[سورهٔ مائده (۵): آیههای ۸۷ تا ۸۹]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُحَرِّمُواْ طَيِّبَٰتِ مَآ أَحَلَّ ٱللَّهُ لَكُمۡ وَلَا تَعۡتَدُوٓاْۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلۡمُعۡتَدِينَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، چیزهای پاکیزهای را که خدا برای شما حلال کرده است بر خود حرام مکنید و از حد مگذرید؛ چراکه خدا متجاوزان را دوست ندارد.
وَكُلُواْ مِمَّا رَزَقَكُمُ ٱللَّهُ حَلَٰلٗا طَيِّبٗاۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِيٓ أَنتُم بِهِۦ مُؤۡمِنُونَ
و از آنچه خدا روزیِ شما کرده است، حلال و پاکیزه بخورید، و از خدایی که به او ایمان دارید پروا بدارید.
لَا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ فِيٓ أَيۡمَٰنِكُمۡ وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا عَقَّدتُّمُ ٱلۡأَيۡمَٰنَۖ فَكَفَّٰرَتُهُۥٓ إِطۡعَامُ عَشَرَةِ مَسَٰكِينَ مِنۡ أَوۡسَطِ مَا تُطۡعِمُونَ أَهۡلِيكُمۡ أَوۡ كِسۡوَتُهُمۡ أَوۡ تَحۡرِيرُ رَقَبَةٖۖ فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ ثَلَٰثَةِ أَيَّامٖۚ ذَٰلِكَ كَفَّٰرَةُ أَيۡمَٰنِكُمۡ إِذَا حَلَفۡتُمۡۚ وَٱحۡفَظُوٓاْ أَيۡمَٰنَكُمۡۚ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمۡ ءَايَٰتِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَشۡكُرُونَ
خدا شما را به سوگندهای بیهودهتان مؤاخذه نمیکند، ولی به سوگندهایی که با قصد و پیمان استوار کردهاید بازخواست میفرماید؛ پس کفارهاش خوراک دادن به ده بینواست از خوراکِ معمول و میانهای که به خانوادهٔ خود میخورانید، یا پوشاندن آنان، یا آزاد کردن یک برده؛ و هر کس نیافت، سه روز روزه گرفتن است. این کفارهٔ سوگندهای شماست هنگامی که سوگند خوردید [و شکستید]؛ و سوگندهای خود را پاس بدارید. خدا اینگونه آیات خود را برای شما روشن میسازد تا سپاسگزاری کنید.
(بیان)
این سه آیه و شماری از آیاتی که پس از آنها تا صد و اندی از آیات سوره قرار دارند، بیانگر گروهی از فروع احکاماند؛ و همگی گویی در میان آیاتی جای گرفتهاند که به سرگذشت مسیح (ع) و مسیحیان پرداخته است. این آیات ازآنرو که دستههایی پراکندهاند و دربارهٔ احکامی گوناگون فرود آمدهاند و هر یک در معنای مقصود خود مستقل و تمام است، داوری دربارهٔ اینکه یکباره نازل شدهاند یا در فرود آمدن همراه بقیهٔ آیات سوره بودهاند دشوار مینماید؛ زیرا از مضامین آنها گواهی بر این امر یافت نمیشود. اما دربارهٔ اسباب نزولِ نقلشده، مهمترین آنها در بحث روایی خواهد آمد.
دربارهٔ این سه آیهٔ مورد بحث نیز سخن همین است؛ چراکه آیهٔ سوم در معنای خود مستقل است و آیهٔ نخست نیز از آن استقلال دارد، هرچند از نوعی مناسبت خالی نیستند؛ زیرا میان آن دو از این جهت پیوندی هست که از جمله مصادیق سوگند لغو (بیهوده)، بسته شدن آن به تحریم برخی از پاکیزههایی است که خدای متعال حلال فرموده است. چه بسا همین نکته انگیزهٔ کسانی بوده است که در شأن نزولها از آنان نقل شده که همهٔ این آیات را دربارهٔ سوگند لغو دانستهاند.
این حالوهوای آیهٔ اول با آیهٔ سوم بود؛ اما آیهٔ دوم گویی مکمل و تمامکنندهٔ آیهٔ اول است، چنانکه پایان آن تا اندازهای بر این معنا گواهی میدهد؛ یعنی آنجا که خدای متعال میفرماید: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ » (و از خدایی که به او ایمان دارید پروا بدارید)؛ بلکه آغاز آیه نیز بر این گواه است، چراکه هم مشتمل بر حرف عطف است و هم بر فرمان به خوردن حلال پاکیزهای که آیهٔ اول از حرام ساختن و دوری از آن نهی میکند. بدینترتیب، دو آیه از نظر معنا بههم میپیوندند و از جهت حکم یکی میشوند و دارای سیاقی یگانه میگردند.
خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، چیزهای پاکیزهای را که خدا برای شما حلال کرده است، بر خود حرام مکنید). راغب در «المفردات» میگوید: «حرام، آن چیزی است که از آن منع شده باشد؛ خواه به تسخیری الهی (تکوینی)، خواه به منعی قهری (فیزیکی و اجباری)، و خواه به منعی از جانب عقل یا شرع یا از سوی کسی که فرمانش اطاعت میشود». بخش مورد نیاز از سخن او پایان یافت.
و نیز [راغب] میگوید: «اصلِ واژهٔ حِلّ، گشودن گره است و فرمودهٔ خدای عزوجل از همین باب است: «وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسٰانِي » (و گره از زبانم بگشای). و "حَلَلْتُ" یعنی فرود آمدم، که اصل آن از باز کردن باروبُنه هنگام فرود آمدن در منزلگاه است؛ سپس کاربرد آن تنها برای فرود آمدن اختصاص یافت و گفته شد: "حَلَّ حُلُولاً" (فرود آمد) و "أَحَلَّهُ غَیْرُهُ" (دیگری او را فرود آورد). خدای عزوجل میفرماید: «أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ ، وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ » (یا اینکه [عذاب] نزدیک خانههایشان فرود میآید، و قوم خود را در سرای هلاکت فرود آوردند). و گفته میشود: "حَلَّ الدَّیْنُ"؛ یعنی پرداخت بدهی واجب شد (سررسید بدهی فرا رسید). و "حِلَّة" به قومی گفته میشود که فرود آمدهاند، و تعبیر "حَیٌّ حَلاَلٌ" نیز به همین معناست، و "مَحَلَّة" جای فرود آمدن است. و این سخن عرب که: "حَلَّ الشَّیْءُ حِلاًّ" (آن چیز حلال شد) نیز از همان گشودن گره به استعاره گرفته شده است؛» خدای متعال میفرماید: «وَ كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَيِّباً » (و از آنچه خدا روزی شما کرده است، حلال و پاکیزه بخورید)، و خدای متعال میفرماید: «هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ » (این حلال است و این حرام)؛ پایان کلام راغب.
بنابراین ظاهر آن است که تقابلِ «حِلّ» (حلال بودن) با «حُرمَت» (حرام بودن)، و همچنین تقابلِ میان «حِلّ» و «حَرَم» یا «احرام»، از این جهت است که در منع—که معنای حرمت و مانند آن است—نوعی گره زدن تصور شده و سپس در برابر آن، واژهٔ «حِلّ» برای معنای جواز و اباحه به استعاره گرفته شده است؛ و این دو واژه، یعنی «حِلّ» و «حُرمَت»، پیش از اسلام از حقایق عرفی بودهاند (در زبان عرف تثبیت شده بودند)، نه اینکه از حقایق شرعی یا متشرعه (اصطلاحات ویژهٔ شرع یا جامعهٔ مسلمانان) باشند.
این آیه، یعنی فرمودهٔ او: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا » «إلخ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، حرام مکنید... تا آخر آیه)، مؤمنان را از اینکه آنچه را خدا برایشان حلال کرده حرام کنند نهی میفرماید. حرام ساختنِ آنچه خدا حلال کرده، به این است که آن را حرام قرار دهند همانگونه که خدای متعال آن را حلال قرار داده است؛ و این امر یا با قانونگذاری در برابر تشریع الهی صورت میگیرد، یا با منع کردن و خودداری؛ به این صورت که حلالی از حلالها را با خودداری از انجامش ترک کند یا خود و دیگران را از آن بازدارد؛ چراکه همهٔ اینها تحریم، بازداشتن، ستیز با خدای پاک و منزه در فرمانرواییاش، و تعدی به ساحت اوست که با ایمان به خدا و آیاتش منافات دارد؛ و به همین سبب، این نهی را با این خطاب آغاز فرمود:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا » (ای کسانی که ایمان آوردهاید)؛
زیرا معنا این است: آنچه را خدا برای شما حلال کرده بر خود حرام مکنید، در حالی که به او ایمان آوردهاید و تسلیم فرمانش شدهاید.
و این معنا را همچنین فرمودهٔ او در پایان آیهٔ بعد تأیید میکند که: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ » (و از خدایی که به او ایمان دارید پروا بدارید).
اضافه شدنِ واژهٔ «طَيِّبٰاتِ » به عبارت «مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » (پاکیزههای آنچه خدا برایتان حلال کرده)—با اینکه سخن بدون آن نیز کامل بود—برای اشاره به کامل کردن سبب نهی است؛ زیرا حرام شمردنِ آنچه خدا برای مؤمنان حلال کرده، علاوه بر اینکه تجاوزی از سوی آنان به ساحت فرمانروایی خدا و نقض ایمان به خدا و تسلیم در برابر فرمان اوست، خروج آنان از حکم فطرت نیز به شمار میرود؛ چراکه فطرت آدمی این حلالها را پاکیزه و دلنشین مییابد و هرگز آنها را ناپاک و پلید نمیشمارد. و خدای پاک و منزه از این حقیقت، در توصیف پیامبرش (ص) و شریعتی که آورده خبر داده و فرموده است:
«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرٰاهِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبٰاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (اعراف: ۱۵۷)؛ [همان] «کسانی که از فرستاده و پیامبرِ درسناخواندهای پیروی میکنند که نام و نشان او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته مییابند؛ پیامبری که آنان را به نیکی فرمان میدهد و از زشتی بازمیدارد، پاکیزهها را برایشان حلال و پلیدیها را بر آنان حرام میسازد، و بار گران و زنجیرهایی را که بر دوششان بود برمیدارد؛ پس کسانی که به او ایمان آوردند، بزرگش داشتند، یاریاش کردند و از نوری که همراه او نازل شده است پیروی نمودند، تنها آنان رستگارانند».
با آنچه بیان کردیم، نخست این نکته تأیید میشود که: مراد از حرام ساختنِ پاکیزههایی که خدا حلال کرده، ملزم کردنِ خود و پایبندی عملی به ترک چیزهای حلال است.
دوم اینکه: مراد از حلال بودن، نقطهٔ مقابل حرمت است و امور مباح، مستحب و حتی واجب را در بر میگیرد؛ تا حق تقابل [با مفهوم حرمت] ادا شود.
سوم اینکه: اضافه شدنِ واژهٔ «طَيِّبات» به «ما أَحَلَّ الله» در کلام الهی: «طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » (پاکیزههای آنچه خدا برایتان حلال کرده)، اضافهٔ بیانیه (توضیحی) است.
چهارم اینکه: مراد از تجاوز در کلام الهی: «وَ لاٰ تَعْتَدُوا » (و تجاوز نکنید)، تعدی به حریم خدای پاک و منزه در فرمانرواییِ قانونگذاری اوست؛ یا فراتر رفتن از مرزهای خدا از راه سرپیچی از طاعت و تسلیم در برابر او، و حرام ساختنِ اموری که حلال کرده است؛ همانگونه که خدای متعال در پایان آیهٔ طلاق میفرماید: «تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ» (بقره: ۲۲۹؛ «اینها مرزهای خداست، پس از آنها تجاوز نکنید، و هر کس از مرزهای خدا تجاوز کند، آنان همان ستمکارانند»)، و نیز کلام او در پایان آیات ارث که میفرماید: «تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ وَ مَنْ يُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ ذٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ، وَ مَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِيهٰا وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِينٌ» (نساء: ۱۴؛ «اینها مرزهای خداست؛ و هر کس از خدا و پیامبرش اطاعت کند، او را به باغهایی درمیآورد که از پای درختانش نهرها جاری است و جاودانه در آن میمانند، و این همان کامیابی بزرگ است؛ و هر کس از خدا و پیامبرش نافرمانی کند و از مرزهای او تجاوز نماید، وی را به آتشی درمیآورد که در آن جاودانه خواهد بود و برای او عذابی خوارکننده است»). این آیات—همانطور که میبینی—پایداری و التزام به احکام تشریعشدهٔ خدا را طاعتی ستوده از خدای متعال و پیامبرش میدانند، و بیرون رفتن از تسلیم، پایبندی و فرمانبرداری را تجاوز و زیر پا گذاشتنِ مرزهای الهی میشمارند که نکوهیده و مستوجب کیفر است.
بنابراین چکیدهٔ پیام آیه، نهی از حرام ساختنِ چیزهایی است که خدا حلال کرده، به این صورت که فرد از آنها دوری گزیند و از نزدیک شدن به آنها خودداری کند؛ زیرا چنین کاری با ایمان به خدا و آیات او ناسازگار است و با اینکه این حلالها پاکیزهاند و هیچ پلیدی در آنها نیست تا به خاطرش پرهیز شوند، تضاد دارد؛ و این رفتار خود تجاوز است و خداوند تجاوزکاران را دوست نمیدارد.
خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ » (و تجاوز نکنید، که بیگمان خدا تجاوزکاران را دوست نمیدارد). پیشتر دانستی که ظاهر سیاق نشان میدهد مراد از تجاوز، همان تحریم یادشده در جملهٔ پیش از آن است؛ بنابراین سخن خداوند: «وَ لاٰ تَعْتَدُوا » (و تجاوز نکنید)، در حکم تأکیدی است برای این کلام او: «لاٰ تُحَرِّمُوا ،إلخ» (حرام نکنید، تا آخر آیه).
اما آنچه برخی مفسران گفتهاند مبنی بر اینکه: مراد از تجاوز، فراتر رفتن از حد اعتدال در بهرهگیری از حلالهاست، بدین شکل که انسان به کامجویی و لذت بردن از آنها روی آورد، در برابرِ ترک آنها و خودداری از مصرفشان به شیوهٔ زهدورزی سخت یا گوشهگیریِ راهبانه؛ و بر این اساس معنای آیه چنین میشود: پاکیزههای لذتبخشی را که خدا برایتان حلال کرده بر خود حرام مسازید، به اینکه از روی عبادت و برای نزدیکی به درگاه الهی عمداً دست از بهرهگیری از آنها بکشید، و با گذر از حد اعتدال به سمت اسراف و زیادهرویِ زیانبار برای تن یا جانتان، تجاوز نکنید؛
یا [سخن دیگرشان اینکه] مراد از تجاوز، پا فراتر نهادن از حلالهای پاکیزه به سوی پلیدیهای حرام است؛ که بازگشت این معنا به این است که نه از حلالها دوری گزینید و نه مرتکب حرامها شوید؛ به تعبیر دیگر: حلالها را بر خود تحریم نکنید، —یعنی آنچه را خدا برایتان حلال ساخته است— و آنچه را خدا بر شما حرام کرده، حلال نشمارید.
هر یک از این دو معنا هرچند بهخودیخود درست است و قرآن نیز بیهیچ تردیدی بر آن دلالت دارد، اما هیچکدام با ظاهر سیاق آیه و سیاق آیهٔ بعد همخوانی ندارد؛ زیرا چنین نیست که بتوان هر معنای صحیحی را بر هر کلامی، به هر شکلی که بیان شده و در هر جا که واقع شده باشد، تحمیل کرد.
خدای متعال میفرماید: «وَ كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَيِّباً » (و از آنچه خدا روزیتان کرده است، حلال و پاکیزه بخورید) تا پایان آیه. ظاهرِ عطف، یعنی عطف شدنِ «وَ كُلُوا » (بخورید) بر «لاٰ تُحَرِّمُوا » (حرام نکنید)، این است که مفاد این آیه به منزلهٔ تکرار و تأکیدِ مضمون آیهٔ پیشین باشد. سیاقِ آغاز آیه نیز این مطلب را تأیید میکند؛ زیرا دربردارندهٔ عبارتِ «حَلاٰلاً طَيِّباً » (حلال و پاکیزه) است و این تعبیر، همتای فرمودهٔ او در آیهٔ پیشین یعنی «طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ » (پاکیزههایی را که خدا حلال کرده است) قرار میگیرد. همچنین پایان آیه نیز مؤید آن است؛ از این جهت که میان فرمودهٔ او در پایان این آیه یعنی «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ » (و از خدایی که به او ایمان دارید پروا بدارید) و فرمودهٔ او در آیهٔ پیشین یعنی «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا » (ای کسانی که ایمان آوردهاید) هماهنگی و تناظر برقرار است، و بیان آن گذشت.
بر این اساس، فرمودهٔ او: «كُلُوا» (بخورید) و ادامهٔ آیه، از قبیل آمدن امر پس از منع و نهی است (که نشانهٔ برداشته شدن تحریم و بیانِ جواز است). اختصاص یافتن تعبیر به «كُلُوا» (بخورید) پس از عام بودنِ عبارت «لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ » (پاکیزهها را حرام نکنید...) در آیهٔ پیشین، یا تنها تخصیصی در لفظ است و مقصود از خوردن، مطلقِ تصرّف و بهرهبرداری در نعمتهای پاکیزهای است که خدای متعال روزی فرموده است؛ خواه با خوردن به معنای تغذیه باشد و خواه با دیگر راههای تصرف؛ و پیش از این بارها گذشت که به کار رفتن واژهٔ «خوردن» به معنای مطلقِ تصرف، کاربردی بسیار رایج و مشهور است.
و یا اینکه ممکن است مقصود، خوردن به معنای حقیقیاش باشد و سبب نزول این دو آیه آن بوده است که شماری از مؤمنان در زمان نزول، خوراکیهای پاکیزه را بر خود حرام کرده بودند؛ در نتیجه، این دو آیه در نهی از این کار نازل شدهاند، و البته نهی در آیهٔ نخست به خوردن و غیرخوراکیها تعمیم یافته است تا قاعدهای کلی بیان شود؛ چرا که ملاکِ نهی، حلالهای خوراکی و غیرخوراکی را به یک اندازه در بر میگیرد.
و دربارهٔ فرمودهٔ او: «مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ » (از آنچه خدا روزیتان کرده است)، لازمهٔ برداشتی که از معنای دو آیه روشن ساختیم این است که مفعول برای «كُلُوا» (بخورید) باشد و عبارت «حَلاٰلاً طَيِّباً » (حلال و پاکیزه)، دو حال برای اسم موصول («ما») باشند و با این ترکیب، دو آیه با یکدیگر هماهنگ میشوند. گاهی نیز گفته شده است که «حَلاٰلاً طَيِّباً » مفعولِ «كُلُوا» است و «مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ » متعلق به «كُلُوا» میباشد، یا اینکه حالی است برای «حلالاً» که چون نکره بوده، حال بر آن مقدم شده است؛ یا اینکه تعبیرِ:
«حَلاٰلاً » (حلال)،
صفت برای مفعولمطلقِ محذوف باشد و در تقدیر چنین بوده است: «رِزْقاً حَلاٰلاً طَيِّباً» (روزیای حلال و پاکیزه)، و وجوه دیگری از این قبیل.
گاهی نیز برخی به فرمودهٔ او: «حَلاٰلاً » (حلال) استدلال کردهاند بر اینکه رزق، حلال و حرام را در بر میگیرد؛ هر دو را با هم؛ وگرنه این قید بیهوده و لغو میشد.
پاسخ این است که این قید، قیدِ احترازی نیست تا روزیهای غیرحلال و ناپاک را بیرون کند، بلکه قیدی توضیحی و همپای مقید خویش است. نکتهٔ آوردن این قید، چنانکه گذشت، این است که بیان کند حلال و پاکیزه بودنش هیچ عذری برای عذرآورندهای در خودداری و کنارهگیری از آن باقی نمیگذارد. سخن دربارهٔ معنای رزق، در ذیل آیهٔ ۲۷ سورهٔ آلعمران در جلد سوم این کتاب گذشت.
خدای متعال میفرماید: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ » (خداوند شما را به بیهوده در سوگندهایتان بازخواست نمیکند، ولی شما را به آنچه سوگندها را [بر آن] استوار کردهاید بازخواست میکند). «لغو» آن چیزی از اعمال است که اثری بر آن بار نمیشود، و «أیمان» جمعِ «یمین» به معنای قسم و سوگند است. راغب در مفردات گفته است: «یمین در سوگند، از دست عاریه گرفته شده است، به اعتبار کاری که عهدبندنده، همپیمان و جز آن انجام میدهند (که دست راست یکدیگر را میفشارند)». خدای متعال میفرماید: «أَمْ لَكُمْ أَيْمٰانٌ عَلَيْنٰا بٰالِغَهٌ إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَهِ ، وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ ، لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ » (آیا برای شما بر عهدهٔ ما سوگندهایی تا روز قیامت است؟؛ و با سختترین سوگندهایشان به خدا سوگند یاد کردند؛ خدا شما را به بیهوده در سوگندهایتان بازخواست نمیکند). پایان سخن راغب. و «تعقید» مبالغه در عقد (محکم بستن و استوار کردن) است و «عَقَدْتُم» به تخفیف نیز قرائت شده است. و فرمودهٔ او: «فِي أَيْمٰانِكُمْ » (در سوگندهایتان)، متعلق به فرمودهٔ او: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ » (شما را بازخواست نمیکند) یا به «بِاللَّغْوِ » (به بیهوده) است که دومی نزدیکتر است.
تقابلی که میان فرمودهٔ او: «بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ » (به بیهوده در سوگندهایتان) و فرمودهٔ او: «بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ » (به آنچه سوگندها را [بر آن] استوار کردهاید) برقرار است، نشان میدهد که مقصود از سوگندِ لغو، سوگندی است که سوگندخورنده بر آن عقد قلبی (پیمان و تعهد استوار) نبسته باشد، بلکه بر حسب عادتی که داشته است یا علتی دیگر بر زبانش جاری میشود؛ و آن همان سخن مردم است — بهویژه در دادوستد — که میگویند: «لا و الله» (نه، به خدا) و «بلي و الله» (آری، به خدا)؛ بر خلاف سوگندی که فرد با التزام به انجام دادن یا ترک کردن کاری، بر آن پیمان و گره محکم بسته است؛ مانند سخن گوینده که بگوید: «و الله لأفعلن كذا» (به خدا سوگند، حتماً فلان کار را انجام میدهم) و «و الله لأتركن كذا» (به خدا سوگند، حتماً فلان کار را ترک میکنم).
این، معنای ظاهری آیه است؛ و این مطلب با آن منافاتی ندارد که در شرع، سخنِ گوینده که مثلاً میگوید: «و الله لأفعلن المحرم الفلاني» (به خدا سوگند فلان کار حرام را انجام خواهم داد) و «و الله لأتركن الواجب الفلاني» (به خدا سوگند فلان کار واجب را ترک خواهم کرد) از مصادیق سوگند لغو (بیاثر) شمرده شود؛ چرا که شارع (قانونگذار اسلام) سوگند را در آنچه رجحانی ندارد بیاعتبار دانسته است. این حکم در حقیقت، الحاقی است که از جهت سنت صورت گرفته، و لزومی ندارد که قرآن بر خصوص هر آنچه در سنت ثابت گشته، جداگانه دلالت کند.
اما سخن پروردگار که: «وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ » (ولی شما را به خاطر آنچه سوگندها را بدان محکم کردهاید بازخواست میکند)، تنها شامل سوگندی میشود که از نظر شرعی امضا و تنفیذ شده باشد؛ زیرا در پایان آیه آمده است: «وَ احْفَظُوا أَيْمٰانَكُمْ » (و سوگندهای خود را حفظ کنید)؛ چرا که با توجه به اطلاقِ لفظ (عام بودن کلام بدون قید)، چارهای از شمول آن نسبت به این سوگندها نیست، و فرمان به حفظ سوگندهایی که خدای پاک و منزه اعتبارشان را لغو کرده، بیمعناست. بنابراین، قطعی است که سوگندِ لغو در این آیه سوگندی است که تعهدی در آن بسته نشده، و آنچه بر آن پیمان بسته شده، همان سوگندِ تنفیذشده و معتبر شرعی است.
خدای متعال میفرماید: «فَكَفّٰارَتُهُ إِطْعٰامُ عَشَرَةِ مَسٰاكِينَ -إلى قوله- أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ» (پس کفارهاش خوراک دادن به ده مسکین — تا آنجا که میفرماید — یا آزاد کردن یک برده است). کفاره عملی است که با آن به گونهای زشتیِ گناه پوشانده میشود، و برگرفته از «کَفْر» به معنای پوشاندن است؛ خدای متعال میفرماید: «نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» (بدیهایتان را از شما میپوشانیم [و میبخشاییم]، نساء: ۳۱). راغب نیز گفته است: «و الكفارة ما يغطي الإثم و منه كفارة اليمين» (کفاره چیزی است که گناه را میپوشاند، و کفارهٔ سوگند از همین باب است). پایان سخن او.
تعبیر «فَكَفّٰارَتُهُ » (پس کفارهاش...) متفرع بر سوگند است، به اعتبار امری که در تقدیر گرفته شده، چیزی مانند اینکه بگوییم: «اگر سوگند شکستید، کفارهاش چنین است». زیرا در واژهٔ کفاره، دلالتی بر وجود معصیتی هست که کفاره به آن تعلق میگیرد، در حالی که این معصیت، خودِ سوگند نیست؛ و اگر چنین بود، در ذیل آیه سخن پروردگار نمیآمد که: «وَ احْفَظُوا أَيْمٰانَكُمْ » (و سوگندهای خود را حفظ کنید)، زیرا حفظ آنچه در آن معصیت است معنایی ندارد؛ از این رو کفاره تنها به حنث سوگند (شکستن سوگند) تعلق میگیرد، نه به خودِ سوگند.
از همین جا روشن میشود که مؤاخذهٔ یادشده در کلام الهی: «وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ » (ولی شما را به آنچه سوگندها را بدان استوار کردهاید بازخواست میکند)، در واقع بازخواست بر شکستن سوگند است، نه بر خودِ انجام دادن آن؛ و اگر بازخواست به سوگند نسبت داده شده، به سبب پیوستگی متعلقِ آن — یعنی شکستن سوگند — به خودِ سوگند است. بنابراین، تعبیر «فَكَفّٰارَتُهُ » (پس کفارهاش...) متفرع بر حنثِ مقدر (شکستنِ در تقدیر) است، زیرا کلام الهی یعنی «يُؤٰاخِذُكُمُ... » (شما را بازخواست میکند...) بر آن دلالت دارد. نظیر این بیان در کلام خداوند جاری است که میفرماید: «ذٰلِكَ كَفّٰارَهُ أَيْمٰانِكُمْ إِذٰا حَلَفْتُمْ » (این کفارهٔ سوگندهای شماست هنگامی که سوگند یاد کردید)، و تقدیر آن چنین است: «هنگامی که سوگند خوردید و آن را شکستید».
سخن پروردگار که: «إِطْعٰامُ عَشَرَهِ مَسٰاكِينَ مِنْ أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَهٍ » (خوراک دادن به ده مسکین از متوسط آنچه به خانوادهٔ خود میخورانید، یا پوشاندن آنان، یا آزاد کردن یک برده)، سه خصلت (سه راه جبران) است که تردید با واژهٔ «یا»، بر تعیین یکی از آنها هنگام شکستن سوگند دلالت دارد، بدون آنکه جمع میان آنها لازم باشد؛ و عبارتِ پس از آن که میفرماید: «فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ ثَلاٰثَهِ أَيّٰامٍ » (پس هر کس نیافت، سه روز روزه بدارد)، دلالت میکند بر اینکه خصلتهای یادشده تخییری هستند (شخص در انتخاب هر کدام آزاد است) و رعایت ترتیبی که در ذکر آنها آمده لازم نیست؛ وگرنه نتیجهگیری با حرف فاء در جملهٔ «فَمَنْ لَمْ يَجِدْ » (پس هر کس نیافت...) لغو و بیهوده میشد و مقتضای سیاق کلام آن بود که گفته شود: «یا سه روز روزه».
در این آیه، مباحث فرعی فراوانی هست که مرجع بررسی آنها علم فقه است.
خدای متعال میفرماید: «ذٰلِكَ كَفّٰارَهُ أَيْمٰانِكُمْ إِذٰا حَلَفْتُمْ » (این کفارهٔ سوگندهای شماست هنگامی که سوگند خوردید). پیشتر گذشت که کلام در تقدیرِ «هنگامی که سوگند خوردید و آن را شکستید» است. در تعبیر «ذٰلِكَ كَفّٰارَهُ أَيْمٰانِكُمْ » و نیز در تعبیر «كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ » گونهای التفات (تغییر جهت سخن) و بازگشت از خطاب به مؤمنان به سوی خطاب به پیامبر (ص) دیده میشود. شاید نکتهاش این باشد که هر دو جمله بیان الهی برای مردم است که تنها با واسطهٔ پیامبر (ص) انجام میگیرد؛ بنابراین، حفظ مقام آن حضرت (ص) در بیان وحی الهی برای مردم رعایت شده است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الذِّكْرَ» (و این قرآن را بر تو نازل کردیم) «لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (تا آنچه را به سویشان نازل شده است برای مردم تبیین کنی، نحل: ۴۴).
خدای متعال میفرماید: «كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ آيٰاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ » (اینگونه خداوند آیات خود را برای شما روشن میسازد، باشد که سپاسگزاری کنید)؛ یعنی احکامش را به واسطهٔ پیامبرش برای شما بیان میکند تا شاید با یادگیری آنها و عمل کردن به آنها، شکر او را به جای آورید.
(بحث روایی)
در تفسیر قمی، دربارهٔ کلام خدای متعال: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » (تا پایان آیه) (ای کسانی که ایمان آوردهاید، چیزهای پاکیزهای را که خدا برای شما حلال کرده است بر خود حرام مکنید) [مائده: ۸۷]، آمده است: پدرم از ابنابیعمیر، از برخی راویانش، از امام صادق (ع) برایم نقل کرد که فرمود: این آیه دربارهٔ امیرالمؤمنین (ع)، بلال و عثمان بن مظعون نازل شد. امیرالمؤمنین (ع) سوگند خورد که شبها هرگز نخوابد؛ بلال سوگند خورد که روزها هرگز افطار نکند (پیوسته روزهدار باشد)؛ و عثمان بن مظعون سوگند خورد که هرگز با زنان آمیزش نکند (ازدواج نکند).
پس همسر عثمان که زنی زیبا بود، نزد عایشه رفت. عایشه گفت: «چرا تو را بیزیور و آراستگی (رهاشده و بیرسیدگی به خود) میبینم؟» گفت: «برای چه کسی خودم را بیارایم؟ به خدا سوگند، از فلان و فلان مدت پیش تا کنون، همسرم به من نزدیک نشده است؛ چراکه او راه رهبانیت (گوشهگیری از دنیا) در پیش گرفته، جامههای خشنِ پشمین پوشیده و به دنیا بیرغبت شده است.»
چون پیامبر خدا (ص) وارد شد، عایشه ایشان را از ماجرا باخبر ساخت. پیامبر بیرون آمد و بانگ برآورد: «الصَّلَاةَ جَامِعَةً» (نماز جماعت برپاست؛ یا برای کاری مهم گرد آیید). مردم جمع شدند؛ پیامبر بر منبر رفت، حمد و ثنای الهی را به جای آورد و سپس فرمود: «چه شده است گروههایی را که پاکیزهها را بر خود حرام میکنند؟! هان! من شبها میخوابم، همسر برمیگزینم (آمیزش میکنم) و روزها افطار میکنم؛ پس هر کس از سنت من روی گرداند، از من نیست.»
آن افراد برخاستند و گفتند: «ای پیامبر خدا، ما بر این کار سوگند یاد کردهایم!» پس خداوند بر پیامبر نازل فرمود:
«لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ-وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ-فَكَفّٰارَتُهُ إِطْعٰامُ عَشَرَهِ مَسٰاكِينَ-مِنْ أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ-أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَهٍ-فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ ثَلاٰثَهِ أَيّٰامٍ-ذٰلِكَ كَفّٰارَهُ أَيْمٰانِكُمْ إِذٰا حَلَفْتُمْ » (خداوند شما را به خاطر بیهودهگویی در سوگندهایتان مؤاخذه نمیکند، ولی به خاطر آنچه سوگندها را بدان استوار و محکم کردهاید بازخواست میکند؛ پس کفارهاش خوراک دادن به ده بینواست از خوراکِ معمولی و میانهای که به خانوادهٔ خود میخورانید، یا پوشاندن آنان، یا آزاد کردن یک برده؛ و هر کس نیافت، پس سه روز روزه گرفتن است. این کفارهٔ سوگندهای شماست هنگامی که سوگند خوردید) [مائده: ۸۹].
میگویم: در انطباق کلام خدای متعال: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ » (تا پایان آیه) [مائده: ۸۹] بر سوگندِ آنان، ابهام و پوشیدگی هست؛ و پیشتر سخنی در این باره گذشت. طبرسی نیز در مجمع البیان این داستان را از امام صادق (ع) روایت کرده اما بخش پایانی را نیاورده است؛ پس شایسته است در آن تأمل شود.
در کتاب احتجاج، از امام حسن بن علی (ع) در ضمن حدیثی آمده است که به معاویه و یارانش فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم! آیا میدانید علی نخستین کسی از اصحاب پیامبر خدا (ص) بود که خواهشها و لذتها را بر خود تحریم کرد، و در پی آن خداوند نازل فرمود: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، پاکیزههایی را که خدا برای شما حلال کرده است بر خود حرام نکنید) [مائده: ۸۷]؟»
در مجمع البیان، دربارهٔ این آیه آمده است: مفسران گفتهاند روزی پیامبر خدا (ص) نشست، مردم را اندرز داد و قیامت را توصیف فرمود. دلهای مردم نرم شد و گریستند. سپس ده تن از صحابه در خانهٔ عثمان بن مظعونِ جُمَحی گرد آمدند که عبارت بودند از: علی، ابوبکر، عبدالله بن مسعود، ابوذر غفاری، سالم مولی ابیحذیفه، عبدالله بن عمر، مقداد بن اسود کندی، سلمان فارسی و معقل بن مقرن؛ و همپیمان شدند که روزها را روزه بگیرند، شبها را به عبادت بایستند، بر بسترها نخوابند، گوشت و پیه نخورند، به زنان و بوی خوش نزدیک نشوند، لباسهای خشنِ پشمین بپوشند، دنیا را رها کنند، در زمین به سیاحت (گوشهنشینی و بیابانگردیِ زاهدانه) بپردازند و حتی برخی از آنان آهنگ آن کردند که خود را اخته کنند (آلت تناسلی خود را ببُرند).
این خبر به پیامبر خدا (ص) رسید؛ پس به خانهٔ عثمان آمد ولی او را نیافت. آن حضرت به همسرش امحکیم دختر ابواُمیّه ــ که نامش حَولاء بود و به عطاری اشتغال داشت ــ فرمود: «آیا آنچه دربارهٔ شوهرت و یارانش به من رسیده، راست است؟» او خوش نداشت پیامبر خدا (ص) را تکذیب کند و از سوی دیگر ناخوش میداشت که رازِ شوهرش را آشکار سازد؛ از این رو گفت: «ای پیامبر خدا، اگر عثمان به شما خبر داده باشد، با شما راست گفته است.» پیامبر خدا (ص) بازگشت، و چون عثمان به خانه آمد، همسرش او را از ماجرا باخبر ساخت.
پس عثمان همراه با یارانش نزد پیامبر خدا (ص) آمدند. پیامبر خدا (ص) به آنان فرمود: «آیا به من خبر نرسیده که شما بر فلان و فلان کار همپیمان شدهاید؟» گفتند: «آری ای پیامبر خدا، و ما جز خیر قصدی نداشتیم.» پیامبر خدا (ص) فرمود: «من به چنین کارهایی مأمور نشدهام!» سپس فرمود: «همانا وجود و تنِ شما نیز بر شما حقی دارد؛ پس روزه بگیرید و افطار کنید، شبها به عبادت برخیزید و بخوابید؛ چراکه من هم شبزندهداری میکنم و هم میخوابم، روزه میگیرم و افطار میکنم، گوشت و چربی میخورم و با زنان درمیآمیزم؛ و هر کس از سنت من روی گرداند، از من نیست.»
«ثم جمع الناس و خطبهم و قال:ما بال أقوام حرموا النساء و الطعام و الطيب- و النوم و شهوات الدنيا-أما إني لست آمركم أن تكونوا قسيسين و رهبانا-فإنه ليس في ديني ترك اللحم-و لا النساء و لا اتخاذ الصوامع،و إن سياحة أمتي الصوم،و رهبانيتهم الجهاد، اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا،و حجوا،و اعتمروا،و أقيموا الصلاة، و آتوا الزكاة،و صوموا رمضان،و استقيموا يستقم لكم-فإنما هلك من كان قبلكم»؛ سپس مردم را گرد آورد و برایشان خطبه خواند و فرمود: «چه شده است اقوامی را که زنان، غذا، بوی خوش، خواب و خواهشهای دنیا را [بر خود] حرام کردهاند؟! بدانید که من به شما فرمان نمیدهم کشیش و راهب باشید؛ زیرا در آیین من نه ترک گوشت هست، نه ترک زنان و نه صومعهنشینی (دیرنشینی). همانا سیاحتِ (سیر و سلوکِ) امت من روزهداری است، و رهبانیتِ (گوشهنشینیِ) آنان جهاد؛ خدا را بپرستید و چیزی را شریک او نسازید، حج و عمره به جا آورید، نماز برپا دارید، زکات بپردازید، ماه رمضان را روزه بگیرید و استقامت ورزید تا کارها برایتان سامان یابد؛ چراکه پیشینیانِ شما هلاک شدند «بالتشديد-شددوا على أنفسهم فشدد الله عليهم-فأولئك بقاياهم في الديارات و الصوامع- فأنزل الله الآية»؛ بهسبب سختگیری؛ بر خود سخت گرفتند و خدا نیز بر آنان سخت گرفت، و اینان بازماندگانِ آناناند که در دِیرها و صومعهها بهسر میبرند». پس خداوند این آیه را فرو فرستاد.
میگویم: با مراجعه به روایات اهلسنت روشن میشود که این روایت در حقیقت خلاصهای از روایات فراوانِ نقلشده در این باب است؛ مؤلف [یا راوی] با گردآوری مضامین پراکندهٔ آنها و درهمآمیختنِ بخشهای گوناگون، آنها را در قالب یک روایت واحد ریخته و آورده است.
اما در خودِ این روایات با همهٔ کثرتشان، نامهای این صحابه در هیچیک از آنها یکجا جمع نشده است؛ بلکه آن روایتی که بیانش از همه فراگیرتر است، از این صحابه با تعبیر «عثمان بن مظعون و أصحابه؛ عثمان بن مظعون و یارانش» یاد کرده است؛ و در برخی از آنها «أناس من أصحاب النبي ص؛ مردمانی از یاران پیامبر (ص)» و در بعضی دیگر «رجال من أصحاب النبي ص؛ مردانی از یاران پیامبر (ص)» آمده است.
همچنین سخنان پیامبر (ص) و خطبهٔ مفصل ایشان که در این روایت آمده، جملههایش در روایات گوناگون پراکنده است. نیز دربارهٔ اموری که بر ترک آنها پیمان بستند و قصدش را داشتند، در روایات تصریح نشده است که همگی آنان بر ترک همهٔ آن موارد همداستان شده باشند؛ بلکه برخی روایات تصریح کردهاند که آنان در آنچه قصد کردند یا بر آن پیمان بستند، با یکدیگر اختلاف داشتند؛
«كما في صحيح البخاري و مسلم عن عائشة: إن ناسا من أصحاب النبي ص سألوا أزواج النبي ص-عن عمله في السر-فقال بعضهم:لا آكل اللحم،و قال بعضهم:لا أتزوج النساء،و قال بعضهم:لا أنام على فراش-فبلغ ذلك النبي ص فقال:ما بال أقوام يقول أحدهم كذا و كذا؟لكني أصوم و أفطر،و أنام و أقوم،و آكل اللحم، و أتزوج النساء-فمن رغب عن سنتي فليس مني.»؛ چنانکه در صحیح بخاری و مسلم از عایشه روایت شده است: گروهی از اصحاب پیامبر (ص) از همسران پیامبر (ص) دربارهٔ رفتار و عبادات پنهانی ایشان پرسوجو کردند. سپس یکی از آنان گفت: من گوشت نمیخورم؛ دیگری گفت: من با زنان ازدواج نمیکنم؛ و دیگری گفت: من بر بستر نمیخوابم. این سخن به پیامبر (ص) رسید، پس فرمود: چه شده است اقوامی را که یکی از آنها چنین و چنان میگوید؟! اما من هم روزه میگیرم و هم افطار میکنم، هم میخوابم و هم [برای شبزندهداری] برمیخیزم، گوشت میخورم و با زنان ازدواج میکنم؛ پس هر کس از سنت و راه و رسم من روی برتابد، از من نیست.
شاید مقصود از این تعبیرِ روایت که «و اتفقوا علي أن يصوموا النهار» (و همپیمان شدند که روز را روزه بدارند... تا آخر)، این باشد که همهٔ آنان در مجموع بر این مجموعه از کارها همداستان شدند، نه اینکه تکتکِ آنها بر انجام همهٔ این کارها تصمیم گرفته باشد. این روایات هرچند در مضامین خود اختلاف دارند و در میان آنها روایات ضعیف، مُرسَل (حدیثی که سلسلهٔ راویانش کامل ذکر نشده) و معتبر به چشم میخورد، اما تأمل در مجموع آنها موجب اطمینان میشود که گروهی از صحابه بر چنین زهدورزی و عبادتی تصمیم گرفتند، و علی (ع) و عثمان بن مظعون نیز در میانشان بودند، و پیامبر (ص) به آنان فرمود: «من رغب عن سنتي فليس مني» (هر کس از سنت من روی برتابد، از من نیست)؛ و خدا داناتر است. ازاینرو، باید به تفسیرهای روایی مانند تفسیر طبری، الدر المنثور، فتح القدیر و مانند آنها مراجعه کنی.
«و في الدر المنثور: أخرج الترمذي و حسنه و ابن جرير و ابن أبي حاتم و ابن عدي في الكامل و الطبراني و ابن مردويه عن ابن عباس: أن رجلا أتى النبي ص فقال:»؛ و در کتاب «الدر المنثور» آمده است: تِرمِذی (و او روایت را حَسَن دانسته)، ابنجریر [طبری]، ابنابیحاتم، ابنعَدی در «الکامل»، طَبَرانی و ابنمَرْدُوَیه از ابنعباس روایت کردهاند که مردی نزد پیامبر (ص) آمد و عرضه داشت: «یا رسول الله-إنی إذا أکلت اللحم-انتشرت للنساء و أخذتنی شهوتی،و إنی حرمت علی اللحم فنزلت: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » .»؛ «ای پیامبر خدا، من هرگاه گوشت میخورم، میلم به زنان برانگیخته میشود و شهوت بر من چیره میگردد؛ از این رو گوشت را بر خود حرام کردهام». پس این آیه نازل شد: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ»؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، چیزهای پاکیزهای را که خدا برای شما حلال کرده است، بر خود حرام مکنید.
«و فيه: أخرج ابن جرير و ابن أبي حاتم عن زيد بن أسلم: أن عبد الله بن رواحة ضافه ضيف من أهله-و هو عند النبي ص-ثم رجع إلى أهله فوجدهم لم يطعموا ضيفهم انتظارا له،فقال لامرأته:حبست ضيفي من أجلي هو حرام علي، فقالت امرأته:»؛ و در همان کتاب آمده است: ابنجریر و ابنابیحاتم از زید بن اَسلَم روایت کردهاند که مهمانی از خویشاوندان عبدالله بن رَواحه بر او وارد شد، در حالی که او خود نزد پیامبر (ص) بود. هنگامی که به خانه بازگشت، دید خانوادهاش به انتظار او به مهمان غذا ندادهاند؛ پس به همسرش گفت: «مهمانم را بهخاطر من معطل نگه داشتی؟! این غذا بر من حرام است!» همسرش نیز گفت:
«هو علي حرام،قال الضيف:هو علي حرام،فلما رأى ذلك وضع يده و قال:كلوا بسم الله،ثم ذهب إلى النبي ص فأخبره،فقال النبي:ص قد أصبت فأنزل الله:»؛ «[این غذا] بر من نیز حرام است!» مهمان هم گفت: «بر من نیز حرام است!» عبدالله چون چنین دید، دست به غذا برد و گفت: «به نام خدا بخورید». سپس نزد پیامبر (ص) رفت و ماجرا را به ایشان خبر داد. پیامبر (ص) فرمود: «کار درستی کردی». پس از آن، خداوند این آیه را فرو فرستاد:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ »؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، پاکیزههایی را که خدا برای شما حلال کرده است، بر خود حرام مکنید».
میگویم: ممکن است دو سببِ یادشده در دو روایت اخیر، از باب تطبیقِ راویان باشد که این امر در روایات اسباب نزول رواج دارد؛ و نیز ممکن است برای نزول یک آیه، اسباب متعددی رخ داده باشد.
و در تفسیر عیاشی از عبدالله بن سنان روایت شده است که گفت: از امام (ع) دربارهٔ مردی پرسیدم که به همسرش گفت:
«[تو] طلاقی، یا بردگانم آزادند اگر حرامی یا حلالی را بنوشم». امام فرمود: «اما کار حرام را، چه سوگند خورده باشد و چه نخورده باشد، نباید بدان نزدیک شود، و اما امر حلال را نباید ترک کند؛ زیرا او حق ندارد آنچه را خدا حلال کرده بر خود حرام سازد، چراکه خداوند میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، پاکیزههایی را که خدا برای شما حلال کرده بر خود حرام مکنید؛ مائده: ۸۷)؛ بنابراین در سوگندی که دربارهٔ امر حلال خورده، چیزی بر عهدهٔ او نیست [و کفارهای ندارد]».
و در کافی به سند خود از مسعدة بن صدقه از امام صادق (ع) روایت کرده است که گفت: شنیدم که دربارهٔ سخن خداوند عزّوجلّ: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ » (خداوند شما را به سوگندهای بیهودهتان مؤاخذه نمیکند؛ مائده: ۸۹) میفرمود: «سوگندِ لغو (بیهوده)، سخن فرد است که [بیقصد و از روی عادت] میگوید: «لا والله» (نه، به خدا) و «بلى والله» (آری، به خدا)، بدون آنکه قصد جدّی و پیمانی بر چیزی ببندد».
میگویم: عیاشی نیز در تفسیر خود مانند این روایت را از عبدالله بن سنان و از محمد بن مسلم روایت کرده و در آن آمده است: «و لا يعقد عليها» (و بر آن سوگند پیمانی نمیبندد).
و در کتاب «الدر المنثور» آمده است: ابنجریر از ابنعباس روایت کرده است که گفت: هنگامی که آیهٔ «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا-لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، پاکیزههایی را که خدا برای شما حلال کرده بر خود حرام مکنید؛ مائده: ۸۷) دربارهٔ کسانی نازل شد که همسران و گوشت را بر خود حرام کرده بودند، آنان گفتند: ای پیامبر خدا، با سوگندهایی که بر این کار خوردهایم چه کنیم؟ پس خداوند این آیه را نازل فرمود: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ » (خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهودهتان مؤاخذه نمیکند؛ مائده: ۸۹).
میگویم: این روایت شبیه ذیل نخستین روایتی است که در آغاز این بحث آوردیم، با این حال با ظاهر آیه سازگار نیست؛ زیرا سوگند خوردن بر ترکِ واجبی یا مباحی، خالی از بستنِ پیمان و قصد جدّی (عقد) بر آن نیست، در حالی که در آیه، عبارتِ «بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ » (سوگندهای بیهودهتان) در برابر عبارتِ «بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ » (آنچه سوگندها را بدان مؤکّد و استوار کردهاید؛ مائده: ۸۹) قرار گرفته است؛ و این تقابل نشان میدهد که سوگندِ لغو و بیهوده، سوگندی است که هیچ قصد و عقدِ جدّیای بر آن بسته نشده باشد. این ظاهرِ آیه تنها با روایتی سازگار است که سوگندِ لغو را به گفتار گویندهای تفسیر میکند که [بدون قصد جدّی] میگوید: «لا والله» و «بلى والله»، بی آنکه بر چیزی قصد و پیمانی ببندد. اما سوگندی که از نظر شرعی ملغی و بیاثر دانسته شده، در آن برای آنچه بدان سوگند خورده شده قصد و عقد وجود دارد؛ از این رو متعیّن است که لغو شدنِ چنین سوگندی به سنّت استناد داشته باشد، نه به کتاب خدا (قرآن).
افزون بر این، سیاقِ آیه روشنترین دلیل است بر اینکه این آیه مستقلاً برای بیان کفارهٔ سوگند و فرمان به حفظ و رعایت آن آورده شده است، نه به صورت فرعی و طفیلی، چنانکه لازمهٔ این تفسیر است.
[سورهٔ مائده (۵): آیههای ۹۰ تا ۹۳]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّمَا ٱلۡخَمۡرُ وَٱلۡمَيۡسِرُ وَٱلۡأَنصَابُ وَٱلۡأَزۡلَٰمُ رِجۡسٞ مِّنۡ عَمَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ فَٱجۡتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، جز این نیست که شراب و قمار و بتها (سنگهای قربانی برای بتها) و تیرهای بختآزمایی، پلیدی و از کار شیطاناند؛ پس از آن دوری گزینید تا شاید رستگار شوید.
إِنَّمَا يُرِيدُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَن يُوقِعَ بَيۡنَكُمُ ٱلۡعَدَٰوَةَ وَٱلۡبَغۡضَآءَ فِي ٱلۡخَمۡرِ وَٱلۡمَيۡسِرِ وَيَصُدَّكُمۡ عَن ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَعَنِ ٱلصَّلَوٰةِۖ فَهَلۡ أَنتُم مُّنتَهُونَ
شیطان تنها میخواهد با شراب و قمار، میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد؛ پس آیا شما دست برمیدارید؟
وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَٱحۡذَرُواْۚ فَإِن تَوَلَّيۡتُمۡ فَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلۡبَلَٰغُ ٱلۡمُبِينُ
و از خدا اطاعت کنید و از پیامبر [نیز] اطاعت نمایید و [از نافرمانی] برحذر باشید؛ پس اگر روی گرداندید، بدانید که بر عهدهٔ پیامبر ما جز رساندن آشکار [پیام] نیست.
لَيۡسَ عَلَى ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ جُنَاحٞ فِيمَا طَعِمُوٓاْ إِذَا مَا ٱتَّقَواْ وَّءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ ثُمَّ ٱتَّقَواْ وَّءَامَنُواْ ثُمَّ ٱتَّقَواْ وَّأَحۡسَنُواْۚ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُحۡسِنِينَ
بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، در آنچه [پیش از تحریم] چشیدهاند گناهی نیست، هرگاه تقوا پیشه کرده و ایمان آورده و کارهای شایسته کرده باشند، سپس تقوا بورزند و ایمان بیاورند، آنگاه پروا بدارند و نیکی کنند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
(بیان)
سیاق این آیات با یکدیگر هماهنگ و پیوسته است؛ گویی همه یکباره نازل شدهاند یا زمان نزولشان بسیار به هم نزدیک بوده است. آیهٔ پایانی نیز—چنانکه به تفصیل بیان خواهیم کرد—بهمنزلهٔ پاسخ به ایرادی مقدر (دفعِ دَخل) است. پس همهٔ این آیات به مسئلهٔ شراب میپردازند و در این میان، برخی از آنها، قمار، بتها و تیرهای قرعه را نیز به آن میافزایند.
پیش از این در جلد نخست، ذیل این سخن خدای متعال که میفرماید: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا» (از تو دربارهٔ شراب و قمار میپرسند؛ بگو: در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است و گناهشان از سودشان بزرگتر است؛ بقره: ۲۱۹)، و نیز ذیل این سخن خدای متعال:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا بدانید چه میگویید؛ نساء: ۴۳) در جلد چهارم این کتاب گذشت که این دو آیه، همراه با این سخن خدای متعال: «قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ» (بگو: پروردگارم تنها زشتیها را—چه آشکارش و چه پنهانش—و گناه را حرام کرده است؛ اعراف: ۳۳)، و همین آیهٔ مورد بحث: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ -إلي قوله- فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، جز این نیست که شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند و از عمل شیطان است، پس از آن دوری گزینید... تا آنجا که میفرماید: آیا دست برمیدارید؟؛ مائده: ۹۰-۹۱)، هرگاه در کنار یکدیگر نهاده شوند، سیاقهای گوناگونشان نشان میدهد که شارع در تحریم شراب، روشی تدریجی در پیش گرفته است.
اما این تدریج، به معنای پیمودن روندی تدریجی در تحریم آن نیست که از تنزیه و ناپسند دانستنِ اخلاقی آغاز شود، به کراهت شرعی برسد و سپس به تحریم صریح بینجامد تا معنای نسخ را در پی داشته باشد؛ و نیز به معنای حرکت از ابهام در بیان به سوی شفافسازی، یا از کنایهای پوشیده به صراحت، به دلیل مصلحت سیاست دینی در اجرای احکام شرعی نیست. زیرا این کلام خدای متعال که میفرماید: «وَ الْإِثْمَ» (و گناه را)، آیهای مکی در سورهٔ اعراف [۳۳] است و هرگاه در کنار این سخن خدای متعال قرار گیرد که میفرماید: «قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ » (بگو در آن دو گناهی بزرگ است؛ بقره: ۲۱۹)—که آیهای مدنی در سورهٔ بقره، یعنی نخستین سورهٔ مفصلِ نازلشده پس از هجرت است—حرمت شراب را چنان روشن نتیجه میدهد که نه بهانهای برای بهانهجویی باقی میگذارد و نه مجالی برای تأویلتراشی.
بلکه به این معناست که آیات در نهی از شراب، روندی تدریجی پیمودهاند: نخست با تحریم به صورت عام، و آن این سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ الْإِثْمَ » (و گناه را؛ اعراف: ۳۳)؛ سپس با تحریم خاص در قالب اندرز، و آن این سخن پروردگار است: «قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا » (بگو در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است و گناهشان از سودشان بزرگتر است؛ بقره: ۲۱۹) و این فرمودهٔ او: «لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰهَ وَ أَنْتُمْ سُكٰاريٰ حَتّٰي تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ » (در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا بدانید چه میگویید؛ نساء: ۴۳)—اگر این آیه ناظر به مستیِ شراب باشد، نه مستی و سنگینی خواب؛ و سپس با تحریم خاص همراه با سختگیری و تأکید بسیار شدید که این دو آیه بر آن دلالت دارد: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ -إلي قوله- فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ » (جز این نیست که شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند... تا آنجا که میفرماید: آیا دست برمیدارید؟؛ مائده: ۹۰-۹۱).
پس این آیات، واپسین آیاتی است که دربارهٔ تحریم شراب نازل شده است. گواه بر این نکته، انواع تأکیدهایی است که در آنها به کار رفته است؛ مانند: ادات حصرِ «إِنَّمٰا » (تنها و جز این نیست)، نامگذاری آن به «رجس» (پلیدی)، نسبت دادنش به عمل شیطان، فرمان صریح به اجتناب، امیدواری به رستگاری در پرتو دوری از آن، بیان پیامدها و مفاسدی که بر نوشیدنش مترتب میشود، استفهام از دست کشیدن از آن («آیا دست برمیدارید؟»)، و سپس امر به اطاعت از خدا و پیامبرش، هشدار نسبت به نافرمانی، و اعلام بینیازی [خدا و رسول] از آنان در صورت مخالفت.
همچنین این سخن خدای متعال در پایان این آیات تا اندازهای بر همین مطلب دلالت دارد که میفرماید: «لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ إلخ» (بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند گناهی نیست...؛ مائده: ۹۳)، به بیانی که در ادامه روشن خواهد شد.
خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ ،إلي آخر الآيه» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، جز این نیست که شراب و قمار... تا پایان آیه [مائده: ۹۰]). در آغاز سوره [ذیل مائده: ۳] سخن دربارهٔ معنای خمر (شراب)، مَیسر (قمار)، انصاب (بتها یا سنگهای قربانی) و ازلام (تیرهای بختآزمایی) گذشت. خمر هر مایع مستکنندهای است که عقل را میپوشاند و با تخمیر ساخته میشود؛ میسر، مطلقِ قمار است؛ انصاب، بتها یا سنگهایی است که برپا میکردند تا قربانیها را بر آنها ذبح کنند و به آنها احترام میگذاشتند و تبرک میجستند؛ و ازلام چوبتیرهایی بودند که با آنها سهمبندی میکردند، و گاه نیز به تیرهایی گفته میشد که هنگام آغاز کارها و تصمیمگیری بر آنها — مانند رفتن به سفر و نظایر آن — با آنها فال میزدند؛ اما این واژه در آغاز سوره به همان معنای نخست به کار رفته است، زیرا در میان خوردنیهای حرام قرار گرفته بود؛ بنابراین تأیید میشود که مراد در اینجا نیز همان معناست.
اگر بگویی: واژهٔ «مَیسر» با عمومیت خود، «ازلام» را به معنای دیگر آن — یعنی سهمبندی با چوبتیرها — در بر میگیرد، و آوردنِ خاص پس از عام بدون نکتهای آشکار دلیلی ندارد؛ بنابراین لازم است این واژه را بر تیرهای فال و استخاره حمل کنیم که بهکارگیری آنها در دوران جاهلیت میانشان شناختهشده بود؛ چنانکه شاعر میگوید:
«فلئن جذيمة قتلت ساداتها» (اگر قبیلهٔ جَذیمه بزرگان خود را کشته است...)
«فنساؤها يضربن بالأزلام» (...زنانش با تیرهای فال قرعه میزنند).
و ماجرا همانگونه است که روایت کردهاند: آنان سه چوبِ باریک مانند تیر برمیداشتند؛ بر یکی نوشته بود «افعل» (انجام بده)، بر دومی نوشته بود «لا تفعل» (انجام نده)، و سومی ساده بود و نوشتهای نداشت. قرعهزن آنها را در کیسهای همراه خود میگذاشت و تیرها همشکل بودند. هرگاه میخواست کار مهمی مانند سفر و جز آن را آغاز کند، یکی از آنها را بیرون میکشید؛ اگر تیری بیرون میآمد که رویش نوشته بود «افعل»، بر آن کار تصمیم میگرفت، و اگر تیری بیرون میآمد که بر آن نوشته بود «لا تفعل»، کار را رها میکرد، و اگر تیر سوم بیرون میآمد، قرعه را تکرار میکرد تا یکی از دو تیر نخست بیرون بیاید. این کار «استقسام» نامیده شد، زیرا در آن، طلبِ آن سهمی بود که از روزی یا خیری دیگر برای انسان مقدر شده است.
بنابراین، آیه بر حرام بودن این کار دلالت دارد؛ زیرا در آن بهنوعی دست زدن به ادعای دانستن غیب است، و همینطور است هر کاری که مانند آن باشد، همچون استخاره گرفتن با تسبیح و مانند آن.
در پاسخ میگویم: دانستی که آیهٔ آغاز سوره: «وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ » (و اینکه با تیرهای قمار سهمبندی کنید [مائده: ۳])، ظهور در سهمبندی با چوبتیرها دارد که نوعی قمار است، زیرا در شمارِ خوردنیهای حرام جای گرفته است؛ و همین امر تأیید میکند که مقصود از «ازلام» در این آیه نیز همان است.
حتی اگر بپذیریم که این آیه با آن آیه تأیید نمیشود، واژه به یک لفظ مشترک بدل میشود که در کلام، قرینهای برای روشن ساختن معنای مراد وجود ندارد؛ پس باید به آنچه سنّت توضیح میدهد توقف کرد؛ و از امامان اهل بیت (ع) روایات متعددی در جواز استخاره گرفتن با تسبیح و جز آن هنگام سرگردانی وارد شده است.
حقیقت استخاره این است که انسان هرگاه بخواهد کاری را آغاز کند، میتواند با موهبتِ اندیشیدن که خدا در سرشت او نهاده است، یا با مشورت با کسی که صلاحیتِ تشخیص درست از نادرست را دارد، مصلحتِ کار را بشناسد؛ و اگر این راهها او را به شناخت درستی راهنمایی نکرد و دچار تردید و سرگردانی شد، میتواند با نوعی توجه به پروردگارش، آنچه را شایستهٔ برگزیدن است معین کند.
و در آنچه انسان با این شیوه از استخاره برمیگزیند، نه ادعای آگاهی از غیب است، نه دستاندازی به شأنهایی که ویژهٔ خدای پاک و منزه است، نه به سبب شریک دانستنِ غیر خدا با او در تدبیر امور، شرکی رخ میدهد و نه هیچ مانع دینی دیگری؛ زیرا این کار هیچ شأنی جز مشخص کردنِ انجام دادن یا واگذاشتنِ کار ندارد، بدون آنکه واجبی یا حرامی یا هیچ حکم تکلیفیِ دیگری پدید آورد، و هیچ پردهبرداری از خیر و شرِ نهان در پس پردههای غیب نیست، مگر آنکه خیر و صلاح استخارهکننده در این است که عمل کند یا ترک نماید تا از سرگردانی و دودلی رهایی یابد.
اما پیشامدهایی که در پیِ انجام یا ترکِ کار رخ میدهد، چه بسا خیر باشد و چه بسا شر، درست مانند آنکه آن کار را از روی اندیشه یا مشورت انجام میداد یا رها میکرد؛ پس استخاره نیز مانند تفکر و مشورت، راهی برای برطرف کردن سرگردانی و تردید در مقام عمل است، و بر کاری که مطابق آن انجام میشود همان آثاری بار میگردد که اگر از روی اندیشه یا مشورت انجام میگرفت، بار میشد.
آری، چه بسا کسی گمان برد که آنچه دربارهٔ تفأل به قرآن و مانند آن آمده، دستیازی به ادعای علم غیب است؛ زیرا ممکن است نفس انسان با او از فرخندگی یا بدشگونی سخن بگوید و چشمانتظار خیر یا شر و سود یا زیانی باشد؛ لیکن در احادیث صحیح از هر دو طریق (شیعه و اهل سنت) آمده است: «أن النبي ص كان يتفاءل بالخير و يأمر به،و ينهى عن التطير و يأمر بالمضي معه و التوكل على الله تعالى» (پیامبر (ص) به نیکی فال نیک میزد و بدان فرمان میداد، و از فال بد زدن نهی میفرمود و دستور میداد که با وجود آن، کار را پیش ببرند و بر خدای متعال توکل کنند).
بنابراین، تفأل به کتاب خدا و مانند آن مانعی ندارد؛ پس اگر نشانهٔ خیری که بدان فال نیک میزنند همراهش باشد [دلگرم میشود] وگرنه با توکل بر خدای متعال کارش را پی میگیرد. و در این کار چیزی فراتر از آن نیست که انسان در امور و کارهایی که در آنها نشانههای سعادت و فایده میبیند، دلش را خوش و آرام کند؛ و ما بحث مربوط به این موضوع را در سخنی که ویژهٔ همین هدف است، بهطور کامل بیان خواهیم کرد.
پس روشن شد آنچه در برخی تفاسیر آمده—که «ازلام» (تیرهای بختآزمایی) را بر تیرِ تفأل حمل کرده و حرمت استخاره را از آن نتیجه گرفتهاند—سخنی است که نباید پذیرفت و بدان روی آورد.
اما دربارهٔ این کلام الهی: «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ » (پلیدی و از کردار شیطان است)؛ بر پایهٔ آنچه راغب در مفرداتش آورده، «رجس» به معنای چیز پلید و ناپاک است. بنابراین، «رَجاست» (با فتحه) همانند نجاست و قذارت، وصفی است که به سببِ تنفرِ طبع از آن، آدمی از آن چیز دوری میجوید و پاکی میطلبد.
و اینکه این امورِ برشمردهشده، یعنی شراب، قمار، بتها و تیرهای ازلام، «رجس» (پلیدی) شمرده شدهاند، به سبب دربرداشتن ویژگیای است که فطرت انسانی به خاطر آن، نزدیکشدن به آنها را روا نمیدارد؛ و آن ویژگی جز این نیست که اینها بههیچوجه دربردارندهٔ چیزی که مایهٔ سعادت انسانی باشد نیستند؛ سعادتی که بتواند زمانی پاک و بیشائبه گردد، چنانکه شاید خدای متعال در این آیه به آن اشاره فرموده است: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا» (بقره: ۲۱۹؛ دربارهٔ شراب و قمار از تو میپرسند، بگو: در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است و گناهشان از سودشان بزرگتر است)؛ چراکه در این آیه، گناه بر سود غلبه داده شده و هیچ استثنایی آورده نشده است.
و شاید به همین جهت، این پلیدیها را به عمل شیطان نسبت داد و هیچکس را با او شریک نساخت، سپس در آیهٔ بعد فرمود: «إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَهَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰهِ » (شیطان فقط میخواهد با شراب و قمار، میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد).
علت آن است که خدای پاک و منزه در کلام خود شیطان را چنین معرفی فرموده که او دشمن انسان است و هرگز خیری برای او نمیخواهد؛ خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الشَّيْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ» (یوسف: ۵؛ همانا شیطان برای انسان دشمنی آشکار است) و فرمود:
«كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاّٰهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ» (حج: ۴؛ بر او مقرر شده است که هرکس ولایتش را بپذیرد، قطعاً گمراهش خواهد کرد)، و فرمود: «وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاّٰ شَيْطٰاناً مَرِيداً، لَعَنَهُ اللّٰهُ» (نساء: ۱۱۸؛ و جز شیطانی سرکش را نمیخوانند، که خدا لعنتش کرده است)؛ پس لعنت و راندهشدن او از هر خیری را بر او حتمی و ثابت دانست.
و بیان داشت که تماس او با انسان و اثرگذاریاش بر وی، تنها از راه وسوسه، فریبندگی و گمراهسازی از طریق القای در دل است؛ چنانکه خدای متعال در حکایت از او میفرماید: «قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغٰاوِينَ» (حجر: ۴۲؛ [ابلیس] گفت: پروردگارا! به سبب آنکه مرا گمراه ساختی، در زمین [بدیها را] برایشان میآرایم و همگی را گمراه میسازم، مگر بندگان خالصشدهات را. فرمود: این راهی راست به سوی من است، قطعاً تو را بر بندگان من تسلطی نیست مگر گمراهانی که از تو پیروی کنند)؛ پس ابلیس آنان را تنها به گمراهسازی تهدید کرد و خدای پاک و منزه نیز تسلط او را جز بر پیروان گمراهش نفی فرمود. و نیز از خطاب او به فرزندان آدم در روز قیامت چنین نقل فرموده است: «وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي» (ابراهیم: ۲۲؛ و مرا بر شما هیچ تسلطی نبود جز اینکه شما را فراخواندم و شما پاسخم دادید)، و در توصیف دعوت او فرمود: «يٰا بَنِي آدَمَ لاٰ يَفْتِنَنَّكُمُ» (ای فرزندان آدم! مبادا [شیطان فریبتان دهد]) «الشَّيْطٰانُ -إلي أن قال- إِنَّهُ يَرٰاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ» (شیطان—تا آنجا که فرمود—بیگمان او و قبیلهاش شما را از جایی میبینند که شما آنان را نمیبینید [اعراف: ۲۷])؛ پس روشن ساخت که دعوتِ او مانند دعوت رو در رو و گفتاریِ انسانی از انسان دیگر نیست، بلکه بهگونهای است که دعوتکننده، دعوتشونده را زیر نظر دارد، بدون آنکه برعکسِ آن باشد.
و همهٔ اینها را این سخن خدای متعال به تفصیل بیان کرده است که میفرماید: «مِنْ شَرِّ الْوَسْوٰاسِ الْخَنّٰاسِ، الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النّٰاسِ» (از گزند وسوسهگرِ پنهانکار، که در سینههای مردم وسوسه میکند؛ ناس: ۵)؛ پس روشن ساخت که کار شیطان از راه تصرّف در انسان، این است که در دلش وسوسه میافکند و با آن، او را به گمراهی فرا میخواند.
از همهٔ اینها روشن میشود که پلید (رجس) بودنِ شراب و موارد دیگری که پس از آن آمده و از عملِ شیطان به شمار رفتنشان، بدان جهت است که به عملِ ویژهٔ خودِ شیطان ختم میشوند، و هیچ انگیزهای برای آنها جز القا و وسوسهٔ شیطانی نیست که به گمراهی میخواند؛ از همین رو، آنها را «رجس» نامید، و خدای پاک و منزه گمراهی را نیز در این سخن خود پلیدی خوانده است:
«وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي السَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اللّٰهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ، وَ هٰذٰا صِرٰاطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً» (انعام: ۱۲۶)؛ «و هر کس را بخواهد گمراه سازد، سینهاش را چنان تنگ و سخت میگرداند که گویی در آسمان بالا میرود؛ اینگونه خدا پلیدی را بر کسانی که ایمان نمیآورند قرار میدهد، و این راهِ راست پروردگار توست».
سپس در آیهٔ بعد با این سخن خود، معنای این را که پلیدیِ این امور برآمده از عمل شیطان است، اینگونه روشن کرد: «إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَهَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰهِ » (شیطان فقط میخواهد با شراب و قمار، میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد)؛ یعنی او در دعوت به این امور، برای شما جز گزند و شر چیزی نمیخواهد، و به همین جهت، اینها پلیدی و از عمل اویند.
اگر بگویی: چکیدهٔ این بیان آن است که معنای پلید بودنِ شراب و مانند آن، تنها این است که برای نمونه، ساختن یا نوشیدنش به وسوسه و گمراهگریِ شیطان ختم میشود و بس؛ در حالی که چند روایت بر این دلالت دارند که خودِ شیطان برای انسان آشکار شد و نخستین بار آن را ساخت و به انسان یاد داد.
میگویم: آری، این روایات هرچند از حدّ اخبار آحاد (روایاتی که به مرز یقین و تواتر نرسیدهاند) فراتر نمیروند تا پذیرفتنشان حتمی باشد، ولی در بابهای گوناگون روایات فراوان و متنوعی آمده است که بر تمثل (پدیدار شدن در قالب جسمانی) شیطان برای پیامبران، اولیا و برخی دیگر از افراد بشر دلالت میکند؛ همانند روایاتی دیگر که از تمثل فرشتگان حکایت دارند، و روایاتی که بر تمثل دنیا و اعمال آدمی و مانند آن دلالت میکنند. کتاب الهی نیز این معنا را تا اندازهای تأیید میکند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِيًّا» (پس روح خود را به سوی او فرستادیم و برای او در هیئتِ انسانی کامل و آراسته پدیدار شد؛ مریم: ۱۷). ما انشاءالله تعالی این بحث را در تفسیر سورهٔ اسراء، ذیل سخن خدای متعال که میفرماید: «سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْرٰي بِعَبْدِهِ» (پاک و منزه است آن کس که بندهاش را در شبی سیر داد؛ اسراء: ۱)، یا در جایی دیگر که مناسب باشد، بهطور کامل پی خواهیم گرفت.
آنچه باید دانسته شود این است که نقل یک داستان در یک یا چند روایت، سبب نمیشود معنای آشکارِ آیهای از آیات قرآن که با دیگر آیات نیز تأیید میشود دگرگون گردد؛ و شیطان در برابر انسان، راهی جز تصرف ندارد؛ تصرفی فکری در همان محدودهای که به مقتضای آیات شریف قرآن برایش میسر بوده است. اگر هم او برای فردی از انسانها تمثل یافته و چیزی ساخته یا به او آموخته باشد، این رخداد از حدّ همان تمثل و تصرف در اندیشهٔ او یا پیوند و تماسی علمی فراتر نرفته است؛ پس در انتظار بحثی باش که در آینده پیش روی تو قرار خواهد گرفت.
و اما سخن خدای متعال که میفرماید: «فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » (پس، از آن دوری گزینید تا شاید رستگار شوید)، بیانِ آشکارِ نهی پس از روشن ساختنِ مفسده است تا در جانها اثرگذارتر باشد؛ سپس به فرضِ دوری گزیدن، امیدِ رستگاری داده است، و در این تعبیر، قویترین تأکید بر نهی به کار رفته تا ثابت کند برای کسی که از این پلیدیها اجتناب نمیکند، امیدی به رستگاری نیست.
خدای متعال میفرماید: «إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَهَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ إلي آخر الآيه» (شیطان فقط میخواهد با شراب و قمار، میان شما دشمنی و کینه بیفکند تا پایان آیه). راغب در کتاب «المفردات» میگوید:
«عَدْو» به معنای تجاوز و ناسازگاری با التیام (همدلی و پیوند) است؛ گاه در دل در نظر گرفته میشود که به آن «عداوت» (دشمنی) و «معاداة» میگویند، گاه در راه رفتن که به آن «عَدْو» (دویدن و پیشی گرفتن) گفته میشود، و گاه در برهم زدن عدالت در معامله که به آن «عدوان» و «عُدُوّ» میگویند؛ چنانکه فرمود: «فَيَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ » (تا از سرِ تجاوزگری و نادانی به خدا ناسزا گویند؛ انعام: ۱۰۸). و گاه دربارهٔ بخشهای یک جایگاه به کار میرود که به آن «عُدَواء» گفته میشود؛ چنانکه میگویند: «مَكانٌ ذُو عُدَواء»، یعنی جایی که بخشهایش ناهموار و ناسازگار است. از معنای دشمنی گفته میشود: «رَجُلٌ عَدُوّ» (مردی دشمن) و «قَوْمٌ عَدُوّ» (قومی دشمن)؛ چنانکه فرمود: «بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ » (برخی از شما دشمنِ برخی دیگرند؛ بقره: ۳۶). و گاه جمع آن به صورت «عِدَی» (با کسرهٔ عین و فتحهٔ دال) و «أعداء» میآید؛ چنانکه فرمود: «وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْدٰاءُ اللّٰهِ » (و روزی که دشمنان خدا گرد آورده میشوند؛ فصلت: ۱۹). [پایان سخن راغب].
«بُغض» و «بَغضاء» ضد محبت و دوستی است؛ «صَدّ» به معنای بازگرداندن و منصرفکردن است، و «انتهاء» به معنای پذیرفتن نهی (دست کشیدن از کار) و نقطهٔ مقابل آغاز کردن است.
سپس اینکه آیه—همانطور که گذشت—برای بیان این سخن سوق داده شده است: «مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ » (از کار شیطان است) یا برای بیان این سخن:
«رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ » (پلیدی و از کار شیطان است).
یعنی حقیقتِ اینکه این امور از کار شیطان یا پلیدیِ ناشی از کار شیطاناند، این است که شیطان در شراب و قمار—که گفته شده فقط این دو، پلیدیِ ناشی از کار او هستند—هیچ مقصود و هدفی ندارد جز اینکه از طریق پایمالکردن مرزهایتان و کینهتوزی با یکدیگر، میان شما دشمنی و کینه بیفکند؛ و در تمام این امور، یعنی شراب، قمار، بتها و تیرهای قرعه، شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد.
و محدود کردنِ ایجاد دشمنی و کینه به شراب و قمار، به این دلیل است که این دو پیامد، از آثار آشکارِ آن دو هستند؛ اما شراب، از این رو که نوشیدنش سلسلهاعصاب را چنان تحریک میکند که عقل را میپوشاند و احساسات و هیجانات عصبی را مسلط میسازد؛ پس اگر این حالت در مسیر خشم قرار گیرد، هر جنایتی را که فرض شود—هرچند بسیار بزرگ و هولناک باشد، در حدی که حتی درندگان خونخوار هم آن را روا نمیدارند—برای فرد مست مجاز میشمارد، و اگر در مسیر شهوت و خوی حیوانی بیفتد، هرگونه زشتی و گناهی را در جان، مال یا ناموس انسان و هر آنچه را از قوانین دین و حدود جامعه و مانند آن محترم و مقدس میشمارد—از دزدی، خیانت، هتک حرمت، فاشکردن راز یا افتادن در ورطهای که نابودیِ انسانیت در آن است—در نظرش زیبا جلوه میدهد؛ و آمارها نشان دادهاند که در جوامعی که بادهنوشی در آنها رایج است، شراب بیشترین سهم را در انواع جنایات رخداده و انواع فسادها و فجورهای هولناک دارد.
و اما «مَیسر» که همان قمار است، تلاشهای طولانیِ انسان را که در روزگاران متمادی برای به دست آوردن مال، ثروت و آبرو صرف کرده است، در کوتاهترین زمان بر باد میدهد؛ به طوری که مال او از دست میرود و چه بسا آبرو، جان و جایگاهش نیز در پی آن نابود شود؛ پس اگر قمار کند و پیروز شود و مال را به چنگ آورد، این امر او را به برهمزدنِ روند معتدل زندگی، فرورفتن در بیهودگیها و فساد، و تنبلی و سستی از کار و به دست آوردن نیازمندیهای زندگی از راههای مشروع میکشاند؛ و اگر بازنده شود، از کف دادن مال و ناکامی در تلاش، او را به کینه و دشمنی با همبازیِ پیروزش، و حسرت و خشم فروخورده وا میدارد.
و این مفاسد گرچه در موارد اندک و نادر و یک یا دو بار انجام دادن، برای ذهنهای ساده چندان آشکار نیست، ولی امر نادر به امر غالب میانجامد، اندک به بسیار راه میبرد و یکبار به دفعات متعدد میکشد، و اگر از ریشه جلویش گرفته نشود، دیری نمیپاید که میان مردم شایع میگردد و به کل جامعه سرایت میکند؛ آنگاه به بلایی وحشیانه و لگامگسیخته بدل میشود که در آن هیچ حاکمیتی جز برای عواطف سرکش و هوسهای نابودکننده وجود ندارد.
پس از تمام آنچه گذشت روشن شد که حصر در این سخن که: «إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَهَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰهِ » (همانا شیطان میخواهد با شراب و قمار، میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد)، به مجموع موارد برشمردهشده از حیث یک کلِ مجموعی بازمیگردد؛ جز اینکه بازداشتن از یاد خدا و از نماز، ویژگیِ همهٔ آنهاست، و دشمنی و کینه بر حسب طبیعت، به شراب و قمار اختصاص دارد.
و جدا کردنِ نماز از یاد خدا در این کلام که خدای متعال میفرماید: «وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰهِ » (و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد)—با اینکه نماز خود از مصادیق یادِ خداست—نشاندهندهٔ اهتمام و توجه ویژه به جایگاه نماز است، زیرا نماز فردی کامل و تمامعیار از یاد خداست،
—و از پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) با سند صحیح روایت شده است که فرمود: «الصلاة عمود الدين» (نماز ستون دین است)—و دلالتِ آیاتِ بسیار فراوانِ قرآن کریم بر اهمیتی فوقالعاده نسبت به نماز، چیزی است که هیچ شکی در آن راه ندارد؛ از جمله در آیاتی مانند این فرموده که خدای متعال میفرماید: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ» (تا آخر آیات) [مؤمنون: ۲] (به راستی که مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نمازشان خاشعند)، و این فرموده که خدای متعال میفرماید: «وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتٰابِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰهَ إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ» [اعراف: ۱۷۰] (و کسانی که به کتاب چنگ میزنند و نماز را برپا داشتهاند، [بدانند که] ما پاداش اصلاحگران را تباه نمیکنیم)، و این سخن که خدای متعال میفرماید: «إِنَّ» (همانا...). «الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً، إِلَّا الْمُصَلِّينَ» (معارج: ۲۲): «...که انسان، بیتاب و آزمند آفریده شده است؛ چون گزندی به او رسد بسیار بیتابی میکند، و هرگاه خیری به او رسد بسیار دریغ میورزد، مگر نمازگزاران.» و کلام دیگر او که: «اتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتٰابِ وَ أَقِمِ الصَّلاٰهَ إِنَّ الصَّلاٰهَ تَنْهيٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ» (عنکبوت: ۴۵): «آنچه را از کتاب به تو وحی شده بخوان و نماز را برپا دار؛ بیگمان نماز از کارهای زشت و ناپسند بازمیدارد و قطعاً یاد خدا بزرگتر است.» و نیز خدای متعال میفرماید:
«فَاسْعَوْا إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ» (جمعه: ۹): «به سوی یاد خدا بشتابید» که در اینجا مراد از یاد خدا همان نماز است؛ و فرمود: «وَ أَقِمِ الصَّلاٰهَ لِذِكْرِي» (طه: ۱۴): «و نماز را برای یاد من برپا دار»؛ و آیاتی دیگر از این دست.
خدای پاک و منزه در آغاز، یادِ خود را مطرح کرد و آن را بر نماز مقدم داشت؛ چرا که یاد خدا تنها هدف و مقصود نهایی از دعوت الهی است، و روحِ زنده در کالبد بندگی، و مایهٔ بنیادینِ سعادت دنیا و آخرت به شمار میرود. بر این مطلب گواهی میدهد سخن خدای متعال به آدم در نخستین روزی که دین تشریع شد، آنجا که فرمود: «قٰالَ اهْبِطٰا مِنْهٰا جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدٰايَ فَلاٰ يَضِلُّ وَ لاٰ يَشْقيٰ، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَهً ضَنْكاً،وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ أَعْميٰ» (طه: ۱۲۴): «[خداوند] فرمود: همگی با هم از آن [بهشت] فرود آیید، در حالی که برخی از شما دشمن برخی دیگر خواهید بود؛ پس اگر از جانب من هدایتی به شما برسد، هر کس از هدایتم پیروی کند نه گمراه میشود و نه تیرهبخت؛ و هر کس از یاد من روی برتابد، بیتردید زندگی تنگی خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم.» و همچنین سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَ مٰا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَيَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبٰادِي هٰؤُلاٰءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ، قٰالُوا سُبْحٰانَكَ مٰا كٰانَ يَنْبَغِي لَنٰا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِيٰاءَ وَ لٰكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰي نَسُوا الذِّكْرَ وَ كٰانُوا قَوْماً بُوراً» (فرقان: ۱۸): «و روزی که آنان و آنچه را جز خدا میپرستند گرد میآورد، پس [به معبودان] میفرماید: آیا شما این بندگان مرا گمراه کردید یا خودشان راه را گم کردند؟ گویند: منزهی تو! ما را نسزید که جز تو سرپرستانی برگیریم، ولی تو آنان و پدرانشان را برخوردار ساختی تا آنکه یاد [تو] را فراموش کردند و مردمی تباهشدند.» و این سخن خدای متعال که میفرماید: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّٰي عَنْ ذِكْرِنٰا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَيٰاهَ الدُّنْيٰا ذٰلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» (نجم: ۳۰): «پس، از هر کس که از یاد ما روی برتافته و جز زندگی دنیا را نخواسته است روی بگردان؛ این نهایتِ دانش آنهاست.»
بنابراین، «یاد» در این آیات، درست در برابر فراموش کردنِ ساحت پروردگاری (ربوبیت) است؛ فراموشیای که به ناچار فراموشیِ مقام بندگی (عبودیت) را در پی دارد. و این یاد، همان شیوه و زیست دیندارانه است که هیچ راهی برای به سعادت رساندن جان آدمی جز از طریق آن وجود ندارد؛ خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (حشر: ۱۹): «و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند، و خدا نیز خودشان را از یادشان برد.»
و اما سخن خدای متعال که میفرماید: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ » (آیا دست برمیدارید؟)، پرسشی سرزنشآمیز (توبیخی) است که نشان میدهد مسلمانان از ممنوعیتهایی که پیش از این نهی آمده بود، دست برنمیداشتهاند. و این آیه، یعنی کلام الهی که: «إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ» «إلخ» (شیطان فقط میخواهد میان شما بیفکند...)، گویی تفسیری است که این سخن را توضیح میدهد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا » (از تو دربارهٔ شراب و قمار میپرسند، بگو در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است و گناهشان از سودشان بزرگتر است)؛ به این معنا که سودِ مفروض در این دو در کنار گناه، چنان نیست که گاهی بتوان آن را از گناه یا از گناهِ چیره بر آن جدا ساخت؛ بر خلاف دروغ که هم گناه دارد و هم منفعت، و چه بسا سودش از گناهش جدا شود، مانند دروغ مصلحتآمیز برای آشتی دادن میان دو نفر (اصلاح ذاتالبین).
و این جداییناپذیری به خاطر حصری (انحصاری) است که در این سخن آمده است: «إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَهَ وَ الْبَغْضٰاءَ ،إلخ» (شیطان فقط میخواهد با شراب و قمار میان شما دشمنی و کینه بیفکند...)، آن هم پس از فرمودهٔ پیشینش که: «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ » (پلیدی و از کار شیطان است)؛ بنابراین معنا این است که این امور تحقق نمییابند مگر به صورت پلیدی، پلیدیای برآمده از کار شیطان؛ و اینکه شیطان با آن دو چیزی جز این نمیخواهد که از طریق شراب و قمار میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد. پس هیچ موردی برای آنها یافت نمیشود که در آن، سود از گناه جدا و پیراسته گردد تا به آن سبب حلال شود؛ پس این نکته را خوب دریاب.
خدای متعال میفرماید: «أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا ،إلي آخر الآيه» (از خدا اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت نمایید و برحذر باشید...)؛ این سخن تأکیدی است بر فرمانِ پیشین مبنی بر دوری گزیدن از این پلیدیها؛ نخست با فرمان به اطاعت از خدای پاک و منزه که امر تشریع (قانونگذاری) به دست اوست، دوم با فرمان به اطاعت از پیامبر که اجرای احکام بر عهدهٔ اوست، و سوم با هشداری صریح.
سپس در این سخن که میفرماید: «فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا عَليٰ رَسُولِنَا الْبَلاٰغُ الْمُبِينُ » (پس اگر روی گرداندید، بدانید که بر پیامبر ما جز رساندن آشکار پیام وظیفهای نیست)، تأکیدی همراه با تهدید نهفته است؛ بهویژه از آن رو که عبارت «فَاعْلَمُوا » (بدانید) را در بر دارد؛ چراکه این تعبیر اشاره دارد به اینکه اگر روی برتابید و این گناهان را مرتکب شوید، گویی پنداشتهاید که در برابر نهی پیامبر (ص) از این کارها گردنکشی ورزیدهاید و بر او پیروز شدهاید، در حالی که ندانستهاید یا فراموش کردهاید که او پیامبری از جانب ماست و از خود اختیاری ندارد جز رساندن آشکارِ آنچه به او وحی میشود و مأمور به ابلاغ آن است؛ و در حقیقت، شما با پروردگارتان در مقام ربوبیتش درافتادهاید.
پیش از این در آغاز سخن گذشت که این آیات شیوههای گوناگونی از تأکید را در تحریم این امور در بر دارند: نخست، آغاز شدن با خطابِ «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» (ای کسانی که ایمان آوردهاید)؛ سپس آوردن ادات حصر؛ سپس توصیف آنها به پلیدی؛ سپس نسبت دادن آنها به کار شیطان؛ سپس فرمان صریح به دوری گزیدن از آنها؛ سپس امید رستگاری در دوری گزیدن؛ سپس بیان مفاسد عمومی آنها یعنی دشمنی و کینهتوزی و بازداشتن از یاد خدا و از نماز؛ سپس توبیخ و سرزنش بر دست برنداشتن از آنها؛ سپس فرمان به اطاعت از خدا و پیامبرش و هشدار از نافرمانی؛ و سرانجام، تهدید در صورت رویگردانی پس از ابلاغ آشکارِ پیام.
خدای متعال میفرماید: «لَيْسَ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا » تا آخر آیه (بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، در آنچه خوردهاند گناهی نیست...). «طَعم» و «طعام» همان تغذیه است و در خوراکیها به کار میرود نه نوشیدنیها؛ و این واژه در زبان اهل مدینه بهویژه به معنای گندم است. گاه نیز به معنای چشیدن میآید که در این صورت، همانگونه که دربارهٔ خوردن کاربرد دارد، در معنای نوشیدن نیز به کار میرود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي» (بقره: ۲۴۹؛ پس هر کس از آن بنوشد از من نیست، و هر کس از آن نچشد قطعاً از من است).
- و در برخی روایات از پیامبر (ص) نقل شده است که دربارهٔ آب زمزم فرمود: «أَنَّهُ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ» (آن، غذایی سیرکننده و درمانی برای بیماری است).
سیاق این آیه جز با پیوستن به آیات پیشین سازگار نیست؛ تا در نتیجه، دفع دَخل (پاسخ به پرسشی مقدَّر) باشد که به وضعیت مؤمنانی میپردازد که پیش از نزول تحریم یا پیش از فرود آمدن این آیات، به نوشیدن شراب دچار شده بودند؛ زیرا تعبیر «فِيمٰا طَعِمُوا » (در آنچه چشیدهاند) در این آیه، مطلق است و به چیزی که شایستگی مقید ساختن آن را داشته باشد قید نخورده است؛ و این آیه برای برداشتن ممنوعیت از همین چشیدن و خوردنِ مطلق سوق داده شده است. البته برداشته شدن ممنوعیت با این سخن مقید گشته است که: «إِذٰا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا » (هرگاه پروا بدارند و ایمان آورند و کارهای شایسته کنند، سپس پروا بدارند و ایمان آورند، و آنگاه پروا بدارند و نیکی نمایند). و قدرِ متیقّن از معنای این قید ــ که تقوا در آن سه بار ذکر شده ــ همان تقوای بسیار شدید یعنی حقِّ تقوا (پروای شایسته و بایسته) است.
از این رو، نفی گناه از مؤمنان پرهیزگار در مطلقِ آنچه میخورند (غذای حلال)، اگر به هدف اثبات مفهوم مخالف در دیگران باشد ــ یعنی اثبات ممنوعیت مطلق برای کسانی جز اهل تقوا، از میان سایر مؤمنان و کافران ــ با آیاتی مانند این سخن خدای متعال ناسازگار خواهد بود که میفرماید: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَهَ اللّٰهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّيِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا خٰالِصَهً يَوْمَ الْقِيٰامَهِ» (اعراف: ۳۲؛ بگو: چه کسی زیورهای خدا را که برای بندگانش پدید آورده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟ بگو: اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند و در روز رستاخیز ویژهٔ آنان خواهد بود)؛ گذشته از آنکه از سرشت و مذاق این دین پیداست که هیچکس را از پاکیزههای حلالی که فطرت در زندگی به استفاده از آنها ناچار است، بازنمیدارد.
و اگر آیه در پی حرام کردن آن بر غیر نامبردگان نباشد، معنا به سخنی همانند این گفتار ما بازمیگردد:
خوردن طعام برای کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند جایز است، به شرط آنکه تقوا پیشه کنند، سپس تقوا پیشه کنند و باز هم تقوا پیشه کنند! در حالی که روشن است این جواز به مؤمنان شایستهکار اختصاص ندارد، بلکه هم آنان و هم دیگران را در بر میگیرد؛ و به فرض هم که ویژهٔ آنان باشد، چنین شرط دشواری برایش گذاشته نمیشود.
و تمام توجیههایی که مفسران بر پایهٔ حمل «فِيمٰا طَعِمُوا » بر مطلقِ غذای حلال برای آیه آوردهاند، از یکی از این دو اشکال خالی نیست؛ چراکه معنای مدنظر آنان از حدود این سخن بیرون نمیرود که: «بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، در صورتی که از محرمات پروا بدارند، در خوردن حلالها گناهی نیست»؛ و چنانکه پیداست، این معنا نیز از یکی از آن دو اشکال در امان نخواهد ماند.
برخی گفتهاند: در آیه حذفی رخ داده و تقدیر کلام چنین است: «ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا و غيره إذا ما اتقوا المحارم» (بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، در آنچه چشیدهاند و جز آن گناهی نیست، هرگاه از محرمات پروا کنند). ایراد این سخن آن است که تقدیری بدون دلیل است و اشکالِ یادشده نیز همچنان به حال خود باقی میماند.
برخی دیگر گفتهاند: ایمان و عمل صالح هیچیک شرط واقعی نیستند، بلکه مقصود، بیانِ وجوب پرهیز از محرمات است؛ از این رو ایمان و عمل صالح را نیز با آن همراه کرده تا بر واجب بودنش دلالت کند. ایراد این توجیه آن است که ظاهر آیه برای نفی گناه در چشیدهها و خوردهها آورده شده، در حالی که چنانکه گذشت، این نفی گناه هیچ شرطی مانند ایمان، عمل صالح یا پرهیز از محرمات ندارد؛ و چقدر معنایی که این مفسر گفته از ظاهر آیه دور است!
برخی نیز گفتهاند: دربارهٔ فرد باایمان درست است گفته شود گناهی بر او نیست، اما کافر سزاوار کیفر است، از این رو درست نیست این تعبیر دربارهٔ او به کار رود. ایراد این سخن آن است که در این صورت وجهی ندارد مؤمنان اختصاصاً ذکر شوند؛ بلکه باید مانند سخن خدای متعال میبود که میفرماید: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَهَ اللّٰهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّيِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ» (اعراف: ۳۲؛ بگو: چه کسی زینتی را که خدا برای بندگانش پدید آورده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟)، و سخن دیگر او: «قُلْ لاٰ أَجِدُ فِي مٰا أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَليٰ طٰاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ يَكُونَ مَيْتَهً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً» (انعام: ۱۴۵؛ بگو: در آنچه به من وحی شده، هیچ حرامی بر خورندهای که آن را میخورد نمییابم مگر آنکه مردار یا خونی ریختهشده باشد...) که در این خطابها نه از مؤمن نامی برده شده و نه از کافر؛ یا مانند این سخن او: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثيٰ -إلي قوله- إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» (حجرات: ۱۳؛ ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم... تا آنجا که فرمود: بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست) که در آن، خطابْ متوجه عموم مردم شده و هم مؤمن و هم کافر را در بر میگیرد.
برخی نیز گفتهاند: کافر راهِ شناختِ حرام و حلال را به روی خود بسته است و به همین دلیل مؤمن به ذکر اختصاص یافته است. ایراد این سخن همان اشکالِ توجیه پیشین است، افزون بر اینکه اشکالِ برخاسته از عبارتِ «إِذٰا مَا اتَّقَوْا » «إلخ» (هرگاه پروا کنند... تا پایان آیه) را نیز برطرف نمیسازد.
بنابراین آنچه شایسته است گفته شود این است که این آیه، چنانکه از پیوستگیاش با آیاتِ پیشین پیداست، در راستای معنای همان آیات است و به بیان وضعیت آن دسته از مسلمانانی میپردازد که به نوشیدن و چشیدن شراب، یا چشیدن چیزی از آن یا از مالی که با قمار به دست آورده بودند یا از گوشت قربانیهای بتها مبتلا شده بودند. گویا مسلمانان پس از فرود آمدن حکم تحریمِ صریح، دربارهٔ وضعیت آن برادران درگذشته یا زندهشان ــ که در برابر حکم خدای سبحان تسلیم بودند ــ پرسیدند که پیش از نزول تحریم، به نوشیدن شراب یا به آن و دیگر موارد یادشده در کلام خدای متعال مبتلا شده بودند.
پس در پاسخ به پرسش آنان گفته شد اگر از کسانی باشند که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند گناهی بر آنان نیست؛ به شرط آنکه در راه تقوا گام بردارند: نخست با ایمان به خدا و عمل صالح، سپس با ایمان به تکتک احکامی که بر پیامبر (ص) نازل میشود، و آنگاه با احسان و نیکی از طریق عمل بر طبق حکم نازلشده.
بدین ترتیب روشن میشود که مقصود از موصول (واژهٔ «ما» به معنای «آنچه») در عبارت «فِيمٰا طَعِمُوا » (در آنچه چشیدهاند)، همان شراب از جهت نوشیدن آن است، یا همهٔ مواردِ یادشده یعنی شراب، قمار، بتها و تیرهای قرعه است از آن حیث که معنای چشیدن میتواند به آنها تعلق گیرد؛ و معنا چنین است: بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، در آنچه پیش از نزول تحریم چشیدهاند ــ خواه شراب باشد یا شراب و دیگر محرمات یادشده ــ هیچ گناهی نیست.
اما این سخن خدای متعال: «إِذٰا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا » (هرگاه پروا بدارند و ایمان آورند و کارهای شایسته کنند، سپس پروا بدارند و ایمان آورند، آنگاه پروا بدارند و نیکی نمایند)، ظاهرِ عبارت «إِذٰا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ » این است که تکرار همان موضوعِ ذکرشده در جملهٔ «لَيْسَ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ » (بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند گناهی نیست) میباشد، با هدف دلالت بر این نکته: دخالت داشتنِ این وصف در خودِ حکم که همان نفی گناه است؛ همانطور که خدای متعال در خطاب به مؤمنان میفرماید: «ذٰلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» (بقره: ۲۳۲؛ این پندی است برای هر کس از شما که به خدا و روز واپسین ایمان دارد)، و این شیوه در کلام عربی رایج است.
ظاهر سخن خداوند: «ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا » (سپس تقوا پیشه کردند و ایمان آوردند)، معتبر شمردن ایمانی پس از ایمان [نخست] است؛ و این چیزی نیست جز ایمان تفصیلی به تکتک احکامی که پیامبر از جانب پروردگارش آورده است، بدون هیچ رد و سرپیچی. و لازمهاش تسلیم بودن در برابر پیامبر در هر آن چیزی است که بدان امر میکند یا از آن بازمیدارد. خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ» (حدید: ۲۸؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا بدارید و به پیامبرش ایمان آورید»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اللّٰهِ -إلي أن قال- فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰي يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» (نساء: ۶۵؛ «و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای آنکه به اذن خدا اطاعت شود —تا آنجا که فرمود— پس نه، سوگند به پروردگارت ایمان نمیآورند تا آنکه تو را در اختلافهای میان خود داور قرار دهند، سپس از داوری تو در دلهای خود هیچ دلتنگی نیابند و کاملاً تسلیم شوند»)، و آیات در این معنا بسیار است.
و ظاهر سخن خداوند: «ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا » (سپس تقوا پیشه کردند و احسان نمودند)، افزودن اعتبارِ احسان بر ایمانِ پس از ایمان است؛ و احسان یعنی انجام دادن کار بر وجه نیکوی آن، بدون هیچ نیت فاسدی؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً» (کهف: ۳۰؛ «بیگمان کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، ما پاداش کسی را که کار نیکو کرده است تباه نمیکنیم»)، و فرمود: «الَّذِينَ اسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ» (آلعمران: ۱۷۲؛ «کسانی که پس از آنکه زخم بر آنان وارد آمد، دعوت خدا و پیامبر را اجابت کردند؛ برای کسانی از آنان که احسان و تقوا پیشه کردند پاداشی بزرگ است»)؛ یعنی اجابتِ آنان صرفاً در پی خشنودی خدا و تسلیم در برابر فرمان او باشد، نه برای مقصودی دیگر. و گونهای از احسان نیز هست که به دیگری میرسد (متعدی به غیر است)، و آن این است که آنچه را پسندیده میدارد به دیگری برساند؛ خدای متعال میفرماید: «وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً» (بقره: ۸۳؛ «و به پدر و مادر نیکی کنید»)، و فرمود:
«وَ أَحْسِنْ كَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَيْكَ» (قصص: ۷۷؛ «و نیکی کن همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است»).
و آنچه با مورد آیه تناسب دارد، همان معنای نخست از دو معنای احسان است، یعنی به جا آوردن کار بر وجه نیکوی آن؛ زیرا حق تقوای دینی صرفاً با ایمان به خدا و باور داشتن به حقانیت دین او ادا نمیشود، مگر آنکه به تکتک احکام تشریعشده در دین ایمان تفصیلی آورده شود؛ چرا که رد کردن یکی از آنها رد کردن اصل دین است. و نیز چنین نیست که با ایمان تفصیلی به تکتک این احکام حق تقوا ادا شود، مگر آنکه با عمل به آنها و در عمل به آنها احسان و نیکی ورزد، بدینگونه که بر مقتضای حکم—از انجام دادن یا ترک کردن—رفتار کند و این رفتار برخاسته از انقیاد و پیروی باشد نه از روی نیتی منافقانه. پس بر کسی که زاد و توشهٔ تقوا برمیگیرد واجب است که به خدا ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد، و به پیامبرش در همهٔ آنچه آورده است ایمان داشته باشد، و در تمام اینها بر شیوهٔ پیروی و احسان مشی کند.
اما سه بار تکرار شدن تقوا و مقید ساختن هر سه مرتبه به آن، برای تأکید بر این نکته است: اشاره به اینکه همراه بودنِ همهٔ این مراتب با تقوای واقعی—بدون هیچ انگیزهٔ غیردینی دیگر—واجب است؛ و در برخی مباحث گذشته بیان شد که تقوا مقامی خاص در دین نیست، بلکه حالتی روحی است که با همهٔ مقامات معنوی جمع میشود؛ یعنی برای هر مقام معنوی، تقوای ویژهای هست که به همان مقام اختصاص دارد.
بنابراین از مجموع آنچه گذشت روشن میشود که مراد از آیه، یعنی سخن خداوند: «لَيْسَ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا » تا پایان آیه، این است که بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، در آنچه از شراب یا دیگر محرماتِ برشمرده چشیدهاند، گناهی نیست؛ مشروط بر آنکه در تمام احوال خویش ملازم تقوا باشند، به ایمان به خدا و پیامبرش آراسته گردند، در اعمال خود اهل احسان باشند، واجبات را انجام دهند و هر حرامی را که از آن نهی شدهاند واگذارند. پس اگر برای آنان چنان پیش آمده باشد که پیش از نزول تحریم یا پیش از رسیدن حکم به دستشان یا پیش از فهم و آگاهی از آن، به چیزی از این پلیدی که کار شیطان است گرفتار شده باشند، این امر هیچ زیانی به آنان نرسانده است.
و این همانند آن است که خدای متعال در آیات تغییر قبله، در پاسخ به پرسش آنان دربارهٔ وضعیت نمازهایی که رو به سمتی غیر از کعبه خوانده بودند، میفرماید: «وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ» (بقره: ۱۴۳؛ «و خدا بر آن نبوده است که ایمان [و نمازهای پیشین] شما را تباه سازد»).
سیاق این کلام گواه دیگری است بر اینکه این آیه: «لَيْسَ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ ،إلخ» (بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند گناهی نیست...)، به آیات پیش از خود پیوسته است و همراه همان آیاتی نازل شده که لحنشان گواهی میدهد آخرین آیاتِ نازلشده در تحریم شراب هستند؛ و نیز گواهی میدهد بر اینکه، چنانکه لحن آیات میرساند و پیشتر هم از آن دریافتیم، برخی از مسلمانان در فاصلهٔ میان نزول آیات پیشینِ تحریم و نزول این آیات، از نوشیدن شراب دست برنداشته بودند.
سپس پس از نزول این آیات، دربارهٔ حال کسانی پرسیده شد که به این کار گرفتار شده بودند؛ در میان آنان کسی بود که پیش از نزول تحریم به آن مبتلا شده بود، و کسی که پیش از آگاهی از حکم (تفقه) بدان دچار گشته بود، و کسی که بدون هیچ عذری بدان آلوده شده بود. پس به آنان پاسخی داده شد که حکم مسئلهٔ هر گروهی را متناسب با حالِ ویژهاش روشن میساخت: کسی که در حالِ ایمان و احسان آن را چشیده باشد — که این وصف جز بر مؤمنانی که پیش از نزول تحریم یا از روی ناآگاهی به تحریم، آن را چشیدهاند صدق نمیکند — گناهی بر او نیست؛ و هر کس که جز بر این صفت و حال آن را چشیده باشد، حکمش جز این حکم خواهد بود.
مفسران دربارهٔ این آیه بحثهای دامنهداری دارند؛ از جمله مباحثی که به این فراز آیه بازمیگردد: «فِيمٰا طَعِمُوا » (در آنچه چشیدهاند)، و چکیدهٔ سخن در این باره پیشتر گذشت.
و از جمله مباحثی که به پایان آیه برمیگردد، از این جهت که تقوا در آن سه بار تکرار شده، و ایمان و عمل صالح نیز تکرار گشته و آیه با احسان پایان یافته است.
گفتهاند: مقصود از کلام الهی: «إِذٰا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ » (هرگاه پروا پیشه کردند و ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند) این است که از حرام پروا کردند و بر ایمان و اعمال صالح استوار ماندند؛ و مراد از: «ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا » (سپس پروا پیشه کردند و ایمان آوردند) این است که سپس از آنچه بعداً بر آنان حرام شد، مانند شراب، پروا داشتند و به حرامبودن آن ایمان آوردند؛ و مراد از: «ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا » (سپس تقوا پیشه کردند و نیکی نمودند) این است که سپس بر پروا از گناهان پایداری و استمرار ورزیدند و به اعمال نیکو پرداختند.
و گفتهاند: این تکرار به اعتبار سه حالت است: تقوا و ایمانی که انسان میان خود و خویشتن به کار میبندد، و میان خود و مردم، و میان خود و خدای متعال؛ و بنا بر این نظر، احسان در ظاهر همان نیکی به مردم است.
و گفتهاند: این تکرار به اعتبار سه مرتبه است: آغاز، میانه و پایان، که همان حقیقتِ تقوا و تقوای شایسته است.
و گفتهاند: تکرار به اعتبار چیزی است که باید از آن پروا شود؛ چرا که شایسته است حرامها برای درامانماندن از کیفر ترک شوند، و شبهات برای پرهیز از افتادن در حرام، و پارهای از مباحات نیز برای بازداشتن نفس از پستی و پاککردن آن از آلودگیهای طبیعت و خواهشهای نفسانی.
و گفتهاند: تقوای نخست، پروا از نوشیدن شراب است و ایمان نخست، ایمان به خداست؛ تقوای دوم، تداوم تقوای نخست و ایمان دوم، تداوم ایمان نخست است؛ و تقوای سوم، انجام واجبات و احسان، به جا آوردن مستحبات (نوافل) است.
و گفتهاند: تقوای نخست، پروا از گناهان عقلی است و ایمان نخست، ایمان به خدا و زشتی این گناهان؛ تقوای دوم، پروا از گناهان نقلی (گناهانی که حرمتشان از راه شرع دانسته میشود) است و ایمان دوم، ایمان به واجببودنِ پرهیز از این گناهان؛ و تقوای سوم، به حقوق پایمالشدهٔ بندگان و ظلم و فساد در پیوند با دیگران اختصاص دارد، و مراد از احسان نیز نیکیکردن به مردم است.
و گفتهاند: شرط نخست به گذشته اختصاص دارد، و شرط دوم به ماندگاری بر آن و استمرار ورزیدن بر انجامش، و شرط سوم به حقوق پایمالشدهٔ بندگان مربوط میشود؛ و سخنانی دیگر از این دست.
همهٔ آنچه بیان کردهاند دلیلی از لفظ آیه یا غیر آن ندارد که انسان را ناگزیر کند آیه را بر آن حمل نماید؛ و این مطلب با تأمل در سیاق سخن در آیه و بازگشت به آنچه پیشتر آوردیم، آشکار است.
(بحث روایی)
در تفسیر عیاشی، از هشام بن سالم از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: شنیدم میفرمود:
در آن هنگام که حمزه بن عبدالمطلب و یارانی از او بر سر نوشیدنیشان نشسته بودند — که به آن «سُكَركَه» (نوعی شراب تهیهشده از غلات) میگفتند — از شتری فربه و برگزیده سخن به میان آوردند. حمزه به آنان گفت: چگونه میتوانیم به آن دست یابیم؟ گفتند: این شترِ برادرزادهات علی است. پس حمزه به سوی آن رفت و نحرش کرد (سرش را برید)؛ سپس جگر و کوهانش را برگرفت و نزد آنان آورد. علی (ع) آمد و شتر خود را دید و از آن پیشامد سخت ناراحت و اندوهگین شد. به او گفتند: عمویت حمزه چنین کرده است. پس علی (ع) نزد پیامبر (ص) رفت و از این ماجرا نزد ایشان گلایه کرد.
پیامبر خدا (ص) همراه او آمد. پس به حمزه گفتند: این پیامبر خدا (ص) است که دم در ایستاده است. حمزه در حالی که خشمگین بود بیرون آمد؛ پیامبر خدا (ص) چون خشم را در چهرهاش دید، بازگشت. حمزه به ایشان گفت: «اگر پسر ابوطالب بخواهد مهار تو را بکشد و با خود ببرد، میبرد!» سپس حمزه به خانهاش رفت و پیامبر (ص) نیز بازگشت.
راوی گفت: این ماجرا پیش از جنگ احد بود. پس خداوند تحریم خمر (شراب) را فرو فرستاد و پیامبر خدا (ص) دستور داد تا ظرفهای شرابشان را واژگون کردند. سپس در میان مردم برای خروج به سوی اُحُد ندا داده شد؛ پیامبر خدا (ص) بیرون رفت، مردم بیرون رفتند و حمزه نیز بیرون آمد، اما در سمتی دورتر از پیامبر (ص) ایستاد. چون دو صف لشکر روبهرو شدند و با یکدیگر درآویختند، حمزه چنان بر دشمن تاخت که در میانشان ناپدید شد، سپس به جایگاه خود بازگشت. مردم به او گفتند: خدا را، خدا را ای عموی پیامبر خدا، مبادا بروی [و کشته شوی] در حالی که در دل پیامبر خدا چیزی از تو مانده باشد! او بار دوم نیز حمله برد تا در میان دشمن ناپدید گشت و سپس به جایگاهش برگشت. باز به او گفتند: خدا را، خدا را ای عموی پیامبر خدا، مبادا بروی در حالی که در دل پیامبر خدا چیزی از تو مانده باشد!
پس حمزه رو به سوی پیامبر (ص) آورد. پیامبر چون دید به سویش میآید، پیش آمد و او را در آغوش کشید و میان دو چشمش را بوسید، سپس فرمود: «بر دشمن حمله ببر!» پس حمزه به شهادت رسید و پیامبر خدا (ص) او را در پارچهای (تَمره) کفن کرد.
سپس امام صادق (ع) فرمود: چیزی شبیه این جامهٔ سریانیِ من بود؛ بهگونهای که هرگاه صورتش با آن پوشانده میشد، پاهایش بیرون میماند و هرگاه پاهایش پوشانده میشد، صورتش آشکار میگشت. پس با آن پارچه صورتش را پوشاند و بر پاهایش گیاه اذخر (گیاهی خوشبو و خاردار) نهاد.
راوی گفت: پس مردم گریختند و تنها علی (ع) بر جای ماند. پیامبر خدا (ص) به او فرمود: چه کردی؟ عرض کرد: ای پیامبر خدا، بر زمین خود ایستادم و میدان را رها نکردم! پیامبر فرمود: گمان به تو جز این نبود! و پیامبر خدا (ص) عرض کرد:
«أَنجِز لِي يا رَبِّ ما وَعَدتَنِي-فَإِنَّكَ إِن شِئتَ لَم تُعبَد»؛ (پروردگارا، آنچه را به من وعده دادهای برایم به انجام رسان؛ چراکه اگر تو بخواهی [و ما هلاک شویم]، دیگر پرستش نخواهی شد).
و از زمخشری در ربیعالأبرار روایت شده است که گفت: دربارهٔ شراب سه آیه نازل شد: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ » (دربارهٔ شراب و قمار از تو میپرسند؛ بقره: ۲۱۹)، پس مسلمانان گروهی مینوشیدند و گروهی وامیگذاشتند؛ تا آنکه مردی آن را نوشید و به نمازش ایستاد و هذیان گفت؛ پس این آیه نازل شد: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰهَ وَ أَنْتُمْ سُكٰاريٰ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حالی که مست هستید به نماز نزدیک نشوید؛ نساء: ۴۳). پس باز هم کسانی از مسلمانان آن را مینوشیدند، تا آنکه عمر آن را نوشید؛ پس فک استخوان شتری را برداشت و با آن سرِ عبدالرحمن بن عوف را شکافت، سپس نشست و با شعری از اسود بن یعفر بر کشتگان [مشرکِ] بدر نوحهسرایی کرد:
«وَ كَأَيِّن بِالقَلِيبِ قَلِيبِ بَدرٍ» (و چه بسیار در آن چاه، چاهِ بدر...).
«من القنيات و الشرب الكرام»؛ از کنیزکان آوازهخوان و همپیالگان بزرگوار!
«و كأين بالقليب قليب بدر»؛ و چه بسیار در آن چاه، چاهِ بدر افتادهاند،
«من السري المكامل بالسنام»؛ از بزرگان والامقامی که در اوج بزرگواری و شرف بودند!
«أ يوعدنا ابن كبشه أن نحيي»؛ آیا ابنکبشه (پیامبر) به ما وعده میدهد که دوباره زنده میشویم،
«و كيف حياه أصداء و هام»؛ در حالی که چگونه سرها و استخوانهای پوسیده زندگی دوباره مییابند؟!
«أ يعجز أن يرد الموت عني»؛ آیا او ناتوان است از اینکه مرگ را از من دور کند،
«و ينشرني إذا بليت عظامي»؛ اما وقتی استخوانهایم پوسید مرا برمیانگیزد و زنده میکند؟!
«ألا من مبلغ الرحمن عني»؛ هان! چه کسی از جانب من به خدای رحمان پیام میرساند
«بأني تارك شهر الصيام»؛ که من ماه روزه را رها خواهم کرد؟
«فقل لله يمنعني شرابي»؛ پس به خدا بگو که مانع نوشیدنی من میشود،
«و قل لله:يمنعني طعامي»؛ و به خدا بگو که مانع خوراک من میشود!
«فبلغ ذلك رسول الله ص فخرج مغضبا يجر رداءه-فرفع شيئا كان في يده ليضربه،فقال:أعوذ بالله من غضب الله و غضب رسوله-فأنزل الله سبحانه و تعالي:»؛ این ماجرا به پیامبر خدا (ص) رسید؛ پس در حالی که خشمگین بود و ردایش [روی زمین] کشیده میشد بیرون آمد و چیزی را که در دست داشت بلند کرد تا او را بزند. آن شخص گفت: «از خشم خدا و خشم پیامبرش به خدا پناه میبرم!» پس خدای پاک و منزه نازل فرمود:
«إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ» (شیطان فقط میخواهد...)
— تا آنجا که میفرماید: — «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» (آیا دست برمیدارید؟)؛ پس عمر گفت: دست برداشتیم.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنجریر، ابنمنذر، ابنابیحاتم، ابوالشیخ، ابنمردویه و نحاس در کتاب «الناسخ و المنسوخ» از سعد بن ابیوقاص روایت کردهاند که گفت: حکم تحریم شراب دربارهٔ من نازل شد؛ مردی از انصار غذایی آماده ساخت و ما را دعوت کرد. پس گروهی نزد او آمدند و خوردند و نوشیدند تا جایی که از شراب سرمست شدند، و این پیش از تحریم شراب بود. پس به تفاخر و خودستایی پرداختند؛ انصار گفتند: انصار برترند، و قریش گفتند: قریش برترند. در این هنگام مردی استخوان آروارهٔ شتری را برداشت و بر بینی من کوبید و آن را شکافت — از این رو بینی سعد شکافته بود —. سعد گفت: پس نزد پیامبر (ص) آمدم و ماجرا را برای ایشان بازگفتم؛ پس این آیه نازل شد: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ ،إلي آخر الآيه» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، جز این نیست که شراب و قمار... تا آخر آیه).
میگویم: روایتها دربارهٔ ماجراهایی که در پی تحریم شراب در اسلام رخ داده است، در منابع اهلسنت فراوان است، با وجود اختلافهای شدیدی که میان آنها به چشم میخورد.
اما دربارهٔ آن صحابهای که نوشیدن شراب به آنان نسبت داده شده است، در این بحث تفسیریِ خود کاری به بررسی احوالشان نداریم؛ جز اینکه این روایات آنچه را در توضیح پیشین گفتیم تأیید میکند: اینکه در آیات اشعار (نشانه و اشارهای) یا دلالت بر این است که گروهی از مسلمانان پس از نزول آیهٔ بقره شرابخواری را رها نکردند، تا آنکه آیهٔ مائده نازل شد.
آری، در برخی روایات آمده است که علی (ع) و عثمان بن مظعون پیش از نزول تحریم، شراب را بر خود حرام کرده بودند. همچنین در کتاب «الملل و النحل» از مردانی از عرب یاد شده است که در روزگار جاهلیت شراب را بر خویش حرام ساخته بودند و خدای پاک و منزه برخی از آنان را توفیق داد که اسلام را درک کنند و به آن درآیند؛ از جمله عامر بن ظرب عَدْوانی، و قیس بن عامر تمیمی که اسلام را درک کرد، و صفوان بن امیه بن مُحرِّث کَنانی، و عفیف بن مَعدیکَرِب کِندی، و اَسلوم یامی که زنا و شراب را با هم حرام دانسته بود. اینان تکافرادی بودند که سخن حق بر زبانشان جاری شد؛ اما تودهٔ مردم در جاهلیت — همانند عموم مردم جهان در آن روزگار جز یهود — بیهیچ باکی به نوشیدن آن عادت داشتند، تا آنکه خدای پاک و منزه در کتاب خود آن را تحریم فرمود.
آنچه از آیات قرآن کریم برمیآید این است که شراب در مکه و پیش از هجرت تحریم شده بود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ» (بگو: پروردگارم تنها کارهای زشتِ آشکار و پنهان، و گناه و ستمِ ناروا را حرام کرده است؛ اعراف: ۳۳) و این آیه مکی است؛ و هرگاه این آیه در کنار این سخن خدای متعال نهاده شود: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا» (از تو دربارهٔ شراب و قمار میپرسند؛ بگو: در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است، و گناهشان از سودشان بزرگتر است؛ بقره: ۲۱۹) که آیهای مدنی است و در اوایل هجرت نازل شده است، شکی باقی نمیماند که حرمت شراب در آن روزگار برای مسلمانان آشکار بوده است. و هرگاه در سیاق آیات سورهٔ مائده، بهویژه در آنچه از فرمودهٔ او فهمیده میشود تدبر کنیم: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ » (آیا دست برمیدارید؟) و فرمودهٔ او:
«لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا إِذٰا مَا اتَّقَوْا ،» (بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، در آنچه [پیش از تحریم] خوردهاند گناهی نیست، هرگاه پروا کنند...)
— تا آخر آیه — روشن میشود که ابتلای گروهی از آنان به نوشیدن شراب در فاصلهٔ میان نزول آیهٔ بقره و آیهٔ مائده، تنها مانند پیامد و دنبالهٔ همان عادت ناپسندِ گذشته بوده است؛ همانند همبستریِ نافرمانانه در شبهای روزهداری، تا آنکه این سخن خدای متعال نازل شد:
«أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَهَ الصِّيٰامِ الرَّفَثُ إِليٰ نِسٰائِكُمْ هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتٰابَ عَلَيْكُمْ» (در شبِ روزهداری، همبستری با زنانتان برای شما حلال شد؛ آنان برای شما پوششاند و شما برای آنان پوششید؛ خدا دانست که شما به خود خیانت میکردید، پس توبهٔ شما را پذیرفت؛ بقره: ۱۸۷).
بنابراین روشن شد که دربارهٔ این روایات، از دو جهت جای سخن و نقد وجود دارد:
نخست: از جهت اختلاف آنها دربارهٔ زمان تحریم شراب؛ چراکه در روایت نخست گذشت که این تحریم اندکی پیش از غزوهٔ احد بود، و در پارهای از روایات آمده است که آن پس از غزوهٔ احزاب رخ داد [یادداشت منبع: ۱) طبری این مطلب را در تفسیر خود، و سیوطی در کتاب «الدر المنثور» از او و از ابنمنذر، از قتاده روایت کرده است]. با این حال، کار در این باره در مجموع آسان است؛ زیرا میتوان آنها را بر این معنا حمل کرد که مقصود از تحریم خمر (شراب) در این روایات، همان نزول آیهٔ سورهٔ مائده است، گرچه تعبیر برخی از روایات کاملاً با این توجیه سازگار نباشد.
دوم آنکه: این روایات دلالت دارند بر اینکه خمر پیش از نزول آیهٔ مائده حرام نبوده است، یا اینکه حرمت آن پیش از آن برای مردم و بهویژه اصحاب آشکار نشده بود؛ در حالی که آیهٔ سورهٔ اعراف که «اثم» (گناه) را تحریم کرده، و آیهٔ سورهٔ بقره که صریحاً خمر را «اثم» شمرده است، هر دو کاملاً صریحاند، و این صراحتی است که هیچ تأویلی را برنمیتابد.
بلکه بسیار بعید است که حرمت «اثم» (گناه) در مکه و پیش از هجرت نازل شده باشد، آن هم در آیهای که دربردارندهٔ اصول محرمات است؛ یعنی سخن خداوند که: «قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَي اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ»؛ (بگو: جز این نیست که پروردگارم زشتیها را—چه آشکارشان و چه پنهانشان—و گناه و ستمِ بهناحق را، و اینکه چیزی را شریک خدا سازید که دلیلی بر آن نازل نکرده است، و اینکه آنچه را نمیدانید به خدا نسبت دهید، حرام کرده است):
(اعراف: ۳۳)، و سپس روزگاری نهچندان اندک بر آن بگذرد، و نه مؤمنان معنای آن را از پیامبرشان بپرسند و نه مشرکان در پی توضیح آن باشند؛ در حالی که بزرگترین دغدغه و تلاشِ مشرکان، خردهگیری و اشکالتراشی بر کتاب خدا بود، هر جا که گمان میکردند راهی به آن مییابند.
بلکه آنچه از تاریخ برمیآید این است که تحریم خمر از سوی پیامبر (ص)، درست مانند تحریم شرک و زنا، نزد مشرکان امری شناختهشده بود. گواه این مطلب روایتی است که ابنهشام در «سیره» از خَلّاد بن قُرّه و دیگر بزرگان و اهل علمِ قبیلهٔ بَکر بن وائل نقل کرده است که: اعشی، شاعر بنیقیس، به قصد اسلام آوردن به سوی پیامبر خدا (ص) روانه شد و در ستایش پیامبر خدا (ص) چنین سرود:
«أ لم تغتمض عيناك ليلة أرمدا»؛ (آیا چشمانت در آن شبی که درد میکرد، به خواب نرفت و بر هم نهاده نشد؟)
«و بت كما بات السليم مسهدا»؛ (و مانند شخصِ مارگزیده، شب را بیخواب و بیدار به صبح رساندی؟)
«(القصيدة).» (تا پایان این قصیده).
پس چون به مکه یا نزدیکی آن رسید، یکی از مشرکان قریش راه را بر او بست و از کارش پرسید. اعشی به او خبر داد که آمده است تا نزد پیامبر خدا (ص) برود و اسلام بیاورد. آن مرد به او گفت: ای ابابصیر، او زنا را حرام میشمارد! اعشی گفت: به خدا سوگند، آن کاری است که مرا هیچ نیازی به آن نیست. آن مرد گفت: ای ابابصیر، او شراب را هم حرام میکند! اعشی گفت: اما این یکی، هنوز در دل دلبستگیهایی به آن باقی است؛ ولی اکنون بازمیگردم و در این یک سال از آن سیراب میشوم، سپس نزدش میآیم و اسلام میآورم. پس بازگشت و در همان سال از دنیا رفت و دیگر نزد پیامبر خدا (ص) بازنگشت.
بنابراین، برای این روایات راهی جز این نمیماند که بر این معنا حمل شوند که آنان [مردم یا راویان] با اجتهاد و برداشت شخصیِ خود از آیات، و با غفلت از آیهٔ سورهٔ اعراف، به چنین برداشتی رسیدهاند؛ و مفسران برای توجیه معنای این روایات سخنان شگفتی گفتهاند [یادداشت منبع: ۱) تا آنجا که برخی از آنان یادآور شدهاند: با وجود تصریح قرآن پیش از آن در آیهٔ اعراف به حرمت «اثم»، اصحاب آیهٔ سورهٔ بقره: «قيل فيهما إثم» (گفته شد در آن دو گناهی است) را اینگونه تأویل میکردند که مراد، گناهِ خالص و بیشائبه است!].
و با همهٔ این اوصاف، کتاب خدا تصریح دارد که خمر (شراب) در اسلام پیش از هجرت تحریم شده بود، و آیهٔ سورهٔ مائده تنها از آن رو نازل شد تا بهسبب سهلانگاریِ مردم در دست کشیدن از این نهیِ الهی و برپا داشتنِ حکم حرمت، بر آنان سختگیری کند و نهی را مؤکد سازد.
و در تفسیر عیّاشی، از هشام، از راویِ مورد وثوق بهطور مرفوع (با حذف واسطهها تا معصوم) از امام صادق (ع) روایت شده است که به ایشان عرض شد: «روي عنكم:أن الخمر و الأنصاب و الأزلام رجال؟فقال:ما كان ليخاطب الله خلقه بما لا يعقلون»؛ (از شما روایت شده که خمر (شراب) و انصاب (بتها) و ازلام (تیرهای قرعه)، مردانی [از دشمنان دین] هستند؟ حضرت فرمود: خداوند هرگز بندگانش را با چیزی که خردشان درنمییابد، مخاطب نمیسازد).
و در همان کتاب (تفسیر عیاشی) از عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: قُدامة بن مَظعون را نزد عمر بن خطّاب آوردند، در حالی که شراب نوشیده بود و بیّنه (شاهدان شرعی) بر ضد او اقامه شده بود. عمر از علی (ع) نظر خواست و آن حضرت به او دستور داد که هشتاد تازیانه بر او بزند. قدامه گفت: ای امیرالمؤمنین، حدّی بر من نیست؛ من از اهل این آیهام: «لَيْسَ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ-جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا » (بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، در آنچه چشیدهاند گناهی نیست...) و آیه را تا پایان خواند. علی (ع) به او فرمود: «دروغ گفتی! تو از اهل این آیه نیستی؛ آنچه اهل این آیه چشیدهاند برایشان حلال بوده است، و آنان جز آنچه برایشان حلال است نمیخورند و نمینوشند».
میگویم: این معنا از ابوالربیع نیز از آن حضرت (ع) روایت شده است. همچنین شیخ [طوسی] در التهذیب به سند خود از ابنسنان از آن حضرت نقل کرده، و این مضمون از طریق اهل سنت نیز روایت شده است.
و سخن آن حضرت (ع) که فرمود: «ما طَعِمَ أَهْلُهَا فَهُوَ حَلَالٌ لَهُمْ، إلخ» (آنچه اهل این آیه چشیدهاند برایشان حلال بوده است...)، با همان معنایی که در بیان پیشین برای آیه تبیین کردیم منطبق است؛ پس به آنجا رجوع کن.
و در تفسیر طبری از شعبی روایت شده است که گفت: دربارهٔ شراب چهار آیه نازل شد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ ،الآيه» [بقره: ۲۱۹] (دربارهٔ شراب و قمار از تو میپرسند...)، پس آن را ترک کردند؛ سپس نازل شد: «تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً » [نحل: ۶۷] (از آن باده و روزیِ نیکو برمیگیرید)، پس آن را نوشیدند؛ سپس دو آیه در سورهٔ مائده نازل شد: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ » تا «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» [مائده: ۹۰-۹۱] (همانا شراب و قمار... آیا شما دست برمیدارید؟).
میگویم: ظاهر این سخن، نسخشدن آیهٔ بقره با آیهٔ نحل و سپس نسخشدن آیهٔ نحل با دو آیهٔ مائده است؛ و تو برای پی بردن به بطلان این سخن به توضیحی اضافه نیاز نداری.
و در الکافی و التهذیب به سند خود از امام باقر (ع) روایت کردهاند که فرمود: «خداوند هرگز هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر آنکه در علم الهی مقدر بود که هرگاه دینش را کامل کند، تحریم شراب نیز در آن خواهد بود. شراب همواره حرام بوده است و مردم صرفاً خصلتبهخصلت (مرحلهبهمرحله) [به احکام کاملتر] انتقال داده میشدند؛ و اگر این احکام یکباره بر آنان بار میشد، پیش از رسیدن به دین، رشتهٔ کارشان میگسست [و از دین بازمیماندند].» [راوی] گفت:
و امام باقر (ع) فرمود: «هیچکس مداراگرتر از خدای متعال نیست؛ از مدارا و لطف خداوند تبارک و تعالی این است که آنان را از خصلتی به خصلت دیگر منتقل میسازد، و اگر احکام یکباره بر دوششان گذاشته میشد، هلاک میشدند.»
و در الکافی به سند خود از عمرو بن شمر از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که خداوند عزّوجلّ بر پیامبرش (ص) نازل فرمود: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ-مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ » (همانا شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه، پلیدی و از کار شیطان است؛ پس از آن دوری کنید)، پرسیده شد: ای پیامبر خدا، مَیسِر چیست؟ فرمود: «هر چیزی که با آن قماربازی کنی، حتی قاببازی (مهرههای استخوانی) و گردوبازی.» پرسیده شد: انصاب چیست؟ فرمود: «آنچه برای خدایان [و بتهای] خود ذبح میکردند.» پرسیده شد: ازلام چیست؟ فرمود:
«تیرهای چوبیِ آنان که با آن بختآزمایی و قرعهکشی میکردند.»
و در همان کتاب به سند خود از عطاء بن یسار از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: پیامبر خدا (ص) فرمود: «كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ، وَ كُلُّ مُسْكِرٍ خَمْرٌ» (هر مستکنندهای حرام است، و هر مستکنندهای شراب به شمار میآید).
میگویم: این روایت از طرق اهل سنت نیز از عبدالله بن عمر از پیامبر (ص) نقل شده، و عبارت آن چنین است: «كُلُّ مُسْكِرٍ خَمْرٌ، وَ كُلُّ خَمْرٍ حَرَامٌ» (هر مستکنندهای شراب است و هر شرابی حرام است)؛ بیهقی و دیگران آن را روایت کردهاند. روایات از امامان اهلبیت (ع) در اینباره مستفیض است (به حد فراوانی رسیده) که هر مستکنندهای حرام است و هر چیزی که بر سر آن قمار شود، مَیسِر به شمار میآید.
و در تفسیر عیاشی از ابوالصباح از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: از آن حضرت دربارهٔ نبیذ (نوشیدنی تخمیرشده از غیر انگور) و خمر (شراب انگور) پرسیدم که آیا هممرتبهاند؟ فرمود: «نه، نبیذ هممرتبهٔ خمر نیست؛ خداوند خمر را کم یا زیادش حرام کرده است، همانگونه که مردار، خون و گوشت خوک را حرام فرمود؛ و پیامبر (ص) از میان نوشیدنیها، هر مستکنندهای را حرام کرد، و آنچه پیامبر خدا (ص) حرام کرده باشد، در واقع خدا حرام کرده است.»
و در «کافی» و «تهذیب» به اسنادشان از موسی بن جعفر (ع) روایت شده است که فرمود: «إن الله لم يحرم الخمر لإثمها و لكن حرمها لعاقبتها، فما كان عاقبتها عاقبة الخمر فهو خمر» (خداوند شراب را به خاطر گناهِ خودِ آن حرام نکرده، بلکه آن را به سبب فرجام و پیامدش حرام ساخته است؛ پس هر چیزی که فرجامش همان فرجامِ شراب باشد، در حکم شراب است). و در روایتی آمده است:
«فما فعل فعل الخمر فهو خمر؛ پس هر چه کارِ شراب را بکند [و همان اثرِ مستی و تباهی را به بار آورد]، شراب است.»
میگویم: روایات در نکوهش شراب و قمار از طریق هر دو گروه (شیعه و اهل سنت) فراتر از شمارش است؛ هر کس بخواهد بر آنها آگاهی یابد، باید به کتابهای جامع حدیث رجوع کند.
[سورهٔ مائده (۵): آیههای ۹۴ تا ۹۹]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَيَبۡلُوَنَّكُمُ ٱللَّهُ بِشَيۡءٖ مِّنَ ٱلصَّيۡدِ تَنَالُهُۥٓ أَيۡدِيكُمۡ وَرِمَاحُكُمۡ لِيَعۡلَمَ ٱللَّهُ مَن يَخَافُهُۥ بِٱلۡغَيۡبِۚ فَمَنِ ٱعۡتَدَىٰ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَلَهُۥ عَذَابٌ أَلِيمٞ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، بیگمان خداوند شما را به چیزی از شکار که دستها و نیزههایتان به آن میرسد میآزماید، تا خداوند معلوم بدارد چه کسی در نهان از او میترسد؛ پس هر کس پس از این از حد درگذرد، عذابی دردناک خواهد داشت.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَقۡتُلُواْ ٱلصَّيۡدَ وَأَنتُمۡ حُرُمٞۚ وَمَن قَتَلَهُۥ مِنكُم مُّتَعَمِّدٗا فَجَزَآءٞ مِّثۡلُ مَا قَتَلَ مِنَ ٱلنَّعَمِ يَحۡكُمُ بِهِۦ ذَوَا عَدۡلٖ مِّنكُمۡ هَدۡيَۢا بَٰلِغَ ٱلۡكَعۡبَةِ أَوۡ كَفَّٰرَةٞ طَعَامُ مَسَٰكِينَ أَوۡ عَدۡلُ ذَٰلِكَ صِيَامٗا لِّيَذُوقَ وَبَالَ أَمۡرِهِۦۗ عَفَا ٱللَّهُ عَمَّا سَلَفَۚ وَمَنۡ عَادَ فَيَنتَقِمُ ٱللَّهُ مِنۡهُۚ وَٱللَّهُ عَزِيزٞ ذُو ٱنتِقَامٍ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حالی که مُحرم هستید شکار را نکشید؛ و هر کس از شما آن را به عمد بکشد، تاوانش از چهارپایان حیوانی همانند آن چیزی است که کشته است، که دو تن عادل از خودتان به آن داوری کنند؛ قربانیای که به کعبه برسد، یا کفّارهای که خوراک دادن به بینوایان است، یا معادل آن روزه گرفتن، تا فرجامِ بد و کیفر کارِ خود را بچشد. خداوند از آنچه در گذشته رخ داده درگذشت؛ و هر کس دوباره دست به این کار بزند، خدا از او انتقام میگیرد، و خداوند شکستناپذیرِ صاحبانتقام است.
أُحِلَّ لَكُمۡ صَيۡدُ ٱلۡبَحۡرِ وَطَعَامُهُۥ مَتَٰعٗا لَّكُمۡ وَلِلسَّيَّارَةِۖ وَحُرِّمَ عَلَيۡكُمۡ صَيۡدُ ٱلۡبَرِّ مَا دُمۡتُمۡ حُرُمٗاۗ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِيٓ إِلَيۡهِ تُحۡشَرُونَ
شکارِ دریا و خوراکِ آن برای شما حلال شده است تا بهرهای برای شما و کاروانیان باشد؛ و تا زمانی که مُحرم هستید، شکارِ خشکی بر شما حرام است؛ و از خدایی که به سوی او محشور میشوید پروا بدارید.
۞ جَعَلَ ٱللَّهُ ٱلۡكَعۡبَةَ ٱلۡبَيۡتَ ٱلۡحَرَامَ قِيَٰمٗا لِّلنَّاسِ وَٱلشَّهۡرَ ٱلۡحَرَامَ وَٱلۡهَدۡيَ وَٱلۡقَلَٰٓئِدَۚ ذَٰلِكَ لِتَعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَأَنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٌ
خداوند، کعبه یعنی بیتالحرام را مایهٔ برپایی و سامانِ کار مردم قرار داد، و نیز ماهِ حرام و قربانیِ بینشان و قربانیهای نشاندار را؛ این بدان سبب است تا بدانید خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است میداند، و بیگمان خداوند به هر چیزی داناست.
ٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ وَأَنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ
بدانید که خداوند سختکیفر است، و [بدانید] که خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.
مَّا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلۡبَلَٰغُۗ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ مَا تُبۡدُونَ وَمَا تَكۡتُمُونَ
بر پیامبر وظیفهای جز رساندنِ [پیام الهی] نیست؛ و خداوند آنچه را آشکار میکنید و آنچه را پنهان میدارید میداند.
(بیان)
این آیات در بیان حکم شکار در خشکی و دریا در حالت احرام است.
خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّٰهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمٰاحُكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، قطعاً خدا شما را با مقداری از شکار که دستها و نیزههایتان به آن میرسد، میآزماید). «بلاء» به معنای امتحان و آزمودن است، و «لام» قسم و «نون» مشدد در «لَيَبْلُوَنَّكُمُ» برای تأکید آمده است؛ و سخن الهی:
«بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ» (با مقداری از شکار)،
ناچیز نشان دادنِ شکار را میرساند؛ تا این شیوهٔ بیان به مخاطبان کمک کند تا در برابر نهیی که در آیهٔ بعدی با آن روبهرو میشوند، به آسانی از صید دست بکشند. و عبارت «تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمٰاحُكُمْ » (که دستها و نیزههایتان به آن میرسد)، شکار را هم از نظر آسانیِ شکار، مانند جوجههای پرندگان، بچّهحیوانات وحشی و تخمها که دست به آسانی به آنها میرسد و صید میشوند، و هم از نظر دشواریِ شکار، مانند حیوانات وحشیِ بزرگ که معمولاً جز با سلاح شکار نمیشوند، فراگیر میکند.
ظاهر آیه نشان میدهد که این سخن به عنوان زمینهسازی و مقدمهای برای حکم اکیدِ آیهٔ بعد آمده است؛ به همین سبب به دنبال آن فرمود: «لِيَعْلَمَ اللّٰهُ مَنْ يَخٰافُهُ بِالْغَيْبِ » (تا خدا بداند چه کسی در نهان از او میترسد)؛ زیرا در این عبارت این نکته نهفته است که حکمی بازدارنده و تحریمی در پیش است. سپس سخن را با این جمله پی گرفت: «فَمَنِ اعْتَديٰ بَعْدَ ذٰلِكَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (پس هر کس پس از این تجاوز کند، عذابی دردناک خواهد داشت).
خدای متعال میفرماید: «لِيَعْلَمَ اللّٰهُ مَنْ يَخٰافُهُ بِالْغَيْبِ » (تا خدا بداند چه کسی در نهان از او میترسد). بعید نیست که عبارت «خدا شما را میآزماید تا بداند...» کنایه از این باشد که: خداوند چنین مقدر خواهد کرد تا کسی که در نهان از خدا میترسد از کسی که از او پروا ندارد متمایز و آشکار گردد؛ چراکه بر خدای پاک و منزه جهل و نادانی روا نیست تا بخواهد آن را با علم برطرف سازد. و پیش از این، بحث کامل دربارهٔ معنای امتحان در تفسیر کلام خدای متعال گذشت که: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ،» (آلعمران: ۱۴۲) در جلد چهارم این کتاب؛
همچنین معنای دیگری نیز برای این علم در آنجا گذشت.
اما سخن الهی: «مَنْ يَخٰافُهُ بِالْغَيْبِ » (آنکس که در نهان از او بترسد)، قیدِ «در نهان» (بالغیب) به «ترسیدن» تعلق دارد؛ و معنای «ترسیدن در نهان» این است که انسان از پروردگارش پروا داشته باشد و از عذاب آخرت و مجازات دردناکی که به آن هشدار داده شده بپرهیزد، در حالی که همهٔ اینها از حواس انسان پنهان است و او چیزی از آنها را با حواس ظاهریاش مشاهده نمیکند. خدای متعال میفرماید: «إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَيْبِ» (تنها کسی را بیم میدهی که از قرآن پیروی کند و در نهان از خدای رحمان بترسد) (یس: ۱۱)، و میفرماید: «وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّهُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ، هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوّٰابٍ حَفِيظٍ، مَنْ خَشِيَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَيْبِ وَ جٰاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ» (و بهشت برای پرهیزگاران نزدیک آورده میشود و دور نیست؛ این همان چیزی است که به شما وعده داده میشود، برای هر توبهکنندهٔ نگهبانِ حدود الهی، همان کس که در نهان از خدای رحمان بترسد و با دلی توبهکار بازآید) (ق: ۳۱-۳۳)، و میفرماید: «الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السّٰاعَهِ مُشْفِقُونَ» (کسانی که در نهان از پروردگارشان میترسند و از قیامت بیمناکند) (انبیاء: ۴۹).
و سخن الهی: «فَمَنِ اعْتَديٰ بَعْدَ ذٰلِكَ » (پس هر کس پس از این تجاوز کند)، یعنی هر کس پس از این آزمونِ یادشده، از مرزی که خداوند تعیین میکند فراتر رود، عذابی دردناک خواهد داشت.
خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حالی که مُحرِم هستید شکار را نکشید...). واژهٔ «حُرُم» (با دو ضمه) جمعِ «حرام» و صفت مشبهه است. صاحب مجمعالبیان گفته است: عبارت «رجل حرام» و «مُحْرِم» به یک معنا است، و «حلال» و «مُحِلّ» (شخصِ خارج از احرام) نیز همینگونه به یک معنا هستند. و «أَحْرَمَ الرَّجُلُ» یعنی آن مرد وارد ماه حرام شد، و نیز به معنای وارد شدن به محدودهٔ حرم است، و همچنین یعنی با گفتنِ لبیک برای حج مُحرم شد. و «حُرْم» به معنای احرام است و از همین کاربرد است این حدیث: «كُنْتُ أُطَيِّبُ النَّبِيَّ لِحُرْمِهِ» (پیامبر را برای احرامش خوشبو میساختم). ریشهٔ اصلی این باب، «منع» (بازداشتن) است؛ و زنان را از آن رو «حَرَم» نامیدهاند که دیگران از تعرّض و دسترسیِ نامشروع به آنان بازداشته شدهاند، و «محروم» کسی است که از روزی بازداشته شده باشد.
او میگوید: «مِثل» و «مَثَل» و «شِبه» و «شَبَه» هر چهار به یک معنا هستند. و نیز میگوید: «نَعَم» (چهارپایان) در لغت به شتر و گاو و گوسفند گفته میشود؛ و اگر شتر به تنهایی باشد به آن «نَعَم» میگویند، اما اگر گاو و گوسفند به تنهایی باشند «نَعَم» نامیده نمیشوند؛ این مطلب را زَجّاج نقل کرده است.
[طبرسی] میگوید: فرّاء گفته است: «العدل» با فتحِ عین (عَدل)، چیزی است که معادل شیء دیگری از غیر جنس آن باشد؛ و «العدل» با کسرِ عین (عِدل)، به معنای همانند و همجنس است. مثلاً میگویی: «عِنْدي عِدْلُ غُلامِكَ أَوْ شاتِكَ» (نزد من همتای غلام یا گوسفند تو هست)، هنگامی که گوسفندی معادل گوسفندی دیگر، یا غلامی معادل غلامی دیگر باشد؛ اما هرگاه بهای آن را از غیر جنس خودش اراده کنی، آن را با فتحه میخوانی و میگویی: «عَدل». و ادیبان بصره گفتهاند: «عَدل» و «عِدل» هر دو به معنای مِثل و همانند هستند، خواه از همان جنس باشد یا از غیر جنس آن.
[طبرسی] میگوید: «وبال» به معنای سنگینیِ پیآمد یک امر ناخوشایند است؛ و از همین ریشه است سخن عرب که میگویند: «طَعامٌ وَبيل» (غذای سنگین و ناسازگار) و «ماءٌ وَبيل» (آب سنگین و گواراناپذیر)، هنگامی که سنگین باشند و به مال و جان بهره و رشدی نرسانند؛ و آیهٔ «فَأَخَذْنٰاهُ أَخْذاً وَبِيلاً » (مزمّل: ۱۶) یعنی او را به مؤاخذه و کیفری سخت و سنگین گرفتار ساختیم، از همین ریشه است. و به چوبِ گازُر (رختشوی) نیز به همین مناسبت «وبيل» گفته میشود. (پایان سخن طبرسی).
و این کلام خداوند: «لاٰ تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ » (در حال احرام شکار را نکشید)، نهی از کشتن شکار است؛ اما جملهٔ بعدی یعنی: «أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ » (شکار دریا برای شما حلال شده است) تا اندازهای آن را از جهت نوعِ شکار تبیین میکند؛ و از جهت معنای کشتن نیز کلام الهی: «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزٰاءٌ » (و هر کس از شما آن را به عمد بکشد، کیفری بر عهدهٔ اوست...) آن را روشن میسازد. پس عبارت «مُتَعَمِّداً » (بهعمد) حال از فاعل در «مَنْ قَتَلَهُ » است، و ظاهر عمد آن چیزی است که در برابر خطا قرار میگیرد؛ یعنی خطا آن است که کسی بدون قصدْ شکاری را بکشد، مانند کسی که به سوی هدفی تیر میاندازد ولی تیرش به شکاری اصابت میکند. لازمهٔ این معنا آن است که هرگاه شخص قصد کشتن شکار را داشته باشد، کفاره بر او واجب میشود، خواه به احرامِ خویش آگاه و متوجه باشد و خواه آن را فراموش کرده یا غافل باشد.
و معنای ظاهریِ آیهٔ «فَجَزٰاءٌ مِثْلُ مٰا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَهِ » چنین است: بر عهدهٔ او کیفری است؛ آن کیفر، همانندِ حیوانی است که شکار کرده و کشته است، و این جریمه از جنس چهارپایانی همسان با حیوانِ کشتهشده خواهد بود که دو مرد عادل در دین از میان شما دربارهٔ آن حکم و داوری میکنند، در حالی که آن کیفر قربانیای (هَدْی) خواهد بود که به کعبه میرسد؛ یعنی بر پایهٔ آنچه سنت پیامبر تبیین میکند، در حرم مکه یا در منا نحر یا ذبح میشود.
بنابراین عبارت «فَجَزٰاءٌ » با اعرابِ رفع (مرفوع)، مبتدایی است برای خبری محذوف که سیاق کلام بر آن دلالت دارد؛ و عبارت «مِثْلُ ما قَتَلَ» (همانند آنچه کشته است)،
و عبارت «مِنَ النَّعَمِ » (از چهارپایان) و جملهٔ «يَحْكُمُ بِهِ » (دو عادل از شما به آن حکم کنند...)، همگی صفتهایی برای «جزاء» هستند؛ و عبارت
«هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَهِ » (قربانیای که به کعبه میرسد)،
موصوف و صفت است و «هَدْياً» حالی برای «جزاء» پیشگفته میباشد. البته در ترکیب این عبارات، وجوه دیگری نیز گفته شده است.
و این سخن خداوند: «أَوْ كَفّٰارَهٌ طَعٰامُ مَسٰاكِينَ أَوْ عَدْلُ ذٰلِكَ صِيٰاماً » (یا کفارهای از طعام دادن به بینوایان، یا معادل آن، روزه گرفتن)، دو خصلت و شیوهٔ دیگر از کفارهٔ کشتن شکار را بیان میکند. و کلمهٔ «أَوْ» (یا) بر چیزی فراتر از اصلِ تردید و گزینش دلالت ندارد و شارح و تبیینکنندهٔ آن، سنت نبوی است؛ جز اینکه عبارت «أَوْ كَفّٰارَهٌ » از آنجا که طعام دادن به بینوایان را «کفاره» نامیده و سپس روزه را معادل طعام به شمار آورده، خالی از اشاره به نوعی ترتیب میان این خصلتها نیست.
و در عبارت «لِيَذُوقَ وَبٰالَ أَمْرِهِ » (تا پیآمد ناگوارِ کار خود را بچشد)، حرفِ «لام» برای غایت (بیان هدف) است، و این حرف همراه با مابعدِ خود، به این عبارت متعلق است:
«فَجَزٰاءٌ » (پس کیفری بر عهدهٔ اوست).
پس این سخن نشان میدهد که این کفاره، نوعی کیفر و مجازات است.
خدای متعال میفرماید: «عَفَا اللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ وَ مَنْ عٰادَ فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ ،إلي آخر الآيه» (خداوند از آنچه در گذشته رخ داده درگذشت، و هرکس دوباره دست به چنین کاری بزند خدا از او انتقام میگیرد، تا آخر آیه). تعلّقگرفتن عفو به «آنچه در گذشته رخ داده»، قرینهای است بر اینکه مراد از گذشته، شکارکردنهایی است که پیش از نزول این آیه و تشریعِ حکم صورت گرفته است؛ زیرا اگر عفو به مواردی تعلّق میگرفت که همزمان با نزول آیه یا پس از آن روی میدهد، با تشریع و وضعِ حکم ناسازگار میبود، و این مطلب روشن است. بنابراین، این جمله برای برطرفکردن این توهم آمده است که مبادا کسی گمان کند حکم کفاره، رویدادهای پیش از زمان نزول را نیز دربرمیگیرد.
و این آیه دلیلی است بر اینکه عفو میتواند به کارهایی که نافرمانی و معصیت شمرده نمیشوند نیز تعلّق بگیرد، مشروط بر اینکه آن کارها به دلیل مفسدهای که در خود دارند، ذاتاً اقتضای نهی مولوی (فرمانِ تحریمی پروردگار) را داشته باشند. اما دربارهٔ سخن خدای متعال: «وَ مَنْ عٰادَ فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقٰامٍ » (و هرکس تکرار کند، خدا از او انتقام میگیرد، و خدا توانمندِ شکستناپذیر و صاحبانتقام است)؛ ظاهر واژهٔ «عود» (بازگشت)، تکرار کار است. و این تکرار، تکرارِ کار گذشته نیست تا معنایش این باشد که: «هرکس به کاری همانند آنچه در گذشته از او سر زده بود بازگردد، خدا از او انتقام میگیرد»؛ زیرا در این صورت، بر همان کاری منطبق میشود که در سخن خدا: «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزٰاءٌ » «إلخ» (و هرکس از شما آن را به عمد بکشد، بر عهدهٔ او کفارهای است... تا آخر) حکم کفاره به آن تعلّق گرفته است، و در نتیجه مراد از انتقام، همان حکم به وجوب کفاره خواهد بود، در حالی که وجوب کفاره حکمی پابرجا و کنونی است، اما ظاهر جملهٔ «فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ » (خدا از او انتقام میگیرد) خبر دادن از امری در آینده است، نه بیان حکمی کنونی و بالفعل.
و این شاهد و نشانهای است بر اینکه مراد از «عود» (بازگشت)، انجام دوبارهٔ کاری است که پیشتر به آن کفاره تعلّق گرفته بود (یعنی شکار برای بار دوم پس از تحریم)، و مراد از انتقام نیز عذاب الهی است که غیر از کفارهٔ وضعشده است.
بر این اساس، آیه با آغاز و انجام خود جنبههای گوناگون مسئلهٔ شکارکردن را بیان میکند: آنچه پیش از نزول حکم رخ داده، خداوند از آن درگذشته است؛ و اما پس از وضع حکم، هرکس شکاری را بکشد، کیفری بر عهدهٔ اوست معادل همان حیوانی که در بار نخست کشته است؛ و اگر دوباره تکرار کند، خداوند از او انتقام میگیرد و دیگر کفارهای بر عهدهاش نیست. بیشتر روایاتی که از امامان اهلبیت (ع) در تفسیر این آیه نقل شده نیز بر همین معنا دلالت دارد.
و اگر این معنا نبود، گویی ناگزیر میشدیم «انتقام» را در سخن خدای متعال: «فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ » (خدا از او انتقام میگیرد)، بر معنایی حمل کنیم که حکم به وجوب کفاره را نیز دربرگیرد؛ و «عود» (بازگشت) را بر انجام کاری شبیه به شکارکردنِ پیشین آنان حمل نماییم؛ یعنی: هرکس به کاری همانند شکارکردنهای پیش از این حکم بازگردد—به این معنا که هرکس شکار کند، خدا از او انتقام میگیرد، یعنی با واجبکردن کفاره مؤاخذهاش میکند—در حالی که این معنا، همانطور که میبینید، از ظاهر لفظ بسیار دور است.
خدای متعال میفرماید: «أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعٰامُهُ مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيّٰارَهِ » (صید دریا و خوراک آن برای شما حلال شد تا بهرهای برای شما و مسافران باشد...) تا آخر آیه. این آیات در مقام بیان حکم شکارکردن در دریا یا خشکی است، و همین نکته نشان میدهد که متعلّقِ حلالبودن در جملهٔ «أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ » (شکار دریا برای شما حلال شد)، خودِ عملِ شکارکردن است، نه خوردن آن؛ و به همین قرینه، مقصود از «وَ طَعٰامُهُ » (و خوراک آن) نیز معیّن میشود که همان چیزِ خوردنی (غذای بهدستآمده از دریا) است، نه معنای مصدریِ آن یعنی خوردن. بنابراین مراد از حلالبودن خوراک دریا، حلالبودنِ خوردن آن است. پس حاصل مراد از حلالشدن صید دریا و خوراک آن، جایزبودن شکار حیوانات دریایی و حلالبودن خوردن چیزی است که از آن صید میشود.
و هرچند آنچه به عنوان خوراک دریا به دست میآید، گستردهتر است از آنچه به صورت شکار تازه صید میشود—مانند گوشت مانده و نمکسود از شکار، یا لاشهٔ حیوانی که دریا به ساحل افکنده است و مانند آن—ولی در روایات رسیده از امامان اهلبیت (ع)، خوراک دریا به گوشت نمکسود و نظایر آن از صیدهای گذشته و اندوخته تفسیر شده است. و سخن خدای متعال: «مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيّٰارَهِ » (تا بهرهای برای شما و مسافران باشد)، گویی حال است برای صید دریا و خوراک آن، و در آن رگهای از معنای منّتنهادن (یادآوری نعمت) نیز وجود دارد.
و از آنجا که روی سخن با مؤمنان از آن جهت است که در حال احراماند، تقابل میان آنان و کاروانیان (مسافران) در حکم این سخن است که بگوییم: «بهرهای برای مُحرمان و غیرمُحرمان».
و بدان که دربارهٔ این آیات، مباحث فرعیِ فراوانی در کتابهای فقهی مطرح شده است که هرکس خواهان آنهاست، باید به آن کتابها مراجعه کند.
خدای متعال میفرماید: «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَهَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلاٰئِدَ » (خداوند، کعبه یعنی همان خانهٔ محترم را مایهٔ برپایی و سامان زندگی مردم قرار داد، و همچنین ماهِ حرام و قربانیهای بینشان و نشاندار را). ظاهرِ پیوند دادن سخن با کعبه و سپس بیان آن با واژهٔ «بیت» و اینکه خانهای محترم (حرام) است، و نیز توصیف ماه به «حرام»، و در پی آن ذکر قربانیِ بینشان (هَدی) و قربانی نشاندار (قَلائد) که شأن هر دو با حرمت این خانه گره خورده است، همگی نشان میدهد که در این آیه، ملاکِ اصلیِ آنچه خدای پاک و منزه بیان میفرماید، تنها «حرمت» (محترم بودن و دارای مصونیت بودن) است.
«قیام» چیزی است که شیء به سبب آن برپا میماند. راغب گفته است: «قیام» و «قِوام» نام چیزی است که شیء به وسیلهٔ آن برپا میماند؛ یعنی ثبات مییابد، مانند ستون و تکیهگاه نسبت به آنچه بدان تکیه داده و استوار میشود؛ مثل این سخن خداوند: «وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ قِيٰاماً » (اموالتان را که خداوند مایهٔ برپایی و سامان زندگی شما قرار داده به دست کمخردان مسپارید)، یعنی آن را از چیزهایی قرار داد که امور شما را نگه میدارد. و نیز این سخن خداوند: «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَهَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ »، یعنی مایهٔ قوام آنان است و معاش و معادشان به واسطهٔ آن سامان مییابد. اَصَمّ گفته است: [قیام یعنی] پایدار است و نسخ نمیشود. و نیز «قیماً» قرائت شده که به همان معنای «قیاماً» است؛ پایان سخن راغب.
بنابراین، معنای این سخن الهی: «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَهَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ » به این برمیگردد که خدای متعال کعبه را خانهای محترم قرار داد و احترامش را واجب شمرد، و برخی از ماهها را نیز ماهِ حرام قرار داد، و میان این دو از نظر حکمی پیوند برقرار ساخت، مانند پیوندِ حج در ماه ذیحجهٔ حرام؛ و در آنجا اموری متناسب با حرمت مقرّر فرمود، مانند قربانی بینشان (هَدی) و قربانی نشاندار (قَلائد)، تا زندگیِ اجتماعی و سعادتبخشِ مردم بر همهٔ اینها استوار گردد و تکیه کند.
چراکه او خانهٔ محترم (بیتالحرام) را قبلهای قرار داد که مردم در نمازهایشان رو به سوی آن میکنند، و ذبیحهها و مردگان خویش را رو به آن جهت میدهند، و در ناخوشایندترین حالات خود نیز احترامش را نگاه میدارند (مانند رو یا پشت نکردن به قبله هنگام قضای حاجت). در نتیجه، جمعشان یکپارچه میشود، پراکندگیشان به اتحاد بدل میگردد، دینشان به واسطهٔ آن زنده میماند و استمرار مییابد، و از سرزمینهای گوناگون و دوردستترین کرانههای جهان به سویش حج میگزارند؛ پس منافع خویش را به چشم میبینند و راههای بندگی را میپیمایند.
و جهانیان با نام آن، با یاد آن، با نگریستن به آن، با تقرب جستن به وسیلهاش و با روآوردن به سویش هدایت میشوند. خدای متعال این حقیقت را به بیانی دیگر و نزدیک به همین معنا، در این کلام خود روشن ساخته است: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِي بِبَكَّهَ مُبٰارَكاً وَ هُديً لِلْعٰالَمِينَ» (آلعمران: ۹۶؛ همانا نخستین خانهای که برای مردم نهاده شد، همان است که در بکّه [مکه] است، پربرکت و مایهٔ هدایت برای جهانیان). و در ذیل آن آیه در جلد سوم این کتاب، مطالبی از نظر شما گذشت که این حقیقت را به خوبی روشن میسازد.
نظیر این سخن، دربارهٔ «قیام» بودنِ ماه حرام برای مردم نیز جاری است؛ چرا که خداوند جنگ را در آن حرام فرموده و مردم را در این ماه از حیث جان، آبرو و مالشان در امنیت قرار داده است تا آنچه از امور زندگیشان تباه شده یا خلل یافته، سامان دهند. ماه حرام در میان دیگر ماهها، همانند ایستگاه و کاروانسرایی است که رهگذرِ خسته در آن میآساید. کوتاهسخن اینکه، کعبه و ماه حرام و آنچه به آنها وابسته است—از قربانی بینشان و نشاندار—از همهٔ جهاتِ معاش و معاد مایهٔ برپایی و قوام زندگی مردماند؛ و اگر اندیشمندِ ژرفنگر جزئیاتِ آنچه را که مردم به صورت جاری یا پایدار از برکات این خانهٔ دیرین (بیت عتیق) و ماه حرام بهره میبرند به دقت بررسی کند—از پیوند با خویشاوندان، دیدار با دوستان، انفاق به بینوایان، رونق و سودآوری بازارها، مهرورزی به نزدیکان، آشنایی با بیگانگان و دوردستان، نزدیکی دلها، پاکی جانها، و نیرومند شدنِ توانها، پشتوانهیافتن آیین، زنده ماندن دین و برافراشته گشتن پرچمهای حق و درفشهای توحید—به برکتهای فراوانی دست خواهد یافت و شگفتیهای بسیار خواهد دید.
گویا مقصود از بیان این حقیقت در پیِ آیاتی که از شکار نهی میکرد، دفع این توهم است که این احکام بیفایده یا کمفایدهاند؛ به این گمان که چه سودی در تحریم شکار در مکانی از مکانها یا زمانی از زمانها وجود دارد؟ و چه ثمری در راندن و آوردنِ قربانی به حج و مانند آن هست؟ و آیا این احکام چیزی جز شباهت داشتن به قوانین خرافی در میان ملتهای نادان و بدوی است؟!
از این توهم چنین پاسخ داده شد که معتبر شمردنِ کعبه و ماه حرام و احکامی که پیرو آن دو است، بر حقیقتی علمی و پایهای استوار و جدی بنا شده است؛ و آن این است که اینها مایهٔ برپایی و سامان زندگی است و ستون فقراتِ حیاتشان بدان استوار میگردد.
از اینجا پیوند این سخن خدای متعال با پیش از خود روشن میشود که میفرماید: «ذٰلِكَ لِتَعْلَمُوا » (این بدان جهت است تا بدانید...) تا پایان آیه. مشارالیه با واژهٔ «ذٰلِكَ » (این) یا خودِ همان حکمی است که در آیههای پیشین بیان شد—حکمی که حکمت تشریع آن را این سخنِ الهی روشن میسازد: «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَهَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ » «إلخ» (خداوند، کعبه یعنی بیتالحرام را مایهٔ قوام [و برپاییِ زندگی] مردم قرار داده است...)—و یا مقصود از «ذٰلِكَ »، بیانِ همان حکمی است که با عبارتِ «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَهَ » «إلخ» (خداوند کعبه را...) توضیح داده شده و سیاق کلام بر آن دلالت دارد.
بنا بر احتمال نخست، معنا چنین است: خداوند، بیتالحرام و ماهِ حرام را مایهٔ قوام [و سامانیافتن زندگی] مردم قرار داد و احکام متناسب با آن دو را وضع کرد، تا آنان از رهگذر پاسداشتِ حرمت آن دو و عمل به احکامی که در اینباره تشریع شده است، به این حقیقت پی ببرند که خداوند به آنچه در آسمانها و زمین است و به آنچه شؤون آنها را اصلاح میکند داناست؛ پس آنچه را برای شما تشریع نموده از روی علم بوده و هیچیک از آنها حکمی خرافی و برآمده از نادانیِ برخاسته از توهم نیست.
بنا بر احتمال دوم، معنا چنین است: ما این حقیقت را برای شما بیان کردیم—که همان قرار دادن بیتالحرام، ماه حرام و احکامِ پیرامونِ آنها به عنوان مایهٔ قوام مردم است—تا بدانید که خداوند به آنچه در آسمانها و زمین است و احکامِ اصلاحکنندهٔ شؤونِ آنها آگاه است؛ پس گمان نبرید که این احکام تشریعشده بیهوده و بیفایدهاند یا خرافاتی ساختگی به شمار میآیند.
خدای متعال میفرماید: «اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ وَ أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،إلي آخر الآيتين» (بدانید که خدا سختکیفر است و خدا آمرزنده و مهربان است... تا پایان دو آیه)؛ این سخن تأکیدی بر این بیان و استوار ساختنِ جایگاه احکام یادشده، و بیمدادن و نویدبخشیدن به نافرمانان و فرمانبرداران است، و در آن رگهای از تهدید وجود دارد؛ از همین رو، توصیف خدا به سختکیفری بر توصیف او به آمرزش و رحمت پیشی گرفته است. به همین جهت نیز در پی آن فرمود: «مٰا عَلَي الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَكْتُمُونَ » (بر پیامبر جز رساندن پیام [وظیفهای] نیست، و خداوند آنچه را آشکار میسازید و آنچه را پنهان میدارید میداند).
(بحث روایی)
در کتاب «کافی» با سند خود از حماد بن عیسی و ابنابیعمیر، از معاویة بن عمار، از امام صادق (ع) دربارهٔ این سخن خدای عزوجل روایت شده است: «لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّٰهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ-تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمٰاحُكُمْ » (خداوند شما را به چیزی از شکار که دستها و نیزههایتان به آن میرسد میآزماید)؛ آن حضرت فرمود: «حشرت لرسول الله ص في عمره الحديبيه الوحوش-حتي نالتها أيديهم و رماحهم» (در عمرهٔ حدیبیه، حیوانات وحشی برای پیامبر خدا (ص) [و همراهانش] گرد آمدند، چندانکه دستها و نیزههایشان به آنها میرسید).
میگویم: عیاشی نیز این روایت را به صورت مرسل (بدون ذکر سلسلهسند) از معاویة بن عمار نقل کرده است. همچنین کلینی در «کافی» و شیخ در «تهذیب» با سند خود از حلبی از امام صادق (ع)، و عیاشی به صورت مرسل از سماعه از آن حضرت (ع)، و نیز قمی در تفسیر خود به صورت مرسل این معنا را روایت کردهاند؛ و این مطلب همانگونه که خواهد آمد، از مقاتل بن حیان نیز روایت شده است.
در کتاب «الدر المنثور» آمده است: ابنابیحاتم از مقاتل بن حیان نقل کرده که گفت: «أنزلت هذه الآيه في عمره الحديبيه-فكانت الوحوش و الطير و الصيد تغشاهم في رحالهم-لم يروا مثله قط فيما خلا؛فنهاهم الله عن قتله-و هم محرمون ليعلم الله من يخافه بالغيب» (این آیه در عمرهٔ حدیبیه نازل شد؛ حیوانات وحشی، پرندگان و شکارها در محل اقامتشان به سراغ آنان میآمدند، به گونهای که هرگز مانند آن را در گذشته ندیده بودند؛ پس در حالی که مُحرم بودند، خداوند آنان را از کشتنِ شکار بازداشت تا بداند [و آشکار شود] چه کسی در نهان از او میترسد).
میگویم: این دو روایت با آنچه پیشتر در بیانِ عمومیت معنای آیه آوردیم، هیچ منافاتی ندارد.
در کتاب «کافی» به صورت پیوسته از احمد بن محمد به طور مرفوع (با حذف واسطهها تا معصوم) دربارهٔ این سخن خدای تبارک و تعالی: «تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمٰاحُكُمْ » (دستها و نیزههایتان به آن میرسد) آمده است که فرمود: «ما تناله الأيدي البيض و الفراخ،و ما تناله الرماح فهو ما لا تصل إليه الأيدي» (آنچه دستها به آن میرسد، تخمها و جوجههاست؛ و آنچه نیزهها به آن میرسد، شکاری است که دستها به آن دسترسی ندارد).
در تفسیر عیاشی با سند خود از حریز، از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: «إذا قتل الرجل المحرم حمامه ففیها شاه،فإن قتل فرخا ففیه جمل،فإن وطأ بیضه فکسرها فعلیه درهم،کل هذا یتصدق بمکه و منی،و هو قول الله فی کتابه: «لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّٰهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ » -البیض و الفراخ «وَ رِمٰاحُكُمْ » الأمهات الکبار» (هرگاه فردِ مُحرم کبوتری را بکشد، کفارهاش یک گوسفند است؛ اگر جوجهای را بکشد، کفارهاش یک شتر است؛ و اگر پایش روی تخمی برود و آن را بشکند، یک درهم بر عهدهٔ اوست؛ همهٔ اینها در مکه و منا صدقه داده میشود. و این همان سخن خداوند در کتابش است: «لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّٰهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ » [خداوند شما را به چیزی از شکار که دستهایتان به آن میرسد میآزماید]—که تخمها و جوجهها هستند—«وَ رِمٰاحُكُمْ » [و نیزههایتان] که شکارها و مادّههای بزرگ هستند).
میگویم: شیخ در «تهذیب» این روایت را از حریز از آن حضرت (ع) نقل کرده، در حالی که تنها به بخش پایانیِ حدیث بسنده کرده است.
و در کتاب «تهذیب» به سند خود از ابنابیعمیر، از حماد، از حلبی، از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «المحرم إذا قتل الصيد فعليه جزاؤه-و يتصدق بالصيد علي مسكين،فإن» (شخص مُحرم هرگاه شکاری را بکشد، جریمه و کفارهاش بر عهدهٔ اوست و [لاشهٔ] شکار را به بینوایی صدقه میدهد؛ پس اگر...). «عاد فقتل صيدا آخر لم يكن عليه جزاء-و ينتقم الله منه،و النقمة في الآخرة» (...دوباره دست به شکار بزند و شکار دیگری را بکشد، کفارهای بر او نیست و خداوند از او انتقام میگیرد، و این انتقام [و کیفر] در آخرت خواهد بود).
و در همان کتاب، از کلینی، از ابنابیعمیر، از برخی اصحابش، از امام صادق (ع) روایت است که فرمود: «إذا أصاب المحرم الصيد خطأ فعليه كفارة،فإن أصابه ثانية متعمدا فهو ممن ينتقم الله منه،و لم يكن عليه كفارة» (هرگاه شخص مُحرم از روی خطا حیوانی را شکار کند، کفاره بر عهدهٔ اوست؛ ولی اگر برای بار دوم عمداً شکار کند، او از کسانی است که خداوند از وی انتقام میکشد و کفارهای بر او نخواهد بود).
و در همان کتاب، از ابنابیعمیر، از معاویة بن عمار روایت است که گفت: به امام صادق (ع) عرض کردم: «محرم أصاب صيدا؟» (اگر شخص مُحرمی شکاری را صید کند، حکمش چیست؟) فرمود: «عليه كفارة» (کفاره بر عهدهٔ اوست). عرض کردم: «فإن هو عاد؟» (اگر دوباره شکار کند چه؟) فرمود: «عليه كلما عاد كفارة» (هر بار که تکرار کند، کفاره بر اوست).
میگویم: روایات — همانطور که میبینی — مختلف است، و شیخ [طوسی] میان آنها چنین جمع کرده است که مقصود آن است که اگر شخص مُحرم از روی عمد حیوانی را بکشد، کفاره بر عهدهٔ اوست؛ ولی اگر باز هم عمداً تکرار کند، کفارهای بر او نیست و او از کسانی است که خدا از وی انتقام میکشد؛ اما فرد فراموشکار، هر بار که تکرار کند کفاره بر او واجب خواهد بود.
و در همان کتاب، به اسناد خود از زراره، از امام باقر (ع) روایت کرده است که دربارهٔ سخن خدای عزوجل: «يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ » (دو عادل از شما به آن حکم کنند [مائده: ۹۵]) فرمود: «فالعدل رسول الله ص و الإمام من بعده-يحكم به و هو ذو عدل- فإذا علمت ما حكم الله به من رسول الله و الإمام-فحسبك و لا تسأل عنه» (عادل، پیامبر خدا (ص) و امامِ پس از اوست؛ او به آن حکم میکند و خود صاحب عدل است. پس وقتی دانستی حکم خدا به بیان پیامبر خدا و امام چیست، همان برایت بس است و دیگر [از داوری دیگران] مپرس).
میگویم: در این معنا روایات متعددی وارد شده است.
و در برخی از آنها آمده است: نزد امام صادق (ع) خواندم:
«ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ » (دو عادل از شما [مائده: ۹۵])
- پس امام فرمود: «ذو عدل منكم،هذا مما أخطأت به الكتاب» (بلکه: «یک عادل از شما»، و این از مواردی است که کاتبان [در نگارش آن] اشتباه کردهاند). و چنانکه پیداست، این بیان به قرائت آیه بازمیگردد.
و در کتاب «کافی»، از زُهَری، از امام سجاد، علی بن الحسین (ع) روایت است که فرمود: «صوم جزاء الصيد واجب» (روزهٔ کفارهٔ شکار واجب است)، چرا که خدای عزوجل فرموده است: «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزٰاءٌ مِثْلُ مٰا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ-يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَهِ-أَوْ كَفّٰارَهٌ طَعٰامُ مَسٰاكِينَ أَوْ عَدْلُ ذٰلِكَ صِيٰاماً » (و هر کس از شما آن را عمداً بکشد، تاوانی از چهارپایان همانند آنچه کشته بر عهدهٔ اوست؛ که دو تن عادل از شما به آن حکم میکنند؛ قربانیای که به کعبه برسد، یا کفارهای [معادلِ] خوراک دادن به بینوایان، یا معادل آن روزه گرفتن [مائده: ۹۵]).
[امام فرمود:] «أ و تدري كيف يكون عدل ذلك صياما يا زهري؟» (ای زُهَری، آیا میدانی معادل آن روزه گرفتن چگونه است؟) گفت: عرض کردم: نمیدانم. فرمود: «يقوم الصيد ثم تفض تلك القيمة علي البر-ثم يكال ذلك البر أصواعا فيصوم لكل نصف صاع يوما» (شکار قیمتگذاری میشود، سپس آن قیمت بر گندم تقسیم میگردد؛ آنگاه آن گندم با صاع پیمانه میشود و به ازای هر نیمصاع، یک روز روزه گرفته میشود).
و در همان کتاب، با سند خود از احمد بن محمد، از برخی از راویانش، از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود:
«هر کس به سبب احرامش قربانی بر او واجب شود، میتواند آن را هر جا که میخواهد ذبح کند مگر کفارهٔ شکار؛ چراکه خداوند میفرماید: «هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَهِ » (قربانیای که به کعبه برسد؛ مائده: ۹۵).»
و در تفسیر عیاشی، از حَریز، از امام صادق (ع) روایت شده است که دربارهٔ آیهٔ «أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعٰامُهُ مَتٰاعاً لَكُمْ » (شکار دریا و خوراک آن برای شما حلال شده است تا بهرهای برای شما باشد) فرمود: «[منظور از طعام،] همان ماهیِ نمکسودی است که میخورند». و فرمود: «مرز و تفاوتِ میان آن دو [شکار خشکی و دریا] این است: هر پرندهای که در نیزارها باشد ولی در خشکی تخم بگذارد و در خشکی جوجه بیاورد، از شکار خشکی است؛ و هر پرندهای که در خشکی باشد ولی در دریا تخم بگذارد و جوجه بیاورد، از شکار دریا به شمار میرود».
و در همان کتاب، از زید شَحّام روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ این سخن خداوند پرسیدم:
«أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعٰامُهُ مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيّٰارَةِ» (شکار دریا و خوراک آن برای شما و کاروانیان حلال شده است تا بهرهای باشد)؛
فرمود: «منظور، ماهیهای نمکسود است؛ و هرچه را نیز از آن توشه برداری، هرچند نمکسود نباشد، مَتاع (توشه و بهره) به شمار میآید».
میگویم: روایتها در این معانی از طریق شیعه از امامان اهلبیت (ع) فراوان است.
و در کتاب «الدر المنثور» آمده است: ابن ابیشیبه از معاویه بن قُرّه، و احمد از مردی از انصار روایت کردهاند که شترِ مردی پا روی لانهٔ شترمرغی گذاشت و تخمهایش را شکست؛ پس پیامبر خدا (ص) فرمود:
«به ازای هر تخم، یک روز روزه یا غذا دادن به یک بینوا بر عهدهٔ توست».
میگویم: این معنا همچنین از ابن ابیشیبه از عبدالله بن ذَکوان از پیامبر (ص) روایت شده، و نیز از او از ابوالزِّناد از عایشه از آن حضرت (ص) نقل شده است.
و در همان کتاب آمده است: ابوالشیخ و ابن مَردویه از طریق ابوالمهزِّم از پیامبر (ص) روایت کردهاند که فرمود:
«في بيض النعام ثمنه»؛ در [شکستنِ] تخم شترمرغ، بهای آن [کفاره است].
و در همان کتاب آمده است: ابنابیحاتم از ابوجعفر، امام محمد باقر (ع) روایت کرده است که مردی از علی (ع) دربارهٔ «هَدْی» (قربانیِ حج) پرسید که از چه حیواناتی است؟ فرمود: از هشت جفت [حیوان]. گویا آن مرد تردید کرد؛ پس علی (ع) فرمود: آیا قرآن میخوانی؟ گویا مرد گفت: آری. علی (ع) فرمود: پس آیا شنیدهای که خداوند میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ-أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَهُ الْأَنْعٰامِ » (مائده: ۱؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، به پیمانها وفا کنید، دامهای چهارپا برای شما حلال شده است)؟ گفت: آری. فرمود: آیا شنیدهای که میفرماید: «لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَليٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَهِ الْأَنْعٰامِ ، وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ حَمُولَهً وَ فَرْشاً ،فكلوا من بهيمه الأنعام» (حج: ۳۴ و انعام: ۱۴۲؛ تا نام خدا را بر آنچه از دامهای چهارپا روزیشان کرده یاد کنند، و از چهارپایان باربردار و کمارتفاع را [آفرید]، پس از دامهای چهارپا بخورید)؟ گفت: آری.
[علی (ع)] فرمود: پس آیا شنیدهای که میفرماید: «مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ ،... وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ» (انعام: ۱۴۳-۱۴۴؛ از گوسفند دو تا [نر و ماده] و از بز دو تا، ... و از شتر دو تا و از گاو دو تا)؟
[مرد] گفت: آری. فرمود: پس آیا شنیدهای که میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ -إلي قوله- هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَهِ » (مائده: ۹۵؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حالی که در احرام هستید شکار را نکشید — تا آنجا که میفرماید: — قربانیای که به کعبه برسد)؟ آن مرد گفت: آری.
سپس [آن مرد] پرسید: اگر آهویی را بکشم، چه کفارهای بر عهدهٔ من است؟ [علی (ع)] فرمود: یک گوسفند. علی (ع) فرمود: «هديا بالغ الكعبة» (قربانیای که به کعبه برسد)؟ مرد گفت: آری. علی (ع) فرمود: چنانکه میشنوی، خداوند خود آن را [قربانیِ] رسیده به کعبه نامیده است.
و در همان کتاب آمده است: ابنابیحاتم از عطاء خراسانی روایت کرده است: عمر بن خطاب، عثمان بن عفان، علی بن ابیطالب، ابنعباس، زید بن ثابت و معاویه دربارهٔ کفارهای که از جنس «هَدْی» (قربانی) باشد — در مورد شکاری که شخص مُحرِم میکشد و کفاره دارد — چنین حکم کردند که به بهای آن شکار نگاه میشود و با آن به مسکینان طعام داده میشود.
و در همان کتاب آمده است: ابنجریر از ابوهریره روایت کرده که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «أحل لكم صيد البحر و طعامه متاعا لكم» (مائده: ۹۶؛ صید دریا و خوراکش برای بهرهمندی شما حلال شده است)؛ [و] فرمود: «ما لفظه ميتا فهو طعامه»؛ آنچه دریا مرده بیرون میاندازد، همان خوراکِ آن است.
میگویم: شبیه به این معنا از برخی اصحاب نیز روایت شده است، اما آنچه از طریق اهلبیت (ع) روایت شده خلافِ آن است، چنانکه پیشتر گذشت.
و در تفسیر عیاشی، از اَبان بن تَغلب روایت شده است که گفت: به امام صادق (ع) دربارهٔ این سخن خدا عرض کردم: «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَهَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ » (مائده: ۹۷؛ خداوند کعبه، آن خانهٔ محترم را مایهٔ برپایی و سامانیافتگی کارِ مردم قرار داد)؛ فرمود: خداوند آن را برای دین و زندگیشان مایهٔ برپایی قرار داده است.
میگویم: توضیح معنای این روایت پیشتر گذشت.
[سورهٔ مائده (۵): آیهٔ ۱۰۰]
اشاره
قُل لَّا يَسۡتَوِي ٱلۡخَبِيثُ وَٱلطَّيِّبُ وَلَوۡ أَعۡجَبَكَ كَثۡرَةُ ٱلۡخَبِيثِۚ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ يَٰٓأُوْلِي ٱلۡأَلۡبَٰبِ لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ
بگو: پلید و پاکیزه یکسان نیستند، هرچند فراوانیِ پلید تو را به شگفتی اندازد؛ پس ای خردمندان، از خدا پروا بدارید تا شاید رستگار شوید.
بیان
این آیه گویی مستقل و جداگانه است؛ زیرا پیوند روشنی با آیات پیش از خود ندارد و آیات پس از آن نیز پیوستگی آشکاری با آن ندارند، از این رو نیازی به تکلف در بیان پیوندش با پیش از خود نیست. این آیه دربردارندهٔ مثَلی فراگیر است که خدای پاک و منزه برای بیان ویژگیِ اختصاصیِ دین حق در میان دیگر ادیان و روشهای عمومی و رایج آورده است، و آن این است که: ارزش و ملاک به حق است، هرچند پیروانش اندک و همراهانش پراکنده باشند؛ و تکیه بر خیر و سعادت است، هرچند اکثریت از آن روی گردانند و قدرتمندان فراموشش کنند؛ چرا که حق در قوانین خویش جز بر عقل سلیم تکیه نمیکند، و حاشا که عقل سلیم جز به صلاح جامعهٔ انسانی در اموری رهنمون شود که مایهٔ استواریِ زندگی و راههای معیشتِ پاکیزه است، خواه با خواستهها و هوسهای اکثریت موافق باشد یا مخالف، و چه بسیار که مخالف است؛ اینک نظام آفرینش ــ که خاستگاه باورهای راستین است ــ از هیچیک از هوسهای آنان پیروی نمیکند، و اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد، آسمانها و زمین تباه میشدند.
خدای متعال میفرماید: «قُلْ لاٰ يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَهُ الْخَبِيثِ » (بگو: پلید و پاکیزه یکسان نیستند، هرچند فراوانیِ پلید تو را به شگفتی اندازد). گویی مقصود از یکسان نبودنِ ناپاک و پاک، این است که پاکیزه بهتر از ناپاک است؛ و این مطلبی آشکار است، از این رو کلام در قالب کنایه آمده است؛ زیرا پاکیزه بنا بر طبع خویش و به داوریِ فطرت، مرتبهای برتر و جایگاهی والاتر از ناپاک دارد. بنابراین اگر فرض شود این امر وارونه گردد و ناپاک به سبب عاملی عارضی بهتر از پاک شود، ناچار باید ناپاک گامبهگام بالا رود تا به مرتبهای برسد که با پاک همتراز و برابر گردد و سپس از آن بگذرد و برتر شود؛ از این رو هنگامی که برابریِ ناپاک و پاک نفی میشود، این نفی در ردِّ برتریِ ناپاک بر پاک رساتر و گویاتر خواهد بود.
از همینجا دلیل پیشداشتنِ «ناپاک» بر «پاک» روشن میشود؛ زیرا سخن برای بیان این نکته است که فراوانیِ ناپاک هرگز آن را بهتر از پاک نمیکند، و چنین برتری تنها در صورتی ممکن بود که ناپاک از فرودستیِ پستی و فرومایگی به اوج کرامت و عزت بالا رود تا نخست با پاک در جایگاهش برابر شود و سپس بر آن پیشی گیرد. و اگر گفته میشد: «لا يَسْتَوِي الطَّيِّبُ وَ الْخَبِيثُ» (پاکیزه و ناپاک یکسان نیستند)، توجه کلام به بیان این نکته معطوف میشد که پاکیزه، پستتر و فرومایهتر از ناپاک نخواهد بود؛ و در آن صورت لازم بود پس از آن به جای «فراوانیِ ناپاک»، از «اندک بودنِ پاکیزه» یاد شود؛ پس این نکته را دریاب.
پاکی و پلیدی بر پایهٔ معنایی که دارند، دو وصف حقیقی برای پدیدههای عینی و خارجی هستند؛ مانند خوراک پاکیزه یا پلید، و سرزمین پاک یا ناپاک. خدای متعال میفرماید: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً» (سرزمین پاکیزه گیاهش به فرمان پروردگارش بیرون میآید و آن سرزمینی که ناپاک است جز گیاهی اندک و بیفایده برنمیآورد) [اعراف: ۵۸]، و خدای متعال میفرماید: «وَ الطَّيِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ» (و روزیهای پاکیزه) [اعراف: ۳۲]؛ و اگر گاه پاکی و ناپاکی بر اوصاف قراردادی و اعتباری نیز اطلاق میشود، مانند حکمِ پاک یا پلید، و خُلقوخویِ پاکیزه یا ناپاک، صرفاً با نوعی عنایت و مجاز است.
با این حال، نتیجهگیری و متفرع ساختنِ این سخن پروردگار که: «فَاتَّقُوا اللّٰهَ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » (پس ای خردمندان، از خدا پروا بدارید تا شاید رستگار شوید) بر این سخن او که: «لاٰ يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ ،إلخ» (پلید و پاکیزه یکسان نیستند... تا آخر آیه)، با اینکه تقوا از قبیل انجام دادنها یا ترک کردنهاست و پاکی و پلیدی در آن مجازی و با عنایت است، و نیز آوردنِ کلام ــ یعنی سخن او که: «لاٰ يَسْتَوِي ،إلخ» (یکسان نیستند... تا آخر آیه) ــ به صورت اصلی مسلّم و پذیرفتهشده، قویترین شاهد است بر اینکه مقصود از پاک و ناپاک، همان مصداق خارجی و حقیقیِ آنهاست تا استدلالْ ثمربخش و رسا باشد؛ چرا که اگر منظور، پاکی و پلیدیِ اعمال و روشها بود، آنچنان که باید روشن نمیشد، زیرا هر گروهی روش خود را پاک میشمارد و آنچه را با هوا و هوس یا خواستهاش ناسازگار باشد، پلید میداند.
بنابراین، این سخن بر معنای دیگری استوار است که خدای پاک و منزه در بخشهای گوناگونی از کلام خویش آن را بیان فرموده است؛ و آن اینکه دین بر پایهٔ فطرت و آفرینش بنا شده است، و آنچه دین بدان فرامیخواند همان پاکیزگیهای زندگی است، و آنچه از آن بازمیدارد همان پلیدیهاست، و خداوند جز پاکیزهها را حلال نکرده و جز پلیدیها را حرام نفرموده است. خدای متعال میفرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» (پس حقگرایانه روی خود را به سوی این آیین بدار؛ فطرتی الهی که مردم را بر پایهٔ آن آفریده است؛ در آفرینش خدا دگرگونی راه ندارد؛ این است همان دین استوار؛ روم: ۳۰).
و فرمود: «وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبٰاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبٰائِثَ» (و برای آنان پاکیزهها را حلال میگرداند و ناپاکیها را بر ایشان حرام میسازد؛ اعراف: ۱۵۷).
و فرمود: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَهَ اللّٰهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّيِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ» (بگو: چه کسی زینتهای خدا را که برای بندگانش پدید آورده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟؛ اعراف: ۳۲).
از این رو، حاصل سخن این است که فرمودهٔ او: «لاٰ يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَهُ الْخَبِيثِ » (پلید و پاکیزه یکسان نیستند، هرچند فراوانیِ پلید تو را به شگفت آورد)، مَثَلی است برای بیان این نکته که پایههای دین بر ویژگیهای تکوینیِ (واقعی در نظام آفرینش) اشیاء استوار شده است؛ یعنی بر پاکی یا ناپاکیِ آنها که در مسیر سعادت و شقاوت انسان اثرگذارند. کم یا زیاد بودن نیز بر این ویژگیها تأثیری ندارد؛ پس پاکیزه پاکیزه است هرچند اندک باشد، و پلید پلید است هرچند بسیار باشد.
پس بر هر خردمندی که پاک را از ناپاک بازمیشناسد، و داوری میکند که پاک از پلید بهتر است، و نیز معتقد است که انسان باید در سعادتمند کردن زندگی خویش بکوشد و خیر را بر شر ترجیح دهد، واجب است که با پیمودن راه پروردگار، تقوای الهی پیشه کند؛ و به دلسپردگی و رویآوریِ بسیاری از مردم به کارهای پلید و اخلاق و حالات هلاککننده فریب نخورد، و هواهای نفسانی با پشتکردن به حق یا هراسافکنی او را از پیرویِ حق بازندارد؛ تا شاید با دست یافتن به سعادت حقیقی انسانی، رستگار گردد.
خدای متعال میفرماید: «فَاتَّقُوا اللّٰهَ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » (پس ای صاحبان خرد، از خدا پروا بدارید، باشد که رستگار شوید). این سخن نتیجهای است برگرفته از مَثَلی که در آغاز آیه آورده شد؛ و چکیدهٔ معنا این است که چون متعلق تقوا همان شریعتهای الهی است، و شریعتها نیز بر پایهٔ پاکیها و پلیدیهای تکوینی بنا شدهاند که رعایت آنها مایهٔ سعادت و رستگاری انسان است، ــ همانگونه که هیچ صاحب عقل و اندیشهای در این حقیقت تردید ندارد ــ پس بر شما ای صاحبان خرد واجب است که با عمل به شریعتهای الهی از خدا پروا بدارید، تا شاید رستگار شوید.