(۶۱) سورهٔ صف، مدنی است و چهارده آیه دارد (۱۴)
[سورهٔ صف (۶۱): آیههای ۱ تا ۹]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، خدا را تسبیح و پاک دانسته است، و او شکستناپذیرِ سنجیدهکار است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفۡعَلُونَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، چرا چیزی را میگویید که انجام نمیدهید؟
كَبُرَ مَقۡتًا عِندَ ٱللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لَا تَفۡعَلُونَ
نزد خدا بسیار خشمانگیز و ناپسند است که چیزی را بگویید که انجام نمیدهید.
إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلَّذِينَ يُقَٰتِلُونَ فِي سَبِيلِهِۦ صَفّٗا كَأَنَّهُم بُنۡيَٰنٞ مَّرۡصُوصٞ
همانا خدا کسانی را دوست دارد که در راه او صفبسته و هماهنگ میجنگند، گویی ساختمانی استوار و بههمپیوستهاند.
وَإِذۡ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوۡمِهِۦ يَٰقَوۡمِ لِمَ تُؤۡذُونَنِي وَقَد تَّعۡلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُمۡۖ فَلَمَّا زَاغُوٓاْ أَزَاغَ ٱللَّهُ قُلُوبَهُمۡۚ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡفَٰسِقِينَ
و [یاد کن] هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: «ای قوم من، چرا مرا آزار میدهید، با اینکه بهیقین میدانید من فرستادهٔ خدا بهسوی شمایم؟» پس چون [از حق] منحرف شدند، خدا هم دلهایشان را منحرف ساخت، و خدا قوم نافرمان را راهنمایی نمیکند.
وَإِذۡ قَالَ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُم مُّصَدِّقٗا لِّمَا بَيۡنَ يَدَيَّ مِنَ ٱلتَّوۡرَىٰةِ وَمُبَشِّرَۢا بِرَسُولٖ يَأۡتِي مِنۢ بَعۡدِي ٱسۡمُهُۥٓ أَحۡمَدُۖ فَلَمَّا جَآءَهُم بِٱلۡبَيِّنَٰتِ قَالُواْ هَٰذَا سِحۡرٞ مُّبِينٞ
و [یاد کن] هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت: «ای بنیاسرائیل، من فرستادهٔ خدا بهسوی شمایم، درحالیکه تورات را که پیش از من بوده تصدیق میکنم و به پیامبری که پس از من میآید و نامش احمد است مژده میدهم.» پس هنگامی که با نشانههای روشن نزد آنان آمد، گفتند: «این جادویی آشکار است.»
وَمَنۡ أَظۡلَمُ مِمَّنِ ٱفۡتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَ وَهُوَ يُدۡعَىٰٓ إِلَى ٱلۡإِسۡلَٰمِۚ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ
و چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ میبندد، درحالیکه به اسلام فراخوانده میشود؟ و خدا قوم ستمکار را راهنمایی نمیکند.
يُرِيدُونَ لِيُطۡفِـُٔواْ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفۡوَٰهِهِمۡ وَٱللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡكَٰفِرُونَ
میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، درحالیکه خدا نورِ خود را کاملکننده است، هرچند کافران خوش نداشته باشند.
هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُشۡرِكُونَ
اوست که پیامبر خود را با هدایت و آیین حق فرستاد، تا آن را بر همهٔ آیینها چیره گرداند، هرچند مشرکان ناخشنود باشند.
(بیان آیات)
این سوره مؤمنان را به جهاد در راه خدا و پیکار با دشمنان دینش ترغیب و تشویق میکند. به آنان خبر میدهد که این دین، نور درخشان خداوند سبحان است؛ کافران اهل کتاب میخواهند آن را با دهانهایشان خاموش کنند، در حالی که خداوند نور خود را کامل خواهد ساخت، هرچند کافران ناخشنود باشند؛ و آن را بر تمام دینها پیروز میگرداند، هرچند مشرکان کراهت داشته باشند.
و این پیامبری که بدان ایمان آوردهاند، فرستادهای از سوی خداوند است که او را همراه با هدایت و دین حق فرستاده و عیسی بن مریم (ع) نیز به بنیاسرائیل بشارت آمدنش را داده است.
بنابراین بر مؤمنان لازم است که برای اطاعت از او و فرمانبرداری از دستورهایش به جهاد و یاری دین خدا، تصمیمی استوار بگیرند تا خداوند آنان را در آخرتشان سعادتمند سازد و در دنیایشان یاری کند، پیروزی نصیبشان نماید و در برابر دشمنانشان پشتیبان آنان باشد.
همچنین بر آنان است که چیزی را که بدان عمل نمیکنند نگویند و از وعدههایی که میدهند بازپس ننشینند؛ چراکه چنین کاری موجب خشم و غضب سخت خدای متعال و آزار رساندن به پیامبر میگردد و این خطر بزرگ را در پی دارد که خداوند دلهایشان را به انحراف بکشاند؛ همانگونه که با قوم موسی (ع) کرد، آنگاه که او را آزار دادند در حالی که میدانستند او پیامبر خدا به سوی آنان است، و خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمیکند.
به گواهی سیاق آیات، این سوره در مدینه نازل شده است.
خدای متعال میفرماید: « سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ »؛ تفسیر این آیه پیش از این گذشت. آغاز شدن کلام با تسبیح از آن روست که در ادامهٔ این سوره، توبیخ و سرزنش مؤمنان به دلیل سخن گفتن از کاری که انجام نمیدهند آمده است، و نیز بیم دادنِ آنان از خشم خدا و اینکه دلهای فاسقان را به انحراف میکشاند.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ »؛ کلمهٔ «لِمَ» مخفف «لِما» است و «ما» استفهامی است و حرف لام برای تعلیل (بیان علت) آمده است. این سخن برای توبیخ و سرزنش به کار رفته و دربردارندهٔ سرزنش مؤمنان بر گفتن چیزی است که به آن عمل نمیکنند. نباید به سخن برخی از مفسران اعتنا کرد که گفتهاند: مقصود از «الَّذِينَ آمَنُوا» منافقان هستند و توبیخ متوجه آنان است نه مؤمنان؛ چون شأن مؤمنان بالاتر از آن است که سرزنش شوند.
بیپایه بودن این سخن بدان سبب است که آیاتی که توبیخ و عتاب مؤمنان را در بر دارد فراوان است؛ بهویژه آیاتی که دربارهٔ جنگها و رخدادهای پس از آنها، مانند اُحد، احزاب، حُنین، صلح حُدیبیه، تبوک و نیز انفاق در راه خدا و غیر آن نازل شده است. مؤمنان صالح نیز تنها به واسطهٔ تربیت الهی ـ که در دل اینگونه توبیخها و عتابهای تدریجی نهفته بود ـ جانشان پاک شد و جایگاهشان والا گشت، نه اینکه از پیشِ خود واجد این پاکی و ارزش بوده باشند.
مورد توبیخ، هرچند به حسب ظاهرِ لفظ آیه، بهطور مطلق شامل ناهمخوانیِ عمل با گفتار، خلف وعده و پیمانشکنی است ـ و در حقیقت نیز چنین است، چون این کار از پیامدهای ناسازگاریِ ظاهر با باطن و همان نفاق است ـ اما سیاق آیات، از جمله آیهٔ « إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا » (صف: ۴) و آیهٔ پیشِ رو که میفرماید:
« يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ تِجٰارَهٍ » (صف: ۱۰) و غیر اینها، نشان میدهد که موضوع اصلیِ این توبیخ، تخلف برخی از آنان از وعدههایی بود که برای پایداری در جنگ و نگریختن داده بودند، یا سنگینی کردن و سستیشان از بیرون رفتن برای جهاد، یا کوتاهی در انفاق برای تجهیز خودشان یا سازوبرگ دادن به دیگران بوده است.
خدای متعال میفرماید: « كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ » (نزد خدا مایهٔ خشم و دشمنیِ بسیار بزرگی است که چیزی را بگویید که انجام نمیدهید). «مَقْت» به معنای خشم و کینهٔ بسیار شدید است. این آیه در مقامِ بیان علت برای مضمون آیهٔ پیشین است؛ زیرا خدای متعال ناپسند میدارد که انسان چیزی را بگوید که به آن عمل نمیکند، چراکه این کار از جنس نفاق است. البته اینکه انسان چیزی را بگوید که بنا ندارد عمل کند، با اینکه موفق نشود آنچه را گفته انجام دهد، تفاوت دارد؛ نخستین حالت از نفاق سرچشمه میگیرد و دومی ناشی از سستیِ اراده و ناتوانی در تصمیمگیری است. این سستی نیز رذیلهای اخلاقی و ناسازگار با سعادت و کمال جانِ آدمی است؛ زیرا خدای متعال سعادت انسان را بر پایهٔ انجام کارهای نیک و بهدستآوردن حسنات از راه اختیار و گزینش استوار کرده است و کلیدِ این مسیر، عزم و اراده است. از سوی دیگر، تنها عزمی اثرگذار است که استوار و ریشهدار باشد؛ پس عقبماندنِ عمل از گفتار، زاییدهٔ سستیِ عزم و ضعف اراده است و با وجود چنین ضعفی، هیچ امیدی به خیر و سعادت برای انسان نمیرود.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيٰانٌ مَرْصُوصٌ » (همانا خدا کسانی را دوست میدارد که در راه او در صفی منظم میجنگند، چنانکه گویی بنایی استوار و بههمپیوستهاند). راغب گفته است: «صَفّ» چیدنِ موجودات یا اشیا بر روی یک خط مستقیم است، مانند صفآرایی انسانها یا چیدمان درختان. این واژه در اینجا مصدری است که معنای اسمفاعل میدهد و به همین دلیل مفرد آمده و جمع بسته نشده است؛ از نظر نحوی، حال برای ضمیر فاعلی در « يُقٰاتِلُونَ » است و معنایش چنین میشود: در راه او پیکار میکنند در حالی که صفبستهاند.
«بُنْیان» به معنای ساختمان و بنا است و «مَرْصوص» از ریشهٔ رصاص (سرب) گرفته شده است؛ مقصود از آن ساختمانی است که با سرب چنان محکم و یکپارچه شده که در برابر هر ضربه و آسیبِ فروریزندهای ایستادگی میکند.
این آیه بهصورتِ ضمنی و به دلالت التزامی، علت نکوهش در این موردِ خاص — یعنی وعدهٔ پایداری در جنگ دادن و سپس گریختن — را بیان میکند؛ همانطور که آیهٔ پیشین سبب توبیخ بر هر نوع گفتارِ بیعمل را نشان میداد. بدین صورت که هرگاه خدای پاک و منزه رزمندگانی را دوست بدارد که بر جای خود استوار میایستند و عقب نمینشینند، لازمهاش این است که از کسانی که وعدهٔ ایستادگی میدهند و با پاگذاشتن به میدانِ نبرد فرار میکنند، خشمگین و ناخشنود باشد.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِذْ قٰالَ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ يٰا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ » إلخ (و هنگامی را یاد کن که موسی به قوم خویش گفت: ای قوم من! چرا مرا آزار میدهید، با اینکه میدانید من پیامبرِ خدا بهسوی شما هستم؟...). در این آیه به آزاررسانیِ بنیاسرائیل به پیامبرشان حضرت موسی (ع) و لجاجت پیوستهٔ آنان اشاره شده است؛ لجاجتی که سرانجام به آنجا کشید که خدا دلهایشان را از حق منحرف ساخت. در این سخن، نهیی ضمنی به مؤمنان وجود دارد که پیامبر خدا (ص) را نیازارند تا مبادا سرانجامِ کارشان همانند سرنوشتِ قوم موسی به انحرافِ دلها بینجامد؛ در حالی که خدای متعال فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِيناً» (احزاب: ۵۷؛ بیگمان کسانی که خدا و پیامبرش را میآزارند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خوارکننده آماده ساخته است).
این آیه با همان نهیِ ضمنی که در خود دارد، هممعنای این سخن الهی است: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسيٰ فَبَرَّأَهُ اللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا وَ كٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ وَجِيهاً يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً» (احزاب: ۶۹-۷۰؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، مانند کسانی نباشید که موسی را آزردند، و خدا او را از آنچه میگفتند پاک و مبرا دانست، و او نزد خدا آبرومند بود. ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا بدارید و سخنی استوار و درست بگویید).
سیاق این دو آیه و یادکردِ پاکدانستنِ حضرت موسی (ع) نشان میدهد مقصود از آزاری که خدا او را از آن تبرئه کرد، سرپیچی از دستورهایش و خروج از طاعتِ او نیست؛ زیرا در آن صورت، تبرئهکردن معنایی نمیداشت. بلکه مراد این است که آنان دربارهٔ شخصیت آن حضرت سخنان زشت گفتند و عیب و ننگی را به او نسبت دادند و او از این امر رنجید؛ سپس خدا او را از آنچه گفتند و نسبتش دادند پیراسته ساخت. اینکه در آیهٔ بعدی فرموده است: « اِتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً » (از خدا پروا کنید و سخنی استوار بگویید)، تأییدکنندهٔ همین نکتهای است که یادآور شدیم.
شاهد بر این مطلب آن است که خدای متعال خود به نمونههایی از آزاررساندن به پیامبر (ص) با زبان یا رفتار اشاره کرده و فرموده است:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاّٰ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِليٰ طَعٰامٍ غَيْرَ نٰاظِرِينَ إِنٰاهُ وَ لٰكِنْ إِذٰا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذٰا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لاٰ مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذٰلِكُمْ كٰانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ -إلي أن قال- وَ إِذٰا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتٰاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ -إلي أن قال- وَ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذٰلِكُمْ كٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِيماً»؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، به خانههای پیامبر وارد نشوید مگر آنکه برای خوردن غذایی به شما اجازه داده شود، بیآنکه در انتظار آمادهشدن آن بنشینید؛ ولی هرگاه دعوت شدید، وارد شوید و چون غذا خوردید، پراکنده گردید و به گفتوگو سرگرم نشوید؛ بیگمان این رفتار، پیامبر را آزار میداد... و هرگاه از همسران او کالایی خواستید، از پشت پرده بخواهید... و شما حق ندارید پیامبر خدا را بیازارید و نه هرگز پس از او با همسرانش ازدواج کنید؛ همانا این کار نزد خدا بسیار بزرگ [و گناهی سنگین] است» (احزاب: ۵۳).
بنابراین، حاصل سخن این است که در آیهٔ « وَ إِذْ قٰالَ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ »، اشاره و گوشزدی است به نهی از آزاردادن پیامبر (ص) با گفتار یا رفتار در حالی که به آن آگاهند؛ همانگونه که در پایان آیه نیز بیمدادن و هشداری آمده است به اینکه چنین کاری فسق (نافرمانی و خروج از طاعت) است و چه بسا به انحرافِ قلب کسی بینجامد که به آن دست یازیده است.
و سخن خدای متعال: « فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفٰاسِقِينَ »؛ «زیغ» به معنای تمایل و کجی از راه راست و اعتدال است و لازمهاش انحراف از حق به سوی باطل است.
و منحرفساختنِ خدا (إزاغه) همان بازداشتن رحمتش و بریدن هدایت از آنان است؛ همانطور که علّتآوری در جملهٔ « وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفٰاسِقِينَ » بر آن دلالت دارد؛ زیرا انحرافافکندن را به هدایتنکردن علّت دانسته است. و این، انحرافی است به عنوان مجازات و کیفردادن، و تثبیت همان کجی و انحرافی است که خود نخست به سبب فسقشان در آن افتادند و این فسق سزاوار مجازات بود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ»؛ «بسیاری را با آن گمراه میکند و بسیاری را با آن هدایت مینماید، و جز نافرمانان را با آن گمراه نمیسازد» (بقره: ۲۶)، و این انحرافی ابتدایی و گمراهسازیِ بیمقدّمه نیست تا با ساحت قدسِ خدای متعال ناسازگار باشد.
از همینجا تباهی این سخن آشکار میشود که گفتهاند: روا نیست مراد از سخن پروردگار: « أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ »، منحرفساختن از ایمان باشد؛ زیرا خدای متعال روا نیست کسی را از ایمان منحرف سازد، و نیز اگر مراد از آن، انحراف از ایمان باشد سخن لغو و بیفایده خواهد شد؛ چراکه وقتی خود از ایمان منحرف شدند کافر گشتهاند، پس دیگر معنایی ندارد بگوید: خدا آنان را از ایمان منحرف ساخت.
دلیل نادرستیِ این سخن آن است که عبارت «روا نیست خدای متعال کسی را از ایمان منحرف سازد»، به طور مطلق درست نیست؛ زیرا ملاکِ نادرستی، پیشآمدن ظلم است و ظلم تنها هنگامی رخ میدهد که انحراف و گمراهسازی، ابتدایی و بیسبب باشد. امّا آنچه به عنوان کیفر انجام گیرد—که حقیقتش همان بازداشتن رحمت و قطع هدایت به دلیل زمینهسازیِ خود بنده با فسقش و رویگردانی از رحمت و هدایت است—هیچ دلیلی بر منع آن، نه از عقل و نه از نقل، وجود ندارد.
و امّا این سخن که «کلام با این معنا از فایده تهی میشود»، پاسخش این است که آن انحرافی که به بنده نسبت داده میشود و کفر با آن پدید میآید، همان تحقّق انحراف به سبب فسق اوست، و آنچه به خدای متعال منسوب است، پایدارساختن آن انحراف در قلب بنده و مهرنهادن بر دل او به واسطهٔ آن است؛ بنابراین، انحراف بنده از ایمان به سبب فسقش و حاصلشدن کفر با آن، مانع از این نیست که خداوند نیز همان انحراف و کفر را به عنوان مجازات در قلبش تثبیت فرماید.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِذْ قٰالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرٰاهِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ ». در آغاز سخن گذشت که این آیه و آیهٔ پیش از آن و سه آیهٔ پس از آن، برای تثبیت این حقیقت آمدهاند که پیامبر (ص) رسولی است که رسالتش نزد مؤمنان کاملاً روشن و معلوم است، و خدا او را با هدایت و دین حق فرستاده تا آن را بر همهٔ دینها پیروز گرداند، هرچند کافرانِ اهل کتاب خوش نداشته باشند؛ و آیینی که آورده، نوری تابناک از سوی خداست که مشرکان میخواهند با دهانهایشان آن را خاموش کنند، در حالی که خداوند تمامکنندهٔ نور خویش است، هرچند مشرکان نپسندند.
پس بر مؤمنان لازم است که او (ص) را نیازارند، در حالی که میدانند او پیامبر خدا به سوی ایشان است، و باید یاریاش کنند و در راه پروردگارشان جهاد نمایند تا دینش زنده شود و پیامش گسترش یابد.
از همین جا دانسته میشود که سخن خدای متعال: « وَ إِذْ قٰالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ » (و هنگامی را یاد کن که عیسی پسر مریم گفت: ای بنیاسرائیل...) تا آخر آیه، زمینهچینی برای مطلبی است که به زودی یاد خواهد شد؛ یعنی اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسولی است که از پیش بشارتش داده شده بود و خداوند او را همراه با هدایت و دین حق فرستاده است، و دین او همان نور خدای متعال است که مردم به وسیلهٔ آن هدایت مییابند.
آنچه خداوند متعال از عیسی بن مریم علیهالسلام بازگو فرموده—یعنی سخنش که گفت: « يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرٰاهِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ » (ای بنیاسرائیل، من فرستادهٔ خدا به سوی شمایم؛ توراتی را که پیش از من بوده تصدیق میکنم و به پیامبری که پس از من میآید و نامش احمد است بشارت میدهم)—چکیدهٔ دعوت اوست. او با عبارتِ « إِنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ » (من فرستادهٔ خدا به سوی شمایم) اصل رسالت خود را اعلام کرد و اشاره نمود که شأنی جز این ندارد که حامل پیامی از سوی خدا به سوی آنان است. سپس متنِ آنچه را برای ابلاغش فرستاده شده بود، با این فرموده روشن ساخت: « مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرٰاهِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ » (توراتِ پیش از خود را تصدیق میکنم و به پیامبری بشارت میدهم...).
پس فرمودهٔ او: « مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرٰاهِ » بیانگر آن است که دعوت وی با آیین تورات مغایرتی ندارد و شریعت آن را نقض نمیکند، بلکه آن را تصدیق مینماید و جز اندکی از احکامش را نسخ نکرده است؛ و نسخ، روشن ساختن پایانِ مدّت یک حکم است نه باطل کردنِ آن. از همین رو عیسی علیهالسلام میان تصدیق تورات و نسخ پارهای از احکام آن جمع کرد، چنانکه خداوند متعال از زبان او نقل فرموده است: «وَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرٰاهِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ» (و توراتِ پیش از خود را تصدیق میکنم و آمدهام تا پارهای از چیزهایی را که بر شما حرام شده بود حلال کنم؛ آلعمران: ۵۰). و برای آنان جز بخشی از آنچه را در آن اختلاف داشتند روشن نساخت، چنانکه در سخنِ نقلشده از او آمده است: «قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَهِ وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُونِ» (بهراستی برای شما حکمت آوردهام و آمدهام تا پارهای از آنچه را در آن اختلاف دارید برایتان روشن کنم، پس از خدا پروا بدارید و مرا فرمان برید؛ زخرف: ۶۳).
و فرمودهٔ او: « وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ » (و بشارتدهنده به پیامبری که پس از من میآید و نامش احمد است) اشاره به بخش دوم رسالت او علیهالسلام است، و به بخش نخست با عبارت « مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرٰاهِ » اشاره کرده بود.
روشن است که «بشارت»، خبری است که مژدهگیرنده را شادمان و خرسند میسازد و جز با خیری که به او میرسد و بهرهاش میشود تحقق نمییابد؛ و خیری که از بعثت پیامبر و دعوت او انتظار میرود، گشوده شدن دری از رحمت الهی بر روی مردم است که سعادت دنیا و آخرتشان—اعم از باور حق یا کار شایسته یا هر دو—در آن نهفته باشد. بشارت به پیامبری پس از پیامبر دیگر، و به دعوتی تازه پس از فرارسیدن و استقرار دعوتی پیشین—در حالی که دعوت الهی یکی است و با گذر روزگاران، سپری شدن زمانها و گردش شبها و روزها باطل نمیشود—تنها هنگامی معنا پیدا میکند و قابل تصور است که دعوت تازه در بردارندهٔ عقاید حق و شریعتهای سامانبخشِ رفتارهای جامعه، در سطحی والاتر، و برای سعادت دنیا و آخرت انسان جامعتر و فراگیرتر باشد.
با این بیان روشن میشود که معنای فرمودهٔ آن حضرت: « وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي » این فایده را میرساند که آنچه پیامبر احمد صلیاللهعلیهوآله آورده، برتر و کاملتر از آموزههای تورات و رسالتِ عیسی علیهالسلام است، و خودِ عیسی علیهالسلام واسطه و پیونددهندهٔ این دو دعوت است.
معنای سخن او: « إِنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً » به این بازمیگردد که من فرستادهای از سوی خدا به سوی شمایم که به شریعت تورات و راه و روش آن فرا میخوانم—و آمدهام تا پارهای از آنچه را بر شما حرام شده بود حلال کنم—و این شریعتی است که خداوند به زودی آن را با برانگیختن پیامبری که پس از من میآید و نامش احمد است، کامل خواهد کرد.
واقعیت نیز همین است؛ زیرا ژرفاندیشی در معارف الهی که اسلام بدان فرامیخواند، نشان میدهد که این معارف از آنچه در دیگر شریعتهای آسمانی پیشین آمده دقیقتر است، بهویژه در فراخوانی به توحید که ریشهٔ همهٔ پایههاست، حکمی نیست جز آنکه بر آن استوار شده و هیچ معرفت راستینی نیست مگر آنکه به آن بازمیگردد؛ و بخشی از سخن در این باره، در مباحث گذشتهٔ کتاب گذشت.
همچنین است شریعتها و قوانین عملی اسلام، که هیچیک از کارهای خرد و کلان انسان —خواه فردی و خواه اجتماعی—را فروگذار نکرده، مگر آنکه آن را به اعتدال رسانده، مرزهایش را مشخص ساخته، بر پایهٔ توحید استوارش کرده و به سوی هدفِ سعادت جهت داده است.
و این مطلب با این کلام خدای متعال اشاره شده است که میفرماید: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرٰاهِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبٰاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ» (الأعراف: ۱۵۷؛ همان کسانی که از این فرستاده، پیامبر درسناخواندهای پیروی میکنند که نام و نشان او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته مییابند؛ او آنان را به کار پسندیده فرمان میدهد و از کار ناپسند بازمیدارد، پاکیزهها را برایشان حلال میشمارد و پلیدیها را بر آنان حرام میکند، و بار گران و زنجیرهایی را که بر دوششان بود از آنان برمیدارد)، و نیز آیاتی دیگر که قرآن را وصف میکند.
و این آیه، یعنی سخن عیسی که میفرماید: « وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي » (و بشارتدهنده به پیامبری که پس از من میآید)، هرچند صراحتاً دربردارندهٔ بشارت است، اما بر این دلالت ندارد که این بشارت در کتاب آسمانیِ او (عیسی علیهالسلام) نیز آمده باشد؛ مگر آنکه آیهٔ سورهٔ اعراف که پیشتر نقل شد:
« يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرٰاهِ وَ الْإِنْجِيلِ » (او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته مییابند) و نیز سخن حقتعالی در وصف پیامبر (صلیاللهعلیهوآله): «ذٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرٰاهِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ» (الفتح: ۲۹؛ این توصیف آنان در تورات است، و توصیفشان در انجیل)، هر دو بر این امر دلالت میکنند.
و در این سخن که میفرماید: « اِسْمُهُ أَحْمَدُ » (نامش احمد است)، دلالت سیاق آیه بر اینکه عیسی (علیهالسلام) از آن حضرت به نام «احمد» تعبیر کرده و احمد نامی بوده که ایشان در میان مردم بدان شناخته میشده—همچنانکه به نام «محمّد» نیز نامیده میشد—بسیار روشن و بیپرده است.
و شعر حَسّان بن ثابت نیز بر همین مطلب دلالت دارد:
«صَلَّى الْإِلٰهُ وَ مَنْ يَحُفُّ بِعَرْشِهِ» (درودِ خداوند و آنان که پیرامون عرش او حلقه زدهاند)،
«وَ الطَّيِّبُونَ عَلَى الْمُبَارَكِ أَحْمَدَ» (و درودِ همهٔ پاکان، بر آن وجود پربرکت، احمد باد).
و از اشعار ابوطالب نیز این سخن اوست:
«وَ قَالُوا لِأَحْمَدَ أَنْتَ امْرُؤٌ» (و به احمد گفتند: تو مردی هستی...)
«خَلُوفُ اللِّسَانِ ضَعِيفُ السَّبَبِ» (...با زبانی دیگرگونه و ناسازگار، و تباری ناتوان و بییاور).
«أَلَا إِنَّ أَحْمَدَ قَدْ جَاءَهُمْ» (هان! بدانید که احمد قطعاً نزد آنان آمد...)
«بِحَقٍّ وَ لَمْ يَأْتِهِمْ بِالْكَذِبِ» (...با سخن حق و راستی، و دروغی برایشان نیاورد).
و نیز سخن ابوطالب در خطاب به عباس، حمزه، جعفر و علی (ع) که به یاری پیامبر (ص) سفارششان میکرد:
«كُونُوا فِدًى لَكُمْ أُمِّي وَمَا وَلَدَتْ» (مادرم و هر آنچه زاده است فدایتان باد،)
«فِي نَصْرِ أَحْمَدَ دُونَ النَّاسِ أَتْرَاسَا» (در یاریِ احمد، در برابرِ دیگر مردمْ سپر باشید.)
و از اشعار او دربارهٔ آن حضرت (ص) که در آن، وی را به نام دیگرش «محمد» خوانده، این بیت است:
«أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّا وَجَدْنَا مُحَمَّداً» (آیا ندانستهاید که ما محمد را...)
«نَبِيّاً كَمُوسَى خُطَّ فِي أَوَّلِ الْكُتُبِ» (...پیامبری چون موسی یافتهایم که نام و نشانش در نخستین کتابها نگاشته شده است؟)
از این بیت برمیآید که آنان در آن روزگار، از وجود بشارت به پیامبر (ص) در کتابهای آسمانیِ موجود نزد اهل کتاب آگاه شده بودند.
همچنین گواه بر این مطلب، ایمان آوردن گروهی از اهل کتاب اعم از یهود و نصارا است که در میانشان جمعی از دانشمندان آنها چون عبدالله بن سلام و دیگران نیز بودند؛ آنان همین آیات قرآن را میشنیدند که به بشارتِ ظهور پیامبر (ص) و یادِ او در تورات و انجیل تصریح میکرد، و آن را با روی خوش میپذیرفتند و هرگز تکذیب نمیکردند و در درستیاش کوچکترین شک و تردیدی نشان نمیدادند.
اما اینکه در انجیلهای رایج امروزی، بشارت عیسی با چنان صراحتی دیده نمیشود، به جایگاه قرآن آسیبی نمیزند؛ چراکه قرآن—که خود معجزهای ماندگار است—هیچ نیازی به تأیید آنها ندارد. بحث دربارهٔ سند و میزان اعتبار این انجیلها نیز پیشتر در جلد سوم این کتاب گذشت.
و در سخن خداوند: « فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ »، ضمیر «جاءَ» به احمد (ص) بازمیگردد و ضمیر « جٰاءَهُمْ » به بنیاسرائیل، یا به آنها و دیگر مردم. مراد از «بیّنات» (دلایل روشن و آشکار) نیز همان بشارت پیشین، معجزهٔ قرآن و دیگر نشانههای پیامبری است.
معنای آیه چنین است: پس چون احمد که بشارتِ آمدنش داده شده بود، با نشانهها و دلایل آشکار—که از جملهٔ آنها بشارت عیسی (ع) بود—نزد بنیاسرائیل (یا نزد آنان و دیگران) آمد، گفتند: این سحری آشکار است. این عبارت بهصورت «هٰذا ساحِرٌ مُبينٌ» (این شخص جادوگری آشکار است) نیز قرائت شده است.
و گفته شده ضمیر «جاء» (آمد) به عیسی (ع) برمیگردد، ولی سیاق آیات با این برداشت سازگار نیست.
خدای متعال میفرماید: « وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَريٰ عَلَي اللّٰهِ الْكَذِبَ وَ هُوَ يُدْعيٰ إِلَي الْإِسْلاٰمِ »؛ استفهام در اینجا برای انکار است و پاسخی است به سخن آنان که گفتند: « هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ » (این جادویی آشکار است)؛ زیرا معنای کلامشان این است که پیامبر (ص) فرستادهٔ خدا نیست و آنچه از دین خدا ابلاغ کرده، از جانب خدای متعال نمیباشد.
مراد از اسلام، همان دینی است که پیامبر خدا بهسویش فرا میخواند، از آن رو که دربردارندهٔ تسلیم بودن در برابر خدا در هر آن چیزی است که از باور و عمل میخواهد و بدان فرمان میدهد. و شکی نیست که لازمهٔ ربوبیت و الوهیت خدای متعال، تسلیم بودنِ مطلق بندگان در برابر اوست؛ بنابراین بیتردید دینی که سراسر تسلیم شدن در برابر خداست، همان دینِ حق اوست که باید بدان گروید. پس این ادعا که آن دین باطل است و از جانب خدا نیست، افترا و دروغبستن بر خدا به شمار میآید.
از اینجا روشن میشود که این سخن خدا: « وَ هُوَ يُدْعيٰ إِلَي الْإِسْلاٰمِ » (در حالی که بهسوی اسلام فراخوانده میشود)، در خود دلیلی دارد بر اینکه سخن آنان یعنی:
« هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ » (این جادویی آشکار است)، افترایی بر خداست.
افترا، ستمی است که عقل در ستمبودنش تردید ندارد و شرع نیز از آن نهی میکند؛ و بزرگیِ ستم به بزرگی کسی است که ستم بر او روا داشته میشود. پس اگر آن کس خدای پاک و منزه باشد، بزرگترین ستم خواهد بود؛ از این رو هیچکس ستمکارتر از آن کس نیست که بر خدا دروغ میبندد.
معنای آیه چنین است: هیچکس ستمکارتر از آن کس نیست که با نفی انتساب دین خدا به او، بر خدا دروغ بندد؛ در حالی که او بهسوی دین اسلام فراخوانده میشود؛ دینی که جز تسلیم در برابر خواست خدا دربرندارد و شکی نیست که از سوی خداست، و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند.
خدای متعال میفرماید: « يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ »؛ خاموشکردن نور، از بین بردن آن و زدودن درخشش آن است، و خاموشکردن نور با دهانها، تنها با فوتکردن به وسیلهٔ آنها صورت میپذیرد.
این آیه در سورهٔ توبه نیز آمده و در آنجا چنین است: « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ » (توبه: ۳۲). راغب گفته است: خدای متعال فرموده: « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ » و « يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ »؛ و تفاوت میان این دو جایگاه در این است که در سخن خدا: « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا » خودِ خاموشکردن نور خدا را قصد میکنند، و در سخن خدا:
« لِيُطْفِؤُا » امری را قصد میکنند که با آن به خاموشکردن نور خدا دست یابند. (پایان سخن راغب). حاصل سخن او این است که آنچه در آیهٔ « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ » مورد اراده قرار گرفته، خودِ خاموشکردن است؛ اما در آیهٔ « يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ »، سببِ رساننده به خاموشی اراده شده که همان دمیدن با دهانهاست، و خاموشکردن، هدف و غایت کار است.
این آیه و آیهٔ پس از آن، گویا بیانگر و توضیحدهندهٔ همان مطلبی است که در آیهٔ پیش گذشت؛ یعنی ستم آنان با نسبتدادن سحر به دعوت پیامبر، و اینکه خدای متعال آنان را از آن رو که ستمکارند هدایت نمیکند. خلاصه آنکه آنان میخواهند نور خدا را با فوت دهانهایشان خاموش کنند، ولی خدا آنان را به مقصودشان راه نمینماید؛ بلکه نور خود را کامل میگرداند و دینش را بر همهٔ دینها چیره میسازد.
پس اینکه فرمود: « يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ » یعنی با فوتکردن با دهانها، همانطور که شمع با فوتکردن خاموش میشود؛ کنایه از این است که آنان پنداشتند نور خدا یعنی دین او نوری ضعیف همچون نور شمع است که با اندک فوتی خاموش میشود، از این رو آن را سحر خواندند و نسبتش به خدا را انکار کردند.
آنان در این گمان خود سخت به خطا رفتهاند؛ زیرا این، نور خداست که هرگز خاموششدنی نیست و خداوند اراده کرده است که آن را کامل کند، هرچند کافران خوش نداشته باشند، و خدا فرمان خویش را به انجام میرساند؛ و این همان سخن اوست که میفرماید: « وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكٰافِرُونَ » (و خدا کاملکنندهٔ نور خویش است، هرچند کافران را ناخوش آید).
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ » (او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همهٔ دینها پیروز گرداند، هرچند مشرکان خوش نداشته باشند). اضافه در عبارت « دِينِ الْحَقِّ » چنانکه گفتهاند اضافهای بیانی است (یعنی دینی که خودِ حق است)؛ امّا ظاهر این است که در اصل، اضافهای لامی بوده (یعنی دینی از آنِ حق) و با این نکتهٔ لطیف به کار رفته که هر یک از حق و باطل، آیینی ویژهٔ خود دارند که مقتضای ذات آنهاست؛ و خدای متعال آیینی را پسندیده است که از آنِ حق است ــ و حق همانا ذات پاک خداست ــ از این رو پیامبرش را فرستاده است.
چیره کردنِ چیزی بر چیز دیگر، به معنای یاری دادن و غالب ساختن آن است؛ و مراد از «الدِّينِ كُلِّهِ» (همهٔ دینها)، هر راه و رسمی است که جز راه خدا یعنی اسلام پیموده میشود. این آیه در مقامِ بیان دلیل برای سخن آیهٔ پیشین است که فرمود: « وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ » (و خدا کاملکنندهٔ نور خویش است)؛ و معنا چنین است: خدا نور خویش را کامل میکند، زیرا همو پیامبرش را همراه با نور خود ــ که همان هدایت و دین حق است ــ فرستاده تا آن را بر همهٔ آیینها پیروز و غالب سازد، هرچند مشرکانِ بتپرست آن را ناخوش بدارند.
از این دو آیه به دست میآید که دین حق، همان نور خدا در زمین است؛ چنانکه از این سخن خداوند نیز همین معنا برمیآید: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاهٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ» (مَثَلِ نور او مانند چراغدانی است که در آن چراغی باشد؛ نور: ۳۵) و بیان آن در تفسیر همان آیه گذشت.
(بحث روایتی)
در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدای متعال: « إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا-كَأَنَّهُمْ بُنْيٰانٌ مَرْصُوصٌ » (خداوند کسانی را دوست میدارد که صفبسته در راه او پیکار میکنند، گویی بنایی استوارند) آمده است که فرمود: «همچون بنایی که هرگز فرو نمیریزد، صف میبندند».
و در «مجمعالبیان» دربارهٔ این سخن خدای متعال: « وَ إِذْ قٰالَ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ-يٰا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ » (و هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: ای قوم من، چرا مرا آزار میدهید با اینکه میدانید من فرستادهٔ خدا به سوی شمایم؟)،
روایت شده است که در داستان قارون، او زنی را پنهانی اجیر کرد تا ادعا کند موسی با او زنا کرده است؛ همچنین او را به کشتن هارون متهم ساختند.
و در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدای متعال: « وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ-يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ » (و نویدبخشِ پیامبری که پس از من میآید و نامش احمد است) آمده است: برخی از یهودیان ــ که لعنت خدا بر آنان باد ــ از پیامبر خدا (ص) پرسیدند: چرا تو احمد، محمد، بشیر و نذیر نامیده شدی؟ فرمود: «امّا محمد از آن روست که من در زمین ستودهام؛ و احمد از آن جهت است که من در آسمان ستودهتر از زمینم؛ بشیر از آن رو که فرمانبردارانِ خدا را به بهشت نوید میدهم؛ و نذیر از آن رو که نافرمانانِ خدا را از آتش بیم میدهم».
در کتاب «الدر المنثور» دربارهٔ این آیه، ابنمردویه از عِرباض بن ساریه روایت کرده است که گفت: شنیدم پیامبر خدا (ص) میفرمود: «من در امّالکتاب (لوح محفوظ)، بندهٔ خدا و پایانبخشِ پیامبران بودم، آن هنگام که هنوز آدم در گلِ خود افتاده بود؛ و بهزودی تأویل و حقیقت این امر را به شما خبر میدهم: من همان دعای ابراهیمم، و مژدهٔ عیسی به قوم خویش، و خواب مادرم که در آن دید نوری از او بیرون آمد که کاخهای شام به سبب آن روشن شد».
و در «عیون اخبار الرضا» با سند خود از صفوان بن یحیی، فروشندهٔ پارچههای سابری، روایت کرده است که گفت: ابوقرّه، همنشین جاثلیق (پیشوای بزرگ مسیحیان)، از من خواست او را به حضور امام رضا (ع) ببرم. من از آن حضرت اجازه خواستم؛ فرمود: «او را نزد من بیاور». هنگامی که بر امام وارد شد، بساطِ پیش روی ایشان را بوسید و گفت: در دین ما اینگونه واجب است که با بزرگان و شریفانِ روزگار خود رفتار کنیم.
سپس گفت: خدا تو را سلامت بدارد، چه میگویی دربارهٔ گروهی که ادعایی کنند و گروهی دیگر که عادل به شمار میآیند به سود آنان گواهی دهند؟ امام فرمود: «حق با آنان است و ادعایشان پذیرفته میشود». او گفت: اگر گروه دیگری ادعایی مطرح کنند، ولی شاهدی جز از میان خود پیدا نکنند، چه؟ امام فرمود: «هیچ حقی برای آنان ثابت نمیشود».
او گفت: ما ادعا کردیم که عیسی روح خدا و کلمهٔ اوست و مسلمانان با ما در این سخن موافقت کردند؛ از سوی دیگر، مسلمانان ادعا کردند که محمد پیامبر است، ولی ما در این ادعا از آنان پیروی نکردیم، و آنچه بر آن هماهنگ شدهایم بهتر از چیزی است که در آن اختلاف پیدا کردهایم.
ابوالحسن علیهالسلام فرمود: نامت چیست؟ گفت: یوحنا. فرمود: ای یوحنا، ما به آن عیسایی ایمان داریم که روح خدا و کلمهٔ اوست؛ همان عیسایی که به محمد ایمان داشت، به او بشارت میداد و به بندگی و پروردهشدنِ خویش اقرار میکرد. پس اگر عیسایی که به باورِ تو روح خدا و کلمهٔ اوست، آن کسی نیست که به محمد ایمان آورد و بشارت داد و نه آن کسی است که برای خدا به بندگی اقرار کرد، ما از او بیزاریم؛ پس کجا در این موضوع با هم هماهنگ شدهایم؟! او برخاست و به صفوان بن یحیی گفت: برخیز، چقدر از این مجلس بینیاز بودیم!
میگویم: گویی مقصودش از این سخن که «برخیز، چقدر از این مجلس بینیاز بودیم» این است که آمدنِ امام علیهالسلام سودی به حالش نداشت؛ چراکه دلیلی که خودِ او پیش کشیده بود، به نتیجه نرسید.
و در کتاب «کمالالدین» به سند خود از یعقوب بن شعیب، از امام صادق علیهالسلام روایت کرده است که فرمود: میان عیسی و محمد صلیاللهعلیهوآله پانصد سال فاصله بود که دویست و پنجاه سال از آن، نه پیامبری بود و نه دانشمندی آشکار. پرسیدم: پس مردم بر چه آیینی بودند؟ فرمود: به دین عیسی علیهالسلام پایبند بودند. پرسیدم: حال و روزشان چگونه بود؟ فرمود: مؤمن بودند. سپس فرمود: و هیچ روزگاری نخواهد بود مگر آنکه دانشمندی در آن حضور دارد.
میگویم: مراد از دانشمند، همان امامی است که حجت خداست. و روایاتی هم دربارهٔ این سخن خدای متعال آمده است:
« يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ » و سخن دیگرش: « هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ الْحَقِّ » که یادآور میشوند مراد از «نور»، «هدایت» و «دین حق»، ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام است. این روایات از باب جری و تطبیق (انطباق مفهومی آیه بر مصداقهای بارز) یا از باب بطن قرآن است و در جایگاه تفسیر ظاهریِ لفظ نیست. همچنین، به شمار آوردن فاصلهٔ میان حضرت مسیح و حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله به پانصد سال، با آنچه در تاریخ مشهور است همخوانی ندارد؛ با این حال، پژوهشگران یادآور شدهاند که در تاریخ میلادی ناهماهنگی و اختلال وجود دارد و در جلد سوم این کتاب، اشارهای به این نکته گذشت.
[سورهٔ صف (۶۱): آیههای ۱۰ تا ۱۴]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ هَلۡ أَدُلُّكُمۡ عَلَىٰ تِجَٰرَةٖ تُنجِيكُم مِّنۡ عَذَابٍ أَلِيمٖ
ای کسانی که ایمان آوردهاید! آیا شما را به دادوستدی راه بنمایم که شما را از عذابی دردناک برهاند؟
تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَتُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ بِأَمۡوَٰلِكُمۡ وَأَنفُسِكُمۡۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ
به خدا و پیامبرش ایمان آورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید؛ این برای شما بهتر است، اگر بدانید.
يَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡ وَيُدۡخِلۡكُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ وَمَسَٰكِنَ طَيِّبَةٗ فِي جَنَّٰتِ عَدۡنٖۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ
گناهانتان را برای شما میآمرزد و شما را به بوستانهایی درمیآورد که از پای درختانِ آنها جویبارها روان است، و به خانههایی دلپسند در بهشتهای ماندگار؛ این همان کامیابیِ بزرگ است.
وَأُخۡرَىٰ تُحِبُّونَهَاۖ نَصۡرٞ مِّنَ ٱللَّهِ وَفَتۡحٞ قَرِيبٞۗ وَبَشِّرِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ
و [نعمتی] دیگر که دوستش میدارید: یاریای از سوی خدا و پیروزیای نزدیک؛ و مؤمنان را بشارت ده!
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُونُوٓاْ أَنصَارَ ٱللَّهِ كَمَا قَالَ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ لِلۡحَوَارِيِّـۧنَ مَنۡ أَنصَارِيٓ إِلَى ٱللَّهِۖ قَالَ ٱلۡحَوَارِيُّونَ نَحۡنُ أَنصَارُ ٱللَّهِۖ فَـَٔامَنَت طَّآئِفَةٞ مِّنۢ بَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ وَكَفَرَت طَّآئِفَةٞۖ فَأَيَّدۡنَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ عَلَىٰ عَدُوِّهِمۡ فَأَصۡبَحُواْ ظَٰهِرِينَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، یاوران خدا باشید، همانگونه که عیسی پسر مریم به حواریان گفت: «چه کسانی یاوران من در راه خدایند؟» حواریان گفتند: «ما یاوران خداییم.» پس گروهی از بنیاسرائیل ایمان آوردند و گروهی کافر شدند؛ آنگاه کسانی را که ایمان آورده بودند بر ضدّ دشمنشان توان و نیرو بخشیدیم و پیروز گردیدند.
(بیان آیات)
این آیات دعوتی است از مؤمنان به ایمان به خدا و پیامبرش و جهاد در راه خدا، همراه با وعدهای نیکو به آمرزش و بهشت در آخرت و پیروزی و فتح در دنیا؛ و نیز دعوتی است از آنان تا بر یاریِ خدا پایدار بمانند، همراه با وعدهای زیبا به نصرت و پشتیبانی الهی.
این دو معنا، هدف نهایی و اصلیِ این سورهاند و آیات پیشین نسبت به آنها مانند مقدّمه و زمینهسازی بهشمار میروند.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ تِجٰارَهٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، آیا شما را به تجارتی راه بنمایم که شما را از عذابی دردناک برهاند؟). این پرسش برای عرضه و پیشنهاد کردن است و در معنای امر قرار دارد.
«تجارت» — چنانکه راغب گفته است — بهکارگیریِ سرمایه به امیدِ سود است؛ و در واژگان زبان عرب هیچ کلمهای یافت نمیشود که در آن حرف «ت» پیش از «ج» آمده باشد مگر همین واژه.
بنابراین در این آیه، ایمان و جهاد تجارتی بهشمار آمدهاند که سرمایهاش جان آدمی است و سودش نجات یافتن از عذابی دردناک؛ و آیه در معنای این سخن خداست: «إِنَّ اللّٰهَ اشْتَريٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ -إلي أن قال- فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بٰايَعْتُمْ بِهِ» (همانا خدا از مؤمنان جانها و مالهایشان را به بهای اینکه بهشت برای آنان باشد خریده است؛ در راه خدا میجنگند، پس میکُشند و کشته میشوند — تا آنجا که فرمود: — پس به این معاملهتان که بدان دادوستد کردهاید، شادمان باشید) (توبه: ۱۱۱).
خدای متعال با تعبیر تنکیر در « عَليٰ تِجٰارَهٍ » (به دادوستدی)، شأن این تجارت را بسیار بزرگ شمرده است؛ یعنی تجارتی بسیار باارزش و بلندمرتبه؛ و سودی را که از آن به دست میآید، رهایی از عذابی دردناک قرار داده که اندازهاش در سنجش نمیگنجد.
مصداق این رهاییِ وعدهدادهشده، آمرزش گناهان و ورود به بهشت است؛ از همین رو، نجات از عذاب را در مرتبهٔ بعد با این سخن بیان کرد: « يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنّٰاتٍ » (تا گناهانتان را برایتان بیامرزد و شما را به بهشتهایی درآورد...). امّا یاری و فتحی که وعده داده شده است، بیرون از این نجاتِ اخرویِ موعودند؛ به همین جهت آنها را از آمرزش و بهشت جدا ساخت و فرمود: «وَ أُخْریٰ تُحِبُّونَهٰا نَصْرٌ مِنَ اللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ» (و نعمتی دیگر که دوستش میدارید: یاریای از سوی خدا و پیروزیای نزدیک)،
پس از این نکته غافل مشو.
خدای متعال میفرماید: « تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ » (به خدا و پیامبرش ایمان میآورید و در راه خدا با مالها و جانهایتان جهاد میکنید) تا آخر آیه؛ این جمله استیناف بیانی است (پاسخ به پرسش نهفته در دل کلام پیشین) که همان تجارتی را که به آنان پیشنهاد شده بود تفسیر میکند، گویی پرسیده شده است: آن تجارت چیست؟ پس فرمود:
« تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ » (به خدا و پیامبرش ایمان میآورید و جهاد میکنید...) تا آخر؛ و ایمان به پیامبر همراه با ایمان به خدا ذکر شده است تا بر وجوب اطاعت از او در آنچه فرمان داده دلالت کند؛ وگرنه اساساً ایمان بدون باور به رسالت پیامبر، ایمان به خدا شمرده نمیشود. خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّٰهِ وَ رُسُلِهِ -إلي أن قال- أُولٰئِكَ هُمُ الْكٰافِرُونَ حَقًّا» (بیگمان کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر میورزند و میخواهند میان خدا و پیامبرانش جدایی افکنند... تا آنجا که فرمود: آنان در حقیقت همان کافرانند؛ نساء: ۱۵۱).
و کلام او که میفرماید: « ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ »؛ یعنی آنچه از ایمان و جهاد ذکر شد، برای شما بهتر است اگر از اهل دانش باشید؛ اما افراد نادان، به کارهایشان اعتنایی نمیشود.
و برخی گفتهاند: مراد این است که خیر بودنِ آن را درمییابید، اگر اهل دانایی و درک باشید.
خدای متعال میفرماید: « يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ » (گناهانتان را برای شما بیامرزد و شما را به باغهایی درآورد که از زیر آنها نهرها روان است) تا آخر آیه؛ این جمله پاسخِ شرطِ مقدری است که از آیهٔ پیشین فهمیده میشود؛ یعنی اگر به خدا و پیامبرش ایمان آورید و در راه او جهاد کنید، گناهانتان را برای شما میآمرزد تا آخر.
و گناهانی که آمرزش به آنها تعلق گرفته مطلق آمده است، بنابراین آمرزیدهشده همهٔ گناهان است، و خرد نیز با این معنا همراهی میکند؛ زیرا این بخششْ مقدمهٔ ورود به بهشت جاودان است و داخل شدن در آن با باقی ماندنِ بخشی از گناهان به حال خود، معنا ندارد. و شاید برای اشاره به همین نکته است که در پی آن فرمود: « وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَهً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ » (و خانههایی پاکیزه در بهشتهای ماندگار و استوار)؛ یعنی بهشتهای پایداری و ثبات، پس همین که آنجا جایگاه پایدار و محل آرامشِ ماندگار است، نشان میدهد که آمرزش به همهٔ گناهان تعلق میگیرد.
افزون بر این، در آن پاداش، جانی که در راه خدا فدا شده و کالایی اندک و زودگذر است، در برابر بهشتهای عدن قرار میگیرد که جاودانهاند؛ ازاینرو دلِ مؤمن با این معامله آرام میگیرد و ارادهاش برای بذل جان و فداکاری، و برگزیدن جاودانگی بر نابودی، نیرومند میشود.
سپس بر تأکید آن افزود و فرمود: « ذٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ » (آن همان کامیابی بزرگ است).
خدای متعال میفرماید: « وَ أُخْريٰ تُحِبُّونَهٰا نَصْرٌ مِنَ اللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ » (و نعمتی دیگر که آن را دوست میدارید: یاریای از سوی خدا و پیروزیای نزدیک) تا آخر؛ این جمله عطف بر کلام پیشین است که میفرمود:
« يَغْفِرْ لَكُمْ » (برای شما میآمرزد...) تا آخر؛ و « أُخْريٰ » (دیگری) صفتی است که جانشین موصوف خود شده و خبر برای مبتدای محذوف است، و فرمودهٔ او: « نَصْرٌ مِنَ اللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ » بیانکنندهٔ همان «أخری» است. و تقدیر سخن چنین است: «و لكم نعمة أو خصلة أخري تحبونها و هي نصر من الله و فتح قريب عاجل» (و برای شما نعمت یا ویژگی دیگری است که دوستش دارید، و آن نصرتی از جانب خدا و پیروزیای نزدیک و زودهنگام است).
و کلام او که فرمود: « وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ » (و مؤمنان را بشارت ده) عطف بر فرمانی است که از سخنِ پیشین فهمیده میشود؛ گویی گفته شده است:
«قل يا أيها الذين آمنوا هل أدلكم» (بگو ای کسانی که ایمان آوردهاید، آیا شما را راهنمایی کنم...) تا آخر، و مؤمنان را مژده بده.
این بشارت، همتای فرمودهٔ الهی در این آیه است: «إِنَّ اللّٰهَ اشْتَريٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ -إلي أن قال- فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بٰايَعْتُمْ بِهِ» (توبه: ۱۱۱)؛ «همانا خداوند از مؤمنان جانها و مالهایشان را در برابر اینکه بهشت برای آنان باشد خریده است... پس شادمان باشید به این معاملهای که انجام دادهاید». از همینجا روشن میشود آنچه پیامبر فرمان یافته بدان بشارت دهد، مجموع پاداشهایی است که خداوند در آخرت و دنیا به آنان میبخشد، نه تنها نصرت و فتح.
همهٔ آنچه گذشت، نکاتی بود که سیاق کلام دربارهٔ معنای آیه و ترکیب اجزایش به دست میدهد؛ دربارهٔ آیه وجوه دیگری نیز گفتهاند که سیاق چندان با آنها سازگار نیست و ما از ذکرشان چشم پوشیدیم، از جمله این احتمال که جملهٔ « وَ بَشِّرِ » آغاز سخنی نو (استئناف) باشد.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصٰارَ اللّٰهِ » تا آخر آیه؛ یعنی خود را به این نشان بیارایید و بر آن پیوسته و پایدار بمانید. بنابراین آیه نسبت به کلام پیشین: « هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ تِجٰارَهٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ » اوجگیری و ترقّی معنایی است، و چکیدهٔ معنا چنین خواهد بود: با جانها و مالهایتان دادوستد کنید، پس با ایمان و جهاد در راه خدا، پروردگار را یاری رسانید و بر یاریاش مداومت و پایمردی بورزید.
مقصود از یاری کردن خدا این است که پیامبرش را در پیمودن راهی که با بینش و بصیرت بهسوی خدا میپیماید یاری دهند؛ همانگونه که فرمود: «قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَي اللّٰهِ عَليٰ بَصِيرَهٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي» (یوسف: ۱۰۸)؛ «بگو: این راه من است؛ من و هر کس که پیرو من است، با بصیرت بهسوی خدا دعوت میکنیم».
دلیل بر این معنا، همسنگ قرار دادن جملهٔ « كُونُوا أَنْصٰارَ اللّٰهِ » با فراز پس از آن است: « كَمٰا قٰالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوٰارِيِّينَ مَنْ أَنْصٰارِي إِلَي اللّٰهِ قٰالَ الْحَوٰارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ »؛ زیرا یاور خدا بودنِ حواریان به این معناست که آنان یاوران عیسی بن مریم (ع) در پیمودن راه خدا و روآوردن بهسوی او بودند؛ که همان توحید و خالصکردن بندگی برای خدای سبحان است. پس برابری پاسخِ حواریان که گفتند: « نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ » (ما یاوران خداییم) با پرسش عیسی که گفت: « مَنْ أَنْصٰارِي إِلَي اللّٰهِ » (چه کسانی در راه خدا یاوران من خواهند بود؟) اقتضا میکند مقصود از هر دو عبارت یکی باشد. بنابر این، یاور خدا بودنِ مخاطبان این آیه که فرمود: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصٰارَ اللّٰهِ » نیز به معنای یاور پیامبر (ص) بودن در گسترش دعوت و برافراشتن کلمهٔ حق با جهاد است؛ یعنی ایمان به پیامبر (ص) و فرمانبری از او در اوامر و نواهی با گفتاری قاطع و کرداری راستین؛ چنانکه سیاق آیات این سوره بر آن دلالت دارد.
و فرمودهٔ الهی: « فَآمَنَتْ طٰائِفَهٌ مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ وَ كَفَرَتْ طٰائِفَهٌ فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آمَنُوا عَليٰ عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظٰاهِرِينَ »، اشاره به سرانجام و فرجام یاریخواهی عیسی و پاسخ حواریان است؛ آنجا که مردم به دو گروه مؤمن و کافر دوپاره شدند، پس خداوند مؤمنان را در برابر دشمنانشان که همان کافران بودند یاری داد و سرانجام پیروز و چیره گشتند، پس از آنکه پنهان و در تنگنا و ستم بودند.
در این بیان اشارهای است به اینکه در میان امت پیامبر (ص) نیز همان ماجرای امت عیسی (ع) تکرار خواهد شد؛ گروهی از آنان ایمان میآورند و گروهی کفر میورزند، پس اگر مؤمنان به یاریخواهی پیامبر پاسخ دهند—که خداوند خود برای بزرگداشت و ارج نهادن به مقام پیامبر، در این یاریخواهی جای او نشست—خداوند نیز آنان را در برابر دشمنشان نصرت خواهد بخشید و پیروز و سرافراز خواهند شد؛ درست همانگونه که یاران عیسی و مؤمنان به او چیره گشتند.
خدای متعال در پایان داستانهای عیسی (ع) در سورهٔ آلعمران به این سرگذشت اشاره کرده و فرموده است: «فَلَمّٰا أَحَسَّ عِيسيٰ مِنْهُمُ الْكُفْرَ قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِي إِلَي اللّٰهِ قٰالَ الْحَوٰارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ» (آلعمران: ۵۲) تا پایان شش آیه، که با درنگ و تأمل در آن آیات، معنای آیهٔ مورد بحث روشن میشود.
(بحث روایتی)
در تفسیر قمی، در روایت ابوالجارود از امام باقر (ع) آمده است که دربارهٔ این سخن خدای متعال: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ تِجٰارَهٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، آیا شما را به تجارتی راه بنمایم که از عذابی دردناک نجاتتان دهد؟) فرمود: [مؤمنان] گفتند: «اگر بدانیم آن تجارت چیست، بیگمان مالها و جانها و فرزندانمان را در راهش بذل خواهیم کرد.» پس خدای متعال فرمود: «تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ-وَ تُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِكُمْ -إلي قوله- ذٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (به خدا و پیامبرش ایمان میآورید و با مالهایتان در راه خدا جهاد میکنید... تا آنجا که میفرماید: این همان رستگاری بزرگ است).
میگویم: این معنا از طریق اهلسنت نیز روایت شده است.
و در همان تفسیر آمده است که دربارهٔ این سخن خدای متعال: « وَ أُخْريٰ تُحِبُّونَهٰا نَصْرٌ مِنَ اللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ » (و نعمتی دیگر که دوستش دارید: یاریای از سوی خدا و پیروزیای نزدیک) فرمود: یعنی در دنیا با پیروزیِ حضرت قائم (ع)؛ و نیز فرمود: فتح مکه.
در کتاب «الاحتجاج» از امیرالمؤمنین (ع) در حدیثی آمده است: «و زمین خود را از دانایی نسبت به آنچه آفریدگان به آن نیازمندند و دانشپژوهی که در راه نجات است خالی نکرده است؛ آنان همان کسانی هستند که شمارشان از همه کمتر است، و به راستی خدا این را در میان امتهای پیامبران روشن ساخته و آنان را سرمشقی برای آیندگان قرار داده است؛ مانند سخنش دربارهٔ حواریانِ عیسی، آنجا که به دیگر بنیاسرائیل گفت:
« مَنْ أَنْصٰارِي إِلَي اللّٰهِ-قٰالَ الْحَوٰارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصٰارُ اللّٰهِ آمَنّٰا بِاللّٰهِ-وَ اشْهَدْ بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ » (چه کسانی در راه خدا یاوران من خواهند بود؟ حواریان گفتند: ما یاوران خداییم؛ به خدا ایمان آوردیم و گواه باش که ما تسلیمیم)؛ یعنی فضل اهل فضل را پذیرفتهاند و در برابر فرمان پروردگارشان گردنکشی نمیکنند؛ از این رو، از میان آنان جز حواریان پاسخش را ندادند.»
میگویم: این روایت اگرچه در تفسیر آیهٔ آلعمران [آلعمران: ۵۲] آمده، ولی در آیهٔ مورد بحث ما نیز سودمند است.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابناسحاق و ابنسعد از عبدالله بن ابیبکر بن محمد بن عمرو بن حزم روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا (ص) به گروهی که در عَقَبه با او دیدار کردند فرمود: «دوازده مرد از خودتان را به من بسپارید تا ضامن و سرپرست قومشان باشند، همانگونه که حواریان سرپرستیِ عیسی بن مریم را بر عهده گرفتند.»