صفحهٔ منبع ۱۱۵

[سورهٔ یوسف (۱۲): آیه‌های ۲۲ تا ۳۴]

اشاره

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۲

وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥٓ ءَاتَيۡنَٰهُ حُكۡمٗا وَعِلۡمٗاۚ وَكَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ

و هنگامی که به کمال رشد و نیرومندی‌اش رسید، به او حکمت و دانشی عطا کردیم؛ و ما نیکوکاران را این‌گونه پاداش می‌دهیم.

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۳

وَرَٰوَدَتۡهُ ٱلَّتِي هُوَ فِي بَيۡتِهَا عَن نَّفۡسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلۡأَبۡوَٰبَ وَقَالَتۡ هَيۡتَ لَكَۚ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِۖ إِنَّهُۥ رَبِّيٓ أَحۡسَنَ مَثۡوَايَۖ إِنَّهُۥ لَا يُفۡلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ

و آن زنی که یوسف در خانه‌اش بود، از او کام خواست و درها را محکم بست و گفت: «بیا که برای تو آماده‌ام!» گفت: «پناه بر خدا! او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشته است؛ بی‌گمان ستمکاران رستگار نمی‌شوند.»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۴

وَلَقَدۡ هَمَّتۡ بِهِۦۖ وَهَمَّ بِهَا لَوۡلَآ أَن رَّءَا بُرۡهَٰنَ رَبِّهِۦۚ كَذَٰلِكَ لِنَصۡرِفَ عَنۡهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلۡفَحۡشَآءَۚ إِنَّهُۥ مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُخۡلَصِينَ

و در حقیقت، آن زن قصد او کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود قصد وی می‌کرد؛ چنین شد تا بدی و ناشایستی را از او بگردانیم، چراکه او از بندگان خالص‌شدهٔ ما بود.

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۵

وَٱسۡتَبَقَا ٱلۡبَابَ وَقَدَّتۡ قَمِيصَهُۥ مِن دُبُرٖ وَأَلۡفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا ٱلۡبَابِۚ قَالَتۡ مَا جَزَآءُ مَنۡ أَرَادَ بِأَهۡلِكَ سُوٓءًا إِلَّآ أَن يُسۡجَنَ أَوۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ

و هر دو به سوی در شتافتند، و آن زن پیراهن او را از پشت پاره کرد، و دمِ در آقای آن زن را یافتند؛ [زن] گفت: «کیفر کسی که به همسر تو سوءقصد داشته چیست جز اینکه به زندان بیفتد یا به عذابی دردناک گرفتار آید؟»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۶

قَالَ هِيَ رَٰوَدَتۡنِي عَن نَّفۡسِيۚ وَشَهِدَ شَاهِدٞ مِّنۡ أَهۡلِهَآ إِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن قُبُلٖ فَصَدَقَتۡ وَهُوَ مِنَ ٱلۡكَٰذِبِينَ

[یوسف] گفت: «او از من کام خواست.» و شاهدی از خاندان آن زن داوری کرد که: «اگر پیراهنش از جلو پاره شده، آن زن راست گفته و او از دروغگویان است؛

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۷

وَإِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٖ فَكَذَبَتۡ وَهُوَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ

و اگر پیراهنش از پشت پاره شده، زن دروغ گفته و او از راست‌گویان است.»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۸

فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٖ قَالَ إِنَّهُۥ مِن كَيۡدِكُنَّۖ إِنَّ كَيۡدَكُنَّ عَظِيمٞ

پس چون [همسر زن] دید پیراهن او از پشت پاره شده است، گفت: «بی‌گمان این از نیرنگ شما زنان است؛ همانا نیرنگ شما بزرگ و سهمگین است.»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۲۹

يُوسُفُ أَعۡرِضۡ عَنۡ هَٰذَاۚ وَٱسۡتَغۡفِرِي لِذَنۢبِكِۖ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ ٱلۡخَاطِـِٔينَ

ای یوسف، از این ماجرا چشم بپوش؛ و [تو ای زن،] برای گناهت آمرزش بخواه، چراکه تو از خطاکاران بوده‌ای.

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۳۰

۞ وَقَالَ نِسۡوَةٞ فِي ٱلۡمَدِينَةِ ٱمۡرَأَتُ ٱلۡعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفۡسِهِۦۖ قَدۡ شَغَفَهَا حُبًّاۖ إِنَّا لَنَرَىٰهَا فِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ

و زنانی در شهر گفتند: «همسر عزیز از غلام خود کام می‌خواهد؛ عشقِ او تا ژرفای دلش نفوذ کرده است؛ بی‌گمان ما او را در گمراهیِ آشکاری می‌بینیم.»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۳۱

فَلَمَّا سَمِعَتۡ بِمَكۡرِهِنَّ أَرۡسَلَتۡ إِلَيۡهِنَّ وَأَعۡتَدَتۡ لَهُنَّ مُتَّكَـٔٗا وَءَاتَتۡ كُلَّ وَٰحِدَةٖ مِّنۡهُنَّ سِكِّينٗا وَقَالَتِ ٱخۡرُجۡ عَلَيۡهِنَّۖ فَلَمَّا رَأَيۡنَهُۥٓ أَكۡبَرۡنَهُۥ وَقَطَّعۡنَ أَيۡدِيَهُنَّ وَقُلۡنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنۡ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٞ كَرِيمٞ

پس هنگامی که بدگویی [و نیرنگِ] آنان را شنید، در پی ایشان فرستاد و برایشان تکیه‌گاهی [و مجلسی شایسته] آماده ساخت و به هر یک از آنان کاردی داد و [به یوسف] گفت: «بر آنان درآی!» پس چون او را دیدند، بسیار بزرگش یافتند و دست‌های خویش را بریدند و گفتند: «منزه است خدا! این بشر نیست؛ این جز فرشته‌ای بزرگوار نیست!»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۳۲

قَالَتۡ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِي لُمۡتُنَّنِي فِيهِۖ وَلَقَدۡ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفۡسِهِۦ فَٱسۡتَعۡصَمَۖ وَلَئِن لَّمۡ يَفۡعَلۡ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسۡجَنَنَّ وَلَيَكُونٗا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ

[همسر عزیز] گفت: «این همان کسی است که مرا درباره‌اش سرزنش می‌کردید! و به‌راستی من از او کام خواستم، ولی او پاک‌دامنی ورزید؛ و اگر آنچه را به او فرمان می‌دهم انجام ندهد، قطعاً به زندان خواهد افتاد و مسلماً از خوارشدگان خواهد بود.»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۳۳

قَالَ رَبِّ ٱلسِّجۡنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدۡعُونَنِيٓ إِلَيۡهِۖ وَإِلَّا تَصۡرِفۡ عَنِّي كَيۡدَهُنَّ أَصۡبُ إِلَيۡهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلۡجَٰهِلِينَ

[یوسف] گفت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آنچه مرا به سوی آن می‌خوانند؛ و اگر نیرنگشان را از من بازنگردانی، به سوی آنان متمایل می‌شوم و از نادانان خواهم بود.»

سورهٔ ۱۲ · آیهٔ ۳۴

فَٱسۡتَجَابَ لَهُۥ رَبُّهُۥ فَصَرَفَ عَنۡهُ كَيۡدَهُنَّۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ

پس پروردگارش خواستهٔ او را اجابت کرد و نیرنگ آنان را از وی بازگرداند؛ چراکه او شنوا و داناست.

صفحهٔ منبع ۱۱۶

(بیان)

این آیات، داستان آن حضرت(ع) را در روزگار اقامتش در خانهٔ عزیز دربردارد؛ روزگاری که در آن به عشق همسر عزیز به وی و تلاش او برای کام‌جویی از او آزموده شد، و به دل‌باختگی زنان شهر و کام‌خواهیِ آنان گرفتار آمد، و این آزمونی بزرگ بود؛ و در خلال این ماجرا، از پاک‌دامنی و طهارت نفس او امری شگفت‌آور نمایان گشت؛ و از شیفتگی و شیدایی‌اش در محبت پروردگار خویش، چیزی شگفت‌آورتر به ظهور پیوست.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ » (و چون به توانمندی و کمال بلوغ خویش رسید، به او حکمت و دانشی بخشیدیم، و نیکوکاران را این‌گونه پاداش می‌دهیم). «بلوغ اَشُدّ» (رسیدن به کمال نیرومندی) آن است که انسان چندان عمر کند که با برطرف شدن آثار خردسالی، نیروهای بدنش استحکام یابد و اندام‌هایش توانمند گردد؛ و این دوره از هجده‌سالگی آغاز می‌شود و تا سن کُهولت (میان‌سالی) ادامه می‌یابد که در آن عقل کامل می‌گردد و رشد به کمال می‌رسد.

ظاهر این است که مراد از «بلوغ اَشُد» (رسیدن به توانمندی کامل)، رسیدن به آغاز سن جوانی است، نه قرار گرفتن در میانهٔ آن و نه رسیدن به پایانش مانند چهل‌سالگی. دلیل بر این مطلب، سخن خدای متعال دربارهٔ موسی(ع) است که می‌فرماید: «وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَويٰ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً» (قصص: ۱۴)؛ چرا که با عبارت « اِسْتَويٰ » (به کمال رسید) به میانهٔ جوانی دلالت فرموده است؛ و نیز سخن دیگر خدای متعال که می‌فرماید: «حَتّٰي إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَهً قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ» (احقاف: ۱۵)؛ زیرا اگر بلوغ اَشُد همان رسیدن به چهل‌سالگی بود، نیازی به تکرار این واژه نبود:

« بَلَغَ » (رسید).

بنابراین، جایی برای سخن برخی نیست که گفته‌اند مراد از بلوغ اَشُدّ، رسیدن به سی‌سالگی یا سی‌وسه‌سالگی است؛ و نیز سخن دیگران که گفته‌اند مراد از آن رسیدن به چهل‌سالگی یعنی سن چهل‌سالگی است، وجهی ندارد. افزون بر این، خنده‌آور است که همسر عزیز در تمام دوران شور جوانی و بهار عمر یوسف خویشتن‌داری کند، تا اینکه وقتی به سن چهل‌سالگی رسید و به پیری نزدیک شد، به او دل ببندد و قصد کام‌جویی از او کند!

و عبارت « آتَيْنٰاهُ حُكْماً » (به او حکم بخشیدیم): حکم ــ چنان‌که از معنای لغوی آن به دست می‌آید ــ سخن قاطع و فیصله‌بخش و برطرف‌کردن شک و تردید از اموری است که پذیرای اختلاف‌اند. لازمهٔ چنین حکمی، درستیِ نظر و داوری در عموم معارف انسانیِ مربوط به مبدأ و معاد، اخلاق نفسانی، و احکام و آداب وابسته به جامعهٔ بشری است.

با توجه به سخن یوسف(ع) به دو هم‌بندش در زندان: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ» (حکم جز برای خدا نیست؛ یوسف: ۴۰) و سخن بعدی‌اش: «قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيٰانِ» (آنچه درباره‌اش نظر می‌خواستید فیصله یافته است؛ یوسف: ۴۱)، دانسته می‌شود این حکمی که به او داده شده بود، همان حکم خدا بود؛ بنابراین حکم او، حکم خدا به شمار می‌رفت. این همان حقیقتی است که ابراهیم(ع) از پروردگارش درخواست کرد، آن‌جا که گفت: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ» (پروردگارا، به من حکمتی عطا کن و مرا به شایستگان ملحق فرما؛ شعراء: ۸۳).

و عبارت « وَ عِلْماً » (و دانشی به او بخشیدیم)؛ این علمِ یادشده که به بخشش الهی منسوب است، از هر نوع و به هر اندازه‌ای که باشد، دانشی است که هیچ نادانی‌ای با آن نمی‌آمیزد؛ چنان‌که حکمِ همراه آن نیز حکمی است که هوای نفس و فریب شیطان بدان راه ندارد. چگونه چنین نباشد، در حالی که بخشندهٔ آن دو، خدای پاک و منزه است و خدای متعال می‌فرماید: «وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ» «عَليٰ أَمْرِهِ» (و خدا بر کار خویش چیره است).

(یوسف: ۲۱)؛ و نیز فرمود: «إِنَّ اللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ» (بی‌تردید خدا فرمانش را به انجام می‌رساند؛ طلاق: ۳). پس آنچه از حکم به یوسف داده است، تزلزلِ شک و تردید با آن درنمی‌آمیزد، و آنچه از دانش به او می‌بخشد، قطعاً نادانی نخواهد بود.

سپس روشن است که این بخشش‌های الهی، کارهایی گزاف و بیهوده یا عبث از سوی خدای متعال نیست؛ بنابراین جان‌هایی که چنین حکم و دانشی به آن‌ها عطا می‌شود، با جان‌هایی که در داوریِ خود به خطا می‌روند و در نادانیِ خویش غوطه‌ورند، یکسان نیستند. و خدای متعال می‌فرماید: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً» (سرزمین پاکیزه، گیاهش به فرمان پروردگارش بیرون می‌آید، و سرزمینی که ناپاک است، جز گیاهی اندک و بی‌فایده برنمی‌آورد؛ اعراف: ۵۸). اشاره به همین حقیقت است عبارت « وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ » (و ما نیکوکاران را این‌گونه پاداش می‌دهیم)؛ چرا که دلالت دارد این حکم و دانشی که خدا به او ارزانی داشت، دو موهبتِ ابتدایی و بی‌هیچ زمینه و استحقاقی نبود، بلکه پاداشی بود که خدا به سبب نیکوکار بودنش به او عطا فرمود.

و دور نیست که از عبارت « وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ » چنین فهمیده شود که خدای متعال به هر نیکوکاری ــ به تناسب مراتب گوناگون احسانش ــ بهره‌ای از حکم و علم عطا می‌کند که با جایگاه او در احسان همخوانی دارد. و خدای متعال می‌فرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ» (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، تقوای خدا پیشه کنید و به پیامبرش ایمان آورید تا دو سهم از رحمتش به شما بدهد و نوری برایتان قرار دهد که با آن راه بسپارید؛ حدید: ۲۸)؛ و نیز خدای متعال می‌فرماید: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ» (آیا کسی که مرده بود و ما زنده‌اش کردیم و برای او نوری قرار دادیم تا در میان مردم با آن راه رود؛ انعام: ۱۲۲).

و این دانشی که در آیه یاد شده، همان تعبیر خواب‌ها (تأویل احادیث) را نیز در بر دارد که خدای پاک و منزه وعدهٔ آموختنش را به یوسف داده بود؛ چراکه این آیه در میان سخن خدای متعال در آیات پیشین که فرمود: « وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ » (و تا به او تعبیر خواب‌ها را بیاموزیم) [یوسف: ۲۱] و کلام او به نقل از یوسف هنگام سخن گفتن با دو هم‌بندش در زندان: « ذٰلِكُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِي رَبِّي » (این از مطالبی است که پروردگارم به من آموخته است) [یوسف: ۳۷] قرار گرفته است؛ پس این نکته را دریاب.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » (و زنی که یوسف در خانهٔ او بود با نرمی و ترفند از او کام خواست و درها را محکم بست و گفت: بیا که برای تو آماده‌ام! یوسف گفت: پناه بر خدا! همانا او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت؛ بی‌تردید ستمکاران رستگار نمی‌شوند) [یوسف: ۲۳].
راغب در مفردات گفته است: «رود» به معنای رفت‌وآمدِ نرم و پیوسته در پیِ چیزی است و از همین ریشه است واژهٔ «رائد» برای جویندهٔ چراگاه. او می‌گوید: «اراده» نیز برگرفته از «رادَ يَرودُ» است، آن‌گاه که برای جست‌وجوی چیزی تلاش کند. و نیز می‌گوید: «مراوده» آن است که با دیگری در خواسته‌اش کشمکش کنی؛ بدین‌گونه که چیزی جز خواستهٔ او بخواهی یا در پیِ چیزی جز هدف او باشی، و گفته می‌شود: «فلانی را از فلان چیز مراوده کردم» (با نرمی خواستم او را از رأیش منصرف کنم). خدای متعال می‌فرماید: « هِيَ رٰاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي » (او بود که با نرمی و اصرار از من کام خواست) [یوسف: ۲۶] و فرموده است: « تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ » (از غلامِ جوانش کام می‌خواهد) [یوسف: ۳۰] یعنی او را از تصمیمش بازمی‌گرداند؛ و بر همین پایه است سخن خدای متعال که: « وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ » (و به‌راستی من از او کام خواستم) [یوسف: ۳۲] و « سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ » (به‌زودی با نرمی از پدرش خواهیم خواست و او را راضی می‌سازیم) [یوسف: ۶۱]. پایان سخن راغب.

و در مجمع‌البیان آمده است: مراوده یعنی درخواستِ کاری با نرمی و ملایمت تا انجام پذیرد؛ و میلِ سرمه‌دان (مِروَد) از همین ریشه است، زیرا با نرمی به کار برده می‌شود. در مطالبهٔ بدهی گفته نمی‌شود «راوَدَهُ»؛ و ریشهٔ آن از «رادَ يَرودُ» است، آنگاه که در پیِ چراگاه باشد. و در ضرب‌المثل آمده است: «پیشاهنگ به کسانِ خود دروغ نمی‌گوید» (الرائد لا یکذب أهله). و تَغلیق یعنی بستنِ در چنان‌که گشودنش دشوار گردد؛ و تشدید در این واژه (غلّقَ) برای فراوانی درهای بسته‌شده یا برای مبالغه در محکم بستن است. پایان سخن مجمع‌البیان.

«هَيْتَ لَكَ» اسم‌فعل به معنای «بیا» (هَلُمَّ) است. و «مَعَاذَ اللّٰهِ» یعنی «أعوذُ باللهِ مَعاذاً» (به خدا پناه می‌برم پناه بردنی)؛ ازاین‌رو مفعول مطلقی است که جانشین فعل خود شده است.

آیهٔ شریفهٔ « وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » [یوسف: ۲۳] با همهٔ فشردگی و کوتاهی‌اش، از چکیدهٔ ماجرای مراوده خبر می‌دهد؛ اما تأمل در قیدهای به‌کاررفته در آن، سیاقی که آیه در آن قرار دارد و دیگر نکاتی که از گوشه‌وکنار داستان در این سوره به چشم می‌خورد، حقیقت ماجرا را روشن می‌سازد و پرده از جزئیات پنهان این ماجرا برمی‌دارد.

یوسف:

او همان کودک خردسالی است که دست‌های تقدیر، او را در سیمای بردگان به خانهٔ عزیز مصر کشاند؛ شاید از او جز دربارهٔ نامش چیزی نپرسیده بودند و او جز این نگفته بود که «نامم یوسف است» یا از زبان او چنین گفته شده بود، و از لهجه‌اش جز این برنمی‌آمد که میان عبرانیان بالیده و پرورش یافته است. از خانه و تبارش نیز نپرسیدند، زیرا بردگان خانمانی ندارند و رسم بر این نبود که نسب بردگان حفظ شود. او نیز خاموش بود، گویی بر زبانش مهر زده بودند و کلمه‌ای نمی‌گفت، در حالی که در درون سینه‌اش سخنان فراوان موج می‌زد؛ ازاین‌رو تبارش شناخته نشد تا سال‌ها پس از آن، هنگامی که در زندان به دو هم‌بند خود گفت: « وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبٰائِي إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ » (و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کرده‌ام) [یوسف: ۳۸]. او در میان آن بت‌پرستان، از راز توحید و بندگی خالصانه برای خدا پرده برنداشت، جز آنچه در پاسخ به همسر عزیز، آن‌گاه که از او کام خواست، بیان کرد و گفت: « مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي » (پناه بر خدا! همانا او پروردگار من است...).

او امروز هم‌پیمانِ سکوت و خاموشی است، اما قلبش سرشار از تماشای رفتارهای سرشار از لطف پروردگار در حق خویش است. او پیوسته در یاد حقایقی است که پدرش یعقوب پیامبر از حقیقت توحید و معنای بندگی برایش بازگو کرده بود؛ و نیز خوابی را در نظر دارد که بدو مژده می‌داد خداوند او را برای خود برمی‌گزیند و خالص می‌گرداند و به نیاکانش ابراهیم، اسحاق و یعقوب ملحق می‌سازد؛ و نه رفتار برادرانش را فراموش می‌کند و نه وعده‌ای را که پروردگارش در تاریکیِ قعر چاه، هنگامی که از همهٔ اسباب بریده بود، به او داد:

اینکه او در پرتو ولایت الهی و پرورش ربوبی قرار دارد و خدا به کارش توجه ویژه دارد، و به‌زودی برادرانش را از این کارشان باخبر خواهد ساخت در حالی که آنان درنمی‌یابند.

ازاین‌رو یوسف (ع) سراسر وجودش آکنده و جانش غرق در تماشای لطف‌های پنهان پروردگارش بود و خویشتن را زیر ولایت و تدبیر الهی می‌دید؛ او در سایهٔ ولایت خدا، به رفتارهای زیبای او شادمان بود، جز به نیکی درنمی‌آمد و با چیزی جز زیبایی روبه‌رو نمی‌شد.

و همین [شهود ولایت و عنایت الهی] بود که مصیبت‌های فرودآمده و رنج‌ها و بلاهای پیاپی را بر او آسان می‌ساخت؛ ازاین‌رو، با وجود همهٔ تلخی‌هایش شکیبایی ورزید و نه لب به شکوه گشود، نه بی‌تابی کرد و نه راه را گم نمود. او بعدها هنگامی که خود را به برادرانش شناساند، به این حقیقت اشاره کرد و فرمود: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» (یوسف: ۹۰؛ «بی‌گمان هر کس پروا پیشه کند و شکیبایی ورزد، همانا خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند»).

ازاین‌رو، یوسف(ع) همواره جانش مجذوب صُنع زیبای پروردگارش بود و دلش در اشارات لطیف الهی به ژرفا می‌نگریست؛ و هر روز با دیدن نشانه‌های ولایت و تدبیر الهی بر محبتش افزوده می‌شد و مشاهده می‌کرد که پروردگارش بر هر جانی و آنچه فراهم آورده استوار و ناظر است و بر همه چیز گواهی دارد. بدین‌سان، محبت الهی در جانش ریشه دوانید و شیفتگی و شیداییِ حق در نهانش جای گرفت، تا آنجا که همهٔ همّ و غمش پروردگارش بود و هیچ دغدغه‌ای او را از خدا بازنمی‌داشت و هیچ منصرف‌کننده‌ای حتی برای یک چشم‌برهم‌زدن او را از پروردگارش روی‌گردان نمی‌کرد. این نکته برای هر کس که در گفتگوهای نقل‌شده از او در این سوره درنگ کند، بسیار روشن است؛ مانند سخن او که می‌گوید:

« مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي » (یوسف: ۲۳؛ «پناه بر خدا! او پروردگار من است»)، و کلامش: « مٰا كٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِكَ بِاللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ » (یوسف: ۳۸؛ «ما را نسزد که چیزی را شریک خدا سازیم»)، و گفته‌اش: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ » (یوسف: ۴۰؛ «فرمانروایی جز برای خدا نیست»)، و این سخن او: « أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَهِ » (یوسف: ۱۰۱؛ «تویی سرپرست من در دنیا و آخرت») و نمونه‌های دیگر؛ چنان‌که به خواست خدای متعال به‌زودی تبیین خواهیم کرد.

این حال‌وهوای یوسف(ع) بود؛ کالبدی که در پسِ آن چیزی جز محبت الهی وجود نداشت، محبتی که خودِ او را از یادش برده و از هر چیز دیگر منصرف ساخته بود؛ و پیکری که حقیقت و باطنش اخلاص بود، بنده‌ای خالص که خداوند او را ویژهٔ خود گردانیده بود و هیچ‌کس را در او با خویش شریک نساخته بود.

از سوی دیگر، در نخستین روزی که یوسف وارد خانهٔ عزیز شد، در نگاه عزیز چیزی جز یک نوجوان عبرانیِ زرخرید به نظر نمی‌رسید؛ با این حال، سخن عزیز به همسرش که گفت: « أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسيٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً » (یوسف: ۲۱؛ «جایگاهش را گرامی دار، امید است به ما سود رساند یا او را به فرزندی برگیریم»)، آشکار می‌سازد که او در یوسف وقار و پایداریِ ویژه‌ای دیده و با هوشمندی، بزرگی و شکوهمندیِ روحیِ او را دریافته بود؛ امری که افزون بر زیبایی و حُسن شگفت‌انگیز یوسف، عزیز را به طمع انداخت تا از او بهره‌مند شود یا او را به فرزندی خود بپذیرد.

همسر عزیز:

همسر عزیز که بانوی اول مصر بود، از سوی شوهرش سفارش شد که جایگاه یوسف را گرامی بدارد، و عزیز به او اعلام کرد که به یوسف امید و آرزویی بسته است. ازآن‌پس، همسر عزیز پیوسته در گرامی‌داشت یوسف و نیکوداشتنِ جایگاهش می‌کوشید و به کار او اهتمام می‌ورزید؛ نه آن‌گونه که به کارِ برده‌ای زرخرید رسیدگی می‌شود، بلکه بدان‌سان که به گوهری گران‌بها یا پارهٔ جگری توجه می‌کنند. او یوسف را به‌خاطر زیبایی بی‌مانند و کمال سرشارش دوست می‌داشت و با گذشت روزگار پیوسته بر محبتش افزوده می‌شد، تا آنکه چون یوسف به حد بلوغ رسید و در قامت مردان استوار گردید، آن بانو عنان اختیار از کف داد و یک‌باره شیفته و شیدای او شد؛ و با وجود همهٔ شوکت شاهانه، عزت و اقتدار، پرده‌نشینی و حریم عفاف، در برابر عشقِ یوسف که در نهانش ریشه دوانده و سراسر قلبش را فراگرفته بود، به زانو درآمد و خوار گردید.

از سویی یوسف همواره در خانه با او همنشین بود و از محیط او جدا نمی‌شد، و از سوی دیگر او بانویی مقتدر بود که کسی جرئت مخالفت با فرمانش را نداشت و اراده‌اش رد نمی‌شد. او به گمان خود بانوی یوسف بود و یوسف را بردهٔ زرخرید خویش می‌پنداشت که چاره‌ای جز فرمان‌برداری و تسلیم در برابر او ندارد. افزون بر این، اهل دربار شاهان و بزرگان می‌توانند برای رسیدن به انواع خواسته‌ها و هدف‌هایشان دست به انواع نیرنگ‌ها بزنند؛ چراکه همهٔ وسایل و اسباب، هرچند نایاب و دشوار باشند، برای آنان مهیاست. خودِ آن بانو نیز زنی زیبا و آراسته بود؛ چراکه در حرم‌سرای پادشاهان هیچ زن بدچهره و نازیبایی راه نمی‌یابد و تنها زنان زیبا، دل‌فریب و فتان در آنجا اقامت دارند.

روال عادی حکم می‌کند که چون این عوامل و انگیزه‌ها در بانوی مصر گرد آمد، در درونش هر شعله‌ای را برافروخت و هر آتشی را مشتعل ساخت؛ تا آنجا که یکسره در محبت یوسف غرق شد، در دام عشق او سرگشته گشت و از هر چیز دیگر بازماند. یاد یوسف از هر سو دلش را احاطه کرده بود؛ اگر لب به سخن می‌گشود نخستین کلامش یوسف بود و اگر خاموش می‌ماند در نهانِ خاطرش او حضور داشت؛ چندان که دغدغه‌ای جز یوسف نداشت و خواسته‌ای جز او در سر نمی‌پروراند؛ « قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا » (یوسف: ۳۰؛ «محبتِ [یوسف] تا اعماق قلبش نفوذ کرده بود»). گذشته از این، یوسف زیباییِ دل‌ربایی داشت که تمام دل‌ها را مسخر می‌کرد؛ پس چگونه خواهد بود اگر چشمان عاشقی شیدا از دیدار او لبریز شود و دل‌باخته‌ای سرگشته پیوسته به او چشم بدوزد!

یوسف و همسر عزیز:

بانوی مصر پیوسته خود را به وصال یوسف وعده می‌داد و آرزوی کام‌جویی از او را در سر می‌پروراند؛ در معاشرت با او نرم‌خویی و مهربانی نشان می‌داد و آن را با ناز و کرشمه‌ای که ویژهٔ زنان زیبارو و آراسته است همراه می‌کرد تا او را با داشته‌های خود به دام اندازد، همان‌گونه که یوسف با حسن و جمال خویش دل او را ربوده بود. چه بسا شکیبایی، خویشتن‌داری و سکوتی که از یوسف می‌دید نیز او را در دستیابی به هدفش بیشتر امیدوار می‌کرد و بر این کار برمی‌انگیخت.

تا آنکه جانش شیفته و بی‌قرارِ او شد، کارد به استخوانش رسید و همهٔ راه‌ها پیش پایش بسته گشت؛ پس در خانه‌اش با او خلوت کرد، در حالی که درها را محکم بست و در خانه جز او و یوسف کسی باقی نماند. او هیچ تردید نداشت که یوسف خواسته‌اش را گردن می‌نهد و سر باز نمی‌زند، چرا که پیوسته او را سراپا گوش‌به‌فرمان و مطیع دیده بود؛ و می‌دید که اوضاع و شرایط کنونی پیروزی او و رسیدن به خواسته‌اش را حتمی می‌سازد.

جوانی شیدا در عشقِ خویش و زنی بی‌قرار در دلدادگی‌اش، در خانه‌ای خلوت گرد آمدند. زن دلباختهٔ عشق یوسف بود و می‌خواست او را از خواستِ خودش بازدارد و به سوی خویشتن بکشاند، و برای این کار به بستن درها، اصرار بر کام‌جویی و تکیه بر عزت و موقعیت سلطنتیِ خویش روی آورد؛ تا آنجا که او را با لحن آمرانهٔ « هَيْتَ لَكَ » (بشتاب به سوی من!) به سوی خود فراخواند تا مغلوبش سازد، و او را به آنچه می‌خواست وادار کند.

اما یوسف، غرق در عشق پروردگارش بود و این عشق، جان او را خالص و زلال کرده بود؛ چندان‌که در قلب خویش برای هیچ‌چیز جز محبوبش جایی باقی نگذاشته بود. بنابراین او در خلوتی با پروردگار خویش و در پیشگاه او بود که در آن، جمال و جلالش را مشاهده می‌کرد. اسبابِ این جهان، با همهٔ تأثیر ظاهری‌شان، از نگاه او پر کشیده و محو شده بودند؛ از این رو بر خلاف آن زن، نه به اسباب دل‌خوش بود و نه بر پشتیبانان تکیه می‌کرد.

می‌بینی که زن در برابر او به اسباب متوسل می‌شود؛ با بستنِ درها، تمنای کام‌جویی و دستور دادن با گفتنِ « هَيْتَ لَكَ » (بشتاب به سوی من!). اما او در پاسخش گفت: « مَعٰاذَ اللّٰهِ » (پناه بر خدا!). نه با تهدید به او پاسخ داد و نه گفت: من از عزیز می‌ترسم یا به او خیانت نمی‌کنم، یا من از خاندان نبوت و پاکی‌ام، یا پاک‌دامنی و عصمتم مرا از کار زشت بازمی‌دارد، و نه گفت که به پاداش خدا امید دارم یا از عذابش می‌ترسم و سخنانی از این دست؛ در حالی که اگر دل او به چیزی از اسباب ظاهری وابسته بود، چنان‌که اقتضای طبیعت انسان است، هنگام غافلگیری در سختی و فرارسیدن اضطرار، آن سبب را به زبان می‌آورد و سخن خویش را با آن آغاز می‌کرد.

بلکه به دستاویزِ استوارِ توحید چنگ زد و تنها با پناه‌بردن به خدا پاسخ داد؛ و در قلبش هیچ‌کس جز پروردگارش نبود و چشمش از او فراتر نرفت تا به دیگری بنگرد. این همان توحید خالصی است که محبت الهی او را بدان رهنمون شد و او را در عشقِ پروردگارش شیدا کرد، تا آنجا که همهٔ اسباب و حتی خودش را نیز از یادش برد؛ از این رو نگفت: «من از تو به خدا پناه می‌برم» یا سخنی که چنین معنایی بدهد، بلکه تنها گفت: « مَعٰاذَ اللّٰهِ » (پناه بر خدا!). و چقدر تفاوت است میان این سخن او و سخن مریم به روح (جبرئیل) آنگاه که چون انسانی بی‌عیب‌ونقص بر او نمایان شد: «إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا» (به خدای رحمان از تو پناه می‌برم، اگر پرهیزگار باشی؛ مریم: ۱۸).

و اما سخن دوم یوسف به او که گفت: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » (بی‌گمان او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشته، و قطعاً ستمکاران رستگار نمی‌شوند)، کلمهٔ توحیدی را که با گفتنِ « مَعٰاذَ اللّٰهِ » بیان کرده بود توضیح می‌دهد و روشن می‌سازد. او می‌گوید: آنچه من می‌بینم این است که گرامی‌داشتنِ جایگاه من توسط تو که بر اساس سفارش عزیز به تو بود که گفت: « أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ » (او را گرامی دار)، کاری از جانب پروردگار من و احسانی از سوی او به من است؛ پس پروردگارم جایگاه مرا نیکو داشت، هرچند این کار از جهتی به تو نیز منتسب باشد؛ بنابر این، تنها اوست که باید به وی پناه ببرم و به درگاهش ملتجی شوم؛ و تنها از این رو به او پناه می‌برم که برآوردنِ خواستهٔ تو و انجام‌دادنِ این گناه ستم است، و ستمکاران رستگار نمی‌شوند؛ پس هیچ راهی برای ارتکاب آن نیست.

یوسف (ع) با سخن خویش که فرمود: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (بی‌گمان او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت)، اولاً فهماند که او یکتاپرست است و شرکِ بت‌پرستی را نمی‌پذیرد؛ پس از کسانی نیست که به جای خداوند، پروردگارانی برمی‌گزینند، چنان‌که بت‌پرستان می‌گویند و در کنار خدا، پروردگاران دیگری می‌گیرند و تدبیر جهان را به آنان نسبت می‌دهند؛ بلکه او می‌گوید تنها خداوند پروردگار اوست و پروردگاری جز او نیست.

صفحهٔ منبع ۱۲۳

و ثانیاً نشان داد که او از کسانی نیست که در زبان، خدای پاک و منزه را یکتا بدانند، ولی در عمل با استقلال‌دادن به این اسباب ظاهری به او شرک آورند؛ اسبابی که هر اثری هم می‌گذارند به اذن خداست؛ بلکه او هر اثر نیکی را که به این اسباب نسبت داده می‌شود، درست در عینِ همین انتساب، کار نیکوی خدای پاک و منزه می‌بیند. بنابراین در حالی که همسر عزیز می‌پندارد خود اوست که به سفارش عزیز جایگاه یوسف را گرامی داشته و او و شوهرش دو پروردگار و صاحب‌اختیارِ اویند که کارش را می‌گردانند، یوسف می‌بیند که خدای پاک و منزه جایگاهش را نیکو گردانده و اوست پروردگارش که تدبیر کار او را بر عهده دارد، پس بر اوست که به وی پناه برد.

و ثالثاً فهماند که او تنها از این رو از آنچه زن وی را بدان می‌خوانْد به خدا پناه برد که آن کار ستم بود، و کسی که به ستم آلوده شود هرگز رستگار نمی‌گردد، به سعادت خویش راه نمی‌یابد، و در پیشگاه امنیت نزد پروردگارش آرام نمی‌گیرد؛ همان‌طور که خدای متعال در حکایت از نیای او، ابراهیم (ع)، می‌فرماید:

«الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام: ۸۲): «کسانی که ایمان آورده و ایمانشان را به هیچ ستمی نیامیخته‌اند، امنیت تنها برای آنان است و آنان راه‌یافتگانند».

چهارم اینکه او مربوبِ خدای سبحان است — یعنی مملوک و تحت تدبیر اوست — و هیچ اختیاری از خود ندارد و برای خویش مالکِ هیچ سود و زیانی نیست، مگر آنچه خدا برایش بخواهد یا دوست بدارد که انجام دهد. از همین رو، خواهشِ او را با صراحتِ لفظ رد نکرد، بلکه به کنایه با گفتنِ « مَعٰاذَ اللّٰهِ » (پناه بر خدا) و مانند آن پاسخ داد؛ پس نگفت: «آنچه فرمان می‌دهی انجام نمی‌دهم»، و نگفت: «چنین کاری مرتکب نمی‌شوم»، و نگفت: «از تو به خدا پناه می‌برم» و تعابیری از این دست، تا مبادا ادعای نیرو و توانی از خود کرده باشد و از بیمِ آنکه داغِ شرک و نادانی بر او بنشیند؛ مگر در سخنش که فرمود: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت) که در آن دو بار به خویشتن اشاره کرد [در ضمیرهای «رَبِّي» و «مَثْوٰايَ»]، اما این اشاره نیز چیزی جز تثبیتِ بندگی و مربوب‌بودن و تأکید بر خواری و نیازمندی نیست. درست به همین علّت، او واژهٔ «اکرام» را به «احسان» بدل ساخت و در برابر سخنِ عزیز که گفته بود: « أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ » (جایگاهش را گرامی بدار)، عبارتِ « أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (جایگاهم را نیکو کرد) را آورد؛ چرا که در «اکرام» نوعی احترام‌گذاشتن به شخصیت و بزرگداشتِ خویشتن نهفته است.

کوتاه سخن آنکه این واقعه، هرچند به ظاهر کشمکش و هماوردیِ رو‌در‌رو میان همسر عزیز و یوسف (ع) بود، در واقع نبردی بود میان محبّت و شیفتگیِ الهی با عشقی حیوانی و شهوانی؛ این دو نیرو در وجود یوسف با هم در ستیز بودند و هر یک او را به‌سوی خود می‌کشید. سرانجام کلمهٔ خدا برتر و پیروز گشت؛ پس جذبهٔ آسمانی و الهی یوسف را در ربود و محبّتِ الهی از او دفاع کرد، و خدا بر کارِ خویش چیره است.

پس اینکه خدای متعال می‌فرماید: « وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ » (و زنی که یوسف در خانه‌اش بود از او کام خواست)، بر اصلِ کام‌جویی و اصرار دلالت دارد؛ و آوردنِ این توصیف که یوسف در خانهٔ آن زن بود، برای نشان‌دادنِ آن است که همهٔ اوضاع و شرایط به سودِ زن و علیه یوسف بود و کار بر او بسیار سخت می‌گذشت. همچنین فرمودهٔ او: « وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ » (و درها را محکم بست)، که با تعبیرِ «تغلیق» آمده و بر مبالغه دلالت دارد، و بستن را به «الأبواب» نسبت داده که جمعِ همراه با «الف و لام» است [و بستنِ همهٔ درها را می‌رساند]. و نیز سخنِ او: « وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ » (و گفت: بشتاب که برای تو آماده‌ام!)، که با فرمانی آمرانه بیان شده و بر اعمالِ سروری و آقایی دلالت دارد، در حالی که این معنا را هم می‌رساند که آن زن برای یوسف فراهم ساخته است؛ یعنی از جانبِ خود چنان تدارک دیده بود که میان او و رسیدن به خواسته‌اش، فاصله‌ای جز صرفِ تمایل و رویکردی از سوی یوسف نمانده بود؛ و با آن اسباب و شرایطی که به گمانِ خود چیده و سامان داده بود، میان یوسف و روآوردن به آن زن هیچ مانعی وجود نداشت، مگر اینکه خدا به یوسف از خودِ او و از آن زنِ مقتدر (همسر عزیز) نزدیک‌تر بود، و تمام عزت و اقتدار از آنِ خدای سبحان است.

و سخن پروردگار: « قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (گفت: پناه بر خدا! او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت) تا پایان آیه، پاسخ یوسف است که در برابر خواهشِ آن زن، به پناه‌بردن به خدا روی می‌آورد؛ گویی می‌گوید: «أعوذ بالله معاذا مما تدعينني إليه لأنه ربي الذي تولى أمري و أحسن مثواي و جعلني بذلك سعيدا مفلحا و لو اقترفت هذا الظلم لتغربت به عن الفلاح و خرجت به من تحت ولايته» (از آنچه مرا بدان می‌خوانی به خدا پناهی کامل می‌برم؛ چرا که او پروردگار من است، همو که سرپرستی کارم را به عهده گرفت، جایگاهم را نیکو گردانید و مرا با آن سعادتمند و رستگار ساخت؛ و اگر مرتکب این ستم شوم، از رستگاری دور می‌افتم و از زیر ولایت و سرپرستی او بیرون می‌روم).

و یوسف (ع) در این سخنِ خود، چنان‌که گذشت، همهٔ آداب بندگی را پاس داشت؛ او نخست لفظ جلاله («الله») و سپس صفتِ ربوبیت را آورد تا نشان دهد هیچ پروردگاری جز خدای یگانه را نمی‌پرستد، و این همان آیین پدرانش ابراهیم، اسحاق و یعقوب است.

شماری از مفسران این احتمال را داده‌اند که ضمیر در سخنِ او: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ »، ضمیر شأن باشد و مقصود این است که: پروردگار و سرورِ من — یعنی عزیزِ مصر، بنا بر ظاهرِ ماجرا که یوسف را از کاروانیان خریده بود — جایگاهم را نیکو داشت؛ چرا که به شما فرمان داد جایگاهم را گرامی بدارید، و اگر به خواستهٔ تو تن می‌دادم خیانت به او بود، و من هرگز به او خیانت نمی‌کنم.

مانندِ این وجه، سخنِ گروهی دیگر است که گفته‌اند: ضمیر به عزیز بازمی‌گردد و اسمِ «إنّ» است، خبرِ آن «رَبِّي»، و عبارت «أَحْسَنَ مَثْوٰايَ» خبرِ بعد از خبر است [یعنی: همانا او سرورِ من است و او جایگاهم را نیکو کرد].

اما این برداشت پذیرفتنی نیست؛ چرا که اگر چنین بود، مناسب‌تر این بود که گفته شود: «إنه لا يفلح الخائنون» (همانا خیانت‌کاران رستگار نمی‌شوند)، چنان‌که یوسف هنگامی که در زندان بود به فرستادهٔ شاه گفت: «ذٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي كَيْدَ الْخٰائِنِينَ» (یوسف: ۵۲: «این برای آن است که [عزیز] بداند من در غیاب به او خیانت نکردم و اینکه خدا نیرنگِ خائنان را به سرانجام نمی‌رساند»)، و نفرمود: «من در پنهان به او ستم نکردم».

افزون بر این، یوسف (ع) هرگز عزیز را پروردگارِ خود نمی‌شمرد؛ زیرا او انسانی آزاد بود و در تملکِ وی قرار نداشت، هرچند مردم بر پایهٔ ظاهر چنان گمانی می‌بردند. او در زندان نیز به یکی از دو هم‌بندش گفت: «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» (مرا نزد پروردگارت یاد کن؛ یوسف: ۴۲)، و به فرستادهٔ پادشاه نیز گفت: «ارْجِعْ إِليٰ رَبِّكَ» (نزد پروردگارت بازگرد؛ یوسف: ۵۰) و بر خلاف شیوهٔ رایج مردم در یادکرد پادشاهان، از او با تعبیر «پروردگارم» یاد نکرد. همچنین به همان فرستادهٔ پادشاه گفت: « فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَهِ اللاّٰتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ » (پس از او بپرس ماجرای زنانی که دست‌هایشان را بریدند چه بود؟ بی‌گمان پروردگارِ من به نیرنگشان داناست)؛ چنان‌که پیداست، در برابرِ پادشاه که پروردگار فرستاده دانسته شده، خدای پاک و منزه را پروردگارِ خویش گرفته است.

صفحهٔ منبع ۱۲۵

آنچه گفتیم با این سخن الهی در آیهٔ بعد نیز تأیید می‌شود: « لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (اگر نه این بود که برهان پروردگارش را دید).

[بیان]

خدای متعال می‌فرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (و بی‌گمان آن زن آهنگ او کرد، و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ آن زن می‌کرد؛ این‌گونه شد تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم، چرا که او از بندگان خالص‌شدهٔ ما بود). تدبر عمیق در همهٔ گوشه‌های این داستان و باریک‌بینی در جوانب، اسباب و شرایطی که در این ماجرا دست‌اندرکار بودند، نشان می‌دهد که نجات یوسف از این مهلکه تنها پدیده‌ای خارق‌العاده و رخدادی شبیه‌تر به خواب بود تا بیداری.

یوسف (ع) مردی بود که طبیعتاً غریزهٔ کشش به سوی زنان را در خود داشت؛ جوانی بود که به نهایتِ توانایی و کمالِ بلوغ جسمی رسیده بود، و آن هنگام، زمانِ جوشش شهوت و فورانِ تمایل جنسی است؛ چهره‌ای شگفت‌آور و بی‌مانند داشت که عقل‌ها را خیره می‌ساخت و هوش از سر می‌ربود، و زیبایی و نمکین‌بودن خود انگیزه‌ای نیرومند برای کام‌جویی و دلدادگی است؛ غرق در نعمت و زندگی گوارا بود و در جایگاهی ارجمند و شادمان روزگار می‌گذراند، و این‌ها از قوی‌ترین عوامل هوس‌رانی و نازپروردگی است؛ بانوی کاخ نیز زنی جوان و فوق‌العاده زیبا بود، و حرم‌سرای پادشاهان و بزرگان همواره چنین زنانی در بر دارد.

آن زن بی‌گمان به گونه‌ای آراسته بود که دل هر بیننده‌ای را می‌ربود؛ بانوی بزرگ مصر بود و دلی عاشق و شیدا داشت، زنی که جان‌ها در آرزوی وصالش می‌سوخت و خود مشتاق یوسف بود؛ پیشینهٔ احترام، نیکی و بخشش به یوسف را در کارنامه داشت، و این همه از چیزهایی است که زبانِ انسان را می‌بندد و او را وام‌دار و خاموش می‌سازد؛ خود به سراغ یوسف آمد و او را به سوی خویش خواند، در حالی که خویشتن‌داری به هنگام پیش‌قدم شدنِ طرف مقابل بس دشوارتر است؛ این زن افسونگر با او به کام‌جویی پرداخت و هر آنچه از ناز و کرشمه در توان داشت به کار بست؛ اصرار ورزید و او را به سوی خود کشید تا آنجا که پیراهنش را پاره کرد، و پایداری در برابر چنین پافشاری‌ای سخت‌تر و طاقت‌فرساتر است؛ زنی مقتدر بود که فرمانش رد نمی‌شد و نظرش دگرگون نمی‌گشت؛ سرپرست و صاحب‌اختیار او به شمار می‌رفت، زیرا عزیز مصر یوسف را به او سپرده بود؛ و هر دو در کاخی باشکوه از قصرهای شاهان بودند، با مناظری چشم‌نواز که دیدگان را خیره می‌کرد و به هر زندگی گوارا و لذت‌بخشی فرامی‌خواند.

آن دو در خلوتی بودند که درها محکم بسته و پرده‌ها فرو افتاده بود؛ یوسف در صورت خودداری از این خواسته از شر و انتقام او در امان نبود؛ از آشکار شدن ماجرا و پرده‌دری نیز هیچ ترسی وجود نداشت، زیرا زن بانوی دربار بود و همهٔ ابزارهای پنهان‌کاری و فریب را در اختیار داشت؛ این پیوند نیز تنها به یک بار پایان نمی‌پذیرفت، بلکه کلیدی برای یک زندگی گوارا و درازمدت بود؛ و برای یوسف ممکن بود که این دلدادگی و هم‌نشینی را دست‌آویزی برای رسیدن به بسیاری از آرزوها و خواسته‌های زندگی، مانند قدرت، سربلندی و ثروت قرار دهد.

این‌ها همه اسباب و عواملی سهمگین بودند که اگر به کوهی روی می‌آوردند خردش می‌کردند، یا اگر با سنگی خارا روبه‌رو می‌شدند ذوبش می‌ساختند؛ و در آن میان، از آنچه بتوان مانعی پنداشت، جز ترس از افشای ماجرا، یا والایی و پاکی نسب یوسف، یا زشتیِ خیانت به عزیز چیزی به چشم نمی‌آمد.

صفحهٔ منبع ۱۲۶

اما ترس از افشای ماجرا، پیش‌تر گذشت که یوسف از آن آسوده‌خاطر بود؛ و اگر هم چیزی از آن سر برمی‌آورد، همسر عزیز تواناییِ آن را داشت که آن را توجیه کند، چنان‌که در ماجرایِ آشکار شدهٔ کام‌جویی‌اش نیز چنین کرد؛ دست به نیرنگ زد تا دل عزیز را کاملاً خشنود ساخت و عزیز کوچک‌ترین مؤاخذه‌ای از او نکرد، بلکه مجازات را متوجه یوسف ساخت تا جایی که به زندان افکنده شد.

و اما بازدارندگیِ نسب، اگر می‌توانست مانع شود، برادران یوسف را از گناهی بسیار بزرگ‌تر و سنگین‌تر از زنا بازمی‌داشت؛ چرا که آنان نیز همچون یوسف فرزندان ابراهیم، اسحاق و یعقوب بودند؛ با این حال، شرافت نسب مانع از آن نشد که آهنگ کشتن او کنند، به قعر چاه بیفکنندش، مانند بردگان به کاروانیان بفروشندش، و پدرشان یعقوبِ پیامبر (ع) را در فراق او داغدار سازند، تا جایی که از اندوه چندان گریست که چشمانش سپید شد.

و اما زشتیِ خیانت و حرام بودن آن، از قوانین اجتماعی است؛ و قوانین اجتماعی تنها به سبب پیگرد و بازخواستی اثر می‌گذارند که در صورت سرپیچی به دنبال دارند. این اثرگذاری نیز فقط زمانی محقق می‌شود که انسان زیر سلطهٔ نیروی مجریه و حکومتی دادگر باشد؛ اما اگر نیروی مجریه غفلت ورزد، یا به تباهی گراید و کار را فروگذارد، یا جرم از نگاهش پنهان بماند، یا از قلمرو قدرتش بیرون رود، در آن هنگام هیچ‌یک از این قوانین دیگر اثری نخواهند داشت، چنان‌که به‌زودی درباره‌اش سخن خواهیم گفت.

بنابراین، یوسف (ع) برای دور کردن این غائله از خود و چیرگی بر این عوامل نیرومندی که زن در برابر او در اختیار داشت، چیزی جز اصل توحید، یعنی ایمان به خدا، نداشت. و اگر خواستی بگو: محبت الهی که سراسر وجودش را پر کرده و دلش را چنان فرا گرفته بود که برای جز خدا جایی، حتی به اندازهٔ یک انگشت، باقی نگذاشته بود. این همان حقیقتی است که تدبر در داستان به دست می‌دهد. حال به متن آیه بازگردیم.

پس اینکه خدای متعال می‌فرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (و بی‌گمان زن آهنگِ او کرد، و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود او نیز آهنگِ زن می‌کرد؛ این‌گونه شد تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم، چراکه او از بندگان خالص‌شدهٔ ما بود)، شکی نیست که آیه به چگونگی رهایی یوسف از این گرفتاری اشاره دارد؛ و سیاق عبارت نشان می‌دهد که مراد از بازگرداندن بدی و زشتکاری از او، نجات‌دادنش از همان چیزی است که زن از او می‌خواست و با کام‌جویی و خلوت‌گزینی طلب می‌کرد؛ و آنچه با عبارت « كَذٰلِكَ » (این‌گونه) بدان اشاره شده، همان مضمونی است که در این سخن آمده است:

« أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (اینکه برهان پروردگارش را دید).

بنابراین، معنای سخن الهی: « كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ » (این‌گونه تا بگردانیم...) تا پایان آیه، به این برمی‌گردد که چون یوسف (ع) از بندگان مخلَص (پاک‌باخته و برگزیدهٔ) ما بود، به سبب آنچه از برهان پروردگارش دید، بدی و زشتکاری را از او بازگرداندیم؛ پس دیدن برهان پروردگار، همان سببی بود که خدای پاک و منزه به وسیلهٔ آن، بدی و زشتکاری را از یوسف (ع) دور ساخت.

صفحهٔ منبع ۱۲۷

و لازمهٔ این سخن آن است که جوابِ در تقدیر برای عبارت « لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (اگر برهان پروردگارش را ندیده بود)، مرتکب‌شدنِ بدی و زشتکاری باشد؛ و لازمه‌اش این است که عبارت « لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ » و ادامهٔ آن، قیدی برای سخن الهی: « وَ هَمَّ بِهٰا » (و آهنگِ زن می‌کرد) باشد. این نکته اقتضا می‌کند که مراد از آهنگِ یوسف، درست همانند آهنگِ زن، قصدِ گناه باشد؛ و در این صورت، آهنگ یوسف داخل در شرط خواهد بود، و معنا چنین می‌شود که: اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، هرآینه آهنگ زن می‌کرد و نزدیک بود مرتکب گناه شود. زیرا هرچند « لَوْ لاٰ » (اگر نه) به ادوات شرط ملحق است و ادیبانِ نحو با قیاس به «إن» شرطیه، پیش‌افتادن جواب شرط را بر آن جایز ندانسته‌اند، اما عبارت « وَ هَمَّ بِهٰا » جواب شرط نیست، بلکه با عطف به « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » متعلقِ سوگند (جواب قسم) است و در معنای جواب شرط قرار گرفته و از ذکر خودِ جواب بی‌نیاز ساخته است؛ درست مانند این سخنِ ما: «و الله لأضربنه إن يضربني» (به خدا سوگند اگر مرا بزند حتماً او را خواهم زد) که معنایش این است: «و الله إن يضربني أضربه» (به خدا سوگند اگر مرا بزند، او را می‌زنم).

و معنای آیه چنین است: به خدا سوگند زن آهنگِ او کرد، و به خدا سوگند اگر یوسف برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگِ زن می‌کرد و نزدیک بود در گناه بیفتد. و اینکه گفتیم «نزدیک بود بیفتد» و نگفتیم «افتاد»، از آن روست که واژهٔ «همّ» (قصد و آهنگ کردن)، چنان‌که گفته‌اند، تنها در جایی به کار می‌رود که همراه با مانعی باشد؛ مانند سخن خدای متعال که می‌فرماید: «وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ يَنٰالُوا» (و به آنچه بدان دست نیافتند، آهنگ کردند) (توبه: ۷۴)، و سخن دیگرش: «إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ» (آن‌گاه که دو گروه از شما آهنگِ آن کردند که سستی ورزند) (آل عمران: ۱۲۲)، و سخن صَخر [بن عمرو]:

«أهم بأمر الحزم لا أستطيعه» (آهنگِ کاری سنجیده و استوار می‌کنم اما توانش را ندارم)،

«و قد حيل بين العير و النزوان» (در حالی که میان گورخرِ نر و جفت‌گیری مانع افتاده است).

پس اگر برهانی را که دید ندیده بود، آنچه رخ می‌داد همان آهنگ و نزدیک‌شدن [به گناه] می‌بود نه ارتکاب و انجامِ آن؛ و خدای پاک و منزه با سخن خود به همین نکته اشاره کرده است، آنجا که می‌فرماید: « لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » (تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم)، و نفرمود «تا او را از بدی و زشتکاری بگردانیم»؛ پس در این نکته تأمل کن.

از اینجا روشن می‌شود که مناسب‌تر آن است که مراد از «سوء» (بدی)، آهنگِ زن و تمایل به او باشد، همان‌طور که مراد از «فحشاء» (زشتکاری)، ارتکاب عمل زشت، یعنی زناست. بنابراین، یوسف (ع) نه مرتکب آن شد و نه حتی بدان نزدیک گشت؛ و اگر برهانی نبود که خداوند به او نشان داد، آهنگ می‌کرد و نزدیک بود مرتکب شود. این معنا همان برداشتی است که درنگ و بررسی پیشینِ ما در اسباب و عواملی که در آن زمان گرد آمده بودند و به سود زن و زیان یوسف حکم می‌کردند، آن را تأیید می‌کند.

پس سخن خدای متعال که می‌فرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » (و بی‌گمان زن آهنگِ او کرد)، «لام» در آن برای سوگند است؛ و معنا چنین است: سوگند می‌خورم که زن، برای رسیدن به خواستهٔ خود، به سوی یوسف روی آورد و آهنگ او کرد؛ و «هَمّ» (آهنگ‌کردن) تحقق نمی‌یابد مگر اینکه اراده با مقداری عمل همراه شود.

و سخن خدای متعال: « وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگ او می‌کرد) معطوف است به آنچه لام قسم در جملهٔ پیشین بر سر آن درآمده بود. معنا چنین است: «سوگند می‌خورم که اگر دیدن برهان پروردگارش نبود، هرآینه آهنگ او می‌کرد و نزدیک بود خواستهٔ وی را پاسخ دهد».

«برهان» در اصل به معنای چیرگی و تسلط است، و در اینجا مراد از آن سببی است که یقین می‌آورد؛ زیرا همانند معجزه بر دل‌ها چیره و مسلط می‌شود. خدای متعال می‌فرماید: «فَذٰانِكَ بُرْهٰانٰانِ مِنْ رَبِّكَ إِليٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ» (این دو، دو برهان از جانب پروردگار تو به‌سوی فرعون و سران قوم اوست؛ قصص: ۳۲)، و می‌فرماید: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَكُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّكُمْ» (ای مردم، بی‌تردید برهانی از جانب پروردگارتان به‌سوی شما آمده است؛ نساء: ۱۷۴)، و می‌فرماید: «أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ» (آیا با خدای یکتا معبودی هست؟ بگو اگر راست می‌گویید برهانتان را بیاورید؛ نمل: ۶۴). برهان، همان حجت یقین‌آوری است که حقیقت را آشکار می‌سازد و هیچ شکی برای اهل تردید باقی نمی‌گذارد.

آنچه یوسف (ع) از برهان پروردگارش دید، هرچند کلام خدای متعال آن را به‌طور کامل روشن نساخته است، اما در هر حال سببی از اسباب یقین بود که هرگز با نادانی و گمراهی جمع نمی‌شود. گواه اینکه آن برهان از سنخ علم بود، سخن یوسف (ع) در مناجات با پروردگارش است که در ادامه خواهد آمد: «وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ» (و اگر مکر آنان را از من نگردانی، به‌سوی آنان میل می‌کنم و از نادانان می‌شوم؛ یوسف: ۳۳). و گواه اینکه آن برهان از قبیل دانش‌های متعارف دربارهٔ خوبی و بدیِ کارها و سود و زیانِ آن‌ها نیست، این است که این نوع علم گاه با گمراهی و نافرمانی همراه می‌شود، و این امری آشکار است؛ خدای متعال می‌فرماید: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَليٰ عِلْمٍ» (آیا دیده‌ای کسی را که هوای نفسش را معبود خود گرفته و خدا او را با وجود دانایی گمراه ساخته است؟ جاثیه: ۲۳)، و می‌فرماید: «وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ» (و با آنکه در باطن به آن یقین داشتند، انکارش کردند؛ نمل: ۱۴).

بنابراین، برهانی که خدا به او نشان داد ــ و همان است که خدا به بندگان مخلَص (پاک‌شدگان برای خودش) نشان می‌دهد ــ گونه‌ای از علم آشکارشده و یقینِ شهودی است که جان آدمی چنان از آن فرمان می‌برد که همراه با آن به‌هیچ‌رو به نافرمانی میل پیدا نمی‌کند؛ و به‌خواست خدای متعال به‌زودی سخنانی در این باره خواهیم آورد.

و سخن خدای متعال: « كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » (این‌گونه کردیم تا بدی و زشتی را از او بگردانیم)، لام در « لِنَصْرِفَ » برای بیان هدف یا علت است که بازگشت هر دو به یک معناست؛ و « كَذٰلِكَ » به « لِنَصْرِفَ » وابسته است و به همان رؤیت برهان پروردگارش اشاره دارد. «سوء» (بدی) کاری است که سرزدن آن از بنده از آن جهت که بنده است ناپسند باشد، یعنی مطلق گناه یا قصدِ گناه؛ و «فحشاء» ارتکاب کارهای بسیار زشت مانند زناست؛ و پیش‌تر گذشت که ظاهر سیاق نشان می‌دهد سوء و فحشا بر زنا و قصدِ انجام آن منطبق است.

و معنا چنین است: هدف ــ یا سبب ــ در اینکه او برهان پروردگارش را دید، آن بود که ما کار زشت و قصدِ انجامش را از او بازگردانیم.

از اشاره‌های لطیف آیه تعبیر « لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » است؛ زیرا بدی و فحشا از او بازگردانده شده‌اند، نه اینکه او از آن دو بازگردانده شده باشد. حالت دوم دلالت می‌کرد بر اینکه در درون یوسف اقتضایی برای ارتکاب آن دو وجود داشت که نیازمند بازداشتن وی بود، و این با گواهی خدای متعال بر اینکه او از بندگان مخلَص اوست ناسازگار است. «المخلصین» (بندگان مخلَص) کسانی هستند که خدا آنان را ویژه و خالص برای خود ساخته است؛ ازاین‌رو هیچ چیزی در وجودشان با خدا شریک نمی‌شود و از غیر او ــ چه وسوسهٔ شیطان باشد، چه فریب نفس یا هر دعوت‌کننده‌ای جز خدای پاک و منزه ــ پیروی نمی‌کنند.

و سخن خدای متعال: « إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (چراکه او از بندگان مخلَص ما بود) در جایگاه بیان علت برای سخن پیشین (« كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ »؛ این‌گونه تا بگردانیم...) آمده است. معنا این است: با یوسف چنین رفتار کردیم، چون از بندگان مخلَص ما بود، و با بندگان مخلَص همواره همین‌گونه رفتار می‌شود.

از این آیه برمی‌آید که ویژگی بندگان مخلَص خدا این است که برهان پروردگارشان را می‌بینند، و خدای پاک و منزه هر بدی و زشتی را از آنان بازمی‌گرداند؛ ازاین‌رو به سبب همان برهانی که خدا به آنان نشان می‌دهد، نه مرتکب گناهی می‌شوند و نه قصدِ آن را می‌کنند؛ و این همان عصمت الهی است.

همچنین روشن می‌شود که این برهان، سببی علمی و یقین‌آور است، اما نه از سنخ دانش‌های متعارف و معمولی که ما می‌شناسیم.

دیدگاه‌های گوناگون مفسران اهل سنت و شیعه دربارهٔ این آیه:

۱. دیدگاه نخست: آنچه برخی مفسران گفته‌اند و به ابن‌عباس، مجاهد، قتاده، عِکرمه، حسن و دیگران نسبت داده‌اند، با این مضمون که: زن آهنگ کار زشت (گناه) کرد و یوسف نیز آهنگ همان کار را نمود، و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آن را انجام می‌داد.

آنان آهنگ و قصد یوسف (ع) را به گونه‌ای وصف کرده‌اند که مقام نبوت بسیار والاتر از آن است و ساحت مردی بسیار راستین (صدّیق) از آن پاک و پیراسته؛ چرا که گفته‌اند او قصد کار زشت با آن زن را کرد و به او نزدیک شد تا جایی که بند شلوار گشود و در جایگاه زناشویی قرار گرفت؛ در این هنگام برهانی از پروردگارش به او رسید و شهوتش را از بین برد و او را از هلاکت نجات بخشید. آنان در توصیف این برهان نیز امور فراوان و گوناگونی را یاد کرده‌اند.

غزالی در تفسیر خود برای این سوره گفته است: «دربارهٔ برهان اختلاف کرده‌اند که چه بوده است؛ برخی گفته‌اند: پرنده‌ای بر شانه‌اش نشست و در گوش او گفت: این کار را مکن که اگر بکنی از مرتبهٔ پیامبران فرومی‌افتی! و گفته شده است: یعقوب را دید در حالی که انگشت به دندان می‌گَزید و می‌گفت: ای یوسف، آیا مرا نمی‌بینی؟»

و حسن بصری گفته است: «یوسف او را دید که چیزی را می‌پوشاند؛ پس به او گفت: چه می‌کنی؟ گفت: روی بتم را می‌پوشانم تا مرا نبیند! یوسف گفت: تو از جمادی که نه عقل دارد و نه می‌بیند شرم می‌کنی، پس من سزاوارترم که از کسی شرم کنم که مرا می‌بیند و نهان و آشکارم را می‌داند.»

سخن‌شناسان گفته‌اند: «در باطن و درون او ندا داده شد: ای یوسف، نام تو در دفتر پیامبران نوشته شده است، و تو می‌خواهی کار نابخردان را انجام دهی؟! و گفته شده است: دستی را دید که از دیوار بیرون آمد و بر آن نوشته شده بود: «وَ لَا تَقْرَبُوا الزِّنَا إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِيلًا» (اسراء: ۳۲؛ و به زنا نزدیک نشوید که کاری زشت و راهی ناپسند است). و گفته شده است: سقف خانه شکافت و تصویری زیبا دید که می‌گفت: ای پیام‌آور پاک‌دامنی، چنین مکن که تو معصومی! و گفته شده است: سرش را به زیر افکند و بر زمین دید که نوشته شده است: «وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ» (نساء: ۱۲۳؛ و هرکس کار بدی انجام دهد، به کیفر آن می‌رسد). و گفته شده است: فرشته‌ای نزد او آمد و بال‌هایش را بر پشت او کشید و در نتیجه شهوتش از نوک انگشتان پاهایش بیرون رفت! و گفته شده است: فرشته را در خانه دید در حالی که می‌گفت: آیا من اینجا نیستم؟! و گفته شده است:»

«پرده‌ای میان آن دو افتاد، به طوری که هیچ‌یک دیگری را نمی‌دید. و گفته شده است: کنیزی از حوریان بهشت را دید و از زیبایی‌اش شگفت‌زده شد؛ پس به او گفت: برای کیستی؟ گفت: برای کسی که زنا نکند.»

«و گفته شده است: پرنده‌ای از فراز او گذشت و ندایش داد: ای یوسف، شتاب مکن، چرا که او برای تو حلال است و برای تو آفریده شده است!»

«و گفته شده است: همان چاه را که روبه‌روی او بود دید و فرشته‌ای بر فراز آن ایستاده بود و می‌گفت: ای یوسف، آیا این چاه را فراموش کرده‌ای؟! و گفته شده است: زلیخا را به چهره‌ای زشت دید و از او گریخت. و گفته شده است: شخصی را دید که گفت: ای یوسف، به سمت راستت بنگر! پس نگاه کرد و ماری بسیار بزرگ دید که گفت: زناکار فردا در شکم من خواهد بود! پس یوسف از او گریخت.» پایان کلام غزالی.

و از جمله سخنانی که دربارهٔ آن گفته‌اند این است که یعقوب برای او مجسم شد و چنان ضربه‌ای به سینه‌اش زد که شهوتش از نوک انگشتانش بیرون رفت! این مطلب در کتاب «الدر المنثور» از مجاهد، عِکرمه و ابن‌جبیر روایت شده است؛ افزون بر دیگر وجوه گوناگونی که در تفسیر روایی نقل کرده است.

پاسخ به این دیدگاه‌ها این است که افزون بر اینکه یوسف (ع) پیامبری صاحب عصمت الهی بود که او را از گناه بازمی‌داشت — و اثبات این مطلب پیش از این گذشت — آنچه خداوند متعال از صفات والا و اخلاص در بندگی او آورده است، هیچ شکی باقی نمی‌گذارد که ساحت او بسیار پاک‌تر و مرتبه‌اش والاتر از آن است که این‌گونه آلودگی‌ها به وی نسبت داده شود؛ زیرا خداوند متعال یادآور شده که یوسف از بندگانی بود که خدا آنان را برای خود خالص گردانید و برای بندگی‌اش برگزید و به آنان حکمت و دانش عطا کرد و از تعبیر خواب‌ها به او آموخت؛ و نیز او بنده‌ای پرهیزکار و در راه خدا شکیبا بود و هرگز خیانت‌کار، ستمگر و نادان نبود، و از نیکوکاران بود و خداوند او را به پدران شایسته‌اش، ابراهیم، اسحاق و یعقوب، پیوند داد.

و چگونه این مقامات والا و درجات بلند، جز برای انسانی راست می‌آید که در باطن پاک، در اعضا و اندام‌هایش پیراسته، در کارهایش شایسته و در همه احوالش استوار و پایدار باشد؟!

اما کسی که سر خود را به سوی معصیت خدا پیش بگیرد و به زشت‌ترین گناه در دین خدا آهنگ کند—که همان زنای با زن شوهردار و خیانت به ناموس کسی است که به او نهایت نیکی را کرده است—و بر آن پافشاری ورزد تا جایی که بند شلوارش را بگشاید، و مانند مردی که با همسرش می‌نشیند در کنار او بنشیند، و برای بازداشتنش نشانه پس از نشانه بیاید ولی بازنیاید، و با فریادی پس از فریاد از هر سو نهیب زده شود اما شرم نکند و دست نکشد، تا آنکه بر سینه‌اش ضربه‌ای زده شود و با آن شهوتش از سرانگشتانش بیرون رود، و از سمت راست خود بزرگ‌ترین ماری را که تصور شود ببیند و از آن به هراس افتد و از وحشتِ آنچه دیده بگریزد؛ چنین کسی سزاوارتر است که اصلاً انسان نامیده نشود، چه رسد به آنکه بر تکیه‌گاه نبوت و رسالت تکیه زند، و خداوند او را امین وحی خویش گرداند، و کلیدهای دینش را به او بسپارد، و به او حکمت و دانش عطا فرماید و او را به مانندِ ابراهیم خلیل ملحق سازد!

اما کسانی که به این سخنان ساختگی و اسرائیلیات و روایات جعلی دل بسته‌اند، چون جدّ او ابراهیم (ع) را درباره همسرش ساره متهم می‌کنند، باکی ندارند که فرزندش (ع) را نیز درباره همسر دیگری متهم سازند.

در «کشاف» آمده است: «قال في الكشاف،:و قد فسر هم يوسف بأنه حل الهميان و جلس منها مجلس المجامع، و بأنه حل تكه سراويله و قعد بين شعبها الأربع و هي مستلقيه علي قفاها و فسر البرهان بأنه سمع صوتا إياك و إياها فلم يكترث له فسمعه ثانيا فلم يعمل به فسمع ثالثا:أعرض عنها فلم ينجع فيه حتي مثل له يعقوب عاضا علي أنملته،و قيل ضرب بيده في صدره فخرجت شهوته من أنامله» (در تفسیر کشاف گفته است: قصد و آهنگِ یوسف چنین تفسیر شده که او کمربند را گشود و چونان آمیزش‌کننده در کنار او نشست، و اینکه بند شلوارش را باز کرد و در میان چهار اندام او که به پشت خوابیده بود نشست؛ و «برهان» چنین تفسیر شده که او صدایی شنید: «مبادا به او نزدیک شوی!» ولی بدان اهمیتی نداد، سپس بار دوم آن را شنید و عمل نکرد، و بار سوم شنید: «از او روی بگردان!» اما در او کارگر نیفتاد، تا آنکه یعقوب در برابرش نمایان شد در حالی که سرانگشتش را به دندان می‌گزید؛ و گفته شده [یعقوب] با دست بر سینه‌اش زد و شهوتش از سرانگشتانش بیرون ریخت).

«و قيل:كل ولد يعقوب له اثنا عشر ولدا إلا يوسف فإنه ولد له أحد عشر ولدا من أجل ما نقص من شهوته حين هم،و قيل.صيح به يا يوسف لا تكن كالطائر كان له ريش فلما زنى قعد لا ريش له،و قيل:بدت كف فيما بينهما ليس لها عضد و لا معصم مكتوب فيها:« وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ كِرٰاماً كٰاتِبِينَ »فلم ينصرف ثم رأى فيها:« وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنيٰ إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَهً وَ سٰاءَ سَبِيلاً »فلم ينته ثم رأى فيها:« وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَي اللّٰهِ »فلم ينجع فيه فقال الله لجبرئيل:أدرك عبدي قبل أن يصيب الخطيئة فانحط جبريل و هو يقول:يا يوسف أ تعمل عمل السفهاء و أنت مكتوب في ديوان الأنبياء؟.» (و گفته شده است: هر یک از فرزندان یعقوب دوازده فرزند داشتند مگر یوسف که برای او یازده فرزند به دنیا آمد، به خاطر آنچه از شهوتش در هنگام قصد کردن کم شد! و گفته شده: بر سرش فریاد کشیدند که: ای یوسف! مانند پرنده‌ای نباش که پروبالی داشت و چون زنا کرد، بی پروبال بر جای ماند! و گفته شده: دستی میان آن دو آشکار شد که نه بازویی داشت و نه مچی، و بر آن نوشته شده بود: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ كِرٰاماً كٰاتِبِينَ» [و بی‌گمان بر شما نگهبانانی گماشته شده‌اند، نویسندگانی بزرگوار؛ انفطار: ۱۰-۱۱]، اما بازنگشت؛ سپس بر آن دست دید: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنىٰ إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِيلاً» [و به زنا نزدیک نشوید که آن کاری بسیار زشت و راهی بد است؛ اسراء: ۳۲]، ولی دست نکشید؛ سپس در آن دید: «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّٰهِ» [و از روزی پروا کنید که در آن به سوی خدا بازگردانده می‌شوید؛ بقره: ۲۸۱]، اما در او اثری نبخشید! پس خدا به جبرئیل فرمود: بنده‌ام را دریاب پیش از آنکه مرتکب گناه شود! پس جبرئیل فرود آمد در حالی که می‌گفت: ای یوسف، آیا کار نابخردان را انجام می‌دهی در حالی که نامت در دفتر پیامبران نوشته شده است؟!).

«و قيل:رأى تمثال العزيز،و قيل:قامت المرأة إلى صنم كان هناك فسترته و قالت:» (و گفته شده: چهره و پیکرِ عزیز را دید؛ و گفته شده: زن به سوی بتی که در آنجا بود برخاست و روی آن را پوشاند و گفت:)

«أستحيي منه أن يرانا فقال يوسف:استحييت ممن لا يسمع و لا يبصر و لا أستحيي من السميع البصير العليم بذات الصدور؟.» (از او شرم دارم که ما را ببیند! پس یوسف گفت: آیا تو از کسی شرم می‌کنی که نه می‌شنود و نه می‌بیند، و من از خدای شنوای بینای دانا به رازِ سینه‌ها شرم نکنم؟!).

[زمخشری می‌گوید:] «و هذا و نحوه مما يورده أهل الحشو و الجبر الذين دينهم بهت الله تعالى و أنبيائه،و أهل العدل و التوحيد ليسوا من مقالاتهم و رواياتهم بحمد الله بسبيل.» (و این سخنان و مانند آن از چیزهایی است که اهل حشو [ظاهرگرایان بی‌بصیرت] و اهل جبر می‌آورند؛ کسانی که آیینشان تهمت بستن به خدای متعال و پیامبران اوست، و به حمد خدا اهل عدل و توحید هیچ راهی به سخنان و روایات آنان ندارند).

و اگر کمترین لغزشی از یوسف (ع) سر زده بود، بی‌شک بر او عیب گرفته و اعلام می‌شد و توبه و آمرزش‌خواهیِ او ذکر می‌گردید، همان‌گونه که لغزش آدم، داوود، نوح، ایوب و ذوالنون (یونس) بر آنان بازگو شد و توبه و آمرزش‌خواهی‌شان یاد گردید؛ چگونه چنین نباشد در حالی که خداوند بر یوسف ستایش نموده و او را «مُخلَص» (خالص‌شده برای خدا) نامیده است؟!

پس به قطع و یقین دانسته شد که او در آن جایگاهِ لغزنده پایدار و استوار ماند، و با نفسِ خویش مجاهدت کرد—مجاهدتِ صاحبان قدرت و اراده—در حالی که به دلیلِ حرام بودن و وجهِ زشتیِ آن گناه می‌نگریست، تا آنکه از جانب خداوند سزاوار ستایش شد، هم در آنچه از کتاب‌های پیشینیان نازل فرمود و سپس در قرآنی که حجّت بر دیگر کتاب‌های او و تصدیق‌کنندۀ آن‌هاست؛ و خداوند به کمتر از بیان کامل و تمامِ داستان او بسنده نکرد و سوره‌ای کامل را به آن اختصاص داد تا برای او نامی نیک و یادگاری راستین در میان آیندگان قرار دهد، چنان‌که برای جدش ابراهیم خلیل (ع) قرار داد؛ و تا صالحان تا پایان روزگار در پاکدامنی، پاکی دامن، و ثبات قدم در لغزشگاه‌ها به او اقتدا کنند.

پس خداوند اینان را رسوا سازد با نقل مطالبی که به این نتیجه می‌انجامد که فرودآوردنِ این سوره — که نیکوترین داستان‌ها در قرآن عربی و آشکار است — برای آن بوده که به پیامبری از پیامبران خدا اقتدا شود در این‌که میان دست و پای زن زناکار بنشیند و بند شلوارش را برای هم‌بستری با او بگشاید، و در این‌که پروردگارش سه بار او را نهی کند و از پیشگاه الهی سه بار با هشدارهای کوبندهٔ قرآن، توبیخی بزرگ، وعیدی سخت و با تشبیه به پرنده‌ای که هنگام جفت‌گیری با غیر جفتِ خود پرهایش فرو می‌ریزد، بر سر او فریاد کشیده شود؛ در حالی که او در جایگاه خود برجای مانده، نه تکان می‌خورد، نه دست برمی‌دارد و نه به خود می‌آید، تا آن‌که خداوند به وسیلهٔ جبرئیل و با واداشتنِ اجباریِ او، کار را چاره کند! در حالی که اگر بی‌شرم‌ترینِ زناکاران و گستاخ‌ترین و خیره‌چشم‌ترین و بی‌حیاترینِ آنان با کمترین چیزی از آنچه یاد کرده‌اند روبه‌رو می‌شد، دیگر رگی در او نمی‌تپید و اندامی از او حرکت نمی‌کرد. پس شگفتا از این دیدگاه، چه اندازه زشت است! و شگفتا از این گمراهی، چه اندازه آشکار است! پایان سخن.

و چه نیکو گفته است برخی از اهل تفسیر در نکوهش پیروان این سخن، که آنان یوسف (ع) را در این ماجرا متهم می‌کنند، در حالی که هر کس به‌نوعی با این واقعه ارتباط داشت، به پاکی و بی‌گناهی او گواهی داده است: خدای پاک و منزه به آن شهادت می‌دهد آنجا که می‌فرماید: « إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (یوسف: ۲۴؛ «بی‌گمان او از بندگان خالص‌شدهٔ ما بود»)؛ و شاهدی از بستگان آن زن که به سود او شهادت داد، آنجا که گفت: « إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ » (یوسف: ۲۶؛ «اگر پیراهنش از جلو پاره شده باشد...») تا پایان دو آیه؛ و عزیزِ مصر آنگاه که به همسرش گفت: « إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ » (یوسف: ۲۸؛ «بی‌تردید این از مکر و نیرنگ شما زنان است»)؛ و همسر عزیز آنجا که گفت: « اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِينَ » (یوسف: ۵۱؛ «اکنون حق آشکار شد، من بودم که کام از او خواستم و او قطعاً از راستگویان است»)؛ و زنانِ مصر هنگامی که گفتند: « حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ » (یوسف: ۵۱؛ «منزه است خدا، ما هیچ بدی در او سراغ نداریم»)؛ و خودِ یوسف نیز این اتهام را از خویش نفی می‌کند، در حالی که خداوند او را «صدیق» نامیده است، آنجا که گفت: « أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ » (یوسف: ۵۲؛ «من در نهان به او خیانت نکردم»).

علت عمدهٔ این‌که آنان چنین نظری را در پیش گرفته‌اند دو امر است:

نخست: زیاده‌رویِ آنان در تکیه بر روایات و پذیرش هر حدیثی به هر کیفیتی، حتی اگر مخالفت داشته باشد؛ مخالفت با حکم صریح عقل و آیات محکم کتاب خدا. از این رو، اسرائیلیات و روایات ساختگی و دست‌کاری‌شدهٔ هم‌ردیف آن با خِرَدِ آنان بازی کرد و هر حق و حقیقتی را از یادشان برد و ایشان را از معارف حقیقی منحرف ساخت.

از همین رو می‌بینی که آنان برای معارف دینی خاستگاهی فراتر از حس نمی‌بینند، و برای مقامات معنوی انسان مانند نبوت، ولایت، عصمت و اخلاص، ریشه‌ای جز وضع و قرارداد اعتباری قائل نیستند؛ درست مانند مقامات موهوم و اعتباری رایج در جامعهٔ قراردادی بشر، که فراتر از نام‌گذاری و توافق، حقیقتی ندارند تا بتوان بدان تکیه کرد و دل بست.

بنابراین، جان‌های پاک پیامبران بزرگوار را با دیگر نفوس عامیانه مقایسه می‌کنند؛ همان جان‌هایی که میان هوس‌ها دست‌به‌دست می‌شوند و نادانی و فرومایگی بر آن‌ها چیره شده است؛ جان‌هایی که اگر هم اوج بگیرند، تنها تا مرتبهٔ تقوا و امید به پاداش و ترس از کیفر ارتقا می‌یابند، چه بسیار که درست عمل می‌کنند و چه بسیار که به خطا می‌روند. و اگر هم در موردی یا مواردی عصمت الهی نصیبشان شود، [به پندار اینان] تنها نیرویی بازدارنده میان انسان و گناه است که کارگر نمی‌افتد مگر با از کار انداختنِ دیگر اسباب و قوایی که وجود انسان بدان‌ها مجهز شده است، و با ناچارساختن و اجبار انسان به انجام کار پسندیده و پرداختن به حسنه؛ در حالی که با وجودِ اجبار و ناچاری، نه کاری زیبایی دارد، نه عملی نیکوست و نه انسانی شایستهٔ ستایش است. البته این سخن ادامه‌ای دارد که آن را در بحثی ویژه خواهیم آورد.

دوم: ظاهر کلام خدای متعال است که می‌فرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (یوسف: ۲۴؛ «و بی‌گمان آن زن آهنگ او کرد، و اگر یوسف برهان پروردگارش را ندیده بود، او نیز آهنگ وی می‌کرد»). این برداشت بر پایهٔ سخن نحویان (دانشمندان دستور زبان عربی) است که می‌گویند جزای « لَوْ لاٰ »، به قیاس از «إِنْ»ِ شرطیه، نمی‌تواند پیش از آن بیاید. بر این اساس، جملهٔ « وَ هَمَّ بِهٰا » (و یوسف آهنگ آن زن کرد) جمله‌ای تام و بی‌ارتباط با شرط خواهد بود، و جواب «لَوْ لاٰ» عبارتی مقدّر مانند «لفعل» (قطعاً آن کار را می‌کرد) یا شبیه آن است. در نتیجه تقدیر سخن چنین می‌شود: «و بی‌گمان همسر عزیز قصد یوسف کرد و یوسف نیز قصد آن زن را نمود، و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، قطعاً آن کار را انجام می‌داد»؛ و مقصودِ آنان نیز همین است.

اما پیش‌تر دانستی که این سخن باطل است و هر دو جمله — یعنی سخن خداوند که: «و لقد همت به» و «و هم بها» — جوابِ قسم هستند؛ و جزایِ «لَوْ لاٰ» در معنای همان جملهٔ دوم است که به دلیل دلالتِ آن، حذف شده است. بدین ترتیب تقدیر کلام چنین خواهد بود: «و أقسم لقد همت به و أقسم لو لا أن رءا برهان ربه لهم بها» (سوگند می‌خورم که آن زن قصد او کرد، و سوگند می‌خورم که اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، حتماً قصد او می‌کرد)؛ درست مانند سخن عرب‌ها که می‌گویند: «و الله لأضربنه إن ضربني» (به خدا سوگند اگر مرا بزند حتماً او را می‌زنم).

افزون بر این، با معنایی که در نظر گرفته‌اند، سزاوارتر آن بود که با پیوندِ «و» گفته شود: «و لو لا أن رءا برهان ربه» (و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود)، در حالی که از جهت سیاق کلام، هیچ دلیل روشنی برای قطعِ این پیوند و آوردنِ جمله بدون «و» وجود ندارد.

۲. از دیگر دیدگاه‌ها دربارهٔ این آیه آن است که مقصود از «همّ» یوسف (ع)، همان میل طبیعی و برانگیختگیِ غریزه بوده است. در کتاب کشاف چنین آمده است: اگر بپرسی: چگونه رواست از پیامبر خدا قصدِ گناه و آهنگِ آن سر بزند؟ پاسخ می‌دهم:

مراد این است که نفسِ او به آمیزش تمایل یافت و به سبب شهوت و شور جوانی به سوی آن کشیده شد؛ کششی چنان شدید که به قصد و تصمیم بر گناه می‌مانست، درست همان‌گونه که اقتضای چنان موقعیتی بود که نزدیک است عقل‌ها و اراده‌ها را برباید؛ اما او با توجه به برهان خدا—که بر عهدهٔ همهٔ مکلفان نهاده شده و عبارت از واجب بودنِ پرهیز از حرام‌هاست—این کشش درونی را درهم می‌شکست و پس می‌زد.

و اگر این میل شدید—که به خاطر شدتش «همّ» نامیده شده—وجود نمی‌داشت، خویشتن‌داریِ او در پیشگاه خدا ستوده نمی‌شد؛ چرا که بزرگ‌شمردنِ شکیبایی در برابر آزمون، به اندازهٔ بزرگی و دشواریِ همان آزمون است. از سوی دیگر، اگر قصدِ او نیز همچون قصدِ آن زن از روی عزم و اراده می‌بود، خداوند او را بدین وصف نمی‌ستود که از بندگان مخلَص (برگزیده و پاک‌شدهٔ) اوست.

و جایز است که مقصود از سخن خداوند: « وَ هَمَّ بِهٰا » (و او نیز قصد آن زن را می‌کرد)، این باشد که نزدیک بود قصدِ آن زن کند؛ درست همان‌طور که انسان می‌گوید: «قتلته لو لم أخف الله» (اگر از خدا نمی‌ترسیدم، او را کشته بودم) و منظورش در آستانهٔ قتل و رویاروییِ مستقیم با آن قرار گرفتن است، گویی که دست به کارِ آن شده است.

سپس [زمخشری] می‌گوید: اگر بپرسی: چرا جوابِ «لو لا» را محذوف دانستی که «هَمَّ بِهٰا» بر آن دلالت می‌کند، و چرا خودِ آن را جوابی ندانستی که پیش افتاده است؟ می‌گویم: زیرا جوابِ «لو لا» نمی‌تواند بر آن پیشی گیرد، چون «لو لا» در حکم شرط است و ادات شرط سزاوار آغازِ کلام است؛ و ادات شرط به همراه دو جمله‌ای که در قلمرو آن قرار دارد، مانند یک کلمه است و پیش انداختنِ بخشی از کلمه بر بخش دیگر جایز نیست؛ اما حذف بخشی از آن در صورتی که دلیلی بر آن دلالت کند، جایز است.

اگر بپرسی: پس چرا «لو لا» را تنها وابسته به «هم بها» دانستی، و آن را وابسته به مجموع این سخن الهی ندانستی که:

« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (آن زن آهنگ او کرد و او نیز آهنگ آن زن می‌کرد)؟ زیرا «همّ» و قصد به خودِ اشخاص و اعیان تعلّق نمی‌گیرد، بلکه به کارها و معانی مربوط است؛ از این رو ناگزیر باید کلمهٔ «آمیزش» را در تقدیر گرفت، و آمیزش هم جز با مشارکت هر دو نفر تحقّق نمی‌یابد؛ بنابراین گویا گفته شده است: «هر دو قصد آمیزش کردند، اگر مانعی یکی از آن دو را بازنمی‌داشت».

می‌گویم: چه نیکو گفتی! ولی خدای پاک و منزه این دو قصد را جداگانه آورده و فرموده است: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (آن زن قصد او را کرد و او نیز قصد آن زن را می‌کرد). نادیده گرفتنِ این تفکیک به معنای لغو شمردنِ آن است؛ از این رو واجب است تقدیر کلام چنین باشد: «آن زن قصد آمیزش با او را کرد و او نیز قصد آمیزش با آن زن را می‌کرد»؛ با این توضیح که مقصود از دو آمیزش، در مورد زن تلاش برای رسیدن به بهره‌اش از ارضای شهوت با یوسف بود، و در مورد یوسف تلاش برای رسیدن به بهره‌اش از ارضای شهوت با آن زن می‌بود، اگر برهان پروردگارش را ندیده بود؛ پس یوسف دستیابی به این بهرهٔ شهوانی را فروگذاشت؛ به همین سبب، سزاوار بود که «لو لا» تنها به «هم بها» تعلق گیرد. [پایان سخن زمخشری].

بیضاوی این سخن را در تفسیر خود خلاصه کرده و گفته است: مراد از «همّ» یوسف (ع)، میل طبیعی و کشش شهوت است نه تصمیم اختیاری؛ و این تمایل از اموری نیست که در دایرهٔ تکلیف بگنجد، بلکه شایستهٔ ستایش و پاداش است؛ پاداش بزرگی از جانب خدا برای کسی است که هنگام برانگیخته‌شدنِ این تمایل، خود را از عمل بازمی‌دارد. یا اینکه مقصود، نزدیک‌شدن به قصد است؛ مانند این سخن که می‌گویی:

«قتلته لو لم أخف الله» (اگر از خدا نمی‌ترسیدم، او را می‌کشتم). پایان سخن او.

و به این سخن چنین پاسخ داده شده که با معنای ثابت‌شدهٔ «هَمّ» در لغت ناسازگار است؛ زیرا همّ یعنی قصدِ انجام کاری همراه با برخی کردارهایی که نشان‌دهندهٔ آن قصد باشد، مانند حرکت به سوی کارِ مورد نظر یا آغازکردن برخی مقدمات آن؛ مانند کسی که می‌خواهد فردی را بزند و به سوی او برمی‌خیزد. اما صِرف تمایل طبع و کشمکش نیروی شهوت، هرگز همّ نامیده نمی‌شود. از سوی دیگر، همّ با معنای لغوی‌اش ناپسند است و شایسته نیست از پیامبری بزرگوار سر زند؛ و طبع (کشش طبیعی و غریزی)، هرچند به سبب بیرون‌بودن از دایرهٔ تکلیف ناپسند نیست، اما همّ نامیده نمی‌شود.

می‌گویم: این اشکال تنها در صورتی پاسخی مناسب است که مراد از همّ یوسف (ع) تمایل طبع و کشمکش شهوت دانسته شود؛ اما پاسخی برای این احتمال نیست که مراد از همّ، نزدیک‌شدن به همّ (در آستانهٔ قصد قرار گرفتن) باشد. بلکه این دیدگاه، نظری مستقل در معنای آیه است؛ به این صورت که میان دو همّ یادشده تفاوت گذاشته شود: مراد از همّ آن زن، قصد عمدی برای همبستری است و مراد از همّ یوسف (ع)، نزدیک‌شدنِ او به همّ نسبت به آن زن، بدون تحققِ همّ در عمل است. قرینهٔ این معنا نیز این است که خدای متعال او را با صفتی ستوده که مدحی بسیار والا در بر دارد؛ و اگر همّ یوسف حقیقی بود و از روی قصد عمدی برای همبستری با او صورت می‌گرفت، کاری ناپسند به شمار می‌رفت که هیچ ستایشی به آن تعلق نمی‌گرفت. پس از این‌جا دانسته می‌شود که مراد از همّ یوسف (ع)، نزدیک‌شدن به همّ است نه همّ عملی.

و پاسخ این است که این معنایی مجازی است و جز در صورت ناممکن‌بودنِ حمل بر معنای حقیقی، بدان روی آورده نمی‌شود؛ در حالی که پیش‌تر گذشت که حمل آن بر معنای حقیقی کاملاً ممکن است.

افزون بر اینکه، آنچه دربارهٔ معنای دیدن برهان پروردگارش گفته‌اند—که مراد از آن، رجوع به حجت عقلیِ حاکم بر وجوبِ بازایستادن از نواهی شرعی و گناهان الهی است—معنایی دور از لفظ است؛ زیرا «رؤیت» (دیدن) جز در دیدن حسی، یا در شهود قلبی که در جایگاه دیدن حسی یا روشن‌تر از آن است، به کار نمی‌رود؛ اما صرفِ تفکر عقلی هرگز رؤیت نامیده نمی‌شود.

۳. از دیگر دیدگاه‌ها دربارهٔ این آیه آن است که مراد از این دو همّ متفاوت است: همّ آن زن، قصدِ همبستری با یوسف بود و همّ یوسف نسبت به او، قصدش برای زدن آن زن به منظور دفاع از خویش بود؛ و دلیل تفاوت نهادن میان این دو همّ، گواهی خدای متعال بر این است که یوسف از بندگان مخلص او بود، و نیز برپایی دلیل عقلی بر عصمت پیامبران (ع).

در مجمع‌البیان آمده است: «همّ» در ظاهر آیه به چیزی وابسته شده که در حقیقت، تعلق‌گرفتنِ عزم به آن درست نیست؛ زیرا فرموده است: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (و بی‌گمان آن زن آهنگ او کرد و او نیز آهنگ آن زن می‌کرد) و همّ را به ذات آن دو وابسته ساخته است، در حالی که ذات آن دو نمی‌تواند متعلق اراده و عزم واقع شود؛ زیرا بر موجودِ پایدار و حاضر، عزم و اراده تعلق نمی‌گیرد. بنابراین اگر همّ را در آیه به معنای عزم بگیریم، ناگزیر خواهیم بود به اینکه امری حذف‌شده را در تقدیر بگیریم تا عزم به آن تعلق یابد. همچنین ممکن است عزمِ یوسف را به کاری غیرقبیح پیوند دهیم و آن را شامل زدنِ آن زن یا دفاع از خود در برابر او قرار دهیم؛ گویا فرموده باشد: آن زن قصد کار زشت از سوی یوسف را داشت و آن را می‌خواست، و یوسف قصد زدنِ او و دفاع از خویش در برابرش را داشت؛ همان‌گونه که گفته می‌شود: «هممت بفلان»؛ یعنی آهنگ زدنِ او و واردآوردن آسیبی به او را کردم.

و بر این پایه، معنای دیدن برهان چنین خواهد بود که خدای پاک و منزه برهانی به او نمایاند که نشان می‌داد اگر بر آنچه قصد کرده است اقدام کند، بستگانِ آن زن او را نابود می‌کنند یا می‌کشند، یا آن زن ادعا خواهد کرد که یوسف قصدِ کار زشت با او را داشته است و به او تهمت خواهد زد که وی او را به این کار فراخوانده و به خاطر خودداری‌اش، او را زده است. پس خدای پاک و منزه خبر داد که بدی و فحشا—که همان کشته‌شدن و گمانِ دست‌زدن به کار زشت است—را از او دور ساخته است؛ و تقدیر آیه چنین خواهد بود: «اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، چنین می‌کرد (او را می‌زد)»، و جوابِ «لَوْلا» (اگر نه) حذف شده است، همان‌گونه که حذف شده است در آنجا که خدای متعال می‌فرماید: « وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ » (نور: ۲۰) (و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود و اینکه خدا بسیار مهربان و رحیم است [شما را به مجازات می‌رساند]). پایان بخشِ مورد نیاز از کلام او.

و پاسخ این است: این دیدگاه هرچند سخن بدی نیست، اما بر تفاوت نهادن میان دو «همّ» استوار است و این خلاف ظاهر است؛ و جز در صورتی که حمل هر دو بر یک معنا ممکن نباشد، نباید بدان روی آورد، در حالی که دانستی حمل هر دو بر یک معنا کاملاً ممکن است.

افزون بر اینکه لازمهٔ این قول آن است که مراد از برهانی که دید، چیزی باشد که دلالت کند اگر او را بزند، این کار در پی خود هلاکت یا مصیبتی دیگر را برایش به بار می‌آورد، و مراد از بدی و فحشا نیز قتل و تهمت باشد—چنان‌که در مجمع‌البیان به آن اشاره شد—در حالی که این قطعاً بر خلاف چیزی است که از سیاق آیات به دست می‌آید.

اما آنچه صاحب مجمع‌البیان دربارهٔ جایز نبودنِ ارادهٔ عزم بر آمیزش از هر دو «هَمّ» (قصد) گفته است، خلاصه‌اش این است: همّ و قصد تنها در مورد کسی صدق می‌کند که در برابر خواستهٔ فردِ قصدکننده تسلیم و فرمان‌بردار نیست؛ پس اگر فرض شود که این قصد از یک طرف صورت گرفته، دیگر درست نیست که هم‌زمان از طرف مقابل هم تحقق یابد، چراکه تعلق گرفتنِ اراده به کسی که خود اراده‌کننده است، و طلب از کسی که خود طلب‌کننده است، و برانگیختنِ کسی که خود در عمل برانگیخته شده، معنا ندارد.

در پاسخ به این سخن باید گفت: اگر فرض شود که قصدِ هر دو هم‌زمان و بی‌هیچ تقدّم و تأخری رخ داده، یا همراه با عنایتی ویژه بوده است، هیچ مانعی برای تحقق قصد از هر دو طرف وجود ندارد؛ درست مانند دو انسان که می‌خواهند به هم نزدیک شوند و گرد آیند؛ گاهی یکی بر جای خود می‌ایستد و دیگری به‌سویش حرکت می‌کند، و گاه هر دو با هم حرکت می‌کنند و به یکدیگر نزدیک و متصل می‌شوند؛ یا مانند دو جسم که کشش و پیوستن به هم را می‌خواهند؛ گاه یکی جذب می‌کند و دیگری به‌سویش کشیده می‌شود، و گاه هر دو متقابلاً یکدیگر را جذب می‌کنند و به هم نزدیک می‌شوند.

۴. دیدگاه دیگری دربارهٔ این آیه می‌گوید: مقصود از «هَمّ» در هر دو مورد، قصدِ زدن و دفاع کردن است؛ بدین‌معنا که زن وقتی از یوسف کام خواست و او با امتناع و سر باز زدن دستِ رد به سینه‌اش زد، انگیزهٔ خشم و انتقام در زن شعله‌ور شد و در درونش شوری آمیخته با غضب و اندوه به جوش آمد؛ ازاین‌رو آهنگِ یوسف کرد تا او را به‌خاطر سرپیچی از فرمانش کتک بزند؛ و یوسف نیز وقتی این صحنه را دید، آماده شد تا از خود دفاع کند و اگر زن گزندی به او رساند، او نیز وی را بزند؛ با این حال، از آنجا که زدنِ او و مقاومت برای دفع زن چه بسا یوسف را در معرض این تهمت قرار می‌داد که او خود قصدِ زن کرده و وی را به کار زشت فراخوانده است، خدای پاک و منزه به فضل خود برهانی به او نشان داد که یوسف با آن، حقیقت را دریافت و به او الهام شد که برای دفاع از خویش، راه فرار را برگزیند؛ بنابراین، آهنگِ درِ خانه کرد تا آن را بگشاید و از نزد او بیرون برود، و زن نیز در پیِ او دوید و هر دو به‌سوی در شتافتند.

[صاحب این دیدگاه می‌گوید:] به‌هیچ‌وجه نمی‌توان «هَمّ» را بر قصد آمیزش جنسی حمل کرد؛ اما در مورد سخن خدای متعال: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » (و بی‌گمان زن آهنگِ او کرد)، دلیلش این است که قصد تنها به کاری تعلّق می‌گیرد که کارِ خودِ قصدکننده باشد، و نزدیکیِ جنسی از کارهای زن به شمار نمی‌رود تا او قصدش را بکند؛ بلکه سهمِ زن در این کار، صرفاً پذیرشِ خواستهٔ مرد با کام‌بخشی به اوست. این دلیلِ نخست.

افزون بر این، یوسف چنین کاری را از همسر عزیز نخواسته بود تا پذیرش درخواست او و رضایت به کام‌بخشی، «هَمّ» و قصدِ زن نامیده شود؛ چراکه صریح آیه‌های پیش و پس از این آیه، یوسف را از این کار و حتی از وسایل و مقدماتِ آن نیز پاک و مبرّا می‌داند. این هم دلیل دوم.

علاوه بر این، اگر چنین رویدادی رخ داده بود، در تعبیرِ آن لازم بود گفته شود: «وَ لَقَدْ هَمَّ بِهَا وَ هَمَّتْ بِهِ» (یوسف قصدِ او کرد و زن هم قصدِ یوسف کرد)؛ زیرا بر پایهٔ طبع و عرف، قصدِ مرد مقدّم است و قصدِ حقیقی همان است، و قصدِ زن بر آن توقف دارد و بدون آن واقع نمی‌شود. این هم دلیل سوم.

گذشته از این، از سیاق داستان دانسته می‌شود که این زن بر آنچه می‌طلبید کاملاً مصمّم بود و بر آن پافشاری می‌کرد و کمترین تردیدی در دل نداشت، و هیچ مانعی نیز در برابر این انگیزه در کار نبود؛ بنابراین هرگز درست نیست گفته شود:

زن به‌طور کلی به یوسف «هَمّ» داشته است؛ حتی اگر برای پیشبرد بحث فرض شود که کارِ او صرفاً پذیرش درخواستِ یوسف و همراهی با او بوده است؛ چراکه «هَمّ» به‌معنای نزدیک شدن به کاری است که در آن تردید وجود دارد. اما «هَمّ» به این معنا که زن قصد کرده بود یوسف را برای تنبیه کردن بزند، به‌سادگی و بی‌هیچ تکلّفی صحیح و پذیرفتنی است.

این هم دلیل چهارم. این خلاصه‌ای بود از آنچه صاحب تفسیر المنار در کتاب خود آورده است.

پاسخ این است: این دیدگاه در معنای قصدِ یوسف نسبت به زن، با سخن قبلی مشترک است؛ بنابراین همان ایرادی که بر قول پیشین وارد ساختیم، بر این دیدگاه نیز وارد است. اما بخشِ اختصاصیِ این دیدگاه، یعنی این‌که مقصود از قصدِ زن، تصمیم به زدن و مانند آن باشد، سخنی است که هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد؛ و صرفِ رخ دادن چنین ماجرایی در موارد مشابه، مجوّز آن نیست که کلام قرآن را بدون هیچ قرینه‌ای بر چنین معنایی حمل کنیم.

اما دلیل‌هایی که او در استبعاد یا نادرست شمردنِ ارادهٔ آمیزش از آیهٔ « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » (و بی‌گمان زن آهنگِ او کرد) آورده است، دلایلی بسیار سست و بی‌اساس است؛ زیرا روشن است که این‌گونه ارتباط، معمولاً از حرکات و رفتارهایی تشکیل می‌شود که شأن زن در آن‌ها انجام دادن است نه صرفِ تأثیرپذیری، و عمل کردن است نه صرفِ انفعال؛ بنابراین اگر زن قصدِ او را کرده باشد با در آغوش کشیدن یا کارهایی مانند آن، تا آتشِ فرونشستهٔ غریزهٔ نهفته‌اش برانگیخته شود و او را ناگزیر کند که به خواستهٔ وی پاسخ دهد، کاملاً درست است گفته شود: او آهنگِ وی کرد، یعنی آهنگِ درآمیختن با او را کرد. و لازم نیست آهنگِ زن به او، حتماً به قصدِ همان کاری تفسیر شود که خود پذیرای آن است تا در نتیجه اطلاقِ واژهٔ «هَمّ» (آهنگ و قصد کردن) بر آن نادرست باشد.

و اما این سخنِ پایانیِ او که زن [در کار خود] تصمیمی قاطع و بی‌چون‌وچرا داشت، پس درست نیست مراد از همّت (آهنگ کردنِ زن) آهنگِ درآمیختنِ دلخواهش دانسته شود، پاسخش این است که او تنها در خواستنِ این کار از یوسف و عزمِ بر آن قاطع بود؛ اما در تحقق یافتنِ این عمل و رخ دادنش همان‌گونه که خود پیش‌بینی کرده بود، هرگز چنین قطعیتی نداشت. چگونه چنین باشد در حالی که خودداری و سرباززدنِ یوسف از کام‌دادن را با چشمِ خود دیده بود؟! او تنها زمانی به سمتِ یوسف آهنگ کرد که یوسف با امتناع و رویگردانی با او روبه‌رو شد، و با این حال برایش قطعی نبود که یوسف به او پاسخ مثبت دهد و از خواسته‌اش فرمان ببرد، و این مطلب روشن است.

۵- از دیگر دیدگاه‌ها دربارهٔ آیه، حملِ کلام بر تقدیم و تأخیر است؛ به این صورت که در تقدیر چنین باشد: «و لقد همت به و لو لا أن رءا برهان ربه لهم بها، و لما رءا برهان ربه لم يهم بها» (و زن آهنگِ او کرد و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، قطعاً آهنگِ او می‌کرد، و چون برهان پروردگارش را دید، آهنگِ او نکرد). این شیوه مانند سخنِ عرب است که می‌گویند: «قد كنت هلكت لو لا أني تداركتك» (نزدیک بود هلاک شوی اگر به فریادت نمی‌رسیدم) و «قد كنت قتلت لو لا أني خلصتك» (نزدیک بود کشته شوی اگر نجاتت نمی‌دادم)؛ که معنایش این است: «لو لا تداركي لهلكت» (اگر به دادت نمی‌رسیدم هلاک می‌شدی) و «لو لا تخليصي لقتلت» (اگر رهایت نمی‌کردم کشته می‌شدی)، هرچند هلاکت و کشته‌شدنی رخ نداده باشد. و مانند این سخن شاعر:

«فلا تدعني قومي ليوم كريهة» (پس اگر چنین نکنم، قومِ من مرا برای روزِ نبردی سخت فرانخوانَد...)

«لئن لم أعجل ضربة أو أعجل» (...اگر در فرود آوردنِ ضربتی شتاب نورزم، یا خود با شتاب کشته نشوم).

و در قرآن کریم نیز آمده است: « إِنْ كٰادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لاٰ أَنْ رَبَطْنٰا عَليٰ قَلْبِهٰا » (قصص: ۱۰؛ چیزی نمانده بود که [مادر موسی رازِ] او را آشکار سازد، اگر دلش را استوار نکرده بودیم). طبرسی در مجمع‌البیان این سخن را به ابومسلمِ مفسر نسبت داده است.

و پاسخ این است که اگر مقصود از آن، سخنی باشد که مفسران گاه می‌گویند که در قرآن تقدیم و تأخیر وجود دارد، این تنها در جایی است که چند جملهٔ پیاپی در میان باشد که به مقتضای طبع، برخی بر برخی دیگر مقدّم است، اما نظمِ کلام [این ترتیب را] نادیده گرفته و صرفاً به ذکر کردنِ آنها بدون رعایت ترتیب بسنده کرده باشد، به‌خاطر نکته و عنایتی خاص؛ چنان‌که دربارهٔ این کلام که خدای متعال می‌فرماید: «وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَهٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ يَعْقُوبَ» (هود: ۷۱؛ و همسرش ایستاده بود، پس خندید؛ آن‌گاه او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب مژده دادیم) گفته‌اند که دارای تقدیم و تأخیر است و در اصل چنین بوده: «فبشرناها فضحكت» (پس مژده‌اش دادیم، آن‌گاه خندید). اما در آیهٔ « وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ »، معنا با تقدیم و تأخیر کاملاً دگرگون می‌شود؛ زیرا اگر [«همّ بها»] مقدّم باشد، آهنگ و قصدی مطلق و بدون قید خواهد بود—چون بنا بر نظرِ خودِ آنان جایز نیست جوابِ «لولا» پیش از آن بیاید—و اگر مؤخّر باشد، قصدی مشروط و مقیّد به شرط خواهد بود.

و اگر مقصود این باشد که [«همّ بها»] جوابِ «لولا» است که بر آن مقدّم شده، نحویان به قیاس با «إِنْ»ِ شرطیه چنین کاری را جایز نمی‌دانند و شواهدی را که این‌گونه شنیده شده توجیه و تأویل می‌کنند؛ مگر آنکه این دیدگاه، مخالفتِ ابومسلم با نحویان باشد، به این سبب که دلیلی اقامه نشده است بر درستیِ این قیاس؛ و دلیلی هم وجود ندارد که آنچه در کلام آمده و ظاهرش مؤیدِ همین است تأویل شود.

۶- از دیگر دیدگاه‌ها دربارهٔ آیه، سخنی است که گفته‌اند: زن نخست در خواب آهنگِ او کرد، و یوسف نیز آهنگِ وی کرد چون او را در خواب دیده بود و در آن هنگام دریافت که آن زن از آنِ او خواهد بود و به همین سبب آهنگِ وی نمود. غزالی این وجه را در تفسیرِ خود آورده و گفته است: «این توجیهی نیکو است، زیرا پیامبران معصوم بوده‌اند و آهنگِ گناه نمی‌کنند». پایان سخن او.

و پاسخ این است که اگر مقصود آن باشد که فرمودهٔ خدا: « وَ هَمَّ بِهٰا » حکایتِ آنچه یوسف (ع) در خواب دیده است باشد، این ادعایی بی‌دلیل است که به‌هیچ‌روی شاهدی از جهتِ لفظ بر آن نیست. و اگر مقصود این باشد که آن حضرت او را در خواب دید و در همان خواب آهنگِ او کرد و از همان‌جا باور یافت که آن زن از آنِ اوست—به‌ویژه با تکیه بر این‌که خوابِ پیامبران وحی است—سپس در بیداری و در همان مجلسِ کام‌جویی بر پایهٔ ادامه دادن به باورش دربارهٔ او، آهنگِ وی کرد و آن‌گاه دیدنِ برهانی از پروردگارش به دادِ او رسید تا برایش آشکار سازد که در گمانش خطا کرده است، این سخن مستلزمِ اثباتِ خطای پیامبران در دریافتِ وحی است؛ و محذور و خطرِ چنین امری از روا دانستنِ اقدام پیامبران بر گناهان کمتر نیست.

افزون بر این، آیهٔ پیشین — که در آن، کام‌جویی را ستمی دانسته که صاحبش رستگار نمی‌شود و از آن به خدا پناه برده است — با این ادعا ناسازگار است؛ پس چگونه ممکن است بپندارد که آن زن همسر اوست، در حالی که این کار را ستم می‌شمارد و از آن به خدای پاک و منزه پناه می‌برد؟ این‌ها مهم‌ترین دیدگاه‌ها دربارهٔ این آیه است که همراه با آنچه در آغاز آوردیم، به هفت یا هشت قول می‌رسد. دانستی که معنای دیدن برهان بر پایهٔ این دیدگاه‌ها گوناگون است: برخی گفته‌اند برهان، سببی یقینی بود که یوسف(ع) آن را مشاهده کرد؛ گروهی گفته‌اند نشانه‌ها و اموری بود که بر او آشکار شد و وی را از ارتکاب گناه بازداشت؛ عده‌ای گفته‌اند آگاهی از حرام بودن زنا و عذاب آن بود؛ دسته‌ای آن را ملکهٔ عفت (پاکیِ پایدار درونی) دانسته‌اند و برخی دیگر عصمت و طهارت شمرده‌اند. تو دیدگاه حق را از میان این‌ها دریافتی و ان‌شاءالله پس از پایان بررسی آیات، در گفتاری جداگانه و ویژه به آن بازخواهیم گشت.

[بیان]

خدای متعال می‌فرماید: « وَ اسْتَبَقَا الْبٰابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ » (و آن دو به سوی در پیش‌دستی کردند و مسابقه گذاشتند، و زن پیراهن او را از پشت پاره کرد). «استباق» همان مسابقه دادن و پیشی گرفتن است که معنای آن پیش‌تر گذشت. «قَدّ» و «قَطّ» هر دو به معنای شکافتن و بریدن است؛ با این تفاوت که «قَدّ» پاره کردن از درازا (طول) و «قَطّ» بریدن از پهنا (عرض) است. «دُبُر» و «قُبُل» نیز مانند پشت و پیش‌رو (عقب و جلو) هستند.

سیاق و روند آیات نشان می‌دهد که مسابقهٔ آن دو به سوی در برای دو هدف متفاوت بود: یوسف(ع) می‌خواست در را بگشاید و با بیرون رفتن از خانه، خود را از چنگ او رها سازد؛ و همسر عزیز می‌خواست پیش از او به در برسد تا مانع گشودن در و خروج وی شود، شاید به خواستهٔ خود از او دست یابد. یوسف زودتر از او به در رسید، پس زن پیراهن او را از پشت سر کشید و پیراهنش را پاره کرد. پیراهن پاره نشد مگر به این دلیل که یوسف در حال فرار بود و از او دور می‌شد؛ وگرنه از درازا شکافته نمی‌شد.

و سخن خدای متعال که: « وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَي الْبٰابِ » (و آقای آن زن را دمِ در یافتند). «إلفاء» به معنای یافتن است؛ گفته می‌شود: «ألفیته کذا» یعنی «آن را چنین یافتم». مراد از «سیدها» (آقای او) همان همسرش است. گفته شده این تعبیر بر پایهٔ عرف مصر آمده است؛ زیرا در مصر زنان همسر خود را «سید» (آقا) می‌نامیدند و این رسم تا روزگار کنونی نیز ادامه دارد.

خدای متعال می‌فرماید: « قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (زن گفت: کیفر کسی که به همسر تو قصد بدی داشته، جز این چیست که زندانی شود یا عذابی دردناک ببیند؟). چون آن دو، شوهر زن را دمِ در یافتند، بزمِ کام‌جویی به صحنهٔ بازپرسی و داوری دگرگون شد؛ آنچه این موقعیت را پدید آورد، حضور عزیز نزد در و حاضر شدنِ آن دو با چنان حال و وضعیتی نزد او بود. آنچه در این صحنه رخ داد، از عبارت: « وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَي الْبٰابِ » تا پایان پنج آیه (تا پایان آیهٔ ۲۹) بیان شده است.

پس همسر عزیز پیش‌دستی کرد و به شکایت از یوسف نزد او پرداخت و از او خواست که وی را کیفر دهد؛ اظهار داشت که یوسف به او سوءقصد داشته و عزیز باید او را زندانی کند یا شکنجه‌ای دردناک دهد. اما او نه به این امر و نه به هیچ‌یک از جزئیات ماجرا به صراحت اشاره نکرد، بلکه کنایه‌آمیز سخن گفت و یک حکم کلیِ عقلایی آورد که کیفرِ قصدِ فحشا به زنان شوهردار را در بر می‌گیرد، پس گفت:

« مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (کیفر کسی که نسبت به خانواده‌ات قصد سوء داشته جز زندانی شدن یا عذابی دردناک چیست؟). او نه نام یوسف را صریحاً آورد که قصدکننده بود، نه نام خودش را که همسر (اهل) بود، و نه نام بدی و کار زشت را که همان زنا با زن شوهردار بود؛ همهٔ این‌ها برای رعایت ادب در پیشگاه عزیز و پاسداشت جایگاه او بود.

زن کیفر مشخصی را تعیین نکرد، بلکه آن را میان زندان و شکنجهٔ دردناک مردد گذاشت؛ چرا که دلِ شیدا و سرشار از عشقش به یوسف به او اجازه نمی‌داد کیفر قطعی معین کند، زیرا در ابهام و دوپهلویی نوعی گشایش و راه نجات وجود دارد؛ با این حال، در این تعبیر خود که گفت:

« بِأَهْلِكَ » (به همسرت)، نوعی تحریک و برانگیختنِ شوهرش برای مجازات یوسف نهفته بود. این کار جز نیرنگی از سوی او برای فریب عزیز نبود که با تظاهر به اندوه و پریشانی، مانع از پی بردنِ او به حقیقت ماجرا و مجازات خودش شود؛ زیرا اگر توجه عزیز را از خودِ گناهکارش منصرف می‌ساخت، بازداشتن او از مجازات یوسف(ع) چندان برایش دشوار نبود.

خدای متعال می‌فرماید: « قٰالَ هِيَ رٰاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي » (یوسف گفت: او از من کام خواست). یوسف(ع) به پاس ادب در برابر عزیز و حفظ حرمت زن برای آنکه او را متهم به گناه نسازد، سخن را آغاز نکرد؛ اما هنگامی که زن او را به قصد سوء متهم نمود، چاره‌ای ندید جز اینکه حقیقت را آشکارا بیان کند، پس گفت: « هِيَ رٰاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي » (او بود که از من کام خواست). در این کلام، دلالت بر حصر وجود دارد که از نوع «قصر قلب» (انحصار برای واژگون ساختن پندارِ نادرست طرف مقابل) است؛ یعنی: من نسبت به او قصد بدی نداشتم، بلکه او بود که چنین قصدی داشت و از من کام می‌خواست.

در این سخنِ یوسف ــ که از انواع تأکید مانند سوگند و نظایر آن خالی است ــ دلالتی هست بر آرامش جان و اطمینانِ خاطرش (ع)؛ و اینکه او هنگامِ اظهارِ بی‌گناهی از اتهامِ آن زن، نه شرم و دستپاچگی به خرج داد، نه بی‌تابی کرد و نه چاپلوسی نمود؛ چراکه هیچ کارِ بدی نکرده بود و نه از آن زن ترسی داشت و نه از اتهامی که به او زده بود، و آن‌گاه هم که گفت: « مَعٰاذَ اللّٰهِ » (پناه بر خدا!)، به پروردگارش پناه برده بود.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكٰاذِبِينَ » (و شاهدی از کسانِ آن زن شهادت داد: اگر پیراهنِ او از جلو پاره شده، زن راست گفته و او از دروغ‌گویان است...) تا پایانِ دو آیه. از آنجا که «شهادت» در معنای گفتار است، عبارتِ « إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ » (اگر پیراهن او...) «إلخ» (تا پایان)، به‌منزلهٔ مقولِ قول (کلامِ گفته‌شده) برای آن است؛ بنابراین نیازی نیست پیش از عبارتِ « إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ » (اگر پیراهن او...) «إلخ» (تا پایان)، واژه‌ای مانند «گفت» در تقدیر گرفته شود. و برخی گفته‌اند: چون این سخن کارکردِ شهادت را داشته، با لفظِ شهادت از آن تعبیر شده است.

این شاهد به دلیلی اشاره کرد که با آن، گره از کار گشوده و راهِ داوری در این ماجرا روشن می‌شد؛ پس سخن گفت و اظهار داشت:

« إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكٰاذِبِينَ » (اگر پیراهنِ او از جلو پاره شده، زن راست گفته و او از دروغ‌گویان است)؛ چراکه کاملاً روشن است یکی از آن دو در ادعایش راست‌گو و دیگری دروغ‌گو است، و پاره شدنِ پیراهن از جلو، نشان‌دهندهٔ درگیری و کشمکشِ رو در روی آن‌هاست؛ پس داوری به سودِ زن و علیه یوسف خواهد بود. «وَ إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّٰادِقِينَ» (و اگر پیراهنِ او از پشت پاره شده، زن دروغ گفته و او از راست‌گویان است)؛ زیرا پاره شدن از پشت نشان می‌دهد که یوسف از او می‌گریخته و زن در پی‌اش می‌دویده و او را به سوی خود می‌کشیده است؛ در این صورت، حکم به سودِ یوسف و علیه زن خواهد بود.

و این مطلب روشن است.

اما اینکه این شاهد چه کسی بود؟ مفسران دربارهٔ او اختلاف نظر دارند: برخی گفته‌اند مردی خردمند بود که به عزیز آن پیشنهاد را داد، چنان‌که از حسن، قَتاده و عِکرمه نقل شده است؛ و گفته شده: مردی از پسرعموهای آن زن بود و همراه با شوهرِ او دمِ در نشسته بود؛ و نیز گفته شده: نه از انسان‌ها بود و نه از جنّیان، بلکه آفریده‌ای از آفریدگانِ خدا بود، چنان‌که از مجاهد روایت شده است؛ اما این نظر به دلیل ناسازگاریِ آشکارش با سخن خدای متعال: «مِنْ أَهْلِهٰا» (از کسانِ آن زن) رد شده است.

در روایاتی از طریق اهل‌بیت (ع) و برخی از طرق اهل‌سنت آمده است که او کودکی در گهواره و از کسانِ آن زن بود؛ و إن‌شاءالله در بحث رواییِ آینده خواهد آمد.

آنچه شایسته است در آن درنگ و تأمل شود، این است که آنچه این شاهد آورد، بیانی عقلی و استدلالی فکری است که به نتیجه‌ای می‌رسد؛ نتیجه‌ای که به سودِ یکی از دو طرفِ دعوا و علیه دیگری داوری می‌کند. در عرف به چنین چیزی «شهادت» (گواهی) نمی‌گویند؛ چراکه شهادت، بیانی متکی بر حس یا در حکمِ حس است؛ خلاصه، سخنی است که بر تفکر و تعقل تکیه ندارد؛ همان‌گونه که در سخنِ الهی آمده است: «شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ» (گوش و دیدگان و پوست‌هایشان بر ضدشان گواهی دادند) [حم‌السجده: ۲۰]، و نیز این سخنِ خدای متعال: «قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّٰهِ» (گفتند: شهادت می‌دهیم که تو بی‌تردید فرستادهٔ خدایی) [منافقون: ۱]. چراکه داوری به راست‌بودنِ رسالت پیامبر، گرچه در ذاتِ خود بر تفکر و تعقل متکی است، اما مراد از شهادت، ادای همان حقیقتِ قطعی و معلومی است که نزد انسان است، بدون در نظر گرفتنِ اینکه از راه تفکر و تعقل به دست آمده باشد؛ چنان‌که در مواردی از آن تعبیر می‌شود به «گفتار» و مانند آن.

بنابراین بعید نیست که تعبیر از سخنِ این گوینده با عبارتی چون « وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ » (و شاهدی شهادت داد)، اشاره به این باشد که این سخن بدون اندیشه و درنگ از او سر زده است؛ در نتیجه چون بر تفکر و تعقل تکیه نداشته، «شهادت» نامیده شده، نه «گفتاری» که در عرف بر بیانی مبتنی بر تأمل و اندیشه اطلاق می‌شود. با این نکته، روایتی نیز که می‌گوید آن شاهد، کودکی در گهواره بوده تأیید می‌شود؛ چراکه سخن‌گفتنِ او گونه‌ای معجزه بود که خدای پاک و منزه با آن، سخنِ یوسف (ع) را تأیید فرمود.

خدای متعال می‌فرماید: « فَلَمّٰا رَأيٰ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ » (پس چون [عزیز] دید پیراهن او از پشت پاره شده است، گفت: بی‌تردید این از نیرنگ شما زنان است، که نیرنگ شما بزرگ است)؛ یعنی هنگامی که عزیز پیراهن یوسف را دید در حالی که از پشت پاره و شکافته شده بود، گفت: این ماجرا از نیرنگ شما زنان است؛ واقعاً نیرنگ شما بزرگ است؛ بنابراین مرجع ضمیرها از سیاق سخن روشن است.

نسبت دادن نیرنگ به گروه زنان، با اینکه این کار از همسرش سر زده بود، برای آن است که نشان دهد این رفتار از او تنها از آن رو صادر شد که زنی از زنان است، و نیرنگ زنان امری شناخته‌شده و معهود است؛ از همین رو آن را بزرگ شمرد و بار دیگر گفت: « إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ » (بی‌تردید نیرنگ شما بزرگ است). علتش این است که مردان گرایش و کششی آشکار به زنان دارند، و به زنان نیز اسباب دلربایی و جلب‌توجهی داده شده که می‌توانند با آن عنان دل‌های مردان را در دست گیرند و روح و روانشان را با جلوه‌گری‌های فتنه‌انگیز و رفتارهای افسون‌کننده تسخیر کنند؛ رفتارهایی که خرد را از آنان می‌رباید و آن‌ها را از جایی که متوجه نمی‌شوند به سوی خواستهٔ خود سوق می‌دهد، و نیرنگ و قصدِ بد داشتن دربارهٔ کسی نیز همین است. پیام آیه این است که عزیز وقتی دید پیراهن یوسف از پشت پاره شده، به سود یوسف (ع) و علیه همسرش داوری کرد.

خدای متعال می‌فرماید: « يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخٰاطِئِينَ » (ای یوسف، از این ماجرا روی بگردان، و تو [ای زن] برای گناهت آمرزش بخواه که بی‌گمان از خطاکاران بوده‌ای)؛ این سخن از گفته‌های عزیز است؛ یعنی او پس از آنکه به سود یوسف و علیه همسرش داوری کرد، به یوسف دستور داد که از این ماجرا چشم بپوشد و به همسرش فرمان داد که برای گناه و خطای خویش آمرزش بطلبد.

پس سخن او که: « يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا » (ای یوسف، از این ماجرا روی بگردان)، اشاره به واقعه‌ای دارد که رخ داده بود، و از یوسف می‌خواهد که از آن چشم بپوشد و چنان فرض کند که گویی رخ نداده است، تا درباره‌اش با کسی سخن نگوید و آن را فاش نسازد. در کلام خدای متعال هم سخنی نیامده که نشان دهد یوسف (ع) با کسی در این باره سخن گفته است، و از او (ع) جز این نیز انتظار نمی‌رود؛ چنان‌که می‌بینیم او ماجرای کام‌جویی را برای عزیز نیز آشکار نکرد تا اینکه زن او را به سوءقصد متهم نمود، و در آن هنگام بود که یوسف حقیقت را بیان کرد. اما چگونه ممکن بود ماجرایی پنهان بماند که روزگاری نه چندان کوتاه ادامه داشته، شیدایی بر زن چیره گشته، عشق سوزان هرگونه شکیبایی و دوراندیشی را از او سلب نموده بود، و کام‌جویی هم یک یا دو بار نبوده است؟ و گواه این مطلب، سخن زنان است که بعداً می‌آید: «اِمْرَأَتُ الْعَزِيزِ...» (همسر عزیز) «تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا» (...از غلام خود کام می‌خواهد؛ به‌راستی عشق او تا ژرفای دلش رخنه کرده است).

و سخن او که: « وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخٰاطِئِينَ » (و برای گناهت آمرزش بخواه که بی‌گمان از خطاکاران بوده‌ای)، گناه را بر زن مسلّم می‌شمارد و به او فرمان می‌دهد که برای آن گناه از پروردگارش آمرزش بطلبد؛ چرا که او با این کار از اهل خطا گشته است، و به همین دلیل فرمود: « مِنَ الْخٰاطِئِينَ » (از خطاکاران [با صیغهٔ مذکر]) و نفرمود: «من الخاطئات» (از زنان خطاکار).

بر پایهٔ آنچه سیاق کلام نشان می‌دهد، همهٔ این‌ها سخن عزیز است، نه سخن شاهد؛ زیرا این سخنان، داوری و صدور حکم است و داوری از آنِ عزیز است، نه شاهد.

و سخن برخی نادرست است که گفته‌اند: معنای « وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ » این است: «سلي زوجك أن لا يعاقبك علي ذنبك» (از شوهرت بخواه که تو را بر گناهت کیفر ندهد)؛ پایان سخن؛ و این دیدگاه بر این پایه استوار است که این جمله سخن شاهد است، نه سخن عزیز. همچنین سخن دیگری نادرست است که گفته: معنایش این است: «استغفري الله من ذنبك و توبي إليه فإن الذنب كان منك لا من يوسف فإنهم كانوا يعبدون الله تعالي مع عباده الأصنام» (از خدا برای گناهت آمرزش بخواه و به درگاهش توبه کن، زیرا گناه از جانب تو بوده است نه از یوسف؛ چرا که آنان با وجود پرستش بت‌ها، خدای متعال را نیز عبادت می‌کردند)؛ پایان سخن.

علت نادرستی‌اش این است که بت‌پرستان به خدای پاک و منزه در آفرینندگی‌اش اقرار دارند، اما به جای خدای پاک و منزه، فقط خدایان و ارباب‌ها را عبادت می‌کنند ــ و سخن در این باره در جلد پیشینِ کتاب گذشت ــ گذشته از اینکه آیه جز سخن « وَ اسْتَغْفِرِي » (و آمرزش بخواه) را در بر ندارد، بدون اینکه متعلَّق آن ذکر شود، که همان پروردگار و معبود او در آیینش است.

گاه گفته شده است: این آیه نشان می‌دهد که عزیز فاقد غیرت بوده است، در حالی که حقیقت این است که آیه نشان می‌دهد او همسرش را بسیار دوست می‌داشته است.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ قٰالَ نِسْوَهٌ فِي الْمَدِينَهِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیز از غلام خود کام می‌خواهد؛ به‌راستی عشق به او در ژرفای دلش رخنه کرده است؛ بی‌گمان ما او را در گمراهی آشکاری می‌بینیم)؛ داستان زنان مصر با یوسف در خانهٔ عزیز، در این آیه تا پایان شش آیه [آیات ۳۰ تا ۳۵] آمده است.

آنچه از تأمل در این آیات، همراه با شواهد و اوضاع و احوالِ پیرامون و مقتضای سرشتِ خود داستان برمی‌آید، این است که پس از آن رویداد میان یوسف و همسر عزیز، خبر آن کم‌کم در شهر پیچید. زنان—که از بانوان سرشناس شهر بودند—در جمع‌ها و محافل خود میان یکدیگر از آن سخن می‌گفتند و همسر عزیز مصر را سرزنش و نکوهش می‌کردند که دلباخته و شیفتهٔ غلام جوان خود شده است؛ عشقی که سراپایش را فرا گرفته و سبب شده است پیوسته از او کام بطلبد، و بدین‌گونه به گمراهیِ آشکاری درافتد.

صفحهٔ منبع ۱۴۴

این گفت‌وگوها نیرنگی از سوی آنان علیه همسر عزیز بود، بر پایهٔ آنچه در سرشت بیشتر زنان از حسادت و خودپسندی وجود دارد؛ چرا که بر زن، عواطف رقیق و احساسات لطیف غلبه دارد و به سبب سرشت ظریف و زیبایی طبیعی، دلش شیفتهٔ زیور و زیبایی، و جانش وابسته به شیوه‌های ناز و دلبری است؛ و این امر در او—به‌ویژه در دختران و زنان جوان—خودپسندی و رشک‌ورزی به دیگران را پدید می‌آورد.

کوتاه سخن آنکه گفت‌وگوی آنان دربارهٔ عشق و کام‌جوییِ همسر عزیز، نیرنگی از سوی ایشان علیه او بود—و در این کار، تسلایی برای دل‌های خود و فرونشاندن سوزش سینه‌هایشان می‌یافتند—در حالی که هنوز یوسف را ندیده بودند و از او آنچه را که همسر عزیز دیده و شیفته‌اش گشته و پردهٔ آبرویش دریده شده بود، مشاهده نکرده بودند؛ بلکه تنها چیزی در خیال می‌پروراندند و با قیاس سخن می‌گفتند؛ و «أين الرواية من الدراية و البيان من العيان» (شنیدن کجا و پی‌بردن به حقیقت کجا، و وصف‌کردن کجا و با چشم دیدن کجا!).

سخن‌گفتن از این ماجرا در شب‌نشینی‌ها شایع شد تا آنکه خبر به همسر عزیز رسید؛ همان زنی که هیچ دغدغه‌ای جز کامیابی در وصال یوسف و رسیدن به خواستهٔ خود از او نداشت، و در راه عشقش به پادشاهی و عزت اعتنایی نمی‌کرد، مگر از آن رو که به وسیلهٔ آن موقعیت به عشق و تمایل یوسف به خود دست یابد و خواسته‌اش برآورده شود. پس او از خواب غفلت بیدار شد و به نیرنگ آن زنان پی برد؛ ازاین‌رو، در پی آنان فرستاد تا نزدش حاضر شوند؛ زنانی که از بانوان والامقام، همسران اشراف شهر و ارکان کشور بودند، کسانی که با خاندان عزیز رفت‌وآمد داشتند یا شایستهٔ حضور در آنجا بودند.

آنان برای آمدن آماده شدند و با بیشترین زیبایی و چشمگیرترین زیورها خود را آراستند، چنان‌که شیوهٔ این‌گونه بانوان در چنین مهمانی‌هایی است؛ و هر یک آرزو داشت یوسف را ببیند و زیبایی‌اش را تماشا کند؛ همان زیبایی که همسر عزیز را بدان سرنوشت دچار کرد و رسوایش ساخت.

همسر عزیز نیز در آن روز هدفی جز این نداشت که یوسف را به آنان نشان دهد، تا او را معذور بدارند و به جای سرزنش وی، به خود مشغول شوند، و بدین‌گونه از زخم زبانشان رهایی یابد و از نیرنگشان آسوده‌خاطر شود. او به شیفته‌شدنِ آن زنان به یوسف اعتنایی نمی‌کرد و از گزند آنان بر یوسف بیمی نداشت؛ زیرا—به پندار خود—بانوی او، صاحبش و اختیاردار کارش بود، و یوسف غلامِ ویژهٔ خود او به شمار می‌آمد؛ گذشته از اینکه می‌دانست یوسف هرگز کسی نیست که به آنان تمایل نشان دهد یا شیفته‌شان شود، چرا که با آن پاک‌دامنی و خویشتن‌داری از این هوس‌ها، حتی در برابر خواستهٔ خودِ او نیز رام نمی‌شد.

سپس هنگامی که آن زنان نزد همسر عزیز آمدند و در جایگاه‌های خود نشستند و فضا صمیمانه شد و گفت‌وگو و خوش‌وبش جریان یافت و به خوردن میوه سرگرم شدند، به هر یک از آنان کاردی داد، در حالی که پیش‌تر برایشان میوه فراهم ساخته و پیشکش کرده بود؛ در این هنگام، به یوسف دستور داد که نزد آنان بیرون آید، در حالی که تا پیش از آن از دیدشان پوشیده بود.

صفحهٔ منبع ۱۴۵

همین که یوسف بر آنان پدیدار شد و چشمشان به او افتاد، عقل از سرشان پرید و هوش از کف دادند، و از شدت شگفتی و مبهوت‌شدنی که بدان گرفتار آمدند، بی‌آنکه خود بدانند به جای میوه‌ای که در دست داشتند، دست‌های خود را بریدند. این ویژگیِ شیداییِ مفرط و ترسِ شدید است؛ چرا که روان انسان اگر مجذوب چیزی شود که در عشق به آن زیاده‌روی می‌کند، یا از چیزی که سخت از آن می‌ترسد و هراسان است، پریشان و مبهوت می‌گردد؛ پس یا مرگی ناگهانی گریبانش را می‌گیرد، یا آگاهیِ لازم برای هدایت نیروها و اعضا و سامان‌دادن به کارها از او ربوده می‌شود. ازاین‌رو، چه بسا شتابان به سوی خطری گام بردارد که روبه‌روشدن با آن مبهوتش ساخته، یا فرار از یادش برود و چون جمادی بی‌حرکت بر جای بماند، و یا از روی سردرگمی کاری جز آنچه قصد داشته انجام دهد؛ و نظایر این حالات در ماجرای عشق بسیار است و حکایت‌های دلدادگان و عاشقانِ شیدا مشهور و زبانزد است.

تفاوت همسر عزیز با آن زنان در همین بود؛ زیرا غرق‌شدن او در عشق یوسف رفته‌رفته پدید آمده بود، ولی زنان شهر به ناگاه با او روبه‌رو شدند و پرده‌ای از زیباییِ خیره‌کننده دل‌هایشان را فرا گرفت؛ عشق بر آنان چیره گشت و رسوایشان کرد، عقلشان را ربود و اندیشه‌شان را پریشان ساخت، تا آنجا که میوه را فراموش کردند و دست‌های خود را بریدند، هرگونه شکیبایی و خودداری را فرو نهادند، شیداییِ نهفته در جانشان را آشکار ساختند و گفتند: « حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ » (خدا منزه است! این انسان نیست؛ این جز فرشته‌ای بزرگوار و ارجمند نیست!).

همهٔ این‌ها در حالی رخ داد که آنان در کاخ عزیز حضور داشتند؛ خانه‌ای که رعایت هرگونه ادب و وقار در آن واجب بود. همچنین بر آنان لازم بود که از همسر عزیز پروا کنند و حرمت جایگاهش را نگاه دارند، به‌ویژه آنکه خود زنانی بزرگ‌زاده، زیباروی، شوهردار و پرده‌نشین بودند، و همهٔ این ویژگی‌ها عواملی بازدارنده از بی‌بندوباری و پرده‌دری است. از سوی دیگر، آنان سخنان دیروز خود را فراموش نکرده بودند که چگونه همسر عزیز را به سبب دل‌باختگی به یوسف سرزنش و ملامت می‌کردند، با آنکه آن دو سال‌ها زیر یک سقف می‌زیستند.

بنابراین بر هر یک از آنان واجب بود که دست‌کم از همنشینان خود پروا کند و پرده‌دری ننماید؛ چراکه به‌خوبی می‌دانستند کار همسر عزیز به چه بدنامی و رسوایی آشکاری کشیده شده است. همهٔ این ماجراها در حالی بود که یوسف در برابر چشمانشان ایستاده بود، سخنانشان را می‌شنید و رفتارشان را می‌دید.

اما آن زیبایی خیره‌کننده‌ای که ناگهان در یوسف دیدند، تمام محاسبات پیشینِ درونشان را باطل ساخت و آن بزم ادب و وقار را به مجلسی سرمستانه و عشرت‌بار دگرگون کرد؛ مجلسی که حاضرانش هیچ رازِ دلی را پنهان نمی‌داشتند و پروای آن را نداشتند که درباره‌شان چه گفته‌اند یا چه خواهند گفت. پس بی‌درنگ گفتند: «حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ» (منزه است خدا! این بشر نیست، این جز فرشته‌ای بزرگوار نیست!)؛ در حالی که اندکی پیش از آن می‌گفتند: « اِمْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (همسر عزیز از غلامش کام می‌طلبد! به راستی عشق او قلبش را شیفته کرده است؛ ما او را در گمراهی آشکاری می‌بینیم).

این سخن تازهٔ زنان پس از آن گفتار پیشین، در واقع نوعی عذرخواهی و بهانه‌تراشی از سوی خودشان بود؛ با این بیان که آنچه پیش از این می‌گفتیم: تنها زمانی حق و بجا بود که این شخص واقعاً انسان باشد، در حالی که او انسان نیست. آری، آدمی تنها هنگامی سرزنش و نکوهش می‌شود که به عشق بشری گرفتار آید و در پی کامجویی از او برآید، در حالی که بتواند به فردی هم‌شأن بسنده کند و از او بی‌نیاز گردد؛ اما در برابر زیبایی بی‌همتایی که هر دوراندیشی و اختیاری را سلب می‌کند، نه بر دل‌باختگی ملامتی وارد است و نه در شیدایی سرزنشی رواست.

از این رو، مجلس ناگهان دگرگون شد، بندهای شرم و حیا گسست و زنان بی‌پروا شدند و آشکارا از زیبایی یوسف سخن گفتند، به گونه‌ای که هر یک راز دلش را دربارهٔ او برملا می‌کرد. در این هنگام همسر عزیز گفت: « فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ » (این همان کسی است که مرا درباره‌اش سرزنش می‌کردید؛ آری، من از او کام خواستم و او خویشتن‌داری ورزید). او با این سخن رازی را آشکار کرد که پیش از آن هرگز به آن اعتراف نمی‌کرد. سپس برای نشان دادن سرسختی، حفظ جایگاهش نزد آن زنان و به طمع واداشتنِ یوسف به تسلیم و فرمان‌برداری، او را تهدید کرد و گفت: « وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصّٰاغِرِينَ » (و اگر آنچه را به او دستور می‌دهم انجام ندهد، قطعاً زندانی خواهد شد و مسلماً از خوارشدگان خواهد بود).

اما یوسف، هیچ‌یک از آن چهره‌های زیبا با نگاه‌های فتنه‌انگیزشان او را نفریفت و به سخنان دلنشین، دعوت‌های هوس‌آلودشان یا تهدید هولناک همسر عزیز کمترین توجهی نکرد؛ چراکه روح و جان خودش زیبایی‌ای برتر از هر زیبایی و جلالی داشت که هر شکوه و عظمتی در برابرش فروتن می‌شد. از این رو با آنان سخنی نگفت و به حرف‌هایی که همسر عزیز به گوشش می‌خواند اعتنایی نکرد، بلکه به پروردگارش روی آورد و گفت: « رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ » (پروردگارا، زندان نزد من محبوب‌تر است از آنچه مرا به سوی آن می‌خوانند؛ و اگر نیرنگشان را از من نگردانی، به سوی آنان متمایل می‌شوم و از نادانان خواهم بود).

این سخنِ یوسف، اگر با کلامی سنجیده شود که در خلوتگاه کامجویی به تنهایی به همسر عزیز گفته بود: « مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » (پناه بر خدا! او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت؛ بی‌تردید ستمکاران رستگار نمی‌شوند)، سیاقش نشان می‌دهد که این موقعیت برای یوسف(ع) بسیار دشوارتر و تلخ‌تر بوده است؛ چراکه او دیروز تنها در برابر قصد همسر عزیز پایداری می‌کرد و با نیرنگ یک زن روبه‌رو بود، در حالی که امروز خواسته‌ها و نیرنگ‌های همهٔ آنان متوجه او شده بود. ماجرای دیروز در خلوت و پوشیده از دیگران بود، ولی امروز همسر عزیز و آن زنان همگی آشکارا دم از عشق او می‌زدند، بر وسوسه و فریبش همدست شده بودند و او را به کامجویی وامی‌داشتند، و همهٔ اسباب و شرایط، امروز بسیار شدیدتر از دیروز به سود آنان و علیه یوسف حکم می‌راند.

از این رو، یوسف در اینجا برای دفع مکر و فریبِ آنان به درگاه پروردگار سبحان زاری و تضرع کرد، در حالی که در آن واقعه تنها به پناه‌بردن به پیشگاهش بسنده کرده بود؛ پس پروردگارش دعای او را اجابت فرمود و نیرنگ آنان را از او بگردانید، که همانا او شنوای داناست.

اکنون به بررسی آیات بازمی‌گردیم.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ قٰالَ نِسْوَهٌ فِي الْمَدِينَهِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا » (و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیز از غلام خود کام می‌طلبد...). واژهٔ «النسوة» اسم‌جمع برای «مرأة» (زن) است، و قید «فِي الْمَدِينَةِ» (در شهر) می‌رساند که آنان از نظر تعداد یا موقعیت اجتماعی در جایگاهی اثرگذار قرار داشتند؛ به گونه‌ای که سخنشان در فراگیر شدن این رسوایی کاملاً مؤثر بود.

«همسر عزیز» همان بانویی است که یوسف در خانه‌اش به سر می‌برد و او از یوسف کام خواسته بود. معنای «عزیز» نیز روشن است؛ صاحب‌اختیاری که یوسف را از کاروانیان خرید به این لقب خوانده می‌شد، و در مصر نیز فرمانروایان را عزیز لقب می‌دادند، چنان‌که پس از گمارده شدنِ یوسف بر خزانه‌های این سرزمین، به او نیز لقب عزیز دادند.

در کلام الهی: « تُرٰاوِدُ » (پی‌درپی کام می‌جوید)، دلالت بر استمرار است و این زشت‌ترین حالت کام‌جویی است. «فتی» به معنای جوان نورس است و به زن جوان «فتاة» می‌گویند. همچنین نامیدنِ غلام و برده به «فتی» رواج یافته است، و گویی با همین عنایت، واژهٔ فتی به ضمیر همسر عزیز اضافه شده و گفته شده است:

« فَتٰاهٰا » (جوانِ خدمتگزارش).

در کتاب المفردات آمده است: « شَغَفَهٰا حُبًّا »؛ یعنی عشق به شغاف قلبش—یعنی باطن آن—نفوذ کرده است؛ این سخن از حسن نقل شده و نیز گفته‌اند:

به میانهٔ دلش رسیده است؛ و این از ابوعلی نقل شده است و این دو معنا به یکدیگر نزدیک‌اند؛ پایان سخن راغب. و «شغافِ قلب» همان پرده و پوستهٔ نازکی است که دل را احاطه کرده است.

معنای آیه چنین است: شماری از زنان شهر—که سخنشان بی‌تأثیر نبود و به آبروی او ضربه می‌زد—گفتند: زنی است که پیوسته از برده‌اش کام می‌جوید، در حالی که چنین رفتاری شایستهٔ او نیست؛ زیرا نخست آنکه او زن است و پیش‌قدم شدنِ زن در کام‌جویی از مرد، کمالِ بی‌شرمی است، بلکه اگر چنین چیزی پیش آید، از طبیعت مردان است؛ دیگر آنکه او همسر عزیز و بانوی اول مصر است، پس واجبی گریزناپذیر است که شرف خاندان، عزت همسر و جایگاه خود را پاس بدارد؛ سوم آنکه کسی که بدو دل باخته بردهٔ اوست، و بسیار زشت است که بانویی چون او با موقعیت بانوی مصر، شیفته و بی‌قرارِ برده‌ای عبرانی از میان بردگان همسرش گردد؛ و چهارم آنکه تنها به دوست داشتن بسنده نکرد، بلکه فراتر رفت و به کام‌جویی از او دست زد، و چون یوسف از پذیرش سر باز زد، او دست برنداشت تا آنجا که اصرار ورزید و بر این کام‌جویی تداوم بخشید، و این کار بسیار قبیح‌تر و شرم‌آورتر، و فرورفتنی عمیق‌تر در گمراهی است.

از این رو، در پیِ این سخن خود: « اِمْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ » (همسر عزیز از غلامش کام می‌جوید...) بی‌درنگ گفتند: « إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (ما به‌راستی او را در گمراهیِ آشکاری می‌بینیم).

خدای متعال می‌فرماید: « فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً » (پس هنگامی که مکر و بدگوییِ آنان را شنید، در پیِ ایشان فرستاد و برایشان تکیه‌گاهی آماده کرد و به هر یک از آنان کاردی داد). مؤلف مجمع‌البیان گفته است: مکر عبارت است از چاره‌اندیشیِ زیرکانه برای رسیدن به مقصود و خواسته.

پایان سخن او. و علت اینکه این گفتارِ آنان «مکر» با همسر عزیز نامیده شد، آن است که از سرِ حسادت و سرکشیِ رقیبانش، رسوایی و پرده‌دری از رازش را در پی داشت؛ و همسر عزیز تنها از آن رو به سوی آنان پیام فرستاد تا یوسف را به ایشان نشان دهد و آنان را نیز به همان بلایی دچار سازد که خود بدان گرفتار آمده بود، تا دست از ملامت او بردارند و در دلباختگی‌اش به یوسف به او حق دهند.

بنابراین، گفتارِ آنان از آن رو «مکر» نام گرفت و شنیدن بدان نسبت داده شد که از سرِ حسادت و سرکشی صادر شده بود و هدفی را دنبال می‌کرد: رسوا کردن و بی‌آبرو ساختنِ او در میان مردم.

و برخی گفته‌اند: سخنِ آنان از آن رو مکر به شمار آمد که چون از زیبایی بی‌مانندِ یوسف شنیده بودند، این گفتار را بهانه‌ای برای دیدار با او قرار دادند؛ یعنی این سخن را گفتند تا به گوش همسر عزیز برسد و او در پیِ ایشان بفرستد تا نزدش حاضر شوند و او یوسف را به آنان نشان دهد تا در سرزنشی که نسبت به او روا داشته بودند معذورش دارند، و در نتیجه این زنان راهی پیدا کنند تا خودشان نیز از یوسف کام بجویند. با این حال، وجه نخست به سیاق آیات نزدیک‌تر است.

و سخن او: « أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ » (به سوی آنان فرستاد)، معنایش روشن است؛ و کنایه از دعوت آنان به حضور نزد خویش است.

و سخن او: « وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً » (و برایشان تکیه‌گاهی آماده ساخت و به هر یک از آنان کاردی داد)؛ «اعتاد» به معنای آماده ساختن و مهیا کردن است، یعنی آماده و مهیا کرد. و « مُتَّكَأً » با ضمهٔ میم و تشدید تا، اسم مفعول از «اتکاء» (تکیه دادن) است و مقصود از آن چیزی است که بر آن تکیه می‌زنند، مانند پشتی یا صندلی، چنان‌که در خانه‌های بزرگان معمول بود. متکأ به «تُرُنج» (بالنگ) نیز تفسیر شده که نوعی میوه است، همان‌گونه که در قرائت‌های شاذ « مُتَّكَأً » با ضمه و سپس سکون خوانده شده که به معنای ترنج است، و «مُتَّكَأً» با ضمهٔ میم و تشدید تا و بدون همزه نیز قرائت شده است.

و سخن او: « وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً » (و به هر یک از آنان کاردی داد)؛ یعنی برای بریدن میوه‌ای که می‌خواستند بخورند، مانند ترنج یا میوه‌های مشابهی که با قاچ کردن خورده می‌شوند. و سخن او: « وَ قٰالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ » (و گفت: بر آنان بیرون آی)؛ یعنی به یوسف فرمان داد بر آنان نمایان شود، در حالی که بی‌خبر و آسوده‌خاطر بودند و به گرفتن میوه و بریدن آن سرگرم بودند. در این تعبیر دلالتی هست بر اینکه یوسف (ع) از چشم آنان پنهان بود و در پستویی در آنجا یا اتاقی دیگر در درون همان تالار مهمانی به سر می‌برد که زنان در آن حضور داشتند؛ زیرا همسر عزیز گفت: « اُخْرُجْ عَلَيْهِنَّ » (بر آنان بیرون آی)، و اگر بیرون از آن خانه می‌بود، می‌گفت: «ادخل عليهن» (بر آنان وارد شو).

سیاق آیات دلالت دارد بر اینکه این تدبیر، نیرنگی از سوی او در برابر نیرنگِ آن زنان بود تا بدین وسیله رسوا شوند و او را در آنچه ملامتش کرده بودند معذور بدارند. و در تدبیر خود نیز کاملاً درست اندیشیده بود؛ چرا که برنامهٔ دیدار را چنین ترتیب داد: برایشان تکیه‌گاهی آماده ساخت، به هر یک کاردی داد، یوسف را از چشمشان پنهان کرد و سپس با آشکار ساختن ناگهانی او غافلگیرشان نمود، تا عقل از سرشان برود، از آن زیبایی شگفت‌انگیز مبهوت شوند و کاری کنند که هیچ خردمندی هرگز انجام نمی‌دهد؛ یعنی بریدن پیاپیِ دست‌ها به جای میوه‌ها، آن هم نه از یکی دو نفرشان، بلکه از همگی آنان.

خدای متعال می‌فرماید: « فَلَمّٰا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ » (پس چون او را دیدند، بسیار بزرگش شمردند و دست‌های خود را پیاپی بریدند و گفتند: پناه بر خدا! این بشر نیست؛ این جز فرشته‌ای بزرگوار نیست). «إکبار» به معنای بزرگ شمردن است و کنایه از شگفت‌زدگیِ شدید و از دست رفتن هوش و حواس آنان، و سلب اراده‌شان بر اثر غافلگیری در تماشای آن زیبایی خیره‌کننده است؛ بر اساس قانون عامِ آفرینش که همان خضوعِ کوچک در برابر بزرگ و غلبهٔ امر باشکوه بر امر ناچیز است؛ زیرا هرگاه پدیده‌ای بزرگ و با‌عظمت با شکوه و بزرگی‌اش بر ادراک آدمی پدیدار شود، بر همهٔ خواسته‌ها و افکارِ دیگرِ درون ذهنش چیره می‌گردد، آنها را از یادش می‌برد و انسان در رفتارش دچار سردرگمی و آشفتگی می‌شود.

از همین رو هنگامی که یوسف را دیدند، تماشای او بر ادراک و حواسشان چیره گشت؛ پس به جای میوه‌ای که قصد بریدنش را داشتند، دست‌های خود را پیاپی بریدند. در باب تفعیل («قَطَّعْنَ») دلالت بر فراوانی و تکرار هست؛ چنان‌که گفته می‌شود: «قتل القوم تقتيلا» (قوم را سخت و بسیار کشت) و «موتهم الجدب تمويتا» (خشک‌سالی آنان را گروه گروه و پیاپی از میان برد).

و سخن او: « وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ » (و گفتند: پناه بر خدا / منزه است خدا)، تنزیه و پیراستن خدای پاک و منزه در ماجرای یوسف است، و این مانند سخن خدای متعال است که: «مٰا يَكُونُ لَنٰا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهٰذٰا سُبْحٰانَكَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِيمٌ» (نور: ۱۶؛ ما را نشاید که به این سخن لب بگشاییم، پاک و منزهی تو! این تهمتی بزرگ است). این شیوه از ادب گفتار نزد اهل ادیان (پیروان آیین‌های دینی) است که هرگاه سخن در موضوعی پیش آید که متضمن گونه‌ای تنزیه و پاک دانستن کسی باشد، نخست خدای پاک و منزه را تنزیه می‌کنند و آنگاه به پیراستن و بی‌گناه شمردنِ فردِ مورد نظر می‌پردازند. زنان نیز چون با سخن خود: « مٰا هٰذٰا بَشَراً » (این بشری نیست) تا آخر آیه خواستند یوسف (ع) را [از بدی و نقص] منزه دانند، ابتدا به تنزیه خدای متعال پرداختند و سپس به تنزیه یوسف رو آوردند.

و سخن او: « مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ » (این بشر نیست؛ این جز فرشته‌ای بزرگوار نیست)، نفی بشر بودن یوسف (ع) و اثبات این است که او فرشته‌ای بزرگوار است. این سخن بر پایهٔ باوری است که اهل ادیان و از جمله بت‌پرستان دارند؛ اینکه فرشتگان موجوداتی ارجمندند و سرچشمهٔ هر خیر و خوشبختی در جهان به شمار می‌روند و هر زندگی، دانش، زیبایی، شکوه، شادمانی و دیگر امورِ دلخواه و آرزوشده از آنان تراوش می‌کند؛ بنابراین، هر زیباییِ ظاهری و باطنی در آنان جمع است و اگر در قالبی مجسم شوند، در کمالِ زیباییِ وصف‌ناپذیر پنداشته می‌شوند و بت‌پرستان نیز آنان را در پیکره‌های انسانیِ زیبا و باشکوه مجسم می‌کنند.

و شاید همین نکته سبب شده است که زنان گفتند: « إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ » (این جز فرشته‌ای بزرگوار نیست)؛ چراکه او را با تعبیری که صرفاً نشان‌دهندهٔ زیبایی چهره و جذابیت ظاهری باشد توصیف نکردند، با آنکه آنچه با آنان چنان کرد، زیبایی چهره و تناسب اندام او بود؛ بلکه وی را «فرشته‌ای بزرگوار» نامیدند تا در این سخن، به زیباییِ توأمانِ چهره و سیرت، و کمال هم‌زمانِ آفرینش (خَلق) و اخلاق (خُلق)، و ظاهر و باطن او اشاره شده باشد؛ و خدا داناتر است.

پیشی گرفتن این سخن زنان بر گفتار همسر عزیز که گفت: « فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ » (این همان کسی است که مرا درباره‌اش سرزنش می‌کردید)، نشان می‌دهد که آنان با این کلام درصدد عذرتراشی برای همسر عزیز در عشق و دلباختگی و شیدایی‌اش نبودند؛ بلکه این ستایش، ناخودآگاه و از روی ناچاری بود و کششِ بی‌اختیار جان‌ها و شیفتگی مهارناپذیر دل‌هایشان را به وی آشکار می‌ساخت، و همین امر مایهٔ رسوایی خودشان شد؛ و همسر عزیز نیز سخنِ « فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ » (این همان کسی است که مرا درباره‌اش سرزنش می‌کردید) را بر زبان نیاورد مگر پس از آنکه خودِ آنان رسوا شده بودند؛ رسوایی‌ای چه در کردار و چه در گفتار: با بریدن دست‌ها و منزه دانستنِ آن زیبایی از سنخِ آدمیان. ازاین‌رو برای زنان راهی نماند جز آنکه او را در آنچه می‌گوید تصدیق کنند و در آنچه انجام می‌دهد معذورش دارند.

خدای متعال می‌فرماید: « قٰالَتْ فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ » (گفت: این همان کسی است که مرا درباره‌اش سرزنش می‌کردید، و قطعاً من از او کام خواستم ولی او خویشتن‌داری کرد) تا پایان آیه. این سخن در جایگاه پاسخ به سؤالی مقدر (دفعِ دخل) است؛ گویی کسی می‌پرسد: پس همسر عزیز به آنان چه گفت؟ در پاسخ گفته شد: « قٰالَتْ فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ » (گفت: این همان کسی است که مرا درباره‌اش سرزنش می‌کردید).

او سخن خود را بر گفتار و کردار پیشینِ زنان متفرع ساخت و به شخصِ همان کسی که به خاطرش او را سرزنش می‌کردند اشاره کرد و وی را با این ویژگی وصف نمود که مایهٔ ملامتِ او بوده است، تا مشاهدهٔ خودِ او پاسخی باشد به آنچه وی را بدان متهم ساخته بودند؛ یعنی زیر پا گذاشتن شرافت خاندان، شوکت همسر و عفت نفس در راه عشقش؛ و عذری آشکار در برابر ملامتِ آنان بر کام‌جویی از یوسف باشد؛ زیرا رساترین بیان آن است که شنونده به امرِ عینی و مشاهده‌پذیر ارجاع داده شود. از همین باب است سخن خدای متعال: «أَ هٰذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ» (آیا این همان کسی است که خدایان شما را [به بدی] یاد می‌کند؟) در سورهٔ انبیاء، آیهٔ ۳۶؛ و نیز این سخن او که: «رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا» (پروردگارا، اینان بودند که ما را گمراه کردند؛ اعراف: ۳۸).

سپس او به کام‌خواهی خود اعتراف کرد و به آنان گفت که از یوسف کام خواسته، اما او عفت ورزیده و پاک‌دامنی گزیده است. همسر عزیز تنها از آن رو بی‌پروا سخن گفت و آنچه را همواره پنهان می‌داشت آشکار کرد که دید دل‌های آنان نیز در شیفتگی به یوسف با دل او همراه است؛ ازاین‌رو نزد آنان سفرهٔ دل گشود و به یوسف نیز هشدار داد که دست از سرش برنمی‌دارد و باید خود را برای اطاعت از فرمان او آماده کند؛ و این است معنای گفتارش که: « وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ » (و قطعاً من از او کام خواستم ولی او خویشتن‌داری کرد).

سپس تصمیمی را که گرفته بود — یعنی وادار ساختن یوسف به تسلیم و مجازات او در صورت سرپیچی — برای زنان بیان کرد و گفت:

« وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصّٰاغِرِينَ » (و اگر آنچه را به او فرمان می‌دهم انجام ندهد، قطعاً به زندان خواهد افتاد و حتماً از خوارشدگان خواهد بود). او سخن خود را با انواع تأکید مانند سوگند، نون تأکید، لام و نظایر آن مؤکد ساخت تا نشان دهد تصمیمی کاملاً قاطع گرفته است، و وسایلی دارد که او را به خواستهٔ خود وادار کند، و اگر سر باز زند، باید خود را پس از آسایش برای زندان، و پس از تکریم و احترام برای خواری و ذلت آماده سازد. در این سخن، در برابر آن زنان نوعی سرسختی و خودنمایی و سرکشی وجود دارد، و در برابر یوسف (ع) نوعی هشدار و تهدید نهفته است.

این تهدیدی که در سخن او آمده است: « وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصّٰاغِرِينَ » (و اگر آنچه را به او فرمان می‌دهم انجام ندهد، قطعاً زندانی خواهد شد و مسلماً از خوارشدگان خواهد بود)، سخت‌تر و هولناک‌تر از آن چیزی است که در روز کام‌خواهی از شوهرش تقاضا کرد، آنجا که گفت: « مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (کیفر کسی که به همسر تو قصد بدی داشته چیست جز اینکه زندانی شود یا شکنجه‌ای دردناک ببیند؟).

نخست ازاین‌رو که در آنجا مجازات را میان زندان و شکنجهٔ دردناک مردد گذاشت (یکی از آن دو را خواست)، اما در اینجا میان هر دو کیفر جمع کرد؛ یعنی هم به زندان افتادن و هم قرار گرفتن در زمرهٔ خوارشدگان.

و اما دوم، برای اینکه او در اینجا خودش شخصاً دست به تهدید زد، نه اینکه از شوهرش تقاضا کند؛ و سخنش سخن کسی است که در تصمیم خود تردید ندارد و از آنچه بر آن قطعیت یافته برنمی‌گردد. او به واقع پی برده بود که دل شوهرش در اختیار اوست و می‌تواند او را از آنچه می‌خواهد به آنچه خود می‌خواهد متمایل کند، و توانایی دارد در کار او به هر شکلی که بخواهد دخل و تصرف نماید.

خدای متعال می‌فرماید: « قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ » (گفت: پروردگارا! زندان نزد من از آنچه مرا بدان می‌خوانند محبوب‌تر است، و اگر مکرِ آنان را از من نگردانی به سویشان متمایل می‌شوم و از نادانان خواهم بود؛ یوسف: ۳۳). راغب در مفردات گفته است: «صبا فلان يصبو صبوا و صبوه إذا نزع و اشتاق و فعل فعل الصبيان» (هرگاه کسی تمایل و اشتیاق نشان دهد و رفتاری کودکانه در پیش گیرد، می‌گویند صباوت ورزید)؛ خدای متعال می‌فرماید: « أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ » (به سوی آنان متمایل می‌شوم و از نادانان خواهم بود؛ یوسف: ۳۳)؛ پایان سخن او. و در مجمع‌البیان آمده است: «الصبوه لطافه الهوي» (صبوه یعنی رقت و کششِ لطیف هوای نفس)؛ پایان سخن.

همسر عزیز و زنان به گفتگو با یکدیگر پرداختند؛ او گفت و آنان گفتند و در آشکار کردن رازهای درونشان بی‌پروا پیش رفتند، در حالی که یوسف (ع) در برابرشان ایستاده بود و آنان او را [به کامجویی] می‌خواندند و از او تمنای وصال داشتند. اما یوسف (ع) نه توجهی به آنان کرد و نه حتی یک کلمه با ایشان سخن گفت؛ بلکه به پروردگارش روی آورد—پروردگاری که دل او را تسخیر کرده بود، با دلی که در آن هیچ جایی جز برای او نبود و هیچ مشغله‌ای جز او نداشت—و « قٰالَ:رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ » (گفت: پروردگارا، زندان برای من از آنچه مرا به آن می‌خوانند محبوب‌تر است...) تا آخر آیه.

این سخن او، دعایی بر ضد خودش برای به زندان افتادن نیست، و به این معنا نیست که از خداوند بخواهد آنچه را زنان به سویش می‌خوانند با افکندن او به زندان از وی دور سازد؛ بلکه تنها بیانِ حال به درگاه پروردگارش است و نشان می‌دهد که او بر اثر تربیتی الهی، سختی زندان را در پیشگاه خدا بر لذت گناه و دوری از او ترجیح می‌دهد. پس این سخن او، درست همانند کلامی است که به همسر عزیز گفت، آن‌گاه که با او خلوت کرد و از وی کام خواست: « مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » (پناه بر خدا! او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت، بی‌گمان ستمکاران رستگار نمی‌شوند؛ یوسف: ۲۳). در هر دو سخن، خویشتن‌داری و پناه جستن به عزت الهی وجود دارد؛ تنها تفاوت این است که در یکی همسر عزیز را مخاطب قرار می‌دهد و در دیگری پروردگار قدرتمند و شکست‌ناپذیرش را، و قطعاً هیچ‌یک از این دو کلام دعا نیست.

در سخن او: « رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ » (پروردگارا، زندان برای من محبوب‌تر است...)، نوعی زمینه‌سازی برای سخن بعدی‌اش یعنی: « وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ » (و اگر مکرشان را از من نگردانی به سویشان متمایل می‌شوم...) وجود دارد؛ سخنی که در واقع دعایی در قالب بیانِ حال است.

بنابراین معنای آیه چنین است: پروردگارا! اگر من میان زندان و آنچه مرا به آن می‌خوانند مخیر شوم، قطعاً زندان را بر غیر آن ترجیح می‌دهم؛ و از تو می‌خواهم که مکرِ آنان را از من بگردانی، چرا که اگر نیرنگشان را از من دور نسازی، دل کنده و به سوی آنان متمایل می‌شوم و از نادانان خواهم بود؛ زیرا من تنها به وسیلهٔ دانشی که خودت به من آموخته‌ای از گزندِ آنان پرهیز می‌کنم و تو به واسطهٔ همان دانش، مکرشان را از من دور می‌کنی؛ پس اگر از افاضهٔ آن بر من دریغ فرمایی، نادان می‌شوم و در مهلکهٔ هوای نفس و تمایلات کودکانه سقوط می‌کنم.

صفحهٔ منبع ۱۵۲

از این آیه به یاری سیاق کلام روشن شد:

نخست اینکه سخن او: « رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ » (پروردگارا، زندان برای من محبوب‌تر است...)، دعایی از سوی یوسف (ع) بر ضد خودش برای رفتن به زندان نیست؛ بلکه بیانِ حالی از او به درگاه پروردگارش مبنی بر روی‌گردانی از زنان و بازگشت به سوی اوست. معنای « أَحَبُّ إِلَيَّ » (نزد من محبوب‌تر است) نیز این است که اگر مخیر شوم، زندان را بر آنچه مرا بدان می‌خوانند برمی‌گزینم؛ و این تعبیر اصلاً دلالت ندارد بر اینکه آنچه زنان او را به سویش فرا می‌خوانند نزد وی محبوب است، مگر به همان اندازه‌ای که انگیزهٔ طبیعت انسانی و نفس اماره به سوی آن می‌خواند.

و دیگر اینکه کلام خدای متعال که می‌فرماید: « فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ » (پس پروردگارش دعای او را اجابت کرد؛ یوسف: ۳۴)، اشاره دارد به اجابتِ آنچه این سخنِ او دربرداشت:

یعنی « وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ » (و اگر مکرشان را از من نگردانی...) که در بر دارندهٔ معنای دعاست؛ و گواه بر این مطلب، آن است که بلافاصله فرمود: « فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ » (پس مکرشان را از او بگردانید؛ یوسف: ۳۴). بنابراین، اجابتِ دعایی نیست که او بر ضد خودش برای رفتن به زندان کرده باشد، چنان‌که برخی پنداشته‌اند.

از دلایل این مطلب، سخن بعدی پروردگار در ماجرای به زندان رفتن اوست که می‌فرماید: « ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآيٰاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّٰي حِينٍ » (سپس پس از آنکه نشانه‌ها را دیدند، به نظرشان رسید که حتماً او را تا مدتی زندانی کنند؛ یوسف: ۳۵)؛ زیرا اگر آن سخن، دعایی برای زندانی شدن بود و خدای پاک و منزه آن را مستجاب کرده و زندان را برایش مقدر فرموده بود، دیگر تعبیر به «ثمّ» (سپس) و جدا ساختن این معنا از رخداد پیشین چندان مناسب نبود؛ پس در این نکته دقت کن.

دوم آنکه: آن زنان نیز یوسف را فراخواندند و از او کام خواستند، همان‌گونه که همسر عزیز او را به‌سوی خویش فراخواند و به کامجویی وسوسه‌اش کرد. اما اینکه آیا آنان او را به‌سوی خود دعوت کردند یا به‌سوی همسر عزیز، یا هر دو کار را انجام دادند؛ به این صورت که در حضور همسر عزیز او را به‌سوی وی خواندند و سپس هر یک در نهان او را به‌سوی خود فراخواند؟ آیه از این جهت ساکت است، جز آنچه از این سخن یوسف فهمیده می‌شود که: « وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ » (و اگر مکرشان را از من نگردانی، به‌سوی آنان میل می‌کنم؛ یوسف: ۳۳)؛ چرا که اگر دعوتی از سوی آنان به‌سوی خودشان در میان نبود، میل به‌سوی آنان معنای روشنی نداشت.

آنچه از کلام الهی برمی‌آید، آنجا که خدای متعال به حکایت از سخن یوسف در زندان به فرستادهٔ پادشاه می‌فرماید: « اِرْجِعْ إِليٰ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَهِ اللاّٰتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ -إلي أن قال -قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قٰالَتِ امْرَأَهُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِينَ ذٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي كَيْدَ الْخٰائِنِينَ » (به‌سوی مولایت بازگرد و از او بپرس ماجرای آن زنانی که دست‌های خویش را بریدند چه بود؟ – تا آنجا که فرمود – [زنان] گفتند: پناه بر خدا! ما هیچ بدی‌ای از او سراغ نداریم. همسر عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد؛ من از او کام خواستم و بی‌تردید او از راستگویان است. این برای آن است که [عزیز] بداند من در نهان به او خیانت نورزیدم، و همانا خدا نیرنگ خیانتکاران را هدایت نمی‌کند؛ یوسف: ۵۰-۵۲)؛

این است که آن زنان، او را به‌سوی همسر عزیز فرامی‌خواندند؛ چرا که یوسف پای آنان را هم به این ماجرا باز کرد و شریک ساخت و سپس گفت: « لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ » (در نهان به او خیانت نکردم)، و نفرمود: «در نهان خیانت نکردم» و نیز نفرمود: «به او و دیگری خیانت نکردم»؛ پس در این نکته درنگ کن.

با این همه، بر حسب عادت محال است که آن زنان از یوسف چیزی ببینند که هوش از سرشان ببرد، عقل‌هایشان را مدهوش سازد و دست‌های خویش را ببرند، سپس پاورچین و بی‌صدا پیِ کار خویش روند و اصلاً متعرّض او نشوند؛ بلکه عادت حکم می‌کند که از آن مجلس جدا نشدند مگر در حالی که شیفته و شیدای او بودند؛ شب و روزی بر آنان نمی‌گذشت مگر آنکه یوسف تمام همّ‌وغمّ‌شان بود و دل در گرو او داشتند؛ جان خود را فدایش می‌کردند، با هر زینتی که در توان داشتند او را به طمع می‌انداختند، خویشتن را بر او عرضه می‌داشتند و با هر وسیله‌ای می‌کوشیدند به آنچه از او می‌خواهند دست یابند.

و این معنا از کلامی که خداوند از یوسف حکایت کرده آشکار است؛ آنجا که فرمود: « رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ » (پروردگارا! زندان برای من دوست‌داشتنی‌تر از آن چیزی است که مرا به‌سویش می‌خوانند؛ و اگر مکرشان را از من نگردانی، به‌سوی آنان میل می‌کنم؛ یوسف: ۳۳)؛ چرا که یوسف از سخن گفتن با آنان روی برنتافت و به مناجات با پروردگار خویش — که به حالش آگاه و به سخنش شنواست — روی نیاورد، مگر به‌خاطر شدتِ سختیِ کار بر او، و احاطهٔ رنج و مصیبتی که از جانب آن زنان بر او باریده بود.

سوم آنکه: آن نیروی قدسی (عصمت الهی) که یوسف (ع) به وسیلهٔ آن خود را حفظ کرد، پدیده‌ای تدریجی بود که لحظه‌به‌لحظه از جانب خدای پاک و منزه بر او افاضه می‌شد، نه امری دفعی و یک‌باره انجام‌یافته؛ وگرنه نیازش به خدای متعال قطع می‌شد. از همین رو با این تعبیر از آن یاد کرد که: « وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي » (و اگر از من نگردانی؛ یوسف: ۳۳)، و نفرمود: «و إن لم تصرف عنی» (و اگر نگردانده بودی)؛ هرچند جملهٔ شرطیه از قید زمان برکنار است، ولی در ساختار کلام اشاراتی نهفته است.

به همین سبب نیز خدای متعال می‌فرماید: « فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ » إلخ (پس پروردگارش دعای او را اجابت کرد و نیرنگشان را از او بگردانید...؛ یوسف: ۳۴)، و بازداشتنِ شر را از او به اجابتی پی‌درپی و دفعی نو‌به‌نو نسبت داده است.

چهارم آنکه: این نیروی قدسی از سنخ دانش و معرفت است؛ از این رو یوسف (ع) فرمود: « وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ » (و از نادانان گردم؛ یوسف: ۳۳)، و نفرمود «و از ستمکاران گردم»، آن‌گونه که به همسر عزیز گفت: « إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » (مسلماً ستمکاران رستگار نمی‌شوند؛ یوسف: ۲۳)؛ یا نفرمود «از خیانتکاران شوم»، چنان‌که به فرستادهٔ پادشاه گفت: « وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي كَيْدَ الْخٰائِنِينَ » (و همانا خدا نیرنگ خیانتکاران را هدایت نمی‌کند؛ یوسف: ۵۲). او در شیوهٔ خطاب، میان آن دو و پروردگارش تفاوت گذاشت؛ پس آن دو را به رعایت مرتبهٔ فهمشان با ظاهر ماجرا مخاطب ساخت و گفت:

این کار ستم است و ستمکار رستگار نمی‌شود، و خیانت است و خدا نیرنگ خیانتکار را به سرانجام نمی‌رساند؛ اما پروردگارش را با حقیقت امر مخاطب ساخت که همان ناشی شدنِ میل به آنان از نادانی است.

و حقیقتِ ماجرا دربارهٔ این دو امر [یادداشت منبع: یعنی امر سوم و چهارم.] به‌خواست خدای متعال در مباحثِ پیوستِ به این بیان، به‌زودی خواهد آمد.

خدای متعال می‌فرماید: « فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ » (پس پروردگارش خواستهٔ او را اجابت کرد و نیرنگشان را از او بگردانید؛ چرا که او خود شنوای داناست؛ یوسف: ۳۴)؛ یعنی خداوند درخواست او را در بازگرداندن مکر آن زنان از وی اجابت فرمود، آن هنگام که گفت: « وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ » (و اگر مکرشان را از من نگردانی، به‌سوی آنان میل می‌کنم؛ یوسف: ۳۳).

صفحهٔ منبع ۱۵۴

همانا او به سخنان بندگانش شنوا و به احوالِ آنان داناست.

(بحث‌هایی پیرامون تقوای دینی و درجات آن)

اشاره

در چند فصل:

۱. قانون، اخلاق والا و توحید:

قانون مایهٔ سعادت نمی‌شود مگر در پرتو ایمانی که اخلاق والا پاسدار آن باشد، و اخلاق والا نیز جز با توحید به کمال نمی‌رسد؛ ازاین‌رو توحید همان ریشه‌ای است که درخت سعادت انسانی بر آن می‌روید و با اخلاق والا شاخ‌وبرگ می‌گستراند، و همین شاخه‌ها هستند که میوه‌های پاکیزه‌شان را در جامعه به بار می‌آورند. خدای متعال می‌فرماید: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَهً طَيِّبَهً كَشَجَرَهٍ طَيِّبَهٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي السَّمٰاءِ تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ وَ مَثَلُ كَلِمَهٍ خَبِيثَهٍ كَشَجَرَهٍ خَبِيثَهٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ» (ابراهیم: ۲۶؛ [آیا ندیدی خدا چگونه مَثَلی زد؟ کلمه‌ای پاکیزه همانند درختی پاکیزه است که ریشه‌اش استوار و شاخه‌اش در آسمان است؛ به اذن پروردگارش در هر زمان میوه‌اش را می‌دهد، و خدا برای مردم مَثَل‌ها می‌زند، شاید متذکر شوند. و مَثَل کلمه‌ای پلید چون درختی پلید است که از روی زمین کنده شده و هیچ ثباتی ندارد]). پس ایمان به خدا را مانند درختی دانسته است که ناگزیر ریشه‌ای دارد و آن همان توحید است، و میوه‌ای دارد که به اذن پروردگارش هر دم به بار می‌نشیند و آن عمل صالح است، و شاخه‌هایی دارد که همان خصلت‌های والا چون تقوا، عفت، معرفت، شجاعت، عدالت، مهربانی و مانند این‌هاست.

و خدای متعال می‌فرماید: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ» (فاطر: ۱۰؛ [کلمات پاکیزه به‌سوی او بالا می‌رود و عمل صالح آن را بالا می‌برد])؛ پس سعادتِ بالا رفتن به‌سوی خدا—که همان قرب به خدای متعال است—را از آنِ کلمهٔ پاکیزه، یعنی باور حق قرار داد، و کرداری را که شایسته و متناسب با آن باشد، بالا‌برنده و مددکارِ صعودش ساخت.

توضیح این مطلب: روشن است که کمال نوعیِ انسان و سعادتش در زندگی—که هیچ خواسته‌ای برای او والاتر از سعادتمند کردن آن نیست—حاصل نمی‌شود مگر در پرتو جامعه‌ای متشکل از افراد که در کارهای زندگی، با همهٔ فراوانی و تنوعش، با یکدیگر همکاری کنند؛ زیرا هیچ انسانی به‌تنهایی توان انجام همهٔ آن‌ها را ندارد.

همین امر انسانِ اجتماعی را ناگزیر ساخته است که به سنت‌ها و قوانینی تن دردهد تا به وسیلهٔ آن‌ها حقوق افراد از تباهی و پایمال شدن محفوظ بماند؛ هریک از آنان آنچه را در توان دارد انجام دهد و سپس دسترنج خویش را با یکدیگر مبادله کنند، تا هرکس از دستاوردهای فراهم‌آمده، به اندازهٔ کارش و متناسب با جایگاه اجتماعی‌اش بهره‌مند گردد، بی‌آنکه نیرومندِ توانمند ستم ورزد یا ناتوانِ درمانده مظلوم واقع شود.

و مسلّم است که این سنّت‌ها و قوانین پایدار و اثربخش نخواهند ماند، مگر در سایهٔ سنّت‌ها و قوانینِ کیفریِ دیگری؛ قوانینی که سرپیچی‌کنندگان از سنت‌ها و مقررات و دست‌درازی‌کنندگان به حقوق صاحبان حق را بیم دهند، آنان را با کیفرِ بدی در برابر بدی بترسانند، و با قوانینی دیگر ایشان را به انجام کارهای نیک تشویق و ترغیب کنند؛ و اجرای همهٔ این‌ها را قدرت حاکمی ضمانت کند که بر پایهٔ عدالت و راستی میانشان حکم می‌راند و بر آنان تسلط دارد.

و این خواسته تنها زمانی تحقق می‌یابد که نیروی مجریِ قوانین، هم به جرم آگاه باشد و هم بر مجرم مسلط و توانا؛ اما اگر بی‌خبر بماند و جرم در پی بی‌خبری یا غفلتِ آن رخ دهد—که این اتفاق چه‌بسا فراوان پیش می‌آید—هیچ مانعی جلوگیرِ وقوع آن نخواهد بود، و قوانین هم به‌خودی‌خود دستی ندارند که با آن عقوبت کنند. همچنین اگر حکومت بر اثر نداشتن نیروهای لازم یا سهل‌انگاری در تدبیر و عمل ضعیف شود و مجرم بر آن غلبه یابد، یا توان مجرم بیش از آن باشد، قوانین پایمال می‌شود و سرپیچی‌ها و دست‌درازی‌ها به حقوق مردم رواج می‌یابد؛ و انسان—همان‌طور که بارها در مباحث گذشتهٔ این کتاب بیان شد—به‌طبعِ خویش استخدام‌گر است (دیگران را به خدمت می‌گیرد) و سود را به‌سوی خود می‌کشد، هرچند به دیگران زیان رساند.

و این گرفتاری و مصیبت هنگامی شدت می‌یابد که این قدرت در قوهٔ مجریه یا در دست کسی متمرکز شود که زمام همهٔ امور را در دست دارد؛ در نتیجه، مردم را ناتوان می‌سازد و توانِ بازگرداندن او به عدالت و راست گرداندنش با حق را از آنان می‌گیرد، به گونه‌ای که صاحب چنان قدرت و شوکتی می‌شود که نه کسی تاب ایستادگی در برابر نیرویش را دارد و نه کسی می‌تواند با اراده‌اش مخالفت کند.

و تاریخ‌های ثبت‌شده آکنده از سرگذشت جباران و سرکشان و فرمانرواییِ ستمگرانهٔ آنان بر مردم است، و این واقعیت امروزه نیز در بیشتر گوشه‌وکنارهای زمین پیش چشم ماست.

بنابراین، قوانین و مقررات، هرچند در قلمرو مفاهیم خود عادلانه باشند، و احکام مجازات، هرچند به نهایتِ سخت‌گیری برسند، خودبه‌خود در جامعه به آسانی جریان نمی‌یابند و درِ سرپیچی و راه تخلف را نمی‌بندند، مگر به واسطهٔ اخلاق والای انسانی که ریشهٔ ستم و تباهی را برکَند؛ مانند ملکهٔ (خوی نهادینه‌شدهٔ) پیروی از حق، و احترام به انسانیت، عدالت، کرامت، حیات انسان‌ها، و گسترش رحمت و اموری از این دست.

و شوکت و قدرتی که در ملت‌های پیشرفته می‌بینی، و نظم و عدالتی که در ظاهر میان خودشان برقرار است، تو را نفریبد؛ در حالی که قوانینشان بر پایه‌های اخلاقی بنا نشده و ضامنی برای اجرای آن‌ها در کار نیست؛ چراکه آنان ملت‌هایی هستند که با اندیشه‌ای جمعی می‌اندیشند، به گونه‌ای که هیچ‌یک از افرادشان جز سود و خیرِ ملت خود را نمی‌بیند و جز آنچه به ملت خودش زیان می‌رساند را دور نمی‌کند. از سوی دیگر، همهٔ همّ‌وغمّ ملت او نیز چیزی جز به بردگی کشیدن دیگر ملت‌های ضعیف، مکیدن ثروت‌های آنان، استعمار سرزمین‌هایشان، و مباح دانستن جان و آبرو و اموالشان نیست. ازاین‌رو، این پیشرفت و ترقی برای آنان ثمره‌ای جز این نداشته که آنچه را ستمگران گذشته بر سر تک‌تک افراد می‌آوردند، به جوامع منتقل کرده‌اند؛ پس امروزه یک ملت، جایگزین فردِ ستمگر دیروز شده است، و واژه‌ها از معنای حقیقی خود به سوی ضدّشان کوچ کرده‌اند؛ چنان‌که آزادی، شرافت، عدالت و فضیلت را بر زبان می‌آورند، اما از آن‌ها چیزی جز بردگی، فرومایگی، ستم و رذیلت اراده نمی‌شود.

کوتاه سخن اینکه سنت‌ها و قوانین هرگز از گزند تخلف و پایمال شدن در امان نمی‌مانند، مگر اینکه بر پایهٔ اخلاق والای انسانی بنا شوند و از آن پشتوانه بگیرند.

سپس، اخلاق نیز به تنهایی جامعه را به خوشبختی نمی‌رساند و انسان را به سوی درستیِ عمل سوق نمی‌دهد، مگر آنکه بر توحید استوار شود؛ و توحید یعنی ایمان به اینکه جهان—و از جمله انسان—خدایی یگانه و همیشگی دارد که هیچ چیز از قلمرو علمش پنهان نمی‌ماند و در قدرتش هیچ‌کس بر او چیره نمی‌شود؛ همهٔ موجودات را بر کامل‌ترین نظام آفریده، بی‌آنکه به آن‌ها نیازی داشته باشد، و به زودی همگان را به سوی خود بازمی‌گرداند تا به حسابشان برسد؛ نیکوکار را به پاداش نیکی‌اش می‌رساند و بدکار را به کیفر بدی‌اش عقوبت می‌کند، و سپس همگی جاودانه متنعم یا معذب خواهند بود.

و روشن است که هرگاه اخلاق بر این عقیده استوار شود، برای انسان در کارهایش هدفی جز در نظر داشتن خشنودی خدای متعال باقی نمی‌ماند، و تقوا (پرهیزکاری) بازدارنده‌ای درونی برای او در برابر ارتکاب جرم خواهد شد. اما اگر اخلاق از پستان این عقیده—یعنی باور به توحید—شیر ننوشد، برای انسان در فعالیت‌های حیاتی‌اش مقصودی جز بهره‌مندی از کالای دنیای فانی و لذت بردن از خوشی‌های زندگی مادی بر جای نخواهد ماند؛ و بالاترین کاری که می‌تواند با آن زندگی‌اش را سامان بخشد و به وسیلهٔ آن قوانین حیاتیِ جامعه را پاس بدارد، این است که با خود بیندیشد که بر او لازم است به قوانین جاری پایبند باشد تا جامعه از فروپاشی و اجتماع از تباهی در امان بماند، و ضروری است خود را از پاره‌ای از خواسته‌هایش محروم سازد تا جامعه حفظ شود و در نتیجه او به بخشِ باقی‌ماندهٔ خواسته‌هایش دست یابد، و تا زنده است مردم او را بستایند و مدحش کنند، یا نامش در برگ‌های تاریخ با خط زرین نگاشته شود.

اما ستایش مردم و قدردانیِ آنان از کارها، تنها در اموری بااهمیت صورت می‌گیرد که از آن باخبر شوند؛ اما در امور جزئی و آنچه مردم از آن آگاه نمی‌شوند، مانند کارهای پنهانی، هیچ سپری نیست که آن‌ها را از سرپیچی حفظ کند. از سوی دیگر، یادِ ماندگار و نام بلند—که معمولاً در کارهایی انگیزه می‌بخشد که نیازمند ازخودگذشتگی و فداکاری است، مانند کشته شدن در راه وطن یا صرف مال و وقت برای اعتلای پایه‌های حکومت و مانند آن—اگر کسی در پی آن باشد و به آن دل ببندد در حالی که به جهان پس از این زندگی دنیا باور ندارد، این کارش جز باوری خرافی نخواهد بود؛ زیرا بر پایهٔ این دیدگاه، پس از مرگ و نابودی دیگر انسانی باقی نمی‌ماند تا از ستایش یا نیک‌نامی سودی به او بازگردد. و کدام خردمندی است که برخورداری دیگری را به بهای محروم ساختن خود و بدون هیچ سودی که به خودش بازگردد بخرد، یا با برگزیدن مرگ برای خویش، زندگی را به دیگری پیشکش کند، در حالی که در باور او پس از مرگ چیزی جز پوچی و نیستی نیست؟ و باور خرافی نیز با کمترین هوشیاری و توجه از میان می‌رود.

صفحهٔ منبع ۱۵۷

روشن شد که هیچ‌یک از این امور نمی‌تواند جای توحید را بگیرد و در بازداشتن انسان از گناه و شکستن سنت‌ها و قوانین جانشین آن شود؛ به‌ویژه اگر عمل از کارهایی باشد که ذاتاً برای مردم آشکار نمی‌شود، و به‌خصوص اگر چنان باشد که بر فرضِ آشکار شدن، به دلایلی برخلاف حقیقت خود جلوه کند؛ مانند خویشتن‌داری و پاک‌دامنی که گمان رود آزمندی و سرکشی بوده است، چنان‌که پیش‌تر در ماجرای کام‌جوییِ همسر عزیز از یوسف (ع) گذشت؛ ماجرایی که در آن کار یوسف (ع) میان خیانت به عزیز دربارهٔ همسرش، و میان متهم شدنش از سوی آن زن نزد عزیز به داشتن قصد بد دایر بود. پس هیچ‌چیز یوسف (ع) را بازنداشت—و شایسته هم نبود که چیزی او را بازدارد—مگر آگاهی به مقام پروردگارش.

۲. تقوای دینی با یکی از سه چیز حاصل می‌شود، یا اگر خواستی بگو:

خدای سبحان از یکی از سه راه عبادت می‌شود: بیم، امید، و محبت. خدای متعال می‌فرماید: «فِي الْآخِرَهِ عَذٰابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَهٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ وَ مَا الْحَيٰاهُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ» (حدید: ۲۰: «در آخرت عذابی سخت و آمرزشی از سوی خدا و خشنودی [او] هست، و زندگی دنیا جز کالای فریبنده نیست»). پس بر مؤمن است که به حقیقت دنیا پی ببرد، و حقیقت آن این است که کالای فریبنده‌ای است چون سرابی در بیابانی هموار، که تشنه آن را آب می‌پندارد تا چون بدان رسد چیزی نمی‌یابد. بنابراین، نباید دنیا را هدف کارهای خود در زندگی قرار دهد، و باید بداند که در پسِ این دنیا سرایی برای او هست و آن سرای آخرت است که در آن به هدف و فرجام کارهایش می‌رسد؛ فرجامی که عبارت است از: عذابی سخت برای گناهان که باید از آن بترسد و دربارهٔ آن از خدا پروا کند، آمرزشی از جانب خدا در برابر کارهای شایسته‌اش که باید به آن امید بندد و امیدش در آن به خدا باشد، و خشنودی و رضوانی از جانب خدا که باید آن را بر خشنودیِ دل خویش مقدّم بدارد.

طبیعت‌های مردم در برگزیدن و ترجیح دادن هر یک از این سه راه متفاوت است؛ بر جانِ گروهی از مردم، که بیشترِ آنان را تشکیل می‌دهند، بیم و هراس چیره است، و هرگاه در هشدارهای تهدیدآمیزِ خدا به ستمکاران و مرتکبان گناهان و انواع عذاب‌هایی که برایشان آماده کرده می‌اندیشند، ترس در جانشان افزون می‌گردد و بندهای تنشان به لرزه می‌افتد و بدین سبب از ترس عذابش به سوی عبادت خدای متعال کشانده می‌شوند.

بر جانِ برخی دیگر، امید چیره است؛ هرگاه در آنچه خدا به مؤمنانِ نیکوکار وعده داده است—از نعمت و کرامت و سرانجام نیک—می‌اندیشند، امیدشان بیشتر می‌شود و به طمع آمرزش و بهشت، در پرهیزگاری و پایبندی به کارهای شایسته تلاش بسیار می‌کنند.

گروه سوم، دانایان به خدایند؛ آنان خدا را نه از بیم کیفرش و نه به طمع پاداشش عبادت می‌کنند، بلکه تنها از آن رو او را می‌پرستند که سزاوار پرستش است؛ زیرا خدا را به آن نام‌های نیکو و صفات والایی که شایستهٔ اوست شناخته‌اند و دانسته‌اند که او پروردگارشان است؛ همو که مالک آنان، خواستشان، خشنودی‌شان و هر چیز دیگری جز آنان است و کار هستی را تدبیر می‌کند، تدبیری که تنها به دست اوست، و اینان نیز چیزی جز بندگان خدا نیستند. برای بنده شأنی جز این نیست که پروردگارش را بپرستد و خشنودی و خواستِ او را بر خشنودی و خواستِ خود مقدّم بدارد. پس آنان خدا را عبادت می‌کنند و در هیچ‌یک از کارهایشان، چه در انجام دادن و چه در فروگذاشتن، جز وجه او (خشنودی ذات پاکش) را نمی‌جویند؛ و در اعمال خود نه به کیفری چشم می‌دوزند که بترساندشان و نه به پاداشی که امیدوارشان کند، هرچند از عذابش بیم دارند و به رحمتش امید می‌ورزند. به همین معنا اشاره دارد

سخن آن حضرت (ع) که فرمود: «ما عبدتك خوفا من نارك و لا رغبه في جنتك-بل وجدتك أهلا للعباده فعبدتك» (تو را از ترس آتشت نپرستیدم و نه به شوق بهشتت، بلکه تو را سزاوار پرستش یافتم و پرستیدمت).

و اینان چون خواسته‌های گوناگونِ خود را تنها در جست‌وجوی خشنودی پروردگارشان خلاصه کرده‌اند و کارهای خود را خالصانه در طلب مقصدی قرار داده‌اند که همانا پروردگارشان است، محبت الهی در دل‌هایشان پدیدار می‌شود؛ و این بدان سبب است که پروردگارشان را همان‌گونه می‌شناسند که او خود را به آنان شناسانده است؛ و او خود را با نیکوترین نام‌ها نامیده و ذاتش را با هر صفت زیبایی ستوده است. از ویژگی‌های جانِ آدمی است که شیفتهٔ زیبایی شود، پس چگونه شیفتهٔ زیبای مطلق نشود؟! و خدای متعال می‌فرماید: «ذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ» (انعام: ۱۰۲: «این است خدا، پروردگار شما؛ هیچ معبودی جز او نیست، آفرینندهٔ هر چیز است، پس او را بپرستید»)، سپس می‌فرماید: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ» (سجده: ۷: «همان که هر چه را آفرید، نیکو آفرید»). بدین‌سان بیان فرمود که آفرینش بر مدار زیبایی و نیکی می‌گردد و این دو ملازم و منطبق بر یکدیگرند. سپس خدای سبحان در آیه‌های فراوانی یادآور شده است که هرچه آفریده نشانه‌ای است که بر او دلالت دارد، و همانا در آسمان‌ها و زمین نشانه‌هایی برای خردمندان است؛ پس در سراسرِ هستی چیزی نیست که بر خدای متعال دلالت نکند و گوشه‌ای از زیبایی و شکوهِ او را بازگو نسازد.

بنابراین، موجودات از جهت گونه‌های آفرینش و زیبایی‌شان، بر جمالِ بی‌پایان او دلالت می‌کنند و او را حمد می‌گویند و بر نیکوییِ زوال‌ناپذیرش ثنا می‌خوانند؛ و از جهت انواع نقص و نیازی که در خود دارند، بر بی‌نیازیِ مطلق او گواهی می‌دهند و ساحت قدس و کبریایی‌اش را تسبیح و تنزیه می‌نمایند، همان‌گونه که خدای متعال می‌فرماید: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (اسراء: ۴۴: «و هیچ چیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایش او، تسبیح می‌گوید»).

اینان در شناخت موجودات، از همان راهی پیش می‌روند که پروردگارشان بدان هدایتشان کرده و برایشان شناسانده است؛ و آن اینکه موجودات، نشانه‌های او و علامت‌هایی برای صفات جمال و جلالش هستند، و از خود هیچ اصالت، استقلال و بودنی ندارند، مگر اینکه همچون آینه‌هایی هستند که با زیبایی‌شان، زیباییِ بی‌پایانِ ورای خویش را آشکار می‌کنند، و با فقر و نیازشان، بی‌نیازیِ مطلقی را که احاطه‌شان کرده بازمی‌تابانند، و با خواری و خاکساری‌شان، عزت و کبریاییِ برتر از خویش را جلوه‌گر می‌سازند. و کسی که با این نگاه به هستی بنگرد، دیری نمی‌پاید که جانش مجذوب ساحت عزت و عظمت او می‌گردد، و از محبت الهی چنان نوری دلش را فرا می‌گیرد که خودش و همه‌چیز را از یاد می‌برد، و اثرِ هواها و تمایلات نفسانی را از باطنش می‌زداید، و دلش را به «قلب سلیم» (دلی پیراسته از هر ناخالصی) بدل می‌سازد که در آن جز خدای بلندمرتبه کسی نیست؛ خدای متعال می‌فرماید:

«وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ» (بقره: ۱۶۵: «و کسانی که ایمان آورده‌اند، محبتشان به خدا شدیدتر است»).

از همین رو، رهروان این راه بر این باورند که آن دو راه دیگر—یعنی راه عبادت از روی ترس— و نیز راه عبادت از سرِ طمع، خالی از شرک نیستند؛ زیرا کسی که خدای متعال را از ترس عذابش بندگی می‌کند، او را وسیله‌ای برای دور کردن عذاب از خود قرار می‌دهد، چنان‌که آن کس که او را به طمع پاداش می‌پرستد، او را وسیله‌ای برای رسیدن به نعمت و کرامت می‌سازد؛ و اگر برای چنین کسی ممکن بود بدون عبادتِ خدا به خواسته‌اش برسد، هرگز او را بندگی نمی‌کرد و پیرامون شناختش نیز نمی‌گشت. و پیش از این نیز آن روایت گذشت—

از امام صادق (ع) نقل شد که فرمود: «هل الدين إلا الحب» (آیا دین جز محبت است؟)؛

و نیز این فرمایش آن حضرت (ع) در حدیثی که فرمود: «و إني أعبده حبا له و هذا مقام مكنون-لا يمسه إلا المطهرون» (و من او را از سرِ محبت به او می‌پرستم، و این مقامی پوشیده است که جز پاکیزگان به آن دسترسی ندارند) تا آخر حدیث. و اهل محبت تنها از آن رو پاکیزه‌اند که از هواهای نفسانی و آلودگی‌های مادی پیراسته‌اند؛ بنابراین اخلاص در بندگی جز از راه محبت محقق نمی‌شود.

۳. محبت چگونه اخلاص به بار می‌آورد؟

عبادت خدای متعال از سرِ ترس از عذاب، انسان را به «ترک کردن‌ها» وامی‌دارد که همان زهدورزی در دنیا برای رهایی در آخرت است؛ ازاین‌رو، شأن زاهد این است که از حرام‌ها یا آنچه در حکم حرام است—یعنی ترک واجبات—دوری کند. و عبادت خدای متعال از سرِ طمع به پاداش، انسان را به «انجام دادن‌ها» برمی‌انگیزد که همان بندگی در دنیا با عمل صالح برای دست‌یافتن به نعمت‌های آخرت و بهشت است؛ ازاین‌رو، شأن عابد این است که به واجبات یا آنچه در حکم واجب است—یعنی ترک حرام—پایبند باشد. اما این دو راه، هر دو انسان را تنها به اخلاص برای خودِ دین فرامی‌خوانند، نه برای پروردگارِ دین.

اما محبت خدای پاک و منزه، دل را از دلبستگی به غیرِ او—از زرق‌وبرق‌ها و زیورهای دنیا چون فرزند، همسر، مال، مقام، و حتی از خودِ نفس و خواسته‌ها و آرزوهایش—پاک می‌سازد، و دلبستگیِ دل را تنها به خدای متعال و آنچه بدو منسوب است—همچون دین، پیامبر، ولیّ و دیگر اموری که به‌گونه‌ای به او بازمی‌گردند—منحصر می‌کند؛ چراکه دوست داشتن یک چیز، دوست داشتنِ آثار آن نیز هست.

پس چنین انسانی از میان کارها همان را دوست می‌دارد که خدا دوست دارد، و همان را ناپسند می‌شمارد که خدا ناپسند می‌داند؛ با خشنودیِ خدا و برای خشنودیِ او راضی می‌شود، و با خشمِ خدا و برای خشمِ او به خشم می‌آید. و این، همان نوری است که راهِ عمل را پیش پای او روشن می‌سازد؛ خدای متعال می‌فرماید: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ» (انعام: ۱۲۲: «آیا کسی که مرده بود و ما زنده‌اش کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن میان مردم راه می‌رود [مانند کسی است که در تاریکی‌ها مانده است؟]»).

و این محبت، همان روحی است که او را به نیکی‌ها و کارهای شایسته رهنمون می‌شود؛ خدای متعال می‌فرماید: «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» (مجادله: ۲۲: «و آنان را با روحی از جانب خود تأیید فرمود»)؛ و راز اینکه از او جز کار نیکو و خیر سر نمی‌زند و از هر کار ناپسند و شری دوری می‌گزیند، همین است.

و اما دربارهٔ پدیده‌های هستی و پیشامدهای جهان، چشم او به هیچ چیزی—بزرگ یا ناچیز، بسیار یا اندک—نمی‌افتد، مگر آنکه دوستش دارد و آن را زیبا و پسندیده می‌یابد؛ چراکه او در آن‌ها چیزی جز نشانه‌هایی محض نمی‌بیند که برایش جلوه‌گر می‌سازند: آن جمال مطلق و زیباییِ بی‌پایانی را که در ورای آن‌هاست؛ جمالی که از هر عیب، کاستی و ناپسندی پیراسته است.

از این رو، چنین انسانی به برکت نعمتِ پروردگارش همواره شادمان و برخوردار است؛ با شادمانی‌ای که هیچ اندوهی همراه آن نیست، و لذت و بهجتی که هیچ درد و غمی با آن نمی‌آمیزد، و امنیتی که هیچ ترسی در کنارش دیده نمی‌شود؛ زیرا این عوارضِ ناگوار تنها از دریافتِ امری ناخوشایند و چشم‌داشتن به شر و بدی پدید می‌آید. و کسی که جز خیر و زیبایی نمی‌بیند و جز آنچه هماهنگ با خواست و خشنودیِ اوست نمی‌یابد، هیچ راهی برای غم، اندوه، ترس و هرآنچه انسان را بیازارد و ناخوش دارد، به سوی او وجود ندارد؛ بلکه به اندازه‌ای از سرور، شادمانی و آرامش دست می‌یابد که جز خدای پاک و منزه، هیچ‌کس اندازهٔ آن را نمی‌داند و بدان احاطه ندارد. و این جایگاهی است که جان‌های عادی توان تعقل و رسیدن به ژرفای آن را ندارند، مگر با گونه‌ای تصویر ناقص.

نمونه‌هایی مانند این سخن خدای متعال به همین حقیقت اشاره دارد: «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ» (یونس: ۶۲-۶۳)؛ «آگاه باشید که بر اولیای خدا نه بیمی است و نه اندوهگین می‌شوند؛ همانان که ایمان آورده‌اند و همواره پروا پیشه می‌کرده‌اند.» و نیز این فرمودهٔ او: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام: ۸۲)؛ «کسانی که ایمان آورده‌اند و ایمانشان را به هیچ ستمی نیامیخته‌اند، امنیت تنها ویژهٔ آنان است و هم آنان راه‌یافتگانند.»

و اینان همان مقرّبان‌اند؛ کسانی که با رسیدن به قرب خدای متعال رستگار شده‌اند، زیرا میان آنان و پروردگارشان چیزی از آنچه حس آن را درمی‌یابد، یا وهم بدان دل می‌بندد، یا نفس به آن میل می‌کند، یا شیطان آن را می‌آراید و می‌پوشاند، مانع و حائل نمی‌شود؛ چراکه هرآنچه در دیدگانشان پدیدار گردد، تنها نشانه‌ای روشنگر از حقِ متعال است، نه حجابی پوشاننده. از این رو، پروردگارشان علم‌الیقین را بر آنان افاضه می‌کند و پس از برطرف ساختنِ پردهٔ میان خود و ایشان، از حقایقی که نزد اوست و از این دیدگانِ مادیِ نابینا پنهان مانده، برایشان پرده برمی‌دارد؛ چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: «كَلاّٰ إِنَّ كِتٰابَ الْأَبْرٰارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا عِلِّيُّونَ كِتٰابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ» (مطففین: ۱۸-۲۱)؛ «هرگز چنین نیست! به یقین، کارنامهٔ نیکان در علّیین است؛ و تو چه دانی علّیین چیست؟ کتابی است نوشته‌شده که مقرّبان آن را می‌بینند.» و نیز این فرمودهٔ خدای متعال: «كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ» (تکاثر: ۵-۶)؛ «هرگز چنین نیست! اگر به علم‌الیقین آگاه بودید، بی‌تردید دوزخ را می‌دیدید.» و پیش‌تر در جلد ششم این کتاب، ذیل فرمودهٔ خدای متعال: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ» (مائده: ۱۰۵)؛ «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، مراقبِ خودتان باشید»، سخنی در این باره گذشت.

کوتاه سخن اینکه اینان در حقیقت همان توکل‌کنندگان بر خدا، واگذارندگان کار به او، خشنودان به قضایش، و تسلیم‌شدگان در برابر فرمان اویند؛ چراکه جز خیر نمی‌بینند و جز زیبایی مشاهده نمی‌کنند. در نتیجه، از خصلت‌های شریف و سجایای والای اخلاقی، آنچه با چنین توحیدی سازگار است در جانشان ریشه می‌دواند و استوار می‌شود؛ از این رو، همان‌گونه که در کارهایشان برای خدا بااخلاص بودند، در اخلاقشان نیز برای خدا اخلاص می‌ورزند. این است معنای اینکه بنده دین خود را برای خدا خالص گرداند؛ خدای متعال می‌فرماید: «هُوَ الْحَيُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» (مؤمن: ۶۵)؛ «اوست زنده‌ای که هیچ معبودی جز او نیست؛ پس او را بخوانید در حالی که دینتان را برای او خالص کرده‌اید.»

۴. و اما اینکه خدای متعال بنده‌اش را برای خود خالص می‌گرداند (مُخلَص می‌سازد)، همان حقیقتی است که بنده از اخلاص برای خدا در جان خود می‌یابد، در حالی که آن اخلاص منسوب است به خدای متعال؛ زیرا بنده از جانبِ خود مالک هیچ چیزی نیست مگر به لطف خدا، و خدای پاک و منزه خودْ مالک همان چیزی است که به او بخشیده است. بنابراین، اخلاص‌ورزیِ بنده در دین خویش—و اگر خواستی بگو: خالص کردنِ خویشتن برای خدا—همان است که خدای متعال او را برای خود خالص و برگزیده ساخته است.

آری، در اینجا نکته‌ای هست و آن اینکه خدای پاک و منزه برخی از این بندگان خود را بر استواریِ فطرت و اعتدالِ آفرینش پدید آورده است؛ از این رو، از همان آغاز با ذهن‌هایی درخشان و تیزبین، ادراکاتی درست، جان‌هایی پاک و دل‌هایی سلیم رشد یافتند و تنها به سبب زلالیِ فطرت و سلامتِ جان، از نعمت اخلاص به همان مرتبه‌ای دست یافتند که دیگران با تلاش و اکتساب بدان می‌رسند، بلکه به مقامی برتر و والاتر نایل شدند؛ زیرا باطنشان از آلودگی به پلیدیِ موانع و مزاحمت‌ها پیراسته بود. و ظاهراً در اصطلاح قرآن، مقصود از «مُخلَصین» (با فتح لام: خالص‌شدگان) برای خدا، همین گروه هستند.

و اینان همان پیامبران و امامان هستند؛ و قرآن به صراحت بیان کرده که خداوند آنان را برگزیده است؛ یعنی آنان را برای خود گرد آورده و ویژه‌ی درگاه خویش ساخته است. خدای متعال می‌فرماید: «وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» (انعام: ۸۷؛ و آنان را برگزیدیم و به راهی راست هدایتشان کردیم)، و می‌فرماید: «هُوَ اجْتَبٰاكُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» (حج: ۷۸؛ او شما را برگزید و در دین هیچ دشواری و تنگنایی برایتان ننهاد).

و خدای پاک و منزه به آنان دانشی بخشیده که ملکه و صفتی راسخ است و آنان را از دست زدن به گناهان و ارتکاب نافرمانی‌ها بازمی‌دارد، و با وجود آن، سرزدن هیچ گناهی—خواه کوچک یا بزرگ—از آنان ممتنع و ناممکن است. از همین‌جا تفاوت میان عصمت و عدالت آشکار می‌شود؛ چراکه هر دو مانع از سرزدن گناه می‌شوند، اما در عصمت، سرزدنِ گناه ناممکن است، به خلاف عدالت [که سرزدن گناه در آن محال ذاتی نیست].

و پیش‌تر گذشت که از ویژگی‌های این گروه آن است که از پروردگارشان چیزی می‌دانند که دیگران نمی‌دانند؛ و خدای پاک و منزه این حقیقت را با این سخن خود تصدیق می‌کند: «سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا يَصِفُونَ إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِينَ» (صافات: ۱۶۰؛ خدا از آنچه توصیف می‌کنند پاک و منزه است، مگر بندگانِ مخلص خدا). و نیز محبت الهی آنان را برمی‌انگیزد تا جز آنچه خدا می‌خواهد نخواهند و از گناهان روی برتابند؛ و خدای پاک و منزه این حقیقت را در چند جای کلامش از زبان ابلیس بازگو و تثبیت فرموده است، مانند این سخن او: «قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (ص: ۸۳؛ [ابلیس] گفت: به عزتت سوگند که همگی‌شان را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان مخلصت را از میان آنان).

از دلایلی که نشان می‌دهد عصمت از سنخ علم و آگاهی است، این سخن خدای متعال در خطاب به پیامبرش (ص) است: «وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طٰائِفَهٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ مٰا يُضِلُّونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ وَ عَلَّمَكَ مٰا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كٰانَ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكَ عَظِيماً» (نساء: ۱۱۳؛ و اگر فضل و رحمت خدا بر تو نبود، گروهی از آنان آهنگ آن داشتند که تو را گمراه سازند، در حالی که جز خود را گمراه نمی‌کنند و هیچ زیانی به تو نمی‌رسانند؛ و خدا کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد و آنچه را نمی‌دانستی به تو آموخت، و فضل خدا بر تو همواره بزرگ بوده است). ما معنای این آیه را در تفسیر سورهٔ نساء به تفصیل بیان کردیم.

و نیز سخن خدای متعال به نقل از یوسف (ع): «قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ» (یوسف: ۳۳؛ گفت: پروردگارا، زندان برای من از آنچه مرا بدان می‌خوانند محبوب‌تر است؛ و اگر نیرنگشان را از من نگردانی، به سوی آنان میل می‌کنم و از نادانان خواهم شد)، و ما چگونگی دلالت آیه بر این مطلب را پیش‌تر روشن ساختیم.

صفحهٔ منبع ۱۶۲

از این مطالب نخست چنین برمی‌آید که: این علم با دیگر علوم تفاوت دارد؛ زیرا اثرِ عملیِ آن—که همان بازداشتن انسان از کارهای ناشایست و سوق دادن به سوی شایسته‌هاست—همواره قطعی است و هرگز تخلف نمی‌پذیرد؛ به خلاف دیگر دانش‌ها که بازدارندگی در آن‌ها همیشگی نیست، بلکه اکثری و غالب است. خدای متعال می‌فرماید: «وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ» (نمل: ۱۴؛ و با آنکه در دل بدان یقین داشتند، انکارش کردند)، و می‌فرماید:

«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَليٰ عِلْمٍ» (جاثیه: ۲۳؛ آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را معبود خویش گرفت و خدا او را با وجود دانایی گمراه ساخت؟)، و می‌فرماید: «فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ» (جاثیه: ۱۷؛ و اختلاف نکردند مگر پس از آنکه دانش به سراغشان آمد، آن هم از سر زیاده‌خواهی و ستمگری میان خودشان).

دلیل دیگر بر این مطلب، این سخن خدای متعال است: «سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا يَصِفُونَ إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِينَ» (صافات: ۱۶۰؛ خدا از آنچه توصیف می‌کنند منزه است، مگر بندگان مخلص خدا)؛ زیرا این بندگانِ مخلص یعنی پیامبران و امامان (ع)، کلیات معارف مربوط به نام‌ها و صفات خدای متعال را از راه نقل و شنیدن برای ما بیان کرده‌اند و ما نیز از راه برهان به آن علم یافته‌ایم؛ با این حال، آیهٔ شریفه خدای متعال را از توصیف ما منزه می‌داند، نه از آنچه آن مخلصان توصیف می‌کنند. این نشان می‌دهد که سنخ علم آنان با علم ما تفاوت دارد، هرچند متعلق هر دو علم از جهتی یکی باشد.

دوم آنکه: این علم—یعنی ملکهٔ عصمت—طبیعتِ انسان را که در کارهای ارادی‌اش صاحب‌اختیار است دگرگون نمی‌سازد و آن را به وادی جبر و اضطرار نمی‌کشاند؛ چگونه چنین باشد، در حالی که علم از مقدمات اختیار است و شدت و نیرومندی علم، تنها به قوت اراده می‌انجامد؟ درست مانند کسی که در پی تندرستی است و یقین دارد فلان مایع، سمی مهلک است که در دم می‌کشد؛ چنین فردی با اختیار خودش قطعاً از نوشیدن آن خودداری می‌کند. انسان تنها زمانی مجبور و ناچار شمرده می‌شود که عاملِ مجبورکننده، یکی از دو طرفِ «انجام دادن» یا «ترک کردن» را از دایرهٔ امکان خارج ساخته و آن را ممتنع و ناممکن گرداند.

و بر این مطلب، این سخن خدای متعال گواهی می‌دهد: «وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ ذٰلِكَ هُدَي اللّٰهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ» (انعام: ۸۸)؛ «و آنان را برگزیدیم و به راهی راست هدایت کردیم. این هدایت خداست که هر کس از بندگانش را بخواهد با آن هدایت می‌کند؛ و اگر شرک می‌ورزیدند، قطعاً آنچه انجام می‌دادند تباه می‌شد». این آیه می‌فهماند که برای آنان ممکن بود به خدا شرک آورند، هرچند برگزیدگی و هدایت الهی مانع از آن بود. و نیز این سخن الهی: «يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ» («ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن، و اگر چنین نکنی رسالتش را نرسانده‌ای») در سورهٔ مائده:

آیهٔ ۶۷، و آیاتی دیگر از این دست.

بنابراین، انسان معصوم با ذات خود و به اختیار و ارادهٔ خویش از معصیت روی برمی‌گرداند؛ و نسبت‌دادن بازداشتن (صَرف) به عصمت خدای متعال، درست مانند نسبت‌دادنِ بازایستادنِ انسان غیرمعصوم از معصیت به توفیق الهی است.

همچنین، اشارهٔ کلام خدای متعال و تصریح روایات به این‌که این دوری از گناه در پیامبران و امامان با تأیید و استوارسازیِ (تسدیدِ) روح‌القدس صورت می‌گیرد، با این مطلب ناسازگار نیست؛ زیرا نسبت‌دادنِ کار به روح‌القدس، مانند نسبت‌دادنِ استواری مؤمن به «روح ایمان»، و نسبت‌دادن گمراهی و انحراف به شیطان و فریبگری اوست؛ و هیچ‌یک از این نسبت‌ها، عمل را از این‌که کاری برخاسته از خودِ فاعل و مستند به اختیار و اراده‌اش باشد خارج نمی‌سازد. پس این نکته را نیک دریاب.

صفحهٔ منبع ۱۶۳

آری، در این میان گروهی پنداشته‌اند که خدای پاک و منزه، انسان را نه از راه اختیار و اراده‌اش، بلکه از راه ستیز با اسباب و غلبه بر آن‌ها از معصیت بازمی‌دارد؛ به این صورت که اراده‌ای پدید می‌آورد یا فرشته‌ای می‌فرستد که با ارادهٔ انسان مقابله کند و مانع اثرگذاری آن شود، یا مسیرش را دگرگون سازد و آن را به سویی بگرداند که در طبع انسان نیست قصد آن را بکند؛ درست مانند آن‌که انسانی نیرومند، فردی ناتوان را از کاری که بر حسب طبعش اراده کرده است بازدارد.

گرچه برخی از اینان اهل جبر (مُجبِّره: کسانی که انسان را در افعالش بی‌اختیار می‌دانند) هستند، اما اصل مشترکی که این نظر و امثال آن بر آن استوار است، این است که می‌پندارند نیازِ موجودات به آفریدگار برحق و پاک، تنها در پیدایش (حدوث) آن‌هاست؛ وگرنه در بقای خود پس از پیدایش، نیازی به او ندارند. در نگاه آنان، خدای سبحان سببی در عرض دیگر اسباب (هم‌ردیف دیگر سبب‌ها) است، با این تفاوت که چون از هر چیزی توانمندتر و نیرومندتر است، می‌تواند در زمان بقای اشیا با قهر و چیرگی هر تصرفی را که بخواهد در آن‌ها انجام دهد؛ تصرفاتی مانند بازداشتن یا آزاد گذاشتن، زنده کردن یا میراندن، تندرستی بخشیدن یا بیمار ساختن، و وسعت دادن یا تنگ گرفتنِ روزی و جز این‌ها.

بر پایهٔ این پندار، هرگاه خدای پاک و منزه بخواهد بنده‌ای را مثلاً از شری بازدارد، فرشته‌ای را به‌سویش می‌فرستد تا با مقتضای طبعش بستیزد و مسیر ارادهٔ او را مثلاً از شر به خیر تغییر دهد؛ یا هرگاه بخواهد بنده‌ای را به‌سبب سزاواری‌اش گمراه سازد، ابلیس را بر او مسلط می‌کند تا او را از خیر به‌سوی شر برگرداند؛ هرچند این اثرگذاری به اندازه‌ای نباشد که کار را به اجبار و ناچاری برساند.

اما این سخن با آنچه به چشم خود در کارهای نیک و بد خویش می‌بینیم باطل است؛ زیرا آشکارا درمی‌یابیم که هیچ سبب دیگری جدا از خودمان وجود ندارد که با ما بستیزد و بر ما چیره شود، جز جان خود ما که کارهایش را بر پایهٔ آگاهی به آن‌ها و ارادهٔ برخاسته از آن — که هر دو قائم به خودِ ماست — به انجام می‌رساند. بنابراین، اسبابی چون فرشته و شیطان که دلیل نقلی و عقل فراتر از جان ما اثبات می‌کنند، سببی طولی هستند نه عرضی (در امتداد و سلسله‌مراتب هستی جای دارند، نه هم‌عرضِ انسان و در کنار او)؛ و این مطلب روشن است.

افزون بر این، معارف قرآنی در باب توحید و مباحث مربوط به آن، این دیدگاه را از اساس باطل می‌سازد؛ و بخش فراوانی از این مباحث در لابه‌لای بحث‌های گذشته گذشت.

(بحث روایی)

در کتاب «معانی‌الأخبار»، به سند خود از ابوحمزهٔ ثمالی از امام سجاد (ع) روایتی آورده است که آغاز آن در بحث رواییِ گذشته آمد.

صفحهٔ منبع ۱۶۴

فرمود (ع): «و كان يوسف من أجمل أهل زمانه-فلما راهق يوسف راودته امرأه الملك عن نفسه-فقال:معاذ الله إنا أهل بيت لا يزنون-فغلقت الأبواب عليها و عليه و قالت:»؛ «و یوسف از زیباترین مردمِ زمان خویش بود. هنگامی که به سن بلوغ رسید، همسر پادشاه به کام‌جویی از او برآمد. یوسف گفت: پناه بر خدا! ما خاندانی هستیم که هرگز زنا نمی‌کنیم. پس آن زن درها را بر خود و او بست و گفت:»

[زن گفت:] «مترس» و خود را بر روی او انداخت. یوسف خود را از دست او رها ساخت و گریزان به سوی در شتافت و آن را گشود. زن در پی او دوید و پیراهنش را از پشت کشید و آن را از تنش بیرون آورد، ولی یوسف با دیگر جامه‌هایش از چنگ او گریخت. ناگاه شوهر زن را دمِ در یافتند. زن گفت: «کیفر کسی که به همسرت قصد بد داشته باشد چیست جز اینکه زندانی شود یا به عذابی دردناک گرفتار آید؟!»

[امام(ع)] فرمود: پادشاه بر آن شد که یوسف را مجازات کند. یوسف به او گفت: «من به همسرت قصد بد نداشته‌ام، بلکه او بود که مرا به سوی خود فراخواند؛ از این کودک بپرس که کدام‌یک از ما از دیگری کام خواسته است؟» [امام] فرمود: در آنجا کودکی از بستگان زن بود که به دیدارش آمده بود؛ پس خداوند آن کودک را برای فیصله‌دادن به داوری به سخن درآورد. کودک گفت: «ای پادشاه، به پیراهن یوسف بنگر؛ اگر از جلو پاره شده باشد، او از زن کام خواسته است، و اگر از پشت پاره شده باشد، زن از او کام خواسته است».

چون پادشاه سخن کودک و داوری‌اش را شنید، سخت به وحشت افتاد. پیراهن را آوردند و به آن نگریست؛ وقتی دید از پشت پاره شده است، به همسرش گفت: «این از فریبکاری شما زنان است، که به‌راستی نیرنگ شما بزرگ است!» و به یوسف گفت: «از این ماجرا درگذر و مگذار کسی آن را از تو بشنود، و آن را پنهان بدار».

[امام] فرمود: اما یوسف آن را پنهان نداشت و در شهر بازگو شد؛ چندان‌که زنانی از اهل شهر گفتند: «همسر عزیز از غلامش کام می‌طلبد!» این سخن به گوش آن زن رسید؛ پس در پی آنان فرستاد و برایشان مجلسی و طعامی آماده کرد. سپس برایشان ترنج آورد و به هر یک چاقویی داد، آنگاه به یوسف گفت: «بر آنان درآی!» زنان چون او را دیدند، وی را بسیار باشکوه یافتند و دست‌های خویش را بریدند و آنچه را زنان گفتند به زبان آوردند. پس همسر عزیز به آنان گفت: «این همان کسی است که مرا در [عشق] او سرزنش می‌کردید!» زنان از نزد او بیرون رفتند و هر یک پنهان از دیگری به یوسف پیام فرستاد و از او دیدار خواست؛ اما یوسف از خواستهٔ آنان سر باز زد و گفت: «اگر نیرنگشان را از من نگردانی، به سوی آنان متمایل می‌شوم و از نادانان خواهم بود»؛ و خداوند نیرنگ آنان را از او بگردانید.

چون ماجرای یوسف و همسر عزیز و آن زنان در مصر فراگیر شد، پس از شنیدن سخن کودک، برای پادشاه چنین نمایان شد که باید یوسف را به زندان بیفکند؛ پس او را در زندان محبوس ساخت. و همراه یوسف دو جوان وارد زندان شدند، و داستان آن دو و ماجرای یوسف همان بود که خداوند در قرآن بیان فرموده است. ابوحمزه گفت: سپس سخن علی بن الحسین(ع) به پایان رسید.

می‌گویم: عیاشی نیز در تفسیر خود، مضمونی نزدیک به همین را از ابوحمزه از آن حضرت(ع) با تفاوتی اندک نقل کرده است؛ و این سخن امام(ع) که فرمود: «قال معاذ الله إنا أهل بيت لا يزنون» (گفت: پناه بر خدا! ما خاندانی هستیم که زنا نمی‌کنیم)، به قرینهٔ برابری و هم‌راستایی، تفسیری است بر این فرموده در آیه که: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشته است)... و این نکته مؤید همان سخنی است که پیش‌تر در بیان آیه آوردیم؛ اینکه ضمیر به خدای پاک و منزه بازمی‌گردد نه به عزیز مصر، آن‌گونه که بیشتر مفسران پنداشته‌اند؛ پس این نکته را دریاب.

و این تعبیر در روایت که «پس از خواستهٔ آنان سر باز زد و گفت: « إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي » (اگر نیرنگشان را از من نگردانی...)»، نشان می‌دهد که امام(ع) جملهٔ «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ» (پروردگارا! زندان برای من دوست‌داشتنی‌تر است از آنچه مرا به سوی آن می‌خوانند) را بخشی از دعا ندانسته است؛ از این رو با آنچه پیش‌تر در بیان آیه آوردیم مبنی بر اینکه این عبارت دعا نیست، هماهنگ است.

در کتاب «عیون اخبار الرضا»، به سند خود از حمدان از علی بن محمد بن جهم روایت کرده است که گفت: در مجلس مأمون حاضر شدم، در حالی که علی بن موسی الرضا(ع) نزد او بود. مأمون به ایشان گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا سخن تو این نیست که:

پیامبران معصوم‌اند؟ امام(ع) فرمود: «آری». و راوی حدیث را ادامه داد تا آنجا که مأمون گفت:

پس مرا از این سخن خدای متعال آگاه کن که می‌فرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (آن زن قصد او را کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود قصد وی را می‌کرد)؟ امام رضا(ع) فرمود: «آن زن قصد یوسف کرد، و یوسف نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، هرآینه قصد او می‌کرد؛ ولی او معصوم بود و شخص معصوم، نه قصد گناه می‌کند و نه مرتکب آن می‌شود».

و پدرم از پدرش امام صادق(ع) برای من روایت کرد که فرمود: «آن زن قصد کرد که آن کار را انجام دهد، و یوسف قصد کرد که آن را انجام ندهد». پس مأمون گفت: آفرین بر تو ای اباالحسن!

می‌گویم: پیش‌تر گذشت که حال این «ابن جَهم» خالی از خدشه نیست؛ اما صدر حدیث، یعنی پاسخ امام رضا (ع)، با آنچه در بیان آیه آوردیم سازگار است. و اما آنچه از جدش امام صادق (ع) نقل کرده است که: «أنها همت بأن تفعل و هم بأن لا يفعل» (آن زن قصد کرد که انجام دهد، و یوسف قصد کرد که انجام ندهد)، شاید مقصود از آن همان پاسخی باشد که امام رضا (ع) فرمود، زیرا با آن نیز انطباق‌پذیر است؛ و شاید هم مراد از آن، قصد یوسف برای کشتن زلیخا باشد، چنان‌که حدیث بعدی آن را تأیید می‌کند، که در این صورت با برخی از احتمال‌های پیش‌گفته در تفسیر آیه همخوانی خواهد داشت.

و در همان کتاب [عیون اخبار الرضا] با سند خود از اباصلت هروی روایت کرده است که گفت: هنگامی که مأمون پیروان مکاتب و باورهای گوناگون از اهل اسلام، و نیز پیروان ادیان مختلف از یهود و نصارا (مسیحیان) و مجوس (زرتشتیان) و صابئیان و دیگر صاحبان آراء را برای مناظره با علی بن موسی الرضا (ع) گرد آورد، هیچ‌کس برنخاست مگر آنکه امام دلیل خویش را بر او تمام ساخت، چنان‌که گویی سنگی در دهانش نهاده باشند [و خاموش شده باشد].

در این هنگام، علی بن محمد بن جهم برخاست و گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا به عصمت پیامبران باور داری؟ امام فرمود:

«آری.» او به امام عرض کرد: پس دربارهٔ این سخن خدای عزّوجلّ دربارهٔ یوسف چه می‌فرمایی که: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (و آن زن قصد او را کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را نمی‌دید قصد وی را می‌کرد)؟ امام به او فرمود: «اما اینکه خدای متعال دربارهٔ یوسف می‌فرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا »، زلیخا قصد گناه کرد و یوسف نیز قصد نمود که اگر زن او را [به آن کار] مجبور کند، وی را به قتل برساند؛ چراکه اندوه و پریشانی بزرگی به جانش راه یافته بود. پس خداوند کشته‌شدن زن و کار ناشایست را از او دور کرد؛ و این همان سخن خدای عزّوجلّ است که:

« كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » (این‌گونه کردیم تا بدی و کار ناشایست را از او بگردانیم)؛ که مقصود از «سوء» قتل، و از «فحشاء» زنا است.»

و در کتاب «الدر المنثور»، ابونعیم در «حلیة الأولیاء» از علی بن ابی‌طالب (ع) دربارهٔ سخن خداوند: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » روایت کرده است که فرمود: زن به او طمع ورزید و او نیز به زن طمع کرد، و از آثار آن طمع این بود که یوسف آهنگ گشودن بند شلوار کرد؛ پس زن به سوی بتی آراسته به گوهر و یاقوت در گوشهٔ خانه رفت و پارچه‌ای سپید میان خود و آن بت کشید و رویش را پوشاند. یوسف گفت: چه می‌کنی؟ زن گفت: از خدایم شرم دارم که مرا بر این حال ببیند. یوسف (ع) فرمود: تو از بتی که نه می‌خورد و نه می‌آشامد شرم می‌کنی، و من از خدای خویش شرم نکنم که ناظر و نگهبان بر هر کسی و کردار اوست؟! سپس فرمود: هرگز از من به خواسته‌ات نخواهی رسید. و این همان برهانی بود که یوسف دید.

می‌گویم: این روایت از برساخته‌ها (احادیث جعلی) است؛ چگونه چنین نباشد، در حالی که سخن خود آن حضرت و سخنان دیگر امامان اهل‌بیت (ع) آکنده از یادکردِ عصمت پیامبران است و مذهب و دیدگاه آنان در این باره کاملاً مشهور و آشکار است.

افزون بر این، پوشاندن بت توسط آن زن و پی‌بردن یوسف از این کار به دلیلی که برای زن بیان کرد، «دیدن برهان» به‌شمار نمی‌آید. البته این معنا در چند روایت از راه‌های اهل‌بیت (ع) نیز آمده است، ولی آن‌ها خبر واحدند (روایت‌های تک‌سندی که یقین‌آور نیست) و اعتمادی بر آن‌ها نیست. آری، بعید نیست زن برای پوشاندن بتی که آنجا بود برخاسته باشد و در همان هنگام، جان یوسف (ع) به مشاهدهٔ نشانهٔ توحید گرایش یافته و پرده میان او و پیشگاه کبریا برافتاده باشد؛ در نتیجه چیزی را دیده باشد که او را از هر بدی و ناشایستی بازدارد، چنان‌که پیش از آن نیز برای او چنین بود؛ چراکه خدای متعال دربارهٔ او می‌فرماید: «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ» (یوسف: ۲۴؛ بی‌گمان او از بندگان خالص‌شدهٔ ما بود). پس اگر چیزی از این روایات درست باشد، باید معنایش همین باشد.

و در همان کتاب [الدر المنثور]، ابوالشیخ از ابن‌عباس روایت کرده است که گفت: یوسف (ع) سه لغزش داشت:

نخست هنگامی که آهنگ آن زن کرد و در نتیجه به زندان افتاد؛ دوم هنگامی که گفت: « اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ » (یوسف: ۴۲؛ مرا نزد سرورت یاد کن) و در پی آن چند سال در زندان درنگ کرد، چراکه شیطان یادآوری به پروردگارش را از یاد او برد؛ و سوم هنگامی که گفت: « إِنَّكُمْ لَسٰارِقُونَ » (یوسف: ۷۰؛ بی‌گمان شما دزدید)، و آنان گفتند: «اگر او دزدی کند، [عجیب نیست، چراکه] برادرش نیز پیش از این دزدی کرده بود» (یوسف: ۷۷).

می‌گویم: این روایت با صریح کلام خدای متعال ناسازگار است؛ زیرا قرآن بیان می‌فرماید که خداوند او را برگزید و برای خویش خالص گردانید، و شیطان راهی به کسانی که خداوند برای خود خالصشان کرده ندارد. و چگونه ممکن است برای کسی که آهنگ زشت‌ترین گناه را کرده، شیطان یاد پروردگارش را از یاد او برده، سپس در گفتارش دروغ گفته و خداوند او را به زندان و سپس ماندنِ چند ساله در آن کیفر داده و با سرکوفتِ دزدی روبه‌رو شده است، خداوند او را «صدّیق» (بسیار راستگو) و از بندگان مخلَص و نیکوکار خود به شمار آورد، و یاد کند که به او حکمت و دانش بخشیده، او را برگزیده و نعمتش را بر وی تمام کرده است؟! و مانند این مضمون، روایات فراوانی است که در کتاب «الدر المنثور» نقل شده است. پیش‌تر بخشی از آن‌ها در خلال بیان آیات نقل شد، و به هیچ‌یک از آن‌ها اعتمادی نیست.

و در همان کتاب آمده است که احمد، ابن‌جریر و بیهقی در «دلائل» از ابن‌عباس از پیامبر (ص) روایت کرده‌اند که فرمود: «تكلم أربعة و هم صغار:ابن ماشطة بنت فرعون،و شاهد يوسف،و صاحب جريج،و عيسى بن مريم.» (چهار تن در خردسالی سخن گفتند: فرزند آرایشگر دختر فرعون، شاهد یوسف، کودک ماجرای جُرَیج، و عیسی بن مریم).

و در تفسیر قمی آمده است: در روایت ابوالجارود از امام باقر (ع) دربارهٔ سخن خداوند: « قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا » فرمود: «قد حجبها حبه عن الناس فلا تعقل غيره،و الحجاب هو الشغاف، و الشغاف هو حجاب القلب.» (عشق یوسف او را از مردم پوشاند، به‌گونه‌ای که جز او چیزی را درک نمی‌کند؛ و حجاب همان شَغاف است، و شغاف پرده و پوشش دل است).

و در همان تفسیر، در حدیثِ گردآوردن زنان به دست زلیخا و بریدن دست‌هایشان آمده است: «فما أمسى يوسف(ع)في ذلك اليوم-حتى بعثت إليه كل امرأة رأته تدعوه إلى نفسها-فضجر يوسف في ذلك اليوم فقال: رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ-وَ إِلّٰا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ- وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ-فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ . الحديث» (آن روز هنوز برای یوسف (ع) به شب نرسیده بود که هر زنی او را دیده بود، پیکی به سویش فرستاد و او را به سوی خود فراخواند؛ پس یوسف در آن روز به تنگ آمد و گفت: پروردگارا! زندان برای من از آنچه مرا به سویش می‌خوانند خوش‌تر است، و اگر نیرنگشان را از من نگردانی، به آنان میل می‌کنم و از نادانان خواهم بود؛ پس پروردگارش دعایش را مستجاب کرد و نیرنگ آنان را از او بگردانید... تا پایان حدیث).