وَلَوۡ شَآءَ ٱللَّهُ مَآ أَشۡرَكُواْۗ وَمَا جَعَلۡنَٰكَ عَلَيۡهِمۡ حَفِيظٗاۖ وَمَآ أَنتَ عَلَيۡهِم بِوَكِيلٖ
و اگر خدا میخواست، شرک نمیورزیدند؛ و ما تو را نگهبان بر آنان قرار ندادهایم و تو کارگزار آنان نیستی.
تفسیر آیهٔ ۱۰۷ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۳۱۲ تا ۳۱۴ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/107/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَكُوا وَ مٰا جَعَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ مٰا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ » (و اگر خدا میخواست، شرک نمیورزیدند؛ و ما تو را بر آنان نگهبان نساختهایم و تو کارسازِ آنان نیستی). این سخن برای دلجویی و آرامشبخشیدن به پیامبر (ص) است تا از شرکآوردن آنان به تنگ نیاید و از بینتیجهماندن تلاشهایش در دعوت آنان غمگین نشود؛ چراکه آنان با شرک خود خدا را ناتوان نکردهاند، بلکه خواست و اراده تنها از آنِ خداست و اگر او میخواست، شرک نمیورزیدند، بلکه مانند کسانی که توفیق ایمان یافتند، با میل و رغبت ایمان میآوردند. علت [محرومیتشان] این است که در زمین تکبر ورزیدند، بر خداوند برتری جستند و دست به نیرنگ زدند و با این کار خود را هلاک ساختند؛ پس خدا نیز نیرنگشان را به خودشان بازگرداند و آنان را از توفیق ایمان و راهیابی محروم کرد. زیرا همانگونه که سنت جاری در جهان آفرینش، سنت اسباب و قانون همگانیِ علیت و معلولیت است و مشیت الهی تنها بر طبق آن به اشیا تعلق میگیرد و بر رویدادها جاری میشود؛ بنابراین، آنچه علتهایش کامل گشته و شرایطش فراهم آمده و موانع پیدایش آن برطرف شده باشد، همان چیزی است که مشیت الهی به تحقق آن تعلق میگیرد؛ هرچند خدای پاک و منزه در این باره مشیتی مطلق دارد که اگر چیزی را نخواهد، پدید نمیآید و اگر بخواهد، پدید میآید. به همین ترتیب، سنت در نظام تشریع (قانونگذاری) و هدایت نیز سنت اسباب است؛ از این رو هر کس از خدا طلب رحمت کند، خدا بر او رحمت میآورد و هر کس از رحمتش روی برتابد، او را محروم میسازد. هدایت به معنای نشاندادن راه، همگان را در بر میگیرد؛ بنابراین هر کس در معرض این نسیم رحمت الهی قرار گیرد و با نافرمانی، کفر و عناد راه رسیدنِ آن را نبندد، این هدایت او را فرا میگیرد و به پاکیزهترین زندگی زنده میدارد. اما کسی که از هوای نفس خود پیروی کند، با حق بستیزد، در برابر خدا گردنکشی نماید، و به نیرنگ با خدا و ریشخندِ آیاتش روی آورد، خدا سعادت را از او دریغ میدارد، بدبختی را بر او فرود میآورد، او را با وجود داناییاش گمراه میسازد و مُهر کفر بر دلش میزند؛ چندان که هرگز رهایی نخواهد یافت. اگر جریان مشیت الهی بر این سنت استوار نبود، نظام اسباب و قانون علت و معلول باطل میشد، ارادهٔ گزاف و بیحسابْ جایگزین آن میگشت و مصلحتها، حکمتها و هدفها بیاثر میشد؛ و تباهیِ این نظام به تباهی نظام تکوین میانجامید، زیرا تشریع در نهایت و از جهتی به تکوین بازمیگردد و سرایت تباهی به آن، به تباهی ریشه و بنیادش منجر میگردد.
و این بدان میماند که اگر خدای پاک و منزه مشرکان را به ناچار به ایمان وامیداشت، با این کار نوع انسان از سر دوراهیِ ایمان و کفر بیرون میرفت و اختیاری که به او ارزانی شده از میان برمیخاست و به اقتضای آفرینشش پیوسته با ایمان همراه میشد و در همان آغاز پیدایش بر اورنگ کمال تکیه میزد و همگان در نزدیکی به خدا و کرامت یکسان میشدند؛ لازمهاش این بود که نظام دعوت دینی باطل شود، پرورش و تکامل انسان بیهوده گردد و تفاوت درجات از میان برود، و این امر به باطلشدن تفاوت استعدادها، کارها، احوال و ملکات بینجامد؛ در نتیجه، نظام انسانی و آنچه پیرامون او در کارِ جهان هستی جریان دارد، به نظامی دیگر دگرگون میشد که در آن نه از انسان نشانی بود و نه از آنچه دارای درک و شعور انسانی است؛ پس این نکته را دریاب.
از اینجا روشن میشود نیازی نیست این فرموده که: « وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَكُوا » (و اگر خدا میخواست، شرک نمیورزیدند) بر ایمانِ اضطراری و اجباری حمل شود؛ به این معنا که اگر خدا میخواست آنان به قهر و اجبار شرک را رها کنند، ناگزیرشان میساخت؛ چراکه آنچه پیشتر گذشت—مبنی بر اینکه مقصود، تعلقگرفتن خواستِ الهی به ترک اختیاریِ شرک است، درست همانگونه که این مشیت دربارهٔ مؤمنان نیز تعلق گرفت—با کمال قدرت الهی سازگارتر و برای تسلیدادن و آرامشبخشیدن به دل پیامبر (ص) مناسبتر است.
بنابراین معنا چنین است: از آنان روی بگردان و از شرکورزیدنشان اندوه و پریشانی به دل راه مده؛ زیرا خدا تواناست اراده کند که ایمان آورند و آنان نیز ایمان بیاورند، همانگونه که این را از مؤمنان خواست و ایمان آوردند. افزون بر این، تو مسئولیتی به دوش نداری در قبال کار آنان، نه از جنبهٔ تکوینی و نه غیر آن؛ پس دلت آرام و آسوده باشد.
از این نکته همچنین آشکار میشود که این فرموده: « وَ مٰا جَعَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ مٰا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ » (و ما تو را بر آنان نگهبان نساختهایم و تو بر آنان کارساز و وکیل نیستی) نیز در جهت دلجویی و آرامشبخشی به پیامبر بیان شده است؛ و گویا مراد از «حفیظ» کسی است که به تدبیر امورِ هستیِ آنان چون زندگی، رشد، روزی و مانند اینها میپردازد، و مقصود از «وکیل» کسی است که ادارهٔ کارهای شخص را بر عهده میگیرد تا منافع را به سویش جلب کند و زیانهایی را که از آن جهت متوجه موکل میشود دفع نماید؛ ازاینرو، حاصلِ مقصود از سخن حقتعالی این است:
در آیهٔ « وَ مٰا جَعَلْنٰاكَ » (و ما تو را قرار ندادهایم...) تا آخر، اینکه نه ادارهٔ زندگیِ تکوینیِ آنان به دست توست و نه سامانِ زندگیِ دینیشان، تا ردکردن دعوتت و پاسخندادن به خواستهات تو را غمگین سازد.
گاهی گفته میشود مراد از «حفیظ» کسی است که زیان را از فردِ تحت مراقبت خود دور میکند و مقصود از «وکیل» کسی است که منافع را برای موکل خویش جلب مینماید؛ اما این سخن بعید به نظر میرسد، زیرا معنای متبادر از «حفیظ» به امور تکوینی اختصاص دارد، در حالی که «وکیل» هم امور تکوینی و هم غیر آن را فرا میگیرد، و فایدهٔ چندانی ندارد که یکی از دو جمله را بر جنبهٔ تکوینی حمل کنیم و دیگری را بر معنایی که هم تکوینی و هم غیر آن را شامل شود؛ بلکه وجه درست آن است که جملهٔ نخست را بر یکی از این دو جنبه و جملهٔ دوم را بر جنبهٔ دیگر حمل نماییم.