وَلَا تَقُولُواْ لِمَن يُقۡتَلُ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمۡوَٰتُۢۚ بَلۡ أَحۡيَآءٞ وَلَٰكِن لَّا تَشۡعُرُونَ
و به کسانی که در راه خدا کشته میشوند، مرده نگویید؛ بلکه آنان زندهاند، ولی شما درنمییابید.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان آیات
تفسیر آیههای ۱۵۳ تا ۱۵۷ با هم
خلاصه آنکه در این آیات با یادکردن از شهادت و کشتهشدن در راه خدا، به فرارسیدن این آزمونِ بزرگ اشاره شده و شهادت چنان وصف شده است که هیچ جنبهٔ ناخوشایند و صفت ناپسندی در آن باقی نمیماند؛ و آن وصف این است که شهادت مرگ نیست، بلکه زندگی است، و چه زندگی باارزشی! ادامه در متن کامل
بحث روایی دربارهٔ برزخ و حیات روح پس از مرگ
تفسیر آیههای ۱۵۳ تا ۱۵۷ با هم
و در کافی از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «إن المؤمن ليزور أهله فيري ما يحب، و يستر عنه ما يكره،و إن الكافر ليزور أهله، فيري ما يكره و يستر عنه ما يحب» (مؤمن به دیدار خانوادهاش میآید، پس آنچه را دوست دارد میبیند و آنچه را ناخوش میدارد از او پوشیده میماند؛ و کافر نیز به دیدار خانوادهاش میآید، پس آنچه را ناخوش میدارد میبیند و آنچه را دوست دارد از او پوشیده میماند). ادامه در متن کامل
و در کافی از امام صادق (ع) روایت شده است که: «أن الأرواح في صفه الأجساد في شجر من الجنه، تعارف و تساءل،فإذا قدمت الروح علي الأرواح تقول:دعوها،فإنها قد أقبلت من هول عظيم-ثم يسألونها ما فعل فلان،و ما فعل فلان-فإن قالت لهم:تركته حيا ارتجوه،و إن قالت لهم:قد هلك، قالوا:قد هوي هوي» (ارواح با صورت و هیئت کالبدها در میان درختانی از بهشت قرار دارند؛ با یکدیگر آشنا میشوند و از هم جویا میگردند. ادامه در متن کامل
میگویم: روایتها در باب برزخ بسیار است و ما تنها آنهایی را نقل کردیم که دربردارندهٔ مفاهیم جامع برزخاند؛ و دربارهٔ معانیِ نقلشده، روایات مستفیض (فراوان و مشهور) بسیاری وجود دارد که در آنها بر وجود جهانی مجرد از ماده دلالت است. ادامه در متن کامل
بحث فلسفی) [تجرد نفس نیز
تفسیر آیههای ۱۵۳ تا ۱۵۷ با هم
آیا نفس از ماده مجرد است؟ (مراد ما از «نفس»، حقیقتی است که هر یک از ما با گفتن «من» از آن تعبیر میکند؛ و مقصود از «تجرد آن»، مادینبودن و نداشتنِ تقسیمپذیری، زمان و مکان است). ادامه در متن کامل
ما شکی نداریم در اینکه از درون خود حقیقتی را با شهود مییابیم که با «من» از آن تعبیر میکنیم، و شک نداریم که هر انسانی در این شهود مانند ماست؛ شهودی که در هیچ لحظهای از لحظات زندگی و آگاهیمان از آن غافل نمیشویم. ادامه در متن کامل
همچنین اگر این «من» همان بدن یا عضوی از اعضا یا جزئی از اجزای آن بود، یا خاصیتی از ویژگیهای موجود در آن میبود — در حالی که همهٔ اینها مادیاند و حکم ماده دگرگونیِ تدریجی و پذیرش انقسام و تجزیه است — نفس نیز باید مادی، دگرگونشونده و بخشپذیر میبود، در حالی که چنین نیست؛ چرا که هر کس اگر به این شهودِ باطنیِ پیوسته با خود بازگردد و آنچه را از آغازِ آگاهیاش به خود مییافته به یاد آورد، آن را معنا و حقیقتی مشهود، یگانه و پایدار بر حالِ خویش مییابد، بیآنکه کمترین چندگانگی و دگرگونی در آن راه یافته باشد؛ در حالی که بدن، اجزای بدن و ویژگیهای همراه با آن را از هر جهت، در ماده، شکل و سایر حالات و صورتهایش دگرگونشونده و متغیر میبیند. ادامه در متن کامل
علاوه بر این، آنچه ما از خویش مشاهده میکنیم، امری یگانه و بسیط است که در آن نه کثرتی از اجزا وجود دارد و نه آمیزهای از بیرون، بلکه یگانهای ناب است؛ از این رو هر انسانی این حقیقت را از خود مشاهده میکند و میبیند که او همان خود است و دیگری نیست. ادامه در متن کامل
همهٔ مادیگرایان و نیز جمعی از اندیشمندان الهی، از میان متکلمان و اهل ظاهر، تجرد نفس را انکار کردهاند، که از جملهٔ آنان گروهی از اهل حدیث هستند؛ و بر این ادعای خود دلایلی آورده و برهانِ یادشده را با توجیهاتی تکلفآمیز و بیحاصل رد کردهاند. ادامه در متن کامل
مادیگرایان گفتهاند: پژوهشهای علمی با همهٔ پیشرفت و رسیدن به اوج دقت در کاوشها و بررسیهای امروزیشان، به هیچ ویژگیای از ویژگیهای بدنی برنخوردهاند مگر آنکه علت مادیاش را یافتهاند، و هیچ اثر روحیای نیافتهاند که بر قوانین ماده منطبق نشود تا به سبب آن به وجود روحی مجرد حکم کنند. ادامه در متن کامل
بحثی اخلاقی
تفسیر آیههای ۱۵۳ تا ۱۵۷ با هم
نظیر این، مقتضای روش دوم است که همان روش پیامبران و اهل شریعتهاست. تفاوت این دو روش تنها از جهت هدف و غایت است؛ چراکه نهایت کمالجوییِ اخلاقی در روش نخست، فضیلت پسندیده نزد مردم و ستایش نیکوی آنان است، اما غایت آن در روش دوم، سعادت حقیقی انسان است که همان کامل شدن ایمان به خدا و آیات او، و خیر اخروی است؛ و این، سعادت و کمالی در واقعیت است، نه فقط نزد مردم. ادامه در متن کامل
اما روش سومی که بیانش گذشت، با دو روش نخست این تفاوت را دارد که هدف در آن، طلب خشنودی خدا (ابتغاء وجه الله) است، نه به دست آوردن فضیلت انسانی. ادامه در متن کامل
در این هنگام، شیوهٔ درک و عمل او دگرگون میشود؛ از این رو هیچ چیزی را نمیبیند مگر آنکه خدای پاک و منزه را پیش از آن و همراه با آن مشاهده میکند، و اشیا نزد او از جایگاه استقلال فرو میافتند. ادامه در متن کامل
اما اکنون تنها خشنودی پروردگارش را میخواهد و دیگر نه دغدغهٔ فضیلت دارد و نه بیم رذیلت؛ نه سرگرم ستایشی نیکو و نامی پسندیده است و نه توجهی به دنیا، آخرت، بهشت یا دوزخ دارد. ادامه در متن کامل
«روت لي أحاديث الغرام صبابة»؛ سوز و اشتیاقِ دل، داستانهای عشق را برایم روایت کرد، ادامه در متن کامل
«بإسنادها عن جيرة العلم الفرد»؛ به سندِ خویش، از همسایگانِ آن نشان و کوهسارِ یگانه (کوی یار)، ادامه در متن کامل
«و حدثني مر النسيم عن الصبا»؛ و گذرِ نسیم از باد صبا برایم حدیث گفت، ادامه در متن کامل
«عن الدوح عن وادي الغضا عن ربى نجد»؛ از درختان تناور، از وادیِ غضا، از تپهسارهای نجد، «عن الدمع عن عيني القريح عن الجوى»؛ از اشک، از چشم زخمخوردهام، از سوز درون، ادامه در متن کامل
«عن الحزن عن قلبي الجريح عن الوجد»؛ از اندوه، از دلِ مجروحم، از وجد و شیفتگی، ادامه در متن کامل
«بأن غرامي و الهوى قد تحالفا»؛ که عشق سوزان و شورِ دل همپیمان شدهاند... ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۱۵۴ سورهٔ بقره، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱، صفحهٔ ۳۴۴ تا ۳۸۳ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/2/154/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان آیات
خدای متعال میفرماید: «وَ لٰا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْيٰاءٌ وَ لٰكِنْ لٰا تَشْعُرُونَ» (و به کسانی که در راه خدا کشته میشوند مرده نگویید، بلکه آنان زندهاند ولی شما درنمییابید) تا آخر آیه. شاید گفته شود: روی سخن با مؤمنانی است که به خدا، پیامبرش و روز بازپسین ایمان آورده و به زندگی آخرت باور دارند؛ و پس از آنکه دعوت حق را پاسخ گفته و آیات فراوانی دربارهٔ معاد شنیدهاند، نمیتوان پذیرفت که آنان مرگ را مایهٔ نابودی انسان بدانند. افزون بر این، آیه زندگیِ پس از مرگ را تنها برای گروهی ویژه اثبات میکند که همان شهیدان کشتهشده در راه خدا هستند، در برابر دیگر مؤمنان و همهٔ کافران؛ در حالی که حکم زندگی پس از مرگ همگانی است و شامل همه میشود. پس مراد از این زندگی، ماندگاریِ نام و یاد نیک در گذر روزگار است؛ و جمعی از مفسران نیز آیه را همینگونه معنا کردهاند.
در پاسخ به این دیدگاه نخست باید گفت: این امر فقط در پندار و ذهن، زندگی به شمار میرود نه در عالم واقع و خارج؛ پس این زندگیای خیالی است که در حقیقت جز نامی ندارد، و پرداختن به موضوعی خیالی و موهوم در شأن سخن الهی نیست؛ در حالی که خداوند متعال به حقیقت فرامیخواند و میفرماید: «فَمٰا ذٰا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاٰلُ» (یونس: ۳۲؛ پس بعد از حق، مگر جز گمراهی چیزی هست؟). و اما آنچه ابراهیم (ع) در سخن خود درخواست کرد که: «وَ اجْعَلْ لِي لِسٰانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ» (شعراء: ۸۴؛ و برای من در میان آیندگان زبانی راستگو قرار ده)، مقصودش ماندگاریِ دعوت حق و زبان صدقش پس از اوست، نه صرفاً خوشنامی و ستایشِ نیکو پس از وفاتش.
آری، این سخن باطل و پندار دروغین تنها برازندۀ حال مادیگرایان و پیروان مکتب طبیعتگرایی است؛ چراکه آنان روانها را مادی و با مرگ نابودشدنی دانستند و زندگی آخرت را انکار کردند. سپس دریافتند که انسان بر حسب فطرت نیازمند آن است که به بقای نفوس و تأثیرپذیری آنها از خوشبختی و تیرهروزی پس از مرگ در کارهای بزرگ و والا باور داشته باشد؛ کارهایی که رسیدن به آنها بی فداکاری و جانفشانی ممکن نیست، بهویژه در تصمیمهای خطیر و سرنوشتسازی که در آنها گروهی کشته میشوند و میمیرند تا دیگران زنده بمانند و زندگی کنند. اگر هر کس میمرد نابود و نیست میشد، هیچ انگیزهای برای انسان نبود (بهویژه اگر به نابودی با مرگ باور داشت) که خود را نابود سازد تا دیگران باقی بمانند، و دلیلی نداشت که لذتِ کامیابی از هر آنچه را که میتواند با ستمگری به دست آورد بر خود حرام کند تا دیگران با عدالت کامیاب شوند؛ زیرا خردمند چیزی را نمیبخشد مگر آنکه پاداش و بهایی در برابرش دریافت کند. اما بخشش بدون عوض و دست شستن از چیزی بدون دریافت چیزی در برابرش، مانند مرگ در راه زندگی دیگران و محرومیت کشیدن در راه بهرهمندی دیگران، چیزی است که فطرت انسانی از آن سر باز میزند. از اینرو، هنگامی که مادیگرایان این کمبود را احساس کردند، جبران این نقص آنان را بر آن داشت که این پندارهای دروغین را بسازند؛ پندارهایی که جایگاهی جز میدان خیال و سرای وهم ندارند. آنان گفتند: انسانی که از قید اوهام و خرافات آزاد است، باید جانش را فدای میهن خویش یا هر آنچه شرف او در گرو آن است بکند تا به واسطۀ نام نیک و ستایش زیبای دیگران به زندگی جاودان دست یابد؛ و باید خود را از پارهای از بهرهمندیهایش در جامعه محروم سازد تا دیگران از آن بهرهمند شوند، تا کار جامعه و تمدن سامان پذیرد و عدالت اجتماعی محقق گردد و انسان از این رهگذر به زندگی با عزت و والامقامی برسد.
کاش میدانستم وقتی انسانی در میان نباشد و این ترکیب مادی از میان برود و به تبع آن، همۀ ویژگیهایش از جمله حیات و آگاهی نابود گردد، چه کسی به این زندگی و این شرف دست مییابد؟ و چه کسی آن را درک میکند و از آن لذت میبرد؟ آیا این پندار، چیزی جز خرافه است؟!
دوم اینکه: بخش پایانی آیه — یعنی این کلام خدای متعال که: «وَ لٰكِنْ لٰا تَشْعُرُونَ» (ولی شما درنمییابید) — با این معنا سازگار نیست؛ بلکه اگر چنین بود، شایسته بود گفته شود: «آنان با بقای یاد نیک و ستایش مردم پس از خودشان زندهاند»؛ زیرا برای دلداری دادن و آرامشبخشیدن به دلها، چنین تعبیری مناسبتر بود.
سوم اینکه: آیۀ دیگری که همتای این آیه است و آن را تفسیر میکند، زندگی شهیدان را پس از کشتهشدن بهگونهای توصیف کرده که با این معنا ناسازگار است. خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (و هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند؛ آل عمران: ۱۹۶) تا پایان آیات؛ و روشن است که این حیات، حیاتی واقعی و عینی است، نه فرضی و اعتباری (تقدیری).
چهارم اینکه: بیاطلاعی از این حیات پس از مرگ از برخی مسلمانان در اواسط دوران پیامبر خدا (ص) چندان بعید نیست؛ زیرا آنچه صریح و تأویلناپذیر بوده، برانگیختهشدن در قیامت است. اما فاصلۀ میان مرگ تا روز حشر — یعنی همان زندگی برزخی — گرچه از جمله معارف حقهای است که قرآن آن را تبیین کرده، ولی از ضروریات و امور بدیهی قرآن نیست؛ و مسلمانان نیز بر آن اتفاقنظر نداشتهاند، بلکه حتی تا امروز نیز برخی از کسانی که نفس را غیرمجرد (مادی) میدانند و معتقدند انسان با مرگ و فروپاشیِ ترکیب مادیاش نابود میشود و سپس خدا او را در روز قیامت برای داوری برمیانگیزد، حیات برزخی را انکار میکنند. بنابراین ممکن است مراد، بیان زندگی شهیدان در برزخ باشد، چون برخی از مؤمنان بدان آگاه نبودهاند، هرچند برخی دیگر از آن آگاهی داشتهاند.
کوتاه سخن آنکه: مراد از حیات در این آیه، حیات حقیقی و واقعی است نه فرضی و اعتباری؛ و خدای پاک و منزه در چندین جا از کلام خویش، زندگی کافر را پس از مرگش هلاکت و تباهی به شمار آورده است؛ مانند این کلام خدای متعال که:
«وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ» (ابراهیم: ۲۸): «و قوم خود را به سرای هلاکت درآوردند»، و آیاتی دیگر از این دست. بنابراین، منظور از این حیات، زندگیِ سعادتمندانه است و زندگانِ به این حیات تنها مؤمناناند؛ همانگونه که میفرماید: «وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَهَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ» (عنکبوت: ۶۴): «و بیگمان سرای آخرت همان زندگیِ واقعی است اگر میدانستند». و اینکه نمیدانستند، از آن روست که حواسِ ظاهریشان تنها توانِ دریافتِ ویژگیهای حیات در مادهٔ دنیوی را دارد؛ اما آنچه را فراتر از آن است، چون درنمییابند، تفاوتی میان آن و نابودی نمیگذارند و آن را نیستی میپندارند. این پندارِ برآمده از توهّم، در دنیا میان مؤمن و کافر مشترک است؛ به همین دلیل در این آیه فرمود: «بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لٰكِنْ لَا تَشْعُرُونَ»؛ یعنی با حواستان درنمییابید، چنانکه در آیهٔ دیگر فرمود: «لَهِيَ الْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ»، یعنی اگر دانشی بر پایهٔ یقین میداشتند؛ همانطور که خدای متعال میفرماید: «كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ» (تکاثر: ۶): «هرگز چنین نیست، اگر به علمالیقین (دانش قطعی) بدانید، بیگمان دوزخ را خواهید دید».
پس معنای آیه — و خدا داناتر است — چنین است: «وَ لَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ» (و به کسانی که در راه خدا کشته میشوند، مرده نگویید)، و دربارهٔ آنان به نابودی و از بین رفتن باور نداشته باشید؛ آنگونه که واژهٔ مرگ نزد شما و تقابلِ آن با زندگی میرساند و حواستان نیز شما را بر این سخن یاری میکند. پس آنان به معنای بطلان و نابودی، مرده نیستند؛ بلکه زندهاند، ولی حواس شما به این حقیقت دسترسی ندارد و آن را ادراک نمیکند. بیان این سخن خطاب به مؤمنان — با اینکه همه یا بیشتر آنان به ماندگاریِ حیات انسان پس از مرگ و نابودنشدنِ حقیقت او آگاهاند — صرفاً برای بیدارباش و آگاهکردنِ آنان به همان حقیقتی است که خود میدانند؛ تا با توجه به آن، هرگاه مصیبتِ شهادت به آنان رسید، دلتنگی و اندوه از سینهها و بیقراری و اضطراب از دلهایشان زدوده شود؛ چرا که با این نگرش، از پیامدهای شهادت نزد بازماندگانِ شهید، جز جداییِ چندروزه در دنیا چیزی باقی نمیماند و این جدایی در برابر خشنودی خدای پاک و منزه و آن زندگی پاکیزه، نعمتِ پایدار و رضوانِ بزرگترِ الهی که نصیبِ شهید گشته، بسیار ناچیز و آسان است. این سخن، درست مانند خطابقراردادنِ پیامبر(ص) در آیاتی همچون کلام خدای متعال است که میفرماید: «الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ» (حق از جانب پروردگار توست؛ پس هرگز از تردیدکنندگان مباش)؛ با اینکه پیامبر(ص) نخستین اهلِ یقین به آیات پروردگارش است، اما این تعبیر کنایه از روشنیِ مطلب و آشکاربودنِ آن است؛ بهگونهای که هیچ وسوسه و خطور ذهنیِ مخالفی را برنمیتابد.
عالم برزخ
بنابراین، این آیه دلالتی روشن بر حیات برزخیِ انسان دارد؛ مانند آیهٔ همتای خود که... سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران: ۱۶۹): «و هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند، مرده مپندار، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند»؛ و آیات در این باره بسیار است.
از شگفتآورترین امور، سخنی است که برخی دربارهٔ این آیه گفتهاند؛ اینکه آیه تنها دربارهٔ شهدای بدر نازل شده و ویژهٔ آنان است و به دیگران سرایت نمیکند! چه نیکو گفته است یکی از مفسرانِ محقق در تفسیر آیهٔ «وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ» (از شکیبایی و نماز یاری جویید)، آنجا که از خدای متعال بر تحمل چنین سخنانی صبر طلب کرده است!
کاش میدانستم این افراد با چنین سخنی چه مقصودی دارند؟ و چگونه زندگی شهدای بدر را پس از کشتهشدنشان تصویر میکنند، در حالی که خود بر این باورند که انسان پس از مرگ و کشتهشدن نابود میشود و ترکیب وجودش از هم میپاشد و از میان میرود؟ آیا آن را از راه معجزه میدانند؛ بدینگونه که خداوند به آنان کرامتی ویژه بخشیده که حتی پیامبر اکرم و دیگر پیامبران، رسولان و اولیای مقرب نیز از آن برخوردار نشدهاند، یعنی خداوند آنان را با بقای وجود پس از نابودی ممتاز ساخته است؟! در حالی که چنین امری معجزه نیست، بلکه پدیدآوردنِ امری محال است که محالبودنش کاملاً بدیهی است، و در امر محال هیچ معجزهای راه ندارد؛ زیرا اگر نزد عقل، باطلشمردنِ چنین حکمی با وجود بداهتش روا باشد، دیگر هیچ حکم بدیهی و غیربدیهیِ دیگری استوار نخواهد ماند. یا اینکه این مسئله را از باب استثنا در داوریِ حس میدانند؛ یعنی حس در مورد این شهیدان به خطا رفته است، به گونهای که آنان زندهاند و با خوردن و نوشیدن و دیگر لذتها روزی میخورند — در حالی که از حس ما پنهاناند — و آنچه حس از کشتهشدن، قطعهقطعهشدن اعضا، از کار افتادن حواس و متلاشیشدن پیکرشان دریافته، از ریشه خطا بوده است؟! اگر چنین خطاهایی بر حس روا باشد، بهطوری که در موردی درست ببیند و در موردی دیگر بدون هیچ دلیلی به خطا رود، اعتماد به حس بهکلی از بین میرود؛ و اگر هم عاملِ این تمایز را ارادهٔ الهی بدانند، تعلقِ این اراده خود نیازمند دلیلی مشخصکننده خواهد بود، و در هر حال اشکالِ اصلی — یعنی بیاعتمادی به ادراک حسی — به جای خود باقی میماند، بهگونهای که ممکن بود آنچه را واقعیت ندارد، واقعی بیابیم و واقعیت را غیرواقعی ببینیم! چگونه خردمندی میپذیرد چنین سخنی بر زبان آورد؟ و آیا این چیزی جز سفسطه (انکار واقعیات محسوس و عقلی) است؟!
اینان با این سخن، راه تودهٔ اهل حدیث را پیمودهاند؛ زیرا آنان بر این باورند که امور پنهان از حواس ما که ظواهر دینیِ کتاب و سنت بر آنها دلالت دارند — مانند فرشتگان، ارواح مؤمنان و دیگر موجوداتِ از این قبیل — موجوداتی مادی و طبیعیاند و جسمهایی لطیف هستند که میتوانند در اجسام متراکم حلول کنند و نفوذ یابند. آنان این موجودات را به صورت انسان و مانند آن میدانند که مثلاً همهٔ کارهای انسانی را انجام میدهند و تواناییهایی همانند تواناییهای ما دارند، با این تفاوت که محکوم به احکام مادی نیستند؛ یعنی احکام طبیعت، مانند دگرگونی، تغییر، ترکیب و متلاشیشدن، و مرگ و زندگی طبیعی بر آنها حاکم نیست. از این رو هرگاه خدای متعال بخواهد که آشکار شوند، بر حواس ما پدیدار میگردند و اگر نخواهد یا بخواهد که آشکار نشوند، پدیدار نمیشوند؛ صرفاً با مشیتی محض و بدون وجود هیچ عامل مشخصکنندهای در حواس ما یا در خودِ آن اشیاء.
این سخنِ آنان بر انکار رابطهٔ علیت و معلولیت (رابطهٔ علت و معلولی) میان پدیدهها استوار است؛ و اگر این پندار بیپایه درست میبود، همهٔ حقایق عقلی و احکام علمی — چه رسد به معارف دینی — باطل میشد، و اصلاً نوبت به اجسام لطیف و گرامیداشتهٔ آنان نمیرسید که دست تأثیر و تأثر مادی و طبیعی به آنها نرسد؛ و این امر کاملاً آشکار است.
بنابراین با آنچه گذشت روشن شد که این آیه بر حیات برزخی دلالت دارد؛ همان حیاتی که «عالم قبر» نامیده میشود، جهانی میان مرگ و قیامت است و مرده در آن تا زمان برپایی قیامت، از نعمت بهرهمند میشود یا عذاب میچشد.
و از آیاتی که بر آن دلالت دارد — و همانند این آیهٔ شریفه است — این سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند؛ به آنچه خدا از فضل خود به آنان بخشیده شادماناند، و برای کسانی از بازماندگانشان که هنوز به آنان نپیوستهاند مژده میخواهند که نه بیمی بر آنهاست و نه اندوهگین میشوند.
«يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ» (آل عمران: ۱۷۱)؛ [و نیز] به نعمت و بخششی از سوی خدا مژده میدهند و اینکه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمیکند. بیانِ دلالت این آیه بر مدعای ما پیشتر گذشت؛ و اگر کسی که این آیات را ویژهٔ شهدای بدر میداند در متن آنها تدبر میکرد، درمییافت که سیاق این آیات نشان میدهد سایر مؤمنان نیز در زندگی و برخورداری از نعمت پس از مرگ با آنان شریکاند.
تجرّدِ نفس
بنابراین، نفس نسبت به جسمی که سرانجام کارش به پیدایش نفس میانجامد — یعنی همان بدنی که نفس از آن پدید میآید — با تشبیهی دور، به منزلهٔ میوه نسبت به درخت و روشنایی نسبت به روغن است. با این بیان، چگونگیِ وابستگی آغازینِ نفس به بدن هنگام آفرینش روشن میشود؛ سپس با مرگ، این وابستگی گسسته میگردد و چنگزدنِ نفس به بدن (مَسَکه: پیوند و وابستگیِ جان به تن) پایان میپذیرد. پس نفس در آغاز پیدایش، عینِ همان بدن است، سپس با انشا و آفرینشِ تازه از آن متمایز میشود و در پایان، به کلی از آن استقلال مییابد. این، همان حقیقتی است که آیات شریف یادشده در ظاهر خود افاده میکنند؛ و آیات بسیار دیگری نیز هست که این حقیقت را با اشاره و کنایه بیان میدارند، و پژوهندهٔ ژرفاندیش و اهل تدبر به آنها دست مییابد؛ و خدا هدایتگر است.
بحث روایی دربارهٔ برزخ و حیات روح پس از مرگ
در تفسیر قمی، از سُوَید بن غَفَله از امیر مؤمنان (ع) روایت شده است که فرمود: همانا فرزند آدم هرگاه در واپسین روز از دنیا و نخستین روز از آخرت قرار گیرد، مال، فرزندان و کردارش پیش چشم او مجسم میشوند. پس رو به مال خود میکند و میگوید: «به خدا سوگند من بر [گردآوری و نگهداریِ] تو حریص و بخیل بودم؛ اکنون چه بهرهای از تو برای من هست؟» مال میگوید: «کفنت را از من برگیر.» سپس رو به فرزندانش میکند و میگوید: «به خدا سوگند من شما را بسیار دوست میداشتم و همواره حامی و پشتیبانتان بودم؛ اکنون از شما چه کاری برای من ساخته است؟» میگویند: «تو را تا گودال قبرت میبریم و در آن به خاک میسپاریم.» آنگاه رو به کردار خویش میکند و میگوید: «به خدا سوگند من نسبت به تو بیرغبت بودم و تو بر من سنگین بودی؛ اکنون نزد تو برای من چیست؟» کردار میگوید: «من در قبرت و در روز رستاخیزت همنشین تو هستم، تا آنکه من و تو با هم بر پروردگارت عرضه شویم.» پس اگر دوست و ولیّ خدا باشد، فردی با خوشبوترین عطر، زیباترین چهره و آراستهترین جامه نزد او میآید و میگوید: «بشارت باد بر تو به آسایش و رحمتی از سوی خدا، و ریحان و بهشتی پرنعمت؛ به بهترین جایگاه وارد شدی!» آن شخص میپرسد: «تو کیستی؟» و او پاسخ میدهد:
«[من] کردار شایستهٔ توام؛ از دنیا به سوی بهشت کوچ کن!» و همانا او غسلدهندهٔ خود را میشناسد و با التماس از تشییعکنندهٔ پیکرش میخواهد که در بردنش شتاب کند. پس چون به قبرش وارد شود، دو فرشته نزد او میآیند که همان دو آزمونگر قبرند؛ موهای خود را [بر زمین] میکشند و با دندانهای نیشِ خویش زمین را میشکافند، صدایشان همچون رعدِ خروشان و چشمانشان مانند برقِ خیرهکننده است. پس به او میگویند: «پروردگارت کیست؟ پیامبرت کیست؟ و دینت چیست؟» پاسخ میدهد: «پروردگارم الله، پیامبرم محمد، و دینم اسلام است.» آن دو میگویند: «خداوند تو را بر آنچه دوست میداری و بدان خشنودی استوار بدارد»؛ و این همان سخن خداوند است که: «يُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا الآية» (ابراهیم: ۲۷) [خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند، به سخن استوار در زندگی دنیا... پایدار میدارد]. آنگاه قبرش را تا جایی که چشم کار میکند برایش فراخ میسازند، دری به سوی بهشت به رویش میگشایند و میگویند: «با چشمی روشن و آسوده بخواب، همچون خوابِ جوانی برخوردار از ناز و نعمت»؛ و این همان سخن خداوند است که: «أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلاً» (فرقان: ۲۴) [بهشتیان در آن روز آرامگاهی بهتر و استراحتگاهی زیباتر دارند].
و اگر او دشمن پروردگارش باشد، فردی با زشتترین پوشش و بدبوترین رایحه نزد او میآید و به وی میگوید: «بشارت باد بر تو به پذیرایی با آبی جوشان و ورود به آتش جهنم!» و او غسلدهندهٔ خود را به خوبی میشناسد و با التماس از حملکنندهٔ پیکرش میخواهد که او را بازدارد. پس چون به گورش وارد شود، آن دو آزمونگر قبر نزدش میآیند، کفنهایش را کنار میزنند و میپرسند: «پروردگارت کیست؟ پیامبرت کیست؟ و دینت چیست؟» او میگوید: «نمیدانم!» آن دو میگویند: «نه دانستی و نه راه یافتی!» سپس با گرزی آهنین چنان ضربهای بر او میزنند که تمام جنبندگانِ آفریدهٔ خداوند—جز ثقلین (جن و انس)—از هول و هراس آن به وحشت میافتند. آنگاه دری به سوی آتش به رویش میگشایند و میگویند: «به بدترین حال بخواب!» پس قبر چنان بر او تنگ میشود که گویی تیرِ نیزه در نوک آهنینش فشرده شده است، چندان که مغزش از میان ناخن و گوشتش بیرون میزند؛ و خداوند مارها، عقربها و گزندگان زمین را بر او چیره میسازد تا او را پیوسته بگزند، تا آن روز که خداوند او را از قبرش برانگیزد؛ و او از شدت عذاب و شری که در آن گرفتار است، آرزوی برپایی قیامت را میکند.
و در کتاب منتخبالبصائر، از ابوبکر حَضرَمی از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: «در قبر تنها از کسی بازپرسی میشود که ایمان خالص یا کفرِ محض داشته باشد.» به ایشان عرض کردم: «پس دیگرِ مردم چه؟» فرمود: «از آنان صرفنظر میشود (به حال خود واگذار میگردند).»
و در کتاب أمالی شیخ [طوسی] از ابنظَبیان روایت است که گفت: نزد امام صادق (ع) بودم که فرمود: «مردم دربارهٔ ارواح مؤمنان پس از مرگشان چه میگویند؟» عرض کردم: «میگویند در چیندانِ پرندگان سبز قرار دارند.» فرمود: «پاک و منزه است خدا! مؤمن نزد خداوند گرامیتر از آن است [که روحش در چیندان پرنده باشد]! هرگاه زمان مرگش فرا رسد، پیامبر خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین (ع) نزد او میآیند و فرشتگان مقربِ خدای عزوجل نیز همراه ایشان هستند.» پس اگر خداوند زبانش را به گواهی دادن به توحید پروردگار، نبوت برای پیامبر و ولایت برای اهلبیت گویا سازد، پیامبر خدا (ص)، علی، فاطمه، حسن و حسین (ع) و فرشتگان مقربِ همراهشان بر آن گواهی میدهند؛ و اگر زبانش [از سخن] بازماند، خداوند پیامبرش را به آنچه در دل او از این اعتقادات هست آگاه میسازد و پیامبر بر آن شهادت میدهد، و علی، فاطمه، حسن و حسین—که از سوی خداوند بر همگیِ آنان برترین درودها باد—و فرشتگانِ حاضر نیز بر پایهٔ گواهی پیامبر شهادت میدهند. پس چون خداوند روحش را قبض کند، آن روح را در کالبدی شبیه صورت دنیاییاش روانهٔ بهشت میسازد؛ آنان در آنجا میخورند و میآشامند، و هرگاه فرد تازهای بر آنان درآید، ایشان را به همان صورتی که در دنیا داشتند میشناسد.
و در کتاب محاسن، از حمّاد بن عثمان از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: نزد ایشان سخن از ارواح، یعنی ارواح مؤمنان به میان آمد؛ حضرت فرمود: «با یکدیگر دیدار میکنند.» عرض کردم: «آیا دیدار میکنند؟» فرمود: «آری، از یکدیگر احوالپرسی میکنند و هم را میشناسند، تا آنجا که اگر او را ببینی میگویی: فلانی است!»
بحث فلسفی) [تجرد نفس نیز
مادیگرایان گفتند: رشتههای عصبی، دریافتهای ادراکی را پیدرپی و با نهایت سرعت به عضو مرکزی، یعنی بخشِ مغزی، منتقل میکنند؛ ازاینرو در مغز مجموعهای یکپارچه با وضعیتی یگانه شکل میگیرد که اجزایش از یکدیگر بازشناخته نمیشوند و از میان رفتنِ برخی اجزا و جایگزین شدنِ برخی دیگر احساس نمیگردد. این موجودِ واحدِ بهدستآمده، همان نفس و روان ماست که خود آن را شهود میکنیم و با تعبیرِ «من» از آن سخن میگوییم. بنابراین، اینکه نفس را چیزی غیر از تکتکِ اندامهای خود میبینیم، برداشتی درست است؛ اما ثابت نمیکند که نفس، چیزی غیر از کلِ بدن و ویژگیهای مادیِ آن باشد، بلکه مجموعهای است که به سببِ ورودِ پیدرپی و توالیِ این دریافتها یکپارچه شده است و ما از آن غافل نمیشویم؛ زیرا همانگونه که روشن شد، لازمهٔ غفلت از آن، از کار افتادنِ اعصاب و توقفِ فعالیتهای آنهاست که همان مرگ است. همچنین اینکه نفس را موجودی پایدار و ثابت میبینیم، برداشتی است که در ظاهر درست مینماید، اما نه از آن رو که نفس در ذاتِ خود ثابت و دگرگونیناپذیر باشد، بلکه به سببِ پیدرپی آمدنِ دریافتهای ادراکی و سرعتِ ورودِ آنها، امر بر مشاهدهکننده مشتبه شده است؛ درست مانند حوضی که پیوسته از یک سو به همان اندازهای که آب از سوی دیگرش خارج میشود، آب به آن وارد میگردد و همواره پر است. در چنین حوضی، حسِ بینایی آبِ درون آن را آبی یگانه و ثابت مییابد، در حالی که در واقعیت، نه یکی است و نه ثابت؛ همینطور بازتابِ تصویرِ انسان، درخت یا هر چیز دیگری را در آن، تصویری یگانه و پایدار میبیند، در حالی که چنین نیست، بلکه با جریانِ تدریجیِ ذراتِ آب، تصویری پرشمار و پیوسته در حال تغییر است. ثبات، وحدت و شخصیتی هم که ما در نفس میبینیم، بر همین گونه است.
آنان گفتند: بنابراین، نفسی که از راه شهودِ باطنی بر تجرد (غیرمادی بودنِ) آن برهان اقامه میشود، در حقیقت مجموعهای از ویژگیهای طبیعی است؛ یعنی همان ادراکهای عصبی که دستاوردِ اثرگذاری و اثرپذیریِ متقابل میان بخشی از مادهٔ بیرونی و بخشی از دستگاهِ عصبیاند، و یکپارچگیِ آن نیز پیوستگیای مجموعهای و هماهنگ (وحدت اجتماعی) است، نه یکپارچگیِ واقعی و حقیقی.
میگویم: اما این سخنِ آنان که پژوهشهای علمیِ مبتنی بر حس و تجربه در بررسیهای دقیق خود به روح دست نیافتهاند و هیچ ویژگی و قانونی از قوانین بدن را نیافتهاند که تعلیل و توجیهاش جز با روح ممکن نباشد، سخنی است کاملاً حق و بیتردید، اما نبودِ نفسِ مجردی را که بر وجودش برهان اقامه شده نتیجه نمیدهد؛ زیرا علوم طبیعی که از قوانین طبیعت و ویژگیهای ماده بحث میکنند، تنها قادرند ویژگیهای موضوعِ خود (یعنی ماده) را کشف کنند و آنچه را همسنخِ آن است به اثبات برسانند. همچنین ابزارها و وسایل مادی که برای پیشبرد تجربههای مادی به کار میبریم، تنها در امور مادی صلاحیت داوری دارند؛ اما دربارهٔ آنچه فراتر از ماده و طبیعت است، حق ندارند نه نفیاً و نه اثباتاً داوری کنند. بیشترین چیزی که پژوهشِ مادی بدان میرسد، «نیافتن» است، و نیافتن غیر از «نبودن» است. چنانکه دانستی، در شأن علم تجربی اساساً این نیست که نه در درون ماده که موضوعِ پژوهش آن است و نه در میان قوانین و خواص ماده که دستاوردهای تحقیقِ آن است، به واقعیتی مجرد و بیرون از سنخ ماده و احکام طبیعت دست یابد.
آنچه مادیگرایان را بر چنین انکاری دلیر ساخته، این پندار است که باورمندان به این نفسِ مجرد، تنها به این دلیل وجودِ آن را اثبات کردهاند که در کارکردهای زیستیِ اندامها به پدیدههایی برخوردند و نتوانستند آنها را از نظر علمی تبیین کنند؛ ازاینرو نفسِ مجرد را ثابت دانستند تا خاستگاه و مبدأ این کارکردها باشد؛ پس حال که دانشِ امروز به علتهای طبیعیِ آنها پی برده، دیگر دلیلی برای باور به نفس نمانده است. شبیه همین پندار بیپایه را در مسئلهٔ اثباتِ آفریدگار نیز ادعا کردهاند.
اما این پنداری کاملاً نادرست است؛ زیرا اثباتکنندگانِ وجودِ این نفس، هرگز آن را به چنین دلیلی اثبات نکردهاند، و هرگز کارکردهای بدنی را اینگونه تقسیم نکردهاند که آنجا که علتهایش آشکار است به بدن نسبت دهند و آنجا که علتهایش ناشناخته است به نفس منسوب کنند؛ بلکه آنان همهٔ این کارکردها را بیواسطه به علتهای بدنی، و باواسطه به نفس نسبت دادهاند؛ و تنها چیزی را بیواسطه به نفس منسوب کردهاند که اصلاً انتسابش به بدن ممکن نیست، و آن، آگاهیِ انسان به خویشتن و شهودِ ذات خود است؛ چنانکه گذشت.
بحث روایی دیگر) پیرامون روایات گوناگونِ مربوط به مباحث گذشته
از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: مردی نزد پیامبر خدا (ص) آمد و گفت: «من به جهاد مشتاق و در آن پرانرژیام.» پیامبر فرمود: «پس در راه خدا جهاد کن؛ چراکه اگر کشته شوی، نزد خدا زنده و روزیدادهشده خواهی بود، و اگر...» «...بمیری، بیگمان پاداش تو بر عهدهٔ خدا قرار گرفته است» تا پایان حدیث.
و سخن پیامبر (ص) که فرمود: «و إن مت... (و اگر بمیری...)»، اشاره است به این سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَي اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَي اللّٰهِ» (نساء: ۱۰۰؛ «و هر کس از خانهاش به عنوان مهاجر به سوی خدا و پیامبرش بیرون رود، سپس مرگ او را دریابد، پاداشش بر عهدهٔ خدا قرار گرفته است»)؛ و در این کلام، دلالت بر این است که بیرون رفتن برای جهاد، هجرت به سوی خدا و پیامبر اوست.