وَلَقَدۡ هَمَّتۡ بِهِۦۖ وَهَمَّ بِهَا لَوۡلَآ أَن رَّءَا بُرۡهَٰنَ رَبِّهِۦۚ كَذَٰلِكَ لِنَصۡرِفَ عَنۡهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلۡفَحۡشَآءَۚ إِنَّهُۥ مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُخۡلَصِينَ
و در حقیقت، آن زن قصد او کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود قصد وی میکرد؛ چنین شد تا بدی و ناشایستی را از او بگردانیم، چراکه او از بندگان خالصشدهٔ ما بود.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۲۳ تا ۲۵ با هم
[زن گفت:] «مترس» و خود را بر روی او انداخت. یوسف خود را از دست او رها ساخت و گریزان به سوی در شتافت و آن را گشود. زن در پی او دوید و پیراهنش را از پشت کشید و آن را از تنش بیرون آورد، ولی یوسف با دیگر جامههایش از چنگ او گریخت. ناگاه شوهر زن را دمِ در یافتند. زن گفت: «کیفر کسی که به همسرت قصد بد داشته باشد چیست جز اینکه زندانی شود یا به عذابی دردناک گرفتار آید؟!»
تفسیر آیههای ۲۳ تا ۳۴ با هم
میگویم: عیاشی نیز در تفسیر خود، مضمونی نزدیک به همین را از ابوحمزه از آن حضرت(ع) با تفاوتی اندک نقل کرده است؛ و این سخن امام(ع) که فرمود: «قال معاذ الله إنا أهل بيت لا يزنون» (گفت: پناه بر خدا! ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۲۴ سورهٔ یوسف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۱، صفحهٔ ۱۲۶ تا ۱۶۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/12/24/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (و بیگمان آن زن آهنگ او کرد، و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ آن زن میکرد؛ اینگونه شد تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم، چرا که او از بندگان خالصشدهٔ ما بود). تدبر عمیق در همهٔ گوشههای این داستان و باریکبینی در جوانب، اسباب و شرایطی که در این ماجرا دستاندرکار بودند، نشان میدهد که نجات یوسف از این مهلکه تنها پدیدهای خارقالعاده و رخدادی شبیهتر به خواب بود تا بیداری.
یوسف (ع) مردی بود که طبیعتاً غریزهٔ کشش به سوی زنان را در خود داشت؛ جوانی بود که به نهایتِ توانایی و کمالِ بلوغ جسمی رسیده بود، و آن هنگام، زمانِ جوشش شهوت و فورانِ تمایل جنسی است؛ چهرهای شگفتآور و بیمانند داشت که عقلها را خیره میساخت و هوش از سر میربود، و زیبایی و نمکینبودن خود انگیزهای نیرومند برای کامجویی و دلدادگی است؛ غرق در نعمت و زندگی گوارا بود و در جایگاهی ارجمند و شادمان روزگار میگذراند، و اینها از قویترین عوامل هوسرانی و نازپروردگی است؛ بانوی کاخ نیز زنی جوان و فوقالعاده زیبا بود، و حرمسرای پادشاهان و بزرگان همواره چنین زنانی در بر دارد.
آن زن بیگمان به گونهای آراسته بود که دل هر بینندهای را میربود؛ بانوی بزرگ مصر بود و دلی عاشق و شیدا داشت، زنی که جانها در آرزوی وصالش میسوخت و خود مشتاق یوسف بود؛ پیشینهٔ احترام، نیکی و بخشش به یوسف را در کارنامه داشت، و این همه از چیزهایی است که زبانِ انسان را میبندد و او را وامدار و خاموش میسازد؛ خود به سراغ یوسف آمد و او را به سوی خویش خواند، در حالی که خویشتنداری به هنگام پیشقدم شدنِ طرف مقابل بس دشوارتر است؛ این زن افسونگر با او به کامجویی پرداخت و هر آنچه از ناز و کرشمه در توان داشت به کار بست؛ اصرار ورزید و او را به سوی خود کشید تا آنجا که پیراهنش را پاره کرد، و پایداری در برابر چنین پافشاریای سختتر و طاقتفرساتر است؛ زنی مقتدر بود که فرمانش رد نمیشد و نظرش دگرگون نمیگشت؛ سرپرست و صاحباختیار او به شمار میرفت، زیرا عزیز مصر یوسف را به او سپرده بود؛ و هر دو در کاخی باشکوه از قصرهای شاهان بودند، با مناظری چشمنواز که دیدگان را خیره میکرد و به هر زندگی گوارا و لذتبخشی فرامیخواند.
آن دو در خلوتی بودند که درها محکم بسته و پردهها فرو افتاده بود؛ یوسف در صورت خودداری از این خواسته از شر و انتقام او در امان نبود؛ از آشکار شدن ماجرا و پردهدری نیز هیچ ترسی وجود نداشت، زیرا زن بانوی دربار بود و همهٔ ابزارهای پنهانکاری و فریب را در اختیار داشت؛ این پیوند نیز تنها به یک بار پایان نمیپذیرفت، بلکه کلیدی برای یک زندگی گوارا و درازمدت بود؛ و برای یوسف ممکن بود که این دلدادگی و همنشینی را دستآویزی برای رسیدن به بسیاری از آرزوها و خواستههای زندگی، مانند قدرت، سربلندی و ثروت قرار دهد.
اینها همه اسباب و عواملی سهمگین بودند که اگر به کوهی روی میآوردند خردش میکردند، یا اگر با سنگی خارا روبهرو میشدند ذوبش میساختند؛ و در آن میان، از آنچه بتوان مانعی پنداشت، جز ترس از افشای ماجرا، یا والایی و پاکی نسب یوسف، یا زشتیِ خیانت به عزیز چیزی به چشم نمیآمد.
اما ترس از افشای ماجرا، پیشتر گذشت که یوسف از آن آسودهخاطر بود؛ و اگر هم چیزی از آن سر برمیآورد، همسر عزیز تواناییِ آن را داشت که آن را توجیه کند، چنانکه در ماجرایِ آشکار شدهٔ کامجوییاش نیز چنین کرد؛ دست به نیرنگ زد تا دل عزیز را کاملاً خشنود ساخت و عزیز کوچکترین مؤاخذهای از او نکرد، بلکه مجازات را متوجه یوسف ساخت تا جایی که به زندان افکنده شد.
و اما بازدارندگیِ نسب، اگر میتوانست مانع شود، برادران یوسف را از گناهی بسیار بزرگتر و سنگینتر از زنا بازمیداشت؛ چرا که آنان نیز همچون یوسف فرزندان ابراهیم، اسحاق و یعقوب بودند؛ با این حال، شرافت نسب مانع از آن نشد که آهنگ کشتن او کنند، به قعر چاه بیفکنندش، مانند بردگان به کاروانیان بفروشندش، و پدرشان یعقوبِ پیامبر (ع) را در فراق او داغدار سازند، تا جایی که از اندوه چندان گریست که چشمانش سپید شد.
و اما زشتیِ خیانت و حرام بودن آن، از قوانین اجتماعی است؛ و قوانین اجتماعی تنها به سبب پیگرد و بازخواستی اثر میگذارند که در صورت سرپیچی به دنبال دارند. این اثرگذاری نیز فقط زمانی محقق میشود که انسان زیر سلطهٔ نیروی مجریه و حکومتی دادگر باشد؛ اما اگر نیروی مجریه غفلت ورزد، یا به تباهی گراید و کار را فروگذارد، یا جرم از نگاهش پنهان بماند، یا از قلمرو قدرتش بیرون رود، در آن هنگام هیچیک از این قوانین دیگر اثری نخواهند داشت، چنانکه بهزودی دربارهاش سخن خواهیم گفت.
بنابراین، یوسف (ع) برای دور کردن این غائله از خود و چیرگی بر این عوامل نیرومندی که زن در برابر او در اختیار داشت، چیزی جز اصل توحید، یعنی ایمان به خدا، نداشت. و اگر خواستی بگو: محبت الهی که سراسر وجودش را پر کرده و دلش را چنان فرا گرفته بود که برای جز خدا جایی، حتی به اندازهٔ یک انگشت، باقی نگذاشته بود. این همان حقیقتی است که تدبر در داستان به دست میدهد. حال به متن آیه بازگردیم.
پس اینکه خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (و بیگمان زن آهنگِ او کرد، و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود او نیز آهنگِ زن میکرد؛ اینگونه شد تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم، چراکه او از بندگان خالصشدهٔ ما بود)، شکی نیست که آیه به چگونگی رهایی یوسف از این گرفتاری اشاره دارد؛ و سیاق عبارت نشان میدهد که مراد از بازگرداندن بدی و زشتکاری از او، نجاتدادنش از همان چیزی است که زن از او میخواست و با کامجویی و خلوتگزینی طلب میکرد؛ و آنچه با عبارت « كَذٰلِكَ » (اینگونه) بدان اشاره شده، همان مضمونی است که در این سخن آمده است:
« أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (اینکه برهان پروردگارش را دید).
بنابراین، معنای سخن الهی: « كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ » (اینگونه تا بگردانیم...) تا پایان آیه، به این برمیگردد که چون یوسف (ع) از بندگان مخلَص (پاکباخته و برگزیدهٔ) ما بود، به سبب آنچه از برهان پروردگارش دید، بدی و زشتکاری را از او بازگرداندیم؛ پس دیدن برهان پروردگار، همان سببی بود که خدای پاک و منزه به وسیلهٔ آن، بدی و زشتکاری را از یوسف (ع) دور ساخت.
و لازمهٔ این سخن آن است که جوابِ در تقدیر برای عبارت « لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (اگر برهان پروردگارش را ندیده بود)، مرتکبشدنِ بدی و زشتکاری باشد؛ و لازمهاش این است که عبارت « لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ » و ادامهٔ آن، قیدی برای سخن الهی: « وَ هَمَّ بِهٰا » (و آهنگِ زن میکرد) باشد. این نکته اقتضا میکند که مراد از آهنگِ یوسف، درست همانند آهنگِ زن، قصدِ گناه باشد؛ و در این صورت، آهنگ یوسف داخل در شرط خواهد بود، و معنا چنین میشود که: اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، هرآینه آهنگ زن میکرد و نزدیک بود مرتکب گناه شود. زیرا هرچند « لَوْ لاٰ » (اگر نه) به ادوات شرط ملحق است و ادیبانِ نحو با قیاس به «إن» شرطیه، پیشافتادن جواب شرط را بر آن جایز ندانستهاند، اما عبارت « وَ هَمَّ بِهٰا » جواب شرط نیست، بلکه با عطف به « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » متعلقِ سوگند (جواب قسم) است و در معنای جواب شرط قرار گرفته و از ذکر خودِ جواب بینیاز ساخته است؛ درست مانند این سخنِ ما: «و الله لأضربنه إن يضربني» (به خدا سوگند اگر مرا بزند حتماً او را خواهم زد) که معنایش این است: «و الله إن يضربني أضربه» (به خدا سوگند اگر مرا بزند، او را میزنم).
و معنای آیه چنین است: به خدا سوگند زن آهنگِ او کرد، و به خدا سوگند اگر یوسف برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگِ زن میکرد و نزدیک بود در گناه بیفتد. و اینکه گفتیم «نزدیک بود بیفتد» و نگفتیم «افتاد»، از آن روست که واژهٔ «همّ» (قصد و آهنگ کردن)، چنانکه گفتهاند، تنها در جایی به کار میرود که همراه با مانعی باشد؛ مانند سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ يَنٰالُوا» (و به آنچه بدان دست نیافتند، آهنگ کردند) (توبه: ۷۴)، و سخن دیگرش: «إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ» (آنگاه که دو گروه از شما آهنگِ آن کردند که سستی ورزند) (آل عمران: ۱۲۲)، و سخن صَخر [بن عمرو]:
«أهم بأمر الحزم لا أستطيعه» (آهنگِ کاری سنجیده و استوار میکنم اما توانش را ندارم)،
«و قد حيل بين العير و النزوان» (در حالی که میان گورخرِ نر و جفتگیری مانع افتاده است).
پس اگر برهانی را که دید ندیده بود، آنچه رخ میداد همان آهنگ و نزدیکشدن [به گناه] میبود نه ارتکاب و انجامِ آن؛ و خدای پاک و منزه با سخن خود به همین نکته اشاره کرده است، آنجا که میفرماید: « لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » (تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم)، و نفرمود «تا او را از بدی و زشتکاری بگردانیم»؛ پس در این نکته تأمل کن.
از اینجا روشن میشود که مناسبتر آن است که مراد از «سوء» (بدی)، آهنگِ زن و تمایل به او باشد، همانطور که مراد از «فحشاء» (زشتکاری)، ارتکاب عمل زشت، یعنی زناست. بنابراین، یوسف (ع) نه مرتکب آن شد و نه حتی بدان نزدیک گشت؛ و اگر برهانی نبود که خداوند به او نشان داد، آهنگ میکرد و نزدیک بود مرتکب شود. این معنا همان برداشتی است که درنگ و بررسی پیشینِ ما در اسباب و عواملی که در آن زمان گرد آمده بودند و به سود زن و زیان یوسف حکم میکردند، آن را تأیید میکند.
پس سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » (و بیگمان زن آهنگِ او کرد)، «لام» در آن برای سوگند است؛ و معنا چنین است: سوگند میخورم که زن، برای رسیدن به خواستهٔ خود، به سوی یوسف روی آورد و آهنگ او کرد؛ و «هَمّ» (آهنگکردن) تحقق نمییابد مگر اینکه اراده با مقداری عمل همراه شود.
و سخن خدای متعال: « وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگ او میکرد) معطوف است به آنچه لام قسم در جملهٔ پیشین بر سر آن درآمده بود. معنا چنین است: «سوگند میخورم که اگر دیدن برهان پروردگارش نبود، هرآینه آهنگ او میکرد و نزدیک بود خواستهٔ وی را پاسخ دهد».
«برهان» در اصل به معنای چیرگی و تسلط است، و در اینجا مراد از آن سببی است که یقین میآورد؛ زیرا همانند معجزه بر دلها چیره و مسلط میشود. خدای متعال میفرماید: «فَذٰانِكَ بُرْهٰانٰانِ مِنْ رَبِّكَ إِليٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ» (این دو، دو برهان از جانب پروردگار تو بهسوی فرعون و سران قوم اوست؛ قصص: ۳۲)، و میفرماید: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَكُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّكُمْ» (ای مردم، بیتردید برهانی از جانب پروردگارتان بهسوی شما آمده است؛ نساء: ۱۷۴)، و میفرماید: «أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ» (آیا با خدای یکتا معبودی هست؟ بگو اگر راست میگویید برهانتان را بیاورید؛ نمل: ۶۴). برهان، همان حجت یقینآوری است که حقیقت را آشکار میسازد و هیچ شکی برای اهل تردید باقی نمیگذارد.
آنچه یوسف (ع) از برهان پروردگارش دید، هرچند کلام خدای متعال آن را بهطور کامل روشن نساخته است، اما در هر حال سببی از اسباب یقین بود که هرگز با نادانی و گمراهی جمع نمیشود. گواه اینکه آن برهان از سنخ علم بود، سخن یوسف (ع) در مناجات با پروردگارش است که در ادامه خواهد آمد: «وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ» (و اگر مکر آنان را از من نگردانی، بهسوی آنان میل میکنم و از نادانان میشوم؛ یوسف: ۳۳). و گواه اینکه آن برهان از قبیل دانشهای متعارف دربارهٔ خوبی و بدیِ کارها و سود و زیانِ آنها نیست، این است که این نوع علم گاه با گمراهی و نافرمانی همراه میشود، و این امری آشکار است؛ خدای متعال میفرماید: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَليٰ عِلْمٍ» (آیا دیدهای کسی را که هوای نفسش را معبود خود گرفته و خدا او را با وجود دانایی گمراه ساخته است؟ جاثیه: ۲۳)، و میفرماید: «وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ» (و با آنکه در باطن به آن یقین داشتند، انکارش کردند؛ نمل: ۱۴).
بنابراین، برهانی که خدا به او نشان داد ــ و همان است که خدا به بندگان مخلَص (پاکشدگان برای خودش) نشان میدهد ــ گونهای از علم آشکارشده و یقینِ شهودی است که جان آدمی چنان از آن فرمان میبرد که همراه با آن بههیچرو به نافرمانی میل پیدا نمیکند؛ و بهخواست خدای متعال بهزودی سخنانی در این باره خواهیم آورد.
و سخن خدای متعال: « كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » (اینگونه کردیم تا بدی و زشتی را از او بگردانیم)، لام در « لِنَصْرِفَ » برای بیان هدف یا علت است که بازگشت هر دو به یک معناست؛ و « كَذٰلِكَ » به « لِنَصْرِفَ » وابسته است و به همان رؤیت برهان پروردگارش اشاره دارد. «سوء» (بدی) کاری است که سرزدن آن از بنده از آن جهت که بنده است ناپسند باشد، یعنی مطلق گناه یا قصدِ گناه؛ و «فحشاء» ارتکاب کارهای بسیار زشت مانند زناست؛ و پیشتر گذشت که ظاهر سیاق نشان میدهد سوء و فحشا بر زنا و قصدِ انجام آن منطبق است.
و معنا چنین است: هدف ــ یا سبب ــ در اینکه او برهان پروردگارش را دید، آن بود که ما کار زشت و قصدِ انجامش را از او بازگردانیم.
از اشارههای لطیف آیه تعبیر « لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » است؛ زیرا بدی و فحشا از او بازگردانده شدهاند، نه اینکه او از آن دو بازگردانده شده باشد. حالت دوم دلالت میکرد بر اینکه در درون یوسف اقتضایی برای ارتکاب آن دو وجود داشت که نیازمند بازداشتن وی بود، و این با گواهی خدای متعال بر اینکه او از بندگان مخلَص اوست ناسازگار است. «المخلصین» (بندگان مخلَص) کسانی هستند که خدا آنان را ویژه و خالص برای خود ساخته است؛ ازاینرو هیچ چیزی در وجودشان با خدا شریک نمیشود و از غیر او ــ چه وسوسهٔ شیطان باشد، چه فریب نفس یا هر دعوتکنندهای جز خدای پاک و منزه ــ پیروی نمیکنند.
و سخن خدای متعال: « إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (چراکه او از بندگان مخلَص ما بود) در جایگاه بیان علت برای سخن پیشین (« كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ »؛ اینگونه تا بگردانیم...) آمده است. معنا این است: با یوسف چنین رفتار کردیم، چون از بندگان مخلَص ما بود، و با بندگان مخلَص همواره همینگونه رفتار میشود.
از این آیه برمیآید که ویژگی بندگان مخلَص خدا این است که برهان پروردگارشان را میبینند، و خدای پاک و منزه هر بدی و زشتی را از آنان بازمیگرداند؛ ازاینرو به سبب همان برهانی که خدا به آنان نشان میدهد، نه مرتکب گناهی میشوند و نه قصدِ آن را میکنند؛ و این همان عصمت الهی است.
همچنین روشن میشود که این برهان، سببی علمی و یقینآور است، اما نه از سنخ دانشهای متعارف و معمولی که ما میشناسیم.
دیدگاههای گوناگون مفسران اهل سنت و شیعه دربارهٔ این آیه:
۱. دیدگاه نخست: آنچه برخی مفسران گفتهاند و به ابنعباس، مجاهد، قتاده، عِکرمه، حسن و دیگران نسبت دادهاند، با این مضمون که: زن آهنگ کار زشت (گناه) کرد و یوسف نیز آهنگ همان کار را نمود، و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آن را انجام میداد.
آنان آهنگ و قصد یوسف (ع) را به گونهای وصف کردهاند که مقام نبوت بسیار والاتر از آن است و ساحت مردی بسیار راستین (صدّیق) از آن پاک و پیراسته؛ چرا که گفتهاند او قصد کار زشت با آن زن را کرد و به او نزدیک شد تا جایی که بند شلوار گشود و در جایگاه زناشویی قرار گرفت؛ در این هنگام برهانی از پروردگارش به او رسید و شهوتش را از بین برد و او را از هلاکت نجات بخشید. آنان در توصیف این برهان نیز امور فراوان و گوناگونی را یاد کردهاند.
غزالی در تفسیر خود برای این سوره گفته است: «دربارهٔ برهان اختلاف کردهاند که چه بوده است؛ برخی گفتهاند: پرندهای بر شانهاش نشست و در گوش او گفت: این کار را مکن که اگر بکنی از مرتبهٔ پیامبران فرومیافتی! و گفته شده است: یعقوب را دید در حالی که انگشت به دندان میگَزید و میگفت: ای یوسف، آیا مرا نمیبینی؟»
و حسن بصری گفته است: «یوسف او را دید که چیزی را میپوشاند؛ پس به او گفت: چه میکنی؟ گفت: روی بتم را میپوشانم تا مرا نبیند! یوسف گفت: تو از جمادی که نه عقل دارد و نه میبیند شرم میکنی، پس من سزاوارترم که از کسی شرم کنم که مرا میبیند و نهان و آشکارم را میداند.»
سخنشناسان گفتهاند: «در باطن و درون او ندا داده شد: ای یوسف، نام تو در دفتر پیامبران نوشته شده است، و تو میخواهی کار نابخردان را انجام دهی؟! و گفته شده است: دستی را دید که از دیوار بیرون آمد و بر آن نوشته شده بود: «وَ لَا تَقْرَبُوا الزِّنَا إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِيلًا» (اسراء: ۳۲؛ و به زنا نزدیک نشوید که کاری زشت و راهی ناپسند است). و گفته شده است: سقف خانه شکافت و تصویری زیبا دید که میگفت: ای پیامآور پاکدامنی، چنین مکن که تو معصومی! و گفته شده است: سرش را به زیر افکند و بر زمین دید که نوشته شده است: «وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ» (نساء: ۱۲۳؛ و هرکس کار بدی انجام دهد، به کیفر آن میرسد). و گفته شده است: فرشتهای نزد او آمد و بالهایش را بر پشت او کشید و در نتیجه شهوتش از نوک انگشتان پاهایش بیرون رفت! و گفته شده است: فرشته را در خانه دید در حالی که میگفت: آیا من اینجا نیستم؟! و گفته شده است:»
«پردهای میان آن دو افتاد، به طوری که هیچیک دیگری را نمیدید. و گفته شده است: کنیزی از حوریان بهشت را دید و از زیباییاش شگفتزده شد؛ پس به او گفت: برای کیستی؟ گفت: برای کسی که زنا نکند.»
«و گفته شده است: پرندهای از فراز او گذشت و ندایش داد: ای یوسف، شتاب مکن، چرا که او برای تو حلال است و برای تو آفریده شده است!»
«و گفته شده است: همان چاه را که روبهروی او بود دید و فرشتهای بر فراز آن ایستاده بود و میگفت: ای یوسف، آیا این چاه را فراموش کردهای؟! و گفته شده است: زلیخا را به چهرهای زشت دید و از او گریخت. و گفته شده است: شخصی را دید که گفت: ای یوسف، به سمت راستت بنگر! پس نگاه کرد و ماری بسیار بزرگ دید که گفت: زناکار فردا در شکم من خواهد بود! پس یوسف از او گریخت.» پایان کلام غزالی.
و از جمله سخنانی که دربارهٔ آن گفتهاند این است که یعقوب برای او مجسم شد و چنان ضربهای به سینهاش زد که شهوتش از نوک انگشتانش بیرون رفت! این مطلب در کتاب «الدر المنثور» از مجاهد، عِکرمه و ابنجبیر روایت شده است؛ افزون بر دیگر وجوه گوناگونی که در تفسیر روایی نقل کرده است.
پاسخ به این دیدگاهها این است که افزون بر اینکه یوسف (ع) پیامبری صاحب عصمت الهی بود که او را از گناه بازمیداشت — و اثبات این مطلب پیش از این گذشت — آنچه خداوند متعال از صفات والا و اخلاص در بندگی او آورده است، هیچ شکی باقی نمیگذارد که ساحت او بسیار پاکتر و مرتبهاش والاتر از آن است که اینگونه آلودگیها به وی نسبت داده شود؛ زیرا خداوند متعال یادآور شده که یوسف از بندگانی بود که خدا آنان را برای خود خالص گردانید و برای بندگیاش برگزید و به آنان حکمت و دانش عطا کرد و از تعبیر خوابها به او آموخت؛ و نیز او بندهای پرهیزکار و در راه خدا شکیبا بود و هرگز خیانتکار، ستمگر و نادان نبود، و از نیکوکاران بود و خداوند او را به پدران شایستهاش، ابراهیم، اسحاق و یعقوب، پیوند داد.
و چگونه این مقامات والا و درجات بلند، جز برای انسانی راست میآید که در باطن پاک، در اعضا و اندامهایش پیراسته، در کارهایش شایسته و در همه احوالش استوار و پایدار باشد؟!
اما کسی که سر خود را به سوی معصیت خدا پیش بگیرد و به زشتترین گناه در دین خدا آهنگ کند—که همان زنای با زن شوهردار و خیانت به ناموس کسی است که به او نهایت نیکی را کرده است—و بر آن پافشاری ورزد تا جایی که بند شلوارش را بگشاید، و مانند مردی که با همسرش مینشیند در کنار او بنشیند، و برای بازداشتنش نشانه پس از نشانه بیاید ولی بازنیاید، و با فریادی پس از فریاد از هر سو نهیب زده شود اما شرم نکند و دست نکشد، تا آنکه بر سینهاش ضربهای زده شود و با آن شهوتش از سرانگشتانش بیرون رود، و از سمت راست خود بزرگترین ماری را که تصور شود ببیند و از آن به هراس افتد و از وحشتِ آنچه دیده بگریزد؛ چنین کسی سزاوارتر است که اصلاً انسان نامیده نشود، چه رسد به آنکه بر تکیهگاه نبوت و رسالت تکیه زند، و خداوند او را امین وحی خویش گرداند، و کلیدهای دینش را به او بسپارد، و به او حکمت و دانش عطا فرماید و او را به مانندِ ابراهیم خلیل ملحق سازد!
اما کسانی که به این سخنان ساختگی و اسرائیلیات و روایات جعلی دل بستهاند، چون جدّ او ابراهیم (ع) را درباره همسرش ساره متهم میکنند، باکی ندارند که فرزندش (ع) را نیز درباره همسر دیگری متهم سازند.
در «کشاف» آمده است: «قال في الكشاف،:و قد فسر هم يوسف بأنه حل الهميان و جلس منها مجلس المجامع، و بأنه حل تكه سراويله و قعد بين شعبها الأربع و هي مستلقيه علي قفاها و فسر البرهان بأنه سمع صوتا إياك و إياها فلم يكترث له فسمعه ثانيا فلم يعمل به فسمع ثالثا:أعرض عنها فلم ينجع فيه حتي مثل له يعقوب عاضا علي أنملته،و قيل ضرب بيده في صدره فخرجت شهوته من أنامله» (در تفسیر کشاف گفته است: قصد و آهنگِ یوسف چنین تفسیر شده که او کمربند را گشود و چونان آمیزشکننده در کنار او نشست، و اینکه بند شلوارش را باز کرد و در میان چهار اندام او که به پشت خوابیده بود نشست؛ و «برهان» چنین تفسیر شده که او صدایی شنید: «مبادا به او نزدیک شوی!» ولی بدان اهمیتی نداد، سپس بار دوم آن را شنید و عمل نکرد، و بار سوم شنید: «از او روی بگردان!» اما در او کارگر نیفتاد، تا آنکه یعقوب در برابرش نمایان شد در حالی که سرانگشتش را به دندان میگزید؛ و گفته شده [یعقوب] با دست بر سینهاش زد و شهوتش از سرانگشتانش بیرون ریخت).
«و قيل:كل ولد يعقوب له اثنا عشر ولدا إلا يوسف فإنه ولد له أحد عشر ولدا من أجل ما نقص من شهوته حين هم،و قيل.صيح به يا يوسف لا تكن كالطائر كان له ريش فلما زنى قعد لا ريش له،و قيل:بدت كف فيما بينهما ليس لها عضد و لا معصم مكتوب فيها:« وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ كِرٰاماً كٰاتِبِينَ »فلم ينصرف ثم رأى فيها:« وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنيٰ إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَهً وَ سٰاءَ سَبِيلاً »فلم ينته ثم رأى فيها:« وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَي اللّٰهِ »فلم ينجع فيه فقال الله لجبرئيل:أدرك عبدي قبل أن يصيب الخطيئة فانحط جبريل و هو يقول:يا يوسف أ تعمل عمل السفهاء و أنت مكتوب في ديوان الأنبياء؟.» (و گفته شده است: هر یک از فرزندان یعقوب دوازده فرزند داشتند مگر یوسف که برای او یازده فرزند به دنیا آمد، به خاطر آنچه از شهوتش در هنگام قصد کردن کم شد! و گفته شده: بر سرش فریاد کشیدند که: ای یوسف! مانند پرندهای نباش که پروبالی داشت و چون زنا کرد، بی پروبال بر جای ماند! و گفته شده: دستی میان آن دو آشکار شد که نه بازویی داشت و نه مچی، و بر آن نوشته شده بود: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ كِرٰاماً كٰاتِبِينَ» [و بیگمان بر شما نگهبانانی گماشته شدهاند، نویسندگانی بزرگوار؛ انفطار: ۱۰-۱۱]، اما بازنگشت؛ سپس بر آن دست دید: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنىٰ إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِيلاً» [و به زنا نزدیک نشوید که آن کاری بسیار زشت و راهی بد است؛ اسراء: ۳۲]، ولی دست نکشید؛ سپس در آن دید: «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّٰهِ» [و از روزی پروا کنید که در آن به سوی خدا بازگردانده میشوید؛ بقره: ۲۸۱]، اما در او اثری نبخشید! پس خدا به جبرئیل فرمود: بندهام را دریاب پیش از آنکه مرتکب گناه شود! پس جبرئیل فرود آمد در حالی که میگفت: ای یوسف، آیا کار نابخردان را انجام میدهی در حالی که نامت در دفتر پیامبران نوشته شده است؟!).
«و قيل:رأى تمثال العزيز،و قيل:قامت المرأة إلى صنم كان هناك فسترته و قالت:» (و گفته شده: چهره و پیکرِ عزیز را دید؛ و گفته شده: زن به سوی بتی که در آنجا بود برخاست و روی آن را پوشاند و گفت:)
«أستحيي منه أن يرانا فقال يوسف:استحييت ممن لا يسمع و لا يبصر و لا أستحيي من السميع البصير العليم بذات الصدور؟.» (از او شرم دارم که ما را ببیند! پس یوسف گفت: آیا تو از کسی شرم میکنی که نه میشنود و نه میبیند، و من از خدای شنوای بینای دانا به رازِ سینهها شرم نکنم؟!).
[زمخشری میگوید:] «و هذا و نحوه مما يورده أهل الحشو و الجبر الذين دينهم بهت الله تعالى و أنبيائه،و أهل العدل و التوحيد ليسوا من مقالاتهم و رواياتهم بحمد الله بسبيل.» (و این سخنان و مانند آن از چیزهایی است که اهل حشو [ظاهرگرایان بیبصیرت] و اهل جبر میآورند؛ کسانی که آیینشان تهمت بستن به خدای متعال و پیامبران اوست، و به حمد خدا اهل عدل و توحید هیچ راهی به سخنان و روایات آنان ندارند).
و اگر کمترین لغزشی از یوسف (ع) سر زده بود، بیشک بر او عیب گرفته و اعلام میشد و توبه و آمرزشخواهیِ او ذکر میگردید، همانگونه که لغزش آدم، داوود، نوح، ایوب و ذوالنون (یونس) بر آنان بازگو شد و توبه و آمرزشخواهیشان یاد گردید؛ چگونه چنین نباشد در حالی که خداوند بر یوسف ستایش نموده و او را «مُخلَص» (خالصشده برای خدا) نامیده است؟!
پس به قطع و یقین دانسته شد که او در آن جایگاهِ لغزنده پایدار و استوار ماند، و با نفسِ خویش مجاهدت کرد—مجاهدتِ صاحبان قدرت و اراده—در حالی که به دلیلِ حرام بودن و وجهِ زشتیِ آن گناه مینگریست، تا آنکه از جانب خداوند سزاوار ستایش شد، هم در آنچه از کتابهای پیشینیان نازل فرمود و سپس در قرآنی که حجّت بر دیگر کتابهای او و تصدیقکنندۀ آنهاست؛ و خداوند به کمتر از بیان کامل و تمامِ داستان او بسنده نکرد و سورهای کامل را به آن اختصاص داد تا برای او نامی نیک و یادگاری راستین در میان آیندگان قرار دهد، چنانکه برای جدش ابراهیم خلیل (ع) قرار داد؛ و تا صالحان تا پایان روزگار در پاکدامنی، پاکی دامن، و ثبات قدم در لغزشگاهها به او اقتدا کنند.
پس خداوند اینان را رسوا سازد با نقل مطالبی که به این نتیجه میانجامد که فرودآوردنِ این سوره — که نیکوترین داستانها در قرآن عربی و آشکار است — برای آن بوده که به پیامبری از پیامبران خدا اقتدا شود در اینکه میان دست و پای زن زناکار بنشیند و بند شلوارش را برای همبستری با او بگشاید، و در اینکه پروردگارش سه بار او را نهی کند و از پیشگاه الهی سه بار با هشدارهای کوبندهٔ قرآن، توبیخی بزرگ، وعیدی سخت و با تشبیه به پرندهای که هنگام جفتگیری با غیر جفتِ خود پرهایش فرو میریزد، بر سر او فریاد کشیده شود؛ در حالی که او در جایگاه خود برجای مانده، نه تکان میخورد، نه دست برمیدارد و نه به خود میآید، تا آنکه خداوند به وسیلهٔ جبرئیل و با واداشتنِ اجباریِ او، کار را چاره کند! در حالی که اگر بیشرمترینِ زناکاران و گستاخترین و خیرهچشمترین و بیحیاترینِ آنان با کمترین چیزی از آنچه یاد کردهاند روبهرو میشد، دیگر رگی در او نمیتپید و اندامی از او حرکت نمیکرد. پس شگفتا از این دیدگاه، چه اندازه زشت است! و شگفتا از این گمراهی، چه اندازه آشکار است! پایان سخن.
و چه نیکو گفته است برخی از اهل تفسیر در نکوهش پیروان این سخن، که آنان یوسف (ع) را در این ماجرا متهم میکنند، در حالی که هر کس بهنوعی با این واقعه ارتباط داشت، به پاکی و بیگناهی او گواهی داده است: خدای پاک و منزه به آن شهادت میدهد آنجا که میفرماید: « إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ » (یوسف: ۲۴؛ «بیگمان او از بندگان خالصشدهٔ ما بود»)؛ و شاهدی از بستگان آن زن که به سود او شهادت داد، آنجا که گفت: « إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ » (یوسف: ۲۶؛ «اگر پیراهنش از جلو پاره شده باشد...») تا پایان دو آیه؛ و عزیزِ مصر آنگاه که به همسرش گفت: « إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ » (یوسف: ۲۸؛ «بیتردید این از مکر و نیرنگ شما زنان است»)؛ و همسر عزیز آنجا که گفت: « اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِينَ » (یوسف: ۵۱؛ «اکنون حق آشکار شد، من بودم که کام از او خواستم و او قطعاً از راستگویان است»)؛ و زنانِ مصر هنگامی که گفتند: « حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ » (یوسف: ۵۱؛ «منزه است خدا، ما هیچ بدی در او سراغ نداریم»)؛ و خودِ یوسف نیز این اتهام را از خویش نفی میکند، در حالی که خداوند او را «صدیق» نامیده است، آنجا که گفت: « أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ » (یوسف: ۵۲؛ «من در نهان به او خیانت نکردم»).
علت عمدهٔ اینکه آنان چنین نظری را در پیش گرفتهاند دو امر است:
نخست: زیادهرویِ آنان در تکیه بر روایات و پذیرش هر حدیثی به هر کیفیتی، حتی اگر مخالفت داشته باشد؛ مخالفت با حکم صریح عقل و آیات محکم کتاب خدا. از این رو، اسرائیلیات و روایات ساختگی و دستکاریشدهٔ همردیف آن با خِرَدِ آنان بازی کرد و هر حق و حقیقتی را از یادشان برد و ایشان را از معارف حقیقی منحرف ساخت.
از همین رو میبینی که آنان برای معارف دینی خاستگاهی فراتر از حس نمیبینند، و برای مقامات معنوی انسان مانند نبوت، ولایت، عصمت و اخلاص، ریشهای جز وضع و قرارداد اعتباری قائل نیستند؛ درست مانند مقامات موهوم و اعتباری رایج در جامعهٔ قراردادی بشر، که فراتر از نامگذاری و توافق، حقیقتی ندارند تا بتوان بدان تکیه کرد و دل بست.
بنابراین، جانهای پاک پیامبران بزرگوار را با دیگر نفوس عامیانه مقایسه میکنند؛ همان جانهایی که میان هوسها دستبهدست میشوند و نادانی و فرومایگی بر آنها چیره شده است؛ جانهایی که اگر هم اوج بگیرند، تنها تا مرتبهٔ تقوا و امید به پاداش و ترس از کیفر ارتقا مییابند، چه بسیار که درست عمل میکنند و چه بسیار که به خطا میروند. و اگر هم در موردی یا مواردی عصمت الهی نصیبشان شود، [به پندار اینان] تنها نیرویی بازدارنده میان انسان و گناه است که کارگر نمیافتد مگر با از کار انداختنِ دیگر اسباب و قوایی که وجود انسان بدانها مجهز شده است، و با ناچارساختن و اجبار انسان به انجام کار پسندیده و پرداختن به حسنه؛ در حالی که با وجودِ اجبار و ناچاری، نه کاری زیبایی دارد، نه عملی نیکوست و نه انسانی شایستهٔ ستایش است. البته این سخن ادامهای دارد که آن را در بحثی ویژه خواهیم آورد.
دوم: ظاهر کلام خدای متعال است که میفرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (یوسف: ۲۴؛ «و بیگمان آن زن آهنگ او کرد، و اگر یوسف برهان پروردگارش را ندیده بود، او نیز آهنگ وی میکرد»). این برداشت بر پایهٔ سخن نحویان (دانشمندان دستور زبان عربی) است که میگویند جزای « لَوْ لاٰ »، به قیاس از «إِنْ»ِ شرطیه، نمیتواند پیش از آن بیاید. بر این اساس، جملهٔ « وَ هَمَّ بِهٰا » (و یوسف آهنگ آن زن کرد) جملهای تام و بیارتباط با شرط خواهد بود، و جواب «لَوْ لاٰ» عبارتی مقدّر مانند «لفعل» (قطعاً آن کار را میکرد) یا شبیه آن است. در نتیجه تقدیر سخن چنین میشود: «و بیگمان همسر عزیز قصد یوسف کرد و یوسف نیز قصد آن زن را نمود، و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، قطعاً آن کار را انجام میداد»؛ و مقصودِ آنان نیز همین است.
اما پیشتر دانستی که این سخن باطل است و هر دو جمله — یعنی سخن خداوند که: «و لقد همت به» و «و هم بها» — جوابِ قسم هستند؛ و جزایِ «لَوْ لاٰ» در معنای همان جملهٔ دوم است که به دلیل دلالتِ آن، حذف شده است. بدین ترتیب تقدیر کلام چنین خواهد بود: «و أقسم لقد همت به و أقسم لو لا أن رءا برهان ربه لهم بها» (سوگند میخورم که آن زن قصد او کرد، و سوگند میخورم که اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، حتماً قصد او میکرد)؛ درست مانند سخن عربها که میگویند: «و الله لأضربنه إن ضربني» (به خدا سوگند اگر مرا بزند حتماً او را میزنم).
افزون بر این، با معنایی که در نظر گرفتهاند، سزاوارتر آن بود که با پیوندِ «و» گفته شود: «و لو لا أن رءا برهان ربه» (و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود)، در حالی که از جهت سیاق کلام، هیچ دلیل روشنی برای قطعِ این پیوند و آوردنِ جمله بدون «و» وجود ندارد.
۲. از دیگر دیدگاهها دربارهٔ این آیه آن است که مقصود از «همّ» یوسف (ع)، همان میل طبیعی و برانگیختگیِ غریزه بوده است. در کتاب کشاف چنین آمده است: اگر بپرسی: چگونه رواست از پیامبر خدا قصدِ گناه و آهنگِ آن سر بزند؟ پاسخ میدهم:
مراد این است که نفسِ او به آمیزش تمایل یافت و به سبب شهوت و شور جوانی به سوی آن کشیده شد؛ کششی چنان شدید که به قصد و تصمیم بر گناه میمانست، درست همانگونه که اقتضای چنان موقعیتی بود که نزدیک است عقلها و ارادهها را برباید؛ اما او با توجه به برهان خدا—که بر عهدهٔ همهٔ مکلفان نهاده شده و عبارت از واجب بودنِ پرهیز از حرامهاست—این کشش درونی را درهم میشکست و پس میزد.
و اگر این میل شدید—که به خاطر شدتش «همّ» نامیده شده—وجود نمیداشت، خویشتنداریِ او در پیشگاه خدا ستوده نمیشد؛ چرا که بزرگشمردنِ شکیبایی در برابر آزمون، به اندازهٔ بزرگی و دشواریِ همان آزمون است. از سوی دیگر، اگر قصدِ او نیز همچون قصدِ آن زن از روی عزم و اراده میبود، خداوند او را بدین وصف نمیستود که از بندگان مخلَص (برگزیده و پاکشدهٔ) اوست.
و جایز است که مقصود از سخن خداوند: « وَ هَمَّ بِهٰا » (و او نیز قصد آن زن را میکرد)، این باشد که نزدیک بود قصدِ آن زن کند؛ درست همانطور که انسان میگوید: «قتلته لو لم أخف الله» (اگر از خدا نمیترسیدم، او را کشته بودم) و منظورش در آستانهٔ قتل و رویاروییِ مستقیم با آن قرار گرفتن است، گویی که دست به کارِ آن شده است.
سپس [زمخشری] میگوید: اگر بپرسی: چرا جوابِ «لو لا» را محذوف دانستی که «هَمَّ بِهٰا» بر آن دلالت میکند، و چرا خودِ آن را جوابی ندانستی که پیش افتاده است؟ میگویم: زیرا جوابِ «لو لا» نمیتواند بر آن پیشی گیرد، چون «لو لا» در حکم شرط است و ادات شرط سزاوار آغازِ کلام است؛ و ادات شرط به همراه دو جملهای که در قلمرو آن قرار دارد، مانند یک کلمه است و پیش انداختنِ بخشی از کلمه بر بخش دیگر جایز نیست؛ اما حذف بخشی از آن در صورتی که دلیلی بر آن دلالت کند، جایز است.
اگر بپرسی: پس چرا «لو لا» را تنها وابسته به «هم بها» دانستی، و آن را وابسته به مجموع این سخن الهی ندانستی که:
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (آن زن آهنگ او کرد و او نیز آهنگ آن زن میکرد)؟ زیرا «همّ» و قصد به خودِ اشخاص و اعیان تعلّق نمیگیرد، بلکه به کارها و معانی مربوط است؛ از این رو ناگزیر باید کلمهٔ «آمیزش» را در تقدیر گرفت، و آمیزش هم جز با مشارکت هر دو نفر تحقّق نمییابد؛ بنابراین گویا گفته شده است: «هر دو قصد آمیزش کردند، اگر مانعی یکی از آن دو را بازنمیداشت».
میگویم: چه نیکو گفتی! ولی خدای پاک و منزه این دو قصد را جداگانه آورده و فرموده است: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (آن زن قصد او را کرد و او نیز قصد آن زن را میکرد). نادیده گرفتنِ این تفکیک به معنای لغو شمردنِ آن است؛ از این رو واجب است تقدیر کلام چنین باشد: «آن زن قصد آمیزش با او را کرد و او نیز قصد آمیزش با آن زن را میکرد»؛ با این توضیح که مقصود از دو آمیزش، در مورد زن تلاش برای رسیدن به بهرهاش از ارضای شهوت با یوسف بود، و در مورد یوسف تلاش برای رسیدن به بهرهاش از ارضای شهوت با آن زن میبود، اگر برهان پروردگارش را ندیده بود؛ پس یوسف دستیابی به این بهرهٔ شهوانی را فروگذاشت؛ به همین سبب، سزاوار بود که «لو لا» تنها به «هم بها» تعلق گیرد. [پایان سخن زمخشری].
بیضاوی این سخن را در تفسیر خود خلاصه کرده و گفته است: مراد از «همّ» یوسف (ع)، میل طبیعی و کشش شهوت است نه تصمیم اختیاری؛ و این تمایل از اموری نیست که در دایرهٔ تکلیف بگنجد، بلکه شایستهٔ ستایش و پاداش است؛ پاداش بزرگی از جانب خدا برای کسی است که هنگام برانگیختهشدنِ این تمایل، خود را از عمل بازمیدارد. یا اینکه مقصود، نزدیکشدن به قصد است؛ مانند این سخن که میگویی:
«قتلته لو لم أخف الله» (اگر از خدا نمیترسیدم، او را میکشتم). پایان سخن او.
و به این سخن چنین پاسخ داده شده که با معنای ثابتشدهٔ «هَمّ» در لغت ناسازگار است؛ زیرا همّ یعنی قصدِ انجام کاری همراه با برخی کردارهایی که نشاندهندهٔ آن قصد باشد، مانند حرکت به سوی کارِ مورد نظر یا آغازکردن برخی مقدمات آن؛ مانند کسی که میخواهد فردی را بزند و به سوی او برمیخیزد. اما صِرف تمایل طبع و کشمکش نیروی شهوت، هرگز همّ نامیده نمیشود. از سوی دیگر، همّ با معنای لغویاش ناپسند است و شایسته نیست از پیامبری بزرگوار سر زند؛ و طبع (کشش طبیعی و غریزی)، هرچند به سبب بیرونبودن از دایرهٔ تکلیف ناپسند نیست، اما همّ نامیده نمیشود.
میگویم: این اشکال تنها در صورتی پاسخی مناسب است که مراد از همّ یوسف (ع) تمایل طبع و کشمکش شهوت دانسته شود؛ اما پاسخی برای این احتمال نیست که مراد از همّ، نزدیکشدن به همّ (در آستانهٔ قصد قرار گرفتن) باشد. بلکه این دیدگاه، نظری مستقل در معنای آیه است؛ به این صورت که میان دو همّ یادشده تفاوت گذاشته شود: مراد از همّ آن زن، قصد عمدی برای همبستری است و مراد از همّ یوسف (ع)، نزدیکشدنِ او به همّ نسبت به آن زن، بدون تحققِ همّ در عمل است. قرینهٔ این معنا نیز این است که خدای متعال او را با صفتی ستوده که مدحی بسیار والا در بر دارد؛ و اگر همّ یوسف حقیقی بود و از روی قصد عمدی برای همبستری با او صورت میگرفت، کاری ناپسند به شمار میرفت که هیچ ستایشی به آن تعلق نمیگرفت. پس از اینجا دانسته میشود که مراد از همّ یوسف (ع)، نزدیکشدن به همّ است نه همّ عملی.
و پاسخ این است که این معنایی مجازی است و جز در صورت ناممکنبودنِ حمل بر معنای حقیقی، بدان روی آورده نمیشود؛ در حالی که پیشتر گذشت که حمل آن بر معنای حقیقی کاملاً ممکن است.
افزون بر اینکه، آنچه دربارهٔ معنای دیدن برهان پروردگارش گفتهاند—که مراد از آن، رجوع به حجت عقلیِ حاکم بر وجوبِ بازایستادن از نواهی شرعی و گناهان الهی است—معنایی دور از لفظ است؛ زیرا «رؤیت» (دیدن) جز در دیدن حسی، یا در شهود قلبی که در جایگاه دیدن حسی یا روشنتر از آن است، به کار نمیرود؛ اما صرفِ تفکر عقلی هرگز رؤیت نامیده نمیشود.
۳. از دیگر دیدگاهها دربارهٔ این آیه آن است که مراد از این دو همّ متفاوت است: همّ آن زن، قصدِ همبستری با یوسف بود و همّ یوسف نسبت به او، قصدش برای زدن آن زن به منظور دفاع از خویش بود؛ و دلیل تفاوت نهادن میان این دو همّ، گواهی خدای متعال بر این است که یوسف از بندگان مخلص او بود، و نیز برپایی دلیل عقلی بر عصمت پیامبران (ع).
در مجمعالبیان آمده است: «همّ» در ظاهر آیه به چیزی وابسته شده که در حقیقت، تعلقگرفتنِ عزم به آن درست نیست؛ زیرا فرموده است: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (و بیگمان آن زن آهنگ او کرد و او نیز آهنگ آن زن میکرد) و همّ را به ذات آن دو وابسته ساخته است، در حالی که ذات آن دو نمیتواند متعلق اراده و عزم واقع شود؛ زیرا بر موجودِ پایدار و حاضر، عزم و اراده تعلق نمیگیرد. بنابراین اگر همّ را در آیه به معنای عزم بگیریم، ناگزیر خواهیم بود به اینکه امری حذفشده را در تقدیر بگیریم تا عزم به آن تعلق یابد. همچنین ممکن است عزمِ یوسف را به کاری غیرقبیح پیوند دهیم و آن را شامل زدنِ آن زن یا دفاع از خود در برابر او قرار دهیم؛ گویا فرموده باشد: آن زن قصد کار زشت از سوی یوسف را داشت و آن را میخواست، و یوسف قصد زدنِ او و دفاع از خویش در برابرش را داشت؛ همانگونه که گفته میشود: «هممت بفلان»؛ یعنی آهنگ زدنِ او و واردآوردن آسیبی به او را کردم.
و بر این پایه، معنای دیدن برهان چنین خواهد بود که خدای پاک و منزه برهانی به او نمایاند که نشان میداد اگر بر آنچه قصد کرده است اقدام کند، بستگانِ آن زن او را نابود میکنند یا میکشند، یا آن زن ادعا خواهد کرد که یوسف قصدِ کار زشت با او را داشته است و به او تهمت خواهد زد که وی او را به این کار فراخوانده و به خاطر خودداریاش، او را زده است. پس خدای پاک و منزه خبر داد که بدی و فحشا—که همان کشتهشدن و گمانِ دستزدن به کار زشت است—را از او دور ساخته است؛ و تقدیر آیه چنین خواهد بود: «اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، چنین میکرد (او را میزد)»، و جوابِ «لَوْلا» (اگر نه) حذف شده است، همانگونه که حذف شده است در آنجا که خدای متعال میفرماید: « وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ » (نور: ۲۰) (و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود و اینکه خدا بسیار مهربان و رحیم است [شما را به مجازات میرساند]). پایان بخشِ مورد نیاز از کلام او.
و پاسخ این است: این دیدگاه هرچند سخن بدی نیست، اما بر تفاوت نهادن میان دو «همّ» استوار است و این خلاف ظاهر است؛ و جز در صورتی که حمل هر دو بر یک معنا ممکن نباشد، نباید بدان روی آورد، در حالی که دانستی حمل هر دو بر یک معنا کاملاً ممکن است.
افزون بر اینکه لازمهٔ این قول آن است که مراد از برهانی که دید، چیزی باشد که دلالت کند اگر او را بزند، این کار در پی خود هلاکت یا مصیبتی دیگر را برایش به بار میآورد، و مراد از بدی و فحشا نیز قتل و تهمت باشد—چنانکه در مجمعالبیان به آن اشاره شد—در حالی که این قطعاً بر خلاف چیزی است که از سیاق آیات به دست میآید.
اما آنچه صاحب مجمعالبیان دربارهٔ جایز نبودنِ ارادهٔ عزم بر آمیزش از هر دو «هَمّ» (قصد) گفته است، خلاصهاش این است: همّ و قصد تنها در مورد کسی صدق میکند که در برابر خواستهٔ فردِ قصدکننده تسلیم و فرمانبردار نیست؛ پس اگر فرض شود که این قصد از یک طرف صورت گرفته، دیگر درست نیست که همزمان از طرف مقابل هم تحقق یابد، چراکه تعلق گرفتنِ اراده به کسی که خود ارادهکننده است، و طلب از کسی که خود طلبکننده است، و برانگیختنِ کسی که خود در عمل برانگیخته شده، معنا ندارد.
در پاسخ به این سخن باید گفت: اگر فرض شود که قصدِ هر دو همزمان و بیهیچ تقدّم و تأخری رخ داده، یا همراه با عنایتی ویژه بوده است، هیچ مانعی برای تحقق قصد از هر دو طرف وجود ندارد؛ درست مانند دو انسان که میخواهند به هم نزدیک شوند و گرد آیند؛ گاهی یکی بر جای خود میایستد و دیگری بهسویش حرکت میکند، و گاه هر دو با هم حرکت میکنند و به یکدیگر نزدیک و متصل میشوند؛ یا مانند دو جسم که کشش و پیوستن به هم را میخواهند؛ گاه یکی جذب میکند و دیگری بهسویش کشیده میشود، و گاه هر دو متقابلاً یکدیگر را جذب میکنند و به هم نزدیک میشوند.
۴. دیدگاه دیگری دربارهٔ این آیه میگوید: مقصود از «هَمّ» در هر دو مورد، قصدِ زدن و دفاع کردن است؛ بدینمعنا که زن وقتی از یوسف کام خواست و او با امتناع و سر باز زدن دستِ رد به سینهاش زد، انگیزهٔ خشم و انتقام در زن شعلهور شد و در درونش شوری آمیخته با غضب و اندوه به جوش آمد؛ ازاینرو آهنگِ یوسف کرد تا او را بهخاطر سرپیچی از فرمانش کتک بزند؛ و یوسف نیز وقتی این صحنه را دید، آماده شد تا از خود دفاع کند و اگر زن گزندی به او رساند، او نیز وی را بزند؛ با این حال، از آنجا که زدنِ او و مقاومت برای دفع زن چه بسا یوسف را در معرض این تهمت قرار میداد که او خود قصدِ زن کرده و وی را به کار زشت فراخوانده است، خدای پاک و منزه به فضل خود برهانی به او نشان داد که یوسف با آن، حقیقت را دریافت و به او الهام شد که برای دفاع از خویش، راه فرار را برگزیند؛ بنابراین، آهنگِ درِ خانه کرد تا آن را بگشاید و از نزد او بیرون برود، و زن نیز در پیِ او دوید و هر دو بهسوی در شتافتند.
[صاحب این دیدگاه میگوید:] بههیچوجه نمیتوان «هَمّ» را بر قصد آمیزش جنسی حمل کرد؛ اما در مورد سخن خدای متعال: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » (و بیگمان زن آهنگِ او کرد)، دلیلش این است که قصد تنها به کاری تعلّق میگیرد که کارِ خودِ قصدکننده باشد، و نزدیکیِ جنسی از کارهای زن به شمار نمیرود تا او قصدش را بکند؛ بلکه سهمِ زن در این کار، صرفاً پذیرشِ خواستهٔ مرد با کامبخشی به اوست. این دلیلِ نخست.
افزون بر این، یوسف چنین کاری را از همسر عزیز نخواسته بود تا پذیرش درخواست او و رضایت به کامبخشی، «هَمّ» و قصدِ زن نامیده شود؛ چراکه صریح آیههای پیش و پس از این آیه، یوسف را از این کار و حتی از وسایل و مقدماتِ آن نیز پاک و مبرّا میداند. این هم دلیل دوم.
علاوه بر این، اگر چنین رویدادی رخ داده بود، در تعبیرِ آن لازم بود گفته شود: «وَ لَقَدْ هَمَّ بِهَا وَ هَمَّتْ بِهِ» (یوسف قصدِ او کرد و زن هم قصدِ یوسف کرد)؛ زیرا بر پایهٔ طبع و عرف، قصدِ مرد مقدّم است و قصدِ حقیقی همان است، و قصدِ زن بر آن توقف دارد و بدون آن واقع نمیشود. این هم دلیل سوم.
گذشته از این، از سیاق داستان دانسته میشود که این زن بر آنچه میطلبید کاملاً مصمّم بود و بر آن پافشاری میکرد و کمترین تردیدی در دل نداشت، و هیچ مانعی نیز در برابر این انگیزه در کار نبود؛ بنابراین هرگز درست نیست گفته شود:
زن بهطور کلی به یوسف «هَمّ» داشته است؛ حتی اگر برای پیشبرد بحث فرض شود که کارِ او صرفاً پذیرش درخواستِ یوسف و همراهی با او بوده است؛ چراکه «هَمّ» بهمعنای نزدیک شدن به کاری است که در آن تردید وجود دارد. اما «هَمّ» به این معنا که زن قصد کرده بود یوسف را برای تنبیه کردن بزند، بهسادگی و بیهیچ تکلّفی صحیح و پذیرفتنی است.
این هم دلیل چهارم. این خلاصهای بود از آنچه صاحب تفسیر المنار در کتاب خود آورده است.
پاسخ این است: این دیدگاه در معنای قصدِ یوسف نسبت به زن، با سخن قبلی مشترک است؛ بنابراین همان ایرادی که بر قول پیشین وارد ساختیم، بر این دیدگاه نیز وارد است. اما بخشِ اختصاصیِ این دیدگاه، یعنی اینکه مقصود از قصدِ زن، تصمیم به زدن و مانند آن باشد، سخنی است که هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد؛ و صرفِ رخ دادن چنین ماجرایی در موارد مشابه، مجوّز آن نیست که کلام قرآن را بدون هیچ قرینهای بر چنین معنایی حمل کنیم.
اما دلیلهایی که او در استبعاد یا نادرست شمردنِ ارادهٔ آمیزش از آیهٔ « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ » (و بیگمان زن آهنگِ او کرد) آورده است، دلایلی بسیار سست و بیاساس است؛ زیرا روشن است که اینگونه ارتباط، معمولاً از حرکات و رفتارهایی تشکیل میشود که شأن زن در آنها انجام دادن است نه صرفِ تأثیرپذیری، و عمل کردن است نه صرفِ انفعال؛ بنابراین اگر زن قصدِ او را کرده باشد با در آغوش کشیدن یا کارهایی مانند آن، تا آتشِ فرونشستهٔ غریزهٔ نهفتهاش برانگیخته شود و او را ناگزیر کند که به خواستهٔ وی پاسخ دهد، کاملاً درست است گفته شود: او آهنگِ وی کرد، یعنی آهنگِ درآمیختن با او را کرد. و لازم نیست آهنگِ زن به او، حتماً به قصدِ همان کاری تفسیر شود که خود پذیرای آن است تا در نتیجه اطلاقِ واژهٔ «هَمّ» (آهنگ و قصد کردن) بر آن نادرست باشد.
و اما این سخنِ پایانیِ او که زن [در کار خود] تصمیمی قاطع و بیچونوچرا داشت، پس درست نیست مراد از همّت (آهنگ کردنِ زن) آهنگِ درآمیختنِ دلخواهش دانسته شود، پاسخش این است که او تنها در خواستنِ این کار از یوسف و عزمِ بر آن قاطع بود؛ اما در تحقق یافتنِ این عمل و رخ دادنش همانگونه که خود پیشبینی کرده بود، هرگز چنین قطعیتی نداشت. چگونه چنین باشد در حالی که خودداری و سرباززدنِ یوسف از کامدادن را با چشمِ خود دیده بود؟! او تنها زمانی به سمتِ یوسف آهنگ کرد که یوسف با امتناع و رویگردانی با او روبهرو شد، و با این حال برایش قطعی نبود که یوسف به او پاسخ مثبت دهد و از خواستهاش فرمان ببرد، و این مطلب روشن است.
۵- از دیگر دیدگاهها دربارهٔ آیه، حملِ کلام بر تقدیم و تأخیر است؛ به این صورت که در تقدیر چنین باشد: «و لقد همت به و لو لا أن رءا برهان ربه لهم بها، و لما رءا برهان ربه لم يهم بها» (و زن آهنگِ او کرد و اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، قطعاً آهنگِ او میکرد، و چون برهان پروردگارش را دید، آهنگِ او نکرد). این شیوه مانند سخنِ عرب است که میگویند: «قد كنت هلكت لو لا أني تداركتك» (نزدیک بود هلاک شوی اگر به فریادت نمیرسیدم) و «قد كنت قتلت لو لا أني خلصتك» (نزدیک بود کشته شوی اگر نجاتت نمیدادم)؛ که معنایش این است: «لو لا تداركي لهلكت» (اگر به دادت نمیرسیدم هلاک میشدی) و «لو لا تخليصي لقتلت» (اگر رهایت نمیکردم کشته میشدی)، هرچند هلاکت و کشتهشدنی رخ نداده باشد. و مانند این سخن شاعر:
«فلا تدعني قومي ليوم كريهة» (پس اگر چنین نکنم، قومِ من مرا برای روزِ نبردی سخت فرانخوانَد...)
«لئن لم أعجل ضربة أو أعجل» (...اگر در فرود آوردنِ ضربتی شتاب نورزم، یا خود با شتاب کشته نشوم).
و در قرآن کریم نیز آمده است: « إِنْ كٰادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لاٰ أَنْ رَبَطْنٰا عَليٰ قَلْبِهٰا » (قصص: ۱۰؛ چیزی نمانده بود که [مادر موسی رازِ] او را آشکار سازد، اگر دلش را استوار نکرده بودیم). طبرسی در مجمعالبیان این سخن را به ابومسلمِ مفسر نسبت داده است.
و پاسخ این است که اگر مقصود از آن، سخنی باشد که مفسران گاه میگویند که در قرآن تقدیم و تأخیر وجود دارد، این تنها در جایی است که چند جملهٔ پیاپی در میان باشد که به مقتضای طبع، برخی بر برخی دیگر مقدّم است، اما نظمِ کلام [این ترتیب را] نادیده گرفته و صرفاً به ذکر کردنِ آنها بدون رعایت ترتیب بسنده کرده باشد، بهخاطر نکته و عنایتی خاص؛ چنانکه دربارهٔ این کلام که خدای متعال میفرماید: «وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَهٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ يَعْقُوبَ» (هود: ۷۱؛ و همسرش ایستاده بود، پس خندید؛ آنگاه او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب مژده دادیم) گفتهاند که دارای تقدیم و تأخیر است و در اصل چنین بوده: «فبشرناها فضحكت» (پس مژدهاش دادیم، آنگاه خندید). اما در آیهٔ « وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ »، معنا با تقدیم و تأخیر کاملاً دگرگون میشود؛ زیرا اگر [«همّ بها»] مقدّم باشد، آهنگ و قصدی مطلق و بدون قید خواهد بود—چون بنا بر نظرِ خودِ آنان جایز نیست جوابِ «لولا» پیش از آن بیاید—و اگر مؤخّر باشد، قصدی مشروط و مقیّد به شرط خواهد بود.
و اگر مقصود این باشد که [«همّ بها»] جوابِ «لولا» است که بر آن مقدّم شده، نحویان به قیاس با «إِنْ»ِ شرطیه چنین کاری را جایز نمیدانند و شواهدی را که اینگونه شنیده شده توجیه و تأویل میکنند؛ مگر آنکه این دیدگاه، مخالفتِ ابومسلم با نحویان باشد، به این سبب که دلیلی اقامه نشده است بر درستیِ این قیاس؛ و دلیلی هم وجود ندارد که آنچه در کلام آمده و ظاهرش مؤیدِ همین است تأویل شود.
۶- از دیگر دیدگاهها دربارهٔ آیه، سخنی است که گفتهاند: زن نخست در خواب آهنگِ او کرد، و یوسف نیز آهنگِ وی کرد چون او را در خواب دیده بود و در آن هنگام دریافت که آن زن از آنِ او خواهد بود و به همین سبب آهنگِ وی نمود. غزالی این وجه را در تفسیرِ خود آورده و گفته است: «این توجیهی نیکو است، زیرا پیامبران معصوم بودهاند و آهنگِ گناه نمیکنند». پایان سخن او.
و پاسخ این است که اگر مقصود آن باشد که فرمودهٔ خدا: « وَ هَمَّ بِهٰا » حکایتِ آنچه یوسف (ع) در خواب دیده است باشد، این ادعایی بیدلیل است که بههیچروی شاهدی از جهتِ لفظ بر آن نیست. و اگر مقصود این باشد که آن حضرت او را در خواب دید و در همان خواب آهنگِ او کرد و از همانجا باور یافت که آن زن از آنِ اوست—بهویژه با تکیه بر اینکه خوابِ پیامبران وحی است—سپس در بیداری و در همان مجلسِ کامجویی بر پایهٔ ادامه دادن به باورش دربارهٔ او، آهنگِ وی کرد و آنگاه دیدنِ برهانی از پروردگارش به دادِ او رسید تا برایش آشکار سازد که در گمانش خطا کرده است، این سخن مستلزمِ اثباتِ خطای پیامبران در دریافتِ وحی است؛ و محذور و خطرِ چنین امری از روا دانستنِ اقدام پیامبران بر گناهان کمتر نیست.
افزون بر این، آیهٔ پیشین — که در آن، کامجویی را ستمی دانسته که صاحبش رستگار نمیشود و از آن به خدا پناه برده است — با این ادعا ناسازگار است؛ پس چگونه ممکن است بپندارد که آن زن همسر اوست، در حالی که این کار را ستم میشمارد و از آن به خدای پاک و منزه پناه میبرد؟ اینها مهمترین دیدگاهها دربارهٔ این آیه است که همراه با آنچه در آغاز آوردیم، به هفت یا هشت قول میرسد. دانستی که معنای دیدن برهان بر پایهٔ این دیدگاهها گوناگون است: برخی گفتهاند برهان، سببی یقینی بود که یوسف(ع) آن را مشاهده کرد؛ گروهی گفتهاند نشانهها و اموری بود که بر او آشکار شد و وی را از ارتکاب گناه بازداشت؛ عدهای گفتهاند آگاهی از حرام بودن زنا و عذاب آن بود؛ دستهای آن را ملکهٔ عفت (پاکیِ پایدار درونی) دانستهاند و برخی دیگر عصمت و طهارت شمردهاند. تو دیدگاه حق را از میان اینها دریافتی و انشاءالله پس از پایان بررسی آیات، در گفتاری جداگانه و ویژه به آن بازخواهیم گشت.
بحث روایی
در کتاب «عیون اخبار الرضا»، به سند خود از حمدان از علی بن محمد بن جهم روایت کرده است که گفت: در مجلس مأمون حاضر شدم، در حالی که علی بن موسی الرضا(ع) نزد او بود. مأمون به ایشان گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا سخن تو این نیست که:
پیامبران معصوماند؟ امام(ع) فرمود: «آری». و راوی حدیث را ادامه داد تا آنجا که مأمون گفت:
پس مرا از این سخن خدای متعال آگاه کن که میفرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (آن زن قصد او را کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود قصد وی را میکرد)؟ امام رضا(ع) فرمود: «آن زن قصد یوسف کرد، و یوسف نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، هرآینه قصد او میکرد؛ ولی او معصوم بود و شخص معصوم، نه قصد گناه میکند و نه مرتکب آن میشود».
و پدرم از پدرش امام صادق(ع) برای من روایت کرد که فرمود: «آن زن قصد کرد که آن کار را انجام دهد، و یوسف قصد کرد که آن را انجام ندهد». پس مأمون گفت: آفرین بر تو ای اباالحسن!
میگویم: پیشتر گذشت که حال این «ابن جَهم» خالی از خدشه نیست؛ اما صدر حدیث، یعنی پاسخ امام رضا (ع)، با آنچه در بیان آیه آوردیم سازگار است. و اما آنچه از جدش امام صادق (ع) نقل کرده است که: «أنها همت بأن تفعل و هم بأن لا يفعل» (آن زن قصد کرد که انجام دهد، و یوسف قصد کرد که انجام ندهد)، شاید مقصود از آن همان پاسخی باشد که امام رضا (ع) فرمود، زیرا با آن نیز انطباقپذیر است؛ و شاید هم مراد از آن، قصد یوسف برای کشتن زلیخا باشد، چنانکه حدیث بعدی آن را تأیید میکند، که در این صورت با برخی از احتمالهای پیشگفته در تفسیر آیه همخوانی خواهد داشت.
و در همان کتاب [عیون اخبار الرضا] با سند خود از اباصلت هروی روایت کرده است که گفت: هنگامی که مأمون پیروان مکاتب و باورهای گوناگون از اهل اسلام، و نیز پیروان ادیان مختلف از یهود و نصارا (مسیحیان) و مجوس (زرتشتیان) و صابئیان و دیگر صاحبان آراء را برای مناظره با علی بن موسی الرضا (ع) گرد آورد، هیچکس برنخاست مگر آنکه امام دلیل خویش را بر او تمام ساخت، چنانکه گویی سنگی در دهانش نهاده باشند [و خاموش شده باشد].
در این هنگام، علی بن محمد بن جهم برخاست و گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا به عصمت پیامبران باور داری؟ امام فرمود:
«آری.» او به امام عرض کرد: پس دربارهٔ این سخن خدای عزّوجلّ دربارهٔ یوسف چه میفرمایی که: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » (و آن زن قصد او را کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را نمیدید قصد وی را میکرد)؟ امام به او فرمود: «اما اینکه خدای متعال دربارهٔ یوسف میفرماید: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا »، زلیخا قصد گناه کرد و یوسف نیز قصد نمود که اگر زن او را [به آن کار] مجبور کند، وی را به قتل برساند؛ چراکه اندوه و پریشانی بزرگی به جانش راه یافته بود. پس خداوند کشتهشدن زن و کار ناشایست را از او دور کرد؛ و این همان سخن خدای عزّوجلّ است که:
« كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ » (اینگونه کردیم تا بدی و کار ناشایست را از او بگردانیم)؛ که مقصود از «سوء» قتل، و از «فحشاء» زنا است.»
و در کتاب «الدر المنثور»، ابونعیم در «حلیة الأولیاء» از علی بن ابیطالب (ع) دربارهٔ سخن خداوند: « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا » روایت کرده است که فرمود: زن به او طمع ورزید و او نیز به زن طمع کرد، و از آثار آن طمع این بود که یوسف آهنگ گشودن بند شلوار کرد؛ پس زن به سوی بتی آراسته به گوهر و یاقوت در گوشهٔ خانه رفت و پارچهای سپید میان خود و آن بت کشید و رویش را پوشاند. یوسف گفت: چه میکنی؟ زن گفت: از خدایم شرم دارم که مرا بر این حال ببیند. یوسف (ع) فرمود: تو از بتی که نه میخورد و نه میآشامد شرم میکنی، و من از خدای خویش شرم نکنم که ناظر و نگهبان بر هر کسی و کردار اوست؟! سپس فرمود: هرگز از من به خواستهات نخواهی رسید. و این همان برهانی بود که یوسف دید.
میگویم: این روایت از برساختهها (احادیث جعلی) است؛ چگونه چنین نباشد، در حالی که سخن خود آن حضرت و سخنان دیگر امامان اهلبیت (ع) آکنده از یادکردِ عصمت پیامبران است و مذهب و دیدگاه آنان در این باره کاملاً مشهور و آشکار است.
افزون بر این، پوشاندن بت توسط آن زن و پیبردن یوسف از این کار به دلیلی که برای زن بیان کرد، «دیدن برهان» بهشمار نمیآید. البته این معنا در چند روایت از راههای اهلبیت (ع) نیز آمده است، ولی آنها خبر واحدند (روایتهای تکسندی که یقینآور نیست) و اعتمادی بر آنها نیست. آری، بعید نیست زن برای پوشاندن بتی که آنجا بود برخاسته باشد و در همان هنگام، جان یوسف (ع) به مشاهدهٔ نشانهٔ توحید گرایش یافته و پرده میان او و پیشگاه کبریا برافتاده باشد؛ در نتیجه چیزی را دیده باشد که او را از هر بدی و ناشایستی بازدارد، چنانکه پیش از آن نیز برای او چنین بود؛ چراکه خدای متعال دربارهٔ او میفرماید: «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ» (یوسف: ۲۴؛ بیگمان او از بندگان خالصشدهٔ ما بود). پس اگر چیزی از این روایات درست باشد، باید معنایش همین باشد.
و در همان کتاب [الدر المنثور]، ابوالشیخ از ابنعباس روایت کرده است که گفت: یوسف (ع) سه لغزش داشت:
نخست هنگامی که آهنگ آن زن کرد و در نتیجه به زندان افتاد؛ دوم هنگامی که گفت: « اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ » (یوسف: ۴۲؛ مرا نزد سرورت یاد کن) و در پی آن چند سال در زندان درنگ کرد، چراکه شیطان یادآوری به پروردگارش را از یاد او برد؛ و سوم هنگامی که گفت: « إِنَّكُمْ لَسٰارِقُونَ » (یوسف: ۷۰؛ بیگمان شما دزدید)، و آنان گفتند: «اگر او دزدی کند، [عجیب نیست، چراکه] برادرش نیز پیش از این دزدی کرده بود» (یوسف: ۷۷).
میگویم: این روایت با صریح کلام خدای متعال ناسازگار است؛ زیرا قرآن بیان میفرماید که خداوند او را برگزید و برای خویش خالص گردانید، و شیطان راهی به کسانی که خداوند برای خود خالصشان کرده ندارد. و چگونه ممکن است برای کسی که آهنگ زشتترین گناه را کرده، شیطان یاد پروردگارش را از یاد او برده، سپس در گفتارش دروغ گفته و خداوند او را به زندان و سپس ماندنِ چند ساله در آن کیفر داده و با سرکوفتِ دزدی روبهرو شده است، خداوند او را «صدّیق» (بسیار راستگو) و از بندگان مخلَص و نیکوکار خود به شمار آورد، و یاد کند که به او حکمت و دانش بخشیده، او را برگزیده و نعمتش را بر وی تمام کرده است؟! و مانند این مضمون، روایات فراوانی است که در کتاب «الدر المنثور» نقل شده است. پیشتر بخشی از آنها در خلال بیان آیات نقل شد، و به هیچیک از آنها اعتمادی نیست.