[سورهٔ انعام (۶): آیههای ۸۴ تا ۹۰]
اشاره
وَوَهَبۡنَا لَهُۥٓ إِسۡحَٰقَ وَيَعۡقُوبَۚ كُلًّا هَدَيۡنَاۚ وَنُوحًا هَدَيۡنَا مِن قَبۡلُۖ وَمِن ذُرِّيَّتِهِۦ دَاوُۥدَ وَسُلَيۡمَٰنَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَىٰ وَهَٰرُونَۚ وَكَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ
و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را هدایت کردیم؛ و پیش از آن نوح را هدایت نمودیم، و از دودمان او، داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را [هدایت کردیم]؛ و نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.
وَزَكَرِيَّا وَيَحۡيَىٰ وَعِيسَىٰ وَإِلۡيَاسَۖ كُلّٞ مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را، که همگی از شایستگان بودند.
وَإِسۡمَٰعِيلَ وَٱلۡيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطٗاۚ وَكُلّٗا فَضَّلۡنَا عَلَى ٱلۡعَٰلَمِينَ
و اسماعیل و یَسَع و یونس و لوط را، و همگی را بر جهانیان برتری دادیم.
وَمِنۡ ءَابَآئِهِمۡ وَذُرِّيَّٰتِهِمۡ وَإِخۡوَٰنِهِمۡۖ وَٱجۡتَبَيۡنَٰهُمۡ وَهَدَيۡنَٰهُمۡ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ
و از پدرانشان و فرزندانشان و برادرانشان [نیز کسانی را هدایت کردیم]؛ و آنان را برگزیدیم و به راهی راست راهنماییشان نمودیم.
ذَٰلِكَ هُدَى ٱللَّهِ يَهۡدِي بِهِۦ مَن يَشَآءُ مِنۡ عِبَادِهِۦۚ وَلَوۡ أَشۡرَكُواْ لَحَبِطَ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ
این هدایت خداست که هر که از بندگانش را بخواهد بدان راه مینماید؛ و اگر شرک میورزیدند، قطعاً آنچه انجام میدادند تباه میشد.
أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ ءَاتَيۡنَٰهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحُكۡمَ وَٱلنُّبُوَّةَۚ فَإِن يَكۡفُرۡ بِهَا هَٰٓؤُلَآءِ فَقَدۡ وَكَّلۡنَا بِهَا قَوۡمٗا لَّيۡسُواْ بِهَا بِكَٰفِرِينَ
آنان کسانی هستند که به ایشان کتاب و داوری (فهم استوار دین و تدبیر امور) و پیامبری دادیم؛ پس اگر اینان به آن کفر ورزند، بیتردید گروهی را بر آن گماشتهایم که هرگز بدان کافر نیستند.
أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ هَدَى ٱللَّهُۖ فَبِهُدَىٰهُمُ ٱقۡتَدِهۡۗ قُل لَّآ أَسۡـَٔلُكُمۡ عَلَيۡهِ أَجۡرًاۖ إِنۡ هُوَ إِلَّا ذِكۡرَىٰ لِلۡعَٰلَمِينَ
آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده است؛ پس به هدایت آنان اقتدا کن. بگو: «من از شما در برابر آن [رسالت] پاداشی نمیخواهم؛ این [پیام] چیزی جز یادآوری برای جهانیان نیست».
(بیان)
پیوستگی این آیات با آیات پیشین روشن است و نیازی به توضیح ندارد؛ زیرا در ادامهی سرگذشت ابراهیم (ع) آمده است. هرچند این آیات متضمن نوعی منتگذاری بر او و دیگر پیامبرانی است که به همراه او نام برده شدهاند—همانطور که از ظاهر این سخن خدای متعال: « وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ » (و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم) و این سخن او: « وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ » (و نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم) و کلام دیگرش: « وَ كلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَي الْعٰالَمِينَ » (و همگی را بر جهانیان برتری دادیم) و مانند اینها برمیآید—اما برخلاف آنچه از سخن برخی مفسران برمیآید، تنها با این هدف آورده نشده است؛ بلکه برای بیان نعمتهای بزرگ و احسانهای زیبای الهی است که در پی توحید فطری و راهیافتن به هدایت الهی میآید.
زیرا این معنا با هدف اصلی این سوره سازگار است؛ سورهای که در آن، مسئلهی توحید بر پایهی راهنمایی همان فطرتی بیان میشود که مردم بر آن آفریده شدهاند. پیش از این نیز گذشت که داستان ابراهیم (ع) در مقایسه با آیات پیشین این سوره، به منزلهی مثالی است که برای یک بیان کلی آورده شده است.
در سیاق این آیات، افزون بر بیان توحید، این نکته نیز تبیین شده است که عقیدهی توحید در میان مردم درون زنجیرهای پیوسته حفظ شده است؛ زنجیرهای که حلقههایش با هدایت الهی و عنایت ویژهی پروردگار بر یکدیگر استوار شده است و خداوند با آن، فطرت الهی را از تباه شدن در پی هوسهای شیطانی و از دست رفتنِ کاملِ فعلیت آن پاس داشته است، تا مبادا هدف آفرینش باطل شود و بیهوده از بین برود؛ چنانکه این معنا از سخن او: « وَ وَهَبْنٰا لَهُ » (و به او بخشیدیم...) تا آخر آیه، و این سخن او:
« وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ » (و نوح را پیش از آن هدایت کردیم و از دودمان او...) تا آخر آیه، و سخن دیگرش: « وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ » (و از پدران و فرزندان و برادرانشان...) و این فرمودهاش:
« فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ » (پس اگر اینان بدان کفر ورزند...) تا آخر آیه، احساس میشود.
در لابلای این آیات، ویژگیهایی که هدایت الهی را از غیر آن متمایز میسازد نیز بیان شده است؛ مانند برگزیدگی (اجتباء)، استواری راه، و اعطای کتاب، حکمت و داوری (حکم)، و نبوت، که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
خدای متعال میفرماید: « وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنٰا » (و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و هر یک را هدایت کردیم). اسحاق فرزند ابراهیم و یعقوب فرزند اسحاق (ع) است. در عبارت « كُلاًّ هَدَيْنٰا »، کلمهی «كُلاًّ» پیش انداخته شده تا نشان دهد هدایت الهی به تکتک نامبردگان به صورت مستقل تعلق گرفته است، نه اینکه به برخی چون ابراهیم مستقلاً تعلق گرفته باشد و به دیگران به تبعیت از او. بنابراین، چنانکه گفتهاند، این تعبیر به منزلهی آن است که گفته شود: ابراهیم را هدایت کردیم، اسحاق را هدایت کردیم و یعقوب را هدایت کردیم.
خدای متعال میفرماید: « وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ » (و نوح را پیش از آن هدایت کردیم). در این سخن اشارهای است به اینکه زنجیرهی هدایت ناگسستنی است و از ابراهیم (ع) آغاز نشده، بلکه پیش از او نیز رحمت الهی شامل حال نوح (ع) بوده است.
خدای متعال میفرماید: « وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ -إلي قوله- وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ » (و از دودمان او داوود و سلیمان را... تا آنجا که میفرماید: و نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم). ضمیر در « ذُرِّيَّتِهِ » (دودمان او) در ظاهر به نوح برمیگردد؛ زیرا از نظر لفظی نزدیکترین مرجع است و نیز به این دلیل که بنا بر گفتهها، در میان پیامبران یادشده کسانی چون لوط و الیاس هستند که از نسل ابراهیم نیستند.
و گاه گفته شده است که ضمیر به ابراهیم (ع) بازمیگردد و نامبردن از لوط و الیاس (ع) در شمار دودمان او از باب تغلیب (غلبه دادن اکثریت بر اقلیت) است؛ چنانکه میفرماید: «وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَ الْكِتٰابَ» (و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و در میان دودمانش پیامبری و کتاب قرار دادیم؛ عنکبوت: ۲۷)؛ یا اینکه مراد از «ذریه»، تنها همان شش پیامبری هستند که در این آیه ذکر شدهاند نه بقیه؛ و اما این سخن خداوند: « وَ زَكَرِيّٰا » (و زکریا...) تا آخر، و کلامش: « وَ إِسْمٰاعِيلَ » (و اسماعیل...) تا آخر، بر این سخن او معطوف هستند: «وَ مِنْ» « ذُرِّيَّتِهِ » (فرزندان او)، نه بر سخن او: « دٰاوُدَ » (داوود...) تا آخر؛ در حالی که این احتمال از سیاق آیه دور است.
و اما این سخن خداوند: « وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ » (و اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم)، ظاهر آن است که مقصود از این پاداش، همان هدایتِ الهیِ یادشده است و با واژهٔ « كَذٰلِكَ » (اینگونه) به همان هدایت اشاره شده است. آوردنِ کلمهٔ اشاره به دور (کذلک)، برای بزرگداشتِ شأن این هدایت است؛ مانند این سخن خداوند: «كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ» (خدا اینگونه مَثَلها را میزند؛ رعد: ۱۷). و معنای آیه چنین است: ما نیکوکاران را به مانندِ این پاداش (با چنین هدایتی) جزا میدهیم.
خدای متعال میفرماید: « وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْييٰ وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِينَ » (و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را [هدایت کردیم]؛ همگی از شایستگان بودند). پیش از این در مباحث گذشته سخن دربارهٔ معنای احسان و صلاح گذشت. ذکر شدنِ عیسی (ع) در میان نامبردگان از نسل نوح (ع)، با آنکه تنها از طریق مادرش مریم به او نسب میرساند، دلالتی روشن دارد بر اینکه قرآن کریم فرزندانِ دختران و نسل آنان را حقیقتاً فرزند و ذریه میداند؛ و پیشتر نیز نظیر این مطلب از آیهٔ ارث و آیهٔ محرماتِ نکاح (زنانی که ازدواج با آنان حرام است) استفاده شد. این سخن تکملهای دارد که انشاءالله تعالی در بحث رواییِ آینده به آگاهی شما خواهد رسید.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَي الْعٰالَمِينَ » (و اسماعیل و یَسَع و یونس و لوط را [هدایت کردیم] و همگی را بر جهانیان برتری دادیم). ظاهر آن است که مقصود از اسماعیل، همان فرزند ابراهیم و برادر اسحاق (ع) است؛ و واژهٔ « اَلْيَسَعَ » با دو فتحه (هموزن اسد) است و «الَّيْسَع» (هموزن ضَیغَم) نیز قرائت شده است؛ او یکی از پیامبران بنیاسرائیل است که خداوند نامش را همراه با اسماعیل (ع) آورده، چنانکه در این سخن خود میفرماید: «وَ اذْكُرْ إِسْمٰاعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ ذَا الْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيٰارِ» (و اسماعیل و یَسَع و ذوالکفل را یاد کن که همگی از نیکان بودند):
(ص: ۴۸)؛ و خداوند در کلام خود چیزی از سرگذشت او بیان نکرده است.
و اما این سخن خداوند: « وَ كلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَي الْعٰالَمِينَ » (و همگی را بر جهانیان برتری دادیم)؛ «عالَم» به معنای گروهی از مردم است، مانند جهان عرب، جهان عجم و جهان روم. و معنای برتری دادنِ آنان بر جهانیان، مقدم داشتنِ ایشان از حیث منزلت بر مردمِ همعصرشان است؛ چرا که هدایتِ ویژهٔ الهی بدون واسطه آنان را فرا گرفته است، در حالی که دیگران تنها با واسطهٔ آنان مشمول رحمتِ هدایت میشوند. همچنین ممکن است مراد این باشد که آنان از این جهت که گروهی هدایتشده با هدایتِ فطری و بیواسطهٔ الهی هستند، بر همهٔ جهانیان برتری دارند، چه همعصرانشان باشند و چه نباشند؛ زیرا هدایتِ بیواسطهٔ الهی نعمتی است که هرکس بدان آراسته شود، بر کسی که بدان آراسته نیست تقدم مییابد؛ و این نعمت، پیامبرانِ یادشده و کسانی از پدران، فرزندان و برادرانشان را که به آنان ملحق شدهاند فرا گرفته است؛ بنابراین جامعهای که از آنان پدید میآید، با تفضیل و برتریبخشیِ الهی بر تمامیِ دیگران برتری دارد.
به هر حال، ملاک در این برتریبخشی، آراسته شدن به همان هدایتِ بیواسطهٔ الهی است و پیامبران نیز به سبب آراستگی به آن، بر دیگران برتری یافتهاند. پس اگر فرض شود جز آنان نیز کسانی به این هدایت آراسته باشند—مانند فرشتگان، چنانکه چه بسا از کلام خدای متعال چنین برمیآید، و مانند امامان، بر پایهٔ آنچه پیشتر در بحث از این سخن خدای متعال گذشت که:
«وَ إِذِ ابْتَليٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ» (و هنگامی که پروردگارش ابراهیم را با کلماتی آزمود؛ بقره: ۱۲۴) در جلد نخست کتاب آمد، در این صورت پیامبران (ع) از این حیث بر آنان برتری نخواهند داشت؛ هرچند ممکن است از جهتی جز جهتِ هدایت بر آنان برتر باشند.
از اینجا روشن میشود که استدلالِ برخی از مفسران به این آیه برای اینکه پیامبران از فرشتگان برترند، نابجاست.
همچنین معلوم میشود که مراد از برتری دادن، تنها برتری از جهت هدایتِ ویژهٔ الهی است که بدون واسطهٔ هیچکس شامل حالشان شد؛ اما اینکه آنان اهل برگزیدگی، اهل راه راست، و اهل کتاب و داوری و پیامبری هستند، مطلبی بیرون از کانونِ برتریِ یادشده در این آیه است.
بدان که در این سه آیه، در یادکردِ پیامبرانی که خدای متعال با نام برشمرد—که هفده پیامبرند—ترتیبِ میان آنان رعایت نشده است؛ نه از نظر زمانی، که این امر روشن است، و نه از نظر رتبه و فضیلت؛ زیرا در میان آنان نوح، موسی و عیسی (ع) هستند که به تصریح قرآن، از بقیهٔ پیامبرانِ نامبرده برترند (همانطور که در مباحث نبوت در جلد دوم کتاب گذشت)، در حالی که در ذکر نامها، دیگران بر آنان مقدم شدهاند.
صاحب تفسیر المنار دربارهٔ دلیل ترتیبی که در این سه آیه میان پیامبرانِ نامبرده—که چهارده پیامبرند—آمده است، خلاصهاش چنین میگوید: خدای متعال آنان را بهخاطر معناهایی مشترک که افرادِ هر گروه را به هم پیوند میدهد، سه دسته قرار داده است.
دستهٔ نخست: داوود، سلیمان، ایوب، یوسف، موسی و هارون. معنای مشترک میان آنان این است که خدای متعال همراه با نبوت و رسالت، پادشاهی، امارت، داوری و سروری را نیز به آنان عطا کرده است. در این میان، نام داوود و سلیمان مقدّم شده است؛ چرا که آن دو، پادشاهانی توانگر و غرق در نعمت بودند. پس از آن دو، از ایوب و یوسف یاد شده است؛ ایوب امیری توانگر، والامقام و نیکوکار بود، و یوسف نیز وزیری والامقام و حاکمی صاحباختیار، و هر دو به سختی و گزند آزموده شدند و صبر پیشه کردند، و به آسایش و نعمت رسیدند و شکر گزاردند. پس از آنان نیز از موسی و هارون یاد شده که در میان قوم خویش حاکم بودند، اما پادشاه نبودند.
بنابراین، هر جفت از این سه جفت، به مزیتی برجستهاند؛ با این حال، ترتیب ذکرِ آنان یا از جهت نعمتهای دنیاست، بدان معنا که داوود و سلیمان بیش از ایوب و یوسف از نعمتهای دنیا برخوردار بودند و آن دو نیز بیش از موسی و هارون؛ یا این ترتیب از جهت برتریِ دینی است که در این صورت، ظاهراً موسی و هارون از ایوب و یوسف برترند، و آن دو نیز از داوود و سلیمان برترند، چرا که میان شکیبایی در سختی و شکرگزاری در آسایش جمع کردند.
دستهٔ دوم: زکریا، یحیی، عیسی و الیاس هستند. این پیامبران به زهدِ بسیار شدید در دنیا، رویگردانی از لذتهای آن و بیمیلی به زینتهایش امتیاز یافتهاند؛ از همین رو، در اینجا آنان را به وصف «صالحان» ویژه ساخته است، چرا که این وصف در مقایسهٔ آنان با دیگران، با حالشان مناسبتر است، هرچند بهطور مطلق، هر پیامبری صالح و نیکوکار است.
دستهٔ سوم: اسماعیل، الیسع، یونس و لوط هستند. یادکردِ آنان به تأخیر افتاده چون ویژگیِ متمایزکنندهای نداشتند؛ زیرا نه از پادشاهی و فرمانروایی دنیا بهرهای داشتند که دستهٔ نخست داشت، و نه از رویگردانیِ مفرط از دنیا نصیبی داشتند که دستهٔ دوم داشت. (پایان چکیدهٔ سخن صاحب المنار).
در تفسیر فخر رازی نیز سخنی نزدیک به این آمده است، هرچند سخن صاحب المنار نسبت به گفتهٔ رازی موجّهتر است. اما نقدی که بر سخنِ هر دوی آنان وارد میشود، این است که دستهٔ سوم را کسانی شمردهاند که ویژگیِ متمایزکنندهای ندارند؛ در حالی که این سخن درست نیست، زیرا خدای متعال اسماعیل(ع) را به فرمان ذبح آزمود و او بر آزمون الهی شکیبایی ورزید. خدای متعال میفرماید: «فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَريٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَريٰ قٰالَ يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ -إلي أن قال- إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِينُ وَ فَدَيْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»؛ «پس او را به پسری بردبار مژده دادیم. و هنگامی که با او به کار و کوشش رسید، گفت: ای پسرکم! من در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم، پس بنگر چه میبینی؟ گفت: ای پدرم! آنچه مأمور شدهای انجام ده که اگر خدا بخواهد، مرا از شکیبایان خواهی یافت... تا آنجا که فرمود: بهراستی این همان آزمون آشکار است، و او را با ذبحی بزرگ بازخریدیم، و [نام نیک] او را در میان آیندگان باقی گذاشتیم» (صافات: ۱۰۸). این، از ویژگیهای افتخارآمیزی است که خدای متعال اسماعیل(ع) را به آن اختصاص داد و آزمونی آشکار بود که بدان امتیاز یافت؛ چندان که خدای متعال قربانیکردن در حج را عبادتی همگانی قرار داد تا یادآور آزمون و جانبازیِ او در پیشگاه خدا باشد، و نام نیکش را در آیندگان باقی گذاشت. افزون بر این، او در ساختن کعبه نیز با پدر بزرگوارش همراهی کرد و همین ویژگیها برای تمایز او بسنده است.
همچنین یونس پیامبر(ع) را خدای متعال با چیزی آزمود که هیچیک از پیامبرانش را با آن نیازموده بود، و آن اینکه ماهیِ بزرگ (نهنگ) او را بلعید؛ پس در تاریکیها ندا داد: «أن لا إله إلا أنت سبحانك إني كنت من الظالمين» (هیچ معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، بیگمان من از ستمکاران بودهام).
و اما لوط، آزمونها و رنجهای او در راه خدا در قرآن کریم یاد شده است؛ او در آغاز کارش همراه با ابراهیم(ع) سختیها کشید تا آنکه در همراهی با وی از قوم و سرزمین خود هجرت کرد، و سپس خداوند او را به رسالت فرستاد. مأموریت او بهسوی اهل سدوم و آبادیهای پیرامون آن بود؛ خاستگاهِ آن کار زشتی که پیش از آنان احدی از جهانیان بدان دست نیازیده بود. کار بهجایی رسید که وقتی نابودی همگان را فراگرفت، در میانشان جز یک خانه از مسلمانان (تسلیمشدگان در برابر حق) یافت نشد، و آن هم خاندان لوط بود، بهجز همسرش.
و اما الیسع، سرگذشتی برای او در قرآن بیان نشده است؛ تنها در پارهای از روایات آمده که او جانشینِ الیاس بود، و برای قوم خود همان معجزاتی را آورد که عیسی بن مریم(ع) آورده بود، از قبیل زندهکردن مردگان و بهبود بخشیدن به نابینای مادرزاد و شخص گرفتارِ بَرَص (پیسی)، و خدای متعال قوم او را به خشکسالی و قحطیِ بسیار سختی مبتلا ساخت.
بنابراین، شایستهتر آن است که وجه یادشده برای ترتیب نامهای برشمرده در آیه چنین تکمیل شود و گفته شود:
گروه نخستِ یادشده—که شش نفرند—در کنار رسالت، به فرمانروایی و ریاست اختصاص داشتند؛ گروه دوم—که چهار نفرند—به زهد در دنیا و رویگردانی از زرقوبرقهای آن امتیاز یافتند؛ و گروه سوم—که چهار نفرند—دارای ویژگیهای گوناگون و آزمونهای بزرگ الهی بودند که هر یک به امتیازی ویژه اختصاص داشت، و خدا داناتر است.
سپس، آنچه وی در میان سخنانش آورده است—مبنی بر برتری دادنِ موسی و هارون بر ایوب و یوسف، و برتری دادنِ آن دو بر داوود و سلیمان بر پایهٔ دلیلی که ذکر کرد، و نیز اینکه صلاح را به معنای زهد و احسان گرفته است—همگی پذیرفتنی نیست و هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد.
خدای متعال میفرماید: « وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ » (و از پدران و فرزندان و برادرانشان) [انعام: ۸۷]. این تعبیر مؤید مطلبی است که پیشتر آوردیم، مبنی بر اینکه مراد، بیان پیوستگیِ زنجیرهٔ هدایت است؛ چرا که باقیماندگان را به افرادِ یادشده اضافه کرده و پیوندشان را به صورت پدر بودن، فرزند بودن یا برادر بودن با آنان بیان داشته است.
خدای متعال میفرماید: « وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ » (و آنان را برگزیدیم و به راهی راست هدایتشان کردیم) [انعام: ۸۷]. راغب در «مفردات» میگوید: «گفته میشود: «جبيت الماء في الحوض» یعنی آب را در حوض گرد آوردم، و حوضی که آب را جمع میکند «جابیه» است و جمع آن «جواب» است؛ خدای متعال میفرماید: «وَ جِفٰانٍ كَالْجَوٰابِ» (و کاسههایی همچون حوضها) [سبأ: ۱۳]، و از همین معنا عبارتِ «جبيت الخراج جبايه» (مالیات را گرد آوردم) استعاره گرفته شده است، و نیز از همین باب است سخن خدای متعال که میفرماید: «يُجْبىٰ إِلَيْهِ ثَمَرٰاتُ كُلِّ شَيْءٍ» (محصولات هر چیزی به سوی آن گردآوری میشود) [قصص: ۵۷]، و «اجتباء» گردآوری به شیوهٔ برگزیدن (و خالص کردن) است؛ خدای عزیز و بلندمرتبه فرمود: «فَاجْتَبٰاهُ رَبُّهُ» (پس پروردگارش او را برگزید) [قلم: ۵۰]».
او میگوید: «و برگزیدنِ (اجتبایِ) بنده از سوی خدا، این است که او را به فیضی الهی اختصاص دهد که به سبب آن، انواعی از نعمتها بدون کوشش خودِ بنده برایش حاصل گردد؛ و این ویژهٔ پیامبران و برخی از همردیفانِ آنان از صدّیقان و شهیدان است، چنانکه خدای متعال میفرماید:»
«وَ كَذٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ» (و اینگونه پروردگارت تو را برمیگزیند) [یوسف: ۶]، «فَاجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّٰالِحِينَ» (پس پروردگارش او را برگزید و او را از شایستگان قرار داد) [قلم: ۵۰]، «وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ إِلٰي صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» (و آنان را برگزیدیم و به راهی راست هدایتشان کردیم) [انعام: ۸۷]؛ و خدای متعال میفرماید: «ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَيْهِ وَ هَدىٰ» (سپس پروردگارش او را برگزید و توبهاش را پذیرفت و هدایتش کرد) [طه: ۱۲۲]؛ و خدای عزیز و بلندمرتبه فرمود: «يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ» (هر که را بخواهد به سوی خود برمیگزیند و هر که به او بازگردد، به سوی خود هدایتش میکند) [شوری: ۱۳]؛ پایان کلام راغب.
معنایی که وی برای «اجتباء» گفت، هرچند بر پایهٔ آنچه از موارد کاربرد آن در کلام خدای متعال برمیآید درست است، ولی در حقیقت لازمهٔ معنای اصلی است از جهت انطباقش بر رفتار خداوند با آنان. اما آنچه سیاق آیات نشان میدهد این است که توجّه و عنایت به معنای اصلیِ کلمه تعلّق گرفته است، یعنی «گرد آوردن از جایگاهها و مکانهای گوناگون و پراکنده»؛ تا زمینهساز مطلبی باشد که پس از آن دربارهٔ هدایت به صراط مستقیم ذکر میشود، گویی میفرماید: «و ما آنان را با وجود پراکندگیشان گرد آوردیم تا چون گرد آمدند و به یکدیگر پیوستند، همگیشان را به چنین و چنان راهی هدایت کردیم».
و این بدان سبب است که چنانکه دانستی، مقصود از سیاق، بیان پیوستگیِ زنجیرهٔ رهیافتگان به این هدایتِ فطریِ الهی است؛ و آنچه با این هدف سازگار میافتد، تصویرِ نوعی گردآمدن و یگانگی برای آنان است تا رحمت الهی همهٔ آنان را با هم فرا گیرد و همگی با هم، به هدایتی یگانه رهنمون شوند؛ هدایتی که آنان را به راه راست و یگانهای درمیآورد که هیچ اختلافی در آن نیست: نه بر حسب احوال تفاوتی دارد، نه بر حسب زمانها، نه بر حسب اجزا، نه بر حسب رهروانش، و نه بر حسب مقصد.
زیرا راهِ آنان که خدا بدان هدایتشان فرموده، هرچند در ظاهرِ شریعتها از نظر گستردگی و محدودیت تفاوت دارد، اما این تفاوت تنها از جهت اجمال و تفصیل و کم یا زیاد بودنِ استعداد امتهاست؛ وگرنه همگی در یک حقیقت یگانهاند و آن، توحیدِ فطری و بندگیای است که ساختار وجودی انسان—بر پایهٔ نوع آفرینشی که خدای پاک و منزه او را بر آن پدید آورده است—بدان رهنمون میشود. و روشن است که آفرینش انسان از آن رو که انسانی است، چنان دستخوش تغییر و دگرگونی نمیشود که به دگرگونی در پایههای ادراک و ارادهٔ انسانی بینجامد؛ از این رو، حواس ظاهری انسان، احساسات و عواطف درونیاش، و سرچشمهٔ داوری و حکمی که در اوست—یعنی عقل فطری—در اصولْ همواره بر یک روال جریان دارند، هرچند نظرها و هدفها بر حسب تکامل تدریجی نوع بشر و توجه به جنبههای نیازهای زندگی دگرگون شود.
از این رو، انسان همواره نیاز خود را به خوراک، نوشیدنی، پوشاک، مسکن و همسر احساس میکند؛ آنچه را مایهٔ آسایش جانِ فزونخواهش (شحیحه: آزمند و نگهدارندهٔ سرسخت منافع) باشد، خوش میدارد؛ از آنچه به او درد و زیان برساند، بیزار است؛ و همواره به خوشبختی در زندگی امید میبندد و از تیرهبختی و سرانجام بد میهراسد؛ هرچند شکلهای زندگی و شیوههای رفتارش در دورههای پیاپی و نسلی پس از نسل دیگر دگرگون شود.
خدای متعال میفرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ» (روم: ۳۰)؛ «پس روی خود را با حقگرایی به سوی دین بدار؛ این همان فطرت الهی است که مردم را بر پایهٔ آن آفریده است؛ آفرینش خدا دگرگونی نمیپذیرد؛ این است دین استوار و پایدار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.» بر این پایه، دین حنیف (دینِ حقگرا و پیراسته از انحراف) — یعنی دینِ الهی که تدبیرگر جامعهٔ انسانی است — همان آیینی است که فطرت بدان راه مینماید و آفرینشِ آدمی به مقتضای درکی که از نیازهای وجودیاش دارد به سوی آن گرایش مییابد، و به باورها و کردارهایی که او را در این مسیر به سعادت میرساند — یا به بیانی دیگر به معارف، اخلاق و اعمال شایسته — الهام میگیرد.
و این امری است که تغییر و تبدل نمیپذیرد؛ زیرا بر فطرت تکوینی استوار است که هیچ راهی برای دگرگونی در آن نیست. از این رو، دین حنیف نه بر اساس احوال و زمانها دگرگون میشود — بهگونهای که در حالی به سعادت انسانی فراخوانَد و در حالی دیگر نه، یا در دورهای دعوت کند و در دورهای دیگر نه — و نه از جهت اجزای درونیاش دچار ناسازگاری میگردد، چنانکه پارهای از احکام آن با پارهای دیگر به تناقض یا تضاد یا هر عاملی که به ابطال یکدیگر بینجامد برخورد داشته باشد؛ زیرا همهٔ این احکام از پستان توحید شیر مینوشند، توحیدی که آنها را به بهترین وجه متعادل میسازد؛ درست همانطور که اگر قوای بدنی با یکدیگر ناسازگاری پیدا کنند یا برخی بر برخی دیگر طغیان نمایند، حاکمی تدبیرگر در وجود انسان هست که هر قوه را متناسب با سهم و اثرش در استواریِ زندگی انسان اداره میکند.
و همچنین این دین بر حسب افراد نیز اختلافی نمیپذیرد؛ زیرا راهیافتگان با این هدایتِ استوارِ فطری، مسیرشان دوگانه نیست و واپسینِ آنان جز به همان چیزی فرا نمیخواند که نخستینِ آنها بدان دعوت کرده بود، هرچند دعوتشان بر اساس تکامل و ارتقای دورههای مختلف بشری، از نظر اجمال و تفصیل تفاوت داشته باشد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ» (آلعمران: ۱۹)؛ «همانا دین در پیشگاه خدا اسلام (تسلیم حق بودن) است»، و میفرماید: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مٰا وَصّٰي بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ وَ مٰا وَصَّيْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسيٰ وَ عِيسيٰ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ» (شوری: ۱۳)؛ «از دین آنچه را به نوح سفارش کرده بود، و آنچه را به تو وحی کردیم، و آنچه را به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم، برای شما تشریع کرد که دین را برپا دارید و در آن تفرقه نکنید».
و این دین از نظر مقصد و هدف نیز اختلافی ندارد؛ زیرا آن غایت، همان توحید است که همهٔ معارف پراکندهٔ دینی، اخلاق برجسته و احکام شرعی به آن بازمیگردد. خدای متعال میفرماید: «إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّهً وٰاحِدَهً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ» (انبیاء: ۹۲)؛ «بیتردید این امت شما امتی یگانه است و من پروردگار شمایم، پس مرا بپرستید»، و میفرماید: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ» (انبیاء: ۲۵)؛ «و پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه به او وحی میکردیم که معبودی جز من نیست، پس تنها مرا بپرستید».
و با آنچه گذشت، معنای این سخن خدای متعال روشن شد که: « وَ هَدَيْنٰاهُمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ »؛ «و آنان را به راهی راست هدایت کردیم». واژهٔ «صراط» در اینجا به صورت نکره (ناشناس و عام) آمده و مانند آیهٔ «اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ صِرٰاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» (حمد: ۶-۷) به شکل عهد (شناختهشده با الف و لام) ذکر نشده است، تا توجه ذهن تنها به صفتِ «استقامت» معطوف گردد — و استقامت در هر چیز، یکنواخت و پایدار بودن آن در صفت و ویژگی خاص خود است — بنابراین راهی که پیامبران بدان هدایت شدهاند، راهی است که در هیچ جهت از جهات و در هیچ حالی از احوال در آن اختلافی نیست؛ زیرا این صراط بر پایهٔ فطرت بنا شده است، همانطور که فطرت انسانی — یعنی ساختار آفرینش و هستی انسان — از آن جهت که آفرینشی انسانی است، در هدایت و راهیابی به مقاصد تکوینیِ انسان دچار اختلاف نمیشود.
پس این هدایتیافتگان به راه راست، از خطرهای پیمودن مسیر و لغزشهای آن در امان الهی قرار دارند؛ چراکه صراطی که میپیمایند و مسیری که در آن گام برمیدارند، از نظر هدایت و گمراهی، حق و باطل، و خوشبختی و بدبختی هیچ اختلافی در آن نیست، بلکه اجزایش با هم سازگار و حالاتش یکدست است؛ بر پایهٔ حق استوار است و به حق میانجامد، رهروِ خود را در سرگردانی رها نمیکند و او را به هیچ ستم، نگونبختی و نافرمانیای درنمیآورد. خدای متعال میفرماید: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام: ۸۲: کسانی که ایمان آوردند و ایمان خویش را به هیچ ستمی نیالودند، امنیت از آنِ ایشان است و آنان هدایتیافتگانند).
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكَ هُدَي اللّٰهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ » (این، هدایت خداست که هر کس از بندگانش را بخواهد با آن هدایت میکند) تا آخر آیه. خدای متعال روشن میسازد وصفی که از هدایتِ یادشدهٔ پیامبرانش بیان فرمود، شناسانندهٔ همان هدایت ویژهٔ اوست که هر کس از بندگانش را بخواهد با آن هدایت میکند.
بنابراین، هدایت تنها زمانی حقیقتاً هدایت است که از جانب خدای پاک و منزه باشد، و هدایت تنها هنگامی هدایتِ خدا به شمار میآید که دارندهاش را به راه راستی درآورد که همهٔ هدایتیافتگان، یعنی پیامبران بزرگوار (ع)، بر پیمودن آن همداستان بودهاند و اجزای آن راه نیز همگی در دعوت به کلمهٔ توحید، برپاداشتن ندای حق و آراسته شدن به نشان بندگی و پرواپیشگی همسو و هماهنگ باشند.
اما راهی که در آن میان فرستادگان خدا تفرقه انداخته شود—به برخی ایمان آورند و به برخی کفر ورزند—یا میان احکام و شریعتهای الهی جدایی افکنند و بخشی را برگیرند و بخشی را واگذارند، و نیز راههایی که سعادت زندگی جامعهٔ انسانی را تضمین نمیکنند یا انسان را به اموری میکشانند که سعادت واقعی در آن نیست، همگی راههایی هستند که هیچ خشنودیِ خدای پاک و منزه در آنها نیست؛ راههایی که از آیین فطرت منحرف گشته و به مغاکهای گمراهی و لغزشگاههای هوا و هوس درافتادهاند، و راهیافتن به چنین راههایی هرگز رهیافتگی با هدایت خدای پاک و منزه نیست.
خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً، أُولٰئِكَ هُمُ الْكٰافِرُونَ حَقًّا» (نساء: ۱۵۱: بیگمان کسانی که به خدا و پیامبرانش کافر میشوند و میخواهند میان خدا و پیامبرانش جدایی افکنند و میگویند: به برخی ایمان میآوریم و به برخی کافر میشویم، و میخواهند در این میان راهی در پیش گیرند؛ اینان به راستی همان کافرانند)؛ و میفرماید: «أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتٰابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذٰلِكَ مِنْكُمْ إِلاّٰ خِزْيٌ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا وَ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ يُرَدُّونَ إِليٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ» (بقره: ۸۵: آیا به بخشی از کتاب ایمان میآورید و به بخشی کفر میورزید؟ پس پاداش کسی از شما که چنین کند جز خواری در زندگی دنیا نیست، و روز رستاخیز به سوی سختترین عذاب بازگردانده میشوند)؛ و نیز میفرماید: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَيْرِ هُديً مِنَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ» (قصص: ۵۰: و کیست گمراهتر از آن کس که بدون هیچ هدایتی از سوی خدا، از هوای نفس خود پیروی کند؟ همانا خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند). مراد آن است که راهِ آمیخته با پیروی از هوای نفس، صرفاً گمراهی است و رهروِ خود را به سعادتِ زندگی نمیرساند و هدایت الهی نیست؛ زیرا در آن ستم وجود دارد، و خدای پاک و منزه هرگز ستم را دستمایهای برای رسیدن به سعادت قرار نداده و نخواهد داد، و سعادت هرگز با ستم به دست نمیآید.
کوتاه سخن آنکه، ویژگیِ هدایت خدای پاک و منزه این است که هیچ گمراهیای در بر ندارد و هرگز با رساندن به گمراهی، با آن جمع نمیشود؛ بلکه هدایتی ناب است که سعادتِ محض را در پی دارد و بخششی ناگسستنی است، اما نه همانند بخششهای معمول میان خود ما که با واگذاری آن، پیوند مالکیتِ بخشنده با مال بخشیدهشده بریده میشود و به گیرنده انتقال مییابد و او در هر صورت—چه سپاس گزارَد و چه ناسپاسی کند—مالک آن میماند.
بلکه این بخشش الهی تنها بر پایهٔ شرط توحید و بندگی استوار است؛ بنابراین هیچکس نزد خدای متعال کرامتی ندارد و در امان از عذاب او نیست مگر با بندگیِ خالص. از همین رو، کلام را با این فرموده پی گرفت که: « وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (و اگر شرک ورزیده بودند، قطعاً آنچه انجام میدادند تباه و بیاثر میشد)؛ و تنها از آن رو شرک را یاد کرد که محور اصلیِ سخن، توحید است.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّهَ » (آنان کسانی هستند که به ایشان کتاب، حکمت و داوری، و نبوت دادیم). اشاره با واژهای که بر دوری دلالت دارد («أُولٰئِكَ» به معنای «آنان»)، برای نشان دادن والاییِ شأن و بلندای مقام آنان است. منظور از دادن کتاب و دیگر مواهب یادشده به ایشان، بخشیدن این امور به کلِ این جمع به عنوان یک مجموع است، هرچند به برخی از آنان بعضی از این امور داده نشده باشد؛ همانگونه که در تفسیر این فرموده گذشت:
« وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ » (و آنان را برگزیدیم و هدایتشان کردیم)؛ زیرا کتاب تنها به برخی از پیامبران، مانند نوح، ابراهیم، موسی و عیسی (ع) داده شده است.
کتاب هرگاه در کلام خدای متعال به نوعی به پیامبران (ع) نسبت داده شود، مقصود از آن نوشتهها و صحیفههایی است که دربردارندهٔ شریعتهاست و بر پایهٔ آنها میان مردم در موارد اختلافشان داوری میشود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«كٰانَ النّٰاسُ أُمَّهً وٰاحِدَهً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ» (بقره: ۲۱۳)؛ یعنی: «مردم یک امت یگانه بودند؛ پس خداوند پیامبران را مژدهبخش و بیمرسان برانگیخت و همراه آنان کتاب را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه در آن اختلاف داشتند داوری کند»، و این سخن او: «إِنّٰا أَنْزَلْنَا التَّوْرٰاهَ فِيهٰا هُديً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ -إلي أن قال- وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتٰابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ» (مائده: ۴۸)؛ یعنی: «ما تورات را فرو فرستادیم که در آن هدایت و نوری است و پیامبران بر پایهٔ آن داوری میکنند -تا آنجا که فرمود- و کتاب [قرآن] را به حق بهسوی تو نازل کردیم در حالی که تصدیقکنندهٔ کتابهای پیش از خود و مسلط و ناظر بر آنهاست؛ پس میان آنان بر طبق آنچه خدا نازل کرده داوری کن»، و آیاتی دیگر از این دست.
«حکم» در اصل برقراری نسبت تصدیقی میان اجزای کلام است؛ مانند اینکه میگوییم: «فلانی داناست». هرگاه این کار در امور اجتماعی و گزارههای عملیِ جاری میان اهل جامعه باشد، آن نوع نسبت «حکم» شمرده میشود، چنانکه خودِ آن گزاره نیز حکم نامیده میشود؛ مانند اینکه گفته میشود: «بر انسان واجب است فلان کار را انجام دهد»، «حرام است فلان کار را بکند»، «جایز است فلان کار را انجام دهد» یا «دوست دارم یا ناپسند میدانم فلان کار را بکنی». از این رو وجوب، حرمت، جواز، استحباب و کراهت، «احکام» نامیده میشوند، همانطور که گزارههای دربردارندهٔ آنها نیز احکام خوانده میشوند. همچنین اهل جامعه احکام دیگری دارند که از نسبتهای اجتماعی دیگر سرچشمه میگیرد؛ مانند مالکیّت، ریاست، نیابت، کفالت و ولایت و غیر اینها.
و هرگاه از «حکم» معنای مصدری (حکمکردن و داوری) اراده شود، مقصود پدید آوردن و وضعِ حکم است؛ این کار یا از جهت تشریع و قانونگذاری است، چنانکه قانونگذاران احکام شایستهای وضع میکنند تا مردم بر طبق آن حرکت کنند و در مسیر زندگیِ خود برای حفظ نظم جامعهشان بدان پایبند باشند؛ یا از جهت تشخیص و نظر دادن است، مانند تشخیص قضات و حاکمان در دعاوی و اختلافات که فلان مال از آنِ فلانی است و حق با فلانی است، و مانند تشخیص اهل فتوا در فتواهایشان؛ و گاهی نیز مراد از آن، به اجرا درآوردنِ حکم است، مانند حکم راندنِ والی و پادشاه بر مردم بر اساس آنچه در حوزهٔ ولایت و پادشاهیِ خود میخواهند.
ظاهر معنای «حکم» در این آیه به قرینهٔ همراهیاش با ذکر کتاب، این است که مقصود همان معنای قضاوت و داوری باشد. بنابراین، مراد از بخشیدنِ کتاب و حکم، عطا کردن شریعتهای دین و داوری بر پایهٔ آنها میان مردم است؛ همانطور که این معنا از چندین آیه آشکار است، مانند کلام خدای متعال: «وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ» (بقره: ۲۱۳)؛ یعنی: «و همراه آنان کتاب را به حق نازل کرد تا میان مردم در آنچه اختلاف میورزیدند داوری کند»، و این سخن او: «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا» (مائده: ۴۴)؛ یعنی: «ما تورات را فرو فرستادیم که در آن هدایت و نوری است و پیامبرانی که تسلیم فرمان خدا بودند بر پایهٔ آن داوری میکردند»، و این فرمودهٔ او: «لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اللّٰهُ» (تا میان مردم بر پایهٔ آنچه خدا به تو نمایانده داوری کنی): (نساء: ۱۰۵)؛ و این سخن او: «وَ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ إِذْ يَحْكُمٰانِ فِي الْحَرْثِ» (انبیاء: ۷۸)؛ یعنی: «و داوود و سلیمان را [یاد کن] آنگاه که دربارهٔ آن کشتزار داوری میکردند»، و این فرمودهٔ او:
«يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَهً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَويٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ» (ص: ۲۶)؛ یعنی: «ای داوود، ما تو را در زمین جانشین قرار دادیم؛ پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه میسازد»، و دیگر آیاتی از این دست که بسیارند. هرچند آیاتی مانند این فرمودهٔ خدای متعال در نقل از ابراهیم (ع): «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ» (شعراء: ۸۳)؛ یعنی: «پروردگارا، به من دانشی استوار و توان داوری ببخش و مرا به شایستگان ملحق فرما»، در ظاهر خود مانع از حمل بر معنایی عامتر نیست.
و اما «نبوت»، در تفسیر این آیه گذشت: «كٰانَ النّٰاسُ أُمَّهً وٰاحِدَهً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ» (بقره: ۲۱۳) که مقصود از آن، آگاهی یافتن و متحقّق شدن به خبرهای غیبی با عنایت ویژهٔ الهی است؛ و آن عبارت است از خبرهای مربوط به حقایقِ فراتر از حس و محسوسات، مانند یگانگی خدای متعال، فرشتگان و روز واپسین.
برشمردن این سه کرامت (موهبت والا) که خدای پاک و منزه سلسلهٔ پیامبران (ع) را بدانها گرامی داشته است — یعنی کتاب، حُکم (داوری و فهم دین) و نبوت — در سیاقِ آیاتی که هدایت الهی را توصیف میکنند، نشان میدهد که اینها از آثار هدایت خداست و شناخت خدای متعال و نشانههای او بهوسیلهٔ آنها کامل میگردد. گویی فرموده است: همان هدایتی که پیامبران (ع) را بر محور آن گرد آوردیم و بهواسطهٔ آن بر جهانیان برتریشان بخشیدیم، همان هدایتی است که ایشان را به راه راست درمیآورد، کتابِ دربردارندهٔ شریعتها را به آنان میآموزد، استوارشان میدارد و برای داوری میان مردم برمیگمارد، و از خبرهای غیب آگاهشان میکند.
گفتاری دربارهٔ معنای کتاب در قرآن
آنچه امروزه از واژهٔ «کتاب» به ذهن ما متبادر میشود، صفحه یا صفحههایی است که در آن، دستهای از معانی با نوشتنِ قلم، چاپ یا مانند آن ثبت و ضبط شده است [یادداشت مؤلف: شاید بهکاربردن واژهٔ کتاب برای چیزی جز آنچه دست با قلم نگاشته است، از باب توسعه در معنا باشد]. اما از آنجا که در بهکارگیری نامها و واژهها، ملاکِ اصلی همان غرضها و هدفهایی است که نامگذاری بهخاطر آنها انجام گرفته، همین امر اجازه میدهد در اطلاق نامها، از مصداقهای معهود در زمانِ وضعِ لغت فراتر رفته و معنا را گسترش دهیم. غرض از «کتاب»، ثبت و نگهداریِ مجموعهای از معانی است، چندانکه انسان هرگاه به آن رجوع کند، آن معانی برایش حاضر شود؛ و این معنا ملازمِ آن نیست که حتماً دست با قلم روی کاغذ چیزی نگاشته باشد؛ همانطور که کتاب اگر در یاد و حافظهٔ انسان باشد و آن را حفظ کند، کتاب است، و اگر آن را از حفظ بازگو نماید نیز کتاب است، گرچه برگهها یا لوحهایی نگاشتهشده با قلمِ معهود در میان نباشد.
و بر پایهٔ همین توسعهٔ معنایی، کلام خدای متعال نیز در نامیدنِ بخشی از وحیِ القاشده به پیامبر به «کتاب» جریان یافته است، بهویژه هنگامی که آن وحی مشتمل بر حکمی قطعی (عزیمت) و شریعتی باشد؛ و همچنین است نامیدنِ آنچه رخدادها و پیشامدها را بهنوعی نزد خدای پاک و منزه ثبت و ضبط میکند به «کتاب». خدای متعال میفرماید: «كِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَيْكَ مُبٰارَكٌ» (ص: ۲۹؛ «[این] کتابی پربرکت است که آن را بهسوی تو نازل کردیم»)، و خدای متعال میفرماید: «مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَهٍ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا» (حدید: ۲۲؛ «هیچ مصیبتی در زمین و نه در جانهای خودتان روی نداد مگر آنکه پیش از آنکه پدیدش آوریم، در کتابی [ثبت] است»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً، اقْرَأْ كِتٰابَكَ» (اسراء: ۱۴؛ «و کارنامهٔ هر انسانی را به گردنش پیوستهایم و در روز قیامت برای او کتابی بیرون میآوریم که آن را گشوده دیدار میکند؛ [به او گفته میشود:] کتاب خود را بخوان!»).
و آنچه خدای پاک و منزه در کلام خود به عنوان کتابِ منسوب به خویش یاد کرده است، در همین سه بخش منحصر میشود؛ مگر آنچه در ظاهر سخن او دربارهٔ ماجرای تورات آمده است: «وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَهً وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ» (اعراف: ۱۴۵؛ «و برای او در لوحها از هر چیزی اندرزی و برای هر چیزی بیانی روشن نوشتیم»)، و سخن دیگرش: «وَ أَلْقَي الْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ» (اعراف: ۱۵۰؛ «و لوحها را افکند و سرِ برادرش را گرفت»)، و فرمودهاش: «وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَي الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوٰاحَ وَ فِي نُسْخَتِهٰا هُديً وَ رَحْمَهٌ لِلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ» (اعراف: ۱۵۴؛ «و هنگامی که خشم موسی فرونشست، لوحها را برگرفت، و در نگاشتهٔ آنها برای کسانی که از پروردگارشان بیم دارند، هدایت و رحمتی بود») [یادداشت مؤلف: زیرا ظاهر آیات نشان میدهد که آن الواح به شیوهٔ خطنگاری نوشته شده بود].
بخش نخست: کتابهای نازلشده بر پیامبران (ع) است که شریعتهای دین را در بر دارند — همانگونه که اندکی پیش گذشت — و خدای پاک و منزه از آن میان، کتابِ نوح (ع) را در این سخن خود یاد کرده است: «وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ» (بقره: ۲۱۳؛ «و با آنان کتاب را بهحق فروفرستاد»)، و کتابِ ابراهیم و موسی (ع) را نیز یاد کرده و فرموده است: «صُحُفِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسيٰ» (اعلی: ۱۹؛ «صحیفههای ابراهیم و موسی»)؛ و کتاب عیسی که همان انجیل است و [دربارهاش] فرمود: «وَ آتَيْنٰاهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُديً وَ نُورٌ» (مائده: ۴۶؛ «و به او انجیل را دادیم که در آن هدایت و نوری است»)؛ و کتاب محمد (ص) که فرمود: «تِلْكَ آيٰاتُ الْكِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ» (حجر: ۱؛ «این آیاتِ کتاب و قرآنی روشنگر است»)، و فرمود: «رَسُولٌ مِنَ اللّٰهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَهً، فِيهٰا كُتُبٌ قَيِّمَهٌ» (بینه: ۳؛ «فرستادهای از سوی خدا که صحیفههایی پاکیزه را تلاوت میکند؛ در آنها نوشتههایی استوار است»)، و فرمود: «فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَهٍ، مَرْفُوعَهٍ مُطَهَّرَهٍ، بِأَيْدِي سَفَرَهٍ، كِرٰامٍ بَرَرَهٍ» (عبس: ۱۶؛ «در صحیفههایی ارجمند، بلندمرتبه و پاکیزه، بهدستِ فرستادگانی، بزرگوار و نیکوکار»)، و فرمود: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَليٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ، بِلِسٰانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ» (شعراء: ۱۹۵؛ «روحالامین آن را فرود آورد، بر قلبِ تو، تا از هشداردهندگان باشی، به زبان عربیِ روشن»).
بخش دوم: کتابهایی که اعمال بندگان، اعم از نیکیها یا بدیها را ضبط و ثبت میکنند. از این میان، دستهای به هر فرد از انسانها اختصاص دارد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ كِتٰاباً» (اسراء: ۱۳): «و کارنامهٔ عملِ هر انسانی را بر گردنش ناگسستنی ساختهایم، و روز قیامت برای او نامهای بیرون میآوریم»، و میفرماید: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ» (آل عمران: ۳۰): «روزی که هر کس هر آنچه از کار نیک یا کار بد انجام داده است، حاضر مییابد»، و آیاتی دیگر از این دست. و دستهای دیگر:
کتابی است که اعمال امّت را ضبط میکند؛ چنانکه این سخنِ خدا بر آن دلالت دارد: «وَ تَريٰ كُلَّ أُمَّهٍ جٰاثِيَهً كُلُّ أُمَّهٍ تُدْعيٰ إِليٰ كِتٰابِهَا» (جاثیه: ۲۸): «و هر امتی را به زانو درآمده میبینی؛ هر امتی به سوی کتابش فراخوانده میشود». و دستهای دیگر کتابی است که همهٔ مردم در آن شریکاند؛ چنانکه در این سخن آمده است: «هٰذٰا كِتٰابُنٰا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنّٰا كُنّٰا نَسْتَنْسِخُ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (جاثیه: ۲۹): «این کتاب ماست که به حق علیه شما سخن میگوید؛ بیگمان ما آنچه را انجام میدادید مینگاشتیم»، اگر فرض شود که خطاب در آن متوجهِ عمومِ مردم است.
شاید برای این بخش از کتاب، بر پایهی دستهبندیِ انسانها به دو گروهِ نیکوکاران (ابرار) و بدکاران (فُجّار)، تقسیم دیگری نیز باشد؛ همان که در این کلام یاد میکند: «كَلاّٰ إِنَّ كِتٰابَ الفُجّٰارِ لَفِي سِجِّينٍ، وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سِجِّينٌ، كِتٰابٌ مَرْقُومٌ -إلي أن قال- كَلاّٰ إِنَّ كِتٰابَ الْأَبْرٰارِ لَفِي عِلِّيِّينَ، وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا عِلِّيُّونَ، كِتٰابٌ مَرْقُومٌ، يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ» (مطففین: ۲۱): «هرگز چنین نیست! همانا نامهٔ عملِ بدکاران در سجّین است؛ و تو چه میدانی سجّین چیست؟ کتابی است رقمخورده. [تا آنجا که فرمود:] هرگز چنین نیست! همانا نامهٔ عملِ نیکوکاران در علّیّین است؛ و تو چه میدانی علّیّین چیست؟ کتابی است رقمخورده، که مقرّبان بر آن گواهند».
بخش سوم: کتابهایی که جزئیات نظام هستی و رویدادهای جاری در آن را ضبط میکنند. از این میان، کتابی است مصون از هرگونه دگرگونی که همهچیز در آن نگاشته شده است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«وَ مٰا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّهٍ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي السَّمٰاءِ وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِكَ وَ لاٰ أَكْبَرَ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ» (یونس: ۶۱): «و هموزن ذرهای در زمین و در آسمان، و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر، از پروردگارت پنهان نمیماند مگر آنکه در کتابی روشنگر ثبت است»، و میفرماید: «وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ» (یس: ۱۲): «و همهچیز را در پیشوایی روشنگر (کتابی آشکار) برشمردهایم»، و میفرماید: «وَ عِنْدَنٰا كِتٰابٌ حَفِيظٌ» (ق: ۴): «و نزد ما کتابی است نگهدارنده»، و میفرماید: «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ» (رعد: ۳۸): «برای هر سرآمدی، نوشتهای است» ــ و از جملهی این سرآمدها، سرآمدِ معیّن و تغییرناپذیر (اجل مسمّیٰ) است که راهی برای دگرگونی در آن نیست ــ و نیز این سخن او: «وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ كِتٰاباً مُؤَجَّلاً» (آل عمران: ۱۴۵): «و هیچ کسی نمیتواند بمیرد مگر به اذن خدا، در سرنوشتی با مدتی معیّن».
شاید این گونه از کتاب به دو قسم تقسیم شود: یکی کتابِ یگانه و فراگیری که نگهبانِ همهٔ حوادث و موجودات است؛ و دیگری کتابی خاص برای هر یک از موجودات، که وضع و هستیاش در جهان به وسیلهٔ آن حفظ میشود؛ چنانکه دو آیهی پایانی و دیگر آیاتی که با آنها همافقاند، به همین نکته اشاره دارند.
و دستهای دیگر کتابهایی هستند که دگرگونی در آنها راه مییابد و دستخوشِ محو و اثبات (زدودن و پابرجا داشتن) میشوند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ» (رعد: ۳۹): «خداوند هر چه را بخواهد محو میکند و [هر چه را بخواهد] پابرجا میدارد، و کتابِ مادر (اصل و ریشهٔ کتابها) نزد اوست». بررسیِ کاملِ هر یک از بخشهای این کتابها به جایگاه مناسبِ خود در این کتاب واگذار شده است؛ و از خداوند یاری میجوییم.
(گفتاری دربارهٔ معنای «حُکم» در قرآن)
ریشه و معنای بنیادینِ مادهٔ «حکم»، بر اساس آنچه از موارد کاربرد آن به دست میآید، «منع و بازداشتن» است. از همین رو، دستورِ مولوِی (فرمانِ الزامآور مولی) را «حُکم» نامیدهاند؛ زیرا آمر با این فرمان، مأمور را از رهایی و دلبخواهی عمل کردن در خواست و کردارش بازمیدارد و او را مهار میکند تا هر آنچه را دلش میخواهد دنبال نکند. همچنین حکم به معنای «قضاوت و داوری»، موضوع اختلاف را از اینکه با کشمکش و نزاع متزلزل گردد یا با تعدّی و ستم تباه شود، بازمیدارد. حکم به معنای «تصدیق» (باور و داوری ذهنی) نیز گزاره را از راهیافتنِ شک بازمیدارد. واژههای «إحکام» (استوار ساختن) و «استحکام» هم نشاندهندهٔ کیفیتی در یک چیزند که مانع نفوذِ عوامل تباهکننده میان اجزایش یا چیرگیِ عنصری بیگانه بر درونش میشود. از سویی، «إحکام» در برابر «تفصیل» (بخشبخش کردن) نیز قرار میگیرد؛ یعنی جداجدا ساختنِ یک چیز، به گونهای که پیوستگی و یکپارچگیِ اجزایش از میان برود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«كِتٰابٌ أُحْكِمَتْ آيٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ» (هود: ۱): «کتابی است که آیاتش استوار گشته و سپس از سوی دانایی باخبر به تفصیل درآمده است». و معنای «مُحکَم» نیز که در برابر «مُتشابه» قرار دارد، به همین حقیقت بازمیگردد.
راغب در «المفردات» میگوید: ریشهٔ «حُکْم» بازداشتن و جلوگیری کردن به انگیزهٔ اصلاح است، و از همین رو دهنهٔ مهار چهارپا را «حَكَمَة» (با دو فتحه) نامیدهاند؛ از این رو گفته شده است: «حَكَمْتُهُ»، و «حَكَمْتُ الدَّابَّةَ» یعنی چهارپا را با دهنه مهار کردم، و «أَحْكَمْتُهَا» یعنی برای آن دهنه قرار دادم؛ و همچنین است «حَكَمْتُ السَّفِينَةَ وَ أَحْكَمْتُهَا» (کشتی را مهار کردم و برایش مهار قرار دادم). شاعر گفته است: «أ بني حنيفه أحكموا سفهاءكم» (ای بنیحنیفه، بیخردان خود را مهار و بازداری کنید!). پایان سخن راغب.
و «حکم» هرگاه به خدای پاک و منزه نسبت داده شود، اگر در تکوین (آفرینش جهان) باشد، معنای قضای وجودی را میرساند؛ یعنی همان ایجادکردنی که همارز با وجود حقیقی و واقعیت عینی در تمام مراتب آن است. خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ يَحْكُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» (رعد: ۴۱؛ و خدا حکم میراند و هیچ پیجویی و بازدارندهای برای حکم او نیست).
و فرمود: «وَ إِذٰا قَضيٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (بقره: ۱۱۷؛ و چون به کاری حکم کند، تنها به آن میگوید: «باش»، پس بیدرنگ موجود میشود). و سخن دیگر خدا نیز بر همین معنا حمل میشود که فرمود: «قٰالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّٰا كُلٌّ فِيهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبٰادِ» (غافر: ۴۸؛ مستکبران گویند: «همهٔ ما در این [آتش] هستیم؛ بیگمان خداوند در میان بندگان داوری فرموده است»).
و اگر «حکم» در تشریع (قانونگذاری) باشد، معنای وضع قوانین و حکم مولوی (دستور الزامآور الهی) را میرساند. خدای متعال میفرماید: «وَ عِنْدَهُمُ التَّوْرٰاهُ فِيهٰا حُكْمُ اللّٰهِ» (مائده: ۴۳؛ در حالی که تورات نزد آنان است و حکم خدا در آن آمده است) و فرمود: «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ حُكْماً» (مائده: ۵۰؛ و چه کسی در داوری و حکم از خدا بهتر است؟).
و هرگاه «حکم» به پیامبران (ع) نسبت داده شود، معنای قضاوت و داوری را میرساند و آن از جایگاهها و منصبهای الهی است که خداوند آنان را بدان گرامی داشته است. خدای متعال میفرماید: «فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ لَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ» (مائده: ۴۸؛ پس میان آنان بر اساس آنچه خدا نازل کرده داوری کن و با رویگردانی از حقی که بهسویت آمده، از خواستههای نفسانیشان پیروی مکن) و خدای متعال میفرماید: «أُولٰئِكَ الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحُكْمَ» (انعام: ۸۹؛ آنان کسانی هستند که به ایشان کتاب و حکم دادیم).
و چه بسا در برخی آیات، اشاره یا دلالتی باشد بر اینکه به پیامبران «حکم» به معنای تشریع (اختیار قانونگذاری و بیان احکام) نیز داده شده است؛ چنانکه در سخن خدای متعال به نقل از دعای ابراهیم (ع) آمده است: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ»: (شعراء: ۸۳؛ پروردگارا، به من حکم [اختیار داوری و شریعت] ببخش و مرا به شایستگان ملحق کن).
اما دربارهٔ انسانهای غیر پیامبر، «حکم» هم به معنای قضاوت به آنان نسبت داده شده است، مانند این سخن خدا: «وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فِيهِ» (مائده: ۴۷؛ و اهل انجیل باید بر پایهٔ آنچه خدا در آن نازل کرده است داوری کنند)، و هم به معنای تشریع و قانونگذاری خودسرانه نسبت یافته که خداوند آنان را بر آن نکوهش کرده است، چنانکه میفرماید: «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعٰامِ نَصِيباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَكٰائِنٰا -إلي أن قال- سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ» (انعام: ۱۳۶؛ و برای خدا از آنچه از کشتزار و چهارپایان آفریده سهمی قرار دادند و به پندار خود گفتند: «این برای خداست و این برای شریکان ما [= بتها]»... تا آنجا که فرمود:... چه بد حکم میکنند!). و سخن دیگر خدا [به نقل از نوح (ع)] که فرمود: «وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحٰاكِمِينَ» (هود: ۴۵؛ و بیگمان وعدهٔ تو حق است و تو محکمترین و عادلانهترینِ داورانی)؛ و این آیه با توجه به سیاق خود، حکم را به معنای به انجام رساندن وعده و به اجرا درآوردن فرمان دربرمیگیرد.
خدای متعال میفرماید: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (پس اگر اینان بدان کفر ورزند، بیگمان گروهی را بر آن گماردهایم که به آن کافر نیستند). دو ضمیر در « يَكْفُرْ بِهٰا » و « وَكَّلْنٰا بِهٰا » به «هدایت» بازمیگردند و در آن تذکیر و تانیث هر دو جایز است، از این رو که واژهٔ هدایت مؤنث است؛ یا اینکه آن دو ضمیر به کتاب و حکم و نبوت برمیگردند که از آثار هدایت الهی هستند، گرچه وجه نخست خالی از دوری نیست. و مقصود از « هٰؤُلاٰءِ » (اینان)، کافران به دعوت از میان قوم پیامبر (ص) هستند و مصداق قطعیِ آنان بر اساس سیاق آیه، کافران مکه میباشند که خدای پاک و منزه دربارهشان فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ» (بقره: ۶؛ قطعاً برای کسانی که کفر ورزیدند، یکسان است که بیمشان دهی یا بیمشان ندهی، ایمان نمیآورند).
معنای آیه بر پایهٔ وجه نخست چنین است: اگر مشرکان قومت به هدایت ما، که همان راه و آیین ماست، کفر ورزند، ما از میان بندگان خود کسانی را بر آن گماردهایم که به آن کفر نمیورزند؛ و کفر و ایمان به «هدایت» تعلق میگیرند، بهویژه هنگامی که به معنای طریقت و راه باشد؛ چنانکه کفر و ایمان به خدای پاک و منزه و آیات او نیز نسبت داده میشوند. خدای متعال میفرماید: «وَ أَنّٰا لَمّٰا سَمِعْنَا الْهُديٰ آمَنّٰا بِهِ» (جن: ۱۳؛ و ما هنگامی که هدایت را شنیدیم به آن ایمان آوردیم) و فرمود: «فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره: ۳۸؛ پس هر کس از هدایت من پیروی کند، نه ترسی بر آنان خواهد بود و نه اندوهگین میشوند).
و بر پایهٔ وجه دوم: اگر مشرکان مکه به کتاب و حکم و نبوت — که دربردارندهٔ راه الهی و دعوت دینی است — کفر ورزند، بیگمان گروهی را بر آن گماردهایم که بدان کفر نمیورزند.
اما دربارهٔ اینکه این قوم چه کسانی هستند — و نکره آمدن این واژه (عام آوردن آن برای بزرگداشت) نشان میدهد که آنان جایگاه و اهمیتی بس بزرگ دارند — دیدگاههای مفسران دربارهٔ آنان اختلاف دارد:
برخی گفتهاند: مراد از آنان، همان پیامبرانی هستند که در آیات پیشین یاد شدند و هجده پیامبرند؛ یا مراد عموم پیامبرانی است که با نام یا با وصفشان در این سخن خدا آمدهاند: «وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ» (و از پدران و فرزندان و برادرانشان). اما اشکال این دیدگاه آن است که سیاق کلام با آن سازگار نیست؛ زیرا ظاهر عبارتِ « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کفر نمیورزند)، نفی در زمان حال یا استمرار نفی است، در حالی که پیامبرانِ یادشده (ع) در هنگام این خطاب حاضر نبودند؛ و اگر منظور آنان بودند، باید گفته میشد: «لم يكونوا بها بكافرين» (به آن کفر نورزیده بودند). همچنین پیامبر خدا (ص) به این اعتبار در شمار آنان شمرده نمیشود، هرچند خود از آنان و برترینِ ایشان است؛ چرا که خدای پاک و منزه پس از این با این سخن از آن حضرت (ص) یاد میکند: « أُولٰئِكَ الَّذِينَ هَدَي اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ » (آنان کسانیاند که خدا هدایتشان کرده است، پس به هدایت آنان اقتدا کن).
و برخی گفتهاند مراد از آنان فرشتگان هستند. اشکال این سخن — چنانکه گفتهاند — این است که واژهٔ «قوم»، بهویژه هنگامی که بدون قید به کار رود، بر فرشتگان اطلاق نمیشود و به ذهن نیز نمیآید. افزون بر این، با توجه به سیاق آیه، در آن نوعی دلداری برای پیامبر (ص) وجود دارد، در حالی که دلداری دادن به آن حضرت در برابر کفر قومش با یادآوری ایمان فرشتگان معنایی ندارد.
و برخی گفتهاند مراد از آنان کسانی هستند که هنگام نزول سوره در مکه به آن حضرت (ص) ایمان آورده بودند، یا عموم مهاجران هستند. اشکال این سخن آن است که برخی از این افراد پس از ایمانشان مرتد شدند؛ مانند کسی که گفت «سأنزل مثل ما أنزل الله» (بهزودی مانند آنچه خدا نازل کرده نازل خواهم کرد)، و خدای پاک و منزه چند آیه بعد در همین سوره به ماجرای او پرداخته است. همچنین در میان آنان منافق نیز وجود داشت؛ از این رو کلام الهی که میفرماید: « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کفر نمیورزند)، بر آنان صدق نمیکند.
و برخی گفتهاند: مراد از آنان انصار هستند، یا مهاجران و انصار همگی، یا اصحاب پیامبر (ص) از مهاجران و انصار؛ همان کسانی که این دعوت را استوار بر پا داشتند و در روزگار سختی پیامبر (ص) را یاری کردند، و خداوند در کتاب خود آنان را به رساترین شیوه ستوده است. اشکال این سخن آن است که ارجمندیِ این جماعت و بلندیِ مقامشان از آن جهت که یک جماعت بودند تردیدناپذیر است، اما در میانشان کسانی بودند که پس از ایمان مرتد شدند و نیز منافقانی بودند که هنوز باطنشان آشکار نشده بود؛ و بر کسی که دارای چنین وصفی است، تعبیری مانند این سخن صدق نمیکند که خدای متعال میفرماید: «فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً» (پس گروهی را بر آن برگماشتهایم) «لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ» (که هرگز به آن کفر نمیورزند).
ظاهر این سخن آن است که هیچ راهی برای راه یافتن کفر به دل آنان وجود ندارد؛ و نفرمود: «فقد وكلنا بها قوما يؤمنون بها أو آمنوا بها» (پس گروهی را بر آن برگماشتهایم که به آن ایمان میآورند یا ایمان آوردهاند).
و چه بسا از سخنان برخی مفسران چنین برآید که مراد از آن، برپاییِ ایمان به دستِ جامعهٔ آنان است، هرچند ممکن باشد تکتکِ افرادی از آنان از برپاداشتن آن تخلف کنند (و بدان پایبند نمانند). به تعبیر دیگر، این کلام که « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کفر نمیورزند)، وصفی برای کل جامعه است؛ و بیرون رفتنِ برخی افراد منافاتی ندارد با اینکه جامعه به وصفی که قائم به کل مجموعه از حیث یک مجموعه است متصف شود. مؤمنان به پیامبر (ص) — چه انصار باشند، چه انصار و مهاجران، و چه عموم صحابه — ایمان در میانشان چنان استوار شد که زوال نپذیرفت، هرچند از برخی افرادشان زایل شد.
و این توجیه اگر درست هم باشد، دلالت میکند بر اینکه مراد از «قوم»، همهٔ امت مسلمان یا مؤمنان از تمامیِ امتها هستند، و هیچ دلیلی بر اختصاص دادن آن به گروهی خاص در برابر گروهی دیگر نیست. همچنین برخورداریِ برخی از آنان از مزایا و فضیلتهای ویژهٔ دینی — مانند پیشگامیِ مهاجران در ایمان به خدا و شکیبایی بر آزارها در راه خدا، یا جای گرفتنِ انصار در سرای مدینه و استقرار در ایمان، و برافراشتن کلمهٔ توحید به دست آنان — تنها سبب برتریِ اتصافشان به این وصف میشود، نه اینکه این وصف ویژهٔ آنان باشد و دیگران با وجود شریک بودن در معنای آن، از آن محروم بمانند.
اما اشکالی که بر این توجیه وارد میشود این است که: شیوهٔ معمول در کلام الهی در اوصاف اجتماعی که شامل همهٔ افراد جامعه نمیشود، آن است که اگر در آن میان فردی تخلف ورزیده باشد، او را استثنا میکند یا تعبیری میآورد که در معنای استثنا باشد؛ مانند این سخن او: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ، ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ، إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا» (تین: ۶) (بهراستی که انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم، سپس او را به پستترینِ پستیها فروکاستیم، مگر کسانی را که ایمان آوردند).
و نیز فرمودهٔ او: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَي الْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ -إلي أن قال- وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِيماً» (فتح: ۲۹) [محمد فرستادهٔ خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سختگیر و در میان خود مهربانند... خدا به کسانی از آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است] و فرمودهٔ او: «إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ -إلي أن قال- إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللّٰهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلّٰهِ» (نساء: ۱۴۶) [همانا منافقان در فروترین طبقهٔ آتشند... مگر کسانی که توبه کردند و اصلاح نمودند و به خدا تمسک جستند و دین خود را برای خدا خالص گردانیدند] و فرمودهٔ او: «كَيْفَ يَهْدِي اللّٰهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمٰانِهِمْ -إلي أن قال- إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ أَصْلَحُوا» (آل عمران: ۸۹) [چگونه خدا گروهی را هدایت کند که پس از ایمانشان کافر شدند... مگر کسانی که پس از آن توبه کردند و اصلاح نمودند]. این مضمون در قرآن کریم بسیار آمده و رایج است؛ پس چگونه است که در عبارت « قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (گروهی که به آن کافر نیستند)، با آنکه افرادی فاقد این ویژگی در میان آن قوم وجود دارند، هیچ استثنایی آورده نشده است؟
و شگفتآورتر از آن، سخن برخی از مفسران است که گفتهاند مراد از توصیف آن قوم به اینکه به آن کافر نیستند ــ و به نظر آنان مراد از قوم، انصار هستند ــ اشاره به این است که آنان هرچند هنوز به آن ایمان نیاورده بودند، ولی مانند مشرکان مکه نیز به آن کفر نورزیدند. اشکال این سخن، افزون بر اینکه از ایرادهای وارد بر وجوه گذشته در امان نیست، این است که انصارِ اهل مدینه در زمان نزول این آیات، مشرک و بتپرست بودند؛ بنابراین نفی کفر از آنان معنایی ندارد، مگر آنکه کفر به معنای رد کردنِ دعوت پس از شنیدن آن، یعنی استکبار و سرپیچی باشد؛ در حالی که دلیلی وجود ندارد که کفر در آیه به این معنا باشد، بهویژه که سیاق آیات برای بیان هدایت الهی در برابر شرک است، همانگونه که در این سخن او بر همین سیاق آمده است: « وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (و اگر شرک میورزیدند، قطعاً آنچه انجام میدادند تباه میشد). همچنین اشکال دیگر این است که توکیلِ یادشده در آیه معنای حفظ و نگهداری را میرساند و معنا ندارد که بگوییم:
«اگر اینان به آن کفر ورزند، ما آن را به قومی سپرده و حفظ کردهایم که هنوز نه به آن ایمان آوردهاند و نه آن را رد کردهاند»!
و برخی گفتهاند: مراد از آنان، عجم (غیر عربها) هستند، در حالی که آنان نیز در آن روزگار به آن ایمان نیاورده بودند؛ گویا این سخن از این فرمودهٔ خدای متعال گرفته شده است که خدای متعال میفرماید: «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النّٰاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ» (نساء: ۱۳۳) [ای مردم، اگر بخواهد شما را میبَرد و دیگران را میآوَرَد]، چرا که در روایت آمده مراد از «دیگران» عجم هستند؛ اما همان اشکالهای وارد بر وجه پیشین به این نظر نیز وارد است.
و برخی دیگر گفتهاند: مراد از قوم، مؤمنان امت حضرت محمد (ص) یا مؤمنانِ همهٔ امتها هستند. اشکال این دیدگاه آن است که همان ایرادهای وارد بر وجوه پیشین به آن نیز وارد میشود. البته میتوان این دیدگاه را چنین توجیه کرد که مراد از آنان، افرادی از این امت یا همهٔ امتها هستند که به خدا ایمانی میآورند که تا زندهاند کفری در پی آن نمیآید؛ پس اینان قومی مؤمناند و به آن کافر نیستند؛ هرچند کفرورزی برای آنان محال نبوده است، اما تداوم ایمانشان به دعوت توحید بدون هیچ کفر یا نفاقی، سبب درستیِ اطلاق عبارت « قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (گروهی که به آن کافر نیستند) بر آنان میشود؛ و با این بیان، معنای آیه کامل میگردد، از این جهت که برای دلداری پیامبر (ص) و آرامشبخشیدن به قلب شریف او آمده است، زیرا کفر مشرکان قومش و استکبار آنان در برابر پذیرش دعوت حق و ایمان به خدا و آیاتش او را اندوهگین میساخت، و نیز از این جهت که این آیه بیانگر عزت و افتخار خدای متعال به پاسداری از هدایت و راه و روشی است که بندگان گرامی و پیامبران مقربش را بدان مفتخر ساخته است.
اما اشکال این توجیه آن است که مبنای آن بر یک امر اتفاقی و تصادفی است؛ یعنی ایمانِ مؤمنانی که بر حسب اتفاق تا پایان از زوال محفوظ میماند، بیآنکه هیچ ضامنی بقای آن را تضمین کند؛ و این معنا با سخن خدای متعال سازگار نیست که خدای متعال میفرماید:
« وَكَّلْنٰا بِهٰا » [ما بر آن گماشتهایم]؛ زیرا توکیل معنای تکیه و اعتماد دارد و متضمن معنای حفظ و نگهبانی است، و برای خدای متعال وجهی ندارد که به امری بالندگی نشان دهد که هیچ ضامنی برای پایداریاش و هیچ نگهبانی برای استقرار و بقایش وجود ندارد.
افزون بر اینکه خدای پاک و منزه بسیاری از مراتب ایمان را نکوهش میکند، آنجا که میفرماید: «وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» (یوسف: ۱۰۶؛ «و بیشتر آنان به خدا ایمان نمیآورند، مگر آنکه مشرکاند»). در حالی که این آیات فقط توحید پاک و فطری و هدایت ناب الهی را توصیف میکنند؛ هدایتی پاکیزه و به دور از هرگونه شائبهٔ شرک و ستم که خداوند خلیل خود، ابراهیم، و پیامبران گرامی پیش و پس از او (ع) را بدان گرامی داشته است؛ همانطور که ابراهیم (ع) بنا بر حکایت خدای پاک و منزه از او فرمود: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام: ۸۲: «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را به هیچ ستمی نیالودند، ایمنی تنها از آنِ ایشان است و آنان راهیافتگانند»). و هدایتی با این جایگاه بلند را هرگز نمیتوان چنان دانست که هرکس صرفاً نام ایمان بر خود دارد، نگهبان آن و گماردهای از سوی خدا برای حفظش باشد تا خدا به وسیلهٔ او این هدایت را از تباهی و نابودی نگاه دارد؛ چراکه در میان مدعیان ایمان، سرکشان، ستمپیشگان، فرعونصفتان، متکبران، سنگدلانِ ستمگر، اهل بدعت و فرورفتگان در گناهان و انواع زشتیها و تباهیها نیز دیده میشوند.
آنچه در معنای آیه، یعنی سخن خداوند: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » شایستهٔ گفتن است، این است که چون آیات در مقام توصیف توحید فطری و هدایت پاک الهی از هرگونه شائبهٔ شرک به خدای پاک و منزه بود، و یادآور شد که خدای پاک و منزه سلسلهای پیوسته و همدل از پیامبرانش را به این هدایت گرامی داشته، و آنان را نسلی یکی از پیِ دیگری برگزیده، و به سوی راهی راست که هیچ گمراهی در آن نیست هدایت فرموده و به آنان کتاب، حکمت (قضاوت و درایت) و نبوت بخشیده است؛
سپس بر این پایه چنین نتیجه گرفت که: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (پس اگر اینان بدان کفر ورزند، ما گروهی را بر آن گماردهایم که هرگز بدان کافر نیستند). سیاق این سخن، نشاندهندهٔ بینیازی و عزت خدای متعال، و مایهٔ دلداری و آرامش خاطر پیامبر (ص) است تا اندوهِ ناشی از کفر، استکبار و سرگردانی قومش در سرکشی، او را سست نکند و ارادهاش را در دعوت دینی نشکند. پس معنای آیه چنین است: از کفر آنان به این هدایت الهی و راه و روشی که کتاب و حکمت و نبوتِ اعطاشده به سلسلهٔ هدایتیافتگانِ پیامبران گرامی در بر دارد، اندوهگین مباش؛ زیرا ما گروهی را بر این هدایت گماردهایم که هرگز بدان کافر نیستند. از این رو، هیچ راهی برای تباهی و نابودی این هدایت الهی وجود ندارد؛ چراکه ما آنان را بر آن گماشته و در این امر بر ایشان تکیه کردهایم و آنان هرگز بدان کفر نمیورزند.
پس اینان گروهی هستند که کفر دربارهشان تصوّرپذیر نیست و شرک به دلهایشان راه نمییابد؛ زیرا خداوند آنان را بر این هدایت گمارده، بر ایشان اعتماد کرده و آن را به وسیلهٔ آنان حفظ نموده است. اگر شرک بر آنان روا میبود و انحراف در ایشان ممکن میشد، تکیه کردن بر آنان در این امر خطا و گمراهی بود، در حالی که خدای پاک و منزه هرگز گمراه نمیشود و فراموش نمیکند.
بنابراین، آیه — و خدا داناتر است — دلالت دارد بر اینکه خدای پاک و منزه در هر روزگاری بنده یا بندگانی دارد که موکل و گمارده بر هدایت الهی و همان راه راستی هستند که کتاب، حکمت و نبوتِ بخشیدهشده به پیامبران در بر دارد؛ بندگانی که خداوند به واسطهٔ ایشان دینش را از زوال و هدایتش را از برافتادن نگاه میدارد، و شرک و ستم را به ساحتِ آنان راهی نیست، چراکه آنان به سبب برخورداری از عصمت الهی، مصون و محفوظاند؛ و اینان همان اهل عصمت از پیامبران گرامی و جانشینان آنان (ع) هستند.
پس این آیه ویژهٔ اهل عصمت است، و نهایت توسعهای که میتوان در آن داد این است که شایستگان از اهل ایمان نیز به آنان ملحق شوند؛ یعنی کسانی که به نیروی پرهیزگاری و شایستگی، خویشتن را نگه داشته و ایمانشان را از هر شرک و ستمی خالص ساختهاند و بدینوسیله از زیر سلطه و ولایت شیطان بیرون رفتهاند. خدای متعال میفرماید: «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَليٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» (نحل: ۹۹: «همانا او بر کسانی که ایمان آوردهاند و بر پروردگارشان توکل میکنند تسلطی ندارد»)؛ البته در صورتی که واقعاً بر آنان صدق کند که خداوند ایشان را بر این امر گمارده و بر آنان تکیه فرموده است.
[بیان]
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ الَّذِينَ هَدَي اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ » (آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده است، پس به هدایت آنان اقتدا کن) تا آخر آیه. خداوند بار دیگر به معرفی آنان با همان ویژگیای بازمیگردد که هدایت الهی را بازمیشناساند؛ زیرا شأن و اثر هدایت الهی هرگز از آن جدا نمیشود و آن اثر، رساندن به مقصود است. خدای متعال میفرماید: «فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ» (نحل: ۳۷: «چراکه خدا کسی را که گمراه کند، هدایت نمیکند»).
خدای متعال در سخن خود: «فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ» (پس به هدایتِ آنان اقتدا کن)، پیامبر (ص) را به اقتدا -که همان پیروی است- به هدایتِ آنان فرمان داده است، نه به خودِ آنان؛ چرا که شریعتِ پیامبر، نسخکنندهٔ شریعتهای آنان و کتابش مهیمن (نگهبان و چیره) بر کتابهای آنان است، و نیز به این دلیل که در این هدایتِ یادشده در آیات، میان خدای متعال و آنکه هدایتش میکند هیچ واسطهای وجود ندارد. و اما نسبتدادنِ هدایت به آنان در سخنِ خدا که فرمود:
« فَبِهُدٰاهُمُ » (به هدایتشان)، صرفاً نسبتی تشریفی (برای گرامیداشتِ آنان) است؛ و دلیل بر آن، این سخنِ خداست که: « ذٰلِكَ هُدَي اللّٰهِ » (این، هدایت خداست) تا پایان آیه.
برخی با استناد به این آیه گفتهاند که پیامبر (ص) و امتش مکلّف به پیروی از شریعتهای پیشین بودهاند، مگر احکامی که دلیلی بر نسخ آنها اقامه شده باشد. پاسخ این است که چنین برداشتی تنها زمانی درست میبود که فرموده بود: «فبهم اقتده» (پس به خود آنان اقتدا کن)؛ اما سخن خدا: « فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ » (پس به هدایتِ آنان اقتدا کن)، همانطور که روشن است، از دلالت بر چنین مطلبی کاملاً به دور است.
خدای پاک و منزه سخن خود را در توصیف توحید فطری و هدایت الهی به سوی آن، با این کلام خطاب به پیامبرش پایان داد: « قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِكْريٰ لِلْعٰالَمِينَ » (بگو: من در برابر این [رسالت] هیچ پاداشی از شما نمیخواهم؛ این [قرآن و رسالت] جز یادآوری و پندی برای جهانیان نیست). گویی چنین بیان شده است: به همان هدایت الهی که پیامبران پیش از تو بدان راه یافتند هدایت شو، و جهانیان را با آن یادآوری و پند ده، بدون آنکه بر این کار پاداشی از آنان بخواهی؛ و این سخن را به آنان بگو تا دلهایشان آرام گیرد، دعوت با موفقیت بیشتری پیش رود و از هر تهمتی دورتر باشد. و خدای پاک و منزه این سخن را از نوح و پیامبران پس از او (ع) در دعوتهایشان بازگو کرده است.
واژهٔ «ذکریٰ» رساتر از «ذِکْر» است، همانگونه که راغب اصفهانی بیان کرده است؛ و در این آیه دلیلی بر همگانی بودنِ نبوت پیامبر (ص) برای همهٔ جهانیان وجود دارد.
(بحث روایی) [دربارهٔ اینکه اسلام فرزندان دختر را نیز فرزند و ذریه به شمار میآورد]
در کتاب «قصص الانبیاء» ثعلبی آمده است: الیاس به خانهٔ زنی از بنیاسرائیل آمد که پسری به نام الیسع بن خَطوب داشت و آن پسر بیمار بود. آن زن به الیاس پناه داد و حضورش را پنهان داشت. الیاس برای او دعا کرد و او از بیماریاش شفا یافت. پس از آن، الیسع از الیاس پیروی کرد؛ به او ایمان آورد، تصدیقش نمود و پیوسته همراهش بود، به گونهای که هر جا الیاس میرفت، او نیز همراهش میرفت. ثعلبی سپس ماجرای عروج الیاس را نقل کرده و اینکه الیسع در آن هنگام به او ندا داد: «ای الیاس، مرا به چه فرمان میدهی؟» پس الیاس ردای خود را از آسمان به سوی او انداخت، و این نشانهای بر جانشین ساختنِ او بر بنیاسرائیل بود.
ثعلبی میگوید: و خدای متعال با فضل و عنایت خویش، الیسع (ع) را به نبوت برگزید و او را به عنوان پیامبر و فرستاده به سوی بنیاسرائیل مبعوث کرد. خدای متعال به او وحی فرستاد و او را همانند بندهاش الیاس یاری و تأیید فرمود. بنیاسرائیل نیز به او ایمان آوردند، بزرگش میداشتند و به نظر و فرمانش گردن مینهادند؛ و تا زمانی که الیسع از میان آنان رفت، حکمِ خدای متعال در میانشان برپا بود.
در «بحار الانوار»، به نقل از «احتجاج»، «توحید» و «عیون اخبار الرضا»، در روایتی طولانی که حسن بن محمد نوفلی از امام رضا (ع) نقل کرده، دربارهٔ احتجاج آن حضرت با جاثلیق (پیشوای بزرگ) مسیحیان آمده است، تا آنجا که امام (ع) فرمود: «الیسع همان کارهایی را انجام داد که عیسی (ع) انجام داد: بر روی آب راه رفت، مردگان را زنده کرد، و نابینای مادرزاد و مبتلا به پیسی را شفا بخشید؛ با این حال، امتش او را پروردگار نگرفتند». تا پایان خبر.
در تفسیر عیاشی، از محمد بن فضیل، از ثمالی، از امام باقر (ع) روایت شده است که دربارهٔ این سخن خدا:
« وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنٰا » (و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را هدایت کردیم) [فرمود:] تا آن [هدایت] را در خاندانش قرار دهیم؛ و دربارهٔ « وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ » (و پیش از آن نوح را هدایت کردیم) [فرمود:] تا آن را در خاندان او قرار دهیم؛ پس امرِ تداوم [هدایت و نبوت] در نسل پیامبران، برای کسانی که پیش از ابراهیم بودند و برای خودِ ابراهیم جاری بوده است.
میگویم: در این روایت، تأییدی است بر آنچه پیشتر گفتیم که این آیات برای بیان پیوستگیِ زنجیرهٔ هدایت است.
و در کتاب «کافی» با سند متصل و در «تفسیر عیاشی» به صورت مرسل (بدون ذکر راویان میانی) از بشیر دهّان روایت شده است که امام صادق (ع) فرمود: «و الله لقد نسب الله عيسى بن مريم في القرآن-إلى إبراهيم من قبل النساء» (به خدا سوگند، خداوند در قرآن، عیسی بن مریم را از سوی زنان [یعنی از طریق مادرش] به ابراهیم نسبت داده است)؛ سپس این آیه را تلاوت کرد: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ» (و از فرزندان او، داوود و سلیمان را...؛ انعام: ۸۴) تا پایان آیه، و از عیسی یاد فرمود.
و در «تفسیر عیاشی» از ابوحرب، از ابوالاسود نقل شده است که گفت: حَجّاج به سوی یحیی بن یَعْمَر فرستاد و گفت: به من گزارش رسیده است که تو میپنداری حسن و حسین از ذریهٔ پیامبرند و این مطلب را در کتاب خدا مییابید، در حالی که من کتاب خدا را از اول تا آخرش خواندهام و آن را نیافتهام. یحیی گفت: آیا سورهٔ انعام را نمیخوانی: « وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ » (و از فرزندان او، داوود و سلیمان را...؛ انعام: ۸۴) تا آنجا که به یحیی و عیسی میرسد؟ سپس گفت: آیا عیسی از ذریهٔ ابراهیم نیست؟
[حجاج] گفت: آری، خواندهام.
میگویم: در کتاب «الدر المنثور» نیز این روایت از ابنابیحاتم، از ابوالحرب بن ابیالاسود، مانند همین نقل شده است.
و در کتاب «الدر المنثور» آمده است که ابوالشیخ، حاکم و بیهقی از عبدالملک بن عُمَیر روایت کردهاند که گفت:
یحیی بن یَعْمَر بر حَجّاج وارد شد و از [امام] حسین (ع) یاد کرد. حجاج گفت: او از ذریهٔ پیامبر (ص) نبود! یحیی گفت: دروغ گفتی! حجاج گفت: باید برای آنچه گفتی دلیل و برهانی روشن بیاوری. پس یحیی این آیه را خواند: « وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ -إلي قوله- وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ » (و از فرزندان او، داوود و سلیمان را... تا آنجا که میفرماید: و عیسی و الیاس را؛ انعام: ۸۴-۸۵)؛ پس خدای متعال خبر داده است که عیسی به واسطهٔ مادرش، از ذریهٔ ابراهیم است.
[حجاج] گفت: راست گفتی.
میگویم: آلوسی در «روح المعانی» ذیل سخن خدای متعال: «وَ عِيسَى» (و عیسی؛ انعام: ۸۵) آورده است: در یاد کردن از عیسی (ع) در این آیه دلیلی هست بر اینکه عنوان «ذریه» فرزندانِ دختر را نیز در بر میگیرد؛ زیرا نسبت داشتنِ او با ابراهیم تنها از جهت مادرش است. البته اشکال شده است که عیسی پدری نداشت تا انتساب به مادر را به سوی خود بازگرداند، بنابراین قیاس کردنِ دیگران به او در اینکه از سوی مادر، ذریهٔ جد مادریشان باشند درست به نظر نمیرسد. اما در پاسخ اشکال گفته شده است که مقتضای بیپدر بودنِ عیسی آن است که در شمار ذریه ذکر شود.
و در این پاسخ نیز منعی آشکار (ایرادی روشن) است و این مسئله اختلافی است. کسانی که قائل به ورودِ فرزند دختر در مفهوم «ذریه» هستند، به همین آیه استدلال میکنند و بر پایهٔ روایتی که برخی نقل کردهاند، [امام] موسی کاظم (رضی الله عنه) نیز نزد هارونالرشید به همین آیه احتجاج فرمود.
و در «تفسیر کبیر» آمده است که ابوجعفر [امام باقر] (رضی الله تعالی عنه) نزد حجاج بن یوسف به این آیه و نیز به آیهٔ مباهله استدلال کرد؛ آنجا که پس از نزول آیهٔ « تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ » (بیایید ما فرزندانمان را و شما فرزندانتان را فرا خوانیم؛ آلعمران: ۶۱)، پیامبر (ص) حسن و حسین (رضی الله عنهما) را فرا خواند. برخی نیز ادعا کردهاند که این امر از ویژگیهای اختصاصی پیامبر (ص) است؛ و فتوای علمای ما در این مسئله مختلف است، اما آنچه من بدان گرایش دارم، دیدگاهی است که فرزند دختر را داخل در ذریه میداند. [پایان سخن آلوسی].
و نویسنده در تفسیر «المنار» گفته است: و من میگویم در این موضوع:
حدیث ابوبَکْره در [صحیح] بخاری به صورت مرفوع (با سند متصل به پیامبر) آمده است که فرمود: «أن ابني هذا سيد» (همانا این پسرم سرور است؛ که مقصودش امام حسن بود)، در حالی که واژهٔ «ابن» (پسر) نزد عرب بر فرزندانِ دختر اطلاق نمیشود.
و نیز حدیثِ مرفوعِ عمر در کتاب معرفة الصحابهٔ ابونعیم که: «و كل ولد آدم فإن عصبتهم لأبيهم-خلا ولد فاطمه فإني أبوهم و عصبتهم» (و همهٔ فرزندان آدم، خویشاوندان پدریشان به پدرشان منسوب است، مگر فرزندان فاطمه که من پدر و خویشاوندِ پدریِ آنها هستم). و مردم نیز بر همین شیوه رفتهاند و دربارهٔ فرزندان فاطمه (ع) میگویند:
«فرزندان پیامبر خدا (ص)، پسرانِ او، عترت او و اهلبیت او.» (پایان سخن وی).
میگویم: در این مسئله خَلط و اشتباهی رخ داده است، و حقیقت امر بر شماری از بزرگان پوشیده مانده؛ چنانکه پنداشتهاند این مسئلهای لفظی است که باید در آن از کاربرد لغت پیروی کرد، تا آنجا که برخی از آنان به سخن این شاعر استدلال کردهاند:
«بنونا بنو أبنائنا و بناتنا» (پسران و فرزندان ما، تنها فرزندانِ پسرانِ مایند، و دخترانِ ما...)
«بنوهن أبناء الرجال الأباعد» (...فرزندانشان، پسرانِ مردانِ بیگانه به شمار میآیند).
و سخن دیگر او که: «و إنما أمهات الناس أوعية» (و همانا مادرانِ مردم، ظرفهایی هستند...)
«مستودعات و للأنساب آباء» (...به امانت سپردهشده، و نَسَبها تنها از آنِ پدران است).
و در این پندار به خطا رفتهاند؛ چرا که این یک مسئلهٔ حقوقی و اجتماعی از شاخههای موضوع خویشاوندی (قرابت) است، و ملتها و اقوام در تعیین و تشخیصِ آن با یکدیگر اختلاف دارند: اینکه آیا زن داخل در دایرهٔ خویشاوندی هست یا نه؟ و آیا فرزندان دخترِ یک مرد، فرزندانِ خود او نیز به شمار میآیند؟ و آیا خویشاوندی فقط به آنچه از راه ولادت پدید میآید منحصر است یا ادّعاء (پسرخواندگی) را نیز در بر میگیرد؟ عربِ جاهلیت برای زن جز خویشاوندیِ طبیعی که اثرش در مواردی چون ازدواج و انفاق ظاهر میشد، قائل نبود، و هیچ خویشاوندیِ قانونی که ارثبری و مانند آن را برایش روا بدارد، برای او به رسمیت نمیشناخت؛ و برای فرزندانِ دختران نیز خویشاوندیای قائل نبود. در مقابل، برای پسرخواندهها (ادعیاء) قائل به خویشاوندی بود و پسرخوانده (دعیّ) را پسر میخواند، نه از آن رو که زبانْ چنین اجازهای میداد، بلکه بدان جهت که در این زمینه از ملتهای پیشرفتهٔ همسایهٔ خود مانند روم و ایران پیروی میکردند که بر پایهٔ قوانین مدنی یا سنتهای قومیشان چنین نظری داشتند.
اما اسلام خویشاوندیِ پسرخواندهها را از اساس باطل ساخت؛ خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِيٰاءَكُمْ أَبْنٰاءَكُمْ» (احزاب: ۴) (و پسرخواندههایتان را پسرانِ [واقعیِ] شما قرار نداده است). و زن را در دایرهٔ خویشاوندی وارد ساخت و آثارِ حقوقیاش را بر آن مترتب نمود، و فرزندانِ دختران را نیز در زمرهٔ فرزندان درآورد؛ خدای متعال در آیهٔ ارث میفرماید: «يُوصِيكُمُ اللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» (تا آخر آیه) (نساء: ۱۱) (خداوند دربارهٔ فرزندانتان به شما سفارش میکند: سهم پسر، مانند سهم دو دختر است...) و فرمود: «لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ» (نساء: ۷) (برای مردان، از آنچه پدر و مادر و نزدیکان بر جای نهادهاند سهمی است، و برای زنان نیز از آنچه پدر و مادر و نزدیکان بر جای نهادهاند سهمی است؛ خواه کم باشد یا بسیار). و در آیهٔ محرمات ازدواج فرمود: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهٰاتُكُمْ وَ بَنٰاتُكُمْ -إلي أن قال- وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ» (بر شما حرام شده است مادرانتان و دخترانتان... تا آنجا که فرمود: و غیر از اینها برای شما حلال شده است): (نساء: ۲۴). پس دخترِ دختر را بیهیچ شکی «دختر» نامید و فرزندانِ دختران را «فرزند» خواند. و خدای متعال میفرماید: «و يَحْييٰ وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ » (و یحیی و عیسی و الیاس...) (انعام: ۸۵)؛ و عیسی را از ذریهٔ ابراهیم یا نوح (ع) به شمار آورد، در حالی که او جز از جهت مادر، پیوندی با آن دو نداشت.
و امامان اهلبیت (ع) به همین آیه و آیهٔ تحریم [ازدواج] و آیهٔ مباهله استدلال کردهاند که پسرِ دخترِ یک مرد، پسر و فرزندِ اوست؛ و این دلیل عام است، هرچند استدلال برای موردی خاص باشد. و برای حضرت امام باقر (ع) استدلال دیگری است که از همه روشنتر است،
[کلینی] آن را در کافی به سند خود از عبدالصمد بن بشیر، از ابوالجارود روایت کرده است که گفت: امام باقر (ع) فرمود: «ای ابوالجارود، دربارهٔ حسن و حسین به شما چه میگویند؟» گفتم: بر ما انکار میکنند که آن دو فرزندانِ پیامبر خدا (ص) باشند. فرمود: «شما با چه چیزی بر آنها استدلال کردید؟» گفتم: به این سخن خدای عزّوجلّ دربارهٔ عیسی بن مریم استدلال کردیم که: «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ-وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ-وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِینَ وَ زَكَرِیّٰا وَ يَحْییٰ وَ عِيسىٰ» (...از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون [را هدایت کردیم] و نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم؛ و زکریا و یحیی و عیسی [را نیز هدایت نمودیم] [انعام: ۸۴-۸۵])
و بدینگونه عیسی بن مریم را از فرزندان [و نسلِ] نوح قرار داده است.
امام فرمود: «آنها به شما چه پاسخ دادند؟» گفتم: گفتند: «فرزندِ دختر ممکن است فرزند [انسان] نامیده شود، اما فرزندِ صُلبی (نسل مستقیم پدری) نیست.» امام فرمود: «سپس با چه چیزی بر آنها استدلال کردید؟» گفتم: با این سخنِ خدای متعال به پیامبر خدا (ص) که میفرماید: « فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ-وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ » (بگو بیایید ما فرزندانِ خود و شما فرزندانِ خود، و ما زنانِ خود و شما زنانِ خود، و ما جانهایِ خود و شما جانهایِ خود را فراخوانیم... [آلعمران: ۶۱]). سپس امام فرمود:
«آنها چه گفتند؟» گفتم: گفتند: «در سخنِ عرب گاهی کسانی پسرانِ مردی دیگرند، اما شخص دیگری [مجازاً] میگوید: آنها پسرانِ ما هستند.»
[راوی] گفت: امام باقر (ع) فرمود: «قطعاً از کتاب خدای عزّوجلّ دلیلی به تو [پاورقی منبع: ظاهراً: به تو] نشان میدهم که آن دو از صُلبِ پیامبر خدا (ص) هستند و جز کافر کسی آن را رد نمیکند.» گفتم: «فدایت شوم، آن کجای قرآن است؟» فرمود: «از آنجا که خداوند فرموده است: « حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهٰاتُكُمْ وَ بَنٰاتُكُمْ وَ أَخَوٰاتُكُمْ » (بر شما حرام شده است [ازدواج با] مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان...) [نساء: ۲۳] تا آنجا که سخن خدای تبارک و تعالی میرسد به: « وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلاٰبِكُمْ » (و همسران پسرانتان که از صُلبِ خودِ شما هستند). ای اباالجارود! آیا برای پیامبر خدا (ص) روا بود که با همسرانِ آن دو ازدواج کند؟ اگر بگویند: آری، دروغ گفته و گناه کردهاند؛ و اگر بگویند: نه، پس بیگمان آن دو پسرانِ صلبیِ او هستند.»
و قمی نیز در تفسیر خود شبیه این روایت را نقل کرده است.
خلاصه آنکه، این مسئله صرفاً امری لفظی نیست؛ و اسلام دربارهٔ زن، هم خویشاوندیِ طبیعی [پاورقی منبع: مراد از خویشاوندی طبیعی، صرفِ زایمان و پیامدهای وراثت تکوینیِ جاری در حیوانات نیست، بلکه خویشاوندی از این جهت است که احکام تشریعیِ کمتکلفی در پی دارد؛ مانند اختصاص داشتن فرزند به مادرش و حقِ حضانت او، در برابر احکامی که وضع آنها نیازمند هزینهای افزونتر است؛ و این شبیه «حکم طبیعی» در اصطلاح آنان است.] و هم خویشاوندیِ تشریعی را معتبر دانسته است. همچنین دربارهٔ فرزندانِ دختران معتبر شمرده است که آنان نیز فرزند به شمار میآیند و ستونِ نَسَب همانگونه که از سوی مرد جاری است، از سوی زن نیز جریان دارد؛ چنانکه اتصال نَسَبی از طریق پسرخواندگی (ادعاء) یا از راه غیر نکاح شرعی را باطل و بیاثر دانسته است.
و هر دو گروه (شیعه و اهلسنت) از پیامبر (ص) روایت کردهاند که فرمود: «الولد للفراش و للعاهر الحجر» (فرزند از آنِ بستر شرعی است و بهرهٔ زناکار سنگ [و محرومیت] است). با این همه، سهلانگاریِ مردم در حقایق دینی این حقیقت را از یادشان برد و جز برخی از آثارِ آن مانند ارثبری و مَحرمیّت، چیزی باقی نماند؛ و حکومتهای آغاز اسلام نیز در این امر بیتأثیر نبودند. بحث پیرامون این موضوع پیش از این در ذیل آیهٔ تحریم [نساء: ۲۳] در جلد سوم کتاب گذشت.
و در تفسیر نعمانی به سندِ او از سلیمان بن هارون عجلی روایت شده است که گفت: شنیدم امام صادق (ع) میفرمود: «بیگمان [یارانِ] صاحب این امر برای او محفوظاند؛ حتی اگر همهٔ مردم بروند، خداوند یارانش را خواهد آورد؛ و آنان همان کسانی هستند که خدای عزّوجلّ فرموده است: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ-فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (پس اگر اینان به آن کفر ورزند، ما قومی را بر آن گماشتهایم که به آن کافر نیستند [انعام: ۸۹])؛ و آنان کسانی هستند که خداوند دربارهشان فرموده است: « فَسَوْفَ يَأْتِي اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ-أَذِلَّهٍ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّهٍ عَلَي الْكٰافِرِينَ » (بهزودی خدا قومی را میآورد که آنان را دوست دارد و آنان نیز او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان فروتن و بر کافران سرفراز و سرسختاند [مائده: ۵۴]).»
میگویم: و این [روایت] از باب جَری (تطبیق بر مصداق) است.
و در کافی به سندِ خود از ابوحمزه از امام باقر (ع) روایت شده است [که فرمود]: «خدای عزّوجلّ در کتاب خود فرموده است: « وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ -إلي قوله- بِكٰافِرِينَ » (و نوح را پیش از آن هدایت کردیم... تا آنجا که میفرماید:... به آن کافر نیستند [انعام: ۸۴-۸۹])؛ پس خداوند صاحبان فضل از اهلبیت او، برادران و نسلش را [بر این ایمان] گماشته است؛ و این همان سخن خدای تبارک و تعالی است که: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا » (اگر به آن کفر ورزند) یعنی امّتِ تو، ما اهلبیتِ تو را بر ایمانی که تو را با آن فرستادهایم گماشتهایم و آنان هرگز به آن کفر نمیورزند، و ایمانی را که تو را بدان فرستادهام از میان اهلبیتِ پس از تو تباه نمیسازم؛ آنان که پس از تو دانشمندانِ امّتت و سرپرستان امر من هستند، و اهل استنباط دانشیاند که در آن نه دروغی هست، نه گناهی، نه باری از وزر و وبال، نه سرمستی و طغیانی، و نه خودنمایی و ریایی.»
میگویم: عیاشی نیز این روایت و همچنین روایتِ پیش از آن را بهصورت مرسل (بدون ذکر سند) نقل کرده است، و این حدیث هم مانند حدیث گذشته از باب جَری (تطبیق آیه بر مصداق) است.
و در کتاب «المحاسن» با سند خود از علی بن عُیَینه از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: امام صادق (ع) فرمود: «و لقد دخلت علی أبي العباس و قد أخذ القوم مجلسهم-فمد يده إلي و السفره بين يديه موضوعه-فذهبت لأخطو إليه فوقعت رجلي علی طرف السفره-فدخلني بذلك ما شاء الله أن يدخلني إن الله يقول:« فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ-فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ »قوما و الله يقيمون الصلاه و يؤتون الزكاه-و يذكرون الله كثيرا»؛ بر ابوالعباس وارد شدم در حالی که حاضران در مجلس نشسته بودند. او دستش را به سوی من دراز کرد و سفره پیشِ رویش گسترده بود. خواستم به سویش گامی بردارم که پایم بر گوشهٔ سفره قرار گرفت؛ پس از این رو چنان حالی [از شرم و هراس در برابر پروردگار] به من دست داد که خدا میداند؛ زیرا خداوند میفرماید: «اگر اینان بدان کفر ورزند، ما گروهی را بر آن میگماریم که به آن کافر نیستند»؛ به خدا سوگند، قومی که نماز برپا میدارند و زکات میپردازند و خدا را بسیار یاد میکنند.
میگویم: حاصل سخن آن است که امام (ع) از خدای پاک و منزه شرم کرد که پایش ناخواسته بر گوشهٔ سفره قرار گرفت، گویی پا نهادن بر سفره نوعی ناسپاسی در برابر نعمت خدا بود؛ از این رو در این روایت، کفر در کلام الهی: « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کافر نیستند) به کفران نعمت نیز تعمیم داده شده است.
و در نهجالبلاغه آمده است: «اقتدوا بهدي نبيكم فإنه أفضل الهدي»؛ به راه و رسم پیامبرتان اقتدا کنید، زیرا آن برترین هدایت است.
میگویم: برداشتِ این نکته از آیات قرآن روشن و آشکار است.
و در تفسیر قمی از پیامبر (ص) روایت شده که فرمود: «و أحسن الهدي هدي الأنبياء»؛ و بهترین راه و رسم، راه و رسمِ پیامبران است.