وَٱلۡمُطَلَّقَٰتُ يَتَرَبَّصۡنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلَٰثَةَ قُرُوٓءٖۚ وَلَا يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكۡتُمۡنَ مَا خَلَقَ ٱللَّهُ فِيٓ أَرۡحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤۡمِنَّ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَٰلِكَ إِنۡ أَرَادُوٓاْ إِصۡلَٰحٗاۚ وَلَهُنَّ مِثۡلُ ٱلَّذِي عَلَيۡهِنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ وَلِلرِّجَالِ عَلَيۡهِنَّ دَرَجَةٞۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
و زنان طلاقدادهشده باید سه پاکی [یا سه بار عادت ماهانه] به انتظار بنشینند؛ و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارند، برایشان روا نیست آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده پنهان دارند؛ و شوهرانشان اگر آهنگ آشتی و اصلاح داشته باشند، در این مدّت به بازگرداندن آنان سزاوارترند؛ و برای زنان [بر عهدهٔ مردان] حقوقی شایسته همانند وظایفی است که بر دوش دارند، و مردان را بر آنان برتری و مرتبهای است؛ و خداوند شکستناپذیر و فرزانه است.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۲۲۸ و ۲۳۴ با هم
و در تفسیر عیاشی، از محمد بن مسلم از امام باقر (ع) روایت شده است که گفت: به ایشان عرض کردم: فدایتان شوم، چگونه است که عدهٔ زن طلاقدادهشده سه پاکی (یا سه حیض) یا سه ماه شده، اما عدهٔ زنی که شوهرش درگذشته چهار ماه و ده روز گردیده است؟ امام فرمود: «أما عده المطلقه ثلاث قروء-فلأجل استبراء الرحم من الولد،و أما عده المتوفي عنها زوجها-فإن الله شرط للنساء شرطا و شرط عليهن» (اما اینکه عدهٔ زن طلاقدادهشده سه قُرء [سه نوبت پاکی یا حیض] است، برای اطمینان از پاکیِ رَحِم از فرزند است؛ و اما عدهٔ زنی که همسرش درگذشته، بدان سبب است که خداوند برای زنان شرطی به سودشان نهاد و شرطی نیز بر عهدهشان گذاشت:
نوآوریِ اسلام در شأن زن
تفسیر آیههای ۲۲۸ و ۲۳۴ با هم
سپس اشتراک این دو گروه، یعنی مردان و زنان، در پایههای مواهب وجودی ـ یعنی اندیشه و اراده که پدیدآورندهٔ اختیارند ـ اقتضا میکند که زن در آزادیِ اندیشه و اراده (یعنی اختیار) با مرد شریک باشد؛ از این رو زن در تصرف در تمام شئون زندگی فردی و اجتماعی خود ـ مگر مواردی که مانعی پیش آید ـ استقلال دارد. اسلام نیز چنانکه پیشتر شنیدی، این استقلال و آزادی را به کاملترین شیوه به او بخشیده است؛ تا جایی که زن به نعمتِ خدای پاک و منزه، هویتی مستقل یافت و اراده و عملش استقلال پذیرفت؛ این استقلال نسبت به مردان و ولایت و سرپرستیِ آنان تحقق یافت و زن به حقوقی دست یافت که دنیا در تمامی دورانهایش به او اجازه نداده بود و برگهای تاریخِ وجودش از آن خالی بود. خدای متعال میفرماید: «فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (پس در آنچه زنان دربارهٔ خود به شایستگی انجام دهند، گناهی بر شما نیست؛ بقره: ۲۳۴).
تفسیر آیهٔ ۲۲۸ سورهٔ بقره، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۲، صفحهٔ ۲۳۰ تا ۲۷۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/2/228/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: «وَ الْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَهَ قُرُوءٍ» (و زنانِ طلاقدادهشده باید سه پاکی [یا سه حیض] خود را در انتظار نگه دارند). ریشه واژه «طلاق» رها کردن از بند و قید است؛ سپس برای رها ساختنِ زن از بندِ پیوند زناشویی و قیدِ همسری به استعاره گرفته شد و سرانجام به سبب فراوانیِ کاربرد، در همین معنا حقیقت گشت.
«تربّص» همان انتظار کشیدن و نگهداشتن است، و با فرموده خدای متعال: «بِأَنْفُسِهِنَّ» (درباره خودشان) مقید شده است تا بر معنای تمکین نکردن به مردان دلالت کند؛ در نتیجه معنای عِدّه، یعنی عده طلاق را میرساند، و آن عبارت است از خودداری زن و بازداشتنِ خویش از ازدواج، برای پرهیز از اختلاط آبها (آمیخته شدن نطفهها). افزون بر معنای عده، این تعبیر به حکمت قانونگذاری نیز اشاره دارد که همان پیشگیری از آمیختگی نطفهها و تباهی نسبهاست؛ و البته لازم نیست این حکمت در همه موارد جاری باشد، زیرا قوانین و احکام بر محور مصلحتها و حکمتهای غالب میچرخند نه لزوماً همهگیر. پس سخن خدای متعال که میفرماید: «يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ»، به منزله این سخن ماست که: «با تمکین نکردن به مردان، عده نگه میدارند تا از آمیختگی نطفهها و تباهی نسل جلوگیری شود»؛ و این جمله، خبری است که برای تأکید بیشتر، معنای انشا (دستور الزامی) از آن اراده شده است.
«قروء» جمع «قَرء» است، و آن واژهای است که هم بر پاکی (طهر) و هم بر عادت ماهانه (حیض) اطلاق میشود؛ از این رو چنانکه گفتهاند از واژههای دارای معانی متضاد (اضداد) به شمار میرود. با این حال، اصل در ریشهٔ «ق-ر-ء» گردآمدن و جمعشدن است، اما نه هر گردآمدنی، بلکه گردآمدنی که پس از آن، دگرگونی و جابهجایی و مانند آن رخ دهد. بر این پایه، روشنتر آن است که معنای اصلیاش «پاکی» باشد، زیرا پاکی حالتی است که خون در آن جمع میشود، و سپس در مورد «حیض» به کار رفته است؛ چون حیض حالتِ بیرون ریختن خون پس از جمعشدن آن است. با همین نگرش و مناسبت، گردآوردن حروف در کنار هم برای رساندن معنا را «قرائت» خواندهاند. اهل لغت نیز تصریح کردهاند که معنای این ریشه جمعکردن است؛ و سخن خدای متعال نیز نشان میدهد که اصل در ریشهٔ «قرء» جمعکردن است، آنجا که میفرماید: «لاٰ تُحَرِّكْ بِهِ لِسٰانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنٰا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذٰا قَرَأْنٰاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» (قیامت: ۱۶-۱۸: «زبانت را به [خواندن] آن مَجنبان تا در آن شتاب کنی، چراکه گردآوری و خواندنش بر عهدهٔ ماست؛ پس چون آن را خواندیم، از خواندنش پیروی کن»)، و کلام دیگر خدای متعال:
«وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النّٰاسِ عَليٰ مُكْثٍ:» (بنیاسرائیل: ۱۰۶: «و قرآنی که آن را بخشبخش جدا کردیم تا با درنگ بر مردم بخوانی»)؛ چراکه خدای متعال در هر دو آیه از واژهٔ «قرآن» تعبیر آورده و از عناوینی چون «کتاب» یا «فرقان» یا مانند آنها استفاده نکرده است، و از همین رو قرآن، «قرآن» نامیده شده است.
راغب در مفردات خود گفته است: «قَرء در حقیقت نامی برای وارد شدن از پاکی به حیض است؛ و چون اسمی جامع برای هر دو امر یعنی پاکی و حیضِ پس از آن بوده، بر هر یک از آن دو بهتنهایی نیز اطلاق شده است؛ زیرا هر اسمی که برای دو معنا همراه با هم وضع شده باشد، هرگاه یکی از آن دو جداگانه پدید آید نیز بر آن اطلاق میشود، مانند «مائده» که برای سفره و غذا با هم است، سپس گاهی به هر یک از آن دو بهتنهایی نیز گفته میشود. بنابراین، قَرء نه نامِ پاکیِ صرف است و نه نامِ حیضِ صرف؛ به دلیل آنکه زنی که پاک است و هیچ اثری از خون ندیده، به او «ذات قَرء» (دارای عادت ماهانه) گفته نمیشود، و همچنین زن حائضی که خوندیدنش پیوسته ادامه دارد نیز چنین نامیده نمیشود.» پایان سخن راغب.
خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ فِي أَرْحٰامِهِنَّ إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» (و برای آنان حلال نیست که آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده پنهان دارند، اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارند). مراد از آن، حرام بودن این است که زنِ طلاقدادهشده خونِ حیض یا فرزند را پنهان کند تا عدّه زودتر به پایان رسد یا به همسرش در حق بازگشت (رجوع) زیان برساند و مانند آن. مقید ساختن این حکم به جملهٔ «إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» (اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارند)—با اینکه اصل این حکم شرعی مشروط به ایمان داشتن نیست—نوعی ترغیب و تشویق به پیروی از حکم و پایبندی بر آن است؛ زیرا این قید اشاره دارد که این حکم از لوازم ایمان به خدا و روز قیامت است که بنای شریعت اسلامی بر آن نهاده شده، و در اسلام هیچ بینیازی از این حکم وجود ندارد. این شیوهٔ بیان، درست مانند این است که بگوییم: «اگر خیر میخواهی، با مردم خوشرفتاری کن»، یا به بیمار بگوییم: «اگر شفا و بهبودی میخواهی، پرهیز پیشه کن».
خدای متعال میفرماید: «وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذٰلِكَ إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً» (و شوهرانشان در این [مدت] به بازگرداندنِ آنان سزاوارترند، اگر قصد سازش و اصلاح داشته باشند). «بُعولَة» جمع «بَعل» به معنای همسر مرد است، تا زمانی که پیوند زوجیت میان آن دو برقرار باشد. از این واژه، معنای برتری، قدرت و پایداری در سختیها دریافت میشود، چراکه مرد در مقایسه با زن چنین موقعیتی دارد. سپس این واژه ریشهای شده که واژگانی با این معنا از آن مشتق شده است؛ چنانکه به سوارکارِ چارپا «بَعلِ آن»، به زمین بلند «بَعل»، به بت «بَعل»، و به درخت خرمایی که بزرگ و تنومند شده «بَعل» و مانند آن گفته شده است.
ضمیر در «بُعُولَتُهُنَّ» به زنان طلاقدادهشده برمیگردد، اما این حکم ویژهٔ طلاقهای رجعی (طلاقهایی که در زمان عده حق بازگشت دارند) است، نه همهٔ طلاقدادهشدگان که هم شامل رجعی و هم بائن (طلاقِ غیرقابل بازگشت) باشد. و آنچه در «ذٰلِكَ» (در این [مدت]) بدان اشاره شده، همان انتظار و درنگی است که به معنای عدّه است. همچنین قید «إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً» (اگر قصد اصلاح داشته باشند)، برای نشان دادن این است که رجوع و بازگشت حتماً باید با انگیزهٔ اصلاح و سازش باشد، نه با انگیزهٔ زیانرساندن که در ادامه از آن نهی شده و آمده است: «وَ لاٰ تُمْسِكُوهُنَّ ضِرٰاراً لِتَعْتَدُوا» (و آنان را برای آسیبرساندن نگاه مدارید تا ستم ورزید).
واژهٔ «أَحَقّ» اسم تفضیل (صفت برتر به معنای سزاوارتر) است که مقتضای معنایش تحقق همیشگی در مقایسه با طرفِ مقابل (مفضَّلعلیه) است؛ گویی شوهر نخست نسبت به زنِ طلاقدادهشده حقی دارد و دیگر خواستگاران نیز حقی دارند، و شوهر نخست اولویت دارد، زیرا پیوند زوجیت از پیش برقرار بوده است؛ با این حال، بازگرداندنِ یادشده (ردّ) تنها دربارهٔ شوهر نخست معنا پیدا میکند.
از اینجا روشن میشود که در آیه به لحاظ معنا تقدیری لطیف (حذف سنجیدهای) در کار است؛ و معنا چنین است که شوهرانشان در دوران عده با بازگرداندن و رجوع، به آنان از دیگران سزاوارترند. این سزاواری و حق رجوع تنها در طلاقهای رجعی تحقق مییابد، نه طلاقهای بائن که در آنها بازگشتی نیست؛ و همین نکته قرینهای است بر اینکه حکم یادشده ویژهٔ طلاقهای رجعی است، نه اینکه ضمیر «بُعُولَتُهُنَّ» از باب استخدام (به کار بردن واژه در یک معنا و بازگرداندن ضمیر به معنایی دیگر) یا مانند آن، فقط به گروهی از زنان طلاقدادهشده بازگردد. همچنین این آیه به حکم زنانی اختصاص دارد که با آنان نزدیکی شده، عادت ماهانه میبینند و باردار نیستند؛ اما حکم زن همبسترنشده، خردسال، یائسه و باردار در آیههای دیگر بیان شده است.
خدای متعال میفرماید: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجٰالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَهٌ» (و برای زنان، همانند وظایفی که بر عهدهٔ آنهاست، حقوق شایستهای [بر عهدهٔ مردان] است و مردان بر آنان مرتبهای [از برتری] دارند) (بقره: ۲۲۸). «معروف» (کار پسندیده) چیزی است که مردم آن را با ذوقی که از جریان زندگی اجتماعیِ متداول میان خود یافتهاند، بهنیکی میشناسند. خدای سبحان واژهٔ معروف را در این آیات پیاپی آورده و در دوازده جا از آن یاد کرده است تا تأکید کند این کار—یعنی طلاق و مسائل پس از آن—باید بر مدار فطرت و درستی جریان یابد؛ چراکه معروف، راهنماییِ خرد، حکم شرع، فضیلت اخلاق نیکو و آداب پسندیده را در بر دارد.
از آنجا که اسلام شریعت خود را بر پایهٔ فطرت و آفرینش بنا نهاده، «معروف» در نظر آن همان چیزی است که مردم هرگاه در مسیر فطرت گام بردارند و از مرز آفرینش پا فراتر نگذارند، آن را پسندیده میدانند. از احکام جامعهای که بر بنیاد فطرت پایهریزی شده، این است که افراد و اجزای آن در حکم و قانون برابر باشند، به گونهای که تکالیفشان همتای حقوقشان قرار گیرد؛ با این حال، این برابری با حفظ جایگاه، اثرگذاری و کمالِ هر یک از افراد در شئون زندگی همراه است؛ از این رو برای حاکم جایگاه حاکمیتش محفوظ است و برای پیروان، فرمانبرداریشان؛ برای دانشمند داناییاش پاس داشته میشود و برای نادان وضع و حالش؛ نیرومند در کار با توانش نگریسته میشود و ناتوان با ناتوانیاش؛ سپس با دادن حق به هر صاحبحقی، برابری میان آنان برقرار میگردد. اسلام در احکامی که به سود زن یا به عنوان تکلیف بر عهدهٔ او نهاده نیز همین مسیر را پیموده است؛ یعنی به همان اندازهای که بر دوش او تکلیف نهاده، برایش حق قرار داده است، همراه با پاسداشت وزن و جایگاه زن در زندگی اجتماعی به هنگام پیوندش با مرد برای زناشویی و تداوم نسل. و اسلام در این میان باور دارد که مردان را بر زنان درجهای است، و «درجه» همان منزلت و مرتبه است.
از اینجا روشن میشود که این فرمودهٔ خدای متعال که: «وَ لِلرِّجٰالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَهٌ» (و مردان بر آنان مرتبهای دارند)، قیدی کاملکننده برای جملهٔ پیشین است و از هر دو جمله یک معنا اراده شده است؛ یعنی: خداوند میان زنان—یا زنان طلاقدادهشده—و مردان برابری برقرار ساخته، با حفظ مرتبهای که مردان بر آنان دارند؛ از این رو در احکام، همانگونه که تکالیفی بر دوش زنان نهاده، حقوقی همانند آن را نیز برایشان قرار داده است. به زودی در بحثی علمی که ویژهٔ همین موضوع است، با توضیحی بیشتر به این مسئله بازخواهیم گشت.
بحث روایی
در سنن ابوداوود، از اسماء دختر یزید بن سَکَن انصاری روایت شده است که گفت: «طلقت على عهد رسول الله ص و لم يكن للمطلقة عدة-فأنزل حين طلقت العدة للطلاق-:» (در روزگار پیامبر خدا (ص) طلاق داده شدم، در حالی که برای زنِ طلاقگرفته عِدّهای [مدت زمانِ انتظار پیش از ازدواجِ مجدد] نبود؛ پس هنگامی که او طلاق داده شد، [حکمِ] عِده برای طلاق نازل گردید): «وَ الْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلٰاثَةَ قُرُوءٍ» (و زنانِ طلاقدادهشده باید سه پاکی [یا سه بار حیض و پاک شدن] به انتظار بنشینند)
«فكانت أول من أنزلت فيها العدة للطلاق.» (و بدینسان او نخستین زنی بود که حکم عِده برای طلاق دربارهاش نازل شد).
در تفسیر عیّاشی دربارهٔ این سخن خدای متعال: «وَ الْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلٰاثَةَ قُرُوءٍ»، از زراره روایت شده است که گفت: «سمعت ربيعة الرأي و هو يقول: إن من رأيي أن الأقراء التي سمى الله في القرآن-إنما هي الطهر فيما بين الحيضتين و ليس بالحيض، قال فدخلت على أبي جعفر(ع) فحدثته بما قال ربيعة- فقال: و لم يقل برأيه إنما بلغه عن علي(ع)- فقلت: أصلحك الله أ كان علي(ع) يقول ذلك؟ قال: نعم، كان يقول: إنما القرء الطهر، تقرأ فيه الدم فتجمعه فإذا جاءت دفعته، قلت: أصلحك الله-رجل طلق امرأته طاهرا من غير جماع بشهادة عدلين؟ قال: إذا دخلت في الحيضة الثالثة-فقد انقضت عدتها و حلت للأزواج ،الحديث»؛ (از ربیعة الرأی شنیدم که میگفت: «نظر من این است که «اقراء» که خدا در قرآن نام برده، همان طُهر [پاکیِ] میان دو حیض است نه خودِ حیض». زراره گفت: پس نزد امام باقر (ع) رفتم و سخن ربیعه را برای ایشان بازگو کردم. امام فرمود: «او این نظر را از پیشِ خود نگفته، بلکه از علی (ع) به او رسیده است». عرض کردم: خدا کارت را به سامان دارد، آیا علی (ع) چنین میفرمود؟ فرمود: «آری، میفرمود: قرء همان طُهر است؛ زن در آن دوره خون را در زهدان نگه میدارد و گرد میآورد، و چون زمان حیض فرا رسد آن را بیرون میریزد». عرض کردم: خدا کارت را به سامان دارد، مردی همسرش را در حال پاکی و بدون همبستری با گواهی دو شاهد عادل طلاق داده است، [تکلیف عده چیست؟] فرمود: «هنگامی که وارد سومین حیض شود، عِدهاش پایان یافته و ازدواج با دیگران برای او حلال شده است»، تا پایان حدیث).
میگویم: این معنا از راههای متعددی از امام باقر (ع) روایت شده است؛ و اینکه زراره پس از سخن امام (ع) که فرمود: «إنما بلغه عن علي» (تنها از علی به او رسیده است)، پرسید: «قلت: أصلحك الله أ كان علي(ع) يقول ذلك» (عرض کردم: خدا کارت را به سامان دارد، آیا علی (ع) چنین میفرمود؟)، ازاینرو بود که میان عامه (اهل سنت) از علی (ع) شهرت یافته بود که ایشان میفرمود: مراد از قروء در آیه، حیض است نه دورانهای پاکی، چنانکه این معنا در روایاتِ آنان آمده است:
در کتاب «الدر المنثور»، از شافعی، عبدالرزاق، عبد بن حُمَید و بیهقی از علی بن ابیطالب (ع) نقل شده است که فرمود: «تحل لزوجها الرجعة عليها حتى تغتسل من الحيضة الثالثة-و تحل للأزواج» (شوهرش حق بازگشت به او را دارد تا زمانی که از حیضِ سوم غسل کند، و [سپس] برای شوهرانِ دیگر حلال میشود)؛ اما امامان اهلبیت (ع) این انتساب را رد میکنند و از آن حضرت روایت مینمایند: «أن الأقراء الأطهار دون الحيض» (که همانا اقراء همان دورانهای پاکی است، نه حیض)، چنانکه در روایت پیشین گذشت؛ و این دیدگاه را به شماری دیگر از صحابه غیر از ایشان (ع) نیز مانند زید بن ثابت، عبدالله بن عمر و عایشه نسبت داده و از آنان روایت کردهاند.
در کتاب «مجمعالبیان»، از امام صادق (ع) دربارهٔ این سخن که خدای متعال میفرماید: «وَ لٰا يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ فِي أَرْحٰامِهِنَّ» (و برای آنان حلال نیست آنچه را خدا در رحمهایشان آفریده پنهان دارند) روایت شده است که فرمود: «الحبل و الحيض» (مراد از آن، بارداری و حیض است).
در تفسیر قمی [از معصوم (ع)] روایت شده است: «و قد فوض الله إلى النساء ثلاثة أشياء: الطهر و الحيض و الحبل» (خداوند سه چیز را به زنان واگذار کرده است [و سخنشان در آن پذیرفته میشود]: پاکی، حیض و بارداری).
در تفسیر قمی نیز دربارهٔ این سخن که خدای متعال میفرماید: «وَ لِلرِّجٰالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ» (و مردان بر زنان درجهای [از برتری] دارند) آمده است که امام (ع) فرمود: «حق الرجال على النساء أفضل-من حق النساء على الرجال» (حقِ مردان بر زنان، برتر از حقِ زنان بر مردان است).
میگویم: این سخن با برابریِ زن و مرد از جهت تشریع و وضعِ اصلِ حقوق منافاتی ندارد، همانگونه که پیشتر بیان شد.
وضعیت زن نزد عرب و محیط زندگی آنان) محیط نزول قرآن
سوم اینکه زن را از عموم حقوقی که امکان داشت از آنها بهرهمند شود محروم میدانستند، مگر به اندازهای که بهرهمندیِ او به سود مردانِ سرپرست او بازگردد؛ و چهارم اینکه پایهٔ رفتارشان با زن در آنچه با او میکردند، چیره شدنِ نیرومند بر ناتوان یا به تعبیری دیگر غریزهٔ استخدام (بهخدمتگرفتنِ دیگران) بود. این وضعیت در میان ملتهای غیرمتمدن بود؛ اما نزد ملتهای متمدن، علاوه بر اینها، این باور نیز دربارهاش افزوده میشد:
که او انسانی ضعیفآفریده است که توانِ ادارهٔ مستقل کارهای خود را ندارد و از شرّش نیز ایمنی نیست؛ و چه بسا این نگاهها با اختلاف ملتها و گذشت نسلها، با یکدیگر درآمیخته است.
نوآوریِ اسلام در شأن زن
همهٔ آن اقوام همواره دربارهٔ زن همان دیدگاهی را داشتند که برایت بازگفتیم، و او را در زندان خواری محبوس میکردند؛ و چنان در پستی نگاهش میداشتند که ناتوانی و حقارت، سرشتِ دوم او شد؛ گوشت و استخوانش بر پایهٔ همین بار آمد و با همین میزیست و میمرد. بدینسان واژههای «زن»، «ناتوانی» و «خواری»، پس از آنکه با معانی جداگانه وضع شده بودند، همچون کلماتی هممعنا شدند؛ نه فقط نزد مردان، بلکه شگفت آنکه نزد خودِ زنان نیز چنین گشت! هیچ امتی را، چه وحشی و چه متمدن، نمییابی مگر آنکه مَثَلهایی رایج دربارهٔ ناتوانی زن و بیارزشیِ شأن او داشتند؛ و در زبانهایشان با همهٔ تفاوت در ریشهها، سیاقها و آهنگها، گونههایی از استعاره، کنایه و تشبیه پیوسته به این واژه («زن») به کار میرفت که با آن، بزدل را سرکوفت میزدند، ناتوان را توبیخ میکردند و شخصِ خوارشده، بیمقدار و ستمدیدهٔ زبون را نکوهش مینمودند؛ و از قبیل گفتهٔ آن سراینده:
«و ما أدري و ليت أخال أدري*» (و نمیدانم و کاش میدانستم...)
«أ قوم آل حصن أم نساء» (...که آیا خاندان حِصن مردند یا زن؟)
صدها و هزاران نمونه در نظم و نثر، در هر زبانی یافت میشود.
همین نکته به خودی خود کافی است تا برای پژوهشگر روشن شود که جامعهٔ بشری دربارهٔ زن چه باوری داشته است، حتی اگر گزارشهای کتب سیره و تاریخ دربارهٔ آیینهای ملتها و اقوام در حق زن گردآوری نشده بود؛ چراکه خصلتهای روحی و جنبههای وجودیِ هر امتی در زبان و ادبِ آن تجلی مییابد.
از گذشتگان نیز چیزی که به شأن زن اعتنا کند و به کار او اهمیت دهد بر جای نمانده است، مگر پارهای از آنچه در تورات آمده و سفارشهایی که عیسی بن مریم (ع) دربارهٔ لزوم آسان گرفتن بر زن و مدارا با او داشته است.
اما اسلام، یعنی همان دینِ پیراسته از انحراف (حنیف) که قرآن بدان نازل گشته است، در حق زن چیزی پدید آورد که اهل دنیا از آغاز سکونتشان در زمین، هرگز آن را نمیشناختند؛ اسلام با همهٔ آنان در پایهریزیِ ساختاری بر بنیاد فطرت برای زن مخالفت ورزید، ساختاری که دنیا از روز نخست آن را ویران ساخته و آثارش را زدوده بود؛ و آنچه را دنیا در بُعد اعتقادی دربارهٔ هویتِ زن باور داشت باطل ساخت و شیوهای را که در عمل نسبت به او پیش گرفته بود، لغو کرد.
اما هویت و چیستیِ زن: اسلام بیان کرد که زن مانند مردْ انسان است و هر انسانی، چه مرد باشد و چه زن، انسانی است که دو انسانِ نر و ماده (مرد و زن) در ماده و عنصرِ پیدایش او شریکاند، و هیچکس را بر دیگری برتری نیست مگر به تقوا. خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثيٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ:» (حجرات: ۱۳؛ ای مردم، بیگمان ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بازشناسید؛ همانا گرامیترینِ شما نزد خدا باتقواترینِ شماست). بدینگونه خدای متعال هر انسانی را برگرفته و ترکیبشده از دو انسان—مرد و زن—قرار داد که هر دو با هم و به یک اندازه، مادهٔ پیدایش و هستیِ او هستند؛ و آن انسان، چه مرد باشد یا زن، برآمده از مجموعِ مادهای است که از آن دو گرفته شده است، و خدای متعال مانند سخنِ آن گوینده نفرمود که: «و إنما أمهات الناس أوعيه» (که: «مادرانِ مردم تنها ظرفهایی [برای پرورش نطفه] هستند»).
آنچه فطرت در زمینهٔ وظایف و حقوق اجتماعی میان افراد اقتضا میکند ـ با توجه به اینکه همگان انسان و دارای فطرت بشری هستند ـ این است که میان آنان در حقوق و وظایف برابری برقرار شود، بیآنکه به برخی امتیازِ بیجا داده شود و بر برخی دیگر با باطل ساختن حقوقشان ستم رود. اما مقتضای این برابری که عدالت اجتماعی بدان حکم میکند، این نیست که هر جایگاه و مقام اجتماعی به هر فردی از افراد جامعه واگذار شود؛ تا در نتیجه برای نمونه، کودک با همان خردسالیاش و سفیه (کمعقل) با همان کمخردیاش همان مسئولیتی را عهدهدار شود که انسان خردمند و باتجربه بر عهده میگیرد، یا ناتوان و درمانده همان موقعیتها و رتبههایی را به دست آورد که انسان نیرومند و توانمند کسب میکند؛ زیرا برابر نهادنِ شایسته و ناشایست، مایهٔ تباهیِ حال هر دوی آنهاست.
بلکه آنچه عدالت اجتماعی اقتضا میکند و معنای برابری با آن روشن میشود، این است که به هر صاحبحقی حقش داده شود و در جایگاه شایستهاش قرار گیرد. پس برابری میان افراد و طبقات، تنها در دستیابیِ هر صاحبحقی به حق ویژهٔ خود است، بیآنکه حقی با حق دیگر تزاحم یابد یا حقی از روی ستم، خودکامگی و مانند آن نادیده گرفته یا باطل شود. این همان حقیقتی است که خدای متعال به آن اشاره میفرماید: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجٰالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ» (و برای زنان همانند وظایفی که بر عهدهٔ آنهاست، حقوق شایستهای [بر عهدهٔ مردان] است، و مردان بر آنان مرتبهای برتری دارند؛ بقره: ۲۲۸)، همانگونه که بیانش گذشت؛ زیرا این آیه در عین اثبات تفاوت میان زنان و مردان، به برابری [در اصلِ حقوق] تصریح میکند.
اما زن با وجود عوامل مشترکِ یادشده در ساختار وجودیاش، از جنبهای دیگر با مردان تفاوت دارد؛ چرا که بر پایهٔ آنچه دانش وظایفالاعضا (فیزیولوژی) شرح داده است، یک زنِ متوسط در ویژگیهای کمالیِ ساختار بدنیاش ـ مانند مغز، قلب، سرخرگها، اعصاب، قد و وزن ـ نسبت به یک مردِ متوسط عقبتر است. این تفاوت سبب شده است که جسم زن لطیفتر و نرمتر باشد، همانطور که بدن مرد زمختتر و سختتر است؛ و احساسات لطیفی مانند محبت، نازکدلی، و گرایش به زیبایی و زیور بر زن بیش از مرد چیره باشد، همانگونه که خردورزی در مرد بر زن غلبه دارد؛ بنابراین زندگی زن، زندگیِ احساسی است، چنانکه زندگی مرد، زندگیِ عقلانی است.
از همین رو، اسلام میان آن دو در وظایف و تکالیف عمومی اجتماعی که پایهشان به یکی از این دو امر، یعنی خردورزی و احساس، وابسته است، تفاوت نهاده است؛ پس اموری چون ولایت (حکومت)، قضاوت و پیکار را به مردان اختصاص داد، زیرا این مسئولیتها نیاز مبرم به خردورزی دارند و زندگی مبتنی بر تعقل از آنِ مرد است نه زن؛ و اموری مانند نگهداری و پرورش فرزندان و ادارهٔ خانه را به زن واگذار کرد، و تأمین مخارج او (نفقه) را بر عهدهٔ مرد نهاد و این بار مالی را برای مرد با دو برابر قرار دادن سهم ارث جبران فرمود (و این در حقیقت به این معناست که گویی میراث را میان خود به دو نیم تقسیم میکنند و سپس زن، یکسوم از سهم خود را در برابر نفقهاش ـ یعنی برای بهرهمندی از نیمی از داراییِ مرد ـ به مرد میدهد؛ پس در واقع بازگشت کار به این است که دوسومِ مال دنیا از نظر مالکیت و عین مال، برای مردان باشد و دوسوم آن از نظر مصرف و بهرهوری، از آنِ زنان؛ بنابراین مدیریت و تدبیر غالب به سبب چیرگی خردورزیشان از آنِ مردان است، و بهرهوری و کامیابیِ غالب به دلیل غلبهٔ احساسشان از آنِ زنان خواهد بود.
و این موضوع را در بررسی آیات ارث، انشاءالله تعالی، بیشتر توضیح خواهیم داد.) سپس این احکام را با تسهیلات و تخفیفهایی در حق زن کامل ساخت که پیش از این به آنها اشاره شد.