(۷۰) سورهٔ معارج مکی است و چهل و چهار آیه دارد (۴۴)
[سورهٔ معارج (۷۰): آیههای ۱ تا ۱۸]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
سَأَلَ سَآئِلُۢ بِعَذَابٖ وَاقِعٖ
درخواستکنندهای عذابی فرودآمدنی را درخواست کرد،
لِّلۡكَٰفِرِينَ لَيۡسَ لَهُۥ دَافِعٞ
که برای کافران است و هیچ بازدارندهای برای آن نیست؛
مِّنَ ٱللَّهِ ذِي ٱلۡمَعَارِجِ
از جانب خداوند، صاحبِ درجات و مراتبِ بالاروندگی؛
تَعۡرُجُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ إِلَيۡهِ فِي يَوۡمٖ كَانَ مِقۡدَارُهُۥ خَمۡسِينَ أَلۡفَ سَنَةٖ
که فرشتگان و روح به سوی او بالا میروند، در روزی که اندازهاش پنجاه هزار سال است.
فَٱصۡبِرۡ صَبۡرٗا جَمِيلًا
پس صبری نیکو پیشه کن؛
إِنَّهُمۡ يَرَوۡنَهُۥ بَعِيدٗا
چراکه آنان آن [روز یا عذاب] را دور میبینند،
وَنَرَىٰهُ قَرِيبٗا
و ما آن را نزدیک میبینیم.
يَوۡمَ تَكُونُ ٱلسَّمَآءُ كَٱلۡمُهۡلِ
روزی که آسمان چون فلز گداخته شود،
وَتَكُونُ ٱلۡجِبَالُ كَٱلۡعِهۡنِ
و کوهها مانند پشمِ رنگینِ حلاجیشده گردند.
وَلَا يَسۡـَٔلُ حَمِيمٌ حَمِيمٗا
و هیچ خویشاوندِ نزدیکی از حالِ خویشاوندش نمیپرسد.
يُبَصَّرُونَهُمۡۚ يَوَدُّ ٱلۡمُجۡرِمُ لَوۡ يَفۡتَدِي مِنۡ عَذَابِ يَوۡمِئِذِۭ بِبَنِيهِ
آنان به یکدیگر نشان داده میشوند؛ گناهکار آرزو میکند کاش میتوانست برای رهایی از عذابِ آن روز، فرزندانش را فدیه دهد،
وَصَٰحِبَتِهِۦ وَأَخِيهِ
و همسر و برادرش را،
وَفَصِيلَتِهِ ٱلَّتِي تُـٔۡوِيهِ
و قبیلهاش را که به او پناه میداد،
وَمَن فِي ٱلۡأَرۡضِ جَمِيعٗا ثُمَّ يُنجِيهِ
و هر که را در زمین است، همگی فدا کند تا نجاتش بخشد!
كـَلَّآۖ إِنَّهَا لَظَىٰ
هرگز چنین نیست! همانا آن آتشی است شعلهور،
نَزَّاعَةٗ لِّلشَّوَىٰ
که پوست از سر و اندام برمیکَند،
تَدۡعُواْ مَنۡ أَدۡبَرَ وَتَوَلَّىٰ
و هر کس را که [به حق] پشت کرد و روی گرداند، فرا میخواند،
وَجَمَعَ فَأَوۡعَىٰٓ
و آن را که مال اندوخت و در گنجینه نهفت [و حقش را نپرداخت].
بیان آیات
آنچه از سیاق سوره برمیآید این است که روز قیامت را با عذاب دردناکی که در آن برای کافران آماده شده است توصیف میکند. سوره با یادآوریِ درخواستِ پرسندهای آغاز میشود که برای کافران از خدا عذابی خواسته بود؛ سپس خاطرنشان میسازد که این عذاب حتماً رخ خواهد داد و هیچ بازدارندهای ندارد و بر خلاف پندار آنان، نزدیک است نه دور. آنگاه روزی را که عذاب در آن واقع میشود و نیز کیفری را که برایشان مهیا گردیده وصف میکند و در این میان، مؤمنانی را که وظایفِ باورِ درست و کردار شایسته را به جا آوردهاند، استثنا مینماید.
این سیاق به سیاق سورههای مکی شباهت دارد، جز آنکه از برخی نقل شده است که آیهٔ:
« وَ الَّذِينَ فِي أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ » (و کسانی که در اموالشان حقی معلوم است) مدنی است؛ سنجش و دقت نیز این سخن را تأیید میکند، زیرا ظاهرِ آن زکات است و زکات در مدینه و پس از هجرت تشریع شد. مدنی بودن این آیه نیز در پیِ خود میآورد که آیات پیرامون آن که در دایرهٔ استثنا قرار دارند مدنی باشند؛ و آنها چهارده آیهاند (از سخن خدا: «إِلَّا الْمُصَلِّينَ» تا سخن او: «فِی جَنَّاتٍ مُکْرَمُونَ»؛ در بهشتها گرامی داشته میشوند)، زیرا در سیاق آنها یکپارچگی است و برخی بخشها برخی دیگر را میطلبد.
و مدنی بودن این آیاتی که در دایرهٔ استثنا واقع شدهاند، مستلزم آن است که بخش پیش از استثنا (مُستثنیٰمنه) نیز مدنی باشد، و آن دستکم سه آیه است (سخن خدا: «إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً» تا سخن او: «مَنُوعاً»).
افزون بر اینکه سخن خدا: « فَمٰا لِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ » (پس کافران را چه شده است که شتابان بهسوی تو گردن میکشند؟) بهروشنی بر پیش از خود متفرع و مبتنی است؛ و این آیه و آنچه پس از آن تا پایان سوره آمده سیاق یکپارچهای دارد، بنابراین این آیات نیز مدنی خواهند بود.
از سوی دیگر، مضامین این بخش از آیات با حال و هوای منافقانی همخوانی دارد که پیرامون پیامبر (ص) از راست و چپ گروه گروه گرد میآمدند؛ همان کسانی که برخی از احکام نازلشده از سوی خدا را رد میکردند؛ بهویژه سخن خدا: « أَ يَطْمَعُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ » (آیا هر یک از آنان طمع دارد...) تا آخر، و سخن او: « عَليٰ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ » (بر اینکه بهتر از آنان را جانشین کنیم...) تا آخر، چنانکه شرح آن خواهد آمد؛ و جایگاه پدیدار شدن این نفاق، مدینه بود نه مکه. تعبیر از این گروه با عبارت «الَّذِينَ كَفَرُوا» (کسانی که کافر شدند) نیز اشکالی ندارد؛ چراکه نظیر آن در سورهٔ توبه و جاهای دیگر هم آمده است.
علاوه بر اینکه روایت کردهاند این سوره دربارهٔ سخن آن گوینده نازل شد که گفت: «اللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَهً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» (خدایا! اگر این [قرآن] همان حق از نزد توست، پس بر ما سنگهایی از آسمان بباران یا عذابی دردناک برای ما بیاور؛ انفال: ۳۲)، و در تفسیر آن آیه گذشت که سیاق آن و آیهٔ پس از آن سیاقی مدنی است نه مکی. با این همه، آنچه از امام صادق (ع) روایت شده این است که مقصود از حق معلوم در آیه، مقداری است که خود صاحب مال در مالش معین میکند و غیر از زکات واجب است.
و به آنچه به اجماع مفسران نسبت داده شده که سوره مکی است، اعتباری نیست؛ با اینکه وجود اختلاف در اینباره آشکار است؛ و نیز به آنچه به ابنعباس نسبت دادهاند که این سوره پس از سورهٔ حاقّه نازل شده، اعتباری نیست.
خدای متعال میفرماید: « سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ »؛ «سؤال» به معنای درخواست و دعاست، و از همین رو با حرف جر «بـ» متعدی شده است، مانند سخن خدا: «يَدْعُونَ فِيهٰا بِكُلِّ فٰاكِهَهٍ آمِنِينَ» (در آنجا با آسودگی خاطر هر میوهای را میطلبند؛ دخان: ۵۵). و گفته شده است: این فعل معنای توجه و اهتمام ورزیدن را در بر دارد و از این رو با «بـ» متعدی شده است؛ و گفتهاند: «بـ» برای تأکید، زائد است؛ و فرجامِ همهٔ این وجوه یکی است و آن، درخواست عذاب از خدا از سرِ کفر و سرکشی است.
و گفته شده است: «بـ» به معنای «عن» (از/دربارهٔ) است، مانند سخن خدا: «فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً» (پس دربارهٔ او از دانایی بپرس؛ فرقان: ۵۹). پاسخ این است که به معنای «عن» بودنِ آن در این آیهٔ شاهد نیز پذیرفته نیست؛ علاوه بر اینکه سیاق آیات پس از آن و بهویژه سخن خدا:
« فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلاً » (پس صبری نیکو پیشه کن) با اینکه سؤال به معنای پرسوجو و خبرگیری باشد سازگار نیست.
بنابراین آیه از درخواست عذاب و خواستن آن از سوی فردی کافر از سرِ طغیان و کفر حکایت میکند؛ و برای این عذاب درخواستی، اوصافی برشمرده است که با نوعی تمسخر و خوار شمردن، بر پذیرشِ این دعا دلالت دارد؛ و آن سخن خداست: « وٰاقِعٍ » (فرودآمدنی).
و نیز فرموده است: « لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ » (هیچ بازدارندهای برای آن نیست).
معنای آیه چنین است: درخواستکنندهای از کافران، عذابی از سوی خدا برای کافران طلب کرد که حتماً به آنان خواهد رسید و بیگمان بر سرشان فرود خواهد آمد و هیچکس نمیتواند جلویش را بگیرد؛ یعنی چه او بخواهد و چه نخواهد، این عذاب بر آنان واقع میشود. پس در این تعبیر، پاسخی تحقیرآمیز و برآوردن خواستهاش از سر ریشخند نهفته است.
خدای متعال میفرماید: « لِلْكٰافِرينَ لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ »؛ عبارت «لِلْكٰافِرِينَ» به کلمهٔ «عَذَابٍ» وابسته و صفت آن است، و عبارت « لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ » نیز چنین است، و پیشتر به معنای این آیه اشاره شد.
خدای متعال میفرماید: « مِنَ اللّٰهِ ذِي الْمَعٰارِجِ »؛ جار و مجرور («مِنَ اللّٰهِ») به « دٰافِعٌ » وابسته است؛ یعنی هیچ بازدارندهای از سوی خدا برای آن نیست، و روشن است که اگر هم عذاب برطرفشدنی بود، جز از جانب خدای پاک و منزه برطرف نمیشد. این احتمال هم وجود دارد که به « بِعَذٰابٍ » وابسته باشد (عذابی از سوی خدا).
کلمهٔ «مَعَارِج» جمع «مَعْرَج» است و آن را به نردبانها و پلکانها تفسیر کردهاند که همان درجات است؛ و منظور از آن، پایگاههای عالم ملکوت است که فرشتگان هنگام بازگشت بهسوی خدای پاک و منزه بهسوی آنها بالا میروند، چنانکه آیهٔ بعد آن را تفسیر میکند: « تَعْرُجُ الْمَلاٰئِكَهُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ » (فرشتگان و روح در روزی... بهسوی او بالا میروند). بنابراین، خدای پاک و منزه دارای درجات و پلکانهای ملکوت است؛ مراحلی پیاپی از بلندمرتبگی و شرافت که فرشتگان و روح به اندازهٔ نزدیکیشان به خدا در آنها بالا میروند، و اینها پایگاههایی خیالی و قراردادی نیستند.
برخی گفتهاند: مراد از معارج، درجات و مراتبی است که باورِ حق و عمل صالح در آن بالا میرود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ» (سخنان و عقاید پاکیزه بهسوی او بالا میرود و کار شایسته آن را فرا میبَرَد؛ فاطر: ۱۰)، و میفرماید: «وَ لٰكِنْ يَنٰالُهُ التَّقْويٰ مِنْكُمْ» (بلکه پرهیزگاریِ شما به او میرسد؛ حج: ۳۷).
و برخی گفتهاند: مراد از آن، مقاماتِ قُرب و نزدیکی است که مؤمنان با ایمان و کردار شایسته بهسوی آن اوج میگیرند؛ خدای متعال میفرماید: «هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ» (آنان درجاتی نزد خدا دارند، و خدا به آنچه انجام میدهند بیناست؛ آلعمران: ۱۶۳)، و میفرماید: «لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» (آنان را نزد پروردگارشان درجاتی و آمرزش و روزیِ ارجمندی است؛ انفال: ۴)، و میفرماید: «رَفِيعُ الدَّرَجٰاتِ ذُو الْعَرْشِ» (دارندهٔ بالاترین درجات و صاحب عرش است؛ غافر: ۱۵).
سخن درست این است که بازگشت هر دو دیدگاه به همان معنای نخست است، و درجات یادشده اموری واقعی و حقیقی هستند، نه خیالی و قراردادی.
خدای متعال میفرماید: « تَعْرُجُ الْمَلاٰئِكَهُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَهٍ »؛ بر پایهٔ سیاق آیههای بعد، مراد از این روز، روز قیامت است.
همانطور که مفسران گفتهاند، مراد از اینکه اندازهٔ این روز پنجاه هزار سال است، این است که اگر در دنیا رخ میداد و بر زمان جاری در این جهان منطبق میشد، اندازهاش پنجاه هزار سال از سالهای دنیا میبود. منظور از عروج فرشتگان و روح بهسوی او در آن روز، بازگشت آنان بهسوی خدای متعال در هنگام بازگشت همگان بهسوی اوست؛ زیرا روز قیامت روزی است که از میان رفتن واسطهها، گسستن اسباب و برافتادن پیوند میان سببها و نتیجههایشان آشکار میشود. فرشتگان نیز واسطههایی گماشته بر امور جهان و رویدادهای آفرینش هستند؛ پس هنگامی که اسباب از مسببات خود جدا شوند و خدا میانشان جدایی افکند و همه چیز بهسوی خدای بلندمرتبه بازگردد، آنان نیز بهسوی او بازمیگردند و در درجاتِ خود بالا میروند، و گرداگرد عرش پروردگارشان حلقه میزنند و صف میکشند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ تَرَي الْمَلاٰئِكَهَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» (و فرشتگان را میبینی که گرداگرد عرش حلقه زدهاند؛ زمر: ۷۵)، و میفرماید: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِكَهُ صَفًّا» (روزی که روح و فرشتگان در یک صف میایستند؛ نبأ: ۳۸).
ظاهر آیه نشان میدهد که مراد از روح، همان روحی است که از امرِ خدای متعال است؛ چنانکه میفرماید: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» (بگو: روح از فرمان پروردگار من است؛ اسراء: ۸۵)، و او موجودی غیر از فرشتگان است؛ همانگونه که از این سخن خدای متعال برمیآید: «يُنَزِّلُ الْمَلاٰئِكَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ» (فرشتگان را همراه با روح، از امر خویش فرو میفرستد؛ نحل: ۲).
بنابراین به این سخن توجهی نمیشود که گفتهاند: مقصود از روح همان جبرئیل است، هرچند در سخن خدای متعال: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَليٰ قَلْبِكَ» (شعراء: ۱۹۴؛ روح امین آن را بر دلت فرود آورد) و سخنش: «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ» (نحل: ۱۰۲ [در متن به اشتباه ۱۰۳ آمده است]؛ بگو آن را روحالقدس از جانب پروردگارت فرود آورده است)، بر او «روح امین» و «روحالقدس» اطلاق شده است؛ چراکه واژهٔ مقید، غیر از واژهٔ مطلق است.
خدای متعال میفرماید: « فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلاً » (پس صبری نیکو پیشه کن). از آنجا که درخواست عذاب از سوی آن درخواستکننده، از روی لجاجت و خودبزرگبینی بود و تحمل چنین رفتاری بسیار دشوار است، خداوند پیامبرش (ص) را به شکیبایی فرمان داد و آن را به «جميل» (نیکو) توصیف فرمود. صبر جمیل صبری است که هیچ شائبهای از بیتابی و گِله در آن نباشد؛ و علت آن را چنین بیان فرمود که آن روز و عذاب درونش نزدیک است.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرٰاهُ قَرِيباً » (آنان آن را دور میبینند و ما نزدیکش میبینیم). دو ضمیر در « يَرَوْنَهُ » و « نَرٰاهُ » به عذاب بازمیگردد، یا به روز قیامت همراه با عذاب حتمیِ درون آن؛ و احتمال نخست را این سخنِ بعد از آن تایید میکند: « يَوْمَ تَكُونُ السَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ » (روزی که آسمان چون فلز گداخته شود) تا آخر آیات.
مقصود از «رؤیت» (دیدن)، با نوعی عنایتِ مجازی، همان باور و اعتقاد است؛ و اینکه آنان آن را «دور» میبینند، یعنی گمان میکنند وقوعش از دایرهٔ امکان دور است؛ چراکه طلب عذاب از خدای پاک و منزه از سرِ تکبر در برابر دینش و رد کردن حکمش، با ایمان به معاد سازگار نیست، هرچند درخواستکننده به زبان از آن دم بزند. اما اینکه خدای متعال آن را «نزدیک» میبیند، به معنای علم او به تحقق قطعی آن است، و هر آنچه قطعی و آمدنی است، نزدیک است.
در این دو آیه، علّتِ فرمان پیامبر (ص) به صبری نیکو بیان شده است؛ زیرا تحمل آزار و شکیبایی در برابر ناگواریها بر انسان آسان میشود هرگاه یقین داشته باشد که گشایش نزدیک است و این حقیقت را به یاد آورد. بنابراین معنای کلام چنین است: بر سرکشی و خودبزرگبینیِ آنان در درخواست عذاب، صبری نیکو و پیراسته از بیتابی و شکایت پیشه کن؛ چراکه ما میدانیم برخلاف دورپنداریِ آنان، عذاب نزدیک است؛ و علم ما هرگز از واقعیت تخلف نمیکند، بلکه خودِ همان واقعیت است.
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ تَكُونُ السَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ » (روزی که آسمان چون فلز گداخته شود). «مُهل» فلزاتِ ذوبشده مانند مس، طلا و جز آن است. برخی نیز گفتهاند: لِرد و تهنشینِ روغن زیتون است، و گفته شده: دُردِ قطران (صمغِ جوشاندهٔ درختان) است [یادداشت مؤلف: یعنی بخش تیره و ناخالصِ آن].
این قیدِ زمانی («یومَ») بنا بر آنچه سیاق کلام افاده میکند، به واژهٔ « وٰاقِعٍ » (فرودآمدنی، رخدادنی) وابسته است.
خدای متعال میفرماید: « وَ تَكُونُ الْجِبٰالُ كَالْعِهْنِ » (و کوهها چون پشم شوند). «عهن» مطلقِ پشم است و شاید مقصود پشمِ زدهشده و حلاجیشده باشد، همانطور که در سخن خدای متعال آمده است: «وَ تَكُونُ الْجِبٰالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ» (قارعه: ۵؛ و کوهها چون پشمِ زدهشده گردند).
گفته شده است: «عهن» پشم سرخرنگ است؛ و گفتهاند: پشمی است که به رنگهای گوناگون درآمده است، زیرا کوهها رنگهای متفاوتی دارند؛ چنانکه برخی رگههای سپید، برخی سرخ و برخی سیاه یکدست دارند [یادداشت مؤلف: همانگونه که در آیهٔ سورهٔ فاطر آمده است: فاطر: ۲۷].
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً » (و هیچ دوست و خویشاوند نزدیکی از حالِ دوستش نمیپرسد). «حمیم» خویشاوند یا دوست نزدیکی است که کارش برای انسان اهمیت دارد و نسبت به او دلسوز و مهربان است.
این تعبیر اشاره به هول و دشواری آن روز دارد؛ چراکه انسان در آن روز چنان به خود مشغول است که از دیگران غافل میشود، تا آنجا که حتی دوست صمیمی از فرط گرفتاری به کار خویش، از حال دوست مهربانش هم جویا نمیشود.
خدای متعال میفرماید: « يُبَصَّرُونَهُمْ »؛ هر دو ضمیر به همان دوستان نزدیک برمیگردد که از سیاق کلام دانسته میشود، و «تبصیر» به معنای نشان دادن و آشکار ساختن است؛ یعنی دوستان صمیمی را به یکدیگر نشان میدهند و در دیدرس هم میآورند، ولی به سبب آنکه سخت سرگرم کار خویشاند، جویای حال یکدیگر نمیشوند.
این جمله، جملهای ازسرگرفته (مستأنفه) و در حکم پاسخ به پرسشی فرضی است؛ گویی وقتی گفته شد هیچ دوست صمیمی از حال دوستش نمیپرسد، سؤال شد: آیا در آن روز دوستان، یکدیگر را میبینند؟ در پاسخ گفته شد: آنان را به یکدیگر نشان میدهند. همچنین ممکن است « يُبَصَّرُونَهُمْ » صفت برای « حَمِيماً » باشد.
از تفسیرهای نادرست، سخن برخی است که گفتهاند: معنای « يُبَصَّرُونَهُمْ » این است که فرشتگان کافران را میبینند؛ و نیز سخن کسی که گفته است: مؤمنان دشمنان کافر خود و عذاب آنان را میبینند و شادکام میشوند (شماتت میکنند)؛ و یا اینکه پیروان گمراهی رؤسای خود را میبینند. همهٔ اینها وجوهی است که هیچ دلیلی بر آنها وجود ندارد.
خدای متعال میفرماید: « يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذٰابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ وَ فَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْوِيهِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ ». در مجمعالبیان آمده است: «مودت» هم به معنای آرزو کردن میآید و هم دوست داشتن؛ گفته میشود: «وددتُ الشیءَ» یعنی آرزویش کردم، و «وددتُه» یعنی دوستش داشتم؛ و مضارع در هر دو صورت «أَوَدُّ» است؛ پایان. و ممکن است به کار رفتن آن در معنای آرزو، از باب تضمین باشد.
و او میگوید: «افتداء» یعنی دور کردن گزند از چیزی به وسیلهٔ سپردن بدلی به جای آن؛ پایان. و میگوید: «فصیله» گروهی است که به جهت بازگشت به پدری خاص از میان پدران، از بدنهٔ کلیِ قبیله جدا شده است؛ پایان. و برخی نیز گفتهاند که فصیله، نزدیکترین خویشاوندان او هستند که از آنان جدا شده است، مانند پدران و نیاکانِ نزدیکتر.
سیاق این آیهها، سیاقِ بازگشت از مطلب پیشین و اوج دادن به آن (اضراب و ترقّی) نسبت به آیهٔ « وَ لاٰ يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً » است؛ پس چنین میفهماند که شدت عذاب، کار گناهکار را به جایی میرساند که آرزو میکند کاش برای رهایی از عذاب، گرامیترین و محبوبترین نزدیکانش یعنی فرزندان، همسر، برادر، بستگان نزدیک و حتی همهٔ ساکنان زمین را فدا میکرد تا این فدیه نجاتش دهد؛ پس او نه تنها جویای حال دوست صمیمیاش نیست، بلکه چنین سودایی در سر دارد.
معنای آیه چنین است: « يَوَدُّ »؛ آرزو میکند، « اَلْمُجْرِمُ »؛ گناهکاری که دست به بزهکاری زده است و اعم از کافر است، « لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذٰابِ يَوْمِئِذٍ »؛ که کاش از عذاب آن روز فدیه میداد—و این همان چیزی است که آرزویش را دارد و این جمله جانشین مفعولِ «یودّ» است—، « بِبَنِيهِ »؛ به فرزندانش که محبوبترین مردم نزد او بودند، « وَ صٰاحِبَتِهِ »؛ و همسرش که مایهٔ آرامش او بود و دوستش میداشت و چه بسا بر پدر و مادرش نیز مقدّم میداشت، « وَ أَخِيهِ »؛ و برادرش که همخون و یاور او بود، « وَ فَصِيلَتِهِ »؛ و خویشاوندان نزدیکش، « اَلَّتِي تُؤْوِيهِ »؛ که پناهش میدادند و او را در بر میگرفتند، « وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً »؛ و همهٔ خردمندانی که روی زمیناند، « ثُمَّ يُنْجِيهِ »؛ تا سپس این فدیه دادن نجاتش دهد.
خدای متعال میفرماید: « كَلاّٰ إِنَّهٰا لَظيٰ نَزّٰاعَهً لِلشَّويٰ تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلّٰي وَ جَمَعَ فَأَوْعيٰ »؛ «کلا» برای بازداشتن و رد کردن است، و ضمیر « إِنَّهٰا » به جهنم یا به آتش برمیگردد، و از آن رو «لَظی» نامیده شده که زبانه میکشد و شعلهور است. «نزّاعه» صیغهٔ مبالغه از ریشهٔ نَزْع به معنای کندن و جدا کردن است، و «شَوی» یعنی دست و پا و اندامهای بیرونی؛ چنانکه گفته میشود: «رَماهُ فأَشواهُ» یعنی به دست و پایش تیر زد. راغب چنین گفته است؛ و «ایعاء» مال نیز یعنی انباشتن و نگهداشتن آن در ظرف.
پس سخن او که میفرماید: « كَلاّٰ »، ردّ آرزوی او برای نجات از عذاب به وسیلهٔ فدیه دادن است؛ و این ردع را با جملهٔ « إِنَّهٰا لَظيٰ » تا آخر تعلیل فرموده است. چکیدهٔ آن این است که جهنم آتشی شعلهور و سوزانندهٔ دست و پاست که کارش طلبیدن گناهکاران برای عذاب است و با هیچ فدیهای—هرچه که باشد—از آنان منصرف نمیشود.
بنابراین « إِنَّهٰا لَظيٰ » یعنی آتشی است که سرشتش زبانه کشیدن است و از کار خود بازنمیایستد و خاموش نمیشود؛ و این فرموده که:
« نَزّٰاعَهً لِلشَّويٰ »؛ یعنی ویژگیاش سوزاندن و کندن پوست و اندامهاست و اثرگذاریاش بر کسی که عذابش میکند از میان نمیرود.
و این سخن که: « تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلّٰي وَ جَمَعَ فَأَوْعيٰ »؛ یعنی کسی را فرامیخواند و میطلبد که از دعوت الهی به سوی ایمان به خدا روی گرداند و از پرستش خدای متعال سر برتافت و مال را گرد آورد و در کیسه نهاد و چیزی از آن را برای نیازمند و محروم انفاق نکرد.
این معنا با سیاق استثنایی که در ادامه میآید و نماز و انفاق در آن یاد میشود، کاملاً سازگار است.
بحث روایتی
در کتاب «مجمعالبیان» آمده است: سید ابوالحمد برای ما روایت کرد و گفت: حاکم ابوالقاسم حسکانی برای ما نقل کرد و سند را تا امام جعفر بن محمد صادق، از پدران بزرگوارش (علیهمالسلام) رساند که فرمود: هنگامی که پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) علی را [به ولایت] برگزید و فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه» (هرکه من مولای اویم، علی مولای اوست)، این خبر در همهٔ شهرها پیچید. پس نعمان بن حارث فهری نزد پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) آمد.
او گفت: «از سوی خدا به ما دستور دادی که گواهی دهیم جز خدای یگانه معبودی نیست و تو پیامبر خدایی؛ ما را به جهاد، حج، روزه، نماز و زکات فرمان دادی و ما همگی را پذیرفتیم. سپس به این هم خشنود نشدی تا آنکه این جوان را بر سر ما گذاشتی و گفتی: «من كنت مولاه فعلي مولاه» (هرکه من مولای اویم، علی مولای اوست). آیا این کار از جانب خودت بود یا دستوری از سوی خدا؟» پیامبر فرمود: «سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست، این امر قطعاً از سوی خداست.»
نعمان بن حارث پشت کرد و برگشت، در حالی که میگفت: «اللهم إن كان هذا هو الحق من عندك-فأمطر علينا حجاره من السماء» (خدایا! اگر این همان حقّی است که از نزد تو آمده، از آسمان بر ما سنگی بباران). پس خداوند سنگی بر سرش فرود آورد و او را کشت؛ و خدای متعال این آیه را فرو فرستاد: « سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ » (درخواستکنندهای عذابی فرودآمدنی را خواست؛ معارج: ۱).
میگویم: این مضمون از طریقهای متعددی از راویان شیعه نیز روایت شده است. برخی این حدیث را رد کرده و ساختگی دانستهاند، به این دلیل که سورهٔ معارج مکّی است؛ ولی سخن دربارهٔ مکّی بودن این سوره پیشتر بیان شد.
در کتاب «الدر المنثور»، فاریابی، عبد بن حمید، نسائی، ابن ابیحاتم، حاکم (که روایت را صحیح دانسته است) و ابن مردویه از ابنعباس دربارهٔ سخن خداوند: « سَأَلَ سٰائِلٌ » (درخواستکنندهای خواست؛ معارج: ۱) روایت کردهاند که گفت: او نضر بن حارث بود که گفت: «اللهم إن كان هذا هو الحق من عندك-فأمطر علينا حجاره من السماء» (خدایا! اگر این همان حقّی است که از نزد تو آمده، از آسمان بر ما سنگی بباران).
همچنین در آن کتاب، ابن ابیحاتم از سُدّی دربارهٔ آیهٔ « سَأَلَ سٰائِلٌ » روایت کرده است که گفت: این آیه در مکه دربارهٔ نضر بن حارث نازل شد، آنگاه که گفت: « اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ » تا آخر آیه (انفال: ۳۲)، و عذاب او در روز بدر بود.
میگویم: این معنا از غیر سُدّی نیز نقل شده است. در برخی از روایات اهلسنت آمده است که گویندهٔ سخنِ
«اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ» (خدایا! اگر این همان حقّی است که از نزد تو آمده...) تا آخر آیه (انفال: ۳۲)، حارث بن علقمه، مردی از بنیعبدالدار بود. در برخی روایات دیگر نیز آمده که درخواستکنندهٔ عذاب، ابوجهل بن هشام بود که آن را در روز بدر خواست؛ لازمهٔ این سخن اخیر، مدنی بودن این سوره است. در هر حال، آنچه بدان اعتماد میشود این است که سوره پس از گفتار آن گوینده نازل شده که گفت: «اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ»، و دربارهٔ سیاق آیه پیش از این سخن گفتیم.
در کتاب «امالی» شیخ، با سند ایشان به امام صادق (علیهالسلام) در روایتی آمده است: «هان! پیش از آنکه به حسابتان برسند، به حساب خود برسید، زیرا در قیامت پنجاه موقف (ایستگاه بازپرسی) است که هر موقفی مانند هزار سال از سالهایی است که شما میشمارید.» سپس این آیه را خواند: « فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَهٍ » (در روزی که اندازهاش پنجاههزار سال است؛ معارج: ۴).
میگویم: این معنا در روضهٔ کافی نیز از حفص بن غیاث، از امام صادق (ع) روایت شده است.
در «مجمعالبیان» آمده است: ابو سعید خدری روایت کرده که گفت: به پیامبر خدا (ص) عرض شد: «این روز چقدر طولانی است!» پس فرمود: «سوگند به آنکه جان محمد در دست اوست، همانا آن روز برای مؤمن چنان سبک میشود که حتی از یک نماز واجبی که در دنیا میخواند نیز بر او سبکتر خواهد بود».
میگویم: در کتاب «الدر المنثور» نیز این روایت از چندین مجموعهٔ حدیثی، از ابوسعید خدری، از پیامبر خدا (ص) نقل شده است.
در تفسیر قمی دربارهٔ سخن خدای متعال: « يَوْمَ تَكُونُ السَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ » (روزی که آسمان چون فلز گداخته میشود) آمده است: فرمود: مانند قلع و مسِ گداخته؛ آسمان نیز همینگونه ذوب میشود.
در همان تفسیر، در روایت ابوالجارود از امام باقر (ع) دربارهٔ سخن خدای متعال: « يُبَصَّرُونَهُمْ » (آنان را به یکدیگر نشان میدهند) آمده است:
فرمود: یکدیگر را میشناسند، ولی [از شدت هول و هراس] احوالپُرسی نمیکنند.
در همان تفسیر دربارهٔ سخن خدای متعال: « نَزّٰاعَهً لِلشَّويٰ » (پوست و اندام را از بن برکَننده است) آمده است: فرمود: چشم او را برمیکَند و چهرهاش را سیاه میکند.
در همان تفسیر دربارهٔ سخن خدای متعال: « تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلّٰي » (هر که را [به حق] پشت کرد و روی برتافت، فرا میخواند) آمده است: فرمود: او را به سوی خود میکشد.
[سورهٔ معارج (۷۰): آیههای ۱۹ تا ۳۵]
اشاره
۞ إِنَّ ٱلۡإِنسَٰنَ خُلِقَ هَلُوعًا
بهراستی که انسان بیتاب و آزمند آفریده شده است،
إِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ جَزُوعٗا
چون گزندی به او رسد، بسیار بیتابی میکند،
وَإِذَا مَسَّهُ ٱلۡخَيۡرُ مَنُوعًا
و چون خیر و نعمتی به او رسد، بسیار بازدارنده و بخیل است؛
إِلَّا ٱلۡمُصَلِّينَ
مگر نمازگزاران،
ٱلَّذِينَ هُمۡ عَلَىٰ صَلَاتِهِمۡ دَآئِمُونَ
همان کسانی که بر نمازشان پیوستهاند؛
وَٱلَّذِينَ فِيٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ حَقّٞ مَّعۡلُومٞ
و کسانی که در اموالشان حقّی معین است،
لِّلسَّآئِلِ وَٱلۡمَحۡرُومِ
برای نیازمندِ خواهنده و محرومِ [آبرومند]؛
وَٱلَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوۡمِ ٱلدِّينِ
و کسانی که روز جزا را باور دارند؛
وَٱلَّذِينَ هُم مِّنۡ عَذَابِ رَبِّهِم مُّشۡفِقُونَ
و کسانی که از عذاب پروردگارشان بیمناکند؛
إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمۡ غَيۡرُ مَأۡمُونٖ
چرا که از عذاب پروردگارشان هیچ ایمنی نیست؛
وَٱلَّذِينَ هُمۡ لِفُرُوجِهِمۡ حَٰفِظُونَ
و کسانی که شرمگاههای خویش را نگه میدارند،
إِلَّا عَلَىٰٓ أَزۡوَٰجِهِمۡ أَوۡ مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُهُمۡ فَإِنَّهُمۡ غَيۡرُ مَلُومِينَ
مگر در برابر همسرانشان یا کنیزانی که مالکِ آنها شدهاند، که در این صورت سرزنشناپذیرند؛
فَمَنِ ٱبۡتَغَىٰ وَرَآءَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡعَادُونَ
پس هر کس فراتر از این را بجوید، آنان همان متجاوزانند؛
وَٱلَّذِينَ هُمۡ لِأَمَٰنَٰتِهِمۡ وَعَهۡدِهِمۡ رَٰعُونَ
و کسانی که امانتها و پیمان خود را رعایت میکنند؛
وَٱلَّذِينَ هُم بِشَهَٰدَٰتِهِمۡ قَآئِمُونَ
و کسانی که بر شهادتهای خود استوار و پایدارند،
وَٱلَّذِينَ هُمۡ عَلَىٰ صَلَاتِهِمۡ يُحَافِظُونَ
و کسانی که بر نمازشان مراقبت میورزند،
أُوْلَٰٓئِكَ فِي جَنَّٰتٖ مُّكۡرَمُونَ
اینان در باغهایی از بهشت گرامی داشته میشوند.
بیان
این آیات به انگیزه و ریشهٔ نخستینی اشاره دارد که انسان را بهسوی رذیلتِ رویگرداندن، پشتکردن، اندوختن مال و پنهانکردنِ آن میکشاند؛ همان صفات ناپسندی که بنا بر یادکردِ آیات گذشته، او را به آتش جاودان میرساند؛ آتشی شعلهور که پوست را از سر و تن جدا میکند.
آن انگیزه و علت، صفتِ «هلع» (آزمندی و بیتابی شدید) است؛ صفتی که حکمت الهی اقتضا کرده انسان بر پایهٔ آن آفریده شود تا بهوسیلهٔ آن بهسوی خیر و سعادتش راه یابد. با این حال، انسان آن را به زیان خویش تباه میسازد و در مسیر نیکبختی خود بد به کار میگیرد؛ در نتیجه، او را به هلاکت همیشگی میکشاند، مگر کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند؛ که اینان در باغهایی از بهشت گرامی داشته میشوند.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً »؛ واژهٔ «هلوع» صفتی است برگرفته از «هَلَع» (به فتح هاء و لام) به معنای حرص و آزمندی بسیار شدید. مفسران نیز گفتهاند که دو آیهٔ بعد، «هلوع» را تفسیر میکنند؛ پس هلوع یعنی کسی که هنگام گزند و ناگواری، بسیار بیتاب است و هنگام رسیدن خیر، سخت بازدارنده و بخیل. این تفسیری درست و استوار است و سیاق آیات نیز با آن سازگاری دارد.
توضیح آنکه آزمندی شدیدی که در سرشت انسان نهاده شده، به این معنا نیست که او بر هر چیزی، چه خیر باشد و چه شر، سودمند باشد یا زیانبار، حریص باشد؛ بلکه تنها نسبت به خیر و امر سودمند حرص دارد. همچنین به این معنا نیست که نسبت به هر امر خیر و سودی، چه به خودش پیوند داشته باشد و چه نداشته باشد، و از آنِ خودش باشد یا دیگری، آزمند باشد؛ بلکه تنها نسبت به چیزی حریص است که آن را خیری برای خود یا در راه رسیدن به خیرش سودمند میبیند. لازمهٔ چنین حرصی این است که هنگام رسیدن شر ــ که ضد خیر است ــ از خود تزلزل و ناآرامی نشان دهد و به وقت رسیدن خیر، از واگذاشتنِ آن خودداری ورزد و خود را بر دیگران ترجیح دهد؛ مگر آنکه واگذاشتنِ آن را پرخیرتر و به حال خود سودمندتر ببیند. از این رو، بیتابی به هنگام رسیدن شر و بخلورزیدن و نبخشیدن به هنگام رسیدن خیر، از لوازمِ هلع و حرص شدید است.
هلع و آزمندی شدیدی که انسان بر آن سرشته شده ــ و شاخهای از خوددوستی است ــ بهخودیخود از رذایل ناپسند نیست؛ چگونه چنین باشد، در حالی که این تنها وسیلهای است که انسان را به رسیدن به سعادت و کمال وجودش برمیانگیزد؟ این ویژگی تنها زمانی رذیلتی نکوهیده میشود که انسان در بهکارگیری و تدبیر آن راه نادرست بپیماید، و آن را در جایی که باید و جایی که نباید، و به حق و بهناحق به کار گیرد؛ درست مانند دیگر صفات نفسانی که تا بر مدار اعتدال باشند، ستوده و ارجمندند و چون به سوی افراط یا تفریط منحرف گردند، به رذیلتی نکوهیده تبدیل میشوند.
انسان در آغاز پیدایش خود و در دوران کودکی، آنچه را خیر یا شرِّ خود میداند، به مقتضای غرایز و عواطفی تشخیص میدهد که به آنها مجهز گشته است؛ یعنی همان چیزهایی که دلش میخواهد و قوایش اشتها میکند، بی آنکه برای آن مرز و اندازهای بگذارد. از همین رو، هرگاه دردی یا ناخوشایندی به او برسد بیتابی میکند، و در برابر هر کس که در تصاحب داشتههایش با او تزاحم یابد، با تمام توانِ خود از گریه و مانند آن مانعش میشود.
او بر همین حال میماند تا آنگاه که از خرد و رشد بهرهمند گردد، حق و باطل و خیر و شر را بشناسد و جانش به آنچه دریافته اعتراف کند. در این هنگام، بسیاری از مصادیق حق و باطل و خیر و شر در دیدگاه او دگرگون میشود؛ در نتیجه، بسیاری از چیزهایی که پیشتر خیرِ خود میپنداشت برایش شر جلوه میکند و به عکس.
پس اگر بر همان راه و روشِ پیروی از خواهشهای نفس و دلبستن به خواستنیها پایدار بماند و با سرگرم شدن به آنها از پیرویِ حق بازبماند و از آن غفلت ورزد، بر دلش مهر زده میشود؛ در نتیجه با هیچ حقی روبهرو نمیشود مگر آنکه پایمالش میکند، و به هیچ صاحبحقی برنمیخورد مگر آنکه او را در تنگنا و ستم میگذارد. اما اگر عنایت الهی به فریادش برسد، آن حرص و شیفتگیاش به خواستههای نفسانی، به شیفتگی و تلاش برای رسیدن به حق دگرگون میگردد؛ ازاینرو در برابر هیچ حقی گردنکشی نمیکند و حق هیچ صاحبحقی را دریغ نمیدارد.
بنابراین، انسان در آغاز کارش و در روزگار کودکی، پیش از بلوغ و رشد فکری، به حرصی شدید برای دستیابی به خیر مجهز است؛ و این صفت به تناسبِ حال و موقعیت آن دورهاش، برای او صفتی کمالبخش است که به وسیلهٔ آن برانگیخته میشود تا خیر و سود را به دست آورد و از گزند و بدی بپرهیزد. خدای متعال میفرماید: «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ» (عادیات: ۸؛ «و بهراستی او در دوستیِ مال و خیر سختکوش و زیادهخواه است»).
سپس هنگامی که به بلوغ و رشد فکری دست مییابد، به توشه و ابزار دیگری نیز مجهز میشود و آن عقل است؛ خردی که با آن، حقایق امور را چنانکه واقعاً هستند درمییابد، و باور درست و کار نیک را بازمیشناسد. در این هنگام، آن حرص شدیدش به خیر، و بیتابیاش هنگام برخورد با بدی، و بخلورزیاش هنگام رسیدن به خوبی، به حرصی شدید برای رسیدن به خیر راستین بدل میگردد؛ به این صورت که اگر بدیِ اخروی یعنی گناه دامنگیرش شود، بیتابی و بیم به سراغش میآید، و اگر خیر اخروی یعنی کار نیکی پیش رویش قرار گیرد، بهسوی آمرزش پروردگارش پیشی میگیرد. اما در مورد خیر و شر دنیوی، از مرزی که خدا برایش نهاده بیرون نمیرود؛ مرزی که همان شکیبایی در مصیبت، شکیبایی بر طاعت و شکیبایی در برابر گناه است؛ و این صفت، برای این انسان، کمالی شایسته به شمار میرود.
اما اگر انسان از آنچه عقلش درمییابد و سرشتِ پاکش بدان اعتراف میکند روی برتابد، و به پیروی از هوای نفس روی آورد، به باطل چنگ زند، به حق هر صاحبحقی دستدرازی کند و در حرص و ولع خود برای بهرهمندی از خیر هیچ حدی نشناسد، بیگمان نعمت خدا را به نقمت (عذاب و بلا) دگرگون کرده است، و صفتی درونی را که خدا وسیلهای برای رسیدن او به سعادت دنیا و آخرت آفریده بود، به دستاویزی برای تیرهبختی و هلاکت خویش تبدیل کرده است؛ دستاویزی که او را چنانکه در آیات آمد، به پشت کردن و رویگرداندن [از حق]، و اندوختن و پنهانکردنِ ثروت میکشاند.
از آنچه بیان شد روشن گردید که هیچ اشکالی ندارد که در این آیات، صفتِ «هلع» (آزمندی و کمطاقتی) به آفرینشِ انسان نسبت داده شود، با اینکه سیاق کلام در مقام سرزنش است؛ و حال آنکه خدای متعال فرموده است: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ» (سجده: ۷؛ «همان که هر چیزی را آفرید، نیکو آفرید»). دلیلش این است که سرزنشی که دامنگیر این صفت میشود، تنها از سوی خودِ انسان و پیامدِ تدبیرِ نادرست اوست، نه از سوی خدای متعال. بنابراین، این ویژگی نیز همانند دیگر نعمتهای خداوند بر انسان است که آدمی با سوءاختیار خود آنها را به نقمت و بلا تبدیل میکند.
زمخشری برای رهایی از این اشکال یادآور شده که در این کلام، استعارهای به کار رفته است؛ بدین معنا که انسان از بس بیتابی و انحصارطلبی را برمیگزیند و این دو خصلت در وجودش ریشه میدواند، گویی با سرشتِ او عجین شده و بهصورت امری آفریدهشده و اضطراری و غیراختیاری درآمده است. پس این تعبیر بر پایهٔ تشبیه استوار است، نه برای اینکه بیان کند این صفت در حقیقت آفریدهٔ خداست؛ چرا که سخن در مقام نکوهش است و خدای پاک و منزه هرگز کار خود را سرزنش نمیکند. دلیلِ این مدعا نیز استثنا شدنِ مؤمنانی است که با نفس خود به جهاد برخاستند و از هر دو رذیلهٔ جزع (بیتابی) و منع (بخل) نجات یافتند.
اما این سخن درست نیست؛ زیرا این صفت در اصلِ آفرینش خود، نعمت و فضیلت است، و این خودِ انسان است که آن را از مرز فضیلت به سوی رذیلت، و از نعمت به سوی نقمت میکشاند. بنابراین، نکوهش تنها از جهت تدبیر نادرست انسان به این صفت برمیگردد، نه از آن رو که آفریده و کار خدای متعال است.
استثنا شدن مؤمنان نیز به این سبب نیست که این صفت در وجود آنان آفریده نشده است، بلکه از آن روست که آنان این صفت را بر کمال و سلامت نخستینش باقی نگاه داشتهاند و آن را به رذیلت و نقمت دگرگون نساختهاند.
همچنین در پاسخ به این اشکال گفتهاند که این استثنا، منقطع است (یعنی مستثنیٰ از جنس مستثنیٰمنه نیست)؛ ولی نادرستیِ این سخن نیز چنانکه میبینی آشکار است.
خدای متعال میفرماید: « إِلاَّ الْمُصَلِّينَ » (مگر نمازگزاران). این جمله استثنایی است از انسانی که به صفت هلع (آزمندی و بیتابی) توصیف شده است. پیشانداختنِ نماز بر دیگر کارهای شایستهای که در آیات پس از این شمرده شده، نشاندهندهٔ شرافت و برتری آن است و بیانگر اینکه نماز بهترینِ اعمال است.
افزون بر این، نماز نقشی برجسته و اثرگذار در دور ساختن رذیلهٔ نکوهیدهٔ هلع دارد؛ چنانکه خدای متعال فرموده است: «إِنَّ الصَّلاٰهَ تَنْهيٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْكَرِ» (عنکبوت: ۴۵؛ «همانا نماز از کار زشت و ناپسند بازمیدارد»).
خدای متعال میفرماید: « اَلَّذِينَ هُمْ عَليٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ »؛ اضافه شدنِ واژهٔ «نماز» به ضمیرِ «ایشان» نشان میدهد که آنان بر همان نمازی که بهجا میآورند—هرچه باشد—پیوسته پایدارند، نه اینکه همیشه و در همهٔ حالات سرگرمِ نماز خواندن باشند. این نکته همچنین اشاره دارد به اینکه اثرِ عمل، تنها با پایداری و مداومت بر آن کامل میشود.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ فِي أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ »؛ برخی آن را به زکات واجب تفسیر کردهاند،
اما در روایتی از امام صادق (علیهالسلام) آمده است که این حقِ معلوم، از زکات نیست، بلکه مقداری مشخص است که آن را به تهیدستان انفاق میکنند. «سائل» همان نیازمندی است که درخواست و گدایی میکند، و «محروم» نیازمندی است که خویشتنداری میورزد و دست نیاز دراز نمیکند. سیاق آیات نیز این سخن را تأیید میکند؛ چراکه زکات، مصارف معینی دارد که در کلام الهی برشمرده شده است: «إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ الْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا وَ الْمُؤَلَّفَهِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقٰابِ وَ الْغٰارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَهً مِنَ اللّٰهِ» (توبه: ۶۰: «همانا صدقات فقط برای نیازمندان، بینوایان، کارگزاران آن، دلجوییشدگان، آزادی بردگان، بدهکاران، در راه خدا و درراهماندگان است؛ فریضهای از سوی خدا»)، و بر پایهٔ ظاهرِ این آیه، ویژهٔ سائل و محروم نیست.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ »؛ آنچه از سیاقِ شمارشِ اعمال شایسته برمیآید، این است که مقصود از تصدیقِ روز جزا، باورِ عملی است، نه صِرفِ اعتقاد نظری؛ به این صورت که روشِ زندگیشان شیوهٔ کسی باشد که یقین دارد هر کاری انجام دهد، به پای حسابش نوشته میشود و پاداش یا کیفر خواهد دید؛ اگر خیر باشد، پاداش نیکو و اگر شر باشد، کیفر بد.
تعبیرِ « يُصَدِّقُونَ » (باور میدارند) به شکل فعل مضارع، نشاندهندهٔ استمرار است؛ یعنی همان مراقبت همیشگی با یاد خدا در برابر هر کاری که پیش میآید، تا هرچه را او میخواهد بهجا آورند و از هرچه ناخوش میدارد دوری گزینند.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ هُمْ مِنْ عَذٰابِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ »؛ یعنی بیمناکند. سخن دربارهٔ هراس و بیم آنان از عذاب پروردگارشان، همانند نکتهای است که در تصدیق روز جزا گذشت؛ یعنی همان بیمناکیِ عملی است که از رفتار و کردارشان آشکار میشود.
لازمهٔ هراس آنان از عذاب پروردگارشان—با وجود پایبندی به کارهای شایسته و تلاش و مجاهدت در راه خدا—این است که به این اعمال نیکِ خویش دل نبندند و خود را از عذاب الهی در امان ندانند؛ زیرا احساس امنیت با بیم و خوف جمع نمیشود.
معیار و علتِ هراس از عذاب این است که کیفر در پی نافرمانی میآید، پس هیچ پناهی از آن جز به فرمانبرداری از سوی خود انسان نیست؛ و به خودِ انسان هم نمیتوان تکیه کرد، چراکه او در ذاتِ خویش هیچ توانی ندارد مگر آنچه خدا به او توانایی داده است، و خدای پاک و منزه مالکی است که تحت مالکیت هیچکس نیست؛ خدای متعال میفرماید: «قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللّٰهِ شَيْئاً» (مائده: ۱۷: «بگو: کیست که در برابر خدا اختیاری از چیزی داشته باشد؟»).
افزون بر این، هرچند خدای پاک و منزه به اهل طاعت وعدهٔ رهایی داده و فرموده است که هرگز خُلف وعده نمیکند، اما وعده دادنْ مانع از اطلاقِ قدرت او نمیشود؛ او همواره بر هرچه بخواهد تواناست و خواستهاش نافذ است. پس امنیت و آسودگیخاطری به معنای سلب قدرت خدا بر خلاف وعده وجود ندارد، و به همین دلیل ترس و بیم به جای خود باقی است. از این رو میبینیم که خدای متعال دربارهٔ فرشتگانش میفرماید: « يَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ » (از پروردگار برترشان بیم دارند و آنچه را فرمان یافتهاند انجام میدهند)، و با آنکه به پاکی و عصمتِ آنان تصریح دارد، باز آنها را با صفت خوف توصیف میکند؛ و دربارهٔ پیامبرانش میفرماید: «وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ» (احزاب: ۳۹: «و از او میترسند و از هیچکس جز خدا نمیهراسند»)؛ و در این آیه نیز مؤمنان را با هراس و بیمناکی میستاید، هرچند در پایان آیات با سخنی قطعی به آنان نوید میدهد و میفرماید:
« أُولٰئِكَ فِي جَنّٰاتٍ مُكْرَمُونَ » (آنان در بوستانهایی [از بهشت] گرامی داشته میشوند).
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ عَذٰابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمُونٍ »؛ این جمله دلیلی بر بیمناکیِ آنان از عذاب پروردگارشان است، تا روشن شود که هراسشان از عذاب، کاملاً بجا و درست است؛ و چراییِ آن نیز پیشتر بیان شد.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ -إلي قوله- هُمُ العٰادُونَ »؛ تفسیر این سه آیه در آغاز سورهٔ مؤمنون گذشت.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ » (و کسانی که امانتها و پیمان خود را رعایت میکنند). معنایی که ابتدا از «امانتها» به ذهن میرسد، انواع امانتهایی است که مردم بدانها سپرده میشوند؛ از قبیل مال و دیگر چیزهایی که انسان را بر آن وصی میکنند، مانند جان یا آبرو. و رعایت امانتها به این است که آنها را نگه دارند و خیانت نورزند. گفته شده است: به خاطر فراوانی انواعِ امانت، واژه به صورت جمع آمده، بر خلاف «عهد».
و گفته شده است: مراد از امانتها، تمام تکالیفی است که خداوند بر عهدهٔ آنان نهاده، اعم از باور و عمل؛ بنابراین، حقوق خدا و حقوق مردم را دربرمیگیرد، و اگر چیزی از آنها را تباه سازند، بیتردید خیانت کردهاند.
و گفته شده است: هر نعمتی از اندامها و جز آن که خداوند به بندهاش داده، امانت است؛ پس هر کس چیزی از آنها را در غیر هدفی که خداوند برایش عطا کرده و اجازهٔ به کار گرفتنش را داده به کار ببرد، به آن امانت خیانت کرده است.
ظاهر واژهٔ «عهد»، پیمانی است که انسان با دیگری به گفتار یا کردار بر سر کاری میبندد؛ و رعایت آن، پایبندی به آن و نشکستنش بدون عذرِ مجاز است.
و گفته شده است: عهد، هر چیزی است که انسان خود را در برابر دیگری بدان ملزم میکند؛ بنابراین، ایمان بنده به پروردگارش، عهدی از سوی اوست که با پروردگار بسته تا در هر چه بدان مکلفش میسازد، فرمانش را ببرد. پس اگر در چیزی از دستورها یا نهیهای الهی نافرمانی کند، پیمان خود را شکسته است.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ هُمْ بِشَهٰادٰاتِهِمْ قٰائِمُونَ » (و کسانی که بر شهادتهای خود ایستادهاند). شهادت دادن مفهومی روشن است، و ایستادن بر شهادت (قیام به شهادت)، خودداری نکردن از پذیرش آن و ادای همان چیزی است که شاهد بر آن بودهاند، درست همانگونه که دیدهاند، بیآنکه پنهانش کنند یا دگرگونش سازند؛ و آیات در این معنا فراوان است.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ هُمْ عَليٰ صَلاٰتِهِمْ يُحٰافِظُونَ » (و کسانی که بر نماز خود مراقبت دارند). مراد از محافظت بر نماز، رعایت ویژگیهای کمالِ آن بر پایهای است که شریعت بدان فراخوانده است.
گفته شده است: محافظت بر نماز غیر از مداومت بر آن است؛ زیرا مداومت، به اصل انجام نماز بازمیگردد و محافظت، به کیفیت و چگونگیِ آن. از این رو، یادکردِ محافظت پس از ذکر مداومت بر آن، تکرار نیست.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ فِي جَنّٰاتٍ مُكْرَمُونَ » (آنان در بوستانهایی [از بهشت] گرامی داشته میشوند). اشاره به همان نمازگزاران در آیهٔ « إِلاَّ الْمُصَلِّينَ » است، و نکره آمدن «جَنَّاتٍ» برای بزرگداشت و تعظیم است. همچنین عبارت « فِي جَنّٰاتٍ » خبر است و « مُكْرَمُونَ » یا خبرِ دوم پس از خبرِ اول است، یا «فِي جَنَّاتٍ» ظرف برای « مُكْرَمُونَ » است.
بحث روایتی
در تفسیر قمی دربارهٔ آیهٔ « إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً » (چون بدی به او رسد، بیتاب است) آمده است: شر همان فقر و تنگدستی است؛ و دربارهٔ « وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً » (و چون خیر به او رسد، بسیار بازدارنده و بخیل است) فرمود: توانگری و گشایش مالی است.
و در روایت ابوالجارود از امام باقر (ع) آمده است که فرمود: سپس [خداوند مؤمنان را] استثنا کرد و فرمود: « إِلاَّ الْمُصَلِّينَ » (مگر نمازگزاران) و آنان را با بهترین کردارشان وصف نمود: « اَلَّذِينَ هُمْ عَليٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ » (آنان که بر نماز خود مداومت میورزند). فرمود: یعنی هرگاه چیزی از نافلهها را بر خود مقرر دارد، بر آن تداوم ورزد.
میگویم: اینکه فرمود: «هرگاه چیزی بر خود مقرر دارد...»، این معنا را امام (ع) از اضافه شدنِ نماز به ضمیر «هُمْ» دریافتهاند، و پیشتر به آن اشاره کردیم.
و در کافی به سند خود از فضیل بن یسار نقل شده است که گفت: از امام باقر (ع) دربارهٔ این سخن خدای عزوجل پرسیدم: « وَ الَّذِينَ هُمْ عَليٰ صَلاٰتِهِمْ يُحٰافِظُونَ » (و کسانی که بر نمازشان مراقبت میورزند)؛ فرمود: آن نمازِ واجب است. گفتم: « اَلَّذِينَ هُمْ عَليٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ » (کسانی که بر نمازشان مداومت دارند) چیست؟ فرمود: آن نمازِ نافله است.
و در مجمعالبیان دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ الَّذِينَ فِي أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ » (و کسانی که در اموالشان حقی معلوم است) آمده است: و از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: «حق معلوم» زکاتِ واجب نیست، بلکه همان مالی است که از داراییت میپردازی؛ اگر بخواهی هر جمعه و اگر بخواهی هر روز، و به هر صاحبفضیلتی به اندازهٔ فضلش داده میشود.
[طبرسی] میگوید: و نیز از آن حضرت روایت شده است که فرمود: حق معلوم آن است که با خویشاوندان پیوند برقرار کنی، به کسی که تو را محروم کرده ببخشی و به کسی که با تو دشمنی ورزیده صدقه دهی.
میگویم: این معنا در کافی با چند سند از امام باقر و امام صادق (ع) روایت شده و در محاسن نیز از امام باقر (ع) نقل گردیده است.
و در کافی به سند خود از صفوان جمّال از امام صادق (ع) آمده است که دربارهٔ کلام خدای عزوجل: « لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ » (برای نیازمندِ خواهنده و بینصیب) فرمود: محروم، همان فرد «محارف» (کسی که تلاشش به درآمد نمیرسد) است؛ همان که در دادوستد از دسترنج خود بیبهره مانده است.
[کلینی] میگوید: و در روایتی دیگر از امام باقر و امام صادق (ع) آمده است که فرمودند: محروم مردی است که خردش آسیبی ندیده، اما در روزیاش گشایشی نشده و در کسب روزی ناکام مانده است.
و در مجمعالبیان دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ الَّذِينَ هُمْ عَليٰ صَلاٰتِهِمْ يُحٰافِظُونَ » (و کسانی که بر نمازشان مراقبت میورزند) آمده است:
محمد بن فضیل روایت کرده است از امام کاظم (ع) که فرمود: «آنان همان پایبندان به پنجاه رکعت نماز [در شبانهروز] از میان شیعیان ما هستند.»
میگویم: شاید این سخن بر پایهٔ روایتی باشد که از اهلبیت (علیهمالسلام) رسیده است، مبنی بر اینکه تشریعِ نافلههای روزانه برای جبران و کامل کردن نمازهای واجب است.
[سورهٔ معارج (۷۰): آیههای ۳۶ تا ۴۴]
اشاره
فَمَالِ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ قِبَلَكَ مُهۡطِعِينَ
پس کافران را چه شده است که شتابان بهسوی تو گردن میکشند؟
عَنِ ٱلۡيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ عِزِينَ
از راست و از چپ، دستهدسته گرد میآیند؟
أَيَطۡمَعُ كُلُّ ٱمۡرِيٕٖ مِّنۡهُمۡ أَن يُدۡخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٖ
آیا هریک از آنان طمع دارد که به بهشت پرنعمت درآورده شود؟
كـَلَّآۖ إِنَّا خَلَقۡنَٰهُم مِّمَّا يَعۡلَمُونَ
هرگز چنین نیست! بیگمان ما آنان را از آنچه خود میدانند آفریدهایم.
فَلَآ أُقۡسِمُ بِرَبِّ ٱلۡمَشَٰرِقِ وَٱلۡمَغَٰرِبِ إِنَّا لَقَٰدِرُونَ
پس سوگند به پروردگارِ مشرقها و مغربها که ما حتماً تواناییم؛
عَلَىٰٓ أَن نُّبَدِّلَ خَيۡرٗا مِّنۡهُمۡ وَمَا نَحۡنُ بِمَسۡبُوقِينَ
بر اینکه بهتر از آنان را به جایشان بیاوریم، و هیچکس بر ما پیشی نخواهد گرفت و مانع نخواهد شد.
فَذَرۡهُمۡ يَخُوضُواْ وَيَلۡعَبُواْ حَتَّىٰ يُلَٰقُواْ يَوۡمَهُمُ ٱلَّذِي يُوعَدُونَ
پس رهایشان کن تا در باطل فرو روند و بازی کنند، تا آن روزشان را که وعده داده میشوند دیدار کنند؛
يَوۡمَ يَخۡرُجُونَ مِنَ ٱلۡأَجۡدَاثِ سِرَاعٗا كَأَنَّهُمۡ إِلَىٰ نُصُبٖ يُوفِضُونَ
روزی که شتابان از گورها بیرون میآیند، گویی بهسوی نشانهها و بتهای خود میدوند؛
خَٰشِعَةً أَبۡصَٰرُهُمۡ تَرۡهَقُهُمۡ ذِلَّةٞۚ ذَٰلِكَ ٱلۡيَوۡمُ ٱلَّذِي كَانُواْ يُوعَدُونَ
در حالی که چشمانشان از شرم و بیم فرو افتاده و خواری و ذلت سراپایشان را فراگرفته است. این همان روزی است که وعدهاش را به آنان میدادند.
بیان آیات
خدای پاک و منزه در بخش نخست از آیات این سوره، به دنبال نقلِ عذابخواهیِ کافران بیان کرد که عذابی قطعی در پیش دارند که هیچ بازدارندهای برای آن نیست؛ همان آتش شعلهوری که پوست سر و اندام را برمیکَند و هر که را [به حق] پشت کرده، روی برتافته و مال اندوخته و ذخیره کرده است به سوی خود میخواند.
سپس در بخش دوم، ریشه و معیارِ گرفتاریِ آنان به این بدبختی را روشن ساخت؛ و آن اینکه انسان به غریزهٔ ناشکیبایی و حرص، و دوست داشتنِ خیر و منافع خویش مجهز شده است، و پیروی از هوای نفس در بهکارگیری این غریزه او را به گردنکشی در برابر هر سخن حقی که با آن روبهرو میشود میکشاند و سرانجام به همان آتش جاودان درمیآورد؛ و از این سرنوشت، جز کسانی که کار شایسته میکنند، روز جزا را باور دارند و از عذاب پروردگارشان بیمناکند، رهایی نمییابند.
اکنون در این بخش از آیات — یعنی بخش سوم — گویی با شگفتی از کار آن کافران، روی سخن را به سوی آنان برمیگرداند؛ از این رو که پیرامون پیامبر (ص) گرد میآیند، از راست و چپ شتابان و گروه گروه به او چشم دوختهاند و چشم از او برنمیدارند. پس خطاب به پیامبر (ص) میفرماید: اینان را چه شده است که گرداگردت را گرفتهاند، شتابان به سویت رو کرده و ملازمت گشتهاند؟ آیا هر یک از آنان با وجود کفرش میخواهد به بهشت پرنعمت درآید، در حالی که خدای پاک و منزه مقدر فرموده است که جز مؤمنانِ برگزیدهاش کسی را به بهشت خویش گرامی ندارد؟ پس آیا بر آنند که از خدا پیشی گیرند و با نقض حکم او و باطل کردن آنچه مقدر داشته، او را درمانده سازند؟ هرگز! همانا خدایی که آنان را از نطفهای بیمقدار آفریده، تواناست که بهتر از آنان را جایگزینشان سازد و از همان مایهای که اینان را پدید آورده، کسان دیگری بیافریند که او را بپرستند و به بهشتش درآیند.
سپس به پیامبر (ص) فرمان میدهد که جدال با آنان را واگذارد و رهایشان کند تا در بیهودگی فروروند و بازی کنند تا به همان روزی که وعده داده میشوند برسند.
خدای متعال میفرماید: « فَمٰا لِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ عِزِينَ » (پس کافران را چه شده است که به سوی تو شتابان چشم دوختهاند، از راست و چپ، گروه گروه؟). در مجمع البیان آمده است: زجاج گفته است: «مُهطِع» کسی است که به چیزی چشم دوخته و نگاهش را از آن برنمیدارد، و این نگاهِ دشمن است. و ابوعبیده گفته است: «اهطاع» به معنای شتاب کردن است؛ و «عِزین» دستههای پراکندهاند که مفرد آن «عِزَه» است. پایان سخن. و واژهٔ «قِبَل» (به کسر قاف و فتح باء) به معنای سمت و جهتی است که در روبهرو قرار دارد؛ و فاء در «فَمَا» فصیحه است (حرفی است که شرطِ ناگفتهای را در تقدیر میگیرد).
معنای آیه چنین است: اکنون که فرجام انسان بر اثر کفر و گردنکشیاش در برابر حق، آتش دوزخ است — مگر مؤمنانی که استثنا شدند — پس کافران را چه شده است که نزد تو رو به سویت ایستادهاند و چشم از تو برنمیدارند و در دستههای پراکنده از راست و چپ تو حلقه زدهاند؟ آیا طمع دارند که به بهشت درآیند و بدینگونه خدا را درمانده کنند و بر حکم او پیشی گیرند، در حالی که او حکم فرموده که جز بندگان شایسته از مؤمنان کسی وارد بهشت نشود؟
خدای متعال میفرماید: « أَ يَطْمَعُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّهَ نَعِيمٍ » (آیا هر یک از آنان طمع دارد که به بهشت پرنعمت درآورده شود؟). این پرسش برای انکار است؛ یعنی چه چیز آنان را وامیدارد که گرد تو حلقه زنند و شتابان چشم به تو بدوزند؟ آیا طمعِ یکایک آنان به اینکه با وجود کفرش به بهشت پرنعمت درآید، آنان را به این کار وامیدارد؟ در حالی که کافر را هیچ امیدی به ورود به بهشت نیست.
طمع به یکایک آنان نسبت داده شد و به مجموع آنان به صورتِ «آیا طمع دارند که درآیند...» نسبت نیافت — بر خلاف شتاب و چشمدوختن که به جمعشان نسبت داده شد و فرمود «مُهْطِعِينَ» — از این رو که در دستیابی به سعادت و رستگاری، تنها آن طمعی سودبخش است که در جان هر فرد شکل گیرد و خودِ او را به ایمان و کار شایسته برانگیزد، نه طمعی که در جماعت از آن حیث که جماعت است پدید میآید؛ زیرا طمعِ مجموع از آن جهت که مجموع است، برای سعادتِ تکتک افراد بسنده نیست.
و در تعبیرِ « أَنْ يُدْخَلَ » (اینکه درآورده شود) که به صیغهٔ مجهول از باب افعال آمده است، اشارهای است به اینکه ورودشان به بهشت در گرو خواست و اختیار خودشان نیست، بلکه اگر فرضی برای آن باشد تنها به دست خدای پاک و منزه است؛ زیرا اوست که اگر بخواهد آنان را به بهشت درمیآورد، و هرگز چنین نخواهد کرد، چرا که مقدر ساخته است هیچ کافری به آن پای نگذارد.
گفتهاند: پیامبر (ص) کنار کعبه نماز میخواند و قرآن تلاوت میکرد؛ مشرکان نیز گروه گروه و حلقه حلقه پیرامونش گرد میآمدند، گوش میسپردند و سخنانش را به ریشخند میگرفتند و میگفتند: «اگر این مسلمانان آنچنان که محمد (ص) میگوید به بهشت درآیند، بیگمان ما پیش از آنان وارد آن خواهیم شد!»؛ از این رو این آیات نازل شد.
این سخن با سیاق آیات سازگار نیست؛ زیرا ظاهر آیات نشان میدهد که این رفتار آنان در پیِ سخنان پیشین دربارهٔ محروم ماندن عموم مردم از ورود به بهشت، مگر مؤمنان راستین، پدید آمده است. بر پایهٔ این سخن، گردآمدن آنان پیرامون پیامبر (ص) و شتابان روآوردن به سویش ناگزیر برخاسته از دشمنی مفرط و زیادهروی در آزار و کوچکشمردن او بوده است؛ سخن آنان نیز که «ما پیش از مؤمنان به بهشت درمیآییم» ــ در حالی که مشرک بودند و بر انکار رستاخیز پای میفشردند و هیچ بهشت و دوزخی را باور نداشتند ــ تنها از سر تمسخر و ریشخند بوده است.
بنابراین، دلیلی ندارد که چنین رفتاری بر سخنان پیشین دربارهٔ دوزخ و بهشت متفرع شود و در سیاقی شگفتآور از انگیزهشان برای این کار پرسش گردد، و سپس از طمعِ آنان در ورود به بهشت پرسیده و بازداشته شوند.
با توجه به آنچه گذشت، این دیدگاه تأیید میشود که مقصود از کافران در سخن خدای متعال: « فَمٰا لِ الَّذِينَ كَفَرُوا » (پس کافران را چه شده است؟)، گروهی از منافقانند که در ظاهر به پیامبر (ص) ایمان آورده و همراهش بودند، ولی سپس با ردّ پارهای از وحی کافر شدند؛ چنانکه آیاتی مانند سخن خدای متعال به این امر اشاره دارد: «ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَليٰ قُلُوبِهِمْ» (این از آن روست که آنان ایمان آوردند، سپس کافر شدند؛ پس بر دلهایشان مهر زده شد؛ منافقون: ۳) و سخن او:
«لاٰ تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمٰانِكُمْ» (عذر نیاورید، بیگمان پس از ایمانتان کافر شدید؛ توبه: ۶۶) و سخن دیگرش: «فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِي قُلُوبِهِمْ» (پس به سزای آن در دلهایشان نفاق افکند؛ توبه: ۷۷).
آنان گروهی بودند که ایمان آورده و به صف مؤمنان پیوسته بودند، و شتابان، دسته دسته از راست و چپ، پیرامون پیامبر (ص) حضور داشتند؛ اما بعدها بی هیچ پروایی به بخشی از آنچه بر او نازل شده بود کافر گشتند. از این رو خدای پاک و منزه در این آیات آنان را سرزنش میکند که همراهی با پیامبر سودی به حالشان نخواهد داشت، و حق ندارند به ورود در بهشت طمع ورزند؛ چرا که هرگز اهل بهشت نیستند، و نمیتوانند بر خدا پیشی گیرند یا او را ناتوان سازند.
گواه این سخن، آیهٔ بعدی است که میفرماید: « إِنّٰا لَقٰادِرُونَ عَليٰ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ » (بیگمان ما تواناییم بر اینکه بهتر از آنان را جایگزین سازیم)، به گونهای که اشاره خواهیم کرد.
خدای متعال میفرماید: « كَلاّٰ إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِمّٰا يَعْلَمُونَ » (هرگز چنین نیست! ما آنان را از آنچه خود میدانند آفریدهایم)؛ این سخن بازدارنده و پاسخی قاطع به طمعِ آنان در ورود به بهشت، با وجود کفرشان است.
و در سخن خدای متعال: « إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِمّٰا يَعْلَمُونَ »، مقصود از «آنچه خود میدانند»، نطفه است؛ زیرا انسان از آن آفریده شده است.
این سخن با آیات پس از خود پیوند دارد و مجموع آنها دلیلِ این بازداشتن را بیان میکند. چکیدهٔ این استدلال آن است که ما آنان را از نطفه آفریدیم، و خود نیز بدان آگاهند؛ پس این توانایی را داریم که آنان را از میان ببریم و به جایشان مردمی دیگر بیافرینیم که از آنان بهتر باشند، مؤمنانی که هیچ بخشی از دین خدا را پس نزنند. ما ناتوان و مغلوب نیستیم تا این کافران ما را عاجز کنند و پیشی گیرند، و ما ناچار شویم آنان را به بهشت درآوریم و بدین ترتیب تقدیرِ قطعی ما ــ مبنی بر اینکه هیچ کافری به بهشت راه نیابد ــ تباه گردد.
برخی نیز گفتهاند: واژهٔ «مِن» در عبارت « مِمّٰا يَعْلَمُونَ »، معنای لامِ تعلیل (برای، به خاطرِ) میدهد؛ و معنا چنین است: ما آنان را برای همان هدفی آفریدیم که خود میدانند، یعنی کمال یافتن از راه ایمان و فرمانبرداری. پس واجب است خود را به ایمان و اطاعت بیارایند تا آنان را به بهشت درآوریم؛ با این حال، چگونه در عین کفر طمعِ ورود به بهشت را دارند؟ آگاهی آنان از این هدف نیز تنها از راه خبر دادنِ پیامبر (ص) بوده است.
و برخی گفتهاند: «مِنْ» برای آغاز غایت (نقطهٔ شروع) است، و معنا چنین است: ما آنان را از نطفهای ناپاک آفریدیم که با عالم قدس و پاکی تناسبی ندارد، مگر آنکه با ایمان و اطاعت پاکیزه شود و به اخلاق فرشتگان آراسته گردد تا شایستهٔ ورود به بهشت شود؛ و با اینکه کافرند کجا به چنین جایگاهی دست مییابند؟!
و نیز گفته شده: مراد از «ما» در « مِمّٰا يَعْلَمُونَ » بیان جنس است؛ یعنی ما آنان را از جنس آدمیانِ اهل دانش آفریدیم، یا از میان آفریدگانی که میدانند و میفهمند، نه از جنس جانورانی که نه تعقل دارند و نه درمییابند؛ بنابراین حجت بر آنان لازم و تمام است. اما هر سه وجه سست و بیاساس است.
خدای متعال میفرماید: « فَلاٰ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ إِنّٰا لَقٰادِرُونَ عَليٰ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ »؛ مراد از خاورها و باخترها، مشرقها و مغربهای خورشید است؛ چراکه خورشید در هر روز از روزهای سال شمسی مشرق و مغربی ویژه دارد که تا همان روز در سال آینده به آن بازنمیگردد. و این احتمال نیز هست که مراد، مشرقها و مغربهای همهٔ ستارگان باشد.
در این آیه با همهٔ کوتاهیاش چند التفات (تغییر لحن و شیوهٔ سخن) به کار رفته است: در « فَلاٰ أُقْسِمُ » (سوگند یاد نمیکنم) التفات از متکلم معالغیر (ما) در « إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ » به متکلم وحده (من) رخ داده است؛ و حکمت آن تأکید سوگند با نسبت دادن مستقیم آن به خودِ خدای متعال است.
و در « بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ » (به پروردگار خاورها و باخترها) التفات از متکلم وحده به غایب روی داده است؛ و حکمت آن اشاره به صفتی از صفات خدای متعال است که مبدأ آفرینش انسانها نسلی پس از نسلی دیگر به شمار میرود، و آن همان پروردگاریِ او بر مشرقها و مغربهاست؛ زیرا طلوع در پی طلوع و غروب در پی غروب که ملازم با گذشت زمان است، در پیدایش انسان نسلی پس از نسل دیگر و سایر رخدادهای زمینی همگام با آن، نقشی بنیادین و تمام دارد.
و در « إِنّٰا لَقٰادِرُونَ » (بیگمان ما تواناییم) التفات از غایب به متکلم معالغیر است؛ و وجه آن، اشاره به عظمتی است که با ذکر قدرت تناسب دارد. همچنین در یادکردِ پروردگاریاش بر مشرقها و مغربها، اشارهای است به دلیلِ این توانایی؛ چراکه آن کس که تدبیرِ پدیدهها در پیدایششان به او بازمیگردد، هیچیک از پدیدهها — که خود کارهای او هستند — او را از کار دیگری ناتوان نمیسازد، و هیچ آفریدهای مانع آن نمیشود که بهتر از آن را جایگزینش کند؛ وگرنه آن مانع در تدبیر شریک او میبود، در حالی که خدای پاک و منزه یکتاست و در پروردگاریاش هیچ شریکی ندارد؛ پس این نکته را دریاب.
و در عبارت « إِنّٰا لَقٰادِرُونَ عَليٰ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ » (بهراستی ما تواناییم که بهتر از آنان را جایگزینشان کنیم)، واژهٔ «عَلیٰ» به « لَقٰادِرُونَ » وابسته است؛ و مفعول اول برای فعل «نُبَدِّلَ»، ضمیری محذوف است که به آنان بازمیگردد و حذف آن برای نشان دادن بیارزشیِ شأن آنان و بیاعتنایی به ایشان است؛ و « خَيْراً » مفعول دوم آن است و صفتی است که به جای موصوف خود نشسته است. تقدیر عبارت چنین است: «إنا لقادرون علي أن نبدلهم قوما خيرا منهم» (ما تواناییم که به جای آنان قومی بهتر از ایشان را بیاوریم)؛ و بهتر بودن آن قوم از اینان بدان است که به خدا ایمان بیاورند و به او کفر نورزند، و از حق پیروی کنند و آن را پس نزنند.
و در عبارت « وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ » (و کسی بر ما پیشی نگرفته و چیره نگشته است)، مراد از پیشی گرفتن، غلبه یافتن به شیوهٔ استعاره است؛ و پیشی گرفتنِ دیگران بر خدای متعال به این معنا بود که آفرینش آنان مانع شود از اینکه ایشان را نابود سازد و قومی بهتر را جایگزینشان کند.
سیاق آیه خالی از نوعی تأیید برای سخن پیشین نیست که مراد از کافران، گروهی از منافقاناند نه مشرکانِ ستیزهجو با دین که منکر اصل معاد بودند؛ زیرا ظاهر « خَيْراً مِنْهُمْ » (بهتر از آنان) خالی از دلالت یا اشاره به این نکته نیست که در آنان شائبهای از خوبی وجود داشته است و خدا میتواند بهتر از آنان را جایگزین کند، در حالی که در مشرکان هیچ خیری نیست؛ اما پاسداشتِ ظواهر دین از سوی این گروه از منافقان و آنچه بدان ایمان آوردند و رد نکردند، از خیری برای اسلام خالی نبوده است.
از آنچه گذشت روشن شد که جملهٔ « إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِمّٰا يَعْلَمُونَ » (ما آنان را از آنچه خود میدانند آفریدهایم) تا پایان این سه آیه، علّتِ ردع و بازداشتن در کلام الهی است که فرمود: « كَلاّٰ » (هرگز چنین نیست!). چکیدهٔ معنای این سه آیه چنین است: آنان از نطفهای آفریده شدهاند — در حالی که خود نیز این را میدانند — و این آفرینشی همیشگی و جاری است؛ و خدایی که پروردگار همین رخدادهای جاری و پیاپی است، از جمله پیدایش نسلبهنسلِ انسانها، و تدبیرکنندهٔ آنهاست، توانایی دارد اینان را از میان بردارد و کسانی بهتر از آنان را جانشینشان سازد؛ کسانی که به امر دین اهتمام ورزند و شایستهٔ ورود به بهشت باشند. آفرینش این افراد مانع از آن نیست که خداوند بهتر از آنان را جایگزینشان کند و بهخاطر کمال ایمانشان وارد بهشت فرماید، بیتردید و بیآنکه ناچار باشد این گروهِ ناسپاس را به بهشت درآورد؛ پس این تقدیر الهی که بهشت از آنِ نیکوکاران و اهل ایمان است، هرگز نقض نخواهد شد.
خدای متعال میفرماید: « فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتّٰي يُلاٰقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ » (پس آنان را واگذار تا در باطل فرو روند و بازیچه کنند تا آن روزشان را که وعده داده میشوند دیدار کنند). این فرمانی است به پیامبر صلیاللهعلیهوآله که آنان را با آنچه در آن فرورفتهاند رها کند، با مجادله بر هدایتشان پافشاری نورزد و خود را برای پند دادن به آنان به رنج نیندازد. خداوند شیوه و روش آنان را «فرو رفتن در باطل» و «بازیچه» نامید تا نشان دهد که با وجود فرو رفتن و اصرار فراوانشان در آن، هیچ بهرهٔ راستینی از آن نمیبرند، درست مانند بازی که سودی فراتر از خیال و پندار ندارد؛ پس باید رها شوند تا آن روزی را که وعده داده میشوند دیدار کنند، و آن همان روز قیامت است.
اضافهشدن کلمهٔ «روز» به آنان (یَومَهُم: روزشان) اشاره به نوعی اختصاص آن روز به ایشان دارد، و آن اختصاص یافتن به عذابِ خود آنان است.
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدٰاثِ سِرٰاعاً كَأَنَّهُمْ إِليٰ نُصُبٍ يُوفِضُونَ » (روزی که شتابان از قبرها بیرون میآیند، گویی به سوی نشانهای میشتابند). این جمله توضیحی است برای روزی که به آنان وعده داده میشود، یعنی همان روز قیامت.
«أجداث» جمع «جَدَث» به معنای قبر است؛ «سِراع» جمع «سریع» به معنای شتابان است؛ و «نُصُب» علامتی است که در راه برپا میکنند تا راهپیمایان برای راهیابی به سوی آن بروند. برخی گفتهاند: «نُصُب» همان بتی است که برای پرستش نصب کرده بودند؛ امّا این معنا از سیاق کلام خدای متعال دور است. «ایفاض» به معنای شتاب گرفتن است و معنای آیه روشن است.
خدای متعال میفرماید: « خٰاشِعَهً أَبْصٰارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ ذٰلِكَ الْيَوْمُ الَّذِي كٰانُوا يُوعَدُونَ » (در حالی که چشمانشان فرو افتاده و خواری و زبونی سراپایشان را فرا گرفته است؛ این است همان روزی که وعدهاش داده میشدند). «خشوع» حالتی ویژه در دل است که از مشاهدهٔ عظمت و بزرگی پدید میآید، و همتای آن در اندامها «خضوع» نامیده میشود؛ نسبت دادن خشوع به دیدگان، بدان جهت است که نشانههای آن در چشمها آشکار میگردد. «رَهَق» نیز به معنای آن است که چیزی مقهورانه و با غلبه سراسر وجود کسی را فرابگیرد.
و این سخن پروردگار که فرمود: « ذٰلِكَ الْيَوْمُ الَّذِي كٰانُوا يُوعَدُونَ » (این است همان روزی که وعدهاش داده میشدند)، اشاره به همان ویژگیهای یادشده است: بیرون آمدن شتابان از قبرها، فرو افتادن دیدگان از شرم و ترس، و فرارسیدنِ خواری و زبونی.
بحث روایتی
در کتاب «الدر المنثور»، عَبد بن حُمَید از عُباده بن اَنَس روایت کرده است که گفت: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله وارد مسجد شدند و فرمودند: «مرا چه شده است که شما را پراکنده و گروه گروه مانند حلقههای زمان جاهلیت میبینم؟» در آن حال، هر مردی پشت سر برادر دینیاش نشسته بود.
میگویم: سیوطی همچنین این روایت را از ابن مردویه و از ابو هریره نقل کرده که عبارتش چنین است: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بیرون آمدند در حالی که یارانشان حلقه حلقه نشسته بودند؛ پس فرمودند: «مرا چه شده است که شما را پراکنده و گروه گروه میبینم؟» همین معنا از جابر بن سَمُره نیز روایت شده است.
در تفسیر قمی آمده است: «دربارهٔ سخن خدای متعال که فرمود: « كَلاّٰ إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِمّٰا يَعْلَمُونَ » فرمود: یعنی از نطفه و سپس از خونِ بسته (عَلَقه)؛ و دربارهٔ این سخن که فرمود: « فَلاٰ أُقْسِمُ » یعنی سوگند یاد میکنم « بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ »، فرمود: یعنی پروردگار مشرقهای زمستان و مشرقهای تابستان، و مغربهای زمستان و مغربهای تابستان.»
و در کتاب «معانی الأخبار» به سند خود از عبدالله بن ابیحمّاد و او در روایتی مرفوع (بدون ذکر نام تمام راویان میانی) از امیرالمؤمنین (ع) آورده است که فرمود: «خورشید سیصد و شصت مشرق و سیصد و شصت مغرب دارد؛ پس هر روز که از مشرقی طلوع میکند، دیگر تا سال آینده به آن بازنمیگردد».
و در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدا آمده است: « يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدٰاثِ سِرٰاعاً » (روزی که شتابان از گورها بیرون میآیند)، فرمود: یعنی از قبر؛ و دربارهٔ « كَأَنَّهُمْ إِليٰ نُصُبٍ يُوفِضُونَ » (گویی به سوی بتها شتابان میدوند)، فرمود: یعنی بهسوی دعوتکنندهای میشتابند که صدایشان میزند؛ و دربارهٔ کلام الهی: « تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ » (خواری بر آنان سایه میافکند)، فرمود: ذلت و خواری به آنان میرسد.