وَرَٰوَدَتۡهُ ٱلَّتِي هُوَ فِي بَيۡتِهَا عَن نَّفۡسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلۡأَبۡوَٰبَ وَقَالَتۡ هَيۡتَ لَكَۚ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِۖ إِنَّهُۥ رَبِّيٓ أَحۡسَنَ مَثۡوَايَۖ إِنَّهُۥ لَا يُفۡلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ
و آن زنی که یوسف در خانهاش بود، از او کام خواست و درها را محکم بست و گفت: «بیا که برای تو آمادهام!» گفت: «پناه بر خدا! او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشته است؛ بیگمان ستمکاران رستگار نمیشوند.»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۲۲ و ۲۳ با هم
و همین [شهود ولایت و عنایت الهی] بود که مصیبتهای فرودآمده و رنجها و بلاهای پیاپی را بر او آسان میساخت؛ ازاینرو، با وجود همهٔ تلخیهایش شکیبایی ورزید و نه لب به شکوه گشود، نه بیتابی کرد و نه راه را گم نمود. او بعدها هنگامی که خود را به برادرانش شناساند، به این حقیقت اشاره کرد و فرمود: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» (یوسف: ۹۰؛ «بیگمان هر کس پروا پیشه کند و شکیبایی ورزد، همانا خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند»).
ازاینرو، یوسف(ع) همواره جانش مجذوب صُنع زیبای پروردگارش بود و دلش در اشارات لطیف الهی به ژرفا مینگریست؛ و هر روز با دیدن نشانههای ولایت و تدبیر الهی بر محبتش افزوده میشد و مشاهده میکرد که پروردگارش بر هر جانی و آنچه فراهم آورده استوار و ناظر است و بر همه چیز گواهی دارد. بدینسان، محبت الهی در جانش ریشه دوانید و شیفتگی و شیداییِ حق در نهانش جای گرفت، تا آنجا که همهٔ همّ و غمش پروردگارش بود و هیچ دغدغهای او را از خدا بازنمیداشت و هیچ منصرفکنندهای حتی برای یک چشمبرهمزدن او را از پروردگارش رویگردان نمیکرد. این نکته برای هر کس که در گفتگوهای نقلشده از او در این سوره درنگ کند، بسیار روشن است؛ مانند سخن او که میگوید:
این حالوهوای یوسف(ع) بود؛ کالبدی که در پسِ آن چیزی جز محبت الهی وجود نداشت، محبتی که خودِ او را از یادش برده و از هر چیز دیگر منصرف ساخته بود؛ و پیکری که حقیقت و باطنش اخلاص بود، بندهای خالص که خداوند او را ویژهٔ خود گردانیده بود و هیچکس را در او با خویش شریک نساخته بود.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۲۳ تا ۲۵ با هم
[زن گفت:] «مترس» و خود را بر روی او انداخت. یوسف خود را از دست او رها ساخت و گریزان به سوی در شتافت و آن را گشود. زن در پی او دوید و پیراهنش را از پشت کشید و آن را از تنش بیرون آورد، ولی یوسف با دیگر جامههایش از چنگ او گریخت. ناگاه شوهر زن را دمِ در یافتند. زن گفت: «کیفر کسی که به همسرت قصد بد داشته باشد چیست جز اینکه زندانی شود یا به عذابی دردناک گرفتار آید؟!»
تفسیر آیههای ۲۳ تا ۳۴ با هم
میگویم: عیاشی نیز در تفسیر خود، مضمونی نزدیک به همین را از ابوحمزه از آن حضرت(ع) با تفاوتی اندک نقل کرده است؛ و این سخن امام(ع) که فرمود: «قال معاذ الله إنا أهل بيت لا يزنون» (گفت: پناه بر خدا! ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۲۳ سورهٔ یوسف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۱، صفحهٔ ۱۱۹ تا ۱۶۶ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/12/23/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » (و زنی که یوسف در خانهٔ او بود با نرمی و ترفند از او کام خواست و درها را محکم بست و گفت: بیا که برای تو آمادهام! یوسف گفت: پناه بر خدا! همانا او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت؛ بیتردید ستمکاران رستگار نمیشوند) [یوسف: ۲۳].
راغب در مفردات گفته است: «رود» به معنای رفتوآمدِ نرم و پیوسته در پیِ چیزی است و از همین ریشه است واژهٔ «رائد» برای جویندهٔ چراگاه. او میگوید: «اراده» نیز برگرفته از «رادَ يَرودُ» است، آنگاه که برای جستوجوی چیزی تلاش کند. و نیز میگوید: «مراوده» آن است که با دیگری در خواستهاش کشمکش کنی؛ بدینگونه که چیزی جز خواستهٔ او بخواهی یا در پیِ چیزی جز هدف او باشی، و گفته میشود: «فلانی را از فلان چیز مراوده کردم» (با نرمی خواستم او را از رأیش منصرف کنم). خدای متعال میفرماید: « هِيَ رٰاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي » (او بود که با نرمی و اصرار از من کام خواست) [یوسف: ۲۶] و فرموده است: « تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ » (از غلامِ جوانش کام میخواهد) [یوسف: ۳۰] یعنی او را از تصمیمش بازمیگرداند؛ و بر همین پایه است سخن خدای متعال که: « وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ » (و بهراستی من از او کام خواستم) [یوسف: ۳۲] و « سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ » (بهزودی با نرمی از پدرش خواهیم خواست و او را راضی میسازیم) [یوسف: ۶۱]. پایان سخن راغب.
و در مجمعالبیان آمده است: مراوده یعنی درخواستِ کاری با نرمی و ملایمت تا انجام پذیرد؛ و میلِ سرمهدان (مِروَد) از همین ریشه است، زیرا با نرمی به کار برده میشود. در مطالبهٔ بدهی گفته نمیشود «راوَدَهُ»؛ و ریشهٔ آن از «رادَ يَرودُ» است، آنگاه که در پیِ چراگاه باشد. و در ضربالمثل آمده است: «پیشاهنگ به کسانِ خود دروغ نمیگوید» (الرائد لا یکذب أهله). و تَغلیق یعنی بستنِ در چنانکه گشودنش دشوار گردد؛ و تشدید در این واژه (غلّقَ) برای فراوانی درهای بستهشده یا برای مبالغه در محکم بستن است. پایان سخن مجمعالبیان.
«هَيْتَ لَكَ» اسمفعل به معنای «بیا» (هَلُمَّ) است. و «مَعَاذَ اللّٰهِ» یعنی «أعوذُ باللهِ مَعاذاً» (به خدا پناه میبرم پناه بردنی)؛ ازاینرو مفعول مطلقی است که جانشین فعل خود شده است.
آیهٔ شریفهٔ « وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » [یوسف: ۲۳] با همهٔ فشردگی و کوتاهیاش، از چکیدهٔ ماجرای مراوده خبر میدهد؛ اما تأمل در قیدهای بهکاررفته در آن، سیاقی که آیه در آن قرار دارد و دیگر نکاتی که از گوشهوکنار داستان در این سوره به چشم میخورد، حقیقت ماجرا را روشن میسازد و پرده از جزئیات پنهان این ماجرا برمیدارد.
یوسف:
او همان کودک خردسالی است که دستهای تقدیر، او را در سیمای بردگان به خانهٔ عزیز مصر کشاند؛ شاید از او جز دربارهٔ نامش چیزی نپرسیده بودند و او جز این نگفته بود که «نامم یوسف است» یا از زبان او چنین گفته شده بود، و از لهجهاش جز این برنمیآمد که میان عبرانیان بالیده و پرورش یافته است. از خانه و تبارش نیز نپرسیدند، زیرا بردگان خانمانی ندارند و رسم بر این نبود که نسب بردگان حفظ شود. او نیز خاموش بود، گویی بر زبانش مهر زده بودند و کلمهای نمیگفت، در حالی که در درون سینهاش سخنان فراوان موج میزد؛ ازاینرو تبارش شناخته نشد تا سالها پس از آن، هنگامی که در زندان به دو همبند خود گفت: « وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبٰائِي إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ » (و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردهام) [یوسف: ۳۸]. او در میان آن بتپرستان، از راز توحید و بندگی خالصانه برای خدا پرده برنداشت، جز آنچه در پاسخ به همسر عزیز، آنگاه که از او کام خواست، بیان کرد و گفت: « مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي » (پناه بر خدا! همانا او پروردگار من است...).
او امروز همپیمانِ سکوت و خاموشی است، اما قلبش سرشار از تماشای رفتارهای سرشار از لطف پروردگار در حق خویش است. او پیوسته در یاد حقایقی است که پدرش یعقوب پیامبر از حقیقت توحید و معنای بندگی برایش بازگو کرده بود؛ و نیز خوابی را در نظر دارد که بدو مژده میداد خداوند او را برای خود برمیگزیند و خالص میگرداند و به نیاکانش ابراهیم، اسحاق و یعقوب ملحق میسازد؛ و نه رفتار برادرانش را فراموش میکند و نه وعدهای را که پروردگارش در تاریکیِ قعر چاه، هنگامی که از همهٔ اسباب بریده بود، به او داد:
اینکه او در پرتو ولایت الهی و پرورش ربوبی قرار دارد و خدا به کارش توجه ویژه دارد، و بهزودی برادرانش را از این کارشان باخبر خواهد ساخت در حالی که آنان درنمییابند.
ازاینرو یوسف (ع) سراسر وجودش آکنده و جانش غرق در تماشای لطفهای پنهان پروردگارش بود و خویشتن را زیر ولایت و تدبیر الهی میدید؛ او در سایهٔ ولایت خدا، به رفتارهای زیبای او شادمان بود، جز به نیکی درنمیآمد و با چیزی جز زیبایی روبهرو نمیشد.
« مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي » (یوسف: ۲۳؛ «پناه بر خدا! او پروردگار من است»)، و کلامش: « مٰا كٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِكَ بِاللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ » (یوسف: ۳۸؛ «ما را نسزد که چیزی را شریک خدا سازیم»)، و گفتهاش: « إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ » (یوسف: ۴۰؛ «فرمانروایی جز برای خدا نیست»)، و این سخن او: « أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَهِ » (یوسف: ۱۰۱؛ «تویی سرپرست من در دنیا و آخرت») و نمونههای دیگر؛ چنانکه به خواست خدای متعال بهزودی تبیین خواهیم کرد.
از سوی دیگر، در نخستین روزی که یوسف وارد خانهٔ عزیز شد، در نگاه عزیز چیزی جز یک نوجوان عبرانیِ زرخرید به نظر نمیرسید؛ با این حال، سخن عزیز به همسرش که گفت: « أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسيٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً » (یوسف: ۲۱؛ «جایگاهش را گرامی دار، امید است به ما سود رساند یا او را به فرزندی برگیریم»)، آشکار میسازد که او در یوسف وقار و پایداریِ ویژهای دیده و با هوشمندی، بزرگی و شکوهمندیِ روحیِ او را دریافته بود؛ امری که افزون بر زیبایی و حُسن شگفتانگیز یوسف، عزیز را به طمع انداخت تا از او بهرهمند شود یا او را به فرزندی خود بپذیرد.
همسر عزیز:
همسر عزیز که بانوی اول مصر بود، از سوی شوهرش سفارش شد که جایگاه یوسف را گرامی بدارد، و عزیز به او اعلام کرد که به یوسف امید و آرزویی بسته است. ازآنپس، همسر عزیز پیوسته در گرامیداشت یوسف و نیکوداشتنِ جایگاهش میکوشید و به کار او اهتمام میورزید؛ نه آنگونه که به کارِ بردهای زرخرید رسیدگی میشود، بلکه بدانسان که به گوهری گرانبها یا پارهٔ جگری توجه میکنند. او یوسف را بهخاطر زیبایی بیمانند و کمال سرشارش دوست میداشت و با گذشت روزگار پیوسته بر محبتش افزوده میشد، تا آنکه چون یوسف به حد بلوغ رسید و در قامت مردان استوار گردید، آن بانو عنان اختیار از کف داد و یکباره شیفته و شیدای او شد؛ و با وجود همهٔ شوکت شاهانه، عزت و اقتدار، پردهنشینی و حریم عفاف، در برابر عشقِ یوسف که در نهانش ریشه دوانده و سراسر قلبش را فراگرفته بود، به زانو درآمد و خوار گردید.
از سویی یوسف همواره در خانه با او همنشین بود و از محیط او جدا نمیشد، و از سوی دیگر او بانویی مقتدر بود که کسی جرئت مخالفت با فرمانش را نداشت و ارادهاش رد نمیشد. او به گمان خود بانوی یوسف بود و یوسف را بردهٔ زرخرید خویش میپنداشت که چارهای جز فرمانبرداری و تسلیم در برابر او ندارد. افزون بر این، اهل دربار شاهان و بزرگان میتوانند برای رسیدن به انواع خواستهها و هدفهایشان دست به انواع نیرنگها بزنند؛ چراکه همهٔ وسایل و اسباب، هرچند نایاب و دشوار باشند، برای آنان مهیاست. خودِ آن بانو نیز زنی زیبا و آراسته بود؛ چراکه در حرمسرای پادشاهان هیچ زن بدچهره و نازیبایی راه نمییابد و تنها زنان زیبا، دلفریب و فتان در آنجا اقامت دارند.
روال عادی حکم میکند که چون این عوامل و انگیزهها در بانوی مصر گرد آمد، در درونش هر شعلهای را برافروخت و هر آتشی را مشتعل ساخت؛ تا آنجا که یکسره در محبت یوسف غرق شد، در دام عشق او سرگشته گشت و از هر چیز دیگر بازماند. یاد یوسف از هر سو دلش را احاطه کرده بود؛ اگر لب به سخن میگشود نخستین کلامش یوسف بود و اگر خاموش میماند در نهانِ خاطرش او حضور داشت؛ چندان که دغدغهای جز یوسف نداشت و خواستهای جز او در سر نمیپروراند؛ « قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا » (یوسف: ۳۰؛ «محبتِ [یوسف] تا اعماق قلبش نفوذ کرده بود»). گذشته از این، یوسف زیباییِ دلربایی داشت که تمام دلها را مسخر میکرد؛ پس چگونه خواهد بود اگر چشمان عاشقی شیدا از دیدار او لبریز شود و دلباختهای سرگشته پیوسته به او چشم بدوزد!
یوسف و همسر عزیز:
بانوی مصر پیوسته خود را به وصال یوسف وعده میداد و آرزوی کامجویی از او را در سر میپروراند؛ در معاشرت با او نرمخویی و مهربانی نشان میداد و آن را با ناز و کرشمهای که ویژهٔ زنان زیبارو و آراسته است همراه میکرد تا او را با داشتههای خود به دام اندازد، همانگونه که یوسف با حسن و جمال خویش دل او را ربوده بود. چه بسا شکیبایی، خویشتنداری و سکوتی که از یوسف میدید نیز او را در دستیابی به هدفش بیشتر امیدوار میکرد و بر این کار برمیانگیخت.
تا آنکه جانش شیفته و بیقرارِ او شد، کارد به استخوانش رسید و همهٔ راهها پیش پایش بسته گشت؛ پس در خانهاش با او خلوت کرد، در حالی که درها را محکم بست و در خانه جز او و یوسف کسی باقی نماند. او هیچ تردید نداشت که یوسف خواستهاش را گردن مینهد و سر باز نمیزند، چرا که پیوسته او را سراپا گوشبهفرمان و مطیع دیده بود؛ و میدید که اوضاع و شرایط کنونی پیروزی او و رسیدن به خواستهاش را حتمی میسازد.
جوانی شیدا در عشقِ خویش و زنی بیقرار در دلدادگیاش، در خانهای خلوت گرد آمدند. زن دلباختهٔ عشق یوسف بود و میخواست او را از خواستِ خودش بازدارد و به سوی خویشتن بکشاند، و برای این کار به بستن درها، اصرار بر کامجویی و تکیه بر عزت و موقعیت سلطنتیِ خویش روی آورد؛ تا آنجا که او را با لحن آمرانهٔ « هَيْتَ لَكَ » (بشتاب به سوی من!) به سوی خود فراخواند تا مغلوبش سازد، و او را به آنچه میخواست وادار کند.
اما یوسف، غرق در عشق پروردگارش بود و این عشق، جان او را خالص و زلال کرده بود؛ چندانکه در قلب خویش برای هیچچیز جز محبوبش جایی باقی نگذاشته بود. بنابراین او در خلوتی با پروردگار خویش و در پیشگاه او بود که در آن، جمال و جلالش را مشاهده میکرد. اسبابِ این جهان، با همهٔ تأثیر ظاهریشان، از نگاه او پر کشیده و محو شده بودند؛ از این رو بر خلاف آن زن، نه به اسباب دلخوش بود و نه بر پشتیبانان تکیه میکرد.
میبینی که زن در برابر او به اسباب متوسل میشود؛ با بستنِ درها، تمنای کامجویی و دستور دادن با گفتنِ « هَيْتَ لَكَ » (بشتاب به سوی من!). اما او در پاسخش گفت: « مَعٰاذَ اللّٰهِ » (پناه بر خدا!). نه با تهدید به او پاسخ داد و نه گفت: من از عزیز میترسم یا به او خیانت نمیکنم، یا من از خاندان نبوت و پاکیام، یا پاکدامنی و عصمتم مرا از کار زشت بازمیدارد، و نه گفت که به پاداش خدا امید دارم یا از عذابش میترسم و سخنانی از این دست؛ در حالی که اگر دل او به چیزی از اسباب ظاهری وابسته بود، چنانکه اقتضای طبیعت انسان است، هنگام غافلگیری در سختی و فرارسیدن اضطرار، آن سبب را به زبان میآورد و سخن خویش را با آن آغاز میکرد.
بلکه به دستاویزِ استوارِ توحید چنگ زد و تنها با پناهبردن به خدا پاسخ داد؛ و در قلبش هیچکس جز پروردگارش نبود و چشمش از او فراتر نرفت تا به دیگری بنگرد. این همان توحید خالصی است که محبت الهی او را بدان رهنمون شد و او را در عشقِ پروردگارش شیدا کرد، تا آنجا که همهٔ اسباب و حتی خودش را نیز از یادش برد؛ از این رو نگفت: «من از تو به خدا پناه میبرم» یا سخنی که چنین معنایی بدهد، بلکه تنها گفت: « مَعٰاذَ اللّٰهِ » (پناه بر خدا!). و چقدر تفاوت است میان این سخن او و سخن مریم به روح (جبرئیل) آنگاه که چون انسانی بیعیبونقص بر او نمایان شد: «إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا» (به خدای رحمان از تو پناه میبرم، اگر پرهیزگار باشی؛ مریم: ۱۸).
و اما سخن دوم یوسف به او که گفت: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ » (بیگمان او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشته، و قطعاً ستمکاران رستگار نمیشوند)، کلمهٔ توحیدی را که با گفتنِ « مَعٰاذَ اللّٰهِ » بیان کرده بود توضیح میدهد و روشن میسازد. او میگوید: آنچه من میبینم این است که گرامیداشتنِ جایگاه من توسط تو که بر اساس سفارش عزیز به تو بود که گفت: « أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ » (او را گرامی دار)، کاری از جانب پروردگار من و احسانی از سوی او به من است؛ پس پروردگارم جایگاه مرا نیکو داشت، هرچند این کار از جهتی به تو نیز منتسب باشد؛ بنابر این، تنها اوست که باید به وی پناه ببرم و به درگاهش ملتجی شوم؛ و تنها از این رو به او پناه میبرم که برآوردنِ خواستهٔ تو و انجامدادنِ این گناه ستم است، و ستمکاران رستگار نمیشوند؛ پس هیچ راهی برای ارتکاب آن نیست.
یوسف (ع) با سخن خویش که فرمود: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (بیگمان او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت)، اولاً فهماند که او یکتاپرست است و شرکِ بتپرستی را نمیپذیرد؛ پس از کسانی نیست که به جای خداوند، پروردگارانی برمیگزینند، چنانکه بتپرستان میگویند و در کنار خدا، پروردگاران دیگری میگیرند و تدبیر جهان را به آنان نسبت میدهند؛ بلکه او میگوید تنها خداوند پروردگار اوست و پروردگاری جز او نیست.
و ثانیاً نشان داد که او از کسانی نیست که در زبان، خدای پاک و منزه را یکتا بدانند، ولی در عمل با استقلالدادن به این اسباب ظاهری به او شرک آورند؛ اسبابی که هر اثری هم میگذارند به اذن خداست؛ بلکه او هر اثر نیکی را که به این اسباب نسبت داده میشود، درست در عینِ همین انتساب، کار نیکوی خدای پاک و منزه میبیند. بنابراین در حالی که همسر عزیز میپندارد خود اوست که به سفارش عزیز جایگاه یوسف را گرامی داشته و او و شوهرش دو پروردگار و صاحباختیارِ اویند که کارش را میگردانند، یوسف میبیند که خدای پاک و منزه جایگاهش را نیکو گردانده و اوست پروردگارش که تدبیر کار او را بر عهده دارد، پس بر اوست که به وی پناه برد.
و ثالثاً فهماند که او تنها از این رو از آنچه زن وی را بدان میخوانْد به خدا پناه برد که آن کار ستم بود، و کسی که به ستم آلوده شود هرگز رستگار نمیگردد، به سعادت خویش راه نمییابد، و در پیشگاه امنیت نزد پروردگارش آرام نمیگیرد؛ همانطور که خدای متعال در حکایت از نیای او، ابراهیم (ع)، میفرماید:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام: ۸۲): «کسانی که ایمان آورده و ایمانشان را به هیچ ستمی نیامیختهاند، امنیت تنها برای آنان است و آنان راهیافتگانند».
چهارم اینکه او مربوبِ خدای سبحان است — یعنی مملوک و تحت تدبیر اوست — و هیچ اختیاری از خود ندارد و برای خویش مالکِ هیچ سود و زیانی نیست، مگر آنچه خدا برایش بخواهد یا دوست بدارد که انجام دهد. از همین رو، خواهشِ او را با صراحتِ لفظ رد نکرد، بلکه به کنایه با گفتنِ « مَعٰاذَ اللّٰهِ » (پناه بر خدا) و مانند آن پاسخ داد؛ پس نگفت: «آنچه فرمان میدهی انجام نمیدهم»، و نگفت: «چنین کاری مرتکب نمیشوم»، و نگفت: «از تو به خدا پناه میبرم» و تعابیری از این دست، تا مبادا ادعای نیرو و توانی از خود کرده باشد و از بیمِ آنکه داغِ شرک و نادانی بر او بنشیند؛ مگر در سخنش که فرمود: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت) که در آن دو بار به خویشتن اشاره کرد [در ضمیرهای «رَبِّي» و «مَثْوٰايَ»]، اما این اشاره نیز چیزی جز تثبیتِ بندگی و مربوببودن و تأکید بر خواری و نیازمندی نیست. درست به همین علّت، او واژهٔ «اکرام» را به «احسان» بدل ساخت و در برابر سخنِ عزیز که گفته بود: « أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ » (جایگاهش را گرامی بدار)، عبارتِ « أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (جایگاهم را نیکو کرد) را آورد؛ چرا که در «اکرام» نوعی احترامگذاشتن به شخصیت و بزرگداشتِ خویشتن نهفته است.
کوتاه سخن آنکه این واقعه، هرچند به ظاهر کشمکش و هماوردیِ رودررو میان همسر عزیز و یوسف (ع) بود، در واقع نبردی بود میان محبّت و شیفتگیِ الهی با عشقی حیوانی و شهوانی؛ این دو نیرو در وجود یوسف با هم در ستیز بودند و هر یک او را بهسوی خود میکشید. سرانجام کلمهٔ خدا برتر و پیروز گشت؛ پس جذبهٔ آسمانی و الهی یوسف را در ربود و محبّتِ الهی از او دفاع کرد، و خدا بر کارِ خویش چیره است.
پس اینکه خدای متعال میفرماید: « وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ » (و زنی که یوسف در خانهاش بود از او کام خواست)، بر اصلِ کامجویی و اصرار دلالت دارد؛ و آوردنِ این توصیف که یوسف در خانهٔ آن زن بود، برای نشاندادنِ آن است که همهٔ اوضاع و شرایط به سودِ زن و علیه یوسف بود و کار بر او بسیار سخت میگذشت. همچنین فرمودهٔ او: « وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ » (و درها را محکم بست)، که با تعبیرِ «تغلیق» آمده و بر مبالغه دلالت دارد، و بستن را به «الأبواب» نسبت داده که جمعِ همراه با «الف و لام» است [و بستنِ همهٔ درها را میرساند]. و نیز سخنِ او: « وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ » (و گفت: بشتاب که برای تو آمادهام!)، که با فرمانی آمرانه بیان شده و بر اعمالِ سروری و آقایی دلالت دارد، در حالی که این معنا را هم میرساند که آن زن برای یوسف فراهم ساخته است؛ یعنی از جانبِ خود چنان تدارک دیده بود که میان او و رسیدن به خواستهاش، فاصلهای جز صرفِ تمایل و رویکردی از سوی یوسف نمانده بود؛ و با آن اسباب و شرایطی که به گمانِ خود چیده و سامان داده بود، میان یوسف و روآوردن به آن زن هیچ مانعی وجود نداشت، مگر اینکه خدا به یوسف از خودِ او و از آن زنِ مقتدر (همسر عزیز) نزدیکتر بود، و تمام عزت و اقتدار از آنِ خدای سبحان است.
و سخن پروردگار: « قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ » (گفت: پناه بر خدا! او پروردگار من است که جایگاهم را نیکو داشت) تا پایان آیه، پاسخ یوسف است که در برابر خواهشِ آن زن، به پناهبردن به خدا روی میآورد؛ گویی میگوید: «أعوذ بالله معاذا مما تدعينني إليه لأنه ربي الذي تولى أمري و أحسن مثواي و جعلني بذلك سعيدا مفلحا و لو اقترفت هذا الظلم لتغربت به عن الفلاح و خرجت به من تحت ولايته» (از آنچه مرا بدان میخوانی به خدا پناهی کامل میبرم؛ چرا که او پروردگار من است، همو که سرپرستی کارم را به عهده گرفت، جایگاهم را نیکو گردانید و مرا با آن سعادتمند و رستگار ساخت؛ و اگر مرتکب این ستم شوم، از رستگاری دور میافتم و از زیر ولایت و سرپرستی او بیرون میروم).
و یوسف (ع) در این سخنِ خود، چنانکه گذشت، همهٔ آداب بندگی را پاس داشت؛ او نخست لفظ جلاله («الله») و سپس صفتِ ربوبیت را آورد تا نشان دهد هیچ پروردگاری جز خدای یگانه را نمیپرستد، و این همان آیین پدرانش ابراهیم، اسحاق و یعقوب است.
شماری از مفسران این احتمال را دادهاند که ضمیر در سخنِ او: « إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ »، ضمیر شأن باشد و مقصود این است که: پروردگار و سرورِ من — یعنی عزیزِ مصر، بنا بر ظاهرِ ماجرا که یوسف را از کاروانیان خریده بود — جایگاهم را نیکو داشت؛ چرا که به شما فرمان داد جایگاهم را گرامی بدارید، و اگر به خواستهٔ تو تن میدادم خیانت به او بود، و من هرگز به او خیانت نمیکنم.
مانندِ این وجه، سخنِ گروهی دیگر است که گفتهاند: ضمیر به عزیز بازمیگردد و اسمِ «إنّ» است، خبرِ آن «رَبِّي»، و عبارت «أَحْسَنَ مَثْوٰايَ» خبرِ بعد از خبر است [یعنی: همانا او سرورِ من است و او جایگاهم را نیکو کرد].
اما این برداشت پذیرفتنی نیست؛ چرا که اگر چنین بود، مناسبتر این بود که گفته شود: «إنه لا يفلح الخائنون» (همانا خیانتکاران رستگار نمیشوند)، چنانکه یوسف هنگامی که در زندان بود به فرستادهٔ شاه گفت: «ذٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي كَيْدَ الْخٰائِنِينَ» (یوسف: ۵۲: «این برای آن است که [عزیز] بداند من در غیاب به او خیانت نکردم و اینکه خدا نیرنگِ خائنان را به سرانجام نمیرساند»)، و نفرمود: «من در پنهان به او ستم نکردم».
افزون بر این، یوسف (ع) هرگز عزیز را پروردگارِ خود نمیشمرد؛ زیرا او انسانی آزاد بود و در تملکِ وی قرار نداشت، هرچند مردم بر پایهٔ ظاهر چنان گمانی میبردند. او در زندان نیز به یکی از دو همبندش گفت: «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» (مرا نزد پروردگارت یاد کن؛ یوسف: ۴۲)، و به فرستادهٔ پادشاه نیز گفت: «ارْجِعْ إِليٰ رَبِّكَ» (نزد پروردگارت بازگرد؛ یوسف: ۵۰) و بر خلاف شیوهٔ رایج مردم در یادکرد پادشاهان، از او با تعبیر «پروردگارم» یاد نکرد. همچنین به همان فرستادهٔ پادشاه گفت: « فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَهِ اللاّٰتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ » (پس از او بپرس ماجرای زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود؟ بیگمان پروردگارِ من به نیرنگشان داناست)؛ چنانکه پیداست، در برابرِ پادشاه که پروردگار فرستاده دانسته شده، خدای پاک و منزه را پروردگارِ خویش گرفته است.
آنچه گفتیم با این سخن الهی در آیهٔ بعد نیز تأیید میشود: « لَوْ لاٰ أَنْ رَأيٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ » (اگر نه این بود که برهان پروردگارش را دید).