متعال میفرماید: «رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ » (مردانی که به پیمانی که با خدا بستند وفا کردند [احزاب: ۲۳])، و خدای متعال به پیامبرش فرموده است: «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِي الْقُرْبيٰ » (بگو بر این [رسالت] هیچ پاداشی از شما نمیخواهم جز دوستی دربارهٔ نزدیکانم [شوری: ۲۳]).»
و نیز از او با سندش از ابوصالح، از ابنعباس روایت است که گفت: عبدالله بن سلام همراه با گروهی از قومش که به پیامبر(ص) ایمان آورده بودند آمدند و گفتند: ای پیامبر خدا، خانههای ما دور است و ما جز این مجلس، هیچ جای نشستوبرخاست و همصحبتی نداریم؛ و قوم ما چون دیدند ما به خدا و پیامبرش ایمان آورده و او را تصدیق کردهایم، ما را طرد کردند و سوگند یاد نمودند که با ما همنشینی نکنند، پیوند زناشویی نبندند و سخن نگویند، و این بر ما بسیار گران آمده است. پیامبر(ص) به آنان فرمود: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند).
سپس پیامبر(ص) به مسجد آمدند؛ درحالیکه مردم گروهی ایستاده و گروهی در رکوع بودند. چشم پیامبر به نیازمندی افتاد؛ پس پیامبر(ص) به او فرمود: «آیا کسی چیزی به تو بخشید؟» گفت: «آری، انگشتری از طلا.» پیامبر(ص) به او فرمود:
«چه کسی آن را به تو داد؟» گفت: «آن شخص ایستاده» و با دست به علی بن ابیطالب اشاره کرد. پیامبر(ص) فرمود:
«در چه حالی آن را به تو بخشید؟» گفت: «در حالی که در رکوع بود به من داد.» پس پیامبر(ص) تکبیر گفت و سپس تلاوت فرمود: «وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ-(وَ الَّذِينَ آمَنُوا)فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (و هر کس خدا و پیامبرش [و مؤمنان] را به سرپرستی برگزیند، [پیروز است،] چراکه بیگمان حزب خدا همواره غالباند [مائده: ۵۶]). آنگاه حسان بن ثابت شروع به سرودن کرد و گفت:
«أَبَا حَسَنٍ تَفْدِيكَ نَفْسِي وَ مُهْجَتِي» (ای اباالحسن، جان و خونِ دلم فدای تو باد!).
«و كل بطيء في الهدي و مسارع»؛ و جانِ هر کس که در راه هدایت کندرو یا پرشتاب است!
«أ يذهب مدحي و المحبين ضائعا»؛ آیا ستایش من و دیگر دوستداران تباه میشود،
«و ما المدح في ذات الإله بضائع؟»؛ در حالی که ستایش در راه ذات خدا هرگز تباه نمیشود؟
«فأنت الذي أعطيت إذ كنت راكعا»؛ تو همان کسی هستی که در حال رکوع بخشش کردی،
«فدتك نفوس القوم يا خير راكع»؛ جانهای این قوم فدایت باد ای بهترین رکوعکننده!
«بخاتمك الميمون يا خير سيد»؛ با بخشیدنِ انگشتر پربرکتت ای بهترین سرور،
«و يا خير شار ثم يا خير بائع»؛ و ای بهترین خریدار و ای بهترین فروشنده!
«فأنزل فيك الله خير ولاية»؛ پس خداوند بهترین ولایت را دربارهٔ تو نازل فرمود،
«و بينها في محكمات الشرائع»؛ و آن را در احکام استوار شرایع آشکار ساخت.
و حموینی با سند خود از ابوهدبه ابراهیم بن هدبه روایت کرده است که گفت: انس بن مالک به ما خبر داد:
«أن سائلا أتى المسجد و هو يقول: من يقرض الملي الوفي؟ و علي راكع يقول بيده خلفه للسائل: أن اخلع الخاتم من يدي، قال: فقال النبي ص: يا عمر وجبت، قال:»؛ نیازمندی به مسجد آمد و میگفت: «کیست که به آن بینیازِ وفادار وام دهد؟» و علی در حال رکوع با دست خود از پشت سر به سائل اشاره کرد که: «انگشتر را از دستم بیرون بکش». راوی گوید: پیامبر (ص) فرمود: «ای عمر، واجب شد!» [عمر] گفت:
«بأبي و أمي يا رسول الله ما وجبت؟ قال(ص): وجبت له الجنة، و الله ما خلعه من يده حتى خلعه من كل ذنب و من كل خطيئة.»؛ «پدر و مادرم فدایت ای پیامبر خدا، چه چیزی واجب شد؟» فرمود: «بهشت بر او واجب شد؛ به خدا سوگند آن را از دستش بیرون نیاورد مگر آنکه خداوند او را از هر گناه و خطایی پیراست.»
و از همان کتاب، با سندش از زید بن علی بن الحسین، از پدرش، از جدش روایت شده که گفت: شنیدم عمار یاسر (که خدا از او خشنود باد) میگفت: سائلی نزد علی بن ابیطالب ایستاد، در حالی که او در نماز مستحب به رکوع رفته بود. علی انگشترش را درآورد و به آن سائل داد. سائل نزد پیامبر خدا (ص) آمد و این ماجرا را به اطلاع ایشان رساند. پس این آیه بر پیامبر (ص) نازل شد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا-اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاهَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » (تنها سرپرست شما خداست و پیامبرش و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند). پیامبر خدا (ص) آن را تلاوت فرمود و سپس فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه» (هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست).
و از حافظ ابونعیم، از ابوزبیر، از جابر (که خدا از او خشنود باد) روایت است که گفت: عبدالله بن سلام آمد و همراهش گروهی بودند که شکایت میکردند از زمان مسلمانشدنشان، مردم از آنها دوری میکنند. پیامبر خدا (ص) فرمود: «سائلی را نزد من بیاورید». پس وارد مسجد شدیم و نیازمندی به ایشان نزدیک شد. پیامبر به او فرمود: «آیا کسی چیزی به تو داده است؟» گفت: «آری، از کنار مردی در حال رکوع گذشتم و او انگشترش را به من داد». پیامبر فرمود: «برو و او را به من نشان بده». جابر گفت: پس رفتیم و دیدیم علی ایستاده است. سائل گفت: «همین شخص بود». پس نازل شد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ » (تنها سرپرست شما خدا و پیامبر اوست).
و از همان کتاب، از موسی بن قیس حضرمی، از سلمة بن کهیل روایت است که گفت: علی در حالی که در رکوع بود انگشترش را صدقه داد، پس نازل شد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ » (الآیة ) (تنها سرپرست شما خدا و پیامبر اوست... تا آخر آیه).
و از همان کتاب، از عوف بن عبید بن ابیرافع، از پدرش، از جدش [ابورافع] روایت است که گفت: بر پیامبر خدا (ص) وارد شدم، در حالی که خوابیده بود و به ایشان وحی میشد؛ و ناگهان ماری را در گوشهٔ خانه دیدم. خوش نداشتم وارد شوم و ایشان را بیدار کنم؛ از این رو میان ایشان و مار دراز کشیدم تا اگر گزندی پیش آید، به من برسد نه به ایشان. پیامبر بیدار شد در حالی که این آیه را تلاوت میکرد:
«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ » (تنها سرپرست شما خدا و پیامبر اوست).
[ابورافع] گفت: پیامبر فرمود: «الحمد لله» (سپاس خدای را)، و به کنار من آمد و فرمود: «چرا اینجا دراز کشیدهای؟» گفتم: به خاطر این مار. فرمود: «به سوی آن برو و آن را بکش». پس من آن را کشتم.
سپس دستم را گرفت و فرمود: «ای ابورافع، پس از من گروهی خواهند بود که با علی میجنگند؛ پیکار با آنان حقّی بر عهدهٔ خداست (تکلیفی الهی است). پس هر کس نتوانست با دست با آنان بجنگد، با زبانش بجنگد، و هر کس نتوانست با زبان بجنگد، با دلش [نفرت بورزد و مخالفت کند]؛ و فراتر از این، [مرتبهای از ایمان] نیست».
میگویم: روایتها دربارهٔ نزول این دو آیه در داستانِ صدقهدادنِ انگشتر بسیار است. ما چند مورد از آنها را از کتاب «غاية المرام» بحرانی آوردیم، و این روایات در کتابهایی که او از آنها نقل کرده نیز موجود است؛ و ما تنها به آنهایی بسنده کردیم که لحن و تعبیرشان در بازگویی ماجرا تفاوتی داشت.
و گروهی از صحابه در نقل آن اشتراک دارند، مانند ابوذر، ابنعباس، انس بن مالک، عمار، جابر، سلمة بن کهیل، ابورافع و عمرو بن عاص؛ و نیز [امام] علی و [امام] حسین، و همچنین [امامان] سجاد، باقر، صادق، هادی و دیگر امامان اهلبیت (ع).
پیشوایان تفسیر روایی (مأثور) مانند احمد، نسائی، طبری، طبرانی، عبد بن حمید و دیگر حافظان و پیشوایان حدیث نیز بر نقل این روایت بدون رد و انکار همداستان شدهاند؛ و متکلمان نیز صدور روایت را مسلّم دانستهاند، و فقیهان آن را در بحثِ نماز ذیل مسئلهٔ «فعل کثیر» (کار بسیار در نماز) و در مسئلهٔ «هل تسمي صدقه التطوع زكاه» (آیا صدقهٔ مستحب، زکات نامیده میشود؟) آوردهاند. استوانههای ادبیات از میان مفسران، مانند زمخشری در «الکشاف» و ابوحیان در تفسیر خود، و نیز راویان و ناقلانی که اهل زبان عربی بودهاند، در درستیِ انطباق آیه بر این روایت هیچ مناقشهای نکردهاند.
بنابراین به سخن برخی اعتنایی نمیشود که گفتهاند: حدیث نزول آیه در داستان انگشتر، ساختگی و بربافته است؛ و برخی مانند شیخالاسلام ابنتیمیه زیادهروی کرده و مدعی اجماع علما بر ساختگی بودن این روایت شدهاند! این از شگفتآورترین ادعاهاست؛ در حالی که در بیان گذشته دانستی که حقیقت در این باره چیست.
[سورهٔ مائده (۵): آیههای ۵۷ تا ۶۶]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ دِينَكُمۡ هُزُوٗا وَلَعِبٗا مِّنَ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ مِن قَبۡلِكُمۡ وَٱلۡكُفَّارَ أَوۡلِيَآءَۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، کسانی را که دین شما را به ریشخند و بازی گرفتهاند — چه از کسانی که پیش از شما به آنان کتاب آسمانی داده شده و چه از کافران — دوستان و سرپرستان خود نگیرید؛ و اگر مؤمنید، از خدا پروا بدارید.
وَإِذَا نَادَيۡتُمۡ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ ٱتَّخَذُوهَا هُزُوٗا وَلَعِبٗاۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَعۡقِلُونَ
و هنگامی که [مردم را] به نماز فرا میخوانید، آن را به مسخره و بازی میگیرند؛ این از آن روست که آنان مردمی هستند که خرد نمیورزند.
قُلۡ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ هَلۡ تَنقِمُونَ مِنَّآ إِلَّآ أَنۡ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡنَا وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبۡلُ وَأَنَّ أَكۡثَرَكُمۡ فَٰسِقُونَ
بگو: «ای اهل کتاب، آیا جز به خاطر این بر ما خرده میگیرید و کینه میورزید که به خدا و آنچه به سوی ما نازل شده و آنچه پیش از این فرود آمده ایمان آوردهایم و اینکه بیشترِ شما نافرمانید؟»
قُلۡ هَلۡ أُنَبِّئُكُم بِشَرّٖ مِّن ذَٰلِكَ مَثُوبَةً عِندَ ٱللَّهِۚ مَن لَّعَنَهُ ٱللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيۡهِ وَجَعَلَ مِنۡهُمُ ٱلۡقِرَدَةَ وَٱلۡخَنَازِيرَ وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَۚ أُوْلَٰٓئِكَ شَرّٞ مَّكَانٗا وَأَضَلُّ عَن سَوَآءِ ٱلسَّبِيلِ
بگو: «آیا شما را به کسانی آگاه کنم که کیفرشان نزد خدا بدتر از این است؟ کسانی که خدا آنان را لعنت کرده و بر آنان خشم گرفته و از ایشان بوزینگان و خوکان گردانیده، و کسانی که طاغوت را پرستیدهاند؛ اینان جایگاهی بدتر دارند و از راه راست گمراهترند.»
وَإِذَا جَآءُوكُمۡ قَالُوٓاْ ءَامَنَّا وَقَد دَّخَلُواْ بِٱلۡكُفۡرِ وَهُمۡ قَدۡ خَرَجُواْ بِهِۦۚ وَٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا كَانُواْ يَكۡتُمُونَ
و هنگامی که نزد شما میآیند، میگویند: «ایمان آوردیم»، در حالی که با کفر وارد شدهاند و با همان [کفر] بیرون رفتهاند؛ و خدا به آنچه پنهان میداشتند داناتر است.
وَتَرَىٰ كَثِيرٗا مِّنۡهُمۡ يُسَٰرِعُونَ فِي ٱلۡإِثۡمِ وَٱلۡعُدۡوَٰنِ وَأَكۡلِهِمُ ٱلسُّحۡتَۚ لَبِئۡسَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ
و بسیاری از آنان را میبینی که در گناه و تجاوز و حرامخواری شتاب میورزند؛ راستی که چه بد است آنچه انجام میدادند!
لَوۡلَا يَنۡهَىٰهُمُ ٱلرَّبَّٰنِيُّونَ وَٱلۡأَحۡبَارُ عَن قَوۡلِهِمُ ٱلۡإِثۡمَ وَأَكۡلِهِمُ ٱلسُّحۡتَۚ لَبِئۡسَ مَا كَانُواْ يَصۡنَعُونَ
چرا علمای الهی و دانشمندانِ آنان، ایشان را از سخنان گناهآلود و مالِ حرام خوردن بازنمیدارند؟ راستی که چه بد است آنچه همواره پیشه ساختهاند!
وَقَالَتِ ٱلۡيَهُودُ يَدُ ٱللَّهِ مَغۡلُولَةٌۚ غُلَّتۡ أَيۡدِيهِمۡ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْۘ بَلۡ يَدَاهُ مَبۡسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيۡفَ يَشَآءُۚ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرٗا مِّنۡهُم مَّآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَ طُغۡيَٰنٗا وَكُفۡرٗاۚ وَأَلۡقَيۡنَا بَيۡنَهُمُ ٱلۡعَدَٰوَةَ وَٱلۡبَغۡضَآءَ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِۚ كُلَّمَآ أَوۡقَدُواْ نَارٗا لِّلۡحَرۡبِ أَطۡفَأَهَا ٱللَّهُۚ وَيَسۡعَوۡنَ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَسَادٗاۚ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُفۡسِدِينَ
و یهود گفتند: «دست خدا بسته است!» دستهای خودشان بسته باد و به سزای آنچه گفتند از رحمت خدا دور شدند! بلکه هر دو دستِ او گشوده است، هر گونه که بخواهد میبخشد؛ و قطعاً آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، بر سرکشی و کفرِ بسیاری از آنان میافزاید. و میانشان تا روز قیامت دشمنی و کینه افکندیم؛ هر بار که آتشی برای جنگ برافروختند، خدا آن را خاموش ساخت، و در زمین به فساد میکوشند، و خدا مفسدان را دوست نمیدارد.
وَلَوۡ أَنَّ أَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ ءَامَنُواْ وَٱتَّقَوۡاْ لَكَفَّرۡنَا عَنۡهُمۡ سَيِّـَٔاتِهِمۡ وَلَأَدۡخَلۡنَٰهُمۡ جَنَّٰتِ ٱلنَّعِيمِ
و اگر اهل کتاب ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند، قطعاً بدیهایشان را از آنان میزدودیم و آنان را به بهشتهای پرنعمت درمیآوردیم.
وَلَوۡ أَنَّهُمۡ أَقَامُواْ ٱلتَّوۡرَىٰةَ وَٱلۡإِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيۡهِم مِّن رَّبِّهِمۡ لَأَكَلُواْ مِن فَوۡقِهِمۡ وَمِن تَحۡتِ أَرۡجُلِهِمۚ مِّنۡهُمۡ أُمَّةٞ مُّقۡتَصِدَةٞۖ وَكَثِيرٞ مِّنۡهُمۡ سَآءَ مَا يَعۡمَلُونَ
و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارشان به سوی ایشان نازل شده برپا میداشتند، بیتردید از بالای سرشان و از زیر پاهایشان [از نعمتهای آسمان و زمین] روزی میخوردند. میان آنان گروهی میانهرو هستند، ولی بسیاری از آنان آنچه انجام میدهند بسیار ناپسند است.
(بیان)
این آیات، مؤمنان را از اینکه مسخرهکنندگانِ خدا و آیات او را از میان اهل کتاب و کافران به دوستی و سرپرستی (ولایت) بگیرند، نهی میکند. و پارهای از صفتهای ناپسندِ آنان، پیمانشکنیهایشان در برابر عهدها و پیمانهای الهی و مسائلِ وابسته به آن را برمیشمارد؛ به گونهای که با هدفِ اصلی این سوره (تشویق به نگهداریِ پیمانها و عهدها و نکوهشِ شکستن آنها) سازگار است.
و به نظر میرسد این آیات دارای سیاقی پیوسته و یکپارچهاند، هرچند ممکن است برخی از بخشهای آن از جهت شأن نزول، سببی مستقل داشته باشد.
خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ » «إلخ»؛ (ای کسانی که ایمان آوردهاید، کسانی را که دین شما را [به ریشخند و بازی گرفتند، به سرپرستی و دوستی نگیرید...]). راغب گفته است: «الهزء مزح في خفية، و قد يقال لما هو كالمزح» (انتهى)؛ (هُزْء [ریشخند و استهزا]، شوخیِ پنهانی است و گاه به کاری شبیه شوخی نیز گفته میشود) (پایان سخن او). و نیز گفته است: «و لعب فلان إذا كان فعله غير قاصد به مقصدا صحيحا، يلعب لعبا» (انتهى)؛ (فلانی بازی کرد، هنگامی است که در کارش قصد هدفی درست را نداشته باشد؛ بازی میکند بازیکردنی) (پایان سخن او). و در حقیقت، چیزی تنها زمانی به ریشخند گرفته میشود و بدان استهزا میگردد که با آن چنان رفتار شود که گویی سزاوار هیچ توجهِ جدی نیست، تا نشان دهند چیزی است که نباید بدان التفات کرد. همچنین زمانی چیزی به بازی گرفته میشود که برای هیچیک از هدفهای درست و عقلایی به کار نرود، مگر برای پارهای از امور غیرواقعی و سرگرمکننده. بنابراین ریشخندِ دین و بازیچهقراردادنِ آن تنها برای این است که بنمایانند دین چیزی جز در حدّ برخی هدفهای باطل، نادرست و غیرجدی نیست؛ در حالی که اگر آن را دینی برحق میدانستند، یا پدیدآورنده، دعوتکننده و مؤمنانش را دارای گامهایی استوار و راستین میشمردند و حرمت و جایگاهِ آن و پیروانش را نگه میداشتند، هرگز آن را در چنین جایگاهی قرار نمیدادند. از این رو، استهزا و بازیچهگرفتنِ دین از سوی آنان، داوریِ خودِ ایشان است بر اینکه دین هیچ سهمی از حقیقت و جایگاهِ واقعی ندارد، جز آنکه دستمایهای برای شوخی یا بازیچه قرار گیرد.
از اینجا نخست روشن میشود: اینکه در توصیفِ کسانی که از ولایتشان نهی شده، به «ریشخند و بازیچهگرفتنِ دین» اشاره شده، برای بیان علتِ این نهی است؛ زیرا ولایت که پیوند روحی و حق تصرف در شئونِ فردی و اجتماعی از پیآمدهای آن است، هرگز با این سازگار نیست که سرپرست و دوست، چیزی را که دوستش مقدس و محترم میشمارد و از هر چیز حتی از جانِ خود عزیزتر میداند، به ریشخند و بازی بگیرد. پس واجب است کسی که چنین رفتاری دارد به ولایت برگزیده نشود و مهارِ تصرف در جان و تن به او سپرده نشود.
و دوم: تناسبی که در به کار گرفتن وصف ایمان در خطابِ «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا »؛ (ای کسانی که ایمان آوردهاید) وجود دارد، به سبب تقابل آن با عبارتِ «الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً »؛ (کسانی که دین شما را به ریشخند و بازی گرفتهاند)؛ و همچنین لطافتی که در اضافه شدن دین به آنان در تعبیرِ «دِينَكُمْ »؛ (دینِ شما) نهفته است.
و سوم: اینکه فرمودهٔ خداوند: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ »؛ (و از خدا پروا کنید اگر مؤمنید)، به منزلهٔ تأکیدی است بر این سخن که: «لاٰ تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً» (إلخ)؛ (کسانی را که دین شما را به ریشخند و بازی گرفتند، به سرپرستی نگیرید...)؛ زیرا همان مفهوم را با بیانی عامتر و فراگیرتر تکرار کرده است؛ چراکه برای مؤمن، به عنوان کسی که به دستگیرهٔ ایمان چنگ زده است، پذیرفتنی نیست که به ریشخند و بازیچهشدنِ باورهای خود خشنود شود. بنابراین اینان اگر به راستی به ایمان آراستهاند — یعنی دین برایشان آیینی واقعی است — چارهای جز پروای از خدا دربارهٔ این افراد ندارند؛ یعنی نباید آنان را سرپرست و دوستِ خود بگیرند.
و نیز این احتمال وجود دارد که فرمودهٔ خدای متعال: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ »؛ (و از خدا پروا کنید اگر مؤمنید)، اشاره به همان کلامی باشد که چند آیه پیشتر فرمود: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ »؛ (و هر کس از شما با آنان پیوند ولایت ببندد، بیگمان از آنان خواهد بود) [مائده: ۵۱]؛
با این معنا که: دربارهٔ به سرپرستیگرفتنِ آنان از خدا پروا کنید اگر از شمارِ آنان نیستید. با این حال، معنای نخست چه بسا روشنتر باشد.
خدای متعال میفرماید: «وَ إِذٰا نٰادَيْتُمْ إِلَي الصَّلاٰهِ اتَّخَذُوهٰا هُزُواً وَ لَعِباً » (إلخ)؛ (و چون به نماز ندا درمیدهید، آن را به ریشخند و بازی میگیرند...). این سخن، اثبات و بیانِ عینیِ همان مطلبی است که یاد شد؛ اینکه آنان دینِ مؤمنان را به ریشخند و بازی میگیرند. مقصود از ندا دادن به نماز، همان اذانی است که در اسلام پیش از نمازهای واجبِ شبانهروزی تشریع شده است؛ و چنانکه گفتهاند، در قرآن کریم جز در این آیه، از اذان نامی برده نشده است.
و ضمیر در فرمودهٔ خداوند: «اتَّخَذُوهٰا »؛ (آن را به ریشخند گرفتند)، به «نماز» بازمیگردد، یا به مصدری که از این کلامِ او برمیآید:
«إِذَا نَادَيْتُمْ» (هنگامی که [به نماز] ندا درمیدهید)؛
یعنی «مناداة» (بانگزدن و اذانگفتن). ضمیری هم که به مصدر بازمیگردد، میتواند مذکر یا مؤنث باشد. سخن خدای متعال: «ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ يَعْقِلُونَ » (این از آن روست که آنان مردمی بیخردند)، کلامی تکمیلی در پایان آیه است که در جایگاه پاسخ به چراییِ رفتار آنان مینشیند؛ و بیان میکند که سرزدن این کار از ایشان — یعنی به مسخره و بازیچه گرفتن نماز یا اذان — تنها از این روست که گروهی بیخرد و نااندیشمندند؛ پس نمیتوانند حقیقت بندگی، فایدههای تقرب به خداوند و چکیده و سرجمعِ سعادت دنیا و آخرت را که در این ارکان و اعمال عبادیِ دینی نهفته است، دریابند و به آن پی ببرند.
خدای متعال میفرماید: «قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ » (بگو: ای اهل کتاب، آیا بر ما خرده میگیرید جز اینکه به خدا ایمان آوردهایم...) (تا آخر آیه). راغب در مفردات القرآن میگوید: «نَقِمْتُ الشَّيْءَ» (با کسرِ قاف) و «نَقَمْتُهُ» (با فتحِ قاف) یعنی وقتی چیزی را ناپسند بداری و انکار کنی؛ خواه با زبان و خواه با کیفر دادن. خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا نَقَمُوا إِلاّٰ أَنْ أَغْنٰاهُمُ اللّٰهُ ، وَ مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ ، هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا » (و خرده و عیبی نگرفتند مگر آنکه خدا بینیازشان ساخت؛ و بر آنان خرده و کینهای نگرفتند مگر آنکه به خدا ایمان آورده بودند؛ آیا بر ما خرده میگیرید؟) (تا آخر آیه). و «نِقمت» به معنای عقوبت و کیفر است؛ خدای متعال میفرماید: «فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِي الْيَمِّ » (پس از آنان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان ساختیم). پایان سخن راغب.
پس معنای سخن خداوند: «هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا » (آیا بر ما خرده میگیرید جز اینکه ایمان آوردهایم...)، این است: آیا از ما چیزی را ناپسند میدارید یا بد میشمرید مگر همین چیزی را که میبینید؛ یعنی اینکه ما به خدا و آنچه فروفرستاده ایمان آوردهایم و شما فاسقید؟ نظیر سخن گویندهای که میگوید: «آیا از من بدت میآید جز از اینکه من پاکدامنم و تو گناهکاری؟» و «آیا بر من عیب میگیری جز از اینکه من توانگرم و تو ناداری؟» و مواردی دیگر از این دست تقابلها و همراهسازیها. پس معنا چنین است: آیا بر ما خرده میگیرید جز اینکه ما مؤمنیم و بیشتر شما فاسقید؟
و گاهی گفته شده که سخن خداوند: «وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فٰاسِقُونَ » (و اینکه بیشتر شما فاسقید) با در تقدیر گرفتنِ لامِ تعلیل (به معنای «چون که») است و معنا چنین میشود:
آیا بر ما خرده میگیرید جز به این سبب که بیشتر شما فاسقید؟
و سخن خدای متعال: «أَنْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ » (اینکه به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه پیش از این نازل گشته ایمان آوردهایم)، در معنای «آنچه بر ما و بر شما نازل شده» است؛ و قرآن آن کتابها را به آنان نسبت نداد تا به طعنه و کنایه بگوید: از آنجا که به پیمان خود با خدا وفا نکردند و به دستورهای کتابهایشان عمل ننمودند، گویی کتابهایشان هرگز به سویشان نازل نشده است و اهل آن نیستند.
و چکیده و حاصل معنا چنین است: ما میان هیچ کتابی از کتابهایی که خداوند بر پیامبرانش فروفرستاده فرق نمیگذاریم، و در نتیجه میان هیچیک از پیامبران او نیز جدایی قائل نمیشویم. در این سخن کنایهای به اهل کتاب است که آنان میان پیامبران خدا تفرقه میاندازند و میگویند: «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» (به برخی ایمان میآوریم و به برخی کفر میورزیم)، همانگونه که میگفتند: «آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهَارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ» (آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شده ایمان آورید و در پایانش کافر شوید [آلعمران: ۷۲]). خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً أُولٰئِكَ هُمُ الْكٰافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً مُهِيناً» (بیگمان کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر میورزند و میخواهند میان خدا و پیامبرانش جدایی افکنند و میگویند: «به برخی ایمان میآوریم و به برخی کافر میشویم» و میخواهند میان این دو، راهی در پیش گیرند، آنان به راستی همان کافرانند و ما برای کافران عذابی خوارکننده آماده ساختهایم؛ نساء: ۱۵۱).
خدای متعال میفرماید: «قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِكَ مَثُوبَهً عِنْدَ اللّٰهِ مَنْ لَعَنَهُ اللّٰهُ » (بگو: آیا شما را از کسانی باخبر سازم که پاداش و کیفرشان نزد خدا از این بدتر است؟ کسانی که خدا آنان را لعنت کرده...) (تا آخر آیه). مفسران یادآور شدهاند که این فرمانی از سوی خدای متعال به پیامبرش (ص) است تا با آن مسخرهکنندگان و بازیچهگیرندگانِ دین، از سر مماشات (پذیرش فرضی ادعای طرف برای استدلال) و رعایت انصاف در گفتوگو سخن بگوید؛ تا آنان را بدین نتیجه وادار و محکوم کند که اگر بر مؤمنان به خاطر ایمانشان به خدا و آنچه بر پیامبرانش فروفرستاده خرده میگیرند، بیش از هر چیز باید بر خودشان خرده و ایراد بگیرند؛ چراکه جایگاه خودشان بسیار بدتر و از راه راست گمراهتر است، زیرا گرفتار لعنت الهی، مسخشدن به میمونها و خوکها، و پرستش طاغوت شدهاند. پس وقتی با وجود همهٔ این اسباب و عوامل نکوهش در خود، خویشتن را سرزنش نمیکنند، حق ندارند بر کسی خرده بگیرند که جز به امری بسیار پایینتر از آن در بدی دچار نشده است؛ یعنی مؤمنان با ایمانشان، آن هم با این فرضِ مماشاتی که ایمان به خدا و کتابهایش اصلاً بدی شمرده شود، در حالی که هرگز چنین نیست و ایمان هرگز بدی نخواهد بود.
بنابراین مراد از «مثوبة»، مطلقِ جزا (پاداش یا کیفر) است؛ و چه بسا برای فرجام و صفتِ جداییناپذیر به استعاره گرفته شده باشد، همانطور که از مقید شدنِ عبارت «بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِكَ مَثُوبَهً » (بدتر از این از نظر جزا) به عبارت «عِنْدَ اللّٰهِ » (نزد خدا) فهمیده میشود؛ زیرا آنچه نزد خداست، امری ثابت و تغییرناپذیر است که خداوند به آن حکم رانده و فرمان داده است. خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ» (و آنچه نزد خداست ماندگار است؛ نحل: ۹۶)، و خدای متعال میفرماید: «لاٰ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» (هیچ بازدارندهای برای حکم او نیست؛ رعد: ۴۱)؛ پس این جزا از آن رو که نزد خدای پاک و منزه است، جزایی حتمی و جداییناپذیر به شمار میرود.
در این سخن، نوعی جابهجایی در ساختار کلام (شبهِ قلب) به کار رفته است؛ زیرا روالِ مستقیمِ سخن اقتضا میکرد گفته شود لعنت و مسخشدن و بندگیِ طاغوت، از ایمان به خدا و کتابهای او بدتر و گمراهتر است؛ نه اینکه گفته شود: کسانی که خدا لعنتشان کرده و از میانشان بوزینگان و خوکها پدید آورده و طاغوت را بندگی کردهاند، جایگاهشان بدتر و گمراهترند؛ مگر آنکه موصوف به جای صفت نشانده شده باشد؛ و این شیوه در قرآن کریم رایج است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ لٰكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ » (الآیه) (بلکه نیکیِ [واقعی]، کارِ کسی است که به خدا ایمان آورده است... تا آخر آیه).
کوتاه سخن اینکه، خلاصهٔ معنا چنین است: اگر ایمان ما به خدا و آنچه بر پیامبرانش فرو فرستاده در نگاه شما کاری ناپسند و بد است، من شما را به چیزی بدتر از آن آگاه میکنم که سزاوار است بر آن عیب بگیرید و ناپسندش بشمارید، و آن همان صفتی است که در خودِ شماست.
و چه بسا گفته شده است که اشاره در سخن خدای متعال با واژهٔ «ذٰلِكَ » (آن)، به گروهِ مؤمنان است که با این سخنِ پیشین بر آنان دلالت شده است:
«هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا » (آیا بر ما خرده میگیرید و عیبجویی میکنید؟)
بر این پایه، کلام بر روالِ مستقیم خویش است و هیچ جابهجایی تعبیری در آن نیست؛ و معنا این است: آیا شما را از کسانی باخبر کنم که از مؤمنان بدترند تا بر آنان عیب بگیرید؟ و آنان خودِ شما هستید که به لعنتِ الهی، مسخشدن و بندگیِ طاغوت دچار شدهاید.
و گاه گفته شده که عبارت «مِنْ ذٰلِكَ » (از این)، اشاره به همان مصدری است که از سخنِ «هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا » (آیا بر ما خرده میگیرید) فهمیده میشود؛ یعنی: آیا شما را به چیزی آگاه سازم که پاداش و کیفرش از این خردهگیریِ شما بدتر است؟ آن همان بلایی است که بدان گرفتار شدهاید؛ یعنی لعنت، مسخ و جز آن.
خدای متعال میفرماید: «وَ إِذٰا جٰاؤُكُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ » (إلی آخر الآیه) (و چون نزد شما میآیند، میگویند: ایمان آوردیم؛ در حالی که با کفر وارد شدهاند و با همان هم بیرون رفتهاند... تا آخر آیه). خدای متعال در اینجا به دوروییِ دلهای آنان و پنهان داشتنِ آنچه خدای پاک و منزه بدان خشنود نیست به هنگام دیدار با مؤمنان اشاره میکند و میفرماید: چون نزد شما میآیند میگویند ایمان آوردیم؛ یعنی به زبان تظاهر به ایمان میکنند، در حالی که با همان کفر نزد شما آمدهاند و با همان کفر هم از نزدتان بیرون رفتهاند؛ به این معنا که هنگام ورود و خروج، یک حالِ ثابت داشتهاند که همان کفر است و دگرگون نشده است و فقط ایمان را در ظاهر نشان میدهند؛ در حالی که خداوند به آنچه پیشتر از نیرنگ و پیمانشکنی پنهان میکردند، کاملاً آگاه است.
بنابراین سخن خداوند: «وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ » (در حالی که با کفر وارد شدهاند و با همان هم بیرون رفتهاند) به معنای این سخنِ ماست که بگوییم: «حالِ آنان در کفر تغییری نکرده است»؛ و ضمیر در عبارت «هُمْ قَدْ خَرَجُوا » (خودِ آنان بیرون رفتند) برای تأکید، و برای نمایاندنِ تمایز و برجستگیِ آنان در این کار و پایدار نشاندادنِ کفر در وجودشان آورده شده است.
و گاه گفته شده که معنا این است: آنان در حالات گوناگونِ کفر دستبهدست میشوند و از حالی به حال دیگر درمیآیند.
خدای متعال میفرماید: «وَ تَريٰ كَثِيراً مِنْهُمْ يُسٰارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ » (إلی آخر الآیه) (و بسیاری از آنان را میبینی که در گناه و تجاوز و حرامخواری شتاب میورزند... تا آخر آیه). ظاهراً مراد از «إثم» (گناه)، فرو رفتن و خردهگیریِ ناروا در آیاتِ دینی است که بر مؤمنان نازل شده است. و سخن گفتن دربارهٔ معارف دین به گونهای که موجب کفر و فسق (خروج از طاعت خدا) گردد؛ چنانکه عبارت آیهٔ بعد نیز بر این معنا گواهی میدهد که میفرماید: «عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ » (از گفتار گناهآلودشان و حرامخواریشان).
بر این اساس، این امور سهگانه—یعنی گناه، تعدی و خوردن مال حرام—نمونههایی از نافرمانیهای آنان در گفتار و کردار را در بر میگیرد؛ چرا که آنان هم مرتکب گناه گفتاری میشوند که همان گناه در سخن است، و هم مرتکب گناه کرداری؛ گناه کرداری یا در پیوند میان آنان و مؤمنان رخ میدهد که همان تعدی و تجاوز به حقوق ایشان است، و یا در درون جامعهٔ خودشان صورت میپذیرد مانند خوردن مال حرام که مصداقش ربا، رشوه و مانند آن است. سپس خدای متعال این رفتارهای آنان را نکوهش کرد و فرمود: «لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (قطعاً بد است آنچه همواره انجام میدادند). پس از آن، عالمان الهی (ربّانیون) و دانشمندان یهود (احبار) را به سبب سکوت در برابر آنان و بازنداشتن از ارتکاب این گناهان هلاککننده توبیخ کرد، با آنکه میدانستند این کارها معصیت و گناه است؛ و چنین فرمود:
«لَوْ لاٰ يَنْهٰاهُمُ الرَّبّٰانِيُّونَ وَ الْأَحْبٰارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ» (چرا عالمان ربّانی و دانشمندانِ دین، آنان را از گفتار گناهآلود و خوردن مال حرام بازنمیدارند؟ به راستی چه بد است آنچه همواره مرتکب میشدند!).
و چه بسا ممکن است از این سخن خداوند: «عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ » (از گفتار گناهآلودشان و حرامخواریشان)، در تطبیق با آیهٔ پیشین: «يُسٰارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ » (در گناه و دشمنی و حرامخواری شتاب میورزند)—از آن جهت که در آیهٔ دوم واژهٔ «عدوان» نیامده است—چنین استفاده شود که «اثم» (گناه) و «عدوان» (تجاوز) یک چیز است، و آن همان تجاوز از حدود خدای پاک و منزه در گفتار است، در برابر گناه کرداری که نمونهاش خوردن مال حرام توسط آنان است.
بنابراین مقصود از این کلام الهی: «يُسٰارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ » (در گناه و تعدی و حرامخواری شتاب میکنند)، نشان دادنِ یک بدیِ گفتاری از آنان است که همان گناه و تعدی باشد، و یک بدیِ کرداری از ایشان که همان خوردن مال حرام است.
«مسارعه» مبالغه در معنای سرعت است، و سرعت نقطهٔ مقابل «بُطء» (کندی) است. بر اساس آنچه از موارد کاربرد این دو واژه به دست میآید، تفاوت میان «سرعت» و «عجله» آن است که سرعت پیوند بیشتری با کارِ اعضا و جوارح دارد و عجله با کارِ دل و درون؛ مانند تفاوت میان خضوع (فروتنی در اندام) و خشوع (فروتنیِ دل)، و خوف (ترس ظاهری) و خشیت (بیمِ قلبیِ آمیخته با تعظیم). راغب در کتاب «مفردات» میگوید: «السرعة ضد البطء، و يستعمل في الأجسام و الأفعال، يقال: سرع (بضم الراء) فهو سريع و أسرع فهو مسرع، و أسرعوا صارت إبلهم سراعا نحو أبلدوا، و سارعوا و تسارعوا» (سرعت در برابر کندی است و در اجسام و کارها به کار میرود؛ گفته میشود: سَرُعَ [با ضمهٔ راء] پس او سریع است، و أَسْرَعَ پس او مُسرِع است؛ و «أسرعوا» هنگامی گفته میشود که شترانشان شتابنده شوند، مانند «أبلدوا» [که شترانشان کندرو شوند]؛ و همچنین سارعوا و تسارعوا به کار میرود). پایان سخن راغب.
و چه بسا گفته شده باشد: مسارعه و عجله به یک معنا هستند، جز اینکه مسارعه بیشتر در امور خیر به کار میرود؛ و به کار رفتن واژهٔ مسارعه در این آیه—با اینکه جایگاه نکوهش است و واژهٔ عجله بر نکوهش دلالت بیشتری دارد—تنها برای اشاره به این است که آنان این رفتارها را به گونهای انجام میدهند که گویی در کار خود برحق هستند؛ پایان سخن او. ولی این توجیه، بعید به نظر میرسد و چندان پذیرفتنی نیست.
خدای متعال میفرماید: «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ » (و یهود گفتند: دست خدا بسته است! دستهای خودشان بسته باد و به سزای آنچه گفتند از رحمت خدا دور شدند؛ بلکه هر دو دست او گشوده است، هر گونه بخواهد میبخشد). یهود نسخ را در احکام دینی جایز نمیدانستند؛ از همین رو نسخ تورات را نمیپذیرفتند و مسلمانان را به خاطر نسخ احکام سرزنش میکردند. همچنین چنانکه از لابهلای آیات قرآن آشکار میگردد، آنان «بَداء» (دگرگونی در مقدرات غیرحتمی بر پایهٔ حکمت الهی) را در مسائل تکوینی جایز نمیشمردند؛ همانگونه که سخن دربارهٔ آن در تفسیر این فرمودهٔ خدای متعال گذشت: «مٰا نَنْسَخْ مِنْ آيَهٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا» (هیچ آیهای را نسخ نمیکنیم یا از یادها نمیبریم مگر اینکه بهتر از آن یا همانندش را میآوریم).
تا پایان آیه (بقره: ۱۰۶)؛ این موضوع در جلد نخست این کتاب و در موارد دیگر نیز گذشت.
این آیه، یعنی سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ » (و یهود گفتند: دست خدا بسته است)، بر این گفتهٔ آنان [که دست خدا پس از آفرینش اولیه بسته است و تغییری ایجاد نمیکند] قابل تطبیق است؛ جز اینکه ظاهر پاسخ خدای متعال به آنان که میفرماید: «بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ » (بلکه هر دو دست او گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق میکند)، مانع از این برداشت است، و نشان میدهد که آنان این سخن گناهآلود را دربارهٔ موضوع روزی به زبان آوردهاند: یا مشخصاً دربارهٔ مؤمنان بوده است، به سبب فقر فراگیر، سختی و تنگنای معیشتی که بیشترشان گرفتارش بودند، و یهودیان این سخن را از روی ریشخند به خدای پاک و منزه گفتند تا چنین وانمود کنند که او توانایی بینیاز کردن بندگان باایمانش و نجات بخشیدن آنان از فقر و خواری را ندارد؛ اما این وجه با قرار داشتن آیه در سورهٔ مائده—چنانچه همراه با دیگر آیاتش نازل شده باشد—سازگار نیست، زیرا مسلمانان در روزگار نزول آن، در فراوانیِ معیشت، گشایش روزی و آسایش زندگی به سر میبردند.
و یا اینکه آن را به سبب خشکسالی یا گرانیای گفتند که گریبانگیر خودشان شد و در نتیجه، معیشتشان به تنگنا افتاد، روزگارشان به سختی گرایید و سامان زندگیشان برهم خورد؛ چنانکه چه بسا از برخی روایاتِ اسباب نزول نیز چنین برمیآید. اما سیاق آیات با این احتمال نیز سازگار نیست؛ زیرا ظاهر آن است که آیات در پی برشمردن ویژگیهای گوناگونِ تجاوزگری و نیرنگبازی آنان در برابر مسلمانان از سر کینهتوزی است، نه بازگوییِ سخنان گناهآلودی که در میان خودشان به زبان میآوردند.
و یا اینکه آنان وقتی این سخن را به زبان آوردند که آیاتی مانند فرمودهٔ خدای متعال را شنیدند: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً» (بقره: ۲۴۵؛ کیست آن کس که به خدا وامی نیکو دهد؟) و «وَ أَقْرِضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً» (مزمل: ۲۰؛ و به خدا وامی نیکو دهید)، پس گفتند: دست خدا بسته است و نمیتواند آنچه را برای ترویج دینش و زنده نگه داشتن دعوتش نیاز دارد فراهم سازد و هزینه کند! آنان چنانکه از بخش دیگری از روایات اسباب نزول برمیآید، این سخن را از روی ریشخند و تمسخر گفتند؛ و این وجه [در میان احتمالات] به صواب نزدیکتر است.
به هر روی، چنین نسبتی—یعنی نسبت دادنِ بسته بودن دست و درماندگی به خدا در برابر برخی رویدادها—از اموری به شمار میرود که آموزشهای دینیِ خود آنان و دیدگاههای موجود در تورات آن را انکار نمیکند؛ زیرا تورات این را ممکن میداند که پیشامدها خدای پاک و منزه را ناتوان سازند و—همانند انسانهای نیرومند—او را از پیش بردنِ برخی از مقاصد و خواستههایش بازدارند. گواه بر این معنا داستانهایی است که تورات دربارهٔ پیامبرانی چون آدم و دیگران حکایت میکند.
بنابراین، آنان باورهایی دارند که به ایشان اجازه میدهد اموری را به خدای متعال نسبت دهند که با ساحت قدس و کبریای ذات او—که عظمتش بس والاست—سازگار نیست، هرچند این سخن را فقط از روی تمسخر به زبان آورده باشند؛ چراکه هر کاری مبادی و خاستگاههایی در باور انسان دارد که آدمی از آنها برانگیخته میشود و بدانها بر انجامش جرئت مییابد.
و اما این سخن که فرمود: «غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا» (دستهایشان بسته باد و به سزای آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شدند)، نفرینی است بر ضد آنان به عذابی همگون با همان نقصی که به خدای متعال نسبت دادند و با ساحت قدس او ناسازگار بود؛ یعنی بسته بودن دست و سلب شدن توانایی بر آنچه دوست دارد و میخواهد. بر این پایه، عبارتِ «وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا » (و به سبب آنچه گفتند لعنت شدند) عطف تفسیری بر جملهٔ «غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ » (دستهایشان بسته باد) است؛ زیرا بسته بودن دستهایشان، مصداقی از لعنت خدا بر آنان است، چراکه سخن گفتن از سوی خدای پاک و منزه همان فعل اوست، و لعنت کردنِ کسی از سوی خدای متعال، همان عذاب کردن او به عذابی دنیوی یا اخروی است؛ بنابراین، لعنتْ عذابی هماندازه با بسته بودن دستهای آنان است، یا معنایی عامتر از آن و دیگر عذابها دارد.
و چه بسا احتمال داده شده که عبارت «غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ » (دستهایشان بسته باد) تا آخر آیه، خبری باشد از تحقق یافتنِ حکم عذاب بر آنان، که کیفر گستاخیشان در برابر خدای پاک و منزه با گفتنِ «يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ » (دست خدا بسته است) به شمار میآید؛ اما وجه نخست به فهم نزدیکتر است.
و اما سخن خدای متعال که میفرماید: «بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ » (بلکه هر دو دست او گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق میکند)، پاسخی است به این گفتهٔ آنان:
«يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ » (دست خدا بسته است)؛
پاسخی که در قالب «اِضراب» (رد ادعای باطل پیشین و بیان حقیقت) ریخته شده است.
این جمله، یعنی سخن خدای متعال که فرمود: «يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ » (هر دو دست او گشاده است)، کنایه از ثبوت و فراگیریِ قدرت است، و این شیوهٔ تعبیر در کاربرد [زبان عربی] بسیار رایج است.
و اینکه تعبیر «يَدٰاهُ » به صیغهٔ تثنیه (دوگانه) به کار رفته، در حالی که یهود در سخن خود: «يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ » صیغهٔ مفرد آورده بودند، برای دلالت بر کمالِ قدرت است؛ همانگونه که شاید از کلام خدای متعال نیز چنین معنایی فهمیده شود که فرمود: «قٰالَ يٰا إِبْلِيسُ مٰا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعٰالِينَ» (ص: ۷۵؛ «فرمود: ای ابلیس! چه چیز تو را بازداشت از اینکه بر آنچه با دو دست خویش آفریدم سجده کنی؟ آیا تکبر ورزیدی یا از برتریجویانی؟»)؛ زیرا در این تعبیر، اشاره یا دلالتی بر بهکارگیریِ کمال قدرت نهفته است. همچنین مانند این گفتارِ عرب است که میگوید: «لا يدين بها لك» (تو در برابر آن دو دستی نداری؛ یعنی هیچ توان و چارهای در برابرش نداری)؛ چرا که این سخن، مبالغهای در نفیِ هرگونه توانایی و نعمت است.
گاه در لغت برای «ید» معانیِ گوناگونی جز اندام و دستِ ظاهری برشمردهاند؛ مانند توانایی، نیرو، نعمت، مالکیّت و جز اینها. امّا حقیقت آن است که این واژه در اصل برای همان اندام وضع شده است، و اگر در دیگر معانی به کار رفته، از باب استعاره است؛ چرا که آن امور بهگونهای با این اندام پیوند دارند؛ همانند پیوند انفاق و بخشش با دست از جهتِ گشودن آن، و پیوند مالکیّت با دست از جهتِ تصرّف و نهادن و برداشتن (اختیار جابهجایی و دگرگونی) و اموری از این قبیل.
از این رو، آنچه کتاب و سنّت از «ید» (دست) برای خدای پاک و منزه اثبات میکنند، معنایش بر حسب موارد تفاوت دارد؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ » (آیه؛ بلکه هر دو دست او گشوده است)، و این فرمودهاش: «أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ» (ص: ۷۵؛ «که بر آنچه با دو دست خود آفریدم سجده کنی»)، که در اینجا مراد از آن، قدرت و کمالِ آن است؛ و فرمودهاش: «بِيَدِكَ الْخَيْرُ» (آلعمران: ۲۶؛ «خیر به دست توست»)، و سخنش: «فَسُبْحٰانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس: ۸۳؛ «پس پاک و منزه است آنکه حاکمیتِ بر هر چیز به دست اوست»)، و گفتارش: «تَبٰارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ» (ملک: ۱؛ «پربرکت است آنکه فرمانروایی به دست اوست») و جز اینها، که مقصود از آن مالکیت و سلطه است.
و در فرمودهٔ دیگرِ خدای متعال: «لاٰ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ» (حجرات: ۱؛ «در برابر خدا و پیامبرش پیشی مجویید»)، مراد از آن، حضور و پیشگاه و مانند اینهاست.
و امّا سخن پروردگار: «يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ » (هرگونه بخواهد انفاق میکند)، بیان و توضیحی است برای فرمودهاش که: «يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ » (هر دو دستش گشوده است).
خدای متعال میفرماید: «وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيٰاناً وَ كُفْراً » (و قطعاً آنچه از سوی پروردگارت به سویت نازل شده است، بر سرکشی و کفرِ بسیاری از آنان خواهد افزود). بر اساس آنچه از سیاق آیات به دست میآید، این جمله و جملاتِ پس از آن تا پایان آیه، سخنی پیوسته برای توضیح این کلام است که فرمود: «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا » (و یهود گفتند: «دست خدا بسته است»؛ دستهایشان بسته باد و به سبب آنچه گفتند از رحمت خدا دور شدند).
امّا کلام الهی: «وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ » (تا آخر آیه)، اشاره دارد به اینکه گستاخیِ آنان در برابر خداوندِ بزرگ و به زبان آوردنِ سخنی چون: «يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ » (دست خدا بسته است)، از ایشان دور از انتظار نیست؛ زیرا این قوم از روزگاران دیرین به تجاوز و کفر آلوده بودهاند و همین خصلت، سرکشی و حسادت را برایشان به میراث گذاشته است. کسی هم که خوی و سرشتش چنین باشد، اگر ببیند خداوند دیگری را با نعمتی وصفناپذیر بر او برتری داده، ایمنی نیست از اینکه بر سرکشی و کفرش افزوده شود.
یهودیان همواره برای خود در جهان، سروری و برتری قائل بودند، خویشتن را «اهل کتاب» میخواندند، به عالمان ربانی و دانشمندان دینشناسِ خویش میبالیدند، به دانش و حکمت فخر میفروختند و دیگر مردم را «امّی» (درسناخوانده) مینامیدند. پس هنگامی که دیدند قرآنی بر مردمی فرود آمده که پیشتر در برابر دانش و کتابِ یهود خضوع میکردند — همان احترامی که در روزگار جاهلیت میان عرب و یهود رعایت میشد — و سپس در آن دقیق شدند و آن را کتابی الهی، چیره بر کتابهای آسمانیِ پیشین و دربردارندهٔ حقیقتِ آشکار و آموزههایی بس والا و هدایتی کامل دیدند؛ و سپس احساس کردند که در پیِ آن، خواری و درماندگیشان رقم میخورد، آن هم دقیقاً در همان چیزی که همواره بدان احساس عزت و افتخار میکردند، یعنی دانش و کتاب آسمانی.
لاجرم از خوابِ غفلت خود بیدار شدند، خویِ تجاوزگریشان سرکشی کرد و بر سرکشی و کفرشان افزوده گشت.
از این رو، نسبتدادنِ فزونیِ سرکشی و کفرِ آنان به قرآن، به این سبب است که جانهای ستمپیشه و رشکورزِ ایشان با مشاهدهٔ نزول قرآن و دریافتنِ معارف حق و دعوت آشکارِ آن، به طغیان و کفر برانگیخته شد.
افزون بر این، خدای پاک و منزه در کتاب خود، هدایت و گمراهسازی را بارها به خویش نسبت میدهد؛ همانند این فرمودهاش:
«كُلاًّ نُمِدُّ هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ مِنْ عَطٰاءِ رَبِّكَ وَ مٰا كٰانَ عَطٰاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً» (اسراء: ۲۰؛ هریک از اینان و آنان را از بخشش پروردگارت یاری میرسانیم، و بخشش پروردگارت [از کسی] بازداشته نشده است)، و بهویژه دربارهٔ قرآن فرمود: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاٰ يَزِيدُ الظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً» (اسراء: ۸۲؛ و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان درمان و رحمت است نازل میکنیم، و ستمکاران را جز زیان نمیافزاید). گمراه ساختن یا اموری مانند آن، تنها هنگامی ناپسند بهشمار میآید که گمراهسازیِ آغازین (بدون سابقهٔ گناه) باشد؛ اما اگر کیفرِ نافرمانی و گناهِ خودِ فرد باشد—گناهی که خشم الهی را در پی داشته و گمراهیِ سختتری را پدید آورده است—در این صورت، گمراه ساختن به این معنا هیچ ایرادی ندارد و سرزنشی نیز متوجه آن نیست؛ همانگونه که این سخن به آن اشاره دارد: «وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ» (بقره: ۲۶؛ و با آن جز نافرمانان را گمراه نمیکند)، و نیز فرمودهٔ او: «فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ» (صف: ۵؛ پس چون [از حق] منحرف شدند، خدا دلهایشان را منحرف ساخت).
سرانجام، معنای اینکه قرآن بر سرکشی و کفر آنان میافزاید به سلب توفیق بازمیگردد؛ یعنی عنایت الهی تعلق نگرفته است تا آنان را از سرکشی و کفری که به آیات خدا دارند، به تسلیم و ایمان از راهِ پذیرش دعوت حق بازگرداند. بحث دربارهٔ این معنا در تفسیر سخن خدای متعال: «وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ» (بقره: ۲۶؛ و با آن جز نافرمانان را گمراه نمیکند) در جلد یکمِ این کتاب گذشت.
به آغاز سخن بازگردیم؛ این فرمودهٔ خدا: «وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ » (إلخ؛ و قطعاً بر سرکشی و کفرِ بسیاری از آنان خواهد افزود...)، گویی برای برطرف ساختنِ شگفتی و بعید دانستنی آورده شده است که از گستاخیِ این مدعیانِ اهلکتاب سرچشمه میگیرد؛ کسانی که ادعا میکردند فرزندان و دوستان خدایند، اما با سخنی چنان خوارکننده و زشت چون «يد الله مغلوله» (دست خدا بسته است) به پروردگارشان جسارت ورزیدند.
و بیگمان، این فزونی در سرکشی و کفر برای آنان امری حتمی و گریزناپذیر است؛ فزونیای که این سخنِ ناروا تنها یکی از آثار آن بهشمار میرود و در پی آن، آثار ناپسند دیگری نیز یکی پس از دیگری خواهد آمد. این نکته از تأکیدی برداشت میشود که با لام قسم و نون تأکید در عبارت «لَيَزِيدَنَّ » (قطعاً خواهد افزود) بیان شده است.
آمدنِ «کفر» در پیِ «سرکشی» و نه برعکس، بر پایهٔ ترتیبی طبیعی صورت گرفته است. زیرا کفر از پیامدها و آثار سرکشی است.
خدای متعال میفرماید: «وَ أَلْقَيْنٰا بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَهَ وَ الْبَغْضٰاءَ إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَهِ » (و میان آنان تا روز قیامت دشمنی و کینه افکندیم)؛ ضمیر «میان آنان» بنا بر ظاهر سیاق که سخن ویژهٔ یهود است، به یهودیان بازمیگردد، هرچند این آیات در آغاز از همهٔ اهلکتاب سخن به میان آورد. بر این پایه، مقصود از دشمنی و کینه میان آنان، اختلاف در مذاهب و دیدگاههاست؛ و خدای پاک و منزه در جاهای دیگری از کلام خود نیز به این موضوع اشاره فرموده است، مانند این سخن: «وَ لَقَدْ آتَيْنٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ الْكِتٰابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّهَ -إلي أن قال- فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» (جاثیه: ۱۷؛ و بهراستی ما به بنیاسرائیل کتاب و داوری و نبوت بخشیدیم... - تا آنجا که میفرماید - پس اختلاف نکردند مگر پس از آنکه دانش به سراغشان آمد، آن هم از روی ستمگری و حسادت میان خودشان؛ بیتردید پروردگارت روز قیامت در آنچه بر سرش اختلاف میکردند، میانشان داوری خواهد کرد) و آیاتی دیگر جز آن.
مقصود از «عداوت» (دشمنی)، کینهای است که با دستدرازی و ستمِ در عمل همراه باشد؛ و «بغضاء» (نفرت)، صرفاً همان حالت بیزاریِ درون دل است، هرچند به تعدی و رفتار ستمکارانه نینجامد. بنابراین گرد آمدن این دو واژه با هم، هم دشمنیای را میرساند که موجب ستم بر دیگری میشود و هم کینهای را که تا به این حد پیش نمیرود.
در این سخن خدای متعال: «إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَهِ » (تا روز قیامت)، دلالت آشکاری وجود دارد بر اینکه جامعه و جمعیتِ آنان تا پایان دنیا باقی خواهد ماند.
خدای متعال میفرماید: «كُلَّمٰا أَوْقَدُوا نٰاراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّٰهُ » (هر بار که آتشی برای جنگ برافروختند، خدا آن را خاموش ساخت)؛ «ایقاد آتش» به معنای برافروختن و شعلهور ساختنِ آن، و «اطفاء» به معنای فرونشاندن و خاموش کردنش است و معنای آیه روشن است. این احتمال نیز وجود دارد که سخن خدای متعال: «كُلَّمٰا أَوْقَدُوا » (إلخ؛ هر بار که برافروختند...)، توضیحی برای فرمودهٔ پیشین باشد: «وَ أَلْقَيْنٰا بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَهَ » (إلخ؛ و میان آنان دشمنی افکندیم...)؛ که در این صورت معنا چنین میشود: هر زمان که آنان آتشی برای جنگ بر ضد پیامبر (ص) و مؤمنان برپا کردند، خدا با افکندن اختلاف میان خودشان، آن را فرونشاند.
بر اساس آنچه از سیاق برمیآید، این آیه ناکامی و بینتیجه ماندن تلاش آنان را در افروختن آتشهایی ثبت میکند که علیه دین خدای پاک و منزه و بر ضد مسلمانان (از آن جهت که به خدا و نشانههایش ایمان دارند) برمیافروزند؛ اما جنگهایی که چه بسا آتش آن را نه به خاطر دینِ حق، بلکه به انگیزهٔ سیاست یا برتریجوییِ نژادی و قومی برمیافروزند، از موضوع و سیاق این آیه بیرون است.
خدای متعال میفرماید: «وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً وَ اللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ » (و در زمین برای فساد میکوشند، و خدا فسادکاران را دوست ندارد). «سعی» به معنای شتابان رفتن و تلاش سریع است و واژهٔ «فَسٰاداً » مفعولله (بیانگر انگیزه و هدف) است؛ یعنی برای تباه ساختن زمین میکوشند. خدای پاک و منزه نیز مفسدان را دوست ندارد، از این رو آنان را به حال خود رها نمیکند تا به فسادی که در پی آناند برسند، در نتیجه تلاششان ناکام میماند؛ و خدا داناتر است.
پس همهٔ اینها بیانی است از اینکه چگونه دستهایشان بسته شد و به سزای آنچه گفتند لعنت شدند؛ چرا که به هدف خود در افروختن جنگ علیه پیامبر (ص) و مسلمانان، و به تلاشی که برای تباهی زمین به کار بستند، نخواهند رسید.
خدای متعال میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتٰابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنٰا عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ...» (و اگر اهل کتاب ایمان آورده و تقوا پیشه کرده بودند، قطعاً گناهانشان را میبخشیدیم...). این سخن، بازگشت به بیان وضعیت عموم اهل کتاب است، همانطور که کلام در آغاز نیز دربارهٔ همهٔ آنان به طور کلی آغاز شده بود؛ و گفتار با خلاصهای از آنچه از نعمت سعادت در آخرت و دنیا (یعنی بهشت پرنعمت و زندگی گوارا و سعادتمندانه) از دست دادهاند، پایان میپذیرد.
منظور از تقوا پس از ایمان، پرهیز از حرامهای الهی و دوری از گناهانی است که خشم خدا و عذاب آتش را قطعی میسازد؛ یعنی شرک به خدا و دیگر گناهان بزرگ و هلاککننده (کبائر موبقه) که خداوند بر آنها وعدهٔ آتش داده است. بنابراین، مقصود از «سیئات» (بدیها) که خدای پاک و منزه وعدهٔ پوشاندن و بخشش آنها را داده، گناهان کوچک (صغائر) است؛ و این معنا با سخن خدای پاک و منزه مطابقت دارد که میفرماید: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً» (اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید دوری گزینید، بدیهایتان را از شما میپوشانیم [و میبخشاییم] و شما را در جایگاهی ارجمند وارد میسازیم؛ نساء: ۳۱).
خدای متعال میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا التَّوْرٰاهَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ » (و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از جانب پروردگارشان به سویشان نازل شده برپا میداشتند، قطعاً از بالای سرشان و از زیر پایشان [روزی فراوان] میخوردند). منظور از تورات و انجیل، همان دو کتاب آسمانی است که قرآن بیان میکند خداوند بر موسی و عیسی (ع) فرو فرستاده است، نه آن کتابهای کنونی که در دست آنان قرار دارد و قرآن یادآور میشود دست تحریف در آنها دستکاری کرده است.
ظاهر این است که منظور از «آنچه از پروردگارشان به سویشان نازل شده»، دیگر کتابهای منسوب به پیامبران است که در اختیار دارند؛ مانند سرودهای داود که قرآن آن را «زبور» مینامد، و کتابهای دیگر.
اما این احتمال که منظور از آن، «قرآن» باشد، بعید به نظر میرسد؛ زیرا قرآن با احکام خود، شریعتهای تورات و انجیل را نسخ کرده است، بنابراین وجهی ندارد که آن دو در کنار قرآن شمرده شوند و آرزو گردد که ای کاش آن دو را در کنار قرآنی که نسخکنندهشان است برپا میداشتند. و این سخن که: «عمل به قرآن در واقع عمل به تورات و انجیل نیز هست، همانطور که عمل به احکامِ ناسخ در اسلام، عمل به مجموعهٔ شریعتهای اسلام به شمار میآید که شامل ناسخ و منسوخ با هم است؛ زیرا دین خدا یکی است و بخشی با بخش دیگر تزاحمی ندارد، و در نهایت برخی احکام بدون آنکه تناقضی در میان باشد موقت و مدتدار بودهاند»، با این نکته رد میشود که خدای پاک و منزه از این پایبندی به «اقامه» (برپا داشتن) تعبیر کرده است، و اقامه یعنی استوار و پابرجا نگه داشتن یک چیز؛ در حالی که این معنا با احکام منسوخ، از آن جهت که منسوخاند، سازگار نیست. از این رو، برپا داشتن تورات و انجیل تنها در دورانی صحیح بود که هنوز اعتبار داشتند؛ یعنی دورانی که آن دو شریعت با شریعت دیگری نسخ نشده بودند، و انجیل نیز احکام تورات را مگر در مواردی اندک نسخ نکرده بود.
افزون بر این، کلام خدای متعال که میفرماید: «وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ » (و آنچه از پروردگارشان به سویشان نازل شد)، آنان را کسانی میداند که کتاب به سوی خودشان فرستاده شده است؛ در حالی که در کلام خدای متعال هرگز سابقه ندارد یاد کند که قرآن به سوی اهل کتاب نازل شده باشد.
پس آشکار است که منظور از «آنچه بعد از تورات و انجیل از پروردگارشان به سویشان نازل شده»، سایر کتابها و وحیهایی است که بر پیامبران بنیاسرائیل فرود آمده، مانند زبور داود و غیر آن. مقصود از برپا داشتن این کتابها نیز پایبندیِ همگانی به احکام الهیِ درون آنها و باور قلبی به معارف مبدأ و معادی است که خدای متعال در آنها روشن ساخته، بی آنکه با پردههای تحریف، پنهانکاری و کنار نهادنِ آشکار پوشانده شوند؛ که اگر آنها را اینگونه برپا میداشتند، بیگمان از بالای سرشان و از زیر پایشان بهرهمند میشدند و روزی میخوردند.
و اما این سخن خدای متعال که: «لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ » (قطعاً از فراز سرشان و از زیر پاهایشان روزی میخوردند)، مراد از «خوردن» (أکل)، برخورداریِ مطلق از نعمتهاست؛ خواه از راه خوردنِ خوراکیها باشد یا از راههای دیگر در غیر خوراکیها. بهکاربردن واژهٔ خوردن در معنای هرگونه تصرف و برخورداریِ بیمانع از نعمتها، در لغت عرب بسیار رایج است.
مراد از «فراز سرشان» آسمان است و از «زیر پاهایشان» زمین. ازاینرو، این جمله کنایه از برخورداریِ آنان از نعمتهای آسمان و زمین و فراگرفتن برکاتِ این دو بر آنهاست؛ همانند آنچه در این سخن خدای متعال آمده است: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُريٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ،وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ» (اعراف: ۹۶؛ و اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و پروا میکردند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین بر آنان میگشودیم، ولی تکذیب کردند و ما نیز آنان را به کیفر آنچه به دست میآوردند گرفتار ساختیم).
این آیه از دلایلی است که نشان میدهد ایمان این نوع — یعنی نوع انسان — و کارهای شایستهاش در سامان و صلاح نظام آفرینش، تا آنجا که با انسان پیوند دارد، اثرگذار است. بنابراین، اگر نوع انسان به صلاح آید، نظام دنیا نیز از جهت برآوردن نیازهای یک زندگی سعادتمندانه برای انسان — از دور شدن بلاها تا فراوانی نعمتها — سامان میپذیرد.
آیات بسیار دیگری نیز در قرآن با عموم و اطلاقِ الفاظ خود بر این نکته دلالت دارد؛ مانند سخن خدای متعال: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ كَانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ» (روم: ۴۱-۴۲؛ به سبب دستاورد دستهای مردم، تباهی در خشکی و دریا آشکار شد تا [خدا] کیفر پارهای از کارهایی را که انجام دادهاند به آنان بچشاند، باشد که بازگردند. بگو: در زمین بگردید و بنگرید که فرجام پیشینیان چگونه بود؛ بیشترشان مشرک بودند)؛ و سخن خدای متعال: «وَ مَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» (شوری: ۳۰؛ و هر مصیبتی به شما رسد به خاطر دستاورد دستهای خودتان است) و آیاتی دیگر از این دست. پارهای از سخنانِ مربوط به این موضوع، پیشتر در بحث احکام اعمال در جلد دوم همین کتاب گذشت.
خدای متعال میفرماید: «مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سَاءَ مَا يَعْمَلُونَ» (از میان آنان گروهی میانهرو هستند و بسیاری از آنان، بد است آنچه انجام میدهند). واژهٔ «اقتصاد» به معنای در پیش گرفتنِ قصد است، و «قصد» همان میانهروی در کارهاست. بنابراین، «امّتِ مقتصده» (گروه میانهرو) همان گروهِ میانهرو و معتدل در کارِ دین و تسلیم در برابر فرمان خدا هستند.
این سخن، کلامی ازسرگرفته (مستأنفه) است و هدف از آن بیان این نکته دربارهٔ همهٔ اموری است که به اهل کتاب نسبت داده شد؛ از تجاوز از مرزهای الهی و کفر به آیات خدا گرفته تا فرود آمدن خشم و لعنت بر جمعِ آنان. مقصود این است که همهٔ این پلیدیها را تنها «بیشترِ آنان» مرتکب شدند و همین اکثریت داشتن، مجوّز نسبت دادنِ این زشتیها به کل آنان است؛ با این حال، در میانشان گروهی میانهرو نیز هستند که چنین وصفی ندارند. این شیوه برخاسته از انصاف در کلام الهی است، چرا که خداوند هیچ حقی را پایمال نمیکند و زنده نگه داشتن حق را رعایت میفرماید، هرچند طرفدارانش اندک باشند.
در لابهلای آیات پیشین نیز به این موضوع پرداخته شده بود، ولی نه با این اندازه از صراحت؛ مانند سخن خداوند: «وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فَاسِقُونَ» (و اینکه بیشتر شما نافرمانید؛ مائده: ۵۹)، و سخن او: «وَ تَرَى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسَارِعُونَ إلخ» (و بسیاری از آنان را میبینی که شتاب میکنند... تا آخر آیه؛ مائده: ۶۲) و این سخن: «وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيَاناً وَ كُفْراً» (و قطعاً آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، بر سرکشی و کفرِ بسیاری از آنان میافزاید؛ مائده: ۶۴).
بحث روایی
در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: «وَ إِذَا جَاءُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا الآية» (و هنگامی که نزد شما میآیند، میگویند: ایمان آوردیم... تا آخر آیه؛ مائده: ۶۱) آمده است: دربارهٔ عبدالله بن اُبَیّ نازل شد، آن زمان که اسلام را آشکار ساخت در حالی که با کفر وارد شده بودند.
میگویم: ظاهر سیاق آیات نشان میدهد که این آیه دربارهٔ اهل کتاب نازل شده است نه منافقان، مگر آنکه این آیه بهتنهایی فرود آمده باشد.
و در همان کتاب، دربارهٔ سخن خدای متعال: «وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ الآية» (در حالی که با همان حال بیرون رفتند...؛ مائده: ۶۱) آمده است: فرمود: با همان کفر از ایمان بیرون رفتند.
و در کتاب «کافی» به سند خود از ابوبصیر، از عمر بن ریاح از امام باقر(ع) روایت شده است که گفت:
به آن حضرت عرض کردم: «به من خبر رسیده که شما میفرمایید هر کس بر خلاف سنّت طلاق دهد، طلاقش را هیچ و بیاعتبار میدانید؟» امام باقر(ع) فرمودند: «این سخنِ من نیست، بلکه خداوند عزّوجلّ چنین میفرماید. آگاه باشید، به خدا سوگند اگر ما به ستم و نادرستی به شما فتوا میدادیم، بیتردید از خودِ شما بدتر بودیم؛ خداوند میفرماید: «لَوْ لاٰ يَنْهٰاهُمُ الرَّبّٰانِيُّونَ وَ الْأَحْبٰارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ» (چرا دانشمندان خداشناس و عالمان یهود، آنان را از گفتار گناهآلود و مالِ حرام خوردن بازنمیدارند؟ [مائده: ۶۳]).»
و در «تفسیر عیاشی» از ابوبصیر روایت شده است که گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: عمر بن ریاح گمان برده است که شما فرمودهاید: هیچ طلاقی جز با دو شاهد عادل واقع نمیشود؟ امام فرمودند: «من این سخن را نگفتهام، بلکه خدای تبارک و تعالی میفرماید. هان! به خدا سوگند اگر ما بر اساس ستم به شما فتوا میدادیم، قطعاً از خود شما بدتر بودیم! خداوند میفرماید: «لَوْ لاٰ يَنْهٰاهُمُ الرَّبّٰانِيُّونَ وَ الْأَحْبٰارُ » (چرا دانشمندان خداشناس و عالمان یهود آنان را بازنمیدارند؟ [مائده: ۶۳]).»
و در کتاب «مجالس» شیخ طوسی به سند خود از ابن ابیعمیر، از هشام بن سالم از امام صادق(ع) دربارهٔ سخن خدای متعال: «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَهٌ » (و یهودیان گفتند: دست خدا بسته است [مائده: ۶۴]) روایت شده است که فرمودند: «آنان میگفتند: کار آفرینش پایان یافته و پروندهٔ امور بسته شده است.»
میگویم: عیاشی نیز در تفسیر خود این معنا را از یعقوب بن شعیب و از حماد، از آن حضرت(ع) روایت کرده است.
و در «تفسیر قمی» آمده است: «یهودیان گفتند: خداوند از تدبیر امور فارغ شده است و چیزی جز آنچه در آغاز مقدر کرده پدید نمیآورد؛ پس خداوند سخنشان را رد کرد و فرمود: «بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ » (بلکه هر دو دست او گشاده است و هر گونه که بخواهد میبخشد [مائده: ۶۴])؛ یعنی جلو میاندازد و به تأخیر میافکند، میافزاید و میکاهد، و بَداء (تغییر در مقدرات بر پایهٔ حکمت الهی) و مشیت همواره از آنِ اوست.»
میگویم: شیخ صدوق نیز در «معانیالاخبار» این معنا را به سند خود از اسحاق بن عمار، از کسی که آن را از امام صادق(ع) شنیده بود، روایت کرده است.
و در «تفسیر عیاشی» از هشامِ مشرقی از امام ابوالحسن خراسانی (امام رضا(ع)) روایت شده است که فرمودند: «همانا خداوند همانگونه است که خود را توصیف کرده: یگانه، بینیاز و نور است.» سپس آیهٔ «بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ » (بلکه هر دو دست او گشاده است [مائده: ۶۴]) را تلاوت کردند. هشام میگوید: به ایشان عرض کردم: «آیا خداوند اینگونه دو دست دارد؟» و با دستم به دست امام اشاره کردم. امام فرمودند: «اگر چنین بود، او خود نیز آفریده و مخلوق میبود.»
میگویم: شیخ صدوق نیز در «عیون اخبار الرضا» این روایت را به سند خود از مشرقی، از آن حضرت(ع) نقل کرده است.
و در «معانیالاخبار» به سند خود از محمد بن مسلم روایت شده است که گفت: از امام صادق(ع) دربارهٔ سخن خدای عزّوجلّ پرسیدم که میفرماید: «يٰا إِبْلِيسُ مٰا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ » (ای ابلیس، چه چیز تو را مانع شد از اینکه برای آنچه با دو دست خود آفریدم سجده کنی؟ [ص: ۷۵]). امام فرمودند: «دست (یَد) در زبان عرب به معنای نیرو و نعمت است؛ خداوند فرموده است: «وَ اذْكُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا الْأَيْدِ ، وَ السَّمٰاءَ بَنَيْنٰاهٰا بِأَيْدٍ -أي بقوه- وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ » (و بندهٔ ما داوود را که نیرومند بود یاد کن [ص: ۱۷]، و آسمان را با قدرت بنا نهادیم —یعنی با نیرو— و بیتردید ما وسعتبخشیم [ذاریات: ۴۷]). و نیز فرموده است: «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ » (و آنان را با روحی از جانب خویش تقویت کرد [مجادله: ۲۲])؛ فرمود: یعنی نیرومندشان ساخت، و نیز گفته میشود:
فلانی نزد من دستی سپید دارد («لِفُلانٍ عِنْدِي يَدٌ بَيْضَاء»)، یعنی بر گردن من حقِ نعمتی دارد.»
و در تفسیر قمی دربارهٔ کلام خدای متعال که میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا التَّوْرٰاهَ وَ الْإِنْجِيلَ » (و اگر آنان تورات و انجیل را برپا میداشتند...) آمده است:
یعنی یهودیان و مسیحیان— «لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ » (قطعاً از بالای سرشان و از زیر پاهایشان [روزی] میخوردند)؛ فرمود: منظور از «از بالای سرشان»، باران است و «از زیر پاهایشان»، گیاهان و روییدنیهاست.
و در تفسیر عیاشی دربارهٔ کلام خدای متعال که میفرماید: «مِنْهُمْ أُمَّهٌ مُقْتَصِدَهٌ » (از میانشان گروهی میانهرو هستند...) از ابوصهبای کبری روایت شده است که گفت: شنیدم علی بن ابیطالب (ع) رأسالجالوت (پیشوای یهود) و اسقف مسیحیان را فراخواند و فرمود: «من از شما دو تن دربارهٔ موضوعی میپرسم که خودم به آن از شما داناترم، پس حقیقت را پنهان نکنید.» سپس اسقف مسیحیان را پیش خواند و فرمود:
«تو را به خدایی سوگند میدهم که انجیل را بر عیسی نازل کرد و در گامهایش برکت نهاد، و نابینای مادرزاد و مبتلا به پیسی را شفا میداد، و درد چشم را برطرف میکرد، و مردگان را زنده میساخت، و برای شما از گِلْ پرندگانی میساخت، و از آنچه میخورید و آنچه ذخیره میکنید به شما خبر میداد؛ [راستش را بگو]!» اسقف گفت: «به کمتر از این [سوگندها] نیز راست میگویم.»
علی (ع) فرمود: «بنیاسرائیل پس از عیسی به چند فرقه پراکنده شدند؟» اسقف گفت: «نه به خدا سوگند، حتی به یک فرقه هم پراکنده نشدند!» علی (ع) فرمود: «دروغ گفتی! سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست، آنان به هفتاد و دو فرقه پراکنده شدند؛ همگی در آتشاند جز یک فرقه. همانا خداوند میفرماید: «مِنْهُمْ أُمَّهٌ مُقْتَصِدَهٌ-وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ » (از میانشان گروهی میانهرو هستند و بسیاری از آنان آنچه انجام میدهند بد است)؛ پس این گروه، همان فرقهای است که نجات مییابد.»
و در همان کتاب از زید بن اسلم از انس بن مالک روایت شده است که گفت: پیامبر خدا (ص) همواره میفرمود:
«امت موسی به هفتاد و یک فرقه پراکنده شدند؛ هفتاد فرقه از آنها در آتشاند و یکی در بهشت. و امت عیسی به هفتاد و دو فرقه پراکنده شدند؛ هفتاد و یک فرقه در آتشاند و یکی در بهشت. و امت من با افزودن یک فرقه، بر هر دو امت افزونی مییابد [و به هفتاد و سه فرقه میرسد]؛ یکی در بهشت است و هفتاد و دو فرقه در آتش.» عرض کردند: «ای پیامبر خدا، آنان چه کسانی هستند؟» فرمود: «جماعتها، جماعتها (پیروان حق و پیوستگان به مسیر درست).»
و در همان کتاب آمده است که یعقوب بن یزید گفت: علی بن ابیطالب (ع) هرگاه این حدیث را از پیامبر خدا (ص) روایت میکرد، از قرآن نیز تلاوت میفرمود: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتٰابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا- لَكَفَّرْنٰا عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ -إلي قوله- سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ » (مائده: ۶۵-۶۶؛ و اگر اهل کتاب ایمان میآوردند و پروا میکردند، قطعاً گناهانشان را میزدودیم... تا آنجا که میفرماید: آنچه انجام میدهند بد است)، و همچنین تلاوت میفرمود: «وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّهٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ » (اعراف: ۱۸۱؛ و از میان کسانی که آفریدهایم، گروهی هستند که به حق راهنمایی میکنند و به آن عدالت میورزند)؛ یعنی امت محمد (ص).