أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ ءَاتَيۡنَٰهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحُكۡمَ وَٱلنُّبُوَّةَۚ فَإِن يَكۡفُرۡ بِهَا هَٰٓؤُلَآءِ فَقَدۡ وَكَّلۡنَا بِهَا قَوۡمٗا لَّيۡسُواْ بِهَا بِكَٰفِرِينَ
آنان کسانی هستند که به ایشان کتاب و داوری (فهم استوار دین و تدبیر امور) و پیامبری دادیم؛ پس اگر اینان به آن کفر ورزند، بیتردید گروهی را بر آن گماشتهایم که هرگز بدان کافر نیستند.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۹۰ با هم
پیوستگی این آیات با آیات پیشین روشن است و نیازی به توضیح ندارد؛ زیرا در ادامهی سرگذشت ابراهیم (ع) آمده است. ادامه در متن کامل
زیرا این معنا با هدف اصلی این سوره سازگار است؛ سورهای که در آن، مسئلهی توحید بر پایهی راهنمایی همان فطرتی بیان میشود که مردم بر آن آفریده شدهاند. ادامه در متن کامل
در سیاق این آیات، افزون بر بیان توحید، این نکته نیز تبیین شده است که عقیدهی توحید در میان مردم درون زنجیرهای پیوسته حفظ شده است؛ زنجیرهای که حلقههایش با هدایت الهی و عنایت ویژهی پروردگار بر یکدیگر استوار شده است و خداوند با آن، فطرت الهی را از تباه شدن در پی هوسهای شیطانی و از دست رفتنِ کاملِ فعلیت آن پاس داشته… ادامه در متن کامل
« وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ » (و نوح را پیش از آن هدایت کردیم و از دودمان او...) تا آخر آیه، و سخن دیگرش: « وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ » (و از پدران و فرزندان و برادرانشان...) و این فرمودهاش: ادامه در متن کامل
« فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ » (پس اگر اینان بدان کفر ورزند...) تا آخر آیه، احساس میشود. ادامه در متن کامل
در لابلای این آیات، ویژگیهایی که هدایت الهی را از غیر آن متمایز میسازد نیز بیان شده است؛ مانند برگزیدگی (اجتباء)، استواری راه، و اعطای کتاب، حکمت و داوری (حکم)، و نبوت، که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد. ادامه در متن کامل
بحث روایی) [دربارهٔ اینکه اسلام فرزندان دختر را نیز فرزند و ذریه به شمار میآورد
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۸۹ با هم
و در کافی به سندِ خود از ابوحمزه از امام باقر (ع) روایت شده است [که فرمود]: «خدای عزّوجلّ در کتاب خود فرموده است: « وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ -إلي قوله- بِكٰافِرِينَ » (و نوح را پیش از آن هدایت کردیم... ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۸۹ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۲۴۱ تا ۲۶۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/89/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّهَ » (آنان کسانی هستند که به ایشان کتاب، حکمت و داوری، و نبوت دادیم). اشاره با واژهای که بر دوری دلالت دارد («أُولٰئِكَ» به معنای «آنان»)، برای نشان دادن والاییِ شأن و بلندای مقام آنان است. منظور از دادن کتاب و دیگر مواهب یادشده به ایشان، بخشیدن این امور به کلِ این جمع به عنوان یک مجموع است، هرچند به برخی از آنان بعضی از این امور داده نشده باشد؛ همانگونه که در تفسیر این فرموده گذشت:
« وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ » (و آنان را برگزیدیم و هدایتشان کردیم)؛ زیرا کتاب تنها به برخی از پیامبران، مانند نوح، ابراهیم، موسی و عیسی (ع) داده شده است.
کتاب هرگاه در کلام خدای متعال به نوعی به پیامبران (ع) نسبت داده شود، مقصود از آن نوشتهها و صحیفههایی است که دربردارندهٔ شریعتهاست و بر پایهٔ آنها میان مردم در موارد اختلافشان داوری میشود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«كٰانَ النّٰاسُ أُمَّهً وٰاحِدَهً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ» (بقره: ۲۱۳)؛ یعنی: «مردم یک امت یگانه بودند؛ پس خداوند پیامبران را مژدهبخش و بیمرسان برانگیخت و همراه آنان کتاب را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه در آن اختلاف داشتند داوری کند»، و این سخن او: «إِنّٰا أَنْزَلْنَا التَّوْرٰاهَ فِيهٰا هُديً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ -إلي أن قال- وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتٰابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ» (مائده: ۴۸)؛ یعنی: «ما تورات را فرو فرستادیم که در آن هدایت و نوری است و پیامبران بر پایهٔ آن داوری میکنند -تا آنجا که فرمود- و کتاب [قرآن] را به حق بهسوی تو نازل کردیم در حالی که تصدیقکنندهٔ کتابهای پیش از خود و مسلط و ناظر بر آنهاست؛ پس میان آنان بر طبق آنچه خدا نازل کرده داوری کن»، و آیاتی دیگر از این دست.
«حکم» در اصل برقراری نسبت تصدیقی میان اجزای کلام است؛ مانند اینکه میگوییم: «فلانی داناست». هرگاه این کار در امور اجتماعی و گزارههای عملیِ جاری میان اهل جامعه باشد، آن نوع نسبت «حکم» شمرده میشود، چنانکه خودِ آن گزاره نیز حکم نامیده میشود؛ مانند اینکه گفته میشود: «بر انسان واجب است فلان کار را انجام دهد»، «حرام است فلان کار را بکند»، «جایز است فلان کار را انجام دهد» یا «دوست دارم یا ناپسند میدانم فلان کار را بکنی». از این رو وجوب، حرمت، جواز، استحباب و کراهت، «احکام» نامیده میشوند، همانطور که گزارههای دربردارندهٔ آنها نیز احکام خوانده میشوند. همچنین اهل جامعه احکام دیگری دارند که از نسبتهای اجتماعی دیگر سرچشمه میگیرد؛ مانند مالکیّت، ریاست، نیابت، کفالت و ولایت و غیر اینها.
و هرگاه از «حکم» معنای مصدری (حکمکردن و داوری) اراده شود، مقصود پدید آوردن و وضعِ حکم است؛ این کار یا از جهت تشریع و قانونگذاری است، چنانکه قانونگذاران احکام شایستهای وضع میکنند تا مردم بر طبق آن حرکت کنند و در مسیر زندگیِ خود برای حفظ نظم جامعهشان بدان پایبند باشند؛ یا از جهت تشخیص و نظر دادن است، مانند تشخیص قضات و حاکمان در دعاوی و اختلافات که فلان مال از آنِ فلانی است و حق با فلانی است، و مانند تشخیص اهل فتوا در فتواهایشان؛ و گاهی نیز مراد از آن، به اجرا درآوردنِ حکم است، مانند حکم راندنِ والی و پادشاه بر مردم بر اساس آنچه در حوزهٔ ولایت و پادشاهیِ خود میخواهند.
ظاهر معنای «حکم» در این آیه به قرینهٔ همراهیاش با ذکر کتاب، این است که مقصود همان معنای قضاوت و داوری باشد. بنابراین، مراد از بخشیدنِ کتاب و حکم، عطا کردن شریعتهای دین و داوری بر پایهٔ آنها میان مردم است؛ همانطور که این معنا از چندین آیه آشکار است، مانند کلام خدای متعال: «وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ» (بقره: ۲۱۳)؛ یعنی: «و همراه آنان کتاب را به حق نازل کرد تا میان مردم در آنچه اختلاف میورزیدند داوری کند»، و این سخن او: «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا» (مائده: ۴۴)؛ یعنی: «ما تورات را فرو فرستادیم که در آن هدایت و نوری است و پیامبرانی که تسلیم فرمان خدا بودند بر پایهٔ آن داوری میکردند»، و این فرمودهٔ او: «لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اللّٰهُ» (تا میان مردم بر پایهٔ آنچه خدا به تو نمایانده داوری کنی): (نساء: ۱۰۵)؛ و این سخن او: «وَ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ إِذْ يَحْكُمٰانِ فِي الْحَرْثِ» (انبیاء: ۷۸)؛ یعنی: «و داوود و سلیمان را [یاد کن] آنگاه که دربارهٔ آن کشتزار داوری میکردند»، و این فرمودهٔ او:
«يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَهً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَويٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ» (ص: ۲۶)؛ یعنی: «ای داوود، ما تو را در زمین جانشین قرار دادیم؛ پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه میسازد»، و دیگر آیاتی از این دست که بسیارند. هرچند آیاتی مانند این فرمودهٔ خدای متعال در نقل از ابراهیم (ع): «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ» (شعراء: ۸۳)؛ یعنی: «پروردگارا، به من دانشی استوار و توان داوری ببخش و مرا به شایستگان ملحق فرما»، در ظاهر خود مانع از حمل بر معنایی عامتر نیست.
و اما «نبوت»، در تفسیر این آیه گذشت: «كٰانَ النّٰاسُ أُمَّهً وٰاحِدَهً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ» (بقره: ۲۱۳) که مقصود از آن، آگاهی یافتن و متحقّق شدن به خبرهای غیبی با عنایت ویژهٔ الهی است؛ و آن عبارت است از خبرهای مربوط به حقایقِ فراتر از حس و محسوسات، مانند یگانگی خدای متعال، فرشتگان و روز واپسین.
برشمردن این سه کرامت (موهبت والا) که خدای پاک و منزه سلسلهٔ پیامبران (ع) را بدانها گرامی داشته است — یعنی کتاب، حُکم (داوری و فهم دین) و نبوت — در سیاقِ آیاتی که هدایت الهی را توصیف میکنند، نشان میدهد که اینها از آثار هدایت خداست و شناخت خدای متعال و نشانههای او بهوسیلهٔ آنها کامل میگردد. گویی فرموده است: همان هدایتی که پیامبران (ع) را بر محور آن گرد آوردیم و بهواسطهٔ آن بر جهانیان برتریشان بخشیدیم، همان هدایتی است که ایشان را به راه راست درمیآورد، کتابِ دربردارندهٔ شریعتها را به آنان میآموزد، استوارشان میدارد و برای داوری میان مردم برمیگمارد، و از خبرهای غیب آگاهشان میکند.
گفتاری دربارهٔ معنای کتاب در قرآن
آنچه امروزه از واژهٔ «کتاب» به ذهن ما متبادر میشود، صفحه یا صفحههایی است که در آن، دستهای از معانی با نوشتنِ قلم، چاپ یا مانند آن ثبت و ضبط شده است [یادداشت مؤلف: شاید بهکاربردن واژهٔ کتاب برای چیزی جز آنچه دست با قلم نگاشته است، از باب توسعه در معنا باشد]. اما از آنجا که در بهکارگیری نامها و واژهها، ملاکِ اصلی همان غرضها و هدفهایی است که نامگذاری بهخاطر آنها انجام گرفته، همین امر اجازه میدهد در اطلاق نامها، از مصداقهای معهود در زمانِ وضعِ لغت فراتر رفته و معنا را گسترش دهیم. غرض از «کتاب»، ثبت و نگهداریِ مجموعهای از معانی است، چندانکه انسان هرگاه به آن رجوع کند، آن معانی برایش حاضر شود؛ و این معنا ملازمِ آن نیست که حتماً دست با قلم روی کاغذ چیزی نگاشته باشد؛ همانطور که کتاب اگر در یاد و حافظهٔ انسان باشد و آن را حفظ کند، کتاب است، و اگر آن را از حفظ بازگو نماید نیز کتاب است، گرچه برگهها یا لوحهایی نگاشتهشده با قلمِ معهود در میان نباشد.
و بر پایهٔ همین توسعهٔ معنایی، کلام خدای متعال نیز در نامیدنِ بخشی از وحیِ القاشده به پیامبر به «کتاب» جریان یافته است، بهویژه هنگامی که آن وحی مشتمل بر حکمی قطعی (عزیمت) و شریعتی باشد؛ و همچنین است نامیدنِ آنچه رخدادها و پیشامدها را بهنوعی نزد خدای پاک و منزه ثبت و ضبط میکند به «کتاب». خدای متعال میفرماید: «كِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَيْكَ مُبٰارَكٌ» (ص: ۲۹؛ «[این] کتابی پربرکت است که آن را بهسوی تو نازل کردیم»)، و خدای متعال میفرماید: «مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَهٍ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا» (حدید: ۲۲؛ «هیچ مصیبتی در زمین و نه در جانهای خودتان روی نداد مگر آنکه پیش از آنکه پدیدش آوریم، در کتابی [ثبت] است»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً، اقْرَأْ كِتٰابَكَ» (اسراء: ۱۴؛ «و کارنامهٔ هر انسانی را به گردنش پیوستهایم و در روز قیامت برای او کتابی بیرون میآوریم که آن را گشوده دیدار میکند؛ [به او گفته میشود:] کتاب خود را بخوان!»).
و آنچه خدای پاک و منزه در کلام خود به عنوان کتابِ منسوب به خویش یاد کرده است، در همین سه بخش منحصر میشود؛ مگر آنچه در ظاهر سخن او دربارهٔ ماجرای تورات آمده است: «وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَهً وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ» (اعراف: ۱۴۵؛ «و برای او در لوحها از هر چیزی اندرزی و برای هر چیزی بیانی روشن نوشتیم»)، و سخن دیگرش: «وَ أَلْقَي الْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ» (اعراف: ۱۵۰؛ «و لوحها را افکند و سرِ برادرش را گرفت»)، و فرمودهاش: «وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَي الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوٰاحَ وَ فِي نُسْخَتِهٰا هُديً وَ رَحْمَهٌ لِلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ» (اعراف: ۱۵۴؛ «و هنگامی که خشم موسی فرونشست، لوحها را برگرفت، و در نگاشتهٔ آنها برای کسانی که از پروردگارشان بیم دارند، هدایت و رحمتی بود») [یادداشت مؤلف: زیرا ظاهر آیات نشان میدهد که آن الواح به شیوهٔ خطنگاری نوشته شده بود].
بخش نخست: کتابهای نازلشده بر پیامبران (ع) است که شریعتهای دین را در بر دارند — همانگونه که اندکی پیش گذشت — و خدای پاک و منزه از آن میان، کتابِ نوح (ع) را در این سخن خود یاد کرده است: «وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ» (بقره: ۲۱۳؛ «و با آنان کتاب را بهحق فروفرستاد»)، و کتابِ ابراهیم و موسی (ع) را نیز یاد کرده و فرموده است: «صُحُفِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسيٰ» (اعلی: ۱۹؛ «صحیفههای ابراهیم و موسی»)؛ و کتاب عیسی که همان انجیل است و [دربارهاش] فرمود: «وَ آتَيْنٰاهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُديً وَ نُورٌ» (مائده: ۴۶؛ «و به او انجیل را دادیم که در آن هدایت و نوری است»)؛ و کتاب محمد (ص) که فرمود: «تِلْكَ آيٰاتُ الْكِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ» (حجر: ۱؛ «این آیاتِ کتاب و قرآنی روشنگر است»)، و فرمود: «رَسُولٌ مِنَ اللّٰهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَهً، فِيهٰا كُتُبٌ قَيِّمَهٌ» (بینه: ۳؛ «فرستادهای از سوی خدا که صحیفههایی پاکیزه را تلاوت میکند؛ در آنها نوشتههایی استوار است»)، و فرمود: «فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَهٍ، مَرْفُوعَهٍ مُطَهَّرَهٍ، بِأَيْدِي سَفَرَهٍ، كِرٰامٍ بَرَرَهٍ» (عبس: ۱۶؛ «در صحیفههایی ارجمند، بلندمرتبه و پاکیزه، بهدستِ فرستادگانی، بزرگوار و نیکوکار»)، و فرمود: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَليٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ، بِلِسٰانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ» (شعراء: ۱۹۵؛ «روحالامین آن را فرود آورد، بر قلبِ تو، تا از هشداردهندگان باشی، به زبان عربیِ روشن»).
گفتاری دربارهٔ معنای «حُکم» در قرآن
راغب در «المفردات» میگوید: ریشهٔ «حُکْم» بازداشتن و جلوگیری کردن به انگیزهٔ اصلاح است، و از همین رو دهنهٔ مهار چهارپا را «حَكَمَة» (با دو فتحه) نامیدهاند؛ از این رو گفته شده است: «حَكَمْتُهُ»، و «حَكَمْتُ الدَّابَّةَ» یعنی چهارپا را با دهنه مهار کردم، و «أَحْكَمْتُهَا» یعنی برای آن دهنه قرار دادم؛ و همچنین است «حَكَمْتُ السَّفِينَةَ وَ أَحْكَمْتُهَا» (کشتی را مهار کردم و برایش مهار قرار دادم). شاعر گفته است: «أ بني حنيفه أحكموا سفهاءكم» (ای بنیحنیفه، بیخردان خود را مهار و بازداری کنید!). پایان سخن راغب.
و «حکم» هرگاه به خدای پاک و منزه نسبت داده شود، اگر در تکوین (آفرینش جهان) باشد، معنای قضای وجودی را میرساند؛ یعنی همان ایجادکردنی که همارز با وجود حقیقی و واقعیت عینی در تمام مراتب آن است. خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ يَحْكُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» (رعد: ۴۱؛ و خدا حکم میراند و هیچ پیجویی و بازدارندهای برای حکم او نیست).
و فرمود: «وَ إِذٰا قَضيٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (بقره: ۱۱۷؛ و چون به کاری حکم کند، تنها به آن میگوید: «باش»، پس بیدرنگ موجود میشود). و سخن دیگر خدا نیز بر همین معنا حمل میشود که فرمود: «قٰالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّٰا كُلٌّ فِيهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبٰادِ» (غافر: ۴۸؛ مستکبران گویند: «همهٔ ما در این [آتش] هستیم؛ بیگمان خداوند در میان بندگان داوری فرموده است»).
و اگر «حکم» در تشریع (قانونگذاری) باشد، معنای وضع قوانین و حکم مولوی (دستور الزامآور الهی) را میرساند. خدای متعال میفرماید: «وَ عِنْدَهُمُ التَّوْرٰاهُ فِيهٰا حُكْمُ اللّٰهِ» (مائده: ۴۳؛ در حالی که تورات نزد آنان است و حکم خدا در آن آمده است) و فرمود: «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ حُكْماً» (مائده: ۵۰؛ و چه کسی در داوری و حکم از خدا بهتر است؟).
و هرگاه «حکم» به پیامبران (ع) نسبت داده شود، معنای قضاوت و داوری را میرساند و آن از جایگاهها و منصبهای الهی است که خداوند آنان را بدان گرامی داشته است. خدای متعال میفرماید: «فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ لَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ» (مائده: ۴۸؛ پس میان آنان بر اساس آنچه خدا نازل کرده داوری کن و با رویگردانی از حقی که بهسویت آمده، از خواستههای نفسانیشان پیروی مکن) و خدای متعال میفرماید: «أُولٰئِكَ الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحُكْمَ» (انعام: ۸۹؛ آنان کسانی هستند که به ایشان کتاب و حکم دادیم).
و چه بسا در برخی آیات، اشاره یا دلالتی باشد بر اینکه به پیامبران «حکم» به معنای تشریع (اختیار قانونگذاری و بیان احکام) نیز داده شده است؛ چنانکه در سخن خدای متعال به نقل از دعای ابراهیم (ع) آمده است: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ»: (شعراء: ۸۳؛ پروردگارا، به من حکم [اختیار داوری و شریعت] ببخش و مرا به شایستگان ملحق کن).
اما دربارهٔ انسانهای غیر پیامبر، «حکم» هم به معنای قضاوت به آنان نسبت داده شده است، مانند این سخن خدا: «وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فِيهِ» (مائده: ۴۷؛ و اهل انجیل باید بر پایهٔ آنچه خدا در آن نازل کرده است داوری کنند)، و هم به معنای تشریع و قانونگذاری خودسرانه نسبت یافته که خداوند آنان را بر آن نکوهش کرده است، چنانکه میفرماید: «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعٰامِ نَصِيباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَكٰائِنٰا -إلي أن قال- سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ» (انعام: ۱۳۶؛ و برای خدا از آنچه از کشتزار و چهارپایان آفریده سهمی قرار دادند و به پندار خود گفتند: «این برای خداست و این برای شریکان ما [= بتها]»... تا آنجا که فرمود:... چه بد حکم میکنند!). و سخن دیگر خدا [به نقل از نوح (ع)] که فرمود: «وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحٰاكِمِينَ» (هود: ۴۵؛ و بیگمان وعدهٔ تو حق است و تو محکمترین و عادلانهترینِ داورانی)؛ و این آیه با توجه به سیاق خود، حکم را به معنای به انجام رساندن وعده و به اجرا درآوردن فرمان دربرمیگیرد.
خدای متعال میفرماید: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (پس اگر اینان بدان کفر ورزند، بیگمان گروهی را بر آن گماردهایم که به آن کافر نیستند). دو ضمیر در « يَكْفُرْ بِهٰا » و « وَكَّلْنٰا بِهٰا » به «هدایت» بازمیگردند و در آن تذکیر و تانیث هر دو جایز است، از این رو که واژهٔ هدایت مؤنث است؛ یا اینکه آن دو ضمیر به کتاب و حکم و نبوت برمیگردند که از آثار هدایت الهی هستند، گرچه وجه نخست خالی از دوری نیست. و مقصود از « هٰؤُلاٰءِ » (اینان)، کافران به دعوت از میان قوم پیامبر (ص) هستند و مصداق قطعیِ آنان بر اساس سیاق آیه، کافران مکه میباشند که خدای پاک و منزه دربارهشان فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ» (بقره: ۶؛ قطعاً برای کسانی که کفر ورزیدند، یکسان است که بیمشان دهی یا بیمشان ندهی، ایمان نمیآورند).
معنای آیه بر پایهٔ وجه نخست چنین است: اگر مشرکان قومت به هدایت ما، که همان راه و آیین ماست، کفر ورزند، ما از میان بندگان خود کسانی را بر آن گماردهایم که به آن کفر نمیورزند؛ و کفر و ایمان به «هدایت» تعلق میگیرند، بهویژه هنگامی که به معنای طریقت و راه باشد؛ چنانکه کفر و ایمان به خدای پاک و منزه و آیات او نیز نسبت داده میشوند. خدای متعال میفرماید: «وَ أَنّٰا لَمّٰا سَمِعْنَا الْهُديٰ آمَنّٰا بِهِ» (جن: ۱۳؛ و ما هنگامی که هدایت را شنیدیم به آن ایمان آوردیم) و فرمود: «فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره: ۳۸؛ پس هر کس از هدایت من پیروی کند، نه ترسی بر آنان خواهد بود و نه اندوهگین میشوند).
و بر پایهٔ وجه دوم: اگر مشرکان مکه به کتاب و حکم و نبوت — که دربردارندهٔ راه الهی و دعوت دینی است — کفر ورزند، بیگمان گروهی را بر آن گماردهایم که بدان کفر نمیورزند.
اما دربارهٔ اینکه این قوم چه کسانی هستند — و نکره آمدن این واژه (عام آوردن آن برای بزرگداشت) نشان میدهد که آنان جایگاه و اهمیتی بس بزرگ دارند — دیدگاههای مفسران دربارهٔ آنان اختلاف دارد:
برخی گفتهاند: مراد از آنان، همان پیامبرانی هستند که در آیات پیشین یاد شدند و هجده پیامبرند؛ یا مراد عموم پیامبرانی است که با نام یا با وصفشان در این سخن خدا آمدهاند: «وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ» (و از پدران و فرزندان و برادرانشان). اما اشکال این دیدگاه آن است که سیاق کلام با آن سازگار نیست؛ زیرا ظاهر عبارتِ « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کفر نمیورزند)، نفی در زمان حال یا استمرار نفی است، در حالی که پیامبرانِ یادشده (ع) در هنگام این خطاب حاضر نبودند؛ و اگر منظور آنان بودند، باید گفته میشد: «لم يكونوا بها بكافرين» (به آن کفر نورزیده بودند). همچنین پیامبر خدا (ص) به این اعتبار در شمار آنان شمرده نمیشود، هرچند خود از آنان و برترینِ ایشان است؛ چرا که خدای پاک و منزه پس از این با این سخن از آن حضرت (ص) یاد میکند: « أُولٰئِكَ الَّذِينَ هَدَي اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ » (آنان کسانیاند که خدا هدایتشان کرده است، پس به هدایت آنان اقتدا کن).
و برخی گفتهاند مراد از آنان فرشتگان هستند. اشکال این سخن — چنانکه گفتهاند — این است که واژهٔ «قوم»، بهویژه هنگامی که بدون قید به کار رود، بر فرشتگان اطلاق نمیشود و به ذهن نیز نمیآید. افزون بر این، با توجه به سیاق آیه، در آن نوعی دلداری برای پیامبر (ص) وجود دارد، در حالی که دلداری دادن به آن حضرت در برابر کفر قومش با یادآوری ایمان فرشتگان معنایی ندارد.
و برخی گفتهاند مراد از آنان کسانی هستند که هنگام نزول سوره در مکه به آن حضرت (ص) ایمان آورده بودند، یا عموم مهاجران هستند. اشکال این سخن آن است که برخی از این افراد پس از ایمانشان مرتد شدند؛ مانند کسی که گفت «سأنزل مثل ما أنزل الله» (بهزودی مانند آنچه خدا نازل کرده نازل خواهم کرد)، و خدای پاک و منزه چند آیه بعد در همین سوره به ماجرای او پرداخته است. همچنین در میان آنان منافق نیز وجود داشت؛ از این رو کلام الهی که میفرماید: « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کفر نمیورزند)، بر آنان صدق نمیکند.
و برخی گفتهاند: مراد از آنان انصار هستند، یا مهاجران و انصار همگی، یا اصحاب پیامبر (ص) از مهاجران و انصار؛ همان کسانی که این دعوت را استوار بر پا داشتند و در روزگار سختی پیامبر (ص) را یاری کردند، و خداوند در کتاب خود آنان را به رساترین شیوه ستوده است. اشکال این سخن آن است که ارجمندیِ این جماعت و بلندیِ مقامشان از آن جهت که یک جماعت بودند تردیدناپذیر است، اما در میانشان کسانی بودند که پس از ایمان مرتد شدند و نیز منافقانی بودند که هنوز باطنشان آشکار نشده بود؛ و بر کسی که دارای چنین وصفی است، تعبیری مانند این سخن صدق نمیکند که خدای متعال میفرماید: «فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً» (پس گروهی را بر آن برگماشتهایم) «لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ» (که هرگز به آن کفر نمیورزند).
ظاهر این سخن آن است که هیچ راهی برای راه یافتن کفر به دل آنان وجود ندارد؛ و نفرمود: «فقد وكلنا بها قوما يؤمنون بها أو آمنوا بها» (پس گروهی را بر آن برگماشتهایم که به آن ایمان میآورند یا ایمان آوردهاند).
و چه بسا از سخنان برخی مفسران چنین برآید که مراد از آن، برپاییِ ایمان به دستِ جامعهٔ آنان است، هرچند ممکن باشد تکتکِ افرادی از آنان از برپاداشتن آن تخلف کنند (و بدان پایبند نمانند). به تعبیر دیگر، این کلام که « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کفر نمیورزند)، وصفی برای کل جامعه است؛ و بیرون رفتنِ برخی افراد منافاتی ندارد با اینکه جامعه به وصفی که قائم به کل مجموعه از حیث یک مجموعه است متصف شود. مؤمنان به پیامبر (ص) — چه انصار باشند، چه انصار و مهاجران، و چه عموم صحابه — ایمان در میانشان چنان استوار شد که زوال نپذیرفت، هرچند از برخی افرادشان زایل شد.
و این توجیه اگر درست هم باشد، دلالت میکند بر اینکه مراد از «قوم»، همهٔ امت مسلمان یا مؤمنان از تمامیِ امتها هستند، و هیچ دلیلی بر اختصاص دادن آن به گروهی خاص در برابر گروهی دیگر نیست. همچنین برخورداریِ برخی از آنان از مزایا و فضیلتهای ویژهٔ دینی — مانند پیشگامیِ مهاجران در ایمان به خدا و شکیبایی بر آزارها در راه خدا، یا جای گرفتنِ انصار در سرای مدینه و استقرار در ایمان، و برافراشتن کلمهٔ توحید به دست آنان — تنها سبب برتریِ اتصافشان به این وصف میشود، نه اینکه این وصف ویژهٔ آنان باشد و دیگران با وجود شریک بودن در معنای آن، از آن محروم بمانند.
اما اشکالی که بر این توجیه وارد میشود این است که: شیوهٔ معمول در کلام الهی در اوصاف اجتماعی که شامل همهٔ افراد جامعه نمیشود، آن است که اگر در آن میان فردی تخلف ورزیده باشد، او را استثنا میکند یا تعبیری میآورد که در معنای استثنا باشد؛ مانند این سخن او: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ، ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ، إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا» (تین: ۶) (بهراستی که انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم، سپس او را به پستترینِ پستیها فروکاستیم، مگر کسانی را که ایمان آوردند).
و نیز فرمودهٔ او: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَي الْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ -إلي أن قال- وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِيماً» (فتح: ۲۹) [محمد فرستادهٔ خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سختگیر و در میان خود مهربانند... خدا به کسانی از آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است] و فرمودهٔ او: «إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ -إلي أن قال- إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللّٰهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلّٰهِ» (نساء: ۱۴۶) [همانا منافقان در فروترین طبقهٔ آتشند... مگر کسانی که توبه کردند و اصلاح نمودند و به خدا تمسک جستند و دین خود را برای خدا خالص گردانیدند] و فرمودهٔ او: «كَيْفَ يَهْدِي اللّٰهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمٰانِهِمْ -إلي أن قال- إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ أَصْلَحُوا» (آل عمران: ۸۹) [چگونه خدا گروهی را هدایت کند که پس از ایمانشان کافر شدند... مگر کسانی که پس از آن توبه کردند و اصلاح نمودند]. این مضمون در قرآن کریم بسیار آمده و رایج است؛ پس چگونه است که در عبارت « قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (گروهی که به آن کافر نیستند)، با آنکه افرادی فاقد این ویژگی در میان آن قوم وجود دارند، هیچ استثنایی آورده نشده است؟
و شگفتآورتر از آن، سخن برخی از مفسران است که گفتهاند مراد از توصیف آن قوم به اینکه به آن کافر نیستند ــ و به نظر آنان مراد از قوم، انصار هستند ــ اشاره به این است که آنان هرچند هنوز به آن ایمان نیاورده بودند، ولی مانند مشرکان مکه نیز به آن کفر نورزیدند. اشکال این سخن، افزون بر اینکه از ایرادهای وارد بر وجوه گذشته در امان نیست، این است که انصارِ اهل مدینه در زمان نزول این آیات، مشرک و بتپرست بودند؛ بنابراین نفی کفر از آنان معنایی ندارد، مگر آنکه کفر به معنای رد کردنِ دعوت پس از شنیدن آن، یعنی استکبار و سرپیچی باشد؛ در حالی که دلیلی وجود ندارد که کفر در آیه به این معنا باشد، بهویژه که سیاق آیات برای بیان هدایت الهی در برابر شرک است، همانگونه که در این سخن او بر همین سیاق آمده است: « وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (و اگر شرک میورزیدند، قطعاً آنچه انجام میدادند تباه میشد). همچنین اشکال دیگر این است که توکیلِ یادشده در آیه معنای حفظ و نگهداری را میرساند و معنا ندارد که بگوییم:
«اگر اینان به آن کفر ورزند، ما آن را به قومی سپرده و حفظ کردهایم که هنوز نه به آن ایمان آوردهاند و نه آن را رد کردهاند»!
و برخی گفتهاند: مراد از آنان، عجم (غیر عربها) هستند، در حالی که آنان نیز در آن روزگار به آن ایمان نیاورده بودند؛ گویا این سخن از این فرمودهٔ خدای متعال گرفته شده است که خدای متعال میفرماید: «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النّٰاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ» (نساء: ۱۳۳) [ای مردم، اگر بخواهد شما را میبَرد و دیگران را میآوَرَد]، چرا که در روایت آمده مراد از «دیگران» عجم هستند؛ اما همان اشکالهای وارد بر وجه پیشین به این نظر نیز وارد است.
و برخی دیگر گفتهاند: مراد از قوم، مؤمنان امت حضرت محمد (ص) یا مؤمنانِ همهٔ امتها هستند. اشکال این دیدگاه آن است که همان ایرادهای وارد بر وجوه پیشین به آن نیز وارد میشود. البته میتوان این دیدگاه را چنین توجیه کرد که مراد از آنان، افرادی از این امت یا همهٔ امتها هستند که به خدا ایمانی میآورند که تا زندهاند کفری در پی آن نمیآید؛ پس اینان قومی مؤمناند و به آن کافر نیستند؛ هرچند کفرورزی برای آنان محال نبوده است، اما تداوم ایمانشان به دعوت توحید بدون هیچ کفر یا نفاقی، سبب درستیِ اطلاق عبارت « قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (گروهی که به آن کافر نیستند) بر آنان میشود؛ و با این بیان، معنای آیه کامل میگردد، از این جهت که برای دلداری پیامبر (ص) و آرامشبخشیدن به قلب شریف او آمده است، زیرا کفر مشرکان قومش و استکبار آنان در برابر پذیرش دعوت حق و ایمان به خدا و آیاتش او را اندوهگین میساخت، و نیز از این جهت که این آیه بیانگر عزت و افتخار خدای متعال به پاسداری از هدایت و راه و روشی است که بندگان گرامی و پیامبران مقربش را بدان مفتخر ساخته است.
اما اشکال این توجیه آن است که مبنای آن بر یک امر اتفاقی و تصادفی است؛ یعنی ایمانِ مؤمنانی که بر حسب اتفاق تا پایان از زوال محفوظ میماند، بیآنکه هیچ ضامنی بقای آن را تضمین کند؛ و این معنا با سخن خدای متعال سازگار نیست که خدای متعال میفرماید:
« وَكَّلْنٰا بِهٰا » [ما بر آن گماشتهایم]؛ زیرا توکیل معنای تکیه و اعتماد دارد و متضمن معنای حفظ و نگهبانی است، و برای خدای متعال وجهی ندارد که به امری بالندگی نشان دهد که هیچ ضامنی برای پایداریاش و هیچ نگهبانی برای استقرار و بقایش وجود ندارد.
افزون بر اینکه خدای پاک و منزه بسیاری از مراتب ایمان را نکوهش میکند، آنجا که میفرماید: «وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» (یوسف: ۱۰۶؛ «و بیشتر آنان به خدا ایمان نمیآورند، مگر آنکه مشرکاند»). در حالی که این آیات فقط توحید پاک و فطری و هدایت ناب الهی را توصیف میکنند؛ هدایتی پاکیزه و به دور از هرگونه شائبهٔ شرک و ستم که خداوند خلیل خود، ابراهیم، و پیامبران گرامی پیش و پس از او (ع) را بدان گرامی داشته است؛ همانطور که ابراهیم (ع) بنا بر حکایت خدای پاک و منزه از او فرمود: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام: ۸۲: «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را به هیچ ستمی نیالودند، ایمنی تنها از آنِ ایشان است و آنان راهیافتگانند»). و هدایتی با این جایگاه بلند را هرگز نمیتوان چنان دانست که هرکس صرفاً نام ایمان بر خود دارد، نگهبان آن و گماردهای از سوی خدا برای حفظش باشد تا خدا به وسیلهٔ او این هدایت را از تباهی و نابودی نگاه دارد؛ چراکه در میان مدعیان ایمان، سرکشان، ستمپیشگان، فرعونصفتان، متکبران، سنگدلانِ ستمگر، اهل بدعت و فرورفتگان در گناهان و انواع زشتیها و تباهیها نیز دیده میشوند.
آنچه در معنای آیه، یعنی سخن خداوند: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » شایستهٔ گفتن است، این است که چون آیات در مقام توصیف توحید فطری و هدایت پاک الهی از هرگونه شائبهٔ شرک به خدای پاک و منزه بود، و یادآور شد که خدای پاک و منزه سلسلهای پیوسته و همدل از پیامبرانش را به این هدایت گرامی داشته، و آنان را نسلی یکی از پیِ دیگری برگزیده، و به سوی راهی راست که هیچ گمراهی در آن نیست هدایت فرموده و به آنان کتاب، حکمت (قضاوت و درایت) و نبوت بخشیده است؛
سپس بر این پایه چنین نتیجه گرفت که: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (پس اگر اینان بدان کفر ورزند، ما گروهی را بر آن گماردهایم که هرگز بدان کافر نیستند). سیاق این سخن، نشاندهندهٔ بینیازی و عزت خدای متعال، و مایهٔ دلداری و آرامش خاطر پیامبر (ص) است تا اندوهِ ناشی از کفر، استکبار و سرگردانی قومش در سرکشی، او را سست نکند و ارادهاش را در دعوت دینی نشکند. پس معنای آیه چنین است: از کفر آنان به این هدایت الهی و راه و روشی که کتاب و حکمت و نبوتِ اعطاشده به سلسلهٔ هدایتیافتگانِ پیامبران گرامی در بر دارد، اندوهگین مباش؛ زیرا ما گروهی را بر این هدایت گماردهایم که هرگز بدان کافر نیستند. از این رو، هیچ راهی برای تباهی و نابودی این هدایت الهی وجود ندارد؛ چراکه ما آنان را بر آن گماشته و در این امر بر ایشان تکیه کردهایم و آنان هرگز بدان کفر نمیورزند.
پس اینان گروهی هستند که کفر دربارهشان تصوّرپذیر نیست و شرک به دلهایشان راه نمییابد؛ زیرا خداوند آنان را بر این هدایت گمارده، بر ایشان اعتماد کرده و آن را به وسیلهٔ آنان حفظ نموده است. اگر شرک بر آنان روا میبود و انحراف در ایشان ممکن میشد، تکیه کردن بر آنان در این امر خطا و گمراهی بود، در حالی که خدای پاک و منزه هرگز گمراه نمیشود و فراموش نمیکند.
بنابراین، آیه — و خدا داناتر است — دلالت دارد بر اینکه خدای پاک و منزه در هر روزگاری بنده یا بندگانی دارد که موکل و گمارده بر هدایت الهی و همان راه راستی هستند که کتاب، حکمت و نبوتِ بخشیدهشده به پیامبران در بر دارد؛ بندگانی که خداوند به واسطهٔ ایشان دینش را از زوال و هدایتش را از برافتادن نگاه میدارد، و شرک و ستم را به ساحتِ آنان راهی نیست، چراکه آنان به سبب برخورداری از عصمت الهی، مصون و محفوظاند؛ و اینان همان اهل عصمت از پیامبران گرامی و جانشینان آنان (ع) هستند.
پس این آیه ویژهٔ اهل عصمت است، و نهایت توسعهای که میتوان در آن داد این است که شایستگان از اهل ایمان نیز به آنان ملحق شوند؛ یعنی کسانی که به نیروی پرهیزگاری و شایستگی، خویشتن را نگه داشته و ایمانشان را از هر شرک و ستمی خالص ساختهاند و بدینوسیله از زیر سلطه و ولایت شیطان بیرون رفتهاند. خدای متعال میفرماید: «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَليٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» (نحل: ۹۹: «همانا او بر کسانی که ایمان آوردهاند و بر پروردگارشان توکل میکنند تسلطی ندارد»)؛ البته در صورتی که واقعاً بر آنان صدق کند که خداوند ایشان را بر این امر گمارده و بر آنان تکیه فرموده است.
بحث روایی) [دربارهٔ اینکه اسلام فرزندان دختر را نیز فرزند و ذریه به شمار میآورد
و در تفسیر نعمانی به سندِ او از سلیمان بن هارون عجلی روایت شده است که گفت: شنیدم امام صادق (ع) میفرمود: «بیگمان [یارانِ] صاحب این امر برای او محفوظاند؛ حتی اگر همهٔ مردم بروند، خداوند یارانش را خواهد آورد؛ و آنان همان کسانی هستند که خدای عزّوجلّ فرموده است: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ-فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (پس اگر اینان به آن کفر ورزند، ما قومی را بر آن گماشتهایم که به آن کافر نیستند [انعام: ۸۹])؛ و آنان کسانی هستند که خداوند دربارهشان فرموده است: « فَسَوْفَ يَأْتِي اللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ-أَذِلَّهٍ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّهٍ عَلَي الْكٰافِرِينَ » (بهزودی خدا قومی را میآورد که آنان را دوست دارد و آنان نیز او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان فروتن و بر کافران سرفراز و سرسختاند [مائده: ۵۴]).»
میگویم: و این [روایت] از باب جَری (تطبیق بر مصداق) است.
میگویم: عیاشی نیز این روایت و همچنین روایتِ پیش از آن را بهصورت مرسل (بدون ذکر سند) نقل کرده است، و این حدیث هم مانند حدیث گذشته از باب جَری (تطبیق آیه بر مصداق) است.
و در کتاب «المحاسن» با سند خود از علی بن عُیَینه از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: امام صادق (ع) فرمود: «و لقد دخلت علی أبي العباس و قد أخذ القوم مجلسهم-فمد يده إلي و السفره بين يديه موضوعه-فذهبت لأخطو إليه فوقعت رجلي علی طرف السفره-فدخلني بذلك ما شاء الله أن يدخلني إن الله يقول:« فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ-فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ »قوما و الله يقيمون الصلاه و يؤتون الزكاه-و يذكرون الله كثيرا»؛ بر ابوالعباس وارد شدم در حالی که حاضران در مجلس نشسته بودند. او دستش را به سوی من دراز کرد و سفره پیشِ رویش گسترده بود. خواستم به سویش گامی بردارم که پایم بر گوشهٔ سفره قرار گرفت؛ پس از این رو چنان حالی [از شرم و هراس در برابر پروردگار] به من دست داد که خدا میداند؛ زیرا خداوند میفرماید: «اگر اینان بدان کفر ورزند، ما گروهی را بر آن میگماریم که به آن کافر نیستند»؛ به خدا سوگند، قومی که نماز برپا میدارند و زکات میپردازند و خدا را بسیار یاد میکنند.
میگویم: حاصل سخن آن است که امام (ع) از خدای پاک و منزه شرم کرد که پایش ناخواسته بر گوشهٔ سفره قرار گرفت، گویی پا نهادن بر سفره نوعی ناسپاسی در برابر نعمت خدا بود؛ از این رو در این روایت، کفر در کلام الهی: « لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ » (به آن کافر نیستند) به کفران نعمت نیز تعمیم داده شده است.