[سورهٔ نساء (۴): آیههای ۲ تا ۶]
اشاره
وَءَاتُواْ ٱلۡيَتَٰمَىٰٓ أَمۡوَٰلَهُمۡۖ وَلَا تَتَبَدَّلُواْ ٱلۡخَبِيثَ بِٱلطَّيِّبِۖ وَلَا تَأۡكُلُوٓاْ أَمۡوَٰلَهُمۡ إِلَىٰٓ أَمۡوَٰلِكُمۡۚ إِنَّهُۥ كَانَ حُوبٗا كَبِيرٗا
اموال یتیمان را به آنان بازگردانید، و مالِ ناپاک و بیارزش [خود] را جایگزینِ مال پاکیزه و مرغوب [آنان] نکنید، و اموالشان را همراه با اموال خود نخورید؛ چرا که این کار، گناهی بزرگ است.
وَإِنۡ خِفۡتُمۡ أَلَّا تُقۡسِطُواْ فِي ٱلۡيَتَٰمَىٰ فَٱنكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ ٱلنِّسَآءِ مَثۡنَىٰ وَثُلَٰثَ وَرُبَٰعَۖ فَإِنۡ خِفۡتُمۡ أَلَّا تَعۡدِلُواْ فَوَٰحِدَةً أَوۡ مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُكُمۡۚ ذَٰلِكَ أَدۡنَىٰٓ أَلَّا تَعُولُواْ
و اگر بیم دارید که در کار یتیمان دادگری نکنید، پس با زنانی که برای شما دلخواهاند، دو یا سه یا چهار تن، ازدواج کنید؛ و اگر بیم دارید که عدالت نورزید، تنها به یک همسر یا به کنیزانی که در تملک دارید بسنده نمایید؛ این کار نزدیکتر است به اینکه ستم روا ندارید.
وَءَاتُواْ ٱلنِّسَآءَ صَدُقَٰتِهِنَّ نِحۡلَةٗۚ فَإِن طِبۡنَ لَكُمۡ عَن شَيۡءٖ مِّنۡهُ نَفۡسٗا فَكُلُوهُ هَنِيٓـٔٗا مَّرِيٓـٔٗا
و مهریهٔ زنان را به عنوان پیشکشی خالصانه و از سرِ وظیفه به خودشان بپردازید؛ ولی اگر با رضایتِ خاطر چیزی از آن را به شما بخشیدند، آن را گوارا و نوشین مصرف کنید.
وَلَا تُؤۡتُواْ ٱلسُّفَهَآءَ أَمۡوَٰلَكُمُ ٱلَّتِي جَعَلَ ٱللَّهُ لَكُمۡ قِيَٰمٗا وَٱرۡزُقُوهُمۡ فِيهَا وَٱكۡسُوهُمۡ وَقُولُواْ لَهُمۡ قَوۡلٗا مَّعۡرُوفٗا
و اموال خود را که خداوند مایهٔ برپایی و سامان زندگیتان قرار داده است به کمخردان مسپارید؛ ولی از درآمدِ آن روزیشان دهید و جامه بر تنشان کنید و با آنان سخنی پسندیده و شایسته بگویید.
وَٱبۡتَلُواْ ٱلۡيَتَٰمَىٰ حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغُواْ ٱلنِّكَاحَ فَإِنۡ ءَانَسۡتُم مِّنۡهُمۡ رُشۡدٗا فَٱدۡفَعُوٓاْ إِلَيۡهِمۡ أَمۡوَٰلَهُمۡۖ وَلَا تَأۡكُلُوهَآ إِسۡرَافٗا وَبِدَارًا أَن يَكۡبَرُواْۚ وَمَن كَانَ غَنِيّٗا فَلۡيَسۡتَعۡفِفۡۖ وَمَن كَانَ فَقِيرٗا فَلۡيَأۡكُلۡ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ فَإِذَا دَفَعۡتُمۡ إِلَيۡهِمۡ أَمۡوَٰلَهُمۡ فَأَشۡهِدُواْ عَلَيۡهِمۡۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ حَسِيبٗا
و یتیمان را بیازمایید تا هنگامی که به سنِ ازدواج برسند؛ پس اگر در آنان رشدی [در ادارهٔ مال] یافتید، اموالشان را به خودشان بسپارید، و آن را به اسراف و شتاب پیش از آنکه بزرگ شوند نخورید؛ و آنکه بینیاز است باید پاکدامنی ورزد [و چشم بپوشد]، و آنکه نیازمند است به شایستگی [و در حدّ زحمتش] مصرف کند؛ و هنگامی که اموالشان را به آنان سپردید بر ایشان گواه گیرید، و خداوند برای حسابرسی بسنده است.
بیان
این آیهها دنبالهٔ همان زمینهسازی و مقدمهای است که در آغاز سوره برای بیان احکام ارث و بخش عمدهٔ احکام ازدواج—همچون شمار همسران و تعیین محارم—نهاده شده است. این دو باب، از بزرگترین و مهمترین بخشهای قوانین حاکم بر جامعهٔ بشریاند و بیشترین اثر را در پیدایش جامعه و دوام آن دارند؛ زیرا وضعیت زادوولد انسانها که اجزای جامعه و عوامل سازندهٔ آن به شمار میروند با نکاح مشخص میشود، و ارث نیز به تقسیم ثروت موجود در جهان مربوط است؛ ثروتی که بنیاد جامعه در زندگی و پایداریاش بر آن استوار است.
همچنین این آیات در خلال بیان خود، به نهی از زنا و روابط نامشروع، و نهی از خوردن مال به باطل—مگر آنکه دادوستدی با رضایت طرفین باشد—پرداخته است؛ و بدینسان دو پایهٔ استوار و ارزشمند برای سامان جامعه در مهمترین ارکان سازندهاش پیریزی میشود که همان امر زادوولد و امر مال است.
از همینجا روشن میشود که چرا برای بیان این احکام، که به جامعهٔ انسانی پیوند خورده و در ریشهها و پایههای آن تنیده است، چنین زمینهچینی و مقدمهسازی دقیقی صورت گرفته است؛ زیرا بازگرداندنِ مردم از چیزی که جامعهشان بدان خو گرفته، اندیشههایشان با آن درآمیخته، گوشت و پوستشان با آن روییده، نیاکانشان بر همان مردهاند و فرزندانشان با آن بالیدهاند، فوقالعاده سخت و دشوار است.
این، شأن و چراییِ احکامی است که در آغاز این سوره تشریع شده است. این نکته با تأملی گذرا در وضعیت آن روزِ جهان بشریت بهطور عام، و وضعیت جامعهٔ عرب بهطور خاص — که سرزمینشان محل نزول قرآن و ظهور اسلام بود — و نیز با درنگ در چگونگیِ نزول تدریجیِ قرآن و پیدایشِ گامبهگام احکام اسلامی، بهروشنی آشکار میشود.
گفتاری دربارهٔ جاهلیت نخستین
قرآن دورانِ عربِ پیوسته به ظهور اسلام را «جاهلیت» مینامد؛ و این تنها اشارهای است به اینکه در آن روزگار، فرمانروای میانِ آنان جهل بود نه علم، و آنچه در هر چیزی بر آنان سیطره داشت باطل بود، و بیخردی بر جای حق نشسته بود. آنان، بر اساس آنچه قرآن از شئون و احوالشان حکایت میکند، درست چنین بودند؛ خدای متعال میفرماید:
«يَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجٰاهِلِيَّةِ» (آلعمران: ۱۵۴)؛ «دربارهٔ خدا گمانهای بناحق، مانند گمانهای دوران جاهلیت میبرند»، و فرمود: «أَ فَحُكْمَ الْجٰاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ» (مائده: ۵۰)؛ «آیا داوریِ جاهلیت را میجویند؟»، و فرمود: «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجٰاهِلِيَّةِ» (فتح: ۲۶)؛ «آنگاه که کافران در دلهای خود تعصب—تعصبِ جاهلیت—قرار دادند»، و فرمود: «وَ لٰا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِيَّةِ الْأُولىٰ» (احزاب: ۳۳)؛ «و مانند خودنماییِ جاهلیتِ نخستین خودآرایی نکنید».
عربها در آن دوران از سوی جنوب با حبشه همسایه بودند که نصرانی (مسیحی) بود؛ از باختر با امپراتوری روم که نصرانی بود؛ از شمال با ایرانیان که مجوس (زرتشتی) بودند؛ و در دیگر سو با هند و مصر که هر دو بتپرست بودند؛ و در سرزمین خودشان نیز تیرههایی از یهودیان میزیستند. با این همه، خودِ عربها بتپرست بودند و بیشترشان زندگیِ قبیلهای داشتند. همهٔ اینها سبب شد تا جامعهای بدوی و وحشی برایشان پدید آید که آمیزهای از رسمهای یهودیت، مسیحیت و مجوسیت در آن بود، در حالی که خود در مستیِ نادانیشان به سر میبردند؛ خدای متعال میفرماید:
«وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلّٰا يَخْرُصُونَ» (انعام: ۱۱۶)؛ «و اگر از بیشترِ مردمِ روی زمین پیروی کنی، تو را از راه خدا گمراه میکنند؛ آنان جز از گمان پیروی نمیکنند و کارشان جز تخمین و حدسزدن نیست».
عشایر و بادیهنشینان، با وجود زندگیِ پست و فرومایهای که داشتند، با تاختوتازها، غارتگریها و ربودنِ هر دارایی یا ناموسی که در دست دیگران بود روزگار میگذراندند. نه امنیتی در میانشان بود و نه امانتداری، و نه صلحی برقرار بود و نه سلامت و آرامشی؛ قدرت به دستِ کسی بود که چیره میشد، و مال از آنِ کسی بود که بر آن دست مینهاد.
اما مردان: فضیلت در میان آنان خونریزی، تعصبِ جاهلی، کبر و غرور، پیروی از ستمکاران، پایمالکردنِ حقوق ستمدیدگان، کینهتوزی و دشمنی، چشموهمچشمی، قماربازی، شرابخواری، زنا، و خوردنِ مردار، خون و خرمای پوسیده و نامرغوب بود.
اما زنان: آنان از حقوق و امتیازهای جامعهٔ انسانی محروم بودند؛ نه ارادهای بر خویشتن داشتند، نه مالکیتی بر کارهایشان، و ارثی هم نمیبردند. مردان نیز، همانند یهودیان و برخی بتپرستان، بدون هیچ حد و مرزی با آنان ازدواج میکردند. با این همه، زنان با زینت و آرایش خودنمایی میکردند و هر کس را دوست داشتند به سوی خویش میخواندند؛ زنا و روابط نامشروع حتی در میان زنان شوهردار نیز شیوع یافته بود، و از شگفتیهای پردهدریِ آنان این بود که چه بسا برهنه به حج میآمدند.
اما فرزندان: آنان گرچه به پدران منسوب میشدند، ولی تا خردسال بودند ارثی نمیبردند؛ بزرگسالان میراث را میبردند — که همسرِ متوفی نیز جزئی از همان میراث بود — و کودکان، چه پسر و چه دختر، و زنان محروم میماندند.
البته اگر متوفا فرزند خردسالی بر جا میگذاشت، آن کودک از او ارث میبرد؛ ولی زورمندان سرپرستیِ کار یتیم را به دست میگرفتند و به خوردنِ اموالش روی میآوردند. و اگر آن یتیم دختر بود، با وی ازدواج میکردند و مالش را میخوردند، سپس طلاقش میدادند و به حال خود رهایش میکردند؛ در نتیجه نه مالی برایش میماند که از آن روزگار بگذراند و نه کسی رغبت به ازدواج با او داشت تا نفقهاش را بپردازد. مسئلهٔ یتیمان و گرفتاری با امور آنان از پرشمارترین حوادثی بود که به سبب تداوم همیشگیِ جنگها، غزوهها و شبیخونها بدان دچار بودند، و قهراً قتل و کشتار در میانشان رواج فراوان داشت.
از تیرهبختیِ فرزندانشان این بود که سرزمین ویران و زمینهای خشک و بایرشان بهسرعت دچار خشکسالی و قحطی میشد؛ از این رو، مرد از ترس تنگدستی فرزندانش را میکشت (انعام: ۱۵۱)، و دختران را زنده به گور میکردند «التكوير آيه 8» (تکویر: ۸)، و برای مرد از ناگوارترین و منفورترین چیزها آن بود که به او مژدهٔ تولد دختر داده شود (زخرف: ۱۷).
و اما وضعیت حکومت در میان آنان بدینگونه بود که هرچند در پیرامونِ شبهجزیره گاه پادشاهانی تحتالحمایهٔ همسایگان قدرتمندتر و نزدیکتر حکومت میکردند — مانند ایران برای نواحی شمال، روم برای نواحی غرب، و حبشه برای نواحی جنوب — اما آبادیها و شهرهای مرکزی مانند مکه، یثرب، طائف و غیر آن، در وضعیتی شبیه به جمهوری میزیستند (هرچند حقیقتاً جمهوری نبود)؛ و عشایر بادیهنشین و حتی درونِ همان شهرها با ریاست و فرمانِ سران و شیوخِ قبیله اداره میشدند و گاه این شیوه به سلطنت تبدیل میشد.
این همان هرجومرج شگفتآوری بود که در میان هر گروهی از آنان به رنگی جلوه میکرد و در هر گوشهای از شبهجزیره به شکلی همراه با آداب و رسوم عجیب و باورهای خرافیِ رایج بروز مییافت. به اینها بلای بیسوادی و نبودِ آموزش و دانشاندوزی در شهرهایشان را نیز بیفزا، چه رسد به عشایر و قبایلِ صحرانشین.
تمام آنچه از احوال، رفتارها و آداب و رسومِ رایج میان آنان یاد کردیم، از سیاق آیات قرآن و خطابهایی که به آنان متوجه است به روشنترین وجه به دست میآید. پس در مقاصدی که آیات دنبال میکند، و در بیاناتِ قرآن که نخست در مکه و سپس پس از ظهور و اقتدار اسلام در مدینه به آنان ارائه شده است، و نیز در اوصافی که برایشان برمیشمرد، و اموری که در آنان نکوهش کرده و سرزنششان میکند، و در نهیهای شدید و خفیفی که متوجه آنان است بیندیش؛ اگر در همهٔ اینها تأمل کنی، درستیِ آنچه را برایت خواندیم درمییابی. گذشته از این، تاریخ نیز همهٔ این امور را ثبت کرده و به جزئیاتی پرداخته است که ما به سبب اجمال و کوتاهیِ بیان آیات کریمه ذکر نکردیم. کوتاهترین و رساترین واژه برای بیانِ مجموع این حقایق، تعبیری است که قرآن برای این عصر به کار برده و آن را «دوران جاهلیت» نامیده است؛ چراکه در معنای آن، همهٔ این تفصیلها گنجانده شده است. این بود حال و روز جهان عرب در آن روزگار.
اما دربارهٔ جهان پیرامونِ عرب در آن روزگار — مانند روم، ایران، حبشه، هند و دیگران — قرآن به اختصار سخن گفته است. اهل کتابِ آن سرزمینها، یعنی یهود و نصارا و وابستگانشان، جوامعشان با امیال خودکامه و زورگوییهای فردیِ پادشاهان، سران، حاکمان و کارگزاران اداره میشد. از این رو جامعه قهراً به دو طبقه تقسیم شده بود: طبقهٔ حاکم که دستش در هر کاری باز بود و با جان، آبرو و مال مردم بازی میکرد؛ و طبقهٔ محکوم و به بردگی کشیده شده و خوارگشته که در مال، آبرو و جان خویش هیچ امنیتی نداشت و از آزادیِ اراده جز در اموری که موافق خواستِ فرادستان بود، بهرهای نمیبرد. طبقهٔ حاکم عالمان دین و پاسداران شریعت را به سوی خود جذب کرده و با آنان الفت یافته بود و به واسطهٔ آنها، نبضِ دلها و افکار تودهها را در دست داشت؛ در نتیجه در واقع هم بر دین مردم حکومت میکرد و هم بر دنیایشان: در دین مردم هر طور که میخواست با زبان و قلم عالمان فرمان میداد، و در دنیایشان با تازیانه و شمشیر حکم میراند.
همچنین طبقهٔ محکوم نیز بر اساس میزان قدرت، نفوذ و ثروتی که داشتند، همانند تقسیم نخست — بر پایهٔ این اصل که مردم بر آیینِ فرمانروایان خویشاند — به دو گروهِ ثروتمندانِ رفاهزده از یکسو، و ناتوانان، فروماندگان و بردگان از سوی دیگر تقسیم میشدند؛ و به همین ترتیب، به سرپرست خانه و زیردستانش یعنی زنان و فرزندان؛ و نیز به مردانی که در تمام شئون زندگی از آزادیِ اراده و عمل برخوردار بودند، و زنانی که از همهٔ اینها محروم مانده و کاملاً تابع مردان و خدمتگزارِ خواستههای آنان بودند، بی آنکه حتی اندکی استقلال داشته باشند.
کلیات و چکیدهٔ این حقایق تاریخی از این فرمودهٔ خدای متعال آشکار است: «قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلٰى كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ أَلّٰا نَعْبُدَ إِلَّا اللّٰهَ وَ لٰا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لٰا يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ» (آلعمران: ۶۴: بگو ای اهل کتاب، بیایید بهسوی سخنی که میان ما و شما یکسان است: اینکه جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نسازیم و برخی از ما برخی دیگر را به جای خدا ارباب نگیرد؛ پس اگر روی برتافتند، بگویید گواه باشید که ما تسلیم هستیم). پیامبر (ص) این آیه را در نامهٔ خود به هرقل، زمامدار بزرگ روم، گنجاند؛ و گفته شده که آن را در نامه به حاکم مصر، پادشاه حبشه، پادشاه ایران و نیز به مردم نجران نوشت.
و همچنین این فرمودهٔ خدای متعال: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثٰى وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» (حجرات: ۱۳: ای مردم، ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را ملتها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بازشناسید؛ گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شماست)، و فرمودهٔ او در سفارش به ازدواج با کنیزان و دختران جوان: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ» (نساء: ۲۵: شما از یکدیگرید؛ پس با اجازهٔ خانوادههایشان با آنان ازدواج کنید)، و این فرمودهٔ او دربارهٔ زنان: «أَنِّي لٰا أُضِيعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثٰى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» (آلعمران: ۱۹۵: من کارِ هیچ عملکنندهای از شما را، چه مرد باشد و چه زن، تباه نمیکنم؛ همه از یکدیگرید)، و آیاتی دیگر از این قبیل.
اما غیر اهل کتاب — یعنی بتپرستان آن روزگار و گروههای وابسته به آنان — وضعیتی بهمراتب بدتر و شومتر از اهل کتاب داشتند. آیاتی که در مقام استدلال در برابر آنان نازل شده، پرده از این حقیقت برمیدارد که تلاش و تکاپوی آنان در همهٔ شئون زندگی و انواع خوشبختی به ناکامی انجامیده و معاملهشان سراسر زیان بوده است. خدای متعال میفرماید:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ الصّٰالِحُونَ إِنَّ فِي هٰذٰا لَبَلٰاغاً لِقَوْمٍ عٰابِدِينَ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلّٰا رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ قُلْ إِنَّمٰا يُوحٰى إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلٰى سَوٰاءٍ» (انبیاء: ۱۰۵-۱۰۹: و همانا در زبور پس از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایستهٔ من به ارث میبرند. بیگمان در این پیام، ابلاغی رسا برای بندگان عبادتپیشه است. و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم. بگو فقط به من وحی میشود که خدای شما خدایی یگانه است، پس آیا تسلیم میشوید؟ پس اگر روی برتافتند، بگو من به همهٔ شما بهطور یکسان اعلام خطر کردم)، و خدای متعال میفرماید:
«وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ» (انعام: ۱۹: و این قرآن به من وحی شده است تا شما و هر کس را که این پیام به او برسد، با آن هشدار دهم).
دعوت اسلامی چگونه پدیدار شد؟
اوضاع جامعهٔ بشری در آن دوران (روزگار جاهلیت) همان بود که شنیدید: فرو رفتن مردم در باطل و چیرگی فساد و ستم بر آنان در همهٔ ابعاد زندگی. در چنین وضعیتی، آیین توحید که همان دین حق است، در پی آن بود که حق را فرمانروا کند و بر آنان حاکمیت مطلق بخشد، دلهایشان را از آلودگیهای شرک پاک سازد، اعمالشان را تزکیه کند و جامعهشان را به صلاح آورد؛ آن هم پس از آنکه فساد در ریشهها و شاخهها، و باطن و ظاهر آن ریشه دوانده بود.
کوتاه سخن آنکه خدا میخواهد آنان را بهسوی حقِ صریح و ناب هدایت کند، و نمیخواهد برای آنان سختی و تنگنا پدید آورد، بلکه میخواهد پاکشان سازد و نعمت خود را بر آنان تمام کند. بنابراین، آنچه آنان از باطل بر آن بودند و آنچه سخنِ حق از ایشان میخواست، در دو نقطهٔ رودررو و دو قطب کاملاً مخالف قرار داشت. آیا در چنین شرایطی لازم بود بخشی از آنان [به هر تدبیری] جذب شوند و بهوسیلهٔ آنان بقیهٔ باطلگرایان اصلاح گردند، و سپس با گروهی گروه دیگر به راه آیند، تنها به این شوق که حق به هر صورت و با هر وسیلهٔ ممکن آشکار شود؟ چنانکه گفتهاند: «اهمیت هدف، مقدمه را مباح میکند هرچند ممنوع باشد»؛ و این همان رفتار سیاسی است که اهل سیاست به کار میبندند.
این شیوه از رفتار برای رسیدن به مقصود، در هر زمینهای جریان یابد بهندرت از رساندن به هدف بازمیماند؛ اما در قلمرو حق صریح — که دعوت اسلامی آهنگ آن را دارد — هرگز به کار نمیآید؛ زیرا هدف، زاییدهٔ مقدمات و ابزارهای خویش است. چگونه ممکن است باطلْ فرزندی حق بزاید و مسیری نادرستْ نتیجهای درست و سالم به بار آورد، در حالی که فرزندْ برآیندی برگرفته از ویژگیهای پدر و مادر خویش است؟!
خواسته و کشش سیاست آن است که به قدرت و سلطه دست یابد، و به هر نحوی که شد برتری، ریاست، تشخص و برخورداری را از آنِ خود کند، بیآنکه فرقی داشته باشد این کار بر چه وصفی از نیکی و بدی یا حق و باطل منطبق شود؛ و اصلاً میلی به حقیقت ندارد. اما دعوتِ حق، جز هدفِ حق را نمیجوید؛ و اگر برای رسیدن به حق دست به دامن باطل شود، چنین کاری بهمعنای صحه گذاشتن بر باطل و نافذ ساختنِ آن است، و در نتیجه خود به دعوتی باطل بدل خواهد شد، نه دعوتی برحق.
و این حقیقت، جلوههای آشکار و برجستهای در سیرهٔ پیامبر خدا (ص) و پاکان از خاندان ایشان (ع) دارد.
و پروردگارش نیز آن حضرت (ص) را به همین امر فرمان داد، و قرآن در موقعیتهایی که از ایشان میخواستند در کار دین (حتی اندکی) سهلانگاری یا سازش کند، نازل شد؛ خدای متعال میفرماید: «قُلْ يٰا أَيُّهَا الْكٰافِرُونَ لٰا أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ وَ لٰا أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ وَ لٰا أَنٰا عٰابِدٌ مٰا عَبَدْتُّمْ وَ لٰا أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ» (کافرون: ۱-۶) [بگو: ای کافران! من آنچه را میپرستید نمیپرستم، و شما نیز پرستندهٔ آنچه من میپرستم نیستید، و من هرگز پرستندهٔ آنچه شما پرستیدهاید نخواهم بود، و شما نیز پرستندهٔ آنچه من میپرستم نخواهید بود؛ دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم]. و خدای متعال با لحنی تهدیدآمیز میفرماید: «وَ لَوْ لٰا أَنْ ثَبَّتْنٰاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً إِذاً لَأَذَقْنٰاكَ ضِعْفَ الْحَيٰاةِ وَ ضِعْفَ الْمَمٰاتِ» (اسراء: ۷۴-۷۵) [و اگر تو را استوار نمیداشتیم، نزدیک بود اندکی به آنان گرایش پیدا کنی؛ در آن صورت، عذاب دوچندان در زندگی و دوچندان پس از مرگ به تو میچشاندیم].
و خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً» (کهف: ۵۱) [و من هرگز گمراهکنندگان را به یاری نگرفتهام]، و نیز خدای متعال میفرماید — که مَثَلی با معنایی گسترده است —: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لٰا يَخْرُجُ إِلّٰا نَكِداً» (اعراف: ۵۸) [و سرزمین پاکیزه، گیاهش به اذن پروردگارش بیرون میآید، و سرزمینی که ناپاک است، جز گیاهی اندک و بیفایده برنمیآورد].
و چون حق هرگز با باطل درنمیآمیزد و با آن سازگار نمیشود، خدای پاک و منزه آنگاه که بار سنگین دعوت را بر دوش پیامبرش نهاد، او را فرمان داد که با نرمش و گامبهگام پیش برود؛ و این نرمش و تدریج با توجه به خودِ دعوت، دعوتشوندگان و هدف دعوت، از سه جهت است:
جهت نخست: از نظر معارف حق و احکام و قوانینی که دین در بر دارد؛ قوانینی که کارکردشان اصلاح شئون جامعهٔ انسانی و برکندن ریشههای فساد است. بیگمان تغییر دادن باورهای مردم کاری بسیار دشوار و توانفرساست، بهویژه اگر آن باورها در اخلاق و رفتارهایشان چنگ انداخته و ریشه دوانده باشد، عادتها بر آنها استوار شده، قرنها بر آنها گذشته، نیاکان بر همان راه رفته و نسلهای پسین با آن پرورش یافته باشند؛ بهخصوص اگر پیام دین و دعوت آن تمام شئون زندگی را فراگیرد و همهٔ حرکات و سکنات (جنبشها و آرامشهای) آدمی را در ظاهر و باطن، در همهٔ زمانها و برای همهٔ افراد و جوامع بدون هیچ استثنایی شامل شود (همانگونه که شأن اسلام چنین است). بهراستی تصوّر چنین تحولِ همهجانبهای اندیشه را شگفتزده میکند یا بر حسبِ اسباب عادی، محال به نظر میرسد.
دشواری و سختیِ این دگرگونی در حوزهٔ اعمال و رفتارها، بیشتر از بخش باورها و اعتقادات است؛ زیرا انس و خوگیری انسان و تماس ملموسش با عمل، دیرینهتر از اعتقاد است، و عمل برای حواسِ آدمی نمایانتر است و نزد شهوات و خواهشهای نفسانیاش مقدمتر و محبوبتر است. از همین رو، دعوت دینی در آغاز کار، باورهای حق را یکجا آشکار ساخت، اما قوانین و شریعتهای الهی را بهتدریج و حکمبهحکم تشریع فرمود.
خلاصه آنکه، دعوت الهی در بیان آموزهها و احکامِ نهفتهٔ خود برای مردم، روش تدریجی را در پیش گرفت تا طبعها از پذیرش آن رم نخورند و دلها از چینش پیدرپیِ بخشهای مختلف دعوت بر روی یکدیگر متزلزل نشوند. آنچه بیان کردیم برای پژوهشگر اهل تدبر در این حقایق کاملاً روشن است؛ زیرا او آیات قرآن را در ارائهٔ معارف الهی و قوانین تشریعی، میان سورههای مکی و مدنی متفاوت مییابد: آیات مکی به کلیاتی فرا میخوانند که سخن در آنها به اجمال بیان شده است، و آیات مدنی — یعنی آیاتی که پس از هجرت نازل شدهاند، در هر جا که فرود آمده باشند — سخن را با تفصیل بازگو میکنند و جزئیاتِ احکامی را میآورند که پیشتر کلیات و صورتهای مجمل آنها در سورههای مکی آمده بود. خدای متعال میفرماید: «كَلّٰا إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنىٰ إِنَّ إِلىٰ رَبِّكَ الرُّجْعىٰ أَ رَأَيْتَ الَّذِي يَنْهىٰ عَبْداً إِذٰا صَلّٰى أَ رَأَيْتَ إِنْ كٰانَ عَلَى الْهُدىٰ أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوىٰ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّٰى أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللّٰهَ يَرىٰ» (علق: ۶-۱۴) [هرگز چنین نیست [که انسان میپندارد]؛ بیگمان انسان سرکشی میکند همین که خود را بینیاز ببیند! بهراستی بازگشت [همه] به سوی پروردگار توست. آیا دیدی آن کس را که بازمیداشت، بندهای را هنگامی که نماز میخواند؟! آیا دیدی اگر او بر راه هدایت بود، یا به پرهیزگاری فرمان میداد [چه میشد]؟! آیا دیدی اگر [حق را] تکذیب کرد و روی گرداند [چه فرجامی دارد]؟! مگر ندانسته است که خدا میبیند؟!]. این آیات، همانطور که در آیات روزه در جزء دوم به آن اشاره شد، در آغاز رسالت پس از نبوت نازل شدهاند، و در آنها اجمالی از توحید و معاد و بیانی کلی از پرهیزگاری و پرستش آمده است.
و خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ» (مدثر: ۳): «ای جامه بر خود پیچیده! برخیز و بیم ده! و پروردگارت را بزرگ دار». و این نیز از آیاتی است که در آغاز بعثت نازل شده است. و خدای متعال میفرماید: «وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا» (شمس: ۱۰): «و سوگند به نفس و آن که آن را سامان داد! پس نافرمانی و پرواداریاش را به آن الهام کرد؛ هر کس آن را پاکیزه ساخت، قطعاً رستگار شد؛ و هر کس آلودهاش کرد، بیتردید نومید و تباه گشت». و خدای متعال میفرماید: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّٰى وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰى» (اعلی: ۱۵): «بهراستی هر کس پاکی گزید رستگار شد؛ و نام پروردگارش را یاد کرد و نماز گزارد». و خدای متعال میفرماید: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ لاٰ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كٰافِرُونَ إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ» (حم سجده [فصلت]: ۸): «بگو: من تنها بشری همانند شمایم که به من وحی میشود که خدای شما خدایی یگانه است؛ پس رو به سوی او پایداری ورزید و از او آمرزش بخواهید؛ و وای بر مشرکان! آنان که زکات نمیپردازند و به آخرت باور ندارند. بیتردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، پاداشی پایانناپذیر دارند». این آیات نیز از آیاتی است که در اوایل بعثت نازل شده است.
و خدای متعال میفرماید: «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلّٰا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّٰهُ إِلّٰا بِالْحَقِّ ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْيَتِيمِ إِلّٰا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتّٰى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُكَلِّفُ نَفْساً إِلّٰا وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كٰانَ ذٰا قُرْبىٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» (انعام: ۱۵۳): «بگو: بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم: اینکه چیزی را شریک او نسازید، و به پدر و مادر نیکی کنید، و فرزندانتان را از بیم تنگدستی نکشید، ما شما و آنان را روزی میدهیم، و به کارهای بسیار زشت، چه آشکارشان و چه نهانشان، نزدیک مشوید، و جانی را که خدا [کشتنش را] حرام کرده جز به حق نکشید؛ این چیزی است که او شما را بدان سفارش کرده است، شاید خرد ورزید. و به مال یتیم جز به شیوهای که نیکوتر است نزدیک نشوید تا به توانمندی و رشد خود برسد، و پیمانه و ترازو را به داد تمام دهید—ما هیچ کس را جز به اندازهٔ توانش تکلیف نمیکنیم—و هرگاه سخن گفتید، دادگری کنید هرچند [پایِ] خویشاوندی در میان باشد، و به پیمان خدا وفا کنید؛ این چیزی است که او شما را بدان سفارش کرده است، شاید پند گیرید. و اینکه این راهِ راستِ من است، پس از آن پیروی کنید و به راههای دیگر نروید که شما را از راهِ او پراکنده سازد؛ این چیزی است که او شما را بدان سفارش کرده است، شاید پروا پیشه کنید».
پس به سیاق این آیات شریف بنگر که چگونه در آنها ابتدا سخن را دربارهٔ نهیهای شرعی و سپس دربارهٔ امرهای شرعی به صورت مجمل آورده است. این اجمالگویی از آن رو بوده که همهٔ آنها را زیر عنوان وصفی گرد آورده که حتی عقل عرفی و عادی نیز از پذیرفتن آن سر باز نمیزند؛ چراکه هیچ خردمندی در زشتیِ فواحش (کارهای بسیار ناپسند) و لزوم پرهیز و خودداری از آنها تردید نمیکند. همچنین گرد آمدن بر صراط مستقیمی که انسان را از پراکندگی، ناتوانی و افتادن در هلاکت و نابودی ایمن میسازد، امری است که هیچکس به حکم غریزه در آن شک به خود راه نمیدهد. بدین ترتیب، خداوند در این دعوت از غریزههای خودِ دعوتشدگان کمک گرفته است. و درست به همین دلیل، محرماتی را که به تفصیل یاد کرده—مانند نافرمانی پدر و مادر و بدی به ایشان، کشتن فرزندان از بیم تنگدستی، کشتن جانی که محترم است، و خوردن مال یتیم تا پایان آنچه ذکر شده—به میان آورده است؛ زیرا عواطف غریزی انسان در حالت بهنجار و عادیِ خود، از دست زدن به این جنایتها و نافرمانیها بیزار است و بدینگونه دعوت الهی را در فرمانش تأیید و همراهی میکند. و آیات دیگری نیز هست که اگر انسان اهل تدبر باشد به آنها دست مییابد و میبیند که وضع در آنها نیز همانند آیاتی است که نقل کردیم.
به هر حال، شیوه و ویژگی آیات مکی دعوت به کلیات و اموری مجمل است که پس از آن، آیات مدنی به تفصیلِ آنها پرداخته است. با این حال، خودِ آیات مدنی نیز از چنین روندِ تدریجیای برکنار نیست؛ چراکه تمام احکام و قوانین دینی در مدینه یکباره فرود نیامد، بلکه بهتدریج و بخشبخش نازل شد.
و برای تو تأمل در یک نمونه از این احکام که پیشتر بدان اشاره شد کافی است، و آن آیاتِ مربوط به تحریم شراب است. خدای متعال میفرماید: «وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً» (نحل: ۶۷؛ و از میوههای درختان خرما و انگور، [مادهای] مستیآور و روزی نیکو به دست میآورید). این آیه مکی است؛ در آن موضوع شراب مطرح شده و دربارهٔ حکمش سکوت شده است، جز اشارهای که در عبارت «وَ رِزْقاً حَسَناً» (و روزی نیکو) وجود دارد و میفهماند که مادهٔ مستیآور از مقولهٔ روزی نیکو نیست. سپس فرمود: «قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ» (اعراف: ۳۳؛ بگو پروردگارم تنها کارهای زشت—چه آشکارش و چه پنهانش—و گناه را حرام کرده است). این آیه نیز مکی است و گناه را به صراحت حرام میکند، اما برای ملایمت و مدارا در دعوت به ترک عادتی ناپسند که تمایلات نفسانیشان آنان را بدان کشانده و گوشتشان با آن روییده و استخوانشان با آن محکم شده بود، به صراحت روشن نساخت که شرابخواری هم گناه است. سپس فرمود: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا» (بقره: ۲۱۹؛ از تو دربارهٔ شراب و قمار میپرسند؛ بگو در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است، و گناهشان از سودشان بزرگتر است). این آیه مدنی است و آشکار میسازد که شرابخواری از همان گناهانی است که آیهٔ اعراف حرام فرموده بود، و لحن آیه—چنانکه میبینی—لحن مدارا و نصیحتِ خیرخواهانه است. سپس خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلٰامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَهَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰهِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» (مائده: ۹۰-۹۱؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه، پلیدند و از کار شیطانند؛ پس از آنها دوری کنید تا رستگار شوید. جز این نیست که شیطان میخواهد با شراب و قمار میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد؛ پس آیا شما دست برمیدارید؟). این آیه نیز مدنی است و پروندهٔ تحریم با آن بسته و نهایی شد.
و نظیر آن، حکم ارث است؛ پیامبر(ص) ابتدا میان یاران خویش پیمان برادری بست و در آغاز، هر یک از دو برادر را وارث دیگری قرار داد تا آنان را برای آنچه خداوند بعداً دربارهٔ ارث قانونگذاری میکند آماده سازد. سپس این کلام نازل شد که خدای متعال میفرماید:
«وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْليٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهٰاجِرِينَ» (احزاب: ۶؛ و در کتاب خدا، خویشاوندان نسبی نسبت به یکدیگر از دیگر مؤمنان و مهاجران سزاوارترند). و بیشتر احکام منسوخ و ناسخ نیز بر همین شیوه بودهاند.
بنابراین، در تمام این موارد و نظایر آنها، دعوت دینی در آشکار ساختن و اجرای احکام راهِ تدریج پیمود؛ این کار به جهت مدارا و بر پایهٔ حکمتِ پاسداری [از شریعت] انجام گرفت تا بارِ تکالیف سبکتر و پذیرش آن آسان و خوشایند باشد. خدای متعال میفرماید: «وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النّٰاسِ عَلَيٰ مُكْثٍ وَ نَزَّلْنٰاهُ تَنْزِيلاً» (اسراء: ۱۰۶؛ و قرآنی را که بخشبخش کردیم تا آن را با درنگ بر مردم بخوانی، و آن را به تدریج نازل ساختیم). و اگر قرآن یکباره بر پیامبر(ص) نازل میشد و سپس ایشان بر پایهٔ وظیفهای که این فرمودهٔ خدای متعال بر عهدهاش نهاده بود: «وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (نحل: ۴۴؛ و این ذکر [قرآن] را بر تو فرو فرستادیم تا آنچه را برای مردم نازل شده برایشان بیان کنی)، همهٔ معارف اعتقادی، اخلاقی، کلیات احکام عبادی و قوانین جاری در معاملات و سیاستها را یکجا بیان میکرد، در آن هنگام فهمها و عقلها توان تصور و درک آن را نداشتند، چه رسد به اینکه مردم آن را بپذیرند و بدان عمل کنند و این احکام بر دلهایشان در قصد و اراده، و بر اندامهایشان در عمل حاکم گردد؛ از این رو نازل شدنِ آن با درنگ و در طول زمان بود که امکان پذیرش دین و جای گرفتنِ آن در دلها را فراهم ساخت. و خدای متعال میفرماید: «وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لٰا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَهً وٰاحِدَهً كَذٰلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَكَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِيلاً» (فرقان: ۳۲؛ و کسانی که کفر ورزیدند گفتند: چرا قرآن یکجا بر او نازل نشد؟ اینگونه [نازل کردیم] تا دلت را با آن استوار داریم، و آن را شمرده و با درنگ خواندیم). در این آیه دلالتی است بر اینکه خدای سبحان همانطور که با امتش مدارا فرمود، در نزول بخشبخشِ قرآن با رسولش(ص) نیز مدارا میکرد؛ پس در این نکته و در این سخن پایانیِ آیه که فرمود: «و رتلناه ترتيلا» (و آن را پیاپی و شمرده فرو خواندیم)، دقت و تأمل کن.
و لازم است توجه شود که حرکت از اجمال به تفصیل و تدریج در بیان احکام برای مردم که از سر مدارا، تربیت درست و رعایت مصلحت صورت میگیرد، با مداهنه (سازشکاری و چشمپوشی از حق) و مساهله (سهلانگاری و سهلگیری بیجا) کاملاً تفاوت دارد؛ و این امر آشکار است.
دوم: پیشرویِ تدریجی از جهتِ انتخاب دعوتشدگان و رعایتِ ترتیب در میان آنان؛ زیرا روشن است که پیامبر (ص) به سوی همهٔ انسانها برانگیخته شده بود، بیآنکه دعوتش به قومی خاص، سرزمینی خاص یا روزگاری خاص اختصاص داشته باشد (که در حقیقت بازگشتِ دو مورد اخیر به همان مورد نخست است). بیگمان خدای متعال میفرماید: «قُلْ يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» [اعراف: ۱۵۸]: «بگو ای مردم، من فرستادهٔ خدا به سوی همهٔ شما هستم؛ همان خدایی که فرمانرواییِ آسمانها و زمین از آنِ اوست»، و خدای متعال میفرماید: «وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ» [انعام: ۱۹]: «و این قرآن به من وحی شده تا با آن، شما و هر کس را که این پیام به او برسد بیم دهم»، و خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَهً لِلْعٰالَمِينَ» [انبیاء: ۱۰۷]: «و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم».
افزون بر این، تاریخ بازگو میکند که پیامبر (ص) یهودیان را که از بنیاسرائیل بودند، و نیز اهل روم، عجم (ایرانیان و دیگر غیرعربها)، حبشه و مصر را که عرب نبودند دعوت فرمود؛ و از چهرههای سرشناس، سلمان که از عجم بود، مؤذنش بلال که از حبشه بود، و صهیب که اهل روم بود به او ایمان آوردند. پس در همگانی بودن نبوت آن حضرت (ص) در روزگار خودش هیچ تردیدی نیست، و آیات یادشده نیز با عمومیت خود، همهٔ زمانها و مکانها را در بر میگیرند.
گذشته از این، فرمودهٔ خدای متعال: «وَ إِنَّهُ لَكِتٰابٌ عَزِيزٌ لٰا يَأْتِيهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لٰا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ» [حم سجده (فصلت): ۴۲]: «و همانا این کتابی شکستناپذیر است که باطل نه از پیش رو و نه از پشت سر به آن راه نمییابد؛ فروفرستادهای از سوی خدایی فرزانه و ستوده است»، و فرمودهٔ خدای متعال: «وَ لٰكِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِيِّينَ» [احزاب: ۴۰]: «بلکه فرستادهٔ خدا و پایانبخش پیامبران است»، نیز بر همگانی بودن نبوت و فراگیری آن نسبت به همهٔ مکانها و زمانها دلالت دارند. بررسی تفصیلی این آیات را باید در جای خود و ذیل تفسیر آنها پی گرفت.
به هر روی، نبوت پیامبر همگانی است؛ و هر کس در گستردگی معارف و قوانین اسلامی، و نیز وضعیت جهان در روزگار ظهور اسلام — که در تاریکیِ نادانی و آلودگیِ فساد و سرکشی فرو رفته بود — تأمل کند، تردید نخواهد داشت که در آن شرایط، رویارویی با تمام دنیا و پیکار یکباره با شرک و فساد امکانپذیر نبود.
بلکه مقتضای حکمت این بود که دعوت از گروهی خاص آغاز شود و آن گروه نیز قومِ خودِ پیامبر خدا (ص) باشند، تا پس از استوار شدن پایههای دین در میان آنان، بر دیگران نیز آشکار و پیروز گردد؛ و ماجرا نیز همینگونه رقم خورد. خدای متعال میفرماید:
«وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» [ابراهیم: ۴]: «و ما هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا [حقایق را] برایشان روشن سازد»؛ و فرمود: «وَ لَوْ نَزَّلْنٰاهُ عَلىٰ بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ» [شعراء: ۱۹۹]: «و اگر آن را بر برخی از غیرعربها فرو میفرستادیم و او آن را بر ایشان میخواند، به آن ایمان نمیآوردند». آیاتی هم که نشان میدهند دعوت و بیمدادن با عربها پیوند دارد، بیش از این را نمیرسانند که آنان بخشی از کسانی بودند که دعوت و انذار شامل حالشان میشد. همچنین آیاتی که دربارهٔ تحدّی (مبارزهطلبی) با قرآن نازل شده، اگر تحدّی در آنها تنها به بلاغت منحصر شده باشد، از آن روست که بلاغت یکی از جنبههای هماوردطلبیِ اعجاز است؛ و این امر دلیلی بر این نیست که تنها امت عرب هدفِ دعوت بودهاند. آری، زبان بهطور مستقل برای بیان و روشنسازی مقصود بوده است؛ همانطور که پیشتر از فرمودهٔ خدا گذشت: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» تا آخر آیه، و نیز فرمودهٔ او:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ هٰذَا الْقُرْآنَ» [یوسف: ۳]: «ما با وحی کردن این قرآن به تو، زیباترین داستان را برایت بازگو میکنیم»؛ و فرمودهٔ دیگرش: «وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعٰالَمِينَ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلىٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسٰانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ» [شعراء: ۱۹۵]: «و بهراستی این [قرآن] فروفرستادهٔ پروردگار جهانیان است؛ روحالامین آن را بر قلبت نازل کرد تا از بیمدهندگان باشی، به زبانی عربی و روشن». پس زبان عربی، معانی و مقاصد ذهنی را به کاملترین شیوه آشکار میسازد؛ و از همین رو خدای پاک و منزه آن را از میان همهٔ زبانها برای کتاب گرامیاش برگزید و فرمود: «إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» [زخرف: ۳]: «ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم تا شاید خرد ورزید».
کوتاه سخن اینکه خدای متعال پس از برپایی اصلِ دعوت، به پیامبر فرمان داد تا کار را از خویشاوندانش آغاز کند و فرمود: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (شعراء: ۲۱۴)؛ «و خویشاوندان نزدیکت را بیم ده». پس پیامبر فرمان او را اطاعت کرد و بستگانش را گرد آورد و آنان را به آنچه برایش برانگیخته شده بود فراخواند، و به ایشان وعده داد که نخستین کسی که دعوتش را پاسخ دهد، جانشین پس از او خواهد بود. پس علی (ع) دعوتش را پذیرفت و پیامبر از او قدردانی کرد؛ در حالی که دیگران مسخرهاش نمودند، چنانکه در روایات صحیح (پاورقی ۱: رجوع کنید به جلد ششم بحارالانوار، سیرهٔ ابنهشام و جز این دو) و کتابهای تاریخ و سیره آمده است. سپس گروهی از خاندانش به او پیوستند؛ مانند همسرش خدیجه، عمویش حمزه بن عبدالمطلب و عبید، و بنا بر آنچه شیعه روایت کرده عمویش ابوطالب، که در اشعارش تصریحها و اشارههایی به این مطلب هست (پاورقی ۲: رجوع کنید به دیوان ابوطالب)؛ (و او تنها از آن رو ایمانش را آشکار نساخت تا بتواند از پیامبر (ص) پشتیبانی کند).
سپس خدای پاک و منزه به او فرمان داد که دعوت را برای قوم خویش بگستراند؛ چنانکه از این سخن او برمیآید: «وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرىٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا» (شوری: ۷)؛ «و اینگونه قرآنی عربی به سوی تو وحی کردیم تا [مردمِ] امالقری (مکه) و پیرامون آن را بیم دهی»؛ و این فرمودهٔ او: «لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أَتٰاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ» (الم سجده: ۳)؛ «تا قومی را که پیش از تو هیچ بیمدهندهای برایشان نیامده بود هشدار دهی، شاید هدایت یابند»؛ و این سخن او: «وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ»؛ «و این قرآن به من وحی شده تا شما و هر کس را که [این پیام به او] برسد، با آن هشدار دهم». و این آیه از شواهدی است بر اینکه دعوت به آنان محدود نبوده، بلکه آغاز کردن از ایشان بر پایهٔ حکمت و مصلحت بوده است.
سپس خدای پاک و منزه به او فرمان داد که دعوت را برای همهٔ اهل جهان، از تمام پیروان ادیان و غیر آنان فراگیر سازد؛ چنانکه آیات پیشین بر آن دلالت دارد؛ مانند این سخن خدای متعال که میفرماید: «قُلْ يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً»؛ «بگو: ای مردم، بیگمان من فرستادهٔ خدا به سوی همهٔ شما هستم»، و نیز این کلام او:
«وَ لٰكِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خٰاتَمَ النَّبِيِّينَ»؛ «بلکه فرستادهٔ خدا و خاتم پیامبران است»، و جز این دو از آیاتی که پیشتر گذشت.
سوم: رعایت مراتب از نظر دعوت، راهنمایی و اجرا؛ که عبارت است از: دعوت زبانی، دعوت سلبی (جداسازی جامعهٔ اسلامی و عدم همرنگیِ با نامسلمانان)، و جهاد.
اما دعوت با گفتار، امری است که بداهتاً از سراسر قرآن برمیآید، و خدای پاک و منزه به او فرمان داده است که در این زمینه، کرامتهای انسانی و اخلاق پسندیده را رعایت کند؛ خدای متعال میفرماید: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ» (کهف: ۱۱۰)؛ «بگو: من تنها بشری مانند شمایم که به من وحی میشود»، و میفرماید: «وَ اخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (حجر: ۸۸)؛ «و بال [مهر و فروتنیِ] خود را برای مؤمنان فرود آر»، و میفرماید: «وَ لٰا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدٰاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ» (حم سجده: ۳۴)؛ «و نیکی با بدی برابر نیست؛ [بدی را] با شیوهای که نیکوتر است دفع کن، تا آن کس که میان تو و او دشمنی است چنان شود که گویی دوستی صمیمی و دلسوز است»، و میفرماید: «وَ لٰا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ» (مدثر: ۶)؛ «و بخشش مکن در حالی که آن را بسیار شماری [یا منّت گذاری تا فزونتر ستانی]»، و آیاتی فراوان دیگر از این دست.
و به آن حضرت (ص) فرمان داد که همهٔ فنون بیان را متناسب با اختلاف فهمها و آمادگیهای افراد به کار گیرد؛ خدای متعال میفرماید: «اُدْعُ إِلىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (نحل: ۱۲۵)؛ «با حکمت و اندرزِ نیکو به راه پروردگارت فراخوان و با آنان به شیوهای که نیکوتر است گفتوگو و مناظره کن».
و اما دعوتِ منفی (مرزبندی و کنارهگیری): کنارهگیری مؤمنان از کافران در دین و کارهایشان، و برپاییِ جامعهای اسلامی است که نه دینِ نامسلمانانی که خدای پاک و منزه را به یگانگی نمیپرستند با آن بیامیزد، و نه گناهان و دیگر رذایل اخلاقیِ آنان؛ مگر به همان اندازهای از آمیزش که ضرورتِ زندگی ناگزیر سازد. خدای متعال میفرماید: «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ» (کافرون: ۶)؛ «دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم.» و فرمود: «فَاسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَكَ وَ لاٰ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِيٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ» (هود: ۱۱۳)؛ «پس همانگونه که فرمان یافتهای، خودت و هر کس که همراهت توبه کرده است پایدار باشید و سرکشی مکنید، که او به آنچه انجام میدهید بیناست. و به ستمکاران تکیه نکنید که آتش به شما خواهد رسید و در برابر خدا هیچ سرپرستی نخواهید داشت، سپس یاری نمیشوید.» و فرمود: «فَلِذٰلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنْ كِتٰابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللّٰهُ رَبُّنٰا وَ رَبُّكُمْ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَكُمْ أَعْمٰالُكُمْ لاٰ حُجَّهَ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمُ اللّٰهُ يَجْمَعُ بَيْنَنٰا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ» (شوری: ۱۵)؛ «پس به همین سبب دعوت کن و همانگونه که مأمور شدهای پایدار باش و از خواهشهای نفسانیِ آنان پیروی مکن، و بگو: به هر کتابی که خدا نازل کرده ایمان آوردهام و فرمان یافتهام میان شما دادگری کنم؛ خدا پروردگار ما و پروردگار شماست، اعمال ما از آنِ ما و اعمال شما از آنِ شماست؛ هیچ داوری و ستیزهای میان ما و شما نیست؛ خدا ما را گرد هم میآورد و بازگشت به سوی اوست.» و خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِمٰا جٰاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ» تا آنجا که فرمود: «لاٰ يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ إِنَّمٰا يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ قٰاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ وَ ظٰاهَرُوا عَليٰ إِخْرٰاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ» (ممتحنه: ۹)؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خودتان را دوست و سرپرست مگیرید که با آنان پیوند دوستی برقرار سازید، در حالی که به حقی که برای شما آمده کفر ورزیدهاند...» تا آنجا که فرمود: «خدا شما را از نیکی کردن و دادگری با کسانی که در دین با شما نجنگیدهاند و شما را از دیارتان بیرون نراندهاند بازنمیدارد، زیرا خدا دادگران را دوست دارد. خدا تنها شما را از دوستی با کسانی بازمیدارد که در دین با شما جنگیدهاند و از دیارتان بیرون راندهاند و در آوارهکردنِ شما همپیمان شدهاند؛ و هر کس با آنان دوستی کند، آنان همان ستمکاراناند.» و آیاتی که در معنای بیزاری و کنارهگیری از دشمنان دین آمده بسیار است، و این آیات چنانکه میبینی معنا، چگونگی و ویژگیهای این بیزاری را شرح میدهند.
و اما جهاد، پیشتر در ذیل آیههای جهاد در سورهٔ بقره سخن از آن گذشت. این مرتبههای سهگانه [دعوت ایجابی، دعوت سلبی و جهاد] از امتیازها و افتخارات دین اسلام است؛ و مرتبهٔ نخست در دو مرتبهٔ پسین نیز همراه و لازم است، و مرتبهٔ دوم هم در مرتبهٔ سوم حضور دارد؛ زیرا شیوه و سیرهٔ پیامبر(ص) در جنگهایش این بود که پیش از آغازِ نبرد، به دعوت و اندرز میپرداخت، همانگونه که پروردگار پاک و منزهاش بدو فرمان داد و فرمود: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَليٰ سَوٰاءٍ»؛ «پس اگر روی برتافتند، بگو: به همهٔ شما بهطور یکسان اعلامِ هشدار دادم.»
و از زشتترین و بیپایهترین سخنان، تهمتی است که به اسلام زدهاند که: «اسلام دین شمشیر است، نه دین دعوت»؛ با آنکه کتاب خدا، سیرهٔ پیامبر و تاریخ، همگی به این امر گواهی میدهند و آن را روشن میسازند؛ اما کسی که خدا نوری برایش قرار نداده، هیچ نوری نخواهد داشت.
این خردهگیران، برخی از اهل کلیسا هستند؛ همان کلیسایی که سدهها پیش، دادگاههای دینی (تفتیش عقاید) تشکیل داده بود و برای منحرفان از دین، به تقلید از دادگاه الهی در روز قیامت، حکم به سوزاندن در آتش صادر میکرد! مأموران آن دادگاه در سرزمینها میگشتند و هر کس را به ارتداد متهم میکردند به آنجا میکشاندند، حتی اگر اتهامشان صرفاً ابراز دیدگاههای نو در علوم طبیعی و ریاضی بود؛ مطالبی که با فلسفهٔ مدرسی (اسکولاستیک) که کلیسا مروج آن بود سازگاری نداشت.
کاش میدانستم آیا نزد عقل سلیم، گسترش یکتاپرستی، برکندن ریشههای بتپرستی و پاک ساختن جهان از پلیدیِ فساد مهمتر است، یا خفه کردنِ کسی که سخنی چون حرکت زمین گفته یا افلاک بطلمیوسی را رد کرده، و فرو نشاندنِ نَفَس در سینهاش؟! حال آنکه خودِ کلیسا بود که جهان مسیحی را به نام نبرد با بتپرستی علیه مسلمانان برانگیخت، نزدیک به دویست سال جنگهای صلیبی را برپا نگه داشت، شهرها را ویران کرد، جان میلیونها انسان را گرفت و تجاوز به نوامیس را روا شمرد.
و برخی از آنان نیز خارج از اهل کلیسا و از مدعیان تمدن و آزادیاند! اینان همان کسانی هستند که آتش جنگهای جهانی را برمیافروزند و هرگاه پندارهای واهیشان خبر دهد که خطری ناچیز متوجه برخی از منافع مادیشان شده است، دنیا را زیرورو میکنند. آیا پابرجا ماندن شرک در جهان، سقوط اخلاق، نابودی فضیلتها و فراگیر شدن شومی و تباهی بر زمین و ساکنانش زیانبارتر است، یا از دست رفتن سلطه بر چند وجب خاک و زیان دیدن در چند درهم ناچیز؟! آری، به راستی «إن الإنسان لربه لكنود»؛ انسان در برابر پروردگارش سخت ناسپاس است (عادیات: ۶).
بسیار بهجاست آنچه را یکی از محققان بزرگ [پاورقی: شیخ محمدحسین کاشفالغطاء در رسالهٔ «المثل العليا في الإسلام لا في بحمدون»] در اینباره در یکی از رسالههای خود آورده است نقل کنم؛ او—که رحمت خدا بر او باد—میگوید: راههایی که برای اصلاح جامعه، برپایی عدالت، برچیدن ستم و مبارزه با شر و فساد پیموده میشود، تقریباً به سه دسته منحصر است:
۱. راههای دعوت و راهنمایی از طریق سخنرانیها، مقالهها، کتابها و نشریات؛ و این همان شیوهٔ والایی است که خدای بزرگ با این کلام خود به آن اشاره فرموده است: «اُدْعُ إِلٰى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (با حکمت و موعظهٔ نیکو به راه پروردگارت فراخوان و با آنان به شیوهای که نیکوتر است مناظره کن؛ نحل: ۱۲۵)، و کلام دیگرش: «اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدٰاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ» (بدی را با آنچه نیکوتر است دفع کن، تا آنگاه کسی که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی دلسوز و صمیمی گردد؛ فصلت: ۳۴). این همان روشی است که اسلام در آغاز بعثت به کار گرفت، تا آنجا که میگوید:
۲. راههای مقاومت مسالمتآمیز و منفی، مانند راهپیماییها، اعتصابها، تحریم اقتصادی، همکارینکردن با ستمگران و مشارکتنکردن در کارها و حکومت آنان؛ و پیروان این روش، پیشگرفتن راه جنگ، کشتار و خشونت را روا نمیدانند؛ و این همان شیوهای است که بدان اشاره شده، آنجا که خدای متعال میفرماید: «وَ لٰا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ» (و به کسانی که ستم کردهاند تکیه نکنید که آتش به شما خواهد رسید؛ هود: ۱۱۳)، و نیز: «وَ لٰا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰارَى أَوْلِيٰاءَ» (یهود و نصارا را همپیمانان و اولیای خود مگیرید؛ مائده: ۵۱). در قرآن کریم آیههای فراوانی است که به این روش اشاره دارند؛ و نامدارترین کسانی که به این شیوه فراخواندند و بر آن تأکید کردند، پیامبر هندی، بودا، و مسیح (ع) و نویسندهٔ روسی «تولستوی» و رهبر معنوی هند «گاندی» بودند.
۳. جنگ، قیام و پیکار مسلحانه.
اسلام در پیمودن این سه روش، سیری گامبهگام و مرحلهای دارد: «نخست»، پند نیکو و دعوت مسالمتآمیز است؛ و اگر در دفع ستمگران و بازداشتن تباهی و خودکامگیشان کارساز نشد، «دوم»، تحریم مسالمتآمیز یا منفی، و عدم همکاری و مشارکت با آنان است؛ و اگر سودی نبخشید و کارگر نیفتاد، «سوم»، قیام مسلحانه است؛ چراکه خداوند هرگز به ستم راضی نمیشود، بلکه کسی هم که خشنود باشد و سکوت ورزد، شریک ستمگر است.
اسلام یک عقیده است؛ و هرکس بگوید اسلام دعوت خود را با شمشیر و جنگ گسترش داد، سخت به خطا رفته و راه گزاف پیموده است؛ زیرا اسلام، ایمان و عقیده است، و باور قلبی هرگز با زور و اجبار پدید نمیآید، بلکه تنها تسلیم دلیل و برهان میشود. قرآن مجید نیز در چندین آیه این حقیقت را به صدای بلند اعلام میکند، از جمله: «لاٰ إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» (در دین هیچ اجباری نیست؛ بیگمان راه رشد و هدایت از گمراهی آشکار شده است؛ بقره: ۲۵۶).
و اسلام تنها در برابر ستمگرانی دست به شمشیر برد و اسلحه کشید که به نشانهها و برهانها قانع نشدند؛ در برابر کسانی نیرو و قدرت به کار گرفت که مانع و سنگ راه دعوت به حق شدند؛ و سلاح را برای برطرف ساختن شرِ ستیزهجویان به کار گرفت، نه برای کشاندن اجباریِ آنان به قلمرو اسلام. خدای بزرگ میفرماید:
«قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لٰا تَكُونَ فِتْنَةٌ» (با آنان بجنگید تا دیگر فتنهای برجا نماند؛ بقره: ۱۹۳ و انفال: ۳۹)؛ بنابراین، پیکار تنها برای رفع فتنه و آشوب است، نه برای تحمیل پذیرش دین و عقیده.
بنابراین اسلام بیهوده و به دلخواه خود نمیجنگد، بلکه این دشمناناند که کار را بر آن تنگ میکنند و از سرِ ناچاری به جنگ روی میآورد، و در جنگ نیز جز راهها و ابزارهای شرافتمندانه را در پیش نمیگیرد؛ ازاینرو در جنگ و صلح، ویرانگری، به آتش کشیدن، مسموم کردن و بستن آب به روی دشمنان را حرام میداند، چنانکه کشتن زنان، کودکان و اسیران را حرام میشمارد و به مدارا با آنان و نیکی به ایشان سفارش میکند، هر اندازه هم که با مسلمانان دشمنی و کینه داشته باشند. همچنین ترور را در جنگ و صلح حرام میداند، و کشتن پیران، ازکارافتادگان و کسانی را که آغازگر جنگ نبودهاند حرام میشمارد، و شبیخون زدنِ شبانه به دشمن را حرام میداند: «فانبذ إليهم علي سواء» (پس [پیمان را] بهطور برابر و آشکار بهسویشان بیفکن [انفال: ۵۸])، و کشتن بر پایهٔ گمان و تهمت، و کیفر دادنِ پیش از ارتکاب جرم را حرام میداند؛ تا مانند اینها از کارهایی که شرف و جوانمردی از انجام دادنشان ابا دارد و از پستی، سنگدلی، فرومایگی و وحشیگری سرچشمه میگیرد.
تمام این کارهایی را که شرف اسلام از ارتکاب کمترینِ آنها در برابر دشمنان در همهٔ جنگها و نبردهایش سرباز زد، کشورهای بهاصطلاح متمدن در این روزگار ــ که آن را عصر روشنایی مینامند ــ به فجیعترین شکلها و هولناکترین شیوهها مرتکب شدهاند. آری، عصر روشنایی کشتن زنان، کودکان، پیران و بیماران، و شبیخون در شب و یورش شبانه با سلاح و بمب بر مردمِ بیدفاع و غیرنظامیان آسودهخاطر را مباح شمرد، و کشتار دستهجمعی را روا دانست.
مگر آلمانیها در جنگ جهانی دوم بمبهای موشکی را بهسوی لندن پرتاب نکردند که ساختمانها را ویران ساخت و زنان، کودکان و ساکنان بیپناه را کُشت؟! مگر آلمانیها هزاران اسیر را نکشتند؟! مگر متفقین در جنگ گذشته هزاران هواپیما را برای ویران ساختن شهرهای آلمان نفرستادند؟! مگر آمریکاییها بمبهای اتمی را بر شهرهای ژاپن نریختند؟!
و پس از اختراع ابزارهای نوین نابودی، همچون موشکها و بمبهای اتمی و هیدروژنی، اگر جنگ جهانی سومی رخ دهد و کشورهای متخاصم به کاربرد این ابزارها روی آورند، تنها خدا میداند چه عذاب، ویرانی، مصیبتها و دردهایی دامنگیر زمین خواهد شد! خداوند انسان را به راه درست راهنمایی کند و به صراط مستقیم هدایتش فرماید؛ پایان سخن.
[بیان]
خدای متعال میفرماید: «وَ آتُوا الْيَتٰاميٰ أَمْوٰالَهُمْ» (و اموال یتیمان را به آنان بدهید) تا پایان آیه؛ [این سخن،] فرمانی است به دادن اموال یتیمان به خودشان، و مقدمهای است برای دو جملهٔ پس از آن: «وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا إلخ» (و جایگزین نسازید...)؛ یا اینکه آن دو جمله مانند تفسیر این جملهاند؛ جز اینکه علتی که در پایان آیه آمده، از آنجا که به هر دو جمله یا به جملهٔ واپسین برمیگردد، تأیید میکند که جملهٔ نخست در کلام، برای زمینهچینیِ نهیِ آمده در دو جملهٔ بعدی قرار داده شده است.
و اصلِ نهی از تصرف زیانرسان در اموال یتیمان، چنانکه بیانش گذشت، مقدمه و زمینهچینی برای احکام ارث است که به زودی ذکر خواهد شد، و نیز برای حکم ازدواج که در آیهٔ بعدی خواهد آمد.
و اما سخن خدای متعال: «وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ» (و مالِ ناپاک را با مالِ پاک عوض نکنید)؛ یعنی مال ناپاکِ خودتان را با مال پاکِ آنان جایگزین نسازید، بدینگونه که مال پاک و مرغوبی از آنان نزد شما باشد و شما آن را برای خود بردارید و در برابرش از مال نامرغوب خود به آنان بازگردانید. و ممکن است مراد این باشد که: خوردنِ حرام را با خوردنِ حلال عوض نکنید ــ چنانکه گفتهاند ــ اما معنای نخست روشنتر است؛ زیرا ظاهر این است که هریک از دو جمله، یعنی سخن او: «وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا إلخ» (و جایگزین نکنید...) و سخن او: «وَ لاٰ تَأْكُلُوا إلخ» (و مخورید...)، بیانگر گونهٔ خاصی از تصرف ناروا است، و سخن او: «وَ آتُوا الْيَتٰامىٰ إلخ» (و اموال یتیمان را بدهید...)، زمینهچینی برای بیان هر دوی آنها با هم است. و اما دربارهٔ سخن او: «إِنَّهُ كٰانَ حُوباً كَبِيراً» (بهراستی که این گناهی بزرگ است): «حُوب» به معنای گناه است و هم به صورت مصدر و هم اسممصدر (حاصل مصدر) به کار میرود.
خدای متعال میفرماید: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِي الْيَتٰاميٰ فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ»؛ «و اگر بیم دارید که در حق دخترانِ یتیم عدالت نورزید، پس با زنانی [دیگر] که برایتان خوشایندند ازدواج کنید». پیشتر اشاره شد که عرب جاهلی در بیشتر اوقات از جنگ، درگیری، ترور و شبیخون خالی نبود و کشتهشدن در میانشان فراوان رخ میداد؛ ازاینرو یتیمان در میان آنان بسیار بودند. بزرگان و توانمندانِ آنان دخترانِ یتیم و اموالشان را نزد خود میبردند، با خودِ آنان ازدواج میکردند و اموالشان را همراه اموال خویش میخوردند، سپس دربارهٔ آنان عدالت به خرج نمیدادند و چهبسا پس از خوردن اموالشان رهایشان میکردند تا بیهمسر و درمانده شوند، در حالی که نه مالی داشتند تا با آن زندگی بگذرانند و نه کسی مایل بود با آنان ازدواج کند و نفقهشان را بپردازد. قرآن کریم این رسم زشت و ستم آشکار را بهشدت نکوهش کرد و از ستم به یتیمان و خوردن اموالشان بهتأکید بازداشت؛ مانند سخن خدای متعال: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً» (نساء: ۱۰؛ «بیگمان کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، جز این نیست که در شکمهای خود آتش فرو میبرند و بهزودی در آتشی افروخته درخواهند آمد»)، و سخن خدای متعال: «وَ آتُوا الْيَتٰامىٰ أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلىٰ أَمْوٰالِكُمْ إِنَّهُ كٰانَ حُوباً كَبِيراً الآيه» (نساء: ۲؛ «و اموال یتیمان را به آنان بدهید، و مال ناپاک را با مال پاک عوض نکنید، و اموالشان را با اموال خود مخورید که بیشک این گناهی بزرگ است...»). به دنبال این هشدارها ــ چنانکه گفتهاند ــ مسلمانان بر خویشتن ترسیدند و ترسی سخت به دل راه دادند، تا آنجا که از بیم گرفتار شدن به اموال یتیمان و کوتاهی در حقشان، یتیمان را از خانههای خود بیرون کردند؛ و هر کس هم یتیمی را نزد خود نگه میداشت، سهم آب و غذای او را جدا میکرد و اگر چیزی از غذای او باقی میماند، به آن دست نمیزدند تا بماند و فاسد شود. پس مسلمانان از این وضعیت در تنگنا و مشقت افتادند و در اینباره از پیامبر خدا (ص) پرسیدند و به ایشان گلایه بردند. آنگاه این آیه نازل شد: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتٰامىٰ قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ إِنْ تُخٰالِطُوهُمْ فَإِخْوٰانُكُمْ وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَعْنَتَكُمْ إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (بقره: ۲۲۰؛ «و از تو دربارهٔ یتیمان میپرسند؛ بگو: اصلاحِ کارشان برای آنان بهتر است، و اگر با آنان همزیستی کنید، برادران شمایند؛ و خداوند تباهکار را از اصلاحگر بازمیشناسد، و اگر خدا میخواست شما را به زحمت میانداخت، چراکه خداوند شکستناپذیرِ حکیم است»). پس به آنان اجازه داد که یتیمان را برای سامان بخشیدن به کارشان پناه دهند و نگه دارند و با آنان همزیستی کنند، چراکه برادرانشان هستند؛ و بدین ترتیب دشواری از آنان زدوده شد و اندوهشان برطرف گردید.
اگر در این نکته تأمل کنی و سپس به سخن خدای متعال بازگردی که: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِي الْيَتٰامىٰ فَانْكِحُوا...» (نساء: ۳؛ «و اگر بیم دارید در حق دخترانِ یتیم عدالت نورزید، پس ازدواج کنید...») ــ در حالی که این سخن در پی آیهٔ «وَ آتُوا الْيَتٰامىٰ أَمْوٰالَهُمْ...» (نساء: ۲؛ «اموال یتیمان را به آنان بدهید...») آمده است ــ برایت روشن میشود که این آیه نسبت به نهیِ آمده در آیهٔ پیشین، در جایگاه ترقّی (اوجگیری و سختگیریِ بیشتر) قرار دارد. و معنا ــ خدا داناتر است ــ چنین خواهد بود: در کار یتیمان پروا پیشه کنید، مال ناپاک خود را با مال پاک آنان عوض نکنید، و اموالشان را همراه با اموال خود نخورید؛ تا آنجا که اگر بیم داشتید در حق دخترانِ یتیم عدالت نورزید و دلتان رضا نداد که با آنان پیوند زناشویی ببندید، رهایشان کنید و با زنانی دیگر ازدواج نمایید؛ به هر تعداد که برایتان خوشایند و دلپسند است: دو، سه یا چهار همسر.
بنابراین، این جملهٔ شرطیه ــ یعنی سخن خداوند: «إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِي الْيَتٰامىٰ فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ» (اگر بیم دارید در حق دخترانِ یتیم عدالت نورزید، با زنانی که برایتان خوشایند است ازدواج کنید) ــ در معنای این سخن است که: «اگر به سبب بیم از بیعدالتی دلتان به ازدواج با دخترانِ یتیم راضی نیست، با آنان ازدواج نکنید و با زنانی دیگر نکاح نمایید». پس تعبیرِ «فَانْكِحُوا» (ازدواج کنید) جانشین جزای حقیقیِ شرط شده است؛ و تعبیرِ بعدیِ خداوند «مٰا طٰابَ لَكُمْ» (آنچه برایتان خوشایند است)،
از ذکر صفتِ زنان ــ یعنی واژهٔ «دیگر» ــ بینیاز میکند. و گفتهاند که فرمود: «مٰا طٰابَ لَكُمْ» و نفرمود: «من طاب لكم»، تا به عددی اشاره کند که بهزودی آن را با سخن خود: «مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ...» (دو، سه...) بهتفصیل بیان خواهد کرد. همچنین نشاندنِ عبارت «إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا» (اگر بیم دارید عدالت نورزید) بهجای «عدم رضایت دل»، از باب نشاندنِ سبب بهجای مسبَّب است، در حالی که در بخش جزا نیز با تعبیرِ «مٰا طٰابَ لَكُمْ» (آنچه برایتان خوشایند است) به همان مسبَّب اشاره شده است. این از این نکته.
دربارهٔ معنای این آیه، بر پایهٔ آنچه در تفسیرهای مفصل آمده، وجوه دیگری جز آنچه گذشت نیز گفتهاند که بسیار است؛ از جمله اینکه: مردی از آنان با چهار یا پنج زن و حتی بیشتر ازدواج میکرد و میگفت: «چه چیزی مانع من است که مانند فلانی ازدواج کنم؟» و هنگامی که مالش به پایان میرسید، به مال یتیمی که در دامن و سرپرستیاش بود دستدرازی میکرد. پس خداوند آنان را از فراتر رفتن از چهار همسر نهی فرمود تا ناچار نشوند مال یتیم را به ستم تصاحب کنند.
و وجه دیگر اینکه: آنان دربارهٔ کار یتیمان سختگیری میکردند، اما دربارهٔ زنان سختگیری روا نمیداشتند؛ ازاینرو با زنان پرشماری ازدواج میکردند و میانشان عدالت نمیورزیدند. پس خدای متعال فرمود: اگر از کار یتیمان پروا دارید، دربارهٔ زنان نیز پروا کنید و از یک تا چهار همسر برگزینید.
و وجه دیگر اینکه: آنان از سرپرستیِ یتیمان و خوردن اموالشان پروا و دوری میکردند؛ پس خدای سبحان فرمود:
اگر از این کار پروا دارید، همانگونه از زنا نیز بپرهیزید، «فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ» (پس با زنانی که برایتان پاکیزه و پسندیدهاند ازدواج کنید).
و وجه دیگر اینکه: معنا این است که اگر ترسیدید مبادا دربارهٔ دختر یتیمی که در دامان شما پرورش مییابد عدالت نورزید، «فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ» (با زنانی که برایتان حلال و پسندیدهاند ازدواج کنید) از میان یتیمانِ خویشاوندانتان «مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُباٰعَ» (دو تا و سه تا و چهار تا).
و وجه دیگر اینکه: معنا این است که اگر از همخوراکی با یتیمان پروا میکنید، از گرد آوردن چندین همسر و بیعدالتی میان آنان نیز پروا کنید و تنها با زنانی ازدواج نمایید که با آنان از ستم در امان باشید. اینها وجوهی است که مفسران یاد کردهاند، ولی تو خود آگاهی که هیچیک از این وجوه آنچنان که باید بر لفظ آیه منطبق نمیشود؛ ازاینرو باید به همان بیانی که پیشتر آوردیم تکیه کرد.
خدای متعال میفرماید: «مَثْنيٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ» (دو تا دو تا و سه تا سه تا و چهار تا چهار تا). وزنهای «مَفْعَل» و «فُعَال» در اعداد، بر تکرار ریشه دلالت دارند؛ ازاینرو معنای «مَثْنى»، «ثُلاٰث» و «رُباٰع»، «دو تا دو تا»، «سه تا سه تا» و «چهار تا چهار تا» است. و چون خطاب متوجه تکتک مردم است و میان «مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُباٰعَ» حرف «واو» برای تفصیل آمده که بر تخییر (اختیار داشتن میان گزینهها) دلالت دارد، کلام این معنا را میرساند که هر یک از مؤمنان میتواند برای خود دو، سه یا چهار همسر برگزیند؛ که در این صورت با سنجشِ همهٔ آنان با یکدیگر، همسران بهصورت دو تا، سه تا و چهار تا درمیآیند.
با این بیان و نیز به قرینهٔ سخن بعدیِ پروردگار که فرمود: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَواٰحِدَةً أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ» (پس اگر بیم داشتید که عدالت نورزید، به یک همسر یا به کنیزانی که مالک شدهاید بسنده کنید) و همچنین با توجه به آیهٔ «محصنات»، همهٔ این احتمالها منتفی میشود: اینکه مقصود از آیه عقد همزمان دو یا سه زن در یک عقد باشد، یا مراد این باشد که دو زن با هم، سپس دو زن دیگر با هم به نکاح درآیند و در سه و چهار نیز همینگونه، و یا اینکه بیش از یک مرد در یک همسر شریک شوند. اینها احتمالهایی است که آیه تاب تحمل آن را ندارد.
افزون بر این، ضرورت دین حکم میکند که اسلام جمع میان بیش از چهار همسر، یا اشتراک بیش از یک مرد را در یک همسر جایز نمیداند.
همچنین با این بیان، این احتمال نیز رد میشود که «واو» برای جمع باشد و کلام اجازهٔ گرد آوردن نُه همسر را برساند؛ چراکه مجموعِ دو، سه و چهار، نُه میشود. در تفسیر مجمعالبیان آمده است: جمع به این معنا هرگز ممکن نیست؛ زیرا اگر کسی بگوید: «مردم دو تا دو تا، سه تا سه تا و چهار تا چهار تا وارد شهر شدند»، از آن جمع شدنِ این اعداد و وارد شدنِ نُه نفر نُه نفر لازم نمیآید. دیگر آنکه برای این عدد، واژهای مشخص نهاده شده که همان «نُه» (تسع) است؛ پس عدول از آن به «مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُباٰعَ» نوعی لکنت و ناتوانی در بیان است، درحالیکه کلام خدای متعال والاتر و پاکتر از چنین نقصی است.
خدای متعال میفرماید: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَهً» (پس اگر بیم داشتید که عدالت نورزید، تنها یک همسر برگزینید)؛ یعنی تنها به یک زن اکتفا کنید و نه بیشتر. خداوند این حکم را بر «بیم داشتن» معلق کرده است، نه بر «دانش قطعی»؛ زیرا در اینگونه امور ــ که وسوسه و فریبگریِ نفس در آن آشکارا اثرگذار است ــ دانش قطعی معمولاً حاصل نمیشود و در نتیجه، مصلحت فوت میگردد.
خدای متعال میفرماید: «أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ» (یا کنیزانی که مالک شدهاید)؛ که مقصود همان کنیزان است. پس هر کس بیم داشته باشد که میان زنان آزاد عدالت نورزد، باید به یک همسر بسنده کند، و اگر خواست بر تعداد بیفزاید، میتواند از کنیزان بهره گیرد؛ زیرا حق قَسْم (تقسیم عادلانهٔ شبها میان همسران) برای کنیزان تشریع نشده است.
از اینجا روشن میشود که مقصود، ترغیب به گرفتنِ کنیزان با روا دانستنِ ستم و تعدی بر آنان نیست؛ زیرا خداوند ستمکاران را دوست ندارد و هرگز به بندگان ستم روا نمیدارد، بلکه چون حق قَسْم (رعایت نوبت همخوابگی میان همسران) دربارهٔ کنیزان تشریع نشده، برقراری عدالت در مورد آنان آسانتر است. درست به همین نکته، مقصود از یادکردِ مِلک یمین، بسندهکردن به تملک و آمیزش با آنان بر پایهٔ ملکیت است، نه ازدواج با آنان تا سقف چهار نفر یا بیش از آن؛ زیرا به مسئلهٔ ازدواج با کنیزان، در سخنِ آیندهٔ خداوند پرداخته خواهد شد که میفرماید: «وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَنٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْـمٰانُكُمْ مِنْ فَتَيٰاتِكُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ الآية» (و هر کس از شما توانگریِ لازم برای ازدواج با زنانِ آزاد مؤمن را ندارد، پس با کنیزانِ مؤمنی که در تملک شمایند ازدواج کند...) (نساء: ۲۵).
خدای متعال میفرماید: «ذٰلِكَ أَدْنيٰ أَلاّٰ تَعُولُوا» (این نزدیکتر است به اینکه ستم نکنید). «عَوْل» به معنای میل و انحراف است؛ یعنی این روش، بدانگونه که تشریع شده، به این نزدیکتر است که از مسیر عدالت منحرف نشوید و در حقوق زنان دست به تعدی نزنید. و گاه گفته شده است:
«عَوْل» به معنای سنگینی بارِ هزینه است؛ اما این سخن از جهت لفظ و معنا بعید و نادرست است.
یادکردنِ این جمله که دربردارندهٔ حکمت تشریع است، نشان میدهد که پایهٔ قانونگذاری در احکام ازدواج، بر دادگری، و نفی هرگونه ستم و پایمالکردنِ حقوق بنا شده است.
خدای متعال میفرماید: «وَ آتُوا النِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَهً» (و مهریههای زنان را به عنوان هدیهای با طیب خاطر به آنان بپردازید). «صَدُقَه» (با ضمه یا فتحهٔ دال) و «صَداق» همان مهریه است، و «نِحْله» بخششی است که بدون تعیین بها و چشمداشتِ مالیِ متقابل انجام گیرد.
اضافهشدنِ کلمهٔ «صَدُقات» به ضمیر «هُنَّ» نشان میدهد که حکم به وجوبِ پرداخت، بر پایهٔ رسمِ متداول میان مردم در سنتهای ازدواج بنا شده است؛ سنتی که بر اساس آن، مقداری از مال یا هر چیز باارزشی را به عنوان مهریه به زنان اختصاص میدهند، گویی این مال در برابر پیوند زناشویی قرار میگیرد، درست مانند قرارگرفتنِ بها در برابر کالا؛ زیرا شیوهٔ معمول در میان مردم این است که مرد خواهان و پیشقدمِ ازدواج است — چنانکه در بحث علمی آینده خواهد آمد — و این همان خواستگاری است، همانگونه که خریدار بها را نزد فروشنده میبرد تا کالایش را تحویل بگیرد. به هر روی، در این آیه تأییدِ همین سنتِ جاری در میان مردم نهفته است.
شاید احتمال این پندار که شوهر به هیچ روی، حتی با رضایت همسرش، حق تصرف در مهریه را ندارد، سبب آمدهشدنِ شرط در این سخن الهی شده است: «فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً» (پس اگر با رضایتِ خاطر چیزی از آن را به شما بخشیدند، آن را گوارا و نوشین بخورید و مصرف کنید). علاوه بر اینکه مشروطکردنِ مصرف به خشنودیِ قلبی زن، هم تأکیدی بر حکمِ آمده در جملهٔ قبلی است، و هم نشان میدهد که این حکم، وضعی (بیانگر حق مالی و مالکیتِ مستقل زن) است نه صرفاً تکلیفی (یک دستورِ شرعیِ محض).
«هَناء» به معنای گوارایی، آسانیِ هضم و سازگاری با طبع است و برای غذا به کار میرود؛ «مَریء» از ریشهٔ «رَیّ» (سیرابشدن) است و در نوشیدنی، همانند «هَنیء» در غذاست؛ با این تفاوت که واژهٔ «هَناء» هم برای غذا و هم برای نوشیدنی به کار میرود، اما هرگاه همراه با هم گفته شود «هَنِيئاً مَرِيئاً»، «هَناء» به غذا و «رَیّ» به نوشیدنی اختصاص مییابد.
خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ قِيٰاماً» (و اموال خود را که خداوند مایهٔ قوام و برپاییِ زندگیتان قرار داده است، به کمخردان ندهید). «سَفَه» به معنای سبکی و کمبودِ عقل است. اصل معنای آن هرگونه سبکی و بیثباتی در چیزی بوده که شأنش سنگینی و استواری است؛ از همین روست که میگویند «الزِّمام السَّفيه» یعنی افساری که لرزش و ناآرامیِ فراوان دارد، و «ثوب سَفيه» یعنی جامهای با بافتِ سست و نااستوار. سپس کاربردِ آن در سبکی و کمخردیِ نفس رواج یافت، و به تناسب اختلاف هدفها و مقاصد گوناگون شد؛ چنانکه به فرد سسترأی و کوتهفکر در امور دنیا «سفیه» گفتند، و به شخص فاسقی نیز که در کار دینش بیپروا و لاابالی است «سفیه» اطلاق کردند، و مانند آن.
آنچه در نگاه نخست از ظاهر آیه برمیآید این است که از زیادهروی در انفاق به افراد سفیه (کمعقل) و پرداخت مالی بیش از نیازهای ضروریِ معیشت به آنان نهی میکند؛ با این حال، قرارگرفتنِ آیه در سیاقِ سخن دربارهٔ اموال یتیمانی که سرپرستان اداره و رشددادن آن را بر عهده دارند، قرینهای تعیینکننده است بر اینکه مقصود از «سفهاء»، سفیهانِ از میان یتیمان هستند. همچنین مراد از تعبیر «أَمْوٰالَكُمْ» (اموالتان)، در حقیقت همان اموالِ خودِ یتیمان است که با نوعی عنایت به سرپرستان نسبت داده شده است؛ چنانکه جملهٔ پس از آن، یعنی «وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اكْسُوهُمْ» (و آنان را از همان اموال روزی دهید و بپوشانید) نیز بر همین نکته گواهی میدهد. و اگر ناگزیر باشیم که آیه را بیانگر حکمِ دیگر سفیهانِ غیر یتیم نیز بدانیم، در آن صورت مراد از «سفهاء» معنایی عام خواهد بود که هم یتیم و هم غیر یتیم را دربرمیگیرد، ولی وجهِ نخست مناسبتر و برگزیدهتر است.
به هر حال، اگر مراد از سفیهان، سفیهانِ از یتیمان باشد، مراد از فرمودهٔ خداوند: «أَمْوٰالَكُمُ» (اموالتان)، همان اموال یتیمان است؛ و این اموال تنها با این دیدگاه به سرپرستانِ مخاطب نسبت داده شده که مجموع مال و ثروتِ موجود در دنیا، برای همهٔ اهل دنیاست، و اختصاص یافتن بخشی از آن به فردی از جامعه و بخشی دیگر به فردی دیگر، تنها به سبب مصلحت عمومی است که اصلِ مالکیت و اختصاص بر آن استوار شده است. پس مردم باید به این حقیقت پی ببرند و بدانند که جامعهای یگانه هستند و همهٔ مال متعلق به جامعهٔ آنهاست؛ و بر تکتکِ آنان است که از آن پاسداری و مراقبت کنند و نگذارند با ریختوپاشِ افراد سفیه (کمخرد) و با تدبیر هر کس که راه و رسم ادارهٔ مال را بهخوبی نمیداند—مانند خردسال و دیوانه—تباه شود. این تعبیر از جهت اضافه (نسبتدادن)، مانند این است که خدای متعال میفرماید: «وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَنٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ مِنْ فَتَيٰاتِكُمُ» (نساء: ۲۵؛ و هر کس از شما توان مالی ندارد که با زنان آزاد و مؤمن ازدواج کند، پس با کنیزان مؤمنی که در مالکیت شمایند ازدواج کند)؛ و روشن است که مراد از «فَتَيٰات» (کنیزان)، آن کنیزانی نیستند که خودِ فردِ خواستار ازدواج مالِک آنهاست [بلکه کنیزانِ دیگر افراد جامعه است].
بنابراین، در این آیه دلالتی است بر حکمی عمومی که متوجه جامعه است، و آن اینکه جامعه دارای شخصیتی یگانه است و تمام این مال—که خداوند آن را مایهٔ برپایی و استواریاش قرار داده و گذرانِ زندگیاش ساخته—از آنِ اوست. پس بر جامعه لازم است که آن را تدبیر کند و سامان بخشد، در معرض رشد و بالندگی قرار دهد، به گونهای معتدل و میانهرو از آن روزی بجوید، و آن را از تباهی و فساد حفظ کند. از شاخههای این اصل آن است که بر اولیا (سرپرستان) واجب است ادارهٔ امور سفیهان را بر عهده گیرند و اموالشان را به خودِ آنان نسپارند تا با بهکارگیری در جایی که شایسته نیست آن را تباه نکنند؛ بلکه بر سرپرستان است که اموال را از دسترسِ سفیهان نگاه دارند، کارش را اصلاح کنند، و با کسب، تجارت و سودآوری بر آن بیفزایند و به آن سفیهان از سودها و رشدِ آن مال—نه از اصلِ سرمایه—روزی و پوشاک دهند تا اندکاندک تمام نشود و به بیچارگی و تیرهروزیِ صاحب مال نینجامد.
و از اینجا روشن میشود که مراد از سخن خداوند: «وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اكْسُوهُمْ» (و به آنان در آن روزی دهید و پوشاکشان بخشید)، این است که سفیه در درونِ آن مال روزی داده شود؛ به این صورت که از رشد، فرآورده و سودهای آن زندگی کند، نه اینکه روزیاش از اصلِ مال باشد و در حالت رکود و بیآنکه گردشی داشته باشد، مصرف اصلِ سرمایه را آغاز کند و در نتیجه مال تا پایان تمام شود. و نکته در فرمودهٔ خداوند نیز همین است که فرمود «فِيهٰا» (در آن)؛
نه اینکه بفرماید «مِنها» (از آن)؛ چنانکه زمخشری نیز این نکته را یادآور شده است.
و بعید نیست که از آیه، عمومیتِ ولایت بر محجوران (کسانی که از تصرف در اموال خود منع شدهاند) دانسته شود؛ به این معنا که خداوند به رها کردنِ کارِ این افراد راضی نیست، بلکه بر جامعهٔ اسلامی است که کار آنان را بر عهده گیرد. پس اگر یکی از سرپرستان نزدیکتر، مانند پدر یا جد پدری وجود داشته باشد، عهدهداری و تصدی بر عهدهٔ اوست، وگرنه بر حکومت شرعی یا بر مؤمنان است که به این کار قیام کنند؛ طبق تفصیلی که در فقه بیان شده است.
گفتاری دربارهٔ اینکه همهٔ مال از آنِ همهٔ مردم است
این یک حقیقت قرآنی است که پایه و ریشهٔ احکام و قوانین مهمی در اسلام به شمار میرود؛ یعنی همان حقیقتی که این آیه افاده میکند: مال، در مالکیتی حقیقی، از آنِ خداست و او آن را مایهٔ برپایی و گذران زندگی جامعهٔ انسانی قرار داده است، بی آنکه آن را به فردی خاص اختصاص دهد و بر او وقف کند—وقفی که تغییر و دگرگونی نپذیرد—یا چنان ببخشد که توانِ دخل و تصرف تشریعی از میان برود. سپس خداوند اجازه داد که انسانها بر پایهٔ پیوندهایی مشروع و قانونمند مانند ارث، حیازت (بهدستآوردنِ ثروتهای طبیعیِ مباح)، تجارت و جز اینها، به این مالی که به همه ارزانی داشته اختصاص یابند، و برای تصرفِ آنان اموری مانند عقل و بلوغ و نظایر آن را شرط قرار داد.
و اصلِ پایداری که همواره رعایت میشود و شاخههایش با آن سنجیده میگردد، این است که «همهٔ مال از آنِ همه است»؛ ازاینرو، مصالح خصوصی و فردی تنها با فرضِ حفظ مصلحت عمومیِ جامعه و نبودِ تزاحم رعایت میشود، اما هنگام تزاحم و ناهمخوانی، بی هیچ تردیدی مصلحت جامعه مقدم است.
و از این اصلِ بنیادین در اسلام، شاخههای فراوان و مهمی منشعب میشود؛ مانند احکام انفاق، بیشتر احکام معاملات و جز آن. و خدای متعال این اصل را در مواردی از کتاب خویش تأیید فرموده است؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: «خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً» (بقره: ۲۹؛ همهٔ آنچه را در زمین است برای شما آفرید). و ما پارهای از سخنانِ مربوط به این مقام را در بحث از آیات انفاق در سورهٔ بقره آوردهایم که باید به آنجا مراجعه شود.
[بیان]
خدای متعال میفرماید: «وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» (و از همان [درآمدِ اموالشان] روزیشان دهید و پوشاکشان را تأمین کنید و با آنان سخنی پسندیده بگویید). پیشتر در ذیل این سخن خدای متعال: «وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ» (و هر که را بخواهی بیشمار روزی میدهی) [آلعمران: ۲۷]، سخن دربارهٔ معنای رزق بهطور کامل گذشت؛ و این فرمودهٔ او: «وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اكْسُوهُمْ»، مانند این کلام الهی است: «وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ» (و خوراک و پوشاک مادران بر عهدهٔ کسی است که فرزند برای او زاده شده است) [بقره: ۲۳۳]؛ ازاینرو، مراد از رزق همان غذایی است که انسان میخورد، و مراد از کِسوه، لباسی است که بر تن میکند تا او را از گرما و سرما نگاه دارد. البته واژهٔ رزق و کسوه در کاربرد قرآنی—درست مانند پوشاک و نفقه در زبانِ ما—کنایهای است که با آن به مجموعهٔ نیازمندیهای مادی و زیستی انسان اشاره میشود؛ بنابراین، دیگر نیازهای انسان مانند مسکن و نظیر آن نیز در این معنا میگنجد؛ همانگونه که «خوردن» در اصل معنایی خاص دارد، اما پس از آن کنایه از هرگونه تصرف و بهرهبرداری میشود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً» (پس اگر از روی رضایتِ خاطر چیزی از آن را به شما بخشیدند، آن را گوارا و نوشین بخورید [= در آن تصرف کنید]) [نساء: ۴].
اما این کلام خداوند: «وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» (و با آنان سخنی پسندیده بگویید)، توصیهای اخلاقی است که شیوهٔ سرپرستی را سامان میبخشد؛ زیرا این افراد هرچند سفیه و از تصرف در اموال خود ممنوعاند (محجور: کسی که به دلایل شرعی و قانونی اجازهٔ تصرف در مال خود را ندارد)، اما حیوان زبانبسته یا چارپایانِ چَرنده نیستند، بلکه انساناند و باید با آنان رفتاری انسانی شود؛ ازاینرو باید با سخنی که شایستهٔ گفتگو با یک انسان است با آنان گفتگو کرد، نه با کلامی ناپسند و زشت، و باید به گونهای با آنان معاشرت داشت که در شأنِ انسان است.
از اینجا روشن میشود که چه بسا عبارت «وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» (و با آنان سخنی پسندیده بگویید)، کنایه از رفتاری شایسته و معاشرتی ستوده و دور از نکوهش باشد؛ همانگونه که در سخن خدای متعال آمده است: «وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً» (و با مردم به نیکی سخن بگویید) [بقره: ۸۳].
خدای متعال میفرماید: «وَ ابْتَلُوا الْيَتٰاميٰ حَتّٰي إِذٰا بَلَغُوا النِّكٰاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ» تا آنجا که میفرماید: «أَمْوٰالَهُمْ» (و یتیمان را بیازمایید تا هنگامی که به سن ازدواج برسند؛ پس اگر در آنان رشدی یافتید، اموالشان را به خودشان بسپارید). «ابتلاء» به معنای آزمایش و سنجش است، و مراد از رسیدن به نکاح، رسیدن به هنگام و سنِ ازدواج است؛ ازاینرو در آن مَجاز عقلی (نسبت دادن فعل به زمانِ آن) به کار رفته است. «إیناس» به معنای مشاهده و دیدنِ روشن است و آمیزهای از معنای انس و الفت نیز در خود دارد؛ چرا که ریشهٔ آن «أُنس» است. «رُشد» نقطهٔ مقابل «غَیّ» (گمراهی و تباهی) بوده و به معنای راهیابی به هدفهای زندگی است؛ و واگذاری (دَفْع) مال یتیم به او، کنایه از تحویل دادن و به قبضِ او درآوردن است؛ گویی سرپرست مال را به سوی او پیش میراند و از قلمرو تصرف خود دور میسازد. این تعبیر با وجود رواج و فراوانیِ کاربردش، کنایهای لطیف و زیباست.
این فرمودهٔ خداوند: «حَتّٰى إِذٰا بَلَغُوا النِّكٰاحَ» (تا هنگامی که به سن ازدواج برسند)، به جملهٔ «وَ ابْتَلُوا» (و بیازمایید) پیوند خورده است؛ ازاینرو بر نوعی استمرار دلالت دارد، بدین معنا که سرپرست، آزمایش یتیم را از همان آغاز که به سن تمیز (توانایی تشخیص نیک و بد) میرسد و شایستگی امتحان را پیدا میکند آغاز کند تا آنکه به زمان ازدواج برسد و به حدّ مردانِ بالغ درآید. مقتضای طبیعت این حکم نیز همین است؛ چرا که پی بردن به رشدِ کودک با یکی دو بار آزمودن به دست نمیآید، بلکه باید آنقدر تکرار شود تا نشانههای رشد کاملاً آشکار گردد؛ و این روند طبعاً در زمانی طولانی ادامه مییابد تا اینکه کودک به سن آستانهٔ بلوغ (مُراهَقَت) و سپس به سن ازدواج برسد.
و این کلام خداوند: «فَإِنْ آنَسْتُمْ...» (پس اگر یافتید...)، نتیجه و فرع بر سخن پیشین؛ یعنی «وَ ابْتَلُوا» (و بیازمایید) است؛ و معنایش این است: «آنان را بیازمایید، پس اگر رشدی در آنان یافتید، اموالشان را به خودشان واگذارید». این بیان نشان میدهد که رسیدن به سن ازدواج، بهمنزلهٔ مقتضی (عامل و زمینهسازِ لازم) برای تحویل دادنِ مال به یتیم و استقلال او در تصرف در اموال خویش است، و رشد (توان تشخیص سود و زیان مالی) شرطِ نفوذ و اعتبار این تصرفهاست. اسلام در مسئلهٔ بلوغ انسان تفکیک قائل شده است؛ بهگونهای که در اموری چون عبادات و حدود و دیات، به صِرف رسیدن به سن شرعی—که همان سن ازدواج است—بسنده کرده، اما در نفوذِ تصرفات مالی و اقرارها و مانند آن—که شرح مفصل آن در فقه آمده است—علاوه بر رسیدن به سن ازدواج، رشد را نیز شرط دانسته است. این تفکیک از ظرافتهای روش قانونگذاری اسلام است؛ زیرا نادیدهگرفتن مسئلهٔ رشد و کنار گذاشتن آن در تصرفات مالی و امور مشابه، نظام زندگی اجتماعی را در میان یتیمان برهم میزند و نافذ بودنِ تصرفها و اقرارهای آنان باعث میشود افراد فاسد فریبشان دهند و با کمترین بهانه و با بهرهگیری از سخنان پوچ، وعدههای دروغین و معاملههای پرخطر (غرری)، همهٔ سرمایه و وسایل زندگی را از چنگشان درآورند. ازاینرو در این دسته از امور چارهای جز شرط دانستنِ رشد نیست. اما در مواردی چون عبادات، بینیازی از این شرط آشکار است؛ و همچنین در مسائلی چون حدود و دیات، چراکه پیبردن به زشتی این جنایتها و گناهان و درک لزوم خودداری از آنها نیازمند رشد مالی نیست، بلکه انسان پیش از رسیدن به رشد نیز توان فهم آن را دارد و حالِ او در این زمینه، پیش از رشد و پس از آن تفاوتی نمیکند.
خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تَأْكُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ يَكْبَرُوا» (و آن را به اسراف و شتاب از اینکه مبادا بزرگ شوند نخورید). «اسراف» فراتر رفتن از حد اعتدال در کار است، و «بِدار» شتاب ورزیدن بهسوی کاری است. و عبارت «وَ بِدٰاراً أَنْ يَكْبَرُوا» به معنای بیم از آن است که مبادا بزرگ شوند و نگذارند از مالشان بخورید؛ و طبق آنچه ادیبان عرب (نحویان) یادآور شدهاند، حذف حرف نفی یا معنای نفی پیش از «أَنْ» و «أَنَّ» قاعدهای معمول و قیاسی است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا» (نساء: ۱۷۶)؛ یعنی تا گمراه نشوید یا از بیم آنکه مبادا گمراه شوید.
تقابلی که میان خوردنِ اسرافآمیز و خوردنِ شتابزده از بیم بزرگشدنِ یتیمان برقرار شده، نشان میدهد که خوردن از روی اسراف، دستاندازی به اموال آنان بدون نیاز و بدون هیچ بهرهای از استحقاق است، بلکه ستم و اجحافی بیپرواست؛ اما خوردنِ شتابزده این است که سرپرست به اندازهٔ دستمزد معمول کارش در مال یتیم از آن بردارد، با این حال اگر یتیم بزرگ شود ممکن است او را از چنین برداشتی بازدارد. ازاینرو همهٔ اینها ممنوع است، مگر آنکه سرپرست فقیر باشد و چارهای جز این نداشته باشد که یا برای سد جوع و رفع گرسنگی به کسبوکار بپردازد و یا برای یتیم کار کند و نیاز ضروریاش را از مال او برطرف سازد؛ و این در واقع به همان مزدی بازمیگردد که کارگرِ تجارت، بنّایی و مانند آن دریافت میکند. این همان مطلبی است که خداوند با این کلام بیان فرموده است: «مَنْ كٰانَ غَنِيّاً»؛ یعنی هر کس در گذران زندگیاش به برداشت از مال یتیم نیازی ندارد، «فَلْيَسْتَعْفِفْ»؛ راه پاکدامنی و خودداری را در پیش گیرد و بدان پایبند باشد و از مال آنان چیزی برندارد، «وَ مَنْ كٰانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ منها بِالْمَعْرُوفِ»؛ و هر کس نیازمند است، به شیوهای پسندیده و به اندازهٔ متعارف از آن بخورد. برخی از مفسران گفتهاند معنا این است: «فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ» یعنی از مال خودش به شیوهای پسندیده بخورد، نه از اموال یتیمان. اما این برداشت با تفکیک و تفصیل نهادن میان توانگر و نیازمند سازگار نیست.
و سخن خدای متعال که میفرماید: «فَإِذٰا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ» (و چون اموالشان را به آنان بازگرداندید، بر آنان گواه بگیرید)، حکمی برای شاهد گرفتن هنگام تحویل مال است تا کار محکمکاری شود و غائلهٔ نزاع و اختلاف برچیده گردد؛ زیرا ممکن است یتیم پس از رشد و تحویل گرفتن مال، علیه سرپرست ادعایی مطرح کند. سپس خداوند همهٔ این احکام را با این جمله پایان بخشید که خدای متعال میفرماید: «وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً» (و خداوند در حسابرسی بسنده است). این کار برای آن است که حکم به خاستگاه اصلی و بنیادینِ خود پیوند یابد؛ یعنی به اصل و ریشهٔ هر حکمی که برگرفته از نامها و صفات خدای متعال است؛ چراکه او از آنرو که حسابرس است، احکام بندگانش را بدون حسابوکتابی دقیق رها نمیکند و قانونگذاری استوارش نیز بر همین اساس است. همچنین این بیان برای تکمیل تربیت دینیِ اسلامی است؛ زیرا اسلام مردم را بر پایهٔ توحید تربیت میکند؛ چراکه گواهگرفتن گرچه بیشتر اوقات اختلاف و نزاع را از بین میبرد، ولی چه بسا به دلیل انحراف شاهدان از عدالت یا دیگر عوامل گوناگون، این نتیجه حاصل نشود؛ اما آن سببِ معنوی، والا و نیرومند، تقوای الهی است؛ همان خدایی که برای حسابرسی بسنده است. پس اگر سرپرست، شاهدان و یتیمی که مال به او بازگردانده شده، این حقیقت را پیش چشم خود بدارند، بیگمان هیچ اختلاف و نزاعی رخ نخواهد داد.
پس به این دو آیه بنگر که چقدر در بیان خود شگفتآور و بدیعاند! زیرا نخست، سرفصلها و مهمترین مسائل ولایت بر اموال یتیمان و محجوران (کسانی که از تصرف در مال خود منع شدهاند) را بیان کردهاند؛ از جمله چگونگیِ دریافت، نگهداری، رشد دادن، تصرف، بازگرداندن، و زمان تحویل گرفتن و پرداخت آن، و پایههای این احکام را با بیان مصلحت عمومی در همهٔ این امور استوار ساختهاند؛ و آن اینکه مال از آنِ خداست و او آن را مایهٔ پایداری و برپایی زندگی انسان قرار داده است، چنانکه پیشتر بیان شد.
و دوم، اصلِ اخلاقیای را مطرح کردهاند که انسان را هماهنگ با این احکامِ شرعی تربیت میکند؛ و آن همان است که خدای متعال با این سخن یادآور شد: «وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» (و با آنان سخنی پسندیده بگویید: نساء: ۵).
و سوم، همهٔ اینها را بر پایهٔ اصل توحید بنا نهادهاند؛ همان اصلی که با یگانگیِ خود بر تمام احکام عملی و اخلاقی حاکم است، و حتی اگر فرض شود که احکام عملی و دستورهای اخلاقی از جهت اثرگذاری در جایی سست شوند، توحید همچنان اثر نیکوی خود را در همهٔ موارد حفظ میکند؛ و این همان نکتهای است که خداوند با این سخن یاد فرمود: «وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً» (و خدا برای حسابرسی بسنده است: نساء: ۶).
بحث روایی
در کتاب «الدر المنثور»، دربارهٔ این سخن خدای متعال: «وَ آتُوا الْيَتٰامىٰ أَمْوٰالَهُمْ...» (و اموال یتیمان را به آنان بدهید: نساء: ۲)، ابن ابیحاتم از سعید بن جُبَیر روایت کرده است که گفت: مردی از قبیلهٔ غَطَفان مال فراوانی از برادرزادهٔ یتیم خود نزد خویش داشت. هنگامی که یتیم به بلوغ رسید، مالش را خواست ولی آن مرد از دادنش خودداری کرد. پس یتیم نزد پیامبر (ص) به دادخواهی رفت و این آیه نازل شد: «وَ آتُوا الْيَتٰامىٰ» «أَمْوٰالَهُمْ» (...اموالشان را).
تا پایان حدیث.
در تفسیر عیّاشی از امام صادق (ع) روایت شده است: «برای نطفهٔ مرد حلال نیست که در بیش از چهار رَحِم از زنان آزاد جاری شود.»
در کتاب «کافی» از آن حضرت (ع) روایت شده است: «هرگاه مرد چهار همسر داشته باشد و یکی از آنان را طلاق دهد، با زن پنجم ازدواج نمیکند تا زمانی که عدهٔ زنی که طلاق داده است به پایان برسد.»
میگویم: روایات در این باب بسیار است.
در کتاب «عِلَلُ الشَّرائع» به سند خود از محمد بن سِنان روایت شده است که امام رضا (ع) در پاسخی که به پرسشهای او نوشت، دربارهٔ علت این که مرد میتواند با چهار زن ازدواج کند، ولی برای زن حرام است که با بیش از یک مرد ازدواج کند، چنین مرقوم فرمود: «زیرا مرد اگر با چهار زن ازدواج کند، فرزند به او منسوب است؛ ولی اگر زن دو همسر یا بیشتر داشته باشد، معلوم نمیشود فرزند از آنِ کیست؛ زیرا همگی در نکاح با او شریک بودهاند و این موجب تباهی نسبها، ارثها و شناخت پیوندهای خویشاوندی میشود.» محمد بن سِنان گوید: و از علل [حکم دربارهٔ] زنان آزاد [پاورقی منبع: در نسخهها چنین آمده است.] و حلال بودنِ چهار زن برای یک مرد این است که شمار زنان بیش از مردان است؛ پس چون نگریسته شود — و خدا داناتر است — خدای عزیز و جلیل میفرماید: «فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ» (با زنانی که خوشایند شمایند، دوتا و سهتا و چهارتا ازدواج کنید: نساء: ۳)؛ این اندازهای است که خدای متعال مقرّر فرموده تا گشایشی برای توانگر و تهیدست باشد و مرد به اندازهٔ توانش ازدواج کند؛ تا پایان حدیث.
در کتاب «کافی» از امام صادق (ع) در روایتی آمده است که فرمود: «غیرت ویژهٔ مردان است؛ از همین رو، بر زن [هر مردی] جز همسرش حرام شده، و برای مرد [ازدواج با] چهار زن حلال گشته است؛ چراکه خداوند بزرگوارتر از آن است که زنان را به غیرت دچار سازد و در همان حال برای مرد، علاوه بر او، سه همسر دیگر را حلال کند.»
میگویم: توضیح این مطلب آن است که غیرت، یکی از اخلاق پسندیده و ملکات برتر نفسانی است و عبارت است از دگرگونشدن انسان از حالت عادیاش و برانگیختهشدن او برای دفاع و انتقامگیری، به هنگامی که دیگری به حریم اموری دستدرازی کند که انسان آنها را برای خود محترم و ارزشمند میشمارد و بر آنها تعصب میورزد؛ مانند دین، ناموس و آبرو یا جایگاه اجتماعی. در مجموع، هیچ انسانی از این صفت غریزی خالی نیست، هر کس که فرض شود؛ ازاینرو، غیرت از امور فطری انسان به شمار میآید. اسلام نیز دینی است که بر پایهٔ فطرت بنا نهاده شده است؛ در این دین، اموری که فطرت انسان بدانها حکم میکند برگرفته میشود و با محدود ساختنشان به آنچه مایهٔ صلاح انسان در زندگی اوست تعدیل میگردد و جنبههای تباهی و فساد که نیازی به آنها نیست حذف میشود؛ چنانکه در فراهمآوردن مال، خوراک، نوشیدنی، پوشاک، ازدواج و مانند اینها چنین شده است.
پس اگر فرض شود که خدای پاک و منزه همراه با یک همسر، سه همسر دیگر را برای مرد حلال کرده است — در حالی که دین بر پایهٔ رعایت حکم فطرت استوار است — لازمهاش این خواهد بود که آنچه از حالت زنان و دگرگونیشان در برابر شوهران در ماجرای هووها دیده میشود، حسادتِ آنان باشد نه غیرت؛ و در بحث آینده دربارهٔ چندهمسری بیشتر روشن خواهد شد که این حالت، امری عارضی و پدیدآمده در آنان است، نه خصلتی غریزی و فطری.
و در کتاب «کافی» با سند خود از زراره روایت کرده که امام صادق(ع) فرمود: «لا يرجع الرجل فيما يهب لامرأته، و لا المرأة فيما تهب لزوجها جيزت أو لم تجز؛ مرد در آنچه به همسرش میبخشد، و زن در آنچه به شوهرش میبخشد حق بازپسگیری ندارد، چه آن بخشش تنفیذ شده باشد و چه نشده باشد — أ ليس الله تبارك و تعالى يقول: وَ لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً ؟؛ مگر خدای تبارک و تعالی نمیفرماید: و برای شما روا نیست چیزی از آنچه به آنان دادهاید بازپس گیرید (بقره: ۲۲۹)؟ و قال: فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً ؟؛ و فرمود: پس اگر با رضایتِ خاطر چیزی از آن را به شما بخشیدند، آن را گوارا و دلپذیر بخورید (نساء: ۴)؟ و هذا يدخل في الصداق و الهبة؛ و این حکم، مهریه و هدیه را در بر میگیرد.»
و در تفسیر عیاشی از عبدالله بن قداح از امام صادق، از پدرش(ع) روایت شده است که فرمود: «جاء رجل إلى أمير المؤمنين(ع)-فقال: يا أمير المؤمنين بي وجع في بطني؛ مردی نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و گفت: ای امیر مؤمنان، دردی در شکم دارم.» «فقال له أمير المؤمنين(ع) أ لك زوجة؟ قال: نعم؛ امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: آیا همسری داری؟ گفت: آری.» «قال استوهب منها شيئا طيبة به نفسها من مالها-ثم اشتر به عسلا ثم اسكب عليه من ماء السماء-ثم اشربه؛ فرمود: از مالش چیزی را که با رضایتِ خاطر میبخشد از او درخواست کن، سپس با آن عسلی بخر و از آب آسمان (باران) بر آن بریز و بنوش؛» «فإني سمعت الله يقول في كتابه: وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَكاً» (زیرا شنیدهام خداوند در کتابش میفرماید: و از آسمان آبی پربرکت فرو فرستادیم (ق: ۹)،) «و قال: يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِيهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ» (و فرمود: از شکمهای آنان نوشیدنیای با رنگهای گوناگون بیرون میآید که در آن برای مردم درمانی است (نحل: ۶۹)،) «و قال: فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً» (و فرمود: پس اگر با رضایتِ خاطر چیزی از آن را به شما بخشیدند، آن را گوارا و دلپذیر بخورید (نساء: ۴)؛) «شفيت إن شاء الله تعالى، قال: ففعل ذلك فشفي؛ که در این صورت به خواست خدای متعال شفا مییابی. راوی گفت: پس آن مرد چنین کرد و شفا یافت.»
میگویم: این روایت را در کتاب «الدر المنثور» نیز از عبد بن حُمَید، ابن مُنذر و ابن ابیحاتم از آن حضرت(ع) نقل کرده است. این، نوعی برداشتِ لطیف است که بر پایهٔ گسترش در معنا استوار است و در احادیثِ رسیده از امامان اهلبیت(ع) نظایری دارد که برخی از آنها را در جایگاههای مناسبِ خود خواهیم آورد.
و در کتاب «کافی» از امام باقر(ع) روایت شده است: «إذا حدثتكم بشيء فاسألوني من كتاب الله؛ هرگاه برایتان مطلبی گفتم، [ریشه و نشانیِ آن را] از کتاب خدا از من بخواهید.» سپس در بخشی از سخنش فرمود: «إن رسول الله ص نهى عن القيل و القال، و فساد المال، و كثيرة السؤال؛ همانا پیامبر خدا(ص) از بگوومگو (قیلوقال)، تباه ساختن مال و پرسشهای بسیار نهی فرمود.» پس به ایشان گفته شد: «يا بن رسول الله أين هذا من كتاب الله؟؛ ای فرزند پیامبر خدا، این سخن در کجای کتاب خدا آمده است؟» فرمود: «إن الله عز و جل يقول: لاٰ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْوٰاهُمْ-إِلاّٰ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَهٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاٰحٍ بَيْنَ النّٰاسِ» (خدای عزّوجلّ میفرماید: در بسیاری از گفتوگوهای محرمانهشان هیچ خیری نیست، مگر کسی که به صدقهای یا کار پسندی یا آشتیدادن میان مردم فرمان دهد (نساء: ۱۱۴)، و قال: وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّٰهُ لَکُمْ قِیٰاماً؛ و فرمود: و اموال خود را که خدا مایهٔ برپاییِ زندگیتان قرار داده است به نابخردان ندهید (نساء: ۵)، و قال: لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ؛ و فرمود: از چیزهایی نپرسید که اگر برایتان آشکار شود، ناراحتتان میسازد (مائده: ۱۰۱).)
و در تفسیر عیاشی از یونس بن یعقوب روایت است که گفت: «سألت أبا عبد الله(ع) عن قول الله: وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ ، قال: من لا تثق به؛ از امام صادق(ع) دربارهٔ سخن خدا: «اموالتان را به نابخردان ندهید» (نساء: ۵) پرسیدم؛ فرمود: [منظور] کسی است که به او اطمینان نداری.»
و در همان کتاب از ابراهیم بن عبدالحمید روایت است که گفت: «سألت أبا عبد الله(ع) عن هذه الآیة- وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ قال: کل من یشرب الخمر فهو سفیه؛ از امام صادق(ع) دربارهٔ این آیه: «اموالتان را به نابخردان ندهید» (نساء: ۵) پرسیدم؛ فرمود: هر کس شراب بنوشد، سفیه (نابخرد) است.»
و در همان کتاب از علی بن ابیحمزه روایت شده است که گفت: «سألته عن قول الله: وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ قال: هم الیتامى لا تعطوهم أموالهم حتى تعرفوا منهم الرشد؛ از امام صادق(ع) دربارهٔ سخن خدا: «اموالتان را به نابخردان ندهید» (نساء: ۵) پرسیدم؛ فرمود: آنان یتیمان هستند، اموالشان را به ایشان ندهید تا آنکه در آنان رشد (رشد فکری و توانایی ادارهٔ مال) را تشخیص دهید.» «فقلت: فكيف يكون أموالهم أموالنا؟ قال: إذا كنت أنت الوارث لهم؛ پس گفتم: چگونه مال آنان، مالِ ما به شمار آمده است؟ فرمود: در صورتی که تو وارث آنان باشی.»
و در تفسیر قمی، از امام باقر (ع) دربارهٔ این آیه روایت شده است: «فالسفهاء النساء-و الولد إذا علم الرجل أن امرأته سفيهه مفسده-و ولده سفيه مفسد-لم ينبغ له أن يسلط واحدا منهما- علي ماله الذي جعل الله له قياما يقول:معاشا» (سفیهان، زنان و فرزنداناند؛ هرگاه مرد بداند همسرش سفیه و اهل تباهکاری است و فرزندش نیز سفیه و اهل تباهکاری است، سزاوار نیست هیچیک از آن دو را بر مالی که خداوند مایهٔ پایداری زندگیاش قرار داده مسلط کند؛ [راوی] میگوید: یعنی مایهٔ معیشت) تا آخر حدیث.
میگویم: روایتها در این معانی بسیار است و همگی آنچه را پیشتر گفتیم تأیید میکنند؛ اینکه سَفَه معنایی گسترده و دارای مراتبی است؛ مانند سفیهی که [از تصرف در مال] ممنوع شده است (محجور)، کودک پیش از آنکه به رشد برسد، زنِ سرگرمِ هوسبازی و بطالت، شرابخوار و بهطور کلی هر کس که نتوان به او اعتماد کرد. به تناسب تفاوت این مصداقها، معنای پرداخت و سپردن مال و نیز معنای اضافه در تعبیر «أَمْوالَكُمْ» تفاوت مییابد؛ و تطبیق این موارد و درس گرفتن از آنها بر عهدهٔ خود تو است.
و سخن امام در روایت ابنابیحمزه که فرمود: «إذا كنت أنت الوارث لهم» (هرگاه تو وارث آنان باشی)، اشاره به همان نکتهای است که پیشتر آوردیم؛ اینکه در اصل تمام مال متعلق به جامعه است و سپس در مرتبهٔ بعد به تکتک افراد و برای مصالح خاص تعلق میگیرد؛ زیرا در آغاز، همین اشتراک جامعه در مال است که موجب انتقال آن از فردی به فرد دیگر میشود.
و در کتاب «من لا یحضره الفقیه»، از امام صادق (ع) روایت شده است: «انقطاع يتم اليتيم الاحتلام و هو أشده،و إن احتلم و لم يؤنس منه رشد و كان سفيها أو ضعيفا-فليمسك عنه وليه ماله» (پایان یافتن یتیمیِ یتیم، به بلوغ و احتلام رسیدنِ اوست که همان کمال توانمندی او به شمار میرود؛ و اگر به بلوغ رسید ولی رشدی در او احساس نشد و سفیه یا ناتوان بود، سرپرستش باید مال او را نزد خود نگه دارد).
و در همان کتاب، از آن حضرت (ع) دربارهٔ سخن خدای متعال: «وَ ابْتَلُوا الْيَتامى» (نساء: ۶) [تا آخر آیه] نقل شده است که فرمود: «إيناس الرشد حفظ المال» (احساس و مشاهدهٔ رشد، تواناییِ نگهداری مال است).
میگویم: چگونگیِ دلالت آیه بر این معنا پیشتر بیان شد.
و در کتاب «تهذیب»، از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خداوند: «وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ» (نساء: ۶) روایت شده است که فرمود:
«فذاك رجل يحبس نفسه عن المعيشة-فلا بأس أن يأكل بالمعروف إذا كان يصلح لهم-فإن كان المال قليلا فلا يأكل منه شيئا» (آن شخص کسی است که خود را [به سبب رسیدگی به یتیمان] از کسب درآمد و زندگی بازمیدارد؛ پس اگر کار آنان را سامان میبخشد، اشکالی ندارد که به اندازهٔ متعارف [از مالشان] بخورد، اما اگر آن مال اندک است، نباید چیزی از آن بخورد).
و در کتاب «الدر المنثور»، احمد، ابوداود، نسائی، ابنماجه و ابنابیحاتم این روایت را آوردهاند؛ و نَحّاس در کتاب ناسخ خود از ابنعمر روایت کرده است: «أن رجلا سأل رسول الله ص فقال:ليس لي مال و لي يتيم فقال:كل من مال يتيمك غير مسرف و لا مبذر و لا متأثل مالا-و من غير أن تقي مالك بماله» (مردی از پیامبر خدا (ص) پرسید: من مالی ندارم و سرپرست یتیمی هستم؛ پیامبر فرمود: از مال یتیمت بخور، بیآنکه اسراف کنی و بیآنکه ریختوپاش داشته باشی و بیآنکه ثروتی بیندوزی، و بیآنکه مال خودت را با مال او حفظ کنی).
میگویم: روایتها در این معانی از طریق اهلبیت (ع) و دیگران بسیار است، و بحثهای فقهی و احادیثی ناظر به آنها وجود دارد که هر کس خواهان آنها باشد، باید به کتابهای جامع حدیث و کتب فقه مراجعه کند.
و در تفسیر عیاشی، از رفاعه از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خدای متعال: «فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ» (نساء: ۶) روایت شده است که فرمود: «كان أبي يقول:إنها منسوخه» (پدرم همواره میفرمود: این حکم نسخ شده است).
و در کتاب «الدر المنثور» آمده است: ابوداود و نَحّاس (هر دو در کتاب «الناسخ») و ابنمنذر از طریق عطاء از ابنعباس روایت کردهاند که دربارهٔ این سخن خدا:
«وَ مَنْ كٰانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ» (و هر کس نیازمند است، باید به شایستگی [و در حد متعارف از آن] بخورد [نساء: ۶])،
گفت: این آیه آن را نسخ کرده است: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰامىٰ ظُلْماً» تا پایان آیه (بیتردید کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند... [نساء: ۱۰]).
میگویم: منسوخبودن این آیه با معیار نسخ سازگار نیست؛ زیرا در میان آیات کریمه، آیهای وجود ندارد که نسبتش به این آیه، نسبتِ ناسخ به منسوخ باشد. و اما این سخن خدای متعال که: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰامىٰ ظُلْماً» تا پایان آیه (بیتردید کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند... [نساء: ۱۰])، مضمونش با مضمون این آیه ناسازگار نیست؛ زیرا خوردن در این آیه که جایز دانسته شده، مقید به «معروف» (به شایستگی و در حد متعارف) است، و در آن آیه که حرام گردیده، مقید به «ظلم» (ستم) است؛ و میان جایزدانستنِ خوردنِ بهمعروف و حرامکردنِ خوردنِ از روی ستم، هیچ منافاتی وجود ندارد. بنابراین حق این است که این آیه منسوخ نیست، و این دو روایت افزون بر ضعفی که در سند دارند، با کتاب خدا نیز سازگار نیستند.
و در تفسیر عیاشی، از عبدالله بن مغیره، از امام جعفر بن محمد (ع) روایت شده است که دربارهٔ این سخن خداوند:
«فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ» (پس اگر در آنان رشدی احساس کردید، اموالشان را به خودشان بازگردانید [نساء: ۶])،
راوی گفت: حضرت فرمود: «إِذَا رَأَيْتُمُوهُمْ يُحِبُّونَ آلَ مُحَمَّدٍ فَارْفَعُوهُمْ دَرَجَةً» (هرگاه دیدید آنان آلمحمد را دوست میدارند، رتبه و منزلتشان را ارتقا دهید).
میگویم: این از باب «جَری» (تطبیق آیه بر مصداق) از باطن قرآن است؛ زیرا پیشوایان دین، پدران مؤمناناند و مؤمنان هنگام جدایی و دوری از ایشان، یتیمانِ معارف به شمار میآیند؛ پس اگر پیوند و نسبتشان با امامان از راه محبت استوار باشد، باید با آموختن معارف حق که میراث پدرانشان است، مرتبهشان را بالا برد.
بحثی علمی در سه فصل
۱. ازدواج از اهداف طبیعت است:
اصل پیوند و ارتباط میان مرد و زن از مسائلی است که طبیعت انسانی و حتی حیوانی، آن را با رساترین بیان آشکار میسازد؛ و اسلام نیز دین فطرت است، پس ناگزیر آن را جایز میشمارد.
مسئلهٔ زاد و ولد و جوجهآوری که خواستهٔ طبیعت و هدف آفرینش از این گردهمآیی است، تنها سبب و عامل اصلی است که این عمل را در قالب ازدواج درآورده و آن را از آمیزش و نزدیکیِ صِرف و بیقید، به شکل نکاح و همراهیِ پایدار تبدیل کرده است. از همین روست که میبینی حیوانی که هر دو والد در پرورش فرزند با هم مشارکت میکنند — مانند پرندگان در خوابیدن روی تخمها، غذا دادن به جوجهها و پرورش آنها، و مانند حیوانی که در زایش و پرورش به لانهای نیاز دارد که جنس ماده در ساختن و نگهداریاش به یاریِ جنس نر محتاج است — برای این منظور، ازدواج را برمیگزیند؛ ازدواجی که نوعی همراهیِ پیوسته و اختصاصِ متقابل میان دو جفتِ نر و ماده است. در این هنگام، آن دو با یکدیگر پیوند برقرار میکنند و در نگهداری تخمهای ماده، مراقبت از آنها و بیرون آوردن جوجهها شریک میشوند و این روند تا پایان دوران پرورش فرزندان ادامه مییابد؛ سپس اگر قرار بر جدایی باشد جدا میشوند و بعد ازدواجْ دوباره تجدید میگردد و ماجرا به همین صورت ادامه مییابد. بنابراین، عامل اصلی نکاح و ازدواج، زادآوری و پرورش فرزندان است؛ اما فرونشاندن شعلهٔ شهوت، یا مشارکت در کارهای زندگی مانند کسب درآمد، گردآوری مال، سامان دادن به خوراک و نوشیدنی و وسایل زندگی و ادارهٔ خانه، اموری بیرون از سطحِ هدف طبیعت و آفرینشاند، و صرفاً اموری مقدماتی یا فایدههایی در پیِ آن به شمار میروند.
از اینجا روشن میشود که آزادی و بیبندوباریِ همسران — به این صورت که هر یک از زن و شوهر با غیرِ همسرش، هر جا و هر اندازه که خواست بیهیچ منعی رابطه برقرار کند، مانند حیواناتِ زبانبسته که نرِ آنها هر جا به مادهای برسد بر آن میجهد؛ شیوهای که امروز نزدیک است به رسمِ جاریِ میان ملتهای متمدن تبدیل شود — و همچنین زنا، بهویژه زنای زنِ شوهردار (محصنه)؛
و نیز پابرجا و فسخناپذیر دانستنِ ازدواجِ صورتگرفته، و حرام شمردن طلاق و جدایی میان زن و شوهر، و [حرام دانستنِ] رها کردن همسر و برگزیدن همسری دیگر تا زمانی که هر دو زندهاند؛
و همچنین تعطیلکردنِ زادآوری و پرورش فرزندان، و پایهریزی ازدواج بر اساسِ صرفِ شریکشدن در امور زندگیِ خانگی، چنانکه امروز میان ملتهای پیشرفته رواج دارد، و نیز مانند آن، سپردن نوزادان به مراکز عمومی که برای شیردهی و پرورش آماده شده است؛ همهٔ اینها بر خلاف سنت طبیعت است، و انسان به گونهای مجهز و آفریده شده که چنانکه پیشتر اشاره شد با این سنتهای نوپدید ناسازگار است.
آری، حیوانی که در زایش و پرورش فرزندش نیازی فراتر از بارداریِ مادر، شیر دادنِ او و پرورش بچه در کنار مادر نیست، هیچ نیاز طبیعی به ازدواج و همراهیِ مداوم ندارد، و به پیوندِ اختصاصی میان نر و ماده نیز محتاج نیست؛ از این رو این نوع از حیوانات تا جایی که به هدف طبیعت در حفظ نسل آسیبی نزند، در جفتگیری آزادند.
مبادا گمان کنی بیرون رفتن از سنت آفرینش و آنچه طبیعت اقتضا میکند — به این پندار که میتوان کمبودهای پیشآمده را با اندیشه و چارهاندیشی جبران کرد، بهویژه با لذتهای زندگی و کامرواییهایی که در این شیوه هست — اشکالی ندارد؛ چرا که این پندار از بزرگترین گمراهیها و خطاهاست. این ساختارهای طبیعی که ساختار وجودی انسان یکی از آنهاست، مرکبهایی فراهمآمده از اجزای فراواناند که با قرار گرفتن هر جزء در جایگاه ویژهٔ خود و با شرایط خاص خویش، وضعیتی پدید میآورند که با هدف طبیعت و آفرینش سازگار است و برای کمال آن نوع مناسبت دارد؛ درست مانند معجونها و داروهای ترکیبی که به اجزایی با اوصاف، مقادیر، وزنها و شرایطی ویژه نیازمندند، چندان که اگر یکی از آن اجزا کمترین انحراف و خروجی از شکل و ویژگیِ خاص خود پیدا کند، اثر دارو بهکلی از میان میرود.
برای نمونه، انسان موجودی طبیعی و تکوینی (عینی و واقعی در نظام آفرینش) است با اجزایی که به شکلی ویژه با هم ترکیب شدهاند؛ ترکیبی که صفات درونی و ویژگیهای روحی خاصی را در پی دارد و آن ویژگیهای روحی نیز به کارها و رفتارهایی میانجامند. حال اگر انسان برخی از کارها و رفتارهای خود را از جایگاه طبیعیاش به جایی دیگر ببرد، این کار انحراف و دگرگونی در صفات و ویژگیهای روحی او را در پی خواهد داشت، و بر اثر آن، همهٔ ویژگیها و صفاتش از ترازِ طبیعت و صراط آفرینش منحرف میشود، و در نتیجه پیوند او با کمال طبیعیاش و با هدفی که به مقتضای آفرینش در پیِ آن است، از میان میرود.
اگر در گرفتاریها و مصیبتهای عمومی که امروزه گریبانگیر بشریت شده، تلاشهای انسانها را برای دستیابی به آسایش و زندگی سعادتمند بر باد میدهد و انسانیت را به سقوط و فروپاشی تهدید میکند کاوش کنیم، درمییابیم که نیرومندترین عامل در پیدایش آنها، از میان رفتن فضیلت تقوا و ریشهدواندنِ بیخردی، قساوت، تندخویی و آزمندی در روان جوامع بشری است. بزرگترین علت و ریشهٔ این تباهی نیز آزادیِ لجامگسیخته، بیبندوباری و نادیدهگرفتن قوانین آفرینش در امر همسری و پرورش فرزندان است؛ چراکه شیوهٔ کنونیِ زیست خانوادگی و تربیت فرزندان، استعدادهای رأفت، رحمت، پاکدامنی، شرم و حیا، و فروتنی را از نخستین روزهای تمیز و تشخیص کودک تا واپسین دم زندگیِ او در وجودش میکُشد.
اما اینکه بخواهیم این کاستیها را با فکر و تدبیر چاره کنیم، هیهات که شدنی باشد؛ زیرا اندیشه نیز مانند دیگر ملزومات زندگی، وسیلهای تکوینی است که طبیعت آن را برای بازگرداندن هر آنچه از صراط طبیعت و آفرینش منحرف شده به کار گرفته است، نه برای باطلساختن تلاش طبیعت و آفرینش و از پای درآوردن آن با همان شمشیری که خود برای دفع شر به انسان سپرده است. و اگر اندیشه—که خود یکی از ابزارهای طبیعت است—در جهت تأیید و تقویت همان اموری به کار گرفته شود که شئون طبیعت را تباه ساختهاند، این وسیله نیز مانند سایر ابزارها، فاسد و منحرف خواهد شد. از همین روست که میبینی انسان امروز، هرگاه با نیروی فکر خود یکی از مفاسد عمومی و تهدیدکنندهٔ جامعهاش را اصلاح و درمان میکند، این کار به فسادی تلختر و هولناکتر میانجامد و دامنهٔ بلا و مصیبت را گستردهتر و فراگیرتر میسازد.
آری، چه بسا کسی از اینان بگوید: صفات روحیای که «فضایل نفسانی» نامیده میشوند، بازماندههای دوران اسطورهها و روزگار توحشاند و با زندگی انسانِ متمدن و پیشرفتهٔ امروز سازگاری ندارند؛ خصلتهایی مانند پاکدامنی، بخشندگی، حیا، مهربانی و راستگویی. با این ادعا که عفت، محدود ساختنِ بیدلیلِ نفس در خواستههای طبیعیاش است؛ بخشندگی، بر باد دادن تلاش انسان در گردآوری مال و رنجهایی است که در راه کسب آن کشیده، افزون بر آنکه نیازمند را به تنپروری در کسبوکار و گشودنِ دست برای گداییِ ذلیلانه عادت میدهد؛ حیا، دهنهبندی است که انسان را از مطالبهٔ حقوق خود و آشکار ساختن آنچه در دل دارد بازمیدارد؛ رأفت و دلرحمی، قلب را ضعیف و سست میکند؛ و راستگویی نیز با زندگی روزمره نمیسازد! در حالی که همین سخن، خود دقیقاً یکی از مصادیق انحرافی است که بیان کردیم.
این گوینده درنیافته است که این فضایل در جامعهٔ بشری، از واجبات و ضرورتهایی به شمار میروند که اگر از ریشه برداشته شوند، جامعه پس از آن حتی یک ساعت هم در حالت پیوند جمعی پایدار نخواهد ماند.
زیرا اگر این خصلتها رخت بربندند و هر فردی به حقوق، اموال و نوامیسِ اختصاصی دیگری تجاوز کند، و هیچکس در برابر نیازهای مبرم جامعه دست به بخشش نگشاید، و هیچکس از شکستن قوانینی که رعایت آنها بر او واجب است شرم نکند، و هیچکس به ناتوانانی که در ناتوانیشان گناهی ندارند—مانند کودکان و همانندانِ آنان—مهربانی نورزد، و هر کسی در تمام اخبار و وعدههایش به دیگران دروغ بگوید و اموری از این دست پدید آید، جامعهٔ انسانی در همان لحظه از هم میپاشد و متلاشی میگردد.
بنابراین، گویندهٔ این سخن باید بداند که این خصلتها هرگز از دنیا رخت برنبستهاند و نخواهند بست، و سرشت انسانی تا زمانی که انسان را به زندگی اجتماعی فرامیخواند، به آنها چنگ زده و نگاهبان حیاتشان است. تمام ماجرا و دغدغهٔ اصلی تنها در سامانبخشی و تعدیلِ این صفات است تا با هدف طبیعت و خلقت در فراخواندن انسان به سعادت زندگی همخوان شوند. و اگر خصلتهای رایج در جامعهٔ پیشرفتهٔ امروز، واقعاً فضایل تعدیلشدهٔ انسانی به شیوهای شایسته بودند، جامعه را به گرداب فساد و هلاکت نمیکشاندند و مردم را در قرارگاه امنیت، آرامش و سعادت جای میدادند.
اکنون به موضوع پیشین خود بازمیگردیم و میگوییم: اسلام امر ازدواج را در همان جایگاه طبیعیاش که بیان کردیم قرار داده است؛ از این رو پیوند زناشویی را حلال و زنا و هرزگی را حرام ساخته، پیوند همسری را بر اساس جواز جدایی—که همان طلاق است—پی افکنده، و این پیوند را در مجموع بر پایهٔ اختصاص متقابل قرار داده است (چنانکه توضیح خواهیم داد). و پیمان این زندگی مشترک را بر پایهٔ زادوولد و تربیت فرزندان استوار کرده است. از احادیث مشهور نبوی نیز این سخن است:
فرمایش آن حضرت(ص) که: «تناكحوا تناسلوا تكثروا الحديث» (ازدواج کنید، نسل پدید آورید و بسیار شوید... تا پایان حدیث).
۲. چیرگی جنس نر بر جنس ماده
سپس تأمل در جفتگیری حیوانات نشان میدهد که نرها در این زمینه شائبهای از چیرگی و تسلط بر مادهها دارند؛ زیرا میبینیم حیوانِ نر گویی خود را مالکِ پیوندِ زناشویی (آمیزش) و مسلط بر ماده میداند. از همین روست که نرهای حیوانات بر سرِ مادهها با یکدیگر نزاع و درگیری میکنند، بیآنکه عکسِ آن رخ دهد؛ یعنی اگر نری به مادهای تمایل پیدا کند، مادهای دیگر علیه آن ماده برنمیآشوبد، برخلافِ نرها. همچنین رفتارهایی که در میان حیوانات بهمنزلهٔ خواستگاری در انسان است، همواره از سوی نرها آغاز میشود، نه مادهها. این نیست مگر از آن رو که بهحکمِ غریزه چنین درمییابند که نر در این کار مانند فاعلِ برتر است و ماده همچون پذیرندهٔ تسلیمشونده. این معنا غیر از آن فرمانبری و کرنشی است که گاه از نرها در برابر مادهها دیده میشود، آنجا که نر خواستهها و تمایلاتِ دلخواه ماده را مراعات میکند؛ زیرا این همراهی به رعایتِ جنبهٔ عشق، شهوت و طلب لذتِ بیشتر بازمیگردد، اما نوعِ چیرگی و برتری یادشده به نیروی نرینگی و اجرای فرمان طبیعت مربوط است.
این معنا، یعنی پیوندِ سرسختی و دلیری با صنف نرها و نرمی و پذیرندگی با صنف مادهها، باوری است که کموبیش نزد همهٔ ملتها وجود دارد؛ تا جایی که به زبانهای گوناگون نیز سرایت کرده است، بهگونهای که هر چیزِ سخت و سرکش را «نر» و هر چیز نرم و اثرپذیر را «ماده» نامیدهاند؛ چنانکه گفته میشود: «حديد ذكر و سيف ذكر و نبت ذكر و مكان ذكر و هكذا» (آهن سخت، شمشیر برنده، گیاه خشن، زمین ناهموار و مانند اینها).
این امر در نوع انسان نیز جاری است و در مجموع میان جوامع مختلف و ملتهای گوناگون جریان دارد، هرچند که شاید از تفاوت در فزونی و کاستی (شدت و ضعف) خالی نباشد.
اسلام نیز این امر را در قانونگذاری خویش لحاظ کرده است؛ خداوند متعال میفرماید: «اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى النِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ» (نساء: ۳۴؛ مردان سرپرست زناناند، به سبب آنکه خداوند برخی از آنان را بر برخی دیگر برتری داده است). از این رو واجب ساخت که هرگاه مرد، زن را به آمیزش فراخواند، در صورت توانایی به او پاسخ دهد.
۳. چندهمسری:
مسئلهٔ تکهمسری و چندهمسری در آنچه از گونههای حیوانات مشاهده میکنیم چندان روشن نیست؛ در میان حیواناتی که نوعی زندگی خانوادگی و آشیانهای دارند، مادهها تکهمسری برمیگزینند و به نرهای خاصی اختصاص مییابند، چراکه نرها برای مشارکت با ماده در ادارهٔ آشیانه، خوابیدن روی تخمها و پرورش جوجهها پیوسته مشغول و گرفتارند. البته چه بسا این شیوهٔ جاری میان آنها با تدبیر، دستکاری و سرپرستی انسان—یعنی با اهلیسازی و پرورش دادن—تغییر کند؛ چنانکه این دگرگونی به چشم میخورد، در وضعیتی که خروس و مرغ، کبوتر و مانند آنها دارند.
اما در انسان، داشتن همسران متعدد سنتی رایج در بیشتر ملتهای باستان همچون مصر، هند، چین و ایران، و حتی روم و یونان بوده است؛ رومیان و یونانیان چه بسا در کنار همسر یگانهٔ خود در خانه، همبالینی (معشوقهای) نیز میگرفتند و با او همنشینی میکردند. افزون بر این، چندهمسری نزد برخی ملتها مانند یهود و عرب به شمار و اندازهای معین محدود نمیشد؛ به طوری که گاه یک مرد، ده، بیست یا حتی بیشتر زن میگرفت، و نقل کردهاند که سلیمانِ پادشاه صدها زن به همسری گرفت.
بیشترین رواج چندهمسری در میان قبیلهها و کسانی بود که شیوهٔ آنان را پی میگرفتند، مانند ساکنان روستاها و کوهستانها؛ زیرا سرپرست خانواده در میان آنان نیاز شدیدی به گردآوری جمعیت و فراوانیِ افراد داشت. از این رو با زادوولد بسیار، فزونیِ فرزندان پسر را هدف قرار میدادند تا امر دفاع که از لوازم ناگزیرِ زندگیشان بود بر آنان آسان گردد و همچنین وسیلهای باشد که با آن به ریاست و سروری در میان قوم خود دست یابند؛ گذشته از آنکه در ازدواجهای پرشمار، فزونیِ خویشاوندان سببی (از راه پیوند زناشویی) نیز حاصل میشد.
آنچه برخی از دانشمندان یادآور شدهاند که انگیزهٔ چندهمسری در میان قبیلهها و روستاییان، فراوانی کارها و مشغلهها میان آنان بوده است—مانند کارهای حملونقل، چوپانی، کشاورزی، آبرسانی، شکار، آشپزی، بافندگی و جز اینها—هرچند در مجموع درست است، اما تأمل در روحیات آنان نشان میدهد که این کارها نزد ایشان در درجهٔ دوم اهمیت قرار داشته است؛ و آنچه ما یاد کردیم، همان هدفی است که انسان بدوی در درجهٔ نخست و ذاتاً در پی آن بود؛ چنانکه رواج ادعای نسب (ملحق کردن فرزند دیگری به خود) و فرزندخواندگی در گذشته میان آنان نیز از شاخههای همین هدف به شمار میآمد.
افزون بر این، در میان این امتها عامل بنیادین دیگری هم برای رواج چندهمسری وجود داشت و آن فزونی چشمگیر و غیرقابلچشمپوشیِ شمار زنان نسبت به مردان بود؛ چراکه این ملتها با شیوه قبیلهای میزیستند و همواره درگیر جنگها، غزوهها، شبیخونها و ترورها بودند. ازاینرو، کشتارها مردان را به کام نابودی میکشید و تعداد زنان چنان بر مردان فزونی مییافت که نیازِ طبیعی [به بقای نسل و تشکیل خانواده] جز با چندهمسری برطرف نمیشد؛ این وضعِ گذشته بود.
اما اسلام اصل ازدواج را با یک همسر تشریع کرد و افزایش آن را تا چهار همسر، تنها به شرط توانایی بر اجرای عدالت میان آنان، نافذ دانست، به همراه برطرفساختن همه اشکالاتی که به موضوع چندهمسری وارد میشود، چنانکه بدان اشاره خواهیم کرد. خدای متعال میفرماید: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (بقره: ۲۲۸؛ و برای زنان حقوقی شایسته بر عهده مردان است، همانند وظایفی که بر دوش خودِ آنان قرار دارد).
بر حکم چندهمسری اشکالهایی گرفتهاند:
نخست اینکه چندهمسری آثار بدی در جامعه بر جای میگذارد؛ زیرا عواطف زنان را بهشدت میآزارد، آرزوهایشان را به ناامیدی میکشاند و شعله عشق را در دلهایشان فرو مینشاند. در نتیجه، حس محبت به حس انتقام دگرگون میشود؛ ازاینرو امور خانه را رها میکنند، در تربیت فرزندان سستی میورزند و بدیِ مردان را با رفتاری مشابه پاسخ میدهند. بدین ترتیب، زنا، بیبندوباری و خیانت در مال و ناموس گسترش مییابد و دیری نمیپاید که جامعه در کوتاهترین زمان سقوط میکند.
دوم اینکه چندهمسری با آنچه آشکارا از روندِ آفرینش و طبیعت دیده میشود ناسازگار است؛ زیرا آمارها در میان ملتها و نسلها نشان میدهد که شمارِ مردان و زنان تقریباً با یکدیگر برابر است. بنابراین آنچه طبیعت فراهم آورده «یک همسر برای یک نفر» است و خلافِ آن، بر ضد هدف طبیعت خواهد بود.
سوم اینکه تشریع چندهمسری، مردان را به افزونخواهی و شهوترانی ترغیب میکند و این نیروی غریزی را در جامعه دامن میزند و تقویت مینماید.
چهارم اینکه این حکم مایه فرودستی و کاستن از ارزش زنان در جامعه است؛ چراکه چهار زن را با یک مرد برابر نهاده است. این ارزیابی ناعادلانه است، حتی با نگاه به شیوه و مبانی خودِ اسلام که در ارث، شهادتدادن و مانند آن، دو زن را معادل یک مرد شمرده است؛ لازمه این نگاه آن بود که ازدواج با دو همسر تجویز شود نه بیشتر، بنابراین تجویز چهار همسر در هر حال عدولِ بیدلیل از عدالت است. این اشکالها چیزهایی است که مسیحیان یا متجددانِ همپیمان با آنان—که از برابری حقوق زن و مرد در جامعه دفاع میکنند—بر اسلام خرده گرفتهاند.
پاسخِ اشکال نخست همان است که بارها در مباحث گذشته بیان شد؛ اسلام بنای جامعه انسانی را بر پایه زندگی عقلانی نهاده است نه زندگی احساسی. بنابراین آنچه در قوانین اجتماعی اسلام پیروی میشود، مصلحت و شایستگیِ عقلانی است، نه آنچه احساسات بدان گرایش دارد و عواطف به سویش کشیده میشود. البته این سخن هرگز به معنای از میان بردن عواطف و احساسات لطیف یا باطلکردن بخششهای الهی و غریزههای طبیعی نیست؛ چراکه در پژوهشهای روانشناختی پذیرفته شده است که صفات روحی، عواطف و احساسات باطنی، از نظر اندازه و ویژگی، با دگرگونی تربیت و عادت دگرگون میشوند؛ همانگونه که برای نمونه، بسیاری از آداب و رسومِ پسندیده نزد شرقیان، نزد غربیان ناپسند است و به عکس، و هر ملتی با ملت دیگر در پارهای از امور متفاوت است.
تربیت دینی در اسلام، زنِ مسلمان را در مرتبهای مینشاند که عواطفش از چنین اموری آزرده و پریشان نمیگردد. آری، زنِ غربی از آنجا که قرنهاست به تکهمسری خو گرفته و نسلبهنسل این شیوه به او القا شده، عاطفهای در روحش ریشه دوانده که با چندهمسری ناسازگار است. گواه این مدعا، همان بیبندوباری و ولنگاریِ هولناکی است که امروزه میان زنان و مردان در کشورهای متمدن رواج یافته است!
آیا مردانِ آنان شهوت خود را با هر زنی از میان زنانشان که دلشان بخواهد و او نیز مایل باشد برآورده نمیسازند؛ خواه از محارم باشد یا غیرمحارم، دوشیزه باشد یا بیوه (زنِ غیرباکره)، و همسردار باشد یا بیهمسر؟ کار بدانجا کشیده است که انسان در میان هر هزار نفرِ آنان بهسختی میتواند یک نفر را بیابد که از زنا در امان مانده باشد، چه از مردان و چه از زنان. آنان به این حد نیز بسنده نکردند تا آنکه چنان به لواط روی آوردند که کمتر کسی از آن مصون مانده است؛ تا جایی که چندی پیش به پارلمان بریتانیای کبیر پیشنهاد دادند همجنسگراییِ مردان را بهصورت قانون درآورد و تجویز کند، و این پس از رواج غیررسمی آن میانشان بود. اما وضع زنان، بهویژه دختران دوشیزه و بانوان بیهمسر، بسی شگفتآورتر و دهشتناکتر است.
کاش میدانستم زنان در آنجا چگونه اندوهگین نمیشوند، در تنگنا نمیافتند، دلهایشان نمیشکند و عواطفشان آسیب نمیبیند، آنگاه که این همه رسوایی را از مردانِ خود میبینند؟! و چگونه عواطف و احساساتِ مرد جریحهدار نمیشود وقتی با دختری پیوند زناشویی میبندد و سپس او را زنی غیر باکره (پیشتر همبسترشده) مییابد که دوشیزگیاش از دست رفته و نه در بستر یک یا دو مرد، بلکه همخوابهٔ مردان متعدد بوده است؛ و سپس دیری نمیگذرد که در میان همترازانش فخر میفروشد که این بانو از کسانی بوده که تمایلات مردان به او بسیار جلب شده و دهها و صدها نفر برای کامجویی از او با یکدیگر رقابت کردهاند؟! آیا این جز از آن روست که این زشتیها پیدرپی در میانشان تکرار شده و تمایل به آزادیِ بیبندوبار چنان بر جانهایشان چیره گشته که به عادتی دیرینه و آشنا بدل شده است، بدان حد که دیگر عواطف و احساسات از آن سر نمیزنند و جانها آن را ناپسند نمیشمارند؟ پس واقعیت جز این نیست که سنتهای جاریِ جامعه، عواطف و احساسات را به همان سمتی متمایل میسازند که با خودشان سازگار باشد، نه ناسازگار.
و اما آنچه در اشکال گفتهاند که چندهمسری موجب سستیِ زنان در تدبیر خانه، سنگینباری و کوتاهی در تربیت فرزندان، و شیوع زنا و خیانت میشود؛ آنچه تجربه نشان داده، درست برعکس این ادعاست. زیرا این حکم در صدر اسلام به اجرا درآمد و در توان هیچیک از آگاهان به تاریخ نیست ادعا کند که از این ناحیه در روند امور جامعه توقفی رخ داد، بلکه واقعیت درست وارونهٔ آن بود.
افزون بر این، زنانی که در جامعهٔ اسلامی و دیگر جوامعِ قائل به چندهمسری، علاوه بر همسر اول با آنان ازدواج میشود — یعنی همسران دوم، سوم و چهارم — این پیوند تنها با خشنودی و خواست خودِ آنان صورت میگیرد؛ آنان نیز از زنانِ همین جوامعند و چنان نبوده است که مردانْ آنان را از جامعههای دیگر به بردگی گرفته باشند، و نه اینکه آنان را برای همسری از جهانی بیرون از این جهان آورده باشند؛ بلکه خود به انگیزههای اجتماعی به چنین ازدواجی تمایل نشان دادهاند. بنابراین، طبیعت و سرشتِ جنس زن از پذیرش چندهمسری سر باز نمیزند و دلهایشان نیز بهخودیخود از آن رنجور نمیشود؛ بلکه اگر هم رنجش و ناخشنودیای در کار باشد، از لوازم یا عوارض همسریِ نخست است. به این بیان که وقتی زن، یگانه همسرِ مرد باشد، خوش ندارد زنی دیگر بر او و خانهاش وارد شود، زیرا بیم دارد شوهرش از او روی بگرداند، یا دیگری بر او فرمانروایی کند، یا میان فرزندان اختلاف افتد و اموری مانند آن. پس ناخشنودی و رنجش، در هر جا که باشد، خاستگاهش یک حالت عارضی (انحصار شوهر به یک زن) است، نه یک غریزهٔ طبیعی.
و پاسخ از اشکال دوم این است که استدلال به برابری شمارِ مردان و زنان در آفرینش طبیعی، از چند جهت خدشهپذیر است:
یک وجه این است که امرِ ازدواج فقط بر آنچه یاد کردهاند تکیه ندارد، بلکه برای این کار عوامل و شرایط دیگری نیز مطرح است؛ نخست اینکه رشد فکری و آمادگی برای ازدواج، در زنان زودتر از مردان حاصل میشود. از اینرو زنان، بهویژه در مناطق گرمسیر، هنگامی که از نه سالگی بگذرند شایستگی ازدواج دارند، در حالی که مردان غالباً پیش از شانزده سالگی برای این امر آماده نمیشوند (و این همان سنی است که اسلام برای ازدواج مردان معتبر دانسته است).
از شواهد این امر، شیوه و رویهٔ جاری در میان دخترانِ ملل متمدن است؛ چراکه بسیار نادر و استثنایی است دختری تا سن بلوغ قانونی دوشیزه بماند، و این نیست مگر بدان سبب که طبیعت، او را پیش از آماده ساختنِ مردان، برای پیوند زناشویی مهیا کرده است.
لازمهٔ این ویژگی آن است که اگر متولدانِ شانزده سال از یک جمعیت را در نظر بگیریم (با این فرض که شمار پسران و دختران در میانشان برابر باشد)، در سال شانزدهم که نخستین سالِ آمادگی مردان است، از میان مردان تنها متولدانِ یک سال (متولدان سال نخستِ مفروض) آمادهٔ ازدواج خواهند بود، در حالی که از میان زنان، متولدانِ هفت سال (متولدان سال اول تا هفتم) به سن آمادگی رسیدهاند. و اگر متولدان بیستوپنج سال را در نظر بگیریم — که سن کمال رشد و توانمندیِ مردان است — در سال بیستوپنجم، مردانِ آماده برای ازدواج متولدانِ ده سال، و زنانِ آماده متولدانِ پانزده سال خواهند بود؛ و اگر میانگینِ این نسبت را بسنجیم، بر اثر کارکرد طبیعت در برابر هر یک مرد، دو زنِ آمادهٔ ازدواج فراهم میآید.
دوم اینکه آمارها — چنانکه خود یادآور شدهاند — نشان میدهد طول عمر زنان بیش از مردان است، و پیامد طبیعیِ این تفاوت چنین است: سنت مرگومیر جمعیتی از زنان را پدید میآورد که در برابرشان مردی وجود ندارد. [پاورقی: ۱) مؤید این مطلب، گزارشی است که در این روزها در یکی از روزنامهها (روزنامهٔ اطلاعات چاپ تهران، مورخ سهشنبه ۱۱ دیماه سال ۱۳۳۵ شمسی) به نقل از ادارهٔ آمار فرانسه منتشر شد و خلاصهاش چنین است: بر پایهٔ آمار به دست آمده، در فرانسه در برابر هر «۱۰۰» نوزاد دختر، «۱۰۵» نوزاد پسر زاده میشود، با این حال شمار زنان به اندازهٔ «۱,۷۶۵,۰۰۰» تن از مردان بیشتر است، در حالی که جمعیت کشور «40 مليونا تقريبا» (نزدیک به چهل میلیون نفر) است. علت آن هم این است که پسران در برابر بیماریها مقاومت کمتری نسبت به دختران دارند و آن «۵ درصدِ» اضافیِ آنان تا سن «۱۹» سالگیِ پس از ولادت از بین میروند. سپس شمار مردان بین سنین ۲۵ تا ۳۰ سالگی رو به کاهش میگذارد، تا آنجا که چون به سنین ۶۰ تا ۶۵ سالگی میرسند، در برابر هر «۱,۵۰۰,۰۰۰» زن تنها «۷۵۰,۰۰۰» مرد باقی میماند.]
سوم آنکه ویژگی باروری و تولید نسل در مردان بیش از زنان دوام میآورد؛ زیرا بیشتر زنان در سن پنجاهسالگی از بارداری ناامید (یائسه) میشوند، در حالی که این توانایی سالهای متمادی پس از آن در مردان باقی میماند، و چهبسا استعداد فرزندآوری در مرد تا پایان عمر طبیعی—یعنی صدسالگی—دوام یابد؛ بنابراین، دوران شایستگی مرد برای تولید نسل که نزدیک به هشتاد سال است، حدوداً دو برابرِ این دوران در زن است که نزدیک به چهل سال میباشد. هرگاه این نکته به نکتهٔ پیشین افزوده شود، این نتیجه به دست میآید که طبیعت و آفرینش به مرد اجازه داده است از یک همسر فراتر رود؛ زیرا معنا ندارد نیروی تولید نسل آماده گردد، ولی از فرزندآوری در جایگاهی که شایستگی آن را دارد بازداشته شود؛ چراکه سنت جاریِ علل و اسباب چنین منعی را نمیپذیرد.
چهارم آنکه حوادث نابودکنندهٔ افراد جامعه، همچون جنگها، کشتارها و مانند این دو، بهگونهای مقایسهناپذیر بیش از زنان گریبانگیر مردان میشود و آنان را از میان میبرد؛ چنانکه پیشتر گذشت که این امر قویترین عامل رواج چندهمسری در میان قبایل بوده است. بنابراین، این زنانِ بیوه و بیهمسر هیچ چارهای ندارند جز اینکه یا چندهمسری را بپذیرند، یا به زنا تن دردهند، یا آنکه نیروی به ودیعه نهادهشده در سرشتشان ناکام بماند و بیهوده تباه گردد.
از اموری که این حقیقت را تأیید میکند، رخدادی است که چند ماه پیش از نگارش این سطور در آلمان غربی روی داد: انجمن زنان بیهمسر از نداشتن شوهر ابراز تنگنا و درماندگی کرد و از دولت خواست تا سنت اسلامیِ چندهمسری را برای آنان مجاز بشمارد تا هر مردی که بخواهد بتواند با بیش از یک زن ازدواج کند و بدینوسیله رنج محرومیت برطرف گردد؛ اما دولت خواستهٔ آنان را نپذیرفت و کلیسا نیز از پذیرش آن خودداری کرد و به گسترش و رواج زنا و تباهی نسل بر اثر آن تن داد.
پاسخ دیگر این است که استدلال به برابری عددی میان مردان و زنان در طبیعت نوعی، حتی با چشمپوشی از آنچه گذشت، تنها در صورتی درست میبود که فرض شود همهٔ مردانِ جامعه با بیش از یک زن تا چهار زن ازدواج میکنند؛ در حالی که طبیعت امکان چنین آمادگیای را برای همهٔ مردان فراهم نمیسازد و طبعاً این امر جز برای برخی از آنان میسر نیست، نه همه. اسلام نیز چندهمسری را به صورت فریضه و واجب بر مردان قانونگذاری نکرده، بلکه آن را تنها برای کسانی مباح ساخته است که بتوانند عدالت را برپا دارند. روشنترین گواه بر اینکه این تشریع نه مشقتی به بار میآورد و نه مایهٔ فسادی میشود، این است که جریان این سنت در میان مسلمانان و دیگر ملتهایی که آن را پذیرفتهاند، هرگز دشواریای از قبیل کمبود همسر برای مردان به وجود نیاورده است؛ بلکه برعکس، در کشورهایی که چندهمسری ممنوع شده است، هزاران زن از داشتن شوهر و تشکیل خانواده محروم مانده و به ناچار به زنا بسنده کردهاند.
پاسخ دیگر اینکه استدلال یادشده، حتی با چشمپوشی از نکات گذشته، تنها زمانی درست درمیآمد که این حکم اصلاح نشده بود و با مقید شدن به قیدهایی که خطرات و موانع پنداشتهشده را برطرف میسازد، تعدیل نمیگشت. در حالی که اسلام بر مردی که خواهان چندهمسری است شرط کرده است که در رفتار پسندیده، و در نوبتداری و همخوابگی (قَسْم و فراش)، عدالت را برپا دارد و نفقهٔ همسران و سپس نفقهٔ فرزندانشان را بر عهدهٔ او واجب کرده است؛ و پیداست تأمین هزینهٔ زندگیِ مثلاً چهار زن و فرزندانی که از آنان زاده میشوند، همراه با رعایت شرط عدالت در معاشرت و امور دیگر، جز برای شماری از توانگران و صاحبان گشایش مالی ممکن نیست، نه برای همهٔ مردم.
افزون بر این، راههای دینی و شرعیِ دیگری وجود دارد که زن میتواند با تکیه بر آنها آرامش یابد و شوهر را ملزم کند که تنها به او بسنده کند و از گرفتن همسران دیگر چشم بپوشد.
پاسخ به اشکال سوم این است که: این اشکال بر ناآگاهی و نیندیشیدن در شیوهٔ تربیت اسلامی و مقاصد این شریعت استوار است؛ زیرا تربیت دینیِ زنان در آن جامعهٔ اسلامی که مورد پسند دین است—جامعهای آراسته به پوشش، عفاف، حیا و پرهیز از بیبندوباری و پردهدری—زن را به گونهای پرورش میدهد که میل زناشویی در او کمتر از مرد باشد (برخلاف این باور شایع که شهوت زن بیشتر است، و به شیفتگیِ مفرط و طبیعی او به زیور و زیبایی برای آن استدلال کردهاند). این امری است که مردان مسلمانی که با زنانِ پرورشیافته در دامان تربیت دینی ازدواج کردهاند، تقریباً در آن تردیدی ندارند؛ چراکه شهوت زناشویی در یک مردِ متوسط با شهوت بیش از یک زن، بلکه دو و سه زن برابری میکند.
از سوی دیگر، عنایت و توجه این دین بر آن است که محرومیت از مقتضیات ضروریِ طبیعت و خواستههای نفس برطرف گردد؛ از اینرو مقرر داشته که شهوت در مرد انباشته نماند و او از آن محروم نشود تا مبادا این امر وی را به تجاوز به مرزهای گناه و فحشا بکشاند. این در حالی است که یک زن چه بسا نزدیک به یکسوم از اوقات معاشرت و همبستری عذر دارد، مانند روزهای عادت ماهانه و برخی از ایام بارداری، زایمان، شیردهی و مانند آن. و شتاب در برطرفکردن این نیاز غریزی، لازمهٔ همان مطلبی است که در مباحث پیشین این کتاب بارها یادآور شدیم که اسلام جامعه را بر پایهٔ زندگی عقلانی بنا میکند نه زندگی احساسی؛ بنابراین باقیماندنِ انسان در وضعیتِ احساسی—که او را به رهاشدن در پی هوسها و وسوسههای ناپسند میکشاند، مانند حالوهوای تجرّد و نظایر آن—در نگاه اسلام از بزرگترین خطرها به شمار میآید.
و از سوی دیگر، از مهمترین اهداف نزد قانونگذارِ اسلام، فزونیِ نسل مسلمانان و آبادانیِ زمین به دست جامعهای مسلمان است؛ آبادانیِ شایستهای که شرک و فساد را برمیاندازد.
پس این جهات و مانند آن است که اسلام در تشریعِ چندهمسری به آنها اهتمام ورزیده است، نه ترویج شهوترانی و تشویق مردم به غرقشدن در آن. و اگر این اشکالکنندگان انصاف میورزیدند، درمییافتند که این سنتهای اجتماعیِ رایج میان کسانی که جامعه را بر پایهٔ لذتجوییِ مادی بنا نهادهاند، به ترویج فحشا و ترغیب به آزمندی و زیادهخواهی سزاوارترند تا اسلامی که جامعه را بر اساس سعادت دینی پیریزی کرده است.
افزون بر این، در جایز شمردن چندهمسری، فرونشاندنِ طغیانِ حرص نهفته است؛ حرصی که از پیامدهای ناگزیرِ محرومیت است، چرا که هر محرومی آزمند و حریص است، و شخصِ ممنوع و در بند، هیچ دغدغهای جز این ندارد که پردهٔ منع و بازداشت را بدرد. بنابراین، مرد مسلمان حتی اگر یک همسر داشته باشد، از آرامش و خاطری آسوده برخوردار است، زیرا میداند اگر روزی جانش در تنگنا قرار گیرد، از گشایش در برآوردن شهوتش منع نشده است. این خود نوعی آرامبخش برای سرکشیِ نفس، و مایهٔ نگهداری و بازداشتنِ آن از گرایش به فحشا و هتک حرمتِ نوامیسِ محترم است.
و بهراستی برخی از پژوهشگران غربی انصاف داده و گفته است: «لم يعمل في إشاعة الزنا و الفحشاء بين الملل المسيحية عامل أقوى من تحريم الكنيسة تعدد الزوجات؛ در گسترش زنا و فحشا در میان ملتهای مسیحی، هیچ عاملی قویتر از تحریم چندهمسری توسط کلیسا عمل نکرده است.» [پاورقی: رسالهٔ مستر جان دیونپورت انگلیسی، در پوزشخواهی به پیشگاه حضرت محمد و قرآن، ترجمهٔ فاضل سعیدی به فارسی.]
و پاسخ به اشکال چهارم این است که این سخن نامقبول و مردود است؛ زیرا ما در برخی از مباحث گذشته هنگام سخن دربارهٔ حقوق زن در اسلام [بحث علمی در جلد دوم، صفحهٔ ۲۶۰] بیان کردیم که حقوق زنان به طور کامل رعایت نشده و به آنان حرمت نهاده نشده است در هیچیک از آیینها جز اسلام؛ چه سنتهای دینی و چه عرفهای دنیوی، از کهنترین آنها تا جدیدترینشان، هیچکدام مانند اسلام به زنان احترام نگذاشتهاند؛ و ما بهزودی این حقیقت را روشنتر خواهیم کرد.
اما جایز شمردن چندهمسری برای مرد، بر پایههایی چون باطلکردن ارزش و جایگاه اجتماعی زنان، پایمالکردن حقوق آنان و سبکشمردن موقعیتشان در زندگی بنا نشده است؛ بلکه بر پایهٔ مصلحتهایی استوار است که پیشتر برخی از آنها بیان شد.
و بهراستی گروهی از پژوهشگران غربی، اعم از مردان و زنان، به شایستگی و نیکوییِ این قانونگذاری اسلامی و نیز مفاسد اجتماعی و گرفتاریهای زیستیِ حاصل از ممنوعیت آن اعتراف کردهاند؛ هر کس جویای آن باشد، میتواند به مآخذ و منابع مربوط مراجعه کند.
و قویترین دستاویزی که دانشمندان غربیِ مخالفِ سنّت چندهمسری به آن چنگ زده و در چشم بینندگان آراستهاند، وضعیتی است که در خانههای مسلمانان دیده میشود؛ همان خانههایی که چند همسر را در خود جای دادهاند:
دو یا چند هوو؛ زیرا این خانهها نه زندگی شایستهای در خود دارند و نه زیستنی گوارا. دو هوو از نخستین روزی که پا به خانه میگذارند درنگ نمیکنند و به حسادت به یکدیگر میپردازند، تا آنجا که حسد را «داء الضرائر» (بیماریِ هووها) نامیدهاند. در این هنگام، همهٔ عواطف و احساسات لطیفی که سرشت زنان بر آن آفریده شده است — از قبیل محبت، نرمخویی، دلرحمی، رأفت، دلسوزی، خیرخواهی، پاسداری از حریم شوهر در غیاب او، وفاداری، دوستی، مهربانی و یکرنگی نسبت به همسر، فرزندانِ هوو، خانه و هر آنچه به شوهر پیوند دارد — به ضد خود دگرگون میشود؛ و خانهای که مایهٔ آرامش انسان است و باید در آن از خستگیِ روزمرهٔ زندگی و رنج روحی و جسمیِ ناشی از کارهای سخت و تلاش برای کسب روزی بیاساید، به میدان نبردی بدل میگردد که در آن، جان، آبرو، مال و جایگاه اجتماعی پایمال میشود و هیچچیز در آن از گزند دیگری در امان نیست؛ صفای زندگی تیره میشود و لذت حیات رخت برمیبندد، و جای آن را کتککاری، دشنام، ناسزا، نفرین، بدگویی، سخنچینی، پاییدن یکدیگر، مکر و نیرنگ، و اختلاف و کشمکشِ فرزندان میگیرد؛ و چه بسا کار به جایی میکشد که همسر در پیِ نابودی شوهر برمیآید، و فرزندان دست به کشتن یکدیگر یا پدرشان میزنند، و پیوند خویشاوندی میان آنان به کینهتوزیها و خونخواهیهایی دگرگون میشود که پیامدی جز خونریزی، نابودی نسل و تباهی دودمان ندارد. افزون بر این، تیرهبختی، فساد اخلاق، سنگدلی، ستم، زیادهخواهی، فحشا، و سلب امنیت و اعتماد، از چنین خانههایی به جامعه سرایت میکند؛ بهویژه اگر روا بودن طلاق نیز به آن افزوده شود؛ چراکه جایز بودن چندهمسری و طلاق، در جامعه مردانی تنوعطلب و اهل کامجوییهای گذرا پدید میآورد که پروایی جز پیروی از شهوتها، و آزمندی و ولع برای گرفتن این زن و رها کردن آن زن، و بالا بردن یکی و فرو انداختن دیگری ندارند؛ و این نتیجهای جز تباه ساختن نیمی از پیکرهٔ جامعه و نگونبخت کردن آن — یعنی جامعهٔ زنان — ندارد. و بدینسان، نیمهٔ دیگر جامعه نیز فاسد میشود.
این چکیدهٔ سخنان آنان است، و سخنی است درست؛ جز اینکه این اشکال تنها بر مسلمانان وارد است، نه بر اسلام و آموزههای آن. مسلمانان کی به حقیقتِ آنچه آموزههای اسلام پیش رویشان نهاده عمل کردهاند، تا اسلام را به سبب تباهیهایی که پیامد رفتارهای خودِ آنان است مؤاخذه کنند؟ آنان قرنهاست که حکومت شایستهای را که مردم را بر پایهٔ آموزههای والای دینی بپروراند از دست دادهاند؛ بلکه پیشگامترین کسان در پردهدری از حرمتهایی که دین برنهاده بود و در نقض قوانین و تعطیل کردن حدود آن، همان طبقهٔ حاکمان و والیانِ مسلمانان بودهاند؛ و «الناس على دين ملوكهم» (مردم بر دین پادشاهان خویشاند). اگر بخواهیم گوشهای از رفتارهای رایج در دربار پادشاهان و رسواییهایی را بازگوییم که شاهان و حاکمان مسلمان، از زمان دگرگونی حکومت دینی به پادشاهی و سلطنتِ خودکامه مرتکب میشدند، خود کتابی مستقل خواهد شد.
کوتاه سخن اینکه اگر اشکالی وارد باشد، بر مسلمانان وارد است؛ از این جهت که برای خانههای خود شیوهای از زندگیِ مشترک را برگزیدهاند که سعادت زندگیشان را در بر ندارد، و روشی از تدبیر را در پیش گرفتهاند که توان اجرای آن را — چنانکه از راه راست منحرف نشوند — ندارند. گناهِ این وضعیت نیز به مردان بازمیگردد، نه زنان و فرزندان؛ هرچند هر کسی بار گناهی را که خود مرتکب شده بر دوش میکشد. چراکه شیوهٔ رفتار این مردان و فدا کردنِ سعادتِ خود، همسران، فرزندان و صفای فضای جامعهشان در پای شرارت و نادانیِ خویش، ریشهٔ همهٔ این مفاسد و خاستگاهِ این تیرهبختیِ خانمانسوز است.
اما اسلام چندهمسری را بهصورت واجب و تکلیفی حتمی بر هر مردی تشریع نکرده است، بلکه به طبیعت افراد و پیشامدهای گوناگونی که ممکن است برایشان رخ دهد نگریسته و مصلحت قطعی را در این باره در نظر گرفته است (همانگونه که تفصیلش گذشت). سپس آسیبها و پیامدهای ناگوارِ فزونیِ همسران را بهدقت بررسی و شمارش کرده و آنگاه برای پاسداری از مصلحت جامعهٔ انسانی، چندهمسری را مباح دانسته است؛ اما آن را به شرطی مقید ساخته که با رعایتش، همهٔ این تباهیهای زشت ریشهکن میشود؛ و آن شرط این است که مرد اطمینان داشته باشد که میان همسرانش به دادگری و عدل رفتار خواهد کرد. بنابراین، کسی که به دادگریِ خود اطمینان دارد و توفیق این کار را مییابد، همان کسی است که دین، چندهمسری را برایش مباح دانسته است. اما کسانی که پروای سعادت خود، همسر و فرزندانشان را ندارند و ارزشی جز پر کردن شکم و ارضای شهوت نمیشناسند، و برای زن مفهومی جز این قائل نیستند که آفریده شده تا ابزار شهوت و لذت مرد باشد، اسلام کاری به کارشان ندارد و برای این افراد جز ازدواج با یک همسر جایز نیست؛ تازه اگر در چنین وضع و حالی، همان یک ازدواج نیز برایشان روا باشد!
افزون بر این، در اصلِ این اشکال میان دو جهتِ کاملاً جداگانه در اسلام خلط شده است، و آن دو، جهت قانونگذاری (تشریع) و جهتِ زمامداری و حاکمیت (ولایت) است.
توضیح این نکته آن است که ملاک داوری دربارهٔ شایستگی یا ناشایستگی در قوانین وضعشده و سنتها، نزد پژوهشگران امروز، همان آثار و نتایج پسندیده یا ناپسندی است که از اجرای آنها در جوامع، و پذیرش یا ناپذیرفتنِ آنها بر اساس وضعیت فعلی جامعه حاصل میشود. بعید میدانم آنان از این نکته غافل باشند که چه بسا جامعه دربردارندهٔ سنتها، آداب و عوارضی باشد که با حکم مورد بحث سازگاری ندارد، و باید جامعه را چنان آماده ساخت که با آن حکم یا سنت منافاتی نداشته باشد تا دیده شود سرانجامِ کار به کجا میرسد و چه اثری—از خیر یا شر و سود یا زیان—بر جای میگذارد. با این حال، آنان در قوانین وضعشده تنها چیزی را ملاک میدانند که جامعه با خواست کنونی و اندیشهٔ ظاهری خود—هرگونه که باشد—میطلبد؛ از این رو هر قانونی که موافق خواست و تمایلات مردم باشد قانونِ شایسته است، و هرچه با آن ناسازگار باشد قانونی ناشایست به شمار میرود.
از همین رو، هنگامی که دیدند مسلمانان در وادیهای گمراهی سرگرداناند و در دنیا و آخرتشان به تباهی افتادهاند، آنچه را در میان آنان از دروغ، خیانت، بیعفتی، پایمال شدن حقوق، شیوع ستم و تجاوز، فروپاشی خانوادهها و ازهمگسیختگی جامعه مشاهده میکردند، به قوانین دینیِ رایج میان آنان نسبت دادند؛ به این گمان باطل که سنت اسلامی نیز در جریانیافتنش میان مردم و به جا گذاشتن اثر خود، مانند دیگر سنتهای اجتماعی است که برآمده از احساسات متراکم تودهها بر آنان تحمیل میشود. و از این پندار نتیجه میگیرند که خودِ اسلام پدیدآورندهٔ این مفاسد اجتماعی است و این ستم و تباهی از آن سرچشمه میگیرد—در حالی که: «و فيهم أبغى البغي و أخنى الخنا، و كل الصيد في جوف الفراء» (زشتترین ستمها و شرمآورترین بیعفتیها در خودِ آنان است، و به مصداق این مَثَل که «همهٔ شکارها در شکم گورخر است»، تمام این پلیدیها بهمراتب بیشتر در خودشان یافت میشود!)—و اگر اسلام دینی مطابق با واقع بود و قوانینِ وضعشده در آن درست و دربردارندهٔ صلاح و سعادت مردم میبود، بیتردید اثرهای نیکو و سعادتبخش در آنان بر جای میگذاشت، نه اینکه به وبال و مایهٔ تیرهروزیشان تبدیل شود!
اما آنان میان ماهیتِ حکم که ذاتاً شایسته و مصلحتآفرین است، و ماهیتِ مردم که فاسد و تباهکننده شده، خَلط کردهاند. اسلام مجموعهای از معارف بنیادین، اصول اخلاقی و احکام عملی است که اجزای آن کاملاً با یکدیگر هماهنگ و پیوستهاند؛ اگر بخشی از این اجزا تباه گردد، تباهیِ همهٔ مجموعه و انحراف در اثرگذاریِ آن را در پی خواهد داشت؛ درست مانند داروها و معجونهای مرکبی که برای اثربخشیِ درمانی، هم نیازمند سلامت همهٔ اجزای خویشاند و هم نیازمند بستری آماده و پذیرنده برای ورود و اثرگذاریِ دارو. حال اگر بخشی از اجزای دارو فاسد شود یا مصرفکننده شرایط مصرف آن را رعایت نکند، خاصیت اثربخشیاش از بین میرود و چه بسا اثری کاملاً برعکسِ آنچه مورد انتظار بود بر جای بگذارد.
گیرم آیین اسلامی به سبب سستی در مبانی قانونگذاریاش توانایی اصلاح مردم و نابودی رذایل عمومی را نداشت؛ پس چرا شیوهٔ دموکراسی در کشورهای شرقی ما سودبخش نیست، آنگونه که در کشورهای اروپایی اثر میگذارد؟ و چرا ما هرچه بیشتر در پیمودن این راه و تلاش در آن پیش میرویم، بیشتر به عقب بازمیگردیم و واپس میرویم؟ هیچ تردیدکنندهای شک ندارد که زشتیها و رذایل اخلاقی امروز در میان ما—که متمدن و روشنفکریم—بسیار سرسختتر و ریشهدارتر از نیمقرن پیش است که انسانهایی بدوی بودیم؛ و ما از عدالت اجتماعی، زیستِ مبتنی بر حقوق بشر، معارف والای همگانی و هر سعادت اجتماعی دیگر، بهرهای جز نامهایی که بر زبان میآوریم و واژههایی که میشنویم نداریم.
آیا برای کسی که میخواهد برای این وضع عذری بیاورد، توجیهی جز این ممکن است که بگوید: «این روشهای پسندیده تنها از آن رو اثر نگذاشتهاند که شما به آنها عمل نمیکنید و به اجرایشان اهمیتی نمیدهید»؟ پس چرا چنین عذری دربارهٔ دموکراسی پذیرفته و کارساز است، اما دربارهٔ اسلام پذیرفته و کارساز نیست؟!
و گیرم که اسلام بهخاطر سستی پایههایش (پناه بر خدا!) از جایگرفتن در دلهای مردم و نفوذ کامل در اعماق جامعه ناتوان ماند، و در نتیجه حکومتش نپایید و نتوانست حیات خود را در جامعهٔ اسلامی حفظ کند و دیری نپایید که دوباره مهجور شد؛ پس چرا شیوهٔ دموکراسی—با آنکه روشی پسندیده و جهانی بود—پس از جنگ جهانی اول از روسیه رخت بربست، آثارش محو شد و روش کمونیستی جایگزین آن گردید؟ و چرا پس از جنگ جهانی دوم در کشورهایی چون چین، لتونی، استونی، لیتوانی، رومانی، مجارستان، یوگسلاوی و دیگر کشورها به روش کمونیستی تبدیل شد، و هماکنون نیز سایر کشورها را تهدید میکند و در آنها نفوذی چشمگیر یافته است؟
و چرا شیوهٔ کمونیسم، پس از آنکه نزدیک به چهل سال پایید، گسترش یافت و بر نزدیک به نیمی از جامعهٔ بشری فرمان راند، و در حالی که مبلغان و رهبرانش همواره بر برتری آن میبالیدند که تنها آبشخور زلالی است که نه خودکامگیِ استبداد آن را آلوده کرده و نه بهرهکشیِ دموکراسی، و سرزمینهایی که کمونیسم در آنها ریشه دوانده همان بهشت موعود است، دیری نپایید که همین مبلغان و رهبران، خود دو سال پیش برخاستند و حکومت رهبر یگانهٔ خویش، استالین، را به باد نکوهش گرفتند؛ رهبری که سی سال پیشوایی و هدایتِ آنان را در دست داشت، و روشن ساختند که حکومت او در نقاب کمونیسم، حکومتی خودکامه، مستبد و به بندگیکشاننده بوده است! بیگمان او در وضع قوانین جاری، اجرای آنها و همهٔ امور مربوط، تأثیری فراوان داشت؛ پس هیچیک از آن امور پدید نیامده بود مگر از ارادهای مستبد و بندگیآور، و حکومتی فردی که هزاران تن را زنده میکرد و هزاران تن را میکشت، اقوامی را سعادتمند میساخت و اقوامی دیگر را به بدبختی میکشاند. و خدا میداند چه کسی پس از اینان خواهد آمد و دربارهٔ خودِ آنان همان حکمی را خواهد داد که اینان دربارهٔ گذشتگان خویش دادند!
سنتها، آداب و رسومِ رایج در جوامع (چه درست و چه نادرست) که سپس بر اثر عواملی گوناگون از میان رفتهاند—که نیرومندترینِ آن عوامل، خیانت زمامدارانشان و سستی ارادهٔ پیروان آنها بوده است—بسیارند، و هر کس به کتابهای تاریخ بنگرد، فراوان به آنها برمیخورد.
کاش میدانستم چه تفاوتی هست میان اسلام—از آن جهت که سنتی اجتماعی است—و میان این سنتهای دگرگونشونده و ناپایدار، که چنین عذری دربارهٔ آنها پذیرفته میشود، اما دربارهٔ اسلام پذیرفته نیست؟ آری، سخن حق امروز میان قدرتی سهمگین در غرب و نادانیِ تقلید در شرق گرفتار آمده است؛ نه آسمانی بر سرش سایه میافکند و نه زمینی آن را بر خود برمیتابد. بههرروی، از آنچه به تفصیل بیان کردیم باید دانست که اثرگذاریِ یک سنت در میان مردم یا اثرنگذاشتن آن، و همچنین ماندگاری یا رخت بربستنش، پیوند تمامعیار با درستی یا نادرستیِ آن ندارد تا بتوان با بقا یا زوالش بر حقانیت یا بطلان آن استدلال کرد؛ بلکه سایر علل و عوامل نیز در این امر اثرگذارند. بنابراین، هیچ سنتی از سنتهای رایج میان مردم در طول همهٔ دورانها و روزگاران نبوده است مگر آنکه روزی ثمربخش بوده و روزی دیگر بیثمر، و مدتی در میان مردم پایدار مانده و در زمانی دیگر به سبب عواملی گوناگون از میانشان رخت بربسته است: «و تلك الأيام نداولها بين الناس و ليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منكم شهداء» (آلعمران: ۱۴۰؛ و ما این روزها [ی پیروزی و شکست] را میان مردم میگردانیم تا خدا مؤمنان را معلوم بدارد و از شما گواهانی برگیرد).
خلاصه آنکه قوانین و احکام اسلامی، از نظر مبنا و آبشخور با دیگر قوانین اجتماعیِ متداول میان مردم تفاوت دارد؛ زیرا قوانین اجتماعیِ بشری بر حسب دگرگونی روزگارها تفاوت میپذیرد و با دگرگون شدن مصلحتها تغییر مییابد، اما قوانین اسلامی، از واجب یا حرام و مستحب یا مکروه و مباح، دستخوش دگرگونی و تغییر نمیشوند؛ مگر در کارهایی که هر فردِ جامعه در انجام دادن یا وانهادن آنها آزاد است و هرگونه دخلوتصرفی که اختیارِ انجام دادن یا واگذاشتنش را دارد؛ که در این امور، حاکم جامعه (ولیّ امر) میتواند مردم را به آنها فرمان دهد یا از آنها بازدارد، و در این زمینه به گونهای تدبیر و تصرف کند که گویی کل جامعه پیکری یگانه، و حاکم همان جان و خردِ اندیشنده و باارادهٔ آن است.
بنابراین اگر جامعهٔ اسلامی دارای حاکم و زمامداری باشد، میتواند مردم را از این ستمهایی که به نام چندهمسری و مانند آن مرتکب میشوند بازدارد، بیآنکه حکم الهی دربارهٔ مباح بودنِ آن دگرگون شود؛ بلکه این اقدام صرفاً تصمیمی اجرایی و عمومی برای رعایت مصلحت است؛ درست مانند تصمیم یک فرد بر پرهیز از چندهمسری به خاطر مصلحتی که خود تشخیص میدهد؛ نه از آن رو که در حکم تغییری رخ داده باشد، بلکه چون حکمی مباح (دارای آزادی عمل) است و او اختیار دارد که بر ترک آن تصمیم بگیرد.
بحث علمی دیگر، پیوست به مبحث گذشته، دربارهٔ چندهمسریِ پیامبر (ص)
از جمله مواردی که خردهگیران بر آن اعتراض کردهاند، مسئلهٔ چندهمسری پیامبر (ص) است؛ گفتهاند: چندهمسری فینفسه خالی از آزمندی و پیروی از کشش شهوت نیست؛ و آن حضرت (ص) به آنچه برای امتش تشریع کرده بود — یعنی چهار همسر — بسنده نکرد، تا جایی که شمار زنانش را به نه تن رساند.
این مسئله با آیات پراکنده و متعددی در قرآن پیوند دارد، و بحث دربارهٔ هر یک از ابعاد آن باید هنگام بررسی آیهٔ مربوط به خود به طور کامل انجام گیرد؛ از این رو بیان تفصیلیِ آن را به جایگاههای مناسبش واگذاشتیم و در اینجا تنها به اشارهای کوتاه و اجمالی بسنده میکنیم.
میگوییم: بر ما لازم است نظر این اشکالتراش و معترض را به این نکته جلب کنیم که ماجرای چندهمسری پیامبر (ص) بدین سادگی نیست که بگوییم ایشان در زندوستی زیادهروی کرد تا آنکه شمار همسرانش به نه تن رسید؛ بلکه گزینش همسران در طول زندگی آن حضرت بر شیوه و رویکردی ویژه استوار بود؛ زیرا ایشان در آغاز — و به عنوان نخستین ازدواج — با خدیجه (رضیاللهعنها) ازدواج کرد و بیست و چند سال تنها به او بسنده کرد و با او زیست (که این دوران، دو سوم از عمر شریفِ ایشان پس از ازدواج را تشکیل میدهد) و سیزده سال از این مدت پس از نبوّت و پیش از هجرت از مکه بود؛ سپس به مدینه هجرت فرمود و به گسترش دعوت و برافراشتن کلمهٔ دین پرداخت؛ و پس از آن با زنانی دیگر ازدواج کرد که برخی دوشیزه و برخی بیوه، برخی جوان و برخی سالخورده و میانسال بودند؛ و این دوران نزدیک به ده سال ادامه داشت؛ آنگاه پس از آن، ازدواج با زنانِ دیگر بر ایشان حرام شد، مگر همان زنانی که در قید همسریاش بودند. روشن است که چنین رفتاری با این ویژگیها، هرگز با صرفِ زندوستی، شیفتگی به آنان و شیداییِ نزدیکی با زنان توجیهپذیر نیست؛ زیرا آغاز و پایانِ این سیره کاملاً با چنان پنداری ناسازگار است.
افزون بر این، با توجه به آنچه در زندگی معمولِ انسانها میبینیم، هیچ تردیدی نداریم که مردِ شیفتهٔ زنان و دلباختهٔ عشقورزی، خلوتگزینی و کامجویی از آنان، بیگمان مجذوبِ آرایهها، شیدای زیبایی، شیفتهٔ ناز و کرشمه، و مشتاقِ جوانی، طراوت چهره و شادابی سنوسال است؛ در حالی که این ویژگیها نیز ابداً با سیرهٔ پیامبر (ص) همخوانی ندارد؛ زیرا ایشان پس از ازدواج با دوشیزه، با زن بیوه، و پس از زن جوان با زن کهنسال وصلت کرد؛ چنانکه پس از ازدواج با کسانی چون عایشه و امحبیبه، با امسلمه در حالی که زنی سالخورده بود همبستر شد، و با زینب دختر جَحش در حالی پیوند بست که در آن روز سنش از پنجاه سال فراتر رفته بود، و در سایر موارد نیز همینگونه بود.
همچنین آن حضرت (ص) همسرانش را مخیّر ساخت میان بهرهمند شدن از مال دنیا و رها ساختن به شیوهای شایسته — که همان طلاق است — اگر خواهان دنیا و زیور آن باشند، و میان پارسایی در دنیا و وانهادنِ خودآرایی و تجمّل اگر خدا و پیامبرش و سرای آخرت را بخواهند؛ چنانکه در این ماجرا خدای متعال میفرماید:
«يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيٰاهَ الدُّنْيٰا وَ زِينَتَهٰا فَتَعٰالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلاً وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدّٰارَ الْآخِرَهَ فَإِنَّ اللّٰهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنٰاتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً» (احزاب: ۲۹)؛ «ای پیامبر، به همسرانت بگو: اگر شما زندگی دنیا و زیور آن را میخواهید، بیایید تا شما را بهرهمند سازم و به شیوهای زیبا و شایسته رهایتان کنم؛ و اگر خدا و پیامبرش و سرای آخرت را میخواهید، به یقین خداوند برای نیکوکارانِ شما پاداشی بزرگ آماده کرده است.» و این معنا نیز — چنانکه میبینی — با حالوروزِ مردی که دلباختهٔ زیبایی زنان و مشتاق وصال آنان باشد هرگز سازگار نیست.
بنابراین، اگر پژوهشگر ژرفاندیش انصاف داشته باشد، چارهای جز این نمیبیند که پرشمار بودن همسران پیامبر(ص) را در فاصلهٔ آغاز تا فرجام زندگیاش با عواملی دیگر جز سیریناپذیری، شهوترانی و خوشگذرانی توجیه کند.
آن حضرت(ص) با برخی از این همسران برای به دست آوردن قدرت و افزودن بر بازوان توانمند و بستگان قبیلهای ازدواج کرد؛ با برخی برای جلب دلها و در امان ماندن از پارهای شرارتها؛ با شماری از آنان برای اینکه هزینهشان را با انفاق و گرداندن زندگی بر عهده گیرد و تا سنتی جاری میان مؤمنان باشد برای حفظ زنان بیوه و سالخورده از بیچارگی و تباهی؛ و با برخی دیگر برای تثبیت حکمی مشروع و اجرای عملی آن تا سنتهای فرومایه و بدعتهای باطلِ رایج میان مردم شکسته شود؛ چنانکه در ازدواج با زینب دختر جَحْش روی داد، در حالی که او همسر زید بن حارثه بود و سپس زید طلاقش داد؛ و این زید به رسم پسرخواندگی، پسر پیامبر خدا خوانده میشد و نزد آنان، همسرِ پسرخوانده همانند همسر پسرِ صلبی (تَنی) بود که پدر نمیتوانست با او ازدواج کند، اما پیامبر(ص) با او پیوند بست و آیاتی دربارهاش نازل شد.
پیامبر(ص) برای نخستین بار پس از وفات خدیجه، با سَوده دختر زَمْعه ازدواج کرد، در حالی که شوهر سوده پس از بازگشت از دومین هجرت به حبشه درگذشته بود. این سوده، زنی باایمان و مهاجر بود و اگر به سوی خویشاوندانش بازمیگشت ــ که در آن روز کافر بودند ــ او را نیز همانند دیگر مردان و زنان مؤمن، با آزار و شکنجه، کشتن و واداشتن به کفر گرفتار رنج و عذاب میکردند.
و با زینب دختر خُزَیمه پس از کشته شدن همسرش عبدالله بن جَحْش در نبرد احد ازدواج فرمود؛ او در عصر جاهلیت از بانوان بسیار بافضیلت بود و به سبب نیکی فراوان و مهربانیاش به تهیدستان و بینوایان، «امّالمساکین» (مادر بینوایان) نامیده میشد؛ پس پیامبر(ص) با ازدواج با وی، آبرویش را پاس داشت.
و با امسلمه ــ که نامش هند بود ــ ازدواج کرد؛ او پیش از آن، همسر عبدالله ابوسلمه بود که پسرعمهٔ پیامبر و برادر رضاعی او بود؛ او نخستین کسی بود که به حبشه هجرت کرد. امسلمه بانویی پارسا، بافضیلت، دیندار و صاحبنظر بود؛ و چون شوهرش درگذشت، زنی سالخورده و دارای فرزندان یتیم بود، پس پیامبر(ص) با او ازدواج نمود.
و با صفیّه دختر حُیَیّ بن اَخطَب، سرور قبیلهٔ بنینضیر ازدواج فرمود؛ شوهر او در روز خیبر کشته شده و پدرش نیز همراه بنیقُرَیظه به قتل رسیده بود. صفیه در میان اسیران خیبر بود، پس پیامبر(ص) او را برگزید، آزاد ساخت و به همسری خود درآورد؛ و بدینگونه او را از خواری محافظت نمود و پیوند خویش را به بنیاسرائیل متصل کرد.
و با جُوَیریه ــ که نامش بَرّه، دختر حارثْ بزرگِ بنیمُصطَلِق بود ــ پس از نبرد بنیمصطلق ازدواج کرد. مسلمانان دویست خانه از آنان را با زنان و فرزندان به اسارت گرفته بودند؛ پس پیامبر(ص) با وی ازدواج فرمود و مسلمانان گفتند: «اینان خویشاوندان پیامبر خدا هستند و شایسته نیست به اسارت گرفته شوند»، از این رو همگی را آزاد کردند؛ بنیمصطلق نیز به این سبب اسلام آوردند و همگی تا واپسین نفر به مسلمانان پیوستند، در حالی که جمعیتی پرشمار بودند؛ و این کار اثری نیکو در دیگر عربها بر جای گذاشت.
و با مَیمونه ــ که نامش بَرّه، دختر حارث هِلالی بود ــ ازدواج کرد؛ او همان زنی بود که پس از درگذشت شوهر دومش، ابورُهم بن عبدالعُزّی، خود را به پیامبر(ص) بخشید، پس پیامبر(ص) نیز خواستار نکاح او شد و با وی ازدواج نمود، و دربارهاش قرآن نازل شد.
و با امحبیبه ــ که نامش رَمله، دختر ابوسفیان بود ــ ازدواج کرد؛ او همسر عبیدالله بن جَحْش بود و عبیدالله همراه او در هجرت دوم به حبشه کوچ کرد، اما در آنجا به نصرانیت گرایید و امحبیبه بر اسلام پایدار ماند، در حالی که در همان روزها پدرش ابوسفیان لشکریان را بر ضد اسلام گرد میآورد؛ پس پیامبر(ص) با او پیوند بست و او را پناه داد و حفظ کرد.
و با حَفصه دختر عمر ازدواج فرمود، در حالی که همسرش خُنَیس بن حُذاقه در بدر کشته شده و او بیوه مانده بود؛ و با عایشه دختر ابوبکر در حالی که دوشیزه بود ازدواج نمود.
بنابراین، اندیشیدن در این خصوصیات، همراه با آنچه در آغاز سخن دربارهٔ کلیات سیرهٔ آن حضرت در آغاز و انجام زندگیاش بیان شد، و نیز شیوهای که در پیش گرفت ــ از پارسایی، واگذاشتن تجملات و فراخواندن همسرانش به آن ــ برای هیچ اندیشمندی جای تردید باقی نمیگذارد که ازدواجهای پیامبر(ص) با زنانی که به همسری گرفت، همانند ازدواجهای دیگر مردمان از تودهٔ جامعه نبوده است؛ افزون بر این، مجموع نیکیها و کارهای بزرگ آن حضرت در حق زنان، و زنده کردن حقوق حیاتی آنان که قرنهای جاهلیت و روزگاران توحش آن را پایمال کرده و از وزن و جایگاهشان در جامعهٔ بشری کاسته بود، چنان است که حتی روایت شده واپسین سخنانی که پیامبر(ص) بر زبان آورد، سفارش کردن زنان به جامعهٔ مردان بود.
پیامبر (ص) فرمود: «الصلاه الصلاه،و ما ملكت أيمانكم لا تكلفوهم ما لا يطيقون،الله الله»؛ یعنی: «نماز را، نماز را [پاس بدارید]! و دربارهٔ بردگانتان، آنچه بیرون از توانشان است بر آنان تکلیف نکنید؛ از خدا، از خدا پروا کنید» «في النساء فإنهن عوان في أيديكم» الحديث؛ یعنی: «دربارهٔ زنان، چراکه آنان در دست شما اسیر و ناتواناند»؛ تا پایان حدیث.
سیره و روش پیامبر (ص) در رعایت عدالت میان همسرانش، خوشرفتاری با آنان و پاسداشت جانب و حرمتشان، از ویژگیهای اختصاصیِ خود آن حضرت بود (چنانکه گوشهای از آن، انشاءالله در مباحث آینده در سخن از سیرهٔ ایشان خواهد آمد). همچنین حکمِ داشتن بیش از چهار همسر، همانند روزهٔ وصال (روزهٔ پیوسته بدون افطار در شب)، از احکام اختصاصی پیامبر بود که امت از آن منع شده بودند؛ و همین خصلتها و آشکار بودنشان در پیشگاه مردم بود که سبب شد دشمنانش، با آنکه همواره در کمین حوادث و گردش روزگار بر ضد ایشان بودند، نتوانند در این باره بر آن حضرت خرده بگیرند.
سورهٔ نساء، آیههای ۷ تا ۱۰
اشاره
لِّلرِّجَالِ نَصِيبٞ مِّمَّا تَرَكَ ٱلۡوَٰلِدَانِ وَٱلۡأَقۡرَبُونَ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٞ مِّمَّا تَرَكَ ٱلۡوَٰلِدَانِ وَٱلۡأَقۡرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنۡهُ أَوۡ كَثُرَۚ نَصِيبٗا مَّفۡرُوضٗا
برای مردان، از آنچه پدر و مادر و نزدیکان بر جای نهادهاند سهمی است؛ و برای زنان [نیز] از آنچه پدر و مادر و نزدیکان بر جای گذاشتهاند سهمی است؛ خواه از آن اندک باشد یا بسیار؛ سهمی معین و واجب.
وَإِذَا حَضَرَ ٱلۡقِسۡمَةَ أُوْلُواْ ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينُ فَٱرۡزُقُوهُم مِّنۡهُ وَقُولُواْ لَهُمۡ قَوۡلٗا مَّعۡرُوفٗا
و هرگاه هنگام تقسیم [ارث]، خویشاوندان [غیروارث] و یتیمان و بینوایان حاضر شدند، از آن [مال] چیزی به آنان ببخشید و با آنان سخنی پسندیده و شایسته بگویید.
وَلۡيَخۡشَ ٱلَّذِينَ لَوۡ تَرَكُواْ مِنۡ خَلۡفِهِمۡ ذُرِّيَّةٗ ضِعَٰفًا خَافُواْ عَلَيۡهِمۡ فَلۡيَتَّقُواْ ٱللَّهَ وَلۡيَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدًا
و کسانی که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای میگذاشتند بر [آیندهٔ] آنان بیمناک میبودند، باید [از ستم بر یتیمانِ دیگران نیز] پروا کنند؛ پس باید از خدا بترسند و سخنی درست و استوار بگویند.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلۡيَتَٰمَىٰ ظُلۡمًا إِنَّمَا يَأۡكُلُونَ فِي بُطُونِهِمۡ نَارٗاۖ وَسَيَصۡلَوۡنَ سَعِيرٗا
بیگمان کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، جز این نیست که در شکمهای خود آتش فرو میبرند، و بهزودی به آتشی افروخته درخواهند آمد.
بیان
این آیات، پس از زمینهسازی با مقدمات پیشین، آغاز قانونگذاریِ احکام ارث است. در اینجا نخست بیانی کلی از حکم ارث بهمنزلهٔ یک قاعدهٔ عام پیش کشیده شده تا اعلام کند پس از اثبات ولادت یا پیوند خویشاوندی، هیچ محرومیت همیشگی و ثابتی از ارث برای برخی خویشاوندان و بستگان وجود ندارد؛ برخلاف رسم جاهلیت که ورثهٔ خردسال و زنان را محروم میکردند. افزون بر این، در این میان هشداری اکید دربارهٔ محرومساختن یتیمان از ارث افزوده شده است؛ چراکه این کار به خوردن ظالمانهٔ اموال آنان از سوی دیگر وارثان میانجامد، در حالی که خداوند از آن بهسختی نهی فرموده است. همچنین در کنار این موضوع، مسئلهٔ بهرهمند ساختن و روزیدادن مطرح شده است؛ یعنی بخشش به خویشاوندان، یتیمان و بینوایانی که هنگام تقسیم ماترک حاضر میشوند، در حالی که خود در شمار وارثان نیستند و همچون مهمان ناخوانده [و نیازمند] حضور یافتهاند.
خدای متعال میفرماید: «لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» (برای مردان، از آنچه پدر و مادر و نزدیکان بر جای نهادهاند، سهمی است...) تا پایان آیه. «نصیب» همان بهره و سهم است و ریشهٔ آن از «نَصْب» به معنای برپا داشتن میآید؛ زیرا هنگام تقسیم، هر سهمی بهطور جداگانه برپا و مشخص میشود تا با سهم دیگر درنیامیزد. «ترکه» مالی است که پس از میت بر جای میماند، گویی آن را وامینهد و خود کوچ میکند؛ کاربرد نخستین آن استعاری بوده و سپس کثرت استعمال یافته و رایج شده است. «أقربون» همان خویشاوندان نزدیکترند، و برگزیدن این واژه بهجای تعابیری چون «اقرباء» و «اولی القربی» و مانند آن دو، خالی از دلالت بر این نیست که ملاک در ارث، نزدیکتر بودن میت به وارث است، چنانکه بحث از آن در ذیل سخن خدای متعال خواهد آمد: «آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ لاٰ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً» (نساء: ۱۱). «فرض» بریدن چیزی سخت و جدا ساختن بخشی از آن از بخش دیگر است؛ از همین رو در معنای وجوب به کار میرود، زیرا بهجا آوردن و فرمانبرداری از آن قطعی، معین و بدون تردید است؛ و «نصیب مفروض» همان سهمِ قطعی و معین است.
این آیه دربردارندهٔ حکمی کلی و تشریعِ سنتی نوپاست که برای ذهن مکلّفان ناآشنا بود؛ زیرا حکم ارث بدانگونه که در اسلام قانونگذاری شد، پیش از آن هیچ سابقهای نداشت، و آداب و رسوم بر محروم ساختنِ گروهی از وارثان استوار بود؛ رسمی که در میان مردم چونان سرشت دوم درآمده بود و اگر سخنی برخلاف آن به گوششان میرسید، جانها را برمیآشفت و احساسات کاذب را تحریک میکرد.
اسلام نخست با استوار ساختنِ محبت در راه خدا و ایثار دینی میان مؤمنان، برای این قانون زمینهسازی کرد؛ از این رو میان مؤمنان پیمان برادری بست و سپس ارث بردن را میان دو برادرِ دینی قرار داد. با این کار، رسم پیشینِ ارثبری نسخ شد و مؤمنان از خودخواهی و تعصب دیرینه دل کندند؛ آنگاه چون استخوانبندیِ دین محکم گشت و ستونش برپا شد، ارث بردن میان خویشاوندانِ نَسَبی تشریع گردید، در حالی که شمار بسندهای از مؤمنان حضور داشتند که به این تشریع به بهترین وجه پاسخ میگفتند.
با این مقدمه روشن میشود که اینجا، جایگاهِ تصریح و برطرف ساختنِ هرگونه ابهام و گمان ناروا با پایهریزیِ قاعدهای کلی از طریق این سخن است: «لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» (برای مردان، از آنچه پدر و مادر و نزدیکان بر جای گذاشتهاند، سهمی است). بنابراین، این حکم مطلق است و به هیچ حال، وصف یا امر دیگری قید نخورده است؛ همانطور که موضوع آن، یعنی مردان، عام است و با هیچ قیدِ متصلی تخصیص نیافته است؛ از این رو خردسالان نیز همانند بزرگسالان سهم دارند.
سپس فرمود: «وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» (و برای زنان، از آنچه پدر و مادر و نزدیکان بر جای نهادهاند، سهمی است). این حکم نیز مانند پیشین عام است و هیچ شائبهٔ تخصیصی در آن نیست، پس همهٔ زنان را بدون تخصیص یا تقییدی در بر میگیرد؛ و خداوند در عبارت «مِمّٰا تَرَكَ» اسمِ ظاهر آورد، یعنی «الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» (پدر و مادر و نزدیکان)،
با اینکه جایگاه، جایگاهِ آوردنِ ضمیر بود، تا حقِ تصریح و نصگویی را به کمال ادا کند. سپس فرمود:
«مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ» (خواه از آن اندک باشد یا بسیار)،
برای توضیح بیشتر و بیان اینکه به سبب اندک بودن و ناچیزیِ مال، در هیچ بخشی از آن جای سهلانگاری نیست. سپس فرمود: «نَصِيباً» تا آخر آیه؛ و این واژه به سبب معنای مصدریاش حال از «نصیب» نخست است و از حیث معنا، تأکیدی بر تأکید و تصریحی بیشتر بر این مطلب است که سهمها قطعی و مشخصاند و آمیختگی و ابهام نمیپذیرند.
به این آیه بر عام بودنِ حکم ارث نسبت به ترکهٔ پیامبر (ص) و دیگران، و نیز بر بطلان تعصیب (دادنِ مازاد سهمهای معین به خویشاوندان پدریِ میت) در سهمهای ارث استدلال شده است.
خدای متعال میفرماید: «وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَهَ أُولُوا الْقُرْبيٰ» تا پایان آیه (و چون خویشاوندان... هنگام تقسیم حاضر شوند). ظاهر آیه این است که مراد از حضورشان در تقسیم، آن است که هنگام تقسیم ترکه، یعنی زمانی که وارثان به تقسیم آن میپردازند، حاضر و ناظر باشند، نه آنچه برخی گفتهاند که مراد، حضورشان نزد میت به هنگام وصیت کردن و مانند آن است؛ و این معنا آشکار است.
بنابراین، مراد از خویشاوندان، نیازمندانِ آنان است؛ و همراه آمدنشان با یتیمان و مسکینان و نیز لحن سخن الهی: «فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» (پس به آنان از آن روزی دهید و با ایشان سخنی پسندیده بگویید) که در جلب ترحم و مدارا ظهور دارد، بر این معنا گواهی میدهد؛ و در این صورت، خطاب متوجه سرپرستان میت و وارثان خواهد بود.
دربارهٔ اینکه بخشش و روزیِ یادشده در آیه به شیوهٔ وجوب است یا استحباب، اختلاف شده است؛ و این بحثی فقهی است که از چارچوب این کتاب بیرون است. همچنین اختلاف کردهاند که آیا این آیه محکم است یا با آیهٔ مواریث (ارثها) نسخ شده است؟ در حالی که نسبتِ میان این دو آیه تناقض نیست؛ زیرا آیهٔ مواریث سهمهای معینِ وارثان را مشخص میکند، و این آیه بر بهرهمند ساختنِ غیرِ وارثان دلالت دارد—بهطور اجمال، خواه واجب باشد یا مستحب—بدون آنکه سهمی را معین کند؛ بنابراین دلیلی برای نسخ وجود ندارد، بهویژه بنا بر اینکه این بخشش مستحب باشد، چنانکه آیه نیز خالی از ظهور در استحباب نیست.
خدای متعال میفرماید: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّهً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ الآيه» (و کسانی که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای بگذارند، بر آنان بیم دارند، باید [از خدا] پروا کنند...). «خشیت» اثرپذیریِ قلبی از چیزی است که از فرودآمدنش بیم میرود، همراه با شائبهای از بزرگداشت و تعظیم؛ و استواریِ گفتار (سَداد القول و سَدَد) بهمعنای درست و مستقیم بودنِ آن است.
دور نیست که این آیه بهگونهای با این سخن خداوند مرتبط باشد: «لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ الآية» (برای مردان سهمی است...؛ نساء: ۷)؛ چراکه آن آیه با عمومیت خود، ارثبردنِ یتیمان خردسال را نیز در بر میگیرد؛ از این رو، این آیه برای تهدید کسانی آمده است که شیوهٔ محرومکردنِ وارثان خردسال از ارث را در پیش میگیرند. در این صورت، این فرمودهٔ خدا: «وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً» (و سخنی استوار بگویند) کنایه خواهد بود از در پیش گرفتنِ روش محرومساختن، عملکردن به آن و پایمالکردن حقوق یتیمان خردسال. کنایهآوردنِ گفتار بهجای کردار، بهدلیل ملازم بودنِ غالبیِ این دو با یکدیگر، در زبان عربی رایج است؛ مانند این فرمودهٔ خدای متعال: «وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً الآية» (و با مردم به نیکی سخن بگویید؛ بقره: ۸۳). آنچه این معنا را تأیید میکند، توصیف سخن به «سدید» (استوار) است، نه به «معروف» (پسندیده) و «لَیّن» (نرم) و مانند آنها؛ زیرا ظاهرِ استواری در سخن آن است که شایستهٔ باور داشتن و عمل کردن باشد، نه اینکه صرفاً کرامت و احترام مردم با آن حفظ شود.
به هر حال، ظاهر این سخن خداوند: «الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ» این است که تمثیلی است برای نشان دادنِ رحمت و مهربانی بر فرزندان ناتوانی که هیچ سرپرستی ندارند تا کارشان را بر عهده گیرد و خواری و ذلت را از آنان دور کند. بیمدادن و تهدیدی نیز که از آیه فهمیده میشود، تنها ویژهٔ کسی نیست که در حال حاضر فرزندانی ناتوان دارد؛ بهدلیل واژهٔ «لَوْ» در فرمودهٔ خدا: «لَوْ تَرَكُوا» (اگر بر جای بگذارند)، و نفرمود: «لو تركوا ذريتهم الضعاف» (اگر فرزندان ناتوان خود را بر جای بگذارند)؛ بلکه این تمثیلی است که مقصود از آن، بیان وضعیت است. مراد کسانی هستند که چنین ویژگیای دارند؛ یعنی در دلهایشان رحمتی انسانی و رأفت و شفقتی بر فرزندانِ ناتوانی هست که پدرانشان درگذشتهاند و همان یتیمان هستند. و کسانی که چنین صفتی دارند، همهٔ مردم و بهویژه مسلمانانی هستند که به ادب الهی آراسته و به اخلاق او خو گرفتهاند. بنابراین، معنا به سخنی مانند این بازمیگردد: «مردم باید بیم داشته باشند و دربارهٔ کار یتیمان از خدا پروا کنند؛ زیرا آنان همانند یتیمانِ خودِ این افرادند از این حیث که فرزندانی ناتوان به شمار میروند و باید نگرانشان بود و به وضعشان رسیدگی کرد، و نباید مورد ستم قرار گیرند یا حقوقشان پایمال شود». پس این کلام در سیاقی مانند این گفتهٔ ماست: «هر کس از ذلت و خوارشدن میترسد، باید به کسبوکار بپردازد»، در حالی که همه از چنین چیزی میترسند.
در این آیه مردم به ترحم و مهربانی و مانند آن فرمان نیافتهاند، بلکه به خشیت و پروا داشتن از خدا امر شدهاند؛ و این جز تهدیدی نیست به اینکه همان چیزی که بر سر یتیمانِ مردم آوردند—از تباهساختنِ حقوقشان و به ستم خوردنِ مالِ آنان—پس از خودشان بر سر یتیمانِ خودِ آنها نیز خواهد آمد، و مصیبتهایی که بر آنان وارد ساختند، پس از خودشان به فرزندان و نسلِ خودشان بازخواهد گشت.
اما دربارهٔ این فرمودهٔ خدا: «فَلْيَتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً» (پس باید از خدا پروا بدارند و سخنی استوار بگویند)، پیشتر گذشت که ظاهر آن است که مراد از «گفتار» همان رفتار عملی است، و ممکن است مقصود از آن، رأی و نظر باشد.
گفتاری دربارهٔ بازتابِ عمل به صاحب آن
هر کس در مال یتیمی به او ستم کند، ستمش به یتیمانِ نسل و بازماندگانِ خودش بازخواهد گشت؛ و این از حقایق شگفتانگیز قرآنی است، و از شاخههای همان مطلبی است که از کلام خدای متعال آشکار میشود؛ مبنی بر اینکه میان کارهای نیک و بد با رویدادهای بیرونی ارتباطی هست. بخشی از سخن در این باره، پیشتر در بحثی مطرح شد با عنوان: احکام اعمال، در جلد دوم همین کتاب.
مردم به طور کلی میپذیرند که انسان میوهٔ عمل خود را میچیند؛ نیکوکارِ اهل خیر در زندگیاش سعادتمند میشود و ستمکارِ بدکار دیری نمیپاید که پیامد ناگوار عملش را میچشد. در قرآن کریم نیز آیاتی وجود دارد که به صورت مطلق بر این معنا دلالت میکنند؛ مانند این کلام خدای متعال: «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَيْهٰا» (حم السجده: ۴۶؛ هر کس کار شایستهای کند به سود خود اوست و هر کس بدی کند به زیان خود اوست)، و فرمودهٔ او: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ» (الزلزال: ۸؛ پس هر کس به اندازهٔ سنگینیِ ذرهای کار نیک کند آن را میبیند و هر کس به اندازهٔ سنگینیِ ذرهای کار بد کند آن را میبیند)، و نیز فرمودهٔ خدای متعال: «قٰالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِي قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْنٰا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» (یوسف: ۹۰؛ [یوسف] گفت: من یوسفم و این برادر من است؛ بهراستی خدا بر ما منّت نهاد، بیگمان هر کس تقوا پیشه کند و شکیبایی ورزد، قطعاً خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند)، و فرمودهٔ او: «لَهُ فِي الدُّنْيٰا خِزْيٌ» (الحج: ۹؛ برای او در دنیا خواری و رسوایی است)، و فرمودهٔ او: «وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ [الآية]» (الشوری: ۳۰؛ و هر مصیبتی به شما برسد به سبب دستاورد خودِ شماست...)؛ و دیگر آیاتی از این دست که دلالت دارند بر اینکه خیر و شرِّ ناشی از عمل، در همین دنیا نوعی بازتاب و برگشت به سوی خودِ کنندهاش دارد.
نخستین برداشتی که از این آیات به ذهن ما ــ که با اندیشههای تجربیِ رایج در جامعه خو گرفته است ــ میرسد، این است که بازتاب عمل فقط از خودِ انسان به شخصِ خود او بازمیگردد. امّا آیاتی وجود دارد که نشان میدهد دامنهٔ این حقیقت گستردهتر از این است و کردار انسان، چه نیک باشد و چه بد، بسا که در فرزندان و نوادگانش به او بازگردد؛ خدای متعال میفرماید: «وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ» (الکهف: ۸۲؛ و امّا آن دیوار، از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود و زیر آن گنجی متعلّق به آن دو قرار داشت و پدرشان مردی شایسته بود؛ پس پروردگارت خواست که آن دو به رشد و کمالِ توانایی خود برسند و گنجشان را بیرون آورند، رحمتی از جانب پروردگارت). ظاهر آیه نشان میدهد که شایستگیِ پدرشان در این رحمتی که خداوند در حق آن دو اراده فرمود دخیل بوده است. و خدای متعال میفرماید: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ الآية» (النساء: ۹؛ و باید کسانی بترسند که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای بگذارند، بر آنان بیمناک میشوند...).
بنابراین، مسئلهٔ بازتاب عمل گستردهتر و فراگیرتر است، و نعمت یا مصیبت چه بسا به سبب دستاورد خودِ شخص یا عملکرد پدران و نیاکانش بر او فرود میآید.
تدبّر در کلام خدای متعال انسان را به حقیقتِ علت این امر رهنمون میشود؛ چنانکه در بحث دعا در جلد دوم این کتاب ذیل آیهٔ شریفهٔ «وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي» (البقرة: ۱۸۶؛ و هنگامی که بندگانم از تو دربارهٔ من بپرسند...) گذشت، کلام خدای متعال دلالت دارد بر اینکه تمام آنچه از جانب پروردگار متعال بر انسان فرود میآید، در واقع در پاسخ به درخواستی است که او از پروردگارش کرده است؛ و هر مقدمهای که انسان فراهم میسازد و به هر سببی که دست مییازد، در واقع درخواستی از او برای رویدادها و پیامدهایی است که در نهایت بر آن مترتّب میشود؛ خدای متعال میفرماید: «يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن: ۲۹؛ هر که در آسمانها و زمین است از او درخواست میکند، او هر روز در کاری است)، و خدای متعال میفرماید: «وَ آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ» «اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا» (ابراهیم: ۳۴؛ و از هر چه از او خواستید به شما داد، و اگر نعمت خدا را بشمارید، نمیتوانید آن را بشمارید). و نفرمود: «و اگر آنچه را خواستهاید بشمارید نمیتوانید»، چرا که در میان آنچه از خدا خواستهاند چیزهایی نیز وجود دارد که نعمت نیست، در حالی که این جایگاه، جایگاه منّتنهادن با نعمتها و نکوهشِ ناسپاسی در برابر آنهاست؛ از این رو تنها بخشی از خواستههای آنان را که نعمت بود یادآور شد.
افزون بر این، آنچه انسان برای خود انجام میدهد و از خیر یا شر بر دیگری روا میدارد و آن را برای کسی که بر او وارد ساخته ــ و انسانی مانند خود اوست ــ میپسندد، در حقیقت چیزی جز این نیست که آن را برای خود پسندیده و برای شخصِ خویش درخواست کرده است؛ زیرا در این میان هویتی جز «انسانیت» وجود ندارد. از اینجا بر انسان روشن میشود که اگر به کسی نیکی کند، در واقع همان نیکی را در قالب دعایی مستجاب و درخواستی ردناشدنی برای خود از خدا خواسته است؛ و اگر به کسی بدی روا دارد یا بر او ستم کند، در حقیقت همان را برای خود طلبیده و برای خویشتن پسندیده است؛ و آنچه را برای فرزندان و یتیمان مردم میپسندد، همان را ــ از خیر یا شر ــ برای فرزندان خود پسندیده و برای آنان خواسته است. خدای متعال میفرماید: «وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهٰا فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرٰاتِ» (البقرة: ۱۴۸؛ و برای هر کسی قبله و جهتی است که به آن روی میآورد؛ پس در نیکیها بر یکدیگر پیشی گیرید)؛ چرا که معنای آیه این است: در کارهای خیر پیشی بگیرید تا جهتگیری و رویکردِ شما خیر باشد.
اشتراک در خون و یکیبودنِ رَحِم (پیوند خویشاوندی)، ستون نَسَب—یعنی تبار و خاندان—را حقیقتی واحد میسازد؛ از این رو هر حالتی که برای گوشهای از این واحد پیش آید و هر پیشامدی که بر شاخهای از شاخههای آن فرود آید، گویی بر پیکر اصلی آن فرود آمده و به حساب همهٔ شاخهها گذاشته میشود. و بخشی از سخن دربارهٔ رَحِم در آغاز همین سوره گذشت.
پس با این بیان روشن شد رفتاری که انسان با دیگری یا فرزندانِ او در پیش میگیرد، ناگزیر به خودش بازمیگردد یا گریبانگیر فرزندانش میشود، مگر آنکه خدا [چیزی جز این] بخواهد. این استثنا از آن روست که در جهان هستی، عوامل و جنبههای بیشماری وجود دارد که انسان به همهٔ آنها احاطه ندارد؛ و چه بسا عوامل و اسبابی در کار باشد که ما متوجه آنها نشدهایم یا از آنها آگاهی نداریم و موجب نتیجهای برعکس شوند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أَصٰابَكُم مِنْ مُصِيبَهٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ» (شوری: ۳۰: «و هر مصیبتی به شما رسد، بهسبب دستاورد خود شماست و [خدا] از بسیاری نیز درمیگذرد») و تا اندازهای به همین نکته اشاره دارد.
خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً...» (همانا کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، جز این نیست که در شکمهای خود آتش میخورند...). در عربی هم گفته میشود: «أكله» (آن را خورد) و هم «أكله في بطنه» (آن را در شکم خود خورد) و هر دو به یک معناست، جز اینکه تعبیر دوم صریحتر است. این آیه نیز مانند آیهٔ پیشین، از نظر مضمون به سخن خدای متعال در آیهٔ «لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ...» (نساء: ۷) پیوند دارد و هشداری بیمدهنده و بازدارنده برای مردم است تا حق یتیمان را در ارث پایمال نکنند.
این آیه از شواهدی است که بر تجسم اعمال (حضور عینیِ باطنِ کردارها در قیامت) دلالت دارد؛ همانگونه که در جلد نخست این کتاب در این باره گذشت: ذیل سخن خدای متعال که میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مٰا» (بقره: ۲۶: «همانا خدا ابایی ندارد از اینکه به هر چیزی مَثَل زند»). و چه بسا مقصود مفسرانی که گفتهاند جملهٔ «إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً» سخنی حقیقی است نه مجازی، همین باشد. بر این اساس، اشکالی که برخی از مفسران مطرح کردهاند به آن وارد نخواهد بود؛ اشکال آنان این است که: فعل «يَأْكُلُونَ» بهقرینهٔ عطفِ جملهٔ «وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً» بر آن—که فعلی دارای حرف استقبال (سین) است—به معنای زمان حال است نه آینده؛ پس اگر مقصودْ معنای حقیقیِ خوردن میبود که زمان تحققش روز قیامت است، بایستی گفته میشد: «سيأكلون في بطونهم نارا و يصلون سعيرا» (بهزودی در شکمهایشان آتش میخورند و به آتشی افروخته درمیآیند)؛ بنابراین حق آن است که معنای مجازی مراد است، یعنی آنان در خوردن مال یتیم مانند کسی هستند که در شکم خود آتش میخورد (پایان خلاصهٔ سخن). اما این اعتراض، ناشی از غفلت از حقیقت تجسم اعمال است.
و اما سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً» (و بهزودی در آتشی برافروخته درآیند)، اشاره به عذاب آخرت دارد؛ و «سعیر» از نامهای دوزخ است. در زبان عربی گفته میشود: «صلى النار يصلاها صلى و صليا»، یعنی با آتش سوخت و سختی عذابش را چشید.
بحث روایی
در «مجمعالبیان» دربارهٔ فرمودهٔ خدای متعال که میفرماید: «لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ...» (نساء: ۷) آمده است: مردم دربارهٔ این آیه دو دیدگاه دارند؛ نخست اینکه آیه محکم است و نسخ نشده، و این دیدگاه، روایتی است که از امام باقر (ع) نقل شده است.
میگویم: در تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده که این آیه با سخن خدای متعال که میفرماید: «يُوصِيكُمُ اللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ...» (نساء: ۱۱) نسخ شده است؛ اما این سخن وجهی ندارد، و در بیان پیشین روشن شد که آیه بیانی کلی برای احکام ارث است و هیچ ناسازگاری میان آن و دیگر آیاتِ محکمِ ارث وجود ندارد تا ادعا شود بهوسیلهٔ آنها نسخ شده است.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنجریر، ابنمنذر و ابنابیحاتم از عِکرِمه دربارهٔ این آیه نقل کردهاند که گفت: این آیه دربارهٔ امکلثوم و دختر امکَحله — یا [خودِ] امکحله — و ثعلبة بن اوس و سُوَید که از انصار بودند نازل شد. یکی از آن دو مرد، همسرش بود و دیگری عموی فرزندش. آن زن گفت: «ای پیامبر خدا، همسرم درگذشت و مرا با دخترش بر جای گذاشت، اما از مالش به ما ارثی داده نشد». عموی فرزندش گفت: «ای پیامبر خدا، [این زن] نه بر اسب سوار میشود و نه به دشمنی آسیب میرساند؛ دیگران برایش درآمد کسب میکنند و خود درآمدی ندارد». پس آیهٔ «لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ...» (نساء: ۷) نازل شد.
میگویم: در پارهای از روایات از ابنعباس آمده است که این آیه دربارهٔ مردی از انصار نازل شد که از دنیا رفت و دو دختر بر جای گذاشت. دو پسرعمویش که عَصَبهٔ او (خویشاوندان پدریِ وارث) بودند آمدند [تا میراثش را ببرند]. همسر آن مرد گفت: «با این دو دختر ازدواج کنید»؛ اما آن دو دختر چهرهای نازیبا داشتند. پس آن دو خودداری کردند؛ زن ماجرا را نزد پیامبر خدا (ص) برد و آیات مواریث (ارث) نازل شد—تا پایان روایت. و چنانکه بارها گذشت، چندگانگیِ این اسباب نزول هیچ اشکالی ندارد.
و در «مجمع البیان»، دربارهٔ این سخن خدای متعال: «وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَهَ أُولُوا الْقُرْبيٰ الآيه» (و چون هنگام تقسیم ارث، خویشاوندان حاضر شوند...) آمده است: مردم دربارهٔ این آیه دو دیدگاه دارند؛ یکی اینکه محکم است و نسخ نشده (از اعتبار نیفتاده)، و [طبرسی] میگوید: این همان دیدگاهی است که از امام باقر (ع) روایت شده است:
و در کتاب «نهج البیان» شیبانی آمده است: این مطلب از امام باقر و امام صادق (ع) روایت شده است.
میگویم: در برخی روایات آمده که این آیه با آیهٔ مواریث (احکام ارث) نسخ شده است؛ در حالی که در بیان گذشته روشن شد که این آیه اساساً نسخپذیر نیست.
و در تفسیر عیاشی، از امام صادق و امام کاظم (ع) روایت شده است: خداوند دربارهٔ [خوردنِ] مال یتیم به دو عقوبت هشدار داده است: یکی کیفر آخرت که آتش دوزخ است، و دیگری کیفر دنیا، آنجا که خدای متعال میفرماید: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّهً ضِعٰافاً-خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً» (و باید کسانی بترسند که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای میگذاشتند، بر آنان بیمناک میشدند؛ پس باید از خدا پروا کنند و سخنی استوار بگویند). امام فرمود: یعنی با این آیه باید بیم داشته باشد از اینکه من [خداوند] همان رفتاری را با فرزندان او در پیش گیرم که او با این یتیمان کرد:
میگویم: مانند این در «کافی» از امام صادق (ع) و در «معانی الأخبار» از امام باقر (ع) نیز روایت شده است.
و در همان کتاب، از عبدالأعلی مولی آلسام روایت است که امام صادق (ع) بیآنکه سؤالی شده باشد، آغاز به سخن کرد و فرمود: «من ظلم سلط الله عليه من يظلمه أو علي عقبه أو علي عقب عقبه» (هرکس ستم کند، خداوند کسی را بر او مسلط میگرداند که به او ستم کند، یا بر فرزندانش و یا بر نوادگانش). عبدالأعلی میگوید: با خود اندیشیدم و گفتم:
«يظلم هو فيسلط علي عقبه و عقب عقبه؟» (او ستم روا دارد، آنگاه ستمگر بر فرزندان و نوادگان او چیره شود؟!). پیش از آنکه سخنی بر زبان آورم، امام به من فرمود: خدای متعال میفرماید: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّهً ضِعٰافاً-خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً» (و باید کسانی بترسند که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای میگذاشتند، بر آنان بیمناک میشدند؛ پس باید از خدا پروا کنند و سخنی استوار بگویند).
و در کتاب «الدر المنثور»، عبد بن حُمَید از قتاده روایت کرده که گفت: برای ما بازگو شد که پیامبر خدا (ص) فرمود: «اتقوا الله في الضعيفين:اليتيم و المرأه ايتمه ثم أوصي به،و ابتلاه و ابتلي به.» (دربارهٔ دو ناتوان از خدا پروا کنید: یتیم و زن؛ [خداوند] او را یتیم ساخت، سپس دربارهاش سفارش فرمود، و او را به رنج آزمود و دیگران را نیز به وسیلهٔ او در بوتهٔ آزمایش نهاد).
میگویم: روایات دربارهٔ [حرمتِ] خوردن مال یتیم و اینکه این کار گناهی بزرگ و هلاککننده (موبقه) است، از طریق هر دو مذهب [شیعه و اهل سنت] بسیار و مستفیض (فراوان و پیدرپی) است.