(۶۰) سورهٔ ممتحنه، مدنی است و سیزده آیه دارد (۱۳)
[سوره ممتحنه (۶۰): آیههای ۱ تا ۹]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَقَدۡ كَفَرُواْ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلۡحَقِّ يُخۡرِجُونَ ٱلرَّسُولَ وَإِيَّاكُمۡ أَن تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ رَبِّكُمۡ إِن كُنتُمۡ خَرَجۡتُمۡ جِهَٰدٗا فِي سَبِيلِي وَٱبۡتِغَآءَ مَرۡضَاتِيۚ تُسِرُّونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ وَأَنَا۠ أَعۡلَمُ بِمَآ أَخۡفَيۡتُمۡ وَمَآ أَعۡلَنتُمۡۚ وَمَن يَفۡعَلۡهُ مِنكُمۡ فَقَدۡ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی و سرپرستی نگیرید؛ در حالی که به آنان پیامِ مهر و پیوند میفرستید، بیگمان آنان به آنچه از حق برایتان آمده کافر شدهاند؛ پیامبر و شما را صرفاً به این جرم از شهر بیرون میرانند که به پروردگارتان، الله، ایمان دارید. اگر برای جهاد در راه من و در پی خشنودیام بیرون آمدهاید [آنان را دوست مگیرید]. شما پنهانی پیوند دوستی با آنان برقرار میکنید، در حالی که من به آنچه پنهان میدارید و آنچه آشکار میسازید داناترم؛ و هر کس از شما چنین کند، بیتردید راه راست را گم کرده است.
إِن يَثۡقَفُوكُمۡ يَكُونُواْ لَكُمۡ أَعۡدَآءٗ وَيَبۡسُطُوٓاْ إِلَيۡكُمۡ أَيۡدِيَهُمۡ وَأَلۡسِنَتَهُم بِٱلسُّوٓءِ وَوَدُّواْ لَوۡ تَكۡفُرُونَ
اگر بر شما دست یابند، دشمنانتان خواهند بود و دست و زبانشان را به بدی بهسویتان میگشایند و آرزو دارند که کافر شوید.
لَن تَنفَعَكُمۡ أَرۡحَامُكُمۡ وَلَآ أَوۡلَٰدُكُمۡۚ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَفۡصِلُ بَيۡنَكُمۡۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٞ
خویشاوندان و فرزندانتان هرگز در روز قیامت سودی به حالتان نخواهند داشت؛ خدا میان شما جدایی میاندازد و او به آنچه انجام میدهید بیناست.
قَدۡ كَانَتۡ لَكُمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ فِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذۡ قَالُواْ لِقَوۡمِهِمۡ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُاْ مِنكُمۡ وَمِمَّا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرۡنَا بِكُمۡ وَبَدَا بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةُ وَٱلۡبَغۡضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَحۡدَهُۥٓ إِلَّا قَوۡلَ إِبۡرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسۡتَغۡفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمۡلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٖۖ رَّبَّنَا عَلَيۡكَ تَوَكَّلۡنَا وَإِلَيۡكَ أَنَبۡنَا وَإِلَيۡكَ ٱلۡمَصِيرُ
قطعاً برای شما در ابراهیم و همراهانش سرمشقی نیکو بود؛ آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه بهجای خدا میپرستید بیزاریم؛ به آیین شما کفر ورزیدیم و میان ما و شما برای همیشه دشمنی و کینهتوزی پدیدار شده است تا زمانی که تنها به خدای یگانه ایمان آورید؛ مگر آن سخن ابراهیم به پدرش (سرپرستش) که گفت: «بیتردید برایت آمرزش خواهم خواست، هرچند برای تو از جانب خدا مالک هیچچیز نیستم.» پروردگارا، بر تو توکل کردیم و بهسوی تو بازگشتیم و بازگشتِ نهایی بهسوی توست.
رَبَّنَا لَا تَجۡعَلۡنَا فِتۡنَةٗ لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ وَٱغۡفِرۡ لَنَا رَبَّنَآۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
پروردگارا، ما را دستخوشِ فتنهگری و شکنجهٔ کافران قرار مده و ما را بیامرز، پروردگارا که همانا تویی شکستناپذیرِ فرزانه.
لَقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِيهِمۡ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ لِّمَن كَانَ يَرۡجُواْ ٱللَّهَ وَٱلۡيَوۡمَ ٱلۡأٓخِرَۚ وَمَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلۡغَنِيُّ ٱلۡحَمِيدُ
بیگمان در وجود آنان برای شما سرمشقی نیکو بود؛ برای هر کس که به خدا و روز واپسین امید دارد. و هر کس روی برتابد، قطعاً خدا همان بینیازِ ستوده است.
۞ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَجۡعَلَ بَيۡنَكُمۡ وَبَيۡنَ ٱلَّذِينَ عَادَيۡتُم مِّنۡهُم مَّوَدَّةٗۚ وَٱللَّهُ قَدِيرٞۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٞ
امید است خدا میان شما و کسانی از آنان که با ایشان دشمنی داشتید، پیوند دوستی پدید آورد؛ و خدا بسیار تواناست و خدا آمرزنده و مهربان است.
لَّا يَنۡهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمۡ يُقَٰتِلُوكُمۡ فِي ٱلدِّينِ وَلَمۡ يُخۡرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمۡ أَن تَبَرُّوهُمۡ وَتُقۡسِطُوٓاْ إِلَيۡهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُقۡسِطِينَ
خدا شما را از کسانی که بر سرِ دین با شما نجنگیدند و شما را از خانهوکاشانهتان بیرون نرانند، بازنمیدارد از اینکه به آنان نیکی کنید و با ایشان به دادگری رفتار نمایید؛ چراکه خدا دادگران را دوست دارد.
إِنَّمَا يَنۡهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ قَٰتَلُوكُمۡ فِي ٱلدِّينِ وَأَخۡرَجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمۡ وَظَٰهَرُواْ عَلَىٰٓ إِخۡرَاجِكُمۡ أَن تَوَلَّوۡهُمۡۚ وَمَن يَتَوَلَّهُمۡ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ
خدا تنها شما را از کسانی بازمیدارد که در کار دین با شما جنگیدند و شما را از دیارتان بیرون راندند و در بیرونراندنتان همپیمان شدند، از اینکه با آنان پیوندِ ولایت و دوستی برقرار کنید؛ و کسانی که با آنان دوستی ورزند، بیگمان همان ستمکارانند.
(بیان آیات)
این سوره به دوستی و ابراز محبتِ مؤمنان به دشمنانِ کافرِ خدا اشاره میکند و بهشدت از آن نهی میفرماید؛ آغاز و پایان سوره نیز با همین موضوع است. همچنین بخشی از احکامِ زنانِ هجرتکننده و بیعتِ زنان باایمان در آن آمده است، و مدنی بودنِ سوره روشن و آشکار است.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ » تا پایان آیه. سیاق و روندِ آیات نشان میدهد برخی از مؤمنانِ مهاجر، پنهانی با مشرکانِ مکه دوستی و محبت میورزیدند تا از این راه، خویشاوندان و فرزندانی را که پس از هجرتِ خودشان به مدینه در مکه باقی مانده بودند، حفظ و حمایت کنند. ازاینرو، این آیات نازل شد و خداوند آنان را از این کار بازداشت. این برداشت با روایاتی نیز تأیید میشود که میگویند این آیات دربارهٔ حاطب بن ابیبلتعه نازل شده است؛ او نامهای پنهانی به مشرکانِ مکه فرستاد و تصمیم پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) را برای حرکت بهسوی مکه و فتح آن به ایشان خبر داد. حاطب این کار را کرد تا منتی بر گردنِ آنان داشته باشد و به وسیلهٔ آن، خویشاوندان و فرزندانش را در مکه حفظ کند؛ ولی خداوند پیامبرش (صلیاللهعلیهوآله) را از این ماجرا باخبر ساخت و این آیات نازل شد. داستان او، به خواست خدای متعال، در بحث رواییِ آینده خواهد آمد.
دربارهٔ فرمودهٔ او: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ »، واژهٔ «عدوّ» (دشمن) معنایی شناختهشده دارد و هم بر فرد و هم بر جمع اطلاق میشود؛ اما در این آیه به قرینهٔ تعبیرهای «أَوْلِيٰاءَ» و «إِلَيْهِمْ» و مانند آن، مراد جمع است و مقصودْ همان مشرکانِ مکه هستند. دشمنیِ آنان با خدا از این جهت است که برای او شریکانی برگزیدهاند و آنها را میپرستند و خدا را عبادت نمیکنند و دعوتِ او را پس میزنند و پیامبرش را تکذیب مینمایند. دشمنیِ آنان با مؤمنان نیز به سبب ایمانِ مؤمنان به خدا و فدا کردنِ جان و مالشان در راه اوست؛ بنابراین هر کس با خدا دشمنی کند، با مؤمنان نیز دشمنی خواهد کرد.
ذکرِ دشمنیِ آنان با مؤمنان، با اینکه بیانِ دشمنیشان با خدا برای تشریع این نهی کفایت میکرد، برای تأکید بر هشدار و بازداشتنِ بیشتر است؛ گویی گفته شده: هر کس دشمنِ خداست، دشمن شما نیز هست؛ پس او را دوست و سرپرست خود نگیرید.
و در فرمودهٔ او: « تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ »، کلمهٔ «بِالْمَوَدَّةِ» مفعولِ « تُلْقُونَ » است و حرف «باء» زاید (تأکیدی) است، همانگونه که در این آیه آمده است:
«وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَهِ» (بقره: ۱۹۵: «و خود را به دست خویش به هلاکت میفکنید»). مقصود از انداختنِ مودت، آشکار کردن یا رساندنِ دوستی و محبت است. این جمله نیز صفت یا حال برای فاعلِ « لاٰ تَتَّخِذُوا » است.
و فرمودهٔ او: « وَ قَدْ كَفَرُوا بِمٰا جٰاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ »، مقصود از آن حق، همان دین حقی است که کتاب خدا بیانش میکند و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بدان فرا میخواند؛ و این جمله، جملهٔ حالیه است.
و فرمودهٔ او: « يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيّٰاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ رَبِّكُمْ »، این جمله نیز حالیه است و مقصود از بیرون راندنِ پیامبر و مؤمنان، این است که آنان پیامبر و اهل ایمان را ناچار کردند تا از مکه بیرون روند و به مدینه هجرت کنند. عبارت « أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ رَبِّكُمْ » با در تقدیر گرفتنِ حرف «لام» (به دلیلِ اینکه...) به «يُخْرِجُونَ» وابسته است؛ یعنی: آنان پیامبر و شما را فقط به این جرم از مکه بیرون میرانند که به پروردگارتان، الله، ایمان آوردهاید.
توصیفِ خداوند به تعبیر « رَبِّكُمْ » (پروردگارتان) برای اشاره به این است که آنان مؤمنان را به سبب کاری حق و لازم بازخواست و مؤاخذه میکنند که هرگز جرم نیست؛ زیرا ایمان آوردنِ انسان به پروردگارش وظیفهای واجب بر دوش اوست و ذرهای گناه و جرم به شمار نمیآید.
و فرمودهٔ او: « إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهٰاداً فِي سَبِيلِي وَ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِي »، به جملهٔ « لاٰ تَتَّخِذُوا » پیوند دارد و جوابِ این شرط حذف شده است که همان عبارتِ پیشین بر آن دلالت میکند. « جِهٰاداً » مصدر و مفعولله (علت کار) است، « اِبْتِغٰاءَ » به معنای طلب کردن و جویا شدن، و «المرضاة» مصدری همانند «رضا» (خشنودی) است. معنای آیه چنین است: دشمن من و دشمن خود را دوست و یاور نگیرید، اگر واقعاً برای جهاد در راه من و برای جستنِ خشنودیام هجرت کرده و بیرون آمدهاید.
مقید ساختن نهی از دوستی با آنان و مشروط کردن آن به بیرون آمدنشان برای جهاد و طلب خشنودی خدا، از باب مشروط کردن حکم به امری محققالوقوع است تا هم آن را تأکید کند و هم بر همراهی و پیوند جداییناپذیرِ شرط و حکم دلالت نماید؛ درست مانند سخن پدری به فرزندش که:
«إِنْ كُنْتَ وَلَدِي فَلاٰ تَفْعَلْ كَذٰا» (اگر فرزندِ منی، چنین مکن).
و سخن او: « تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمٰا أَخْفَيْتُمْ وَ مٰا أَعْلَنْتُمْ »؛ «أسررتُ إليه حديثاً» یعنی پنهانی سخن را با او در میان گذاشتم؛ پس بر پایهٔ سخن راغب، معنای « تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ » این است که آنان را از دوستی پنهانیتان باخبر میسازید. «إعلان» نیز نقطهٔ مقابل پنهانکردن است. و جملهٔ « أَنَا أَعْلَمُ » (تا آخر) حال است از: فاعلِ « تُسِرُّونَ » (پنهانی دوستی میورزید)، و « أَعْلَمُ » اسم تفضیل است؛ البته برخی هم احتمال دادهاند که فعل مضارعِ متکلمِ وحده باشد که با حرف «بـ» متعدی شده است، زیرا گاهی فعلِ علم با «بـ» متعدی میشود.
و جملهٔ « تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ » استئناف بیانی (پاسخ به پرسشی مقدر) است؛ گویی پس از شنیدن نهیِ گذشته گفته شده است:
مگر ما چه کردهایم؟ و پاسخ داده شده است: شما پنهانی آنان را از دوستیتان باخبر میکنید، در حالی که من به آنچه پنهان کردهاید و آنچه آشکار ساختهاید داناترم؛ یعنی به گفتار و کردارتان دانشی دارم که پنهان کردن و آشکار ساختنتان در برابر آن یکسان است.
از همینجا دانسته میشود که تعبیر « بِمٰا أَخْفَيْتُمْ وَ مٰا أَعْلَنْتُمْ » در کنار هم یک معنا را میرساند و آن یکسانیِ نهان و آشکار در نزد خدای متعال است؛ چراکه او به ظاهر و باطن احاطه دارد. بنابراین، این اشکال وارد نیست که ذکر « بِمٰا أَخْفَيْتُمْ » از ذکر « مٰا أَعْلَنْتُمْ » بینیاز میکرد؛ با این استدلال که دانا به نهان، به طریق اولیٰ به آشکار نیز داناست.
و سخن او: « وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِيلِ »؛ اشاره در این آیه به پنهانی دوستی ورزیدن با آنان است که همان ولایت و پیوند دوستی باشد. « سَوٰاءَ السَّبِيلِ » از باب اضافهٔ صفت به موصوف است، یعنی راه راست و مسیر هموار؛ و این عبارتْ مفعولِ « ضَلَّ » است یا با نزع خافض (افتادن حرف اضافه) منصوب شده و در تقدیر «فقد ضلّ عن سواء السبيل» بوده است، و منظور از این راه، راه خدای متعال است.
خدای متعال میفرماید: « إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدٰاءً »؛ راغب گفته است: «ثَقْف» به فتح اول و سکون دوم، به معنای مهارت در دریافتن چیزی و انجام دادنش است. او میگوید: وقتی میگویند «ثقفتُ کذا»، یعنی به سبب تیزبینی و مهارت در نگاه کردن، آن را با چشمت یافتی؛ سپس به گونهای مجازی در هر نوع دریافتن و دست یافتنی به کار رفته است، حتی اگر مهارتی همراهش نباشد. پایان سخن راغب.
و دیگران آن را به دست یافتن و چیره شدن تفسیر کردهاند، و شاید این معنا را با تکیه بر تناسب مقام فهمیدهاند؛ و در هر حال این دو معنا به یکدیگر نزدیکاند.
این آیه برای بیان این نکته آمده است که پنهانی دوستی ورزیدن با مشرکان، در جلب محبت آنان و زدودن کینهشان کمترین سودی به حال مؤمنان ندارد؛ و مشرکان با وجود این ابراز دوستی، اگر بر مؤمنان دست یابند و چیره شوند، باز هم دشمنشان خواهند بود، بیآنکه دشمنیِ درون سینههایشان دگرگون شود.
و سخن او: « وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ » به منزلهٔ عطف تفسیر برای عبارت « يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدٰاءً » است؛ و گشودنِ دستها به بدی کنایه از کشتار، اسارت و دیگر گونههای آزار و شکنجه است، و گشودنِ زبانها به بدی کنایه از دشنام و بدگویی است.
ظاهر این است که جملهٔ « وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ » عطف بر جواب شرط است، و فعل ماضی در اینجا، چنانکه مقتضای شرط و جزا است، معنای آینده دارد. معنای آیه این است که: آنان دستها و زبانهایشان را به بدی به سوی شما میگشایند و با این کار آرزو دارند که کافر شوید؛ درست همانگونه که در مکه مؤمنان را شکنجه و آزار میدادند و با این کار آرزو داشتند که آنان از دین خود دست بردارند. و خدا داناتر است.
خدای متعال میفرماید: « لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحٰامُكُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُكُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ »؛ این سخن ردّ بهانهای است که چه بسا ممکن بود برای دوستی با مشرکان عذر شمرده شود، به این گمان که در این کار، خویشاوندان و فرزندانشان که در مکه در میان مشرکان رهایشان کردهاند، از آزارِ آنان مصون میمانند.
پاسخ این است که پیش روی شما روزی هست که در آن بر گناه و کردار ناشایستتان کیفر داده میشوید، و از جملهٔ آن گناهان دوستی با کافران است؛ و در آن روز خویشاوندان و فرزندانتان به شما سودی نمیرسانند؛ همان کسانی که نجات دادنشان از آزار کافران را بر نجات دادن خود از عذاب خدا—با واگذاشتن دوستی با کافران—مقدم داشتید.
و این سخن او که: « يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ »، یعنی خداوند در روز قیامت با گسستن سببهای دنیوی میان شما جدایی میاندازد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَإِذٰا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ» (مؤمنون: ۱۰۱). این بدان سبب است که خویشاوندی—که همان پیوند دو یا چند انسان به یک رَحِم است—آثار خود را چون مهربانی، محبت، الفت، همیاری، پشتیبانی، تعصب، خدمتگزاری و دیگر آثار، تنها در ظرف زندگی اجتماعی آشکار میکند؛ ظرفی که نیاز طبیعیِ انسان، او را بر پایهٔ اندیشهها و باورهای اعتباری (قراردادیِ برخاسته از درک اجتماعیاش) به سوی آن میکشاند، و بیرون از ظرف زندگی اجتماعی، هیچ خبری از این اعتبارات نیست.
و در روز قیامت، هنگامی که حقایق آشکار شود، پرده برافتد و پوششها کنار رود، این پندارها و گمانها از خاطر انسان محو میگردد و پیوندهای استقلال میان سببها و نتیجههایشان گسسته میشود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مٰا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (انعام: ۹۴؛ بیتردید پیوندِ میانتان گسسته شد و آنچه میپنداشتید از دستتان رفت)، و فرمود: «وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ» (بقره: ۱۶۶؛ و عذاب را دیدند و دستشان از همهٔ اسباب کوتاه شد).
پس در آن روز، پیوندِ نَسَبها از هم میگسلد و هیچ خویشاوندی از خویشاوند خود کمترین بهرهای نمیبرد؛ ازاینرو برای انسان شایسته نیست که به خاطر خویشان و فرزندانش، با دوستی با دشمنان دین به خدا و پیامبرش خیانت کند، چرا که آنان در آن روز هرگز نمیتوانند عذاب الهی را از او دور سازند.
و گفته شده است: مراد این است که خدا در روز قیامت به سبب هراسهای سهمگینی که در آن است و موجب گریزِ هر یک از شما از دیگری میشود، میانتان جدایی میافکند؛ چنانکه سخن خدای متعال بر این معنا گویا است: «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ» (عبس: ۳۷؛ روزی که انسان از برادرش، و از مادر و پدرش، و از همسر و فرزندانش میگریزد؛ در آن روز هر کس از آنان را کاری است که او را به خود مشغول میدارد). با این حال، همان وجهِ نخست با سیاق این آیه مناسبتر است.
و نیز گفته شده است: مراد این است که خدا در آن روز برخی از شما را از برخی دیگر جدا میسازد؛ اهل ایمان و فرمانبرداری را به بهشت و اهل کفر و نافرمانی را به دوزخ درمیآورد، و خویشاوندِ مؤمن در بهشت، خویشاوند کافرش را در آتش نخواهد دید.
ایراد این سخن آن است که هرچند این معنا در جای خود بیاشکال مینماید، با این مقام تناسب ندارد؛ چرا که در اینجا نشانهای وجود ندارد دالّ بر این مطلب: کافر بودنِ خویشاوندان و فرزندانِ آنان.
و گفته شده است: مراد از فصل، داوری نهایی (فصل قضا) است و معنایش این است که: خداوند در روز قیامت میان شما داوری خواهد کرد.
این سخن نیز همان اشکال دیدگاه پیشین را دارد که با سیاق آیه ناسازگار است؛ زیرا داوری و فصل خصومت با جایی متناسب است که اختلافی در میان باشد، همانگونه که خدای متعال میفرماید: «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» (السجده: ۲۵، بیگمان پروردگارت روز قیامت در آنچه با هم اختلاف میکردند میانشان داوری میکند)؛
و در این آیه هیچ پیوندی با چنین موضوعی دیده نمیشود.
و این سخن او که: « وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ » (و خدا به آنچه میکنید بیناست)، متمم و گویی تأکیدکنندهٔ این جمله است: « لَنْ تَنْفَعَكُمْ » (هرگز به شما سودی نمیرسانند)، و معنا چنین است:
خویشاوندان و فرزندانتان در روز قیامت برای برطرف ساختن پیامدِ این خیانت و کارهای مانند آن هرگز به شما سودی نمیرسانند، و خدا به آنچه میکنید بیناست؛ حقیقت این خیانت بر او پوشیده نمیماند و بیگمان شما را بر آن مؤاخذه خواهد کرد.
خدای متعال میفرماید: « قَدْ كٰانَتْ لَكُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِي إِبْرٰاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ » (بهراستی برای شما در ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشقی نیکو بوده است) تا پایان این دو آیه. روی سخن با مؤمنان است، و «أُسْوَة» یعنی پیروی و الگو گرفتن. ظاهر عبارتِ « وَ الَّذِينَ مَعَهُ » (و کسانی که با او بودند) نشان میدهد جز همسرش و لوط، کسان دیگری نیز بودند که به او ایمان آورده و همراهش بودند.
و این سخن او که: « إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمّٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه بهجای خدا میپرستید بیزاریم)، یعنی ما از شما و بتهایتان بیزاریم؛ و این جمله همان نکتهای را روشن میکند که باید در آن الگو گرفت و سرمشق یافت.
و این سخن او که: « كَفَرْنٰا بِكُمْ وَ بَدٰا بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَهُ وَ الْبَغْضٰاءُ أَبَداً حَتّٰي تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ » (به شما کافر شدیم و میان ما و شما برای همیشه دشمنی و کینه آشکار شد تا آنکه به خدای یگانه ایمان آورید)، معنای بیزاری را با اثر آشکارش توضیح میدهد؛ اثری که همان کفر به آنان و دشمنی با ایشان است تا زمانی که مشرکاند، مگر آنکه خدای پاک و منزه را به یگانگی بپرستند.
مراد از کفر به آنان، کفر به شرک آنهاست؛ به گواه این سخن که: « حَتّٰي تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ » (تا آنکه به خدای یگانه ایمان آورید). کفر ورزیدن به شرکشان، مخالفت عملی با آن است، همانگونه که دشمنی نیز جدایی و مخالفتِ قلبی به شمار میآید.
بنابراین، آنان بیزاری خود را از مشرکان با سه چیز تبیین کردند: مخالفت عملی با شرک آنان، دشمنی و کینهٔ قلبی میان خود و ایشان، و پایداری بر این موضع تا زمانی که بر شرک خود باقیاند، مگر آنکه به خدای یگانه ایمان بیاورند.
و این سخن او که: « إِلاّٰ قَوْلَ إِبْرٰاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ مٰا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ » (جز سخن ابراهیم به پدرش که: قطعاً برای تو آمرزش خواهم خواست و برای تو در برابر خدا اختیاری از چیزی ندارم)، استثنایی است از آنچه جملههای پیشین بر آن دلالت داشت؛ اینکه ابراهیم و همراهانش بهگونهای مطلق و زبانی از قوم مشرک خویش بیزاری جستند و هر پیوندی را که آنان را به آن قوم پیوند میداد گسستند، مگر آنچه ابراهیم به سرپرست خود (آزر) گفت که:
« لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ » (قطعاً برای تو آمرزش خواهم خواست) تا آخر آیه.
البته این سخن ابراهیم که: « لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ » (قطعاً برای تو آمرزش خواهم خواست)، از سر دوستی و پذیرش ولایت او نبود، بلکه وعدهای بود که به امید بازگشت او از شرک و ایمان آوردن به خدای یگانه به وی داده بود؛ چنانکه این سخن خدای متعال بر آن دلالت میکند: «وَ مَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا «عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِيّٰاهُ فَلَمّٰا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» (توبه: ۱۱۴)؛ «[طلب آمرزش ابراهیم برای پدرش (سرپرستش)] جز به سبب وعدهای نبود که به او داده بود، اما هنگامی که برایش آشکار شد که او دشمن خداست، از وی بیزاری جست.» این آیه میفهماند که ابراهیم (ع) فقط به این دلیل به او وعده داد که هنوز برایش روشن نشده بود که او دشمن پایدارِ خداست و در شرک خود پافشاری میکند؛ از این رو امید داشت که از شرک بازگردد و به توبه و ایمانش چشم دوخته بود. اما هنگامی که ریشهداریِ دشمنیاش با خدا بر او آشکار شد و از ایمانش ناامید گشت، از او بیزاری جست.
افزون بر این، سخن خدای متعال در داستان گفتوگوی ابراهیم با پدرش در سورهٔ مریم که میفرماید: «قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كٰانَ بِي حَفِيًّا وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (مریم: ۴۷-۴۸)؛ «گفت: سلام بر تو! به زودی از پروردگارم برای تو آمرزش خواهم خواست، که او همواره به من بسیار مهربان است، و از شما و آنچه جز خدا میخوانید کناره میگیرم»، هم دربردارندهٔ وعدهٔ آمرزشخواهی به پدرش است و هم خبر از کنارهگیری از او. اگر وعدهٔ آمرزشخواهی به معنای دوستی و پیوند با پدرش بود، سزاوارتر آن بود که بگوید: «و از این قوم کناره میگیرم»، نه اینکه بگوید: «از شما کناره میگیرم» و پدرش را نیز در زمرهٔ کسانی درآورد که از آنان کناره میجوید؛ و کنارهگیری چیزی جز بیزاری نیست.
بنابراین، این استثنا، استثنای متصل است (یعنی مستثنا از همان جنس مستثنامنه است)، از این جهت که آنان با قوم خود سخنی جز اعلام بیزاری نگفتند؛ و خلاصهٔ معنا چنین است:
آنان با قوم خود فقط سخن از بیزاری گفتند، جز سخن ابراهیم به پدرش که گفت: «لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ»؛ «قطعاً برایت آمرزش خواهم خواست». این سخن نه بیزاری بود و نه دوستی و پیوند، بلکه وعدهای بود که به امید ایمان آوردن پدرش به خدا، به او داده بود.
در اینجا نکتهای وجود دارد و آن اینکه مفاد آیهٔ سورهٔ توبه: « فَلَمّٰا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ »؛ «پس چون برایش آشکار شد که او دشمن خداست، از او بیزاری جست»، نشان میدهد بیزاریِ قاطعانهٔ ابراهیم پس از آن وعده و پس از روشن شدن دشمنی پدرش با خدا رخ داده است. از سوی دیگر، سخن خدای متعال در همین آیهٔ مورد بحث: « إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْكُمْ »؛ «آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما بیزاریم»، خبر از بیزاریِ قطعی و قاطعانهٔ آنان میدهد. بنابراین، آنچه در استثنا آمده است—یعنی سخن ابراهیم به پدرش—وعدهای بوده که پیش از بیزاریِ قاطعانهاش واقع شده و از جنس مستثنامنه نیست؛ پس استثنا منقطع خواهد بود، نه متصل.
بنا بر فرضِ منقطع بودن استثنا، جایز است که استثنا از این سخنِ خدا باشد: « قَدْ كٰانَتْ لَكُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِي إِبْرٰاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ »؛ «به یقین برای شما در ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشقی نیکوست»، از آن رو که با این جمله مقید شده است: « إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْكُمْ »؛ «آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما بیزاریم». معنا چنین میشود: شما در بیزاری جستنِ ابراهیم و همراهانش از قوم خویش، سرمشقی نیکو داشتهاید؛ جز اینکه ابراهیم در قالب وعده، به پدرش چنان و چنان گفت.
اما بنا بر فرضِ متصل بودن استثنا، وجه درست همان است که پیشتر گذشت. امّا اینکه گفته شود مستثنامنه همان جملهٔ « قَدْ كٰانَتْ لَكُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِي إِبْرٰاهِيمَ » است؛ یعنی: «شما در همهٔ خصلتهای ابراهیم سرمشق دارید، جز در این سخنش به پدرش که گفت: « لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ »؛ «قطعاً برایت آمرزش خواهم خواست»، که در این مورد نباید از او پیروی کرد»،
اشکالش این است که جملهٔ « لَكُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِي إِبْرٰاهِيمَ » تا آخر، برای واجب کردن پیروی از ابراهیم (ع) در همهٔ خصلتهایش آورده نشده است تا وعده به آمرزشخواهی یا خودِ آمرزشخواهی—که از خصلتهای اوست—از آن استثنا شود؛ بلکه این جمله فقط برای واجب کردن پیروی از او در بیزاری جستنش از قوم مشرک آورده شده است؛ و وعده به آمرزشخواهی به امید توبه و ایمان آوردن، بیزاری به شمار نمیآید، هرچند دوستی و پیوند با او نیز نیست.
جملهٔ « وَ مٰا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ »؛ «و من از سوی خدا اختیاری برای تو ندارم»، دنبالهٔ سخن ابراهیم (ع) است. این سخن بیان حقیقت ماجراست که استغفار و طلب آمرزشِ او از خدا، از قبیل درخواستی نیست که در آن، درخواستکننده بر آنچه میخواهد تسلط و مالکیتی داشته باشد؛ بلکه صرفاً درخواستی است که فقر و خواریِ بندگی در برابر بینیازی و عزت پروردگاری آن را برمیانگیزد. پس خدای متعال میتواند با روی کریمانهٔ خود بدان رو کند، دعایش را اجابت فرماید و ببخشاید، و نیز میتواند روی برتابد و رحمتش را دریغ دارد؛ چراکه هیچکس در برابر خدای متعال مالک چیزی نیست و تنها او مالک همهچیز است. خدای متعال میفرماید: «قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللّٰهِ شَيْئاً» (مائده: ۱۷)؛ «بگو: چه کسی میتواند در برابر خدا کمترین اختیاری داشته باشد؟»
خلاصه آنکه سخن ابراهیم: « مٰا أَمْلِكُ »؛ «من اختیاری ندارم...»، نوعی اعتراف به ناتوانی است که برای جبران توهمی آورده شده که ممکن است از سخنِ دیگرش شنیده شود؛
یعنی گمانِ اثبات قدرتی برای خود که ممکن است از این سخنش به گوش برسد: « لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ »؛ «قطعاً برایت آمرزش خواهم خواست». این درست مانند سخن شعیب (ع) است که گفت: « وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ »؛ «و توفیق من جز به [یاریِ] خدا نیست»، تا جبرانی باشد برای آنچه ممکن است از این سخنش به قوم خود استشمام شود که: «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ» (هود: ۸۸)؛ «من جز اصلاح تا آنجا که توان دارم نمیخواهم»،
از اینکه نیرو و توانی را به گونهای اصیل و مستقل برای خود اثبات کند.
و سخن خداوند: « رَبَّنٰا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنٰا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنٰا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ » (پروردگارا، بر تو توکل کردیم و بهسوی تو بازگشتیم و فرجامِ کار بهسوی توست) و ادامهٔ آن، بخش پایانی همان گفتاری است که از ابراهیم و همراهانش نقل شده و پیروی از آنان در آن سفارش شده است. این سخن، دعا و زاریِ آنان به درگاه پروردگارشان است، درست پس از آنکه آنگونه قاطع و تند از قوم خود بیزاری جستند؛ تا خداوند آنان را از پیامدهای این بیزاری حفظ کند، بر آنان ببخشاید و در ایمانشان ناامیدشان نسازد.
آنان دعای خود را با مقدمهای آغاز کردند که در آن، وضعیت خویش را در بیزاری از دشمنان خدا یادآور شدند؛ پس گفتند: « رَبَّنٰا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنٰا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنٰا » (پروردگارا، بر تو توکل کردیم و بهسوی تو بازگشتیم). مقصودشان این است که: ما در موقعیتی از زندگی بودیم که جانهایمان در آن جایگاهی داشت و کارهایمان را تدبیر میکردیم؛ اما خود و جانمان را بهسوی تو بازگرداندیم و به تو رو آوردیم—که حقیقتِ «انابه» (بازگشت به خدا) همین است—و کارهایمان را که تدبیرش بر عهدهٔ ما بود، به تو واگذاشتیم و خواستِ تو را بهجای خواستِ خود نشاندیم؛ پس تو در این امور کارساز و وکیل مایی و هرگونه و هرطور که بخواهی تدبیرشان میکنی—و این همان حقیقتِ «توکل» است.
سپس گفتند: « وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ » (و فرجامِ کار بهسوی توست)؛ مقصودشان این است که بازگشتِ هر چیزی، چه کار و چه فاعلِ کار، بهسوی توست. از اینرو ما در توکل بر تو و بازگشت بهسویت، بر همان مدارِ حقیقتِ هستی حرکت کردیم؛ چرا که در واقعیت، بازگشتِ هر چیزی بهسوی توست، زیرا ما خود با تمام وجود بهسوی تو هجرت کردیم و تدبیر کارهایمان را به تو سپردیم.
و سخن آنان: « رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا فِتْنَهً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنٰا رَبَّنٰا » (پروردگارا، ما را دستخوشِ فتنه و آزار برای کافران قرار مده و بر ما ببخشای، پروردگارِ ما)، متنِ دعای آنهاست که از خدای متعال میخواهند آنان را از پیامدهای بیزاریجویی از کافران در امان دارد و بر آنان ببخشاید.
«فتنه» ابزارِ آزمایش و امتحان است، و مقصود از فتنه قراردادنِ آنان برای کافران این است که کافران بر آنان مسلط شوند تا دست به امتحانشان بزنند و هر چه در توان دارند از تباهی و فساد به کار بندند و آنان را به انواع آزارها شکنجه دهند، فقط به این جرم که به خدا ایمان آورده، بتهایشان را رها کرده و از خود آنان و آنچه میپرستند بیزاری جستهاند.
آنان ندای خداوند—«رَبَّنا»—را در دعای خویش پیدرپی تکرار کردند تا رحمتِ الهی را برانگیزند.
و سخن آنان: « إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (بهراستی که تویی شکستناپذیر و سنجیدهکار)؛ یعنی پیروزی که هرگز مغلوب نمیشود، و کارهایش استوار و بینقص است؛ نه از اجابتِ دعای آنان ناتوان است تا نتواند از مکر دشمنانش نگاهشان دارد، و نه بیخبر است، بلکه میداند از چه راهی باید محافظتشان کند.
مفسران در تفسیر این دو آیه دیدگاههای گوناگونِ دیگری نیز آوردهاند که ما برای رعایتِ اختصار از ذکرشان چشمپوشی کردیم؛ هر که خواهان آنهاست به کتابهای مفصل رجوع کند.
خدای متعال میفرماید: « لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ » (بیگمان در [رفتارِ] آنان برای شما سرمشقی نیکوست، برای کسی که به خدا و روز واپسین امید دارد) و ادامهٔ آیه؛ تکرار سخن از الگو و سرمشق برای تأکید بر وجوبِ این پیروی است، و نیز برای روشن ساختن اینکه این سرمشقگیری از آنِ کسی است که به خدا و روز واپسین امید دارد؛ و همچنین برای بیان اینکه همانگونه که در بیزاری از کافران باید به آنان اقتدا کرد، در دعا و زاریِ خاضعانه به درگاه الهی نیز باید از ایشان پیروی نمود.
ظاهر آن است که مراد از امید داشتن به خدای متعال، امید به پاداش او از راه ایمان به وی است، و مراد از امید به روز واپسین، امید داشتن به پاداشهایی است که خدا به مؤمنان وعده داده و برایشان فراهم کرده است؛ و این تعبیر، کنایه از ایمان است.
و فرمودهٔ او: « وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ » (و هر که روی برتابد، قطعاً خدا همان بینیازِ ستوده است)، بیانگر بینیازیِ خدای متعال از فرمانبرداریِ آنان در بیزاریجویی از کافران است، و اینکه سود این کار تنها به خودِ مؤمنان میرسد. خدای پاک و منزه در ذات خویش از آنان و طاعتشان بینیاز است و در هر آنچه به آنان امر و نهی میکند ستوده است، زیرا در این دستورها چیزی جز صلاح کار و سعادتِ زندگیِ خودِ آنان نیست.
خدای متعال میفرماید: « عَسَي اللّٰهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عٰادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّهً وَ اللّٰهُ قَدِيرٌ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ »؛ امید است خدا میان شما و کسانی از آنان که با ایشان دشمنی ورزیدهاید دوستی پدید آورد، و خدا تواناست و خدا آمرزنده و مهربان است. ضمیر در « مِنْهُمْ » به کافرانی برمیگردد که مؤمنان مأمور به دشمنی با آنان شده بودند؛ یعنی همان کافران مکه. مراد از پدید آوردن دوستی میان مؤمنان و آنان این است که خدا با توفیق دادنشان به اسلام، این پیوند مهرآمیز را برقرار کند، همانگونه که پس از فتح مکه چنین شد. بنابراین مقصود این نیست که حکم دشمنی و بیزاری نسخ شده باشد.
معنای آیه چنین است: امید میرود که خدای متعال میان شما مؤمنان و کسانی از کافران که با آنان دشمنی ورزیدهاید — یعنی کافران مکه — از راه توفیق دادنشان به پذیرش اسلام، دوستی برقرار سازد تا آن دشمنی به مودت تبدیل شود؛ و خدا بر هر کاری تواناست و نسبت به گناهان بندگانش در صورتی که توبه کنند و اسلام آورند، بسیار آمرزنده و مهربان است. پس بر مؤمنان است که به قدرت، آمرزش و رحمت خدا امید داشته باشند تا دشمنیِ میان آنان را به دوستی دگرگون سازد.
خدای متعال میفرماید: «لٰا يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ أَنْ»؛ خدا شما را از کسانی که در دین با شما نجنگیدهاند و شما را از خانهوکاشانهتان بیرون نراندهاند، نهی نمیکند از اینکه «تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ»؛ به آنان نیکی کنید و با ایشان به عدالت رفتار نمایید.
در این آیه و آیهٔ پس از آن، همان نهیِ آمده در آغاز سوره توضیح داده میشود. مراد از کسانی که بر سر دین با مؤمنان نجنگیدند و آنان را آواره نکردند، مشرکانی جز اهل مکهاند؛ یعنی همپیمانانی که نه با مسلمانان کارزار کردند و نه آنان را از خانهوکاشانهشان راندند. «بِرّ» به معنای نیکی و احسان است و «اقساط» رفتار بر پایهٔ عدل و داد. عبارت « أَنْ تَبَرُّوهُمْ » بدل از « اَلَّذِينَ » است، و جملهٔ « إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ »؛ «بیگمان خدا دادگران را دوست دارد»، بیانِ علت برای آغاز آیه است: « لاٰ يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ »؛ «خدا شما را نهی نمیکند...».
معنای آیه چنین است: خدا با سخن خود که فرمود: « لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ »؛ «دشمن من و دشمن خود را دوست نگیرید»، شما را بازنمیدارد از اینکه به کسانی که در دین با شما نجنگیدهاند و شما را از دیارتان بیرون نکردهاند نیکی ورزید و دادگرانه رفتار کنید؛ چراکه این کار، رفتاری عادلانه از سوی شماست و خدا اهل دادگری را دوست دارد.
برخی گفتهاند این آیه با آیهٔ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»؛ «مشرکان را هر جا یافتید بکشید» (توبه: ۵)، نسخ شده است. اما این سخن درست نیست؛ زیرا اطلاق آیهٔ مورد بحث ما تنها اهل ذمه (غیرمسلمانانِ تحت پیمان و حمایت حکومت اسلامی) و همپیمانان را در بر میگیرد، نه کافران حربی را؛ در حالی که آیهٔ سورهٔ توبه صرفاً متوجه کافران حربیِ مشرک است، نه اهل معاهده. پس چگونه آیهای میتواند حکمی را نسخ کند که در دلالت و قلمرو اصلاً با آن ناسازگاری و برخوردی ندارد؟
خدای متعال میفرماید: « إِنَّمٰا يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ قٰاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ وَ ظٰاهَرُوا عَليٰ إِخْرٰاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ »؛ جز این نیست که خدا شما را تنها از دوستی با کسانی نهی میکند که در دین با شما جنگیدهاند و شما را از خانهوکاشانهتان بیرون راندهاند و بر بیرونراندنِ شما به دیگران یاری رساندهاند. مراد از کسانی که با شما جنگیدند و مانند آن، همان مشرکان مکهاند. «مظاهره بر اخراج» به معنای کمککردن و پشتیبانی در آواره ساختن مسلمانان است، و عبارت « أَنْ تَوَلَّوْهُمْ » بدل از « اَلَّذِينَ قٰاتَلُوكُمْ » میباشد.
و این سخن خدا: « وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ »؛ «و هر کس با آنان دوستی ورزد، همانا آنان ستمکارانند»، از باب حصر برای تأکید بر مصداقِ خاص است؛ یعنی تنها کسانی که با مشرکان مکه و پشتیبانانشان علیه مسلمانان دوستی کنند، ستمکاران و سرپیچیکنندگان از نهیِ الهی به شمار میآیند، نه هر کسی که با کافران رابطه داشته باشد؛ یا اینکه تأکیدی است بر اصلِ نهی از دوستی با آنان.
بحث روایتی
در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدای متعال: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ » آمده است: این آیه دربارهٔ حاطب بن ابیبلتعه نازل شد؛ عبارتِ آیه عام است اما شأن نزول و معنای آن خاص است. ماجرا چنان بود
که حاطب بن ابیبلتعه اسلام آورد و به مدینه هجرت کرد، در حالی که خانوادهاش در مکه ماندند. قریش بیم آن داشتند که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به آنان حمله کند؛ از این رو نزد خانوادهٔ حاطب رفتند و از آنان خواستند به حاطب نامه بنویسند و از برنامهٔ حضرت بپرسند که آیا قصد حمله به مکه را دارد یا نه.
پس به حاطب نامه نوشتند و دراینباره از او جویا شدند. حاطب نیز در پاسخ برایشان نوشت که پیامبر خدا قصد این کار را دارد، و نامه را به زنی به نام صفیه سپرد. آن زن هم نامه را در لای بافتههای موی سرش نهاد و به راه افتاد؛ در این هنگام جبرئیل بر پیامبر خدا نازل شد و او را از ماجرا باخبر ساخت.
پیامبر خدا، امیرالمؤمنین و زبیر بن عوام را در پیِ او فرستاد و آنان به وی رسیدند. امیرالمؤمنین (ع) به او فرمود: «نامه کجاست؟» گفت: «چیزی همراهم نیست.» پس او را بازرسی کردند و چیزی نزد او نیافتند. زبیر گفت: «ما چیزی همراهش نمیبینیم.» امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «به خدا سوگند، پیامبر خدا هرگز به ما دروغ نگفته، و پیامبر خدا نیز بر جبرئیل دروغ نبسته، و جبرئیل هم بر خداوند، جلّ ثناؤه، دروغ نبسته است. به خدا سوگند یا نامه را آشکار میکنی، یا سرت را نزد پیامبر خدا خواهم برد!» زن گفت: «از من دور شوید تا آن را بیرون آورم.» پس نامه را از میان بافتههای مویش بیرون آورد و امیرالمؤمنین آن را گرفت و نزد پیامبر خدا آورد.
پیامبر خدا فرمود: «ای حاطب، این چیست؟» حاطب گفت: «به خدا سوگند ای پیامبر خدا، نه نفاق ورزیدهام، نه تغییر کردهام و نه دگرگون شدهام، و گواهی میدهم که معبودی جز خدا نیست و تو بهراستی پیامبر خدایی؛ ولی خانواده و عیالم برایم نوشتند که قریش با آنان خوشرفتاری کرده است، پس خواستم خوشرفتاری قریش را تلافی کنم.» در پی این ماجرا، خداوند بر پیامبر خدا نازل فرمود: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ -إلي قوله- وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ »؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی مگیرید... تا آنجا که میفرماید: و خدا به آنچه انجام میدهید بیناست» (ممتحنه: ۱-۳).
و در کتاب «الدر المنثور»، احمد، حُمیدی، عبد بن حمید، بخاری، مسلم، ابوداود، ترمذی، نسائی، ابوعوانه، ابنحبّان، ابنجریر، ابنمنذر، ابنابیحاتم، ابنمردویه، بیهقی و ابونعیم (هر دو در کتاب دلائل النبوه) از علی روایت کردهاند که فرمود: پیامبر خدا مرا به همراه زبیر و مقداد فرستاد و فرمود: «بروید تا به روضهٔ خاخ (مکانی در راه مکه) برسید؛ چراکه در آنجا زنی مسافر است که نامهای همراه دارد؛ آن را از وی بگیرید و نزد من بیاورید.»
ما حرکت کردیم تا به آن روضه رسیدیم و ناگهان با آن زنِ مسافر روبهرو شدیم. گفتیم: «نامه را بیرون بیاور!» گفت: «هیچ نامهای با من نیست.» گفتیم: «یا نامه را بیرون میآوری یا لباسهایت را درمیآوری!» پس آن را از بافتههای گیسوانش بیرون آورد.
آن را نزد پیامبر خدا آوردیم؛ ناگهان معلوم شد که در آن نوشتهای است از حاطب بن ابیبلتعه به گروهی از مشرکانِ مکه، که آنان را از پارهای از تصمیمات پیامبر خدا باخبر میسازد. پیامبر خدا فرمود: «ای حاطب، این چیست؟» گفت: «ای پیامبر خدا، بر من شتاب مکن؛ من مردی پیوسته به قریش (همپیمان قریش) بودم و از خودِ آنان نبودم، و کسانی از مهاجران که همراه تو هستند، در مکه خویشاوندانی دارند که به واسطهٔ آنان از خانواده و اموالشان نگهداری و پاسداری میشود. من چون از داشتن چنین نسب و پیوندی در میانشان بیبهره بودم، خواستم به آنان خدمتی بکنم تا با آن از خویشاوندانم پاسداری کنند. این کار را از سر کفر یا برگشتن از دینم انجام ندادم.» پیامبر خدا فرمود: «راست گفت.»
عمر گفت: «ای پیامبر خدا، مرا واگذار تا گردنش را بزنم!» فرمود: «او در بدر حاضر بوده است، و تو چه میدانی، شاید خداوند به اهل بدر نگریسته و فرموده باشد: هرچه میخواهید بکنید که شما را آمرزیدهام.» و دربارهٔ او این آیه نازل شد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ-تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ »؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خود را دوست نگیرید؛ در حالی که به آنان پیامِ دوستی میافکنید» (ممتحنه: ۱).
میگویم: این مضمون در چندین روایت از گروهی از صحابه مانند انس، جابر، عمر و ابنعباس، و نیز جمعی از تابعین مانند حسن و دیگران روایت شده است.
اما این روایت از نظر متنش خالی از نقد و بررسی نیست:
نخست آنکه ظاهر، بلکه صریح این روایت نشان میدهد حاطب بن ابیبلتعه به سبب این کارش سزاوار کشتهشدن یا کیفری کمتر از آن بوده، و فقط بدریبودنش مانع اجرای آن کیفر گشته است؛ به این معنا که اهل بدر در برابر هر گناهی که انجام دهند مؤاخذه نمیشوند، چنانکه کلام پیامبر (ص) به عمر در همین روایت به آن تصریح میکند: «إنه شهد بدرا»؛ «او در بدر حضور داشته است»، و در روایت حسن نیز آمده است: «أنهم أهل بدر فاجتنب أهل بدر أنهم أهل بدر فاجتنب أهل بدر أنهم أهل بدر فاجتنب أهل بدر»؛ «آنان اهل بدرند، پس از اهل بدر درگذر! آنان اهل بدرند، پس از اهل بدر درگذر! آنان اهل بدرند، پس از اهل بدر درگذر!»
و این نکته با آنچه در داستان افک (تهمت دروغ به همسر پیامبر) آمده است تعارض دارد؛ زیرا پیامبر خدا پس از نزول آیهٔ برائت عایشه، بر مِسْطَح بن اُثاثه حد جاری کرد، در حالی که او از اهل افک بود. مِسطح بن اثاثه از نخستین پیشگامانِ مهاجران و از حاضران در جنگ بدر بود، چنانکه در هر دو کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است، و پیامبر خدا بر او حد جاری فرمود، همانطور که روایات پرتعداد در تفسیر آیات افک به روشنی بر آن دلالت دارند.
و اما دلیل دوم این است که: مضمون خطاب خدای متعال به اهل بدر در این روایت ــ که «اعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم» (هر چه میخواهید بکنید که قطعاً شما را آمرزیدهام) ــ بیانگر آن است که هر گناهی مرتکب شوند برایشان بخشیده شده است. روشن است که چنین چیزی ممکن نمیشود مگر با برداشته شدن تمام احکام و تکلیفهای دینی از دوش آنان، اعم از واجب، حرام، مستحب یا مکروه؛ و هیچ معنایی ندارد که تکلیفی مولوی (الزامآور از سوی پروردگار) به کاری تعلق بگیرد، اما کیفر مخالفت با آن برداشته شده باشد و انجام دادن یا ترک کردن کار برای مکلَّف یکسان باشد؛ چنانکه عبارت «اعملوا ما شئتم» نیز به وضوح بر اباحهٔ عام و رهایی مطلق دلالت دارد.
و لازمهٔ چنین سخنی این است که:
نخست اینکه: آمرزش الهی شامل گناهانی بشود که عقل به روشنی حکم میکند اگر توبهای نباشد، عفو هرگز آنها را فرا نمیگیرد؛ مانند بتپرستی، رد کردن حکم خدا و رسولش، تکذیب پیامبر، دروغ بستن به خدا و رسولش، و مسخره کردن دین و احکام ضروری و قطعی آن؛ زیرا آیاتی که به این گناهان پرداخته و از آنها نهی کردهاند، نمیپذیرند که بدون توبه بخشیده شوند. همچنین گناهانی مانند کشتنِ ستمکارانهٔ انسانی که جانش محترم است، تباهکاری در زمین، نابود کردن نسل و کشتزارها، و مباح شمردن خون، آبرو و مال مردم.
روشن است که اشکال اصلی در امکانِ تعلق گرفتن مغفرت به اینگونه گناهان بزرگ است، نه حتمیشدن و وقوع خارجی آن. بنابراین، نمیتوان اشکال را با این ادعا پاسخ داد که خدای پاک و منزه چنین مکلفی را که آمرزیده شده از دست زدن به این معاصی بازمیدارد، هرچند اگر هم مرتکب میشد آمرزیده بود.
دوم اینکه: سخنِ «اعملوا ما شئتم» (هر چه میخواهید بکنید) باید عام بودنِ همهٔ احکام شرعی ــ چه در عبادات و چه در معاملات ــ را محدود و تخصیص بزند؛ به گونهای که هیچ حکمی شامل اهل بدر نشود و به آنان پیوندی نداشته باشد. اگر واقعاً چنین بود، در میان اصحاب معروف و مسلم بود که این گروه از هر تکلیف دینی آزاد شدهاند و از قید وظایف بندگی رهایند؛ و خود اهل بدر، با توجه به اهمیت چنین موقعیتی، سزاوارتر بودند که در میان خود به این رهایی و آزادی عمل پایبند باشند. در حالی که در هیچیک از اخبار روایتشده از آنان و آثار برجاماندهشان شاهدی بر این مطلب نیست، بلکه از سیرهٔ آنان ــ بهویژه در آشوبهای پس از رحلت پیامبر (ص) ــ دقیقاً خلاف آن به دست میآید؛ به گونهای که هیچکس نمیتواند آن را انکار کند.
افزون بر این، آزاد کردن گروهی پرشمار از مردم و برداشتن قید تکلیف از آنان به گونهای که حق داشته باشند هر چه دلشان خواست بکنند و از مخالفت با خدا و رسولش، هراندازه هم که بزرگ باشد، باکی نداشته باشند، با مصلحت دعوت دینی، فریضهٔ امر به معروف و نهی از منکر، و ترویج معارف الهی پیامبر از طریق نقل حدیث منافات دارد؛ زیرا اگر مردم بدانند آنان هیچ آسیبی نمیبینند حتی اگر هر دروغ و بهتانی ببافند یا به هر کار زشت و ناپسندی دست بزنند، دیگر هیچ اعتمادی به سخنان و روایتهای آنان از حکم خدا و رسولش باقی نخواهد ماند.
این مسئله دربارهٔ خود پیامبر (ص) نیز ــ که سرور اهل بدر است ــ پیش میآید؛ در حالی که خداوند او را «شاهدی و بشارتبخشی و بیمدهندهای، و دعوتکنندهای به سوی خدا به فرمان او، و چراغی روشنگر» فرستاده است [احزاب: ۴۵-۴۶]. با این حال چگونه دلها به دعوت کسی آرام میگیرد که روا باشد به هر دروغ، بهتان، زشتی و فحشایی آلوده شود؟! و جانها چگونه برای او صفات ارزندهای را میپذیرند که خداوند به سبب آنها او را ستوده است؟! اصلاً چگونه در حکمت خدای متعال رواست که مسئولیت گواهی دادن و دعوت را به کسی بسپارد که در حال و گفتارش هیچ اطمینانی نیست، و او را چراغی روشنگر بنامد در حالی که به او اجازه داده باشد باطل را زنده سازد چنانکه حق را روشن میدارد، و به او اجازه داده باشد مردم را گمراه کند در حالی که او را برای هدایتشان برانگیخته است؟! آیاتی که به عصمت پیامبران و پاسداری از وحی پرداختهاند، همهٔ این فرضها را ناممکن میشمارند.
گذشته از این، چنین فرضی استواری و درستیِ سخن را در بسیاری از آیاتی که صحابه و مؤمنان را به سبب کوتاهیهایشان سرزنش کرده تباه میسازد؛ مانند آیاتی که دربارهٔ رویدادهای احد، احزاب، حنین و جز آنها نازل شده و آنان را بر شکست و فرار از میدان جنگ سرزنش کرده است، در حالی که خداوند برای این فرار وعدهٔ آتش داده است.
از روشنترین آیات در این زمینه، آیات افک (ماجرای تهمت) است که در میان اهل افک، مسطح بن اثاثهٔ بدری نیز حضور داشت؛ و در همان آیات خدای متعال میفرماید: « لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ » (برای هر یک از آنان، بهرهای از گناه است که به دست آورده است) و هیچکس از آنان را استثنا نکرده است؛ و نیز میفرماید:
« وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِيمٌ » (و آن کار در پیشگاه خداوند گناهی بزرگ است)، و خدای متعال میفرماید: « يَعِظُكُمُ اللّٰهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ » (خداوند شما را اندرز میدهد که اگر مؤمن هستید، هرگز به مانندی از این کار بازنگردید).
از روشنترین آیاتی که معنایشان با این روایت سازگاری ندارد، همین آیاتی است که روایت، آنها را سبب نزولشان میشمارد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ » (ممتحنه: ۱) تا پایان آیات؛ و در میان آنها سخنانی چون کلام خدای متعال آمده است: « وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِيلِ » (و هر کس از شما چنین کند، قطعاً از راه راست منحرف شده است؛ ممتحنه: ۱) و این فرمودهٔ او: « وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ » (و هر کس آنان را به دوستی و سرپرستی بگیرد، پس آنان همان ستمکاراناند؛ ممتحنه: ۹).
روشن است که این آیات، خطاب و سرزنش را متوجه عموم مؤمنان کرده است و ابراز دوستی و پنهانی مهر ورزیدن به کافران را از این جهت به همهٔ اهل ایمان نسبت میدهد که یکی از آنان — یعنی حاطب بن ابیبلتعه — کافران را دوست و سرپرست گرفت و به اسلام و مسلمانان خیانت کرد؛ ازاینرو، آیاتْ کار آن یک نفر را به همگان نسبت داد و سرزنش و هشدار را متوجه همه کرد.
حال اگر حاطب — که از حاضران بدر بوده — رهاشده و آزاد باشد و قلم تکلیف و مؤاخذه از او برداشته شده باشد و مخاطب سخنی چون «هرچه میخواهی انجام بده که تو را بخشیدهام» قرار گرفته باشد، هیچ گناهی در کارهایش نخواهد داشت، هیچ گمراهیای دربارهاش صادق نخواهد بود، به ستمگری متصف نمیشود و سرزنش و هشداری متوجه او نخواهد شد؛ در این صورت، نسبت دادن کارِ یک نفر — با ویژگیهای ناپسندی که دارد — به عموم افراد چه توجیهی دارد، در حالی که بر اساس این فرض، در کار خودِ آن فرد اصلاً هیچ ویژگیِ ناپسندی وجود نداشته است؟!
سرانجامِ سخن به این فرض میانجامد که فردی کاری انجام دهد که در آن مجاز و مأذون بوده است، نه سرزنشی متوجه او باشد و نه ملامتی دامنگیرش شود، اما همهٔ افراد دیگر به خاطر کار او سرزنش و تهدید شوند! به بیانی دیگر: به یک نفر اجازهٔ گناه داده شود، آنگاه فرد دیگری که هیچ دخالتی در آن نداشته، به خاطر آن مؤاخذه گردد؛ و کلام خدای متعال از چنین امری بسیار برتر و والاتر است.
در همان کتاب، بخاری، ابنمنذر، نَحّاس، و بیهقی در «شعب الإیمان» از اسماء بنت ابیبکر روایت کردهاند که گفت: «مادرم در روزگار پیمان قریش — آن زمان که با پیامبر خدا (ص) صلح کرده بودند — با امید به دریافت چیزی نزد من آمد، در حالی که مشرک بود. از پیامبر (ص) پرسیدم: آیا با او پیوند خویشاوندی برقرار کنم و صلهرحم نمایم؟ پس خدا این آیه را فرو فرستاد: « لاٰ يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ » (خدا شما را از کسانی که با شما در دین نجنگیدهاند بازنمیدارد؛ ممتحنه: ۸).
سپس فرمود: آری، با او صلهٔ رحم کن.»
و در همان کتاب، ابوداود در «تاریخ» خود و ابنمنذر از قتاده روایت کردهاند: « لاٰ يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ » (ممتحنه: ۸) را این آیه نسخ کرده است: « فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ » (پس مشرکان را هر جا یافتید بکشید؛ توبه: ۵).
میگویم: پیشتر سخن دربارهٔ این موضوع را دانستی.
و در کتاب «کافی» به سند خود از سعید اعرج، از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «از محکمترین دستگیرههای ایمان این است که برای خدا دوست بداری و برای خدا دشمن بداری، و برای خدای بزرگ و باصلابت ببخشی و برای او بازداری.»
و در «تفسیر قمی» به سند خود از اسحاق بن عمار، از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «هر کس بر اساس دین دوست ندارد و بر پایهٔ دین دشمنی نورزد، بهرهای از دین ندارد.»
[سورهٔ ممتحنه (۶۰): آیههای ۱۰ تا ۱۳]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا جَآءَكُمُ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ مُهَٰجِرَٰتٖ فَٱمۡتَحِنُوهُنَّۖ ٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِإِيمَٰنِهِنَّۖ فَإِنۡ عَلِمۡتُمُوهُنَّ مُؤۡمِنَٰتٖ فَلَا تَرۡجِعُوهُنَّ إِلَى ٱلۡكُفَّارِۖ لَا هُنَّ حِلّٞ لَّهُمۡ وَلَا هُمۡ يَحِلُّونَ لَهُنَّۖ وَءَاتُوهُم مَّآ أَنفَقُواْۚ وَلَا جُنَاحَ عَلَيۡكُمۡ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَآ ءَاتَيۡتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّۚ وَلَا تُمۡسِكُواْ بِعِصَمِ ٱلۡكَوَافِرِ وَسۡـَٔلُواْ مَآ أَنفَقۡتُمۡ وَلۡيَسۡـَٔلُواْ مَآ أَنفَقُواْۚ ذَٰلِكُمۡ حُكۡمُ ٱللَّهِ يَحۡكُمُ بَيۡنَكُمۡۖ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که زنان باایمانْ هجرتکنان نزد شما آمدند، آنان را بیازمایید؛ خدا به ایمانشان داناتر است. پس اگر آنان را باایمان یافتید، ایشان را به سوی کافران بازنگردانید؛ نه این زنان برای آنان حلالند و نه آن مردان برای این زنان حلال میشوند. و آنچه را که آن کافران خرج کردهاند (از مهریه) به آنان بپردازید. و گناهی بر شما نیست که با آنان ازدواج کنید، در صورتی که مهریهشان را به ایشان بدهید. و به پیوندهای زناشویی با زنان کافر تمسک مجویید (و رابطهٔ همسری با آنان را نگاه ندارید). و آنچه را خرج کردهاید مطالبه کنید، و آنان نیز آنچه را خرج کردهاند مطالبه کنند. این حکم خداست؛ میان شما داوری میکند، و خدا دانای باحکمت است.
وَإِن فَاتَكُمۡ شَيۡءٞ مِّنۡ أَزۡوَٰجِكُمۡ إِلَى ٱلۡكُفَّارِ فَعَاقَبۡتُمۡ فَـَٔاتُواْ ٱلَّذِينَ ذَهَبَتۡ أَزۡوَٰجُهُم مِّثۡلَ مَآ أَنفَقُواْۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِيٓ أَنتُم بِهِۦ مُؤۡمِنُونَ
و اگر کسی از همسران شما به سوی کافران رفت (و از دست شما بیرون شد)، آنگاه شما (در نبردی به غنیمت دست یافتید و) مجازات کردید (یا به تلافی رسیدید)، پس به کسانی که همسرانشان رفتهاند، همانند آنچه هزینه کرده بودند بپردازید؛ و از خدایی که به او ایمان دارید پروا بدارید.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِذَا جَآءَكَ ٱلۡمُؤۡمِنَٰتُ يُبَايِعۡنَكَ عَلَىٰٓ أَن لَّا يُشۡرِكۡنَ بِٱللَّهِ شَيۡـٔٗا وَلَا يَسۡرِقۡنَ وَلَا يَزۡنِينَ وَلَا يَقۡتُلۡنَ أَوۡلَٰدَهُنَّ وَلَا يَأۡتِينَ بِبُهۡتَٰنٖ يَفۡتَرِينَهُۥ بَيۡنَ أَيۡدِيهِنَّ وَأَرۡجُلِهِنَّ وَلَا يَعۡصِينَكَ فِي مَعۡرُوفٖ فَبَايِعۡهُنَّ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُنَّ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ
ای پیامبر، هنگامی که زنان باایمان نزد تو آمدند تا با تو بیعت کنند بر اینکه چیزی را شریک خدا نسازند، دزدی نکنند، زنا نکنند، فرزندان خود را نکشند، تهمت و بهتانی را که در میان دستها و پاهایشان بربافتهاند (فرزند حرامی را به شوهر نسبت ندهند) نیاورند، و در هیچ کار پسندی از تو نافرمانی نکنند، با آنان بیعت کن و از خدا برایشان آمرزش بخواه؛ بیگمان خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَوَلَّوۡاْ قَوۡمًا غَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمۡ قَدۡ يَئِسُواْ مِنَ ٱلۡأٓخِرَةِ كَمَا يَئِسَ ٱلۡكُفَّارُ مِنۡ أَصۡحَٰبِ ٱلۡقُبُورِ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، با مردمی که خدا بر آنان خشم گرفته است دوستی نکنید؛ آنان بهراستی از آخرت نومید شدهاند، همانگونه که کافران از اهلِ گورها (و زندهشدن مردگان) نومیدند.
بیان آیات
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا جٰاءَكُمُ الْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ » تا آخر آیه. سیاق آیه نشان میدهد که پس از صلح حدیبیه نازل شده است؛ زیرا در پیماننامهٔ مکتوب میان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و اهل مکه چنین آمده بود که اگر مردی از اهل مکه به مسلمانان بپیوندد، او را به مکیان بازگردانند، ولی اگر مردی از مسلمانان به اهل مکه پیوست، او را پس ندهند. سپس زنی از زنان مشرکان اسلام آورد و به مدینه هجرت کرد. شوهرش در پیِ بازگرداندن او آمد و از پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) خواست که زن را به او بازگرداند. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) در پاسخ فرمود: آنچه در پیماننامه شرط کرده بودید، بازگرداندن مردان بود نه زنان! ازاینرو زن را بازنگرداند، ولی آنچه را شوهر به عنوان مهریه خرج کرده بود، به او پرداخت. آیه نیز همراه با احکام متناسب با این زنان، بر همین معنا دلالت دارد.
اینکه فرمود: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا جٰاءَكُمُ الْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ »، آنان را پیش از آزمودن و آگاهی از ایمانشان «باایمان» نامید، به سبب آن است که در ظاهر اظهار ایمان میکردند.
و فرمود: « فَامْتَحِنُوهُنَّ »، یعنی ایمانشان را بیازمایید، به وسیلهٔ آنچه ایمان را آشکار میسازد؛ مانند ادای شهادتین و سوگند یاد کردنی که موجب علم و اطمینان شود. در جملهٔ « اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِيمٰانِهِنَّ » اشاره به این است که در این زمینه، علم متعارف و اطمینانِ خاطر کافی است، نه یقین قطعی به حقیقت ایمان؛ زیرا تنها خدای متعال است که به حقیقتِ آن داناتر است، آنهم دانشی که معلومش هرگز از آن تخلف نمیکند.
و فرمود: « فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنٰاتٍ فَلاٰ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَي الْكُفّٰارِ »؛ یادکردنِ آنان به وصف ایمان، برای اشاره به این نکته است که همین ایمان، سبب این حکم و علت گسستن پیوند زناشویی میان زن باایمان و شوهر کافر است.
و فرمود: « لاٰ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ »؛ مجموع این دو جمله کنایه از بریدهشدن پیوند زناشویی است، و اصلاً به این معنا نیست که حرمت تکلیفی مستقیماً متوجه خود این زن یا آن مرد باشد.
و فرمود: « وَ آتُوهُمْ مٰا أَنْفَقُوا »، یعنی آنچه را شوهر کافر به عنوان مهریه برای آن زن خرج کرده است، به او بپردازید.
و فرمود: « وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذٰا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ »؛ این بخش مانعِ ازدواج با زنان باایمانِ مهاجر را برمیدارد، به شرط آنکه مهریهشان پرداخت شود؛ و مقصود از «اجور»، همان مهریه است.
و عبارت « وَ لاٰ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ » (و به پیوندهای زناشویی با زنان کافر تمسک مجویید)؛ «عِصَم» جمع «عصمت» است و مقصود از آن نکاح دائم است که زن را حفظ و مصون میدارد، و «امساکِ عصمت» یعنی اینکه مرد پس از اسلام آوردن، همسر کافرش را در پیوند همسری نگه دارد؛ بنابراین بر مرد واجب است که پس از مسلمان شدن، همسر کافر خود را رها کند؛ چه آن زن مشرک باشد و چه اهل کتاب.
و در تفسیر کلام الهی: «وَ لاٰ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ حَتّٰي يُؤْمِنَّ» (بقره: ۲۲۱) و کلام دیگرش: «وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ» (مائده: ۵) گذشت که میان آن دو آیه و آیهای که اکنون در آن هستیم، هیچ نسخ و ابطالی در کار نیست.
و عبارت « وَ سْئَلُوا مٰا أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا مٰا أَنْفَقُوا » (و آنچه را هزینه کردهاید مطالبه کنید و آنان نیز آنچه را هزینه کردهاند مطالبه کنند)؛ ضمیر جمع در « وَ سْئَلُوا » به مؤمنان برمیگردد و در « لْيَسْئَلُوا » به کافران؛ یعنی اگر زنی از شما به کافران پیوست، مهریهای را که برایش پرداخته بودید از آنان مطالبه کنید و آنان نیز حق دارند مهریه زنانی از خود را که به شما پیوستهاند مطالبه کنند.
سپس با اشاره به اینکه محتوای آیه همان حکم خداست که برایشان تشریع کرده، آیه را اینگونه به پایان رساند: « ذٰلِكُمْ حُكْمُ اللّٰهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ » (این حکم خداست که میان شما داوری میکند، و خداوند دانای حکیم است).
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنْ فٰاتَكُمْ شَيْءٌ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ إِلَي الْكُفّٰارِ فَعٰاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْوٰاجُهُمْ مِثْلَ مٰا أَنْفَقُوا » (و اگر چیزی از همسرانتان بهسوی کافران از دست رفت و شما به غنیمت دست یافتید، به کسانی که همسرانشان رفتهاند معادل آنچه هزینه کرده بودند بدهید...)؛ راغب گفته است: «فَوت» به معنای دور شدن چیزی از انسان است بهگونهای که دسترسی به آن ناممکن شود؛ خدای متعال میفرماید: « وَ إِنْ فٰاتَكُمْ شَيْءٌ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ إِلَي الْكُفّٰارِ ». پایان سخن او. و «معاقبه» و «عقاب» به معنای رسیدن و پایان یافتن به سرانجام چیزی معنا شده است و مراد این است که «از کافران غنیمت به دست آوردید»؛ یعنی به غنیمتی دست یافتید که پیامد و نتیجهٔ جنگ است. و گفته شده است: «عاقَبَ» به معنای «عَقَبَ» (در پی آمد) است؛ و نیز گفته شده: «عاقَبَ» از «عُقبه» به معنای «نوبت» گرفته شده است.
و نزدیکتر به صواب آن است که مقصود از «شیء» مهریه باشد، و «مِنْ» در « مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ » برای آغاز غایت است، و « إِلَي الْكُفّٰارِ » به فعل « فٰاتَكُمْ » تعلق دارد؛ و منظور از «الَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْوٰاجُهُمْ» (کسانی که همسرانشان رفتهاند)، شماری از مؤمناناند و ضمیر « أَنْفَقُوا » نیز به آنان بازمیگردد.
و معنا این است: و اگر به سبب پیوستن زنانی از همسرانتان به کافران و بازنگرداندن مهریهای که داده بودید از سوی آنان، مهریهای از دست شما رفت و به کافران رسید، و سپس با جنگیدن از آنان غنیمتی به چنگ آوردید، از همان غنیمتی که به دست آوردهاید به مؤمنانی که همسرانشان بهسوی آنان رفتهاند، هماندازهٔ مهریهای که پرداخته بودند بپردازید.
و آیه با وجوه و احتمالهای دیگری نیز تفسیر شده که از فهمِ عرفی دور است و ما از ذکر آنها چشمپوشی کردیم.
و عبارت « وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ » (و از خدایی که به او ایمان دارید پروا بدارید)، فرمانی به تقواست؛ و توصیف خدای متعال با موصول و صله («الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ») برای بیان علّت حکم است، چرا که لازمهٔ ایمان به خدا، پروا داشتن از اوست.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا جٰاءَكَ الْمُؤْمِنٰاتُ يُبٰايِعْنَكَ » (ای پیامبر، هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند تا با تو بیعت کنند...)؛ این آیه دربردارندهٔ حکم بیعت زنان باایمان با پیامبر (ص) است؛ و در عبارت « عَليٰ أَنْ لاٰ يُشْرِكْنَ » (بر این شرط که شرک نورزند...) اموری را بر آنان شرط کرده است؛ برخی از این امور میان هر دو گروهِ مردان و زنان مشترک است، مانند پرهیز از شرک و نافرمانی نکردن از رسول در کار نیک، و برخی دیگر با زنان تناسبِ نزدیکتری دارد؛ زیرا بر حسب طبیعت، تدبیر درون خانه بر عهدهٔ زنان است و آنان راه پاسداری از عفت خانواده و تداوم نسل و پاکیِ زادگان هستند؛ و این امور عبارتاند از پرهیز از دزدی، زنا، فرزندکشی و انتساب فرزند دیگری به همسرانشان؛ هرچند این امور نیز از جهتی میان زن و مرد مشترکاند.
پس کلام الهی: « يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا جٰاءَكَ الْمُؤْمِنٰاتُ يُبٰايِعْنَكَ » (ای پیامبر، هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند تا با تو بیعت کنند)، شرطی است که پاسخ آن، عبارت « فَبٰايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّٰهَ » (پس با آنان بیعت کن و برایشان از خدا آمرزش بخواه) است.
و عبارت « عَليٰ أَنْ لاٰ يُشْرِكْنَ بِاللّٰهِ شَيْئاً » (بر اینکه چیزی را با خدا شریک نسازند)، یعنی از بتها، تندیسها و خدایان دروغین چیزی را شریک نگیرند؛ و این شرطی است که هیچ انسانی در هیچ حالی از آن بینیاز نیست.
و عبارت « وَ لاٰ يَسْرِقْنَ » (و دزدی نکنند)، یعنی نه از اموال شوهرانشان و نه از غیر آنان، و بهویژه نه از شوهرانشان؛ چنانکه سیاق آیه نیز همین را میفهماند. و عبارت « وَ لاٰ يَزْنِينَ » (و زنا نکنند)، یعنی چه از راه گرفتن دوستان پنهانی (نامشروع) و چه به راههای دیگر دست به این کار نزنند. و عبارت « وَ لاٰ يَقْتُلْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ » (و فرزندانشان را نکشند)، یعنی چه از راه زندهبهگور کردن و غیر آن، و چه از راه سقط جنین.
و عبارت « وَ لاٰ يَأْتِينَ بِبُهْتٰانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ » (و بهتانی را که پیش روی خود و میان دست و پایشان میبافند پیش نیاورند)، اشاره به آن است که از راه زنا باردار شوند، سپس فرزندی به دنیا آورند و او را به شوهرانشان نسبت دهند. بنابراین، ملحق کردن چنین فرزندی به شوهران و بستن دروغینِ او به آنان، بهتانی است که پیش روی خود و میان دست و پاهایشان میبافند؛ چراکه مادر هنگام ولادت، فرزند را پیش رو و میان دو پای خود بر زمین مینهد. و شرط دوری از زنا انسان را از این شرط بینیاز نمیکند؛ زیرا این دو موضوع با یکدیگر تفاوت دارند و هرکدام جداگانه مورد نهی و تحریم هستند.
و در عبارت « وَ لاٰ يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ » (و در هیچ کار پسندی نافرمانیات نکنند)، نافرمانی را به پیامبر (ص) نسبت داده نه به خدا، با اینکه در نهایت به خدای متعال بازمیگردد؛ زیرا مقصود آن است که با نافرمانی، از سنتی که پیامبر (ص) پایهگذاری میکند و در جامعهٔ اسلامی به اجرا میگذارد سرپیچی نکنند، تا آنچه پیامبر سنت نهاده نزد مسلمانان و در جامعهٔ اسلامی همان «معروف» (کار پسندیده و شایسته) باشد.
و از همینجا آشکار میشود که «نافرمانی در کار پسندیده»، هم رها کردن معروف را در بر میگیرد ــ مانند ترک نماز و زکات ــ و هم دست زدن به کار ناپسند را، نظیر خودنمایی به سبک جاهلیت نخستین.
و در عبارت « إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ » (که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است)، سببی که مقتضیِ آمرزش است بیان شده و امیدواری تقویت گشته است.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، با گروهی که خدا بر آنان خشم گرفته دوستی نکنید) تا پایان آیه. مقصود از آنان یهودیان مغضوب هستند؛ چنانکه در کلام خدای متعال دربارهٔ آنان بارها تکرار شده است: «وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ» (و به خشمی از سوی خدا گرفتار شدند؛ بقره: ۶۱).
پایان همین آیه نیز بر این معنا گواهی میدهد؛ زیرا آشکارا مراد از این قوم، کسانی غیر از کافران (مشرکان) هستند.
و عبارت « يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَهِ كَمٰا يَئِسَ الْكُفّٰارُ مِنْ أَصْحٰابِ الْقُبُورِ » (از آخرت نومید شدند همانگونه که کافران از اهل گورها نومیدند)، مقصود از آخرت، پاداش آن است؛ و مراد از کافران، کافرانی هستند که خدا را انکار میکنند و منکر رستاخیزند. و گفته شده مراد مشرکان مکهاند و «الـ» برای عهد است (اشاره به شناختهشدهها دارد)، و کلمهٔ «مِن» در « مِنْ أَصْحٰابِ الْقُبُورِ » برای آغاز غایت است (نومیدی از بازگشتِ اهل قبور).
و این جمله بیانگر تیرهبختی همیشگی و هلاکت جاودان آنان است، تا مؤمنان از دوستی و محبت و آمیزش با آنان برحذر باشند. معنای آیه چنین است: یهود از پاداش آخرت ناامید شدهاند، همانگونه که منکران رستاخیز از مردگانِ در خاک خفته نومیدند.
و برخی گفتهاند: مراد از کفار کسانی هستند که مردگان را به خاک میسپارند و در زمین پنهان میکنند ــ از واژهٔ کفر به معنای پوشاندن ــ.
و نیز گفته شده: مقصود از آنان کافرانی هستند که مردهاند و «مِن» بیانیه است (برای توضیح). معنا چنین میشود: آنان از ثواب آخرت ناامید شدهاند همانگونه که کافرانِ مدفون در گورها از آن ناامیدند؛ به دلیل این سخن خدا: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَهُ اللّٰهِ» (بیگمان کسانی که کفر ورزیدند و در حال کفر مردند، لعنت خدا بر آنان است؛ بقره: ۱۶۱).
(بحث روایی)
در مجمعالبیان از ابنعباس نقل شده است: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در حدیبیه با مشرکان مکه صلح کرد، بر این شرط که هر کس از اهل مکه نزد ایشان بیاید، او را به آنها بازگرداند؛ و هر کس از یاران پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نزد اهل مکه برود، برای خودشان باشد و او را به وی بازنگردانند. آنها بر این اساس قراردادی نوشتند و بر آن مهر نهادند.
پس از پایان نگارش قرارداد و در حالی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله هنوز در حدیبیه بود، سُبَیعه دختر حارث اسلمی در حالی که مسلمان شده بود، آمد. همسرش مسافر از بنیمخزوم — و مقاتل گفته است: او صَیفی بن راهب بود — در پی او آمد، در حالی که کافر بود. او گفت: ای محمد! همسرم را به من بازگردان؛ زیرا تو با ما شرط کردهای که هر کس از ما نزد تو بیاید را به ما بازگردانی، و گِل و مهر این قرارداد هنوز خشک نشده است. پس این آیه نازل شد: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا جٰاءَكُمُ الْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ -من دار الكفر إلي دار الإسلام فَامْتَحِنُوهُنَّ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که زنان مؤمن به عنوان مهاجر — از دیار کفر به سوی دیار اسلام — نزد شما میآیند، آنان را بیازمایید).
ابنعباس گفت: آزمودن آنان به این بود که سوگند داده شوند که: من از سرِ خشم و کینه نسبت به شوهر بیرون نیامدهام، و نه از بیمیلی به سرزمینی و تمایل به سرزمینی دیگر، و نه به سودای دنیا؛ و تنها به عشق خدا و پیامبرش بیرون آمدهام. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نیز از او سوگند گرفت که از سر دشمنی با همسرش، و نه به خاطر شیفتگی به مردی از ما بیرون نیامده است، و هجرتی جز از روی اشتیاق به اسلام نداشته است. آن زن نیز به خدایی که معبودی جز او نیست، بر این امر سوگند یاد کرد. سپس پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله مهریه و آنچه را شوهرش برای او هزینه کرده بود، به وی بازگرداند و آن زن را به او پس نداد؛ پس عمر بن خطّاب با او ازدواج کرد.
از آن پس، شیوهٔ پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله این بود که مردانی را که نزد ایشان میآمدند بازمیگرداند، ولی زنانی را که میآمدند پس از آنکه آزموده میشدند، نزد خود نگه میداشت و مهریههایشان را به همسرانشان میپرداخت.
میگوید: زُهری گفت: چون این آیه نازل شد و این فرمودهٔ خدا در آن آمد که: « وَ لاٰ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ » (و به پیوندِ زناشویی با زنان کافر پایبند نمانید)، عمر بن خطّاب دو زنِ مشرک خود را که در مکه بودند طلاق داد: قریبه دختر ابوامیه بن مغیره — که پس از او معاویه بن ابیسفیان با او ازدواج کرد، در حالی که هر دو در مکه بر شرک خود پایدار بودند —؛ و دیگری امکلثوم دختر عمرو بن جرول خُزاعی، مادر عبدالله بن عمر، که ابوجَهم بن حُذافه بن غانم، مردی از قومش، با او ازدواج کرد، در حالی که هر دو بر شرک خود بودند.
همچنین در همسریِ طلحه بن عبیدالله، اَروی دختر ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب قرار داشت؛ پس هنگامی که قرآن از پایبندی به پیوندهای زناشویی با زنان کافر نهی فرمود، اسلام میان آن دو جدایی افکند. طلحه هجرت کرده بود و او در مکه نزد خویشاوندانش در حال کفر ماند. سپس در دوران اسلام، پس از طلحه، خالد بن سعید بن عاص بن امیه با او ازدواج کرد؛ و او از جمله زنانی از کافران بود که به سوی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله گریخت، پس ایشان او را نگه داشت و به همسری خالد درآورد.
و امیمه دختر بِشر همسر ثابت بن دَحداحه بود؛ پس از او — که در آن روزگار کافر بود — گریخت و به سوی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله آمد. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نیز او را به همسری سهل بن حُنَیف درآورد و او عبدالله بن سهل را به دنیا آورد.
میگوید: شَعبی گفت: زینب دختر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله، همسر ابوالعاص بن ربیع بود. او مسلمان شد و در مدینه به پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیوست، اما ابوالعاص در مکه مشرک ماند. سپس او به مدینه آمد و زینب به او پناه داد؛ پس از آن ابوالعاص مسلمان شد و پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله زینب را به او بازگرداند.
میگوید: جُبّایی نیز گفت: در شرطِ صلح حدیبیه، جز بازگرداندنِ مردان وارد نشده بود و زنان را در بر نمیگرفت، و برای زنان ذکری به میان نیامده بود. و همانا امکلثوم دختر عقبه بن ابیمعیط، مسلمان و مهاجر از مکه آمد. دو برادرش به مدینه آمدند و از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله خواستند که او را به آن دو بازگرداند. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «شرطِ میان ما دربارهٔ مردان است، نه زنان»؛ و او را به آن دو بازنگرداند.
میگویم: این معانی در روایات دیگری از طریق اهلسنت نیز روایت شده است که سیوطی بخش زیادی از آنها را در کتاب «الدر المنثور» آورده است؛ و آزمودن زنان مهاجر را همانگونه که گذشت و سپس بازنگرداندنِ آنان به کافران و دادن مهریه به شوهرانشان را قمی در تفسیر خویش روایت کرده است.
و در همان کتاب آمده است که زُهری گفت: «همه زنانی که از میان همسرانِ مؤمنانِ مهاجر به مشرکان پیوستند و از اسلام برگشتند، شش زن بودند: امّحَکَم دختر ابوسفیان که همسر عیاض بن شداد فِهری بود؛ فاطمه دختر ابواُمیّه بن مُغیره، خواهر امّسلمه، که همسر عمر بن خطّاب بود و چون عمر خواست هجرت کند، او سر باز زد و مرتد شد؛ بَروَع دختر عُقبه كه همسر شمّاس بن عثمان بود؛ عَبدَه دختر عبدالعُزّي بن فَضلَه كه همسرش عمرو بن عبدِوَدّ بود؛ هند دختر ابوجهل بن هشام که همسر هشام بن عاص بن وائل بود؛ و کلثوم دختر جَروَل که همسر عمر بود. پس پیامبر خدا (ص) مهریه همسران این مردان را از غنیمت به آنان پرداخت.»
و در کتاب کافی به سند خود از زُراره روایت کرده است که امام باقر (ع) فرمود: «ازدواج با اهل کتاب سزاوار نیست.» گفتم: فدایت شوم، کجای قرآن آن را حرام کرده است؟ فرمود: این سخن خدای متعال که: « وَ لاٰ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ » (و به پیوندهای زناشویی با زنان کافر چنگ نزنید).
میگویم: این روایت بر این پایه استوار است که «چنگ زدن به پیوندها» عمومیت دارد و هم آغاز کردنِ ازدواج دائم را دربرمیگیرد و هم ادامهدادن به آن را.
و در همان کتاب به سند خود از زُراره روایت شده است که درباره سخن خدای متعال: « وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ » (و نیز زنان پاکدامن از کسانی که پیش از شما به آنان کتاب آسمانی داده شده، بر شما حلالند) از امام باقر (ع) پرسید؛ پس امام فرمود: «این آیه با این سخن خدا نسخ شده است: « وَ لاٰ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ » (و به پیوندهای زناشویی با زنان کافر چنگ نزنید).»
میگویم: شاید مقصود از اینکه آیه نهی از نگهداشتنِ پیوند کافران، آیه حلال بودن زنان پاکدامن اهل کتاب را نسخ کرده، این باشد که آیه سوره ممتحنه ویژه ازدواج دائم است و در نتیجه، آیه سوره مائده نسبت به ازدواج دائم تخصیص خورده است و آن حلیتی که آیه مائده بیان میکند، به ازدواج موقت اختصاص دارد؛ نه اینکه نسخ به معنای اصطلاحیِ آن مراد باشد. چگونه نسخ اصطلاحی باشد، در حالی که آیه سوره ممتحنه از نظر زمان نزول پیش از آیه سوره مائده نازل شده است و هیچ دلیلی ندارد که آیه پیشین، آیه پسین را نسخ کند؛ افزون بر این، آیه سوره مائده در سیاق منّتگذاری آمده است و آیهای با چنین شأنی هرگز نسخ نمیپذیرد.
و در مجمعالبیان درباره سخن خدای متعال: « وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ » آمده است: و ابوالجارود از امام باقر (ع) روایت کرده است که این آیه با این سخن خدا نسخ شده است: « وَ لاٰ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ حَتّٰي يُؤْمِنَّ » (بقره: ۲۲۱: و با زنان مشرک تا ایمان نیاوردهاند ازدواج نکنید) و نیز با این سخن او: « وَ لاٰ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ » (ممتحنه: ۱۰: و به پیوندهای زناشویی با زنان کافر چنگ نزنید).
میگویم: آنچه این روایت را سست میکند — گذشته از ضعفِ راویاش — این است که سخن خداوند: « وَ لاٰ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ » تا آخر آیه، تنها مشرکانِ بتپرست را دربرمیگیرد، در حالی که سخن او: « وَ الْمُحْصَنٰاتُ » تا آخر آیه، حلال بودن ازدواج با اهل کتاب را میرساند؛ بنابراین، ناسازگاریای میان این دو آیه نیست تا یکی دیگری را نسخ کند. پیشتر نیز سخن درباره نسخشدن آیه « وَ الْمُحْصَنٰاتُ » با آیه سوره ممتحنه گذشت؛ و نیز در تفسیر سخن خدای متعال:
«وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ» (مائده: ۵) نکاتی آمده که در این مقام کارآمد است.
و در تفسیر قمی در روایت ابوالجارود از امام باقر (ع) آمده است: «« وَ إِنْ فٰاتَكُمْ شَيْءٌ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ »؛ یعنی اگر زنانی از شما بهسوی کافرانی رفتند که با شما پیمان دارند، مهریه آنان را از آن کافران بخواهید، و اگر زنی از زنان آنان بهسوی شما آمد، مهریهاش را به آنان بپردازید. این است حکم خداوند که میان شما داوری میکند.»
میگویم: ظاهر این روایت، تفسیر کردن واژه « شَيْءٌ » به «زن» است.
و در کتاب کافی به سند خود از ابان روایت کرده است که امام صادق (ع) فرمود: چون پیامبر خدا (ص) مکه را فتح کرد، با مردان بیعت نمود؛ سپس زنان آمدند تا با او بیعت کنند، پس خدای عزوجل نازل فرمود: « يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا جٰاءَكَ الْمُؤْمِنٰاتُ يُبٰايِعْنَكَ » (ای پیامبر! هنگامی که زنان باایمان نزد تو آیند تا با تو بیعت کنند...) تا پایان آیه (ممتحنه: ۱۲).
هند گفت: اما فرزندانمان را در خردسالی پروردیم و تو آنان را در بزرگسالی کشتی! و امحکیم دختر حارث بن هشام ــ که همسر عکرمة بن ابیجهل بود ــ گفت: ای پیامبر خدا، آن کار نیکی (معروفی) که خدا به ما فرمان داده است در آن نافرمانیات نکنیم چیست؟ فرمود: «سیلی بر گونه نزنید، صورت نخراشید، موی نکنید، گریبان نَدَرید، جامه سیاه نپوشید و به وای و ناله صدا بلند نکنید.» پس پیامبر خدا (ص) بر این شروط با آنان بیعت کرد.
او پرسید: ای پیامبر خدا، چگونه با تو بیعت کنیم؟ فرمود: «من با زنان دست نمیدهم.» آنگاه پیالهای آب خواست و دست مبارک را در آن فرو برد و بیرون آورد، سپس فرمود: «دستهای خود را در این آب فرو برید.»
میگویم: روایات در این معانی از طریق شیعه و اهل سنت فراوان و مستفیض (بسیار نقلشده) است.
و در تفسیر قمی به سند خود از عبدالله بن سنان روایت کرده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ لاٰ يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ » (و در هیچ کار پسندی با تو مخالفت نورزند؛ ممتحنه: ۱۲) پرسیدم؛ فرمود: «آن، همان چیزهایی است که خدا از نماز و زکات بر آنان واجب کرده، و هر کار نیکی است که ایشان را بدان فرمان داده است.»
میگویم: این روایت گواهی میدهد که تفسیر معروف در دیگر احادیث به اموری چون سخن پیامبر: «سیلی بر گونه نزنید...» و در برخی از آنها به اینکه «مانند خودنماییِ دوران جاهلیت نخستین خودآرایی نکنید»، از باب اشاره به نمونهها و مصادیق آن است.