تُسَبِّحُ لَهُ ٱلسَّمَٰوَٰتُ ٱلسَّبۡعُ وَٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهِنَّۚ وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡۚ إِنَّهُۥ كَانَ حَلِيمًا غَفُورٗا
آسمانهای هفتگانه و زمین و هر که در آنهاست تسبیح او میگویند، و هیچ چیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایشش او را تسبیح میگوید، ولی شما تسبیح آنها را درنمییابید؛ همانا او همواره بردبار و بسیار آمرزنده است.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۴۳ و ۴۴ با هم
و ممکن است هر دو آیه، یعنی این فرمودهٔ او: « سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰاليٰ عَمّٰا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً. تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ » تا آخر، هر دو در معنای استثنا باشند، و تقدیر کلام چنین باشد: اگر معبودانی با او بودند، جویای چیره شدن بر او و برکنار کردنش از فرمانرواییاش میشدند، اما خدای سبحان به ذاتِ فیّاض خود—که هر چیزی به او برپاست و ربوبیت همواره از آنِ اوست بدون اینکه از وی جدا شود یا به دیگری منتقل گردد—ذات خویش را از چنین نقصی پیراسته میدارد؛ و همینگونه مُلک او، یعنی جهان آسمانها و زمین و هر که در آنهاست، با ذاتهای تسبیحگوی خود، خدای سبحان را منزه میدارند؛ زیرا ذات آنها به او برپاست، چندانکه اگر یک چشم بر هم زدن از او گسسته یا از فیضش محروم بمانند، نابود و معدوم میشوند؛ پس نه خدایانی با او هستند و نه حکومت و ربوبیت او چیزی است که دیگری بتواند در پی آن برآید؛ پس در این معنا نیک بنگر.
تفسیر آیهٔ ۴۴ سورهٔ اسراء، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۱۰۸ تا ۱۲۳ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/17/44/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ » (آسمانهای هفتگانه و زمین و هر که در آنهاست او را تسبیح میگویند، و هیچ چیزی نیست مگر اینکه با ستایش او تسبیح میگوید، ولی شما تسبیح آنان را درنمییابید...) تا پایان آیه. این آیه و آیهٔ پیش از آن گرچه در جایگاه تعظیم پروردگار آمدهاند—مانند آیهٔ: « وَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ » (و گفتند: خداوند فرزندی گرفته است؛ او منزه است)—اما از یک جهت برای برهانِ پیشین نیز فایده دارند؛ چرا که این آیه به منزلهٔ مقدمهٔ مکمل برای این سخن است: « لَوْ كٰانَ مَعَهُ آلِهَهٌ كَمٰا يَقُولُونَ » (اگر همراه او خدایانی بودند چنانکه میگویند...). در حقیقت، آن برهان یک قیاس استثنایی (استدلالی دو بخشی که نتیجه را با اثبات یا نفیِ یک فرض روشن میکند) است و آنچه در این آیه به منزلهٔ استثنا آمده، تسبیحگویی موجودات برای خدای سبحان است؛ گویی چنین گفته شده: اگر همراه او خدایانی بودند، فرمانرواییاش در معرض نزاع و هجوم دیگران قرار میگرفت، اما قلمرو فرمانروایی یعنی آسمانها و زمین و هر که در آنهاست او را از چنین نقصی منزه میدارند و گواهی میدهند که هیچ شریکی در فرمانروایی ندارد؛ چرا که هستیِ آنها جز از او آغاز نگشته، جز به او پایان نمیپذیرد، جز به او برپا نیست و سجدهکنان جز در برابر او فروتنی نمیکند؛ بنابراین هیچکس جز او شایستهٔ این فرمانروایی نیست و بر آن تکیه نمیزند؛ پس هیچ پروردگاری جز او وجود ندارد.
به هر حال، فرمودهٔ خدای متعال: « تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ » برای اجزای جهانِ مشهود تسبیح را اثبات میکند، و نشان میدهد که آنها خدا را تسبیح میگویند و او را از شریکی که مشرکان مدعیاند و به وی نسبت میدهند منزه میشمارند.
تسبیح، پیراستن و پاک دانستنِ گفتاری و کلامی است؛ و حقیقتِ سخن و کلام، پرده برداشتن از آن چیزی است که در درون نهفته است، با نوعی اشاره و دلالت بر آن. جز اینکه انسان چون برای نشان دادنِ عینی و تکوینیِ هر چه میخواهد به آن اشاره کند راهی نیافت، ناچار شد از واژهها بهره بگیرد؛ واژههایی که صداهایی قراردادشده برای معانیاند، و با آنها بر آنچه در ضمیر دارد دلالت کند؛ و روشِ فهماندن و فهمیدن نیز بر همین شیوه جریان یافت. چه بسا برای رساندن پارهای از مقاصد خود از اشاره با دست، سر یا جز آن دو کمک گرفت، و گاه برای این کار از نوشتن یا برپا داشتن نشانهای مدد جست.
کوتاه سخن اینکه هر چیزی که با آن از معنایی مقصود پرده برداشته شود، «قول» (گفتار) و «کلام» (سخن) است؛ و برخاستنِ هر چیزی به این پردهبرداری و روشنگری، گفتار و سخن گفتنی از سوی آن است، هرچند با صدایی که به گوش برسد (صوت مقروع) و واژهای وضعشده نباشد. گواه این مطلب، همان چیزهایی است که قرآن به خدای متعال نسبت میدهد؛ از کلام، قول، امر، وحی و مانند آنها که معنای پردهبرداری از مقاصد در آنها هست، در حالی که از جنس گفتار و سخنِ آشنا نزد ما سخنگویان به زبانهای گوناگون نیست؛ با این حال، خدای پاک و منزه آن را گفتار و کلام نامیده است.
نزد این موجوداتِ مشهود و محسوس، از آسمان و زمین و آنچه در آنهاست، حقیقتی هست که آشکارا از یکتاییِ پروردگارشان در ربوبیتش پرده برمیدارد و خدای متعال را از هر کاستی و عیبی پیراسته میدارد؛ بنابراین، آنها خدای پاک و منزه را تسبیح میگویند.
چرا که این موجودات در خود جز نیازِ ناب و فقرِ محض به او در ذات، صفات و حالاتِ خویش ندارند؛ و نیاز، نیرومندترین پردهبردار از کسی است که نیاز به سوی اوست، زیرا نیازمند بدون او استقلالی ندارد و از او جداییناپذیر است. پس هر یک از این موجودات، با نیاز در هستیاش و کاستی در ذاتش، از پدیدآورندهاش پرده برمیدارد که در هستیِ خود بینیاز و در ذاتِ خویش تام و کامل است؛ و نیز با پیوندش با دیگر موجوداتی که برای کامل کردن هستی خود و برطرف ساختن کاستیهای ذاتش از آنها کمک میگیرد، پرده برمیدارد از اینکه پدیدآورندهاش، همان پروردگارِ اوست که در همهچیز دستاندرکار و تصرفکننده، و تدبیرگرِ امورِ اوست.
سپس نظام همگانی و جاری در اشیا، که پراکندههای آنها را گرد میآورد و میانشان پیوند برقرار میسازد، از یگانگیِ پدیدآورندهشان پرده برمیدارد؛ و اینکه او همان کسی است که با یگانگیاش، همهچیز به او بازمیگردد و تنها با یگانگیِ او همه نیازها و کاستیها برطرف میشود؛ پس هیچ چیزی جز او از نیاز خالی نیست و ماسوای او از کاستی پیراسته نیست؛ و اوست پروردگاری که پروردگاری جز او نیست، بینیازی که هیچ فقری نزد او راه ندارد، و کمالی که کاستی در آن نیست.
پس تکتک این موجودات با نیاز و کاستیِ خود، از پیراستگیِ پروردگارشان از نیاز و پاکیِ او از هر نقصی پرده برمیدارند؛ تا آنجا که حتی نادانی که برای پروردگارش شریکانی قائل است یا نقصی و عیبی به ساحت او — که برتر و مقدس است — نسبت میدهد، با همین کارْ پیراستگیِ او از شریک را اثبات میکند و پاکی از کاستی را به او نسبت میدهد؛ زیرا معنایی که در ذهنِ این انسان نقش بسته، واژهای که زبانش به آن تلفظ میکند و تمام آنچه برای رساندن این مقصود به کار گرفته است، همگی اموری موجودند که با فقر و نیازِ وجودیشان، پرده برمیدارند از پروردگاری یگانه که هیچ شریکی ندارد و هیچ کاستی در او نیست.
حکایت این انسانِ انکارکننده در اینکه انکارش خودْ اعتراف است، بدان میماند که کسی ادعا کند هیچ انسانی در جهان سخن نمیگوید و خود با سخن گفتن بر این ادعا گواهی دهد؛ بیگمان چنین شهادتی نیرومندترین دلیل بر خلافِ ادعا و گواهیِ خود اوست؛ و هر اندازه شهادت بر این شیوه تکرار شود و بر شمار شاهدان افزوده گردد، از راه همان شهادتها، حجت بر ضدِ خودِ آن ادعا استوارتر میشود.
اگر بگویی: صِرفِ پرده برداشتن از پیراستگی [خدا]، تسبیح نامیده نمیشود مگر آنکه با قصد و اراده همراه باشد، و قصد هم از اموری است که به حیات وابسته است، در حالی که بیشترِ این موجودات مانند آسمان، زمین و انواع جمادات فاقد حیاتاند؛ بنابراین، چارهای جز این نیست که تسبیح را بر معنای مجازی حمل کنیم؛ به این معنا که تسبیحگوییِ آنها، همان دلالتِ وجودیشان بر پیراستگیِ پروردگارشان باشد.
در پاسخ میگویم: سخن خدای متعال نشان میدهد که علم، همگام با جریان آفرینش در همهٔ موجودات سریان دارد؛ بنابراین، هر موجودی به اندازهٔ بهرهاش از هستی، از علم نیز بهره دارد. لازمهٔ این سخن آن نیست که همهٔ موجودات از نظر علم با یکدیگر برابر باشند، یا علمشان از یک جنس و نوع باشد، یا آنچه نزد انسان هست نزد هر موجود دیگری هم باشد، یا اینکه انسان به دانشی که نزد آنهاست پی ببرد. خدای متعال در حکایت از زبان اندامهای انسان میفرماید: «قٰالُوا أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ» (حم سجده: ۲۱: «گفتند: همان خدایی که هر چیزی را به سخن درآورده، ما را گویا ساخته است»)، و فرمود: «فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ» (حم سجده: ۱۱: «پس به آن و به زمین فرمود: خواه یا ناخواه بیایید! آن دو گفتند: فرمانبردارانه آمدیم»). آیات در این معنا بسیار است و به خواست خدای متعال، بهزودی سخنی مستقل در این باره خواهد آمد.
و چون چنین است، هیچ موجودِ آفریدهشدهای نیست مگر اینکه تا اندازهای به خود شعور دارد و با هستی خویش میخواهد خودِ نیازمند و ناقصش را نمایان کند؛ خودی که بینیازی و کمالِ پروردگارش آن را فرا گرفته است و پروردگاری جز او نیست. پس او پروردگارش را تسبیح میگوید و او را از داشتن شریک و از هر نقصی که به او نسبت داده شود، پاک و منزه میداند.
از اینجا روشن میشود که مجاز دانستنِ تسبیح در آیه و حمل آن بر صِرف دلالت (زبانِ حال)، وجهی ندارد؛ زیرا تا زمانی که حمل بر معنای حقیقی ناممکن نباشد، به سراغ مجاز نمیروند. نظیرِ این نظر، سخن کسانی است که گفتهاند: تسبیحِ برخی از این موجودات گفتاری و حقیقی است (مانند تسبیح فرشتگان و مؤمنانِ از جنس انسان)، و تسبیح برخی دیگر حالی و مجازی است (مانند دلالت جمادات با وجودشان بر خدای متعال)، و واژهٔ تسبیح در آیه به شیوهٔ عموم مجاز (به کار رفتن در معنای عامی که هر دو مصداق را در بر گیرد) استعمال شده است؛ در حالی که اندکی پیش دانستی که این سخن سست است.
حق این است که تسبیح در همهٔ موجودات، حقیقی و گفتاری (قالی) است؛ هرچند گفتاری بودنش مستلزم چنین امری نیست که با واژههای وضعشده و صداهای شنیداری (حاصل از برخورد امواج بر پردهٔ گوش) باشد، چنانکه پیشتر به آن اشاره شد؛ و در پایان جلد دوم این کتاب، سخنی دربارهٔ حقیقت «کلام» گذشت که در این مقام سودمند است.
بنابراین، سخن خدای متعال که میفرماید: « تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ » (آسمانهای هفتگانه و زمین و هر که در آنهاست، او را تسبیح میگویند)، تسبیحی حقیقی را برای آنها اثبات میکند؛ و آن، سخن گفتنِ آنها با هستیِ خود و پیوندی است که این هستی با دیگر موجوداتِ جهان دارد، و نیز آشکار ساختنِ پاکی پروردگارشان از شریکان و جهات نقصی است که مشرکان به او نسبت میدهند.
و این سخن او که: « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ » (و هیچ چیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایش او تسبیح میگوید)، تسبیح را به هر چیزی تعمیم میدهد؛ در حالی که جملهٔ پیشین، آسمانهای هفتگانه و زمین و باشندگانِ آنها را برشمرده بود. این جمله افزون بر آن، «حمد» را نیز در کنار تسبیح میآورد و این معنا را میرساند که هر چیزی همانگونه که خدای متعال را تسبیح میگوید، با ستایشِ او بر صفات و افعال زیبایش، او را حمد نیز میکند.
توضیح آنکه همانطور که نزد هر یک از این موجودات، اندازهای از نیاز و نقص هست که به خودِ آن برمیگردد، به همان اندازه نیز از آفرینشِ زیبا و نعمتِ خدای متعال چیزی نزد آن هست که به خدای متعال بازمیگردد و بخششی از جانب اوست. و همانگونه که آشکار شدنِ خودِ این موجودات در پهنهٔ هستی، آشکار ساختنِ نیاز و نقصِ خود و پرده برداشتن از پاکی پروردگارشان از هر نیاز و نقصی است—که این همان تسبیحِ آنهاست—به همان ترتیب، نمایان ساختنِ خودْ نمایان کردنِ کارِ زیبای پروردگارشان نیز هست که در پسِ آن، صفاتِ زیبای خدای متعال قرار دارد؛ و این همان حمدِ آنهاست، زیرا حمد چیزی جز ستایش بر کار زیبای اختیاری نیست. از این رو، این موجودات همانطور که پروردگارشان را تسبیح میگویند، او را حمد نیز میکنند؛ و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ » (و هیچ چیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایش او تسبیح میگوید).
به بیانی دیگر، اگر اشیاء از این جهت نگریسته شوند که با نمایان ساختنِ نیاز و نقصِ خود و با شعوری که به این امر دارند، از آنچه نزد پروردگارشان است (بینیازی و کمال او) پرده برمیدارند، این کار تسبیحی از سوی آنهاست؛ و اگر از این جهت نگریسته شوند که با آشکار کردنِ نعمتِ هستی و دیگر جنبههای کمالِ نزد خود، جلوهگرِ کمالات پروردگارشان هستند، این کار حمدی از سوی آنها برای پروردگارشان است؛ و اگر پردهبرداریِ آنها از صفات جمال یا جلالِ خدای پاک و منزه، بدون در نظر گرفتنِ علم و شعورشان به آنچه آشکار میسازند نگریسته شود، این امر دلالت و نشاندادنِ آنها بر خدای متعال خواهد بود و آنها نشانههای (آیاتِ) او به شمار میآیند.
و این بهترین گواه است بر اینکه مقصود از تسبیح در آیه، صِرفِ دلالتِ موجودات بر خدای متعال با نفی شریک و جهات نقص نیست؛ چرا که خطاب در سخن او: « وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ » (ولی شما تسبیحِ آنها را درنمییابید)، یا متوجه مشرکان است و یا متوجه همهٔ مردم اعم از مؤمن و مشرک؛ در حالی که آنان در هر صورت، دلالتِ موجودات را درمییابند؛ یعنی دلالتِ آنها را بر آفریدگارشان؛ با آنکه آیه، این درک و فهمیدن را از آنان نفی میکند.
به سخن کسی که گفته است مخاطب این آیه مشرکاناند و از آنجا که در آیات نمیاندیشیدند و بهرهشان از آنها اندک بود فهمشان مانند عدم شمرده شده است، نباید اعتنا کرد؛ و نیز به ادعای کسی که مدعی است آنان چون بخشی از مقصودِ تسبیح را درنمییافتند، از باب تغلیب (تعمیم حکم اکثریت بر کل) در شمار کسانی قرار گرفتند که هیچیک از آن را نمیفهمند.
زیرا بهمنزلهٔ هیچ شمردنِ فهم یا جزء را همچون کل دانستن، با مقام استدلال سازگار نیست؛ در حالی که خداوند سبحان در آیهٔ پیشین در مقام اقامهٔ دلیل بر تنزیه [خویش] با آنان سخن میگوید. گذشته از این، کلام خدای متعال چنین مسامحهای را بر پایهٔ تغلیب و مانند آن برنمیتابد.
اما اینکه بعد از این آیه، در سخن خداوند: « وَ إِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ » (و هنگامی که قرآن بخوانی) تا پایان آیات، فهمیدن از مشرکان نفی شده است، سخن آنان را تأیید نمیکند؛ زیرا این آیات، فهمِ قرآن را از آنان نفی میکند و این، غیر از نفیِ فهمِ دلالت موجودات بر پاک و منزه بودن خدای متعال است؛ چرا که حجت بر آنان به واسطهٔ دلالت همین موجودات تمام میشود.
پس سخن درست این است که تسبیحی که آیه برای هر موجودی اثبات میکند، تسبیح به معنای حقیقی است. در کلام خدای متعال اثبات تسبیح برای آسمانها و زمین و هر که و هر چه در آنهاست بارها تکرار شده است، و در این میان مواردی هست که جز بر معنای حقیقی حملپذیر نیست؛ مانند اینکه خدای متعال در سورهٔ انبیاء میفرماید: «وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ الْجِبٰالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ» (و کوهها و پرندگان را همراه داوود مسخر ساختیم که تسبیح میگفتند؛ انبیاء: ۷۹)؛ و سخن او: «إِنّٰا سَخَّرْنَا الْجِبٰالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْرٰاقِ» (ما کوهها را همراه او رام کردیم که شامگاهان و بامدادان تسبیح میگفتند؛ ص: ۱۸)، و نزدیک به آن سخن اوست: «يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ» (ای کوهها! همراه او همنوا شوید، و ای پرندگان!؛ سبأ: ۱۰)؛ بنابراین، حمل این موارد بر تسبیح به زبان حال وجهی ندارد.
روایات از طریق شیعه و اهل سنت به حد استفاضه (فراوانی اطمینانبخش) رسیده است که اشیاء تسبیح دارند، و از آن جمله روایات تسبیح سنگریزهها در دست پیامبر خدا (ص) است که اگر خدای متعال بخواهد، در بحث رواییِ آینده بخشی از آنها خواهد آمد.
و سخن او: « إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً » (همانا او همواره بردبار و آمرزنده است) یعنی مهلت میدهد و در عقوبت شتاب نمیکند، و هر کس را که توبه کند و بهسوی او بازگردد میآمرزد. در این دو وصف دلالتی است بر پیراسته بودن خدای متعال از هر نقصی؛ زیرا لازمهٔ بردباری آن است که از فوتِ وقت و از دست رفتن فرصت نترسد، و لازمهٔ آمرزش آن است که از آمرزیدن و بخشیدن رحمت زیانی نبیند؛ پس پادشاهی و پروردگاری او هیچ کاستی و زوالی نمیپذیرد.
دربارهٔ حکمت این تذییل (آوردن جملهای در پایان آیه برای تکمیل معنا) گفته شده است: این سخن اشاره دارد به کوتاهی انسان در درک این تسبیح؛ تسبیحی که همواره هر موجودی — حتی خودِ انسان با تمام ارکان هستیاش — به رساترین بیان به آن مشغول است. بنابراین انسان خطاکار است و سزاوار اینکه بازخواست شود، ولی خدای پاک و منزه با حلم و آمرزش خویش در مجازات او شتاب نمیکند و اگر بخواهد از آن درمیگذرد.
این توجیهی نیکو است و لازمهاش این است که در توان انسان باشد که این تسبیح را از خود و از دیگران بفهمد؛ و شاید به خواست خدای متعال، در جایگاهی مناسب به توضیح آن توفیق یابیم.
بحث روایی
و در کتاب «الدر المنثور»، احمد و ابنمردویه از ابنعمر روایت کردهاند که پیامبر (ص) فرمود: «إن نوحا لما حضرته الوفاه قال لابنيه:آمركما بسبحان الله و بحمده-فإنها صلاة كل شيء، و بها يرزق كل شيء» (چون وفات نوح فرا رسید به دو پسرش گفت: شما را به «سبحان الله و بحمده» فرمان میدهم؛ چراکه آن، نماز هر چیزی است و به واسطهٔ آن به هر چیزی روزی داده میشود).
میگویم: از آنچه پیشتر دربارهٔ معنای تسبیحِ موجودات بیان کردیم، پیوندی که در این روایت بدان اشاره شده—میان تسبیح هر چیز و روزیِ آن—روشن میشود؛ چراکه روزی به اندازهٔ نیاز و درخواست مقدر میگردد، و هر چیزی تنها با آشکار ساختن نیاز و کاستیِ خویش به منزه بودنِ خدای متعال از آن نقصها اشاره میکند و با این کار، او را تسبیح میگوید.
و در تفسیر عیاشی، از ابوالصباح روایت شده است که گفت: به امام صادق (ع) گفتم: سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ » (و هیچ چیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایشش تسبیح میگوید) [به چه معناست؟]. فرمود: «كل شيء يسبح بحمده، و إنا لنرى أن تنقض الجدر هو تسبيحها» (هر چیزی همراه با ستایش او تسبیح میگوید، و ما بر این نظریم که فروریختن دیوارها همان تسبیحِ آنهاست).
میگویم: و [عیاشی] این روایت را از حسین بن سعید نیز از آن حضرت (ع) نقل کرده است.
و در همان کتاب، از نوفلی، از سکونی، از جعفر بن محمد، از پدرش (علیهما السلام) روایت شده است که فرمود: «نهي رسول الله(ع)أن يوسم البهائم-و أن يضرب وجهها فإنها تسبح بحمد ربها» (پیامبر خدا نهی فرمود از اینکه بر چهارپایان داغ و نشانه نهاده شود و اینکه به صورتشان ضربه زده شود؛ زیرا آنها با ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند).
میگویم: و نهی از زدن به صورتِ آنها را کلینی در «کافی» با سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (ع) از پیامبر (ص) روایت کرده است، و در حدیثی دیگر آمده است: «لا تسمها في وجوهها» (بر صورتهایشان داغ ننهید).
و در همان کتاب، از اسحاق بن عمار از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «ما من طير يصاد في بر أو بحر-و لا شيء يصاد من الوحش إلا بتضييعه التسبيح» (هیچ پرندهای در خشکی یا دریا صید نمیشود و هیچ حیوان وحشیای به دام نمیافتد مگر به سبب آنکه تسبیح را فروگذاشته و ضایع کرده است).
میگویم: این معنا را اهلسنت نیز با طریقهای فراوان از ابنمسعود، ابودرداء، ابوهریره و دیگران از پیامبر خدا (ص) روایت کردهاند.
و در همان کتاب، از مسعدة بن صدقه، از جعفر بن محمد، از پدرش (علیهما السلام) روایت است که مردی بر او وارد شد و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد! من میبینم خداوند در کتابش میفرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ » (اسراء: ۴۴) [«و هیچ چیزی نیست مگر اینکه با ستایش او تسبیح میگوید، ولی شما تسبیح آنها را درنمییابید»]. امام به او فرمود: «هو كما قال الله تبارك و تعالي» (همانگونه است که خداوند تبارک و تعالی فرموده است).
آن مرد پرسید: «أ تسبح الشجره اليابسه» (آیا درخت خشکیده هم تسبیح میگوید؟) امام فرمود: «نعم أ ما سمعت خشب البيت كيف ينقصف؟ و ذلك تسبيحه فسبحان الله علي كل حال» (آری، آیا نشنیدهای که چوبِ خانه چگونه صدا میکند و میشکند؟ آن همان تسبیحِ آن است، پس در هر حال منزه است خدا).
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنمردویه از ابوهریره روایت کرده که پیامبر خدا (ص) فرمود: «إن النمل يسبحن» (همانا مورچگان تسبیح میگویند).
و در همان کتاب، نسائی، ابوالشیخ و ابنمردویه از ابنعمر روایت کردهاند که گفت: «نهي رسول الله عن قتل الضفدع و قال:نعيقها تسبيح» (پیامبر خدا از کشتن قورباغه نهی فرمود و فرمود: صدای آن تسبیح است).
و در همان کتاب، خطیب از ابوحمزه روایت کرده است که گفت: با علی بن الحسین (ع) بودیم که گنجشکانی بانگزنان از کنار ما گذشتند. امام فرمود: «أ تدرون ما تقول هذه العصافير» (آیا میدانید این گنجشکان چه میگویند؟) گفتیم: نه. فرمود: «أَمَّا إِنِّي مَا أَقُولُ:»؛ آگاه باشید، من نمیگویم که:
«إِنَّا نَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لَكِنِّي سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ: سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ:»؛ ما غیب میدانیم، بلکه از پدرم شنیدم که میگفت: از علی بن ابیطالب، امیرمؤمنان شنیدم که میفرمود:
«إن الطير إذا أصبحت سبحت ربها و سألته قوت يومها-و إن هذه تسبح ربها و تسأل قوت يومها» (پرنده هنگامی که صبح میکند پروردگارش را تسبیح میگوید و روزیِ روزانهاش را از او میخواهد، و این گنجشکان نیز پروردگارشان را تسبیح میگویند و روزیِ روزانهشان را میخواهند).
میگویم: و مانند آن نیز از ابوالشیخ و ابونعیم در «حلية [الأولياء]» از ابوحمزه ثمالی از محمد بن علی بن الحسین (علیهما السلام) روایت شده و لفظ آن چنین است که فرمود: «قال محمد بن علي بن الحسين: و سمع عصافير يصحن قال:تدري ما يقلن؟قلت:لا-قال:يسبحن ربهن عز و جل و يسألن قوت يومهن» (محمد بن علی بن الحسین در حالی که صدای بانگ گنجشکانی را شنید، فرمود: میدانی چه میگویند؟ گفتم: نه. فرمود: پروردگار عزیز و شکوهمندشان را تسبیح میگویند و روزیِ روزانهشان را درخواست میکنند).
و در همان کتاب [الدر المنثور]، خطیب در تاریخ خود از عایشه روایت کرده است که گفت: پیامبر خدا (ص) بر من وارد شد و به من فرمود: «ای عایشه، این دو جامهٔ بُرد را بشوی.» گفتم: ای پیامبر خدا، دیروز آنها را شستم! پس به من فرمود:
«آیا ندانستهای که جامه [خدا را] تسبیح میگوید، و چون چرک و آلوده شود، تسبیحش قطع میگردد؟!»
و در همان کتاب، عُقیلی در «الضعفاء»، ابوالشیخ و دَیلَمی از انس روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «عمر و اجلِ همهٔ چهارپایان، حشرات و جانوران ریزِ زمین، مورچگان، کَکها، ملخها، اسبان، قاطران، همهٔ جنبندگان و جز آنها به تسبیحشان وابسته است؛ پس هرگاه تسبیح آنها پایان یابد، خداوند جانشان را میگیرد و چیزی از [قبض روحِ] آنها بر عهدهٔ فرشتهٔ مرگ نیست.»
میگویم: شاید مقصود از این سخن که «وَ لَيْسَ إِلَى مَلَكِ الْمَوْتِ مِنْهَا شَيْءٌ»، این باشد که او خودْ مستقیماً به قبض روح آنها نمیپردازد، بلکه برخی از فرشتگان و یارانش این کار را انجام میدهند؛ و در هر حال، فرشتگان اسباب و واسطهاند.
و در همان کتاب، احمد از معاذ بن انس، از پیامبر خدا (ص) روایت کرده است: آن حضرت بر گروهی گذر کرد در حالی که بر مرکبها و شتران سواریِ خود ایستاده بودند [و با یکدیگر گفتگو میکردند]؛ پس به آنان فرمود: «بر آنها به سلامت سوار شوید و آنها را سالم و بیگزند واگذارید، و پشت آنها را در راهها و بازارها صندلیِ گفتگوهای خود نسازید؛ چه بسا مَرکوبی که از سوارش بهتر و ذکر و یادش برای خدا از او بیشتر باشد.»
و در کافی، به اسناد خود از سَکونی، از امام صادق (ع) روایت کرده است که فرمود: «چهارپا بر صاحبش شش حق دارد: بیش از توانش بر آن بار ننهد؛ پشت آن را نشیمنگاهی برای گفتگو نسازد؛ چون فرود آمد، پیش از هر چیز به آن علف دهد؛ بر صورت آن داغ نزند؛ آن را نزند، چرا که تسبیح [خدا] میگوید؛ و هرگاه از کنار آب گذشت، آب را به آن عرضه کند.»
و در مناقبِ ابنشهرآشوب از علقمه و ابنمسعود روایت شده است: ما با پیامبر (ص) مینشستیم و میشنیدیم که غذا تسبیح میگوید، در حالی که پیامبر خدا از آن میل میفرمود. و مِکرَز عامری نزد آن حضرت آمد و از ایشان معجزهای خواست، پس حضرت نُه سنگریزه طلبید و آنها در دست مبارکش تسبیح گفتند؛
و در حدیث ابوذر آمده است: آن حضرت سنگریزهها را بر زمین نهاد و آنها تسبیح نگفتند و خاموش شدند، سپس دوباره آنها را برداشت و تسبیح گفتند.
ابنعباس گفت: پادشاهانِ حَضرَموت نزد پیامبر (ص) آمدند و گفتند: چگونه بدانیم که تو پیامبر خدایی؟ پس حضرتْ مشتی سنگریزه برگرفت و فرمود: «اینها گواهی میدهند که من پیامبر خدایم.» پس سنگریزهها در دست آن حضرت تسبیح گفتند و گواهی دادند که او پیامبر خداست.
و در همان کتاب، از ابوهریره، جابر انصاری، ابنعباس، اُبیّ بن کعب و امام زینالعابدین (ع) روایت شده است: پیامبر (ص) در مدینه با تکیه بر یکی از تنههای نخل خطبه میخواند؛ چون مردم بسیار شدند و برای ایشان منبری ساختند و حضرت به سوی منبر رفت، آن تنهٔ درخت همچون شتر ماده ناله سر داد؛ و چون حضرت به سوی آن آمد و او را گرامی داشت، مانند کودکی که آرامَش میکنند، ناله میکرد.
میگویم: روایتها دربارهٔ تسبیحِ موجودات با همهٔ گوناگونیِ انواعشان بسیار فراوان است. و چه بسا حقیقت این امر بر برخی مشتبه شده و پنداشتهاند که این تسبیحِ همگانی از جنس صداها [و آواهای شنیداری] است و همهٔ پدیدهها زبان یا زبانهایی دارند که از کلماتی برای بیان معانی تشکیل شده است؛ درست مانند زبان انسان که برای پرده برداشتن از ضمیر و درون به کار میرود، جز اینکه حواس ما از درک آن بازداشته شده است؛ در حالی که این پندار، چنانکه میبینی، نادرست است.
آنچه از بررسی پیشین در ذیل این آیهٔ کریمه به دست آمد، این است که موجودات، تسبیحی دارند که به معنای واقعی کلمه «سخن» است؛ و آن عبارت است از اینکه هر موجودی با نمایاندنِ کاستیِ ذات، صفات و افعال خویش، از روی آگاهی به این امر، پاکی و بیعیبیِ پروردگارش را آشکار میکند، و حقیقتِ سخن نیز همین است. بنابراین، روایاتی که میگویند تسبیح ریگها در دست پیامبر (ص) یا تسبیح کوهها و پرندگان در همراهی با تسبیح داوود (ع) یا مواردی شبیه به این شنیده شد، به این سبب بوده است که آنان تسبیح واقعیِ این پدیدهها را با معنای حقیقیاش از راه باطن درک میکردند؛ سپس حس، آن معنای درکشده را در قالب الفاظ و کلماتِ متناسب و وضعشدهای که رسانندهٔ همان معناست، بازنمایی میکرد.
مانند این امر، همان مطلبی است که پیشتر گذشت؛ یعنی پدیدار شدنِ معانیِ پیراسته از صورت در خواب، در قالب صورتهای مأنوسی که با آن تناسب دارند؛ همانند آشکار شدنِ حقیقت یعقوب، همسر و فرزندانش برای یوسف (ع) در خوابش به صورت خورشید، ماه و ستارگان، و مانند دیگر خوابهایی که خدای پاک و منزه در سورهٔ یوسف حکایت کرده و بحث دربارهٔ آنها پیش از این گذشت.
بنابراین، کسی که تسبیح، حمد، گواهی دادن یا اموری مشابه از موجودات برایش آشکار میشود، در آغازْ حقیقتِ آن معنا را درمییابد؛ سپس حس باطن، آن را در قالب واژههای شنیدنی بازنمایی میکند تا همان معنای درکشده را برساند؛ و خدا داناتر است.