۞ مَّآ أَشۡهَدتُّهُمۡ خَلۡقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَلَا خَلۡقَ أَنفُسِهِمۡ وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ ٱلۡمُضِلِّينَ عَضُدٗا
من آنان را در آفرینش آسمانها و زمین و نه در آفرینش خودشان به گواهی [و یاری] نگرفتم، و من آن نبودهام که گمراهکنندگان را دستیار خود گیرم.
تفسیر آیهٔ ۵۱ سورهٔ کهف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۳۲۶ تا ۳۳۰ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/18/51/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ مٰا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً »؛ ظاهر سیاق نشان میدهد که دو ضمیر جمع به ابلیس و نسل او بازمیگردد، و مقصود از «اِشهاد» حاضر ساختن و آگاه کردنِ عینی است؛ همانطور که «شهود» به معنای دیدن با چشم و از نزدیک است. «عَضُد» نیز بخش میان آرنج و شانه در انسان (بازو) است که بهصورت استعاره برای یاور و پشتیبان به کار میرود، درست مانند «دست»، و در اینجا نیز همین معنا مراد است.
این آیه برای نفی ولایتِ تدبیر از ابلیس و نسل او، دو برهان در بر دارد؛ نخستین دلیل این است که:
ولایت بر تدبیرِ امور هر پدیدهای، متوقف بر احاطهٔ علمی ــ به تمام معنای کلمه ــ بر آن امور است، آنهم از همان جهتی که تدبیر میشوند؛ و همچنین وابسته به آگاهی از پیوندهای درونی و بیرونیِ آن پدیده و امور آن با آنچه از آن آغاز میشود، آنچه همراه آن است و آنچه به آن میانجامد؛ و این پیوند وجودی در سراسر اجزای جهان هستی جاری است. در حالی که اینان، یعنی ابلیس و نسل او، کسانی هستند که خدای پاک و منزه آنان را بر آفرینش آسمانها و زمین و حتی آفرینش خودشان حاضر نساخت؛ پس آنان ناظر و حاضر نبودند آنگاه که به آسمانها و زمین فرمود:
«كُنْ» (باش) و بیدرنگ موجود شدند، و نه آنگاه که به خودشان فرمود: «كُونُوا» (باشید) و هستی یافتند. بنابراین، آنان به حقیقت آسمانها و زمین و رازهای آفرینش که در ظرف وجودِ آنها نهفته است، و حتی به حقیقتِ آفرینش خود نادانند؛ پس چگونه ممکن است بتوانند تدبیر کار آنها، یا تدبیر بخشی از آنها را بر عهده گیرند و معبودان و پروردگارانی در برابر خدا باشند، در حالی که از حقیقت آفرینشِ آنها و آفرینش خود بیخبرند؟!
اما اینکه آنان شاهد آفرینش جهان نبودند، بدان سبب است که هر یک از آنان موجودی محدود است و راهی به فراتر از خود ندارد؛ پس موجودات دیگر از او پوشیدهاند و پردهای بر آنها کشیده شده است. این امر روشن است و خدای پاک و منزه در جاهای گوناگونی از کلام خود از آن خبر داده است؛ و همچنین چگونگی سببهایی که پیش از وجود هر یک از آنان بوده و پیامدهایی که پس از وجودشان خواهد آمد، از آنان پنهان است.
این برای کسی که نیک بنگرد و در تدبر ژرف شود، برهانی یقینی است نه جدلی؛ تا این بازیچهٔ دروغینی که ما آن را «تدبیر» مینامیم، با آن تدبیرِ تکوینی جهان ــ که هیچ خطا و انحرافی به آن راه ندارد ــ مشتبه نشود؛ و همچنین گمانها و پندارهای سستی که در میان ما ردوبدل میشود و به آنها دل میبندیم، با علم عینی و شهودی ــ که حقیقت علم است ــ آمیخته نگردد؛ و نیز آگاهی از امور پنهان از راه دستیافتن به نشانههای غالبیشان، با علم به غیب ــ که در پرتو آن، غیب به شهود دگرگون میشود ــ یکی گرفته نشود.
دوم اینکه هر نوعی از انواع آفریدگان با سرشت خود رو به سوی کمالِ ویژهٔ نوع خویش دارد، و این نکته برای کسی که احوال آنها را کاوش کرده و در آن باریک شده باشد، بدیهی است؛ پس هدایت الهی فراگیر و همگانی است، چنانکه فرمود: «الَّذِي أَعْطيٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَديٰ» (طه: ۵۰: «همان کسی که به هر چیزی آفرینشِ [درخورِ] آن را داد، سپس هدایتش کرد»). از سوی دیگر، شیاطینْ شرور، تبهکار و گمراهکنندهاند؛ بنابراین پرداختنِ آنان به تدبیر چیزی از آسمانها و زمین یا تدبیر انسان ــ که هرگز جز به اذن خدای پاک و منزه نخواهد بود ــ به نقض سنت الهی در هدایت همگانی میانجامد؛ یعنی اینکه خدای متعال برای اصلاح به چیزی متوسل شود که کارش جز تباهی نیست، و برای هدایت از ابزاری بهره گیرد که ویژگیاش جز گمراهگری نمیباشد، و این محال است.
این است معنای سخن خدای پاک و منزه که میفرماید: « وَ مٰا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً » (و من گمراهکنندگان را دستیار و یاور نگرفتهام)؛ که ظهور دارد در اینکه سنت خدای متعال بر این است که گمراهکنندگان را به یاری و بازوی خویش نگیرد؛ پس در این معنا نیک درنگ کن.
و در سخن خدای متعال که فرمود: « مٰا أَشْهَدْتُهُمْ » (آنان را حاضر نساختم) و « وَ مٰا كُنْتُ » (و من نبودهام)، و نفرمود: «ما شهدوا» (حاضر نبودند) و «ما كانوا» (آنان نبودند)، دلالت بر این است که خدای پاک و منزه در هر حال بر آنان چیره و حاکم است. کسانی هم که شیاطین یا فرشتگان یا دیگران را در کار تدبیر شریک خدا میدانستند، معتقد به استقلال آنان در این امر نبودند، بلکه میگفتند کار تدبیر با تملیک خدای متعال به مالکیت آنان درآمده و با تفویض از سوی او به ایشان واگذار شده است؛ و آنان پروردگاران و معبوداناند و خدا پروردگارِ پروردگاران و معبودِ معبودان است.
معنایی که برای آیه بیان شد، مبتنی بر حمل «اِشهاد» (حاضر ساختن) بر معنای حقیقیاش و بازگرداندنِ دو ضمیر در « مٰا أَشْهَدْتُهُمْ » و « أَنْفُسِهِمْ » به ابلیس و نسل اوست، چنانکه از سیاق نیز همین معنا آشکار و متبادر است؛ و مفسران را در اینجا سخنان دیگری نیز هست:
از جمله، سخن برخی از مفسران است که گفتهاند: مراد از «إشهاد» (حاضر ساختن و گواه گرفتن) در آفرینش آسمانها و زمین، به صورت مجاز، مشورتخواهی است؛ زیرا پایینترین مرتبهٔ ولایت و سرپرستی بر چیزی آن است که با او در کارش مشورت شود، و مقصود از نفیِ «اعتضاد» (به یاری گرفتن و بازو قرار دادن)، نفیِ دیگر مراتب کمکگرفتنی است که به نحوی به ولایت و تسلط بر آنکه تحت ولایت است میانجامد. گویی فرموده است: من با آنان مشورت نکردم در کار آفرینش آنها، و به هیچ نوعی از کمک گرفتن از آنان یاری نخواستم؛ پس چگونه و از کجا میتوانند سرپرست و اولیای آنان باشند؟
اشکال این سخن آن است که هیچ قرینهای بر این مجاز وجود ندارد و مانعی هم از حمل آن بر معنای حقیقی در میان نیست؛ افزون بر آنکه، میان نظر دادن دربارهٔ چیزی و داشتنِ ولایت بر آن، هیچ پیوندی نیست تا مشورت، از مراتب ولایتسپاری، یا نظر دادن، از درجات ولایت شمرده شود. برخی این معنا را چنین توجیه کردهاند که مقصود از «إشهاد»، کنایه از مشورت است، و لازمهٔ مشورت آن است که مخلوقات طبق خواستهٔ آنان آفریده شوند، یعنی خودِ آنان را همانگونه که دوست دارند — یعنی کامل — بیافریند؛ پس مقصود از نفیِ حاضر ساختن شیاطین در آفرینش خودشان، نفیِ این است که آنان در آفرینش خود کامل باشند تا بتوانند شایستگیِ ولایت بر تدبیر امور را پیدا کنند.
اشکال این سخن — افزون بر اینکه همان ایرادِ سخن پیشین بر آن وارد است — نخست این است که چنین برداشتی به بهکاربردن یک واژه و ارادهکردنِ لازمِ آن با پنج واسطه برمیگردد: بنا بر ادعای او، مشورت لازمهٔ اِشهاد (حاضر ساختن) است، و آفریدن طبق خواستهٔ مشورتدهنده لازمهٔ مشورت است، و آفریدن بر اساس آنچه دوست دارد لازمهٔ آفریدن طبق خواستهاش است، و کمالِ خلقت لازمهٔ آفریدن بر اساس دوستداشتههای اوست، و درستیِ ولایت لازمهٔ کمالِ خلقت است؛ بنابراین، بهکاربردن واژهٔ «إشهاد» و ارادهکردنِ کمالِ خلقت یا درستیِ ولایت، از قبیل کنایهزدن به معنای لازم از پشتِ سرِ چهار یا پنج واسطهٔ لزومی است، در حالی که کتاب روشنگر الهی والاتر و پیراستهتر از چنین معماپردازیهایی است.
دوم اینکه: اگر این سخن درست باشد، تنها در مورد حاضر ساختنِ آنان در آفرینش خودشان درست است، نه حاضر ساختنِ آنان در آفرینش آسمانها و زمین؛ بنابراین لازمهاش، تفکیک میان معنای این دو اِشهاد در یک آیه است.
سوم اینکه: لازمهٔ این سخن آن است که ولایتِ هر کس که در آفرینش خود کامل باشد (مانند فرشتگان مقرّب) درست باشد؛ پس در این سخن، اعتراف به امکان ولایت آنان و روا بودنِ ربوبیتشان نهفته است، در حالی که قرآن با صریحترین بیان این پندار را رد میکند؛ زیرا چگونه موجود ممکنی که ذاتاً نیازمند خدای پاک و منزه است، میتواند در تدبیر کار خود یا تدبیر غیر خود استقلال داشته باشد؟! و اما آیاتی مانند سخن خدای متعال که میفرماید: «فَالْمُدَبِّرٰاتِ أَمْراً» (نازعات: ۵)، توضیح معنایش بهخواست خدا خواهد آمد.
و از آن جمله، سخن برخی دیگر است که گفتهاند: مقصود از «إشهاد»، معنای حقیقیِ آن است و هر دو ضمیر به شیاطین بازمیگردد؛ اما مراد از حاضر ساختنِ آنان در آفرینش خودشان، حاضر ساختنِ برخی از آنان در آفرینش برخی دیگر است، نه حاضر ساختنِ هر یک در آفرینش خودش.
اشکال این سخن آن است که هدف از نفیِ اِشهاد (حاضر ساختن)، نتیجهگیریِ نفیِ ولایت است؛ و هیچیک از مشرکان قائل به ولایت و سرپرستیِ برخی شیاطین بر برخی دیگر نبوده است، و هدفِ آیه نیز نفیِ چنین چیزی نبوده تا لفظ آیه بر حاضر ساختنِ برخی از آنان در آفرینش برخی دیگر حمل شود.
و از آن جمله، سخن برخی است که گفتهاند: نخستین ضمیر از دو ضمیر به شیاطین برمیگردد و ضمیر دوم به کافران یا به آنان و دیگر مردمان راجع است؛ و معنای آیه چنین میشود: من شیاطین را در آفرینش آسمانها و زمین حاضر نساختم، و در آفرینش کافران یا مردم نیز حاضرشان نکردم تا بتوانند اولیا و سرپرست آنان باشند.
اشکال این سخن آن است که به تفکیک میان دو ضمیر (و بازگرداندنِ دو ضمیرِ همسیاق به دو مرجع گوناگون بدون قرینه) میانجامد.
و از آن جمله، سخن برخی است که قائل به بازگشت هر دو ضمیر به کافران شدهاند. امام رازی در تفسیر خود گفته است: «نزد من نزدیکتر به صواب آن است که هر دو ضمیر به کافرانی بازگردد که به پیامبر (ص) گفتند: اگر این فقیران را از مجلس خود بیرون نرانی، به تو ایمان نمیآوریم. گویی خدای متعال فرموده است: این کسانی که چنین پیشنهادِ تباه و بهانهجوییِ باطلی را پیش کشیدند، شریکان من در تدبیر جهان نبودهاند، به این دلیل که من آنان را نه در آفرینش آسمانها و زمین حاضر ساختم و نه در آفرینش خودشان، و نه در تدبیر دنیا و آخرت آنان را بازوی یاریِ خود گرفتم، بلکه آنان نیز مانند دیگر آفریدگانند؛ پس چرا دست به چنین پیشنهادِ تباهی زدند؟ و نظیر آن این است که اگر کسی به تو پیشنهادهای بزرگی بدهد، به او میگویی: تو پادشاهِ شهر نیستی تا این پیشنهادهای بزرگ را از تو بپذیریم، پس چرا چنین پیشنهادهایی میدهی؟
و مؤیدِ این مطلب آن است که ضمیر باید به نزدیکترین مرجعِ ذکرشده بازگردد، و در این آیه، نزدیکترین مرجع همان کافران هستند؛ زیرا مقصود از ستمکاران در سخن خدای متعال که میفرماید: « بِئْسَ لِلظّٰالِمِينَ بَدَلاً » (بد جانشینی برای ستمکاران است!) آنان هستند.» پایان سخن رازی.
اشکال این سخن آن است که با پیوند دادن مضمون آیه به اشارهای که بیست و سه آیه پیش در سخن خداوند: « وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنٰا » (و از کسی که دلش را از یاد خود غافل ساختهایم پیروی مکن / کهف: ۲۸) آمده بود، سیاق کلام را برهم میزند؛ در حالی که جهت سخن بارها با بازگشت به آغاز سوره، با آوردن تمثیلی پس از تمثیل دیگر و یادآوریای پس از یادآوری دیگر دگرگون شده است؛ بنابراین معنایی که او احتمال داده، بسیار بعید است.
علاوه بر این، پیشنهادی که او از کافران به پیامبر (ص) نقل کرده که: «إن لم تطرد هؤلاء الفقراء من مجلسك لم نؤمن بك» (اگر این تهیدستان را از مجلست بیرون نکنی به تو ایمان نمیآوریم)، پیشنهادی نیست که در آن دخالت در تدبیر امور جهان مطرح باشد تا با پاسخی چون کلام خداوند: « مٰا أَشْهَدْتُهُمْ » (آنان را گواه نگرفتم...) رد شود، بلکه تنها شرطگذاشتن برای ایمانآوردنشان به بهای راندن آن مؤمنان بود، بیآنکه بر ادعایی استوار باشد که با چنین پاسخی ابطال گردد. آری، اگر گفته میشد: «این تهیدستان را از مجلست بران» و به همین بسنده میشد، سخن او تا اندازهای وجهی داشت.
گویا توجه به همین نکته، برخی از مفسران را بر آن داشته است که معنای آیه را بر فرض بازگشتِ دو ضمیر به کافران، اینگونه توجیه کنند که مقصود این است که آنان از آنچه قلم تقدیر در ازل دربارهٔ سعادت و شقاوت رقم زده بیخبرند، چراکه هنگام آفرینش حضور نداشتهاند؛ پس چگونه به تو پیشنهاد میکنند که آنان را به خود نزدیک کنی و تهیدستان را برانی؟!
مانند این، سخن گروهی دیگر از مفسران است که گفتهاند: مقصود این است که من آنان را بر اسرار آفرینش آگاه نساختم و از جانب من به ویژگی خاصی نرسیدهاند که به سبب آن از دیگران متمایز شوند تا پیشوایی باشند که مردم در ایمان به تو به آنان اقتدا کنند؛ پس به یاریِ آنان چشم مدوز، چراکه سزاوار من نیست برای دینم از گمراهگران یاری جویم.
هر دوی این توجیهها از آنچه امام فخر رازی گفته نیز بعیدتر است؛ وگرنه آیه کجا بر این معنای ساختگیِ آنان دلالت دارد؟!
از جملهٔ این احتمالات آن است که دو ضمیر به فرشتگان بازمیگردد و معنا چنین است: فرشتگان را در آفرینش جهان و آفرینش خودشان حاضر و گواه نگرفتم تا به جای من پرستش شوند. شایسته است این نکته نیز به آن افزوده شود که سخن خداوند: « وَ مٰا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً » (و من گمراهگران را دستیار خود نگرفتهام) نیز به نفی ولایت شیاطین پرداخته است؛ در این صورت، آیه با صدر و ذیل خود بر نفی ولایت هر دو گروه دلالت میکند، وگرنه ذیل آیه این توجیه را رد میکند.
اشکال این توجیه آن است که آیهٔ پیشین تنها کافران را دربارهٔ باورشان به ولایت شیاطین مخاطب قرار داد و سپس با ضمیر جمع از شیاطین یاد کرد و فرمود: « وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ » (در حالی که آنان دشمن شمایند)، و هیچ اشارهای به ماجرای فرشتگان نکرد؛ بنابراین بازگرداندن دو ضمیر به فرشتگان بدون شیاطین، تفکیک ناموجه در سیاق است. همچنین پرداختن به نفی ولایت فرشتگان، ورود به مطلبی است که نه سیاق به آن نیاز داشته و نه مقتضای مقام بوده است.