هُوَ ٱلَّذِي بَعَثَ فِي ٱلۡأُمِّيِّـۧنَ رَسُولٗا مِّنۡهُمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ
او همان کسی است که در میان مردمِ درسناخوانده، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند، پاکیزهشان گرداند و به آنان کتاب آسمانی و حکمت بیاموزد؛ هرچند پیش از آن قطعاً در گمراهی آشکاری بودند.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱ و ۲ با هم
کوتاه سخن آنکه، قانونگذاریِ دین و فرستادن کتاب از راه برانگیختن پیامبری که با خواندن آیات الهی این پیام را به آنان برساند و پاکشان گرداند و آموزششان دهد، همه از سرِ بخشش و منتِ خدای متعال است؛ چنانکه میفرماید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ » (اوست که برانگیخت...).
تفسیر آیههای ۲ تا ۴ با هم
و این آیه و دو آیهٔ پیش از آن، یعنی کلام الهی: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ -إلي قوله- اَلْعَظِيمِ » (اوست که برانگیخت... تا کلام او:... [صاحب فضل] بزرگ) در سیاق منّتنهادن بیان شده است.
تفسیر آیهٔ ۲ سورهٔ جمعه، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۹، صفحهٔ ۲۶۴ تا ۲۷۲ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/62/2/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ » (اوست که در میان درسناخواندگان، پیامبری از خودشان برانگیخت...). «اُمیّون» جمع «اُمیّ» است؛ یعنی کسی که خواندن و نوشتن نمیداند. چنانکه گفتهاند، مراد از آنان عربها هستند، چراکه شمار باسوادان در میانشان بسیار اندک بود. پیامبر (ص) نیز از خودِ آنان، یعنی از جنس و نژادِ خودشان بود؛ و این، جدا از فرستادهشدنِ آن حضرت بهسوی آنان است؛ زیرا ایشان هم از جنس خودِ آنان بود و هم بهسوی همهٔ مردم فرستاده شده بود.
و این احتمال نیز مطرح شده است که مراد از «امیّین»، غیر اهل کتاب باشند؛ چنانکه یهودیان — بنا بر آنچه خداوند از آنان بازگو فرموده — میگفتند: «لَيْسَ عَلَيْنٰا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ» (آل عمران: ۷۵؛ دربارهٔ درسناخواندگان [غیر اهل کتاب] هیچ بازخواست و تعهدی بر گردن ما نیست).
اما این احتمال با ذیل آیه سازگار نیست که میفرماید: « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ » (آیات او را بر آنان میخواند...)؛ زیرا پیامبر (ص) هیچ بخشی از دعوت را ویژهٔ غیر عرب یا غیر اهل کتاب نساخت که آن را به دیگران عرضه نکرده باشد.
این احتمال هم داده شده است که مراد از امّیها، اهل مکه باشند؛ چراکه مکه را «امّالقری» (مادر آبادیها) مینامیدند.
اشکال این احتمال آن است که با مدنیبودن سوره سازگار نیست؛ زیرا این توهم را پیش میآورد که ضمیر در « يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ » به مهاجران و کسانی از اهل مکه که پس از فتح اسلام آوردند و نسلهای بعدیِ آنان بازگردد، در حالی که چنین برداشتی از سیاق و شیوهی بیان قرآن دور است.
هیچ منافاتی میان این نیست که آن حضرت (ص) از میان امّیها باشد و در میان آنان مبعوث شده باشد، و در عین حال رسالتش به سوی آنان و به سوی دیگران باشد؛ و این نکته روشن است. همچنین تلاوت آیات الهی بر آنان، و تزکیه و آموزش کتاب و حکمت به ایشان، به این سبب بوده که قرآن به زبان آنان نازل شده و این، نخستین مرحله از دعوت پیامبر بوده است؛ از همین رو، هنگامی که دعوت تا حدی استقرار یافت، آن حضرت (ص) به دعوت یهود، نصارا و مجوس پرداخت و به بزرگان و پادشاهان نامه نوشت.
همچنین دعای ابراهیم و اسماعیل (ع)، بر پایهی آنچه خدای متعال حکایت فرموده است: «رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَكَ -إلي أن قال- رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ وَ يُزَكِّيهِمْ» (بقره: ۱۲۹)؛ «پروردگارا، ما را تسلیم خود بدار و از دودمان ما امتی تسلیم خود پدید آر -تا آنجا که فرمود- پروردگارا، و در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز که آیات تو را بر ایشان بخواند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزهشان گرداند»، شامل همهی خاندان اسماعیل از عربِ مُضَر میشود—چه اهل مکه باشند و چه غیر آنان—؛ و این موضوع با اینکه آن حضرت (ص) هم به سوی آنان و هم به سوی دیگران مبعوث شده است، منافاتی ندارد.
و این سخن خدا که: « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ »؛ یعنی با آنکه خود امّی و درسناخوانده است، آیات کتابش را بر آنان تلاوت میکند؛ و این صفت دیگری برای پیامبر است.
و این سخن خدا که: « وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ »؛ «تزکیه» باب تفعیل از ریشهی «زکات»، به معنای رشد و نموّ شایستهای است که همواره همراه خیر و برکت است. بنابراین تزکیهکردنِ آنان توسط پیامبر به معنای رشد دادنِ شایستهی آنان با خو دادنشان به اخلاق والا و کارهای نیک است، تا بدین وسیله در انسانیت خود به کمال برسند و حال و روزشان در دنیا و آخرت سامان یابد؛ نیکبخت زندگی کنند و نیکبخت بمیرند.
آموزش کتاب، بیان الفاظ آیاتِ آن و تفسیر بخشهای دشوار آن است، و در برابر آن آموزش حکمت قرار دارد که همان معارف حقیقیِ گنجاندهشده در قرآن است. تعبیر از قرآن گاه با «آیات» و گاه با «کتاب»، به این دلیل است که نشان دهد قرآن با هر یک از این عنوانها نعمتی است که جا دارد بر آن منت نهاده شود—همانطور که گفتهاند—.
در اینجا تزکیه بر آموزش کتاب و حکمت مقدم شده است، بر خلاف آنچه در دعای ابراهیم (ع) آمده بود؛ چراکه این آیه چگونگی تربیت مؤمنان امتش توسط آن حضرت (ص) را توصیف میکند، و در مقام تربیت، تزکیه بر آموزش دانشهای برحق و معارف حقیقی تقدم دارد. اما آنچه در دعای ابراهیم (ع) آمده، دعا و درخواستی است تا این پاکیزگی و دانش به کتاب و حکمت در دودمانش محقق گردد؛ و علوم و معارف در مرحلهی تحقق عینی و آراستهشدن، از حیث رتبه پیشتر و از نظر درجه، والاتر از پاکیزگیِ وابسته به اعمال و اخلاق است.
و این سخن خدا که: « وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ »؛ «إِنْ» مخفف از ثقیله (به معنای همانا و قطعاً) است و مقصود این است که آنان پیش از بعثت پیامبر (ص) قطعاً در گمراهی آشکاری بودند. این آیه، ستایش خدا پس از تنزیه اوست و همانطور که خواهد آمد، در سیاق منتگذاری و یادآوری نعمت بیان شده است.
بحث روایی
در تفسیر قمی، دربارهٔ کلام خدای متعال که میفرماید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ » (اوست که در میان درسناخواندگان، پیامبری از خودشان برانگیخت) آمده است:
از پدرش، از ابنابیعُمَیر، از معاویة بن عمّار روایت شده است که امام صادق (ع) دربارهٔ این آیه فرمود: «آنان خط مینوشتند، ولی کتابی از سوی خدا همراهشان نبود و پیامبری هم بهسویشان برانگیخته نشده بود؛ از این رو خداوند آنان را به بیکتابان (اُمّیها) نسبت داد.»
گفتاری دربارهٔ معنای آموزش دادنِ حکمت
انسان در زندگی محدودی که در این جهان میگذراند، ناگزیر از سنت و روشی است که در خواستهها و ناخواستههایش بدان پایبند باشد و در جنبشها و آرامشهای خود، و در یک کلام در همهٔ تلاشهای زندگیاش، بر پایهٔ آن عمل کند.
این روش زندگی، در نوع و چگونگیِ خود، تابعِ دیدگاهی است که انسان دربارهٔ حقیقتِ کل هستی، حقیقتِ خویشتن و پیوند میان این دو دارد؛ و گواه این امر، اختلافی است که در آیینها و روشهای ملتها میبینیم که به تفاوتِ دیدگاههای آنان دربارهٔ حقیقتِ جهان هستی و انسانی که جزئی از آن است بازمیگردد.
پس کسی که برای ماورای ماده وجودی قائل نیست، هستی را به امور مادی منحصر میشمارد، پیدایش جهان را به تصادف نسبت میدهد، و انسان را ترکیبی مادی میداند که زندگیاش تنها میان ولادت تا مرگ محدود است، برای خود هیچ سهمی از سعادت نمیشناسد مگر سعادت مادی، و در کارهایش هدفی جز امتیازهای مادی مانند ثروت، فرزند، مقام و جز آن ندارد؛ او خواستهای جز بهرهمندی از کالاهای دنیا و دستیافتن به لذتهای مادی یا امور وابسته به آن در سر نمیپروراند؛ اموری که همگی به مرگ پایان مییابند، مرگی که به باور او چیزی جز ازهمپاشیدگیِ این ترکیب و نابودی نیست.
اما کسی که پیدایش جهان را برخاسته از علتی فراتر از آن و پیراسته از ماده میداند، و باور دارد که در ورای این سرا، سرایی دیگر و پس از دنیا، آخرتی در کار است، او را میبینیم که در روش و آیین خویش با گروه یادشده مخالفت میورزد؛ ازاینرو در کردارهایش، فراتر از سعادت دنیا، در پی سعادت آخرت نیز هست، و صورتِ کارها، هدفها و دیدگاههای این گروه با گروه نخست متفاوت میگردد.
آیینهای اینان نیز به سبب اختلافی که خود در میان خویش دارند با یکدیگر تفاوت میکند؛ مانند تفاوت آیین بتپرستان (چون برهماییان و بوداییان و جز آنان) با پیروان ادیان آسمانی (مانند زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان و مسلمانان)؛ «فلكل وجهة هو موليها» (و برای هر یک قبله و جهتی است که بدان روی میآورد).
کوتاه سخن آنکه، انسانِ دیندار در تلاشهایش جانبِ آن زندگی جاودان و همیشگی را که برای خویش باور دارد رعایت میکند، و دیدگاههایی را میپذیرد که با آن سازگار باشد؛ مانند این باور که انسان باید برای جهانِ جاودان توشه فراهم سازد و به سوی پروردگارش رو کند، و در پرداختن به کالای ناپایدارِ زندگی دنیا زیادهروی نکند؛ در حالی که فرد بیدین و سرسپردهٔ ماده، به خلافِ این جهت گرایش دارد؛ و همهٔ این مطالب جای هیچ تردیدی نیست.
با این همه، از آنجا که انسان بر حسب طبع مادی خویش در گرو ماده است و پیوسته در میان سببهای ظاهری به سر میبرد، هم بر آنها اثر میگذارد و هم از آنها اثر میپذیرد، و همواره سببی او را به سوی سببی دیگر میراند و آسایشی از این کار ندارد، به پندار خویش چنین میبیند که اصالت از آنِ همین زندگیِ ناپایدارِ دنیوی است؛ و میپندارد که این زندگی و مقاصد و مزایایی که به آن ختم میشود، همان غایت نهایی و والاترین مقصود از هستیِ اوست که باید برای به دست آوردن سعادت در آن بکوشد.
پس [از این نگاه،] زندگی دنیا همان زندگیِ واقعی است، و آنچه اهل دنیا دارند از دارایی، نعمت، آرزو، توانمندی و عزت، به معنای حقیقی کلمه کمال مطلوب است؛ و آنچه را تهیدستی، رنج و بلا، محرومیت، ناتوانی، خواری، سوگ، مصیبت و زیان میدانند نیز به حقیقت همان شر است. خلاصه آنکه هر آنچه دلبخواه نفس باشد، از خیر زودرس یا سودِ نقد و قطعی، نزد آنان خیر و سود مطلق به شمار میآید، و هر آنچه نفس نپسندد، شر یا زیان شمرده میشود.
بنابراین، هر کس از آنان که اهل دین نباشد، بر پایهٔ همین دیدگاهها رفتار میکند و از ورای آن هیچ خبری ندارد؛ و هر کس که اهل دین باشد، در عمل بر همین مدار رفتار میکند، در حالی که در گفتار به خلاف آن معترف است؛ ازاینرو پیوسته میان گفتار و کردارش ناسازگاری و کشمکش برقرار است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قٰامُوا» (بقره: ۲۰: هر زمان که [راه را] برایشان روشن کند در پرتو آن راه میروند، و چون بر آنان تاریک شود بر جای میایستند).
آنچه دعوت اسلامی در باور و عمل بدان فرا میخواند، چیزی است که با اقتضای فطرت سازگاری دارد؛ همان فطرت انسانی که بشر بر پایهٔ آن آفریده شده و ساختار آفرینشش بر آن استوار گشته است؛ چنانکه خداوند میفرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» (روم: ۳۰؛ پس حقگرایانه روی خود را به سوی این دین بدار، همان فطرت الهی که مردم را بر پایهٔ آن آفریده است؛ آفرینش خدا دگرگونیناپذیر است، این است دین استوار و برپا).
روشن است که فطرت در ساحت شناخت و آگاهی راهی نمیپوید و در گرایشهای عملی نیز میل نمیکند، مگر به سوی آنچه کمال واقعی و سعادت حقیقیاش در آن نهفته است. بنابراین، باورهای اصیل در زمینهٔ مبدأ (آغاز آفرینش) و معاد (جهان پس از مرگ) که فطرت بدانها رهنمون میگردد، و همچنین باورها و دیدگاههای فرعیِ برخاسته از آنها، دانشها و نظرهایی برحقاند که از مرز سعادت انسان فراتر نمیروند، و کارهایی نیز که فطرت بدانها تمایل دارد همینگونهاند.
از این رو خداوند متعال این دینِ استوار بر فطرت را در جاهای گوناگونی از کلام خود «دین حق» نامیده است؛ مانند این کلام او: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ الْحَقِّ» (صف: ۹؛ او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد)، و دربارهٔ قرآنی که دربردارندهٔ دعوت اوست فرمود: «يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ» (احقاف: ۳۰؛ [این کتاب] به سوی حق راهنمایی میکند).
حق چیزی جز آن رأی و باوری نیست که واقعیت بر آن منطبق است و همواره، بدون هیچ انحرافی، رشد و هدایت همراهِ آن است؛ و حکمت نیز همین است: اندیشهای که در راستی و درستی چنان استوار گشته که هیچ دروغی در آن رخنه نمیکند، و در سودمندیاش چنان محکم است که زیانی در پی ندارد. خدای متعال با این کلام خویش به اشتمال دعوت اسلامی بر حکمت اشاره فرموده است: «وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (نساء: ۱۱۳؛ و خداوند کتاب و حکمت را بر تو فرو فرستاد)، و کلام فرودآمدهاش را نیز با آن توصیف نموده و فرموده است: «وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ» (یس: ۲؛ سوگند به قرآن سرشار از حکمت)، و در چند جای کلامش، پیامبر خود (ص) را آموزگار حکمت به شمار آورده است؛ چنانکه میفرماید: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (جمعه: ۲؛ و به آنان کتاب و حکمت میآموزد).
بنابراین، آموزش قرآنی که پیامبر (ص) عهدهدار آن بود و آموزههای فرودآمده از نزد خدا را روشن میساخت، از سنخ آموزش حکمت است؛ و کارکرد آن عبارت است از: بیان حق در برابر اصولِ باورهای باطل و خرافیای که دربارهٔ نظام هستی و حقیقتِ انسان—که جزئی از این جهان است—در اندیشهٔ مردم رخنه کرده بود (چنانکه پیشتر بدان اشاره شد)، و همچنین تبیین حق در باورهای فرعیِ برآمده از آن اصول که خاستگاه رفتارهای آدمی و سرلوحهٔ اهداف و مقاصد او بودهاند.
برای نمونه، مردم اصالت را به زندگی مادی خود میدادند، تا آنجا که گویندهای از آنان میگفت: «مٰا هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا الدُّنْيٰا» (جاثیه: ۲۴؛ چیزی جز این زندگی دنیایی ما نیست)، ولی قرآن با این فرموده به آنان هشدار میدهد: «وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاهُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَهَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ» (عنکبوت: ۶۴؛ و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست، و قطعاً سرای آخرت همان زندگی حقیقی است). مردم چنین میپنداشتند که تنها علل و اسباب مادی پدیدآورندهٔ حوادث و حاکم بر آنهایند؛ از مرگ و زندگی و سلامت و بیماری گرفته تا توانگری و فقر و نعمت و نقمت و روزی و محرومیت؛ چنانکه گفتند: «بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ» (سبأ: ۳۳؛ بلکه نیرنگ شب و روز بود)، اما قرآن با این کلام به یادشان میآورد:
«أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» (اعراف: ۵۴؛ آگاه باشید که آفرینش و تدبیرِ جهان تنها از آنِ اوست)، و با این سخن که: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ» (یوسف: ۶۷؛ حکم و فرمانروایی جز برای خدا نیست)؛ و دیگر آیاتی از این دست که سرشار از حکمتاند. همچنین مردم میپندارند که در اراده و خواست خود استقلال دارند و هرچه بخواهند انجام میدهند، اما قرآن با این بیان خطای آنان را آشکار میسازد: «وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ» (انسان: ۳۰؛ و شما چیزی نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد). و نیز گمان میبرند طاعت و معصیت، و هدایتگری و هدایتپذیری یکسره در اختیار خودِ آنهاست، ولی قرآن با این سخن به آنان آگاهی میدهد: «إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ» (قصص: ۵۶؛ بیتردید تو نمیتوانی هر که را دوست بداری هدایت کنی، بلکه خداست که هر کس را بخواهد هدایت میفرماید).
و مردم بر این پندارند که از خود قدرتی دارند، در حالی که قرآن با این فرموده آن را نفی میکند: «أَنَّ الْقُوَّهَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (بقره: ۱۶۵؛ که همهٔ توان و قدرت یکسره از آنِ خداست).
و چنین میانگارند که با مال و فرزندان و یاوران به عزت میرسند، اما قرآن بر خلاف آن داوری کرده و میفرماید: «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (نساء: ۱۳۹؛ آیا عزت را نزد آنان میجویند؟ بهراستی تمام عزت یکسره از آنِ خداست)، و نیز فرموده است: «وَ لِلّٰهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (منافقون: ۸؛ و عزت تنها ویژهٔ خدا و پیامبر او و مؤمنان است).
و بر این باورند که کشتهشدن در راه خدا مرگ و نابودی است، در حالی که قرآن آن را زندگی میشمارد؛ آنجا که میفرماید: «وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْيٰاءٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ» (و به کسانی که در راه خدا کشته میشوند، مرده نگویید؛ بلکه زندهاند، ولی شما درک نمیکنید؛ بقره: ۱۵۴)، و تعالیم قرآنی دیگری از این دست که پیامبر (ص) مأمور شد مردم را با آنها دعوت کند؛ چنانکه فرمود: «ادْعُ إِليٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَهِ» (با حکمت به راه پروردگارت دعوت کن؛ نحل: ۱۲۵).
و اینها دانشها و بینشهای فراوانی است که زندگی دنیا برعکسِ آن را در جان مردم تصویر کرده و آراسته است؛ ازاینرو خدای متعال در کتاب خود بدانها هشدار داده، به پیامبرش فرمانِ آموزش آنها را داده، و مؤمنان را فراخوانده است که یکدیگر را به آن سفارش کنند؛ چنانکه فرمود: «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ» (بیگمان انسان در زیانکاری است، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده و یکدیگر را به حق سفارش نمودهاند؛ عصر: ۳)، و فرمود: «يُؤْتِي الْحِكْمَهَ مَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَهَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» (حکمت را به هر کس بخواهد میدهد، و به هر کس حکمت داده شود بیگمان خیر فراوانی داده شده است، و جز خردمندان کسی پند نمیگیرد؛ بقره: ۲۶۹).
بنابراین قرآن در حقیقت، انسان را از نظر علم و عمل در قالبی نو میریزد و او را به شکلی تازه شکل میدهد؛ در نتیجه به حیاتی زنده میشود که هرگز مرگی در پی ندارد؛ و اشاره به همین معناست در سخن خدای متعال که میفرماید: «اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ» (خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به چیزی میخوانند که به شما حیات میبخشد؛ انفال: ۲۴)، و سخن دیگرش که میفرماید: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا» (آیا کسی که مرده بود و ما زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن میان مردم راه میرود، مانند کسی است که در تاریکیهاست و از آن بیرونآمدنی نیست؟؛ انعام: ۱۲۲).
و ما به اندازهای که مجال بحث در این کتاب اجازه میداد، هنگام پرداختن به تفسیر آیات، وجه حکمت را در هر یک از آنها بیان کردهایم.
و از آنچه گذشت، بطلان سخن کسانی آشکار میشود که گفتهاند: «تفسیر قرآن همان تلاوت آن است، و تعمق در مدلولهای آیات قرآن از قبیل تأویلِ ممنوع است»؛ راستی که این سخن چقدر دور از حقیقت است!