وَٱتَّبَعُواْ مَا تَتۡلُواْ ٱلشَّيَٰطِينُ عَلَىٰ مُلۡكِ سُلَيۡمَٰنَۖ وَمَا كَفَرَ سُلَيۡمَٰنُ وَلَٰكِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ ٱلنَّاسَ ٱلسِّحۡرَ وَمَآ أُنزِلَ عَلَى ٱلۡمَلَكَيۡنِ بِبَابِلَ هَٰرُوتَ وَمَٰرُوتَۚ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنۡ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ إِنَّمَا نَحۡنُ فِتۡنَةٞ فَلَا تَكۡفُرۡۖ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنۡهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِۦ بَيۡنَ ٱلۡمَرۡءِ وَزَوۡجِهِۦۚ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِۦ مِنۡ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمۡ وَلَا يَنفَعُهُمۡۚ وَلَقَدۡ عَلِمُواْ لَمَنِ ٱشۡتَرَىٰهُ مَا لَهُۥ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ مِنۡ خَلَٰقٖۚ وَلَبِئۡسَ مَا شَرَوۡاْ بِهِۦٓ أَنفُسَهُمۡۚ لَوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ
و از آنچه شیاطین در روزگار پادشاهی سلیمان میخواندند پیروی کردند. سلیمان هرگز کافر نشد، ولی شیاطین کفر ورزیدند که به مردم سحر میآموختند؛ و [نیز پیروی کردند از] آنچه در بابل بر دو فرشته، هاروت و ماروت، نازل شده بود. آن دو [فرشته] به هیچکس چیزی نمیآموختند مگر آنکه میگفتند: «ما فقط مایهٔ آزمایشیم، پس کافر نشو.» با این حال، از آن دو چیزهایی میآموختند که با آن میان مرد و همسرش جدایی بیندازند، در حالی که با آن نمیتوانستند به هیچکس زیانی برسانند مگر به اذن خدا؛ و چیزی میآموختند که به آنان زیان میرساند و سودی نمیبخشید. و بهیقین میدانستند که هر کس خریدار آن باشد در آخرت هیچ بهرهای نخواهد داشت؛ و چه بد بود آنچه جانهای خویش را به آن فروختند، اگر میدانستند!
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی [بحثی دیگر دربارهٔ آنچه از سحر به سلیمان و هاروت و ماروت نسبت داده شده است
تفسیر آیههای ۱۰۲ و ۱۰۳ با هم
از اینجا برای پژوهشگرِ اهل تأمل آشکار میشود که این احادیث نیز مانند دیگر روایاتِ واردشده دربارهٔ نکوهشها و لغزشهای پیامبران، از دستبرد و جعلی که یهودیان در آنها روا داشتهاند خالی نیست؛ و این امر از رخنهٔ باریکبینانه و نفوذ عمیقِ آنان در میان اهل حدیث در صدر اسلام پرده برمیدارد، چرا که آنان با جعل و درآمیختن روایات، هرگونه که خواستند با متون بازی کردند و گروهی دیگر نیز در این کار به آنان یاری رساندند.
اما خدایی که نامش گرامی است، کتاب خود را از دستاندازیِ هوسرانانِ از دشمنانش در پوشش و پناهگاهی الهی قرار داده است؛ چندانکه هرگاه شیطانی از شیاطینِ آنان در پی دزدانه گوش دادن برآید، شهابی آشکار او را دنبال میکند. پس آن ذات والا فرمود: «إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» (حجر: ۹؛ «بیتردید ما خود این قرآن را فرو فرستادیم و قطعاً ما نگهبان آن هستیم»)، و فرمود: «وَ إِنَّهُ لَكِتٰابٌ عَزِيزٌ لاٰ يَأْتِيهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ» (فصلت: ۴۲؛ «و بهراستی که آن کتابی شکستناپذیر است؛ هیچ باطلی نه از پیشِ رو و نه از پشتِ سرش به سراغ آن نمیآید، فروفرستادهای از سوی خدای فرزانهٔ ستوده است»)، و فرمود: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاٰ يَزِيدُ الظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً» (اسراء: ۸۲؛ «و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان شفا و رحمت است فرو میفرستیم، و ستمگران را جز زیان نمیافزاید»). خداوند این سخن را به صورت مطلق بیان فرموده و مقید نکرده است؛ از این رو هیچ دستبرد یا تحریفی نیست مگر آنکه قرآن آن را پس میزند و با آشکار ساختن حقیقتِ وی و بازخوانیِ کارنامهٔ تاریخیاش، زیانکاریِ صاحبش را برملا میسازد؛
و پیامبر خدا در روایتی که هر دو گروه (شیعه و اهل سنت) آن را نقل کردهاند فرمود: «ما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالفه فاتركوه» («آنچه را با کتاب خدا سازگار است بگیرید، و آنچه را با آن ناسازگار است واگذارید»). بدین ترتیب، آن حضرت معیاری کلی به دست داد که معارفِ نقلشده از ایشان و اولیایش با آن سنجیده میشود. کوتاه سخن آنکه به واسطهٔ قرآن، باطل از ساحت حق رانده میشود و دیری نمیپاید که بیاساس بودنش آشکار میگردد و همانگونه که از عالم واقع ریشهکن میشود، از دلهای زنده نیز زدوده و میرانده میشود. خدای متعال میفرماید: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْبٰاطِلِ فَيَدْمَغُهُ» (انبیاء: ۱۸؛ «بلکه حق را بر سر باطل میکوبیم تا مغزش را درهم شکند»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ» (انفال: ۷؛ «و خدا میخواهد حق را با سخنانِ خویش استوار سازد»)، و خدای متعال میفرماید: «لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْبٰاطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (انفال: ۸؛ «تا حق را استوار بدارد و باطل را نابود گرداند، هرچند مجرمان را خوش نیاید»). و احقاق حق (استوار ساختن حق) و ابطال باطل (تباه ساختن باطل) معنایی جز آشکار کردن صفت و هویتِ واقعیِ آن دو ندارد.
و برخی از مردم، بهویژه در روزگار ما از کسانی که در پژوهشهای مادیگرایانه غرق شدهاند و مرعوب تمدن نوین غرب گشتهاند، از این حقیقتِ یادشده برداشتی نادرست کرده و به کنار نهادنِ تمام آنچه سنت پیامبر خدا در بر دارد و مجموعههای روایی شامل آن است روی آوردند؛ بدینسان راه تفریط (کوتاهی و انکار افراطی) را در پیش گرفتند، در برابر راهی که برخی از اخباریان، اهل حدیث، حروریه (خوارج) و دیگران پیموده و راه افراط (زیادهروی) و پذیرش هر روایتِ نقلشده به هر صورتی را برگزیدند. و همانگونه که پذیرشِ بیقیدوشرط روایات، تکذیب معیارهایی است که در دین برای بازشناسی حق از باطل نهاده شده و نیز نسبت دادن سخن بیهوده و باطل به پیامبر (ص) است، به همان صورت کنار گذاشتنِ کلیِ روایات نیز تکذیب آن معیارها و لغو و بیاعتبار کردنِ کتاب شکستناپذیری است که هیچ باطلی از پیش رو و پشت سر به آن راه نمییابد؛ همو که ستایشش والاست میفرماید: «مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (حشر: ۷؛ «آنچه را پیامبر به شما داد بگیرید و از آنچه شما را بازداشت دست بردارید»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اللّٰهِ» (نساء: ۶۴؛ «و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای آنکه به اذن خدا از او اطاعت شود»). زیرا اگر سخن پیامبر خدا (ص) یا آنچه از گفتار ایشان به دست ما غایبان از عصر او یا آیندگانِ پس از درگذشت او میرسد حجت و معتبر نباشد، سنگی از بنای دین بر سنگ دیگر بر جای نخواهد ماند. افزون بر این، اعتماد به نقل و خبر از اموری است که بشر همواره با آن سر و کار دارد و در زندگی اجتماعیِ خویش آن را به بداهت و از روی ناچاری میپذیرد و فطرت انسانی او را بدان رهنمون میشود و گریزی از آن ندارد. اما راه یافتن جعل و درآمیختگی در معارف نقلیِ دینی، پدیدهای نوظهور و ویژهٔ دین نیست؛ چگونه چنین باشد حال آنکه آسیای جامعه با تمام ارکان و جوانبش بر پایهٔ اخبار رایجِ روزمرهٔ عمومی و خصوصی میگردد، در حالی که رخنهٔ دروغ، جعل و تحریف در آنها بسیار بیشتر است و دست سیاستهای کلان و خرد با آنها بیشتر بازی میکند؟ و ما به اقتضای فطرت انسانی خود، تنها با به گوش رسیدن اخباری که در جامعه برایمان نقل میشود عمل نمیکنیم؛ بلکه تکتک آنها را بر معیاری که برای سنجش در دست داریم عرضه میداریم: اگر با آن هماهنگ بود و آن را تصدیق کرد، میپذیریم؛ و اگر با آن ناسازگار بود و تکذیبش کرد، کنارش میگذاریم؛ و اگر هم وضعیتش روشن نشد و حق از باطل و راست از دروغش بازشناخته نشد، بر اساس همان احتیاطی که فطرتاً در برابر بدیها و زیانها داریم، در آن درنگ میکنیم و نه آن را میپذیریم و نه رد میکنیم.
بحث فلسفی) [بحثی دیگر دربارهٔ آنچه از سحر به سلیمان و هاروت و ماروت نسبت داده شده است
تفسیر آیههای ۱۰۲ و ۱۰۳ با هم
و چون کار بدین منوال است، هرگاه اراده نیرومند شود، میتواند همانگونه که در درونِ خودِ انسانِ صاحباراده اثر میآفریند، در بیرون از وجودِ او نیز اثر بگذارد؛ خواه بدون هیچ قید و شرطی باشد، و خواه با پارهای از شرایط همراه گردد.
از آنچه گذشت، چند نکته روشن میشود:
نخست اینکه ملاک در این اثرگذاری، تحققِ باوری قطعی (علم جازم) در وجودِ صاحبِ کارِ خارقالعاده است؛ امّا اینکه چنین علمی لزوماً با واقعیت بیرونی مطابقت داشته باشد شرط نیست، چنانکه باورمندان به تسخیر ستارگان، به وجود ارواحی وابسته به اجرام فلکی اعتقاد داشتند؛ و چه بسا فرشتگان و شیاطینی هم که اهلِ دعاها و عزایم (اوراد و افسونها) نامهایشان را استخراج میکنند، از همین دست باشند و با آن نامها به روشهای ویژهٔ خود دعا میخوانند. همچنین است باورِ اهلِ احضارِ ارواح به حاضر شدنِ روح؛ چراکه آنان هیچ دلیلی ندارند که نشان دهد روح فراتر از حضور در خیال یا حواس خودشان، در جهان خارج نیز حاضر شده است، وگرنه هر کس در جمعِ آنان حضور داشت باید آن روح را میدید، زیرا همگان از حسّ طبیعی برخوردارند. با همین بیان، شبههٔ دیگری نیز حل میشود؛ شبهه دربارهٔ احضار روحِ شخصِ زندهای که در بیداری به کارهای خود سرگرم است و اصلاً متوجه این احضار نمیشود، در حالی که هر انسان تنها یک روح دارد. نیز با همین بیان، شبههٔ دیگری برطرف میگردد، و آن اینکه روح، گوهری مجرد است و نسبتش با زمان یا مکانی خاص، متفاوت از دیگر زمانها و مکانها نیست. باز با همین نکته، شبههٔ سومی پاسخ مییابد، و آن اینکه: چه بسا همان یک روح، نزد شخصی به یک چهره حاضر شود و نزد فردی دیگر با چهرهای کاملاً متفاوت پدیدار گردد.
و با همین مطلب، شبههٔ چهارمی نیز حل میشود، و آن اینکه: ارواح چه بسا به هنگام احضار در گزارشهای خود دروغ میگویند و گاه یکدیگر را تکذیب میکنند. پس پاسخ از همهٔ این اشکالها یک چیز است: روح تنها در قوای ادراکیِ شخصِ احضارکننده حاضر میشود، نه در بیرون از ادراکاتِ او، آنگونه که ما اشیای مادی و طبیعی را با حواس خود درمییابیم.
دوم اینکه: دارندهٔ این ارادهٔ اثرگذار، گاه در ارادهاش بر توانایی نفس و استواری خویشتنخواهی و منیت خود تکیه دارد، چنانکه بیشترِ ریاضتکشان در ارادههایشان چنیناند؛ در نتیجه، چنین ارادهای ناگزیر هم در وجودِ خود ارادهکننده و هم در جهان خارج، توانی محدود و اثری مقید و چارچوبدار دارد. امّا گاه بر پروردگارش توکل و تکیه میکند، مانند پیامبران و اولیای الهی که اهل بندگیِ خالص برای خدا و دارندگانِ یقین به اویند؛ از این رو آنان چیزی را اراده نمیکنند مگر برای پروردگارشان و به اتکای او. این، ارادهای پاک است که نفسِ برآورندهٔ آن برای خویش هیچ استقلالی قائل نیست، به هیچیک از رنگهای تمایلات نفسانی درنیامده و تکیهگاهی جز خداوندِ حق ندارد؛ بنابراین ارادهای خدایی (ربانی) است که نه حدّی دارد و نه در قیدی میگنجد.
و این قسم دوم [ارادهٔ متکی بر پروردگار]: اگر در مقام تحدّی (مبارزهطلبی برای اثبات درستی ادعای نبوت) اثر بگذارد، همانند بیشترِ آنچه از پیامبران روایت شده، «آیت و معجزه» نام میگیرد؛ و اگر بیرون از مقام تحدّی تحقق یابد، «کرامت» نامیده میشود، یا اگر همراه با دعا باشد، «استجابت دعا» خوانده خواهد شد. امّا قسم نخست [ارادهٔ متکی بر نیروی نفس]: اگر با خبرجویی و یاریخواهی از جن یا روح یا مانند آن باشد، «کهانت» (پیشگویی کاهنانه) نام دارد؛ و اگر با خواندنِ ورد، عزیمه (افسونهای خاص)، رُقْیه (تعویذها و اوراد) یا مانند اینها همراه باشد، «سحر» (جادو) نامیده میشود.
سوم اینکه: از آنجا که کار بر مدارِ اراده و میزان توانمندیِ آن میگردد و اراده نیز دارای درجات گوناگونی از قوت و ضعف است، ممکن است ارادهای اثرِ ارادهٔ دیگر را باطل سازد؛ درست مانند رویاروییِ سحر و معجزه. همچنین ممکن است برخی نفوس به دلیل تفاوت در مراتبِ توانایی، نتوانند در برخی دیگر نفوذ و اثر کنند، چنانکه این امر در کارهای مربوط به خوابِ مصنوعی (هیپنوتیزم) و احضار ارواح نیز مشهود است. این از این نکته؛ و بهزودی بخشی از سخن در اینباره خواهد آمد.
بحث علمی) [شاخههای دانشی که از آثار و پدیدههای شگفتانگیز بحث میکنند
تفسیر آیههای ۱۰۲ و ۱۰۳ با هم
دانشهایی که از تأثیرهای شگفت و غیرعادی بحث میکنند بسیارند و دستهبندی و ساماندهی فراگیر آنها کار بسیار دشواری است. شناختهشدهترینِ این دانشها در میان اهل فن مواردی است که یاد میکنیم:
نخست، «سیمیا»: دانشی است که از آمیختن نیروهای ارادی با نیروهای ویژهٔ مادّی برای رسیدن به تصرفهای شگفت در امور طبیعی بحث میکند؛ از جمله تصرف در خیال که «چشمبندی» (سحر العیون) نامیده میشود و این فن از روشنترین مصادیق سحر است.
دوم، «لیمیا»: دانشی است که از چگونگی تأثیرهای ارادی از راه پیوند با ارواح نیرومند و برتر بحث میکند؛ مانند ارواحی که بر ستارگان و رویدادها گماشته شدهاند از راه تسخیرشان، یا از راه پیوند با جنّیان و مدد گرفتن از آنان با تسخیرشان؛ و این همان فنّ تسخیرات است.
سوم، «هیمیا»: دانشی است که از ترکیب نیروهای جهان بالا با عنصرهای جهان فرودین برای دستیابی به اثرهای شگفت بحث میکند و همان «طلسمات» است؛ زیرا ستارگان فرادست و موقعیتهای آسمانی با رخدادهای مادّی پیوندهایی دارند، همانگونه که عناصر و مرکّبات و کیفیتهای طبیعیشان نیز چنیناند. بنابراین، اگر صورتهای آسمانیِ متناسب با رخدادی از رخدادها — مانند مرگ فلانی، زندگی فلانی یا ماندگاری او — با صورت مادّیِ متناسب با آن ترکیب شود، دستیافتن به مقصود را در پی دارد و معنای طلسم همین است.
چهارم، «ریمیا»: دانشی است که از بهکارگیری نیروهای مادّی برای رسیدن به آثاری بحث میکند که در دیدگاه حس بهگونهای خارقالعاده بنماید و آن همان «شعبده» است.
این فنون چهارگانه به همراه فنّ پنجم که در پیِ آنها میآید، یعنی «کیمیا» — دانشی که از چگونگی دگرگون ساختن صورت عنصری به صورتی دیگر بحث میکند — نزد آنان «علوم پنجگانهٔ پنهان» (العلوم الخمسه الخفیه) نامیده میشد.
شیخ ما، بهایی فرموده است: «أحسن الكتب المصنفه التي في هذه الفنون كتاب رأيته ببلده هرات اسمه(كله سر)و قد ركب اسمه من أوائل أسماء هذه العلوم،الكيميا،و الليميا،و الهيميا،و السيميا،و الريميا»؛ «بهترین کتابی که در این فنون نگاشته شده، کتابی است که در شهر هرات دیدم به نام «كُلّه سِرّ»، و نام آن از حروف نخستِ نامهای این علوم ساخته شده است: کیمیا، لیمیا، هیمیا، سیمیا و ریمیا.» (پایان چکیدهٔ سخن او).
از کتابهای معتبر در این دانشها میتوان به «خلاصه کتب بلیناس» (چکیدهٔ کتابهای بلیناس)، «رسائل الخسروشاهي» (رسالههای خسروشاهی)، «الذخيره الإسكندريه» (گنجینهٔ اسکندریه)، «السر المکتوم» نوشتهٔ فخر رازی، «التسخیرات» نوشتهٔ سَکّاکی و «أعمال الكواكب السبعه» (کارهای ستارگان هفتگانه) نوشتهٔ حکیم طَمْطَم هندی اشاره کرد.
از دانشهای وابسته به آنچه گذشت، «علم اعداد و اوفاق» (دانش عددها و جدولهای وفقی) است که به بررسی پیوندها میپردازد؛ پیوندِ میان اعداد و حروف با خواستهها، و نهادن عدد یا حروفِ متناسب با خواسته در جدولهای سهخانه (مثلث)، چهارخانه (مربع) یا جز آن بر پایهٔ ترتیبی ویژه. از دیگر شاخهها، علم «خافیه» است؛ یعنی خرد کردن حروفِ خواسته یا نامهای متناسب با آن، و استخراج نام فرشتگان یا شیاطینِ گماشته بر آن خواسته، و خواندنِ عزایم (افسونها و وردها)ی ساختهشده از آنها برای دستیافتن به مقصود. از کتابهای معتبر در این فن نزد آنان، کتابهای شیخ ابوالعباس تونی، سید حسین اخلاطی و دیگران است.
از فنون وابسته به این دانشها که امروزه رواج دارد، «خواب مغناطیسی» (هیپنوتیزم) و «احضار ارواح» است؛ و این دو چنانکه گذشت، از سنخ تأثیر اراده و تصرّف در قوهٔ خیالاند. در این باره کتابها و رسالههای فراوانی نگاشته شده و شهرتِ بسیار آنها ما را از پرداختن به آنها در اینجا بینیاز میسازد. هدف از آنچه به تفصیل یاد کردیم، روشن ساختن این نکته بود که کدامیک از آنها بر «سحر» یا «کهانت» منطبق میشود.
تفسیر آیهٔ ۱۰۲ سورهٔ بقره، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱، صفحهٔ ۲۳۳ تا ۲۴۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/2/102/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان) [دربارهٔ سحری که به سلیمان و هاروت و ماروت نسبت داده شده است
خدای متعال میفرماید: «وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَليٰ مُلْكِ...» (و از آنچه شیاطین در روزگار پادشاهی سلیمان میخواندند، پیروی کردند...). مفسران در تفسیر این آیه به اختلافِ شگفتآوری دچار شدهاند که نظیرش در هیچ آیهای از آیات قرآن مجید یافت نمیشود:
در مرجع ضمیر در «اتَّبَعُوا» (پیروی کردند) اختلاف کردهاند که آیا یهودیانِ زمان سلیمان بودهاند، یا یهودیانِ روزگار پیامبر خدا (ص)، یا هر دو گروه؟
دربارهٔ «تَتْلُوا» اختلاف کردهاند که آیا به معنای «پیروی میکردند و به کار میبستند» است، یا به معنای «میخواندند»، یا به معنای «دروغ میبافتند»؟
دربارهٔ «الشَّيٰاطِينُ» (شیاطین) اختلاف کردهاند؛ گفته شده شیاطینِ جن هستند، گفته شده شیاطینِ انس هستند، و گفته شده هر دو با هماند.
دربارهٔ «عَليٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ» اختلاف کردهاند؛ گفته شده به معنای «در پادشاهی سلیمان» است، گفته شده «در عهد پادشاهی سلیمان» است، گفته شده با حفظ معنای ظاهری استعلا (برتریجویی و غلبه) در کلمهٔ «علی»، به معنای «بر ضد پادشاهی سلیمان» است، و نیز گفته شده معنایش «در روزگار پادشاهی سلیمان» است.
دربارهٔ «وَ لٰكِنَّ الشَّيٰاطِينَ كَفَرُوا» (ولی شیاطین کافر شدند) اختلاف کردهاند؛ گفته شده با بیرون کشیدنِ سحر و عرضهٔ آن به مردم کافر شدند، گفته شده با نسبت دادنِ سحر به سلیمان کافر شدند، و گفته شده خودشان سحر ورزیدند و از سحر به «کفر» تعبیر شده است.
دربارهٔ «يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ» (به مردم سحر میآموختند) اختلاف کردهاند؛ گفته شده سحر را به آنان القا میکردند و آنان میآموختند، و گفته شده مردم را به بیرون آوردنِ سحر راهنمایی میکردند؛ سحری که زیر تخت سلیمان دفن شده بود و آن را بیرون کشیدند و آموختند.
دربارهٔ «وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَي الْمَلَكَيْنِ» اختلاف کردهاند؛ گفته شده «ما» موصوله (به معنای «آنچه») و معطوف به «مٰا تَتْلُوا» است، گفته شده «ما» موصوله و معطوف به «السِّحْرَ» است؛ یعنی به مردم، سحر و آنچه را بر آن دو فرشته نازل شده بود میآموختند، و گفته شده «ما» نافیه است و «واو» برای ازسرگیری سخن (استیناف) آمده است؛ یعنی چنانکه یهودیان ادعا میکنند، بر آن دو فرشته سحری نازل نشده بود.
دربارهٔ معنای «انزال» (فرود آوردن) اختلاف کردهاند؛ گفته شده فرود آوردن از آسمان است، و گفته شده از بلندیها و فرازهای زمین است.
دربارهٔ «الْمَلَكَيْنِ» اختلاف کردهاند؛ گفته شده آن دو از فرشتگان آسمان بودند، و گفته شده دو انسان بودند؛ یعنی اگر با کسر لام خوانده شود —چنانکه در قرائتهای شاذ (غیرمشهور) آمده است— دو پادشاه بودند، و اگر بنا بر قرائت مشهور با فتح لام خوانده شود، دو انسان صالح یا متظاهر به صلاح بودند.
دربارهٔ «بِبٰابِلَ» (در بابل) اختلاف کردهاند؛ گفته شده بابلِ عراق است، گفته شده بابلِ دماوند است، و گفته شده سرزمینی میان نصیبین تا رأسالعین است.
دربارهٔ «وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ» (و آن دو آموزش نمیدادند) اختلاف کردهاند؛ گفته شده «عَلَّمَ» در معنای آشکار خود (آموختن) است، و گفته شده به معنای «أَعْلَمَ» (آگاه ساختن و هشدار دادن) است.
دربارهٔ «فَلاٰ تَكْفُرْ» (پس کافر نشو) اختلاف کردهاند؛ گفته شده یعنی با عمل به سحر کافر نشو، گفته شده با یاد گرفتنِ آن کافر نشو، و گفته شده با هر دو کافر نشو. و دربارهٔ «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا» (پس از آن دو میآموختند) اختلاف کردهاند؛ گفته شده یعنی از هاروت و ماروت، گفته شده یعنی از سحر و کفر، و گفته شده بهجای آنچه آن دو فرشته با نهی کردن آموزش میدادند، به انجام دادنش روی میآوردند.
و دربارهٔ «مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ» (چیزی که با آن میان مرد و همسرش جدایی میافکنند) اختلاف کردهاند؛ گفته شده با آن، مهر و کینهای میانشان پدید میآورند؛ گفته شده یکی از آن دو همسر را میفریبند و به کفر و شرک وامیدارند و بدینگونه اختلاف در دین و آیین میانشان جدایی میافکند؛ و گفته شده با سخنچینی و بدگویی میان آنان تلاش میکنند تا کار به جدایی بینجامد.
این گوشهای از اختلافنظرها در تفسیر واژهها و جملههای بخشِ مربوط به داستان در این آیه بود؛ گذشته از این، در بخشهای بیرون از داستان، یعنی در ذیل آیه و دربارهٔ خودِ داستان نیز اختلافهای دیگری هست؛ از جمله اینکه: آیا این سرگذشت رویدادی واقعی بوده یا بیانی در قالب تمثیل است؟ یا چیزی جز اینهاست؟
اگر برخی از شمارههای این احتمالاتِ یادشده را در برخی دیگر ضرب کنی، شمار احتمالات به رقمی شگفتآور میرسد که نزدیک به یک میلیون و دویست و شصت هزار احتمال (4*3/9*3/4) است!
به خدا سوگند، این از شگفتیهای نظم قرآن است که آیه میان دیدگاهها و احتمالاتی دستبهدست میشود که عقلها را مبهوت و خردها را سرگردان میسازد؛ بااینحال، سخن همچنان بر اریکهٔ نیکوییاش تکیه زده، در زیباترین جلوهٔ خود آراسته و به زیور بلاغت و فصاحتش مزیّن است. نظیر این آیه نیز بهزودی از نظرت خواهد گذشت؛ آنجا که خدای متعال میفرماید: «أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَهً» (هود: ۱۷)؛ «آیا کسی که از سوی پروردگارش بر حجتی آشکار است و گواهی از خودِ او در پیاش میآید، و پیش از آن نیز کتاب موسی پیشوا و رحمتی بوده است [همانند منکران است؟]».
آنچه شایسته است در اینباره گفته شود این است که آیه با سیاقِ خود، به یکی دیگر از احوال و رفتارهای یهود میپردازد و آن رواج و دستبهدست شدنِ جادوگری در میان آنان است؛ و اینکه آنان در اصل و سرچشمهٔ سحر، به یک یا دو داستانِ معروف نزد خود استناد میکردند که در آنها از ماجرای سلیمانِ پیامبر و دو فرشته در بابل، یعنی هاروت و ماروت، سخن به میان آمده بود. بنابراین، سخن آیه ناظر به همان داستانی است که خودشان باور داشتند و میپنداشتند؛ جز اینکه یهودیان، چنانکه قرآن دربارهشان یادآور میشود، اهل تحریف و دگرگون ساختنِ معارف و حقایق هستند، ازاینرو اعتمادی به سخنشان نیست و نمیتوان از کارشان ایمن بود که داستانهای تاریخی را نیز طبق شیوهٔ همیشگیشان در معارف، دستکاریشده و دگرگون بازگو نکنند؛ زیرا آنان در گفتار و کردار پیوسته به سویی گرایش مییابند که با منافعشان سازگار باشد. آنچه از لابهلای جملههای آیه آشکار میشود، برای فهم این مطلب کفایت میکند. به هر روی، از آیه چنین برمیآید که یهودیان جادو را میان خود دستبهدست میکردند و آن را به سلیمان نسبت میدادند؛ با این پندار باطل که سلیمان (ع) تنها از راه جادویی که بخشی از آن در دست خودِ آنهاست به پادشاهی رسید و جن و انس و جانوران وحشی و پرندگان را مسخّر کرد و کارهای شگفت و خرق عادت را انجام داد؛ و بخش دیگرِ آن را نیز به آن دو فرشته در بابل، یعنی هاروت و ماروت، نسبت میدادند. ازاینرو قرآن سخنِ آنان را رد کرد و بیان فرمود که سلیمان (ع) هرگز اهل چنین کاری نبوده است؛ [سلیمان هرگز] با سحر عمل نمیکرد؛ چگونه چنین کاری بکند، در حالی که سحر کفر به خداست و دخل و تصرفی در جهان بر خلاف سنتی است که خداوند مقرر داشته و در پندار و حواس موجودات زنده پدیدار ساخته است؟ و سلیمان (ع) هرگز کفر نورزید، چرا که پیامبری معصوم بود؛ و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ مٰا كَفَرَ سُلَيْمٰانُ وَ لٰكِنَّ الشَّيٰاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ » (سلیمان کفر نورزید، ولی شیاطین کفر ورزیدند که به مردم سحر میآموختند)؛ و نیز این سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِي الْآخِرَهِ مِنْ خَلاٰقٍ » (و قطعاً میدانستند که هر کس خریدار آن باشد، در آخرت هیچ بهرهای ندارد). پس مقام سلیمان (ع) بسیار والاتر و ساحت او پاکتر از آن است که سحر و کفر به او نسبت داده شود، در حالی که خداوند در چند جای کلام خویش در چندین سورهٔ مکی که پیش از این سوره نازل شدهاند — مانند سورههای انعام، انبیاء، نمل و سورهٔ ص — قدر و منزلت او را بسیار بزرگ داشته است؛ و در آنها آمده که او بندهای شایسته و پیامبری فرستادهشده بود که پروردگار به او علم و حکمت بخشید و چنان فرمانروایی و پادشاهیای بدو عطا فرمود که پس از او سزاوار هیچکس نیست. بنابراین او هرگز جادوگر نبود، بلکه این نسبتها برآمده از داستانهای خرافی و افسانههایی است که شیاطین برساختند و بر دوستانشان از میان آدمیان خواندند، و با گمراه ساختن مردم از راه آموزش سحر، کفر ورزیدند. همچنین قرآن ادعای آنان را دربارهٔ دو فرشته در بابل — هاروت و ماروت — رد کرد؛ بدین بیان که هرچند سحر بر آن دو نازل شد، اما این امر هیچ ایرادی ندارد؛ چرا که مایهٔ آزمایش و امتحانی الهی بود، همانگونه که راههای شر و فساد را نیز برای آزمایش و امتحان به دلهای بنیآدم الهام کرده است و این خود بخشی از تقدیر الهی است. پس آن دو فرشته، گرچه سحر بر آنان نازل شد، آن را به هیچکس نمیآموختند مگر آنکه به او میگفتند: ما فقط مایهٔ آزمایشیم، پس با بهکارگیری آنچه از سحر میآموزی در غیر جای خود — مانند باطل کردن سحر و آشکار ساختن ستم ساحران — کفر نورز. با این حال، مردم از آن دو چیزی میآموختند که با آن، سودمندترین پیوندی را که خداوند در سرشت و زندگی نهاده بود تباه میکردند؛ یعنی به قصد شر و تباهی، میان مرد و همسرش جدایی میافکندند و چیزی را فرامیگرفتند که برایشان زیانبار بود و سودی به آنان نمیرساند. پس سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ اتَّبَعُوا»؛ یعنی یهودیانی که پس از دوران سلیمان بودند، با به ارث رسیدن از گذشتگان به آیندگان، پیروی کردند از «مٰا تَتْلُوا»؛ یعنی آنچه شیاطینی از جنس جن جعل میکردند و به دروغ بر فرمانروایی سلیمان میبستند. دلیل بر اینکه «تَتْلُوا» در اینجا به معنای دروغ بستن است، متعدی شدن آن با حرف «عَلیٰ» است؛ و دلیل اینکه مراد از شیاطین همان جنیان هستند، آن است که آنان در تسخیر سلیمان بودند و با مجازات او کیفر میدیدند و سلیمان (ع) با همین شیوه آنان را از تبهکاری بازمیداشت؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ مِنَ الشَّيٰاطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِكَ وَ كُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِينَ» (انبیاء: ۸۲: «و از شیاطین کسانی بودند که برای او غواصی میکردند و کارهایی جز آن انجام میدادند و ما پاسدار آنان بودیم»)؛ و باز خدای متعال میفرماید: «فَلَمّٰا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ مٰا لَبِثُوا فِي الْعَذٰابِ الْمُهِينِ» (سبأ: ۱۴: «پس چون سلیمان فرو افتاد، بر جنیان آشکار شد که اگر غیب میدانستند، در آن عذاب خفتبار درنگ نمیکردند»).
خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا كَفَرَ سُلَيْمٰانُ» (و سلیمان کفر نورزید)؛ یعنی در حالی که سلیمان سحر نکرد تا کفر ورزیده باشد، بلکه شیاطین کفر ورزیدند، و حال آنکه مردم را گمراه میکردند و به آنان سحر میآموختند.
خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أُنْزِلَ» (و آنچه نازل شد)؛ یعنی یهودیان پیروی کردند از آنچه از راه القای قلبی و الهام فرود آمده بود بر دو فرشته در بابل، یعنی هاروت و ماروت؛ در حالی که آن دو فرشته سحر را به هیچکس نمیآموختند مگر آنکه او را از به کار بستنش برحذر میداشتند و میگفتند: ما فقط مایهٔ آزمایش شماییم و شما با آنچه به شما میآموزیم آزموده میشوید، پس با بهکارگیری آن کفر نورزید.
خدای متعال میفرماید: «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا» (پس از آن دو میآموختند)؛ یعنی از آن دو فرشته که هاروت و ماروت بودند، «مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ» (آنچه با آن جدایی میافکندند)؛ یعنی سحری را که با انجام دادن و اثرگذاریاش، میان مرد و همسرش جدایی میانداختند.
خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» (و آنان با آن [سحر] به هیچکس زیانرساننده نبودند مگر به اذن خدا)؛ این سخن پاسخی است به این توهمِ ابتدایی که ساحران با این کار، نظام آفرینش و تکوین را تباه میسازند و بر تقدیر خدا پیشی میگیرند و خواست او را باطل میکنند؛ پس قرآن این پندار را بدین گونه رد کرد که خودِ سحر نیز بخشی از تقدیر الهی است و جز به اذن خدا اثر نمیگذارد، بنابراین آنان هرگز دست خدا را نمیبندند و بر او چیره نمیشوند. و اگر این جمله را بر این سخن خویش: «وَ يَتَعَلَّمُونَ مٰا يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ» (و چیزی میآموختند که به آنان زیان میرساند و سودشان نمیبخشید) پیش انداخت، به این دلیل بود که تنها همان جمله، یعنی: «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ» (پس از آن دو چیزی میآموختند که با آن میان مرد و همسرش جدایی میافکندند)، یادآورِ اثرگذاری سحر بود؛ از این رو بیدرنگ در پی آن بیان شد که این اثرگذاری نیز به اذن خداست.
خدای متعال میفرماید: «وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِي الْآخِرَهِ مِنْ خَلٰاقٍ» (و قطعاً میدانستند که هر کس خریدار آن باشد، در آخرت هیچ بهرهای ندارد). این مطلب را با عقلهایشان میدانستند؛ زیرا عقل تردید نمیکند در اینکه جادو شومترین سرچشمهٔ فساد در جامعهٔ انسانی است، و نیز این را از سخن موسی دانستند؛ چراکه او گویندهٔ این سخن بود: «وَ لاٰ يُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَيْثُ أَتيٰ» (و ساحر هر جا برود رستگار نمیشود؛ طه: ۶۹).
خدای متعال میفرماید: «وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ» (و چه بد است آنچه خود را بدان فروختند اگر میدانستند!). یعنی آنان با وجود اینکه میدانستند این کار برایشان شر است و آخرتشان را تباه میکند، [در عمل] به آن نادان بودند؛ چراکه به علم خود عمل نکردند، زیرا علم هرگاه صاحبش را به راه راست هدایت نکند، گمراهی و نادانی است نه علم. خدای متعال میفرماید:
«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَليٰ عِلْمٍ» (پس آیا دیدی کسی را که هوای نفس خود را معبود خویش گرفت و خدا او را با وجود آگاهیاش گمراه ساخت؟؛ جاثیه: ۲۳).
پس در حق اینان با اینکه به این امر علم دارند، جا دارد که شخص آرزومند برایشان علم و هدایت آرزو کند.
بحث روایی [بحثی دیگر دربارهٔ آنچه از سحر به سلیمان و هاروت و ماروت نسبت داده شده است
در تفسیر عیاشی و قمی دربارهٔ کلام خدای متعال: «وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَلٰى مُلْكِ سُلَيْمٰانَ»، از امام باقر (ع) در حدیثی آمده است: «هنگامی که سلیمان درگذشت، ابلیس سحر را جعل کرد و آن را در کتابی نوشت، سپس آن را پیچید و بر پشت آن نگاشت: "این چیزی است که آصف بن برخیا از گنجینههای دانش برای سلیمان بن داوودِ پادشاه نهاده است؛ هر کس فلان و فلان را میخواهد، فلان و فلان کار را انجام دهد." سپس آن را زیر تخت سلیمان دفن کرد؛ آنگاه آن را برایشان آشکار ساخت و خواند. پس کافران گفتند: سلیمان جز به وسیلهٔ این بر ما چیره نمیشد؛ و مؤمنان گفتند: بلکه او بندهٔ خدا و پیامبر او بود. پس خدای بزرگوار فرمود: «وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَلٰى مُلْكِ سُلَيْمٰانَ» (و از آنچه شیاطین در پادشاهی سلیمان میخواندند پیروی کردند)».
میگویم: نسبت دادن جعل و کتابت و خواندن به ابلیس، منافاتی با استناد آن به دیگر شیاطینِ جن و انس ندارد؛ زیرا سرچشمهٔ تمام شرور به او بازمیگردد و از او—که لعنت خدا بر او باد—با القا و وسوسه در میان پیروانش گسترش مییابد، و این کاربرد در زبان روایات رایج است. ظاهر حدیث نشان میدهد که واژهٔ «تتلو» از ریشهٔ تلاوت به معنای خواندن است؛ و این با آنچه در بیان گذشته روشن ساختیم—که «تتلو» به معنای دروغ بستن است—منافاتی ندارد، زیرا رساندن معنای دروغ از جهت تضمین (آوردن معنایی در ضمن معنای دیگر) یا چیزی شبیه آن است، و تقدیر عبارت «تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَلٰى مُلْكِ سُلَيْمٰانَ» چنین است: «آن را دروغپردازانه دربارهٔ فرمانروایی سلیمان میخوانند». اصل در معنای «تلا یتلو» بازگشت آن به معنای «ولی یلی ولایة» است و آن تسلط بر چیزی از حیث ترتیب و قرار گرفتن جزئی پس از جزء دیگر است؛ و سخن دربارهٔ آن در سورهٔ مائده ذیل کلام خدای متعال خواهد آمد:
«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ» (تنها ولیّ شما خدا و پیامبر اوست؛ مائده: ۵۸).
و در کتاب عیون، در حدیث امام رضا (ع) با مأمون آمده است: «و اما هاروت و ماروت، دو فرشته بودند که به مردم سحر آموختند تا به وسیلهٔ آن از سحرِ ساحران بپرهیزند و نیرنگشان را باطل سازند؛ و به هیچکس چیزی از آن نیاموختند مگر اینکه به او گفتند: ما فقط مایهٔ آزمایشیم، پس کافر مشو! اما گروهی با به کار بستن آنچه به پرهیز از آن مأمور شده بودند، کافر شدند و با کارهایی که میکردند میان مرد و همسرش جدایی میافکندند. خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلّٰا بِإِذْنِ اللّٰهِ» (و آنان هرگز با آن به کسی زیان نمیرسانند مگر به اذن خدا)».
در کتاب «الدر المنثور»، ابنجریر از ابنعباس روایت کرده است که گفت: سلیمان هرگاه میخواست به دستشویی برود یا به کاری از کارهای خود بپردازد، انگشترش را به جراده که همسرش بود میسپرد. پس هنگامی که خداوند اراده کرد سلیمان را بدانچه مقدر ساخته بود بیازماید، در آن روز انگشترش را به جراده سپرد. در این هنگام، شیطانی در چهرهٔ سلیمان نزد او آمد و گفت: انگشترم را بده! پس آن را گرفت و به انگشت کرد. چون انگشتر را پوشید، شیاطینِ جن و انس در برابرش رام شدند و سر فرود آوردند. سپس سلیمان نزد همسرش آمد و گفت: انگشترم را بده! زن گفت: دروغ میگویی، تو سلیمان نیستی! سلیمان دانست آزمایشی است که بدان گرفتار گشته است. پس شیاطین به راه افتادند و در آن روزها کتابهایی نوشتند که در آنها سحر و کفر بود؛ آنگاه آنها را زیر تخت سلیمان به خاک سپردند، سپس بیرونشان آوردند و برای مردم خواندند و گفتند: سلیمان تنها به کمک این کتابها بر مردم چیره میشد! در نتیجه مردم از سلیمان بیزاری جستند و او را کافر دانستند، تا آنکه خداوند محمد را برانگیخت و بر او نازل فرمود: «وَ مٰا كَفَرَ سُلَيْمٰانُ وَ لٰكِنَّ الشَّيٰاطِينَ كَفَرُوا»؛ و سلیمان کفر نورزید، بلکه شیاطین کفر ورزیدند (بقره: ۱۰۲).
میگویم: این داستان در روایات دیگری نیز نقل شده است؛ داستانی طولانی است که در شمار ماجراهای مربوط به لغزشهای پیامبران آمده و در زمرهٔ آنها یاد شده است.
در کتاب «الدر المنثور» همچنین آمده است که سعید بن جریر و خطیب در کتاب تاریخ خود از نافع روایت کردهاند که گفت: با ابنعمر همسفر شدم؛ چون پاسی از آخر شب گذشت، گفت: ای نافع، بنگر آیا ستارهٔ سرخ (سیارهٔ زهره) طلوع کرده است؟ دو یا سه بار گفتم: نه. سپس گفتم: طلوع کرد. گفت: خوش مباد و هیچ درودی بر آن باد!
گفتم: سبحانالله! ستارهای رامشده، شنوا و فرمانبردار است [چرا اینگونه میگویی؟]. گفت: چیزی جز آنچه از پیامبر خدا (ص) شنیدهام، به تو نگفتم. فرمود: فرشتگان گفتند: پروردگارا، شکیباییِ تو بر فرزندان آدم در برابر خطاها و گناهانشان چگونه است؟ فرمود: من آنان را آزمودهام و سلامت بخشیدهام. گفتند: اگر ما به جای آنان بودیم، هرگز از فرمانت سرپیچی نمیکردیم. فرمود:
«پس دو فرشته از میان خود برگزینید.» آنان در گزینش از هیچ کوششی فروگذار نکردند و هاروت و ماروت را برگزیدند؛ پس آن دو فرود آمدند و خداوند شَبَق (شدت میل جنسی) را بر آنان افکند. [نافع میگوید:] گفتم: شبق چیست؟ گفت: همان شهوت است. پس زنی به نام زهره آمد و در دل آن دو جای گرفت؛ و هر یک از آنها آنچه را در درون داشت از همتای خود پنهان میداشت. سپس یکی به دیگری گفت: آیا در دل تو نیز همان گذشته که در دل من افتاده است؟ گفت: آری. پس آن زن را برای کامجویی خواستند؛ زن گفت: به شما تمکین نمیکنم و کام نمیدهم تا آن اسمی را که با آن به آسمان بالا میروید و فرود میآیید، به من بیاموزید. آن دو سر باز زدند؛ باز هم از او کام خواستند و او نپذیرفت، تا اینکه آن اسم را به او آموختند. چون زن به پرواز درآمد، خداوند چهرهٔ او را مسخ کرد و به صورت ستارهای درآورد و بالهای آن دو فرشته را برید. سپس آن دو از پروردگارشان درخواست توبه کردند، و خداوند آنان را مخیر ساخت و فرمود: «اگر بخواهید شما را به همان مقامی که داشتید بازمیگردانم، ولی روز قیامت عذابتان میکنم؛ و اگر بخواهید در دنیا عذابتان میکنم و چون روز قیامت فرا رسد، شما را به همان حال نخستین بازمیگردانم.» پس یکی به دیگری گفت: بیگمان عذاب دنیا پایانپذیر است و از میان میرود؛ بنابراین، عذاب دنیا را بر عذاب آخرت ترجیح دادند. پس خداوند به آنان وحی فرستاد که به بابل بروید؛ آنان نیز رهسپار بابل شدند و در زمین فرو برده شدند، و اکنون میان آسمان و زمین سرنگون آویخته شدهاند و تا روز قیامت عذاب میکشند.
میگویم: نزدیک به این مضمون در برخی کتابهای شیعه نیز بهصورت مرفوع (روایتی که زنجیرهٔ سندِ آن تا معصوم پیوسته ذکر نشده) از امام باقر (ع) روایت شده است. سیوطی هم در معنایی نزدیک به این دربارهٔ ماجرای هاروت و ماروت و زهره بیش از بیست حدیث نقل کرده که محدثان بر درستیِ سند برخی از آنها تصریح کردهاند؛ و در پایان اسناد این احادیث، نام شماری از صحابه مانند ابنعباس، ابنمسعود، علی، ابودرداء، عمر، عایشه و ابنعمر به چشم میخورد. با این حال، این ماجرا داستانی خرافی است که به فرشتگانِ ارجمند الهی — که قرآن بر پیراستگی و پاکیِ وجودشان از هرگونه شرک و گناه تصریح دارد — سختترین شرک و زشتترین گناهان، یعنی بتپرستی، آدمکشی، زنا و بادهنوشی را نسبت میدهد! همچنین به سیارهٔ زهره نسبت میدهد که زنی بدکاره بوده و مسخ شده است — که ادعایی براستی خندهآور است — در حالی که زهره ستارهای آسمانی و در پیدایش و آفرینشِ خود پاک و پیراسته است، و خدای متعال در سخن خود به آن سوگند یاد کرده است: «الْجَوٰارِ الْكُنَّسِ»؛ [ستارگانِ] رونده و پنهانشونده (تکویر: ۱۶). گذشته از این، امروزه دانش نجوم هویت این سیاره را روشن ساخته و از ماهیت، اندازه، ویژگیها و دیگر خصوصیات آن پرده برداشته است.
بنابراین، این داستان نیز همانند داستانی که در روایت پیشین گذشت، بر پایهٔ آنچه گفتهاند، کاملاً با افسانهٔ موجود نزد یهودیان دربارهٔ هاروت و ماروت همخوانی دارد؛ همان افسانهٔ خرافی که به باورهای خرافی یونانیان دربارهٔ سیارگان و ستارگان شبیه است.
البته همهٔ اینها به شرطی است که انسان در زمینهٔ موضوعِ خبری که نقل شده تخصص و آگاهی داشته باشد؛ اما در اخباری که محتوای آنها خارج از تخصص و آگاهی انسان است، روش خردمندانِ اهل اجتماع رجوع به کارشناسان و اهل تخصصِ آن حوزه و پذیرش دیدگاه و داوریِ آنان است. این روشِ همگانیِ عقلایی است.
پس این شیوه، همان بنای فطری ما در جامعهٔ انسانی است؛ و معیاری هم که دین برای بازشناختن حق از باطل و راست از دروغ تعیین کرده است، با این روش تفاوتی ندارد، بلکه عیناً همان است؛ یعنی عرضه کردن بر کتاب خدا (قرآن): پس اگر در پرتو آن، حقیقتی روشن شد پذیرفته میشود، و اگر به سبب شبهه و ابهامی روشن نگردید، باید در برابر شبهه درنگ و احتیاط کرد (توقف در شبهات). در این باره روایات متواتری از پیامبر (ص) و امامان از اهلبیت ایشان رسیده است. البته همهٔ اینها در مسائلی غیر از احکام فقهی است؛ چراکه مرجعِ بررسی مسائل فقهی، دانش اصول فقه است.
بحث فلسفی) [بحثی دیگر دربارهٔ آنچه از سحر به سلیمان و هاروت و ماروت نسبت داده شده است
بر پایهٔ مشاهدهٔ عینی و گزارشهای منقول، وقوع کارهایی که خارق عادتِ جاری است امری مسلم است؛ به گونهای که کمتر کسی از ما پیدا میشود که اندک یا بسیار، چیزی از این کارهای شگفت را ندیده باشد یا برایش بازگو نکرده باشند. با این حال، بررسی دقیق در بسیاری از آنها نشان میدهد که به همان اسبابِ طبیعی و عادی بازمیگردند: بسیاری از این کارهای خارقالعاده به سبب عادت و تمرین در صاحبانشان تقویت شده است، مانند خوردن سمها، بلند کردن بارهای بسیار سنگین، راه رفتن بر روی طنابی کشیده در هوا و جز اینها؛ بسیاری از آنها نیز بر اسبابِ طبیعیِ پوشیده و ناشناخته برای مردم تکیه دارند، مانند کسی که وارد آتش میشود و به سبب مالیدنِ طَلق (مادهای نسوز) بر پوست خود نمیسوزد، یا نامهای مینویسد که خطی در آن پیدا نیست و جز خودش کسی آن را نمیخواند، چراکه با مایعی نوشته شده که جز با نزدیک شدن نامه به آتش آشکار نمیشود و مواردی از این قبیل؛ و بسیاری از آنها نیز با حرکتهایی بسیار سریع انجام میگیرد که از شدت شتاب از دیدِ حواس پنهان میمانند، چندانکه حس چنین میپندارد که آن کار بدون هیچ سبب طبیعی روی داده است؛ مانند کارهای شگفتی که اهل شعبده و تردستی به نمایش میگذارند. همهٔ این موارد به اسبابِ عادی و طبیعی بازمیگردند که یا از حواس ما پنهان ماندهاند یا دستیابی به آنها در توان ما نیست. اما پارهای از این خوارق عادات را نمیتوان به اسبابِ طبیعی و متعارف بازگرداند؛ مانند خبر دادن از برخی امور پنهان بهویژه آنچه در آینده رخ خواهد داد، کارهای مربوط به جلب مهر و کین (محبت و عداوت)، بستن و گشودن، خواب کردن (هیپنوتیزم)، بیمار ساختن، بستن خواب، احضار ارواح و حرکت دادن اشیا با نیروی اراده که همگی از اهل ریاضت سر میزند. اینها اموری انکارناپذیرند: برخی از آنها را خود مشاهده کردهایم و برخی دیگر نیز با گزارشی تردیدناپذیر به ما رسیده است؛ هماکنون نیز در هند، ایران و غرب گروهی از صاحبان این فنها هستند که انواع مختلفی از این خوارق عادات از آنان دیده میشود. دقت و تأمل کامل در روشهای ریاضتهایی که به این توانمندیهای خارقالعاده میانجامد، و نیز آزمودنِ عملی رفتارها و ارادهٔ آنان، این نتیجه را به دست میدهد که این امور با وجود تنوع فراوانشان، همگی به قدرت اراده و باورِ قطعی به اثرگذاری متکی هستند؛ زیرا اراده تابع آگاهی و باوری است که پیش از آن شکل میگیرد. از این رو، اراده گاه به صورت مطلق و بدون قید پدید میآید، و گاه با تحقق شرایطی خاص شکل میپذیرد؛ مانند نوشتن مطلبی ویژه با مرکبی مخصوص در جایی معین در برخی کارهای مربوط به محبت یا نفرت، یا قرار دادن آینه برابر چهرهٔ کودکی خاص هنگام احضار روح، یا خواندن ورد و تعویذی مخصوص و نظایر آن. همهٔ اینها در واقع شرایطی برای پیدایش آن ارادهٔ اثرگذارند. بنابراین، هرگاه علم به درجهٔ قطع و یقین کامل برسد، به حواس این توان را میدهد که همان امر مورد یقین را مشاهده کند. تو خود میتوانی درستی این مطلب را بیازمایی: کافی است به خود تلقین کنی فلان چیز یا فلان شخص نزد تو حاضر است و تو او را با حس خود میبینی، سپس آن را چنان مجسم کنی که در آن تردید به خود راه ندهی و نه به نبودنش توجه کنی و نه به چیزی جز آن؛ در این حالت، آن را همانگونه که میخواهی پیش روی خود خواهی یافت. در گزارشهای تاریخی نیز گاه آمده است که برخی پزشکان، بیماریهای کشنده را تنها با تلقین تندرستی به بیمار درمان کردهاند.