إِن تَجۡتَنِبُواْ كَبَآئِرَ مَا تُنۡهَوۡنَ عَنۡهُ نُكَفِّرۡ عَنكُمۡ سَيِّـَٔاتِكُمۡ وَنُدۡخِلۡكُم مُّدۡخَلٗا كَرِيمٗا
اگر از گناهان بزرگی که از آنها نهی میشوید پرهیز کنید، گناهان کوچکتان را از شما میپوشانیم (میآمرزیم) و شما را به جایگاهی ارجمند و گرامی وارد میسازیم.
تفسیر آیهٔ ۳۱ سورهٔ نساء، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۴، صفحهٔ ۳۲۳ تا ۳۳۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/4/31/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
این آیه بیارتباط با آیات پیش از خود نیست؛ زیرا در آیات گذشته نیز از پارهای گناهان بزرگ یاد شده بود.
خدای متعال میفرماید: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» تا آنجا که میفرماید: «سَيِّئٰاتِكُمْ». اصل واژهٔ «اجتناب» از «جَنب» (پهلو) است که عضوی از اندامهای بدن به شمار میرود، و فعل از آن بر پایهٔ استعاره ساخته شده است؛ چرا که انسان هرگاه چیزی را بخواهد، با چهره و پیشروی خود به سوی آن میرود، و اگر از آن روی برتابد و ترکش کند، پهلوی خویش را به سمت آن میگیرد و از آن کنارهجویی میکند. بنابراین، «اجتناب» همان ترککردن است. راغب گفته است: «و این واژه رساتر از ترک است.» پایان سخن راغب؛ و این رسایی تنها از آن روست که بر استعاره بنا شده است. واژههای «الجانب» (سمت و سو)، «الجنيبة» (مرکبِ یدک) و «الأجنبي» (بیگانه) نیز از همین باب هستند.
«تکفیر» از ریشهٔ «کفر» به معنای پوشاندن است، و کاربرد آن در قرآن در معنای چشمپوشی و بخشش گناهان رواج یافته است. «کبائر» جمعِ «کبیره» است و صفتی است که به جای موصوفِ خود (مانند معاصی و نافرمانیها) نشسته است؛ و بزرگی، معنایی نسبی (اضافی) است که تنها در مقایسه با کوچکی پدید میآید. از همین رو، آنچه از این کلام خداوند فهمیده میشود: «كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ»، این است که در میان نافرمانیهایِ نهیشده، گناهانی کوچک (صغیره) نیز وجود دارد. پس از این آیه دو نکته روشن میگردد: نخست اینکه گناهان دو دستهاند: کوچک و بزرگ؛ و دوم اینکه مراد از «سیئات» (بدیها) در این آیه، همان گناهان کوچک است، زیرا تقابلِ آن با گناهان بزرگ بر این معنا دلالت میکند.
آری، نافرمانی و سرکشی به هر شکلی که باشد، با توجه به ناتوانیِ آفریدهٔ پروردهشده (مربوب) در پیشگاه خدایی که فرمانرواییاش بس بزرگ است، کاری بزرگ و خطیر به شمار میآید. با این حال، مقایسه در این نگرش، میان انسان و پروردگار اوست، نه میان گناهی با گناه دیگر؛ از این رو هیچ ناسازگاریای نیست میان اینکه هر گناهی به یک اعتبار بزرگ باشد، و اینکه به اعتباری دیگر، پارهای از گناهان کوچک شمرده شوند.
بزرگبودن گناه تنها زمانی تحقق مییابد که نهی از آن، در مقایسه با نهی از دیگر گناهان، اهمیت بیشتری داشته باشد؛ و این سخن که خدای متعال میفرماید: «مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» (از آنچه نهی میشوید)، خالی از اشاره یا دلالت بر این نکته نیست. دلیل بر اهمیتِ نهی نیز شدیدتر ساختن لحن خطاب با پافشاری بر آن، یا تهدید به عذاب آتش و مانند اینهاست.
خدای متعال میفرماید: «وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً»؛ واژهٔ «مُدْخَل» با ضمهٔ میم و فتحهٔ خاء، اسم مکان است و مقصود از آن، بهشت یا جایگاه نزدیکی به خدای پاک و منزه است، هرچند بازگشتِ هر دو به یک حقیقت است.
گفتاری دربارهٔ گناهان کبیره و صغیره و پوشاندن بدیها (تکفیر سیئات
تردیدی نیست در اینکه فرمایش خدای متعال: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ» (اگر از گناهان بزرگی که از آنها نهی میشوید دوری گزینید، بدیهایتان را از شما میپوشانیم و محو میکنیم...) دلالت دارد بر اینکه نافرمانیها و گناهان به دو دستهٔ بزرگ (کبیره) و کوچک (صغیره) تقسیم میشوند؛ گناهانی که در این آیه «سیئات» نامیده شدهاند. و مانند آن در دلالت، این سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ وُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا» (و کارنامهٔ اعمال نهاده میشود؛ پس مجرمان را میبینی که از آنچه در آن است بیمناکاند و میگویند: ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ [گناه] کوچک و بزرگی را فرونگذاشته مگر آنکه به شمارش درآورده است! [کهف: ۴۹])؛ زیرا ترس و هراس آنان از آنچه در کتاب آمده، نشان میدهد که مراد از کوچک و بزرگ، همان گناهان صغیره و کبیره است.
اما واژهٔ «سیئه» (بدی)، با توجه به ریشهٔ لغوی و ساختار کلمه، به معنای هر پیشامد ناگوار یا کاری است که با خود زشتی و بدحالی به همراه دارد. از این رو، گاه این واژه بر پیشامدها و گرفتاریهایی اطلاق میشود که رخ دادنش بر انسان ناگوار است؛ مانند سخن خدای متعال: «وَ مَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ» (و هر بدی و آسیبی که به تو رسد، از سوی خود توست [نساء: ۷۹]) و فرمودهٔ خدای متعال: «وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ» (و پیش از نیکی و آسایش، از سرِ شتاب از تو بدی و عذاب میطلبند [رعد: ۶]). و گاه این واژه بر پیامدها و آثار خارجی گناهان در دنیا و آخرت اطلاق میگردد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَأَصَابَهُمْ سَيِّئَاتُ مَا عَمِلُوا» (پس کیفر و پیامدهای بدِ کارهایی که کرده بودند، به آنان رسید...)
[نحل: ۳۴]؛ و نیز سخن خدای متعال: «سَيُصِيبُهُمْ سَيِّئَاتُ مَا كَسَبُوا» (بهزودی پیامدهای بدِ آنچه به دست آوردهاند به آنان خواهد رسید [زمر: ۵۱])؛ که این کاربرد در حقیقت به همان معنای پیشین بازمیگردد. و گاه واژهٔ سیئه بر خودِ نافرمانی و گناه اطلاق میشود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«وَ جَزَاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا» (و کیفر هر کارِ بد، بدیای مانند آن است [شوری: ۴۰]). و واژهٔ سیئه به معنای نافرمانی، گاه بر عموم گناهان اطلاق میشود، اعم از کوچک و بزرگ؛ مانند این سخن خدای متعال: «أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئَاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْيَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ» (آیا کسانی که مرتکب گناهان و بدیها شدهاند پنداشتهاند که ما آنان را مانند کسانی قرار میدهیم که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، تا زندگی و مرگشان یکسان باشد؟! چه بد داوری میکنند! [جاثیه: ۲۱])؛ و آیاتی دیگر از این دست.
و گاه این واژه منحصراً بر گناهان کوچک (صغائر) اطلاق میشود؛ مانند سخن خدای متعال: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ» (اگر از گناهان بزرگی که از آنها نهی میشوید دوری کنید، بدیهایتان را از شما میپوشانیم...)؛ چرا که با فرض دوری گزیدن از گناهان کبیره، برای «سیئات» مصداقی جز گناهان صغیره باقی نمیماند.
کوتاه سخن آنکه، دلالت این آیه بر تقسیمبندی گناهان به کوچک و بزرگ، در مقایسهای که میان خود گناهان با یکدیگر صورت میگیرد، چیزی است که نباید در آن تردید کرد.
همچنین تردیدی نیست که این آیه در مقام منّتنهادن و بیان بخشایش است، و با نوایی دلنشین گوش مؤمنان را مینوازد به اینکه عنایتی الهی در کار است؛ عنایتی الهی به اینکه اگر آنان از بخشی از گناهان دوری کنند، بخش دیگر گناهانشان پوشانده و بخشیده میشود. پس این سخن هرگز به معنای واداشتن یا تشویق به انجام گناهان کوچک نیست؛ زیرا چنین برداشتی بیمعناست، چرا که آیه بیگمان همگان را به ترک گناهان بزرگ فرامیخواند و انجام دادن گناه کوچک از آن رو که کوچک است و اهمیتی ندارد و در امر آن کوتاهی شود، خودْ مصداقی از سرکشی و سبک شمردن فرمان خدای پاک و منزه است و این خود از بزرگترین گناهان کبیره به شمار میرود. بلکه آیه از این رو به پوشاندن بدیها وعده میدهد که انسان بر پایهٔ ناتوانی و نادانی آفریده شده و با چیره شدن جهل و هوای نفس، از دستزدن به این بدیها خالی و برکنار نیست. از این رو، سیاق و جهتگیری این آیه مانند آیهای است که به توبه دعوت میکند و وعدهٔ آمرزش گناهان را میدهد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ وَ أَنِيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ» (بگو: ای بندگان من که بر خویشتن زیادهروی کردهاید! از رحمت خدا ناامید نشوید، بیگمان خدا همهٔ گناهان را میآمرزد؛ زیرا اوست بسیار آمرزنده و مهربان، و بهسوی پروردگارتان بازگردید... [زمر: ۵۴]). پس همانگونه که در آن آیه درست نیست گفته شود با باز کردن درِ توبه و آرامش بخشیدن به دلها افراد را به گناه تشویق میکند، در اینجا نیز چنین است؛ بلکه اینگونه خطابها دلهای ناامید را با نور امید زنده میسازند.
از همینجا دانسته میشود که آیه مانع از شناخت گناهان کبیره (بزرگ) نیست، به این معنا که مقصود، پرهیز از همهٔ گناهان باشد از بیم آنکه مبادا انسان در گناهان کبیره بیفتد و به ارتکاب آنها گرفتار شود؛ زیرا چنین معنایی از سیاق آیه دور است. بلکه آنچه از آیه برمیآید این است که مخاطبان، خودْ گناهان کبیره را میشناسند و این گناهانِ هلاککننده را از نهیِ واردشده دربارهٔ آنها تشخیص میدهند. یا دستکم باید گفت آیه انسان را به شناخت گناهان کبیره فرامیخواند تا مکلفان در پرهیز از آنها نهایت اهتمام و توجه را داشته باشند، بدون آنکه در برابر گناهان دیگر سهلانگاری کنند؛ چراکه همانطور که دانستی، این سهلانگاری خود یکی از گناهان کبیرهٔ هلاککننده است.
زیرا انسان هنگامی که گناهان کبیره را بشناسد، تمیز دهد و مشخص سازد، درمییابد که آنها حریمهایی الهی هستند که در صورت هتکِ حرمتشان، چشمپوشی و پوشاندن آنها با تکفیر (پوشاندن گناه) ممکن نیست مگر با پشیمانیِ قاطع و توبهٔ نصوح (خالص و بازدارنده)؛ و خودِ همین آگاهی سبب بیداری انسان و رویگردانیاش از ارتکاب آنها میشود.
اما شفاعت: هرچند شفاعت حق است، ولی در مباحث گذشتهاش دانستی که به کارِ کسی نمیآید که فرمان خدای پاک و منزه را سبک شمارد و توبه و پشیمانی را به ریشخند گیرد. همچنین دستزدن به گناه با تکیه بر شفاعت، نوعی سهلانگاری و بیاعتنایی به فرمان خدای پاک و منزه است و این کار خود از گناهان کبیرهٔ هلاککنندهای است که راه شفاعت را قطعاً مسدود میکند.
از همینجا معنای آنچه پیشتر گذشت روشن میشود که بزرگیِ گناه تنها از شدّت نهیِ واردشده دربارهٔ آن با پافشاری یا تهدید به عذاب دانسته میشود؛ چنانکه پیشتر بیان شد.
از آنچه در سخنان گذشته بیان شد، وضعیت سایر دیدگاههایی که دربارهٔ معنای گناهان کبیره گفتهاند نیز روشن میشود؛ و این دیدگاهها بسیارند:
از آن جمله سخن کسانی است که گفتهاند: گناه کبیره هر گناهی است که خداوند برای آن در آخرت وعدهٔ کیفر داده و در دنیا حدّی (مجازات شرعیِ معینی) نهاده باشد. اشکال این سخن آن است که اصرار بر گناه صغیره (کوچک) خودْ گناه کبیره است؛
زیرا پیامبر(ص) فرمود: «لا كبيره مع الاستغفار، و لا صغيره مع الإصرار» (هیچ گناه بزرگی با آمرزشخواهی پایدار نمیماند، و هیچ گناه کوچکی با اصرار و پافشاری، کوچک نیست). این روایت را هر دو گروه [شیعه و اهلسنت] نقل کردهاند، با اینکه در شرع برای اصرار بر صغیره حدّی معین نشده است. همچنین است پذیرش ولایت کافران و خوردن ربا، با آنکه هر دو از بزرگترین گناهانی هستند که در قرآن از آنها نهی شده است.
دیدگاه دیگر سخن برخی است که گفتهاند: کبیره هر گناهی است که خداوند در قرآن بر آن وعدهٔ آتش داده باشد، و چهبسا بعضی از آنان سنت را نیز بدان افزودهاند. اشکال این سخن آن است که دلیلی بر انعکاس کلیِ آن وجود ندارد (یعنی دلیلی نیست که هر گناه کبیرهای لزوماً با وعدهٔ آتش همراه باشد).
دیدگاه دیگر سخن بعضی است که گفتهاند: کبیره هر گناهی است که حاکی از سبکشمردن دین و بیاعتنایی به آن باشد؛ این سخن را امامالحرمین [جُوِینی] گفته و فخر رازی آن را پسندیده است. اشکال این نظر آن است که این صفت، عنوانِ طغیان و سرکشی است که خود یکی از گناهان کبیره بهشمار میرود؛ در حالی که گناهان کبیره و هلاککنندهٔ دیگری نیز وجود دارند حتی اگر با این عنوان انجام نشوند؛ مانند خوردن مال یتیم، زنا با محارم، و کشتن بهناحقِ مؤمن.
دیدگاه دیگر سخن برخی است که گفتهاند: کبیره گناهی است که ذاتاً و به خودیِ خود حرام شده باشد نه به سبب امری عارضی (عنوانی که بعداً بر آن پدید آید)؛ و این سخن گویی در نقطهٔ مقابل دیدگاه پیشین است. اشکال این سخن آن است که طغیان، سبکشمردن دین و اموری مانند آن، از بزرگترین گناهان کبیرهاند در حالی که اینها عناوینی عارضی هستند، و با پدید آمدن و عارضشدنشان بر هر گناهی، آن را به گناهی کبیره و هلاککننده بدل میسازند.
از دیگر دیدگاهها سخن کسانی است که گفتهاند: گناهان کبیره همان مواردی هستند که آیات سورهٔ نساء از آغاز سوره تا پایان آیهٔ سیام در بر گرفته است؛ و گویا مقصودشان این است که فرمودهٔ خداوند: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» تا آخر آیه، اشاره به همان گناهانی است که در آیات پیش از آن بیان شده؛ مانند قطع رابطهٔ خویشاوندی (قطع رحم)، خوردن مال یتیم، زنا و اموری از این دست. اشکال این سخن آن است که با اطلاق آیه (عام و مطلق بودنِ آن) ناسازگار است.
از دیگر دیدگاهها سخن برخی است (که به ابنعباس نیز نسبت داده میشود) که: هرچه خداوند از آن نهی فرموده، کبیره است؛ و شاید دلیلش این باشد که نافرمانی از خدای متعال امری بس بزرگ است. اشکال این سخن آن است که دانستی تقسیم گناه به کبیره و صغیره تنها با سنجش برخی از گناهان در مقایسه با برخی دیگر صورت میگیرد، در حالی که این سخنِ یادشده مبتنی بر سنجش حال انسان در نافرمانیاش — که بنده است — در برابر خدای پاک و منزه — که پروردگار همه چیز است — میباشد. و ممکن است برخی با این پندار به این دیدگاه گرایش یابند که اضافه در فرمودهٔ خدای متعال که میفرماید: «كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» اضافهٔ بیانیه است؛ اما این پندار باطل است، زیرا در این صورت معنای آیه به این سخن بازمیگردد که: «اگر از همهٔ گناهان دوری کنید، بدیهایتان را از شما میپوشانیم»، در حالی که با دوری از همهٔ گناهان، دیگر بدی و گناهی باقی نمیماند [تا پوشانده شود]؛ و اگر هم مراد، پوشاندنِ گناهانِ مؤمنان پیش از نزول آیه باشد، آیه تنها به کسانی اختصاص مییابد که هنگام نزول حضور داشتند، و این خلاف ظاهر و عمومیت آیه است؛ و اگر آیه عمومیت داشته باشد، معنا چنین میشود که: اگر بر پرهیز از همهٔ گناهان تصمیم بگیرید و از آنها اجتناب کنید، گناهان پیشینِ شما را میپوشانیم، و این وضعیتی نادر، کممصداق یا بیمصداق است که عموم آیه را نمیتوان بر آن حمل کرد؛ زیرا نوع انسان—جز کسی که خداوند او را با عصمت خویش نگهداشته باشد—از گناه و لَمَم (لغزشهای کوچک) خالی نیست؛ پس به این نکته دقت کن.
یکی دیگر از دیدگاهها این است که: گناه صغیره گناهی است که کیفرش کمتر از پاداشِ صاحب آن باشد، و گناه کبیره گناهی است که کیفرش از پاداش او فزونی یابد. این سخن به معتزله نسبت داده شده است؛ اما نقد آن این است که نه این آیه و نه هیچ آیهٔ دیگری از قرآن بر چنین مطلبی دلالت ندارد. آری، بر پایهٔ قرآن ثابت است که در برخی گناهان—بهطور فیالجمله (اجمالی و نه در همهٔ گناهان)—«حَبْط» (تباهی پاداش اعمال) رخ میدهد، چه طبق بیان آنان باشد و چه نباشد؛ و بحث مفصل دربارهٔ معنای حَبْط در جلد دوم این کتاب گذشت.
همچنین معتزله گفتهاند: هنگام پرهیز از گناهان کبیره، پوشاندن و بخشش بدیها و صغیرهها [بر خدا] واجب میشود و مؤاخذه بر آنها پسندیده نیست. این سخن نیز امری است که آیه هرگز بر آن دلالت نمیکند.
دیدگاه دیگر این است که: بزرگی و کوچکی دو عنوان اعتباریاند که بر هر معصیتی عارض میشوند؛ بنابراین گناهی که انسان از سرِ خوار شمردن امر ربوبیت، تمسخر یا بیاعتنایی به آن مرتکب شود، کبیره است؛ و همان گناه اگر از سرِ فوران خشم، چیرگی ترس یا طغیان شهوت انجام گیرد، صغیره است و به شرط پرهیز از کبائر آمرزیده خواهد بود.
و از آنجا که وجه مشترک این عناوینِ عارضی، سرکشی، دشمنی و تجاوز بر ساحت خداوند است، میتوان سخن را چنین خلاصه کرد: هر یک از نافرمانیهای نهیشده در دین، اگر از روی عناد و تعدی انجام گیرد کبیره است، وگرنه صغیره است و به شرط پرهیز از عناد و تعدی آمرزیده میشود.
برخی از مفسران گفتهاند: در هر گناه و در هر نهیی که خداوند به آن خطاب فرموده، جنبهای کبیره یا کبائری، و جنبهای صغیره یا صغائری وجود دارد؛ و بزرگترینِ کبائر در هر گناه، بیاعتنایی به امر و نهی و بیاحترامی به تکلیف الهی است، و پافشاری بر گناه نیز از همین قبیل است؛ زیرا شخصِ اصرارکننده بر گناه، برای امر و نهی احترامی قائل نیست و به آن اهمیتی نمیدهد. پس خدای متعال میفرماید: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» (اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید پرهیز کنید)؛ یعنی کبائری که در درون هر گناهِ نهیشدهای وجود دارد، «نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» (بدیهای شما را میپوشانیم)؛ یعنی جنبهٔ صغیرهٔ آن را از شما میپوشانیم و شما را بر آن مؤاخذه نمیکنیم.
در نقد این سخن باید گفت: هرچند همراه شدنِ هر گناهِ ارتکابی با عواملی که موجب طغیان و برتریجویی است، در برابر خدای پاک و منزه، به کبیره شدن آن میانجامد، اما این امر سبب نمیشود که کبیره بودنِ گناه تنها بر مدار همین اعتبار بچرخد، به گونهای که هیچ معصیتی در ذات خود—حتی بدون عارض شدن این عناوین—کبیره نباشد؛ زیرا زنای با محارم در سنجش با نگاه به نامحرم، و کشتنِ انسانِ بیگناه از روی ستم در مقایسه با کتک زدن، در هر حال دو گناه کبیرهاند، چه عارضهای از این عناوین بر آنها عارض شود و چه نشود. آری، هرگاه چیزی از این عناوینِ هلاککننده رخ دهد، نهی به تناسب آن شدیدتر میشود، معصیت بزرگتر میگردد و گناه سنگینتر میشود؛ بنابراین زنایی که از سرِ هوای نفس، غلبهٔ شهوت و نادانی انجام گیرد، هرگز مانند زنای از سرِ حلال شمردنِ آن نیست.
افزون بر این، چنین معنایی (که اگر در هر گناهی از جنبههای کبیرهٔ آن پرهیز کنید، جنبههای صغیرهٔ آن را میپوشانیم)، معنای سستی است که سیاق این سخن که خدای متعال میفرماید: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» (اگر از گناهان بزرگ آنچه از آن نهی میشوید پرهیز کنید، بدیهای شما را میپوشانیم) تا پایان آیه، هرگز تابِ پذیرش آن را ندارد؛ چنانکه برای هر کس که اندکی با شیوههای سخن آشنا باشد، پوشیده نیست.
یکی دیگر از دیدگاهها، مطلبی است که از ظاهر سخن غزالی—طبق آنچه از او نقل شده است (فخر رازی در تفسیر خود آن را از غزالی در کتاب «منتخبات الإحیاء» نقل کرده است)—برای جمع میان اقوال برمیآید؛ و آن اینکه: در مقایسهٔ گناهان با یکدیگر، گناه کبیره و صغیره وجود دارد؛ مانند زنای با محارم که دارای همسر باشد در مقایسه با نگاه به نامحرم. گرچه برخی گناهان نیز با منطبق شدن پارهای از عناوینِ هلاککننده و تباهساز بزرگ میشوند، مانند پافشاری بر گناهان صغیره؛ که در این صورت، گناه پس از آنکه کبیره نبود، کبیره میشود.
از این رو روشن میشود که گناهان با سنجش برخی در برابر برخی دیگر و با توجه به خودِ عمل و سنگینی جرم، به صغیره و کبیره تقسیم میگردند؛ افزون بر این، با در نظر گرفتن اثر گناه و فرجام ناگوارش در تباه ساختن (احباط) پاداش نیز به دو بخش تقسیم میشوند: یا گناه بر پاداش چیره میشود و آن را یکسره باطل میکند، یا چیره نمیشود و تنها از آن میکاهد؛ به گونهای که گناه با از میان رفتن مقداری برابر با خود از پاداش، زایل میگردد. چرا که هر طاعتی در جان آدمی اثری نیک دارد که سبب بلندی مقام آن و رهاییاش از آلودگی دوری از حق و ظلمت نادانی میشود، همانگونه که هر گناهی نیز اثری ناپسند در آن بر جای میگذارد که مایهٔ وارونهٔ آن است؛ یعنی فرودستی جایگاه نفس و سرنگونیاش در پرتگاه دوری و تاریکی نادانی.
پس اگر انسان گناهی مرتکب شود در حالی که پیشتر با طاعت، نوری و صفایی برای جان خویش فراهم آورده است، ناگزیر تاریکی گناه با نور طاعت برخورد میکند؛ پس اگر تاریکی گناه و فرجام شومِ آن بر نور طاعت چیره شود و بر آن غلبه یابد، آن را تباه و باطل میسازد، و این همان گناه کبیره است. اما اگر طاعت به واسطهٔ نور و صفایش چیره گردد، تاریکی نادانی و آلودگی گناه را با باطل شدن مقداری از نور طاعت که هماندازهٔ تاریکی گناه است، میزداید و باقیماندهٔ نور و صفای طاعت بر جای میماند تا جان آدمی بدان روشن و پاکیزه گردد. و این است معنای حبط متقابل (تحابط: از میان رفتن متقابل حسنه و سیئه)، و دقیقاً همان معنای آمرزش گناهان صغیره و پوشاندن بدیهاست؛ و این دسته از نافرمانیها، همان گناهان صغیره هستند.
اما برابری و هموزنی گناه و کار نیک از حیث کیفر و پاداششان، هرچند در نگاه نخست عقلاً محتمل مینماید و لازمهاش درستی فرض انسانی تهیدست است که نه طاعتی دارد و نه گناهی، و جانش نه نوری دارد و نه تاریکیای؛ ولی این فرض را سخن خدای متعال باطل میکند که میفرماید: «فَرِيقٌ فِي الْجَنَّهِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ» (شوری: ۷: گروهی در بهشتاند و گروهی در آتش سوزان).
پایان سخن [غزالی] به گونهٔ خلاصهشده.
رازی این سخن را رد کرده و گفته است: این مبنا بر پایههای فکری معتزله استوار است که نزد ما باطل است. و صاحب تفسیر المنار به تندی بر رازی خرده گرفته و گفته است:
و هنگامی که این موضوع (یعنی تقسیمشدن گناه در ذات خود به صغیره و کبیره) در قرآن صریح است، آیا معقول است که انکار آن از ابنعباس درست باشد؟ هرگز، بلکه عبدالرزاق از او روایت کرده است که به وی گفته شد: آیا گناهان کبیره هفت موردند؟ گفت: «هِيَ إِلَى السَّبْعِينَ أَقْرَبُ» (به هفتاد نزدیکترند)، و ابنجبیر روایت کرده است:
که او گفت: «هِيَ إِلَى السَّبْعِمِائَةِ أَقْرَبُ» (به هفتصد نزدیکترند)؛ و سخن از انکار تقسیم گناهان به صغیره و کبیره، تنها به اشعریان نسبت داده شده است.
و گویی قائلان به این نظر در میان اشعریان خواستهاند با معتزله مخالفت ورزند، هرچند با تأویل؛ چنانکه از سخن ابنفورَک دانسته میشود؛ چرا که او سخن اشاعره را درست شمرد و گفت: «مَعَاصِي اللهِ كُلُّهَا كَبَائِرُ، وَ إِنَّمَا يُقَالُ لِبَعْضِهَا: صَغِيرَةٌ وَ كَبِيرَةٌ بِإِضَافَةٍ» (نافرمانیهای خدا همگی کبیرهاند و تنها به صورت نسبی به برخی از آنها صغیره و کبیره گفته میشود) [پاورقی: یعنی اضافه و سنجش به اعتبار انگیزههای گوناگونِ گناهان است، نه نسبتسنجیِ گناهان با یکدیگر در ذات خود]، و معتزله گفتهاند: «الذُّنُوبُ عَلَى ضَرْبَيْنِ:
صغائر و کبائر» (گناهان بر دو دستهاند: صغیره و کبیره)؛ و این درست نیست (پایان سخن ابنفورک). و او آیه را تأویلی دور از ذهن کرد.
و آیا آیات و احادیث را تأویل و توجیه میکند تنها برای آنکه با معتزله مخالفت ورزد، حتی در آنجا که سخن معتزله درست بوده است؟ چنین کاری بعید نیست؛ زیرا تعصب مذهبی همان چیزی است که بسیاری از دانشمندان تیزهوش را از بهرهمند ساختن خود و امتشان با زیرکی و درایتِ خویش بازداشته است، و کتابهایشان را مایهٔ فتنهای برای مسلمانان گردانیده که با جدل در آنها از حقیقت دین غافل ماندهاند؛ و خواهی دید که رازی چه مطلبی را از غزالی نقل میکند و به همین سبب آن را رد مینماید، و رازی کجا و غزالی کجا، و معاویه کجا و علی کجا! (پایان سخن صاحب المنار). و او در پایان کلامش به همان مطلبی اشاره میکند که ما از غزالی و رازی نقل کردیم.
به هر روی، آنچه غزالی بیان کرده است، هرچند در مجموع موجه مینماید، اما از چند جهت خالی از اشکال و کاستی نیست.
نخست اینکه تقسیم گناهان به صغیره و کبیره بر پایهٔ تَحابط (از میان رفتنِ متقابلِ) پاداش و کیفر، همواره بر تقسیمی که او در آغاز سخن خود بر اساس ماهیت گناهان و متن خودِ معاصی بیان کرده بود منطبق نمیشود؛ زیرا بیشترِ گناهانِ کبیرهٔ مسلّم در ذات خود، ممکن است در فاعلشان با پاداش بزرگی روبهرو شوند که بر آن گناه غلبه کند، و نیز میتوان گناه صغیرهای را فرض کرد که با پاداش باقیمانده در جانِ فاعل روبهرو شود که از آن گناه کوچکتر و کمتر باشد. با این وصف، صغیره و کبیره بر اساس این دو تقسیم متفاوت میشوند؛ پس برخی از گناهان بنا بر تقسیم اول صغیره و بر پایهٔ تقسیم دوم کبیرهاند، و برخی دیگر برعکس. بنابراین، هیچ انطباق و همپوشانیِ کلی میان این دو تقسیم برقرار نیست.
دوم اینکه اصطکاک و برخورد میان آثار گناهان و طاعتها هرچند فیالجمله (بهطور اجمالی) ثابت است، اما از طریق ظواهر دینی یعنی کتاب و سنت، هرگز به صورت کلی و فراگیر ثابت نشده است؛ و کدام دلیل از کتاب و سنت دلالت میکند بر اینکه میان کیفر گناهان و پاداش طاعتها به گونهای کلی، نابودی متقابل و تحابط رخ میدهد؟
آنچه او با شرح و تفصیل دربارهٔ حالات شریف و نورانیِ نفسانی و دیگر حالات پست و ظلمانی مطرح کرد نیز همینگونه است؛ زیرا این حالتها هرچند در بیشتر موارد با یکدیگر تصادم دارند، زایل میشوند و یکدیگر را نابود میکنند، اما این امر به صورتی کلی و همیشگی نیست، بلکه چه بسا هر یک از فضیلت و رذیلت در جایگاه خود استوار بمانند و بر سرِ بقا با هم سازش کنند، و جانِ آدمی چنان تقسیم شود که گویی بخشی از آن ویژهٔ فضیلت است و بخشی ویژهٔ رذیلت.
از این رو، برای نمونه، مرد مسلمانی را میبینی که ربا میخورد و از بلعیدن اموال مردم روی برنمیتابد و به دادخواهیِ بدهکارِ درمانده و ستمدیده گوش نمیسپارد، اما در گزاردن نمازهای واجب میکوشد و در خضوع و خشوع خود زیادهروی میکند؛ یا اینکه از ریختن خونها، پردهدری از آبروی دیگران و فساد در زمین باکی ندارد، اما در برخی از طاعتها و عبادات، با اخلاصی تمام برای خدا عمل میکند. این همان چیزی است که روانشناسان امروزی آن را «دوگانگی شخصیت» (ازدواج شخصیت) پس از چندگانگی و کشمکشِ آن مینامند؛ و آن بدین معناست که گرایشهای گوناگون نفسانی به ستیز با یکدیگر برخیزند و با تزاحم و تعارض بر ضد هم بشورند، و انسان پیوسته از این کشمکش در رنجی درونی به سر ببرد تا آنکه آن دو مَلَکه (ویژگی پایدار روحی) استقرار یابند، با یکدیگر پیوند خورند و سازش کنند، و هر یک هنگام آشکار شدن، خیزش و چنگ انداختن دیگری بر طعمهاش پنهان شود؛ همانگونه که در مثالِ یادشده دانستید.
سوم اینکه لازمهٔ سخن او بیاثر شدنِ اعتبار «اجتناب» (پرهیز آگاهانه) در پوشاندن و آمرزش گناهان است؛ چرا که اگر کسی گناهان کبیره را مرتکب نشود، نه از آن رو که با وجود توانایی و گرایش نفسانی خود را از آنها بازمیدارد، بلکه به سبب ناتوانی و دسترسی نداشتن به آنهاست، گناهانش به واسطهٔ طاعتها از میان میرود؛ زیرا طبق فرض، پاداش او بر کیفرش میچربد و این همان پوشاندن گناهان است. در این صورت، برای شرط دانستنِ پرهیز از گناهان کبیره توجیهِ پسندیدهای باقی نمیماند.
«قال الغزالي في الإحياء: اجتناب الكبيرة إنما يكفر الصغيرة إذا اجتنبها مع القدرة و الإرادة كمن يتمكن من امرأة و من مواقعتها فيكف نفسه عن الوقاع فيقتصر على نظر أو لمس فإن مجاهدة نفسه بالكف عن الوقاع أشد تأثيرا في تنوير قلبه من إقدامه على النظر في إظلامه فهذا معنى تكفيره، فإن كان عنينا أو لم يكن امتناعه إلا بالضرورة للعجز أو كان قادرا و لكن امتنع لخوف أمر الآخرة فهذا لا يصلح للتكفير أصلا، و كل من لا يشتهي الخمر بطبعه و لو أبيح له لما شربه فاجتنابه لا يكفر عنه الصغائر التي هي من مقدماته كسماع الملاهي و الأوتار نعم من يشتهي الخمر و سماع الأوتار فيمسك نفسه بالمجاهدة عن الخمر و يطلقها في السماع فمجاهدته النفس بالكف ربما يمحو عن قلبه الظلمة التي ارتفعت إليه من معصية السماع فكل هذه أحكام أخروية، انتهى»؛ غزالی در «احیاء [العلوم]» گفته است: «پرهیز از گناه کبیره تنها هنگامی گناه صغیره را میپوشاند که انسان با وجود توانایی و خواست [انجام آن] از آن دوری کند؛ مانند کسی که به زنی دسترسی دارد و میتواند با او همبستر شود، ولی خود را از آمیزش بازمیدارد و تنها به نگاه یا لمس بسنده میکند؛ چرا که پیکار او با نفس در خودداری از آمیزش، در نورانی ساختن دلش اثری نیرومندتر از تاریککنندگیِ اقدام به نگاه دارد و معنای تکفیر (پوشاندن گناه) نیز همین است. اما اگر آن شخص ناتوان جنسی (عَنّین) باشد یا خودداریاش تنها از روی ناچاری و ناتوانی باشد، یا توانمند باشد ولی از بیم امر آخرت امتناع ورزد، این پرهیز اصلاً به کار تکفیر نمیآید. همچنین هر کس به طبع خود میلی به شراب ندارد و اگر برایش حلال هم میشد آن را نمینوشید، پرهیزش گناهان صغیرهای را که از مقدمات آن است (مانند شنیدن ساز و آواز لهوی) نمیپوشاند؛ آری، کسی که هم به شراب و هم به شنیدن ساز و آواز تمایل دارد، سپس با مجاهدت، نفس خود را از شراب بازمیدارد ولی در شنیدنِ ساز رها میگذارد، چه بسا پیکارش با نفس در خودداری [از شراب]، تاریکیِ راهیافته به دلش از گناهِ شنیدن را بزداید؛ و همهٔ اینها احکامی اخروی است». پایان سخن غزالی.
و نیز در جایی دیگر گفته است: «كل ظلمه ارتفعت إلى القلب لا يمحوها إلا نور يرتفع إليها بحسنه تضادها، و المتضادات هي المتناسبات فلذلك ينبغي أن تمحى كل سيئه بحسنه من جنسها لكي تضادها فإن البياض يزال بالسواد لا بالحراره و البروده و هذا التدريج و التحقيق من التلطف في طريقه المحو، فالرجاء فيه أصدق و الثقه به أكثر من أن يواظب على نوع واحد من العبادات و إن كان ذلك أيضا مؤثرا في المحو» (هر تیرگیای که به دل راه یابد، آن را جز نوری که با کار نیکی ضدّ آن به دل رسد محو نمیکند؛ و امور ضد با هم تناسب دارند، از این رو سزاوار است هر گناه با کار نیکی از جنس خودش زدوده شود تا ضدّ آن باشد؛ زیرا سفیدی با سیاهی برطرف میگردد، نه با گرما و سرما؛ و این موشکافی و پیشرویِ گامبهگام، نوعی ظرافت در شیوهٔ پاکسازی است؛ بنابراین امید به این روش درستتر و اطمینان به آن بیشتر است تا اینکه انسان تنها بر یک نوع از عبادتها مداومت ورزد، هرچند آن هم در پاککردن گناه مؤثر است). سخن او پایان یافت.
و سخن او چنانکه میبینی بر این دلالت دارد که آنچه گناهان را محو و باطل میسازد، همان اجتناب و خودداری است؛ در حالی که طبق این نظر، چنین نتیجهای لازم نمیآید.
سخن فراگیر و استواری که میتوان با استناد به آیات کریمه در این مقام گفت، این است که نیکیها و بدیها در مجموع و فیالجمله بر یکدیگر اثر ابطال و حبط دارند؛ امّا اینکه هر گناهی در هر کار نیکی و برعکس اثر بگذارد، به گونهای که از آن بکاهد یا آن را به کلی نابود سازد، امری است که هیچ دلیلی بر آن نیست. توجه به احوال اخلاقی و حالتهای نفسانی نیز همین مطلب را تأیید میکند؛ حالتهایی که در فهم این حقایق قرآنی در باب پاداش و کیفر، بهترین یاورند.
و امّا دربارهٔ گناهان کبیره و صغیره، همانگونه که دانستی، ظاهر آیه این است که گناهان در مقایسه و سنجش قرار میگیرند؛ به این صورت که با مقایسهٔ برخی با برخی دیگر — مانند قتلِ ستمکارانهٔ انسانی که جانش محترم است در برابر نگاه به نامحرم، یا نوشیدن شراب همراه با حلال شمردن آن در مقایسه با نوشیدن از سرِ هوای نفس — پارهای کبیره و پارهای صغیره به شمار میآیند، بدون آنکه ارتباطی آشکار میان این موضوع با مسئلهٔ احباط و تکفیر به طور کلی دیده شود.
علاوه بر این، ظاهر آیه نشان میدهد که خدای پاک و منزه به کسی که از گناهان کبیره دوری کند وعده میدهد که همهٔ گناهانش را — چه گذشته و چه آینده، بر پایهٔ اطلاق آیه — بپوشاند و ببخشد. و روشن است که مراد از این اجتناب آن است که هر مؤمنی آنچه را در توان دارد در دوری از گناهان کبیره به کار بندد و از هر گناه کبیرهای که پرهیز از آن در حق او صدق میکند دوری گزیند؛ نه اینکه از تکتک گناهان کبیره با خودداری ورزیدن پرهیز کند؛ چراکه هر کس کمترین توجهی به سیاههٔ گناهان کبیره داشته باشد، شک نمیکند در اینکه هیچ فردی در جهان یافت نمیشود که به همهٔ آنها تمایل داشته باشد و توان ارتکاب همه را نیز دارا باشد، یا دستکم چنین فردی آنقدر نادر است که در حکم عدم است؛ و حملکردن آیه بر چنین معنایی را طبع سلیم نمیپذیرد.
پس مراد این است که هرکس از آن گناهان کبیرهای که توان انجامش را دارد و نفسش به آنها مشتاق است دوری گزیند — یعنی همان کبائری که اجتناب از آنها برایش ممکن است — خداوند گناهانش را میپوشاند و میآمرزد، خواه آن گناهان از جنس همان کبائر باشند یا نباشند.
امّا دربارهٔ اینکه آیا این بخشودگی به سبب خودِ اجتناب است — به این معنا که خودداری از گناه فینفسه طاعتی است که بدیها را میپوشاند، همانطور که توبه چنین اثری دارد — یا اینکه انسان هرگاه مرتکب گناهان کبیره نشود، میان او و گناهان صغیره و طاعات نیکویش مانعی نمیماند و در نتیجه طاعات و حسنات گناهانش را میپوشانند، چرا که خدای متعال فرموده است: «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئٰاتِ» (مسلماً نیکیها بدیها را از بین میبرند؛ هود: ۱۱۴)؛ [باید گفت:] ظاهر آیهٔ «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ الآية» (اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید دوری گزینید، بدیهایتان را از شما میپوشانیم...) این است که خودِ پرهیز و اجتناب در این بخشودگی نقش دارد؛ وگرنه شایستهتر آن بود که بیان شود طاعات گناهان را محو میکنند، چنانکه در آیهٔ «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ الآية» (نیکیها بدیها را از بین میبرند...) آمده است، یا اینکه بیان شود خدای پاک و منزه گناهان صغیره را در هر حال میآمرزد، بدون آنکه نیازی به آوردن کلام در قالب جملهٔ شرطیه باشد.
دلیل بر کبیرهبودن یک گناه، شدت نهی واردشده دربارهٔ آن، یا وعدهٔ آتش بر آن، یا اموری شبیه به اینهاست؛ خواه در قرآن آمده باشد و خواه در سنت، بدون آنکه دلیلی بر محدود بودن [شمار کبائر به عددی معین] وجود داشته باشد.
بحث روایی
در کتاب کافی از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «الكبائر، التي أوجب الله عليها النار» (گناهان کبیره، آنهایی هستند که خداوند آتش دوزخ را بر آنها واجب ساخته است).
و در کتاب «من لا یحضره الفقیه» و «تفسیر عیاشی» از امام باقر (ع) دربارهٔ گناهان کبیره روایت شده است که فرمود: «كل ما أوعد الله عليها النار» (هر گناهی که خداوند بر آن وعدهٔ آتش داده است).
در کتاب «ثوابالاعمال» از امام صادق (ع) روایت شده است: «من اجتنب ما أوعد الله عليه النار-إذا كان مؤمنا كفر الله عنه سيئاته و يدخله مدخلا كريما،و الكبائر السبع الموجبات» (هر کس از آنچه خداوند بر آن وعدهٔ آتش داده است دوری گزیند — در صورتی که مؤمن باشد — خداوند گناهانش را میپوشاند و او را به جایگاهی ارجمند وارد میسازد؛ و هفت گناه کبیرهٔ واجبکنندهٔ آتش عبارتاند از:)
«قتل النفس الحرام،و عقوق الوالدين،و أكل الربا،و التعرب بعد الهجره،و قذف المحصنه،و أكل مال اليتيم،و الفرار من الزحف» (کشتن انسانی که خداوند خونش را محترم شمرده، آزردن و نافرمانی از پدر و مادر (عقوق والدین)، رباخواری، تعرّب پس از هجرت (بازگشت به زیست و خوی جاهلی پس از ایمان و هجرت)، نسبت ناروای زنا دادن به زن پاکدامن، خوردن مال یتیم، و فرار از میدان نبرد.)
میگویم: روایتها از طرق شیعه و اهلسنت دربارهٔ شمارش گناهان کبیره بسیار است و بهزودی بخشی از آنها پیش روی شما خواهد آمد؛ در بیشتر روایاتی که یاد خواهیم کرد، شرک به خدا یکی از گناهان کبیرهٔ هفتگانه شمرده شده است مگر در این روایت، و چه بسا امام (ع) آن را از میان این هفت گناه جدا کردهاند چون بزرگترینِ گناهان کبیره است، و عبارتِ «إذا كان مؤمنا» (در صورتی که مؤمن باشد) نیز به همین نکته اشاره دارد.
و در «مجمعالبیان» آمده است: عبدالعظیم بن عبدالله حسنی از ابوجعفر محمد بن علی [امام جواد]، از پدرش علی بن موسیالرضا، از موسی بن جعفر (ع) روایت کرده است که فرمود: عمرو بن عُبَید بصری بر ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق (ع) وارد شد، و چون سلام کرد و نشست، این آیه را خواند:
«الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوَاحِشَ» (شوری: ۳۷ / نجم: ۳۲: «همان کسانی که از گناهان بزرگ و کارهای زشت دوری میورزند»)، سپس لب فروبست. ابوعبدالله (ع) فرمود: «ما أسكتك» (چه چیز تو را به سکوت واداشت؟) گفت:
دوست دارم گناهان کبیره را از کتاب خدا بشناسم. امام فرمود: آری ای عمرو، بزرگترینِ گناهان کبیره، شرک ورزیدن به خداست؛ به دلیل سخن خدای عزوجل: «إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» (نساء: ۴۸: «بیتردید خداوند این را که به او شرک آورده شود نمیآمرزد»)، و فرمود: «مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوَاهُ النَّارُ» (مائده: ۷۲: «هر کس به خدا شرک آورد، بیتردید خدا بهشت را بر او حرام کرده و جایگاهش آتش است»). و پس از آن، نومیدی از گشایش و رحمت الهی (رَوحالله) است؛ چراکه خداوند میفرماید: «لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ» (یوسف: ۸۷: «از رحمت الهی جز گروه کافران نومید نمیشوند»). سپس خود را از تدبیر و عذاب الهی در امان دانستن (امن از مکر خدا) است؛ چراکه خداوند میفرماید: «فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ» (اعراف: ۹۹: «از تدبیر و عذاب الهی جز گروه زیانکاران احساس ایمنی نمیکنند»). و از جملهٔ آنها آزردن و نافرمانی از پدر و مادر (عقوق والدین) است؛ زیرا خدای متعال شخصِ نافرمان را گردنکشی تیرهبخت قرار داده است، در سخن خویش:
«وَ بَرّاً بِوَالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيّاً» (مریم: ۳۲: «و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داد و مرا زورگویی تیرهبخت نساخت»). و از جملهٔ آنها کشتن جانی است که خداوند [کشتن] او را حرام فرموده مگر به حق؛ زیرا خداوند میفرماید:
«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا» الآیة (نساء: ۹۳: «و هر کس مؤمنی را از روی عمد بکشد، کیفر او دوزخ است که در آن جاودانه میماند...»). و دیگر، تهمت زنا زدن به زنان پاکدامن (قذف محصنات) است؛ چراکه خداوند میفرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ - لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (نور: ۲۳: «بیتردید کسانی که به زنان پاکدامن، بیخبر [از آلودگی] و باایمان تهمت [زنا] میزنند، در دنیا و آخرت لعنت شدهاند و برای آنان عذابی بزرگ خواهد بود»). و خوردن مال یتیم به دلیل این سخن او: «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْماً» الآیة (نساء: ۱۰: «کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند...»). و فرار از میدان نبرد؛ چراکه خداوند میفرماید: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلَى فِئَةٍ - فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» (انفال: ۱۶: «و هر کس در آن روز به آنان پشت کند — مگر آنکه برای نبردی دیگر جا به جا شود یا به سوی گروهی دیگر جای گیرد — قطعاً به خشم الهی گرفتار آمده و جایگاهش دوزخ است و چه بد فرجامی است»). و رباخواری؛ چراکه خداوند میفرماید: «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ - إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ» (بقره: ۲۷۵: «کسانی که ربا میخورند برنمیخیزند مگر مانند کسی که شیطان بر اثر تماسْ او را آشفتهحال و دیوانه کرده است»)، و میفرماید: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» (بقره: ۲۷۹: «و اگر چنین نکردید، به جنگی از جانب خدا و پیامبرش آگاه باشید»). و جادوگری؛ چراکه خداوند میفرماید: «وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ» (بقره: ۱۰۲: «و قطعاً دانستهاند هر کس خریدار آن باشد، در آخرت هیچ بهرهای نخواهد داشت»). و زنا؛ چراکه خداوند میفرماید: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَاماً يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ - وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً» (فرقان: ۶۸-۶۹: «و هر کس چنین کند، به کیفر گناه میرسد؛ روز قیامت عذابش دوچندان میگردد و در آن با خواری جاودانه میماند»). و سوگند دروغِ حقکُش (یمین غَموس)؛ چراکه خداوند میفرماید: «إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمَانِهِمْ» (آلعمران: ۷۷: «بیتردید کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خود را...») «ثَمَناً قَلِيلاً - أُولَئِكَ لَا خَلَاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ» الآیة (آلعمران: ۷۷: «...به بهایی اندک میفروشند، آنان را در آخرت هیچ بهرهای نیست...»). و خیانت در غنایم جنگی یا بیتالمال (غُلول)؛ خداوند فرموده است: «وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» (آلعمران: ۱۶۱: «و هر کس در غنیمت خیانت کند، آنچه را خیانت کرده روز قیامت با خود میآورد»). و نپرداختن زکات واجب؛ چراکه خداوند میفرماید: «يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ - فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» الآیة (توبه: ۳۵: «روزی که آن [اندوختهها] در آتش دوزخ گداخته شود و با آن پیشانیها و پهلوها و پشتهایشان داغ گردد...»). و شهادت دروغین و پنهان داشتن گواهی؛ چراکه خداوند میفرماید:
«وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (و هر کس آن را کتمان کند، قلبش گناهکار است)؛ و نوشیدن شراب، چرا که خداوند آن را همردیفِ بتپرستی شمرده است؛ و ترک عمدی نماز یا هر واجبی از واجبات خدای متعال، زیرا پیامبر خدا (ص) میفرماید: «من ترك الصلاة متعمدا فقد بريء من ذمة الله و ذمة رسوله» (هر کس نماز را عمداً ترک کند، از امان و پیمان خدا و پیامبرش بیرون رفته است)؛ و شکستن پیمان و قطع رحم (بریدن از خویشاوندان)، چرا که خداوند میفرماید: «أُولٰئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» (آنانند که لعنت و فرجامِ بدِ آن سرا برای ایشان است).
راوی گفت: پس عمرو بن عبید در حالی بیرون آمد که از شدت گریه فریاد میزد و میگفت: به هلاکت افتاد کسی که به رأی خود سخن گفت و در برتری و دانش با شما به ستیزه برخاست!
میگویم: از طریق اهلسنت نیز مضمونی نزدیک به این از ابنعباس روایت شده است؛ و از این روایت دو نکته روشن میشود:
نخست اینکه گناه کبیره، آن نافرمانیای است که نهی از آن شدت یافته باشد؛ خواه با تأکید فراوان و اوجگیری در نهی، و خواه با تهدید به آتش دوزخ، چه در کتاب خدا باشد و چه در سنت، چنانکه از موارد استدلال امام (ع) برمیآید. از همین نکته معنای آنچه در حدیث کافی گذشت روشن میشود که: «أن الكبيرة ما أوجب الله عليها النار» (کبیره گناهی است که خداوند آتش را بر آن حتمی ساخته است)، و نیز آنچه در حدیث الفقیه و تفسیر عیاشی آمد که: «أن الكبيرة ما أوعد الله عليها النار» (کبیره آن است که خداوند بر آن وعید آتش داده است). بنابراین، مقصود از واجب کردن آتش و تهدید به آن، اعم است از تصریح یا اشاره در کلام خدا یا سخن پیامبر خدا (ص).
و گمان من آن است که آنچه در اینباره از ابنعباس نیز نقل شده همینگونه است؛ یعنی مراد او از تهدید به آتش، اعم از تصریح یا اشاره در قرآن یا حدیث است. گواه این مطلب روایتی است که در تفسیر طبری از ابنعباس نقل شده که گفت: «الكبائر كل ذنب ختمه الله بنار أو غضب أو لعنة أو عذاب» (گناهان کبیره، هر گناهی است که خداوند آن را با آتش، خشم، لعنت یا عذابی به پایان برده است). از اینجا آشکار میشود آنچه نیز در تفسیر طبری و دیگر منابع از او نقل شده که: «كل ما نهى الله عنه فهو كبيرة» (هر آنچه خدا از آن نهی فرموده گناه کبیره است)، اختلافی در معنای کبیره نیست؛ بلکه بزرگ شمردن همهٔ گناهان است در مقایسهٔ ناچیزی انسان در برابر عظمت پروردگارش، چنانکه پیشتر گذشت.
دوم اینکه محدود ساختن گناهان کبیره در شماری از روایات گذشته و آینده — چه در هشت یا نُه گناه، چنانکه در برخی روایات نبوی از طرق اهلسنت آمده، یا در بیست گناه، چنانکه در این روایت آمده، یا در هفتاد گناه، آنچنانکه در روایات دیگر نقل شده است — همگی با توجه به تفاوتی است که وجود دارد؛ یعنی تفاوت در مراتبِ بزرگی گناه؛ چنانکه کلام امام در این روایت نیز به هنگام شمارش گناهان کبیره بر آن دلالت دارد، آنجا که میفرماید:
«و أكبر الكبائر الشرك بالله» (و بزرگترینِ گناهان کبیره، شرک ورزیدن به خداست).
در کتاب «الدر المنثور»، بخاری، مسلم، ابوداود، نسائی و ابنابیحاتم از ابوهریره روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «اجتنبوا السبع الموبقات» (از هفت گناه هلاککننده دوری گزینید). گفتند: ای پیامبر خدا، آنها کداماند؟ فرمود: «الشرك بالله، و قتل النفس التي حرم الله إلا بالحق، و السحر، و أكل الربا، و أكل مال اليتيم، و التولي يوم الزحف، و قذف المحصنات الغافلات المؤمنات» (شرک به خدا، کشتن انسانی که خدا ریختن خونش را جز به حق حرام کرده است، جادوگری، رباخواری، خوردن مال یتیم، فرار از میدان نبرد در روز حمله، و تهمتِ زنا زدن به زنان پاکدامن، بیخبر و باایمان).
و در همان کتاب، ابنحیان و ابنمردویه از ابوبکر بن محمد بن عمرو بن حزم از پدرش از جدش روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا (ص) نامهای به اهل یمن نوشت که در آن احکام واجبات، سنتها و دیهها ذکر شده بود، و آن نامه را همراه با عمرو بن حزم فرستاد.
راوی گفت: و در آن نامه آمده بود که بزرگترینِ گناهان کبیره در روز قیامت نزد خداوند، «إشراك بالله و قتل النفس المؤمنة بغير حق، و الفرار يوم الزحف، و عقوق الوالدين، و رمي المحصنة، و تعلم السحر، و أكل الربا، و أكل مال اليتيم» (شرک به خدا، کشتن انسان باایمان بدون حق، فرار از میدان جنگ، آزردن و نافرمانی پدر و مادر، تهمتِ بیعفتی به زن پاکدامن، آموختن جادو، رباخواری و خوردن مال یتیم) است.
و در همان کتاب، عبدالله بن احمد در «زوائد الزهد» از انس روایت کرده است که گفت: شنیدم پیامبر (ص) میفرمود:
«ألا إن شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي» (آگاه باشید که همانا شفاعت من برای کسانی از امتم است که مرتکب گناهان کبیره شدهاند)، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» (نساء: ۳۱؛ اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید دوری کنید، بدیهایتان را از شما میزداییم...) تا آخر آیه.