وَأَمَّا ٱلۡجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيۡنِ يَتِيمَيۡنِ فِي ٱلۡمَدِينَةِ وَكَانَ تَحۡتَهُۥ كَنزٞ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحٗا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبۡلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسۡتَخۡرِجَا كَنزَهُمَا رَحۡمَةٗ مِّن رَّبِّكَۚ وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِيۚ ذَٰلِكَ تَأۡوِيلُ مَا لَمۡ تَسۡطِع عَّلَيۡهِ صَبۡرٗا
و اما آن دیوار، از آنِ دو پسر یتیم در آن شهر بود و زیرش گنجی برای آن دو قرار داشت و پدرشان مردی شایسته بود؛ پس پروردگارت خواست که آن دو به حد رشد و بلوغ خود برسند و گنج خویش را بیرون آورند، که رحمتی از جانب پروردگارت بود؛ و من این کارها را از پیشِ خود انجام ندادم. این است باطن و فرجام آنچه نتوانستی بر آن شکیبایی ورزی.»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۷۹ تا ۸۲ با هم
و برخی مفسران گفتهاند: از ادب نیکویی که خضر در سخن گفتن با پروردگارش به کار بست، این است که آنچه از کارها نوعی نقص به شمار میآمد به خود نسبت داد؛ مانند این سخنش: «فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَهَا» (پس خواستم آن را معیوب کنم)، و آنچه انتسابش به پروردگارش و به خودش روا بود، آن را با صیغهٔ متکلم معالغیر (ما) آورد؛ مانند این… ادامه در متن کامل
«بحث روایی»
تفسیر آیههای ۷۱، ۷۴، ۷۷ و ۸۲ با هم
و از جملهٔ آنها، اختلاف روایات در چگونگی سوراخکردن کشتی، چگونگی کشتن آن نوجوان، چگونگی برپا داشتن دیوار و در ماهیت گنجِ زیر آن است؛ با این حال در بیشتر روایات آمده است که آن گنج، لوحی زرین بود که بر آن نوشته شده بود پندها و موعظههایی [نوشته شده بود]؛ و دربارهٔ «پدر شایسته» نیز ظاهر بیشتر روایات آن است که او پدر بیواسطه و نزدیک آن دو [یتیم] بود، و در برخی روایات آمده که پدر دهم آنها بود، و در برخی پدر هفتم، و در برخی میان آن دو و او هفتاد پدر فاصله بود، و در برخی دیگر آمده است که میان آنان هفتصد سال فاصله بود؛ گذشته از دیگر موارد اختلاف. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۸۲ سورهٔ کهف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۳۴۸ تا ۳۵۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/18/82/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَهِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً » (و اما آن دیوار، از آنِ دو پسر یتیم در آن شهر بود و زیر آن گنجی برایشان قرار داشت و پدرشان مردی شایسته بود). بعید نیست از سیاق کلام چنین فهمیده شود که «الْمَدِينَة» (شهر) که در این آیه آمده، غیر از آن «قریه» (روستایی) است که دیوار را در آن یافتند و خضر آن را برپا داشت؛ زیرا اگر هر دو یکی بودند، نیاز چندانی نبود که یادآوری شود آن دو نوجوان یتیم در شهرند. بنابراین توجه کلام به این نکته بوده که آن دو پسر و سرپرستشان در آن روستا حاضر نبودند.
یادآوریِ یتیمبودنِ آن دو پسر و وجود گنجی برای آنان در زیر دیوار—که اگر فرو میریخت، آشکار و تباه میشد—و نیز شایستهبودنِ پدرشان، همگی مقدمهچینی و زمینهسازی برای این سخن است که: « فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا » (پس پروردگارت خواست که آن دو به رشد و بلوغِ خود برسند و گنجشان را بیرون آورند)؛ و تعبیرِ « رَحْمَهً مِنْ رَبِّكَ » (بهعنوان رحمتی از سوی پروردگارت)، بیانگرِ علتِ این اراده است.
پس رحمتِ خدای متعال سبب شد تا اراده فرماید آن دو به بلوغ برسند و گنجِ خود را بیرون آورند؛ و این امر بر سرپا بودنِ دیوار بستگی داشت، از این رو خضر آن را برپا داشت. سبب جوششِ این رحمت نیز شایستگیِ پدرشان بود؛ پدری که پیشامدِ روزگار چنان شد که درگذشت، آن دو پسر یتیم شدند و گنجی برایشان بر جای ماند.
دربارهٔ جمع میان شایستگیِ پدرشان و وجود گنجی برای آن دو در زیر دیوار، گفتوگوهای درازی صورت گرفته است؛ زیرا ظاهر عبارت نشان میدهد که پدرشان آن مال را اندوخته و پنهان کرده است، در حالی که گنجاندوزی نکوهیده است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» (و کسانی را که زر و سیم میاندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمیکنند، به عذابی دردناک نوید ده؛ توبه: ۳۴).
اما آیه بیش از این بیان نمیکند که در زیر دیوار، گنجی برای آن دو وجود داشت، بدون آنکه دلالت کند پدرشان آن را زیر خاک پنهان و گنجینه کرده است. افزون بر این، توصیف پدر به شایستگی، خود دلیلی است بر اینکه اگر بپذیریم پدر آن را اندوخته، این اندوختن به هر شکلی که بوده، کاری ناپسند نبوده است. گذشته از این، جایز است که پدر شایستهشان آن مال را بر اساس توجیه و مصلحتی موجّه برای آن دو اندوخته باشد؛ چرا که این کار از سوراخکردن کشتی و کشتنِ انسانی بیگناه که در این داستان آمده، بزرگتر نیست، در حالی که آن دو کار نیز با امر الهی و به دلیل مصلحتی باطنی، روا دانسته شد. در این زمینه روایاتی نیز وجود دارد که اگر خدا بخواهد، در بحث رواییِ آینده خواهد آمد.
این آیه دلالت دارد بر اینکه درستکاری و شایستگی انسان چه بسا برای فرزندانش اثری نیک بر جای میگذارد و سعادت و خیر را در پیِ آنان میآورد؛ پس این آیه در جنبهٔ خیر، همانند این کلام خدای متعال است: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّهً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ» (و باید بترسند کسانی که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای بگذارند، بر آنان بیم دارند؛ نساء: ۹).
و این سخن او که فرمود: « وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي » (و من آن را از پیشِ خود انجام ندادم) کنایه از این است که آنچه انجام داد به فرمان دیگری یعنی خدای پاک و منزه بود، نه به فرمانی که نفس خودش به آن دستور داده باشد.
و این سخن او که فرمود: « ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً » یعنی این است حقیقت و باطن آنچه نتوانستی بر آن شکیبایی ورزی؛ «اسطاعَ يَسْطِيعُ» به همان معنای «استطاعَ يَسْتَطِيعُ» (توانستن) است. و در آغاز تفسیر سورهٔ آلعمران گذشت که «تأویل» در کاربرد قرآن، همان حقیقتی است که شیء در بر دارد و به آن بازمیگردد و بر پایهاش بنا میشود؛ مانند تأویل خواب که همان تعبیر آن است، و تأویل حکم که ملاک و ریشهٔ آن است، و تأویل کار که مصلحت و غایت حقیقیاش است، و تأویل رخداد که علّت واقعی آن است و مانند اینها.
پس این گفتهاش: « ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ » (این است تأویل آنچه نتوانستی...) اشارهای از سوی اوست به اینکه آنچه برای آن سه رخداد و کارهای خود در آنها بیان کرد، علّت حقیقی آنها بوده است، نه آنچه موسی از عنوانهای ظاهری و نمایانشده از کارهای او پنداشته بود؛ مانند دستمایه شدن برای هلاکت مردم در سوراخ کردن کشتی، و کشتنِ بیدلیل و ناموجّه در قتل آن نوجوان، و بدتدبیری در ادارهٔ زندگی در برپا داشتن آن دیوار.
«بحث روایی»
و در همان کتاب، از اسحاق بن عمار روایت شده است که گفت: شنیدم امام صادق (علیهالسلام) میفرمود: همانا خداوند به سبب شایستگیِ مرد مؤمن، فرزند و نوادهاش را به صلاح میآورد و او را در خانهاش و خانههای پیرامونش حفظ میکند؛ از این رو آنان به پاس کرامت و ارزش او نزد خداوند، پیوسته در پناه و حفاظت الهی خواهند بود. سپس آن حضرت یادِ آن دو نوجوان کرد و فرمود: « وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً » (و پدرشان مردی شایسته بود)؛ آیا ندیدی که چگونه خداوند شایستگیِ پدر و مادرشان را در حق آن دو پاس داشت؟
و در همان کتاب، از مَسعَدة بن صَدَقه، از جعفر بن محمد از پدرانش (علیهمالسلام) روایت شده است که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: خداوند پس از مرگِ بندهٔ شایسته، جانشین او در سرپرستیِ خانواده و مالش میشود، هرچند خانوادهاش نااهل و بدکردار باشند؛ سپس این آیه را تا پایان خواند: « وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً » (و پدرشان مردی شایسته بود).
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنمَردُویه از جابر روایت کرده است که گفت: پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: همانا خداوند به سبب شایستگیِ مرد صالح، فرزند و نوادهاش و اهل خانههای پیرامون او را به صلاح میآورد؛ پس تا زمانی که او در میانشان هست، پیوسته در حفظ و پناه الهی به سر میبرند.
میگویم: روایات در این معنا بسیار و مستفیض (فراوان و در حدّ اطمینانبخش) است.
و در کتاب کافی، به سند خود از صفوان جمّال روایت کرده است که گفت: از امام صادق (علیهالسلام) دربارهٔ این سخن خدای عزّوجلّ: « وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَهِ-وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا » (و اما آن دیوار، از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود و زیرش گنجی متعلق به آن دو قرار داشت) پرسیدم؛ پس آن حضرت فرمود:
امام فرمود: «أما إنه ما كان ذهبا و لا فضه،و إنما كان أربع كلمات:لا إله إلا الله،من أيقن بالموت لم يضحك،و من أيقن بالحساب لم يفرح قلبه،و من أيقن بالقدر لم يخش إلا الله.»: «آگاه باش که آن [گنج] نه طلا بود و نه نقره، بلکه فقط چهار جمله بود: معبودی جز الله نیست، هر کس به مرگ یقین داشته باشد [بیهوده و سرمستانه] نمیخندد، و هر کس به حسابرسی [قیامت] یقین داشته باشد دلش [به غفلت] شاد نمیگردد، و هر کس به تقدیر الهی یقین داشته باشد جز از خدا نمیترسد.»
میگویم: روایات فراوانی از طرق شیعه و اهلسنت دربارهٔ حقیقت آن گنج نقل شده است؛ با این مضمون که زیر آن دیوار، لوحی بود که سخنانی بر آن نوشته شده بود. در بیشتر این روایات نیز آمده است که آن لوح از طلا بوده است، و این موضوع با فرمودهٔ امام در روایت پیشین که «ما كان ذهبا و لا فضه» (نه طلا بود و نه نقره) منافاتی ندارد؛ زیرا چنانکه به ذهن متبادر میشود، مقصود نفی دینار و درهم [مسکوک] است. این روایات در تعیین کلماتی که بر آن لوح مکتوب بود اختلاف دارند، اما بیشتر آنها در کلمهٔ توحید و دو مسئلهٔ مرگ و تقدیر همداستاناند.
و در برخی از این روایات، میان هر دو شهادت جمع شده است؛ چنانکه در کتاب «الدر المنثور» از بیهقی در «شعب الإیمان» از علی بن ابیطالب دربارهٔ سخن خدای عزوجل: « وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا » (و زیر آن، گنجی برای آن دو بود) روایت کرده که فرمود: «كان لوحا من ذهب مكتوب فيه:لا إله إلا الله محمد رسول الله-عجبا لمن يذكر أن الموت حق كيف يفرح؟و عجبا لمن يذكر أن النار حق كيف يضحك؟و عجبا لمن يذكر أن القدر حق كيف يحزن؟و عجبا لمن يرى الدنيا و تصرفها بأهلها حالا بعد حال كيف يطمئن إليها؟.»؛ «آن [گنج]، لوحی از طلا بود که در آن نوشته شده بود: معبودی جز الله نیست، محمد پیامبر خداست. شگفتا از کسی که به یاد دارد مرگ حق است، چگونه [سرمستانه] شادمانی میکند؟ و شگفتا از کسی که به یاد دارد آتش دوزخ حق است، چگونه میخندد؟ و شگفتا از کسی که به یاد دارد تقدیر حق است، چگونه اندوهگین میشود؟ و شگفتا از کسی که دنیا و دگرگونیِ پیدرپیِ حالات آن را نسبت به اهلش میبیند، چگونه به آن آرامش مییابد [و دل میبندد]؟».