فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٞ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمۡ يَقُولُونَ نَخۡشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٞۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأۡتِيَ بِٱلۡفَتۡحِ أَوۡ أَمۡرٖ مِّنۡ عِندِهِۦ فَيُصۡبِحُواْ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ نَٰدِمِينَ
پس کسانی را که در دلهایشان بیماری است میبینی که بهسوی آنان شتاب میورزند و میگویند: «میترسیم گزند روزگار و پیشامد ناگواری به ما برسد»؛ اما امید است که خدا پیروزی یا پیشامدی از نزد خود بیاورد، تا آنان بر آنچه در دلهایشان نهان میداشتند پشیمان گردند.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۵۱ و ۵۲ با هم
و خدای پاک و منزه در این سخن خود: « لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ » (یهودیان و مسیحیان را اولیای خود مگیرید)، ولایت را به هیچ قید و خصوصیتی مقید نکرده و ازاینرو مطلق است؛ ولی اینکه خدای متعال در آیهٔ بعد میفرماید: « فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشيٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَهٌ » (پس کسانی را که در دلهایشان بیماری است میبینی که بهسویشان میشتابند و میگویند: میترسیم گزندی ناگوار به ما برسد)، نشان میدهد که مقصود از ولایت، نوعی نزدیکی و پیوستگی است که با عذرخواهیِ آنان در گفتارشان: « نَخْشيٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَهٌ » (میترسیم گزندی ناگوار به ما برسد) تناسب دارد.
و دایره، گردش روزگار و پیشامد ناگواری است که بر سرشان میچرخد؛ و همانگونه که ممکن است این پیشامد ناگوار از سوی غیرِ یهود و نصارا به آنان برسد و در نتیجه با گرفتن آن دو گروه بهعنوان اولیای نصرت (همپیمانان یاریرسان) از یاریشان نیرو گیرند، به همان اندازه نیز ممکن است این پیشامد از سوی خودِ یهود و نصارا متوجه آنان شود و با اولیا گرفتنِ آنان از روی محبت و آمیزش، از آن پیشامد رهایی یابند.
برخی از مفسران پافشاری کردهاند که مقصود از ولایت، همان ولایتِ نصرت (پیمان یاری متقابل) است؛ یعنی همان پیمان یا عهدی که میان دو تن یا دو گروه بسته میشود تا هنگام نیاز، یکی از آن دو ولیّ، دیگری را یاری دهد. آنان برای این سخن استدلالی آوردهاند که خلاصهاش چنین است: این آیات—همانطور که از ظاهرشان پیداست—پیش از حجةالوداع و در اوایل هجرت نازل شده است؛ روزگاری که پیامبر خدا(ص) و مسلمانان هنوز از کار یهودیان مدینه و یهودیانِ پیرامونِ آنان، مانند فدک و خیبر و دیگران، و نیز مسیحیانی که پشت سر آنان بودند فارغ نشده بودند، و میان گروههایی از عرب و آنان پیمانهای یاری و همپیمانی برقرار بود. و چه بسا این سخن با آنچه در اسباب نزول آمده منطبق باشد؛ مبنی بر اینکه عبادة بن صامت از بنیعوف بن خزرج، هنگامی که بنیقینقاع با پیامبر خدا(ص) جنگیدند، از آنان بیزاری جست، با آنکه میان او و ایشان پیمان همپیمانی بود؛ اما عبدالله بن أُبَیّ، سرکردهٔ منافقان، از آنان بیزاری نجست و شتابان بهسویشان رفت و گفت: «نَخْشىٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَةٌ» (میترسیم گزندی به ما برسد).
یا آنچه در ماجرای ابولبابه روایت شده است؛ هنگامی که پیامبر خدا(ص) او را فرستاد تا بنیقریظه را از دژشان بیرون بیاورد و تسلیم حکم پیامبر کند، ابولبابه با دستش به گلویش اشاره کرد که [تسلیمشدن] همان کشتهشدن و بریدنِ گلو است.
یا آنچه روایت شده که برخی از آنان اخبار مدینه را با نامهنگاری به مسیحیان شام میرساندند، و برخی نیز به یهودیان مدینه نامه مینوشتند تا از مالِ آنان، حتی با وامگرفتن، سود ببرند.
یا آنچه روایت شده که در پیِ کشتار و شکستی که در روز اُحد بر سرِ مسلمانان آمد، برخی از آنان گفتند که به فلان شخصِ یهودی یا فلان شخصِ مسیحی میپیوندند.
و این روایات تقریباً همرأیاند که گویندگانِ « نَخْشيٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَهٌ » (میترسیم گزندی به ما برسد) همان منافقان بودند؛ خلاصه آنکه [طبق این نظر،] آیاتْ تنها از همپیمانی و پیمانِ یاریرسانی میان مسلمانان و میان یهودیان و مسیحیان نهی میکند.
اما این سخن برخی مفسران که گفتهاند مراد از «بیماردلان» منافقانند، به زودی خواهد آمد که سیاق آیه با آن سازگار نیست. پس مقصود از سخن خدای متعال که فرمود: « لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ » (یهود و نصارا را دوست و سرپرست خود مگیرید)، نهی از دوستی و مودت با آنان است؛ دوستیای که موجب کشش جانها و روانها به سوی یکدیگر میشود و به اثرگذاری و اثرپذیری اخلاقی میانجامد؛ زیرا این دگرگونی، حال و هوای جامعهٔ ایمانی را از شیوهٔ دینیِ استوار بر سعادتِ پیروی از حق، به شیوهٔ کفرآمیزِ مبتنی بر هوای نفس، بندگی شیطان و خروج از صراط زندگی فطری تبدیل میکند.
تفسیر آیههای ۵۲ و ۵۳ با هم
آنچه مفسران گفتهاند با سیاق آیات سازگار نیست؛ زیرا این آیات دربردارندهٔ امید به پشیمانیِ آنان با یک پیروزی یا فرمانی از سوی خداست. بر پایهٔ سخن آنان، منظور از پیروزی، فتح مکه یا گشودن دژهای یهودیان و سرزمینهای مسیحیان یا مانند آن است، اما با این فرض، دلیلی برای پشیمانیِ آنان وجود ندارد؛ زیرا آنان با نگهداشتنِ جانب هر دو طرف، در کار خود احتیاط کردهاند و در احتیاطکردن پشیمانی نیست. پشیمانی تنها زمانی درست بود که پیوندشان را بهکلی از مؤمنان میبریدند و به یهود و نصارا میپیوستند و سپس ورق بر ضدِ آنان برمیگشت. همچنین آنچه خدای متعال دربارهٔ تباهیِ اعمالشان و زیانکار شدنشان با این فرموده بیان کرده است: « حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خٰاسِرِينَ » (اعمالشان تباه شد و زیانکار گردیدند)، با اینکه آنان همان منافقانی باشند که برای منافع و خواستههایشان جانب احتیاط را گرفتهاند سازگار نیست؛ زیرا معنا ندارد کسی که برای پرهیز از پیشامدی ناگوار و نگرانکننده، جانب احتیاط را گرفته و دست بر قضا آنچه از آن میترسید هم رخ نداده است، زیانکار باشد؛ چراکه احتیاط در کارها از روشهای خردمندانهای است که سرزنش و نکوهشی در پی ندارد.
به هر حال، اگر مقصود از فتح، یکی از پیروزیهای مسلمانان مانند فتح مکه یا فتح دژهای یهودیان یا گشودن سرزمینهای مسیحیان باشد، این احتمال مطرح است؛ جز اینکه تطبیق آنچه خدای متعال در عبارت « فَيُصْبِحُوا عَليٰ مٰا أَسَرُّوا » (إلخ: تا بر آنچه در دل نهان کرده بودند پشیمان شوند) و عبارت « وَ يَقُولُ الَّذِينَ » (إلخ: و کسانی که ایمان آوردهاند میگویند...) فرموده بر آن، دارای ابهامی است که دلیلش پیشتر بیان شد.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۵۱ و ۵۲ با هم
ابناسحاق، ابنجریر، ابنمنذر، ابنابیحاتم، ابوالشیخ، ابنمردویه، بیهقی در «دلائل» و ابنعساکر از عبادة بن ولید روایت کردهاند که عبادة بن صامت گفت: هنگامی که قبیلهٔ بنیقینقاع با پیامبر خدا (ص) جنگیدند، عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول به کار آنان چنگ زد و از ایشان پشتیبانی کرد؛ اما عبادة بن صامت نزد پیامبر خدا (ص) رفت و نزد خدا و پیامبرش از پیمان همپیمانی با آنان بیزاری جست. عباده از خاندان بنیعوف بن خزرج بود و او نیز مانند عبدالله بن ابی با آنان پیمان داشت. پس او پیمان همپیمانی با آنان را نزد پیامبر خدا (ص) فسخ کرد و واگذاشت و گفت: «من ولایت خدا، پیامبرش و مؤمنان را میپذیرم و نزد خدا و پیامبرش از پیمان و ولایت این کافران بیزاری میجویم.»
تفسیر آیههای ۵۱ تا ۵۶ با هم
و در همان کتاب آمده است: دربارهٔ عبدالله بن اُبَیّ این آیات در سورهٔ مائده نازل شد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ-بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ -إلي قوله- فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید! ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۵۱ و ۵۲ با هم
و در همان کتاب، ابنابیشیبه و ابنجریر از عطیة بن سعد روایت کردهاند که گفت: عبادة بن صامت از خاندان بنیحارث بن خزرج نزد پیامبر خدا (ص) آمد و گفت: «ای پیامبر خدا، من همپیمانانی از یهود دارم که شمارشان بسیار است، و من نزد خدا و پیامبرش از ولایت و پیمانِ یهود بیزاری میجویم و تنها ولایت خدا و پیامبرش را میپذیرم.»
و در همان کتاب، ابنمردویه از ابنعباس روایت کرده است که گفت: عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول که به ظاهر ایمان آورده بود گفت: «میان من و قبیلهٔ بنیقریظه و بنینضیر پیمانی است و من از گردش روزگار میترسم» و با این سخن به کفر بازگشت (مرتد شد)؛ اما عبادة بن صامت گفت:
«نزد خدا از پیمان با قریظه و نضیر بیزاری میجویم و ولایت خدا، پیامبرش و مؤمنان را میپذیرم.»
تفسیر آیههای ۵۱، ۵۲، ۵۵ و ۸۱ با هم
پس خداوند نازل کرد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰاريٰ أَوْلِيٰاءَ -إلي قوله- فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید! ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۵۱ تا ۵۳ با هم
بنابراین چیزی نیست جز اینکه راوی، داستان عُباده و عبدالله را برگرفته و چون دید آیات تا اندازهای با آن مناسبت دارد، آیات را بر آن تطبیق کرده است؛ اما در این تطبیق نیز درست عمل نکرده و به صرفِ اینکه این هفده آیه به حال اهل کتاب پرداخته است، همهٔ آنها را به جای سه آیه نشانده است.
سخن و بحثی تلفیقی از قرآن و حدیث) [دربارهٔ کلیات رویدادهای آخرالزمان.
تفسیر آیههای ۵۱ تا ۵۴ با هم
[امام] فرمود: پس گفتم: «مردم جادوگرند—یعنی دوست دارند دلت را نسبت به من تباه و چرکین کنند—پس گوشت را در اختیار آنان مگذار؛ چراکه ما به تو نیازمندتریم تا تو به ما.» پس او به من گفت: «آیا روزی را به یاد داری که از تو پرسیدم: آیا ما پادشاهی و حکومتی خواهیم داشت؟ ادامه در متن کامل
[امام فرمود:] چون به خانهام بازگشتم، یکی از موالیان (دوستداران و همراهان) ما نزدم آمد و گفت: «فدایت شوم، به خدا سوگند تو را در موکبِ (کاروانِ باشکوهِ) ابوجعفر دیدم؛ در حالی که تو بر درازگوشی سوار بودی و او بر اسبی، و بر تو مسلط بود و از بالا با تو سخن میگفت چنانکه گویی زیردستِ اویی! ادامه در متن کامل
امام (ع) فرمود: پس گفتم: «اگر فرشتگانی را میدیدی که گرداگرد من، پیش رویم، پشت سرم و از جانب راست و چپم بودند، بیگمان او و آنچه را در آن قرار دارد ناچیز و بیارزش میشمردی.» او گفت: «اکنون دلم آرام گرفت.» ادامه در متن کامل
سپس او پرسید: «اینان تا چه زمانی فرمانروایی میکنند و چه وقت از دستشان آسایش پدید میآید؟» گفتم: «مگر نمیدانی که هر چیزی را مدتی است؟» گفت: «چرا.» گفتم: «آیا آگاهیات تو را سود میبخشد [اگر بدانی که] چون این امر فرارسد، از یک چشمبرهمزدن شتابانتر خواهد بود؟ ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۵۲ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۵، صفحهٔ ۳۶۸ تا ۴۰۰ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/52/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ » (پس کسانی را که در دلهایشان بیماری است میبینی که در [دوستی با] آنان شتاب میورزند)؛ این سخن فرعی است برآمده از این کلامِ آیهٔ پیشین که: « إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ » (همانا خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند). بنابراین، از نشانههای شامل نشدن هدایت الهی به حال آنان — که همان گمراهی است — شتابورزیشان در پیوند با آنان و بهانهتراشیشان با سخنی ناپذیرفتنی است؛ و خدای متعال میفرماید:
« يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ » (در میان آنان شتاب میورزند) و نفرمود «به سوی آنان شتاب میورزند»؛ چراکه آنان از خودِ همانانند و در گمراهی نیز جایگاهی چون جایگاهِ آنان دارند. پس این افراد در میانِ آنان شتاب میورزند، نه به دلیل ترس از پیشامدی ناگوار که به سراغشان بیاید، زیرا اصلاً از چنان چیزی نمیترسند؛ بلکه این تنها بهانهای است که از خود میبافند تا سرزنش و توبیخی را که از سوی پیامبر (ص) و مؤمنان متوجهشان میشود دور سازند، وگرنه تنها عاملی که آنان را به این شتابورزی وامیدارد، ولایت و دوستیِ همانها (یهود و نصاری) است.
و از آنجا که شأنِ هر ستم و باطلی این است که روزی نابود گردد و رسواییاش بر همگان آشکار شود، و امیدِ کسی که برای رسیدن به هدفهای باطل به ابزارهای حقنما دست یازیده قطع گردد — چنانکه خدای متعال میفرماید: « إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ » (همانا خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند) — پس قطعاً این امید و انتظار وجود داشت که خدا از نزد خود پیروزی یا فرمانی بیاورد تا آنان از کارهایشان پشیمان شوند و دروغگوییشان در آنچه تظاهر میکردند برای مؤمنان برملا گردد.
با این بیان، وجهِ متفرع بودن این کلام که: « فَتَرَي الَّذِينَ » (تا آخر آیه) بر سخنِ پیشین که: « إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ » (همانا خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند) آشکار میشود؛ و پیش از این دربارهٔ معنای راه نیافتنِ ستمکاران در ستمگریشان سخن به میان آمد.
پس این گروه از این جهت منافقاند که آنچه را در دلهایشان نیست به پیامبر (ص) و مؤمنان نشان میدهند؛ چراکه شتابورزیشان در [دوستی با] یهود و نصاری را تحت عنوان ترس از گردشِ ناگوار روزگار توجیه میکنند، در حالی که عنوان واقعیِ آن — که با آنچه در دلهایشان است همخوانی دارد — ولایت و دوستی با دشمنان خداست؛ پس وجهِ نفاق آنان همین است. اما اینکه منافق بودن آنان به معنای کافر بودن با تظاهر به ایمان باشد، سیاق آیات با آن سازگاری ندارد.
گروهی از مفسران یادآور شدهاند که مقصود از آنان منافقانی چون عبدالله بن أُبَیّ و همراهان او هستند، چنانکه روایات شأن نزول نیز این برداشت را تأیید میکند؛ زیرا این منافقان از یک سو در جامعهٔ مؤمنان با آنان مشارکت داشتند و روی خوش و مدارا نشان میدادند، و از سوی دیگر با همپیمانی و عهد بر یاریگری، ولایتِ یهود و نصاری را پیشه میکردند تا از هر دو گروه نفع برند و در حفظ مصالح خود جانب احتیاط را نگه دارند تا در هر حالتی وضعیتی خرسندکننده داشته باشند؛ و از گزندِ گردش ناگوار روزگار — بر ضد هر یک از دو گروه متخاصم که بچرخد — در امان بمانند.
مگر اینکه گفته شود نکوهش تنها به این سبب متوجه آنان شد که از نهی الهی سرپیچی کردند و دلهایشان به وعدهٔ پیروزیِ خداوند آرام نگرفت؛ هرچند این سخن در خودْ بیاشکال است، اما از جهت لفظ آیه دلیلی بر آن وجود ندارد.
خدای متعال میفرماید: « فَعَسَي اللّٰهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَليٰ مٰا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نٰادِمِينَ » (امید است خدا پیروزی یا فرمانی از نزد خود پیش آورد، تا بر آنچه در دلهایشان پنهان داشتهاند پشیمان شوند). واژهٔ «عَسَى» (امید است) گرچه در کلام خدای متعال مانند دیگر سخنان برای امیدواری است ــ بر پایهٔ آنچه پیشتر گفتیم که امیدواری به شنونده یا به مقتضای مقام برمیگردد ــ اما قرینه نشان میدهد که این امر قطعی و رخدادنی است؛ زیرا این سخن برای تأیید فرمودهٔ پیشینِ خود: « إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ » (همانا خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند) و تثبیت درستیِ آن آورده شده است، پس محتوای آن بیتردید واقع خواهد شد.
پیروزیای که خدای متعال از آن یاد کرده ــ و آن را میان پیروزی و فرمانی از نزد خود مردد گذاشته، که مصداقش روشن نیست بلکه تردید میان فتح و امری ناشناخته برای ماست ــ چه بسا مؤید آن باشد که الف و لام در « بِالْفَتْحِ » برای جنس است نه برای عهد (اشاره به مصداقی معین)، تا منظور از آن فتح شناختهشدهٔ مکه باشد که در آیاتی مانند فرمودهٔ خدای متعال: «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ إِليٰ مَعٰادٍ» (همان کسی که قرآن را بر تو واجب کرد، بیگمان تو را به بازگشتگاهت بازمیگرداند) (قصص: ۸۵) و فرمودهٔ او: «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ» (اگر خدا بخواهد، قطعاً وارد مسجدالحرام خواهید شد) (فتح: ۲۷) و مانند آن، وعده داده شده است.
گرچه در بیشتر موارد، منظور از فتح در قرآن فتح مکه است، ولی در برخی موارد پذیرای این معنا نیست؛ مانند فرمودهٔ خدای متعال: «وَ يَقُولُونَ مَتيٰ هٰذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لاٰ يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمٰانُهُمْ وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ انْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ» (و میگویند: اگر راست میگویید، این پیروزی چه وقت خواهد بود؟ بگو: در روز پیروزی، ایمانآوردنِ کسانی که کفر ورزیدهاند سودی به حالشان ندارد و مهلتی هم به آنان داده نمیشود؛ پس از آنان روی بگردان و منتظر باش، که آنان نیز منتظرند) (سجده: ۳۰). زیرا خدای متعال این فتح را به این ویژگی وصف کرده که هنگام فرارسیدنش، ایمان برای کسی که پیش از آن کافر بوده سودی ندارد و کافران در انتظار آن هستند؛ و تو میدانی که این ویژگی نه بر فتح مکه و نه بر دیگر پیروزیهایی که مسلمانان تا به امروز بدان دست یافتهاند، منطبق نیست؛ زیرا بیفایده بودن ایمان ــ که همان پذیرشِ توبه است ــ تنها به یکی از دو دلیل تصور میشود ــ چنانکه پیشتر در بحث توبه گذشت [پاورقی: در سخن دربارهٔ فرمودهٔ خدای متعال: «إنما التوبه علي الله،الآيتين» (توبه نزد خدا تنها برای کسانی است... تا دو آیه) (نساء: ۱۷-۱۸) در جلد چهارم کتاب] ــ: یا دگرگونیِ نشئهٔ زندگی و برداشته شدن اختیار به سبب تبدیل دنیا به آخرت، و یا شکلگیری اخلاق و ملکاتی در انسان که دل به سبب آنها چنان دچار سنگدلی میشود که امیدی به توبه و بازگشت به سوی خدای پاک و منزه باقی نمیماند. خدای متعال میفرماید: «يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ لاٰ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمٰانُهٰا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمٰانِهٰا خَيْراً» (روزی که برخی از نشانههای پروردگارت فرارسد، ایمانآوردنِ کسی که پیش از آن ایمان نیاورده یا در ایمانش کار نیکی انجام نداده، سودی به حالش نخواهد داشت) (انعام: ۱۵۸) و خدای متعال میفرماید: «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ حَتّٰي إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ» (و توبه برای کسانی نیست که گناهان را انجام میدهند تا هنگامی که مرگِ یکی از آنان فرا رسد، میگوید: اکنون توبه کردم؛ و نه برای کسانی که در حال کفر میمیرند) (نساء: ۱۸).
و اگر مقصود از آن، فتح به معنای داوری قطعی به سود اسلام در برابر کفر و حکم فیصلهبخش میان پیامبر و قومش باشد، در این صورت، از پیشگوییهای قرآنی دربارهٔ حوادث آینده (ملاحم) خواهد بود که خدای متعال در آن از رویدادهای پیش روی این امت خبر میدهد؛ و با آنچه خداوند در سورهٔ یونس آورده است تطبیق میکند، آنجا که میفرماید: «وَ لِكُلِّ أُمَّهٍ رَسُولٌ فَإِذٰا جٰاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ» (إلى آخر الآیات) (یونس: ۴۷-۵۶: «و برای هر امتی پیامبری است؛ پس چون پیامبرشان بیاید، میانشان به عدالت داوری میشود...» تا پایان آیات).
و اما سخن خدای متعال: « فَيُصْبِحُوا عَليٰ مٰا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نٰادِمِينَ » (پس بر آنچه در دلهایشان نهان داشته بودند پشیمان شوند)؛ بیگمان پشیمانی تنها زمانی رخ میدهد که کاری ناشایست انجام شود یا کاری بایسته ترک گردد؛ و آنان کاری ناشایست انجام داده بودند. و خدای پاک و منزه در آیهٔ بعد، تباه شدن اعمال و زیانکاریشان را در دادوستدشان یادآور میشود؛ چراکه آنان ولایت و پیوند با یهود و نصارا را در دل پنهان کرده بودند تا با آن و شتاب ورزیدن در دوستی با آنان، به همان چیزی برسند که یهود و نصارا میخواستند؛ یعنی خاموش شدنِ نور خدا و دستیابی بیمانعِ دینی به شهوتهای دنیا.
شاید همین خواستهها چیزی بوده که در دل پنهان میکردند و به خاطرش در پیوند با آنان میشتافتند، و هرگاه خداوند پیروزی را نصیب حق گرداند، بر تباه شدن تلاش خود پشیمان خواهند شد.
گفتاری دربارهٔ معنای بیماری دل
و در فرمودهٔ خدای متعال: « فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » (در دلهایشان بیماری است)، دلالتی است بر اینکه دلها نیز بیماری دارند؛ بنابراین بهناچار سلامتی نیز دارند؛ زیرا سلامت و بیماری دو امرِ متقابلاند و هیچیک از آن دو در چیزی تحقق نمییابد مگر آنکه پذیرش دیگری نیز در آن ممکن باشد، مانند بینایی و نابینایی. آیا نمیبینی که مثلاً دیوار به صفت «بیمار» توصیف نمیشود، زیرا اتصاف آن به سلامت و تندرستی ممکن نیست؟
و در همهٔ مواردی که خدای پاک و منزه در کلام خویش برای دلها بیماری ثابت کرده است، از احوال و آثار آن دلها اموری را یاد میکند که بر خروج آنها از اعتدالِ فطرت و انحرافشان از راه راست دلالت دارد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً» (احزاب: ۱۲: «و آنگاه که منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری است میگفتند: خدا و پیامبرش جز وعدهای فریبنده به ما ندادهاند»)، و خدای متعال میفرماید: «إِذْ يَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هٰؤُلاٰءِ دِينُهُمْ» (انفال: ۴۹: «آنگاه که منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری است میگفتند: اینان را دینشان فریفته است»)، و خدای متعال میفرماید: «لِيَجْعَلَ مٰا يُلْقِي الشَّيْطٰانُ فِتْنَهً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقٰاسِيَهِ قُلُوبُهُمْ» (حج: ۵۳: «تا آنچه را شیطان القا میکند، برای کسانی که در دلهایشان بیماری است و برای سنگدلان مایهٔ آزمایشی قرار دهد»)، و آیاتی دیگر از این دست.
خلاصهٔ سخن اینکه بیماری دل، آلوده شدنِ آن به نوعی شک و تردید است که زلالیِ ایمان به خدا و آرامشیافتن به نشانههای او را کدر میسازد؛ و این در واقع آمیختهشدنِ ایمان با شرک است. از همین رو، بر چنین دلی حالتهایی عارض میشود و از صاحبِ آن در مرحلهٔ عمل و رفتار، کارهایی سر میزند که با کفر به خدا و آیاتش همخوانی دارد.
در نقطهٔ مقابل، سلامت و تندرستیِ دل به این است که در مسیرِ مستقیم فطرت استقرار یابد و بر راهِ هموار و راست پایدار بماند؛ که فرجام آن، اخلاص در توحید خدای پاک و منزه و تکیهکردنِ دل به او در برابر هر چیزی است که هوای نفس انسان به آن دل میبندد. خدای متعال میفرماید: «يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَي اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (شعراء: ۸۹) (روزی که نه مالی سودی میبخشد و نه فرزندانی، مگر کسی که با دلی سالم و پیراسته نزد خدا بیاید).
از اینجا روشن میشود کسانی که در دلهایشان بیماری است، غیر از منافقانند؛ چنانکه تعبیر قرآن نیز دربارهٔ این دو گروه، گویای همین تفاوت است؛ همچون تعبیرِ « اَلْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » (منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری است) که در بیشتر موارد، خالی از نوعی اشاره به این تمایز نیست؛ چراکه منافقان تنها به زبانهایشان ایمان آوردهاند و دلهایشان هرگز ایمان نیاورده است؛ و چنین کفرِ ویژهای، مرگ دل است نه بیماریِ آن. خدای متعال میفرماید: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ» (انعام: ۱۲۲) (آیا کسی که مرده بود و زندهاش ساختیم و برایش نوری قرار دادیم تا در میان مردم با آن راه برود...)، و نیز میفرماید: «إِنَّمٰا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتيٰ يَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ» (انعام: ۳۶) (تنها کسانی پاسخ مثبت میدهند که گوش شنوا دارند، و مردگان را خدا برمیانگیزد).
بنابراین، ظاهر امر این است که بیماری دل در اصطلاح و کاربرد قرآن، همان شک و تردیدی است که بر فهم و ادراک انسان دربارهٔ خدا و آیات او چیره میشود، و نیز ناتوانیِ دل از بستنِ پیوندِ استوار با یک عقیدهٔ دینی است.
بر این اساس، مقتضای معنای «کسانی که در دلهایشان بیماری است» این است که آنان همان افراد سستایمان باشند؛ کسانی که به هر بانگی گوش فرامیدهند و با هر بادی به سویی متمایل میشوند؛ نه منافقانی که به خاطر پاسداشت منافع دنیویِ خود، ایمان را به ظاهر نشان داده و کفر را در باطن پنهان ساختهاند تا با ظاهرِ ایماندارِ خود مؤمنان را بدوشند و با باطنِ کافرشان از کافران بهرهکشی کنند.
آری، چه بسا در قرآن از بابِ تحلیل و ژرفنگری، عنوان «منافقان» بر آنان (بیماردلان) نیز اطلاق شده باشد؛ زیرا در این جهت با منافقان همداستانند که باطنِ هیچیک از آنان حقیقت و لطافت ایمان را در بر ندارد. ولی این کاربرد، متفاوت است با اینکه عنوانِ «کسانی که در دلهایشان بیماری است» بر کافری اطلاق شود که فقط در ظاهر ایمان آورده است. خدای متعال میفرماید: «بَشِّرِ الْمُنٰافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلّٰهِ جَمِيعاً وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتٰابِ أَنْ إِذٰا سَمِعْتُمْ آيٰاتِ اللّٰهِ يُكْفَرُ بِهٰا وَ يُسْتَهْزَأُ بِهٰا فَلاٰ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّٰي يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللّٰهَ جٰامِعُ الْمُنٰافِقِينَ وَ الْكٰافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً» (نساء: ۱۴۰) (به منافقان مژده بده که عذابی دردناک برای آنان خواهد بود؛ همان کسانی که کافران را به جای مؤمنان دوست و سرپرستِ خود میگیرند؛ آیا عزت را نزد آنان میجویند؟! با اینکه بیگمان تمام عزت از آنِ خداست! و البته در این کتاب بر شما نازل کرده است که هرگاه شنیدید به آیات خدا کفر ورزیده میشود و آن را به ریشخند میگیرند، با آنان منشینید تا در سخنی دیگر وارد شوند؛ چراکه در این صورت، شما نیز بیشک همانند آنان خواهید بود. بهراستی خدا همهٔ منافقان و کافران را در دوزخ گرد خواهد آورد).
اما اینکه خدای متعال در سورهٔ بقره میفرماید: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ -إلي أن قال-: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً -إلي أن قال- وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمٰا آمَنَ النّٰاسُ قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ كَمٰا آمَنَ السُّفَهٰاءُ» :الآیات (بقره: ۷-۲۰) (و از مردم کسانی هستند که میگویند: به خدا و روز واپسین ایمان آوردهایم، درحالیکه مؤمن نیستند... در دلهایشان بیماری است و خدا بر بیماریشان افزود... و چون به آنان گفته شود: همانگونه که مردم ایمان آوردهاند ایمان بیاورید، میگویند: آیا چنانکه کمخردان ایمان آوردهاند ما هم ایمان بیاوریم؟!)، تنها بیانگر سیری است که دلهایشان از شک دربارهٔ حق تا انکارِ آن پیمود؛ و اینکه آنان در آغاز کار به سبب دروغگویی در ادعای ایمانشان بیمار بودند و در تردید به سر میبردند و هنوز ایمان نیاورده بودند، از این رو خدا بر بیماریشان افزود تا آنکه با انکار حق و ریشخند کردنِ آن به هلاکت افتادند.
خدای پاک و منزه یادآور شده است که بیماریِ دل، درست مانند بیماریهای جسمانی، چه بسا رو به افزایش میگذارد تا کهنه و مزمن میشود و کار به هلاکت میکشد؛ و این بدان سبب است که با چیزهایی که به طبع بیمار در حال بیماری زیان میرساند، تقویت میشود و آن چیز جز گناه نیست. خدای متعال میفرماید: «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً» (بقره: ۱۰)؛ «در دلهایشان بیماری است، پس خدا بر بیماریشان افزود»، و خدای متعال میفرماید: «وَ إِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ» -تا آنجا که فرمود- «وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى...»؛ «و چون سورهای نازل شود... و اما کسانی که در دلهایشان بیماری است، پلیدی به...». «رِجْسِهِمْ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كٰافِرُونَ أَ وَ لاٰ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عٰامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لاٰ يَتُوبُونَ وَ لاٰ هُمْ يَذَّكَّرُونَ» (توبه: ۱۲۶)؛ «...پلیدیشان [افزود] و در حالی که کافر بودند مردند. آیا نمیبینند که در هر سال یک یا دو بار آزموده میشوند، سپس نه توبه میکنند و نه پند میگیرند؟» و خدای متعال در بیانی عام میفرماید: «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَهَ الَّذِينَ أَسٰاؤُا السُّوايٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ» (روم: ۱۰)؛ «سپس سرانجامِ کسانی که بد کردند، این شد که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره میگرفتند».
سپس خدای متعال در درمانِ این بیماری، ایمان به خود را مطرح فرموده است؛ چنانکه در بیانی عام میفرماید: «يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمٰانِهِمْ» (یونس: ۹)؛ «پروردگارشان آنان را به سبب ایمانشان هدایت میکند»، و خدای متعال میفرماید: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ»؛ «سخنان پاکیزه بهسوی او بالا میرود و کردار شایسته آن را رفعت میبخشد»...
(فاطر: ۱۰). بنابراین بر بیمارِ دل واجب است — اگر خواستار مداوای بیماری خویش است — که بهسوی خدا بازگردد (که همان ایمان به اوست)، و با اندیشه و کردار شایسته پند پذیرد؛ همانگونه که آیهٔ پیشگفته به آن اشاره دارد: «ثُمَّ لاٰ يَتُوبُونَ وَ لاٰ هُمْ يَذَّكَّرُونَ» (توبه: ۱۲۶)؛ «سپس نه توبه میکنند و نه پند میپذیرند».
و خدای پاک و منزه در بیانی جامع در این باره میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً مُبِيناً إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللّٰهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلّٰهِ فَأُولٰئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللّٰهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً» (نساء: ۱۴۶)؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، کافران را به جای مؤمنان سرپرست و دوست نگیرید؛ آیا میخواهید برای خدا دلیلی آشکار بر ضد خود قرار دهید؟! همانا منافقان در پایینترین طبقه از دوزخند و هرگز برایشان یاوری نخواهی یافت، مگر کسانی که توبه کردند و [رفتار خود را] اصلاح نمودند و به خدا تمسک جستند و دینشان را برای خدا خالص ساختند؛ پس اینان همراه مؤمنانند و خدا بهزودی به مؤمنان پاداشی بزرگ خواهد داد». و پیشتر گذشت که مراد از این امور، بازگشت بهسوی خدا با ایمان، استقامت بر آن، پایبندی به کتاب و سنت، و سپس اخلاص است.