(۶۲) (سورهٔ جمعه مدنی است و یازده آیه دارد) (۱۱)
[سورهٔ جمعه (۶۲): آیههای ۱ تا ۸]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ ٱلۡمَلِكِ ٱلۡقُدُّوسِ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡحَكِيمِ
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، پیوسته خدا را تنزیه و تسبیح میگوید؛ همان فرمانروای پاک از هر نقص، شکستناپذیرِ سنجیدهکار.
هُوَ ٱلَّذِي بَعَثَ فِي ٱلۡأُمِّيِّـۧنَ رَسُولٗا مِّنۡهُمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ
اوست که در میان درسناخواندگان (مردمی که کتاب آسمانی نداشتند)، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکیزهشان گرداند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد؛ در حالی که پیش از آن بیگمان در گمراهیِ آشکاری بودند.
وَءَاخَرِينَ مِنۡهُمۡ لَمَّا يَلۡحَقُواْ بِهِمۡۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
و نیز بر گروهی دیگر از آنان که هنوز به ایشان نپیوستهاند؛ و او شکستناپذیر سنجیدهکار است.
ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلۡفَضۡلِ ٱلۡعَظِيمِ
این فضل و بخششِ خداست که به هر کس بخواهد میدهد، و خدا دارای فضل و بخشش بزرگ است.
مَثَلُ ٱلَّذِينَ حُمِّلُواْ ٱلتَّوۡرَىٰةَ ثُمَّ لَمۡ يَحۡمِلُوهَا كَمَثَلِ ٱلۡحِمَارِ يَحۡمِلُ أَسۡفَارَۢاۚ بِئۡسَ مَثَلُ ٱلۡقَوۡمِ ٱلَّذِينَ كَذَّبُواْ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِۚ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ
مَثَلِ کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد (مکلّف به آن شدند) ولی حقّ حملِ آن را ادا نکردند (بدان عمل ننمودند)، مَثَلِ درازگوشی است که کتابهایی گرانبار حمل میکند؛ چه بد است مَثَلِ مردمی که آیات خدا را تکذیب کردند، و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند.
قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ هَادُوٓاْ إِن زَعَمۡتُمۡ أَنَّكُمۡ أَوۡلِيَآءُ لِلَّهِ مِن دُونِ ٱلنَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ ٱلۡمَوۡتَ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ
بگو: «ای کسانی که آیین یهود برگزیدهاید، اگر میپندارید که شما دوستانِ ویژهخدایید و دیگر مردم چنین نیستند، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید!»
وَلَا يَتَمَنَّوۡنَهُۥٓ أَبَدَۢا بِمَا قَدَّمَتۡ أَيۡدِيهِمۡۚ وَٱللَّهُ عَلِيمُۢ بِٱلظَّٰلِمِينَ
ولی آنان به سبب آنچه دستهایشان پیش فرستاده است هرگز آن را آرزو نخواهند کرد، و خدا به حال ستمکاران داناست.
قُلۡ إِنَّ ٱلۡمَوۡتَ ٱلَّذِي تَفِرُّونَ مِنۡهُ فَإِنَّهُۥ مُلَٰقِيكُمۡۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ
بگو: «بیتردید آن مرگی که از آن میگریزید، سرانجام به دیدارتان خواهد آمد؛ سپس بهسوی دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید و او شما را از آنچه انجام میدادهاید باخبر خواهد ساخت.»
(بیان آیات)
هدف این سوره، برانگیختن و تشویق فراوان به اهمیتدادن به نماز جمعه و بهجاآوردن وظیفهٔ آن است؛ چراکه نماز جمعه از شعائر بزرگ الهی است که بزرگداشت و اهتمام به آن، مایهٔ صلاح دنیا و آخرت مؤمنان است. خدای متعال برای بیان این فرمان، سخن را با تسبیح و ستایش خویش آغاز کرده است؛ از این رو که بر مردمی درسناخوانده (امی) منت نهاد و پیامبری درسناخوانده از خودشان در میانشان برانگیخت تا آیاتش را بر آنان فروخواند، با کارهای شایسته و اخلاق پاکیزه رشد و پاکشان گرداند (تزکیه کند) و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد؛ تا بدینگونه کتاب خدا و معارف دینش را به بهترین وجه بر دوش آنان و دیگر مؤمنانی که در پیشان میآیند یا جانشین آنها میشوند بنهد. پس باید این بار گرانبها را به بهترین وجه بر دوش کشند و سخت برحذر باشند از اینکه مانند یهودیان شوند که تورات بر دوششان نهاده شد، ولی معارف و احکامش را بر دوش نکشیدند و به کار نبستند؛ پس مَثَلشان چون درازگوشی شد که کتابهایی را حمل میکند.
سپس سخن به این فرمان میانجامد که چون در روز جمعه برای نماز ندا داده شد، دادوستد را رها کنند و بهسوی یاد خدا بشتابند، و آنان را سرزنش میکند که پیامبر (ص) را ایستاده در حال خطبهخواندن رها کردند و بهسوی تجارت و سرگرمی پراکنده شدند و پی کار خود رفتند؛ و این خود نشانهای بود از اینکه آنچه را از معارف و احکام کتاب خدا بر دوششان نهاده شده بود، بر دوش نکشیدند. و این سوره مدنی است.
خدای متعال میفرماید: « يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ »؛ «تسبیح»، پیراسته دانستن چیزی و نسبتدادن پاکی و بیعیبی به آن از هرگونه نقص و کاستی است؛ و بهکاربردن فعل مضارع بر استمرار دلالت میکند. «ملِک» به معنای اختصاص داشتن حق فرمانروایی در نظام جامعه است؛ «قدّوس» مبالغه در قدس، یعنی بینهایت پاک و منزه؛ «عزیز»، چیرهناپذیری است که هیچ چیرهشوندهای بر او غالب نمیشود؛ و «حکیم»، کسی است که کارش استوار و سنجیده است و هرگز از سر نادانی یا گزاف و بیهودگی کاری انجام نمیدهد.
در این آیه زمینهچینی و مقدمهای استدلالی برای مضمونی است که در آیهٔ بعد میآید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ »؛ یعنی برانگیختن پیامبر برای به کمال رساندن مردم، سعادتمند ساختن و هدایتشان، پس از آنکه در گمراهی آشکار بودند.
توضیح آنکه: موجودات آسمانی و زمینی خدای متعال را به سبب نقصهایی که دارند و او برطرفکنندهٔ آن است، و نیازهایی که دارند و او برآورندهٔ آن است، تسبیح میگویند و پیراسته میدارند؛ زیرا هیچ نقص یا نیازی نیست مگر اینکه او مرجع امید در کمالبخشیدن و برآوردن آن است. پس او تسبیحشده و پیراسته از هر نقص و نیازی است؛ از این رو این حق را دارد که در نظام آفرینش، هرگونه که بخواهد میان آفریدگانش حکم کند، و در نظام تشریع، هرگونه که اراده فرماید در میان بندگانش فرمان براند؛ چگونه چنین نباشد، در حالی که او «پادشاه و فرمانروا» (ملک) است و حق دارد در قلمرو خویش حکم کند و بر مردم آن دیار است که فرمانش را ببرند.
و چون در میان آنان حکمی کند و آیینی تشریع نماید، این کار به سبب نیازش به بندگیِ آنان نیست، و نقصی در او نبوده که بخواهد با عبادت آنان جبرانش کند؛ زیرا او «قدوس» است و از هر کمبود و نیازی پاک و منزه است.
سپس هنگامی که از سرِ بینیازی حکم کرد و شریعت نهاد و آن را به آنان ابلاغ کرد و به میانجی پیامبرانش آنان را بدان فراخواند، اگر دعوتش را نپذیرند و از فرمانش سر بپیچند، این کار هرگز نمیتواند خدای متعال را درمانده سازد؛ زیرا او «عزیز» و شکستناپذیر است و هیچ غلبهکنندهای در آنچه اراده کند بر او پیروز نمیشود.
همچنین آیینی که او در مقام «ملک»، «قدوس» و «عزیز» بودن حکم کرده و تشریع فرموده است، بیهوده و بیاثر هدر نمیرود؛ زیرا او بهطور مطلق «حکیم» است و کاری را جز از روی مصلحت انجام نمیدهد، و چیزی از آنان نمیخواهد مگر برای سودی که به خودشان بازگردد و خیری که بدان دست یابند تا کار و بارشان در دنیا و آخرت سامان پذیرد.
کوتاه سخن آنکه: تشریع دین از جانب او و فرستادن کتاب با برانگیختن پیامبری که با تلاوت آیاتش آن را به مردم برساند و پاکشان سازد و آموزششان دهد، منّت و بخششی بزرگ از سوی خدای متعال است؛ چنانکه فرمود: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ ».
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ »؛ «امیّون» جمع «امی» و به معنای کسی است که نه میخواند و نه مینویسد. مراد از آنان —چنانکه گفتهاند— عرب است، زیرا شمار کسانی که از میانشان میخواندند و مینوشتند بسیار اندک بود؛ و پیامبر (ص) از خود آنان، یعنی از جنس و نژادشان بود. این ویژگی، غیر از فرستادهشدن او بهسوی آنان است؛ چراکه او از نژاد آنان بود، ولی رسالتش برای همهٔ مردم بود.
و این احتمال نیز مطرح شده که مراد از «امیّین»، غیر اهل کتاب باشد؛ چنانکه یهودیان —بر پایهٔ آنچه خدا از ایشان حکایت کرده است— گفتند: «لَيْسَ عَلَيْنٰا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ» (در مورد درسناخواندگان (غیر اهل کتاب) گناه و مسئولیتی بر ما نیست) (آل عمران: ۷۵).
اما این سخن جای تأمل دارد؛ زیرا با ادامهٔ آیه که میفرماید: « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ » سازگار نیست؛ چراکه پیامبر (ص) برای غیر عرب و غیر اهل کتاب، دعوت ویژهای نیاورد که آن را به دیگران عرضه نکرده باشد.
و احتمال داده شده که مراد از «امیّین» اهل مکه باشند، از آن رو که مکه را «امالقری» مینامند.
اما این احتمال درست نیست؛ زیرا با مدنی بودن سوره سازگاری ندارد، چراکه چنین برداشتی این توهم را پدید میآورد که ضمیر « يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ » (آنان را پاکیزه میگرداند و آموزششان میدهد) تنها به مهاجران و کسانی از اهل مکه که پس از فتح اسلام آوردند و نسلهای پس از آنان بازمیگردد، و این با سیاق و اسلوب قرآن بسیار فاصله دارد.
میان اینکه پیامبر (ص) از میان امیّین برانگیخته شده و در میان آنان مبعوث گردیده، با اینکه هم به سوی آنان و هم به سوی دیگران فرستاده شده باشد، هیچ ناسازگاریای نیست و این مطلب روشن است. تلاوت آیات الهی بر آنان و تزکیه و آموزش کتاب و حکمت به ایشان نیز از آن روست که قرآن به زبان آنان نازل شده و این، نخستین مرحله از دعوت آن حضرت بوده است؛ از همین رو، هنگامی که دعوت تا اندازهای استقرار یافت، پیامبر (ص) آغاز به دعوت یهود و نصارا و مجوس فرمود و به بزرگان و پادشاهان نامه نوشت.
همچنین دعای ابراهیم و اسماعیل (ع) آنگونه که خدای متعال حکایت فرموده است: «رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ -تا آنجا که گفت- رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ» (پروردگارا، ما دو تن را تسلیم خود بدار و از دودمان ما امتی تسلیم خویش پدید آر... پروردگارا، و در میانشان پیامبری از خودشان برانگیز که آیات تو را بر آنان بخواند و به ایشان کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزهشان گرداند؛ بقره: ۱۲۸-۱۲۹)، شامل همهٔ آل اسماعیل از عربِ مُضَر میشود؛ چه اهل مکه باشند و چه غیر آنان؛ و این نیز با اینکه پیامبر (ص) به سوی آنان و به سوی غیر آنان برانگیخته شده باشد منافاتی ندارد.
و عبارت « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ »؛ یعنی آیات کتابش را با آنکه خود امی (درسناخوانده) است بر آنان میخواند. این عبارت، صفت برای رسول است.
و عبارت « وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ »؛ «تزکیه» از باب تفعیل و برگرفته از «زکات» به معنای رشد و بالندگی شایستهای است که با خیر و برکت همراه باشد؛ بنابراین، تزکیهٔ آنان از سوی پیامبر به این معناست که آنان را با خو دادن به اخلاق والا و کارهای نیک، به رشدی شایسته برساند تا در انسانیت خویش کمال یابند، حال و روزشان در دنیا و آخرت سامان پذیرد، با نیکبختی زندگی کنند و با نیکبختی از دنیا بروند.
و آموزش کتاب، بیان الفاظ آیات آن و توضیح بخشهای دشوار آن است، و در برابر آن، آموزش حکمت قرار دارد که همان معارف حقیقیِ نهفته در قرآن است. تعبیر از قرآن گاه با «آیات» و گاه با «کتاب»، به بیان برخی مفسران، برای نشان دادن این است که قرآن با هر یک از این عنوانها، نعمتی درخور سپاس و ستایش است.
در این آیه، تزکیه بر آموزش کتاب و حکمت مقدم شده است، بر خلاف آنچه در دعای ابراهیم (ع) آمده بود؛ زیرا این آیه تربیت مؤمنانِ امت را به دست پیامبر (ص) توصیف میکند، و در مقام تربیت، پاکسازی و تزکیه بر فراگیری دانشهای حق و معارف حقیقی تقدم دارد؛ اما آنچه در دعای ابراهیم (ع) آمده، دعا و درخواست تحقق این پاکیزگی و آگاهی به کتاب و حکمت در فرزندانش است، و دانشها و معارف در مرحلهٔ تحقق و آراسته شدن، مرتبهای پیشینتر و جایگاهی والاتر از پاکیِ مربوط به کارها و اخلاق دارند.
و سخن خدای متعال: « وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ »؛ «إِنْ» مخفف از ثقیله (همان «إنّ» با تخفیف در تلفظ) است و معنا این است که آنان پیش از برانگیخته شدن پیامبر (ص) در گمراهیِ آشکاری بودند. این آیه در پی تسبیح، حمد و ستایشی را در بر دارد و چنانکه خواهد آمد، برای یادآوری نعمت و احسان بیان شده است.
خدای متعال میفرماید: « وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّٰا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ »؛ کلمهٔ «آخَرِينَ» بر «الأُمِّيِّينَ» عطف شده و ضمیر « مِنْهُمْ » به آنان بازمیگردد و «مِنْ» برای تبعیض (بیانِ بخشی از کل) است. معنای آیه چنین است: او پیامبر را در میان امیّین و در میان گروهی دیگر از آنان که هنوز به ایشان نپیوستهاند برانگیخت، و اوست شکستناپذیری که در ارادهاش چیره نمیگردد و فرزانهای که در کار خویش بیهوده و گزاف عمل نمیکند.
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكَ فَضْلُ اللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ »؛ اشاره با «ذٰلِكَ» (آن) به بعثت پیامبر (ص) است و شأن آن با این اشارهٔ دور بزرگ داشته شده است؛ پس آن حضرت (ص) به این فضل ویژه گردیده است. معنا چنین است: این بعثت و اینکه او آیات خدا را بخواند، مردم را پاکیزه گرداند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، از فضل و بخشش خداست که آن را به هر کس که خواستش بدان تعلق گیرد میبخشد، و بیگمان خواستِ او بر این قرار گرفت که آن را به محمد (ص) عطا فرماید، و خدا صاحب «دارای بخشش بزرگ است»؛ مفسران اینگونه گفتهاند.
همچنین ممکن است اشاره با «ذلک» (آن) به اصل بعثت باشد، از آن جهت که با دو طرف خود، یعنی فرستنده و فرستادهشدگان، پیوند دارد. معنا این میشود که: آن بعثت، از فضل خداست که به هرکس بخواهد میبخشد، و خواست خدا بر این قرار گرفت که این فضل را به محمد (ص) اختصاص دهد، پس او را به پیامبری برگزید؛ و امتش را نیز برای این امر برگزید، پس او را از میان خودشان قرار داد و بهسویشان فرستاد.
این آیه و دو آیهٔ پیش از آن، یعنی از کلام خدای متعال: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ» تا «الْعَظِيمِ» [جمعه: ۲-۴]، در مقام منتنهادن و یادآوری این نعمت بزرگ بیان شده است.
خدای متعال میفرماید: « مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاهَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ الْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً » (مَثَل کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد، سپس بار آن را بر دوش نکشیدند، چون مَثَل درازگوشی است که کتابهایی را حمل میکند...). راغب میگوید: «سَفْر» (با فتح سین و سکون فاء) به معنای پرده برداشتن و آشکار کردن است و این کاربرد ویژهٔ امور عینی و محسوس است؛ مانند کنار زدن عمامه از سر و پرده از چهره؛ تا آنجا که میگوید: و «سِفْر» (با کسر سین و سکون فاء) کتابی است که پرده از حقایق برمیدارد و آنها را آشکار میسازد، چنانکه خدای متعال میفرماید: « كَمَثَلِ الْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً ». پایان سخن او.
مراد از بر دوش نهادن تورات (تحمیل تورات)، آموزش دادن آن است، و مراد از حمل آن، عملکردن به آن است؛ چنانکه سیاق آیه آن را تأیید میکند و ادامهٔ آیه نیز بر آن گواه است که میفرماید: « بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ » (چه بد است مَثَل گروهی که آیات خدا را تکذیب کردند). مراد از «کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد ولی آن را حمل نکردند»، یهودیانی هستند که خدا تورات را بر پیامبرشان موسی (ع) نازل فرمود و معارف و احکام درون آن را به ایشان آموخت، اما آنان رهایش کردند و بدان عمل ننمودند؛ پس بارِ دانش آن بر دوششان نهاده شد اما بار عمل بدان را بر دوش نکشیدند. از این رو خدای متعال برای آنان مَثَل الاغی را زد که کتابهایی بر پشت دارد، در حالی که از معارف و حقایق درون آنها چیزی سر درنمیآورد و از بر دوش کشیدنشان جز رنجِ سنگینیِ بار نصیبی ندارد.
وجه پیوند این آیه با آیات پیشین آن است که چون خدای متعال سخن را با یادآوری نعمتی که بر مسلمانان منت نهاده آغاز کرد—یعنی برانگیختن پیامبری درسناخوانده از میان ناخواندگان، که آیات کتابش را بر آنان تلاوت میکند، پاکیزهشان میگرداند، و کتاب و حکمت را به آنان میآموزد تا از تاریکیهای گمراهی به نور هدایت، و از فرودستِ نادانی به اوج علم و حکمت برآوردشان—و در پایان سوره نیز با عتاب و سرزنش به رفتار مسلمانان اشاره خواهد کرد که چگونه پیامبر (ص) را در روز جمعه در حالی که ایستاده خطبه میخواند رها کردند و بهسوی سرگرمی و تجارت پراکنده شدند، و این کار نشانهٔ سبک شمردنِ یکی از بزرگترین مناسک دینی بود و آشکار میساخت که قدر واقعی آن را ندانسته و در جایگاه شایستهاش ننهادهاند؛
از این رو، خدای پاک و منزه به عنوان جملهای معترضه این مَثَل را آورد و سرگذشت یهود را به یادشان انداخت که چگونه تورات به آنان سپرده شد ولی به آن عمل نکردند، و در نتیجه مانند درازگوشی شدند که کتابهایی حمل میکند و از معارف و حکمت درون آنها بهرهای نمیبرد. پس بر مسلمانان است که به امر دین اهتمام ورزند، در همهٔ حرکات و سکناتشان پروای خدا را داشته باشند، پیامبرش (ص) را بزرگ دارند و تکریم کنند، و به آنچه آورده سبک ننگرند، و برحذر باشند از اینکه همان خشم الهی که بر یهود فرود آمد بر سر آنان نیز بیاید؛ چراکه یهودیان به آنچه میدانستند عمل نکردند، پس خدا آنان را نادان و ستمگر برشمرد و به الاغی مانندشان ساخت که باری از کتابها بر دوش میکشد.
در تفسیر «روحالمعانی» آمده است: وجه ارتباط این آیه با آیات قبل آن است که متضمن اشاره به این حقیقت است که خدای متعال آن پیامبر برانگیخته را با همان ویژگیهایی فرستاده که در تورات و بر زبان پیامبران بنیاسرائیل وصف فرموده بود؛ گویی گفته شده است:
او همان کسی است که پیامبرِ بشارتدادهشده در تورات را مبعوث کرد؛ همو که در آن کتاب به پیامبری درسناخوانده و مبعوث بهسوی امتی ناخوانده وصف شده است؛ و مَثَل کسی که وصف او در تورات برایش آمد و آن را شناخت و سپس بدان ایمان نیاورد، مَثَل الاغ است. پایان سخن آلوسی.
اما چنانکه میدانی، این سخن ادعایی بدون دلیل (تحکّم) است و سیاق آیات شاهدی بر آن ندارد.
خدای متعال میفرماید: « قُلْ يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ هٰادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيٰاءُ لِلّٰهِ مِنْ دُونِ النّٰاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ » (بگو: ای کسانی که یهودی شدهاید، اگر میپندارید که شما تنها دوستان و اولیای خدایید نه دیگر مردم، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید). این سخن، استدلالی بر ضد یهود است که دروغبودن ادعای آنان را مبنی بر اینکه دوستان و اولیای خدایید آشکار میسازد. خدای متعال آنچه را که بر این پندار دلالت دارد از زبان خودشان چنین بازگو فرموده است: «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصٰاريٰ نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ» (و یهود و نصارا گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوییم) [مائده: ۱۸]، و در کلام دیگرش: «قُلْ إِنْ كٰانَتْ لَكُمُ الدّٰارُ الْآخِرَهُ عِنْدَ اللّٰهِ خٰالِصَهً مِنْ دُونِ النّٰاسِ» (بگو: اگر سرای آخرت نزد خدا ویژهٔ شماست نه دیگر مردم...) [بقره: ۹۴]، و سخن دیگرش: «وَ قٰالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً» (و گفتند: هرگز کسی به بهشت درنمیآید مگر آنکه یهودی باشد...) [بقره: ۱۱۱].
خلاصهٔ معنا چنین است: به یهودیان رو کن و بگو: ای کسانی که به آیین یهود درآمدهاید، اگر باور دارید که فقط شما دوستان خدایید نه دیگر مردم، پس چنانچه در این ادعا راست میگویید آرزوی مرگ کنید؛ زیرا دوست، دیدارِ دوستش را دوست دارد. کسی که یقین دارد دوستِ خداست، بهشت برایش حتمی است و میان او و بهشت هیچ پردهای جز مرگ وجود ندارد؛ از این رو چنین کسی مرگ را دوست میدارد و آرزو میکند فرارسد تا به سرای کرامت الهی درآید و از این زندگیِ پست و ناچیز، که چیزی جز اندوه و غم و رنج و گرفتاری در آن نیست، رهایی یابد.
گفته شده است: در تعبیر « أَوْلِيٰاءُ لِلّٰهِ » (دوستانی برای خدا) بدون اضافه شدنِ مستقیم، اشارهای است به اینکه این ادعا صرفاً سخنی بیاساس است و حقیقتی ندارد.
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ »؛ خدای متعال پس از آنکه به پیامبرش (ص) فرمان داد آرزوی مرگ را بر آنان عرضه کند، به وی خبر داد که آنان هرگز چنین آرزویی نخواهند کرد.
خداوند آرزونکردنِ مرگ را به دستاوردِ گذشتهشان پیوند زده که کنایه از ستمگری و نافرمانی است؛ پس معنای آیه چنین میشود: آنان هرگز مرگ را آرزو نمیکنند به سبب همان ستمهایی که پیش فرستادهاند و بدینسان ستمکار گشتهاند، و خدا به حال ستمکاران داناست و میداند که آنان هرگز لقای او را دوست ندارند؛ چراکه دشمنان اویند و میان وی و ایشان هیچ دوستی و پیوندی نیست.
این دو آیه در مضمون همان کلام خدای متعال است که فرمود: «قُلْ إِنْ كٰانَتْ لَكُمُ الدّٰارُ الْآخِرَهُ عِنْدَ اللّٰهِ خٰالِصَهً مِنْ دُونِ النّٰاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ» (بگو: اگر سرای آخرت نزد خدا تنها ویژهٔ شماست نه دیگر مردم، پس اگر راست میگویید آرزوی مرگ کنید؛ ولی آنان به سبب آنچه دستهایشان پیش فرستاده هرگز آن را آرزو نخواهند کرد، و خدا داناست... «بِالظّٰالِمِينَ» (... به ستمکاران؛ بقره: ۹۴-۹۵).
خدای متعال میفرماید: « قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاٰقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِليٰ عٰالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ »؛ حرف «فاء» در جملهٔ « فَإِنَّهُ مُلاٰقِيكُمْ » معنای جزای شرط را میرساند. در این آیه به آنان هشدار داده شده است مرگی که از آن میگریزند تا گرفتار پیامد شوم کردارهای خویش نشوند، بیگمان به دیدارشان خواهد آمد؛ سپس بهسوی پروردگارشان بازگردانده میشوند، همان پروردگاری که با ستمهایشان از جامهٔ بندگیِ او بیرون رفتند و با کارهایشان به دشمنی با او برخاستند. او به حقیقت کارهایشان، چه آشکار و چه پنهان، آگاه است؛ زیرا دانای نهان و آشکار است. پس آنان را به باطن اعمالشان و فرجامهای ناگوار آن، یعنی عذابهای گوناگون، آگاه خواهد ساخت.
از این رو در آیه به آنان گوشزد شده است که: نخست، فرارشان از مرگ اشتباه است، زیرا مرگ حتماً به آنان میرسد و گریبانشان را میگیرد؛ دوم، ناخوشداشتنِ دیدارِ خدا خطای دیگری است، چراکه بهسوی او بازگردانده میشوند و بر کارهای بدشان بازخواست خواهند شد؛ و سوم، چیزی از کردارهای آشکار و پنهانشان بر خدای متعال پوشیده نمیماند و نیرنگشان بر او کارگر نمیافتد، چون او دانای نهان و آشکار است.
بنابراین در آیه، نخست به این نکته اشاره شده است که مرگ امری حتمی و قطعی است؛ چنانکه فرمود: «كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَهُ الْمَوْتِ» (هر جانی چشندهٔ مرگ است؛ انبیاء: ۳۵) و فرمود: «نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ» (ما مرگ را میان شما مقدر ساختیم و کسی بر ما پیشی نخواهد جست؛ واقعه: ۶۰).
دوم اینکه بازگشت بهسوی خدا برای حسابرسی اعمال، حقیقتی بیچونوچراست.
سوم اینکه آنان را بر حقیقت اعمالشان آگاه میسازند و پاداش و کیفر آن را کامل دریافت میکنند.
چهارم اینکه هیچچیز از کردارهایشان بر خدای متعال پنهان نیست؛ و برای بیان همین نکته، بهجای نام جلاله، وصفِ « عٰالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ » (دانای نهان و آشکار) آمده است.
(بحث روایی)
در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ » (اوست که در میان درسناخواندگان، پیامبری از خودشان برانگیخت):
از پدرش، از ابنابیعمیر، از معاویه بن عمّار روایت شده است که امام صادق (ع) دربارهٔ این آیه فرمود: «آنان مینوشتند، ولی کتابی از سوی خدا همراهشان نبود و پیامبری هم بهسویشان فرستاده نشده بود؛ ازاینرو خدا آنان را به امّیها (بیکتابان) نسبت داد.»
و در همان کتاب، دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّٰا يَلْحَقُوا بِهِمْ » (و گروه دیگری از آنان که هنوز به ایشان نپیوستهاند) فرمود: «کسانی هستند که پس از آنان به اسلام درآمدند.»
و در مجمعالبیان روایت شده است: پیامبر (ص) این آیه را تلاوت فرمود؛ از ایشان پرسیدند: اینان چه کسانی هستند؟ پیامبر دست مبارکش را بر شانهٔ سلمان نهاد و فرمود: «اگر ایمان در ستارهٔ ثریا هم باشد، مردانی از این گروه به آن دست مییابند.»
میگویم: در کتاب «الدر المنثور» نیز این روایت از چند مجموعهٔ حدیثی، از جمله صحیح بخاری، صحیح مسلم، ترمذی و نسائی از ابوهریره از پیامبر (ص) نقل شده است؛ و در آن آمده است: «پس دست مبارکش را بر سر سلمان فارسی نهاد و فرمود: سوگند به آنکه جانم در دست اوست، اگر دانش در ستارهٔ ثریا هم باشد، مردانی از این گروه به آن دست مییابند.»
و نیز از سعید بن منصور و ابنمردویه از قیس بن سعد بن عباده روایت شده است که پیامبر خدا (ص) فرمود: «اگر ایمان در ستارهٔ ثریا هم باشد، مردانی از اهل فارس (ایرانیان) به آن دست مییابند.»
و در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: « مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاهَ-ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ الْحِمٰارِ » (مَثَل کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد، سپس حقِ آن را به جا نیاوردند، مَثَلِ الاغ است) آمده است: فرمود: الاغ کتابها را حمل میکند ولی نمیداند چه در آنهاست و به آن عمل هم نمیکند؛ بنیاسرائیل نیز همینگونه مانند الاغ بار بر دوش کشیدهاند، نه از آنچه درون آن است باخبرند و نه به آن عمل میکنند.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنابیشیبه و طبرانی از ابنعباس روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «هر کس روز جمعه در حالی که امام خطبه میخواند سخن بگوید، مانند الاغی است که کتابها را حمل میکند؛ و کسی هم که به او بگوید: «ساکت باش!»، بهرهای از نماز جمعه ندارد.»
میگویم: در این روایت، تأییدی است بر آنچه پیشتر در وجهِ پیوندِ این آیه با آیات پیش از آن آوردیم.
و در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: « قُلْ يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ هٰادُوا » (بگو ای کسانی که یهودی شدهاید) تا پایان آیه، آمده است: فرمود: همانا در تورات نوشته شده است: «اولیای خدا آرزوی مرگ دارند.»
و در «کافی» به سند خود از عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: مردی نزد ابوذر آمد و گفت: ای ابوذر، چرا ما از مرگ بدمان میآید؟ ابوذر گفت: «لأنكم عمرتم الدنيا و خربتم الآخرة- فتكرهون أن تنقلوا من عمران إلى خراب؛ زيرا شما دنيايتان را آباد كرديد و آخرتتان را ويران ساختيد؛ از اين رو خوش نداريد كه از آبادي به ويراني منتقل شويد».
سخنی دربارهٔ معنای آموزش حکمت
انسان در زندگیِ محدود خود که در این جهان سپری میکند، ناگزیر است از روش و آیینی پیروی کند تا در خواستهها و ناخشنودیهایش بر پایهٔ آن عمل نماید و در همهٔ حرکات و سکناتش، و بهطور کلی در سراسر تلاشهای زندگیاش، بر مدار آن حرکت کند.
این روش در نوع خود، تابعِ دیدگاهی است که انسان دربارهٔ حقیقتِ جهانِ هستی و حقیقتِ وجود خویش و پیوند میان این دو دارد. گواه بر این مطلب، تفاوت روشها و مسلکهایی است که میان ملتها بر پایهٔ اختلاف دیدگاههایشان دربارهٔ حقیقت آفرینشِ جهان و انسان که جزئی از آن است، میبینیم.
کسی که برای ورای ماده وجودی نمیشناسد و هستی را در مادیات خلاصه میکند و پیدایش جهان را به تصادف بازمیگرداند، و انسان را ترکیبی مادی میداند که زندگیاش میان تولد و مرگ محدود است، برای خود سعادتی جز سعادتِ مادی سراغ ندارد؛ در کارهایش هدفی جز امتیازهای مادی همچون مال، فرزند، مقام و مانند اینها نمیبیند، و خواستهای جز بهرهمندی از کالاهای دنیا و دستیابی به لذتهای مادی یا آنچه به آن بازمیگردد ندارد؛ و همهٔ اینها به مرگ میانجامد، مرگی که در نظر او متلاشیشدنِ این ترکیب و نابودی است.
اما کسی که پیدایش جهان را ناشی از سببی فراتر و پیراسته از ماده میداند، و باور دارد که در پی این سرا سرایی دیگر و پس از دنیا آخرتی هست، میبینیم که در روش و مسلک خود با گروهِ پیشگفته مخالفت میورزد؛ از این رو در اعمالش فراتر از خوشبختی دنیا، سعادت آخرت را پی میگیرد، و صورتِ کارها، هدفها و دیدگاههای این گروه با گروه نخست تفاوت دارد.
روشهای این گروه نیز بر پایهٔ اختلافهایی که میان خودشان است گوناگون میشود؛ مانند تفاوت آیین بتپرستانِ برهمایی، بودایی و دیگران، و پیروان ادیانِ آسمانی (ملّیّین: معتقدان به شریعت دینی) چون زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان و مسلمانان؛ پس هر گروهی جهت و مقصدی دارد که بدان رو میکند.
کوتاه سخن آنکه، دیندار در تلاشهایش جانبِ زندگی جاویدان و ابدی را که برای خود باور دارد رعایت میکند و به دیدگاههای متناسب با آن گردن مینهد؛ مانند این باور که انسان باید برای سرای جاودان توشه بیندوزد، به پروردگارش رو آورد و در سرگرمشدن به کالای زودگذرِ زندگی فانی دنیا زیادهروی نکند؛ اما بیدین که سرسپردهٔ ماده است، به خلاف این سو گرایش دارد، و در همهٔ اینها شکی نیست.
با این حال، انسان از آنجا که به مقتضای سرشتِ مادی خود در گروِ ماده و پیوسته در میان اسباب ظاهری در رفتوآمد است، و از آنها تأثیر میپذیرد و بر آنها اثر میگذارد، و همواره سببی او را به سببی دیگر میکشاند و هیچ فراغتی از آن ندارد، در پندار خویش چنین میبیند که اصالت از آنِ زندگی دنیوی و ناپایدار است؛ و میپندارد همین زندگی و خواستهها و امتیازهایی که بدان میانجامد، پایان کار و والاترین مقصودِ هستی اوست که باید برای رسیدن به سعادت در آن بکوشد.
از این رو، زندگی دنیا همان زندگی حقیقی به شمار میرود، و دارایی، نعمت، آرزو، قدرت و عزتی که اهل دنیا دارند، به معنای واقعی کلمه همینهاست؛ و آنچه ناداری، نقمت، محرومیت، ناتوانی، ذلت، مصیبت و زیان میشمارند نیز همان است. خلاصه آنکه، هر آنچه نفس به آن گرایش دارد، از خیر نقد یا سود مسلم، نزد آنان خیر و سود مطلق است؛ و هر آنچه نفس نمیپسندد، شر یا زیان به شمار میآید.
پس هر کس از آنان که اهل دین و آیینی نباشد، بر همین باورها پیش میرود و از ورای آن هیچ آگاهی ندارد؛ و هر کس که اهل دین باشد، در عمل بر همین مدار حرکت میکند در حالی که در گفتار، خلافِ آن را اعتراف دارد؛ بنابراین همواره میان گفتار و کردارش کشمکش و تضاد برپاست؛ خدای متعال میفرماید: «كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قٰامُوا» (هر گاه [نوری] برایشان بتابد در آن گام برمیدارند، و چون راه بر آنان تاریک شود، میایستند) (بقره: ۲۰).
آنچه دعوت اسلامی در باور و عمل به سوی آن فرا میخواند، همان چیزی است که با اقتضای فطرت انسانی همخوانی دارد؛ همان فطرتی که انسان بر پایهاش آفریده شده و آفرینش او بر همان استوار است؛ چنانکه خداوند میفرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» (روم: ۳۰؛ پس با حقگرایی، روی خود را به سوی دین بدار؛ فطرتی الهی که مردم را بر آن آفریده است؛ آفرینش خدا را دگرگونیای نیست؛ این است دین پایدار و استوار).
روشن است که فطرت در ساحت شناخت راهی جز به سوی کمال واقعی و سعادت حقیقی خود نمییابد و در ساحت عمل نیز جز بدان گرایش ندارد. از این رو، باورهای بنیادین در مبدأ و معاد که فطرت بدانها راه میبرد و نیز دیدگاهها و باورهای فرعیِ برآمده از آنها، همگی دانشها و نظرهایی برحقاند که از مرز سعادت انسان فراتر نمیروند و همینگونه است کارهایی که فطرت به آنها میل پیدا میکند.
به همین سبب، خدای متعال این آیین را که بر پایهٔ فطرت استوار است در جایجای کلامش «دین حق» نامیده است؛ مانند سخنش که فرمود: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ الْحَقِّ» (صف: ۹؛ اوست که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد). و دربارهٔ قرآنی که دربردارندهٔ همین دعوت است فرمود: «يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ» (احقاف: ۳۰؛ به سوی حق راه مینماید).
حق چیزی جز باور و دیدگاهی نیست که با واقعیت همخوانی دارد و راستی و درستی، بدون هیچ انحرافی، همواره همراه آن است. این همان حکمت است؛ نظری که در راستبودنش چنان استوار گشته که هیچ دروغی بدان راه نمییابد و در سودبخشیاش چنان است که هیچ گزندی در پی ندارد. خدای متعال با این سخن به این نکته اشاره فرموده است که دعوت پیامبر حکمت را در بر دارد: «وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (نساء: ۱۱۳؛ و خدا کتاب و حکمت را بر تو فرو فرستاد). کلام نازلشدهاش را نیز به همین صفت توصیف کرده و فرموده است: «وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ» (یس: ۲؛ سوگند به قرآن حکمتآمیز). همچنین در جاهای متعددی از کلام خود، پیامبرش (ص) را آموزگار حکمت شمرده است؛ مانند: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (جمعه: ۲؛ و به آنان کتاب و حکمت میآموزد).
بنابراین آموزش قرآنی که پیامبر (ص) عهدهدار آن است و به عنوان بیانگر آنچه از جانب خدا نازل گشته عمل میکند، همان آموزش حکمت است. کار این آموزش، روشن ساختن حق در باورهای بنیادینِ باطل و خرافیای است که دربارهٔ فهم جهان هستی و حقیقت انسان—که خود بخشی از آن جهان است—در اذهان مردم ریشه دوانده بود؛ همانطور که پیشتر بدان اشاره شد. همچنین وظیفه دارد حق را در باورهای فرعی و برآمده از آن پایهها تبیین کند؛ باورهایی که خاستگاه رفتارهای انسان و نمادهای اهداف و مقاصد او به شمار میآیند.
برای نمونه، مردم گمان میکردند اصالت تنها از آنِ زندگی مادی است، تا آنجا که گویندهشان گفت: «مٰا هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا الدُّنْيٰا» (جاثیه: ۲۴؛ چیزی جز این زندگی دنیایی ما در میان نیست). اما قرآن با این سخن به آنان هشدار داد: «وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاهُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَهَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ» (عنکبوت: ۶۴؛ و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست و به راستی سرای آخرت است که زندگی حقیقی است). مردم میپنداشتند علتها و اسباب مادی، خود پدیدآورندهٔ حوادث و فرمانروای آنها در مرگ و زندگی، تندرستی و بیماری، توانگری و تنگدستی، نعمت و نقمت، و روزی و محرومیتاند و میگفتند: «بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ» (سبأ: ۳۳؛ بلکه مکر و تدبیر شب و روز بود). اما قرآن با این سخنان به یادشان آورد:
«أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» (اعراف: ۵۴؛ آگاه باشید که آفرینش و تدبیر هستی تنها از آنِ اوست). و فرمود: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ» (یوسف: ۶۷؛ هیچ فرمانی جز از آنِ خدا نیست). و دیگر آیاتی که از سرچشمهٔ حکمت سخن میگویند. همچنین مردم گمان میکردند در خواستن و اراده استقلال دارند و هرچه بخواهند انجام میدهند، اما قرآن این پندارشان را خطا شمرد و فرمود: «وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ» (انسان: ۳۰؛ و چیزی نمیخواهید جز اینکه خدا بخواهد). آنان میپنداشتند از پیش خود میتوانند اطاعت کنند یا سر بپیچند، و دیگران را هدایت نمایند یا هدایت پذیرند، ولی قرآن به آنان آگاهی داد و فرمود: «إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ» (قصص: ۵۶؛ همانا تو هر که را دوست بداری نمیتوانی هدایت کنی، بلکه خداست که هر که را بخواهد هدایت مینماید).
مردم باور داشتند که خود نیرویی مستقل دارند، ولی قرآن این پندار را انکار کرد و فرمود: «أَنَّ الْقُوَّهَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (بقره: ۱۶۵؛ که همهٔ توان و نیرو تنها از آنِ خداست).
همچنین گمان میکردند به سبب مال، فرزندان و یاوران به عزت و شوکت میرسند، اما قرآن بر خلاف آن داوری کرد و فرمود: «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (نساء: ۱۳۹؛ آیا نزد آنان در پی عزتاند؟ بیگمان تمام عزت تنها از آنِ خداست). و نیز فرمود: «وَ لِلّٰهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (منافقون: ۸؛ و عزت و سربلندی تنها از آنِ خدا، پیامبرش و مؤمنان است).
و میپندارند که کشتهشدن در راه خدا مرگ و نابودی است، در حالی که قرآن آن را زندگی به شمار میآورد، آنجا که میفرماید: «وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْيٰاءٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ» (بقره: ۱۵۴؛ و به کسانی که در راه خدا کشته میشوند مرده نگویید، بلکه زندهاند ولی شما درنمییابید). و نمونههای دیگری از این آموزههای قرآنی که پیامبر (ص) مأمور شد مردم را بر اساس آنها دعوت کند، چنانکه فرمود: «ادْعُ إِليٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَهِ» (نحل: ۱۲۵؛ با حکمت به راه پروردگارت دعوت کن).
اینها دانشها و بینشهای فراوانی است که زندگی دنیایی، خلافِ آنها را در دلهای مردم به تصویر کشیده و آراسته است؛ از این رو خدای متعال در کتاب خویش به آنها توجه داده و پیامبرش را به آموزش آنها فرمان داده و مؤمنان را ترغیب کرده است که یکدیگر را بدان سفارش کنند، چنانکه فرمود: «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ» (عصر: ۲-۳؛ بیگمان انسان در زیان است، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده و یکدیگر را به حق سفارش نمودهاند)، و فرمود: «يُؤْتِي الْحِكْمَهَ مَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَهَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» (بقره: ۲۶۹؛ حکمت را به هر کس بخواهد میدهد، و هر که به او حکمت داده شود به راستی خیری فراوان یافته است، و جز خردمندان پند نمیپذیرند).
بنابراین قرآن در حقیقت انسان را از جهت اندیشه و عمل در قالبی تازه میریزد و به شکلی نو پدید میآورد؛ پس به حیاتی زنده میشود که هرگز مرگی در پیِ آن نیست. و سخن خدای متعال اشاره به همین حقیقت است که میفرماید: «اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ» (انفال: ۲۴؛ خدا و پیامبر را هنگامی که شما را به چیزی میخوانند که به شما زندگی میبخشد، اجابت کنید)، و نیز این کلام او: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا» (انعام: ۱۲۲؛ آیا کسی که مرده بود و ما زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، مانند کسی است که داستانش ماندن در تاریکیهاست و از آن بیرونآمدنی نیست؟!).
ما نیز هنگام تفسیر تکتکِ آیات قرآن، تا آنجا که گنجایش بحث در این کتاب اقتضا میکرد، جنبهٔ حکمتآمیز آنها را تبیین کردهایم.
از آنچه گذشت، بیاساس بودنِ سخن کسی روشن میشود که گفته است: تفسیر قرآن همان تلاوتِ آن است، و ژرفاندیشی در دلالتهای آیات قرآن، از قبیل تأویلِ ناروا و ممنوع است؛ راستی چه سخن نادرست و دور از حقیقتی!
[سورهٔ جمعه (۶۲): آیههای ۹ تا ۱۱]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوۡمِ ٱلۡجُمُعَةِ فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَذَرُواْ ٱلۡبَيۡعَۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه برای نمازِ روز جمعه ندا داده شد، به سوی یاد خدا بشتابید و دادوستد را رها کنید؛ این برایتان بهتر است اگر بدانید.
فَإِذَا قُضِيَتِ ٱلصَّلَوٰةُ فَٱنتَشِرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَٱبۡتَغُواْ مِن فَضۡلِ ٱللَّهِ وَٱذۡكُرُواْ ٱللَّهَ كَثِيرٗا لَّعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ
و چون نماز پایان یافت، در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا بجویید و خدا را فراوان یاد کنید، باشد که رستگار گردید.
وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ قُلۡ مَا عِندَ ٱللَّهِ خَيۡرٞ مِّنَ ٱللَّهۡوِ وَمِنَ ٱلتِّجَٰرَةِۚ وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ
و هرگاه دادوستد یا سرگرمیای ببینند، پراکنده شده و به سوی آن میروند و تو را ایستاده رها میکنند؛ بگو: آنچه نزد خداست از سرگرمی و از دادوستد بهتر است، و خدا بهترینِ روزیرسانان است.
بیان آیات
این آیات، بر واجب بودنِ نماز جمعه و حرام بودنِ دادوستد به هنگام برپاییِ آن تأکید میکند؛ همچنین سرزنشی است برای کسانی که در آن هنگام به سوی سرگرمی و دادوستد پراکنده شدند، و کاری را که انجام دادند زشت میشمارد.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نُودِيَ لِلصَّلاٰهِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْا إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که در روز جمعه برای نماز ندا داده شد، به سوی یاد خدا بشتابید و دادوستد را واگذارید) تا آخر آیه؛ مراد از ندا دادن برای نماز در روز جمعه، اذان است، چنانکه در این آیه آمده است: «وَ إِذٰا نٰادَيْتُمْ إِلَي الصَّلاٰهِ اتَّخَذُوهٰا هُزُواً وَ لَعِباً» (و هنگامی که به سوی نماز ندا میدهید، آن را به مسخره و بازی میگیرند؛ مائده: ۵۸).
واژهٔ «جمعه» (با دو ضمه: جُمُعَه، یا با ضمه و سکون: جُمْعَه) یکی از روزهای هفته است که در آغاز «یوم العَروبه» نامیده میشد و سپس نام «جمعه» بر آن غلبه یافت. مراد از نماز در روز جمعه، همان نماز جمعهای است که در این روز تشریع شده است. «سعی» به معنای شتابان راه رفتن است. به گفتهٔ برخی، مراد از «ذکر خدا» همان نماز است، چنانکه در آیه آمده است: «وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ» (و قطعاً یاد خدا بزرگتر است؛ عنکبوت: ۴۵)، و برخی نیز گفتهاند: مراد از آن، خطبههای پیش از نماز است. عبارت « وَ ذَرُوا الْبَيْعَ » (و دادوستد را رها کنید) فرمانی است به ترک آن، و بنا بر سیاق، مقصود نهی از سرگرم شدن به هر کاری است که انسان را از نماز جمعه بازمیدارد، چه خریدوفروش باشد و چه کاری دیگر؛ و نهی به طور خاص به دادوستد پیوند خورده است، زیرا روشنترین مصداق کارهایی است که آدمی را از نماز بازمیدارد.
معنای آیه چنین است: ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه در روز جمعه برای نماز جمعه اذان گفته شد، با جدیت و شتاب به سوی نماز بروید و دادوستد و هر کاری را که شما را از آن بازمیدارد رها کنید.
جملهٔ « ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (این برای شما بهتر است اگر بدانید)، ترغیب و تشویق مؤمنان است به آنچه بدان فرمان یافتهاند؛ یعنی به جا آوردن نماز و ترک دادوستد.
خدای متعال میفرماید: « فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰهُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ » (و چون نماز گزارده شد، در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا بجویید) تا آخر آیه؛ مراد از پایان یافتن نماز، به جا آوردن نماز جمعه است. پراکنده شدن در زمین به معنای متفرق شدن در آن است، و جستوجوی فضل خدا با توجه به اینکه در برابر «ترک دادوستد» در آیهٔ پیشین قرار گرفته، به معنای طلب روزی است؛ اما پیشتر گذشت که مراد، ترک هر کاری است که انسان را از نماز جمعه بازمیدارد. بنابراین، جستوجوی فضل خدا طلب هرگونه بخششِ الهی است؛ خواه از راه پراکنده شدن برای طلب روزی با خریدوفروش باشد، و خواه طلب پاداش او با عیادت بیمار، گرهگشایی از کار مسلمان، دیدار برادر ایمانی، حضور در مجلس علم و مانند اینها.
فرمان « فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ » (در زمین پراکنده شوید)، فرمانی است که پس از منع آمده و ازاینرو بر جواز و اباحه دلالت میکند، نه وجوب؛ و همچنین است عبارتِ « وَ ابْتَغُوا ، وَ اذْكُرُوا » (و بجویید، و یاد کنید).
و جملهٔ « وَ اذْكُرُوا اللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » (و خدا را بسیار یاد کنید تا شاید رستگار شوید)؛ مقصود از یاد خدا، گستردهتر از یاد زبانی است و یاد قلبی خدای متعال با توجه باطنی به او را نیز در بر میگیرد. «فلاح» به معنای نجات از هرگونه تیرهروزی است؛ و در این جایگاه، با در نظر گرفتن مباحث پیشین دربارهٔ تزکیه و تعلیم و نیز سرزنش شدیدی که در آیهٔ بعد میآید، همان پاکی روان و دانایی است؛ زیرا یاد فراوانِ خدا سبب رسوخِ معنای یادشده در جان و نقش بستن آن در ذهن میگردد و بدینوسیله ریشههای غفلت بریده میشود و تقوای دینی پدید میآید، تقوایی که زمینه و مایهٔ امید رستگاری است. خدای متعال میفرماید:
«وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (و از خدا پروا کنید، باشد که رستگار شوید؛ آلعمران: ۲۰۰).
خدای متعال میفرماید: « وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَهً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْهٰا وَ تَرَكُوكَ قٰائِماً » (و چون دادوستد یا سرگرمیای ببینند، به سویش پراکنده میگردند و تو را ایستاده رها میکنند) تا آخر آیه؛ «انفضاض» به گفتهٔ راغب، استعارهای است از انفضاض به معنای شکستن چیزی و پراکنده و جدا شدن اجزای آن از یکدیگر.
روایات شیعه و اهل سنت بر این همداستاناند که کاروانی بازرگانی در روز جمعه وارد مدینه شد، در حالی که پیامبر (ص) ایستاده خطبه میخواند. آنها برای باخبر ساختن مردم طبل و دف نواختند؛ در نتیجه، اهل مسجد به سوی آنان پراکنده شدند و پیامبر (ص) را در حالی که ایستاده خطبه میخواند رها کردند. پس این آیه نازل شد. بنابراین، مراد از «لهو»، به کار بردن سازها و ابزارهای طرب است تا مردم برای تجارت گرد هم آیند. ضمیر « إِلَيْهٰا » (به سوی آن) به تجارت بازمیگردد، زیرا تجارت مقصودِ اصلی بود و لهو وسیلهای برای رسیدن به آن؛ و برخی گفتهاند: ضمیر به یکی از آن دو بازمیگردد، گویی گفته شده است: پراکنده شدند به سوی آن [سرگرمی] یا به سوی آن [تجارت]؛ چرا که هر یک از آن دو، به تنهایی سبب پراکنده شدن مردم به سویش و گرد آمدنشان بر گرد آن بود. از همین رو میان آن دو تردید آورد و فرمود: « تِجٰارَهً أَوْ لَهْواً » (دادوستدی یا سرگرمیای) و نفرمود: «تجارت و لهو»؛ و ضمیر شایستگی دارد به هر یک از آن دو بازگردد، زیرا «لهو» در اصل مصدر است و آوردن ضمیر مذکر یا مؤنث برای آن جایز است.
به همین دلیل، عبارت « مٰا عِنْدَ اللّٰهِ » (آنچه نزد خداست) را جداگانه از هر یک از آن دو برتر دانست و فرمود: « مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجٰارَهِ » (از سرگرمی و از تجارت)، و نفرمود: «من اللهو و التجارة» (بدون تکرار حرف «مِنْ»).
و این سخن پروردگار: « قُلْ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجٰارَهِ وَ اللّٰهُ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ » (بگو: آنچه نزد خداست از سرگرمی و از تجارت بهتر است، و خدا بهترینِ روزیرسانان است)، فرمانی است به پیامبر تا آنان را بر خطایی که مرتکب شدند — و چه خطای زشتی! — آگاه سازد. مقصود از «آنچه نزد خداست»، همان پاداشی است که گوش فرا دادن به خطبه و موعظه در پی دارد.
معنای آیه چنین است: به آنان بگو پاداشی که نزد خداست از سرگرمی و از دادوستد بهتر است؛ زیرا پاداش خدای متعال، خیری حقیقی، همیشگی و ناگسستنی است، در حالی که خیرِ موجود در سرگرمی و تجارت، امری پنداری، ناپایدار و بیاساس است و چهبسا، چنانکه در لهو و سرگرمی دیده میشود، خشم الهی را نیز در پی داشته باشد.
برخی گفتهاند: واژهٔ «خَيْرٌ» در این آیه بدون معنای تفضیل (برتری دادن، یعنی اصلِ خوب بودن نه فقط بهتر بودن) به کار رفته است؛ همانند این سخن خدای متعال: «أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ» (آیا خدایان پراکنده بهترند یا خدای یگانهٔ چیره و مقتدر؟؛ یوسف: ۳۹)، و این شیوه در کاربرد زبان عربی رایج است.
در این آیه، یعنی در عبارت « وَ إِذٰا رَأَوْا » (و چون ببینند)، التفات (تغییر لحن کلام) از حالت خطاب به حالت غیبت رخ داده است. نکتهٔ این تغییر آن است که سرزنش و زشتیِ این کار — که از بافت کلام فهمیده میشود — تأکید یابد؛ بدین صورت که از شرافتِ مخاطب قرار دادن آنان روی گردانده و آنان را در جایگاه غایب واگذاشته است تا پروردگارشان با روی کریمانهٔ خود با آنان روبهرو نشود.
به این رویگردانی، عبارت « قُلْ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ » (بگو: آنچه نزد خداست بهتر است) نیز اشاره دارد؛ چراکه تصریح نفرمود با چه کسی بگوید و نفرمود: «قُلْ لَهُم» (به آنان بگو)، همانگونه که در آغاز نیز بدون ذکر قبلی مرجع ضمیر، با ضمیرِ غایب از آنان یاد کرد و فرمود: « وَ إِذٰا رَأَوْا » (و چون ببینند) و به دلالت سیاق و زمینهٔ کلام بسنده کرد.
«خَيْرُ الرّٰازِقِينَ» (بهترینِ روزیرسانان) از نامهای نیکوی خدای متعال، مانند «رزّاق» است و سخن دربارهٔ معنای رزق و روزی در مباحث پیشین گذشت.
بحث روایتی
در کتاب «من لا یحضره الفقیه» روایت شده است: در مدینه چون مؤذن در روز جمعه اذان میگفت، نداکنندهای ندا درمیداد: خرید و فروش حرام شد؛ به دلیل این سخن خدای عزّوجلّ: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نُودِيَ لِلصَّلاٰهِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَهِ-فَاسْعَوْا إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون در روز جمعه برای نماز ندا در داده شد، به سوی یاد خدا بشتابید و خرید و فروش را واگذارید).
میگویم: در کتاب «الدر المنثور» نیز این روایت از ابن ابیشیبه، عبد بن حمید و ابن منذر از میمون بن مهران نقل شده و تعبیر آن چنین است: در مدینه چون مؤذن در روز جمعه اذان میگفت، در بازارها ندا میدادند: دادوستد حرام شد، دادوستد حرام شد.
در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدا: « فَاسْعَوْا إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ » (به سوی یاد خدا بشتابید) آمده است: یعنی شتاب در راه رفتن.
در روایت ابوالجارود از امام باقر (ع) دربارهٔ این آیه آمده است: گفته میشود «فَاسْعَوْا» یعنی بروید، و نیز گفته میشود «اسْعَوْا» یعنی برای آن کار کنید؛ که عبارت است از کوتاه کردن سبیل، زدودن موی زیر بغل، گرفتن ناخنها، غسل کردن، پوشیدن پاکیزهترین جامهها و عطر زدن برای روز جمعه؛ این همان «سعی» (تلاش و آمادگی) است. خدای متعال میفرماید: « وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَهَ وَ سَعيٰ لَهٰا سَعْيَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ » (و هر کس سرای آخرت را بخواهد و برای آن تلاشی شایستهاش به کار بندد و مؤمن باشد؛ اسراء: ۱۹).
میگویم: مراد حضرت این است که «سعی» تنها به معنای شتاب در راه رفتن نیست.
و در «مجمع البیان» آمده است که انس از پیامبر خدا (ص) روایت کرده که دربارهٔ سخن خدای متعال: « فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰهُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ » (جمعه: ۱۰) فرمود: «مراد، دنیاطلبی نیست؛ بلکه عیادت از بیمار، حضور در تشییع جنازه و دیدار با برادر دینی در راه خداست».
میگویم: این روایت در کتاب «الدر المنثور» نیز به نقل از ابنجریر از انس از پیامبر خدا (ص)، و از ابنمردویه از ابنعباس از آن حضرت (ص) روایت شده است.
و در همان کتاب آمده است که از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: «نماز در روز جمعه است و پراکنده شدن در پی کار و زندگی، در روز شنبه».
میگویم: در این باره روایات دیگری نیز با همین معنا وجود دارد.
و در همان کتاب آمده است که عمر بن یزید از امام صادق (ع) روایت کرده که فرمود: «من برای نیازی که خداوند خود آن را برآورده کرده است نیز سوار بر مرکب میشوم و پی آن میروم، و این رفتن تنها برای آن است که خداوند مرا ببیند که در گرمای روز در پی روزی حلال تلاش میکنم؛ مگر این سخن خدای بلندمرتبه را نشنیدهای که: « فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰهُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ-وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ » (جمعه: ۱۰)؟ بگو ببینم، اگر کسی به خانهای درآید و درِ آن را با گِل بپوشاند و بگوید: «روزیام برایم فرود میآید»، آیا چنین چیزی ممکن است؟! آگاه باش که او یکی از آن سه نفری است که دعایشان مستجاب نمیشود».
راوی گفت: پرسیدم: «آنان چه کسانی هستند؟» فرمود: «مردی که همسری دارد و بر ضد او نفرین و دعا میکند، ولی دعایش مستجاب نمیشود؛ زیرا رشتهٔ پیوند زناشویی در دست خودِ اوست و اگر بخواهد میتواند او را رها کند. و مردی که از کسی حقی طلب دارد، اما شاهدی بر آن نمیگیرد و بدهکار حقش را انکار میکند؛ پس او علیه وی دعا میکند، ولی دعایش مستجاب نمیشود؛ چراکه به آنچه بدان فرمان یافته بود عمل نکرده است. و مردی که مالی در دست دارد و در خانهاش مینشیند و به تلاش نمیپردازد و کار و روزی نمیجوید تا اینکه مالش را تمام میکند و سپس دعا میکند، اما دعایش مستجاب نمیشود».
و در همان کتاب آمده است که جابر بن عبدالله گفت: «کاروانی تجاری از راه رسید، در حالی که ما با پیامبر خدا (ص) نماز میخواندیم؛ پس مردم به سوی آن شتافتند و پراکنده شدند و جز دوازده مرد باقی نماندند که من نیز در میانشان بودم؛ آنگاه این آیه نازل شد: « وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَهً أَوْ لَهْواً » (جمعه: ۱۱)».
و در کتاب «عوالی اللئالی» به نقل از مقاتل بن سلیمان آمده است: در حالی که پیامبر خدا (ص) روز جمعه خطبه میخواند، دحیة بن خلیفهٔ کلبی با کاروانی تجاری از شام وارد شد. هر گاه او میآمد، هیچ دوشیزهٔ پردهنشینی (عاتق: دختری که به سن بلوغ رسیده است) در مدینه نمیماند مگر اینکه به تماشای کاروانش میآمد. او هر زمان میآمد، تمام نیازمندیهای مردم را—از آرد و گندم و دیگر کالاها—به همراه میآورد؛ سپس طبل نواخته میشد تا ورودش را به مردم خبر دهند و مردم بیرون میآمدند و از او خرید میکردند.
پس در روز جمعهای وارد شد—و این پیش از مسلمان شدنش بود—در حالی که پیامبر خدا (ص) بر فراز منبر خطبه میخواند. مردم بیرون رفتند و در مسجد جز دوازده نفر باقی نماندند؛ آنگاه پیامبر (ص) فرمود: «اگر اینان نبودند، سنگهایی نشاندار از آسمان بر سر مردم فرومیبارید». و خداوند این آیه را در سورهٔ جمعه نازل کرد.
میگویم: این ماجرا از راههای فراوانی در روایات شیعه و اهل سنت نقل شده است و شمار کسانی که در مسجد باقی ماندند، در این گزارشها از هفت تا چهل نفر متفاوت ذکر شده است.
و در همان کتاب آمده است: « اِنْفَضُّوا » یعنی پراکنده شدند.
و از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «به سوی آن کاروان رفتند و تو را در حالی که ایستاده بودی و بر فراز منبر خطبه میخواندی، رها کردند».
جابر بن سَمُره گوید: «پیامبر خدا (ص) را ندیدم مگر در حالی که ایستاده خطبه میخواند؛ پس هر کس به تو گفت که ایشان نشسته خطبه خوانده است، سخنش را دروغ بدان».
میگویم: این مطلب در روایات دیگری نیز نقل شده است.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابیشیبه از طاووس روایت کرده است که گفت: پیامبر خدا (ص)، ابوبکر، عمر و عثمان ایستاده خطبه خواندند، و نخستین کسی که بر فراز منبر [هنگام خطبه] نشست، معاویة بن ابیسفیان بود.