وَقَالَ يَٰبَنِيَّ لَا تَدۡخُلُواْ مِنۢ بَابٖ وَٰحِدٖ وَٱدۡخُلُواْ مِنۡ أَبۡوَٰبٖ مُّتَفَرِّقَةٖۖ وَمَآ أُغۡنِي عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍۖ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِۖ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُۖ وَعَلَيۡهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ
و گفت: «ای پسران من، [همه] از یک در وارد نشوید، بلکه از درهای گوناگون وارد شوید؛ و من چیزی از [قضای] خدا را از شما دور نتوانم کرد. حکم جز برای خدا نیست؛ بر او توکل کردهام و اهل توکل باید تنها بر او توکل کنند.»
تفسیر آیهٔ ۶۷ سورهٔ یوسف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۱، صفحهٔ ۲۱۷ تا ۲۱۹ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/12/67/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ يٰا بَنِيَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَهٍ » (و گفت: ای پسران من، از یک در وارد نشوید، بلکه از درهای پراکنده وارد شوید...) تا آخر آیه؛ این سخنی بود که یعقوب (ع) زمانی به پسرانش گفت که پیمانی الهی به او دادند و سازوبرگ سفر را آماده کردند و برای سفر آماده شدند. از سیاق داستان روشن است که یعقوب بر فرزندانش که یازده مردِ تنومند و یکپارچه بودند، بیمناک شد؛ نه از اینکه عزیز مصر آنان را یکجا و در یک صف ببیند، چراکه معلوم بود عزیز آنان را به حضور خواهد طلبید و نزد وی در یک صف خواهند ایستاد، درحالیکه یازده برادر از یک پدرند؛ بلکه او از این بیم داشت که مبادا مردم آنان را ببینند و چنانکه گفتهاند چشمزخمی به آنان برسد، یا مورد حسادت واقع شوند، یا از حضورشان احساس خطر شود و بلایی به سرشان آید که جمعشان را پراکنده سازد، همچون کشتهشدن یا هر پیشامد ناگوار دیگر.
و سخن پس از آنِ وی: « وَ مٰا أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ » (و من چیزی از [قضای] خدا را از شما دور نتوانم ساخت؛ حکم جز برای خدا نیست)، خالی از دلالت یا اشاره به این نیست که او بهشدت از چنین پیشامدی بیمناک بود. گویی وی (ع) ـ و خدا داناتر است ـ هنگامی که آنان برای سفر آماده شدند و برای وداع در برابرش صف کشیدند، با حسی برخاسته از الهام دریافت که این جمعِ آنان با چنین هیئت آراستهای، بهزودی پراکنده خواهد شد و از شمارشان کاسته میشود. ازاینرو به آنان دستور داد که اینگونه یکپارچگیِ خود را آشکار نسازند، و از ورود از یک دروازه برحذرشان داشت و تأکید کرد که از درهای جداگانه وارد شوند، به امید اینکه بدین وسیله، بلای جداییِ میانشان و کاهش شمارشان دفع گردد.
سپس یعقوب به مطلقبودنِ سخن خویش نگریست؛ سخنی که ظاهرش چنین مینمود که این سبب ـ که او برای دفع مصیبتِ خطورکرده به دلش بدان تکیه کرده بود ـ سببی اصیل و مستقل است، درحالیکه در حقیقت هیچ مؤثری در هستی جز خدای پاک و منزه نیست. ازاینرو سخن خود را با قیدی پیراست و خطاب به آنان گفت: « وَ مٰا أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ » (و من چیزی از [خواست و قضای] خدا را از شما دفع نتوانم کرد)، و سپس آن را با این کلام تعلیل نمود: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ » (فرمان جز برای خدا نیست)؛ یعنی با این سببی که بدان دستورتان دادم تا از فرودآمدن بلا پروا کنید و به سلامت و عافیت دست یابید، نیازِ شما را به خدای پاک و منزه برطرف نمیسازم، و تضمین نمیکنم که با این چارهاندیشی حتماً محفوظ بمانید؛ زیرا این سببها چیزی از [ارادهٔ] خدا را بیاثر نمیکنند و بیاذن خدای پاک و منزه هیچ حکمی ندارند، و در هیچ امری فرمان و حکم بهطور مطلق جز برای خدا نیست، بلکه اینها سببهای ظاهریاند و تنها زمانی اثر میگذارند که خدا بخواهد اثر بگذارند.
و به همین جهت، سخن خود را با این فرموده پی گرفت که: « عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ » (بر او توکل کردم و توکلکنندگان باید تنها بر او توکل کنند)؛ یعنی این سببی است که من برای دفع بلای بیمناکم بر شما فرمودم در پیش گیرید، اما با این همه، در بهکاربستنِ این سبب و دیگر سببهایی که در کارهایم در پیش گرفتهام، بر خدا توکل کردهام. بر این راه باید هر انسانِ راهیافته و به دور از گمراهی گام نهد؛ کسی که میداند به تنهایی و استقلال توان ادارهٔ امورش را ندارد، و سببهای عادی نیز به استقلال نمیتوانند او را به مقاصد مورد نظرش برسانند، بلکه او باید در کارهایش به وکیلی پناه برد که کارش را سامان بخشد و امر او را به نیکوترین شیوه تدبیر کند. آن وکیل، خدای پاک و منزه است؛ چیرهای که هیچ چیز بر او چیره نشود، و پیروزی که هیچ چیز بر وی غلبه نیابد، هر چه بخواهد انجام میدهد و هر چه اراده کند فرمان میراند.
و از این آیه نخست معنای توکل روشن میشود؛ و آن عبارت است از مسلطگرداندنِ دیگری بر کاری که به توکلکننده و موکِّل (واگذارکنندهٔ کار) مربوط است.
و دوم آنکه: چون این سببهای عادی در تأثیرگذاریِ خود مستقل نیستند و ذاتاً بینیاز از ماورای خود نمیباشند، بر هر کس که در هدفهای زندگی به این سببها دست میآویزد واجب است که همگام با دستیازیدن به آنها، بر سببی ورای آنها توکل ورزد تا اثرگذاریشان کامل شود و رفتارش گامزدن در راه رشد و درستی باشد؛ نه اینکه سببهایی را که خدا نظام آفرینش را بر پایهٔ آنها بنا نهاده نادیده انگارد و رسیدن به هدف را از غیر راهش بجوید، چراکه چنین کاری برخاسته از گمراهی و نادانی است.
و سوم آنکه: آن سببی که توکل بر او در امور واجب است، تنها خدای پاک و منزه است و شریکی برایش نیست؛ زیرا او خدایی است که معبودی جز او وجود ندارد و پروردگار هر چیز است. این معنا از همان حصری به دست میآید که این سخن بر آن دلالت دارد: «و علي الله فليتوكل المتوكلون» (و توکلکنندگان باید تنها بر خدا توکل کنند).