وَقَالَ ٱلَّذِي ٱشۡتَرَىٰهُ مِن مِّصۡرَ لِٱمۡرَأَتِهِۦٓ أَكۡرِمِي مَثۡوَىٰهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوۡ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدٗاۚ وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلِنُعَلِّمَهُۥ مِن تَأۡوِيلِ ٱلۡأَحَادِيثِۚ وَٱللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰٓ أَمۡرِهِۦ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ
و آن مرد اهل مصر که او را خرید، به همسرش گفت: «جایگاهش را گرامی بدار، چه بسا به ما سودی برساند یا او را به فرزندی برگیریم». و بدینگونه برای یوسف در آن سرزمین پایگاهی استوار ساختیم، و تا به او از تعبیر خوابها بیاموزیم؛ و خدا بر کار خویش چیره است، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۲۰ و ۲۱ با هم
«فأقبلوا به إلى السيارة فقالوا:من يشتري منكم هذا العبد منا؟فاشتراه رجل منهم بعشرين درهما-و كان إخوته فيه من الزاهدين-و سار به الذي اشتراه من البدو حتى أدخله مصر-فباعه الذي اشتراه من البدو من ملك مصر-و ذلك قول الله عز و جل:« وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ-أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسيٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً ».» (سپس او را نزد کاروانیان آوردند و گفتند: «چه کسی از شما این برده را از ما میخرد؟» مردی از آنان او را به بیست درهم خرید، در حالی که برادرانش به [بهای اندکِ] او بیرغبت بودند. آن کس که او را خریده بود، از آن بیابان با خود برد تا وارد مصر کرد، و او را به حاکم (عزیز) مصر فروخت؛ و این همان سخن خدای عزّوجلّ است که فرمود: «وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ-أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» [یوسف: ۲۱]؛ «و آن کس که او را از مصر خریده بود، به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی بدار، امید است به ما سودی برساند یا او را به فرزندی برگیریم».)
تفسیر آیهٔ ۲۱ سورهٔ یوسف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۱، صفحهٔ ۱۰۸ تا ۱۱۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/12/21/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسيٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً » (یوسف: ۲۱). سیاق عبارت نشان میدهد که کاروانیان یوسف را همراه خود به مصر بردند و در آنجا برای فروش عرضه کردند، پس مردی از اهل مصر او را خرید و به خانهٔ خود درآورد.
آیات قرآن در یادکردِ این خریدار و شناساندنِ او شیوهای شگفتآور و زیبا در پیش گرفته است؛ نخست با تعبیری چون گفتار خدای متعال: « وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ » (یوسف: ۲۱) یاد شده و خبر داده که او مردی از اهل مصر بوده است؛ دوم با تعبیری چون: « وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَي الْبٰابِ » (یوسف: ۲۵) او را به عنوان سرور و صاحباختیاری مورد رجوع معرفی کرده است؛ و سوم با تعبیری چون...
« وَ قٰالَ نِسْوَهٌ فِي الْمَدِينَهِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ » (و زنانی در شهر گفتند: زنِ عزیز با غلام خود بنای مراوده و کامجویی دارد؛ یوسف: ۳۰)، که روشن ساخت او «عزیزِ مصر» بود و مردمِ شهر جایگاهِ عزت، اقتدار و نفوذناپذیریِ او را پذیرفته بودند. سپس قرآن به این نکته اشاره کرد که او دارای زندان بود که این خود از شئونِ تصدی امور حکومتی و ریاست میان مردم است؛ و بدینسان دانسته شد که یوسف از همان روزِ نخست برای عزیز مصر خریداری شد و به سرای شوکت و عزت پای نهاد.
خلاصه آنکه این مرد در کلام خدای متعال، در هر بار جز به اندازهای که موقعیتِ گفتار در داستان بدان نیاز داشت معرفی نشد؛ و در بارِ نخست برای معرفی او نیازی بیش از این نبود که توصیف شود او مردی از اهل مصر بود و خانهاش در آنجا قرار داشت. از همین رو در شناساندن او تنها به این فرموده بسنده کرد: « وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ » (و آن کس از اهل مصر که او را خرید، گفت...).
به هر روی، این آیه با وجود کوتاهیاش خبر میدهد که کاروانیان یوسف را با خود بردند و وارد مصر کردند و به یکی از اهالی آنجا فروختند؛ خریدار نیز او را به خانهاش برد و به همسرش سفارش نمود و گفت: «أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسَىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» (جایگاهش را گرامی بدار، امید است به ما سود رساند یا او را به فرزندی برگیریم).
رسم و شیوهٔ معمول اقتضا میکند که اربابان و سروران به کارِ بردگانِ خود اهتمام نورزند، مگر آنکه با فراست در چهرهٔ برده نشانههای اصالت و رشد را دریابند و در سیمایش خیر و نیکبختی را مشاهده کنند؛ بهویژه پادشاهان، سلاطین و رئیسانی که پیوسته دهها و صدها تن از برترین غلامان و کنیزان به دربارشان وارد میشدند؛ بنابراین آنان شیفتهٔ هر کسی که میخریدند نمیشدند و به هر کس که با او انس میگرفتند دل نمیباختند. از این رو، فرمانِ عزیز به گرامی داشتن جایگاه یوسف و امید به بهرهمندی از او یا فرزندخواندگیاش معنایی بس ژرف دارد؛ بهویژه از این جهت که این فرمان را به همسرش که بانوی خانه بود داد، در حالی که معمول نبوده است ملکهها و همسرانِ عزیز به امور جزئی و پیشپاافتاده بپردازند و بانوانی با چنین جایگاهِ بلندمرتبه، کارهای بندگان و غلامان را بر عهده گیرند.
آری، یوسف (ع) زیبایی شگفتانگیزی داشت که عقلها را خیره میکرد و دلها را شیدا میساخت، و در کنار زیباییِ آفرینش، نیکوییِ اخلاق نیز به او بخشیده شده بود؛ صبور، باوقار، نرمرفتار، شیرینزبان، سنجیدهسخن، بزرگمنش و پاکتبار بود، و اینها صفاتی است که در انسان بالنده نمیشود مگر آنکه ریشههایش در دوران کودکی در او پدیدار گشته و نشانههایش از همان آغاز در چهرهاش نمایان باشد.
همین ویژگیها بود که دل عزیز را بهسوی یوسف — با آنکه کودکی خردسال بود — جذب کرد، تا آنجا که آرزو نمود یوسف نزد او و در اندرونیِ خانهاش پرورش یابد تا از نزدیکترین کسان به وی گردد و در امور مهم و مقاصد والایش از او سود برد، یا آنکه به خاندانِ او درآید و با فرزندخواندگی، فرزندِ او و همسرش شود و در نتیجه وارثِ دودمانش گردد.
از همین جا میتوان چنین استنباط کرد که عزیز نازا بود و از همسرش فرزندی نداشت؛ از این رو امید داشت که او و همسرش یوسف را به فرزندی برگزینند.
بنابراین فرمودهٔ خدا: « وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ » یعنی عزیزِ مصر « لاِمْرَأَتِهِ » و او همسر عزیز بود « أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ » یعنی خودت به کارِ او رسیدگی کن و نزد خود جایگاهی گرامی برایش قرار ده « عَسيٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا » در هدفهای والا و کارهای مهم ما « أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً » به فرزندی.
خدای متعال میفرماید: « وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَليٰ أَمْرِهِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ » (و اینگونه برای یوسف در آن سرزمین تمکین و جایگاه دادیم، و تا به او از تأویلِ خوابها و رخدادها بیاموزیم، و خدا بر کار خویش چیره است، ولی بیشتر مردم نمیدانند). در کتاب مفردات آمده است: مکان نزد اهل لغت عبارت است از جایگاهی که شیء را در بر میگیرد؛ و میگوید: گفته میشود «مَكَّنْتُهُ» و «مَكَّنْتُ لَهُ فَتَمَكَّنَ» (او را جا دادم و جایگیر شد). خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ مَكَّنّٰاكُمْ فِي الْأَرْضِ » (اعراف: ۱۰)، « وَ لَقَدْ مَكَّنّٰاهُمْ فِيمٰا إِنْ مَكَّنّٰاكُمْ فِيهِ » (احقاف: ۲۶)، « أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ » (قصص: ۵۷)، « وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ » (قصص: ۶). وی افزوده است: خلیل گفته است: «مکان» مَفْعَل از کَوْن (بودن) است، و به سبب کثرت استعمال در کلام، مانند وزن «فَعَال» به کار رفت و گفته شد «تَمَكَّنَ» و «تَمَسْكَنَ» همانند «تَمَنْزَلَ» (پایان کلام مفردات). بنابراین مکان، جایگاهِ استقرار شیء در زمین است، و امکان و تمکین، مستقر ساختن و جا دادن در محل است. گاه واژهٔ مکان و مکانت بر محل استقرار امور معنوی نیز اطلاق میشود؛ مانند جایگاه در دانش یا نزد مردم. همچنین گفته میشود: «أَمْكَنْتُهُ مِنَ الشَّيْءِ فَتَمَكَّنَ مِنْهُ» یعنی او را بر آن چیز توانایی بخشیدم و او بر آن توانا شد، که این کاربرد از قبیل کنایه است.
و شاید مراد از تمکین دادنِ یوسف در زمین، استقرار بخشیدن به او در آنجا باشد، به گونهای که بتواند همراه با آن از مزایای زندگی بهرهمند شود و در آن به گشایش و فراخی رسد؛ آن هم پس از آنکه برادرانش ماندن بر روی زمین را بر او روا نداشتند و او را در نهانگاه چاه افکندند، و سپس به بهایی ناچیز فروختند تا کاروانیان او را از سرزمینی به سرزمینی دیگر ببرند و از دیار خود و اقامتگاهِ پدرش دور افتد و غریب شود.
خدای متعال در خلال داستان یوسف، دو بار از تمکین بخشیدن به او در زمین یاد کرده است: نخست، پس از یادکردِ بیرون آمدنش از نهانگاه چاه، بردنِ کاروانْ او را به مصر و فروخته شدنش به عزیز، که همان فرمودهٔ او در این آیه است: « وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ » (و اینگونه به یوسف در آن سرزمین تمکین و استقرار بخشیدیم)؛ و بار دوم پس از بیانِ بیرون آمدنش از زندان عزیز و گماشته شدنش بر خزانههای سرزمین مصر، آنجا که خدای متعال میفرماید: «وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَيْثُ يَشٰاءُ» (یوسف: ۵۶؛ و اینگونه برای یوسف در آن سرزمین تمکین و جایگاه پدید آوردیم که در هر کجای آن که میخواست مسکن میگزید)؛ و عنایت و مقصود در هر دو موضع یکی است.
و این سخن او که: « وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ » (و اینگونه به یوسف در آن سرزمین تمکین دادیم)، اشاره است به آنچه از بیرون آوردن او از چاه، فروختنش و استقرارش در خانهٔ عزیز یاد کرد؛ پس اگر مراد از تمکین بخشیدن به او در زمین، همین اندازه از تمکینی باشد که با ورودش به خانهٔ عزیز و استقرار در آن با گواراترین شیوهٔ زندگی به سفارش عزیز حاصل شد، این تشبیه از قبیل تشبیه شیء به خودِ آن است تا بر فراوانی و برجستگیِ اوصافِ یادشده برای آن دلالت کند، و از نوع ناپسندِ تشبیه شیء به خود نیست؛ مانند این سخن شاعر که میگوید:
«كأننا و الماء من حولنا» (گویی ما در حالی که آب گرداگردِ ماست،)
«قوم جلوس حولهم ماء» (همچون گروهی نشستهایم که دور تا دورشان آب است!)
بلکه مراد این است که: آنچه ما از تمکین در زمین دربارهٔ او به انجام رساندیم، همتای همین چیزی است که وصف کردیم و از آن خبر دادیم؛ بنابراین دربردارندهٔ همان اوصاف فراوانی است که آنچه بازگفتیم در بر دارد. پس این، ظرافتی در بیان است که با تشبیهِ ادعایی، شیء را مثل خودش قرار میدهد تا ذهن شنونده را به فراوانیِ اوصاف آن، اهمیتش و شیفتگیِ دل به آن جلب کند، چنانکه شأن و خاصیت تشبیه همین است.
و از همین باب است که خدای متعال میفرماید: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوری: ۱۱؛ هیچ چیز همانند او نیست) و خدای متعال میفرماید: «لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ» (صافات: ۶۱؛ برای مثلِ این [پاداش]، باید عملکنندگان عمل کنند). و مراد این است که هر ذاتی که به اوصافی همانند آنچه خدای پاک و منزه بدان متصف است وصف شود، هیچ چیز به آن شبیه و مانند نیست؛ و هر نعمتی که در ویژگیهایش آنچه را بهشت در بر دارد دارا باشد و در صفاتش همتای آن گردد، اهل عمل باید برای دست یافتن به آن بکوشند.
و اگر مراد از تمکین، مطلقِ تمکین بخشیدن به او در زمین باشد، تشبیه آن به این وصفِ یادشده از قبیل تشبیه کلی به برخی از افرادِ خود است تا بر این نکته دلالت کند که حال دیگر افراد نیز مانند حال همین فرد است؛ یا تشبیه کل به برخی از اجزای آن است تا نشان دهد که حالِ اجزای باقیمانده نیز مانند حال همان جزءِ یادشده است، که در این صورت معنا چنین خواهد بود: تمکین بخشیدن ما به یوسف در زمین، بر همین شیوهٔ یادشده در داستانِ نجاتش از چاه، ورودش به مصر و استقرارش در خانهٔ عزیز در بهترین حال جریان مییافت؛ زیرا برادرانش به او حسادت ورزیدند و ماندن در روی زمین را نزد پدرش بر او دریغ داشتند، پس او را در نهانگاه چاه انداختند و نعمتِ بهرهمندی از وطن در بادیه را از او ربودند و او را به کاروانیان فروختند تا از خانوادهاش دور و غریبش سازند؛ اما خدای پاک و منزه همین نیرنگ آنان را عیناً سببی قرار داد که برای رسیدن به تمکین و استقرار در خانهٔ عزیز در مصر در بهترین شرایط به آن دست یابد. سپس همسر عزیز بدو دل بست و او و زنان مصر بنای کامجویی با وی را گذاشتند تا او را به هوای نفس و عمل ناشایست دراندازند، اما خداوند نیرنگشان را از او بازگرداند و همین پیشامد را عیناً وسیلهای برای آشکار شدنِ اخلاص او و راستیاش در ایمان قرار داد. سپس تصمیمشان بر آن شد که او را به زندان بیفکنند و آزادیِ رفتوآمد و همنشینی با مردم را از او سلب کنند، ولی خدای پاک و منزه عیناً با همین کار، زمینهٔ تمکین او را در زمین چنان پدید آورد که در هر کجای آن سرزمین که میخواست جای میگرفت، بی آنکه هیچ مانعی جلوگیرش باشد یا هیچ بازدارندهای او را پس راند.
خلاصه آنکه آیه بر اساس این فرض، از قبیل این سخن خدای متعال است که میفرماید: «كَذٰلِكَ يُضِلُّ اللّٰهُ الْكٰافِرِينَ» (غافر: ۷۴؛ اینگونه خداوند کافران را گمراه میسازد) و این سخن او که: «كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ» (رعد: ۱۷؛ اینگونه خداوند مَثَلها را میزند)؛ یعنی گمراه ساختنِ کافران از سوی خدای متعال همواره بر همین مجرا روان است، و مَثَل زدنِ او همیشه به همین شیوه از مَثَلِ یادشده است، و این نمونهای است که شایسته است دیگر موارد با آن سنجیده شود.
و کلام خدای متعال: « وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ » (و تا به او تعبیر خوابها را بیاموزیم)، بیانگر هدفِ همان تمکین و جایگاهبخشیِ یادشده است و حرف «لام» برای بیان غایت (هدف) آمده است. این عبارت بر مطلبی مقدّر (در تقدیر گرفتهشده) عطف گردیده و تقدیر کلام چنین است: «ما در آن سرزمین به او جایگاه و تمکین بخشیدیم تا در حق او چنین و چنان کنیم و تعبیر خوابها را به او بیاموزیم». حذفِ معطوفٌعلیه به این جهت است که دلالت کند اهداف دیگری نیز در کار بوده که ظرفیت این مقامِ گفتگو گنجایش ذکر همهٔ آنها را نداشته است. از همین قبیل است کلام خدای متعال: «وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» (و اینگونه به ابراهیم باطن و ملکوت آسمانها و زمین را نشان میدادیم تا از اهل یقین باشد؛ انعام: ۷۵) و نظایر آن.
و کلام خدای متعال: « وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَليٰ أَمْرِهِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ » (و خدا بر کار خویش چیره است، ولی بیشتر مردم نمیدانند)؛ ظاهر آن است که مراد از «أَمْر» همان شأن و کار است؛ یعنی کارهایی که خداوند در آفرینش انجام میدهد و نظام تدبیر از آنها پدید میآید؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» (کارِ جهان را تدبیر میکند؛ یونس: ۳). و اگر «امر» به خدای متعال اضافه شده، از آن روست که او مالکِ هر کاری است؛ همانطور که خدای متعال میفرماید: «أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبٰارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِينَ» (آگاه باشید که آفرینش و فرمانروایی تنها از آنِ اوست؛ پربرکت است خدایی که پروردگار جهانیان است؛ اعراف: ۵۴).
معنای آیه این است که هر شأنی از شئون آفرینش و پدیدآوری، از کارهای خدای متعال به شمار میآید و او بر آن مسلط و چیره است؛ و آن امر در برابرش مقهور و مغلوب است؛ در هرچه او بخواهد فرمانش را میبَرَد و تسلیم ارادهٔ اوست، و توان کبرورزیدن ندارد، یا سرکشی کند و از قلمرو فرمانرواییاش بیرون رود؛ چنانکه نمیتواند بر خدای متعال پیشی گیرد و از دسترس قدرت او بگریزد. خدای متعال میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ» (بیتردید خدا فرمان و خواست خود را به انجام میرساند؛ طلاق: ۳).
کوتاه سخن آنکه خدای متعال بر این اسباب و عواملی که به اذن او اثر میبخشند، کاملاً چیره است و هر آنچه را اراده فرماید بر آنها جاری میسازد؛ از این رو برای آن اسباب جز شنوایی و فرمانبرداری چارهای نیست. اما بیشتر مردم به این حقیقت آگاهی ندارند؛ زیرا میپندارند اسبابِ ظاهری در تأثیرگذاریِ خود مستقلاند و خودسرانه عمل میکنند؛ پس هرگاه رویدادها را به سمتی برانند، هیچ چیز نمیتواند آنها را از مسیرشان بازگرداند، در حالی که در این گمان به خطا رفتهاند.