قُلۡ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ كَلِمَةٖ سَوَآءِۭ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ أَلَّا نَعۡبُدَ إِلَّا ٱللَّهَ وَلَا نُشۡرِكَ بِهِۦ شَيۡـٔٗا وَلَا يَتَّخِذَ بَعۡضُنَا بَعۡضًا أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِۚ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُولُواْ ٱشۡهَدُواْ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ
بگو: «ای اهل کتاب، بیایید بهسوی سخنی که میان ما و شما یکسان است گرد آییم: اینکه جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نسازیم، و هیچیک از ما دیگری را بهجای خدا پروردگارِ خود نگیرد.» پس اگر روی برتافتند، بگویید: «گواه باشید که ما [در برابر خدا] تسلیم و فرمانبرداریم.»
تفسیر آیهٔ ۶۴ سورهٔ آل عمران، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۳، صفحهٔ ۲۴۶ تا ۲۶۹ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/3/64/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان آیات
خدای متعال میفرماید: «قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ» (بگو ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است). این خطاب متوجه همهٔ اهل کتاب است، و دعوت در عبارت «تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ...» (بیایید به سوی کلمهای...) در حقیقت دعوت به همبستگی بر سرِ معنای آن کلمه از راه عمل به آن است. نسبت دادنِ دعوت به «کلمه» از آن روست که نشان دهد این سخن بر زبانهایشان جاری است؛ مانند اینکه میگوییم: «اتفقت كلمة القوم علي كذا» (سخنِ مردم بر فلان امر همداستان شد)، که معنای پذیرش، اعتراف، و ترویج و نشر را میرساند. بنابراین معنا چنین است: بیایید با یاری و همپشتیِ یکدیگر این سخن را برگرفته و در نشر آن و عمل به مقتضایش بکوشیم.
واژهٔ «سواء» در اصلْ مصدر است و بهصورت صفت، به معنای «برابر و یکسان میان دو طرف» به کار میرود؛ و «سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ» یعنی از جهت پذیرش و عمل به مقتضایش، میان ما و شما یکسان است. بر این اساس، توصیف کلمه به «سواء»، توصیف به حالِ متعلَّقِ آن (یعنی پذیرش و عمل) است؛ و دانستی که عمل در واقع به معنای کلمه تعلق میگیرد نه به خودِ لفظ آن؛ چنانکه متوقف دانستنِ همبستگی بر معنا نیز خالی از عنایتی مجازی نیست. بنابراین در این کلام لطایف و ظرافتهایی بیانی وجود دارد: نسبت دادنِ همبستگی به معنا، سپس نشاندنِ کلمه بهجای معنا، و آنگاه توصیف کلمه به «سواء» (یکسان و برابر)!
و چه بسا گفته شده است: معنای برابر و مشترک بودن کلمه این است که قرآن، تورات و انجیل در دعوت به آن همداستانند و آن، کلمهٔ توحید است؛ و اگر مراد از آن چنین باشد، اینکه خدای متعال میفرماید: «أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ» (جز خدا را نپرستیم) تا آخر آیه، از قبیل قرار دادن تفسیر حق به جای همان کلمهٔ مورد توافق است و رویگردانی از تفسیرهای ناپسندی است که دستهای آنان با آن بازی کرده است؛ همان تفسیری که با آن، کلمه با هوسهایشان از قبیل حلول، فرزند گرفتن خدا، تثلیث (سهگانهباوری) و پرستش دانشمندان، کشیشان و اسقفها تطبیق مییافت. و چکیدهٔ معنا چنین خواهد بود: «تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ» (بیایید به سوی کلمهای که میان ما و شما یکسان و مشترک است)، و آن توحید است، و لازمهٔ توحید، رها کردن شریکان و نگرفتن پروردگارانی به جای خدای پاک و منزه است.
و پایانبخش آیه یعنی سخن او: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ» (پس اگر روی برتافتند، بگویید گواه باشید که ما تسلیمیم)، معنای نخست را تأیید میکند؛ چرا که چکیدهٔ معنا با نظر به آن این است که پیامبر به این کلمه فرامیخواند که جز خدا را نپرستیم تا آخر، زیرا این کار مقتضای تسلیم بودن در برابر خداست؛ همان تسلیمی که دینِ نزد خداست. هرچند اسلام (تسلیم بودن) نیز خود از لوازم توحید است، ولی دعوت در این آیه تنها به توحید عملی یعنی ترک عبادت غیرِ خدای پاک و منزه است، نه اعتقاد صرف به یگانگی؛ پس این نکته را دریاب.
خدای متعال میفرماید: «أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِك بِهِ شَيْئاً وَ لاٰ يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (اینکه جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نسازیم و برخی از ما برخی دیگر را به جای خدا پروردگار نگیرند)، تفسیری برای همان کلمهٔ یکسان و برابر است، و آن کلمهای است که تسلیم بودن در برابر خدا آن را ایجاب میکند.
و مراد از سخن او: «أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ» (اینکه جز خدا را نپرستیم)، نفی پرستش غیر خداست نه اثبات پرستش خدای متعال؛ همانگونه که در معنای کلمهٔ اخلاص: «(لا إله إلا الله)» (هیچ معبودی جز خدا نیست) اشاره شد که لازمهٔ بدل بودنِ «إلا الله» (نه استثنا) این است که کلام برای بیان نفی شریک آورده شده باشد نه اثبات معبود؛ چرا که قرآن اصل اثبات وجود معبود و حقانیت او را امری مفروغعنه (پذیرفتهشده و بینیاز از اثبات دوباره) میداند.
و از آنجا که کلام برای نفی شریک در عبادت آمده بود و با این تعبیر، ریشهٔ شرکِ برخاسته از اعتقاد به فرزندی خدا و تثلیث و مانند آن کنده نمیشد، بیدرنگ در ادامه فرمود: «وَ لاٰ نُشْرِك بِهِ شَيْئاً وَ لاٰ يَتَّخِذَ» (و چیزی را شریک او نسازیم و نگیرند...) تا آخر؛ چرا که نامیدن عبادت به عبادتِ خدا، تا زمانی که باور خالص نگردد و درون از اعتقادات و آرای زاییده از اصل شرک پیراسته نشود، آن عبادت را عبادتِ خدای پاک و منزه نمیگرداند؛ زیرا در این هنگام، عبادت در واقع تنها عبادت معبودی خواهد بود که شریک دارد؛ و عبادتی که با آن یکی از دو شریک پرستیده شود، هرچند به نام او اختصاص یابد و رو به سوی او انجام گیرد، جز روییده از خاستگاه شرکورزی نیست؛ زیرا فراتر از این نمیرود که سهمی تعیینشده و بهرهای بخششده برای او در میان دو یا چند شریک باشد، از این رو در خودِ آن، به شکلی، عبادت غیر خدا وجود دارد.
و این همان چیزی است که پیامبر به فرمان خدای پاک و منزه بدان فرامیخواند، و همان است که این سخن او بر آن دلالت دارد:
«أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِك بِهِ شَيْئاً وَ لاٰ يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (اینکه جز خدا را نپرستیم، چیزی را شریک او نسازیم، و برخی از ما برخی دیگر را پروردگارانی به جای خدا نگیرند)،
همان چیزی است که هدف نبوت را در آن روش و شیوهای گرد میآورد که پیامبران بدان دعوت میکردند و آن را بر جامعهٔ بشری میگستردند.
پیشتر در ذیل این سخن که خدای متعال میفرماید: «كٰانَ النّٰاسُ أُمَّهً وٰاحِدَهً» (بقره: ۲۱۳؛ مردم امتی یگانه بودند) گذشت که نبوت، برانگیختگیای الهی و نهضتی راستین است که مقصود از آن، گسترش کلمهٔ دین است؛ و حقیقت دین همانا تعدیل جامعهٔ انسانی در مسیر حیات خویش است، و به دنبال آن، زندگی فردی انسان نیز تعدیل مییابد؛ بدینسان همهچیز در جایگاهی قرار میگیرد که فطرت و آفرینش آن را بر آن نشانده است، و از این رهگذر به جامعه موهبت آزادی و سعادتِ تکامل فطری بر پایهٔ عدل و داد بخشیده میشود. همچنین فرد در بهرهمندی از جنبههای گوناگون زندگی در هر آنچه اندیشه و ارادهاش او را بدان رهنمون میگردد کاملاً آزاد است، مگر آنچه به حیات جامعه آسیب زند؛ و همهٔ اینها مقید به بندگی و تسلیم بودن در برابر خدای پاک و منزه و خضوع در برابر سلطه و فرمانروایی غیب گشته است.
و چکیدهٔ این سخن آن است که آنچه پیامبران (ع) همگی بدان فرا میخواندند این بود که نوع انسان، چه بهصورت فردی و چه جمعی، بر اساس ندای فطرت خویش یعنی کلمهٔ توحید گام بردارد؛ کلمهای که مقتضی واجب بودنِ انطباقِ همهٔ کارهای فردی و اجتماعی بر تسلیم در برابر خداوند و گسترش دادگری و عدالت است؛ یعنی گسترش برابری در حقوق زندگی، و آزادی در ارادهٔ شایسته و کردار نیک.
و این هدف محقق نمیشود مگر با برکندن ریشههای اختلاف، ستمگریِ ناحق، به خدمت گرفتن و برده ساختن ناتوان توسط قدرتمند و تحمیل سلطه بر او، و نیز بندگیِ ناتوان در برابر نیرومند؛ بنابراین، هیچ معبودی جز الله نیست، هیچ پروردگاری جز الله نیست، و هیچ فرمانی جز برای خدای سبحان روا نیست.
و این همان حقیقتی است که آیه بر آن دلالت دارد: « أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لاٰ يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (تا آخر آیه)؛ یعنی «جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نسازیم و هیچیک از ما دیگری را به جای خدا، پروردگار خود نگیرد». و خدای متعال در آنچه از یوسف (ع) بازگو میکند میفرماید:
«يٰا صٰاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» [یوسف: ۴۰]؛ «ای دو یار زندان! آیا پروردگاران پراکنده بهترند یا خدای یگانهٔ چیره؟ آنچه به جای او میپرستید جز نامهایی نیست که خود و پدرانتان بر آنها نهادهاید و خدا هیچ برهانی بر آنها نازل نکرده است؛ حکم و فرمانروایی جز برای خدا نیست؛ امر فرموده است که جز او را نپرستید؛ این است دین استوار و پایدار». و خدای متعال میفرماید: «اتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا إِلٰهاً وٰاحِداً لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» [توبه: ۳۱]؛ «دانشمندان دینیشان و راهبانشان را به جای خدا، پروردگاران خود گرفتند و نیز مسیح پسر مریم را؛ در حالی که فرمان نیافته بودند جز اینکه خدای یگانهای را بپرستند که هیچ معبودی جز او نیست»، و آیاتی دیگر از این دست.
و در آنچه قرآن از پیامبران گذشته مانند نوح، هود، صالح، ابراهیم، شعیب، موسی و عیسی (ع) در سخن گفتنشان با امتهای خود بازگو کرده است، موارد فراوانی از این دست به چشم میخورد؛ مانند سخن نوح:
«رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِي وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مٰالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلاّٰ خَسٰاراً» [نوح: ۲۱]؛ «پروردگارا! آنان از من نافرمانی کردند و از کسی پیروی نمودند که مال و فرزندش جز بر زیان او نیفزوده است». و سخن هود به قومش: «أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَهً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ وَ إِذٰا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّٰارِينَ» [شعراء: ۱۳۰]؛ «آیا بر هر بلندی و تپهای، بنایی بیهوده میسازید تا خودنمایی و هوسرانی کنید؟! و کاخها و دژهای استوار برمیافرازید، گویی جاودانه خواهید ماند؟! و هنگامی که دست به مؤاخذه و مجازات میزنید، چون زورگویان و ستمگرانِ سرکش رفتار میکنید؟!». و سخن صالح به قومش: «وَ لاٰ تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ» [شعراء: ۱۵۱]؛ «و از فرمان اسرافکاران و زیادهخواهان پیروی مکنید». و سخن ابراهیم به پدر و قومش: «مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِينَ قٰالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ» [الأنبیاء: ۵۴]؛ «این تندیسهایی که به پرستش آنها دل بستهاید چیست؟ گفتند: پدرانمان را یافتیم که آنها را میپرستیدند. گفت: قطعاً شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید». و کلام خدای متعال به موسی و برادرش: «اذْهَبٰا إِليٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغيٰ -إلي أن قال-: فَأْتِيٰاهُ فَقُولاٰ إِنّٰا رَسُولاٰ رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ وَ لاٰ تُعَذِّبْهُمْ» [طه: ۴۷]؛ «به سوی فرعون بروید که او سرکشی کرده است... پس نزد او بیایید و بگویید: ما دو فرستادهٔ پروردگار توییم؛ بنیاسرائیل را همراه ما روانه ساز و شکنجهشان مکن». و سخن عیسی به قومش: «وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُونِ» [زخرف: ۶۳]؛ «و آمدهام تا برخی از آنچه را در آن اختلاف دارید برایتان روشن سازم؛ پس از خدا پروا بدارید و از من اطاعت کنید». بنابراین، دین فطری همان است که سرکشی، فساد، و این ستمها و سلطههای ناحقی را که ویرانگر شالودهٔ سعادت و تباهکنندهٔ بنیان حق و حقیقت است نفی میکند؛ و سخن پیامبر (ص) در حَجّةالوداع نیز به همین نکته اشاره دارد (که مسعودی آن را در حوادث سال دهم هجری در مروجالذهب آورده است): «ألا و إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الأرض»؛ «هان! بیگمان زمانه به همان هیئت و نظمی که در روز آفرینش آسمانها و زمین توسط خدا داشته، بازگشته و چرخیده است»، و گویی پیامبر (ص) از این سخن، بازگشت مردم به حکم فطرت به سبب استقرار سیره و روش اسلام در میان آنان را اراده فرموده است.
و این سخن، یعنی فرمودهٔ خدای متعال که: «أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ...» [آلعمران: ۶۴]، افزون بر اینکه همهٔ اهداف و مقاصد نبوت را در بر دارد، بیانگر علت و ملاک این حکم نیز هست.
اما این سخن که «أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِك بِهِ شَيْئاً» (جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نسازیم)، به این دلیل است که الوهیت، مقامی است که هر موجودی از هر جهت به آن پناه میبرد و شیفته و والهِ آن میشود؛ و این بدان معناست که او سرچشمهٔ هر کمالی در موجودات باشد، با همهٔ کثرت و پیوندشان و با وجودِ اینکه همگی در نیازمندی یکی هستند، و در او هر کمالی که موجودات بدان نیازمندند هست. این معنا هرگز سامان نمیپذیرد مگر اینکه او معبودی یکتا باشد و نه متعدد، و مالکی باشد که تدبیرِ هر چیز به دست اوست. پس واجب است که خدا پرستش شود، چرا که معبودی یگانه و بیشریک است، و واجب است که در عبادت برای او شریکی گرفته نشود. به بیان دیگر، این جهان و هر آنچه دربردارد، شایسته و روا نیست جز در برابر یک مقام خضوع کند و فروتن شود؛ زیرا این پروریدگان (مربوبان)، به سبب یگانگی نظامشان و پیوستگی هستیشان هیچ پروردگاری جز یک پروردگار ندارند، چرا که آفرینندهای جز یک آفریننده برای آنان نیست.
و اما اینکه خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (و برخی از ما برخی دیگر را بهجای خدا، پروردگار نگیرند)، از این جهت است که بیان میکند جامعهٔ انسانی با وجودِ کثرتِ افراد و پراکندگیِ اشخاصش، پارههایی از یک حقیقتِ واحدند که همان حقیقت و نوعِ انسان است. ازاینرو، آنچه دست آفرینش و ایجاد از شایستگی و استعداد در انسان به ودیعت نهاده و به شکلی برابر میان همگان پخش کرده است، حکم میکند که در حقوق زندگی با یکدیگر مساوی باشند و در ترازی یکسان بایستند. تفاوتِ احوال افراد و استعدادشان در دستیابی به مزایای زندگی نیز از موهبتهای عمومی انسانیت است که در جلوههایی ویژه در اینسو و آنسو آشکار شده و باید به انسانیت اختصاص یابد، اما از همان منظری که نیازمندِ آن است؛ همانگونه که برای نمونه، ازدواج، زایمان و درمان، از مسائل عمومی بشریت است، اما آنچه به ازدواج اختصاص مییابد، انسان بالغِ مرد یا زن است، زایمان به زن داده میشود و درمان در اختیارِ بیمار قرار میگیرد.
کوتاهسخن اینکه، افراد جامعهٔ انسانی پارههایی همگون از حقیقتی واحد و یکسان هستند؛ پس سزاوار نیست پارهای از انسانها خواست و هوای نفس خویش را بر پارهای دیگر تحمیل کنند، مگر آنکه در مقابل، باری معادلِ آن را بر دوش کشند که همان همیاری در دستیابی به مزایای زندگی است. اما تسلیم و خضوع جامعه یا یک فرد در برابر فردی دیگر—یعنی تسلیم کل یا پارهای در برابر پارهای دیگر—بهگونهای که او را از حدِ «جزئی از دیگران بودن» بیرون برد و با برتریطلبی، سلطهگری و زورگویی او را از دایرهٔ برابری بالاتر نشاند، تا آنجا که پروردگاری پیرویپذیر شمرده شود که خودسرانه حکم براند و در امر و نهیاش فرمانبرداری شود، مایهٔ ابطالِ فطرت و فروریختنِ بنیادِ انسانیت است.
و نیز از این جهت است که ربوبیت از ویژگیهای اختصاصی خداست و پروردگاری جز او نیست؛ بنابراین، اینکه انسانی به همتای خود اجازه دهد بدون هیچ حق متقابلی، هرگونه که خواست در او تصرّف کند، پروردگار گرفتنِ دیگری به جای خداست که هیچکس که تسلیم امر الهی باشد بدان دست نمیزند.
پس روشن شد که این سخن: «وَ لاٰ يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (و برخی از ما برخی دیگر را بهجای خدا، پروردگار نگیرند)، دربارهٔ معنایی که افاده میکند از دو برهان پرده برمیدارد: نخست اینکه افراد، پارهها و اجزای یک پیکرهاند، و دوم اینکه پروردگاری از ویژگیهای اختصاصی الوهیت است.
خدای متعال میفرماید: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ» (پس اگر روی برتافتند، بگویید: گواه باشید که ما تسلیم فرمان خداییم). این سخن گواه گرفتن است بر اینکه آنان (یعنی پیامبر (ص) و پیروانش) بر همان دینی هستند که نزد خدای متعال پسندیده است، و آن اسلام است؛ فرمود: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ» (آلعمران: ۱۹؛ دین نزد خدا تنها اسلام است). بدینسان، کشمکش و مجادلهٔ آنان بریده میشود؛ زیرا هیچ برهانی در برابر حق و اهل حق یارای ایستادگی ندارد.
در این آیه، اشارهای است به اینکه توحید در پرستش، از لوازمِ جداییناپذیر اسلام است.
بحث روایی
در کتاب «الدر المنثور» دربارهٔ این کلام خدای متعال: «قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ» تا پایان آیه، روایت شده است—یعنی ابنجریر روایت کرده—از سُدّی که گفت: سپس پیامبر خدا (ص) آنان را—یعنی هیئتِ مسیحیان نجران را—فراخواند و فرمود: «يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ» (ای اهل کتاب، بیایید بهسوی سخنی که میان ما و شما برابر است...) تا پایان آیه.
میگویم: در همان کتاب، این معنا از ابنجریر از محمد بن جعفر بن زبیر نیز روایت شده است، و ظاهر روایت نشان میدهد که آیه دربارهٔ آنان نازل شده است؛ و ما در آغاز سوره روایتی را آوردیم که نشان میداد: بخش آغازین سوره تا هشتاد و اندی آیه دربارهٔ مسیحیان نجران نازل شده است، و این آیه نیز چون پیش از پایان این شمارش قرار دارد، از همان آیات است.
در برخی روایات آمده است که پیامبر خدا یهودیان مدینه را به کلمهٔ مشترک (توحید) فراخواند تا آنکه جزیه (مالیات اهل کتاب) را پذیرفتند؛ و این مطلب با نزول آیه دربارهٔ هیئت نجران منافاتی ندارد.
در «صحیح بخاری» با سند خود از ابنعباس، از ابوسفیان در حدیثی طولانی آمده است:
در آن، از نامهٔ پیامبر خدا (ص) به هرقل، بزرگِ روم، یاد میکند. ابوسفیان گفت: سپس او — یعنی هرقل — نامهٔ پیامبر خدا (ص) را خواست و خواند، و در آن چنین آمده بود: «بسم الله الرحمن الرحيم - من محمد رسول الله إلى هرقل عظيم الروم، سلام على من اتبع الهدى، أما بعد - فإني أدعوك بدعاية الإسلام أسلم تسلم، و أسلم يؤتك الله أجرك مرتين - فإن توليت فإن عليك إثم الأريسيين - و يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ - بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ أَلّٰا نَعْبُدَ إِلَّا اللّٰهَ - إلى قوله -:» (به نام خداوند بخشندهٔ مهربان؛ از محمد فرستادهٔ خدا به هرقل، بزرگ روم. سلام بر هر کس که هدایت را پیروی کند. اما بعد، من تو را با دعوت اسلام فرامیخوانم؛ اسلام بیاور تا در سلامت بمانی، و اسلام بیاور تا خدا پاداشت را دو بار به تو عطا کند؛ و اگر روی برتابی، گناهِ اریسیین [=کشاورزان و رعایا] نیز بر عهدهٔ توست؛ و ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است، که جز خدا را نپرستیم... تا آنجا که میفرماید:)
«اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ» («گواهی دهید که ما تسلیمیم») تا پایان حدیث.
میگویم: این روایت را مسلم نیز در «صحیح» خود آورده است، و سیوطی نیز در کتاب «الدر المنثور» آن را از نسائی، عبدالرزاق و ابن ابیحاتم از ابنعباس نقل کرده است.
گفته شده است که نامهٔ پیامبر خدا (ص) به مقوقس، بزرگِ قبطیان نیز دربردارندهٔ این سخن خدای متعال بود: «يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ» (ای اهل کتاب، بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است)، و نسخهای خطی به خط کوفی منسوب به پیامبر (ص) وجود دارد که شبیه نامهٔ ایشان به هرقل است و اخیراً با عکسبرداری نوری از آن تکثیر شده و نزد بسیاری موجود است.
به هر روی، تاریخنگاران یادآور شدهاند که پیامبر خدا (ص) نامهها را در سال ششم هجری نوشت و فرستادگان را بهسوی پادشاهانی چون قیصر، خسروپرویز و نجاشی روانه کرد، که لازمهاش نزول آیه در سال ششم یا پیش از آن است. از سوی دیگر، تاریخنگارانی چون طبری، ابناثیر و مقریزی ذکر کردهاند که هیئت مسیحیان نجران در سال دهم هجری بر پیامبر خدا (ص) وارد شدند، و دیگرانی چون ابوالفداء در «البداية و النهاية» و نظیر آن در «السیرة الحلبیة» گفتهاند که این واقعه در سال نهم هجری رخ داد؛ و لازمهٔ این سخن نزول این آیه در سال نهم یا دهم است.
گاهی نیز گفته شده که آیه در آغاز هجرت نازل شده است، چنانکه از روایات بعدی نیز چنین برمیآید؛ و گاهی گفته شده که آیه دو بار نازل شده است، که حافظ ابنحجر آن را نقل کرده است.
آنچه پیوستگی سیاقِ آیات سوره تأییدش میکند — همانگونه که در آغاز سوره به آن اشاره شد — این است که:
این آیه پیش از سال نهم نازل شده، و داستان آمدن هیئت نجران در سال ششم هجری یا پیش از آن رخ داده است؛ و بسیار بعید است که پیامبر (ص) به بزرگان روم، قبط و ایران نامه بنویسد، اما با وجود نزدیکی مسافت، از نجران چشم بپوشد.
در این روایت نکتهٔ دیگری نیز هست و آن، آغاز شدن نامه با «بسم الله الرحمن الرحيم» (به نام خداوند بخشندهٔ مهربان) است؛ و از همین جا اشکالِ پارهای از روایاتی که نقل کردیم آشکار میشود،
در داستان هیئت اعزامی نجران؛ چنانکه از بیهقی در «دلائل» نقل شده است که:
پیامبر خدا (ص) به مردم نجران ـ پیش از آنکه «طسِ» سلیمان [سورهٔ نمل] بر ایشان نازل شود ـ چنین نوشت: «بسم الله إله إبراهيم و إسحاق و يعقوب من محمد رسول الله-إلى أسقف نجران إن أسلمتم فإني أحمد إليكم الله-إله إبراهيم و إسحاق و يعقوب،أما بعد-فإني أدعوكم إلى عبادة الله من عبادة العباد-و إلى ولاية الله من ولاية العباد فإن أبيتم فالجزية،و إن أبيتم فقد آذنتكم بالحرب و السلام» (به نام خداوند، معبود ابراهیم و اسحاق و یعقوب. از محمد، پیامبر خدا، به اسقف نجران: اگر اسلام آورید، من خدایی را که معبود ابراهیم و اسحاق و یعقوب است نزد شما میستایم. اما بعد، من شما را از بندگیِ بندگان به بندگی خدا، و از سرسپردگی و ولایتِ بندگان به ولایت خدا فرا میخوانم؛ پس اگر نپذیرفتید، باید جزیه (مالیات مقرر اهل کتاب) بپردازید، و اگر سر باز زدید، به شما اعلان جنگ میدهم؛ و درود باد)، تا آخر حدیث.
زیرا سورهٔ نمل از سورههای مکی است و مضامین آیاتش مانند نصّ صریح است بر اینکه پیش از هجرت پیامبر (ص) نازل شده است؛ پس چگونه ممکن است این موضوع با داستان نجران سازگار باشد؟ گذشته از اینکه این نامه دربردارندهٔ مطالب دیگری نیز هست که توجیهپذیر نیست، مانند سخن از جزیه و اعلان جنگ و جز آن، و خدا داناتر است.
در کتاب «الدر المنثور»، طبرانی از ابنعباس روایت کرده است که نامهٔ پیامبر خدا به کافران این بود: «تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَهٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ» (بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است) [آلعمران: ۶۴] تا آخر آیه.
و در تفسیر خازن، کلبی از ابوصالح از ابنعباس، و نیز محمد بن اسحاق با سند خود از ابنشهاب، حدیث هجرت به حبشه را چنین روایت کرده است: هنگامی که جعفر بن ابیطالب و گروهی از یاران پیامبر (ص) به سرزمین حبشه هجرت کردند و در آنجا سکنا گزیدند، و پیامبر (ص) نیز به مدینه هجرت فرمود و ماجرای جنگ بدر رخ داد، قریش در دارالنَّدوه (محل گردهمایی بزرگان قریش در مکه) گرد آمدند و گفتند: ما در میان یاران محمد که نزد نجاشی هستند، از بابت کشتگانِ شما در بدر خونخواهی و انتقامی داریم؛ پس اموالی گرد آورید و آن را برای نجاشی پیشکش ببرید، شاید کسانی از قبیلهتان را که نزد او هستند به شما بازگرداند؛ و باید دو مرد از صاحبنظرانتان برای این کار فرستاده شوند.