أَوَمَن كَانَ مَيۡتٗا فَأَحۡيَيۡنَٰهُ وَجَعَلۡنَا لَهُۥ نُورٗا يَمۡشِي بِهِۦ فِي ٱلنَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُۥ فِي ٱلظُّلُمَٰتِ لَيۡسَ بِخَارِجٖ مِّنۡهَاۚ كَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِلۡكَٰفِرِينَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ
آیا کسی که مرده بود و ما زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، مانند کسی است که وصفش این است که در تاریکیها به سر میبرد و هرگز از آن بیرونآمدنی نیست؟! اینگونه برای کافران آنچه انجام میدادند آراسته شده است.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۲۲ و ۱۲۳ با هم
و بر این اساس، فرمودهٔ الهی: « كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكٰافِرِينَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (اینگونه برای کافران آنچه انجام میدادند آراسته شد) برای بیان این حقیقت آمده است که کارهای آراستهشده برای آنان، سودی در رهاییبخشیدنشان از تاریکیهایی که در آن گرفتارند ندارد؛ و فرمودهٔ او: « وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰا فِي كُلِّ قَرْيَهٍ » (و اینگونه در هر آبادی قرار دادیم...) تا آخر آیه، برای این بیان شده است که اعمال و نیرنگِ آنان به دیگران زیانی نمیرساند، بلکه نیرنگشان تنها دامنگیر خودشان شده است و آنان به سبب تاریکی فراگیری که وجودشان را فرو پوشانده، آن را درنمییابند.
تفسیر آیهٔ ۱۲۲ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۳۳۶ تا ۳۴۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/122/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا » (آیا کسی که مرده بود و زندهاش کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، مانند کسی است که در تاریکیهاست و از آن بیرونآمدنی نیست؟). معنای این آیه روشن است و بر پایهٔ نخستین برداشتی که به ذهن ساده و ابتدایی میرسد، مَثَلی است برای مؤمن و کافر که با درنگ در آن، حقیقت حالِ هر یک در هدایت و گمراهی آشکار میشود.
انسان پیش از آنکه هدایت الهی به او برسد، مانند مردهای محروم از نعمت زندگی است که نه حسی دارد و نه حرکتی؛ اما اگر به پروردگارش ایمانی پسندیده بیاورد، همانند کسی خواهد بود که خداوند پس از مرگ زندهاش کرده و نوری برای او قرار داده است که هر جا برود همراه او میچرخد، تا در پرتو آن، خیر را از شر و سود را از زیانِ خود ببیند، پس سودمند را برمیگیرد و زیانآور را وامیگذارد، و بدینگونه در مسیر زندگی گام برمیدارد.
اما کافر مانند کسی است که در تاریکیهایی گرفتار آمده که نه راه خروجی از آن دارد و نه گریزگاهی؛ تاریکیِ مرگ و در پیِ آن تاریکیهای نادانی در بازشناختن خیر از شر و سودمند از زیانبار. همتای معناییِ این آیه از جهتی سخن خدای متعال است که میفرماید: «إِنَّمٰا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتيٰ يَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ» (تنها کسانی اجابت میکنند که گوش شنوا دارند، و مردگان را خدا برمیانگیزد): (انعام: ۳۶). و خدای متعال میفرماید: «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثيٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاهً طَيِّبَهً» (هر کس از مرد یا زن کار شایستهای انجام دهد در حالی که مؤمن باشد، به یقین او را به حیاتی پاکیزه زنده میداریم؛ نحل: ۹۷).
پس در کلام الهی، مرگ استعاره از گمراهی، حیات استعاره از ایمان یا راهیافتگی، زندهکردن استعاره از هدایت به ایمان، نور استعاره از بینایی در کارهای شایسته، و تاریکی استعاره از جهل است. همهٔ اینها در سطح فهم و تفهیم عمومی است؛ زیرا مردم در این افق فکری، برای انسان از آن رو که انسان است، حیاتی فراتر از زندگی حیوانی نمیشناسند؛ همان حیاتی که خاستگاهِ احساسِ لذتهای مادی و حرکتِ ارادی به سوی آنهاست.
آنان میپندارند مؤمن و کافر در این موهبت تفاوتی ندارند و هر دو در آن کاملاً برابرند؛ از این رو ناگزیر، زنده دانستنِ مؤمن به حیاتِ ایمان و دارای نوری شمردن او که در میان مردم با آن گام بردارد، و مرده شمردنِ کافر به مرگِ گمراهی و در تاریکیهای بیگریز بودنِ او، صرفاً بر پایهٔ یک تصویرسازی خیالی و استعارهٔ تمثیلی دانسته میشود که حقیقتِ معنای مقصود را مجسم میسازد.
اما دقت در همهٔ جوانب سخن و درنگ در آموزههای قرآن کریم، معنایی فراتر از این درک عامیانه به آیه میبخشد؛ چرا که خدای پاک و منزه در کلام خویش، برای انسانِ الهی حیاتی جاودان و همیشگی برمیشمارد که با مرگ دنیوی بریده نمیشود. او در آن زندگی زیر ولایت خداست، به پاسداری او حفظ میشود و با نگاهبانیاش در امان میماند؛ هیچ رنج و فرسودگیای به او نمیرسد، سختی و دردی خوارش نمیکند، غرق در محبت پروردگارش و شادمان به بهجت قربِ اوست؛ جز خیر نمیبیند و جز با سعادت روبرو نمیشود، و در امن و امانی است که هیچ ترس و خطری با آن نیست، و در خوشبختی و سرور و لذتی است که کاستی نمیپذیرد و پایان ندارد.
کسی که جایگاهش چنین باشد، بیگمان آنچه را مردم نمیبینند میبیند، آنچه را نمیشنوند میشنود، و درمییابد آنچه را درنمییابند، و چیزی را اراده میکند که آنان نمیخواهند؛ هرچند ظاهر رفتارش و شکلِ جنبوجوشها و آرامشهای او، بازتابنده و شبیه رفتارهای دیگران باشد. او دانشی و انگیزهای دارد فراتر از درک و خواستِ دیگران؛ پس از همان حیاتی که سرچشمهٔ شعور و اراده است، بهرهای دارد که در دیگران نیست؛ از این رو مؤمن مرتبهای از حیات دارد که دیگران از آن بیبهرهاند.
همانگونه که عموم انسانها در درک بایستههای زندگی و حرکتِ ارادی به سوی آنها با سایر حیوانات مشترکاند و حیوان نیز با آنان در این امور شریک است، اما با این همه هیچ شکی نداریم که انسان نوعی برتر از گونههای حیوانی است و حیاتی والاتر از آنها دارد، زیرا در انسان آثاری شگفتآور برآمده از اندیشههای کلی و تعقلهای ویژهٔ خودش را میبینیم؛ و از همین رو، وقتی حیوان را با گیاه و گیاه را با مرتبهٔ جماد میسنجیم، حکم میکنیم که هر کدام پایگاهی برتر و حیاتی فراتر از مرتبهٔ پیش از خود دارند.
پس دربارهٔ انسانی که به او دانش و ایمان داده شده، در سرای یقین آرام گرفته، به پروردگارش دل بسته و از غیر او آسوده گشته است—انسانی که اموری را درک میکند که در توان دیگران نیست و چیزی را اراده میکند که جز او بدان دست نمییابد—باید چنین داوری کنیم که او حیاتی برتر از حیات دیگران دارد؛ و نوری دارد که در ادراک خود از آن مدد میگیرد، و ارادهای دارد که تنها همراه او و در بستر حیاتِ او پدید میآید.
خدای پاک و منزه میفرماید: «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاهً طَيِّبَهً» (نحل: ۹۷؛ بیگمان او را با حیاتی پاکیزه زنده میداریم)؛ پس آنان از حیات برخوردارند، ولی حیاتی که ذاتاً پاکیزه و فراتر از حیاتِ صرف است. و میفرماید: «لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ الْغٰافِلُونَ» (اعراف: ۱۷۹؛ دلهایی دارند که با آنها نمیفهمند، و چشمهایی دارند که با آنها نمیبینند، و گوشهایی دارند که با آنها نمیشنوند؛ آنان همانند چهارپایانند بلکه گمراهترند؛ اینان همان غافلانند). بدینگونه برای کافران همانند قلبها و چشمها و گوشهایی را که در مؤمنان هست اثبات میکند، ولی آثار کاملِ آنها را که در مؤمنان وجود دارد نفی مینماید؛ و حتی به این مقدار نیز بسنده نکرده، تا آنجا که برای مؤمنان روحی ویژه اثبات فرموده و گفته است: «أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» (مجادله: ۲۲؛ اینانند که خدا در دلهایشان ایمان را نگاشته و آنان را با روحی از جانب خود تأیید کرده است).
بدینسان روشن شد که «حیات» و همچنین «نور» در مؤمن حقیقتی عینی و واقعی دارد، و این سخن بر پایهٔ مجازگوییِ صرف نیست که از حدِّ عنایت لفظی فراتر نرود؛ بنابراین ویژگیِ خاصی که در مؤمنانِ برگزیدهٔ خدا وجود دارد، برای نامیده شدن به حیات، سزاوارتر از معنای حیاتی است که نزد عموم مردم است؛ همانگونه که حیات انسان نسبت به حیات حیوان و حیات حیوان نسبت به حیات گیاه، به نام حیات سزاوارتر است.
پس این سخن خدا: « أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ » (آیا کسی که مرده بود و زندهاش کردیم...)، یعنی بهحسب ذات خویش گمراه، یا پیش از آنکه به پروردگارش ایمان بیاورد کافری گمراه بود—و این حالت خود گونهای مرگ است—پس ما او را با حیات ایمان یا هدایت (که سرانجامِ هر دو یکی است) زنده کردیم، «وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً» یعنی برای او دانشی برآمده از ایمانش قرار دادیم؛
همانگونه که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در روایتی که هر دو گروه (شیعه و اهلسنت) نقل کردهاند فرمود: «من عمل بما علم رزقه الله علم ما لم يعلم-أو علمه الله ما لم يعلم» (هر کس به آنچه میداند عمل کند، خداوند دانشِ آنچه را نمیداند روزیاش میسازد—یا به او میآموزد). چراکه روح ایمان هرگاه در جان انسان استوار شود و آرام گیرد، باورها و عملها را به صورتهایی متناسب با خود درمیآورد که با آن ناسازگار نباشند؛ و همچنین دیگر ملکهها (ویژگیهای پایدار اخلاقی)، چه فضایل و چه رذایل، هرگاه در باطن انسان استقرار یابند، بیدرنگ باورها و رفتارهای او را به شکلهایی همگون با خویش تبدیل میکنند.
گاهی گفته شده است که مراد از «نور»، همان ایمان یا قرآن است، ولی این معنا از سیاق آیه دور است.
اثر این نور در مؤمن آن است که « يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ » (با آن در میان مردم راه میرود)؛ یعنی به کمک آن، در مسیر زندگی تاریک اجتماعی خویش بینش مییابد تا از میان کارها آنچه را به سعادت زندگیاش سود میرساند برگیرد و آنچه را زیان میرساند واگذارد.
این حالوروز مؤمن در زندگی و روشناییِ اوست؛ آیا چنین کسی « كَمَنْ مَثَلُهُ » همانند کسی است که وصفش این است که «فِي الظُّلُمٰاتِ» یعنی در تاریکیهای گمراهی و محرومیت از نور ایمان به سر میبرد، « لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا » (و از آن بیرونآمدنی نیست)؟ چراکه مرگ هرگز آثار زندگی را به دنبال ندارد؛ ازاینرو هیچ امیدی نیست که کافر به سوی اعمالی راه یابد که در آخرتش به او سود رساند و در سرای بازپسین سعادتمندش سازد.
از آنچه گذشت روشن شد که جملهٔ « كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ » و ادامهاش، در تقدیرِ «هو في الظلمات ليس بخارج منها» است؛ بنابراین در کلام، مبتدای محذوفی وجود دارد که همان ضمیر بازگردنده به موصول است. و گفته شده است تقدیر چنین است: «كمن مثله مثل من هو في الظلمات» (مانند کسی که مَثَلِ او مانند مَثَلِ کسی است که در تاریکیهاست)؛ و اگر تقدیر گرفتنِ فراوان نبود، این وجه نیز اشکالی نداشت.
خدای متعال میفرماید: « كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكٰافِرِينَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (اینگونه برای کافران آنچه انجام میدادند آراسته شده است). ظاهر سیاقِ ابتدای آیه آن است که تشبیه در عبارت « كَذٰلِكَ » (اینگونه)، از قبیل تشبیه فرع به اصل به انگیزهٔ بیان یک قاعدهٔ کلی است؛ مانند این سخن خدای متعال: « كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ » (اینگونه خدا حق و باطل را مَثَل میزند) و فرمودهٔ او: «كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ» (رعد: ۱۷؛ اینگونه خدا مَثَلها میزند)؛ یعنی مَثَلی را که یاد کردیم اصل قرار ده و هر مَثَلِ بیانشدهای را که دیدی بر آن قیاس کن. پس معنای فرمودهٔ خدا: « كَذٰلِكَ زُيِّنَ » و ادامهاش این است: بر طبق همین مثال یادشده که کافر هیچ راه برونرفتی از تاریکیها ندارد، برای کافران اعمالشان آراسته شده است؛ کارهایشان چنان برایشان آراسته گشته که آنان را مجذوب خویش ساخته، به بند میکشد و هرگز نمیگذارد از آن به فضای سعادت و گسترهٔ نور درآیند؛ و خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند.
و گفته شده است: وجه تشبیه در فرمودهٔ خدا: « كَذٰلِكَ زُيِّنَ » (اینگونه آراسته شد...) آن است که کفر برای این کافران آراسته جلوه داده شد و بدان عمل کردند، همانگونه که ایمان برای آن مؤمنان زیبا نمایانده شد و بدان عمل کردند؛ ازاینرو، حال و روز این کافران در آراستهشدنِ کردارشان، به حال و روز آن مؤمنان در این امر تشبیه شده است، (پایان سخن او)؛ در حالی که این برداشت از سیاقِ صدر آیه (آغاز آیه) دور است.
بحث روایی
در کتاب «کافی» به سند خود از زید روایت کرده است که گفت: از امام باقر (ع) شنیدم که دربارهٔ این سخن خدای تبارک و تعالی: « أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ-وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ » (آیا کسی که مرده بود و زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن میان مردم راه میرود...) میفرمود: [مقصود از] مرده کسی است که چیزی نمیداند؛ و [منظور از] « نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ » (نوری که با آن میان مردم راه میرود)، امامی است که بدو اقتدا میکند؛ و دربارهٔ « كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا » (مانند کسی که در تاریکیهاست و از آن بیرونآمدنی نیست) فرمود: کسی است که امام را نمیشناسد.
میگویم: این روایت از قبیل جَری و انطباق (تطبیق آیه بر مصداق) است؛ زیرا سیاق آیه جز این را برنمیتابد که حیات همان ایمان، و نور همان هدایت الهی به سوی گفتار حق و کردار شایسته باشد.
سیوطی در کتاب «الدر المنثور» از زید بن اسلم روایت كرده است كه این آیه دربارهٔ عمار یاسر نازل شده است؛
و نیز از ابنعباس و زید بن اسلم روایت کرده که دربارهٔ عمر بن خطاب و ابوجهل بن هشام نازل شده است، در حالی که سیاق آیه ویژه بودنِ آن را [برای فردی خاص] برنمیتابد.