قَالَ يَٰقَوۡمِ أَرَءَيۡتُمۡ إِن كُنتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٖ مِّن رَّبِّي وَرَزَقَنِي مِنۡهُ رِزۡقًا حَسَنٗاۚ وَمَآ أُرِيدُ أَنۡ أُخَالِفَكُمۡ إِلَىٰ مَآ أَنۡهَىٰكُمۡ عَنۡهُۚ إِنۡ أُرِيدُ إِلَّا ٱلۡإِصۡلَٰحَ مَا ٱسۡتَطَعۡتُۚ وَمَا تَوۡفِيقِيٓ إِلَّا بِٱللَّهِۚ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُ وَإِلَيۡهِ أُنِيبُ
گفت: ای قوم من، به من بگویید اگر بر حجتی روشن از سوی پروردگارم باشم و او از جانب خویش روزیِ نیکویی به من بخشیده باشد، [آیا میتوانم با فرمان او مخالفت کنم؟] و من نمیخواهم در آنچه شما را از آن بازمیدارم، با شما مخالفت کنم؛ من تا آنجا که در توان دارم جز اصلاح نمیخواهم، و توفیق من جز به یاری خدا نیست؛ بر او توکل کردهام و بهسوی او بازمیگردم.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
گفتاری دربارهٔ معنای آزادی انسان در عمل خود
تفسیر آیههای ۸۷ و ۸۸ با هم
سپس، بنا بر آنچه آموزهٔ توحید در اسلام بدان رهنمون میشود و آن را تبیین میکند، علتها و اسبابِ یادشده و مصلحتهایی که انسان را بدان هدایت میکنند، همگی مصداقهای اراده یا اذن خدای پاک و منزهاند. پس او مالکِ مطلق است و جز او از هر جهت تنها مملوکاند، و انسان نیز جز بندگیِ محض بهرهای ندارد. بنابراین، مالکیّت مطلق الهی هرگونه آزادیِ پنداریِ انسان را در برابر پروردگارش نفی میکند، همانگونه که همین مالکیّت، به او در سنجش با دیگر همنوعانش آزادی میبخشد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لاٰ يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (آل عمران: ۶۴: که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نسازیم و هیچیک از ما دیگری را به جای خدا پروردگارِ خود نگیرد).
پس خدای پاک و منزه حاکمِ مطلق است و بیهیچ قید و شرطی باید از او فرمان بُرد؛ چنانکه فرمود: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ » (فرمانروایی جز برای خدا نیست). و او حقِ امر و نهی و لزوم اطاعت را به پیامبرانش، اولیای امر و مؤمنانِ امّت اسلامی بخشیده است؛ ازاینرو هیچکس در برابر سخنِ حقی که آنان میآورند و بدان فرا میخوانند، آزادی و حقِ سرپیچی ندارد. خدای متعال میفرماید: «أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» (نساء: ۵۹: از خدا اطاعت کنید و از پیامبر و صاحبان امر از خودتان فرمان برید). و نیز خدای متعال میفرماید: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» (توبه: ۷۱: و مردان و زنان باایمان، ولیّ و یارِ یکدیگرند؛ به کار پسندیده فرمان میدهند و از کار ناپسند بازمیدارند).
بحث روایی
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۹۵ با هم
و در همان کتاب، واحدی و ابنعساکر از شداد بن اوس روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا(ص) فرمود: «شعیب(ع) از محبت خدا چندان گریست که نابینا شد، پس خدا بیناییاش را به او بازگرداند. ادامه در متن کامل
میگویم: مقصود از نگریستن به خدای متعال، شهود و نگاه قلبی است، نه نگاه حسی که لازمهاش جسم بودن است—که خدا از آن پیراسته و برتر است—. ادامه در متن کامل
۱- [داستان آن حضرت(ع
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۹۵ با هم
شعیب(ع) سومین پیامبر از پیامبران عرب است که نامشان در قرآن آمده است؛ و آنان عبارتاند از: هود، صالح، شعیب و محمد(ع). ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۸۹ با هم
قوم او که اهل مدین بودند، بت میپرستیدند و مردمی برخوردار از نعمتهای امنیت، رفاه، فراوانی و ارزانی بودند؛ ازاینرو فساد و کمفروشی با کاستن از پیمانه و ترازو در میانشان رواج یافت (هود: ۸۴ و جز آن). ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۹۵ با هم
شعیب (ع) در استدلال بر آنان و پنددادنشان بسیار کوشید، اما این کار جز بر سرکشی، کفر و نافرمانیشان نیفزود (سورههای اعراف، هود و دیگر سورهها). ادامه در متن کامل
۲. شخصیت معنوی او
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۹۵ با هم
آن حضرت (ع) از زمرهٔ پیامبران گرامی بود و خدای متعال او را در ستایشهای نیکی که از رسولان در کتاب خود فرموده، شریک ساخت. ادامه در متن کامل
۳. یادکردِ او در تورات
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۹۵ با هم
تورات داستان شعیب را با قومش بازگو نکرده است، بلکه تنها در ضمن ماجرای کشتهشدن مرد قبطی به دست موسی و گریختن او از مصر به سوی مَدیَن، به وی اشاره کرده و او را «رعوئيل كاهن مديان» (رعوئیل، کاهن مَدیَن) نامیده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۸۸ سورهٔ هود، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۰، صفحهٔ ۳۶۷ تا ۳۷۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/11/88/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً » (گفت: ای قوم من، به من بگویید اگر از سوی پروردگارم بر حجتی روشن باشم و مرا از جانب خود روزیِ نیکویی بخشیده باشد...) تا پایان آیه. منظور از اینکه بر «بینهای از پروردگار خود» است، این است که نشانهای روشن به همراه دارد که همان نشانهٔ نبوت و معجزهای است که بر راستگویی پیامبر در ادعای نبوت دلالت میکند؛ و مراد از اینکه از سوی خدا «روزیِ نیکو» یافته، این است که خداوند از نزد خود، وحیِ نبوت را که دربردارندهٔ پایههای معارف و احکام شریعت است به او عطا کرده است؛ و توضیح نظیر این دو تعبیر پیش از این گذشت.
و معنا چنین است: به من خبر دهید اگر من فرستادهای از سوی خدا به سوی شما باشم و مرا با وحیِ معارف و احکام شریعت اختصاص داده و با نشانهای آشکار که گواه راستیِ ادعای من است تأیید کرده باشد، آیا من در اندیشهام نابخردم؟ و آیا آنچه شما را بدان میخوانم، دعوتی نابخردانه است؟ و آیا در این دعوت، زورگویی از جانب من بر شما یا سلب آزادیِ شما از سوی من در میان است؟ در حقیقت این فقط خداست که مالک همهچیز است و شما در برابر او آزاد و رها نیستید، بلکه بندگانِ او هستید و به هرچه بخواهد فرمانتان میدهد؛ داوری و فرمانروایی تنها از آنِ اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
و سخن او که فرمود: « وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أُخٰالِفَكُمْ إِليٰ مٰا أَنْهٰاكُمْ عَنْهُ » (و من نمیخواهم در مخالفت با شما، به سوی آنچه شما را از آن بازمیدارم بروم)، متعدی شدنِ فعل «مخالفت» با حرف «إلی» به دلیل دربرداشتنِ معنای فعلی است که با این حرف متعدی میشود؛ مانند میل و گرایش داشتن و نظیر آن؛ و تقدیر عبارت چنین است: «أخالفكم مائلا إلي ما أنهاكم عنه» (با شما مخالفت کنم در حالی که به آنچه شما را از آن بازمیدارم متمایلم) یا «أميل إلي ما أنهاكم عنه مخالفا لكم» (در مخالفت با شما، به سوی آنچه نهیتان میکنم گرایش یابم).
و این جمله پاسخی است به تهمتی که به او زدند مبنی بر اینکه میخواهد آزادی را در کارهایشان از آنان سلب کند، آنان را به بندگی بکشد و بر ایشان زورگویی روا دارد. خلاصهٔ پاسخ این است که اگر او در پی چنین هدفی بود، خودش در آنچه آنان را از آن بازمیدارد دست به مخالفت میزد [و مرتکب آن میشد تا سودی ببرد]، در حالی که او در پی مخالفت با آنان نیست؛ پس آنچه را به او نسبت دادهاند نیز نمیخواهد، بلکه تا جایی که در توان دارد فقط در پی اصلاح است.
توضیح آنکه: آفرینش الهی هرچند انسان را در رفتارش مختار و در کارش آزاد آفریده است، بهگونهای که در موقعیتهای عمل میتواند به هر یک از دو سویِ انجام دادن یا واگذاشتن گرایش یابد، و از این رو انسان با توجه به این ساختارِ آفرینش، در مقایسه با همنوعانش—که در خلقت همانند و همتای اویند و از همان حقوق و تکالیفی برخوردارند که او دارد—آزادیِ کامل دارد و هیچکس حق ندارد از سرِ هوای نفس بر دیگری زورگویی و تحکّم کند؛
اما خداوند او را با سرشتی اجتماعی آفریده است، از این رو زندگیاش جز در جامعهای متشکل از افرادِ همنوعش سامان نمیپذیرد؛ جامعهای که در آن همگان برای برآوردن نیازهای یکدیگر همکاری کنند و سپس هر فرد به اندازهٔ ارزش و وزنِ اجتماعی خود سهمی ویژه داشته باشد. و روشن است که جامعه هرگز بر پا نمیایستد مگر با رسمها و قوانینی که در آن جاری شود، و حکومتی که گروهی از آنان زمامش را به دست گیرند تا نظم را پاس دارد و قوانین را اجرا کند؛ و همهٔ اینها بر اساس چیزی است که مصالح جامعه ایجاب میکند.
بنابراین افراد جامعه ناگزیرند بخشی از آزادی خود را در برابر قانون و سنت حاکم فدا کنند؛ بدینگونه که با چشمپوشی از بیبندوباری و رهاییِ بیمهار، زمینهٔ خوشبختی خود را فراهم آورند، تا در پرتو آن، هم به برخی از خواستههای خویش نائل شوند و هم بخشِ باقیمانده از آزادیشان زنده و پایدار بماند.
بنابراین انسانِ اجتماعی در برابر مسائل حیاتیای که مصالح و منافع جامعه اقتضا میکند، هیچ آزادی و اختیاری ندارد. امر و نهی و فرمانهایی هم که حکومت در این زمینه صادر میکند، ابداً از سرِ به بندگی کشیدن یا خودبزرگبینی نیست؛ چرا که حکومت تنها در حوزهای حاکمیت اعمال میکند که انسانِ اجتماعی در آن آزادی ندارد. همچنین اگر فردی از افراد جامعه در کارهای دیگر همنوعانش چیزی ببیند که به حال جامعه زیان میزند یا سودی به بار نمیآورد، از این جهت که یکی از ارکانِ مصالح بنیادین جامعه را از میان میبرد، و این مسئله او را برانگیزد تا آنان را پند دهد و به پیمودن راهِ رشد راهنمایی کند، و در نتیجه به آنچه عمل به آن بر آنان واجب است فرمانشان دهد و از دست زدن به آنچه ترک کردنش بر آنان لازم است بازشان دارد، چنین فردی هرگز از سرِ هوای نفس سلطهجویی نکرده و انسانهای آزادِ همنوع خود را به بندگی نکشیده است؛ چرا که آنان در برابر مصالح عالی و احکامی که رعایتشان در جامعه الزامی است، اختیاری ندارند. امر و نهیای هم که در این باب به آنان متوجه میسازد، در حقیقت امر و نهیِ شخصیِ خودِ او نیست، بلکه امر و نهیِ برخاسته از اقتضای همان مصالح یادشده و قائم به خودِ جامعه با شخصیت گستردهاش است؛ و آن فردی که امر و نهی را به آنان میرساند، تنها به منزلهٔ زبانی گویاست و نه چیزی بیش از آن.
نشانهٔ این امر آن است که خودِ او به آنچه فرمان میدهد عمل کند و از آنچه نهی میکند دست بکشد، بیآنکه گفتارش با کردارش و نظرش با عملش ناسازگار باشد؛ چرا که سرشت انسان بر پاسداری از منافع خویش و رعایت مصالح خود نهاده شده است. بنابراین اگر در کاری که دیگران را به آن فرامیخواند خیری وجود داشته باشد که میانِ همه مشترک است، خود او شخصاً با آن مخالفت نمیورزد و آنچه را برای دیگران پسندیده میداند، برای خود رها نمیکند. از همین رو شعیب (ع) در پاسخی که به آنان داد، فرمود: « وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أُخٰالِفَكُمْ إِليٰ مٰا أَنْهٰاكُمْ عَنْهُ » (و نمیخواهم در آنچه شما را از آن بازمیدارم، با شما مخالفت ورزم [و خود مرتکب آن شوم]). و نیز چنانکه خداوند حکایت فرموده است، برای کامل ساختن فایدهٔ سخن و زدودنِ هرگونه تهمتی که متوجه او شود، فرمود: «وَ مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَليٰ رَبِّ الْعٰالَمِينَ» (شعراء: ۱۸۰) (و من بر این [دعوت] پاداشی از شما نمیخواهم؛ پاداش من جز بر عهدهٔ پروردگار جهانیان نیست).
بنابراین آن حضرت با سخن خود: « وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أُخٰالِفَكُمْ » تا آخر آیه، به این نکته اشاره میکند که آنچه آنان را از آن بازمیدارد، از اموری است که صلاح جامعهشان در آن نهفته است؛ جامعهای که خودِ او نیز فردی از افراد آن است و بر همگان واجب است آن امور را رعایت کنند و بدان پایبند بمانند، نه اینکه پیشنهادی سلطهجویانه برخاسته از هوای نفس او باشد. از همین رو، بیدرنگ در ادامه فرمود: « إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ » (من تا آنجا که در توان دارم جز اصلاح نمیخواهم).
پس شعیب (ع) در پاسخشان فرمود آنچه آنان را به سویش فرامیخواند از پیشِ خود نیست تا خواستنِ آن با آزادیشان منافات داشته باشد و استقلالشان در اندیشه و اراده را باطل سازد، بلکه او فرستادهای از جانب پروردگارشان به سوی آنهاست و بر این مدعا نیز نشانهای روشن (معجزه) دارد؛ و آنچه برایشان آورده از نزد خدایی است که مالک آنان و مالک همه چیز است، و آنان بندگان اویند و در برابرش آزادی و اختیاری ندارند، و در آنچه از ایشان میخواهد هیچ حق انتخابی نخواهند داشت.
گذشته از این، آنچه به ایشان عرضه کرده از اموری است که صلاح جامعهشان و سعادت خودِ آنان در دنیا و آخرت در آن است؛ و نشانهاش هم این است که او نمیخواهد در آنچه بازشان میدارد، با آنان مخالفت ورزد [و خود دست به آن کار بزند]، بلکه در عمل به آن، مانندِ خودِ آنهاست؛ و تا آنجا که در توان دارد جز اصلاح چیزی نمیخواهد، و در برابر آن پاداشی از آنان طلب نمیکند، چرا که پاداش او جز بر پروردگار جهانیان نیست.
و این سخن او که فرمود: « وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ » (و توفیق من جز به [یاریِ] خدا نیست؛ تنها بر او توکل کردهام و فقط بهسوی او بازمیگردم)، در مقام استثنا زدن و مقید ساختنِ استطاعت و توانمندی است؛ زیرا شعیب (ع) وقتی به آنان گفت که میخواهد جامعهشان را با دانش سودمند و کردار شایسته تا جایی که توان دارد اصلاح کند، در پرتوِ این سخن برای خود توان و استطاعتی ثابت کرد. اما از آنجا که بنده از پیشِ خود و مستقل از خدای پاک و منزه هیچ تواناییای ندارد، کاستی و نارساییِ ظاهریِ کلامش را با این سخن کامل کرد که: « وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ » (و توفیق من جز به خدای پاک و منزه نیست). یعنی آنچه از ارادهٔ من بر پایهٔ توانمندیام سر میزند—از تدبیر امور جامعهٔ شما و هماهنگ ساختن اسباب با یکدیگر که به سعادت جامعه میانجامد—تنها به خدای پاک و منزه وابسته است؛ نه بینیازی از او متصور است، نه گریزی از احاطه و سیطرهاش وجود دارد و نه در کاری بدون او استقلالی هست. پس هم اوست که تواناییِ مرا به من بخشیده، و هم اوست که اسباب را از مسیر تواناییِ من سازگار و همسو میگرداند. بنابراین، تواناییام از او و توفیقم به اوست.
شعیب (ع) این حقیقت را روشن ساخت و اعتراف نمود که توفیقش تنها به خداست؛ و این از فروع و نتایج آن است که خدای متعال آفرینندهٔ هر جانی است، نگهبان آن است و بر هر کسی با آنچه کسب کرده تسلط و احاطه دارد؛ چنانکه میفرماید:
«الْحَمْدُ لِلّٰهِ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» (فاطر: ۱: «ستایش خدایی را که پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین است»)؛ و میفرماید: «وَ رَبُّكَ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ» (سبأ: ۲۱: «و پروردگارت بر هر چیزی نگهبان است»)؛ و میفرماید: «أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَليٰ كُلِّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ» (رعد: ۳۳: «آیا آنکه بر هر جانی و آنچه به دست آورده ناظر و مسلط است [مانند بتهاست؟]»)؛ و میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ يُمْسِكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولاٰ» (فاطر: ۴۱: «همانا خدا آسمانها و زمین را نگه میدارد تا از میان نروند»). خلاصهٔ این آیات آن است که خدای متعال خود پدیدآورندهٔ اشیا، کردارها و پیوندهای میان آنهاست و همهچیز را در عرصهٔ هستی آشکار ساخته است، و هم اوست که بر هر چیزی تسلط و سیطره دارد و خودِ آن پدیدهها، آثارشان و روابط میان آنها را نگه داشته است تا از میان نروند و در پشت پردهٔ بطلان و نیستی ناپدید نگردند.
لازمهٔ این حقیقت آن است که خدای متعال در تدبیر امورِ هر پدیدهای، کارساز و سرپرست آن است؛ از این رو همهٔ اشیا و پیوندهای میان آنها در پدید آمدنشان به خدای متعال منسوباند، زیرا او بر همه چیز احاطه دارد و چیره است؛ با این حال، به اذن خدای متعال، به خودِ آن چیز نیز انتساب دارند.
بر بندهای که به مقام پروردگارش دانا و به این حقیقت آگاه است، شایسته است که این باور را با ابراز توکل بر پروردگارش و انابه (بازگشتِ خاضعانه) بهسوی او تجسم بخشد. از همین رو وقتی شعیب (ع) بیان کرد که توفیقش تنها به خداست، در پیِ آن توکل و انابهٔ خویش را اظهار کرد و فرمود: « عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ » (تنها بر او توکل کردهام و فقط بهسوی او بازمیگردم).
بحث روایی
و در کتاب معانیالأخبار به سند خود از عبدالله بن فضل هاشمی، از امام صادق (ع) روایت کرده است که گفت: عرض کردم: پس سخن خدای عزوجل: « وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ » (و توفیق من جز به [یاری] خدا نیست [هود: ۸۸]) و سخن خدای عزوجل: « إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَكُمْ-وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ » (اگر خدا شما را یاری کند هیچکس بر شما چیره نخواهد شد، و اگر شما را واگذارد، کیست که پس از او یاریتان کند؟ [آلعمران: ۱۶۰]) چه معنایی دارد؟ پس فرمود: هرگاه بنده طاعتی را که خدای عزوجل بدان فرمان داده به جا آورد، عملش موافق با فرمان خدای عزوجل خواهد بود و آن بنده «موفَّق» نامیده میشود؛ و هرگاه بنده بخواهد به گناهی از گناهان دست یازد، ولی خدای تبارک و تعالی میان او و آن گناه مانع شود و بنده ترکش کند، واگذاشتنِ آن گناه به توفیق خدای متعال بوده است؛ و هر زمان که او را با گناه به حال خود رها سازد و میان او و آن مانع نگردد تا آن را واگذارد، بیگمان او را واگذاشته (مَخذول ساخته)، یاریاش ننموده و توفیقش نداده است.
میگویم: حاصل بیان امام(ع) این است که توفیق و خذلانِ (رها کردنِ بنده به حال خود) خدای متعال، از صفات فعلی اوست؛ توفیق همان ساماندادن به اسباب است بهگونهای که بنده را به کار شایسته برساند، یا پدید نیاوردنِ برخی اسباب است که در گناه به کار گرفته میشوند؛ و خذلان برعکس آن است. بر این پایه، متعلَّق توفیقْ همان اسباب است؛ زیرا توفیق یعنی ایجاد سازگاری میان آنها، و خودِ اسباب به آن متصف میشوند؛ اما وصفکردنِ بنده به توفیق، از قبیلِ توصیف به حالِ متعلَّق (وصف کردن چیزی به صفتِ امور وابسته به آن) است.
در کتاب «الدر المنثور»، ابونعیم در «حلیة الأولیاء» از علی(ع) روایت کرده است که فرمود: گفتم: ای پیامبر خدا، مرا سفارش کن. فرمود: بگو: «ربي الله ثم استقم» (پروردگارم خداست، سپس پایداری کن). گفتم: «ربي الله و ما توفيقي إلا بالله-عليه توكلت و إليه أنيب» (پروردگارم خداست و توفیق من جز به خدا نیست، بر او توکل کردم و به سوی او بازمیگردم). فرمود: «ليهنئك العلم أبا الحسن-لقد شربت العلم شربا و نهلته نهلا» (ای ابوالحسن، دانش بر تو گوارا باد؛ بیگمان علم را پیدرپی و سیراب نوشیدی).
میگویم: پیشتر به گوشهای از معنای این عبارت اشاره شد.
۲. شخصیت معنوی او
او خود را «رسولِ امین» (شعراء: ۱۷۸)، «اصلاحگر» (هود: ۸۸) و از «شایستگان» (قصص: ۲۷) خواند و خداوند این سخنان را از زبان او بهگونهای نقل کرد که نشانهٔ تأیید و امضای آنهاست؛ و حضرت موسی بن عمرانِ کلیمالله (ع) نزدیک به ده سال به او خدمت کرد (درود و سلام خدا بر او باد).