۞ يَٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ بَلِّغۡ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَۖ وَإِن لَّمۡ تَفۡعَلۡ فَمَا بَلَّغۡتَ رِسَالَتَهُۥۚ وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡكَٰفِرِينَ
ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت بهسوی تو نازل شده است ابلاغ کن؛ و اگر چنین نکنی، رسالت او را نرساندهای؛ و خداوند تو را از [گزند] مردم نگاه میدارد؛ همانا خداوند گروه کافران را هدایت نمیکند.
این آیه در جاهای دیگر المیزان
تفسیر آیهٔ ۶۷ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۶، صفحهٔ ۴۲ تا ۶۲ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/67/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
معنای خودِ آیه روشن است؛ زیرا متضمن فرمان ابلاغ به پیامبر (ص) در قالب هشدار، و وعدهٔ نگهداری و مصونیت آن حضرت (ص) از گزند مردم است. اما دقت و تدبر در جایگاهی که آیه در آن قرار گرفته است [نکتهای دیگر را آشکار میسازد]؛ چراکه آیاتی پیرامون آن را فرا گرفتهاند که به بیان وضعیت اهل کتاب و سرزنش و نکوهش آنان بهخاطر دستزدنِ پیاپی به انواع دستدرازیها به حریمهای الهی و کفر به آیات او پرداختهاند. همچنین این آیه از دو سو به دو آیه پیوند خورده است؛ یعنی این سخن خداوند: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا التَّوْرٰاهَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ » (و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارشان بهسویشان فرود آمده برپا میداشتند، قطعاً از بالای سرشان و از زیر پایشان روزی میخوردند...) [مائده: ۶۶]، و خدای متعال میفرماید:
«قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ لَسْتُمْ عَليٰ شَيْءٍ حَتّٰي تُقِيمُوا التَّوْرٰاهَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ » («بگو: ای اهل کتاب، شما بر هیچ پایهای [از دین و حقیقت] نیستید تا آنکه تورات و انجیل و آنچه را از جانب پروردگارتان بهسویتان نازل شده است برپا دارید») [مائده: ۶۸]
(تا پایان آیه).
سپس دقت و تأملِ عمیق در خودِ آیه و پیوند جملههای پشتسرهمچیدهشده در آن، شگفتی انسان را دوچندان میکند.
اگر این آیه با آیات پیش و پسِ خود در یک سیاق پیوسته دربارهٔ کار اهل کتاب میبود، حاصلش این میشد که به پیامبر (ص) با شدیدترین لحن فرمان داده شده باشد آنچه را خدای پاک و منزه دربارهٔ اهل کتاب نازل فرموده به آنان ابلاغ کند؛ و به اقتضای سیاق، حتماً مراد از آنچه از سوی پروردگارش به او نازل شده، همان دستوری میبود که برای ابلاغ در این فرموده آمده است: «قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ لَسْتُمْ عَليٰ شَيْءٍ حَتّٰي تُقِيمُوا التَّوْرٰاهَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ » (بگو: ای اهل کتاب، شما بر هیچ پایهای نیستید تا آنکه تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارتان بهسویتان نازل شده برپا دارید...) [مائده: ۶۸].
اما سیاق آیه از این برداشت امتناع دارد؛ زیرا این سخن الهی که «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از [گزند] مردم حفظ میکند) دلالت دارد بر اینکه این حکمِ نازلشده که دستور به ابلاغ آن داده شده، امر مهمی است که در آن، بیم خطر جانی برای پیامبر (ص) یا خطری برای دین خدای متعال از جهتِ به ثمر نشستنِ ابلاغ آن میرفته است. در حالی که در روزگار پیامبر (ص) یهود و نصارا در موقعیتی نبودند که از سوی آنان خطری متوجه ایشان شود که مجوزی باشد تا آن حضرت (ص) از تبلیغ خودداری ورزد یا آن را تا زمانی دیگر به تأخیر اندازد، تا جایی که اگر پیامبر مأموریت خود را دربارهٔ آنان ابلاغ کند، نیازمند وعدهٔ الهی برای مصون ماندن از گزندشان باشد؛ حتی در اوایل هجرت آن حضرت (ص) به مدینه نیز، با وجود سرسختی و دشمنیِ تند یهود که سرانجام به وقایع خیبر و غیر آن انجامید، کار به این مرحله نرسید.
افزون بر این، آیه دربردارندهٔ فرمانی سنگین و سخنی تند و گزنده نیست، در حالی که پیش از آن نیز اموری بسیار شدیدتر، تندتر و تلختر از این به یهود ابلاغ شده بود؛ و پیامبر (ص) به ابلاغ پیامهایی بهمراتب سختتر مأمور گشته بود، مانند ابلاغِ توحید و نفی بتپرستی به کافران قریش و مشرکان عرب؛ با اینکه آنان سرسختتر، خشنتر، خونریزتر، و در آسیبزدن و هلاککردن غافلگیرکنندهتر از یهود و دیگر اهل کتاب بودند، ولی خداوند در کارِ رساندن پیام به آنان، پیامبر را تهدید نکرد و او را به مصونیت و حفاظت از گزندشان وعده نداد.
علاوه بر این، آیاتی که به احوال اهل کتاب پرداختهاند، بخش اعظم سورهٔ مائده را تشکیل میدهند و قطعاً در همین سوره نازل شدهاند؛ در حالی که هنگام نزول این سوره، شوکت یهود شکسته، آتش فتنهشان خاموش، و خشم و لعنتِ الهی آنان را فرا گرفته بود و هر زمان که آتشی برای جنگ برافروختند، خدا آن را فرو نشانید. پس بیم داشتنِ پیامبر خدا (ص) از آنان در امر دین خدا هیچ معنایی نداشت؛ چراکه در آن روزگار سر تسلیم فرود آورده و وارد حریم اسلام شده بودند و آنان و نصارا جزیه (مالیات مقرر اهل کتاب) را پذیرفته بودند. همچنین معنا نداشت که خدای متعال ترس و اضطرابِ پیامبر را از آنان در ابلاغ امر الهی تثبیت و تأیید فرماید؛ در حالی که پیامی بسیار بزرگتر و خطیرتر از این را به گوششان رسانده بود و پیش از این در موقعیتهایی بس هولناکتر و سهمگینتر ایستادگی کرده بود.
بنابراین نباید تردید کرد که این آیه در سیاق خود با آیاتِ پیش و پس از آن شریک نیست و در رشتهٔ پیوستهٔ کلام به آنها متصل نمیشود، بلکه آیهای منفرد است که بهتنهایی نازل شده است.
این آیه از فرمانی پرده برمیدارد که بر پیامبر (ص) نازل شده بود (خواه کل دین باشد یا بخشی از آن) و پیامبر (ص) از جانب مردم نسبت به ابلاغ آن نگران بود و آن را تا زمانی مناسب به تأخیر میانداخت. اگر این نگرانی و درنگ در کار نبود، نیازی به هشدار دادن به او با این فرموده نبود که «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (و اگر چنین نکنی، رسالت او را نرساندهای)؛ چنانکه در آیات آغازین بعثت که خالی از هشدار بود چنین لحنی نیامد، مانند این فرمودهٔ خدای متعال: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ » (بخوان به نام پروردگارت که آفرید) تا پایان سورهٔ علق، و فرمودهاش: «يٰا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ» (ای جامهبهخودپیچیده، برخیز و هشدار ده) [مدثر: ۲]، و این فرمودهاش:
«فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ» (حمالسجده: ۶): «پس مستقیم به سوی او رو آورید و از او آمرزش بخواهید، و وای بر مشرکان!»، و آیاتی دیگر از این دست.
پس پیامبر(ص) از آنان بیم داشت، ولی ترس او به خاطر جانش در پیشگاه خدای پاک و منزه نبود؛ چراکه شأن او والاتر از آن است که از فدا کردن جانش سر باز زند یا در راه فرمانی از امر خدا از خونِ خویش دریغ ورزد. این چیزی است که سیرهٔ شریف و جلوههای زندگیِ او آن را رد میکند. افزون بر این، خداوند دربارهٔ پیامبرانش بر خلاف این گواهی داده است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «مٰا كٰانَ عَلَي النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمٰا فَرَضَ اللّٰهُ لَهُ سُنَّهَ اللّٰهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ وَ كَفيٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً» (احزاب: ۳۹): «بر پیامبر در آنچه خدا برایش واجب فرموده هیچ تنگنا و گناهی نیست؛ این سنّت خداست در میان کسانی که پیشتر درگذشتند، و فرمان خدا تقدیری حتمی است؛ همان کسانی که پیامهای خدا را میرسانند و از او میترسند و از هیچکس جز خدا نمیترسند، و خدا برای حسابرسی بسنده است.» و خدای متعال در موقعیتهایی مانند این فرضها فرموده است:
«فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» (آلعمران: ۱۷۵): «پس از آنان نترسید و اگر مؤمنید از من بترسید.» و خدای پاک و منزه گروهی از بندگانش را ستوده است که با وجود ترساندنِ مردم، از مردم نهراسیدند؛ پس فرمود: «الَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ» (آلعمران: ۱۷۳): «همان کسانی که مردم به آنان گفتند: مردم برای [جنگ با] شما گرد آمدهاند، پس از آنان بترسید، اما این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارسازی است!»
و روا نیست گفته شود: پیامبر(ص) بر جانش بیمناک بود که مبادا او را بکشند و با آن اثر دعوت باطل گردد و ریشهکن شود، از این رو رساندن پیام را تا زمانی به تأخیر میانداخت که چنین مفسدهای در آن نباشد؛ چراکه خدای پاک و منزه به آن حضرت(ص) میفرماید: «لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ» (آلعمران: ۱۲۸): «هیچ چیز از این کار در اختیار تو نیست.» اگر هم پیامبر(ص) را میکشتند، خدای پاک و منزه از این ناتوان نبود که دعوتش را با هر وسیلهای که بخواهد و از هر راهی که اراده کند زنده بدارد.
آری، ممکن است در معنای این فرمودهٔ خدا: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از [گزند] مردم حفظ میکند) چنین تصور شود که پیامبر(ص) در کار ابلاغش از این میترسید که مردم او را به چیزی متهم کنند که دعوت تباه شود؛ تباهیای که دیگر هرگز به نتیجه نرسد. داشتنِ چنین نظر و اجتهادی برای آن حضرت روا و مجاز بود، بیآنکه معنای ترس به هیچوجه به شخصِ خودش برگردد.
از اینجا آشکار میشود که این آیه در آغاز بعثت نازل نشده است، چنانکه برخی مفسران بر این باورند؛ زیرا در این صورت برای سخن خدای متعال: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از مردم حفظ میکند) معنایی نمیماند جز اینکه پیامبر(ص) در انجام رسالت از ترسِ جانش در برابر مردم درنگ میکرد تا مبادا او را بکشند و از زندگی محروم شود، یا او را بکشند و تبلیغش تباه و بیاثر بماند؛ در حالی که پذیرش هیچیک از این احتمالات ممکن نیست.
افزون بر این، اگر در این آیه مقصود از آنچه از جانب پروردگارش به او نازل شده اصلِ دین یا مجموعهٔ آن میبود، معنای سخن خدا: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (و اگر چنین نکنی، رسالتش را نرساندهای) به چیزی شبیه به این گفتار بازمیگشت: «ای پیامبر! دین را برسان و اگر دین را نرسانی، پس دین را نرساندهای!»
اما اینکه آن را از قبیل گفتار ابوالنجم بدانیم که گفت:
«أَنَا أَبُو النَّجْمِ وَ شِعْرِي شِعْرِي» (من ابوالنجم هستم و شعرم، همان شعرِ من است)؛
چنانکه برخی از آنان گفتهاند معنای آیه این است: «و اگر رسالت را نرسانی، زشتیِ کوتاهی در ابلاغ و سهلانگاری در شتاب ورزیدن به اطاعت از آنچه خدای پاک و منزه به تو فرمان داده و بر آن تأکید فرموده، دامنگیرت خواهد شد»؛ همانگونه که معنای سخن ابوالنجم این است: «من ابوالنجم هستم و شعرم، همان شعرِ من است که به بلاغت شناختهشده و به مهارت و استواری مشهور است»؛
این سخن نادرست است؛ زیرا این صنعت کلامی تنها در مواردی مانند عام و خاص، مطلق و مقید و نظایر آن درست میآید و در چنین سیاقی اتحادِ آن دو فهمانده میشود؛ مانند سخن ابوالنجم: «شِعْرِي شِعْرِي» (شعرم، همان شعر من است). یعنی نباید در خیال کسی بگذرد که قریحهٔ من کند شده یا رویدادهای روزگار مرا از سرودن شعرهایی چون گذشته ناتوان ساخته است؛ پس شعری که امروز میسرایم همان شعری است که دیروز میسرودم.
اما سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (و اگر چنین نکنی، رسالت او را نرساندهای)، چنین نکتهای دربارهٔ آن صدق نمیکند؛ زیرا رسالت—که بنا بر فرضِ نزول آیه در آغاز بعثت، مجموع دین یا اصل آن است—امری یگانه، بیاختلاف و دگرگونیناپذیر است، چندان که صحیح نیست گفته شود: «اگر این رسالت را نرسانی، گویا آن رسالت را نرساندهای» یا «اصل رسالت را نرساندهای»؛ چرا که فرض این است که این خود، همان اصل رسالت و دربردارندهٔ مجموع معارف دینی است.
پس روشن شد که آیه با سیاق خود، نه میتواند در آغاز بعثت نازل شده باشد تا مراد از آنچه بر پیامبر (ص) نازل گشته مجموع دین یا اصل آن باشد، و نه میتواند دربارهٔ ابلاغ مجموع دین یا اصل آن در هیچ زمان دیگری جز آغاز بعثت نازل شده باشد؛ زیرا این اشکال—همانطور که گذشت—از لزوم لغو بودن در فرمودهٔ خدای متعال سرچشمه میگیرد که میفرماید: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (و اگر چنین نکنی، رسالت او را نرساندهای).
افزون بر این، فرمودهٔ خداوند: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سویت نازل شده است برسان)، بنا بر فرضِ اینکه مراد از رسالتْ مجموع دین یا اصل آن باشد، با نزول در هر زمانی جز آغاز بعثت ناسازگار است، و این نکته آشکار است.
گذشته از این، اشکال دلالتِ این سخن: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از گزند مردم حفظ میکند) بر اینکه پیامبر (ص) در ابلاغ رسالت از مردم بیم داشت، همچنان به قوت خود باقی است.
بدین ترتیب آشکار شد این فرمانی که بر پیامبر (ص) نازل گشته و آیه بر رساندن آن تأکید ورزیده است، بنا بر تمام فرضهای ممکن، نه مجموع دین است و نه اصل آن. پس اکنون فرض میکنیم که بخشی از دین باشد، و معنا اینگونه میشود:
«آن حکمی را که از جانب پروردگارت به سویت نازل شده است ابلاغ کن، و اگر چنین نکنی رسالت او را نرساندهای...»؛ و لازمهٔ این فرض آن است که مقصود از «رسالت»، مجموع احکام دین و آن رسالتی باشد که پیامبر خدا (ص) بر دوش کشیده است، وگرنه اشکال پیشین—یعنی لغو بودن سخن—همچنان به قوت خود خواهد ماند؛ زیرا اگر مقصود از فرمودهٔ خداوند:
«رِسٰالَتَهُ » (رسالت او)،
همان رسالتِ ویژهٔ این یک حکم میبود، معنا چنین میشد: «این حکم را ابلاغ کن، و اگر آن را ابلاغ نکنی، پس آن را ابلاغ نکردهای!»، و این آشکارا لغو و بیهوده است.
بنابراین مراد این است: این حکم را ابلاغ کن، و اگر آن را ابلاغ نکنی، اصل رسالت الهی یا مجموع آن را نرساندهای؛ و این معنایی درست و خردپذیر است. در این صورت، سخن درست نظیر موردی خواهد بود که کلام ابوالنجم در آن وارد شده است: «أنا أبو النجم و شعري شعري» (من ابونجم هستم و شعر من همان شعر من است).
و اما اینکه این حکم چنان باشد که اگر ابلاغ نشود، گویی اصلاً رسالت الهی ابلاغ نشده است، به این جهت است که معارف و احکام دینی چنان با یکدیگر پیوستهاند که اگر به یک امر از آنها خللی رسد، به همهٔ آنها خلل وارد آمده است، بهویژه در امر تبلیغ که این پیوستگی به کمال میرسد. این فرض، گرچه به خودیِ خود پذیرفتنی است، اما پایان آیه یعنی فرمودهٔ خداوند: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ » (و خدا تو را از گزند مردم حفظ میکند؛ بیگمان خدا گروه کافران را هدایت نمیکند)، با آن سازگاری ندارد؛ زیرا این ذیل آیه آشکار میسازد که گروهی کافر از میان مردم بر مخالفت با این حکمِ نازلشده همت گماشته بودند، یا از حالشان انتظار میرفت که به شدّت با آن مخالفت ورزند و هر تدبیری که در توان دارند برای باطل ساختن این دعوت و بیاثر گذاشتن آن به کار گیرند، تا نه اثری ببخشد و نه سودی داشته باشد؛ در حالی که خداوند به پیامبرش وعده فرمود که او را از گزند آنان در امان دارد، مکرشان را باطل کند و آنان را در توطئهشان به مقصود نرساند.
این معنا با هر حکمِ نازلشدهای که فرض شود درست درنمیآید؛ زیرا معارف و احکام دینی در اسلام همگی در یک مرتبه نیستند؛ در میان آنها حکمی هست که ستون دین است، و در برابر آن دعای هنگام دیدن هلال ماه نیز هست؛ در میان آنها حکم زنای فرد همسردار (محصن) هست و حکم نگاه به زن نامحرم (اجنبیه) نیز وجود دارد. بنابراین درست نیست فرض شود که چنین ترسی از جانب پیامبر (ص) و چنین وعدهٔ محافظتی از سوی خدا، دربارهٔ تکتک احکام با هر خصوصیتی که داشته باشند وجود داشته است؛ بلکه این امر تنها در برخی از احکام فرضشدنی است.
بنابراین، اینکه نرساندن این حکم برابر با نرساندن دیگر احکام شمرده شده، تنها به سبب اهمیت فوقالعادهاش و جایگاه ویژهای است که در میان احکام دارد؛ جایگاهی که اگر به آن بیتوجهی میشد، در حقیقت بیتوجهی به همهٔ احکام دیگر بود و دین مانند پیکری بیجان میشد که حس، حرکت و حیات پایدار خود را از دست داده است. در این صورت، آیه نشان میدهد که خدای پاک و منزه به پیامبرش (ص) دربارهٔ حکمی فرمان داده بود که کار دین با آن کامل میشد و بر جایگاه استوارش قرار میگرفت؛ و این احتمال وجود داشت که مردم با آن مخالفت کنند و کار را بر پیامبر (ص) وارونه سازند، چنانکه پایههای بنایی که از دین برافراشته بود فرو ریزد و اجزایش از هم بپاشد. پیامبر (ص) با زیرکی و فراست این خطر را درمییافت و بر سرنوشت دعوتش از آنان بیمناک بود؛ از این رو ابلاغ آن را زمان به زمان به تأخیر میانداخت تا موقعیتی مناسب و فضایی امن بیابد، بدان امید که دعوتش در آن به بار نشیند و تلاشش بینتیجه نماند. پس خدای متعال به او فرمان داد که بیدرنگ آن را ابلاغ کند، اهمیت این حکم را برایش روشن ساخت، و به او وعده داد که وی را از گزند مردم در امان نگه دارد، نیرنگشان را به نتیجه نرساند و نگذارد کار دعوت را بر او واژگون کنند.
وارونه ساختن کار دعوت بر پیامبر (ص) و تباه کردن دستاورد او، تنها پس از گسترش دعوت اسلامی تصورپذیر است، نه از سوی مشرکان و بتپرستان عرب یا دیگران؛ به گونهای که فرض شود آیه پیش از هجرت در مکه نازل شده و بیم پیامبر (ص) از مردم تنها به سبب دروغپردازیها و تهمتهایی بوده که به او میزدند؛ چنانکه خدای پاک و منزه از سخن آنان بازگو کرده است: «مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ» (دخان: ۱۴؛ «آموزشدیدهای دیوانه است»).
و سخنشان که: «شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ» (طور: ۳۰؛ «شاعری است که برای او در انتظار حوادث تلخ روزگاریم»)، و سخنشان که: «سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ» (ذاریات: ۵۲؛ «جادوگر یا دیوانهای است»)، و سخنشان که: «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً» (اسراء: ۴۷؛ «جز از مردی افسونشده پیروی نمیکنید»)، و سخنشان که: «إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ يُؤْثَرُ» (مدثر: ۲۴؛ «این جز جادویی که از گذشتگان نقل شده نیست»)، و سخنشان که: «أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهٰا فَهِيَ تُمْليٰ عَلَيْهِ بُكْرَهً وَ أَصِيلاً» (فرقان: ۵؛ «افسانههای پیشینیان است که آنها را نوشته و بامداد و شامگاه بر او خوانده میشود»)، و سخنشان که: «إِنَّمٰا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ» (نحل: ۱۰۳؛ «تنها انسانی به او آموزش میدهد»)، و سخنشان که: «أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَليٰ آلِهَتِكُمْ إِنَّ هٰذٰا لَشَيْءٌ يُرٰادُ» (ص: ۶؛ «بروید و بر پرستش خدایان خود پایدار بمانید که این چیزی است خواسته و طراحیشده»)، و دیگر گفتههایی مانند اینها که دربارهٔ پیامبر (ص) بر زبان میآوردند.
اینها هیچکدام مواردی نیست که پایه و اساس دین را سست کند، بلکه این سخنان اگر دلالتی داشته باشند، تنها بر سردرگمیِ آن قوم در کارشان و نااستواریِ آنان گواهی میدهند. افزون بر این، چنین تهمتها و طعنههایی ویژهٔ پیامبر (ص) نبود تا با پیشبینیِ آنها پریشانخاطر گردد و از رخ دادنشان بهراسد؛ زیرا دیگر پیامبران و فرستادگان الهی نیز در روبهرو شدن با این رنجها و دشواریها از سوی امتهایشان با او شریک بودند، همانگونه که خدای متعال دربارهٔ نوح و پیامبران پس از او که در قرآن یاد شدهاند، حکایت فرموده است.
بلکه اگر خطری در میان بود و ناگزیر باید نگران آن میشد، تنها پس از هجرت و استقرار امر دین در جامعهٔ اسلامی تصورپذیر است؛ روزگاری که مسلمانان آمیزهای گوناگون بودند از مؤمنان شایسته، و گروهی از منافقانِ دارای قدرتی که نباید دستکم گرفته میشد، و کسانی دیگر که در دلهایشان بیماری بود و گوش به دهانِ منافقان داشتند (سمّاعون: دهنبینان و زودباورانی که به دهان فتنهانگیزان چشم دوخته بودند)؛ چنانکه کتاب عزیز بر آن تصریح کرده است. این افراد با اینکه در باطن یا در ظاهر به پیامبر (ص) ایمان آورده بودند، با ایشان مانند پادشاهان برخورد میکردند و با دین خدا همچون قوانین قراردادی و قومی رفتار مینمودند؛ همانگونه که دستههایی از آیات قرآن به این نکته اشاره دارد و تفسیر برخی از آنها در بخشهای پیشین این کتاب گذشت [پاورقی: مانند آیات داستان اُحد در سورهٔ آلعمران، و آیات ۱۰۵ تا ۱۲۶ سورهٔ نساء].
بنابراین ممکن بود ابلاغِ پارهای از احکام، این توهم را پدید آورد که تشریع و اجرای آن سودی به خودِ پیامبر (ص) میرساند، و این گمان به دلهایشان راه یابد که او پادشاهی در چهرهٔ نبوت است و این حکم نیز قانونی پادشاهی در صورت دین؛ چنانکه چه بسا نشانههایی از این پندار در لابهلای سخنان برخی از آنان یافت میشود [پاورقی: همانگونه که دربارهٔ ابوسفیان و سخنانی که در مجلس عثمان پس از رسیدن او به خلافت گفت، روایت شده است].
و این شبههای بود که اگر خود یا مانند آن در دلهایشان مینشست، چنان تباهی و آسیبی به دین میزد که هیچ نیرویی نمیتوانست جلوی آن را بگیرد و هیچ تدبیری توان اصلاحش را نداشت. پس این حکمِ نازلشده که پیامبر مأمور به ابلاغ آن شد، تنها میتواند حکمی باشد که در آن توهم سود بردن پیامبر (ص) و اختصاص یافتن امتیازی به ایشان مطرح است. منظور، امتیازهایی از زندگی مادی است که دیگر مسلمانان در آن با او شریک نیستند؛ مانند آنچه در داستان زید (فرزندخواندهٔ پیامبر)، داشتنِ چند همسر، اختصاص یافتن بخشی از خمس غنیمتها به وی و اموری از این دست دیده میشود.
با این حال، ویژگیهای اختصاصی اگر بهگونهای باشند که با زندگی عموم مسلمانان اصطکاک نداشته باشند، طبیعتاً در دلها شبههای برنمیانگیزند؛ چراکه مثلاً ازدواج با همسرِ فرزندخوانده به شخص پیامبر اختصاص نداشت [و برای همگان جایز بود]، و دربارهٔ داشتنِ بیش از چهار زن نیز، اگر پیامبر آن را از روی هوای نفس و بدون اجازهٔ خدای پاک و منزه برای خویش جایز میدانست، مانعی پیشِ رویش نبود که همان را برای دیگر مسلمانان هم روا بشمارد. گذشته از این، سیرهٔ آن حضرت در ترجیح دادنِ مسلمانان بر خود در اموالی که برای خدا و خودش میگرفت، و مسائلی از این دست، هیچ شکی برای اهل تردید باقی نمیگذاشت و برای کسی شبههای پیش نمیآمد مگر آنکه خودبهخود برطرف میشد.
بنابراین، از تمام آنچه گذشت روشن شد که این آیه از حکمی نازلشده پرده برمیدارد که در آن شائبهٔ نفعی برای پیامبر(ص) و اختصاص امتیازی در زندگی به آن حضرت وجود داشت؛ امتیازی که دیگران نیز خواهانش بودند و ابلاغ و اجرای آن سبب محروم شدنِ مردم از آن میشد. از این رو، پیامبر(ص) از آشکار کردنش بیم داشت. پس خداوند به او فرمان داد آن را ابلاغ کند و در این امر تأکید و سختگیری نمود، و وعده داد که او را از گزند مردم حفظ کند و اگر در اینباره نیرنگی ورزند، مکرشان را ناکام گذارد.
این نکته، روایاتی را تأیید میکند که از طریق هر دو گروه (شیعه و اهل سنت) رسیده است، مبنی بر اینکه آیه دربارهٔ ولایت علی(ع) نازل شد و خداوند به ابلاغ آن فرمان داد؛ در حالی که پیامبر(ص) بیم داشت مردم او را به جانبداری از پسرعمویش متهم کنند و ابلاغ آن را زمان به زمان به تاخیر میانداخت تا اینکه این آیه نازل شد و ایشان آن را در غدیر خم ابلاغ فرمود،
و در آنجا فرمود:
«من كنت مولاه فهذا علي مولاه» (هر کس من مولای اویم، این علی مولای اوست).
و اینکه ولایت و سرپرستیِ کار امت از اموری است که دین هرگز از آن بینیاز نیست، امری کاملاً آشکار و انکارناپذیر است؛ و چگونه ممکن است کسی گمان ببرد دینی که با دامنهٔ گستردهاش برای همهٔ انسانها در تمام دورانها و سرزمینها تمام معارف بنیادین، اصول اخلاقی و احکام فرعیِ فراگیرِ همهٔ حرکات و سکنات انسان (چه فردی و چه جمعی) را مقرر کرده است، برخلاف همهٔ قانونهای عمومی، به نگهدارندهای نیاز ندارد که آن را چنانکه شایسته است حفظ کند؟! یا اینکه جامعهٔ دینی و امت اسلامی از میان همهٔ جوامع بشری استثناست و از سرپرستی که عهدهدار امورش شود، مدبری که آن را اداره کند و مجریای که احکامش را به اجرا درآورد، بینیاز است؟! و در برابر کسی که سیرهٔ اجتماعی پیامبر(ص) را بررسی میکند، چه پاسخی میتوان داشت؟ زیرا او میبیند که پیامبر(ص) هرگاه به جنگی بیرون میرفت، مردی را جانشین خود میساخت تا آسیابِ ادارهٔ جامعه را بچرخاند،
و آن حضرت هنگام حرکت به سوی تبوک، علی(ع) را در مدینه جانشین خود ساخت؛ پس علی(ع) گفت: «يا رسول الله أ تخلفني علي النساء و الصبيان؟» (ای پیامبر خدا، آیا مرا بر سرِ زنان و کودکان جانشین میگذاری؟) و پیامبر(ص) فرمود: «أ ما ترضي أن تكون مني بمنزله هارون من موسي-إلا أنه لا نبي بعدي؟» (آیا خشنود نیستی که جایگاه تو نسبت به من، مانند جایگاه هارون نسبت به موسی باشد، جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟)
همچنین آن حضرت برای شهرهایی که در قلمرو مسلمانان بود، مانند مکه، طائف، یمن و جز آنها، حاکمان و فرماندارانی تعیین میکرد و بر دستههای نظامی و لشکریانی که به گوشه و کنار میفرستاد، فرماندهانی میگمارد؛ پس چه تفاوتی است میان دوران زندگی او و پس از وفاتش، جز اینکه نیاز به سرپرست پس از غیبت او به واسطهٔ مرگ شدیدتر، و ضرورتش بسیار مبرمتر و حیاتیتر است؟!
خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (ای پیامبر، آنچه را از سوی پروردگارت به تو نازل شده است ابلاغ کن!). پیامبر(ص) را با عنوان «رسول» مخاطب ساخت، زیرا این عنوان مناسبترین صفت برای مضمون آیه یعنی دستور به ابلاغ حکم نازلشدهٔ خداست. گویی این وصف خود برهانی است بر وجوب ابلاغی که آیه بیان میدارد و به گوش پیامبر خدا(ص) میخواند؛ چراکه فرستاده شأنی جز ابلاغ رسالتی که بر دوشش گذاشته شده ندارد، و پذیرفتن رسالت، قیام به ابلاغ را بر او واجب میسازد.
و خداوند به نام این حکم که از پروردگارش بر او نازل شده بود تصریح نکرد، بلکه آن را با وصف یاد نمود و فرمود چیزی است که بر او نازل گشته است؛ تا بزرگی و اهمیت آن را بفهماند و نشان دهد که پیامبر خدا(ص) هیچ نقشی در آن ندارد و اختیاری از این امر در دست او نیست. این تعبیر دلیلی دیگر است بر اینکه آن حضرت در پنهان داشتن یا به تأخیر انداختن ابلاغش اختیاری ندارد، و عذری است برای او در آشکار ساختن آن بر مردم، و اشارهای است به اینکه پیامبر(ص) در فراست خویش نسبت به واکنش مردم و ترسی که داشت برحق بوده است، و نیز کنایهای است به اینکه این فرمان از اموری است که حتماً باید از جانب خودِ پیامبر(ص) و با زبان و بیان شخص او آشکار گردد.
خدای متعال میفرماید: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (و اگر چنین نکنی، پیام او را نرساندهای). مقصود از «رِسٰالَتَهُ » — که چنانکه گذشت «رسالاته» نیز قرائت شده است — مجموع رسالتهای خدای پاک و منزه است که پیامبرش (ص) بار آنها را بر دوش کشیده است؛ و پیشتر گذشت که این تعبیر، اهمیت این حکمِ کنایی را میرساند، و اینکه چنان جایگاهی دارد که اگر پیامبر آن را ابلاغ نکند، گویی هیچیک از رسالتهایی را که بر عهده داشته، نرسانده است.
بنابراین، سخن در قالب تهدید بیان شده است، اما حقیقت آن بیان اهمیت این حکم است؛ و اینکه این حکم به گونهای است که اگر به مردم نرسد و حقش رعایت نشود، گویی حق هیچ بخشی از دین رعایت نشده است. پس این فرمودهٔ خدا:
«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ » (و اگر چنین نکنی، پیامش را نرساندهای)،
جملهای شرطی است که برای بیان اهمیتِ شرط (در بود و نبودش) آورده شده است؛ چرا که جزایی مهمتر، در بود و نبود، بر آن مترتب میشود.
این جمله بر شیوهٔ شرطیهای معمول میان ما بیان نشده است؛ زیرا ما معمولاً «إن» شرطیه را به اقتضای طبع در مواردی به کار میبریم که چون از وقوعِ شرط بیخبریم، از وقوعِ جزا (پاسخ شرط) نیز ناآگاهیم؛ در حالی که ساحت پیامبر (ص) بسیار پیراستهتر از آن است که قرآن در حق ایشان احتمال دهد حکمی را که از پروردگارش بر او فرود آمده است، ابلاغ بکند یا نکند، با اینکه خدای متعال میفرماید: «اللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ» (خدا داناتر است که رسالتش را در کجا قرار دهد) (انعام: ۱۲۴).
بنابراین، این جمله، یعنی فرمودهٔ خدا: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ » (و اگر چنین نکنی، پیامش را نرساندهای...)، تنها در ظاهرش تهدید را میفهماند، اما در واقع به پیامبر (ص) و به دیگران اعلام میکند که این حکم چه اهمیتی دارد، و اینکه پیامبر در رساندنِ آن [نزد مردم] معذور است (و چاره و اختیاری جز ابلاغ ندارد).
خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ » (و خدا تو را از مردم نگاه میدارد، همانا خدا گروه کافران را هدایت نمیکند). راغب [در مفردات] میگوید: «العَصْم» (به فتحِ اول و سکونِ دوم) به معنای نگهداشتن و بازداشتن است، و «الاعتصام» خودداری و چنگزدن است — تا آنجا که میگوید: — و «العِصام» (به کسرِ اول) چیزی است که با آن نگه داشته یا بسته میشود؛ و عصمتِ پیامبران، نگاهداریِ خداوند از آنان است، نخست با آن پاکیِ گوهری که ویژهشان ساخته است، سپس با فضیلتهای جسمانی و روحی که بدانان بخشیده است، بعد از آن با یاریکردن و استوار ساختن گامهایشان، و سپس با فرود آوردن آرامش بر آنان، حفظ دلهایشان و توفیقبخشیدن؛ خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از مردم حفظ میکند).
و «عصمه» چیزی شبیه دستبند است، و «مِعْصَم» جایگاه آن در دست (مچ دست) است، و به سفیدیِ مچ دست نیز به جهت شباهت با دستبند «عصمت» گفتهاند؛ همانطور که سفیدیِ پای اسب را «تحجیل» نامیدهاند، و بر همین اساس [به کلاغی که پاهای سپید دارد] گفته شده: «غراب أعصم»؛ پایان سخن راغب.
آنچه او دربارهٔ معنای عصمت پیامبران آورده، نیکو و بیاشکال است، جز اینکه بر آیهٔ «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » تطبیق نمیکند؛ بلکه اگر هم تطبیق کند، بر آیاتی مانند این فرموده تطبیق میکند: «وَ مٰا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ وَ عَلَّمَكَ مٰا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كٰانَ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكَ عَظِيماً» (و هیچ آسیبی به تو نمیرسانند، و خدا کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت، و بخششِ خدا بر تو همواره بزرگ بوده است) (نساء: ۱۱۳).
اما سخن خدای متعال که فرمود: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ »، ظاهرش این است که این عصمت به معنای حفظ و نگهداری از گزندِ مردم است؛ آسیبی که ممکن است متوجه جان شریف پیامبر، یا اهداف دینیِ او، یا پیروزیِ تبلیغ و به ثمر نشستن تلاشهایش باشد، و در یک کلام، معنایی که شایستهٔ ساحت مقدس اوست.
به هر حال، آنچه از مواردِ کاربرد این واژه به دست میآید، آن است که «عصمت» به معنای نگهداشتن و بازداشتن (در قبضه داشتن) است؛ بنابراین بهکاررفتنش در معنای حفظ، از قبیل استعارهٔ لازم برای ملزوم است؛ زیرا حفظکردن، مستلزم نگهداشتن و در قبضه داشتن است.
و معلق ساختنِ حفظ و مصونیت به «مردم»، بدون بیان اینکه این مصونیت در برابر کدامیک از رفتارها و آسیبهای مردم است — مانند دستاندازیهای جسمانی چون قتل، خوراندنِ سم یا هر نوع ترور، یا آزارهای گفتاری همچون دشنام و تهمت، یا راههای دیگر مانند دگرگون ساختن اوضاع با مکر و فریب و نیرنگ — و در یک سخن، سکوت دربارهٔ مشخص ساختنِ آنچه پیامبر از آن حفظ میشود، برای رساندن نوعی عمومیت است؛ اما آنچه سیاقِ آیه از آن فراتر نمیرود، شرارتِ آنان است که موجب دگرگون شدن کار بر پیامبر (ص) گردد، به گونهای که پرچمهای دین که حضرت برافراشته بود با آن شرارت فرو ریزد.
واژهٔ «الناس» (مردم) به معنای مطلقِ هر کسی است که حقیقتِ انسانیت در او یافت شود، بدون آنکه هیچیک از ویژگیهای طبیعی و تکوینیاش مانند مرد بودن و زن بودن، یا ویژگیهای غیرطبیعی مانند دانش، فضیلت، ثروت و جز اینها در نظر گرفته شود. از همین رو، این واژه بهندرت بر غیرِ جمع و گروه صدق میکند. و نیز به همین جهت، گاه بر انسانهای بافضیلت دلالت دارد، در صورتی که در مفهوم فضیلت، اصلِ وجود حقیقت انسانیت رعایت شده باشد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِذٰا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمٰا آمَنَ النّٰاسُ » (و چون به آنان گفته شود: همانگونه که مردم ایمان آوردند، ایمان بیاورید)، یعنی کسانی که حقیقت انسانیت در آنان یافت میشود و همان، معیار درک حق و جدا کردن آن از باطل است.
و گاهی نیز [واژهٔ ناس] بر نوعی فرودستی و پستیِ مرتبه دلالت دارد؛ و این در صورتی است که موضوعِ مورد بحث نیازمند در نظر گرفتن برخی از فضایل انسانی باشد، فضائلی که فراتر از اصلِ معنای این نوع [انسان] شمرده میشوند؛ مانند فرمودهٔ خداوند: «وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ» (روم: ۳۰؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند)، و مانند این سخنِ تو:
«لا تثق بمواعيد الناس، و لا تستظهر بسوادهم» (به وعدههای مردم اعتماد مکن و به سیاهیِ لشکر و انبوه جمعیتشان پشتگرم مباش)؛ از این جهت که اعتماد و پشتگرمی باید متوجه انسانهای بافضیلتی باشد که ملکهٔ وفای به عهد و پایداری بر عزم و اراده دارند، نه کسی که جز صدقِ صِرفِ نام انسانیت بهرهای ندارد. و چه بسا [لفظ ناس] هیچ معنایی از ستایش یا نکوهش را نرساند، و آن در جایی است که هدف، فراتر از اصل حقیقت انسانیت نباشد؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثيٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» (حجرات: ۱۳؛ ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را ملتها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، بیتردید گرامیترین شما نزد خدا باتقواترینِ شماست).
و شاید در این سخن خداوند: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از مردم حفظ میکند)، واژهٔ «الناس» با توجه به انبوه جمعیت به کار رفته باشد؛ جمعیتی که در میانشان مؤمن، منافق و بیمارْدل حضور دارند و بدون جدایی با هم درآمیختهاند، به گونهای که اگر بیم و خطری باشد، از عموم آنان خواهد بود. و چه بسا این سخن خدای متعال که میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ » (همانا خدا گروه کافران را هدایت نمیکند) نیز به همین نکته اشاره داشته باشد؛ زیرا این جمله در جایگاه بیان علت برای جملهٔ «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از مردم حفظ میکند) است. و پیشتر نیز گذشت که این آیه پس از هجرت و آشکار شدن شوکت اسلام نازل شده است و اکثریتِ قاطع مردم در ظاهر مسلمان بودند، هرچند منافقان و دیگران نیز در میانشان حضور داشتند.
بنابراین، مراد از «گروه کافران»، جماعتی هستند در میانِ همین مردم، که ویژگیشان بیان شده اما نامشان پوشیده مانده است؛ کسانی که خدای پاک و منزه وعده داده است نیرنگشان را تباه سازد و پیامبرش (ص) را از گزندِ آنان نگه دارد.
همچنین ظاهر این است که مقصود از کفر در اینجا، کفر ورزیدن به نشانهای از نشانههای خدا، یعنی همان حکمی باشد که مراد از «مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (آنچه از پروردگارت به سوی تو نازل شده) است؛ همانگونه که در آیهٔ حج میفرماید: «وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعٰالَمِينَ» (آل عمران: ۹۷؛ و هر کس کفر ورزد [و حج نگزارد]، بیتردید خدا از جهانیان بینیاز است). اما کفر به معنای سرکشی از پذیرش اصل شهادتین، قطعاً با موردِ آیه سازگار نیست؛ مگر بر پایهٔ این دیدگاه که مقصود از «مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ »، مجموع رسالتها و احکام دین باشد، در حالی که نادرستیِ این دیدگاه را دانستی.
و مراد از هدایت نکردنِ این گروه کافران از سوی خدای متعال، هدایت نکردنِ آنان در حیله و نیرنگشان است؛ به این معنا که خداوند مانع میشود از اینکه اسباب جاری در جهان در مسیر دستیابیِ آنان به شر و تباهیِ مورد نظرشان رام گردد؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفٰاسِقِينَ» (منافقون: ۶؛ همانا خدا گروه نافرمان را هدایت نمیکند) و اینکه خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ» (بقره: ۲۵۸؛ و خدا قوم ستمکار را هدایت نمیکند). و بحث در اینباره در جلد دوم این کتاب گذشت.
و اما اینکه مقصود از هدایتنکردن، هدایتنکردن به سوی ایمان باشد، قطعاً نادرست است؛ زیرا با اصل تبلیغ و دعوت منافات دارد و درست نیست گفته شود: «آنان را به سوی خدا یا به سوی حکم خدا دعوت کن و من خود آنان را به سوی آن هدایت نمیکنم»، مگر در موردی که صرفاً برای اتمام حجت باشد.
افزون بر اینکه خدای پاک و منزه به گواهیِ عیان و مشاهده، بسیاری از کافران را هدایت کرده و همواره هدایت میکند، و نیز فرموده است: «وَ اللّٰهُ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» (بقره: ۲۱۳)؛ «و خدا هر که را بخواهد به راه راست هدایت میکند».
پس روشن شد که مقصود از هدایتنکردن کافران، رها نکردنِ آنان به حال خود است تا به آنچه در پی آنند—یعنی باطلساختن کلمهٔ حق و خاموشکردن نورِ حکمِ نازلشده—دست یابند؛ چرا که کافران و همچنین ستمکاران و فاسقان، با شومیِ درون و گمراهیِ اندیشهٔ خود میخواهند سنت جاریِ خدا در آفرینش و روند اسبابی را که به نتایجشان میرسند دگرگون سازند و مسیر اسباب حق و آشکار را در جهت نافرمانیِ پروردگار جهانیان، به سوی هدف فاسد و مقاصد باطل خویش تغییر دهند، در حالی که خداوند، پروردگار جهانیان، هرگز در برابر تواناییهای ظاهری آنان که خود در وجودشان به ودیعت نهاده و در ساختارشان مقدّر فرموده است، ناتوان و درمانده نمیشود.
از این رو، چهبسا آنان گاه در تلاشهای خود پیشرفت کنند و لحظاتی به مقصودشان برسند و غلبه یابند و کارشان مدتی برپا ماند، ولی دیری نمیپاید که سرانجام کارشان باطل میشود و مکرشان به خودشان بازمیگردد و نیرنگِ بد جز دامنگیر اهلش نمیشود؛ و اینگونه خداوند برای حق و باطل مَثَل میزند: اما باطل ناچیز و دورریختنی از میان میرود و آنچه به مردم سود میرساند، در زمین ماندگار میشود.
بر این پایه، این فرمودهٔ الهی که: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ » (همانا خدا قوم کافر را هدایت نمیکند)، تفسیری است بر این سخن که: «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ» (و خداوند تو را از گزند مردم حفظ میکند)؛
با تصرف در گسترهٔ اطلاق آن؛ و مقصود از عصمت (مصونیت)، حفظ پیامبر(ص) از این است که مردم به او آسیبی برسانند، پیش از آنکه به خواستهاش در ابلاغ این حکم و استوار ساختن آن در میان امت دست یابد؛ مانند اینکه پیش از ابلاغ او را به قتل برسانند، یا علیه او بشورند و کارها را بر او واژگون سازند، یا تهمتی به او بزنند که مؤمنان به سبب آن از دین برگردند، یا نقشهای بکشند که این حکم را نابود و مدفون سازد. بلکه خداوند کلمهٔ حق را آشکار میکند و دین را بدانگونه که بخواهد، هر جا که بخواهد، هر زمان که بخواهد و در میان هر کس که بخواهد برپا میدارد. خدای متعال میفرماید: «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النّٰاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ وَ كٰانَ اللّٰهُ عَليٰ ذٰلِكَ قَدِيراً» (نساء: ۱۳۳)؛ «ای مردم، اگر بخواهد شما را از میان میبرد و دیگران را میآورد، و خدا همواره بر این کار تواناست».
اما حملکردن آیه، یعنی این فرموده که «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خدا تو را از مردم حفظ میکند) بر معنای مطلق با همهٔ وسعت و شمولی که دارد، چیزی است که قرآن، احادیث مأثور و تاریخ قطعی آن را نفی میکند؛ زیرا از سوی امتش، چه کافران و چه مؤمنان و منافقانشان، چنان مصائب، سختیها و انواع آزار و اذیتها به آن حضرت(ص) رسید که هیچکس جز وجود شریف او توان تحملش را نداشت؛
و چنانکه در حدیث مشهور آمده است، خودِ آن حضرت(ص) فرمود: «ما أوذي نبي مثل ما أوذيت قط» (هیچ پیامبری هرگز مانند من آزار ندید).
بحث روایی
در تفسیر عیاشی از ابوصالح، از ابنعباس و جابر بن عبدالله روایت شده است که گفتند: خدای متعال به پیامبرش محمد(ص) فرمان داد که علی را چونان پرچمی هدایتگر در میان مردم نصب کند تا آنان را از ولایتش آگاه سازد. پس پیامبر خدا(ص) بیمناک شد از اینکه بگویند: «حابى [در نسخهبدل: جاءنا] ابنَ عمه» (هوای پسرعمویش را داشته است) و در این باره به او طعنه زنند [در نسخهبدل: سرکشی کنند]. راوی گوید: پس خداوند این آیه را به او وحی فرمود: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ-وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (مائده: ۶۷)؛ «ای پیامبر، آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن، و اگر انجام ندهی رسالت او را نرساندهای، و خدا تو را از مردم حفظ میکند». پس پیامبر خدا(ص) در روز غدیر خم به اعلام ولایت او برخاست.
و در همان کتاب از حنّان بن سدیر، از پدرش، از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که در زمان پیامبر خدا(ص) در حجةالوداع، جبرئیل با اعلام امرِ [ولایتِ] علی بن ابیطالب(ع) و این آیه نازل شد: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (ای پیامبر، آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن...) تا آخر آیه، فرمود: پیامبر(ص) سه روز درنگ کرد تا اینکه به جُحفه رسید و از بیم [عکسالعمل] مردم، دست او را نگرفت [تا ولایتش را آشکار سازد].
پس هنگامی که در روز غدیر در جُحفه و در مکانی به نام «مَهیَعه» فرود آمد، ندا داد: «الصَّلَاةَ جَامِعَة» (برای نماز جماعت گرد آیید!)؛ مردم گرد آمدند و پیامبر خدا (ص) فرمود: «چه کسی به شما از خودتان سزاوارتر است؟» با صدای بلند گفتند: «خدا و پیامبرش.» سپس بار دوم به آنان فرمود، و گفتند: «خدا و پیامبرش.» بار سوم نیز به آنان فرمود، و گفتند: «خدا و پیامبرش.»
آنگاه دست علی (ع) را گرفت و فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه،اللهم وال من والاه و عاد من عاداه،و انصر من نصره،و اخذل من خذله» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا، دوست بدار هر که او را دوست دارد، و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد، و یاری کن هر که او را یاری کند، و خوار ساز هر که او را خوار گذارد؛ چرا که او از من است و من از اویم، و جایگاه او نسبت به من همانند جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز آنکه پس از من پیامبری نخواهد بود.)
و در همان کتاب، از ابوالجارود از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که خداوند بر پیامبرش (ص) نازل کرد:
«يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ-بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ-وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ-إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ » (مائده: ۶۷: ای پیامبر، آنچه را از سوی پروردگارت به تو نازل شده برسان، و اگر چنین نکنی رسالت او را نرساندهای؛ و خدا تو را از گزند مردم نگاه میدارد؛ بیگمان خدا گروه کافران را هدایت نمیکند).
امام فرمود: پیامبر خدا (ص) دست علی (ع) را گرفت و فرمود: «ای مردم، هیچ پیامبری از پیامبران پیش از من نبوده مگر آنکه روزگاری زیست و سپس خداوند او را فراخواند و او نیز اجابت کرد، و نزدیک است که من نیز فراخوانده شوم و پاسخ گویم. هم من بازخواست میشوم و هم شما بازخواست میشوید؛ پس شما چه میگویید؟» گفتند: «گواهی میدهیم که تو پیام خدا را رساندی، خیرخواهی کردی و وظیفهات را به جا آوردی؛ پس خداوند به تو برترین پاداشی را دهد که به پیامبران عطا فرموده است.» سپس فرمود: «اللهم اشهد» (خدایا، گواه باش!)
سپس فرمود: «ای گروه مسلمانان، باید حاضران به غایبان برسانند: به هر کس که به من ایمان آورده و مرا باور داشته است، به ولایت علی سفارش میکنم. آگاه باشید که ولایت علی همان ولایت من است؛ پیمانی است که پروردگارم با من بسته و به من فرمان داده است تا آن را به شما برسانم.» سپس سه بار فرمود: «آیا شنیدید؟» گویندهای گفت: «ای پیامبر خدا، شنیدیم.»
و در کتاب «بصائر الدرجات» با سند خود از فضیل بن یسار از امام باقر (ع) روایت شده است که دربارهٔ سخن خداوند: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ-وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (مائده: ۶۷) فرمود: «آن، ولایت است.»
میگویم: نزول این آیه در امر ولایت همراه با داستان غدیر را کُلینی در «کافی» با سند خود از ابوالجارود از امام باقر (ع) در حدیثی طولانی روایت کرده است. همچنین شیخ صدوق در «معانی الأخبار» این معنا را با سند خود از محمد بن فیض بن مختار، از پدرش، از امام باقر (ع) در حدیثی طولانی آورده است؛ و عیاشی نیز آن را از ابوالجارود در حدیثی مفصل، و با سند خود از عمرو بن یزید از امام صادق (ع) به صورت کوتاه نقل کرده است.
و از تفسیر ثعلبی روایت شده است که گفت: امام جعفر بن محمد [صادق] (ع) فرمود: معنای سخن خداوند: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (مائده: ۶۷) دربارهٔ فضیلت علی است؛ و چون این آیه نازل شد، پیامبر خدا (ص) دست علی را گرفت و فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست.)
و از همو با سندش از کلبی، از ابوصالح، از ابنعباس دربارهٔ این آیه روایت شده است که گفت: این آیه دربارهٔ علی بن ابیطالب نازل شد. خداوند به پیامبر (ص) فرمان داد که پیام مربوط به او را ابلاغ کند؛ پس پیامبر دست علی را گرفت و فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه-اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا، دوست بدار هر که او را دوست دارد، و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد.)
و در تفسیر «البرهان» از ابراهیم ثقفی با سندش از [ابوسعید] خُدری، بُرَیدهٔ اَسلَمی و محمد بن علی [امام باقر] (ع) روایت شده است که فرمودند: این آیه در روز غدیر دربارهٔ علی نازل شد.
و در تفسیر ثعلبی دربارهٔ معنای آیه آمده است که گفت: ابوجعفر محمد بن علی [امام باقر] (ع) فرمود: معنایش «بلغ ما أنزل إليك من ربك في علي» (آنچه دربارهٔ علی از جانب پروردگارت به سویت نازل شده است را ابلاغ کن) است.
و در تفسیر المنار به نقل از تفسیر ثعلبی آمده است: این سخن پیامبر (ص) دربارهٔ ولایت علی، در همه جا پیچید و در سرزمینها منتشر شد تا به گوش حارث بن نعمان فِهری رسید. پس سوار بر شترش نزد پیامبر (ص) آمد، در حالی که آن حضرت در اَبطَح (مسیلی ریگزار در مکه) بود؛ حارث فرود آمد و زانوی شترش را بست و در میان جمعی از یاران پیامبر (ص) به آن حضرت گفت: ای محمد! از جانب خدا به ما فرمان دادی گواهی دهیم که خدایی جز الله نیست و تو پیامبر خدایی، و ما از تو پذیرفتیم؛ سپس دیگر ارکان اسلام را برشمرد [و گفت همه را قبول کردیم]؛ سپس به این نیز خشنود نشدی تا اینکه بازوان پسرعمویت را بالا بردی و او را بر ما برتری دادی و گفتی:
«من كنت مولاه فعلي مولاه» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست)؛ آیا این از پیش خودت است یا از جانب خدا؟ پیامبر (ص) فرمود: سوگند به خدایی که معبودی جز او نیست، این فرمان خداست. پس حارث روی برگرداند تا به سوی مرکبش برود، در حالی که میگفت: «اللهم إن كان هذا هو الحق من عندك-فأمطر علينا حجارة من السماء-أو ائتنا بعذاب أليم» (بار خدایا! اگر این همان حقّی است که از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگ بباران یا عذابی دردناک بر سر ما بیاور).
هنوز به مرکبش نرسیده بود که خداوند سنگی بر او افکند؛ سنگ بر فرق سرش فرود آمد و از نشیمنگاهش بیرون شد، و خدای متعال نازل فرمود: «سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ- لِلْكٰافِرينَ لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ » (معارج: ۱-۲: پرسندهای عذابی فرودآمدنی را طلب کرد * که برای کافران است و هیچ دفعکنندهای ندارد)؛ تا پایان حدیث.
میگویم: نویسندهٔ المنار پس از نقل این حدیث عیناً چنین گفته است: «این روایت ساختگی است و این سوره، یعنی سورهٔ معارج، مکی است؛ و آنچه خداوند از سخن برخی کافران قریش حکایت کرده است که: «اللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ» (بار خدایا، اگر این همان حقّی است که از جانب توست...)، یادآوریِ سخنی بود که پیش از هجرت گفته بودند. این یادآوری در سورهٔ انفال آمده است و آن سوره پس از جنگ بدر و چند سال پیش از نزول مائده نازل شد. ظاهر روایت نیز این است که این حارث بن نعمان مسلمان بود و سپس مرتد شد، در حالی که چنین فردی در شمار صحابه شناختهشده نیست. از سوی دیگر، ابطح در مکه است و پیامبر (ص) از غدیر خم به مکه بازنگشت، بلکه در مسیر بازگشتش از حجةالوداع به مدینه در آنجا فرود آمد.» پایان سخن المنار.
و تو بهروشنی ادعای بیدلیل و دلبخواهیِ (تحکّمِ) نهفته در سخن او را میبینی؛ اما دربارهٔ این ادعایش که: [این روایت ساختگی است و سورهٔ معارج مکی است]، او در این سخن بر روایاتی از ابنعباس و ابنزبیر تکیه میکند که سورهٔ معارج در مکه نازل شده است؛ و کاش میدانستم چه وجه ترجیحی برای این روایت نسبت به آن روایت وجود دارد، در حالی که همگی خبر واحدند (روایتهایی که به حد تواتر نرسیدهاند)؟! گیرم بپذیریم که سورهٔ معارج مکی است—چنانکه شاید مضمون بیشتر آیاتش نیز آن را تأیید کند—دلیل بر اینکه همهٔ آیاتش مکی باشند چیست؟ چهبسا خود سوره مکی باشد، اما بهویژه این دو آیه مکی نباشند؛ همانطور که همین سورهٔ ما، یعنی سورهٔ مائده، مدنی است و در اواخر روزگار پیامبر خدا (ص) نازل شده است، ولی همین آیهٔ مورد بحث، یعنی آنجا که خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » در آن قرار گرفته است، در حالی که خود او مانند شماری از مفسران اصرار دارد که این آیه در مکه و در آغاز بعثت نازل شده است! پس اگر قرار دادنِ آیهای مکی (آیهٔ «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ») در سورهای مدنی (مائده) جایز است، باید قرار دادنِ آیهای مدنی (آیهٔ «سَأَلَ سٰائِلٌ») در سورهای مکی، یعنی سورهٔ معارج، نیز جایز باشد!
و اما این سخنش که: [«و آنچه خداوند از سخن برخی کافران قریش حکایت کرده است...»] تا آخر، این سخن نیز در بیدلیل بودن (تحکّم) همانند ادعای پیشین اوست؛ بر فرض که سورهٔ انفال چند سال پیش از مائده نازل شده باشد، آیا این مانع میشود که هنگام تدوین قرآن، برخی آیاتی که پس از آن نازل شدهاند در آن جای داده شوند؟ همانگونه که آیات ربا و آیهٔ:
«وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَي اللّٰهِ» (بقره: ۲۸۱: و از روزی پروا کنید که در آن به سوی خدا بازگردانده میشوید)—که به باور آنان آخرین آیهای است که بر پیامبر (ص) نازل شد—در سورهٔ بقره قرار داده شد که در اوایل هجرت، یعنی چند سال پیش از آن آیه، نازل شده بود.
سپس این سخن او که: [آیهٔ «وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ » (انفال: ۳۲) یادآوری سخنی است که پیش از هجرت گفتند]، ادعایی بیدلیل (تحکّم) دیگر است؛ تازه اگر نگوییم سیاق خودِ آیه دلیلی بر ضد آن است. زیرا کسی که با شیوههای سخن آشنا باشد، چندان تردید نمیکند که این عبارت، یعنی سخنِ «اللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَهً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ » (بارالها، اگر این همان حق از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگ بباران یا عذابی دردناک بر ما بیاور)، به سبب در برداشتنِ عبارتِ «إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ » (اگر این همان حق از جانب توست) با داشتن اسم اشاره، ضمیر فصل، کلمهٔ «الْحَقَّ» با الفولام و عبارتِ «مِنْ عِنْدِكَ » (از جانب تو)، سخنِ مشرکی بتپرست نیست که حق را به ریشخند و تمسخر بگیرد؛ بلکه سخنِ کسی است که به مقام ربوبیت اذعان دارد و بر این باور است که امور حق از سوی او تعیین میشود و برای نمونه شریعتها از جانب او نازل میگردند؛ اما سپس در امری منتسب به خدای متعال که مدعی میگوید تنها و تنها حق همین است درنگ و تردید میکند، و چون تاب تحمل آن را ندارد و از پذیرشش دلگیر است، با دلزدگی، ملالت و بیزاری از زندگی، بر ضد خود نفرین و دعا میکند.
و اما این سخن او که: [ظاهر روایت این است که این حارث بن نعمان مسلمان بوده و سپس مرتد شده و در میان صحابه شناخته شده نیست]، ادعایی بیدلیل دیگر است؛ آیا کسی میتواند ادعا کند که همهٔ نامهای کسانی را که پیامبر (ص) را دیدند و به او ایمان آوردند یا ایمان آوردند و سپس مرتد شدند، ثبت و ضبط کردهاند؟ اگر چنین چیزی در تاریخ پیش آمده باشد، این گزارش نیز میتواند از همان قبیل باشد.
و اما این سخن او که: [«ابطح» در مکه است و پیامبر (ص) از غدیر خم به مکه بازنگشت]، گواه آن است که وی واژهٔ «ابطح» را نام مکانی خاص در مکه دانسته و آن را به معنای عامش نگرفته است؛ معنای عامی که عبارت است از هر زمین هموار و ریگدار. حال آنکه هیچ دلیلی بر این برداشتِ او وجود ندارد، بلکه دلیل بر خلاف آن است، و آن دلیلْ همان ماجرای بازگوشده در این روایت و دیگر روایات است. چه بسا از بیتی مانند این سخنِ شاعر نیز فهمیده شود که:
«نَجَوْتُ وَ قَدْ بَلَّ الْمُرَادِيُّ سَيْفَهُ*» (نجات یافتم، در حالی که مرادی شمشیرش را تر کرده بود،...)
«مِنِ ابْنِ أَبِي شَيْخِ الْأَبَاطِحِ طَالِبِ» (...از [خونِ] فرزندِ پدرِ بزرگوارِ اباطح، ابوطالب.)
مکه و پیرامون آن «اباطح» (دشتهای ریگزار) نامیده میشده است.
در «مراصد الاطلاع» آمده است: «ابطح» با فتح همزه، سکون باء، فتح طاء و حاء بینقطه؛ هر مسیلی که در آن سنگریزههای نرم باشد، ابطح است. ابندرید گوید: «ابطح» و «بطحاء» زمین هموار و گسترده بر روی زمین است. ابوزید گوید: «ابطح» بستر مسیل آب است، چه تنگ باشد و چه فراخ؛ و ابطح هم به مکه نسبت داده میشود و هم به منا، زیرا فاصلهاش از هر دو یکی است، و چه بسا به منا نزدیکتر باشد و همان «محصّب» است، که خَیفِ بنیکنانه است؛ و گفته شده که همان «ذوطوی» است، ولی چنین نیست؛ پایان سخن.
افزون بر این، همین روایت را جز ثعلبی نیز نقل کردهاند که در آن هیچ یادی از «ابطح» نشده است؛ و آن همان روایتی است که در ادامه از مجمع البیان از طریق اهلسنت و دیگران خواهد آمد.
گذشته از همهٔ اینها، این روایت از خبرهای واحد (روایاتی که به حد تواتر نرسیدهاند) است و از متواترات نیست و قرینهٔ قطعی نیز بر درستی آن اقامه نشده است. از مباحث گذشتهٔ ما نیز دانستید که ما طبق معیار عام عقلایی که بنیاد زندگی انسان بر آن است، در غیر احکام فرعی بر خبر واحد تکیه نمیکنیم؛ و هدف از این بحثِ گذشته تنها نشان دادن نادرستی وجوهی بود که با آنها استدلال کرده و نتیجه گرفته بودند که این روایت ساختگی و جعلی است.
در «مجمع البیان» آمده است: سیّد ابوالحمد به ما خبر داد و گفت: حاکم ابوالقاسم حسکانی برای ما حدیث گفت و بیان داشت: ابوعبدالله شیرازی به ما خبر داد و گفت: ابوبکر جرجانی به ما خبر داد و گفت: ابو احمد بصری به ما خبر داد و گفت: محمد بن سهل برای ما حدیث گفت و بیان داشت: زید بن اسماعیل، آزادشدهٔ انصار، برای ما حدیث گفت و بیان داشت:
محمد بن ایوب واسطی برای ما حدیث گفت و بیان داشت: سفیان بن عُیَینه از جعفر بن محمد صادق (ع) از پدرانش روایت کرده است که فرمود: هنگامی که پیامبر خدا (ص) در روز غدیر خم علی (ع) را [به ولایت] منصوب کرد، فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهٰذا عَلِيٌّ مَولاهُ» (هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست). این سخن در سرزمینها پیچید (پخش شد). پس نعمان بن حارث فِهری نزد پیامبر آمد و گفت: از سوی خدا به ما فرمان دادی گواهی دهیم که معبودی جز خدا نیست و تو فرستادهٔ خدایی، و به جهاد، حج، روزه، نماز و زکات فرمانمان دادی و ما پذیرفتیم؛ سپس به این هم خشنود نشدی تا آنکه این جوان را منصوب کردی و گفتی:
«مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَولاهُ» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست)؛ آیا این تصمیم از جانب خود توست یا فرمانی از سوی خدای متعال؟ پیامبر فرمود: «آری، سوگند به خدایی که معبودی جز او نیست، این [امر] قطعاً از سوی خداست».
پس نعمان بن حارث روی برگرداند در حالی که میگفت: «اللّٰهُمَّ إِن كَانَ هٰذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ فَأَمطِر عَلَينَا حِجَارَةً مِّنَ السَّمَاءِ» (خدایا! اگر این همان حق از نزد توست، پس بر ما سنگهایی از آسمان بباران). پس خداوند سنگی بر سر او افکند و او را کشت؛ آنگاه خدای متعال این آیه را نازل فرمود: «سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ » (معارج: ۱) (درخواستکنندهای عذابی واقعشدنی را درخواست کرد).
میگویم: این معنا در کتاب «کافی» نیز روایت شده است.
و از کتاب «نزول القرآن» اثر حافظ ابونعیم روایت شده که با سند خود از علی بن عامر، از ابوحجاف، از اعمش، از عطیه نقل کرده که گفت: این آیه بر پیامبر خدا (ص) دربارهٔ علی بن ابیطالب نازل شد: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (مائده: ۶۷) (ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده، برسان)، و خدای متعال [نیز] میفرماید: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ-وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاٰمَ دِيناً » (مائده: ۳) (امروز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم).
و از کتاب «الفصول المهمة» نوشتهٔ [ابن صباغ] مالکی آمده است که گفت: امام ابوالحسن واحدی در کتاب خود با نام «اسباب النزول» با سند خود از ابوسعید خُدری -رضی الله عنه- روایت کرده که گفت:
این آیه: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (مائده: ۶۷) (ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده برسان) در روز غدیر خم دربارهٔ علی بن ابیطالب نازل شد.
میگویم: این روایت را در کتاب «فتح القدیر» از ابن ابیحاتم، ابن مردویه و ابن عساکر از ابوسعید خدری نقل کرده و در کتاب «الدر المنثور» نیز به همین صورت آمده است.
و عبارت «بِغَدِيرِ خُمٍّ»؛ با ضمّهٔ خاء (نقطهدار) و تشدید میم با تنوین، نام بیشهزاری در سه میلی جُحفه است که در کنار آن برکهای (غدیری) مشهور قرار دارد و به آن بیشهزار نسبت داده میشود؛ شیخ محییالدین نَوَوی این مطلب را چنین ذکر کرده است.
و در کتاب «فتح القدیر» آمده است که ابن مردویه از ابن مسعود روایت کرده که گفت: ما در روزگار پیامبر خدا (ص) [این آیه را] چنین میخواندیم: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ - إِنَّ عَلِيّاً مَولَى المُؤمِنِينَ - وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» (ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده -که همانا علی مولای مؤمنان است- برسان، و اگر چنین نکنی رسالت او را نرساندهای، و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه میدارد).
میگویم: اینها گزیدهای از اخباری است که بر نزول این کلام خدای متعال: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (مائده: ۶۷) (ای پیامبر! آنچه را از سوی پروردگارت به تو نازل شده برسان...) در شأن علی (ع) در روز غدیر خم دلالت میکند؛ و اما حدیث غدیر، یعنی
- سخن آن حضرت(ص) که فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست)، حدیثی متواتر است که از طریقهای شیعه و اهلسنت با بیش از صد طریق نقل شده است.
و این حدیث از گروه زیادی از صحابه روایت شده است؛ از جمله: براء بن عازب، زید بن ارقم، ابوایوب انصاری، عمر بن خطاب، علی بن ابیطالب، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، عمار بن یاسر، بُریده، سعد بن ابیوقاص، عبدالله بن عباس، ابوهریره، جابر بن عبدالله، ابوسعید خُدری، انس بن مالک، عمران بن حُصین، ابن ابیاوفی، سَعدانه، و همسر زید بن ارقم.
همچنین امامان اهلبیت(ع) بر آن اتفاقنظر دارند، و علی(ع) در رَحْبه (میدانگاه کوفه) مردم را بر این حدیث سوگند داد؛ پس گروهی از صحابه که در آن مجلس حضور داشتند برخاستند و گواهی دادند که شنیدهاند پیامبر خدا(ص) در روز غدیر این سخن را میفرماید.
در بسیاری از این روایتها آمده است که پیامبر خدا(ص) فرمود: «أيها الناس أ لستم تعلمون أني أولي بالمؤمنين من أنفسهم؟» (ای مردم، آیا نمیدانید که من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم؟)، گفتند: «بلی» (آری)، فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه» (هر که من مولای اویم، علی مولای اوست)؛ همانگونه که در شماری از خبرهای روایتشده بهدست احمد بن حنبل در مسندش یا دیگران آمده است. دانشمندان اهلسنت و شیعه نیز برای شمارش راههای نقل این حدیث و بررسی متن آن، کتابهای جداگانهای نگاشته و در آن فراتر از هر حدّی به تحقیق پرداختهاند.
- و در کتاب «السمطین» حموینی به سندش از ابوهریره روایت شده است که گفت: پیامبر خدا(ص) فرمود:
«شبی که مرا به آسمان هفتم سیر دادند، از زیر عرش ندایی شنیدم که: علی نشانهٔ هدایت و دوستدارِ هر کسی است که به من ایمان آورد؛ [این را] به علی(ع) برسان. پس هنگامی که پیامبر(ص) از آسمان فرود آمد، این امر از یادش رفت؛ از این رو خدای عزوجل نازل فرمود: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ-وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ-وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ-إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ » (ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سویت نازل شده برسان، و اگر انجام ندهی رسالت او را نرساندهای، و خدا تو را از [گزند] مردم نگه میدارد؛ بیگمان خدا گروه کافران را هدایت نمیکند؛ مائده: ۶۷).»
- و در «فتح القدیر» آمده است: ابن ابیحاتم از جابر بن عبدالله روایت کرده است که گفت: هنگامی که پیامبر خدا(ص) با قبیلهٔ بنیانمار پیکار کرد، در ذاتالرّقیع در بخش بالای نخل فرود آمد. در آن حال که پیامبر بر سرِ چاهی نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود، وارث [یا غَورَث] از بنینجار گفت: «قطعاً محمد را خواهم کشت!» یارانش به او گفتند: «چگونه او را میکشی؟» گفت: «به او میگویم: شمشیرت را به من بده؛ و چون آن را به من داد، با همان شمشیر او را میکشم.» پس نزد پیامبر آمد و گفت: «ای محمد، شمشیرت را به من بده تا آن را بو کنم [و ورانداز نمایم]!» پیامبر آن را به او داد؛ پس دستش چنان لرزید که شمشیر از دستش افتاد. پیامبر خدا(ص) فرمود: «خداوند میان تو و آنچه میخواستی مانع شد.» پس خدای پاک و منزه نازل فرمود: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ » (ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سویت نازل شده برسان؛ مائده: ۶۷) تا پایان آیه.
میگویم: سپس در «فتح القدیر» یادآور شده است که ابنحبان نیز این روایت را در صحیح خود آورده و ابنمردویه هم مانند این داستان را از ابوهریره نقل کرده، بیآنکه نام آن مرد را بیاورد؛ و ابنجریر نیز از حدیث محمد بن کعب قُرَظی مانند آن را روایت کرده است، و داستانِ غَورَث بن حارث در کتابهای صحیحْ ثابت و شناختهشده و مشهور است (پایان سخن فتح القدیر). اما نکتهٔ مهم، انطباقِ این داستان با معنای برآمده از آیه است، در حالی که هرگز بر آن منطبق نمیشود.
- و در کتاب «الدر المنثور» و «فتح القدیر» و دیگر منابع، از ابنمردویه و ضیاء در کتاب «المختاره»، از ابنعباس روایت شده است: از پیامبر خدا(ص) پرسیدند: «کدام آیه که از آسمان فرود آمد بر شما سختتر بود؟» پس فرمود:
«در روزهای موسم حج در مِنا بودم؛ پس مشرکان عرب و تودههای گوناگون مردم در آن موسم گرد آمدند. در این هنگام جبرئیل بر من فرود آمد و گفت: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ » (ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سویت نازل شده برسان؛ مائده: ۶۷) تا پایان آیه.»
فرمود: «پس در کنار عقبه ایستادم و ندا دادم: ای مردم، چه کسی مرا یاری میکند تا رسالت پروردگارم را برسانم و در برابر، بهشت از آنِ او باشد؟ ای مردم، بگویید: «لا إله إلا الله» (هیچ معبودی جز خدا نیست) و من فرستادهٔ خدا به سوی شمایم، تا رستگار و پیروز شوید و بهشت برای شما باشد.»
[پیامبر] فرمود: «هیچ مرد و زن و کودکی نماند مگر آنکه خاک و سنگ پرتاب میکردند، به صورتم آب دهان میانداختند و میگفتند: دروغگوی بیدین! در این حال کسی بر من پدیدار شد و گفت: ای محمد، اگر پیامبر خدایی، وقت آن رسیده است که بر آنان نفرین کنی؛ همانگونه که نوح برای هلاکت قوم خویش نفرین کرد. اما پیامبر (ص) فرمود: «اللهم اهد قومي فإنهم لا يعلمون» (خدایا، قوم مرا هدایت فرما؛ چرا که آنان ناداناند).»
پس عمویش عباس آمد و او را از دست آنان رهانید و مردم را از گرد او پراکنده کرد.
میگویم: تمام این آیه بر این داستان منطبق نمیشود، چنانکه تفصیلِ سخن در اینباره را دانستی.
مگر آنکه روایت بر نزول پارهای از آیه—یعنی سخن خداوند: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده است را ابلاغ کن)—در آن روز حمل شود؛ در حالی که ظاهر روایت از این معنا ابا دارد و نمونهٔ مشابه آن نیز در ادامه خواهد آمد.
و در کتاب «الدر المنثور» و «فتح القدیر» آمده است که عبد بن حمید، ابن جریر، ابن ابیحاتم و ابوالشیخ از مجاهد روایت کردهاند که گفت: هنگامی که عبارتِ «بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (آنچه از پروردگارت به سویت نازل شده است را ابلاغ کن) نازل شد، پیامبر عرض کرد: «پروردگارا، من تنها یک نفرم، چگونه رفتار کنم؟ مردم بر ضد من هماهنگ و جمع میشوند.» پس این بخش نازل شد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (و اگر چنین نکنی، رسالت او را نرساندهای).
و در همان کتابها از حسن روایت شده است که پیامبر خدا (ص) فرمود: «خداوند مرا با رسالتش مبعوث کرد و این امر بر من بسیار سنگین آمد، و دانستم که مردم مرا تکذیب خواهند کرد؛ پس به من وعده [و هشدار] داد که یا پیام را ابلاغ کنم یا مرا عذاب خواهد کرد؛ آنگاه این آیه نازل شد: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » (ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سویت نازل شده است را ابلاغ کن).»
میگویم: این دو روایت، افزون بر منقطع و مرسل بودن (افتادگی در سلسلهٔ راویان)، همان اشکال روایت قبلی را دارند؛ و روایتی که در این آشفتگی مانند آن دو است...
برخی روایات است که دربارهٔ این موضوع وارد شده است: «پیامبر خدا (ص) به وسیلهٔ مردانی پاسداری میشد؛ ولی هنگامی که آیه نازل شد، آنان را پراکنده ساخت و فرمود: پروردگارم به من وعده داده است که مرا [از گزند مردم] حفظ کند.»
و در «تفسیر المنار» آمده است: «اهل تفسیر مأثور (روایی)، ترمذی، ابوالشیخ، حاکم، ابونعیم، بیهقی و طبرانی از چند تن از صحابه روایت کردهاند که: پیامبر (ص) پیش از نزول این آیه در مکه پاسداری و حراست میشد؛ اما هنگامی که آیه نازل شد، نگاهبانی را ترک کرد؛ و ابوطالب نخستین کسی بود که به نگاهبانی از ایشان اهمیت میداد و عباس نیز از او حراست میکرد.»
و در همان تفسیر آمده است: «از جمله روایاتی که در اینباره از جابر و ابنعباس نقل شده این است که: از پیامبر (ص) محافظت میشد و عمویش ابوطالب هر روز مردانی از بنیهاشم را همراه ایشان میفرستاد تا آنکه این آیه نازل شد؛ پس پیامبر فرمود: «ای عمو، خداوند مرا حفظ فرموده است؛ دیگر نیازی به کسانی که میفرستی ندارم.»»
میگویم: این دو روایت—همانگونه که میبینی—دلالت دارند بر اینکه آیه در اواسط اقامت پیامبر (ص) در مکه نازل شده و ایشان مدتی رسالت خود را تبلیغ کرده و سپس آزار و اذیت و تکذیب مردم بر او شدت یافته تا جایی که از جان خویش بیمناک شده و در نتیجه تبلیغ و دعوت را رها کرده است، سپس برای بار دوم به تبلیغ مأمور شده و از جانب خدای پاک و منزه تهدید گشته و وعدهٔ حفظ و مصونیت داده شده است و آنگاه دوباره به همان کاری که پیشتر اشتغال داشت روی آورده است؛ و این چیزی است که ساحت والای پیامبر (ص) از آن پیراسته و منزّه است.
و در کتاب «الدر المنثور» و «فتح القدیر» آمده است: عبد بن حمید، ترمذی، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابیحاتم، ابوالشیخ، حاکم، ابن مَردَوَیه، و ابونعیم و بیهقی—هر دو در کتاب «دلائل»—از عایشه روایت کردهاند که گفت: برای پیامبر خدا نگهبان میگذاشتند تا اینکه آیهٔ «وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ » (و خداوند تو را از گزند مردم حفظ میکند) نازل شد؛ پس آن حضرت سرش را از خیمه بیرون آورد و فرمود: «ای مردم، بروید که خداوند مرا حفظ کرد».
میگویم: همانطور که میبینید، ظاهر این روایت نشان میدهد که آیه در مدینه نازل شده است.
و در تفسیر طبری از ابنعباس دربارهٔ سخن خداوند: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ » (و اگر چنین نکنی، پیام او را نرساندهای) روایت شده است که گفت: یعنی اگر آیهای را که بهسویت نازل شده پنهان کنی، پیام او را نرساندهای.
میگویم: اگر مقصود از آن، آیه یا حکم مشخصی از چیزهایی باشد که بر پیامبر (ص) نازل شده، سخنی درست است؛ اما اگر مقصود، تهدید دربارهٔ هر آیه یا هر حکمی باشد که فرض شود، پیشتر دانستی که مضمون آیه با چنین برداشتی سازگار نیست.