يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱسۡتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمۡ لِمَا يُحۡيِيكُمۡۖ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ يَحُولُ بَيۡنَ ٱلۡمَرۡءِ وَقَلۡبِهِۦ وَأَنَّهُۥٓ إِلَيۡهِ تُحۡشَرُونَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، ندای خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به چیزی فرا میخوانند که به شما زندگی میبخشد؛ و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حایل میشود، و اینکه به سوی او گرد آورده خواهید شد.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۲۴ و ۲۵ با هم
و این آیه — همانگونه که دانستی — دربردارندهٔ خطابی اجتماعی و متوجه به همهٔ امت است؛ و این خود تأیید میکند که خطاب در آیهٔ پیشین یعنی: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون خدا و پیامبرْ شما را به چیزی فراخواندند که زندهتان میدارد، پاسخشان دهید) نیز خطابی اجتماعی و متوجه به همهٔ مؤمنان است. از این مطلب نتیجه میشود که مراد از دعوت به آنچه مایهٔ حیاتشان است، دعوت به همبستگی بر سر چنگزدن به ریسمان خدا، برپایی دین و تفرقهنیفکندن در آن است؛ چنانکه فرمود: « وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا» (همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید؛ آل عمران: ۱۰۳) و فرمود: « أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ» (که دین را برپا دارید و در آن تفرقه نیندازید؛ شوری: ۱۳) و این سخن او که: « وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ» (و اینکه این راه مستقیم من است، پس از آن پیروی کنید و از راههای دیگر پیروی مکنید که شما را از راه او پراکنده سازد؛ انعام: ۱۵۳).
با این بیان، برخی از وجوهی که پیشتر دربارهٔ فرمودهٔ او: « إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (چون شما را به چیزی فراخواندند که زندهتان میدارد) و نیز دربارهٔ کلام الهی: « أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ » (که خدا میان انسان و دل او حائل میشود) بیان شد، تأیید میگردد. آیه با توجه به سیاق به همین معنا اختصاص مییابد، هرچند اگر جدا از سیاق و بهتنهایی در نظر گرفته شود معنایی گستردهتر از این را افاده میکند؛ و پژوهشگر نقاد در تشخیص این نکته درنمیماند، و خدا هدایتگر است.
تفسیر آیهٔ ۲۴ سورهٔ انفال، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۹، صفحهٔ ۴۲ تا ۶۲ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/8/24/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، دعوت خدا و پیامبر را بپذیرید هنگامی که شما را به چیزی میخواند که به شما زندگی میبخشد). هنگامی که در فرمودهٔ خود: « أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ » (از خدا و پیامبرش فرمان برید) و پس از آن، مؤمنان را به اطاعت از دعوتِ حق و روینگرداندن از آن پس از شنیدنش فراخواند، بار دیگر آن را با دعوت به پاسخ مثبت دادن به خدا و پیامبر در دعوت پیامبر تأکید کرد؛ آن هم با بیان حقیقتِ ماجرا و رکنِ واقعی که این دعوت بر آن تکیه دارد، و آن اینکه این دعوت، دعوتی است به سوی آنچه با بیرون کشیدن انسان از فرودگاهِ فنا و تباهی به او حیات میبخشد، و نیز جایگاه او در هستی را روشن میسازد که خدای پاک و منزه از قلبش به او نزدیکتر است و او به سوی پروردگار محشور خواهد شد؛ پس باید هشیاری پیشه کند، همهٔ همت خود را گرد آورد و عزمش را جزم سازد.
حیات، گواراترین نعمت و والاترین سرمایهای است که موجود زنده برای خود باور دارد؛ و چگونه چنین نباشد، در حالی که در ورای آن جز نیستی و نابودی نمیبیند؟ و اثرِ حیات که همان درک و اراده است، چیزی است که به خاطر آن زندگی به خاطر همان طلب میشود و انسان با آن آرامش مییابد، و پیوسته از نادانی و از دست دادن آزادیِ اراده و اختیار میگریزد. انسان—که یکی از موجودات زنده است—به ابزارهایی مجهز شده است تا حیات روحی خویش را که حقیقتِ وجود اوست حفظ کند؛ همانگونه که هر نوعی از آفریدگان به ابزارهایی مجهز شدهاند تا وجود و بقای خود را با آنها محفوظ بدارند.
این سازوکار و توانمندیِ انسانی، خیرها و منافعش را برای او مشخص میکند و او را از جایگاههای شر و زیان برحذر میدارد.
از آنجا که این هدایت الهی—که نوع انسان را به سوی سعادت و خیرش پیش میراند و به منافع وجودیاش فرامیخواند—هدایتی تکوینی (در اصل آفرینش) و در مرحلهٔ خلقت است، و از سویی رخ دادن خطا در تکوین ناممکن است، پس بهطور حتم و ضروری، انسان سعادتِ وجود خویش را بیهیچ شکی درمییابد؛ همانگونه که دیگر گونههای آفریدگان به سوی خیر وجودی و منافع فردیشان حرکت میکنند، بیآنکه از جهت فطرت و سرشتِ خود دچار خطا و لغزش شوند. سردرگمی و کجروی تنها هنگامی رخ میدهد که عوامل و اسباب ناسازگار و دیگری بر او تأثیر منفی بگذارند و سبب شوند که موجود از آنچه برایش خیر است به سوی شر، و از آنچه برایش سودمند است به سوی زیان منحرف گردد. این درست مانند جسم سنگین زمینی است که بر پایهٔ طبیعت خود بر پهنهٔ زمین قرار میگیرد؛ سپس با نیروی پرتابکنندهای که او را برخلاف طبیعتش به بالا میبرد، به سوی بلندی حرکت میکند، اما همین که اثر پرتاب از بین برود، با حرکتی مستقیم به قرارگاه اصلیاش در جهت زمین بازمیگردد، مگر آنکه مانعی بر سر راهش قرار گیرد و مسیر مستقیم آن را به انحراف و کجی بکشاند.
این همان حقیقتی است که قرآن کریم بر آن پای میفشارد؛ اینکه آنچه مایهٔ سعادت انسان در زندگی است—از علم و عمل—بر او پوشیده نیست، و او با فطرت خویش حقِّ باور و عمل را درمییابد. خدای متعال میفرماید: « فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»: (همان فطرت الهی که مردم را بر پایهٔ آن آفریده است؛ دگرگونی در آفرینش خدا راه ندارد؛ این است دین استوار و پایدار؛ روم: ۳۰). و خدای متعال میفرماید: «و قال تعالي اَلَّذِي خَلَقَ فَسَوّٰي وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَديٰ -إلي أن قال- فَذَكِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّكْريٰ سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشيٰ وَ يَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَي:» («همان که آفرید و سامان بخشید، و آن که اندازه نهاد و هدایت کرد... تا آنجا که فرمود: پس پند ده اگر پند سود بخشد، بهزودی کسی که پروا دارد پند میپذیرد، و نگونبختترین کس از آن دوری میگزیند؛ اعلی: ۱۱»). و خدای متعال میفرماید: « وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا:» (سوگند به نفس و آنکه آن را سامان بخشید، سپس نافرمانی و پرهیزکاریاش را به آن الهام کرد، که هر کس آن را پاکیزه ساخت رستگار شد و هر کس آلودهاش کرد بیبهره و تباه گشت؛ شمس: ۱۰).
آری، چه بسا انسان در باور یا عمل، راه حق را به خطا برود و در مسیر خود دچار سردرگمی و کجروی شود؛ اما نه از آن رو که فطرت انسانی و هدایت الهی او را در گمراهی افکنده و به هلاکت رسانده است، بلکه به سبب آنکه خرد خویش را نادیده گرفته، رشد و کمال خود را از یاد برده و از هوای نفس و آنچه لشکریان شیاطین در چشمش آراستهاند پیروی کرده است؛ خدای متعال میفرماید: « إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ مٰا تَهْوَي الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُديٰ» (آنان جز از گمان و آنچه دلها میخواهند پیروی نمیکنند، در حالی که بیگمان از سوی پروردگارشان هدایت برایشان آمده است؛ نجم: ۲۳) و فرمود: « أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَليٰ عِلْمٍ» (پس آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش برگزید و خدا او را با وجود آگاهی گمراه ساخت؟؛ جاثیه: ۲۳).
پس این اموری که فطرت انسانی به سوی آنها فرامیخواند—یعنی دانش و کردارِ حق—از لوازم حیاتِ سعادتمندانهٔ انسانی است؛ و این همان حیات حقیقی است که سزاوار است نام «زندگی» ویژهٔ آن باشد. حیات سعادتمندانه این امور را در پی دارد، چنانکه این امور نیز حیات را لازم میدارند و به دنبال میآورند؛ و اگر بر اثر ورود عوامل ناسازگار و از کار افتادنِ بالندگیِ کردار، این زندگی در جایگاهش به سستی گراید، این امور آن را دوباره به جایگاه اصلیاش بازمیگردانند.
بنابراین هرگاه انسان از راه راستی که فطرت انسانی به آن رهنمون میشود و هدایت الهی به سوی آن پیش میراند منحرف شود، لوازم حیات سعادتمندانه یعنی دانش سودمند و عمل شایسته را از دست میدهد، و با فرود آمدن نادانی و تباهیِ ارادهٔ آزاد و کار سودمند، به مردگان میپیوندد؛ و چیزی او را زنده نمیکند مگر دانشی برحق و کرداری شایسته که این دو همان فراخوانِ فطرت هستند. این همان نکتهای است که آیهٔ مورد بحث بدان اشاره دارد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا و پیامبر را اجابت کنید آنگاه که شما را به چیزی فرامیخوانند که به شما زندگی میبخشد).
حرف «لام» در فرمودهٔ او: « لِمٰا يُحْيِيكُمْ » به معنای «إلی» (به سوی) است، و این کاربرد در زبان عربی رواج دارد. آنچه پیامبر (ص) به سویش فرامیخواند همان دین حق، یعنی اسلام است؛ دینی که قرآن کریم آن را پیروی از فطرت در فراخوانش به سوی علم سودمند و کردار شایسته معنا میکند.
حیات از نگاه قرآن کریم معنای دیگری دارد که از نگرش سطحی و سادهنگرانهٔ ما بسیار دقیقتر است. ما در نگاه نخست، از زندگی فقط همان چیزی را میشناسیم که انسان با آن در نشئهٔ دنیویاش تا زمان فرارسیدن مرگ به سر میبرد؛ حیاتی که با آگاهی و کار ارادی همراه است و مانند آن یا نزدیک به آن در غیر انسان نیز، از میان دیگر گونههای حیوانی، یافت میشود. اما خدای پاک و منزه میفرماید: « وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاهُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَهَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ» (و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست، و اگر میدانستند، قطعاً سرای آخرت همان زندگی حقیقی است؛ عنکبوت: ۶۴). این آیه نشان میدهد که انسان با بهرهمندی از این زندگیِ دنیوی، تنها به اوهام و پندارها سرگرم است و به واسطهٔ آن، از اهداف مهمتر و بایستهترِ آفرینشِ خود و خواستههای اصیلِ روحش بازمانده است؛ ازاینرو در پردهای فروافتاده که میان او و حقیقتِ آن حیاتی که در پیاش است و میجویدش، جدایی افکنده است.
این همان نکتهای است که این سخنِ خدای متعال به آن اشاره دارد، که از خطابهای روز قیامت است و خدای متعال میفرماید: « لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَهٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (قطعاً از این روز در غفلت بودی، پس پردهات را از دیدگانت کنار زدیم و دیدهات امروز تیزبین است؛ ق: ۲۲).
بنابراین انسان را حیاتی دیگر است که از این زندگی دنیوی که خدای پاک و منزه آن را بازیچه و سرگرمی میشمارد، پایگاهی والاتر و ارزشی گرانبهاتر دارد؛ و آن، حیات اخروی است که بهزودی پرده از چهرهاش برداشته خواهد شد. حیاتی است که هیچ بازیچه و سرگرمیای به آن نمیآمیزد، و بیهودگی و گناه به حریم آن راه ندارد، و انسان در آن جز با نور ایمان و روحِ بندگی گام برنمیدارد. خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» (آنان کسانیاند که خدا ایمان را در دلهایشان تثبیت کرده و با روحی از جانب خود تواناییشان بخشیده است؛ مجادله: ۲۲)، و خدای متعال میفرماید: « أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا» (آیا کسی که مرده بود و ما زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه میرود، مانند کسی است که وصفش این است که در تاریکیهاست و هرگز از آن بیرونآمدنی نیست؟؛ انعام: ۱۲۲).
پس این حیاتی دیگر است که ارزشش برتر و جایگاهش والاتر از زندگی عمومیِ دنیوی است؛ همان حیاتی که چهبسا حیوان بیزبان (غیرانسان) نیز در آن با انسان شریک باشد. همچنین از آیاتی چون این کلام که خدای متعال میفرماید: « وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» (و او را به روحالقدس توانایی بخشیدیم؛ بقره: ۲۵۳) و این سخن او که: « وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا» (و بدینگونه روحی از فرمان خویش را به سوی تو وحی کردیم: تا پایان آیه؛ شوری: ۵۲) برمیآید که ورای این دو حیاتِ یادشده، حیاتی دیگر نیز وجود دارد که بحث پیرامون آن، انشاءالله در جای مناسبش خواهد آمد.
کوتاه سخن اینکه انسان را حیاتی حقیقی است که از زندگی دنیوی و دینیِ ظاهریاش بس شریفتر و کاملتر است؛ حیاتی که هرگاه آمادگیاش با آراسته شدن به زیور دین و درآمدن به صف اولیای شایسته کامل شود، به آن متصف و آراسته میگردد، همانگونه که وقتی آمادگیاش برای پذیرش زندگی دنیوی در دوران جنینی کامل شد، جامهٔ حیات دنیا را بر تن کرد.
بر همین اساس است سخن پروردگار در آیهٔ مورد بحث، آنجا که خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی میخواند که زندهتان میدارد)؛ زیرا آراستهشدن به آنچه دعوت حق اسلام بدان فرامیخواند، این حیات حقیقی را به انسان میبخشد، همانطور که این حیات سرچشمهای است که اسلام از آن میجوشد و علم سودمند و عمل شایسته از آن سر برمیآورد. و در معنای همین آیه است این کلام که خدای متعال میفرماید: « مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثيٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاهً طَيِّبَهً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ» (هر کس از مرد یا زن کار شایستهای انجام دهد در حالی که مؤمن باشد، مسلماً او را به حیاتی پاکیزه زنده میداریم و پاداششان را به بهترینِ آنچه عمل میکردند خواهیم داد؛ نحل: ۹۷).
این آیه—یعنی این بخش از آن که میفرماید: « إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (هنگامی که شما را به چیزی میخواند که زندهتان میدارد)—مطلق است و مانعی ندارد که همهٔ دعوتهای پیامبر (ص) را که زندگیبخش دلهاست شامل شود، یا بخشی از آن را که سرشتِ حیاتبخشی دارد دربرگیرد، و یا دستاوردهای آن را که همان انواعِ حیات سعادتمندانهٔ حقیقی است—مانند زندگی سعادتمندانه در جوار خدای پاک و منزه در آخرت—شامل گردد.
از اینجا آشکار میشود که مقید ساختنِ آیه به آنچه بیشتر مفسران آن را بدان محدود کردهاند وجهی ندارد؛ زیرا برخی از آنان گفتهاند: مراد از سخن خداوند که میفرماید: « إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » با توجه به شأن نزول، این است که «هنگامی که شما را به جهاد فراخواند»؛ چرا که در جهاد، زنده ماندنِ کار و بارِ شما و عزت یافتن دینتان نهفته است.
و گفته شده است: معنایش این است که وقتی شما را به شهادت در راه خدا در جهاد با دشمنتان فراخواند؛ زیرا خدای پاک و منزه شهیدان را زنده به شمار آورده است، چنانکه در سخن خویش میفرماید: « وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (و هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدهاند، مردهاند؛ بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند؛ آل عمران: ۱۶۹).
و گفته شده است: معنایش این است که وقتی شما را به ایمان فراخواند؛ زیرا ایمانْ مایه زندگی دل است و کفرْ مایه مرگ آن، یا وقتی که شما را به سوی حق فراخواند.
و گفته شده است: معنایش این است که وقتی شما را به قرآن و دینفهمی (دانش در دین) فراخواند؛ زیرا دانشْ زندگی است و نادانیْ مرگ، و قرآنْ نور و زندگی و دانش است.
و گفته شده است: معنایش این است که وقتی شما را به بهشت فراخواند؛ به سبب زندگی همیشگی و نعمت پایدار و ابدی که در آن است.
هر یک از این وجوهِ یادشده، قابلیت آن را دارد که آیه بر آن تطبیق کند؛ اما آیه همانگونه که دانستی، مطلق است و هیچ دلیلی نیست که آن را از معنای گستردهاش بازگردانیم.
خدای متعال میفرماید: « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ » (و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حائل میشود، و اینکه شما به سوی او گرد آورده میشوید). «حیلولت» یعنی واسطه شدن و قرار گرفتن در میان دو چیز، و «قلب» همان عضو شناختهشده است؛ اما در قرآن کریم بارها در معنای چیزی به کار میرود که انسان به وسیله آن درک میکند و جلوههای عواطف درونیاش بدان آشکار میگردد؛ مانند دوستی، دشمنی، ترس، امید، آرزو، دلهره و مانند اینها. بنابراین، دل همان است که داوری میکند و حکم میراند، چیزی را دوست میدارد و چیزی را ناپسند میشمارد، و هموست که میترسد، امید میبندد، آرزو میکند، شادمان میشود و اندوه میخورد؛ و در حقیقت، همان جانِ آدمی است که با تکیه بر نیروها و عواطف درونیِ خویش عمل میکند.
انسان نیز مانند دیگر آفریدههای الهی که بخشهایی از جهان آفرینشاند، از اجزای گوناگونی فراهم آمده و به نیروها و ابزارهایی وابسته به وجود خویش مجهز است؛ او بر این نیروها و ابزارها مالکیت دارد و آنها را برای دستیابی به مقاصد هستیاش به کار میگیرد. همه این اجزا چنان پیوندی با او دارند که اجزا و بخشهای پراکنده با وجود فراوانی، و قوا و ابزارهای گوناگون با وجود شمار زیادشان، به صورت یک کلِّ واحد و کامل درمیآیند که با یگانگی و فردیت خود، کاری را انجام میدهد یا وامیگذارد، حرکت میکند یا آرام میگیرد.
با این همه، از آنجا که خدای پاک و منزه آفریننده انسان است و تکتک اجزای وجود او و نیروها و ابزارهای گوناگونش را پدید آورده، هموست که بر انسان و بر تکتک اجزای هستی و وابستههای او احاطه دارد و بر هر یک از آنها به معنای حقیقیِ مالکیتْ مالک است؛ هر گونه بخواهد در آن تصرف میکند و هر اندازه از آنها را که بخواهد و هر سان اراده کند به تملیک انسان درمیآورد. پس اوست واسطه و حائلی که میان انسان و میان هر جزئی از اجزای وجودش و هر وابستهای از وابستههای شخص او قرار دارد: میان او و دلش، میان او و گوشش، میان او و چشمش، میان او و بدنش، و میان او و جانش. او با پدید آوردن این امور در آنها تصرف میکند و نیز با واگذار کردن هر اندازه از آنها به انسان به هر کیفیتی که بخواهد، و با بخشیدنِ آنچه بخشیده و محروم ساختن از آنچه محروم کرده است.
دیگر موجودات نیز در این زمینه مانند انساناند؛ زیرا هیچ پدیدهای در جهان هستی نیست که دارای ذات و وابستههایی به ذات—مانند قوا، آثار و افعال—باشد، مگر اینکه خدای پاک و منزه به معنای حقیقی کلمه مالک ذات و وابستههای ذات اوست و هموست که ذات و وابستههای ذاتش را به او بخشیده و تملیک کرده است. بنابراین، او حائل و واسطه میان آن پدیده و ذاتش، و میان او و وابستههای ذاتش، یعنی قوا، آثار و کارهایش است.
از این رو، خدای پاک و منزه حائل و واسطه میان انسان و دل او و هر چیزی است که انسان مالکش میشود و با آن نوعی پیوند و ارتباط دارد؛ و او از هر چیزی به انسان نزدیکتر است، چنانکه خدای متعال میفرماید: « وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم؛ ق: ۱۶).
و این سخن خدای متعال به همین حقیقت اشاره دارد: « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ » (و بدانید که خدا میان آدمی و دل او حائل میشود و بهسوی او محشور میشوید). پس او تعالی، از آنجا که مالک حقیقیِ همهچیز و از جمله انسان است و در حقیقت هیچ مالکی جز او نیست، از خودِ انسان و نیروهای جانش که در اختیار دارد، به او نزدیکتر است؛ زیرا خدای پاک و منزه است که آن نیروها را به ملکیّت وی درآورده است. پس او واسطه و حائلی است میان انسان و آن قوا، که آنها را به تملک او درمیآورد و به او پیوند میزند؛ پس این نکته را دریاب.
و از همین رو، به دنبال این جمله فرمود: « وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ » (و [بدانید] که بهسوی او محشور میشوید)؛ چرا که رستاخیز و برانگیختن، همان هنگامی است که در آن آشکار میگردد پادشاهی و مالکیّت راستین تنها از آنِ خدای یگانه و بیشریک است، و در آن هنگام، هر مالکیّت صوری و سلطنت ظاهری باطل میشود مگر مالکیّتِ حقِّ او که ستایشش والا باد؛ چنانکه خدای پاک و منزه فرموده است: « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ» (امروز فرمانروایی از آنِ کیست؟ از آنِ خدای یگانهٔ چیره؛ مؤمن: ۱۶)، و فرموده است: « يَوْمَ لاٰ تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ» (روزی که هیچکس برای دیگری مالک چیزی نیست و فرمان در آن روز تنها از آنِ خداست؛ انفطار: ۱۹).
گویا آیه میگوید: بدانید که خدا در حقیقتْ مالک شما و دلهای شماست و او از هر چیزی به شما نزدیکتر است، و شما بهسوی او محشور خواهید شد، پس در آن روز حقیقتِ مالکیّت او بر شما و سلطنتش بر شما آشکار میشود، بهگونهای که هیچچیز شما را از او بینیاز نمیکند [و عذابش را دفع نخواهد ساخت].
اما پیوستگی کلام—یعنی ارتباط این سخن که: « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ » (و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حائل میشود) تا پایان آیه، با این فرموده که: « اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (خدا و پیامبر را هنگامی که شما را به چیزی میخوانند که زندهتان میسازد، اجابت کنید)—از این روست که واسطه و حائلبودنِ خدای پاک و منزه میان انسان و دل او، ریشهٔ هرگونه بهانهای را در اجابتنکردنِ خدا و پیامبر قطع میکند، آنگاه که او را به مایهٔ حیاتش فرامیخوانند؛ و آن مایهٔ حیات، همان توحید است که حقیقتِ دعوتِ حق به شمار میرود؛ زیرا خدای پاک و منزه، از آنجا که از هر چیز به انسان نزدیکتر است—حتی از دل او که پیش از هر چیزی آن را با وجدان و یافتِ درونی خویش مییابد—پس او تعالی، بهتنهایی و بیهیچ شریکی، برای انسان شناختهشدهتر از همان دلی است که وسیلهٔ درک او و سببِ بنیادینِ شناخت و دانش اوست.
بنابراین، انسان خدا را به عنوان معبودی یگانه و بیشریک، پیش از شناخت دل خویش و پیش از هر آنچه با دلش میشناسد، میشناسد. پس در هر چیزی هم شک کند یا دربارهٔ هر امری به تردید بیفتد، هرگز در خدای یگانهٔ خویش که پروردگار همهچیز است شک نخواهد کرد و در بازشناختن این کلمهٔ حق گمراه نخواهد شد.
پس هرگاه دعوتکنندهٔ حق، انسان را به کلمهٔ حق و آیین توحید فرابخواند—که اگر پاسخش گوید، به او زندگی میبخشد—بر اوست که دعوتکنندهٔ خدا را اجابت کند؛ زیرا در ترک اجابت هیچ عذری ندارد تا بهانه آورد که حقّانیت آنچه را بدان خوانده شده نشناخته، یا امر بر او مشتبه گشته، یا راهها و گرایشهای گوناگون او را از رویآوردن به حقِ آشکار درمانده ساخته است؛ چرا که خدای پاک و منزه، همان حق صریح و آشکاری است که هیچ پردهای او را نمیپوشاند و هیچ پوششی مانع او نمیشود، زیرا هر حجابی که فرض شود، خدای پاک و منزه از آن به انسان نزدیکتر است؛ و هر شبهه یا وسوسهای که در دل خطور کند، خدای پاک و منزه میان آن شبهه—با اینکه ظرف و جایگاهش همان دل است—و میان انسان، واسطه و حائل است. پس هیچ راهی برای انسان نیست که به خدا نادان بماند یا در یگانگیاش شک ورزد.
همچنین، از آنجا که خدای پاک و منزه میان آدمی و دل او حائل است، پس او به دل انسان از خودِ انسان نزدیکتر است، همانگونه که به انسان از دلش نزدیکتر است؛ زیرا حائل و واسطهٔ میان دو طرف، به هر یک از آن دو طرف، نزدیکتر از طرف دیگر است. و هرگاه خدای متعال به دل انسان از خود او نزدیکتر باشد، به آنچه در دل اوست از خود وی داناتر است.
پس بر انسان است که هرگاه دعوتکنندهٔ حق او را به حقیقتی زندگیبخش فرامیخواند، این دعوت را با دل خویش نیز پاسخ دهد، همانگونه که با زبانش پاسخ میدهد، و در دلْ چیزی برخلاف آنچه به زبان لبیک گفته پنهان ندارد که همان نفاق است؛ زیرا خدا به آنچه در دل اوست از خود وی داناتر است و بهزودی بهسوی او محشور میشود، پس او را از حقیقت عملش آگاه میسازد و از آنچه در دلش پنهان داشته بود باخبر میگرداند. خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ يَخْفيٰ عَلَي اللّٰهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ» (روزی که آنان آشکار میشوند و هیچچیز از آنان بر خدا پوشیده نمیماند؛ مؤمن: ۱۶).
و نیز فرموده است: « وَ لاٰ يَكْتُمُونَ اللّٰهَ حَدِيثاً» (و هیچ سخنی را از خدا پنهان نمیکنند؛ نساء: ۴۲).
همچنین، از آنجا که خدای پاک و منزه میان انسان و قلب او حایل است و به حقیقتِ معنا مالک قلب اوست، پیش از خودِ انسان در قلب تصرف میکند و حق دارد هر گونه که بخواهد در آن تصرف کند. پس هر آنچه انسان در قلب خویش از قبیل ایمان، شک، ترس، امید، آرامش، نگرانی و اضطراب یا جز اینها مییابد—که با اختیار یا بیاختیار به او نسبت داده میشود—به خدای متعال نیز انتساب دارد، چرا که خداوند با توفیقدادن یا خذلان (بیتوفیق گذاشتن و واگذاردن به خود) یا هر گونهای از تربیت الهی، در چیزی تصرف میکند که از هر چیز به انسان نزدیکتر است. او هر گونه بخواهد تصرف میکند و هر چه اراده فرماید حکم میراند، بیآنکه هیچ مانعی بازدارندهاش شود یا سرزنش و ملامتی او را تهدید کند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: « وَ اللّٰهُ يَحْكُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» (رعد: ۴۱؛ و خدا حکم میراند و هیچ پیگیرندهای برای حکم او نیست)، و خدای متعال میفرماید: « لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (تغابن: ۱؛ فرمانروایی هستی و ستایش از آنِ اوست و او بر هر چیز تواناست).
بنابراین، از نادانی است که انسان به آنچه در دل خود از ایمان به حق، یا آراستگی به نیت نیک، یا تصمیم بر خیر، یا قصدِ درستی و پرهیزگاری مییابد چنان اعتماد کند که خود را در مالکیت قلبش مستقل ببیند و خویشتن را بر آنچه قصد کرده است دارای توانایی مطلق بداند؛ زیرا قلب در میان انگشتانِ خدای رحمان (کنایه از کمالِ تسلط و دگرگونسازی الهی) است و او آن را هر گونه بخواهد میگرداند، و به حقیقتِ معنا مالکِ آن و به تمام معنای کلمه احاطهدارنده بر آن است. خدای متعال میفرماید: « وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّهٍ» (انعام: ۱۱۰؛ و دلها و دیدگانشان را دگرگون میسازیم، همانگونه که نخستین بار به آن ایمان نیاوردند). از این رو بر انسان واجب است در حالی به حق ایمان بیاورد و بر خیر عزم جزم کند که از خدای متعال بیمناک باشد؛ مبادا او را از نیکبختی به نگونبختی درآورد و دلش را از حال استواری به حال واژگونی و انحراف بگرداند. و نباید از مکر و تدبیر خدا ایمن باشد، چرا که جز گروه زیانکاران هیچکس از مکر خدا ایمن نمیشود.
همچنین هرگاه انسان دل خود را به پذیرش سخن حق و تصمیم بر خیر و عمل شایسته بیرغبت ببیند، باید بیدرنگ در آنچه او را به حیات و زندگی میخواند، دعوت خدا و پیامبرش را اجابت کند و در برابر اسباب و عواملِ نومیدی و یأسی که از سوی دلش بر او هجوم میآورند خود را نبازد؛ زیرا خدای پاک و منزه میان انسان و قلبش حایل میشود، و او تواناست که نهانِ او را اصلاح کند، دلش را به بهترین حال برگرداند و او را مشمولِ گشایش و رحمتی از جانب خویش گرداند؛ چرا که امر و فرمان تنها به دست اوست. و بهراستی خدای متعال فرموده است: « إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكٰافِرُونَ» (یوسف: ۸۷؛ بهراستی جز گروه کافران، کسی از رحمت و گشایش خدا ناامید نمیشود)، و فرمود: « وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّٰالُّونَ» (حجر: ۵۶؛ و چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگارش ناامید میگردد؟).
پس این آیهٔ کریمه—چنانکه میبینی—از جامعترین آیات قرآن است که معرفتی راستین از معارف الهی، یعنی مسئلهٔ «حایلبودنِ خدا میان انسان و دلش» را در بر دارد. این آیه عذرِ کافران و مشرکانی را که در شناختِ خدای پاک و منزه خود را به نادانی میزنند قطع میکند؛ ریشهٔ فریبِ نفاق را با متوجهساختنِ جانِ منافقان به پیشگاه پروردگارشان و اینکه او از خودِ آنان به آنچه در دلهایشان است داناتر میباشد برمیکَند؛ و به مسلمانان و پویندگانِ راه ایمان به خدا و آیاتش نکتهای درونی و روانی القا میکند که به آنان میآموزد در مالکیتِ دلهای خویش مستقل نیستند و در این امر از پروردگارشان جدا و بینیاز نگشتهاند. بدینگونه، خصلت ناپسند کبر از وجود کسی که برای خود در آنچه دارد استقلال و تسلطی میبیند زدوده میشود، تا تقوای دل و ایمان باطنیاش او را مغرور نسازد؛ و رذیلهٔ یأس و نومیدی نیز از کسی برطرف میشود که دلش را گرفتاریهای هوای نفس و انگیزههای کالاهای ناپایدار دنیا فرا گرفته است و در نتیجه از ایمان به حق و رویآوردن به خیر احساس سنگینی و بیمیلی میکند و این امر برای او ناامیدی و نومیدی به بار میآورد.
از آنچه گذشت روشن میشود که این سخن خدا: « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ » (و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حایل میشود) تا آخر آیه، بر تمام فرضها و وجوه معنایی، بیانگرِ دلیل این فرمودهٔ خدای متعال است که: « اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ » (خدا و پیامبر را هنگامی که شما را به چیزی میخوانند که زندهتان میسازد، اجابت کنید).
همچنین از این بیان روشن میشود که آیه معنایی بسیار گستردهتر از آن تفسیرهایی دارد که مفسران آوردهاند؛
مانند سخن کسی که گفته است: مقصود آن است که خدای پاک و منزه از قلب انسان به او نزدیکتر است، مانند این سخن خداوند: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم)، و در این معنا هشداری سخت نهفته است؛
و سخن کسی که گفته است: مقصود آن است که دل توانایی ندارد هیچ سخنی را از خدا پنهان دارد؛ زیرا خداوند از خودِ انسان به دلِ او نزدیکتر است، پس آنچه را انسان از دلِ خویش میداند، خدا پیش از او از آن آگاه است.
و سخن کسی که گفته است: مراد این است که خدا با مرگ، میان انسان و بهرهمندی از دلش فاصله میاندازد و در نتیجه دیگر جبران گذشته برایش ناممکن میشود؛ پس پیش از فرارسیدن این جدایی به سوی طاعتها بشتابید و کار امروز را به فردا نیندازید (تسویف را واگذارید). در این سخن، تشویق به فرمانبرداری پیش از فرارسیدن مانع نهفته است.
و سخن کسی که گفته است: معنایش این است که خدای پاک و منزه مالک دگرگونکردن دلها از حالی به حال دیگر است؛ گویی مسلمانان از جنگ میترسیدند و خدای پاک و منزه به آنان آگاهی داد که با حائلشدن میان آنان و انگیزههای ترسی که بدان میاندیشند، ترسشان را به آرامش تبدیل میکند.
البته در حدیثی از امامان اهلبیت (ع) آمده است که مقصود از این آیه آن است که خدای پاک و منزه میان انسان و اینکه بداند حق باطل است یا باطل حق است مانع میشود (نمیگذارد انسان، باطل را حقیقتاً حق یا حق را باطل بداند)؛ و این روایت به خواست خدای متعال در بحث روایی خواهد آمد.
بحث روایی
و در تفسیر قمی، دربارهٔ کلام خدای متعال: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ»؛ (ای کسانی که ایمان آوردهاید! چون خدا و پیامبر شما را به چیزی فراخواندند که زندهتان میسازد، اجابتشان کنید... [انفال: ۲۴]) آمده است که فرمود: «الحياه الجنه»؛ (مراد از حیات، بهشت است).
و در کتاب «کافی» به سند خود از ابوربیع شامی روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ این سخن خدای عزوجل پرسیدم: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ-إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ »؛ (ای کسانی که ایمان آوردهاید! چون خدا و پیامبر شما را به چیزی فراخواندند که به شما زندگی میبخشد، اجابت کنید [انفال: ۲۴]). حضرت فرمود: «نزلت في ولاية علي(ع)»؛ (این آیه دربارهٔ ولایت علی (ع) نازل شده است).
میگویم: در تفسیر «البرهان» نیز این روایت از ابنمردویه، از راویانش، به صورت مرفوع (با سند متصل به معصوم) از امام محمد باقر (ع) نقل شده است؛ و همچنین از ابوالجارود از آن حضرت روایت شده، همانگونه که قمی نیز آن را در تفسیر خود آورده است.
این روایت و نیز روایتِ پیش از آن، از قبیل جَری و انطباق (تطبیق آیه بر مصداق) است؛ و پیشتر در بحث دربارهٔ این آیه یادآور شدیم که آیه معنایی عام و فراگیر دارد.
در تفسیر قمی، از ابوالجارود از امام باقر (ع) روایت شده است که دربارهٔ کلام خدای متعال: « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ » (و بدانید که خدا میان انسان و دلش حائل میشود) فرمود: [خداوند] میان انسان و گناهش حائل میشود تا او را به سوی آتش نکشاند، و میان کافر و طاعتش مانع میگردد تا به وسیلهٔ آن ایمانش را کامل نسازد؛ و بدانید که کردارها با فرجامشان سنجیده میشوند.
و در کتاب «المحاسن» به سند خود از علی بن حکم از هشام بن سالم از امام صادق (ع) روایت شده است که دربارهٔ کلام خدای تبارک و تعالی: « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ » فرمود: [خداوند] میان انسان و اینکه باطل را حق بداند حائل میشود.
میگویم: شیخ صدوق نیز این روایت را در کتاب «معانیالاخبار» از ابنابیعمیر از هشام بن سالم از امام صادق (ع) نقل کرده است.
و در تفسیر عیاشی، از یونس بن عمار از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «لَا يَسْتَيْقِنُ الْقَلْبُ أَنَّ الْحَقَّ بَاطِلٌ أَبَدًا، وَ لَا يَسْتَيْقِنُ أَنَّ الْبَاطِلَ حَقٌّ أَبَدًا»؛ دلْ هرگز یقین پیدا نمیکند که حق باطل است، و هرگز نیز یقین نمیکند که باطل حق است.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنمردویه از ابنعباس (رضیاللهعنهما) نقل کرده است که گفت: از پیامبر (ص) دربارهٔ این آیه پرسیدم: « يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ »؛ فرمود: [خداوند] میان مؤمن و کفر، و میان کافر و هدایت حائل میشود.
میگویم: این روایت در معنای آیه، نزدیک به همان روایتی است که پیشتر از ابوالجارود از امام باقر (ع) نقل شد.
و در تفسیر عیاشی، از حمزة بن طیار از امام صادق (ع) دربارهٔ آیهٔ: « وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ » روایت شده است که فرمود: معنایش این است که انسان با گوش، چشم، زبان و دستِ خود به چیزی تمایل پیدا کند؛ اما هرچند به آن میل دارد مرتکب آن نمیشود، و بدان دست نمیزند مگر آنکه قلبش آن را ناپسند میشمارد و آنچه را پیش میآید نمیپذیرد؛ زیرا میداند که حق در آن نیست.
میگویم: برقی نیز این حدیث را در کتاب «المحاسن» با سند خود از حمزة بن طیار از امام صادق (ع) روایت کرده است.
و عیاشی در تفسیر خود روایتی نزدیک به این مضمون از جابر از امام باقر (ع) نقل کرده است، و معنای این روایت به همان دو روایتِ پیشین از هشام بن سالم و یونس بن عمار از امام صادق (ع) بازمیگردد.