(۷۸) سورهٔ نبأ؛ مکی است و چهل (۴۰) آیه دارد.
[سورهٔ نبأ (۷۸): آیههای ۱ تا ۱۶]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ
از چه چیز از یکدیگر میپرسند؟
عَنِ ٱلنَّبَإِ ٱلۡعَظِيمِ
از آن خبر بزرگ،
ٱلَّذِي هُمۡ فِيهِ مُخۡتَلِفُونَ
همان که دربارهاش با هم اختلاف دارند.
كـَلَّا سَيَعۡلَمُونَ
هرگز چنین نیست [که میپندارند]؛ بهزودی خواهند دانست!
ثُمَّ كـَلَّا سَيَعۡلَمُونَ
باز هم هرگز چنین نیست؛ بهزودی خواهند دانست!
أَلَمۡ نَجۡعَلِ ٱلۡأَرۡضَ مِهَٰدٗا
مگر زمین را بستری آرام نساختیم؟
وَٱلۡجِبَالَ أَوۡتَادٗا
و کوهها را میخهایی [استوار]،
وَخَلَقۡنَٰكُمۡ أَزۡوَٰجٗا
و شما را جفتهایی آفریدیم،
وَجَعَلۡنَا نَوۡمَكُمۡ سُبَاتٗا
و خوابتان را مایهٔ آسایش و آرامش قرار دادیم،
وَجَعَلۡنَا ٱلَّيۡلَ لِبَاسٗا
و شب را پوششی گردانیدیم،
وَجَعَلۡنَا ٱلنَّهَارَ مَعَاشٗا
و روز را هنگامهٔ معاش و تلاش برای زندگی ساختیم،
وَبَنَيۡنَا فَوۡقَكُمۡ سَبۡعٗا شِدَادٗا
و بر فرازتان هفت آسمان استوار بنا کردیم،
وَجَعَلۡنَا سِرَاجٗا وَهَّاجٗا
و چراغی بس فروزان و گرمابخش پدید آوردیم،
وَأَنزَلۡنَا مِنَ ٱلۡمُعۡصِرَٰتِ مَآءٗ ثَجَّاجٗا
و از ابرهای بارانزا آبی ریزان و فراوان فرو فرستادیم،
لِّنُخۡرِجَ بِهِۦ حَبّٗا وَنَبَاتٗا
تا به وسیلهٔ آن دانهها و گیاهان برویانیم،
وَجَنَّٰتٍ أَلۡفَافًا
و باغهایی پردرخت و درهمپیچیده به بار آوریم.
[بیان آیات]
این سوره خبر دادن از فرا رسیدن «روز جداسازیِ حق از باطل» (یوم الفضل)، وصف آن روز، و اقامهٔ دلیل بر این نکته را در بر دارد که آن روز بیتردید حق است. سوره با یادآوری پرسشهای پیاپیِ مشرکان دربارهٔ خبر آن روز آغاز میشود؛ سپس در قالب پاسخی آمیخته با لحن تهدید بیان میکند که بهزودی از آن آگاه خواهند شد. آنگاه با اشاره به نظم مشهود جهان هستی و تدبیر حکیمانهای که در آن جریان دارد، بر قطعی بودن قیامت استدلال میکند؛ نظمی که با روشنترین دلالت نشان میدهد در پی این جهان گذرا و دگرگونشونده، جهانی پایدار و ماندگار وجود دارد و به دنبال این سرا که جایگاه عمل است و نه پاداش، سرایی دیگر خواهد بود که سرای پاداش است و نه عمل؛ بنابراین، چنین روزی وجود دارد که همین نظام هستی از آن خبر میدهد.
سپس سوره آن روز را با رخدادهایش توصیف میکند؛ از گردآوردن و حاضر شدن انسانها گرفته، تا بازگشت سرکشان به سوی عذابی دردناک و سرانجام پرهیزگاران در نعمتی جاودان؛ و در پایان، سخن با کلامی هشداردهنده خاتمه مییابد. سیاق آیات نیز گواهی میدهد که این سوره مکّی است.
خدای متعال میفرماید: « عَمَّ يَتَسٰاءَلُونَ »؛ واژهٔ « عَمَّ » در اصل «عن ما» بوده که الفِ «ما»ی استفهامی (پرسشی) از آن حذف شده است؛ این حذف الف بهطور قاعدهمند هنگامی رخ میدهد که حرف جر بر آن درآید؛ مانند «لِمَ»، «مِمَّ»، «عَلامَ» و «إِلامَ». و «تساؤل» به معنای پرسیدن افراد از یکدیگر درباره امری است، یا اینکه پیدرپی و یکی پس از دیگری درباره موضوعی بپرسند، هرچند پاسخدهنده فرد دیگری باشد؛ بنابراین یا آنان از یکدیگر درباره امری میپرسیدند، یا یکی پس از دیگری از پیامبر (ص) درباره آن سؤال میکردند. و از آنجا که سیاق سوره سیاق پاسخی است که در آن هشدار و تهدید غالب است، این نکته تأیید میشود که پرسشکنندگان همان کافرانِ مشرک مکه هستند که نبوت و معاد را انکار میکردند، نه مؤمنان و نه هر دو گروه با هم.
بنابراین، پرسشگری از سوی مشرکان است و گزارش دادن از آن در قالب استفهام (پرسش)، برای نشان دادن بیمقداری و ناچیزی آن است؛ زیرا پاسخش چنان آشکار است که شایسته نبود دربارهاش از یکدیگر بپرسند.
خدای متعال میفرماید: « عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ »؛ پاسخی است به پرسش پیشین، یعنی: از خبری بزرگ میپرسند؛ و پوشیده نیست که توصیف این خبرِ مورد پرسش به «عظیم»، برای بزرگداشت و پرشکوه نشان دادن شأن آن است.
مراد از «خبر بزرگ»، خبر رستاخیز و قیامت است؛ همان که قرآن عظیم در سورههای مکی خود، بهویژه در سورههای کهنتر و نخستینی که در آغاز بعثت نازل شدهاند، تمام اهتمام را به آن معطوف داشته است.
سیاق آیات این سوره نیز این مطلب را تأیید میکند؛ زیرا تنها به بیان وصف «روز جدایی» (یوم الفصل) و آوردن دلایلی پرداخته که پیش از آن بر حقانیت و قطعی بودن وقوع آن اقامه شده است.
و گفتهاند: مراد از آن، خبرِ قرآنِ عظیم است؛ اما این سخن با این حقیقت رد میشود که جهتگیری اصلی سیاق سوره با آن بیگانه است، هرچند کلام به صورت لازمه خالی از اشاره به آن نیست.
و گفتهاند: خبر بزرگ اموری است که در آنها با هم اختلاف داشتند؛ از قبیل اثبات آفریدگار و صفات او، فرشتگان، پیامبران، برانگیخته شدن مردگان، بهشت، دوزخ و جز اینها. گویی گوینده این سخن، اشاره سوره به حقانیت همه این معارف را که دعوت حقه اسلام دربردارد در نظر گرفته است.
اما پاسخ این است که اشاره به همه این امور، از لوازمِ بیان اوصاف معاد است؛ معادی که پاداش باور درست و کردار شایسته، و کیفر کفر و گناهکاری را در بر دارد، و در نتیجه این مطالب به صورت تبعی و درجهدوم (بالقصد الثانی) در اوصاف روز جدایی آمده است.
افزون بر این، همانگونه که گذشت، مراد از این پرسشکنندگان مشرکان هستند؛ در حالی که آنان به آفریدگار و فرشتگان باور داشتند و دیگر مواردی را که ذکر شد نفی میکردند.
و اینکه میفرماید: « اَلَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ »؛ اختلاف آنان در چگونگی انکار آن بود، وگرنه همگی در نفی اصل آن همنظر بودند. گروهی از آنان وقوع آن را ناممکن میدیدند و انکارش میکردند؛ چنانکه از سخنشان برمیآید، آنجا که خداوند حکایت فرموده است: «هَلْ نَدُلُّكُمْ عَليٰ رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» (سبأ: ۷؛ «آیا شما را به مردی راهنمایی کنیم که خبر میدهد چون کاملاً متلاشی شدید، بیگمان در آفرینشی نو خواهید بود؟!»). گروهی دیگر آن را بعید میشمردند و انکارش میکردند، و آن سخنشان است که گفتند: «أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذٰا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ هَيْهٰاتَ هَيْهٰاتَ لِمٰا تُوعَدُونَ» (المؤمنون: ۳۶؛ «آیا به شما وعده میدهد که چون مُردید و خاک و استخوان شدید، بیرون آورده میشوید؟! چه دور است، چه دور است آنچه وعده داده میشوید!»). و گروهی درباره آن شک داشتند و انکارش میکردند؛ خدای متعال میفرماید:
«بَلِ ادّٰارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَهِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهٰا» (النمل: ۶۶؛ «بلکه دانش آنان درباره آخرت تباه شده است، بلکه در آن تردید دارند»). و گروهی نیز به آن یقین داشتند اما از سر عناد ایمان نمیآوردند و انکارش میکردند، همانگونه که پس از تمام شدن حجت، از سر لجاجت به توحید و نبوت و دیگر فروع دین ایمان نمیآوردند؛ خدای متعال میفرماید: «بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» (الملک: ۲۱؛ «بلکه در سرکشی و بیزاری پای فشردند»).
حاصل سیاق این سه آیه و آیات پس از آنها این است که چون مشرکان هشدارهای قرآن دربارهٔ رستاخیز و کیفر و پاداش در روز جداییِ حق و باطل را شنیدند، این سخن بر آنان گران آمد؛ ازاینرو، پیوسته از یکدیگر دربارهٔ این خبر شگفتانگیز میپرسیدند، خبری که تا آن روز هرگز به گوششان نخورده بود. چهبسا به پیامبر (ص) و مؤمنان نیز رو میآوردند و از چگونگی آن روز جویا میشدند که اگر راست میگویید، این وعده کی خواهد بود؟ و چه بسا دربارهٔ پارهای از حقایق قرآنی و تعالیم آیین نوپای پیامبر، به اهل کتاب و بهویژه یهودیان مراجعه میکردند و برای فهم آن از ایشان یاری میخواستند.
خدای متعال در این سوره به ماجرای این پرسوجوها در قالب پرسش و پاسخ اشاره کرده و فرموده است: « عَمَّ يَتَسٰاءَلُونَ » (از چه چیز از یکدیگر میپرسند؟) که این، پرسش از موضوع گفتوگوی آنان است. سپس فرمود: « عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ » (از آن خبر بزرگ که در آن اختلاف دارند) که این، پاسخ به همان پرسش است. پس از آن فرمود: « كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ » (نه چنین است، بهزودی خواهند دانست) تا پایان، که پاسخی به اصلِ پرسوجوی بیپایهشان است.
مفسران دربارهٔ واژههای این سه آیه و تبیین معانیِ آنها دیدگاههای فراوانی آوردهاند؛ اما ما به دلیل ناسازگاریشان با سیاق آیات از آنها چشم پوشیدیم، و آنچه آوردیم همان است که سیاق کلام بر آن دلالت میکند.
خدای متعال میفرماید: « كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ »؛ این سخن بازداشتن آنان از پرسوجوی بیهوده دربارهٔ رستاخیز است، پرسشی که بر پایهٔ انکارِ همراه با اختلاف شکل گرفته بود. یعنی باید از این پرسوجو دست بردارند، چرا که با فرارسیدن این خبر بزرگ، حقیقت برایشان آشکار خواهد شد و آن را خواهند دانست. در این تعبیر، تهدیدی نهفته است، همانند سخن خدای متعال در سورهٔ شعراء: ۲۲۷ که میفرماید: «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» (و ستمکاران بهزودی خواهند دانست که به کدامین بازگشتگاه بازمیگردند).
جملهٔ « ثُمَّ كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ » تأکیدی بر همان بازداشتن و تهدید پیشین است. همین لحنِ تهدیدآمیز قرینهای است بر اینکه پرسشکنندگان، خودِ مشرکانِ منکرِ رستاخیز و جزا بودهاند، نه مؤمنان، و نه هر دو گروه با یکدیگر.
خدای متعال میفرماید: « أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً » (مگر زمین را بستری آرام نساختیم؟)؛ این آیه تا پایان یازده آیه، برای استدلال بر اثباتِ رستاخیز و پاداش و کیفر، و نیز تحقق این خبر بزرگ آورده شده است. لازمهٔ اثبات آن، درستیِ این نکته در سخن حق است:
« سَيَعْلَمُونَ » (بهزودی خواهند دانست)؛ یعنی با دیدنِ آن صحنهها از فرارسیدنش باخبر خواهند شد.
بیان این استدلال چنین است: جهانِ پیش رو با زمین و آسمانش، شب و روزش، انسانهای ادامهیافته از پی یکدیگر، نظام جاری در آن و تدبیر استوار و دقیقی که بر همهٔ امورش حاکم است، محال است بازیچهای بیهوده باشد که هیچ هدف پایدار و ماندگاری در پی نداشته باشد. پس ناگزیر، این نظام دگرگونشونده و گذران باید به جهانی با نظامی پایدار و جاودانه بینجامد، و در آن، نتیجهٔ درستکاری و نیکی—که فطرت آدمی به آن فرامیخواند—و پیامد فساد و تباهی—که فطرت از آن بازمیدارد—نمایان گردد؛ همان نتیجهای که در این جهانِ محسوس آشکار نمیشود، یعنی رستگاریِ پرهیزکاران و تیرهبختیِ مفسدان. از سوی دیگر، محال است خداوند میلی غریزی به کار نیک یا انزجاری درونی از بدی در فطرت بنهد، اما آن خواست در جهان واقع هیچ نتیجه و بهرهای از تحقق نداشته باشد. بنابراین بیتردید روزی خواهد بود که انسان با آن روبرو میشود و بر کردارش پاداش و کیفر میبیند: اگر خیر باشد نیکی، و اگر شر باشد بدی.
بنابراین، این آیات هممعنا با سخن خدای متعال در سورهٔ ص: ۲۷-۲۸ است که میفرماید: «وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّٰارِ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجّٰارِ» (و ما آسمان و زمین و آنچه میان آنهاست بیهوده نیافریدیم؛ این گمان کسانی است که کفر ورزیدند، پس وای بر کافران از آتش! آیا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، مانند فسادانگیزان در زمین قرار میدهیم، یا پرهیزکاران را همانند گناهکاران میسازیم؟).
با این بیان ثابت میشود روزی در پیش است که آدمی با آن روبرو میگردد و برابر کردارش پاداش یا کیفر میبیند: اگر خیر باشد نیکی، و اگر شر باشد بدی. پس مشرکان نباید در آن به اختلاف بیفتند، چندانکه گروهی دچار شک شوند، دستهای آن را دور از ذهن بشمارند، قومی آن را ناممکن بپندارند و عدهای دیگر با آنکه حقیقت را میدانند، از سر لجاجت باورش نکنند. پس وقوع آن روز حتمی است و در حساب و جزا هیچ تردیدی راه ندارد.
از سخن برخی مفسران چنین برمیآید که این آیات برای اثبات تواناییِ پروردگار آمده است؛ به این بیان که بازآفرینی همانندِ آفرینش آغازین است، و آنکه بر آفرینشِ نخستین توانا بوده بر بازگرداندن آن نیز تواناست. این برهان گرچه تمام است و در کلام الهی نیز به کار رفته، دلیلی بر امکانِ معاد است، نه وقوعِ حتمیِ آن؛ درحالیکه سیاق آیات در اینجا، سیاق اثباتِ وقوع است نه امکان. بنابراین مناسبترین بیان در تقریر این استدلال، همان بود که پیشتر گفتیم.
به هر روی، در سخن خدای متعال: « أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً » (آیا زمین را آرامگاهی هموار نساختیم؟)، استفهام برای انکار (رد ادعای منکر و یادآوری حقیقت مسلم) است. «مِهاد» به معنای جایگاه گسترده، نرم و همواری است که انسان در آن آرام میگیرد و دست به تصرف و فعالیت میزند؛ همچنین به فرشی گفته میشود که بر آن مینشینند. بنابراین معنای آیه چنین است: ما بیگمان زمین را جایگاهی آرام برایتان قرار دادیم تا بر آن استقرار یابید و در آن به کار و زندگی بپردازید.
خدای متعال میفرماید: « وَ الْجِبٰالَ أَوْتٰاداً » (و کوهها را میخهایی قرار دادیم). «أوتاد» جمع «وَتِد» به معنای میخ است، جز اینکه همانطور که در مجمعالبیان آمده، ستبرتر و بزرگتر از آن است. شاید میخ شمرده شدن کوهها بر این پایه باشد که بخش عمدهٔ کوههای زمین حاصل فعالیتهای آتشفشانی است؛ به این صورت که زمین شکافته شده و مواد مذاب درونی فوران کرده و بر دهانهٔ شکاف به شکل تودهای مخروطی، همانند میخی کوبیدهشده بر زمین، سر برآوردهاند. بدینوسیله فوران و جوشش آتشفشانِ زیر آن فروکش کرده و در نتیجه لرزش، اضطراب و تکانهای شدید زمین برطرف گشته است.
برخی مفسران گفتهاند: مراد از میخ قرار دادن کوهها این است که معیشت و زندگی اهل زمین با منافعی که در کوهها به ودیعت نهاده شده سامان یافته است، و اگر کوهها نبودند، زمین آنان را به اضطراب میافکند؛ یعنی شرایطش برای بهرهمندی انسانها فراهم نمیشد. اما این سخن درست نیست، زیرا برگرداندن لفظ از ظاهرِ آشکارش، بدون هیچ ضرورتی است.
خدای متعال میفرماید: « وَ خَلَقْنٰاكُمْ أَزْوٰاجاً » (و شما را جفتجفت آفریدیم)؛ یعنی شما را جفتجفت از نر و ماده پدید آوردیم تا سنت تولیدمثل در میانتان جریان یابد و در نتیجه، بقای این نوع تا زمانی که خدا بخواهد ادامه پیدا کند.
برخی گفتهاند: مراد از ازواج، همتایان است؛ یعنی هر یک از شما همانند و متناسب با دیگری است. بعضی گفتهاند: مقصود اصناف گوناگون است، مانند سفیدپوست، سیاهپوست، سرخپوست، زردپوست و جز اینها. و گروهی نیز گفتهاند: منظور این است که هر فردی از دو نطفه، یعنی نطفهٔ مرد و نطفهٔ زن، آفریده شده است. اما همهٔ این برداشتها ضعیف و دور از ظاهرند.
گفته شده است: التفات (چرخش کلام) در این آیه از حالت غایب به حالت خطاب، برای تأکید بیشتر در متقاعد کردن و خاموش ساختنِ منکران است.
خدای متعال میفرماید: « وَ جَعَلْنٰا نَوْمَكُمْ سُبٰاتاً » (و خوابتان را مایهٔ آسایش و آرامش ساختیم). «سُبات» به معنای آسودگی و آرامش است؛ چراکه در خواب، نیروهای حیوانیِ جسمانی از رنج و فرسودگیِ ناشی از تصرفاتِ روح در بیداری، به سکون و راحتی میرسند.
برخی گفتهاند: «سُبات» به معنای قطع کردن و بریدن است، و در هنگام خواب تصرفاتِ نفس در تن قطع میشود؛ این معنا نیز به معنای پیشین بسیار نزدیک است.
بعضی نیز گفتهاند: مقصود از سباتْ مرگ است؛ چه اینکه خداوند متعال خواب را مرگ به شمار آورده، آنجا که میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفّٰاكُمْ بِاللَّيْلِ» (و اوست که شما را شبهنگام برمیگیرد؛ انعام: ۶۰). اما این تفسیر دور از واقعیت است؛ زیرا در آیهٔ یادشده خداوند خواب را «توفّی» (به تمام و کمال دریافت کردن جان) دانسته، نه مرگ؛ بلکه قرآن آشکارا خلاف آن را بیان کرده و میفرماید: «اللّٰهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنٰامِهٰا» (خداوند جانها را در هنگام مرگشان میستاند و نیز جانی را که در خوابش نمرده است؛ زمر: ۴۲).
خدای متعال میفرماید: « وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبٰاساً » (و شب را پوششی قرار دادیم)؛ یعنی پوشانندهای که به سبب تاریکیاش که مانع دیدن است، اشیا را میپوشاند، همانگونه که جامه تن را میپوشاند. این خود عاملی الهی است که آدمی را به ترک تکاپو و حرکت، و روآوردن به سکون و آرامش و بازگشت به خانه و نزد خانواده فرا میخواند.
از برخی نقل شده که مراد از پوشش بودنِ شب این است که شب مانند لباسی برای روز است که روز بهآسانی از درون آن بیرون کشیده میشود؛ اما این سخن، چنانکه پیداست، بسیار سست و بیاساس است.
خدای متعال میفرماید: « وَ جَعَلْنَا النَّهٰارَ مَعٰاشاً » (و روز را هنگامهای برای تأمین معیشت ساختیم). راغب گفته است: «عیش» همان حیات و زندگی است، با این تفاوت که عیش ویژهٔ زندگی جانداران است و ازاینرو، به خداوند و فرشتگان نسبت داده نمیشود، بلکه دربارهٔ آنان واژهٔ «حیات» به کار میرود. «مَعاش» مصدر میمی، اسم زمان و اسم مکان است، و در این آیه به یکی از دو معنای اخیر آمده است؛ یعنی: ما روز را زمان یا پایگاهی برای زندگی شما قرار دادیم تا در آن در پی فضل و روزیِ پروردگارتان برآیید. برخی نیز گفتهاند به معنای مصدری است و مضافی در تقدیر گرفته شده، به این بیان که: روز را هنگام «طلبِ معاش» یعنی جستوجوی وسایل زیستن قرار دادیم.
خدای متعال میفرماید: « وَ بَنَيْنٰا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِدٰاداً »؛ یعنی هفت آسمان که در آفرینش و بنای خود استوار و محکماند.
خدای متعال میفرماید: « وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً »؛ «وهّاج» یعنی بسیار پرنور و سوزان، و مقصود از چراغِ بسیار پرفروغ و گرمابخش، خورشید است.
خدای متعال میفرماید: « وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ الْمُعْصِرٰاتِ مٰاءً ثَجّٰاجاً »؛ «مُعصِرات» ابرهای بارانزایند، و برخی گفتهاند:
بادهایی هستند که ابرها را میفشارند تا ببارند، و «ثَجّاج» یعنی آبی که به فراوانی و شدت فرو میریزد. بنا بر معنای دوم، بهتر است کلمهٔ «مِنَ» به معنای «به وسیلهٔ» (باء سببیت) باشد.
خدای متعال میفرماید: « لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَبٰاتاً »؛ یعنی تا به وسیلهٔ آن، دانه و گیاهی برآوریم که خوراک و مایهٔ بقای انسان و دیگر جانداران باشد.
خدای متعال میفرماید: « وَ جَنّٰاتٍ أَلْفٰافاً »؛ این عبارت بر « حَبًّا » عطف شده است؛ و «جَنّٰاتٍ أَلْفٰافاً» یعنی باغهایی سرسبز که درختانش درهمتنیده و به یکدیگر پیچیدهاند.
گفته شده است که واژهٔ «ألفاف» جمعی است که از ریشهٔ لفظ خود مفردی ندارد.
بحث روایتی
در برخی روایات آمده است که مقصود از «نبأ عظیم»، علی (علیهالسلام) است، و این معنا از بطن و باطن قرآن است.
در کتاب «الخصال»، از عکرمه از ابنعباس روایت شده است که گفت: ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا، پیری چه زود به سراغ شما آمد! حضرت فرمود: «سورههای هود، واقعه، مرسلات و عمّ یتساءلون مرا پیر کردند.»
در تفسیر قمی آمده است: دربارهٔ فرمودهٔ خدای متعال: « أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً »، فرمود: «انسان در آن آرام و قرار میگیرد» و دربارهٔ « وَ الْجِبٰالَ أَوْتٰاداً » فرمود: «یعنی کوهها میخهای زمیناند.»
و در نهجالبلاغه، علی (علیهالسلام) فرموده است: «و با صخرهها، لرزش و ناآرامیِ زمینش را مهار کرد و میخکوب نمود.»
و در تفسیر قمی آمده است دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبٰاساً » (و شب را پوششی قرار دادیم)، فرمود: بر روز پوشانده میشود.
میگویم: شاید مقصود این است که شب آنچه را روز آشکار ساخته پنهان میکند، و آنچه را روز هویدا کرده میپوشاند.
و در همان کتاب آمده است دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً » (و چراغی فروزان آفریدیم)، فرمود: خورشیدِ روشناییبخش است؛ « وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ الْمُعْصِرٰاتِ » (و از ابرهای بارانزا فرو فرستادیم)، فرمود: از ابرها؛ « مٰاءً ثَجّٰاجاً » (آبی ریزان و پیدرپی)، فرمود: بارشی پیوسته پس از بارشی دیگر.
و از تفسیر عیاشی، از امام صادق (ع) روایت شده است دربارهٔ آیهٔ: « عٰامٌ فِيهِ يُغٰاثُ النّٰاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ » (سالی که در آن به مردم باران و گشایش میرسد و در آن بارانده میشوند؛ یوسف: ۴۹)، فرمود: با «یاء» [مجهول] خوانده میشود؛ یعنی باران بر آنان فرو میریزد.
سپس فرمود: مگر نشنیدهای سخن خدای متعال را که: « وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ الْمُعْصِرٰاتِ مٰاءً ثَجّٰاجاً » (و از ابرهای بارانزا آبی پیدرپی و ریزان فرستادیم؛ نبأ: ۱۴).
میگویم: مقصود این است که « يَعْصِرُونَ » با پیشِ یاء و به صیغهٔ مجهول خوانده میشود، و معنایش این است که بر آنان باران میبارد؛ و استشهاد امام (ع) به آیهٔ « وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ الْمُعْصِرٰاتِ » دلیلی است بر اینکه ایشان «المعصرات» را به معنای ابرهای بارانزا دانستهاند؛ از ریشهٔ «أعصرت السحابةُ» هنگامی که ابر باران ببارد.
و عیاشی مانند این حدیث را از علی بن معمَّر از پدرش از امام صادق (ع) روایت کرده است، و قمی نیز در تفسیرش مانند آن را از امیر مؤمنان (ع) آورده است.
سورهٔ نبأ (۷۸): آیههای ۱۷ تا ۴۰
اشاره
إِنَّ يَوۡمَ ٱلۡفَصۡلِ كَانَ مِيقَٰتٗا
همانا روز داوری، وعدهگاهی معیّن بوده است.
يَوۡمَ يُنفَخُ فِي ٱلصُّورِ فَتَأۡتُونَ أَفۡوَاجٗا
روزی که در صور دمیده میشود، پس گروه گروه میآیید.
وَفُتِحَتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتۡ أَبۡوَٰبٗا
و آسمان گشوده میشود، پس درهایی پدید میآید.
وَسُيِّرَتِ ٱلۡجِبَالُ فَكَانَتۡ سَرَابًا
و کوهها به حرکت درآورده میشوند و سرابی میگردند.
إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتۡ مِرۡصَادٗا
بیگمان دوزخ کمینگاهی است،
لِّلطَّٰغِينَ مَـَٔابٗا
بازگشتگاهی برای سرکشان،
لَّٰبِثِينَ فِيهَآ أَحۡقَابٗا
که روزگارانی دراز در آن ماندگارند؛
لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرۡدٗا وَلَا شَرَابًا
در آنجا نه هیچ خنکی میچشند و نه نوشیدنیای،
إِلَّا حَمِيمٗا وَغَسَّاقٗا
جز آبی جوشان و چرکابی بدبو؛
جَزَآءٗ وِفَاقًا
پاداشی کاملاً درخور و متناسب.
إِنَّهُمۡ كَانُواْ لَا يَرۡجُونَ حِسَابٗا
زیرا آنان هیچ امیدی به حسابی نداشتند (و از آن پروا نمیکردند)،
وَكَذَّبُواْ بِـَٔايَٰتِنَا كِذَّابٗا
و آیات ما را بهسختی تکذیب میکردند؛
وَكُلَّ شَيۡءٍ أَحۡصَيۡنَٰهُ كِتَٰبٗا
و ما هر چیزی را به نگارش درآورده و برشمردهایم.
فَذُوقُواْ فَلَن نَّزِيدَكُمۡ إِلَّا عَذَابًا
پس بچشید، که جز عذاب چیزی بر شما نمیافزاییم!
إِنَّ لِلۡمُتَّقِينَ مَفَازًا
بیگمان برای پرهیزگاران کامیابی و رستگاری است؛
حَدَآئِقَ وَأَعۡنَٰبٗا
باغهایی پردرخت و انواع انگورها،
وَكَوَاعِبَ أَتۡرَابٗا
و دخترانی نورس و همسنوسال،
وَكَأۡسٗا دِهَاقٗا
و جامهایی پر و لبالب؛
لَّا يَسۡمَعُونَ فِيهَا لَغۡوٗا وَلَا كِذَّٰبٗا
در آنجا نه سخن بیهودهای میشنوند و نه تکذیب و دروغی؛
جَزَآءٗ مِّن رَّبِّكَ عَطَآءً حِسَابٗا
پاداشی از جانب پروردگارت، بخششی بسنده و از روی حساب؛
رَّبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَمَا بَيۡنَهُمَا ٱلرَّحۡمَٰنِۖ لَا يَمۡلِكُونَ مِنۡهُ خِطَابٗا
پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است، آن خدای رحمان؛ [که هیچکس] در برابر او توان سخنگفتن ندارد؛
يَوۡمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ صَفّٗاۖ لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنۡ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحۡمَٰنُ وَقَالَ صَوَابٗا
روزی که روح و فرشتگان به صف میایستند؛ سخن نمیگویند مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه داده باشد و او سخن درست و بهجا گوید؛
ذَٰلِكَ ٱلۡيَوۡمُ ٱلۡحَقُّۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ مَـَٔابًا
آن، همان روزِ حق است؛ پس هر کس بخواهد، بهسوی پروردگارش بازگشتگاهی برمیگزیند؛
إِنَّآ أَنذَرۡنَٰكُمۡ عَذَابٗا قَرِيبٗا يَوۡمَ يَنظُرُ ٱلۡمَرۡءُ مَا قَدَّمَتۡ يَدَاهُ وَيَقُولُ ٱلۡكَافِرُ يَٰلَيۡتَنِي كُنتُ تُرَٰبَۢا
ما شما را از عذابی نزدیک بیم دادیم؛ روزی که انسان به آنچه دستانش پیش فرستاده مینگرد و کافر میگوید: «ای کاش من خاک بودم!»
بیان
این آیات روز جداسازی (قیامت) را توصیف میکنند؛ همان روزی که پیشتر بهطور اجمالی با جملهٔ « كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ » (نه چنان است، بهزودی خواهند دانست) از آن خبر داده بود. سپس آنچه را در آن روز بر سر سرکشان و پرهیزگاران میآید بیان میدارد و در پایان، سخن را با هشداری انذارآمیز به پایان میبرد که مانند نتیجهگیری این مباحث است.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كٰانَ مِيقٰاتاً » (همانا روز جداسازی، وعدهگاهی معین است). صاحب مجمعالبیان گفته است: «میقات، پایان اندازهای است که برای رخ دادن کاری تعیین شده است؛ و این واژه از ریشهٔ وقت گرفته شده، همانطور که میعاد از وعد و مقدار از قدر آمده است.» پایان سخن او.
این آیات آغازِ توصیف همان خبر بزرگی («نبأ عظیم») است که پیشتر وقوعش را اعلام کرد و با این سخن آنان را بدان بیم داد:
« كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ » (هرگز چنین نیست، بهزودی خواهند دانست!)؛ سپس با سخنِ « أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً » (آیا زمین را بستری آرام نساختیم؟) و آیاتِ پس از آن، بر آن اقامهٔ دلیل کرد. خداوند آن روز را «روز داوری» (یوم الفصل) نامید تا هشدار دهد که در آن روز میان مردم داوریِ نهایی میشود و هر گروهی بر پایهٔ عملش به سزای خود میرسد. پس آن روز، میقات و سرآمدی معین برای داوریِ قطعی میان آنان است. تعبیر به واژهٔ «كَانَ؛ بود» برای بیان ثبوت و حتمیتِ آن در علم الهی است، چنانکه دلیلِ یادشده نیز بر آن دلالت دارد؛ و از همین رو، جمله با «إنّ» تأکید شده است.
معنای آیه چنین است: روز داوریِ نهایی که خبرش بسیار بزرگ است، در علم خدا از همان روزِ آفرینش آسمانها و زمین و حاکمساختنِ نظامِ جاری در آنها، سرآمدی معین بوده که پایان این جهان به آن میرسد؛ زیرا خدای متعال میدانست که این جهانِ آفریدهشده، جز با رسیدن به روزی که میان مردم داوری شود، به کمال و سرانجام نمیرسد.
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً » (روزی که در صور دمیده میشود و شما گروه گروه میآیید). پیشتر معنای دمیدن در صور بارها بیان شد. «أفواج» نیز جمع «فوج» است و بنا بر آنچه راغب گفته، به گروهی میگویند که شتابان در حال حرکتاند.
عبارت « فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً » (پس گروه گروه میآیید) بر همان سیاقِ خطابِ پیشین پیش رفته است؛ خطابی که برای ادای حقِ تهدیدِ نهفته در « كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ » (هرگز، بهزودی خواهند دانست) به کار رفته بود. گویا این آیه ناظر به سخن خدای متعال است که فرمود: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ» (روزی که هر مردمی را با پیشوایشان فرامیخوانیم) (اسراء: ۷۱).
خدای متعال میفرماید: « وَ فُتِحَتِ السَّمٰاءُ فَكٰانَتْ أَبْوٰاباً » (و آسمان گشوده میشود و درهایی میگردد)؛ در نتیجه، جهانِ انسان به جهانِ فرشتگان پیوند مییابد.
برخی گفتهاند: تقدیرِ سخن «فكانت ذات أبواب» (دارای درها میشود) است؛ و برخی دیگر گفتهاند: در آسمان راههایی پدید میآید که پیش از آن نبوده است. البته هر دو وجه خالی از بیدلیلبودن نیست و جا دارد در آن درنگ شود.
خدای متعال میفرماید: « وَ سُيِّرَتِ الْجِبٰالُ فَكٰانَتْ سَرٰاباً » (و کوهها به حرکت درمیآیند و سراب میشوند). سراب همان پندارِ آبِ درخشانی است که در بیابانها دیده میشود، و به صورت استعاره به هر چیزی که گمان میرود حقیقتی دارد در حالی که هیچ واقعیتی ندارد نیز گفته میشود.
شاید مراد از سراب در آیه، همین معنای دوم باشد.
توضیح آنکه: به حرکت درآمدن و کوبیدهشدنِ کوهها به طور طبیعی به پراکندهشدنِ اجزای آنها و از میان رفتنِ شکلشان میانجامد؛ چنانکه در بخشهای گوناگونی از کلام خدای متعال به هنگام توصیف زلزلهٔ رستاخیز و پیامدهایش آمده است، آنجا که میفرماید: «وَ تَسِيرُ الْجِبٰالُ سَيْراً» (و کوهها به شدّت به راه میافتند) (طور: ۱۰)، و میفرماید: «وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ فَدُكَّتٰا دَكَّهً وٰاحِدَهً» (و زمین و کوهها برداشته شوند و با یک ضربه درهم کوبیده گردند) (حاقه: ۱۴)، و میفرماید: «وَ كٰانَتِ الْجِبٰالُ كَثِيباً مَهِيلاً» (و کوهها تپهای از ریگِ روان شوند) (مزمل: ۱۴)، و میفرماید: «وَ تَكُونُ الْجِبٰالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ» (و کوهها مانند پشمِ زدهشده و پراکنده گردند) (قارعه: ۵)، و میفرماید: «وَ بُسَّتِ الْجِبٰالُ بَسًّا» (و کوهها سخت خرد و متلاشی شوند) (واقعه: ۵)، و میفرماید: «وَ إِذَا الْجِبٰالُ نُسِفَتْ» (و هنگامی که کوهها از جا کنده و پراکنده گردند) (مرسلات: ۱۰).
پس روانشدن و درهم کوبیدهشدنِ کوهها به متلاشیشدن، از جا کندهشدن و درآمدنِ آنها به صورت تودهای از ریگ روان و پشم زدهشده میانجامد، همانگونه که خدای متعال یاد کرده است؛ اما سرابشدنِ آنها به معنای پندارِ آبِ درخشان، تناسبی میان حرکتدادنِ کوهها و سراب به این معنا وجود ندارد.
آری، روانساختنِ کوهها به نابودی آنها و باطلشدنِ هستی و حقیقتِ کوهبودنشان میانجامد؛ از این رو، کوههای استواری که دارای واقعیتی استوار و سخت به نظر میآمدند و توفانها تکانشان نمیداد، بر اثر به راه افتادن، به سرابی پوچ تبدیل میشوند که هیچ واقعیتی ندارد؛ و مانند این بیان در کلام خدای متعال دربارهٔ قومهایی است که نابودشان کرد و ریشهشان را برکند: «فَجَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِيثَ» (سبأ: ۱۹) (آنان را داستانها و زبانزدِ روزگار ساختیم)، و سخن دیگرش: «فَأَتْبَعْنٰا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِيثَ» (مؤمنون: ۴۴) (پس برخی را در پیِ برخی دیگر آوردیم و هلاک کردیم، و آنان را داستانها قرار دادیم)، و سخن دیگر او دربارهٔ بتها: «إِنْ هِيَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ» (نجم: ۲۳) (اینها جز نامهایی نیست که شما و پدرانتان نامیدهاید).
بنابراین، این آیه از جهتی مانند سخن خدای متعال است: «وَ تَرَي الْجِبٰالَ تَحْسَبُهٰا جٰامِدَهً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحٰابِ» (نمل: ۸۸) (و کوهها را میبینی و آنها را بیحرکت میپنداری، در حالی که چون ابر میگذرند)؛ البته بر این مبنا که ناظر به توصیف زلزلهٔ قیامت باشد.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ جَهَنَّمَ كٰانَتْ مِرْصٰاداً » (همانا جهنم کمینگاهی بوده است). در کتاب «مفردات» آمده است: «رَصْد به معنای آمادهبودن برای چشمداشتن و انتظار است — تا آنجا که میگوید — و مَرْصَد جایگاه کمین است؛ خدای متعال میفرماید: « وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ » (توبه: ۵) (و در هر کمینگاهی برایشان بنشینید). مِرْصاد نیز مانند آن است، ولی به مکانی گفته میشود که ویژهٔ کمیننشستن باشد؛ خدای متعال میفرماید: « إِنَّ جَهَنَّمَ كٰانَتْ مِرْصٰاداً » تا هشدار دهد که گذرگاهِ همهٔ مردم از روی آن است، و سخن خدای متعال نیز بر همین پایه است که میفرماید: « وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا » (مریم: ۷۱) (و هیچیک از شما نیست مگر اینکه وارد آن میشود)». پایان سخن راغب.
خدای متعال میفرماید: « لِلطّٰاغِينَ مَآباً » (برای سرکشان بازگشتگاهی است). «طاغون» کسانی هستند که آلوده به طغیان شدهاند، و طغیان یعنی پا فراتر نهادن از مرز و اندازه؛ و «مَآب» اسم مکان از ریشهٔ «اَوْب» به معنای بازگشت است. نکتهٔ اینکه دوزخ بازگشتگاهِ سرکشان به شمار آمده، این است که آنان در همان زندگیِ دنیا، آن را اقامتگاهی برای خویش آماده ساختهاند؛ سپس چون رشتهٔ پیوندشان از دنیا گسسته شود، به سوی آن بازمیگردند و در آن فرود میآیند.
خدای متعال میفرماید: « لاٰبِثِينَ فِيهٰا أَحْقٰاباً » (روزگارانی دراز در آن ماندگارند). «احقاب» زمانهای بسیار و روزگارانِ طولانی و بدون مرز است.
این واژه جمع است و دربارهٔ مفردِ آن اختلاف کردهاند: گفته شده مفرد آن «حُقْب» به ضمه و سپس سکون، یا «حُقُب» با دو ضمه است؛ و این صورت در کلام خدای متعال آمده است: «أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً» (کهف: ۶۰) (یا روزگاری دراز بپویم). و گفته شده مفرد آن «حَقْب» به فتح و سپس سکون است و مفردِ حَقْب، «حِقْبه» با کسر و سپس سکون است. راغب گفته است: «حق این است که حِقبه مدتی مبهم و نامعین از زمان است». پایان سخن او.
برخی از اهل لغت و مفسران، حُقْب را هشتاد سال یا هشتاد و اندی سال تعیین کردهاند، و دیگران افزودهاند که هر سالِ آن سیصد و شصت روز است و هر روزش با هزار سال برابری میکند؛ و از برخی نقل شده که حُقْب چهل سال است، و از دیگرانی نقل شده که هفتاد هزار سال است، و سخنانی دیگر از این دست. اما از کتاب خدا هیچ دلیلی بر هیچیک از این اندازهگذاریها در دست نیست و از دانش لغت نیز چیزی از آنها ثابت نگشته است.
ظاهر آیه نشان میدهد که مراد از طاغیان، کافرانِ لجوج و معاندند؛ و گواه این معنا آیهٔ پس از آن است: « إِنَّهُمْ كٰانُوا لاٰ يَرْجُونَ حِسٰاباً وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا كِذّٰاباً » (آنان هیچ امیدی به حسابی نداشتند، و آیههای ما را به سختی تکذیب کردند).
مفسران « أَحْقٰاباً » را در این آیه به روزگاری پس از روزگارِ دیگر تفسیر کردهاند؛ پس معنا این است: در حالی که طاغیان روزگاری پس از روزگارِ دیگر، پیوسته و بدون هیچ مرز و پایانی، در جهنم ماندگارند. بر این پایه، آیه هیچ ناسازگاری با آنچه قرآن بر آن تصریح دارد، یعنی جاودانگیِ کافران در دوزخ (خلود)، ندارد.
برخی گفتهاند: این سخن که میفرماید: « لاٰ يَذُوقُونَ فِيهٰا » تا آخر، صفت برای « أَحْقٰاباً » است؛ و معنا چنین میشود: روزگارانی در آن میمانند که ویژگیاش چنین است: در آن هیچ خنکی و هیچ نوشیدنیای نمیچشند مگر آبی جوشان و چرکابی؛ سپس تا بینهایت در وضعیتی جز این خواهند بود.
این برداشت، اگر سیاق کلام با آن سازگار بود، سخنی نیکو میبود.
خدای متعال میفرماید: « لاٰ يَذُوقُونَ فِيهٰا بَرْداً وَ لاٰ شَرٰاباً » (در آنجا نه هیچ خنکیای میچشند و نه هیچ نوشیدنیای). از اینکه «بَرْد» در برابر «شراب» قرار گرفته، آشکار میشود که مراد از بَرْد، هر چیز خنککنندهای جز نوشیدنی است؛ مانند سایهای که با پناهبردن به آن آسایش حاصل شود. بنابراین، مراد از «ذوق» (چشیدن)، هرگونه دستیافتن و احساسکردن است.
خدای متعال میفرماید: « إِلاّٰ حَمِيماً وَ غَسّٰاقاً »؛ «حمیم» آب جوشان و بسیار داغ است، و «غسّاق» چرک و خوناب دوزخیان است.
خدای متعال میفرماید: « جَزٰاءً وِفٰاقاً -إلي قوله- كِتٰاباً » (پاداش و کیفری کاملاً درخور و هماهنگ... تا آنجا که میفرماید: به صورت نوشتهای ثبت کردهایم). مصدر «وفاق» در معنای اسم فاعل است و معنا این است که کیفری هماهنگ و متناسب با آنچه انجام دادهاند میبینند؛ یا مضافی در تقدیر است، یعنی «جزاءً ذا وفاقٍ» (کیفری سازگار و متناسب)؛ یا اینکه برای مبالغه، خودِ وفاق بر جزا اطلاق شده است، چنانکه میگویند «فلانی خودِ عدل و داد است».
و این سخن او: « إِنَّهُمْ كٰانُوا لاٰ يَرْجُونَ حِسٰاباً وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا كِذّٰاباً » (چراکه آنان هیچ امیدی به حسابی نداشتند و آیات ما را به شکلی سخت تکذیب کردند)؛ یعنی تکذیبی شگفت که بر آن پافشاری میورزیدند. این جمله علتی را بیان میکند که روشن میسازد چگونه کیفرشان با عملشان همخوانی دارد. توضیح آنکه آنان به حسابِ روز جدایی امیدی نداشتند، در نتیجه از زندگیِ جهان دیگر نومید شدند و نشانهها و آیاتی را که بر آن دلالت میکرد یکسره دروغ انگاشتند؛ بدینسان توحید و نبوت را انکار کردند و در کارهای خویش از مرز بندگی فراتر رفتند. پس خدای متعال را فراموش کردند و خدا نیز آنان را فراموش کرد (از رحمت خویش دور ساخت) و سعادت سرای آخرت را بر آنان حرام کرد. بنابراین چیزی جز شقاوت و تیرهروزی برایشان برجا نماند، و در آنجا جز به آنچه ناخوش میدارند نمیرسند و جز با عذاب روبهرو نمیشوند، و این همان است که میفرماید: « فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلاّٰ عَذٰاباً » (پس بچشید که جز بر عذابتان نخواهیم افزود).
در این آیه، یعنی « جَزٰاءً وِفٰاقاً »، نشانهای بر هماهنگی و انطباق کاملِ کیفر با عمل وجود دارد؛ چراکه انسان با کارِ خود جز همان بازدهی و بازتابی را که در برابرش نهاده شده قصد نمیکند، و روبهرو شدن با جزا و فرورفتن در آن، در حقیقت روبهرو شدن با همان کار و باطنِ آن است. خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لاٰ تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (ای کسانی که کافر شدید، امروز پوزش مخواهید؛ جز این نیست که تنها همانچه را عمل میکردید جزا داده میشوید؛ تحریم: ۷).
و این سخن او: « وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنٰاهُ كِتٰاباً »؛ یعنی هر چیزی را، از جمله اعمال بندگان، در کتابی بسیار ارجمند و بلندپایه ثبت، مهار و روشن کردهایم؛ پس این آیه هممعنای این سخن خدای متعال است که فرمود: «وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ» (و هر چیزی را در پیشوایی روشنگر به شماره و ضبط درآوردهایم؛ یس: ۱۲).
یا مقصود این است که هر چیزی را نگه داشته و ثبت کردهایم در حالی که نوشته شده است؛ یعنی در لوح محفوظ یا در نامههای اعمال. نیز این احتمال داده شده است که «إِحصاء» به معنای نگاشتن باشد یا «کتاب» به معنای احصاء و شمارش؛ زیرا احصاء و کتابت، هر دو در معنای ضبط و نگهداری مشترکاند، و معنا این میشود که هر چیزی را کاملاً برشمردهایم یا هر چیزی را بیکموکاست ثبت و مکتوب کردهایم.
به هر حال، آیه مکملِ تعلیل پیشین است؛ و معنا چنین میشود: کیفرشان کاملاً با کارهایشان سازگار است، زیرا آنان بر چنان و چنین حالی بودند و ما نیز آن اعمال را بر ضد آنان ثبت و نگهداری کردهایم و در برابرش پاداش و کیفری درخور و هماهنگ به آنان دادهایم.
خدای متعال میفرماید: « فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلاّٰ عَذٰاباً »؛ نتیجهگیری از تفصیل پیشینِ عذاب آنان است، و برای این آورده شده که آنان را از هرگونه رهایی از تیرهروزی و دستیافتن به کمترین آسایش به کلی نومید سازد.
تغییر لحن و رو آوردن به خطابِ مستقیمِ آنان در « فَذُوقُوا » (پس بچشید)، به این جهت است که آنان را حاضر فرض کرده تا بدون هیچ واسطهای با سرزنش و نکوهشِ تند روبهرو شوند.
مقصود از این سخن که: « فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلاّٰ عَذٰاباً » (جز بر عذابتان نخواهیم افزود)، آن است که آنچه پس از چشیدن یک عذاب میچشید عذابی دیگر است؛ پس عذابی است پس از عذاب و عذابی است افزون بر عذاب، و پیوسته رنجی نو بر رنج پیشین شما افزوده میشود؛ بنابراین به کلی نومید شوید از اینکه به ذرهای از آنچه میخواهید و دوست دارید دست یابید.
این آیه بیبهره از این ظهور نیست که مراد از « لاٰبِثِينَ فِيهٰا أَحْقٰاباً » جاودانگی و خلود است، نه انقطاع و پایانپذیری.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفٰازاً -إلي قوله- كِذّٰاباً » (همانا برای پرهیزگاران جایگاه کامیابی و رستگاری است -تا آنجا که فرمود- و نه دروغ و تکذیبی). «فوز» بر پایهٔ سخن راغب، دستیافتن به خیر به همراه رسیدن به سلامت است؛ ازاینرو، هم معنای نجات و رهایی از گزند و بدی را در خود دارد و هم دستیافتن به خیر را. «مفاز» مصدر میمی یا اسم مکان از ریشهٔ فوز است، و آیه هر دو وجه را برمیتابد (میتواند به معنای «رستگاری و پیروزی» یا «جایگاه رستگاری و کامیابی» باشد).
و فرمودهٔ او: « حَدٰائِقَ وَ أَعْنٰاباً » (بوستانهایی گرداگردبسته و موستانها)، «حدائق» جمع حدیقه، به معنای باغ و بوستانی است که دیواری آن را در میان گرفته است؛ و «اعناب» جمع عنب، یعنی میوهٔ درخت انگور (مَو)، و چه بسا بر خودِ درخت نیز اطلاق میشود.
و فرمودهٔ او: « وَ كَوٰاعِبَ » (و دخترانی نورسیده با سینههای برآمده)، جمع کاعب است و آن دختر نوجوانی است که سینههایش برآمده و گرد شده و اندکی برجستگی یافته است. و «اتراب» جمع ترب، به معنای همتایانی برابر از حیث لذتبخشی و همسالی است.
و فرمودهٔ او: « وَ كَأْساً دِهٰاقاً » (و جامهایی سرشار و لبریز)، یعنی جامهایی لبریز از نوشیدنی؛ که مصدر در اینجا به معنای اسم فاعل (پرکننده و سرشار) آمده است.
و فرمودهٔ او: « لاٰ يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً وَ لاٰ كِذّٰاباً » (در آنجا نه هیچ سخن بیهودهای میشنوند و نه دروغ و تکذیبی)، یعنی در بهشت سخن بیهودهای که هیچ اثر مطلوبی بر آن بار نشود نمیشنوند، و نه تکذیب و دروغانگاشتن برخی نسبت به برخی دیگر در آنچه میگویند؛ پس سخنشان حق است و اثر مطلوب خود را دارد، و راست و مطابق با واقع است.
خدای متعال میفرماید: « جَزٰاءً مِنْ رَبِّكَ عَطٰاءً حِسٰاباً » (پاداشی از سوی پروردگارت، بخششی به اندازه و حسابشده)، یعنی با پرهیزگاران چنان رفتار شد در حالی که آن رفتار، پاداشی از جانب پروردگارت و بخششی سنجیده و به حساب آمده است. پس کلمهٔ « جَزٰاءً » حال است و « عَطٰاءً » نیز همینگونه است؛ و « حِسٰاباً » به معنای اسم مفعول (محسوب و اندازهگیریشده) صفت برای «عطاء» میباشد، و این احتمال نیز هست که «عطاء» تمییز یا مفعول مطلق باشد.
گفته شده است: نسبت دادن پاداش به پروردگار، همراه با اضافه شدنش به ضمیر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله)، برای بزرگداشت و تشریف آن حضرت است؛ و پاداش و کیفر سرکشان را به خدای متعال نسبت نداد تا ساحت پاکش از بدی منزه باشد، چراکه هیچ شری بر آنان سایه نمیافکند مگر از سوی خودشان؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ» (این به سبب همان چیزی است که دستهای خودتان پیش فرستاده، و همانا خدا هرگز به بندگان ستمکار نیست) (انفال: ۵۱).
و آمدن واژهٔ «حساب» در پایانِ بیان کیفرِ سرکشان و پاداشِ پرپرهیزگاران، برای استوار ساختن همان مطلبی است که در آغاز کلام با عبارت «روز جدایی» (یوم الفصل) بدان اشاره شد.
خدای متعال میفرماید: « رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمَا الرَّحْمٰنِ » (پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست، آن بخشایندهٔ فراگیر)، بیانی است برای فرمودهٔ پیشین که « رَبِّكَ » (پروردگار تو) بود. هدف این است که پروردگاری خدای متعال فراگیر و نسبت به همه چیز است، و آن پروردگاری که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) او را پروردگار خود میگیرد و به سویش فرامیخواند، پروردگار همه چیز است؛ نه آنگونه که مشرکان میپنداشتند که هر گروهی از آفریدگان پروردگاری دارند و خدای پاک و منزه پروردگار پروردگاران است، یا چنانکه برخی از آنان میگفتند او تنها پروردگار آسمان است.
و در توصیف پروردگار به «الرحمن» — که صیغهٔ مبالغه از رحمت است — اشارهای است به گستردگی رحمتش، و اینکه رحمتْ نشانهٔ پروردگاری اوست به طوری که هیچ آفریدهای از آن محروم نمیماند، مگر آنکه چیزی خودش به سبب نارسایی ذاتی و سوء اختیارش از آن سر باز زند؛ پس از تیرهبختی این سرکشان است که خود را با بیرون رفتن از مدار بندگی، از آن رحمت محروم ساختند.
خدای متعال میفرماید: « لاٰ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطٰاباً يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَهُ صَفًّا لاٰ يَتَكَلَّمُونَ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ قٰالَ صَوٰاباً » (در برابر او اختیار هیچ گفتگویی را ندارند؛ روزی که روح و فرشتگان به صف میایستند، سخنی نمیگویند مگر کسی که بخشاینده به او رخصت دهد و سخن درست گوید). قرار گرفتن آغاز آیه در سیاقِ « رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمَا الرَّحْمٰنِ » — و از آنجا که کار ربوبیتْ تدبیر امور، و کار رحمانیتْ گستردن رحمت است — دلیلی است بر اینکه مراد از سخن گفتن با خدای متعال، گفتگو دربارهٔ کارهایی است که او کرده است، آن هم به شیوهٔ پرسش از سبب و انگیزهای که موجب آن کار شده است؛ چنانکه گفته شود: چرا این کار را کردی؟ و چرا آن کار را نکردی؟ همانگونه که از کارهای ما آدمیان بازخواست و پرسش میشود. پس جملهٔ « لاٰ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطٰاباً » (اختیار هیچ گفتگویی در برابر او ندارند) به معنای این سخن خدای متعال خواهد بود: «لاٰ يُسْئَلُ عَمّٰا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ» (او از آنچه میکند بازخواست نمیشود، و آنان بازخواست میشوند) (انبیاء: ۲۳)، و سخن دربارهٔ معنای این آیه پیشتر گذشت.
اما قرار گرفتنِ « يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَهُ صَفًّا » (روزی که روح و فرشتگان صفبسته میایستند) پس از عبارتِ « لاٰ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطٰاباً » (از او یارای سخنی ندارند) ــ که ظاهرش نشان میدهد بیاختیاری در سخن گفتن، ویژهٔ روز جدایی (قیامت) است ــ به ضمیمهٔ اینکه این سخن در سیاقِ بیان تفصیلیِ پاداش و کیفر طاغیان و پرهیزگاران از سوی خدای متعال در روز قیامت آمده است، افاده میکند که مراد این باشد: آنان حق و اختیاری ندارند تا دربارهٔ حکم و رفتاری که با آنان میشود، با اعتراض یا شفاعت برای آنان، با خدا سخن بگویند. البته فرشتگان ــ که خود نیز در زمرهٔ کسانیاند که یارای سخن گفتن با او را ندارند ــ از ننگِ اعتراض به خدای متعال پاک و منزهند؛ چنانکه دربارهٔ آنان فرمود: «عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ لاٰ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» (الانبیاء: ۲۷: [بلکه] بندگانی گرامیاند؛ در گفتار بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او کار میکنند). همینگونه است روح؛ روحی که کلمه و فرمان اوست [نحل: ۴۰]، و گفتار خدا حق است [انعام: ۷۳]، و خودِ او حق آشکار است [نور: ۲۵]؛ و حق هرگز با حق به مخالفت برنمیخیزد و با آن تناقض پیدا نمیکند.
از اینجا روشن میشود که مراد از سخنگفتنی که اختیاری بر آن ندارند، شفاعت و راههای دیگری از همین دست برای رهایی از گزند است؛ مانند فدیه، دادوستد، دوستی، دعا و درخواست. خدای متعال میفرماید: «مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاٰ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاٰ خُلَّهٌ وَ لاٰ شَفٰاعَهٌ» (البقرة: ۲۵۴: پیش از آنکه روزی فرا رسد که در آن نه دادوستدی است، نه دوستیای و نه شفاعتی)، و میفرماید: «وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ تَنْفَعُهٰا شَفٰاعَهٌ» (البقرة: ۱۲۳: و از او تاوانی پذیرفته نمیشود و شفاعتی سودش نمیبخشد)، و میفرماید: «يَوْمَ يَأْتِ لاٰ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ» (هود: ۱۰۵: روزی که چون بیاید، هیچکس جز به اذن او سخن نمیگوید).
کوتاه سخن اینکه در عبارت « لاٰ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطٰاباً »، ضمیر فاعلی در « لاٰ يَمْلِكُونَ » به همهٔ گردآمدگانِ روز قیامت ــ اعم از فرشتگان، روح، انس و جن ــ بازمیگردد؛ چنانکه با سیاقِ نشاندهندهٔ آشکار شدن عظمت و کبریای الهی نیز سازگار است. این ضمیر فقط به فرشتگان و روح برنمیگردد، چون پیشتر یادی از آنها نشده بود؛ و تنها به طاغیان نیز اختصاص ندارد ــ آنگونه که برخی گفتهاند ــ چرا که میان ذکر آنان و این آیه فاصلهٔ زیادی افتاده است؛ و چنانکه گذشت، مراد از «خطاب» نیز شفاعت و اموری از همین دست است.
عبارت « يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَهُ صَفًّا »، ظرفِ زمان برای « لاٰ يَمْلِكُونَ » است؛ و برخی گفتهاند:
ظرف برای « لاٰ يَتَكَلَّمُونَ » است؛ اما با وجود درستیِ ظرف واقع شدن برای جملهٔ پیش از خود، این احتمال بعید است.
مراد از «روح»، همان آفریدهٔ امری است که این سخن خدای متعال به آن اشاره دارد: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» (الإسراء: ۸۵: بگو: روح از فرمان [و عالمِ امرِ] پروردگار من است).
گفته شده: مراد از آن، بزرگترین و شریفترینِ فرشتگان است؛ و گفته شده: فرشتگانِ نگهبانند؛ و گفته شده: فرشتهای است که بر ارواح گماشته شده است. اما برای هیچیک از این گفتهها دلیلی وجود ندارد.
نیز گفته شده مراد از آن جبرئیل است؛ و گفته شده روانهای آدمیاناند و صف بستنِ آنها در کنار فرشتگان تنها در فاصلهٔ میان دو نفخهٔ صور است، پیش از آنکه دوباره به پیکرها درآیند؛ و گفته شده منظور قرآن است و مقصود از ایستادنِ آن، آشکار شدن آثار آن در آن روز یعنی رستگاریِ مؤمنان به آن و نگونبختیِ کافران است.
پاسخِ این سخنان آن است که هرچند واژهٔ روح در کلام خدای متعال بر هر سه مورد به کار رفته، اما همواره همراه با قید آمده است؛ مانند فرمودهٔ او: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (الحجر: ۲۹: و از روحِ خود در آن دمیدم)، و: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ» (الشعراء: ۱۹۳: روحالامین آن را فرود آورد)، و: «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» (النحل: ۱۰۲: بگو: روحالقدس آن را فرود آورده است)، و:
«فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا» (مریم: ۱۷: پس روحِ خود را بهسویش فرستادیم)، و: «وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا» (الشوری: ۵۲: و اینگونه روحی از فرمان خویش را بهسوی تو وحی کردیم)؛ در حالی که «الروح» در آیهٔ مورد بحث ما مطلق و بدون قید آمده است. افزون بر این، در دو قول اخیر ادعایی بیدلیل و خودسرانه آشکار است.
کلمهٔ « صَفًّا » حال برای «الروح» و «الملائکه» است؛ و مصدری است که معنای اسم فاعل از آن اراده شده، یعنی: «در حالی که صف بستهاند». چه بسا از اینکه «روح» در برابر «فرشتگان» قرار گرفته، چنین برآید که روح بهتنهایی یک صف است و فرشتگان جملگی صفی دیگرند.
جملهٔ « لاٰ يَتَكَلَّمُونَ » (سخن نمیگویند)، توضیح و بیان برای « لاٰ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطٰاباً » است؛ و بر پایهٔ آنچه سیاق نشان میدهد، ضمیر فاعلی در آن به همهٔ حاضرانِ آن مجمع از روح، فرشتگان، انس و جن بازمیگردد.
برخی گفتهاند: ضمیر به روح و فرشتگان بازمیگردد، و گروهی گفتهاند: به مردم برمیگردد؛ اما قرار گرفتن « لاٰ يَمْلِكُونَ » با همان معنایی که گذشت و « لاٰ يَتَكَلَّمُونَ » در یک بافت و سیاق واحد، با هیچیک از این دو نظر سازگار نیست.
و عبارت « إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ » بدل از ضمیر فاعلی در « لاٰ يَتَكَلَّمُونَ » است و مقصود از آن، بیان کسانی از اهل محشر است که در آن روز به اذن خدا اجازهٔ سخن گفتن دارند؛ بنابراین، این جمله بر اساس معنای ظاهر و عام خود، هممعنا با این سخن الهی است: «يَوْمَ يَأْتِ لاٰ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ» (روزی که چون بیاید، هیچکس جز به اذن او سخن نمیگوید؛ هود: ۱۰۵).
و جملهٔ « وَ قٰالَ صَوٰاباً » یعنی سخنی درست و راست بگوید که هیچ خطایی با آن آمیخته نباشد، و آن همان حقی است که هیچ باطلی به آن راه ندارد. این جمله در واقع قیدی برای اذن است؛ گویی فرموده است: «مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه دهد، و او اجازه نمیدهد مگر به کسی که سخن درست و بهحق بگوید». از این رو، آیه در معنای کلام خدای متعال است که میفرماید: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (و کسانی که به جای او میخوانند مالک شفاعت نیستند، مگر کسی که از روی دانایی به حق گواهی داده باشد؛ زخرف: ۸۶).
برخی نیز گفتهاند: عبارت « إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ » تا آخر، استثنا از کسی است که دربارهاش سخن گفته میشود (یعنی شفاعتشونده)، و مراد از صواب، توحید و گفتن «لا إله إلا الله» است. معنا چنین میشود: آنان دربارهٔ هیچکس سخن نمیگویند مگر دربارهٔ کسی که خدای رحمان به سود او اجازه داده باشد و آن شخص در دنیا سخن صواب گفته باشد؛ یعنی به یگانگیِ خدا اقرار کرده و گواهی داده باشد که معبودی جز الله نیست. بنابراین، آیه در معنای کلام خدای متعال خواهد بود که میفرماید: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ» (و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که او رضایت داده باشد؛ انبیاء: ۲۸).
اما این سخن نادرست است؛ زیرا توجه اصلیِ کلام در این جایگاه، به نفی اصلِ خطاب و سخنگفتن در آن روز از سوی هر گویندهای معطوف است، نه اینکه اصلِ سخنگفتن جایز و مسلّم دانسته شده و تنها سخنگفتن دربارهٔ هر کسی نفی شده باشد؛ پس استثناشدگان همان گویندگانی هستند که به آنان در اصلِ سخنگفتن اجازه داده شده است، بدون آنکه متعرّض این باشد که دربارهٔ چه کسی سخن میگویند.
گفتاری دربارهٔ اینکه روح در قرآن چیست
واژهٔ روح — که معنای پیشآهنگ و نخستینِ آن سرچشمهٔ حیات است — در کلام خدای متعال تکرار شده است، و قرآن آن را تنها به انسان یا به انسان و حیوان اختصاص نداده، بلکه آن را برای غیرِ آنان نیز ثابت کرده است؛ چنانکه در کلام الهی آمده است:
«فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا» (پس روح خود را به سوی او فرستادیم؛ مریم: ۱۷) و سخن او: «وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا» (و اینگونه روحی از فرمان خود را به تو وحی کردیم؛ شوری: ۵۲) و آیاتی دیگر از این دست؛ بنابراین روح، هم در انسان مصداق دارد و هم در غیرِ انسان.
آنچه شایستگی دارد در کلام خدای متعال معرِّف و شناسانندهٔ روح باشد، این آیه است: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» (از تو دربارهٔ روح میپرسند؛ بگو: روح از امر پروردگار من است؛ اسراء: ۸۵)؛ چرا که روح را به طور مطلق آورده و در مقام شناساندن آن فرموده که از امرِ اوست. از سوی دیگر، امرِ خویش را نیز اینگونه معرفی کرده است: «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحٰانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (فرمان او چون چیزی را بخواهد تنها این است که به آن بگوید: «باش»، پس بیدرنگ موجود میشود؛ پس منزه است آنکه باطن و حقیقتِ ملکوتیِ هر چیز به دستِ اوست؛ یس: ۸۲-۸۳). بدین ترتیب روشن ساخته است که امر، همان کلمهٔ آفرینش و ایجاد است؛ یعنی همان وجود از آن جهت که به خدای متعال وابسته و قائم به اوست، نه از آن جهت که به علل و اسبابِ ظاهری پیوند دارد.
بر پایهٔ همین عنایت و نگاه ویژه بود که حضرت مسیح (ع) را کلمهای از سوی خود و روحی از جانب خویش به شمار آورد، آنجا که فرمود: «وَ كَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِليٰ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ» (و کلمهٔ او بود که به مریم القا کرد، و روحی از جانب او بود؛ نساء: ۱۷۱)؛ زیرا او را بیرون از راههای عادی و طبیعی به حضرت مریم (ع) بخشید. نزدیک به همین عنایت، کلام خدای متعال است که میفرماید: «إِنَّ مَثَلَ عِيسيٰ عِنْدَ اللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (داستان عیسی نزد خدا همچون داستان آدم است که او را از خاک آفرید، سپس به او فرمود: «باش»، پس بیدرنگ پدید آمد؛ آل عمران: ۵۹).
خدای متعال هرچند در بیشترِ سخنان خویش روح را به صورت مضاف و مقیّد آورده است؛ مانند: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (و در آن از روح خود دمیدم؛ حجر: ۲۹)، و سخن او: «وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ» (و در او از روح خویش دمید؛ سجده: ۹)، و کلام او:
«فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا» (مریم: ۱۷)؛ «پس روح خود را بهسوی او فرستادیم»، و فرمودهاش: «وَ رُوحٌ مِنْهُ» (نساء: ۱۷۱)؛ «و روحی از جانب او»، و سخن او:
«وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» (بقره: ۸۷)؛ «و او را با روحالقدس تأیید کردیم»، و مانند اینها. با این همه، در برخی از آیات، روح را بیهیچ قیدی بهصورت مطلق آورده است؛ مانند فرمودهاش: «تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِكَهُ وَ الرُّوحُ فِيهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»
(قدر: ۴)؛ «فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود میآیند». ظاهر آیه این است که روح، موجودی مستقل و آفریدهای آسمانی و غیر از فرشتگان است؛ و از جهتی نظیر این آیه، سخن خدای متعال است: «تَعْرُجُ الْمَلاٰئِكَهُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَهٍ» (معارج: ۴)؛ «فرشتگان و روح در روزی که اندازهاش پنجاههزار سال است، بهسوی او بالا میروند».
اما روحی که به انسان تعلق دارد، از آن با تعابیری مانند « وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »؛ «و در او از روح خویش دمیدم» و « وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ »؛ «و در او از روح خویش دمید»، یاد کرده و واژهٔ «مِنْ» را که بر مبدأ و سرچشمه دلالت دارد آورده و آن را «دمیدن» (نفخ) نامیده است. و از روحی که ویژهٔ مؤمنان ساخته، با تعبیری مانند «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» (مجادله: ۲۲)؛ «و آنان را با روحی از جانب خود نیرو بخشید»، یاد کرده و حرف «باء» را که بر سبببودن دلالت میکند آورده و آن را تأیید و تقویت نامیده است. و از روحی که به پیامبران اختصاص داده، با تعبیری چون:
«وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» (بقره: ۸۷)؛ «و او را با روحالقدس نیرو بخشیدیم»، یاد فرموده و روح را به «قدس» — که همان پاکی و پیراستگی است — اضافه کرده و آن را نیز تأیید نامیده است.
با ضمیمهکردن این آیات به آیهای مانند سورهٔ قدر، روشن میشود که نسبتِ روحِ مقید و مضاف در این آیات به روحِ مطلقی که در سورهٔ قدر یاد شده، به اذن خداوند، نسبتِ فیض به فیضبخش، و نسبتِ سایه به صاحبسایه است.
همچنین روحی که به فرشتگان تعلق دارد، به اذن خدا از فیضهای همان روحِ مطلق است. اگر دربارهٔ روحِ فرشته مانند انسان تعبیر به «دمیدن» و «تأیید» نیاورده، بلکه خودِ او را روح نامیده است — چنانکه خدای متعال میفرماید: « فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا »؛ «پس روح خود را بهسوی او فرستادیم»، و میفرماید: «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» (نحل: ۱۰۲)؛ «بگو: آن را روحالقدس نازل کرده است»، و میفرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ» (شعراء: ۱۹۳)؛ «روح امین آن را فرود آورد» — به این دلیل است که فرشتگان، با تفاوت درجاتشان در نزدیکی و دوری از پروردگار، ارواحی محض و خالصاند و آنچه از جسم برای آنان به چشم میآید، «تمثّل» (در قالب جسم نمایانشدن) است؛ همانطور که خدای متعال میفرماید: «فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِيًّا» (مریم: ۱۷)؛ «پس روح خود را بهسوی او فرستادیم و برای او بهصورت انسانی کامل مجسم شد» و توضیح معنای تمثل در ذیل همان آیه گذشت. این بر خلاف انسان است که از جسمی مرده و روحی زنده ترکیب یافته و آفریده شده است؛ از اینرو دربارهٔ او تعبیرِ «دمیدن» مناسب است، چنانکه فرمود: «فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» (حجر: ۲۹)؛ «پس چون او را سامان دادم و از روح خود در آن دمیدم».
همانطور که تفاوت روح در آفرینش فرشته و انسان، تفاوت تعبیر به «دمیدن» و عدم آن را اقتضا کرده است، تفاوت خودِ روح نیز از جهت اثرش — یعنی حیات، از نظر برتری و فرودستی — تفاوت تعبیر به «دمیدن» و «تأیید» را در پی داشته و موجب شده است که روح با تفاوت اثر حیات، دارای مراتب گوناگون شمرده شود.
بنابراین، مرتبهای از روح، همان روحی است که در انسان دمیده شده؛ فرمود: « وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »؛ «و در او از روح خویش دمیدم».
و مرتبهای دیگر، روحی است که مؤمن با آن تأیید و تقویت میشود؛ فرمود: «أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» (مجادله: ۲۲)؛ «آنان کسانیاند که ایمان را در دلهایشان نگاشته و آنان را با روحی از جانب خود نیرو بخشیده است»؛ و این روح، از نظر وجودی شریفتر، از حیث رتبه برتر و از جهت اثر نیرومندتر از روحِ... عمومی انسانی است؛ چنانکه سخن خدای متعال — که هممعنای همین آیه است — بر این مطلب دلالت میکند: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا» (انعام: ۱۲۲)؛ «آیا کسی که مرده بود و زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه میرود، مانند کسی است که در تاریکیهاست و از آن بیرونآمدنی نیست؟» در این آیه، خداوند مؤمن را زنده و برخوردار از نوری دانسته که با آن گام برمیدارد — و این همان اثر روح است — و کافر را با وجود برخورداری از روح دمیدهشده، مرده شمرده است؛ پس مؤمن از روحی برخوردار است که کافر آن را ندارد، روحی با اثری که در کافر یافت نمیشود.
از همینجا روشن میشود که یکی از مراتب روح، همان مرتبهای است که در گیاه وجود دارد؛ چراکه در آن اثری از حیات دیده میشود و آیاتی که از زندهکردن زمین پس از مرگش سخن میگویند، بر همین حقیقت دلالت دارند.
و از مراتب روح، همان روحی است که پیامبران با آن تأیید و یاری میشوند؛ چنانکه فرمود: «وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» (بقره: ۸۷؛ «و او را با روحالقدس تأیید کردیم»). سیاق این آیات نشان میدهد که این روح، از دیگر روحهایی که در انسان وجود دارد، شریفتر و بلندمرتبهتر است.
و اما این کلام الهی: «يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاٰقِ» (غافر [مؤمن]: ۱۵؛ «روح را به فرمان خویش بر هرکس از بندگانش که بخواهد میافکند تا از روز دیدار بیم دهد»)،
و نیز سخن او که میفرماید: «وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا» (شوری: ۵۲؛ «و بدینگونه روحی از فرمان خویش را بهسوی تو وحی کردیم»)، هم با روح ایمان سازگار است و هم با روحالقدس؛ و خدا داناتر است.
سخن سودمندی دربارهٔ این موضوع پیشتر در ذیل همین آیات کریمه گذشت.
[بیان آیات]
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ » («آن، روزِ حق و راستین است»). این عبارت به همان «روز جدایی» (یومالفصل) اشاره دارد که در سوره یاد شد و با اوصاف گذشته وصف گردید. این آیه در واقع فرجامِ سخن است که به آغاز سوره بازمیگردد؛ و آنچه پس از آن آمده—یعنی سخن الهی: « فَمَنْ شٰاءَ اتَّخَذَ إِليٰ رَبِّهِ مَآباً » («پس هرکس بخواهد، بهسوی پروردگارش بازگشتگاهی برمیگزیند») تا پایان سوره—نتیجهگیری و فروعی است که بر همان بیان پیشین مترتب شده است.
اشاره به آن با اسم اشارهٔ دور («ذٰلِكَ»)، برای نشان دادن عظمت و شکوه کار آن روز است؛ و مراد از «حق» بودنش، ثبوت قطعی و حتمی آن است، بهگونهای که هرگز در وقوع آن تخلّفی رخ نخواهد داد.
خدای متعال میفرماید: « فَمَنْ شٰاءَ اتَّخَذَ إِليٰ رَبِّهِ مَآباً »؛ یعنی بازگشتگاهی بهسوی پروردگارش برگزیند تا بهواسطهٔ آن به پاداش پرهیزگاران برسد و از عذاب سرکشان رهایی یابد. این جمله، همانطور که اشاره کردیم، نتیجهگیری از خبر دادن به روز جدایی، استدلال بر آن و وصف آن است؛ و معنایش این است: اگر حقیقت چنان است، پس هرکس میخواهد بهسوی پروردگارش بازگردد، باید بازگردد.
خدای متعال میفرماید: « إِنّٰا أَنْذَرْنٰاكُمْ عَذٰاباً قَرِيباً » («ما شما را از عذابی نزدیک بیم دادیم») تا آخر آیه. مقصود از آن عذاب آخرت است؛ و نزدیک بودنش ازاینروست که حق است و در آمدنش تردیدی نیست، و هر آنچه آمدنی باشد، نزدیک است.
افزون بر اینکه اعمالی که انسان به آنها پاداش و کیفر داده خواهد شد، همراه خود اوست و در نزدیکترین حالت ممکن به وی قرار دارد.
و سخن الهی: « يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ »؛ یعنی روزی که انسان به انتظار کیفر و پاداش کارهایی مینشیند که با دستان خود و از راه عمل پیش فرستاده است. و گفته شده معنایش این است: آدمی به اعمالی که پیش فرستاده است مینگرد، زیرا آن کارها نزد او حاضرند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ» (آلعمران: ۳۰؛ «روزی که هرکس هر کار نیکی را که انجام داده حاضر مییابد، و نیز آنچه را از بدی کرده است»).
و سخن خدای متعال: « وَ يَقُولُ الْكٰافِرُ يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً »؛ یعنی کافر از شدّت و سختیِ آن روز آرزو میکند که کاش خاکی بدون شعور و اراده میبود تا نه عملی انجام میداد و نه مجازات میشد.
بحث روایتی
در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدا آمده است: « وَ فُتِحَتِ السَّمٰاءُ فَكٰانَتْ أَبْوٰاباً »، فرمود: درهای بهشتها گشوده میشود؛ و دربارهٔ این سخن که: « وَ سُيِّرَتِ الْجِبٰالُ فَكٰانَتْ سَرٰاباً »، فرمود: کوهها مانند سرابی میشوند که در بیابان بیآبوعلف برق میزند.
و در همان کتاب دربارهٔ سخن خدای متعال: « لاٰبِثِينَ فِيهٰا أَحْقٰاباً » آمده است که فرمود: «احقاب» سالها است و «حُقْب» یک سال؛ و شمارهٔ روزهای سال سیصد و شصت روز است؛ و هر روز آن مانند هزار سال از سالهایی است که شما میشمارید.
و در «مجمع البیان»، نافع از ابنعمر روایت کرده است که گفت: پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) فرمودند: «کسی که وارد آتش شود، از آن بیرون نمیآید مگر آنکه روزگارانی طولانی (احقاباً) در آن درنگ کند؛ و هر حُقْب، شصت و چند سال است و هر سال، سیصد و شصت روز، و هر روز مانند هزار سال از سالهایی است که شما میشمارید؛ پس هیچکس هرگز دلخوش نکند و تکیه نزند بر اینکه [روزی] از آتش بیرون خواهد آمد».
میگویم: این روایت در کتاب «الدر المنثور» نیز آورده شده است، با این تفاوت که در آن بهجای شصت، «هشتاد» آمده و عبارتِ پایان آن چنین است که ابنعمر گفت: «پس هیچکس تکیه نکند...» تا آخر حدیث.
همچنین روایت دیگری از آن حضرت (صلیاللهعلیهوآله) آورده است که: «حُقْب، چهل سال است».
و در همان کتاب، عیاشی با سند خود از حُمران روایت کرده است که گفت: از امام باقر (علیهالسلام) دربارهٔ این آیه پرسیدم، پس فرمود: «این دربارهٔ کسانی است که از آتش بیرون میآیند». و از مؤمنطاق (اَحوَل) نیز مانند همین روایت شده است.
و در تفسیر قمی آمده است: دربارهٔ سخن خدا: « إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفٰازاً » فرمود: رستگار میشوند. و دربارهٔ این سخن که: « وَ كَوٰاعِبَ أَتْرٰاباً » فرمود: کنیزکان و همسنوسالانی برای اهل بهشت هستند.
و در روایت ابیالجارود از امام باقر (علیهالسلام) آمده است که دربارهٔ این سخن خدا: « إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفٰازاً » فرمود: «آن همان کرامتهاست»؛ و دربارهٔ: « وَ كَوٰاعِبَ أَتْرٰاباً » فرمود: «یعنی دختران جوان نوپستان».
و در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابیحاتم، ابوالشیخ در «العظمة» و ابنمردویه از ابنعباس روایت کردهاند که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمودند: «روح، لشکری از لشکریان خداست؛ آنان فرشته نیستند، سر و دست و پا دارند». سپس این آیه را خواندند: « يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَهُ صَفًّا » و فرمودند: «اینها لشکری هستند و آنها لشکری دیگر».
میگویم: روایاتی از امامان اهلبیت (علیهمالسلام) در ذیل آیاتی که نام «روح» در آنها آمده، پیشتر گذشت مبنی بر اینکه روح، آفریدهای بزرگتر از جبرئیل و میکائیل است؛ و همچنین این روایت گذشت
و نیز روایتی از امام علی (ع) گذشت که فرمود: «روح، غیر از فرشتگان است»؛ و آن حضرت به این کلام خدای متعال استدلال کرد: « يُنَزِّلُ الْمَلاٰئِكَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ » (فرشتگان را همراه روح از فرمان خویش بر هرکس از بندگانش که بخواهد نازل میکند؛ نحل: ۲).
آری، در روایت قمی از حمران آمده است که روح، فرشتهای برتر و بزرگتر از جبرئیل و میکائیل است و با پیامبر خدا (ص) همراه بود و اکنون نیز با امامان (ع) است. شاید مراد از فرشته در این روایت، مطلقِ موجود آسمانی باشد، یا اینکه ناشی از اشتباه و توهم برخی راویان در نقل به معنا باشد؛ زیرا دلیلی نداریم که موجودات امری و آسمانی منحصر در فرشتگان باشند، بلکه دلیل بر خلاف آن است، چنانکه از سخن خدای متعال به ابلیس، هنگامی که همهٔ فرشتگان یکسره بر آدم سجده کردند و او از سجده سر باز زد، این معنا فهمیده میشود: «يٰا إِبْلِيسُ مٰا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعٰالِينَ» (ای ابلیس، چه چیز تو را مانع شد از اینکه بر آنچه با دو دست خود آفریدم سجده کنی؟ آیا تکبر ورزیدی یا از بلندمرتبگان بودی؟؛ ص: ۷۵). پیش از این، در تفسیر همین آیه به این نکته اشاره شد.
در اصول کافی به سند خود از محمد بن فضیل روایت کرده است که گفت به امام ابوالحسن ماضی (امام کاظم ع) عرض کردم:
مقصود از این آیه چیست: « يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَهُ صَفًّا لاٰ يَتَكَلَّمُونَ » (روزی که روح و فرشتگان به صف میایستند و سخن نمیگویند؛ نبأ: ۳۸)؟ فرمود: «به خدا سوگند، مائیم آن کسانی که در روز قیامت به آنان اجازه داده میشود و سخنِ درست و راست میگویند». پرسیدم: وقتی سخن بگویید، چه خواهید گفت؟ فرمود: «پروردگارمان را به بزرگی یاد میکنیم، بر پیامبرمان درود میفرستیم و برای شیعیانمان شفاعت میکنیم، و پروردگارمان نیز درخواست ما را رد نمیکند»؛ تا پایان حدیث.
میگویم: مؤلف مجمعالبیان نیز این روایت را از عیاشی به صورت مرفوع (بدون ذکر تمام راویان سند) از معاویة بن عمار از امام صادق (ع) نقل کرده است.
این روایت از باب یادکردِ برخی از مصداقهاست؛ زیرا شفیعان دیگری نیز از میان فرشتگان، پیامبران و مؤمنان حضور دارند که به آنان اجازهٔ سخنگفتن داده میشود. همچنین، همانگونه که قرآن و حدیث بر آن تصریح دارند، شاهدانی از امتها نیز هستند که برای سخنگفتن اذن مییابند.