وَلَا تَسُبُّواْ ٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَسُبُّواْ ٱللَّهَ عَدۡوَۢا بِغَيۡرِ عِلۡمٖۗ كَذَٰلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمۡ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِم مَّرۡجِعُهُمۡ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ
و کسانی را که جز خدا میخوانند دشنام ندهید، مبادا آنان نیز از روی دشمنی و نادانی خدا را دشنام دهند؛ اینگونه برای هر امتی کردارشان را آراستیم، سپس بازگشتشان به سوی پروردگارشان است و آنان را از آنچه انجام میدادند آگاه خواهد ساخت.
تفسیر آیهٔ ۱۰۸ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۳۱۴ تا ۳۲۴ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/108/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَيَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ » (و به کسانی که جز خدا را میخوانند دشنام مدهید، مبادا آنان نیز از روی ستم و نادانی به خدا دشنام دهند). واژهٔ «سبّ» معنایی روشن دارد (دشنامگفتن). راغب در مفردات گفته است: «عَدْو» بهمعنای درگذشتن از حد و ناسازگاری و ناهمگونی است؛ گاهی این معنا در دل در نظر گرفته میشود که به آن «عداوت» (دشمنی) و «معاداة» میگویند؛ گاهی در راهرفتن است که به آن «عَدْو» (دویدن تند) گفته میشود؛ گاهی در برهمزدن عدالت در دادوستد و رفتار است که به آن «عدوان» و «عَدْو» (تجاوز و ستم) میگویند، چنانکه فرمود: «فَيَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ» (تا از روی ستم و نادانی به خدا دشنام دهند)؛ و گاهی در اجزای جایگاه به کار میرود که به آن «عُدَواء» میگویند، چنانکه گفته میشود: «مكانٌ ذو عُدَواء» یعنی مکانی که اجزایش ناهموار و ناسازگار است. پایان سخن راغب.
این آیه ادبی دینی را گوشزد میکند که به سبب آن، حرمتِ مقدساتِ جامعهٔ دینی محفوظ میماند و حریمِ آن از آلودهشدن به چرکینگیِ اهانت، سبکشمردن با گفتار زشت، دشنام، ناسزا، مسخرهکردن و مانند اینها در امان میماند؛ زیرا در سرشت انسان نهاده شده است که از حرمت آنچه مقدس میشمارد دفاع کند و در برابر کسی که میپندارد به او دستدرازی کرده، پاسخی همانند بدهد؛ و بسا خشم، او را وادارد که حتی به آنچه نزد خودش والاترین جایگاه عزت و کرامت را دارد یاوهگویی و دشنام دهد. بنابراین اگر مؤمنان به خدایان مشرکان دشنام دهند، تعصب جاهلیت مشرکان را برمیانگیزد تا در رویارویی با مؤمنان، به آن حقیقتی دشنام دهند که نزد مؤمنان شأن والای الوهیت را داراست و آن همانا خدای عزیزنام است؛ پس دشنامدادن به معبودان آنان نوعی سببسازی برای آن است که خدای متعال با آنچه شایستهٔ ساحت قدس و کبریاییاش نیست یاد شود.
عمومیتِ دلیلی که از این سخن الهی فهمیده میشود: « كَذٰلِكَ زَيَّنّٰا لِكُلِّ أُمَّهٍ عَمَلَهُمْ » (اینگونه برای هر امتی کردارشان را آراستیم)، بیانگر عمومیت نهی است از هر سخن زشتی که به بدگویی از هر یک از مقدسات دینی بینجامد، به هر شیوهای که به این نتیجه منجر شود.
خدای متعال میفرماید: « كَذٰلِكَ زَيَّنّٰا لِكُلِّ أُمَّهٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِليٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (اینگونه برای هر امتی کردارشان را آراستیم؛ سپس بازگشتشان بهسوی پروردگارشان است و آنان را از آنچه انجام میدادند باخبر میسازد). زینت، امر زیبا و دوستداشتنیای است که چنان به چیزی ضمیمه میشود که میل و رغبت را به آن برمیانگیزد و آن را نزد خواهانش محبوب میگرداند؛ در نتیجه انسان بهسوی آن زینت به حرکت درمیآید و به همان چیزی میرسد که بدان آراسته شده است؛ مانند جامهای آراسته با هیئتی نیکو که انسان آن را برای زیباییاش میپوشد و در پی آن، بدنش به وسیلهٔ آن جامه از گرما و سرما در امان میماند.
و خدای پاک و منزه اراده فرموده است که انسان در این زندگی دنیوی و پر از شاخوبرگ روزگار بگذراند و حیات زمینیِ ویژهٔ خویش را از راه بهکارانداختن نیروهای کارآمدش تداوم بخشد؛ پس آنچه را برایش سودمند یا زیانآور است با حواس ظاهری خود درمییابد، سپس با حواس و قوای درونیاش در آنها دخل و تصرف میکند، و بعد با خوردن و نوشیدن چیزهایی تغذیه مینماید و با کارهایی ویژه به زناشویی برانگیخته میشود و لباس میپوشد، پناهگاه برمیگزیند، سودها را جلب و زیانها را دفع میکند و کارهایی از این دست را پی میگیرد.
انسان در تمام این کارها و پیآمدهایشان، لذتهایی همراه دارد و به غایتهایی حیاتی میرسد؛ و فرجامین مرحلهای که به آن منتهی میشود، یا زندگی سعادتمندانهٔ راستینی است که برایش آفریده شده، یا زندگیای است که آن را سعادتمندانهٔ راستین میپندارد. او با هر کاری که انجام میدهد، تنها لذتی را در نظر دارد که به آن کار پیوسته است؛ خواه لذت مادی باشد، مانند لذت غذا، نوشیدنی، زناشویی و جز آن، و خواه لذت فکری (عقلانی یا روانی) باشد، مانند لذتِ مصرف دارو [برای سلامت]، لذت پیشرفت، انس، ستایش، افتخار، نام نیک و جاودان، انتقام، ثروت، امنیت و دیگر مواردی از این دست که به شمارش درنمیآید.
این لذتها اموری هستند که این کارها و متعلقاتشان بدانها آراسته شده است، و خدای پاک و منزه به وسیلهٔ همین لذتها انسان را مسخّر ساخته و به کار واداشته است تا به خاطر آنها کارها را انجام دهد و پی بگیرد؛ و با برآورده شدن این لذتها، غایتهای الهی و هدفهای تکوینی، چون بقای فرد و تداوم نسل تحقق مییابد. اگر در خوردن، نوشیدن و زناشویی آن لذتِ دلخواه وجود نداشت، هرگز انسان تن به این حرکات سخت، رنجآور برای جسم و سنگین بر جان نمیداد؛ در نتیجه نظام زندگی مختل میشد، فرد از میان میرفت، نسل برمیافتاد، نوع انسان منقرض میگشت و بیهیچ تردیدی، حکمت آفرینش باطل میشد.
آن بخش از این زینت که طبیعی و در سرشت اشیا نهاده شده است — مانند مزههای لذیذی که در انواع خوراکیهاست و لذت زناشویی — برآمده از آفرینش و منسوب به خدای پاک و منزه است و در مسیر پیشراندن پدیدهها بهسوی هدفهای تکوینیشان قرار دارد؛ و هیچ پیشرانندهای برای آنها بهسوی این هدفها جز خدای پاک و منزه نیست، زیرا اوست که به هر چیزی آفرینش درخور آن را بخشید و سپس هدایتش فرمود.
و آن بخش از این زینتها که لذتی فکری است و زندگی انسان را در دنیایش سامان میبخشد و به آخرتش آسیبی نمیرساند، آن نیز به خدای پاک و منزه منسوب است؛ زیرا از فطرت سالمی سرچشمه میگیرد که خداوند انسانها را بر اساس آن آفریده است و هیچ دگرگونیای در آفرینش الهی راه ندارد. خدای متعال میفرماید: «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ» (حجرات: ۷؛ ایمان را برای شما محبوب گردانید و آن را در دلهایتان آراست).
و آن بخش از این لذتها که لذتی فکری و سازگار با هوای نفس باشد و با باطل ساختن بندگی و تباه کردن حیات پاکیزه، در آخرت و دنیا مایهٔ بدبختی گردد، لذتی است که از راه فطرت سالم منحرف شده است؛ زیرا فطرت همان آفرینش الهی است که خداوند آن را چنان سامان داده که بهسوی سعادت راه میپوید، و احکام برخاسته از آن و اندیشههای سرچشمهگرفته از آن با اصل خود — که برانگیزانندهٔ آنهاست — مخالفت نمیورزند. پس هرگاه اندیشهای با فطرت مخالفت ورزد و سعادت را تأمین نکند، از فطرت نتراویده است، بلکه تنها از وسوسهای شیطانی و لغزشی نفسانی پدید آمده و ازاینرو به شیطان منسوب است؛ مانند لذتهای موهوم و شیطانی در انواع گناه و نافرمانی از آن جهت که نافرمانی است؛ چراکه چنین زینتی به شیطان منسوب است و به خدای پاک و منزه نسبت داده نمیشود مگر به اذن [تکوینیِ او]. خدای متعال در حکایت از سخن ابلیس میفرماید: «لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (حجر: ۳۹؛ در زمین [بدیها را] برایشان میآرایم و همگیشان را گمراه میسازم)؛ و خدای متعال میفرماید: «فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ» (نحل: ۶۳؛ پس شیطان کارهایشان را برای آنان آراست).
اما اینکه این آراستگی (زیبا دیدن زشتیها) بیواسطه به خدای پاک و منزه نسبت داده نمیشود، از این روست که او نظام آفرینش را سامان داد و در آن، موجودات را به سوی غایتهایشان پیش برد و به سعادتشان راهنمایی کرد؛ سپس بر پایهٔ فطرت تکوینی و سالم انسان، باورها و اندیشههایی را بنا نهاد تا کارهایش را بر آن استوار کند و او را به سعادت برسانند و از تیرهروزی و ناکامی بازدارند. ساحت خدای متعال - که نامش گرامی باد - برتر از آن است که بازگردد و به زشتی فرمان دهد و از نیکی بازدارد و به هر کار ناپسند و زشتی برانگیزد؛ به گونهای که همهٔ مردم را همزمان به کار نیک و زشت امر کند و همزمان همه را از کار زشت و نیک نهی فرماید! زیرا در این صورت، نظام تکلیف و قانونگذاری و به دنبال آن نظام پاداش و کیفر تباه میشد؛ و سپس آیینی را با این ویژگی، دینی پایدار و همان فطرت الهی بنامد که مردم را بر آن آفریده است؛ در حالی که فطرت از این تناقض و مانند آن بیزار است، و سر باز میزند و ابا دارد از اینکه چیزی به آن منسوب شود که خود آن را بیخردی و نادانی میداند.
اگر بگویی: چه مانعی دارد که دعوت به فرمانبرداری و نافرمانی به خدای متعال نسبت داده شود، به این معنا که جانهایی که با پرهیزگاری آراسته شدهاند و باطنی شایسته یافتهاند، خداوند آنها را به سوی طاعت و کار نیک برانگیزد؛ و جانهایی که به پلیدی گناه آلوده شده و درونشان به خباثت گراییده است، خدای پاک و منزه بر حسب تفاوت استعدادهایشان آنها را به سوی بدکاری و فسق بخواند؛ پس در هر دو حال، فراخواننده به خیر و شر، و برانگیزنده به طاعت و نافرمانی، خودِ خدای پاک و منزه باشد؟
در پاسخ میگویم: این زاویهٔ دید، با موضوعی که دربارهاش بحث میکردیم تفاوت دارد؛ زیرا این سخن، نگریستن به طاعت و نافرمانی با در نظر گرفتن واسطههایی است که میان آن دو و خدای متعال فاصله شدهاند؛ و شکی نیست که حالات نیک یا بد روحی، در پدید آمدن طاعتها یا گناهان متناسب با خود نقش دارند؛ و بر این پایه، طاعت و نافرمانی بیواسطه به خودِ این حالات، و با واسطهٔ اذن به خدای پاک و منزه نسبت مییابند؛ زیرا خدای پاک و منزه است که به هر سببی رخصت داده تا به معلول و نتیجهاش برسد.
اما زاویهٔ نگاهی که ما در آن بحث میکنیم، نگریستن به حال طاعت و نافرمانی از جهت تشریع احکام است، و از جهت انگیزش جانها به سوی آن دو با صرفنظر از دیگر اسباب برانگیزنده و دعوتکننده به آنها؛ پس آیا ممکن است گفته شود که خدای پاک و منزه همزمان به ایمان و کفر فرا میخواند، یا همزمان به طاعت و نافرمانی برمیانگیزد؟! در حالی که او خودْ دینش را آیینِ پایدار و حاکم بر جامعهٔ انسانی و بنیانیافته بر فطرت الهی وصف میکند؛ و این شریعتهای الهی و در پی آن انگیزههای درونیِ سازگار با آنها، همگی فطریاند، اما انگیزههای نفسانیِ هماهنگ با هوای نفس که بر خلاف احکام شریعتاند، ضد فطرت میباشند و دعوت به آنها حتی به صاحب فطرتی سلیم هم نسبت داده نمیشود؛ پس محال است که به خدای متعال نسبت یابد. خدای متعال میفرماید: «وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَهً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَيْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَي اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ، قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ» (اعراف: ۲۹) (و هنگامی که کار زشتی انجام میدهند، میگویند: پدرانمان را بر این روش یافتهایم و خدا ما را به آن فرمان داده است؛ بگو: همانا خدا به کار زشت فرمان نمیدهد، آیا چیزی را که نمیدانید به دروغ بر خدا میبندید؟! بگو: پروردگارم به دادگری فرمان داده است).
و اما اینکه این زینت به اذن خدای متعال به او منسوب است، بدان جهت است که مالکیتِ او فراگیر و فرمانروایی الهیاش مطلق است، و هرگز ممکن نیست کسی در چیزی از ملک او جز با اذن خودش تصرف کند. از این رو، آنچه شیطان از شرک و فسق و هر آنچه به گونهای خشم خدای پاک و منزه را در پی دارد در دلهای دوستانش میآراید، همگی به اذن الهی رخ میدهد؛ اذنی که سنّت آزمون و امتحان به واسطهٔ آن به انجام میرسد، و بدون آن، نظام قانونگذاری و راه دعوت و هدایت سامان نمیپذیرد. خدای متعال میفرماید: « مٰا مِنْ شَفِيعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ» (یونس: ۳) (هیچ شفاعتگری جز پس از اذن او وجود ندارد)، و فرمود:
«وَ لِيُمَحِّصَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكٰافِرِينَ» (آلعمران: ۱۴۱): «و تا خدا مؤمنان را خالص گرداند و کافران را نابود سازد.»
پس روشن شد که زینت دادن به اعمال، انتسابی به خدای متعال دارد که هم با واسطهٔ اذن و هم بیواسطه را در بر میگیرد؛ و کلام خدای متعال بر همین مبنا جاری میشود که میفرماید: «كَذٰلِكَ زَيَّنّٰا لِكُلِّ أُمَّهٍ عَمَلَهُمْ» (انعام: ۱۰۸) (اینگونه برای هر امتی کردارشان را آراستیم)؛ و روشنتر از آن در انطباق با آنچه گذشت، سخن خدای متعال است که میفرماید: «إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَي الْأَرْضِ زِينَهً لَهٰا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» (کهف: ۷) (همانا ما آنچه را بر روی زمین است زینتی برای آن قرار دادیم تا آنان را بیازماییم که کدامیک نیکوکارترند).
مفسران به تناسب اختلافی که در چگونگی نسبت دادن افعال به خدای متعال دارند، دربارهٔ این آیه دیدگاههای گوناگونی بیان کردهاند:
نخست اینکه مقصود، آراستن از راه امر و نهی و بیان خوبی و بدیِ کارهاست؛ بنابراین معنا چنین خواهد بود: همانگونه که برای شما ای مؤمنان کارهایتان را آراستیم، برای هر امتی پیش از شما نیز کارهایشان را آراستیم؛ کارهایی مانند پسندیده بودنِ دعوت به سوی خدا و پرهیز از دشنام دادن به بتها؛ و اینکه آنان را نهی کردیم از اینکه کارهایی انجام دهند که کافران را از پذیرش حق گریزان سازد. ایراد این سخن آن است که با ظهور آیه در عمومیت ناسازگار است، و همانطور که از مطالب گذشته روشن شد، هیچ دلیلی بر اختصاص دادن آیه به آنچه گفتهاند وجود ندارد.
دیدگاه دیگر اینکه معنای آیه چنین است: و اینگونه برای هر امتی کارشان را با گرایش طبعها به آن آراستیم، ولی با این حال، حق را نیز به آنان شناساندیم تا به حق روی آورند و از باطل دوری گزینند.
ایراد این دیدگاه آن است که همانطور که نسبت دادنِ مستقیم و بیواسطهٔ دعوت به طاعت و معصیت، و ایمان و کفر به خدای متعال درست نیست، نسبت دادنِ گرایش طبعها به کارهای نیک و بد نیز به صورتی یکسان به خدای متعال روا نیست؛ بنابراین، فرق گذاشتن میان دعوت تکوینی (آفرینشی و غریزی) و مانند آن، با دعوت تشریعی (از راه احکام و قوانین) به زشتیها و بدیها، و نسبت دادن اولی به خدای متعال بدون دومی، در جای خود نیست و پذیرفته نیست.
دیدگاه دیگر اینکه مقصود، آراستن از راه یادآوری پاداش است؛ همانند این سخن خدا: «وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيٰانَ» (حجرات: ۷)؛ یعنی: «ولی خدا ایمان را محبوب شما کرد و آن را در دلهایتان بیاراست و کفر و نافرمانی و سرکشی را در نظرتان ناخوشایند ساخت»؛ به این معنا که با یادآوری پاداش ایمان و ستایشِ اهل ایمان بر کارشان، آن را محبوب شما ساخت و با یادآوری کیفر کفر و نکوهشِ مرتکبانش، آن را ناپسندتان نمود. ایراد این توجیه آن است که اولاً کارهای امتها را بدون هیچ قید و دلیلی، تنها به کارهای نیک محدود میکند؛ ثانیاً چنین معنایی از سیاق آیه و ظاهر واژهٔ «تزیین» (آراستن) بسیار دور است؛ و ثالثاً آراستن به این معنا ویژهٔ مؤمنان نخواهد بود.
دیدگاه دیگر اینکه مقصود، آراستنِ همهٔ کارها اعم از نیکیها و بدیهای آنها از سوی خدا، به طور ابتدایی و بدون واسطه است، و اینکه خدای متعال همگان را به هر دو گونهٔ طاعت و معصیت فراخوانده است؛ بر پایهٔ این پندار که انسان در کارهایی که به او نسبت داده میشود مجبور است.
ایراد این پندار آن است که ظاهر آیه با اختیار سازگارتر است تا با اجبار؛ زیرا زینت تنها زمانی به چیزی ضمیمه میشود تا انسان به آن متمایل شود و محبوبش گردد، و در نتیجه مایهای برای ترجیح یافتنِ آن و دلبستن به آن و رها کردن غیر آن باشد. حال اگر نسبتِ انجام دادن و واگذاشتنِ کار برای انسان یکسان نبود، دلیلی برای ترجیح دادن وجود نداشت؛ از این رو آراستنِ کار به چیزی که فاعل را به آن متمایل کند، نوعی تدبیر و چارهاندیشی است که برای تحقق یافتن آن کار به کار گرفته میشود. این امر در طاعتها و کارهای نیک، بر آنچه در زبان شرع «هدایت» و «توفیق» نامیده میشود تطبیق میکند، و در نافرمانیها و کارهای زشت، بر آنچه «گمراه کردن» (اضلال) و «مکر الهی» به شمار میرود انطباق دارد. همچنین نسبت دادن اضلال و مکر به خدای متعال در صورتی که به عنوان مجازات و کیفر باشد مانعی ندارد، بر خلاف اضلال و مکر ابتدایی که روا نیست. بحث دربارهٔ این معانی در جاهای گوناگونی از این کتاب گذشت، و بحث از جبر و در برابر آن تفویض (واگذاریِ مطلق کارها به انسان) و نیز «امر بین الامرین» (جایگاهی میان جبر و تفویض) در جلد نخست کتاب بیان شد.
و سخن خدای متعال که میفرماید: « ثُمَّ إِليٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (سپس بازگشتِ آنان به سوی پروردگارشان است، آنگاه ایشان را به آنچه انجام میدادند آگاه میسازد)، تأییدکنندهٔ همان مطلبی است که پیشتر گذشت؛ مبنی بر اینکه حکمِ زینت دادنِ اعمال، حکمی عام است و همهٔ کارهای باطنی مانند ایمان و کفر، و کارهای ظاهری مانند اعمال نیک و بدِ اعضا و جوارح را در بر میگیرد؛ چرا که ظاهر آیه نشان میدهد انسان این کارها را تنها به سبب همان زیبایی و زینتی قصد میکند و انجام میدهد که به آن رغبت دارد، در حالی که از حقایقِ پنهان در زیر این زینتها—که پردهٔ غفلت بر آنها کشیده شده است—بیخبر است. سپس هنگامی که به سوی پروردگارشان بازگردند، آنان را از حقیقتِ آنچه انجام میدادند باخبر میسازد، و آنچه را از آن رویگردان بودند به چشم میبینند. در آن هنگام، اولیای خدای رحمان چیزی از روشنیِ چشمها را مییابند که برایشان پنهان شده بود و از آن آگاهی نداشتند، و برای اولیای شیطان نیز از جانب خدا اموری آشکار میشود که هرگز به حساب نمیآوردند. بنابراین آشکار شدنِ حقایق اعمال در روز قیامت، به یکی از دو دستهٔ نیکیها یا بدیها اختصاص ندارد.
بحث روایی
در کتاب «الدر المنثور»، ابنابیحاتم از سُدّی روایت کرده است که گفت: چون هنگام درگذشت ابوطالب فرارسید، قریش گفتند: «بیایید نزد این مرد برویم و از او بخواهیم که برادرزادهاش را از ما بازدارد؛ چراکه ما شرم داریم او را پس از مرگِ ابوطالب بکشیم و عربها بگویند: تا ابوطالب زنده بود از او دفاع میکرد، و چون از دنیا رفت او را کشتند».
پس ابوسفیان، ابوجهل، نَضر بن حارث، اُمَیّه و اُبَیّ (دو فرزند خَلَف)، عُقبه بن ابیمُعَیط، عمرو بن عاص و اَسْود بن بَخْتَری روانه شدند و مردی از خودشان به نام مُطَّلِب را فرستادند و گفتند: «برای ورود نزد ابوطالب از او اجازه بگیر». او نزد ابوطالب آمد و گفت: «اینان بزرگان قوم تو هستند و میخواهند نزد تو بیایند». ابوطالب به آنان اجازه داد و وارد شدند و گفتند: «ای ابوطالب، تو بزرگ و سرور مایی؛ محمد ما و خدایانمان را آزرده است. دوست داریم او را فرابخوانی و از یادکردنِ [بدِ] خدایانمان بازداری تا ما نیز او و خدایش را به حال خود واگذاریم». ابوطالب پیامبر (ص) را فراخواند و چون پیامبر آمد، ابوطالب به ایشان گفت: «اینان بزرگانِ قوم و عموزادگان تواند». پیامبر خدا (ص) فرمود: «چه میخواهند؟» گفتند: «میخواهیم از ما و خدایانمان دست برداری تا ما نیز دست از تو و خدایت برداریم». پیامبر (ص) فرمود: «به من بگویید اگر این خواسته را به شما بدهم، آیا شما نیز یک کلمه به من میدهید که اگر آن را بر زبان آورید، بر عرب فرمانروایی کنید و عجم نیز به شما جزیه بپردازند و سر فرود آورند؟» ابوجهل گفت: «به جان پدرت سوگند، آن کلمه و ده برابرش را به تو میدهیم! آن چیست؟» فرمود: «بگویید: لا إله إلا الله (هیچ معبودی جز خدا نیست)». آنان نپذیرفتند و روی برتافتند و متنفر شدند.
ابوطالب گفت: «سخنی جز این بگو، زیرا قومت از این سخن به وحشت افتادند». فرمود: «ای عمو! من کسی نیستم که سخنی جز این بگویم، حتی اگر خورشید را بیاورند و در دستم بگذارند؛ و اگر خورشید را بیاورند و در دستم بگذارند نیز جز این نخواهم گفت»؛ پیامبر این سخن را فرمود تا آنان را کاملاً ناامید سازد. پس آنان به خشم آمدند و گفتند: «یا از دشنامدادن به خدایان ما دست برمیداری، یا تو و آن کس را که به تو فرمان میدهد دشنام خواهیم داد!» پس خداوند این آیه را نازل کرد: « وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ-فَيَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ » (و کسانی را که جز خدا میخوانند دشنام مدهید، که آنان نیز از روی دشمنی و نادانی خدا را دشنام دهند).
میگویم: همانطور که میبینید، پایان این روایت با آغازش سازگار نیست؛ زیرا لازمهٔ آغاز روایت آن است که مشرکان از پیامبر میخواستند دست از سر بتهایشان بردارد، یعنی مردم را به رها کردن بتها و ترک تقرب به آنها فرانخواند، تا اینکه وقتی از پذیرش او ناامید شدند، تهدید کردند که اگر به خدایانشان دشنام دهد، آنان نیز به پروردگارش دشنام خواهند داد. در حالی که مقتضای روند سخن آن بود که پیامبر را به خاطر دعوتش به رها کردن بتها تهدید کنند، نه اینکه آن را وانهند و موضوع دشنامدادن او را پیش بکشند و بر سر آن تهدیدش کنند؛ گذشته از این، در آیه هم هیچ اشارهای به آغاز داستان—که اصل ماجرا است—نشده است.
افزون بر این، وقار نبوت و اخلاق والایی که در معاشرت پیامبر (ص) وجود داشت، مانع از آن بود که به دشنام—که سخنی لغو و بیهوده است—زبان بگشاید. آنچه نیز دربارهٔ لعنکردن برخی از سران قریش در سخن آن حضرت آمده که فرمود: «اللهم العن فلانا و فلانا» (خدایا فلانی و فلانی را لعنت کن)، و همچنین تعابیری که در کلام خدای متعال آمده است، مانند آیهٔ: «لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ» (خداوند آنان را به سبب کفرشان لعنت کرد) (نساء: ۴۶)، و آیهٔ: «فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ» (مرگ بر او باد، چگونه سنجید!) (مدثر: ۱۹)، و آیهٔ: «قُتِلَ الْإِنْسٰانُ» (مرگ بر انسان باد!) (عبس: ۱۷)، و آیهٔ: «أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (اف بر شما و بر آنچه به جای خدا میپرستید!) (انبیاء: ۶۷) و مانند اینها، همگی از قبیل دعا و نفرین است، نه دشنام (که عبارت است از یاد کردن با تعبیری زشت و زننده به قصد تحقیر و خوار ساختن)؛ و تعابیری مانند کلام خدای متعال: «مَنّٰاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ، عُتُلٍّ بَعْدَ ذٰلِكَ زَنِيمٍ» (بسیار مانعِ خیر، متجاوزِ گناهکار، خشن و علاوه بر آن، بیریشه و بدنام) (قلم: ۱۳)، از قبیل بیان حقیقت است. بنابراین، ظاهر آن است که عامهٔ مؤمنان به پیامبر (ص) چه بسا در بگومگو و جدال با مشرکان کارشان به بدگویی از بتهای آنان میکشید—همانگونه که میان عامهٔ مردم در مشاجرات بسیار رخ میدهد—از این رو، خدای متعال آنان را از این کار بازداشت، چنانکه حدیث بعدی نیز به همین مطلب اشاره دارد.
در تفسیر قمی آمده است: پدرم از مسعدة بن صدقه نقل کرد که امام صادق (ع) فرمود: از سخن پیامبر (ص) پرسیده شد که فرمود: «إن الشرك أخفي-من دبيب النمل علي صفاه سوداء في ليله ظلماء» (بیگمان شرک، پنهانتر از راه رفتن مورچه بر تختهسنگی سیاه در شبی تاریک است). امام (ع) فرمود: مؤمنان به آنچه مشرکان به جای خدا میپرستیدند دشنام میدادند و مشرکان نیز به آنچه مؤمنان میپرستیدند دشنام میدادند؛ از این رو خداوند مؤمنان را از دشنام دادن به معبودان مشرکان بازداشت تا کافران به معبودِ مؤمنان دشنام ندهند و مؤمنان ندانسته به خداوند شرک نورزیده باشند؛ پس فرمود: «وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ-فَيَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ» (و کسانی را که به جای خدا میخوانند دشنام ندهید که آنان نیز از روی ستم و نادانی به خدا دشنام دهند).
در تفسیر عیاشی از عمرو طَیالسی روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خداوند: « وَ لاٰ تَسُبُّوا » (دشنام ندهید...) تا پایان آیه پرسیدم. امام فرمود: «ای عمرو! آیا کسی را دیدهای که به خدا دشنام دهد؟» راوی گفت:
عرض کردم: فدایت شوم، پس چگونه است؟ فرمود: «هر کس به ولیّ خدا دشنام دهد، به خدا دشنام داده است».