سورهٔ ۵ · جلد ۵ المیزان

تفسیر آیهٔ ۵۱ سورهٔ مائده

يأيها الذين ءامنوا لا تتخذوا اليهود

سورهٔ ۵ · آیهٔ ۵۱

۞ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوۡلِيَآءَۘ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمۡ فَإِنَّهُۥ مِنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! یهود و نصارا را اولیای خود (دوستان و سرپرستان خویش) مگیرید؛ آنان اولیای یکدیگرند، و هر کس از شما با آنان پیوند ولایت و دوستی ببندد بی‌گمان از خود آنان است؛ همانا خدا گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند.

تفسیر این آیه در المیزان

بیان

خدای متعال می‌فرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ »؛ «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یهود و نصارا را اولیای (دوستان و سرپرستان) خود مگیرید، که برخی از آنان اولیای برخی دیگرند» [مائده: ۵۱]. در مجمع‌البیان فرموده است: «اتخاذ» به معنای تکیه کردن بر چیزی برای آماده ساختنش جهت کاری است. این واژه بر وزن «افتعال» از ریشهٔ «أخذ» (گرفتن) است، و اصل آن «ائتخاذ» بوده که همزه به «تاء» بدل شده و در تاء بعد از خود ادغام گردیده است؛ مانند «اتّعاد» از ریشهٔ «وعد». و «أخذ» به چند وجه می‌آید؛ می‌گویی: «أخذ الكتاب» آنگاه که آن را در دست گیرد و برگیرد؛ و «أخذ القربان» آنگاه که قربانی را بپذیرد؛ و «أخذه الله من مأمنه» آنگاه که خدا او را [از پناهگاه امنش] هلاک سازد؛ و اصل و ریشهٔ معنای آن، عبور و انتقال چیزی از سویی به سویی از سوهاست. [پایان سخن طبرسی در مجمع‌البیان].

راغب در مفردات می‌گوید: «الولاء و التوالي أن يحصل شيئان فصاعدا حصولا ليس بينهما ما ليس منهما، و يستعار ذلك للقرب من حيث المكان، و من حيث النسبة و من حيث الدين، و من حيث الصداقة و النصرة و الاعتقاد» (ولاء و توالی آن است که دو یا چند چیز چنان پیاپی واقع شوند که میانشان چیزی بیگانه و از غیر جنس آن‌ها نباشد؛ و این مفهوم برای نزدیکی مکانی، خویشاوندی، هم‌کیشی، دوستی، یاری‌رسانی و هم‌باوری به‌صورت استعاره به کار می‌رود) (پایان بخش مورد نیاز). و بررسی کامل در معنای ولایت خواهد آمد.

خلاصه آنکه ولایت، نوعی نزدیکی به یک چیز است که برطرف‌شدن موانع و پرده‌ها را میان آن دو، از همان جهتی که به‌خاطرش نزدیک شده‌اند، در پی دارد؛ بنابراین، اگر از جهت تقویت و یاری‌خواهی باشد، «ولیّ» همان یاوری است که هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از یاری‌کردنِ کسی که به او پیوسته بازدارد؛ و اگر از جهت سازگاری در معاشرت و محبتی باشد که همان جاذبهٔ روحی است، «ولیّ» همان محبوبی است که انسان در برابر ارادهٔ او مهارِ خویش را از دست می‌دهد و بی‌اختیار از خواست او اثر می‌پذیرد و به هرچه میل داشته باشد دل می‌سپارد؛ و اگر از جهت نَسَب باشد، «ولیّ» کسی است که مثلاً بی‌هیچ مانعی از او ارث می‌برد؛ و اگر از جهت اطاعت باشد، «ولیّ» کسی است که در کار او هرگونه بخواهد فرمان می‌راند.

برخی از مفسران بر این نکته تأکید کرده‌اند، تا آنجا که مدعی شده‌اند: اینکه «ولایت» در این آیه به معنای ولایتِ محبت و اعتماد (دوستی و تکیه کردن) باشد، چیزی است که زبان آیه در تک‌تک واژه‌ها و سیاق جملاتش از آن بیزاری می‌جوید؛ همان‌گونه که شأن نزولِ آیه و نیز وضعیت عمومی مسلمانان و اهل کتاب در عصر نزول، با چنین معنایی ناسازگار است.

و [به ادعای آنان] چگونه ممکن است آیه را بر نهی از معاشرت و آمیزش با اهل کتاب حمل کرد، حتی اگر اهل ذمّه (اقلیت‌های دینی در امان و پیمان با حکومت اسلامی) یا هم‌پیمان باشند؟ در حالی که یهودیان در مدینه همراه پیامبر (ص) و صحابه زندگی می‌کردند و با آنان بر اساس برابری کامل رفتار می‌شد. (پایان خلاصه‌ای از آنچه او گفته است).

همهٔ این‌ها ناشی از سهل‌انگاری در دستیابی به معنای واقعی آیه است. اما اینکه گفته‌اند این آیات پیش از سال حَجّةُ الوداع (آخرین حج پیامبر که سال نزول سورهٔ مائده بود) نازل شده‌اند، سخنی است که اشکال چندانی در آن نیست؛ ولی این پیش‌تر نازل شدن هرگز موجب نمی‌شود که ولایت حتماً به معنای هم‌پیمانی باشد و ولایتِ محبت و دوستی مراد نباشد.

و اما آنچه دربارهٔ شأن‌نزول‌ها و دلالت آن‌ها بر این موضوع گفته‌اند که این آیات مشخصاً دربارهٔ هم‌پیمانی و ولایتِ یاری‌رسانی (پیمان دفاعی و نظامی) میان گروه‌هایی از عرب با یهود و نصارا نازل شده است، در پاسخ باید گفت: نخست اینکه روایاتِ شأن‌نزول خود با یکدیگر متعارض و ناسازگارند و به معنای واحدی که بتوان به آن اطمینان و تکیه کرد بازنمی‌گردند؛ دوم اینکه این روایات، اگر هم پیمان با یهود را به‌گونه‌ای توجیه کنند، پیمان با مسیحیان را توجیه نمی‌کنند؛ زیرا در آن روزگار میان مسلمانانِ عرب و مسیحیان، پیمان هم‌پیمانی و یاری‌رسانی وجود نداشت؛ و سوم اینکه ما شأن‌نزول‌ها را تا جایی که مقتضای آن‌هاست باور داریم، ولی همان‌طور که پیش‌تر دانستی، بیشتر روایاتی که در شأن‌نزول‌ها آمده است — با وجود ضعف سندی‌شان — در واقع دربردارندهٔ تطبیق رویدادهای تاریخی بر آیاتِ متناسب قرآن است، و این تطبیق‌ها نیز فی‌نفسه اشکالی ندارد.

اما اینکه داوری کنیم رویدادهای مذکور در شأن‌نزول‌ها، عمومِ آیه‌ای از آیات قرآن را خاص می‌سازد یا اطلاقِ لفظیِ آن را مقید می‌کند، سخنی است که به هیچ روی نباید بر زبان آورد، و فهمِ عرفیِ ظاهر نیز با آن همراهی نمی‌کند. اگر ظاهر آیات به‌خاطر خصوصیتی در شأن نزول که در لفظ آیه نیامده است خاص یا مقید می‌شد، قرآن با مرگ کسانی که درباره‌شان نازل شده بود می‌مُرد، و راه استدلال به آن در هیچ‌یک از رخدادهای پس از روزگار نزول باقی نمی‌ماند؛ در حالی که نه کتاب خدا، نه سنّت و نه عقل سلیم با چنین چیزی موافق نیست.

و اما سخن برخی از آنان که گفته‌اند: «أن أخذ الولايه بمعني المحبه و الاعتماد خطأ تتبرأ منه لغه الآيه في مفرداتها و سياقها كما يتبرأ منه أسباب النزول و الحاله العامه التي كان عليها المسلمون و الكتابيون في عصر التنزيل» (اینکه ولایت به معنای محبت و اعتماد گرفته شود، خطایی است که زبان آیه در واژگان و سیاقش از آن بیزاری می‌جوید، همان‌گونه که شأن‌نزول‌ها و وضعیت عمومی مسلمانان و اهل کتاب در عصر نزول از آن بیزار است)، پس از اندکی تأمل سخنی بی‌حاصل است و به معنای درستی نمی‌انجامد؛ زیرا آنچه او دربارهٔ بیزاری شأن‌نزول‌ها و وضعیت عمومی گفته است، تنها این نتیجه را می‌دهد که اگر ظهور آیه مانع از انطباق نباشد، آیات شامل آن موارد نیز می‌شود و بر آن‌ها صدق می‌کند؛ اما اینکه دلالتِ آیه را تنها به همان مورد نزول و وضعیت عمومیِ آن زمان محدود کنیم، دانستی که هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد؛ بلکه دلیل — که همان حجیتِ آیه در ظهور مطلقِ آن است — بر خلافِ این ادعاست؛ چه اینکه دانستی آیه مطلق است و دلیلی بر مقید کردنِ آن نیست، بنابراین در همان معنای مطلقِ خود حجت است، که همان ولایت به معنای محبت و دوستی است.

و اینکه او ادعا کرده است واژگان و سیاق آیه از این معنا بیزاری می‌جویند، سخنی بسیار شگفت‌آور است! کاش می‌دانستم مقصود او از این بیزاری که وصفش کرده و به واژگان آیه نسبت داده و حتی به آن بسنده نکرده بلکه سیاق آیه را نیز بر آن افزوده است، چیست؟!

و چگونه ممکن است مفردات و سیاق آیه از این معنا بیزار باشد، در حالی که در خودِ آیه پس از سخنِ « لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ » (یهودیان و مسیحیان را اولیا و دوستان خود نگیرید)، خدای متعال می‌فرماید: « بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ » (آنان خود اولیای یکدیگرند)؟! و شکی نیست که مراد از این ولایت، ولایتِ محبت، یکپارچگی و مودت است، نه ولایتِ هم‌پیمانی؛ زیرا معنا ندارد گفته شود: «با یهودیان و مسیحیان هم‌پیمان نشوید، زیرا آنان هم‌پیمان یکدیگرند!»؛ بلکه آنچه میان یهودیان یکپارچگی می‌آفرید و آنان را به هم پیوند می‌داد، ولایتِ محبتِ قومی بود؛ و میان مسیحیان نیز به همین سان بود، بی‌آنکه هم‌پیمانی یا قراردادی میانشان باشد، جز صرفِ محبت و مودت به جهت دین مشترکشان.

همچنین سخن خدای متعال بعد از آن که می‌فرماید: « وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ » (و هر کس از شما آنان را دوست و سرپرست خود گیرد، بی‌تردید از آنان است)؛ زیرا دلیل و حقیقتی که موجب می‌شود دوستدارِ یک گروه، از همان گروه به شمار آید، این است که مهر و محبت، پراکنده‌ها را گرد می‌آورد و جان‌های ناهمگون را یگانه می‌سازد. با این یگانگی، دریافت‌ها و بینش‌ها یکی می‌شود، اخلاق‌ها به هم پیوند می‌خورد و رفتارها شبیه یکدیگر می‌گردد؛ تا آنجا که دو دوست را پس از استواریِ پیوند محبت، گویی یک تن می‌بینی با یک روان، یک اراده و یک کردار، که در مسیر زندگی و شیوهٔ زیستن هرگز راهشان از هم جدا نمی‌شود.

همین امر موجب می‌شود هر کس قومی را دوست بدارد و سرپرست خود گیرد، از آنان به شمار آید و به ایشان ملحق گردد. چنان‌که گفته‌اند: «هر کس قومی را دوست بدارد از آنان است» و «انسان همراه کسی است که دوستش دارد». خدای متعال در نظیر این معنا، برای نهی از دوستی با مشرکان می‌فرماید:

«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِمٰا جٰاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ -إلي أن قال بعد عده آيات- وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ» (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی و سرپرستی مگیرید که با آنان پیوند مودت برقرار کنید، در حالی که آنان به حقی که برای شما آمده کفر ورزیده‌اند... -تا آنجا که پس از چند آیه فرمود:- و هر کس آنان را دوست و سرپرست خود گیرد، آنان همان ستمکارانند).

(ممتحنه: ۱-۹). و خدای متعال می‌فرماید: «لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ» (مجادله: ۲۲) (هیچ قومی را نمی‌یابی که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشند و با کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی ورزیده‌اند دوستی کنند، هرچند پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشاوندانشان باشند). و خدای متعال دربارهٔ دوستی و ولایت کافران -که لفظی عام است و یهود، نصارا و همهٔ مشرکان را در بر می‌گیرد- می‌فرماید:

«لاٰ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّٰهِ فِي شَيْءٍ إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاهً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ» (آل‌عمران: ۲۸) (مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان دوست و سرپرست خود گیرند؛ و هر کس چنین کند، هیچ پیوندی با خدا ندارد، مگر آنکه از آنان به گونه‌ای تقیه کنید [و خود را از آسیبشان نگه دارید]؛ و خدا شما را از [کیفر] خویش برحذر می‌دارد). این آیه در نهی از ولایتِ به معنای مودت و محبت صراحت دارد، نه پیمان هم‌پیمانی و عهد؛ چرا که در آن روزگار، یعنی زمان نزول سورهٔ آل‌عمران، میان پیامبر (ص) و یهود و همچنین میان ایشان و مشرکان، پیمان‌ها و قراردادهای صلح و متارکهٔ جنگ برقرار بود.

کوتاه سخن آنکه، ولایتی که از نظر عقل و اعتبار موجب پیوستن قومی به قوم دیگر می‌شود، همان ولایتِ محبت و مودت است، نه پیمان هم‌پیمانی و یاری‌رسانی نظامی، و این نکته آشکار است. اگر مقصود از سخن خدای متعال که فرمود: « وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ » (و هر کس از شما با آنان ولایت برقرار کند، از آنان است) این بود که هر کس پس از این نهی با آنان پیمان یاری ببندد، به سبب نافرمانی از نهیْ ستمکار است و در ستمگری به آن ستمکاران ملحق می‌شود، این معنا -با وجود پیش‌پاافتاده و سست بودنش- از ظاهر لفظ دور بود و به قیدهای اضافی در کلام نیاز داشت.

علاوه بر این، شیوهٔ قرآن در هر موردی که از کاری بازمی‌دارد که پیش از نهی جایز و روا بوده، این است که به گذشته اشاره می‌کند تا هم جانب حکمِ مشروع پیشین رعایت شود و هم احترامی برای سیرهٔ نبویِ جاری پیش از آن باشد؛ مانند این سخن خدا: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاٰ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا» (توبه: ۲۸) (مشرکان فقط ناپاکند، پس نباید پس از امسال به مسجدالحرام نزدیک شوند) و این آیه: «فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا» آیه (بقره: ۱۸۷) (اکنون با آنان همبستر شوید و آنچه را خدا برایتان مقرر کرده بجویید و بخورید و بیاشامید...) و این آیه: «لاٰ يَحِلُّ لَكَ النِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاٰ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوٰاجٍ» (احزاب: ۵۲) (پس از این، زنانی دیگر بر تو حلال نیستند و نه اینکه آنان را به همسرانی دیگر بدل کنی) و نمونه‌های دیگر.

بنابراین روشن شد که زبان آیه در واژگان و سیاق خود، از اینکه مراد از ولایت همان «ولایتِ محبت و مودت» باشد روی‌گردان نیست، بلکه اگر از معنایی روی‌گردان و بری باشد، تنها از غیر آن (یعنی هم‌پیمانی) است.

و این‌که در اینجا از آنان به «یهود و نصاری» تعبیر کرد و تعبیر «اهل کتاب» را به کار نبرد—چنان‌که در آیهٔ بعدی چنین کرده است—به این سبب است که تعبیر «اهل کتاب» نوعی نزدیکیِ آنان را به مسلمانان یادآوری می‌کند؛ نزدیکی‌ای که موجب برانگیختن محبت می‌شود و با نهی از دوست‌گرفتن و سرپرست‌گرفتنِ آنان سازگار نیست. اما آنچه در آیهٔ بعد آمده است: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفّٰارَ أَوْلِيٰاءَ » («ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از کسانی که پیش از شما کتاب [آسمانی] به آنان داده شده و کافرانی که دین شما را به ریشخند و بازی گرفته‌اند، دوستان و سرپرستانی مگیرید»)، با این‌که آنان را به داشتن کتاب آسمانی توصیف نموده و هم‌زمان از ولیّ‌گرفتنشان نهی کرده است، بدان جهت است که توصیفِ آنان به این‌که دین خدا را به ریشخند و بازی گرفته‌اند، ماهیتِ آن وصف—یعنی داشتن کتاب آسمانی—را از ستایش به نکوهش برمی‌گرداند؛ زیرا کسی که کتاب آسمانیِ دعوت‌کننده و روشنگر حق به او داده شده، ولی سپس دین حق را به مسخره و بازی می‌گیرد، سزاوارتر و شایسته‌تر است که به دوستی و ولایت گرفته نشود و از همنشینی، آمیزش و دوستی با او پرهیز گردد.

اما این‌که خدای متعال می‌فرماید: « بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ » («برخی از آنان دوستان و سرپرستانِ برخی دیگرند»)، مراد از ولایت—همان‌طور که گذشت—ولایتِ محبت و دوستی است که نزدیکیِ جان‌هایشان و کشش روح‌هایشان به یکدیگر را در پی دارد؛ کششی که سببِ هم‌رأی شدن آن‌ها در پیروی از هوای نفس، گردن‌کشی در برابر حق و نپذیرفتن آن، هم‌پیمانی بر خاموش ساختن نور خدای پاک و منزه، و پشت‌گرمی متقابل آنان در برابر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مسلمانان می‌گردد، گویی آنان تنی واحد با آیینی یگانه‌اند؛ هرچند بر آیین یکسانی نیستند، اما آنچه این قوم را به اتحاد برمی‌انگیزد و در برابر مسلمانان یدِ واحده (دستی یکپارچه و متحد) می‌گرداند، این است که اسلام آنان را به سوی حق فرامی‌خواند و با گرامی‌ترین هدفشان—یعنی پیروی از هوای نفس و رها بودن در خواسته‌های دل و لذت‌های دنیا—مخالفت می‌ورزد.

همین نکته است که آن دو گروه، یعنی یهود و نصاری را—با همهٔ تفرقه و دشمنیِ سختی که میان خود دارند—به جامعه‌ای یگانه بدل ساخته است که اعضایش به یکدیگر نزدیک می‌شوند و به هم پناه می‌برند؛ یهودیان مسیحیان را به دوستی و ولایت می‌گیرند و به عکس، و گروهی از یهودیان گروه دیگر را، و گروهی از مسیحیان نیز گروه دیگر را دوست و ولیّ قرار می‌دهند. معنای پوشیدگی و عمومیت در تک‌تک واژه‌های جملهٔ « بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ » («برخی از آنان اولیای برخی دیگرند») نیز همین است؛ و این جمله در مقام تعلیل (بیان علت) برای این سخن الهی است که: « لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ » («یهود و نصاری را اولیای خود نگیرید»). معنای آیه چنین است: آنان را دوست و سرپرست نگیرید؛ زیرا آنان با همهٔ جدایی و اختلافی که میانشان هست، در برابر شما دستی واحدند و نزدیک‌شدن به آنان از راه مهر و دوستی، هیچ سودی برایتان ندارد.

چه بسا ممکن باشد از سخن خداوند: « بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ » («برخی از آنان اولیای برخی دیگرند»)، معنای دیگری نیز برداشت شود؛ و آن این‌که: آنان را به دوستی و ولایت نگیرید؛ زیرا شما تنها به این انگیزه با گروهی از آنان پیمان ولایت می‌بندید که به یاری‌شان بر گروه دیگر پیروز شوید، در حالی که این کار سودی برای شما ندارد؛ چراکه آنان اولیا و پشتیبانانِ یکدیگرند، و هرگز شما را علیه هم‌کیشانِ خود یاری نخواهند کرد.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ » («و هر کس از شما آنان را به دوستی و سرپرستی بگیرد، بی‌گمان از آنان است؛ همانا خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند»). واژهٔ «تولّی» به معنای ولیّ و دوست‌گرفتن است، و کلمهٔ «مِنْ» تبعیضیه است (بیانگر جزئی از یک کل است). معنا این است: هر کس از شما مؤمنان آنان را به دوستی و ولایت بگیرد، جزئی از خودِ آنان خواهد بود. این یک «الحاق تنزیلی» است (یعنی شبیه‌دانستن و به منزلهٔ آنان شمردن)، که به واسطهٔ آن، برخی از مؤمنان بخشی از یهود و نصاری می‌شوند. سرانجامِ سخن به این نکته بازمی‌گردد که ایمان، حقیقتی دارای درجات گوناگون از نظر آمیختگی و خلوص، و تیرگی و پاکی است؛ چنان‌که از آیات قرآن نیز همین معنا به دست می‌آید. خدای متعال می‌فرماید: «وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» («و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند مگر در حالی که مشرکند»، یوسف: ۱۰۶). و این ناخالصی و تیرگی همان چیزی است که خداوند در آیهٔ بعدی، از آن به «بیماریِ دل‌ها» تعبیر کرده و در سخن خود می‌فرماید: « فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ » («پس کسانی را که در دل‌هایشان بیماری است می‌بینی که به سوی آنان می‌شتابند»).

بنابراین، این کسان که با آنان پیوند ولایت و دوستی برقرار کرده‌اند، مردمانی هستند که خدای متعال آنان را در زمرهٔ یهود و نصاری شمرده است، گرچه در ظاهر از مؤمنان باشند. کمترین اثر این کار آن است که اینان دیگر رهپوی راه هدایت—که همان ایمان است—نیستند، بلکه در راهی قدم برمی‌دارند که آنان پیش گرفته‌اند؛ راهی که این همراهان را به همان‌جایی می‌کشاند که آن‌ها را می‌برد، و فرجامشان را به همان‌جایی می‌رساند که کارِ آنان به آن ختم می‌گردد.

از همین رو خدای پاک و منزه پیوستن او به آنان را با این سخن خود تعلیل کرده است (علت آن را بیان داشته) که: « إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ » (همانا خدا مردم ستمکار را هدایت نمی‌کند)؛ پس معنای کلام این است: این کسی از شما که ولایت آنان را می‌پذیرد، از خودِ آنان است و در راه شما گام برنمی‌دارد، چراکه راه ایمان همان راه هدایت الهی است، و این شخص که ولایت آنان را برگزیده ستمکاری همچون خودِ آنان است، و خدا مردم ستمکار را هدایت نمی‌کند.

و این آیه — همان‌گونه که می‌بینی — اصلِ تنزیل (هم‌رتبه دانستن) را در بر دارد؛ یعنی نشاندنِ آن دسته از مؤمنان که ولایت آنان را پذیرفته‌اند در منزلت و جایگاه آنان، بدون آنکه به چیزی از آثار و احکام فرعیِ آن بپردازد. این لفظ گرچه مقید به قیدی نشده است، اما چون از قبیلِ بیان ملاک (ریشه و علت اساسیِ حکم) است — مانند این کلام الهی: «وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ» (بقره: ۱۸۴: «و روزه گرفتنتان برای شما بهتر است») و فرمودهٔ دیگرش:

«إِنَّ الصَّلاٰهَ تَنْهيٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ» (عنکبوت: ۴۵: «بی‌گمان نماز از کار زشت و ناپسند بازمی‌دارد و قطعاً یاد خدا بزرگ‌تر است») و آیاتی از این قبیل — بیانی کلی و بدون ذکر حدود و فروعات (قضیهٔ مهمله) است که استناد به آن در اثبات حکمی فرعی، به بیانِ سنت نیاز دارد، و مرجعِ بررسی آن دانش فقه است.

بحث روایی

و در کتاب «الدر المنثور» دربارهٔ این سخن خدای متعال آمده است: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید! یهود را [به دوستی] نگیرید... تا پایان آیه):

عبدالله بن اُبَیّ گفت: «من مردی هستم که از گردش روزگار و پیشامدهای ناگوار بیم دارم، و از ولایت هم‌پیمانانم بیزاری نمی‌جویم.» پیامبر خدا (ص) به عبدالله بن ابی فرمود: «ای اباحباب! آیا نظرت این است که همان ولایت و پیمانِ یهود را که بر عباده مضایقه کردی و بر آن بخل ورزیدی، تنها به تو اختصاص یابد نه او؟» گفت: «در این صورت می‌پذیرم.» پس خدا نازل فرمود: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لٰا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ» «وَ النَّصٰارىٰ أَوْلِيٰاءَ-بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ» (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یهود و نصاری را اولیا و هم‌پیمانان خود نگیرید؛ برخی از آنان اولیای برخی دیگرند...)

می‌گویم: این ماجرا از راه‌هایی جز این طریق‌ها نیز روایت شده است. پیش‌تر گذشت که این سبب‌های نزول، اسباب تطبیقی و برآمده از اجتهادند و در خودِ آنها نشانه‌هایی است که بر همین امر دلالت می‌کند؛ چگونه چنین نباشد، در حالی که آیاتْ مسیحیان را همراه یهودیان یاد می‌کند، با آنکه در داستان بنی‌قینقاع و رویدادهایی که میان مسلمانان و بنی‌قریظه و بنی‌نضیر رخ داد، مسیحیان هیچ نقشی نداشتند و مسلمانان را نیز با آنان کاری نبود؟ صرفِ نام بردن از آنان به صورت طفیلی و برای یکدستی کلام، وجهی ندارد؛ به‌ویژه که در قرآن آیاتی هست که به حالِ یهود در ماجراهای میان آنان و مسلمانان و نیز دخالت‌های منافقان در کارهایشان پرداخته و در آنها تنها یهود یاد شده و نامی از مسیحیان به میان نیامده است، مانند سورهٔ حشر و جز آن؛ پس چرا حکمِ طفیلی بودن و یکدستی کلام در اینجا جاری شود، ولی در آنجا جاری نشود؟

گذشته از این، روایتْ آیاتی را که دربارهٔ عُباده بن صامت و عبدالله بن اُبیّ نازل شده، هفده آیه (آیات ۵۱ تا ۶۷) می‌شمارد، در حالی که اولاً میان این آیات پیوستگی و اتصالی نیست تا یکباره نازل شده باشند؛ ثانیاً در میان آنها آیهٔ « إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ » (تنها ولیّ و سرپرست شما خدا و پیامبر اوست) قرار دارد، در حالی که روایات شیعه و اهل سنت متواتر است بر اینکه این آیه دربارهٔ علی (ع) نازل شده است؛ و ثالثاً در میان آنها آیهٔ « يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ » (ای پیامبر، آنچه را از سوی پروردگارت به تو نازل شده برسان) آمده که قطعاً هیچ پیوندی با این ماجرا ندارد.

در کتاب «الدر المنثور»، ابن‌جریر و ابن‌منذر از عِکرمه روایت کرده‌اند که دربارهٔ سخن خدای متعال: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ-بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یهودیان و مسیحیان را دوستان و سرپرستانِ خود مگیرید؛ برخی از آنان اولیای برخی دیگرند) گفت: این آیه دربارهٔ بنی‌قریظه است، آن‌گاه که خیانت ورزیدند و پیمان میان خود و پیامبر خدا (ص) را با نوشتن نامه‌ای به ابوسفیان بن حرب نقض کردند و در آن نامه، او و قریش را فراخواندند تا آنان را وارد دژهای خود کنند. پس پیامبر (ص) ابولُبابه بن عبدالمنذر را به سوی آنان فرستاد تا آنان را از دژهایشان فرود آورد؛ و چون پذیرفتند که فرود آیند، با دست به گلوی خود اشاره کرد که به معنای سر بریدن بود. طلحه و زبیر نیز به مسیحیان و اهل شام نامه می‌نوشتند، و به من خبر رسیده است که مردانی از یاران پیامبر (ص) از فقر و تنگدستی می‌ترسیدند، ازاین‌رو به یهودیانِ بنی‌قریظه و بنی‌نضیر نامه می‌نگاشتند و مخفیانه اخبار پیامبر (ص) را به آنان می‌رساندند تا از نزدشان وام و سودی به دست آورند؛ پس از این کار نهی شدند.

می‌گویم: این روایت اشکالی ندارد و ولایت را در آیات، به ولایتِ محبت و دوستی تفسیر می‌کند و تأیید این معنا پیش‌تر گذشت. اگر این روایت سبب نزولِ واقعی باشد، آیاتْ مطلق است و همان‌گونه که دربارهٔ این ماجرا نازل شده و بر آن منطبق گشته، بر غیر این داستان نیز جاری می‌شود؛ و اگر از بابِ انطباق بر مصداق (جَری و تطبیق) باشد که ماجرا روشن‌تر است.

سخن و بحثی تلفیقی از قرآن و حدیث) [دربارهٔ کلیات رویدادهای آخرالزمان.

کار در این نهی تا بدان‌جا رسیده است که خدای پاک و منزه دوستداران و پذیرندگان ولایت اهل کتاب و کافران را از خودِ آنان به شمار آورده است:

« وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ » (و هر کس از شما با آنان پیوند ولایت برقرار کند، بی‌گمان از خودِ آنان است)؛ و پیوندشان با خود را نفی کرد، آنجا که فرمود: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّٰهِ فِي شَيْءٍ» (آل‌عمران: ۲۸) (و هر کس چنین کند، هیچ رابطه‌ای با خدا ندارد)؛ و به نهایت درجه آنان را برحذر داشت و بار دیگر فرمود: «وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ» (آل‌عمران: ۲۸-۳۰) (خداوند شما را از خود [و کیفر خویش] برحذر می‌دارد)؛ و در توضیح این آیه گذشت که دلالت آن بر وقوع قطعی و گریزناپذیرِ عذاب است، به گونه‌ای که قضایی حتمی است و تبدیل و دگرگونی در آن راه ندارد.

و اگر برای این مطلب وضوح بیشتری می‌خواهی، در این سخن خدای متعال بیندیش که می‌فرماید: «وَ إِنَّ كُلاًّ لَمّٰا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمٰالَهُمْ -و قد ذكر قبل الآيه قصص أمم نوح و هود و صالح و غيرهم ثم اختلاف اليهود في كتابهم- إِنَّهُ بِمٰا يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ فَاسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَكَ وَ لاٰ تَطْغَوْا و الخطاب كما تري خطاب اجتماعي إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» (هود: ۱۱۲) (و بی‌گمان پروردگارت پاداش و کیفرِ اعمالِ همهٔ آنان را تمام و کمال خواهد داد -و خداوند پیش از این آیه، داستان‌های امت‌های نوح، هود، صالح و دیگران و سپس اختلاف یهود در کتابشان را بازگو کرده است- چرا که او به آنچه انجام می‌دهند آگاه است. پس همان گونه که مأمور شده‌ای، خود و هر کس با تو [به سوی خدا] بازگشته است پایدار بمانید و سرکشی مکنید -و این خطاب چنان‌که می‌بینی خطابی اجتماعی است- که همانا او به آنچه انجام می‌دهید بیناست)؛ سپس در این کلام خدای متعال پس از آن بیندیش که می‌فرماید: «وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِيٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ» (هود: ۱۱۳) (و به کسانی که ستم کرده‌اند تمایل و تکیه مکنید که آتش به شما خواهد رسید، و برای شما جز خدا هیچ سرپرستی نیست و سپس یاری نخواهید شد).

و خدای پاک و منزه معنای رسیدنِ این آتش را در دنیا پیش از آخرت -و آیه در این باره عام و مطلق است- همان چیزی بیان فرموده که در آیهٔ « وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ » به آن هشدار داده بود، آنجا که خدای متعال می‌فرماید: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» (مائده: ۳) (امروز کافران از دین شما ناامید شدند؛ پس از آنان مترسید و از من بترسید). پس در این آیه روشن کرد ترسی که مؤمنان تا روز نزول این آیه از جانب کافران -یعنی چنان‌که پیش‌تر گذشت، از مشرکان و اهل کتاب- بر دینِ خود داشتند، امروز از آن در امان‌اند و دیگر سزاوار نیست از آنان بترسند، بلکه واجب است در این باره از پروردگارشان بیم داشته باشند؛ و آنچه در مورد دینشان از کافران می‌ترسیدند، این بود که کافران همّ و غمی جز خاموش کردنِ نور دین و ربودنِ این گوهر گران‌بها از دستِ آنان با هر وسیلهٔ ممکن نداشتند.

پس این همان چیزی بود که پیش از آن روز از آن می‌ترسیدند، و با نزول سورهٔ مائده از این جهت آسوده‌خاطر شدند و دل‌هایشان آرام گرفت؛ با این حال بر آنان واجب است در این باره از پروردگار خویش بترسند که مبادا نورشان را از بین ببرد و دینش را از آنان سلب کند.

و روشن است که خدای پاک و منزه هرگز قومی را بی آنکه سزاوار باشند ناگهان به کیفر یا عذابی گرفتار نمی‌سازد؛ چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: «ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَهً أَنْعَمَهٰا عَليٰ قَوْمٍ حَتّٰي يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» (این از آن روست که خداوند نعمتی را که به قومی ارزانی داشته تغییر نمی‌دهد، مگر آنکه آنچه را در درونِ خود دارند تغییر دهند) (انفال: ۵۳)؛

پس روشن فرمود که تغییر دادنِ نعمت تنها از روی سزاواری رخ می‌دهد و پیروِ آن است که مردم آنچه را در جان‌هایشان است تغییر دهند. و چنان‌که پیش‌تر گذشت، دین یا ولایت دینی را «نعمت» نامید، آنجا که پس از آن فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاٰمَ دِيناً» (مائده: ۳؛ امروز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم).

بنابراین، دگرگون ساختن این نعمت از جانب خودِ مردم، و بیرون رفتن از دایرهٔ ولایت الهی با گسستن پیوند از او، و تمایل و تکیه بر ستمکاران، و پذیرش ولایت کافران و اهل کتاب، همان چیزی است که وقوعش از سوی آنان پیش‌بینی می‌شد؛ و آنچه بر آنان واجب بود، این بود که از وقوع چنین امری بر جانِ خویش بترسند و از خشمِ برگشت‌ناپذیرِ خداوند بیمناک باشند. و خداوند در این باره با این سخنِ خویش به آنان هشدار داد: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ» (مائده: ۵۱) (و هر کس از شما آنان را دوست بدارد و سرپرست خود گیرد، بی‌گمان از خودِ آنان است؛ همانا خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند)؛ پس خبر داد که آنان را به سوی سعادتشان راهنمایی نخواهد کرد، زیرا هدایت [الهی] به همین سعادت تعلق می‌گیرد؛ و سعادتِ دنیویِ آنان تنها در این است که بر پایهٔ سنت دین و روش و سیرهٔ عمومیِ اسلامی در جامعهٔ خود زندگی کنند.

و هرگاه بنیان این سیره ویران شود، مظاهری که حافظ معنا و حقیقت آن است -همچون امر به معروف و نهی از منکر- دچار اختلال می‌گردد، و شعائر عمومیِ دین فرو می‌ریزد، و سیره و روش کافران به جای آن می‌نشیند و پیوسته ارکانش استوارتر و پایه‌هایش محکم‌تر می‌شود؛ و این همان وضعیتی است که جامعهٔ مسلمانان امروز بدان دچار است.

(مائده: ۵۱)، و نیز این سخن او که: «وَ لَوْ كٰانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ النَّبِيِّ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيٰاءَ وَ لٰكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ» (مائده: ۸۱)؛ «و اگر به خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده ایمان می‌آوردند، آنان را به دوستی و سرپرستی نمی‌گرفتند، ولی بسیاری از آنان نافرمان‌اند».

تفسیر این آیه همراه آیه‌های دیگر

بیان

تفسیر آیه‌های ۵۱ و ۵۲ با هم

و خدای پاک و منزه در این سخن خود: « لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ » (یهودیان و مسیحیان را اولیای خود مگیرید)، ولایت را به هیچ قید و خصوصیتی مقید نکرده و ازاین‌رو مطلق است؛ ولی اینکه خدای متعال در آیهٔ بعد می‌فرماید: « فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشيٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَهٌ » (پس کسانی را که در دل‌هایشان بیماری است می‌بینی که به‌سویشان می‌شتابند و می‌گویند: می‌ترسیم گزندی ناگوار به ما برسد)، نشان می‌دهد که مقصود از ولایت، نوعی نزدیکی و پیوستگی است که با عذرخواهیِ آنان در گفتارشان: « نَخْشيٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَهٌ » (می‌ترسیم گزندی ناگوار به ما برسد) تناسب دارد.

و دایره، گردش روزگار و پیشامد ناگواری است که بر سرشان می‌چرخد؛ و همان‌گونه که ممکن است این پیشامد ناگوار از سوی غیرِ یهود و نصارا به آنان برسد و در نتیجه با گرفتن آن دو گروه به‌عنوان اولیای نصرت (هم‌پیمانان یاری‌رسان) از یاری‌شان نیرو گیرند، به همان اندازه نیز ممکن است این پیشامد از سوی خودِ یهود و نصارا متوجه آنان شود و با اولیا گرفتنِ آنان از روی محبت و آمیزش، از آن پیشامد رهایی یابند.

تفسیر آیه‌های ۵۱ و ۵۴ با هم

و ولایت به معنای نزدیکی از روی محبت و آمیزش، هر دو فایده—یعنی فایدهٔ یاری‌رسانی و پیوند روحی—را با هم گرد می‌آورد؛ پس همین معنا مقصود آیه است. و به‌زودی خواهد آمد که قیود و ویژگی‌های یادشده در آیهٔ پایانی:

« يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هرکس از شما از دین خود بازگردد...)، چگونه دلالت دارد بر اینکه مقصود از ولایت در اینجا تنها ولایتِ محبت است و نه چیز دیگر.

تفسیر آیه‌های ۵۱ و ۵۲ با هم

برخی از مفسران پافشاری کرده‌اند که مقصود از ولایت، همان ولایتِ نصرت (پیمان یاری متقابل) است؛ یعنی همان پیمان یا عهدی که میان دو تن یا دو گروه بسته می‌شود تا هنگام نیاز، یکی از آن دو ولیّ، دیگری را یاری دهد. آنان برای این سخن استدلالی آورده‌اند که خلاصه‌اش چنین است: این آیات—همان‌طور که از ظاهرشان پیداست—پیش از حجةالوداع و در اوایل هجرت نازل شده است؛ روزگاری که پیامبر خدا(ص) و مسلمانان هنوز از کار یهودیان مدینه و یهودیانِ پیرامونِ آنان، مانند فدک و خیبر و دیگران، و نیز مسیحیانی که پشت سر آنان بودند فارغ نشده بودند، و میان گروه‌هایی از عرب و آنان پیمان‌های یاری و هم‌پیمانی برقرار بود. و چه بسا این سخن با آنچه در اسباب نزول آمده منطبق باشد؛ مبنی بر اینکه عبادة بن صامت از بنی‌عوف بن خزرج، هنگامی که بنی‌قینقاع با پیامبر خدا(ص) جنگیدند، از آنان بیزاری جست، با آنکه میان او و ایشان پیمان هم‌پیمانی بود؛ اما عبدالله بن أُبَیّ، سرکردهٔ منافقان، از آنان بیزاری نجست و شتابان به‌سویشان رفت و گفت: «نَخْشىٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَةٌ» (می‌ترسیم گزندی به ما برسد).

یا آنچه در ماجرای ابولبابه روایت شده است؛ هنگامی که پیامبر خدا(ص) او را فرستاد تا بنی‌قریظه را از دژشان بیرون بیاورد و تسلیم حکم پیامبر کند، ابولبابه با دستش به گلویش اشاره کرد که [تسلیم‌شدن] همان کشته‌شدن و بریدنِ گلو است.

یا آنچه روایت شده که برخی از آنان اخبار مدینه را با نامه‌نگاری به مسیحیان شام می‌رساندند، و برخی نیز به یهودیان مدینه نامه می‌نوشتند تا از مالِ آنان، حتی با وام‌گرفتن، سود ببرند.

یا آنچه روایت شده که در پیِ کشتار و شکستی که در روز اُحد بر سرِ مسلمانان آمد، برخی از آنان گفتند که به فلان شخصِ یهودی یا فلان شخصِ مسیحی می‌پیوندند.

و این روایات تقریباً هم‌رأی‌اند که گویندگانِ « نَخْشيٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَهٌ » (می‌ترسیم گزندی به ما برسد) همان منافقان بودند؛ خلاصه آنکه [طبق این نظر،] آیاتْ تنها از هم‌پیمانی و پیمانِ یاری‌رسانی میان مسلمانان و میان یهودیان و مسیحیان نهی می‌کند.

اما این سخن برخی مفسران که گفته‌اند مراد از «بیماردلان» منافقانند، به زودی خواهد آمد که سیاق آیه با آن سازگار نیست. پس مقصود از سخن خدای متعال که فرمود: « لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ » (یهود و نصارا را دوست و سرپرست خود مگیرید)، نهی از دوستی و مودت با آنان است؛ دوستی‌ای که موجب کشش جان‌ها و روان‌ها به سوی یکدیگر می‌شود و به اثرگذاری و اثرپذیری اخلاقی می‌انجامد؛ زیرا این دگرگونی، حال و هوای جامعهٔ ایمانی را از شیوهٔ دینیِ استوار بر سعادتِ پیروی از حق، به شیوهٔ کفرآمیزِ مبتنی بر هوای نفس، بندگی شیطان و خروج از صراط زندگی فطری تبدیل می‌کند.

بحث روایی

تفسیر آیه‌های ۵۱ و ۵۲ با هم

ابن‌اسحاق، ابن‌جریر، ابن‌منذر، ابن‌ابی‌حاتم، ابوالشیخ، ابن‌مردویه، بیهقی در «دلائل» و ابن‌عساکر از عبادة بن ولید روایت کرده‌اند که عبادة بن صامت گفت: هنگامی که قبیلهٔ بنی‌قینقاع با پیامبر خدا (ص) جنگیدند، عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول به کار آنان چنگ زد و از ایشان پشتیبانی کرد؛ اما عبادة بن صامت نزد پیامبر خدا (ص) رفت و نزد خدا و پیامبرش از پیمان هم‌پیمانی با آنان بیزاری جست. عباده از خاندان بنی‌عوف بن خزرج بود و او نیز مانند عبدالله بن ابی با آنان پیمان داشت. پس او پیمان هم‌پیمانی با آنان را نزد پیامبر خدا (ص) فسخ کرد و واگذاشت و گفت: «من ولایت خدا، پیامبرش و مؤمنان را می‌پذیرم و نزد خدا و پیامبرش از پیمان و ولایت این کافران بیزاری می‌جویم.»

تفسیر آیه‌های ۵۱ تا ۵۶ با هم

و در همان کتاب آمده است: دربارهٔ عبدالله بن اُبَیّ این آیات در سورهٔ مائده نازل شد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ-بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ -إلي قوله- فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید! ادامه در متن کامل

تفسیر آیه‌های ۵۱ و ۵۲ با هم

و در همان کتاب، ابن‌ابی‌شیبه و ابن‌جریر از عطیة بن سعد روایت کرده‌اند که گفت: عبادة بن صامت از خاندان بنی‌حارث بن خزرج نزد پیامبر خدا (ص) آمد و گفت: «ای پیامبر خدا، من هم‌پیمانانی از یهود دارم که شمارشان بسیار است، و من نزد خدا و پیامبرش از ولایت و پیمانِ یهود بیزاری می‌جویم و تنها ولایت خدا و پیامبرش را می‌پذیرم.»

و در همان کتاب، ابن‌مردویه از ابن‌عباس روایت کرده است که گفت: عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول که به ظاهر ایمان آورده بود گفت: «میان من و قبیلهٔ بنی‌قریظه و بنی‌نضیر پیمانی است و من از گردش روزگار می‌ترسم» و با این سخن به کفر بازگشت (مرتد شد)؛ اما عبادة بن صامت گفت:

«نزد خدا از پیمان با قریظه و نضیر بیزاری می‌جویم و ولایت خدا، پیامبرش و مؤمنان را می‌پذیرم.»

تفسیر آیه‌های ۵۱، ۵۲، ۵۵ و ۸۱ با هم

پس خداوند نازل کرد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ -إلي قوله- فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید! ادامه در متن کامل

تفسیر آیه‌های ۵۱ تا ۵۳ با هم

بنابراین چیزی نیست جز اینکه راوی، داستان عُباده و عبدالله را برگرفته و چون دید آیات تا اندازه‌ای با آن مناسبت دارد، آیات را بر آن تطبیق کرده است؛ اما در این تطبیق نیز درست عمل نکرده و به صرفِ اینکه این هفده آیه به حال اهل کتاب پرداخته است، همهٔ آنها را به جای سه آیه نشانده است.

سخن و بحثی تلفیقی از قرآن و حدیث) [دربارهٔ کلیات رویدادهای آخرالزمان.

تفسیر آیه‌های ۵۱ و ۵۴ با هم

و این همان حقیقتی است که قرآن در سیمای این قوم خوانده و پیش‌بینی کرده است؛ و اگر بخواهی می‌توانی بگویی: این همان خبر غیبی است که خدای دانای آگاه خبر داده که جامعهٔ اسلامی از دین خود رویگردان خواهد شد؛ و این رویگردانی، ارتدادی به معنای اصطلاحی و فقهی (خروج رسمی از اسلام) نیست، بلکه ارتدادی تنزیلی (به منزله و در حکم ارتداد) است که خدای متعال آن را چنین بیان می‌فرماید: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ»؛ «و هر کس از شما آنان را دوست و سرپرست خود گیرد، قطعاً از آنان خواهد بود؛ همانا خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند»؛

تفسیر آیه‌های ۵۱ تا ۵۴ با هم

[امام] فرمود: پس گفتم: «مردم جادوگرند—یعنی دوست دارند دلت را نسبت به من تباه و چرکین کنند—پس گوشت را در اختیار آنان مگذار؛ چراکه ما به تو نیازمندتریم تا تو به ما.» پس او به من گفت: «آیا روزی را به یاد داری که از تو پرسیدم: آیا ما پادشاهی و حکومتی خواهیم داشت؟ ادامه در متن کامل

[امام فرمود:] چون به خانه‌ام بازگشتم، یکی از موالیان (دوستداران و همراهان) ما نزدم آمد و گفت: «فدایت شوم، به خدا سوگند تو را در موکبِ (کاروانِ باشکوهِ) ابوجعفر دیدم؛ در حالی که تو بر درازگوشی سوار بودی و او بر اسبی، و بر تو مسلط بود و از بالا با تو سخن می‌گفت چنان‌که گویی زیردستِ اویی! ادامه در متن کامل

امام (ع) فرمود: پس گفتم: «اگر فرشتگانی را می‌دیدی که گرداگرد من، پیش رویم، پشت سرم و از جانب راست و چپم بودند، بی‌گمان او و آنچه را در آن قرار دارد ناچیز و بی‌ارزش می‌شمردی.» او گفت: «اکنون دلم آرام گرفت.» ادامه در متن کامل

سپس او پرسید: «اینان تا چه زمانی فرمانروایی می‌کنند و چه وقت از دستشان آسایش پدید می‌آید؟» گفتم: «مگر نمی‌دانی که هر چیزی را مدتی است؟» گفت: «چرا.» گفتم: «آیا آگاهی‌ات تو را سود می‌بخشد [اگر بدانی که] چون این امر فرارسد، از یک چشم‌برهم‌زدن شتابان‌تر خواهد بود؟ ادامه در متن کامل

ادامهٔ تفسیر در متن کامل ←

تفسیر آیهٔ ۵۱ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۵، صفحهٔ ۳۶۸ تا ۴۰۰ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/51/

گزارش خطا در ترجمهٔ این آیه

تفسیرهای دیگر

برو به تفسیر معنوی