[سورهٔ هود (۱۱): آیههای ۱۷ تا ۲۴]
اشاره
أَفَمَن كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٖ مِّن رَّبِّهِۦ وَيَتۡلُوهُ شَاهِدٞ مِّنۡهُ وَمِن قَبۡلِهِۦ كِتَٰبُ مُوسَىٰٓ إِمَامٗا وَرَحۡمَةًۚ أُوْلَٰٓئِكَ يُؤۡمِنُونَ بِهِۦۚ وَمَن يَكۡفُرۡ بِهِۦ مِنَ ٱلۡأَحۡزَابِ فَٱلنَّارُ مَوۡعِدُهُۥۚ فَلَا تَكُ فِي مِرۡيَةٖ مِّنۡهُۚ إِنَّهُ ٱلۡحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يُؤۡمِنُونَ
آیا کسی که بر [پایهٔ] دلیلی روشن از پروردگار خویش است و گواهی از جانب او در پی آن میآید، و پیش از آن [نیز] کتاب موسی راهنما و رحمتی بوده است [مانند کسی است که اینگونه نیست]؟ آنان به آن ایمان میآورند؛ و هر کس از دستهها و گروهها به آن کفر ورزد، وعدهگاهش آتش است؛ پس در آن هیچ تردیدی به خود راه مده؛ قطعاً آن حقی از سوی پروردگار توست، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
وَمَنۡ أَظۡلَمُ مِمَّنِ ٱفۡتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ كَذِبًاۚ أُوْلَٰٓئِكَ يُعۡرَضُونَ عَلَىٰ رَبِّهِمۡ وَيَقُولُ ٱلۡأَشۡهَٰدُ هَٰٓؤُلَآءِ ٱلَّذِينَ كَذَبُواْ عَلَىٰ رَبِّهِمۡۚ أَلَا لَعۡنَةُ ٱللَّهِ عَلَى ٱلظَّٰلِمِينَ
و کیست ستمکارتر از آنکه دروغی را به خدا ببندد؟ اینان بر پروردگارشان عرضه میشوند و شاهدان [اعمال] میگویند: «اینان همان کسانی هستند که بر پروردگار خویش دروغ بستند؛ هان! لعنت خدا بر ستمکاران باد!»
ٱلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَيَبۡغُونَهَا عِوَجٗا وَهُم بِٱلۡأٓخِرَةِ هُمۡ كَٰفِرُونَ
همان کسانی که [مردم را] از راه خدا بازمیدارند و آن را کج و منحرف میخواهند، و آنان خود به آخرت بیباورند.
أُوْلَٰٓئِكَ لَمۡ يَكُونُواْ مُعۡجِزِينَ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا كَانَ لَهُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ مِنۡ أَوۡلِيَآءَۘ يُضَٰعَفُ لَهُمُ ٱلۡعَذَابُۚ مَا كَانُواْ يَسۡتَطِيعُونَ ٱلسَّمۡعَ وَمَا كَانُواْ يُبۡصِرُونَ
آنان در زمین عاجزکننده [و گریزنده از دسترس قدرت الهی] نبودند و جز خدا هیچ سرپرست و یاری نداشتند؛ عذاب برایشان دوچندان میشود؛ [زیرا از سرِ عناد] نه توانِ شنیدن داشتند و نه [حقیقت را] میدیدند.
أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ خَسِرُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ وَضَلَّ عَنۡهُم مَّا كَانُواْ يَفۡتَرُونَ
اینان کسانی هستند که به خود زیان رساندند و آنچه به دروغ برمیبافتند از دستشان رفت و ناپدید شد.
لَا جَرَمَ أَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ هُمُ ٱلۡأَخۡسَرُونَ
بیتردید آنان در آخرت همان زیانکارترینها هستند.
إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَأَخۡبَتُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّهِمۡ أُوْلَٰٓئِكَ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَنَّةِۖ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ
بیگمان کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند و در برابر پروردگارشان فروتن و آرام گشتهاند، اهل بهشتند و در آن جاودان خواهند بود.
۞ مَثَلُ ٱلۡفَرِيقَيۡنِ كَٱلۡأَعۡمَىٰ وَٱلۡأَصَمِّ وَٱلۡبَصِيرِ وَٱلسَّمِيعِۚ هَلۡ يَسۡتَوِيَانِ مَثَلًاۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ
مَثَل این دو گروه مانند نابینا و ناشنوا، و بینا و شنواست؛ آیا این دو در مَثَل یکسانند؟! آیا پند نمیگیرید؟
(بیان)
ظاهر این آیات آن است که برای آرامشبخشیدن به دل پیامبر (ص)، تقویت ایمان ایشان به کتاب خدا، و تأکید بر بصیرتی که دربارهٔ آن دارد فرود آمده است. از این رو، سخن بر همان شیوهٔ گذشته که خطاب به پیامبر (ص) بود جریان دارد؛ چرا که روی سخن با او بود تا به تهمت آنان رسید که پیامبر بر خدای پاک و منزه دروغ بسته است. پس به او فرمان داد با آنان هماوردجویی کند و بخواهد ده سورهٔ ساختگی همانند آن بیاورند، سپس به او فرمان داد دلآسوده باشد و بر دانشی که دارد استوار بماند؛ اینکه قرآن از سوی خدا نازل شده است، زیرا او بر حق است و دروغباف نیست؛ پس نباید از رویگردانیِ بیشتر مردم به هراس افتد و نه دچار تردید گردد.
خدای متعال میفرماید: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَهً » (آیا کسی که بر حجتی روشن از پروردگار خویش است و شاهدی از سوی او در پیِ آن میآید، و پیش از آن کتاب موسی راهبر و رحمت بوده است...). این جمله نتیجهگیری از سخنان گذشته است که در مقام استدلال بر این بود که قرآن کتابی نازلشده از جانب خدای پاک و منزه است. و کلمهٔ « فَمَنْ » مبتداست که خبرش حذف شده، و در تقدیر «كغيره» (مانند دیگران است؟) یا عبارتی است که همین معنا را برساند؛ دلیل بر این تقدیر نیز سخن بعد از آن است که بلافاصله میفرماید: « أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ » (آنان به آن ایمان میآورند، و هر کس از گروهها به آن کفر ورزد، وعدهگاهش آتش است).
استفهام در اینجا انکاری است، و معنا چنین است: کسی که چنین و چنان باشد، هرگز مانند دیگری نیست که اینگونه نباشد؛ و تو دارای این ویژگیها هستی، پس دربارهٔ قرآن در هیچ تردیدی مباش.
و سخن خدای متعال که میفرماید: « عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ » (بر حجتی روشن از پروردگار خویش)؛ واژهٔ «بیّنه» صفت مشبهه است و معنای آن «پدیدار و آشکار» است، با این تفاوت که امور آشکار و روشن گاه آنچه را نیز که به آنها پیوسته و وابسته است روشن میسازند؛ درست مانند نور که خود پدیدار و آشکار است و چیزهای دیگر نیز به وسیلهٔ آن آشکار میشود. از همین رو، کاربرد واژهٔ «بیّنه» در آنچه غیر خود به وسیلهٔ آن روشن میشود، مانند دلیل و معجزه، بسیار رواج یافته است؛ و به گواهی که بر ادعای مدعی شهادت میدهد نیز «بیّنه» میگویند.
خدای متعال حجت و دلیل را «بیّنه» نامیده است؛ چنانکه در سخن او آمده است: «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَهٍ» (تا هر کس هلاک میشود از روی حجتی روشن هلاک گردد؛ انفال: ۴۲)، و نشانه و معجزهٔ خود را نیز بیّنه خوانده است؛ چنانکه میفرماید: «قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَهٌ مِنْ رَبِّكُمْ هٰذِهِ نٰاقَهُ اللّٰهِ لَكُمْ آيَهً» (بهراستی از سوی پروردگارتان دلیلی روشن برای شما آمده است؛ این مادهشتر خدا برای شما نشانهای است؛ اعراف: ۷۳)، و بصیرتِ ویژهٔ الهی را که به پیامبران عطا شده نیز بیّنه نامیده است؛ چنانکه در حکایت از نوح (ع) میفرماید: «يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّي وَ آتٰانِي رَحْمَهً مِنْ عِنْدِهِ» (ای قوم من، به من بگویید اگر از سوی پروردگارم بر حجتی روشن باشم و از نزد خود رحمتی به من بخشیده باشد...؛ هود: ۲۸)، یا مراد از آن مطلقِ بصیرت الهی است؛ چنانکه ظاهر کلام خدای متعال است: «أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ» (آیا کسی که بر حجتی روشن از پروردگار خویش است، مانند کسی است که زشتیِ کردارش برایش آراسته شده و از هوسهای خود پیروی کردهاند؟!؛ محمد: ۱۴). و خدای متعال در همین معنا فرموده است: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا» (آیا کسی که مرده بود و ما زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه میرود، مانند کسی است که حالش در تاریکیهاست و از آن بیرونآمدنی نیست؟!؛ انعام: ۱۲۲).
ظاهر این است که مراد از «بیّنه» در اینجا همین معنای اخیر و عام است؛ به قرینهٔ سخن پس از آن که میفرماید:
« أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ » (آنان به آن ایمان میآورند)؛ هرچند از نظر مورد و مصداق، مراد از آن شخص پیامبر (ص) است؛ زیرا کلام به گونهای سامان یافته تا این سخن بر آن مترتب شود که میفرماید: « فَلاٰ تَكُ فِي مِرْيَهٍ مِنْهُ » (پس دربارهٔ آن در هیچ تردیدی مباش).
پس مراد از «بیّنه»، همان بصیرت و بینش الهی است که به پیامبر (ع) داده شده، نه خودِ قرآنی که بر ایشان نازل گشته است؛ زیرا در ظاهر درست نیست که سخن خدای متعال: « فَلاٰ تَكُ فِي مِرْيَهٍ مِنْهُ » (پس دربارهٔ آن در تردید مباش) بر آن مترتب شود، و این مطلب روشن است. و با این امر هم منافاتی ندارد که خودِ قرآن نیز از آن جهت که نشانهای از جانب خدای متعال است، در جای خود بیّنهای از سوی او باشد، چنانکه در این سخن آمده است:
«قُلْ إِنِّي عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ» (بگو: من بر حجتی روشن از پروردگارم تکیه دارم و شما آن را دروغ انگاشتید؛ انعام: ۵۷)؛ زیرا سیاق و جایگاه این دو آیه با یکدیگر متفاوت است.
و از آنچه گذشت روشن میشود این سخن که مقصود از «مَنْ كَانَ...» تنها و به طور خاص شخص پیامبر (ص) است (به عنوان ارادهٔ استعمالی، یعنی معنای خودِ لفظ منحصراً ایشان باشد)، سخنی نابجاست؛ بلکه ایشان تنها از نظر انطباق بر مصداق، مراد آیه هستند. و همینطور است سخن کسی که گفته است:
مراد از آن، مؤمنان از یاران پیامبر (ص) هستند؛ چراکه هیچ دلیلی بر این تخصیص (منحصر کردن) وجود ندارد.
همچنین بطلان این سخن روشن میگردد که مراد از «بیّنه» قرآن است؛ و نیز این سخن که مقصود از آن، حجّتِ عقل است و ازآنرو به پروردگار متعال نسبت داده شده که او دلایل عقلی و نقلی را برپا میدارد. دلیل بطلانش آن است که هیچ دلیلی بر این تخصیصها نیست، و افزون بر آن، بیّنه و بصیرتی که برای پیامبر (ع) از جانب پروردگار حاصل است، با شناخت الهی که از طریق عقلها برای ما فراهم میشود، قابل مقایسه نیست.
و در این سخن که خدای متعال میفرماید: « وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ » (و شاهدی از سوی او در پی وی میآید)، مراد از شهادت، ادای گواهی است (گواهی دادن به درستی آن) که صحّت موضوعِ مورد گواهی را میرساند، نه تحمّل شهادت (فراگرفتن و ناظر بودن بر واقعه)؛ زیرا سیاق کلام در مقام تثبیت حقانیت قرآن است، و چنین مقامی تنها با شهادت به معنای ادای گواهی تناسب دارد، نه به معنای تحمّل آن.
و ظاهر آن است که مقصود از این شاهد، کسی است که به حقانیت قرآن یقین آورده و دربارهٔ آن از بصیرتی الهی برخوردار بوده است؛ پس از روی بصیرت به آن ایمان آورده و بدان گواهی داده که حقی نازلشده از سوی خدای متعال است، چنانکه به توحید و رسالت گواهی میدهد. چراکه گواهیِ فردی اهل یقین و بصیرت بر یک امر، تردیدِ برخاسته از احساس تنهایی و هراسِ یکّهماندن را از دل انسان میزداید؛ زیرا انسان هرگاه به امری اذعان یابد و در آن تنها باشد، چنانچه هیچکس نظرش را تأیید نکند چه بسا احساس تنهایی دچار هراسش کند، اما اگر فرد دیگری از میان مردم نیز آن را بگوید و دیدگاه او را در این باره تأیید کند، آن وحشت از او زایل میگردد، دلش نیرو میگیرد و آرامش و استواری مییابد. و خدای متعال به معنایی نظیر این استدلال نموده، آنجا که در سخن خود میفرماید:
«قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَليٰ مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ» (بگو: به من خبر دهید، اگر این [قرآن] از سوی خدا باشد و شما به آن کفر ورزید، در حالی که شاهدی از بنیاسرائیل بر مانند آن گواهی داده و ایمان آورده است و شما گردنکشی کردهاید [آیا ستمکارتر از شما کسی هست؟]؛ احقاف: ۱۰).
بنا بر این، سخن خدای متعال: « يَتْلُوهُ » از ریشهٔ «تِلْو» (پیروی کردن و از پی آمدن) است، نه از «تلاوت» (خواندن)؛ و ضمیر در آن به « فَمَنْ » [کسی که] یا به « بَيِّنَهٍ » (از این جهت که بیّنه، نور یا دلیلی مذکّر است) بازمیگردد، و سرانجامِ هر دو وجه یکی است؛ زیرا شاهدی که در پی صاحبِ بیّنه میآید، در پی بیّنهٔ او نیز هست، همانگونه که در پی خود او میآید. و ضمیر در عبارت « مِنْهُ » نیز به « فَمَنْ » برمیگردد نه به « رَبِّهِ »؛ و بازنگشتن آن به «بَيِّنَة» هم آشکار است. حاصل معنا این است که:
کسی که در امری بر بصیرتی الهی استوار است، و فردی که از خودِ اوست به وی میپیوندد و بر درستی و استواری کارش گواهی میدهد.
و بنا بر این وجه، آنچه در روایات فریقین (شیعه و اهلسنت) وارد شده که مقصود از «شاهد»، علی (ع) است انطباق مییابد، در صورتی که منظور این باشد که ایشان از حیث انطباق بر مصداق مرادِ آیه هستند، نه به معنای ارادهٔ استعمالی (که لفظ در اصل تنها برای ایشان به کار رفته باشد).
مفسران دربارهٔ معنای این جمله دیدگاههای گوناگونی دارند؛ برخی گفتهاند که «يَتْلُو» از «تلاوت» (خواندنِ قرآن) گرفته شده است، چنانکه گفتهاند:
این واژه از «تِلْو» (پشت سر آمدن و پیروی کردن) است. همچنین گفته شده ضمیر در « يَتْلُوهُ » به « بَيِّنَهٍ » بازمیگردد، چنانکه گفتهاند به « فَمَنْ » (کسی که...) برمیگردد.
گفتهاند مراد از شاهد، قرآن است؛ و گفتهاند جبرئیل است که قرآن را بر پیامبر (ص) میخواند، و چه بسا این دیدگاه برگرفته از این سخن باشد که خدای متعال میفرماید: «لٰكِنِ اللّٰهُ يَشْهَدُ بِمٰا أَنْزَلَ إِلَيْكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ الْمَلاٰئِكَهُ يَشْهَدُونَ» (نساء: ۱۶۶؛ «ولی خدا به آنچه بر تو نازل کرده است گواهی میدهد که آن را با علم خویش نازل کرده، و فرشتگان نیز گواهی میدهند»). همچنین گفته شده شاهد، فرشتهای است که پیامبر (ص) را استوار میدارد و قرآن را برای او حفظ میکند، و شاید این سخن نیز به گونهای با استناد به همین آیه باشد.
و گفتهاند شاهد، خودِ پیامبر (ص) است؛ چرا که خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً» (احزاب: ۴۵؛ «ای پیامبر، ما تو را گواه، مژدهبخش و بیمرسان فرستادیم»). برخی نیز گفتهاند مراد از «شاهدٌ منه» زبانِ اوست؛ یعنی قرآن را با زبانش تلاوت میکند.
و گفتهاند مراد از شاهد، علی بن ابیطالب (ع) است؛ و در این باره روایتهای متعددی از طریق شیعه و اهل سنت وارد شده است.
تأمل در سیاق آیه و ظاهر جملههای آن، ما را از زحمتِ باطل دانستن این وجوه بینیاز میکند (به جز همان معنایی که خود پیشتر برای آیه بیان کردیم)؛ بنابراین با بررسی این دیدگاهها و خردهگیری به آنها سخن را طولانی نمیکنیم.
و خدای متعال میفرماید: « وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَهً » (هود: ۱۷؛ «و پیش از آن، کتاب موسی پیشوا و رحمتی بود»). ضمیر در «مِنْ قَبْلِهِ» به موصول («مَنْ») یا به «بَيِّنَةٍ» برمیگردد، درست مانند آنچه دربارهٔ ضمیر « يَتْلُوهُ » بیان کردیم. این جمله، حالی پس از حال دیگر است؛ یعنی: آیا کسی که بر پایهٔ بینشی الهی قرار دارد — که به واسطهٔ آن برایش روشن میشود قرآن حقی نازلشده از سوی خداست — در حالی که گواهی از خودِ او همراه اوست که با بینش بر این مطلب شهادت میدهد، و در حالی که پیش از این فردِ برخوردار از دلیل روشن، کتاب موسی به عنوان پیشوا و رحمت آمده است؟ یا [معنا این است:] پیش از دلیلِ روشنِ او — که قرآن از مصادیق آن، یا خودِ همان قرآنِ دربردارندهٔ معارف و احکامِ هدایتگر به حق است — کتاب موسی پیشوا بوده است؟ پس نه خود او و نه دلیلی که با خود دارد، پدیدهای نوظهور و بیسابقه نیستند که مثل و مانندی نداشته باشد؛ بلکه پیش از این نیز راهی پیمودهشده وجود داشته است که کتاب موسی بدان راهنمایی میکرد.
از همین جا وجهِ توصیف کتاب موسی (تورات) به «امام» (پیشوا) و «رحمت» آشکار میشود؛ زیرا تورات مشتمل بر معارف حق و شریعتی الهی است که در این امور به آن اقتدا میشود و از نعمت آن بهرهمند میگردند. خداوند نیز در جای دیگری از کلام خود، آن را با همین ویژگی یاد کرده و فرموده است: «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَليٰ مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ -إلي أن قال- وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ كٰانَ خَيْراً مٰا سَبَقُونٰا إِلَيْهِ وَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هٰذٰا إِفْكٌ قَدِيمٌ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَهً وَ هٰذٰا كِتٰابٌ مُصَدِّقٌ لِسٰاناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ بُشْريٰ لِلْمُحْسِنِينَ» (احقاف: ۱۰-۱۲؛ «بگو: به من خبر دهید اگر این [قرآن] از سوی خدا باشد و شما بدان کافر شده باشید، و شاهدی از بنیاسرائیل بر همانند آن گواهی دهد و ایمان آورد ولی شما تکبر ورزید... [تا آنجا که فرمود:] و کافران دربارهٔ مؤمنان گفتند: اگر خیری بود، در رسیدن به آن بر ما پیشی نمیگرفتند! و چون بدان هدایت نیافتند، خواهند گفت: این دروغی کهنه است! و پیش از آن، کتاب موسی پیشوا و رحمت بود، و این کتابی تصدیقکننده به زبان عربی است تا ستمکاران را هشدار دهد و برای نیکوکاران مژدهای باشد»).
این آیات — چنانکه ملاحظه میکنی — از نظر مضمون نزدیکترین آیات به آیهٔ مورد بحث هستند؛ نخست بیان میکنند که قرآن دلیلی الهی است یا امری است که حجتی الهی بر آن اقامه شده، سپس گواهیِ آن شاهد از بنیاسرائیل و تأیید قرآن به وسیلهٔ آن را یادآور میشوند، و آنگاه متذکر میشوند که قرآن در معارف و احکام خود، پیشینهای در کتاب موسی دارد که پیشوا و رحمت بوده و مردم به آن اقتدا میکرده و هدایت مییافتهاند، و راهی پیمودهشده و آزموده به شمار میآمده است؛ و قرآن نیز کتابی همانند آن، تصدیقکنندهٔ آن و نازلشده از سوی پروردگار است تا ستمکاران را بیم دهد و نیکوکاران را مژده رساند.
همچنین از اینجا آشکار میشود که عبارت « إِمٰاماً وَ رَحْمَهً » حال برای «کتاب موسی» است، نه برای عبارت « شٰاهِدٌ مِنْهُ »؛ بر خلاف آنچه برخی مفسران پنداشتهاند.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ » (هود: ۱۷؛ «آنان به آن ایمان میآورند، و از میان گروهها هر کس بدان کفر ورزد، آتش وعدهگاه اوست»). با توجه به معنایی که برای صدر آیه گذشت، کسانی که با عبارت « أُولٰئِكَ » (آنان) به ایشان اشاره شده، چنین افرادی هستند: همان کسانی که بر حجتی روشن از پروردگارشان استوار بودند؛ همانهایی که با عبارت « أَ فَمَنْ كٰانَ » به آنان اشاره شد. امّا بازگرداندنِ این اشاره به عموم مؤمنان به دلیل دلالت سیاق، از درک درست به دور است.
همچنین ضمیر در عبارت « رَبِّهِ » (پروردگارش) به قرآن برمیگردد، از آن رو که قرآن بینهای از سوی خدای متعال، یا حقیقتی است که دلیل و بینه بر آن اقامه شده است؛ اما بازگرداندن این ضمیر به پیامبر (ص) با معنایی که برای آیه برشمردیم سازگار نیست، چراکه در آغاز آیه، شأن و حال پیامبر (ص) به صورت عام و کلی بیان شده است تا جملهٔ « فَلاٰ تَكُ فِي مِرْيَهٍ مِنْهُ » (پس دربارهٔ آن در تردید مباش) نتیجه و فرع بر آن قرار گیرد؛ گویی گفته شده است: تو بر چنین بینهای از سوی پروردگارت استواری، شاهدی همراه توست و پیش از تو نیز کتاب موسی بوده است، و هر کس با چنین وصفی باشد، به آنچه از کتاب خدا به او عطا شده ایمان میآورد؛ و درست نیست گفته شود: «و هر کس با چنین وصفی باشد به تو ایمان میآورد». سخن دربارهٔ ضمیر در « وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ » (و هر کس از گروهها به آن کفر ورزد) نیز مانند سخن دربارهٔ ضمیر « يُؤْمِنُونَ بِهِ » (به آن ایمان میآورند) است.
شأن این آیه از نظر احتمالاتی که واژگان و ضمیرهای آن برمیتابد شگفتآور است؛ بهگونهای که از ضرب این احتمالات در یکدیگر، هزاران احتمال پدید میآید که برخی درست و برخی دیگر نادرست است.
خدای متعال میفرماید: « فَلاٰ تَكُ فِي مِرْيَهٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يُؤْمِنُونَ » (پس دربارهٔ آن در هیچ شکی مباش؛ بیگمان آن حق است و از سوی پروردگارت آمده، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند).
«مِریَه» (مانند جِلسَه، اسم نوع است و) به معنای نوعی شک و تردید است، و این جمله نتیجه و فرع بر آغاز آیه است؛ با این معنا که هر کس دربارهٔ امری بر بینه و برهانی از سوی پروردگارش باشد و شاهدی از جانب او نیز بر آن گواهی دهد و پیش از او کتابی راهنما و رحمت همچون کتاب موسی بوده باشد، هرگز مانند دیگر انسانهای غافل و فریبخورده نیست، بلکه به آنچه از امر الهی نزد اوست ایمان میآورد و رویگردانی بیشتر مردم از حقیقت، او را نگران و تنها نمیکند. تو نیز ای پیامبر همینگونهای؛ چراکه از جانب پروردگارت بر بینهای روشن هستی، شاهدی در پی تو گواهی میدهد و پیش از تو کتاب موسی در جایگاه پیشوا و رحمت بوده است؛ و چون چنین است، در درستی آنچه بر تو نازل شده، یعنی قرآن، در هیچ تردیدی مباش؛ زیرا آن حق محض از جانب خداست، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
سخن خدای متعال: « إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ » (بیگمان آن، حق محض از سوی پروردگار توست)، دلیلی برای نهی پیشین است و با «إنّ» و لام جنس (در «الحق») تأکید شده است تا نشان دهد اسباب نفیکنندهٔ هرگونه تردید، همگی گرد آمدهاند؛ و آن اسباب عبارت است از: برپایی بینه و دلیل روشن، گواهی شاهد، و پیشینهداشتن کتاب موسی به عنوان پیشوا و رحمت.
خدای متعال میفرماید: « وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَريٰ عَلَي اللّٰهِ كَذِباً » (و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ بندد؟) تا پایان آیه. ممکن است این بخش دنبالهٔ سیاق گذشته باشد، از این جهت که برای دلجویی و آرامش خاطر پیامبر (ص) آمده است؛ و در این صورت، معنا چنین خواهد بود: اکنون که تو از جانب پروردگارت بر دلیلی روشن و بینهای استواری، هرگز ستمکار نیستی؛ پس حاشا بر تو که به پیشگاه خدا دروغ ببندی؛ دروغی که اگر کسی آن را بهتانوار به خدا ببندد، بیگمان از ستمکارترین ستمکاران است، و فرجامِ شوم و سنگین دروغشان چنان و چنین خواهد بود.
به هر روی، مراد از بربستن دروغ بر خدای پاک و منزه، توصیفکردن خدای متعال به چیزی است که شایستهٔ او نیست، یا نسبتدادن چیزی به او بدون حق و بدون آگاهی است؛ و افترا از روشنترین مصادیق ستم و گناه به شمار میرود. ستم هر اندازه متعلَّق و موضوع آن بزرگتر باشد، خود نیز بزرگتر و سنگینتر میشود، تا بدانجا که اگر به آستان عظمت و کبریایی الهی برسد، از بزرگترین ستمها خواهد بود.
این سخن در جایگاه وارونهساختن ادعا بر ضد خودِ آنان است؛ زیرا آنان به پیامبر (ص) میگفتند که او با نسبتدادن قرآن به خدا، بر او دروغ بسته است؛ از این رو خداوند این سخن را بر خودِ آنان برگرداند که این خودِ آنان هستند که بر خدا دروغ بستهاند؛ چراکه بدون علم و آگاهی برای او شریکانی قائل شدند، در حالی که او معبودی است که هیچ خدایی جز او نیست؛ و نیز چون از راه خدا مانع شدند و جلوی آن را گرفتند، که معنای این کار نفی راهخدابودنِ آن است و خود افترایی آشکار به شمار میرود؛ و چون راهی دیگر را جستند و آن را شیوهٔ زندگی خود ساختند، که این کارْ دگرگونکردن راه خدا بود، همان راهی که فطرت و نبوت بدان راه مینماید؛ و همچنین از آن رو که به آخرت کفر ورزیدند و آن را انکار کردند، که این کار بهمعنای باور به آغازِ آفرینش بدون فرجام و معاد است و نتیجهاش نسبتدادن کار بیهوده و باطل به خدای متعال میباشد، و این خود افترایی بزرگ بر اوست.
کوتاه سخن آنکه، برگزیدن آیینی جز دین و آیین الهی، دلبستن به باورهای باطل در آغاز و انجام هستی (مبدأ و معاد)، و پیشگرفتن روش و سنتی جز سنت الهی در زندگی دنیوی و اجتماعیشان — در حالی که آنچه از سوی خداست سراسر حق است و نزد خدا سنتی جز دین حق وجود ندارد — همگی افترا بر خداست؛ و در آن روز که بر پروردگارشان عرضه شوند، گواهان بر این واقعیت به زیانِ آنان شهادت خواهند داد.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ يُعْرَضُونَ عَليٰ رَبِّهِمْ » (آنان بر پروردگارشان عرضه میشوند). «عرض» آشکار ساختن چیزی است تا دیده شود و بدان آگاهی یابند. و از آنجا که برداشته شدن پردهها میان آنان و پروردگارشان در روز قیامت بهسبب آشکار گشتن نشانههای او و وضوح حق صریح بدون هیچ بازدارندهای، حضور ناگزیرِ آنان برای داوری نهایی است، خداوند آن را «عرضه شدن بر پروردگارشان» نامیده است؛ چنانکه از زاویهای دیگر، آن را «نمایان شدن در پیشگاه خدا» نامیده و فرموده است: «يَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ يَخْفيٰ عَلَي اللّٰهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ» (غافر: ۱۶، روزی که آنان آشکار میشوند و چیزی از آنان بر خدا پوشیده نمیماند)، و فرموده است: «وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ» (ابراهیم: ۴۸، و در برابر خداوند یکتای قهار آشکار شدند). پس فرمود: « أُولٰئِكَ يُعْرَضُونَ عَليٰ رَبِّهِمْ »؛ یعنی فرشتگان مأمور، آنان را میآورند و در جایگاهی میایستانند که میان آنان و پروردگارشان هیچ مانع و پردهای برای داوری نهایی باقی نمیماند.
و سخن خداوند: « وَ يَقُولُ الْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَليٰ رَبِّهِمْ » (و گواهان میگویند: اینان کسانی هستند که بر پروردگارشان دروغ بستند)؛ «أشهاد» جمع «شهید» است، مانند «اشراف» که جمع «شریف» است، و برخی گفتهاند جمع «شاهد» است، مانند «اصحاب» که جمع «صاحب». دیدگاه نخست را سخن خدای متعال تأیید میکند که میفرماید: «فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّهٍ بِشَهِيدٍ» (نساء: ۴۱، پس چگونه خواهد بود آنگاه که از هر امتی شاهدی بیاوریم؟) و سخن دیگرش: «وَ جٰاءَتْ» (و آمد) «كُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِيدٌ» (ق: ۲۱، هر کسی در حالی که همراه او راهبرندهای و شاهدی است).
و این سخن شاهدان که «اینان کسانی هستند که بر پروردگارشان دروغ بستند»، شهادت دادنِ آنان بر ضد این افراد به دروغبستن بر خداست؛ یعنی از رهگذر گواهی شاهدان علیه آنان، ثبت و قطعی میشود که ایشان دروغبافند، آن هم در جایگاهی که در آن جز سخن حق گفته نمیشود و گریزی از اعتراف و پذیرش نیست؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «لاٰ يَتَكَلَّمُونَ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ قٰالَ صَوٰاباً» (نبأ: ۳۸، سخن نمیگویند جز کسی که [خدای] رحمان به او اجازه دهد و سخن راست و درست بگوید) و خدای متعال میفرماید: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً» (آلعمران: ۳۰، روزی که هر کسی آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر مییابد، و آنچه را از بدی کرده است، آرزو میکند کاش میان او و آن کردار، فاصلهای دور بود).
خدای متعال میفرماید: « أَلاٰ لَعْنَهُ اللّٰهِ عَلَي الظّٰالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ » (آگاه باشید، لعنت خدا بر ستمکاران است؛ آنان که از راه خدا بازمیدارند...) تا آخر آیه؛ این سخن دنبالهٔ گفتار شاهدان است و دلیل بر آن، این سخن خدای متعال است: «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَهُ اللّٰهِ عَلَي الظّٰالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ كٰافِرُونَ» (اعراف: ۴۵، پس نداکنندهای میانشان ندا درمیدهد که لعنت خدا بر ستمکاران باد؛ همان کسانی که از راه خدا بازمیدارند و آن را کج و منحرف میخواهند، و خود به آخرت بیایمانند).
و این سخن شاهدان که در کلام خدای متعال بازگو شده، تثبیتِ دورباش و لعنت از سوی آنان بر ستمکاران و ثبت قطعی عذاب برای ایشان است. لعنت و رحمت در روز قیامت مانند لعنت و رحمت در دنیا نیست؛ چنانکه در سخن خدای متعال آمده است: «أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ» (بقره: ۱۵۹، آنان را خدا لعنت میکند و لعنتکنندگان نیز لعنتشان مینمایند). دلیل این تفاوت آن است که دنیا سرای عمل است و روز قیامت روز پاداش و کیفر؛ پس هر لعنت یا رحمتی در آن روز، رساندنِ همان چیزی است که برای افراد ذخیره شده است. از این رو، لعنت فرستادنِ لعنتکننده بر کسی در روز قیامت، به معنای راندنِ او از رحمت ویژهٔ الهی برای مؤمنان و ثبت قطعی عذابِ دوری [از رحمت خدا] بر اوست.
سپس خدای سبحان ستمکاران را با بازگویی سخنِ شاهدان اینگونه وصف میکند: « اَلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ كٰافِرُونَ » (همانان که [مردم را] از راه خدا بازمیدارند و آن را کج میطلبند، و خود به آخرت کافرند). پس آنان کسانی هستند که به روز حساب باور قلبی ندارند تا برای آن عمل کنند، بلکه فقط برای دنیا کار میکنند و از مسیر زندگی، تنها روشی را در پیش میگیرند که برای برخورداری از دنیای مادی باشد؛ و آن، همان سنت اجتماعیای است که به خواستهٔ خدا از بندگانش — یعنی دین حق و آیین فطرت — اعتنایی ندارد. بنابراین، این افراد چه به آفریدگاری باور داشته باشند و بر اساس سنتی تحریفشده و منحرف از دین فطرت (که همان اسلام است) عمل کنند، و چه به او باور نداشته باشند (مانند کسانی که میگویند: «جز زندگی دنیوی ما نیست؛ میمیریم و زنده میشویم و جز روزگار چیزی ما را هلاک نمیکند»)، همگی ستمکار و دروغبند بر خدا هستند؛ و پیشتر در سورهٔ اعراف ذیل آیات ۴۴-۴۵ سخنانی دربارهٔ این معانی گذشت.
از بررسی گذشته پیرامون این دو آیه روشن شد: نخست آنکه دین در اصطلاح و بیان قرآن عبارت است از: همان روش و سنت اجتماعیِ جاری در جامعه.
و دوم آنکه سنتهای اجتماعی یا دینِ حقِ فطریاند که همان اسلام است، یا دینی تحریفشده و منحرف از دین حق و راه کجشدهٔ خدا هستند.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ مٰا كٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِيٰاءَ » (آنان در زمین به ستوه آورنده [و ناتوانکنندهٔ خدا] نبودند و برایشان جز خدا هیچ سرپرستی نبود...) تا پایان آیه. این اشاره به کسانی است که بر خدا دروغ میبندند؛ همانها که اوصافشان در دو آیهٔ پیشین گذشت.
سیاق کلام نشان میدهد مقصود از اینکه «در زمین ناتوانکننده نبودند» این است که آنان در زندگیِ زمینیِ خود نتوانستند خدای پاک و منزه را به ستوه آورند و ناتوان سازند؛ آنجا که از پوشش بندگی بیرون رفتند و به دروغبستن بر خدا، بازداشتن از راه او و کجنماییِ آن پرداختند. انجام همهٔ این کارها هرگز بدان سبب نبود که توانِ عاریتیشان بر قدرت خدای پاک و منزه فزونی یافته یا خواستهشان بر خواست او پیشی گرفته باشد؛ و نه به این خاطر بود که از ولایت خدا بیرون رفته و زیر سرپرستی دیگری درآمده باشند—همان بتهایی که به عنوان سرپرست برگزیده بودند یا دیگر اسبابی که بدانها تکیه میکردند. و این همان کلام اوست که: « وَ مٰا كٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِيٰاءَ » (و برایشان در برابر خدا هیچ سرپرستی نبود).
کوتاه سخن آنکه، نه قدرتِ آنان بر تواناییِ خدای پاک و منزه چیره شد و نه شریکانی که اولیای خود میخواندند در حقیقت سرپرستِ آنان بودند تا کارشان را تدبیر کنند و آنان را بر این سرکشی و ستمی که میورزیدند وادار سازند؛ بلکه خدای پاک و منزه خود سرپرست و تدبیرگر کار آنان است و کیفر نیتها و کارهای بدشان را چنان میدهد که آنان را به سوی عذابی سخت میکشاند و از راهی که درنمییابند، گامبهگام به سوی هلاکت میبرد (استدراج میکند)؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ» (پس چون کجی گزیدند، خدا دلهایشان را منحرف کرد؛ صف: ۵)، و میفرماید: «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ» (بسیاری را بدان گمراه میسازد و بسیاری را بدان هدایت میکند، و جز فاسقان را بدان گمراه نمیسازد؛ بقره: ۲۶).
و اینکه میفرماید: « يُضٰاعَفُ لَهُمُ الْعَذٰابُ » (عذاب برایشان دوچندان میشود)، از آن روست که نافرمانی کردند و سپس بر آن لجاجت ورزیدند؛ یا به این سبب که هم خود نافرمانیِ خدا را کردند و هم دیگران را به نافرمانیِ او کشاندند، پس عذابشان دوچندان میشود همانطور که گناه را دوچندان ساختند. خدای متعال میفرماید: «لِيَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَهً يَوْمَ الْقِيٰامَهِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ» (تا در روز قیامت بارهای گناهشان را به کمال بر دوش کشند و نیز بخشی از بارهای گناهِ کسانی را که نادانسته گمراهشان میسازند؛ نحل: ۲۵) و میفرماید: «وَ نَكْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ» (و آنچه از پیش فرستادهاند و آثارشان را مینویسیم؛ یس: ۱۲).
و کلام خدای متعال که: « مٰا كٰانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا كٰانُوا يُبْصِرُونَ » (توان شنیدن نداشتند و بینا نبودند) در مقام بیان علّت است و از همین رو بدون حرف عطف آمده است. خدای متعال میفرماید کفر و نافرمانیِ آنان از آن رو نبود که ارادهشان بر ارادهٔ خدا چیره گشته باشد، و نه به این جهت که جز خدا سرپرستانی داشتند که با پشتیبانیِ آنان در برابر خدا بایستند؛ بلکه به این سبب بود که توان شنیدن بیمدادنها و مژدههای رسیده از سوی او یا یادآوریِ برانگیختن و بازداشتن از جانب وی را نداشتند، و نشانههای او را نمیدیدند تا بدانها ایمان آورند؛ همانگونه که در توصیفشان فرمود:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (دلهایی دارند که با آنها درنمییابند، چشمهایی دارند که با آنها نمیبینند و گوشهایی دارند که با آنها نمیشنوند؛ آنان چون چهارپایانند بلکه گمراهترند؛ اعراف: ۱۷۹)، و در این سخن که: «وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّهٍ» (و دلها و دیدگانشان را دگرگون میسازیم، همانگونه که نخستین بار بدان ایمان نیاوردند؛ انعام: ۱۱۰)، و سخن دیگرش که: «خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَليٰ سَمْعِهِمْ وَ عَليٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَهٌ» (خدا بر دلهایشان و بر گوشهایشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پردهای است؛ بقره: ۷)، و آیات فراوانِ دیگری که دلالت دارد خدای متعال عقلها، دیدگان و گوشهایشان را از آنان سلب کرده است. با این حال، خدای متعال از زبانِ خودِ آنان نیز چنین حکایت میکند:
«وَ قٰالُوا لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ السَّعِيرِ فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ» (و گفتند: «اگر میشنیدیم یا خرد میورزیدیم، در زمرهٔ دوزخیان نبودیم»؛ پس به گناهِ خود اعتراف کردند؛ ملک: ۱۱). و اعترافِ آنان به اینکه نشنیدن و نیندیشیدنشان گناهی از سوی خودشان بوده—با آنکه این امر ناشی از سلبِ این تواناییها از سوی خدای متعال است—نشان میدهد که خودِ آنان با گناهانشان زمینهساز سلب این نعمتها شدهاند؛ چنانکه کلامِ پیشگفتهٔ خدای متعال نیز بر آن دلالت دارد: «وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ» (و جز فاسقان را بدان گمراه نمیسازد؛ بقره: ۲۶) و دیگر آیات.
دربارهٔ معنای این کلامِ خدای متعال که: « مٰا كٰانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا كٰانُوا يُبْصِرُونَ » وجوه دیگری را نیز برشمردهاند:
یک وجه این است که عبارت «مٰا كٰانُوا...» به نزع خافض (حذف حرف اضافه) در جایگاه نصب و وابسته به «يُضٰاعَفُ...» است، و اصل عبارت چنین بوده: «بما كانوا يستطيعون السمع وبما كانوا يبصرون»؛ و معنایش این است که: عذاب برای آنان دوچندان میشود از آن رو که توان شنیدن داشتند ولی گوش فرانمیدادند و توانِ دیدن داشتند اما چشم بازنمیکردند و عبرت نمیگرفتند.
وجه دیگر اینکه: با عبارت « مٰا كٰانُوا يَسْتَطِيعُونَ »، نفی شنیدن و دیدن از معبودان و بتهای آنان اراده شده است، و تقدیر کلام چنین است: آن کافران و معبودانشان نمیتوانستند در زمین [خدا را] به ستوه آورند و ناتوان کنند؛ و سپس در خبر دادن از آن معبودان فرمود: «مٰا كٰانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا كٰانُوا يُبْصِرُونَ» (نه توانِ شنیدن داشتند و نه میدیدند).
وجه دیگر اینکه: واژهٔ «ما» در « مٰا كٰانُوا » برای نفی نیست، بلکه کاربردی همانند این سخنِ عرب دارد:
«لأواصلنك ما لاح نجم» (تا ستارهای میدرخشد پیوندم را با تو نگاه میدارم؛ یعنی پیوسته)؛ و معنا این میشود که آنان تا زندهاند در عذاباند.
وجه دیگر اینکه: نفی شنوایی و بینایی به معنای نفی فایده است؛ چراکه آنان از بس شنیدنِ آیات خدا و نگریستن در آنها را سنگین میشمردند و از این کار بیزار بودند، در حکم کسی قرار گرفتند که توان شنیدن ندارد و نمیبیند، بنابراین، این سخن بر پایهٔ کنایه است.
معتدلترینِ این وجوه، همان وجهِ واپسین است، اما همگی سخنانی سست و بیاساساند و سستیشان نیز هویداست؛ و وجه درست همان است که پیشتر بیان کردیم.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ » (آنان کسانیاند که به خود زیان زدند و آنچه به دروغ میبافتند از دستشان رفت و گم شد). اما زیانکاریشان بدین سبب است که انسان در حقیقت ــ و آن هم با تملیکِ خدای متعال ــ جز خود و جانِ خویشتن را در تملک ندارد؛ و هرگاه با کفر و نافرمانی، چیزی را برای خود برگزیند و بخرد که نابودی و تباهیاش در آن است، در این دادوستدی که بدان دست یازیده، خودِ خویشتن را باخته و زیان دیده است؛ از این رو زیانکردنِ نفس کنایه از هلاکت است. و اما گمگشتن و از دست رفتنِ آنچه به دروغ میبافتند: آن بافتهها دروغ و افترایی بود که بیرون از پندارها و گمانهای باطلشان ــ که هوسها و خواهشهای دنیوی برایشان آراسته بود ــ در عالمِ خارج هیچ واقعیتی نداشت؛ و با برچیدهشدن بساطِ زندگی دنیا، آن پندارها زایل و ناپدید میشود و هر دروغ و افترایی که در آن پندارها جلوهگر شده و جای گرفته بود گم میگردد؛ و در آن روز درمییابند که خدا همان حقِ آشکار است، و از جانب خدا اموری برایشان پدیدار میشود که هرگز به گمانشان هم خطور نمیکرد.
خدای متعال میفرماید: « لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَهِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ » (بیگمان آنان در آخرت همان زیانکارترینهایند). از فرّاء نقل شده است: «لا جرم» در اصل به معنای «ناگزیر» و «بیچونوچرا» بوده، سپس کاربردش فراوان شد و به معنای سوگند دگرگون گشت و معنای «حقّاً» (بهراستی) به خود گرفت؛ و از همین رو با حرف لام به آن پاسخ داده میشود، مانند: «لا جرم لأفعلن كذا» (بهراستی چنین خواهم کرد). [پایان کلام فرّاء]. و لغتپژوهان یادآور شدهاند که واژهٔ «جَرَم» (با دو فتحه) به معنای بریدن و قطع کردن است؛ بنابراین چه بسا در آغاز مانند واژهٔ «لا مَحالة» (بیچونوچرا) در نتیجهگیریهای کلام به کار میرفته و این معنا را افاده میکرده که «هیچ قاطعی این سخن را قطع نمیکند و نادیده نمیگیرد که چنین و چنان است»، درست همانگونه که شبیه این معنا در «لا محالة» نیز به تصور درمیآید؛ پس معنای آیه بر این اساس چنین است: بهراستی و یقیناً آنان در آخرت زیانکارترینها هستند.
و دلیل اینکه آنان در آخرت زیانکارترین هستند ــ اگر فرض شود که نسبت به دیگر اهل گناه زیانکارترند ــ این است که آنان خودِ خویشتن را با نابود کردن و تباه ساختنش به سبب کفر و لجاجت باختهاند؛ بنابراین هیچ امیدی به نجاتشان از آتش در آخرت نیست، چنانکه تا بر عناد و لجاجت خود پای میفشارند، هیچ امیدی نیست که در دنیا رستگار شوند و با ایمان به سعادت برسند. خدای متعال میفرماید: «الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ» (آنان که به خود زیان زدهاند، ایمان نمیآورند؛ انعام: ۱۲). و دربارهٔ همین کسانی که بر گوش، چشم و دلهایشان مهر نهاده شده میفرماید: «وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ وَ سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ» (و در پیش روی آنان سدی و در پشت سرشان سدی نهادیم و دیدگانشان را فروپوشاندیم، پس نمیبینند؛ و برایشان یکسان است چه هشدارشان دهی و چه هشدارشان ندهی، ایمان نمیآورند؛ یس: ۹-۱۰). و نیز دربارهٔ علت ناممکن بودن ایمانشان میفرماید:
«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَليٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَليٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَليٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَهً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللّٰهِ» (آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش برگزید و خدا او را با وجود داناییاش گمراه گذاشت و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر دیدهاش پرده افکند؟ پس چه کسی پس از خدا او را هدایت میکند؟؛ جاثیه: ۲۳).
و اگر فرض شود که زیانکارتر بودنِ آنان در مقایسه با دنیاست، به این دلیل است که با کفر ورزیدن و بازداشتن از راه خدا، از سعادت زندگی که دینِ حق برایشان فراهم میسازد محروم شدند؛ در نتیجه همانگونه که در آخرت زیان دیدند، در دنیا نیز زیانکار شدند؛ اما زیانشان در آخرت بیشتر است، چراکه آخرت همیشگی و جاودان است، ولی دنیا جز اندکی نیست. خدای متعال میفرماید: «كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مٰا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَهً مِنْ نَهٰارٍ» (گویی روزی که آنچه را به آنان وعده داده میشود میبینند، جز ساعتی از یک روز درنگ نکردهاند؛ احقاف: ۳۵).
افزون بر این، اعمال با پیامدها و نتایج خود در آخرت شدت مییابند و چندبرابر میشوند، چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْميٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَهِ أَعْميٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً» (و هر کس در این دنیا کوردل باشد، در آخرت نیز نابیناتر و گمراهتر خواهد بود؛ اسراء: ۷۲). از میان این دو وجه، وجه نخست بهتر است؛ زیرا ظاهر آیه، انحصار عنوان زیانکارترینها در آنان است، نه اثبات زیانکارتر بودنِ آنان در آخرت در برابر دنیا.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِليٰ رَبِّهِمْ » (بیگمان کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند و به پروردگارشان آرامش و خضوع یافتهاند...) تا آخر آیه. راغب در مفردات گفته است: «الخبت المطمئن من الأرض» (خَبْت، زمین فرورفته و هموار است) و «أخبت الرجل» یعنی قصد زمین فرورفته کرد یا در آن فرود آمد، مانند «أسهل» (به دشت و همواری رسید) و «أنجد» (به بلندی درآمد). سپس اخبات در کاربردِ نرمی و فروتنی به کار رفت؛ خدای متعال فرموده است: «وَ أَخْبَتُوا إِلٰي رَبِّهِمْ» (و به درگاه پروردگارشان خاشع و آرام شدند)، و فرموده است: «وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ» (و به فروتنان نوید ده) یعنی فروتنانی همانند کسانی که از عبادت او سرکشی نمیکنند؛ و سخن او: «فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ» یعنی تا دلهایشان برای او نرم و خاشع شود. پایان سخن راغب.
بنابراین، مقصود از اخبات و آرامشِ آنان به سوی خدا، دلبستگی و آرامشِ پایدارشان به اوست، به گونهای که ایمان قلبیشان به او دستخوش تزلزل نمیشود؛ در نتیجه نه به انحراف میگرایند و نه تردید به خود راه میدهند، درست مانند زمین هموار و آرامی که آنچه در آن مستقر شده حفظ میکند. از این رو، سخن کسانی که گفتهاند اصل عبارت «أخبتوا لربهم» (در برابر پروردگارشان فروتنی کردند) بوده وجهی ندارد؛ زیرا واژهای که در معنای اطمینان و آرامش است، با حرف «إلی» متعدی میشود، نه با «لام».
و اینکه خدای متعال ایمان و عمل صالح را با آرامش و خضوع به درگاه خویش مقید ساخته، نشان میدهد که مقصود از آنان گروه ویژهای از مؤمناناند؛ یعنی کسانی از آنان که دل به خدا آرام کردهاند و از جانب پروردگارشان بر بصیرتی روشن ایستادهاند. این همان نکتهای است که در آغاز این آیات ذیل عبارت « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ » (آیا کسی که از جانب پروردگارش بر حجتی روشن است...) به آن اشاره کردیم؛ اینکه این آیات، مقایسهای است میان دو گروه خاص از مردم: اهل بصیرتِ الهی، و کسی که چشم بصیرتش نابینا شده است.
از همینجا نادرستی دیدگاه برخی از مفسران آشکار میشود؛ آنجا که این آیات هفتگانه —یعنی کلام الهیِ پیشرو— را چنین تفسیر کردهاند: اینکه کلام خدای متعال: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ -إلي قوله -أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ » (آیا کسی که از جانب پروردگارش بر حجتی روشن است... تا سخن او: آیا پند نمیگیرید؟) بیانی از حال دو گروه است: کسانی که به قرآن کفر میورزند و کسانی که به آن ایمان میآورند.
خدای متعال میفرماید: «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمىٰ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيٰانِ مَثَلاً أَ فَلٰا تَذَكَّرُونَ» (مَثَل این دو گروه، مانند نابینا و ناشنوا، و بینا و شنواست؛ آیا در مَثَل یکسانند؟ پس آیا پند نمیگیرید؟؛ هود: ۲۴). «مَثَل» همان صفت و وصف است، و کاربرد غالبِ آن در مَثَل رایج (ضربالمثل) است؛ یعنی بیان معنایی از معانیِ پوشیده بر شنونده به وسیلهٔ امری محسوس یا شبیه به محسوس که ذهن با آن انس دارد و فهم آن را درمییابد، تا به واسطهٔ آن به معنای معقولی که بیانش مقصود بوده منتقل شود. مقصود از «دو گروه» نیز کسانی هستند که حال و روزشان در آیات گذشته بیان شد، و باقی آیه روشن است.
(بحث روایی)
در «کافی» به اسناد خود از احمد بن عمر خلاّل روایت کرده است که گفت: از ابوالحسن علیهالسلام دربارهٔ این سخن خدای عزوجل پرسیدم: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ » (آیا کسی که از جانب پروردگارش بر حجتی روشن است و شاهدی از جانب او در پیاش میآید...؛ هود: ۱۷)؛ پس فرمود: «أمير المؤمنين(ع) هو الشاهد من رسول الله ص - و رسول الله علي بينه من ربه» (امیرالمؤمنین علیهالسلام همان شاهد از سوی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله است، و پیامبر خدا بر حجتی روشن از پروردگار خویش است).
و در «امالی» شیخ [طوسی] به اسناد خود از عبدالرحمن بن کثیر، از جعفر بن محمد، از پدرش، از جدش علی بن الحسین، از امام حسن علیهالسلام روایت کرده است، در خطبهای طولانی که در حضور معاویه ایراد کرد، که بخشی از آن چنین است: «فأدت الأمور و أفضت الدهور - إلي أن بعث الله محمدا ص للنبوه و اختاره للرساله، و أنزل عليه كتابه ثم أمره بالدعاء إلي الله عز و جل - فكان أبي أول من استجاب لله عز و جل و لرسله - و أول من آمن و صدق الله و رسوله، و قد قال الله عز و جل في كتابه المنزل علي نبيه المرسل: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ » فرسول الله ص الذي علي بينه من ربه، و أبي الذي يتلوه و هو شاهد منه» (کارها پیش رفت و روزگاران سپری شد، تا آنکه خداوند محمد صلیاللهعلیهوآله را به پیامبری برانگیخت و او را برای رسالت برگزید، و کتابش را بر او نازل فرمود، سپس او را به دعوت به سوی خدای عزوجل فرمان داد. پس پدرم نخستین کسی بود که به ندای خدای عزوجل و پیامبرانش پاسخ داد، و نخستین کسی بود که ایمان آورد و خدا و پیامبرش را تصدیق کرد. و به یقین خدای عزوجل در کتاب خویش که بر پیامبر فرستادهاش فرو فرستاده، فرموده است: «أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ» (آیا کسی که از جانب پروردگارش بر حجتی روشن است و شاهدی از جانب او در پیاش میآید...؛ هود: ۱۷)؛ پس پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله همان کسی است که بر حجتی روشن از پروردگار خویش است، و پدرم کسی است که در پیِ او میآید و شاهدی از جانب اوست). پایان خطبه.
میگویم: سخن آن حضرت (ع) بهترین گواه بر مطلبی است که پیشتر دربارهٔ معنای آیه بیان کردیم؛ مبنی بر اینکه مراد بودنِ آن حضرت (ع) از واژهٔ «شاهد»، از باب انطباق (تطبیق مفهوم کلی بر مصداق بارز آن) است.
و در کتاب «بصائر الدرجات» با سند خود از اَصبَغ بن نُباته روایت کرده است که گفت: امیرالمؤمنین (ع) فرمود: اگر برای من مسند داوری افکنده میشد و بر آن مینشستم، قطعاً میان اهل تورات با توراتشان قضاوت میکردم و میان اهل انجیل با انجیلشان و اهل قرآن با قرآنشان؛ آنهم با داوریای که درخشان به سوی خداوند بالا رود. به خدا سوگند، هیچ آیهای در کتاب خدا در شب یا روز فرود نیامده است مگر آنکه قطعاً دانستهام دربارهٔ چه کسی نازل شده است؛ و هیچکس از کسانی که تیغ بر سرش گذشته (به سن رشد و مردی رسیده است) نیست، مگر اینکه آیهای در کتاب خدا دربارهاش نازل شده که او را به سوی بهشت یا آتش دوزخ سوق میدهد.
در این هنگام مردی برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین، آیهای که دربارهٔ شما نازل شده کدام است؟ فرمود: مگر نشنیدهای که خداوند میفرماید: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ-وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ » (آیا کسی که بر حجتی روشن از پروردگار خویش است و گواهی از خود او در پیاش میآید...؛ هود: ۱۷)؟ پس پیامبر خدا (ص) بر حجتی روشن از سوی پروردگار خویش است، و من گواه او و از خودِ او هستم.
میگویم: این معنا را شیخ مفید در کتاب «الأمالی» بهصورت مسند (با ذکر سلسلهٔ راویان)، و در «کشف الغمّة» بهطور مرسل (بدون ذکر واسطهها) از عَبّاد بن عبدالله اسدی از آن حضرت (ع) روایت کرده است. عیاشی نیز در تفسیر خود آن را بهطور مرسل از جابر از عبدالله بن یحیی از آن حضرت (ع) آورده است. همچنین ابن شهرآشوب از طبری با سندش از جابر بن عبدالله از آن حضرت (ع)، و نیز از اَصبغ، و از امام زینالعابدین، امام باقر و امام صادق (ع) از آن حضرت (ع) نقل کرده است.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابیحاتم، ابن مَردَوَیه و ابونُعیم در کتاب «المعرفة» از علی بن ابیطالب (رضی الله عنه) روایت کردهاند که فرمود: هیچ مردی از قریش نیست مگر اینکه بخشی از قرآن دربارهاش نازل شده است. مردی به ایشان عرض کرد: دربارهٔ شما چه نازل شده است؟ فرمود: مگر سورهٔ هود را نمیخوانی: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ » (آیا کسی که بر دلیلی روشن از پروردگار خویش است و گواهی از خود او در پیاش میآید...؛ هود: ۱۷)؟ پیامبر خدا (ص) بر دلیلی روشن از پروردگارش است و من گواهی از او هستم.
میگویم: در تفسیر «البرهان»، از تفسیر ثعلبی با سندی از شَعبی که آن را به علی (ع) میرساند روایتی مانند همین نقل شده است، و نیز در همان کتاب، از ابن مَغازلی با سندی که آن را به عَبّاد بن عبدالله میرساند، از علی (ع) مانند آن آمده است.
و همچنین از کتاب «کنوز الرموز» تألیف رَسعَنی، مانند آن روایت شده است.
و در همان کتاب [الدر المنثور]، ابن مَردَوَیه از طریقی دیگر از علی (رضی الله عنه) روایت کرده است که فرمود: پیامبر خدا (ص) فرمود: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ » (آیا کسی که بر حجتی روشن از پروردگار خویش است؛ هود: ۱۷) من هستم، و «وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ» (و گواهی از خود او در پی وی میآید)؛ فرمود: علی است.
میگویم: در تفسیر «البرهان» نیز از ابن مَغازلی در تفسیر این آیه، مانند این روایت از پیامبر (ص) نقل شده است.
و در تفسیر «البرهان»، از ابن مَغازلی با سندش از علی بن حابِس نقل شده است که گفت: من و ابومریم بر عبدالله بن عطاء وارد شدیم. ابومریم گفت: همان حدیثی را که از ابوجعفر (امام باقر ع) برای من روایت کردی، برای ما بازگو کن. او گفت: نزد ابوجعفر نشسته بودم که پسر عبدالله بن سلام از کنار ما گذشت؛ عرض کردم: فدایت شوم، آیا این فرزندِ همان کسی است که دانش کتاب نزد اوست؟ فرمود: نه، بلکه او یار و پیشوای شما علی بن ابیطالب است؛ همان کسی که آیاتی از کتاب خدای متعال دربارهاش فرود آمده است: « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتٰابِ » (کسی که دانش کتاب نزد اوست؛ رعد: ۴۳)، « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ-وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ » (آیا کسی که بر حجتی روشن از پروردگار خویش است و شاهدی از او در پیاش میآید...؛ هود: ۱۷)، و « إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ-وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا » (تنها ولی و سرپرست شما خدا و پیامبرش و کسانی هستند که ایمان آوردهاند...؛ مائده: ۵۵).
و در همان کتاب، از ابنشهرآشوب از حافظ ابونعیم به سه طریق از ابنعباس نقل شده است که گفت: شنیدم علی [علیهالسلام] میفرمود: [دربارهٔ] سخن خدای متعال: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ- وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ » (آیا کسی که بر حجتی روشن از پروردگار خویش است و گواهی از خودِ او در پیاش میآید...)؛ پیامبر خدا (ص) بر حجتی روشن است و من آن گواهم.
و نیز در همان کتاب، از موفق بن احمد نقل شده است که گفت: دربارهٔ سخن خدای متعال: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ- وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ »، ابنعباس گفت: او علی است؛ برای پیامبر (ص) گواهی میدهد و از خودِ اوست.
میگویم: و [نیز] آن را از ثعلبی در تفسیرش روایت کرده است که با سند خود به ابنعباس میرساند: « أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ »، ویژهٔ علی است.
میگویم: صاحبِ تفسیر المنار در تفسیر این آیه، هنگام برشمردن معانیِ «شاهد» گفته است: «و از آن جمله:
اینکه او علی (رضی الله عنه) است؛ شیعه آن را روایت میکند و به امامت تفسیرش مینماید، و روایت شده است که از او (کرم الله وجهه) دربارهاش پرسیدند و او آن را انکار کرد و چنین تفسیر فرمود که آن شاهد، زبان پیامبر (ص) است؛ و مخالفانِ آنان نیز با ادعایی همانند آن پاسخ دادند و گفتند:
اینکه او ابوبکر است؛ و هر دوی اینها از نوع تفسیر به دلخواه (تفسیر بر پایهٔ هوی و هوس) است.» [پایان سخن المنار]. اما این سخن او که: «إن الشيعه ترويه» (شیعه آن را روایت میکند)، دانستی که راویانِ آن از اهلسنت بیشتر از شیعهاند؛ و اما این سخنش که: «إنه مثل تفسيره بأبي بكر من التفسير بالهوي» (مانند تفسیر آن به ابوبکر از نوع تفسیر به دلخواه است)، دربارهاش همان توضیح گذشته پیرامون معنای آیه تو را بسنده است، پس بدان رجوع کن.
و در کافی به سند خود از زید شحّام از امام صادق (ع) روایت کرده است که گفت: به ایشان عرض کردم:
«در میان ما مردی است که به او کُلیب میگویند؛ سخنی از جانب شما نمیرسد جز آنکه میگوید: من تسلیمم؛ از اینرو او را «کُلیبِ تسلیم» نامیدهایم.» [زید] گوید: پس امام بر او رحمت فرستاد و سپس فرمود: «آیا میدانید تسلیم چیست؟» سکوت کردیم. پس فرمود: «به خدا سوگند، آن همان اِخبات (فروتنی و آرامش قلبی در برابر حق) است؛ همان سخن خدای عزوجل: « اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ-وَ أَخْبَتُوا إِليٰ رَبِّهِمْ» (کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده و در برابر پروردگارشان خاضع و آرام گشتهاند).» میگویم: و مانند آن را عیاشی در تفسیر خود، و کَشّی، و همچنین صاحب بصائر از ابواُسامه زید شحّام از آن حضرت (ع) روایت کردهاند.
[سورهٔ هود (۱۱): آیههای ۲۵ تا ۳۵]
اشاره
وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوۡمِهِۦٓ إِنِّي لَكُمۡ نَذِيرٞ مُّبِينٌ
و بهراستی ما نوح را بهسوی قومش فرستادیم [که به آنان گفت:] بیگمان من برای شما هشداردهندهای آشکارم؛
أَن لَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّا ٱللَّهَۖ إِنِّيٓ أَخَافُ عَلَيۡكُمۡ عَذَابَ يَوۡمٍ أَلِيمٖ
که جز خدا را نپرستید، چراکه من از عذاب روزی دردناک بر شما بیمناکم.
فَقَالَ ٱلۡمَلَأُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَوۡمِهِۦ مَا نَرَىٰكَ إِلَّا بَشَرٗا مِّثۡلَنَا وَمَا نَرَىٰكَ ٱتَّبَعَكَ إِلَّا ٱلَّذِينَ هُمۡ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ ٱلرَّأۡيِ وَمَا نَرَىٰ لَكُمۡ عَلَيۡنَا مِن فَضۡلِۭ بَلۡ نَظُنُّكُمۡ كَٰذِبِينَ
پس سران و اشراف قومش که کفر ورزیده بودند گفتند: ما تو را جز انسانی مانند خودمان نمیبینیم، و نمیبینیم که کسی جز فرومایگان ما، آن هم بر اساس نگاهی سطحی و نااندیشیده، از تو پیروی کرده باشد، و هیچ برتری و امتیازی برای شما بر خودمان نمیبینیم؛ بلکه شما را دروغگو میدانیم.
قَالَ يَٰقَوۡمِ أَرَءَيۡتُمۡ إِن كُنتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٖ مِّن رَّبِّي وَءَاتَىٰنِي رَحۡمَةٗ مِّنۡ عِندِهِۦ فَعُمِّيَتۡ عَلَيۡكُمۡ أَنُلۡزِمُكُمُوهَا وَأَنتُمۡ لَهَا كَٰرِهُونَ
گفت: ای قوم من! به من خبر دهید اگر من بر حجتی روشن از سوی پروردگارم باشم و او رحمتی از جانب خود به من بخشیده باشد که بر شما پوشیده مانده است، آیا میتوانیم شما را به پذیرش آن وادار کنیم در حالی که خود از آن بیزارید؟
وَيَٰقَوۡمِ لَآ أَسۡـَٔلُكُمۡ عَلَيۡهِ مَالًاۖ إِنۡ أَجۡرِيَ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِۚ وَمَآ أَنَا۠ بِطَارِدِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْۚ إِنَّهُم مُّلَٰقُواْ رَبِّهِمۡ وَلَٰكِنِّيٓ أَرَىٰكُمۡ قَوۡمٗا تَجۡهَلُونَ
و ای قوم من! در برابر این [رسالت] مالی از شما نمیخواهم؛ پاداش من تنها بر عهدهٔ خداست، و من کسانی را که ایمان آوردهاند طرد نمیکنم؛ بیگمان آنان پروردگار خویش را دیدار خواهند کرد، ولی من شما را گروهی میبینم که نادانی میورزید.
وَيَٰقَوۡمِ مَن يَنصُرُنِي مِنَ ٱللَّهِ إِن طَرَدتُّهُمۡۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ
و ای قوم من! اگر آنان را برانم، چه کسی مرا در برابر [کیفر] خدا یاری خواهد داد؟ آیا پند نمیگیرید؟
وَلَآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ وَلَآ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٞ وَلَآ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزۡدَرِيٓ أَعۡيُنُكُمۡ لَن يُؤۡتِيَهُمُ ٱللَّهُ خَيۡرًاۖ ٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا فِيٓ أَنفُسِهِمۡ إِنِّيٓ إِذٗا لَّمِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ
و به شما نمیگویم که خزانههای خدا نزد من است، و غیب نمیدانم، و نمیگویم که فرشتهام، و دربارهٔ کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد نمیگویم که خدا هرگز خیری به آنان نخواهد داد؛ خدا به آنچه در دلهایشان است آگاهتر است؛ [اگر چنین بگویم] بیگمان در آن صورت از ستمکاران خواهم بود.
قَالُواْ يَٰنُوحُ قَدۡ جَٰدَلۡتَنَا فَأَكۡثَرۡتَ جِدَٰلَنَا فَأۡتِنَا بِمَا تَعِدُنَآ إِن كُنتَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ
گفتند: ای نوح! با ما مجادله کردی و بسیار هم مجادله کردی؛ پس اگر از راستگویانی، آنچه را به ما وعده میدهی بر سرمان بیاور!
قَالَ إِنَّمَا يَأۡتِيكُم بِهِ ٱللَّهُ إِن شَآءَ وَمَآ أَنتُم بِمُعۡجِزِينَ
گفت: تنها خداست که اگر بخواهد آن را بر سر شما میآورد، و شما هرگز نمیتوانید [او را] به ستوه آورید [و از چنگ قدرتش بگریزید].
وَلَا يَنفَعُكُمۡ نُصۡحِيٓ إِنۡ أَرَدتُّ أَنۡ أَنصَحَ لَكُمۡ إِن كَانَ ٱللَّهُ يُرِيدُ أَن يُغۡوِيَكُمۡۚ هُوَ رَبُّكُمۡ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ
و اگر خدا بخواهد شما را [به کیفر اعمالتان] گمراه سازد، اندرز من سودی به شما نخواهد بخشید، هرچند بخواهم برایتان خیرخواهی کنم؛ او پروردگار شماست و به سوی او بازگردانده میشوید.
أَمۡ يَقُولُونَ ٱفۡتَرَىٰهُۖ قُلۡ إِنِ ٱفۡتَرَيۡتُهُۥ فَعَلَيَّ إِجۡرَامِي وَأَنَا۠ بَرِيٓءٞ مِّمَّا تُجۡرِمُونَ
یا میگویند: آن را به دروغ بربافته است؟! بگو: اگر من آن را بربافته باشم، گناه من بر دوش خودم است، و من از آنچه شما مرتکب میشوید بیزارم.
(بیان)
این بخش، آغازی است بر بیان سرگذشت پیامبران (ع)؛ که با نوح آغاز شده و در پی آن، داستان گروهی از پیامبران پس از وی مانند هود، صالح، ابراهیم، لوط، شعیب و موسی (ع) آمده است. قرآن داستان نوح را به چند بخش تقسیم کرده که نخستینِ آنها، استدلال و احتجاج او (ع) با قومش دربارهٔ توحید است؛ چراکه بر پایهٔ آنچه خدای متعال در کتابش یاد کرده، او نخستین پیامبری است که برای توحید بر ضد بتپرستی قیام کرد. بیشترِ آنچه از استدلالهای او (ع) با قومش روایت شده، از سنخ «جدال به نیکوترین شیوه» (مناظره بر اساس باورهای پذیرفتهشدهٔ طرف مقابل) است، بخشی از آن اندرز و موعظه است و اندکی نیز از سنخ حکمت و برهان؛ و این همان شیوهای است که با طرز فکر بشر نخستین و انسان کهن و سادهزیست تناسب دارد، بهویژه با تفکر اجتماعی آنان که در آن، جز انباشتی از افکارِ افرادِ متوسط در فهم، نمودی به چشم نمیخورد.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِليٰ قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ » (و به راستی نوح را به سوی قومش فرستادیم [که گفت:] من برای شما هشداردهندهای آشکارم). قرائت مشهور « إِنِّي » با کسرهٔ همزه است، با در تقدیر گرفتن فعل گفتار [یعنی: به تقدیر اینکه گفت: ...]؛ و «أَنِّي» نیز با فتحهٔ همزه و نزع خافض (حذف حرف اضافه) قرائت شده که تقدیرش «بِأَنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ» (به اینکه من برای شما هشداردهندهای آشکارم) میباشد. به هر روی، این جمله، یعنی سخن او که: « إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ » (من برای شما هشداردهندهای آشکارم)، بیانی اجمالی از رسالتی است که به خاطر آن فرستاده شد؛ چراکه تمام آنچه از جانب پروردگارش به قوم خود رساند و برای ابلاغش مأمور شد، هشداری آشکار بود؛ از این رو او خود هشداردهندهای آشکار است.
بنابراین همانطور که اگر میگفت: «آنچه از سخنان به شما القا خواهم کرد هشداری آشکار است»، چکیده و بیان همهٔ پیام رسالتش با کوتاهترین عبارت میبود، سخن او که فرمود: « إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ » (همانا من برای شما هشداردهندهای آشکارم) نیز بیان اجمالیِ همان حقیقت است؛ با این افزوده که شأن و ویژگی خود را هم روشن میسازد که او فرستادهای از جانب خدا بهسوی آنان است تا ایشان را از عذاب الهی بیم دهد، و در این میان هیچ اختیاری فراتر از واسطهبودن و رساندن پیام ندارد.
خدای متعال میفرماید: « أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ » (جز خدا را نپرستید، زیرا من از عذاب روزی دردناک بر شما بیمناکم). این سخن، بیان دومِ محتوای رسالت اوست، یا توضیحی برای کلام گذشتهاش که گفت: « إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ » (من برای شما هشداردهندهای آشکارم)؛ و بازگشتِ هر دو وجه به یک حقیقت است. کلمهٔ «أَنْ» در هر حال تفسیریه است (برای توضیح معنا آمده)، و معنای آیه این است که حاصل و چکیدهٔ رسالت او، نهی از پرستش غیر خدای متعال از راه هشدار و بیمدادن است.
بعضی از مفسران گفتهاند که این جمله، یعنی سخن نوح: « أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا » تا آخر آیه (که نپرستید...)، بدل از جملهٔ « إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ » (من برای شما هشداردهندهای آشکارم) است یا مفعول برای واژهٔ «مُبین» میباشد؛ اما شاید سیاق آیات، همان بیانی را تأیید کند که پیشتر آوردیم.
ظاهر امر این است که مراد از «عذاب روزی دردناک»، عذاب استیصال (ریشهکنکننده و نابودگر دنیوی) است، نه عذاب روز قیامت و نه معنایی عامتر که هر دو عذاب را در بر بگیرد. دلیل این مطلب، سخنی است که قوم نوح به او گفتند و خدای متعال بهزودی از آنان چنین بازگو میفرماید: « يٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَكْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ قٰالَ إِنَّمٰا يَأْتِيكُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ » تا آخر آیه (ای نوح، بهراستی با ما مجادله کردی و مجادلهات را با ما بسیار به درازا کشاندی؛ پس اگر از راستگویانی، آنچه را به ما وعده میدهی بر سرمان بیاور. گفت: تنها خداست که اگر بخواهد آن را بر سرتان میآورد...) [هود: ۳۲-۳۳]؛ زیرا این سخن در عذاب استیصال ظهور دارد.
بنابراین نوح (ع) آنان را به رها کردن پرستش بتها فرا میخواند و از روزی بیم میداد که عذابی اَلیم — یعنی دردناک — از جانب خدا بر آنان فرود آید؛ و نسبتدادن دردناکی به «روز» به جای «عذاب»، در سخن پروردگار آمده است:
عبارت « عَذٰابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ » (عذاب روزی دردناک) از قبیل توصیف ظرف به صفتِ مظروف است (یعنی صفتِ عذاب را به ظرفِ زمانِ آن نسبت داده است).
با بیانی که گذشت، این اشکال که چه بسا گفته شود دفع میگردد: «عذاب مشرکان قطعی است نه احتمالی، پس بیمداشتنِ نوح (ع) از عذاب قطعیِ آنان چه وجهی دارد؟ در حالی که ترس و بیم تنها در امری معقول است که وقوعش محتمل باشد، نه آنچه وقوعش حتمی و قطعی است».
خلاصه اینکه آن حضرت (ع) با بیمدادنِ قوم از عذاب، آنان را به یگانهپرستیِ خدای پاک و منزه دعوت میکرد؛ و علت اینکه آنان را بیم میداد این بود که مشرکان بتها را از ترس خشمشان میپرستیدند. نوح (ع) نیز در برابرشان استدلال کرد که تنها خدای پاک و منزه است که آنان را آفریده و امور زندگی و معاششان را تدبیر کرده است؛ با آفرینش آسمانها و زمین، تابش خورشید و ماه، باراندن بارانها، رویاندن گیاهان زمین، پدیدآوردن باغها و روانساختن جویبارها، بر پایهٔ آنچه خدای متعال در سورهٔ نوح از او حکایت فرموده است.
و چون حقیقت چنین است، تنها خدای پاک و منزه پروردگار آنان است و پروردگاری جز او نیست؛ پس باید از عذاب او بترسند و تنها او را بپرستند.
این دلیل در واقع برهانی قطعی و برخاسته از یقین بود، ولی آنان به سبب سادگیِ فهمشان، آن را دلیلی جدلی و مبتنی بر گمان میدیدند؛ چرا که خشم و عذاب پروردگار را در پی نافرمانیاش انتظار داشتند از این جهت که او را صاحباختیار و سامانبخش کار خویش میپنداشتند، و در نتیجه کار او را با کار سرپرستان و زمامداران مقایسه میکردند؛ یعنی حاکمان بشری که بر زیردستانِ خود در جامعه فرمان میرانند؛ همانها که فروتنی در برابر جایگاهشان و تسلیمشدن در برابر ارادهشان لازم شمرده میشود، و اگر زیردستان از خضوع و تسلیم در برابر خواست آنان سر باز زنند، بر ایشان خشم میگیرند و بهسبب گناه و سرکشیشان مجازاتشان میکنند.
بر همین قیاس، [به پندار بتپرستان] باید پروردگار یا پروردگارانی را که تدبیر جهان و سرپرستیِ نظام جاری در آن به دست آنهاست خشنود ساخت؛ پس واجب است با فروتنی در برابر او و نزدیکی جستن از راه تقدیم قربانیها و فداکاریها و دیگر گونههای پرستش، وی را خشنود کرد و آتش خشمش را فرونشاند. آری، آنان چنین میپنداشتند، در حالی که این باور یکسره بر گمان و پندار استوار بود.
اما مسئلهٔ فرود آمدن عذاب به سبب سر باز زدن از عبادت خدای متعال و گردنکشی در برابر تسلیم و خضوع در پیشگاه ربوبی، حقیقتی واقعی و یقینی است؛ زیرا از قوانین کلی و حاکم بر هستی، ناگزیر بودن خضوعِ ضعیف در برابر قوی، و تسلیمِ اثرپذیرِ مغلوب در برابر اثرگذارِ چیره است؛ پس چه رسد به خداوندِ یکتای چیره (الواحد القهار) که بازگشت همهٔ کارها به سوی اوست!
و خدای پاک و منزه اجزای هستی را نوآورانه پدید آورد و آنها را به یکدیگر پیوند داد، سپس رویدادها را بر پایهٔ نظام اسباب و علل به جریان انداخت؛ و از این رو، هر چیزی در نظام وجودی خویش پیش میرود. پس اگر پدیدهای از مسیری که دیگر اسباب برای آن ترسیم کردهاند منحرف شود، این کار به اختلال در نظام اسباب میانجامد و در حقیقت به منزلهٔ ستیزهجوییِ آن پدیده با سایر اسباب خواهد بود. در این هنگام، دیگر اسباب کیهانی و اجزای هستی برای اصلاح کار آن و بازگرداندنش به مسیری هماهنگ با خود برمیخیزند تا بدین وسیله گزند را از خویش دور سازند؛ پس اگر این جزءِ منحرفشده در مسیرِ تعیینشدهاش استوار شد و به راه راست بازگشت، که مطلوب حاصل است؛ وگرنه اسبابِ درهمکوبنده و بلاها و پیشامدهای ناگوارِ فرودآینده، آن را در هم خواهند شکست؛ و این نیز از همان قوانین کلیِ هستی است.
انسان نیز که یکی از اجزای این جهان است، در زندگیاش مسیری دارد که آفرینش و هستیبخش برایش رقم زده است؛ اگر این مسیر را بپیماید، او را به سعادتش رهنمون میشود و بدینگونه با دیگر اجزای هستی هماهنگ میگردد و درهای آسمان با برکاتش به روی او گشوده میشود و زمین گنجینههای خیر خود را سخاوتمندانه به او ارزانی میدارد. و این همان اسلام است که دینِ پذیرفته نزد خدای متعال شمرده میشود؛ همان دینی که نوح و پیامبران و رسولانِ پس از او (علیهمالسلام) همگان را بدان فراخواندهاند.
اما اگر از آن مسیر فراتر رود و منحرف گردد، بیگمان با اسباب کیهان و اجزای هستی در نظام جاریشان به ستیزه برخاسته و در شئون زندگیشان مزاحمت آفریده است؛ پس باید چشمبهراه تلخی بلا و در انتظار عذاب و رنج باشد؛ مگر آنکه در کار خویش استقامت به خرج دهد و در برابر ارادهٔ خدای پاک و منزه — که با اسباب فراگیر هستی سرکشان را خرد میکند — خاضع و تسلیم گردد. در این صورت، امید میرود که پس از نقمت و سختی، نعمت بار دیگر به او رو آورد؛ وگرنه فرجامش هلاکت و نابودی خواهد بود، و بیگمان خداوند از جهانیان بینیاز است. این بحث پیشتر در برخی از جلدهای گذشتهٔ کتاب نیز گذشت.
خدای متعال میفرماید: « فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا » (اشراف و سرشناسان قومش که کافر شدند گفتند: ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم...) تا پایان آیه. حرف «فاء» در آغاز آیه برای مترتب ساختن پاسخ آنان بر سخن نوح (ع) است؛ و این امر نشان میدهد که آنان بیدرنگ به رد و انکار سخن او شتافتند، بیآنکه در درون خود بیندیشند و آنچه را برایشان شایستهتر است برگزینند.
پاسخدهندگان همان اشراف، بزرگان و سرشناسان قوم او بودند که به وی کفر ورزیدند. آنان در پاسخ خود به برهان توحیدی که نوح پیش رویشان نهاده بود هیچ نپرداختند، بلکه تنها به نفی رسالت او و گردنکشی از اطاعتش بسنده کردند؛ چرا که سخن نوح: « إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ » (من برای شما هشداردهندهای آشکارم) تا پایان دو آیه، هم ادعای رسالت را در بر داشت و هم به لزوم پیروی از او اشاره میکرد؛ چنانکه در جای دیگر نیز از زبان او به این معنا تصریح شده است؛ خدای متعال میفرماید: «قٰالَ يٰا قَوْمِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ» ([نوح] گفت: ای قوم من، من بیگمان برای شما هشداردهندهای آشکارم؛ اینکه خدا را بپرستید و از او پروا بدارید و از من اطاعت کنید؛ نوح: ۲-۳).
چکیدهٔ آنچه خدای متعال از پاسخ آنان بازگو کرده این است که: هیچ دلیلی بر لزوم پیروی از تو در دست نیست، بلکه دلیل بر ضد آن وجود دارد. از این رو، پاسخ آنان در حقیقت دو استدلال است که به روش اضراب (رویگردانی از مرحلهای به مرحلهٔ بالاتر) و ترقّی سامان یافته است؛ و به همین سبب، این سخنِ خود را در پایان آوردند که: « بَلْ نَظُنُّكُمْ كٰاذِبِينَ » (بلکه شما را دروغگو میپنداریم).
استدلال نخست که مدلول آن نبودِ دلیلی بر وجوب پیروی از نوح است، از سه راه بیان شده است: نخست سخنِ آنان که: « مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً » (ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم...)، دوم سخنِ: « وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ » (و نمیبینیم کسی از تو پیروی کرده باشد...)، و سخن سوم که در پی آن میآید.
یعنی این سخنِ آنان: « وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا » (و برای شما هیچ برتری و فضیلتی بر خود نمیبینیم...).
این استدلال با همهٔ اجزایش، چنانکه توضیح خواهیم داد، بر پایهٔ انکارِ هر آنچه فراتر از حسّ است استوار شده؛ و به همین سبب، در آن پیدرپی گفتند: «مٰا نَرٰاكَ» (تو را نمیبینیم) و «نَرىٰ» (نمیبینیم).
پس این سخن آنان که: « مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا » (ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم)، نخستین پاسخشان به ادعای رسالتِ نوح (ع) است. آنان در این پاسخ، به همانندی و یکسانبودن چنگ زدند، همانطور که بنا بر حکایت خدای متعال در کتابش، عادتِ دیگر امتها نیز در برخورد با پیامبرانشان همین بوده است. بیانِ استدلالشان این است: تو در بشربودن مانند مایی، و اگر فرستادهای از سوی خدا بهسوی ما بودی، چنین نبودی؛ در حالی که ما در تو چیزی جز این نمیبینیم که بشری مانند مایی، و چون بشری مانند مایی، دلیلی برای پیروی از تو وجود ندارد.
بنابراین، در این سخن، رسالتِ نوح (ع) با این ادعا تکذیب میشود که او جز بشری مانند آنان نیست، و سپس از این سخن نتیجه گرفته میشود که دلیلی بر لزومِ پیروی از او نیست. دلیلِ آنچه گفتیم، سخن نوح (ع) است در آنچه خدای متعال بهزودی از گفتههایش بازگو میکند: « يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّي » (ای قوم من! به من خبر دهید اگر از سوی پروردگارم بر دلیلی روشن باشم...).
اما حقیقتِ امر بر برخی از مفسران پوشیده مانده و سخن آنان را که گفتند: « مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا » (ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم)، چنین تبیین کردهاند که آنان نوح را در جایگاه و منزلتِ اجتماعی با خود برابر دانستند و از این برابری نتیجه گرفتند که دلیلی برای پیروی از او نیست. این مفسر در تفسیر آیه گفته است: آنان نوح را با چهار دلیلِ باطل پاسخ دادند: نخست اینکه او بشری مانند آنان است، پس در مجموع او را با خود برابر دانستند؛ و این نشان میدهد که نوح (ع) از نظر خانوادگی و شخصیت، از طبقهٔ خودِ آنان یا نزدیک به آن بوده است، و هر پیامبری نیز از میان تودهٔ قومش برخاسته بود. رویه و دلیلِ این پاسخ نیز آن است که برابری با این ادعا سازگار نیست که یکی از دو فردِ برابر بر دیگری برتری یابد و یکی پیرو و فرمانبردار شود و دیگری پیشوا و فرمانروا؛ زیرا این کار ترجیحِ بلامرجّح (برتریدادن بدون دلیل و ملاک) است. (پایان سخن مفسر).
اگر معنا همان بود که این مفسر گفته است، سزاوار بود در کلام گفته شود: «أنت مثلنا» (تو مانند مایی) یا «نراك مثلنا» (ما تو را مانند خود میبینیم)، نه اینکه بگویند: «ما نراك إلا بشرا مثلنا» (ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم) و یادآور شوند که او بشر است، در حالی که در آن صورت نیازی به اشاره به بشربودن او نبود؛ همچنین معنای کلام به همان مقصود از سخن بعدیشان بازمیگشت که گفتند: «و ما نرى لكم علينا من فضل» (و ما برای شما برتری و فضیلتی بر خود نمیبینیم)، و در نتیجه سخنی زاید و بیهوده میشد.
و شگفت این است که وی از این سخن، برابریِ نوح (ع) با آنان را در خاندان و شخصیت برداشت کرده و سپس گفته است: «و هكذا كان كل رسول من وسط قومه» (و هر پیامبری نیز از میان تودهٔ قوم خود برخاسته است)، در حالی که در میان پیامبران کسانی چون ابراهیم، سلیمان و ایوب (ع) بودهاند.
و دربارهٔ این سخن آنان: « وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ » (و ما نمیبینیم کسی از تو پیروی کرده باشد مگر فرومایگان ما در نگاه نخست)، در کتاب «مفردات» آمده است: «الرَّذْل» با فتح راء و «الرِّذَال» با کسر راء، بهمعنای چیزی است که بهدلیل پستی و نامرغوبیاش از آن روی گردانده میشود؛ خدای متعال میفرماید: « وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِليٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ » (و از شما کسی هست که به فرومایهترین دوران زندگی بازگردانده میشود)، و میفرماید: « إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ » (مگر کسانی که فرومایگان ما هستند، در نگاه نخست)، و فرموده است: « قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ » (گفتند: آیا به تو ایمان بیاوریم در حالی که فرومایهترین افراد از تو پیروی کردهاند؟) که جمع «الأَرْذَل» است.
و در «مجمعالبیان» آمده است: «الرَّذْل» فرد یا چیزِ پست و بیمقدار از هر چیزی است، و جمع آن «أَرْذُل» است که سپس به صورت «أَرَاذِل» جمع بسته میشود؛ مانند: «كلب» و «أكلب» و «أكالب»؛ و جایز است که جمعِ «الأَرْذَل» باشد و مانند «أكابر» که جمع «أكبر» است شمرده شود.
و نیز [در همان کتاب] گفته است: «الرَّأْي» بهمعنای دیدن است، برگرفته از این سخن الهی: « يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ » (آنان را با دیدِ چشم، دو برابرِ خود میدیدند)؛ یعنی دیدنِ با چشم. همچنین «الرَّأْي» بهمعنای دیدگاه و نظری است که انسان دربارهٔ یک موضوع دارد و جمع آن «آراء» است. (پایان سخن مجمعالبیان).
و در «مفردات» آمده است: سخنِ خدای متعال: « بٰادِيَ الرَّأْيِ » یعنی آنچه از نظر و اندیشه آغاز میگردد و آن، نظرِ ناپخته و خام است؛ و «بادي» بدون همزه نیز قرائت شده است؛ یعنی آنچه از نظر و اندیشه آشکار میشود و در آن درنگ و تأمل نشده است. (پایان سخن مفردات).
و این سخن که: « بٰادِيَ الرَّأْيِ »، احتمال دارد قیدی برای عبارتِ « هُمْ أَرٰاذِلُنٰا » (آنان فرومایگان ما هستند) باشد؛ به این معنا که فرومایه و پستبودنِ این افراد در میان ما، در ظاهرِ دیدگاه و نظر یا با همان نخستین نگاه آشکار و معلوم است.
و نیز احتمال دارد قیدی برای «اتَّبَعَكَ» (از تو پیروی کردهاند) باشد؛ یعنی آنان در ظاهرِ نظر یا در همان نگاه نخست، بدون ژرفاندیشی و تأمل از تو پیروی کردند و اگر اندکی میاندیشیدند و کارِ تو را زیر و رو میکردند (از پشت و رو میسنجیدند)، هرگز از تو پیروی نمیکردند. این احتمال بینیاز از آن نیست که فعل بارِ دوم در تقدیر گرفته شود، و تقدیر کلام چنین باشد: «اتبعوك بادي الأمر» (و در آغاز کار از تو پیروی کردند)؛ زیرا اگر فعل تکرار نشود و جمله چنین تصور شود: «ما نراك اتبعك في بادي الرأي إلا الذين هم أراذلنا» (ما نمیبینیم که در نگاه نخست از تو پیروی کرده باشد مگر فرومایگان ما)، معنا دچار اختلال میشود.
خلاصه، معنای آیه این است: ما میبینیم پیروان تو فرومایگان و افراد پست این قوم هستند؛ و اگر ما از تو پیروی کنیم، همردیف آنان میشویم و در شمارشان درمیآییم، و این امر با شرافت ما ناسازگار است و جایگاه ما را در جامعه فرو میکاهد. در این سخن، اشارهای به بطلان رسالت نوح (ع) به دلالت التزامی (پیامد معنایی ناگفته) نهفته است؛ زیرا از باورهای عامه این است که اگر سخنی حق و سودمند باشد، اشراف، بزرگان و صاحبان قدرت و ثروت از آن پیروی میکنند؛ پس اگر آنان از آن سر باز زنند یا فرومایگان و ناتوانان همچون بردگان، مسکینان و تهیدستانی که بهرهای از مال و مقام ندارند و نزد مردم عادی جایگاهی برایشان نیست از آن پیروی کنند، خیری در آن نخواهد بود.
و این سخن آنان که: « وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ » (و ما هیچ برتریای برای شما نسبت به خود نمیبینیم)، مقصود از آن نفی هرگونه برتری است؛ چه از کالای دنیوی که آنان به برخورداری از آن اختصاص یافته باشند و چه از امور غیبی مانند آگاهی از غیب یا یاریشدن با نیرویی ملکوتی؛ و این بدان سبب است که واژهٔ نکره («فَضْل») در سیاق نفی آمده و افادهٔ عموم میکند (همهٔ انواع برتری را در بر میگیرد).
آنان پیروان نوح (ع) و مؤمنان از قومش را نیز در این دعوت شریک دانستند، چرا که گفتند: « وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا » (و ما برای شما برتریای بر خود نمیبینیم) و نگفتند: «و لا نرى لك» (و برای تو برتریای بر خود نمیبینیم)؛ زیرا آن پیروان نیز مردم را به پیروی از آیینی که خود در پیش گرفته بودند، فرا میخواندند و تشویق میکردند.
معنای سخن آنان این است که دعوت شما از ما ــ با آنکه ما از مزایای زندگی دنیا همچون مال، فرزندان، دانش و توانایی برخورداریم ــ تنها زمانی درست میآید و اثربخش خواهد بود که شما از نظر زیورهای زندگی دنیا، دانشی از غیب یا نیرویی از عالم ملکوت، برتریای بر ما داشته باشید تا ایجاب نماید: فروتنیِ ما را در برابرتان؛ در حالی که ما هیچیک از اینها را نزد شما نمیبینیم، پس چه عاملی پیروی از شما را بر ما واجب میگرداند؟
اینکه ما برخلاف بیشتر مفسران ــ که فضل را فقط به برتری مادی مانند مال و فزونی جمعیت و جز آن تفسیر کردهاند ــ واژهٔ فضل را در سخن آنان فراگیر دانستیم تا هم برتری مادی و هم جهات غیرمادی چون علم غیب و نیروی ملکوتی را در بر گیرد، به این سبب است که با قرار گرفتن واژهٔ نکره در سیاق نفی، از کلامشان معنای عموم فهمیده میشود.
افزون بر این، آنچه در پاسخ نوح (ع) در برابر این سخنِ آنان آمده نیز بر همین نکته دلالت دارد؛ و آن این فرمودهٔ اوست: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » (و به شما نمیگویم که گنجینههای خدا نزد من است، و نه غیب میدانم، و نه میگویم که فرشتهام...) تا آخر آیه، بدانگونه که شرحش خواهد آمد.
و خدای متعال میفرماید: « بَلْ نَظُنُّكُمْ كٰاذِبِينَ » (بلکه شما را دروغگو میپنداریم). این جمله، چنانکه پیشتر اشاره شد، اعراض و ارتقا در استدلال است (إضراب؛ یعنی دست کشیدن از ادعای نخست و پیش کشیدن مطلبی تندتر)؛ و حاصلش این است که: ما نزد شما چیزی که پیروی از شما را بر ما واجب کند نمیبینیم، بلکه امری هست که پیروینکردن را واجب میسازد، و آن این است که ما شما را دروغگو میپنداریم.
و معنایش بر پایهٔ آنچه از سیاق برمیآید ــ و خدا داناتر است ــ این است که چون نزد شما چیزی نیست که صحت دعوتتان با آن دیده شود، و با دستهای خالی از مزایای زندگی همچون مال و مقام، بر شنیدن و اطاعتِ ما پافشاری میکنید، این وضع اقتضا دارد که گمان بریم شما در ادعایتان دروغگویید و میخواهید با این دستاویز به آرزوهای دنیایی که در دست ماست برسید. خلاصه آنکه، این وضعیت نشانهای است که معمولاً این گمان را برمیانگیزد که این دعوت دروغی است برای گردآوردن اموال، چنگانداختن بر دارایی مردم و برتریجویی بر آنان با حکومت و ریاست؛ و این درست همانند چیزی است که خدای پاک و منزه در داستانِ مشابه از آنان بازگو کرده، آنجا که میفرماید: «فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ» (پس اشرافِ قومش که کافر شدند گفتند: این جز بشری همانند شما نیست که میخواهد بر شما برتری جوید؛ مؤمنون: ۲۴). با این بیان، دلیل اینکه آنان دروغگویی را به گمان وابسته کردند نه به یقین، آشکار میشود، و نیز روشن میگردد که مقصود از دروغ، کذب مِخبِری (دروغگوییِ مدعی در انگیزه و ادعایش) است نه کذب خَبَری (دروغبودنِ خود گزاره در واقعیت).
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّي » (گفت: ای قوم من، به من خبر دهید اگر بر حجتی روشن از پروردگارم باشم...) تا پایان آیه. این بخش تا پایان چهار آیه، بیانگر پاسخی است که نوح (ع) به دلیلآوریهای آنان داد. واژهٔ «تعمیه» به معنای پنهانکردن است؛ بنابراین معنای «عميت عليكم» با ساختار مجهول این است که: به سبب نادانیتان و ناخوشداشتنِ حق، آن حقیقت بر شما پوشیده نگه داشته شد. و نیز با تخفیف و ساختار معلوم («عميت») خوانده شده است، یعنی: آن رحمت بر شما پوشیده ماند.
از آنجا که دلیلآوری آنان بر حس و نفیِ امور فراتر از آن استوار بود و نخست از آن نتیجه گرفتند: دلیلی بر وجوب اطاعت و پیروی از او در دست نیست؛ سپس با پیشروی در ادعا، از این سخن فراتر رفتند و به استنتاج دلیلی بر واجب نبودنِ [پیروی]، بلکه بر لزومِ پیروینکردن روی آوردند. [در برابر، نوح] (ع) با اثباتِ آنچه درصدد نفی آن بودند—یعنی رسالت خویش و لوازم آن—و با نفی آنچه با متهمساختن او و پیروانش به دروغگویی در پی اثباتش بودند، به آنان پاسخ داد؛ با این حال، او بارها با خطابِ «يا قَوْمِ» (ای قوم من)—همراه با افزودن به ضمیر متکلم («ی» به معنای «من»)—از درِ مهر و دلجویی با آنان درآمد تا دلهایشان را به سوی خود جذب کند و پند و خیرخواهیاش مورد پذیرششان قرار گیرد.
آیات کریمه در تقریرِ حجت آن حضرت (ع) در پاسخ به آنان، شاهکاری بیمانند آفریده است؛ چرا که استدلالِ مشرکان را بند به بند جدا کرد و به هر بندی در هر دو جهتِ آن پاسخ داد؛ یعنی هم از این جهت که نتیجه میداد دلیلی بر پیروی از او (ع) وجود ندارد، و هم از این رو که نتیجه میداد دلیل بر خلافِ آن است. و این در فرمودهٔ اوست که: « يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ » (ای قوم من! به من خبر دهید اگر دلیلی روشن داشته باشم...) تا آخر، و این سخنش: « وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا » (و من طردکنندهٔ کسانی که ایمان آوردهاند نیستم...) تا آخر، و این گفتارش: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ » (و به شما نمیگویم گنجینههای خدا نزد من است...) تا آخر؛ سپس از هر حجتِ پیشین چیزی را که به منزلهٔ خلاصهای از آن به شمار میرفت برگرفت و در آغازِ حجتِ پسین، به آن افزود؛ از این رو، هر حجتی با حفظ استقلال و تمامیتِ خود، با حجتِ دیگر درآمیخت.
بدینسان، این دلایل و حجتها سهگانه شد که هر یک با خطاب [به قوم] آغاز میشود؛ و آنها عبارتاند از: سخن آن حضرت که « يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ » (ای قوم من، به من خبر دهید اگر دلیلی روشن داشته باشم...) تا آخر، و این سخن او که « وَ يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مٰالاً » (و ای قوم من، در برابر این رسالت مالی از شما نمیخواهم...) تا آخر، و این فرمودهٔ وی:
« وَ يٰا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ » (و ای قوم من، اگر آنان را طرد کنم، چه کسی مرا در برابر خدا یاری میکند؟) تا آخر؛ پس در این [بیانِ استوار] نیک بیندیش.
پس این سخن آن حضرت که فرمود: « قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّي » (گفت: ای قوم من، به من خبر دهید اگر از سوی پروردگارم دلیلی روشن داشته باشم...)، پاسخی است به این گفتهٔ مشرکان:
« مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا » (ما تو را جز بشری همانند خود نمیبینیم)؛ مقصودشان این بود که او جز بشریت، که در آن همتای یکدیگرند، هیچ ویژگی دیگری ندارد؛ پس با چه دستآویزی ادعا میکند که پیرویاش بر آنان واجب است؟! بلکه او دروغگویی است که میخواهد با ادعای رسالتْ آنان را به دام افکند و بدین وسیله اموالشان را برباید و بر آنان ریاست کند.
و از آنجا که این سخنِ مشرکان، نفیِ رسالتِ آن حضرت را در بر داشت و تکیهگاهشان در این امر تنها این بود که او بشری است و هیچ نشانهٔ آشکاری همراه ندارد که بر رسالت و پیوند با عالم غیب گواهی دهد، لازم بود آنان را بر چیزی آگاه سازد که راستیاش در ادعای رسالت با آن آشکار میشود؛ و آن، همان نشانهٔ معجزهآسایی است که بر صدقِ پیامبر در دعویِ رسالت دلالت دارد؛ زیرا رسالت، گونهای ارتباط با جهان غیب و بیرون از روند جاریِ عادت است که راهی برای پی بردن به تحقق آن وجود ندارد مگر با رخدادنِ امر غیبیِ خارقالعادهٔ دیگری که مایهٔ یقین به راستگویی پیامبر در دعویِ رسالتش شود. از این رو، آن حضرت (ع) با این سخن خود اشاره فرمود: «يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ» «رَبِّي» (ای قوم من، به من خبر دهید اگر از سوی پروردگارم دلیلی روشن داشته باشم)؛
به اینکه دلیلی روشن از جانب خدا و نشانهای معجزهآسا با اوست که بر راستگوییاش در ادعایش دلالت دارد.
از اینجا آشکار میشود که مراد از «بَیّنة»، همان نشانهٔ معجزهآسایی است که بر اثباتِ رسالت دلالت میکند؛ زیرا این همان معنایی است که سیاقِ آیات اقتضا دارد. پس نباید به سخن برخی مفسران اعتنا کرد که گفتهاند: مراد از بینه در این آیه، علم ضروری (شناخت قطعی و بیواسطهای) است که پیامبر با آن پی میبرد که پیامبر است؛ چرا که این معنا با سیاق آیات بیگانه است.
و این سخن او که « وَ آتٰانِي رَحْمَهً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ » (و از نزد خویش به من رحمتی بخشیده که بر شما پوشیده مانده است)، ظاهرش این است که آن حضرت (ع) بدانچه خدای متعال از کتاب و دانش به او عطا فرموده اشاره میکند؛ و در قرآن کریم نامیدنِ کتاب و همچنین نامیدنِ شناخت خدا و آیاتش به «رحمت»، مکرر آمده است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَهً» (و پیش از آن، کتاب موسی پیشوا و رحمت بود؛ هود: ۱۷)، و میفرماید: «وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ الْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُديً وَ رَحْمَهً» (و ما کتاب را بر تو نازل کردیم که روشنگر هر چیزی و مایهٔ هدایت و رحمت است؛ نحل: ۸۹)، و میفرماید: «فَوَجَدٰا عَبْداً مِنْ عِبٰادِنٰا آتَيْنٰاهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنٰا» (پس بندهای از بندگان ما را یافتند که از نزد خویش به او رحمتی داده بودیم؛ کهف: ۶۵)، و میفرماید: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَهً» (پروردگارا! دلهای ما را پس از آنکه هدایتمان کردی منحرف مگردان و از نزد خود رحمتی به ما ببخش؛ آلعمران: ۸).
و اما این سخن او: «فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ» (پس بر شما پوشیده ماند)، ظاهرش آن است که ضمیرِ آن به «رحمت» بازمیگردد، و مقصود این است که: این علم و معرفتی که نزد من است، پس از آنکه آن را به شما یادآوری کردم و در میان شما گستراندم، نادانیتان و ناخوش داشتنِ حق از سوی شما، آن را بر شما پوشیده داشت.
و این سخن او که: « أَ نُلْزِمُكُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا كٰارِهُونَ » (آیا ما آن را به شما تحمیل کنیم، در حالی که از آن ناخشنودید؟): «الزام» یعنی همراه ساختن چیزی با چیز دیگر، به گونهای که هرگز از آن جدا نشود و فاصله نگیرد؛ و مقصود از تحمیل رحمت به آنان در حالی که از آن کراهت دارند، مجبور ساختن ایشان به ایمان به خدا و آیات او، و آراسته شدن به آن نور و بصیرتی است که معارف الهی اقتضا میکند.
و معنای آیه — و خدا داناتر است — این است: به من خبر دهید اگر نزد من معجزهای باشد که پیامبریام را با وجود اینکه بشری مانند شمایم راست شمارد، و آنچه را رسالت بدان نیاز دارد، از کتاب و دانشی که شما را به سوی حق راه مینماید، داشته باشم، اما لجاجت و خودبزرگبینیتان دیری نپاید که آن را از شما پوشانده باشد، آیا در این صورت بر ما واجب است که شما را به پذیرش آن مجبور کنیم؟ یعنی هر آنچه فرستادهای از جانب خدا در رسالتش بدان نیاز دارد، نزد من هست و شما را بر آن آگاه کردهام؛ اما شما از سر سرکشی و تکبر بدان ایمان نمیآورید، و بر من نیست که شما را بر آن مجبور سازم؛ چرا که در دین خدای پاک و منزه هیچ اجباری نیست.
بنابراین، در این کلام گوشهکنایهای به آنان نهفته است که حجت بر ایشان تمام شده و حقیقت برایشان آشکار گردیده، اما ایمان نیاوردهاند؛ با این حال، آنان چیزی میخواهند که به سبب آن ایمان آورند، و آن چیز جز اجبار و تحمیلِ ناخواسته نیست؛ پس آنان با این سخن که: «ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم»، چیزی جز اجبار نمیخواهند، در حالی که در دین خدا اجباری نیست.
این آیه از جمله آیاتی است که اکراه در دین را نفی میکند و نشان میدهد که این موضوع، از احکام دینیِ تشریعشده در کهنترین شریعتها، یعنی شریعت نوح (ع) است و تا امروز نیز بدون هیچ نسخی به اعتبار خود باقی مانده است.
از آنچه گذشت روشن شد که این آیه، یعنی سخن نوح که: « يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ » (ای قوم من! به من خبر دهید اگر من...)، پاسخی است به این گفتهٔ آنان که: « مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا » (ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم)؛ و با این بیان، نادرستیِ سخن برخی از مفسران آشکار میشود که گفتهاند:
این آیه پاسخی است به گفتهٔ آنان که: « بَلْ نَظُنُّكُمْ كٰاذِبِينَ » (بلکه شما را دروغگو میپنداریم)؛ و نیز نادرستی سخن گروهی دیگر که گفتهاند پاسخی است به این سخنِ آنان که:
« مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ » (ما نمیبینیم کسی جز فرومایگان و ناپختهاندیشان ما از تو پیروی کرده باشد)؛ و همچنین نادرستی سخن دستهای دیگر که آن را پاسخی به گفتهشان دانستهاند که: « وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ » (و ما برای شما هیچ برتری و فضیلتی بر خود نمیبینیم). ما سخن را با پرداختن به توضیح و رد این اقوال طولانی نمیکنیم.
خدای متعال میفرماید: « وَ يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّٰ عَلَي اللّٰهِ » (و ای قوم من! من در برابر این [رسالت]، مالی از شما نمیخواهم؛ پاداش من جز بر عهدهٔ خدا نیست). مقصود، پاسخ به تهمت دروغگویی است که به او نسبت دادند؛ چرا که لازمهٔ دروغگو بودنش این است که دعوت او راهی برای به دست آوردن مالهای آنان و گرفتنِ آزمندانهٔ داراییهایشان باشد. بنابراین وقتی او هیچ مالی از آنان نمیخواهد، دیگر حق ندارند او را به چنین چیزی متهم سازند.
خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ لٰكِنِّي أَرٰاكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ » (و من طردکنندهٔ مؤمنان نیستم؛ بیتردید آنان پروردگار خویش را دیدار خواهند کرد، ولی من شما را گروهی میبینم که نادانی میورزید). این سخن، پاسخی است به این گفتهٔ آنان که: « وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ » (ما نمیبینیم کسی جز فرومایگان و ناپختهاندیشان ما از تو پیروی کرده باشد). نوح (ع) به جای واژهٔ «الأراذل» (فرومایگان) — که واژهای برای عیبجویی و تحقیر است — تعبیر «الذين آمنوا» (آنان که ایمان آوردهاند) را به کار برد تا جایگاه ایمانشان را بزرگ شمارد و به پیوند آنان با پروردگارشان اشاره کند.
او در پاسخ خود، راندن مؤمنان را نفی کرد و علتش را با این سخن بیان داشت که: « إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ » (بیتردید آنان پروردگار خویش را دیدار خواهند کرد)؛ تا اعلام کند آنان روزی دارند که در آن به سوی خدا بازمیگردند، و او به حساب اعمالشان میرسد و بر هر کار نیک یا بدی که انجام دادهاند پاداش و کیفرشان میدهد. پس حساب آنان بر عهدهٔ پروردگارشان است و هیچکس جز او اختیاری در این کار ندارد؛ بنابراین بر عهدهٔ نوح (ع) نیست که به حسابشان برسد و پاداش یا کیفری دهد. اما آن قوم به دلیل نادانیشان، از تهیدستان، بینوایان و ناتوانان چنین انتظاری دارند که باید از جامعهٔ نیکان رانده شوند و از نعمت، شرف و کرامت محروم گردند.
پس روشن شد که مقصود از سخن او که: « إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ » (بیتردید آنان پروردگار خویش را دیدار خواهند کرد)، اشاره به حسابرسیِ خدای پاک و منزه است. یعنی حسابرسی از آنان در روزی است که بهسویش بازمیگردند و دیدارش میکنند؛ درست همانگونه که در معنایی نظیر این، خدای متعال میفرماید:
«وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاهِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مٰا عَلَيْكَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظّٰالِمِينَ:» (انعام: ۵۲)؛ «و کسانی را که بامدادان و شامگاهان پروردگارشان را میخوانند و خشنودی او را میجویند، از خود مران؛ نه چیزی از حساب آنان بر عهدهٔ توست و نه چیزی از حساب تو بر عهدهٔ آنان، که اگر طردشان کنی از ستمکاران خواهی بود.»
اما سخن کسی که گفته است: معنای سخن او: « إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ » (بیگمان آنان پروردگارشان را دیدار خواهند کرد) این است که نوح آنان را طرد نمیکند، زیرا آنان پروردگارشان را دیدار خواهند کرد و خدا کسی را که به آنان ستم کرده و طردشان نموده کیفر میدهد؛ یا اینکه آنان به پاداش پروردگارشان میرسند، پس چگونه فرومایه باشند و چگونه طردشان رواست در حالی که سزاوار چنین برخوردی نیستند؟ سخنی دور از فهم است. گذشته از این، معنای نخست سبب میشود آیهٔ بعد، یعنی سخن او: « وَ يٰا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ » (ای قوم من، اگر آنان را برانم، چه کسی مرا در برابر خدا یاری میکند؟)، زاید و بینیاز از ذکر گردد، چنانکه آشکار است.
همچنین آشکار شد که مراد از سخن او: « وَ لٰكِنِّي أَرٰاكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ » (ولی من شما را گروهی نادان میبینم)، نادانیِ آنان نسبت به امر معاد است و اینکه حسابرسی و پاداش و کیفر تنها به دست خداست، نه دیگری. اما آنچه برخی گفتهاند که مراد از جهالت، نادانی در برابر عقل و بردباری است (یعنی بر آنان سفیهانه رفتار میکنید)، یا مراد این است که شما نمیدانید امتیاز حقیقی میان انسانها به پیروی از حق، کار نیک و آراستگی به فضایل است، نه به مال و جاه چنانکه میپندارید، معنایی است دور از سیاق آیات.
خدای متعال میفرماید: « وَ يٰا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ » (ای قوم من، اگر من آنان را طرد کنم، چه کسی مرا در برابر خدا یاری میکند؟ آیا پند نمیگیرید؟). واژهٔ «نصر» (یاری) در بردارندهٔ معنای بازداشتن یا نجاتبخشیدن و مانند اینهاست؛ و معنا چنین است: اگر آنان را برانم، چه کسی مرا از عذاب خدا بازمیدارد یا چه کسی مرا نجات میدهد؟ آیا متذکر نمیشوید که این کار، ستم است و خدای پاک و منزه دادِ ستمدیده را از ستمکار میستاند و از او انتقام میگیرد؟ و عقل بهروشنی حکم میکند که خدای پاک و منزه میان ستمکار و ستمدیده برابری نمیگذارد، و ستمکار را وانمیگذارد که ستم کند بدون آنکه او را در برابر ستمش با کیفری ناگوار مجازات کند و با آن، سوز سینهٔ ستمدیده را التیام بخشد؛ و خدا شکستناپذیر و صاحبانتقام است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » (و به شما نمیگویم که خزانههای خدا نزد من است، و نه غیب میدانم، و نه میگویم که من فرشتهام). این سخن، پاسخی است به این گفتهٔ آنان: « وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ » (و ما هیچ برتری و فضل و کمالی برای شما بر خود نمیبینیم). نوح سخنِ آنان را رد میکند که: من هیچیک از آن برتریهایی را که شما به سبب ادعای رسالتم انتظار دارید مدعیاش شوم، ادعا نکردهام؛ زیرا شما چنین میپندارید که پیامبر باید مالک گنجینههای رحمت الهی باشد و مستقلاً بتواند فقیر را توانگر کند، بیمار را شفا بخشد، مردگان را زنده سازد و در آسمان و زمین و دیگر بخشهای جهان هستی به هر گونه که بخواهد و به هر کیفیتی که اراده کند تصرف نماید.
و [نیز میپندارید پیامبر باید] مالک علم غیب باشد تا به هر خیری که از چشمها پنهان و از دیدهها پوشیده است دست یافته، آن را بهسوی خود جلب کند و هر شرّ و گزندِ آینده و ناپیدایی را از خود دور سازد؛ و خلاصه آنکه خیرات فراوانی به دست آورد و از همهٔ گزندها و ناگواریها در امان ماند.
و [همچنین میپندارید پیامبر باید] از مرتبهٔ بشری به مقام فرشتگی برتر رود؛ یعنی فرشتهای باشد پیراسته از آلودگیهای طبیعت و مبرّا از نیازها و کاستیهای بشری؛ از این رو نه بخورد، نه بیاشامد، نه همسر برگزیند و نه در رنجِ کسب روزی و فراهمآوردن وسایل و کالاهای زندگی گرفتار شود.
اینها همان وجوه برتری و فضیلتهایی است که شما میپندارید پیامبر حتماً باید به آنها دست یافته و مالکش باشد و بتواند مستقلاً در آنها عمل کند؛ در حالی که به خطا رفتهاید، زیرا پیامبر وظیفهای جز پیامآوری ندارد و من هیچیک از این امور را ادعا نکردهام: نه به شما میگویم خزانههای خدا نزد من است، نه غیب میدانم و نه میگویم فرشتهام. باری، من هیچکدام از برتریهایی را که شما انتظار دارید ادعا نکردهام تا به سبب نبودنش مرا تکذیب کنید؛ من فقط میگویم دلیلی روشن از سوی پروردگارم همراه دارم که رسالتم را تصدیق میکند و او رحمتی از جانب خویش به من عطا کرده است.
و مراد از سخن او: « خَزٰائِنُ اللّٰهِ » (گنجینههای خدا)، تمام اندوختهها و گنجهای غیبی است که آفریدگان از آنها، آنچه را برای پیدایش و بقای خویش نیاز دارند روزی داده میشوند و برای جبران و برطرف ساختن کمبودهای خود از آنها یاری میگیرند.
پس اینها همان چیزهایی است که عامهٔ مردم گمان میکنند کلیدهایش به پیامبران و اولیا داده میشود و بهوسیلهٔ آن از چنان قدرتی برخوردار میگردند که هرچه بخواهند انجام میدهند و به هرچه اراده کنند حکم میرانند؛ همانگونه که این امور به پیامبر اکرم (ص) پیشنهاد شد و خدای متعال آن را بازگو کرده و میفرماید: «وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰي تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّهٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهٰارَ خِلاٰلَهٰا تَفْجِيراً أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ كَمٰا زَعَمْتَ عَلَيْنٰا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَهِ قَبِيلاً أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقيٰ فِي السَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّٰي تُنَزِّلَ عَلَيْنٰا كِتٰاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاّٰ بَشَراً رَسُولاً» (اسراء: ۹۳)؛ «و گفتند: هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا آنکه برای ما از این زمین چشمهای بجوشانی، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد که از لابهلای آن جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا میکنی آسمان را پارهپاره بر سر ما فروریزی، یا خدا و فرشتگان را رویاروی ما بیاوری، یا برایت خانهای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی؛ و به بالا رفتنت هم ایمان نمیآوریم تا نامهای برایمان فرود آوری که آن را بخوانیم. بگو: پروردگارم پاک و منزه است! آیا من جز انسانی فرستادهشده هستم؟!»
و اینکه فرمود: « وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ » (و غیب نمیدانم) و نفرمود: «و نمیگویم که غیب میدانم»، بدان جهت است که چون این سنخ علم از اموری است که در اظهارش بخل ورزیده میشود و آشکار ساختن آن را روا نمیشمارند، گفتار گوینده که بگوید «نمیگویم» «که من غیب میدانم»، نفیکنندهٔ وجود آن نزد گوینده نخواهد بود؛ بلکه لازم است بگوید: «لَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ» (غیب نمیدانم) تا نفی را برساند؛ بر خلاف سخن او که: « لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ » (به شما نمیگویم خزاین خدا نزد من است) و سخن دیگرش که: « وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » (و نمیگویم من فرشتهام). و تعبیر « لَكُمْ » (به شما) را تکرار نکرد، چرا که یک بار ذکر آن کفایت میکرد.
و خدای پاک و منزه به پیامبرش محمد (ص) فرمان داده است که با قوم خود همانگونه سخن بگوید که نوح (ع) با قومش سخن گفت، و سپس پیآمدی بر آن افزود که مقصود را روشن میسازد؛ آنجا که فرمود: «قُلْ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحيٰ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْميٰ وَ الْبَصِيرُ أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ» (انعام: ۵۰)؛ «بگو: به شما نمیگویم گنجینههای خدا نزد من است، و غیب هم نمیدانم، و به شما نمیگویم که فرشتهام؛ من جز آنچه را به سویم وحی میشود پیروی نمیکنم. بگو: آیا نابینا و بینا برابرند؟ پس آیا نمیاندیشید؟»
به این سخن او بنگر: « لاٰ أَقُولُ لَكُمْ » (به شما نمیگویم...)، سپس به این کلامش: « إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحيٰ إِلَيَّ » (جز آنچه را به سویم وحی میشود پیروی نمیکنم)، و آنگاه به این گفتهاش: « قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْميٰ وَ الْبَصِيرُ » (بگو: آیا نابینا و بینا برابرند؟...). او نخست آن فضیلتی را که عامهٔ مردم از پیامبرشان انتظار دارند نفی میکند، سپس برای رسول تنها رسالت را اثبات میفرماید، و آنگاه بیدرنگ به اثبات فضیلتی از جهت دیگر میپردازد—غیر از آن جهتی که مردم انتظار دارند—و آن اینکه پیامبر با بیناسازیِ خدای متعال بیناست، و دیگران در مقایسه با او همچون نابینا در برابر بینا هستند؛ و همین ویژگی است که پیروی از او را بر آنان لازم میگرداند، چنانکه نابینا از بینا پیروی میکند، و همین امر است که به پیامبر اجازه میدهد آنان را به پیروی از خویش فراخواند.
(گفتاری فلسفی و قرآنی دربارهٔ قدرت پیامبران و اولیا)
مردم از جایگاه پروردگارشان ناآگاهند و از معنای احاطه و سیطرهٔ فراگیر او غافل؛ بنابراین با اینکه فطرت انسانی آنان را به وجود و یگانگی خدا راه مینماید، گرفتاری در جهان ماده و طبیعت و فرورفتن در احکام و قوانین طبیعی و سپس سنتها و قوانین اجتماعی و خوگرفتن به کثرت و جدایی پدیدهها از یکدیگر، آنان را بدین سو میکشاند که جهان ربوبی را با آنچه در جهان ماده بدان خو کردهاند قیاس کنند؛ در نتیجه خدای پاک و منزه در پندار آنان نسبت به آفریدگانش، همچون یکی از ستمگران و پادشاهان بشری نسبت به بندگان و رعیت خویش است.
در این نگاه، فردی از آدمیان هست که برای نمونه او را پادشاه یا حاکمی خودکامه مینامیم، و در رتبهای پایینتر از او، وزیران، امیران، سپاهیان و مأموران اجرایی قرار دارند که فرمانها و نهیهایش را به اجرا درمیآورند؛ و او برای هرکس بخواهد بخششها و پاداشهایی دارد، و برایش اراده و ناخشنودی، گرفتن و بازپسدادن، به بند کشیدن و رها ساختن، مهر و خشم، و داوری و ابطال و مانند اینهاست.
و هریک از آن پادشاه، خدمتگزاران و کارگزاران اجراییاش، رعایا، و نعمتها و کالاهای زندگی که در دستهایشان دستبهدست میشود، امری موجود، محدود، دارای وجود مستقل و جدا از دیگران است که تنها بر پایهٔ احکام، قوانین و سنتهای قراردادی با یکدیگر پیوند مییابند؛ سنتهایی که خاستگاهی جز ذهنِ اندیشنده و باورِ باورمندان ندارند.
آنان جهان ربوبی — یعنی آنچه را نبوت از جایگاه پروردگار متعال، صفات، افعال، فرشتگان، کتابها و پیامبرانش خبر میدهد — بر همین نظام تطبیق دادهاند؛ بدینصورت که او نیز مانند فردی از میان ما که پادشاه نامیده میشود اراده میکند و ناخشنود میگردد، میبخشد و بازمیدارد و نظام آفرینش را تدبیر میکند، در حالی که وجودش محدود و هستیاش جدا [از دیگران] است؛ و فرشتگان و دیگر آفریدگانش نیز هر یک وجودی مستقل دارند و وجود و نعمتهای بخشیدهشده به خود را، جدا از خدای پاک و منزه، در تملک خویش دارند؛ و خدای متعال در ازلِ زمان تنها بود و هیچیک از آفریدگانش همراه او نبودند، سپس در امتداد زمان، آفرینش را پدید آورد و آنها با او همراه شدند.
بنابراین، چنانکه میبینی، آنان موجودی محدود را اثبات کردهاند که وجودش منطبق بر زمان است، جز اینکه وجود زمانیاش همیشگی است، بر هر چیزی تواناست، به هر چیزی داناست، ارادهای شکستناپذیر و قضایی ردناپذیر دارد و در صفات و کارهایش مستقل است، همانگونه که فردی از ما مستقل است و حیات، علم، قدرت و دیگر داشتههایش را در تملک خود دارد؛ ازاینرو حیاتش حیات خود اوست نه برای خدا، علمش علم خود اوست نه علم خدا، و قدرتش قدرت خود اوست نه قدرت خدا، و به همین ترتیب. و اگر دربارهٔ وجود، حیات، علم یا قدرت ما گفته میشود که از آنِ خداست، مانند آن است که دربارهٔ نعمتهای نزد رعیت گفته شود از آنِ پادشاه است؛ به این معنا که نزد او بوده و او آنها را از نزد خود بیرون آورده و در اختیار ما نهاده است تا در آنها تصرف کنیم؛ پس همهٔ اینها، چنانکه میبینی، بر پایهٔ محدودیت و جدایی استوار است.
اما برهانهای یقینی حکم به بطلان همهٔ اینها میکنند؛ چراکه این برهانها حکم میکنند که فقر و نیاز در ذاتِ موجوداتِ ممکن و در آثار ذاتشان جریان دارد. و هنگامی که نیاز به خدای متعال در مقام ذات باشد، استقلال از او و جدایی از او بهطور مطلق محال است؛ زیرا اگر برای چیزی در برابر خدای متعال استقلالی در وجودش یا در چیزی از آثار وجودش فرض شود — به هر شکلی که در پیدایش یا بقا فرض گردد — از همان جهت از او بینیاز میشود، و این محال است.
پس هر ممکنی در هیچ مرتبهای از ذات خود و آثار ذاتش مستقل نیست، و خدای پاک و منزه یگانهای است که در ذات خویش استقلال دارد؛ و او همان بینیازی است که در هیچ امری نیازمند نمیشود و هیچ بهرهای از وجود و کمالِ وجود — مانند حیات، قدرت و علم — را فاقد نیست؛ ازاینرو هیچ حدی ندارد که بدان محدود گردد. و پارهای از توضیح این مسئله پیشتر ذیل تفسیر کلام خدای متعال گذشت که میفرماید: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَهٍ» (مائده: ۷۳؛ «مسلماً کسانی که گفتند: خدا سومینِ سه تاست، کافر شدند»).
بنا بر آنچه گذشت، هر آنچه برای موجود ممکن از وجود، حیات، قدرت یا علم باشد، در اصلِ وجودش وابسته به خدای متعال است و به هیچ روی از او استقلال ندارد؛ و تا زمانی که ویژگی «عدم استقلال» در آن محفوظ باشد، در این امر تفاوتی میان کم و زیاد نیست. بنابراین هیچ مانعی ندارد که ممکنی فرض شود که به همهچیز علم، یا بر همهچیز قدرت، یا حیاتی همیشگی دارد، مادام که در وجودش از خدای پاک و منزه مستقل نباشد و هستیاش از او جدا نگردد؛ چنانکه مانعی ندارد ممکنی با وجودی موقت و زماندار، یا با علم و قدرتی وابسته به برخی چیزها نه برخی دیگر، تحقق یابد. آری، فرضِ استقلال، نیازمندیِ امکانی را باطل میسازد و در این باره، چنانکه دانستی، تفاوتی میان زیاد و کم نیست؛ این از دیدگاه عقل.
و اما از جهت نقل، کتاب الهی اگرچه گویای انحصار برخی صفات و افعال به خدای متعال است — مانند علم به غیبها، زنده کردن، میراندن و آفریدن — چنانکه در کلام او آمده است: «وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ:» (انعام: ۵۹؛ «و کلیدهای غیب تنها نزد اوست، جز او کسی آنها را نمیداند»)، و سخن او: «وَ أَنَّهُ هُوَ أَمٰاتَ وَ أَحْيٰا:» (نجم: ۴۴؛ «و اینکه اوست که میمیراند و زنده میکند»)، و «و قوله اَللّٰهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا:» (زمر: ۴۲؛ «خداوند جانها را هنگام مرگشان بهتمامی بازمیستاند»)، و سخن او:
«اللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» (زمر: ۶۲: «خدا آفرینندهٔ هر چیزی است») و آیاتی دیگر از این دست؛ اما همهٔ اینها با آیاتی دیگر تفسیر و روشن میشوند؛ مانند سخن الهی: «عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَليٰ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضيٰ مِنْ رَسُولٍ» (جن: ۲۷: «[او] دانای غیب است، پس هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیسازد، مگر پیامبری را که پسندیده باشد»)، و این سخن او: «قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ» (الم سجده: ۱۱: «بگو: فرشتهٔ مرگ جان شما را میگیرد»)، و سخن او از زبان عیسی (ع): «وَ أُحْيِ الْمَوْتيٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» (آلعمران: ۴۹: «و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم»)، و این سخن او: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَهِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهٰا فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي» (مائده: ۱۱۰: «و آنگاه که به اذن من، از گِل چیزی به شکل پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به اذن من پرندهای میشد») و آیاتی دیگر مانند اینها.
کنار هم نهادنِ این آیات، شکی باقی نمیگذارد که مراد از آیات نافی، اختصاصِ این امور به خدای متعال به شیوهٔ اصالت و استقلال (بالذات و مستقل از دیگری) است؛ و مقصود از آیات مثبت، امکان تحقق آنها در غیر خدای متعال به صورتِ تبعی و نااستقلالی (وابسته به اذن و ارادهٔ الهی) است.
بنابراین، اگر کسی بهرهای از علمِ نهان یا قدرت غیبی — یعنی دانشی نه از راه فکر و اندیشه، و قدرتی بیرون از مجرای عادی و طبیعی — را برای غیر خدای متعال، از پیامبران و اولیایش اثبات کند، همانگونه که در اخبار و روایات فراوان آمده است، و در عین حال، اصالت و استقلال را از آنان نفی نماید — به این صورت که مثلاً علم و قدرت را در اصل از آنِ خدای متعال بداند و معتقد باشد آنچه از پیامبر یا ولیّ آشکار شده، تنها با واسطهگری بوده و آنچه تحقق یافته، با افاضه و بخشش الهی صورت گرفته است — هیچ منعی بر او نیست (سخنش ایرادی ندارد).
اما اگر کسی چیزی از این کمالات را به صورت اصیل و مستقل — چنانکه در فهم عامیانه جا افتاده است — برای غیر خدا ثابت بداند، حتی اگر آن را به خدای پاک و منزه و فیض رحمتش نسبت دهد، سخنش خالی از غلو (زیادهروی و گزافهگویی) نخواهد بود و مشمول آیاتی چون این کلام الهی میشود: «لاٰ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لاٰ تَقُولُوا عَلَي اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ» (نساء: ۱۷۱: «در دین خود غلو نکنید و دربارهٔ خدا جز حق نگویید»).
[بیان]
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِي أَنْفُسِهِمْ إِنِّي إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِينَ » (و دربارهٔ کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد، نمیگویم که خدا هرگز خیری به ایشان نخواهد داد؛ خدا به آنچه در دلهایشان است داناتر است؛ که در آن صورت من حتماً از ستمکاران خواهم بود). در «مفردات» [راغب] آمده است: «زَرَيْتُ عَلَيْهِ» یعنی بر او عیب گرفتم، و «أَزْرَيْتُ بِهِ» یعنی در حقش کوتاهی کردم و ناچیزش شمردم، و «ازْدَرَيْتُ بِهِ» نیز به همین معناست و اصلِ ساختار صرفی آن «افتعلت» است. او میگوید: «تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ» یعنی آنها را اندک و ناچیز میبیند، و در تقدیر چنین بوده است: «تَزْدَرِيهِمْ أَعْيُنُهُمْ؛ أَيْ تَسْتَقِلُّهُمْ وَ تَسْتَهِينُ بِهِمْ»؛ یعنی چشمانشان آنان را کممقدار میشمارد و تحقیر میکند. [پایان نقل از مفردات].
این بخش از سخن نوح (ع)، اشاره است به باوری که بزرگان کافر قومش داشتند و سنتِ اشرافیت و شیوهٔ سروریِ خود را بر پایهٔ آن بنا نهاده بودند؛ و آن باور این بود که انسانها دو دستهاند: نیرومندان و ناتوانان. نیرومندان، همان توانگران و صاحبان قدرتی هستند که به ثروت و سازوبرگ تکیه دارند، و ناتوانان دیگر مردماناند. نیرومندان، سروران جامعهٔ انسانی هستند؛ نعمت و کرامت حقِ آنان است و جامعه اساساً برای آنان برپا شده است؛ اما دیگران، یعنی ناتوانان، برای خدمت به آنان آفریده شدهاند، تنها ابزاری برای تأمین منافع آنها هستند و قربانی خواستههایشان میشوند؛ درست مانند تودههای مردم در برابر تخت حکومت استبدادی، بردگان در برابر اربابان، خادمان و کارگران در برابر کارفرمایان و صاحبانکار، زنان در برابر مردان، و سرانجام، هر ناتوانی در برابر توانمندی که بر او سلطه و برتری یافته است.
کوتاه سخن اینکه باورشان چنین بود که انسان ضعیف در جامعه، موجودی فرودست یا حیوانی در چهرهٔ انسان است؛ او تنها به این دلیل وارد جامعه میشود و در زندگی مشارکت میکند تا انسانِ شریف و والاتبار از کارش بهره ببرد و از رنج و دسترنج او برای زندگی خود سود جوید، بیآنکه عکس این ماجرا صادق باشد؛ بلکه چنین فردی از کرامت انسانی محروم است، از حریم شرافت و بزرگی رانده شده، و از هرگونه رحمت و توجهی ناامید است.
این همان نگرشی بود که بدان باور داشتند و جامعهشان بر پایهٔ آن میچرخید؛ و نوح (ع) با این سخن خود باورشان را رد کرد: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً » (و به کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد، نمیگویم که خدا هرگز خیری به ایشان نخواهد داد).
سپس با این سخن که « اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِي أَنْفُسِهِمْ » (خداوند به آنچه در دلهایشان است داناتر است)، خطای آنان را در باورشان آشکار کرد؛ به این بیان که چشمان شما تنها به این سبب آنان را خوار و بیارزش میشمارد و کارشان را ناچیز میانگارد که ضعف و فرودستیِ ظاهریشان را میبیند، در حالی که ملاکِ دستیابی به خیر و رسیدن به کرامت این نیست، بلکه ملاکِ آن — بهویژه دربارهٔ کرامتها و پاداشهای الهی — جانِ آدمی و آراستگیِ آن به زیور فضیلت و کمال معنوی است. نه من و نه شما، هیچکدام راهی به آگاهی از باطن جانها و نهانهای دلها نداریم مگر خدای سبحان؛ پس نه من و نه شما حق نداریم به محرومیت آنان از خیر و سعادت حکم کنیم.
سپس با سخن خود: « إِنِّي إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِينَ » (در این صورت من بیگمان از ستمکاران خواهم بود)، علت پرهیز خود از چنین سخنی را بیان کرد؛ و معنایش این است که این سخنی بدون علم است، و بیدلیل و گزاف محروم دانستنِ کسی از خیر که ممکن است شایستگیاش را داشته باشد، ستمی است که شایسته نیست انسان در پی آن باشد و بدینوسیله به جمع ستمکاران درآید.
و این همان معنایی است که خدای متعال در سخن اهل اعراف در قیامت رو به این سرکشان بیان میفرماید، آنجا که میگوید: «وَ نٰاديٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيمٰاهُمْ قٰالُوا مٰا أَغْنيٰ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ أَ هٰؤُلاٰءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ يَنٰالُهُمُ اللّٰهُ بِرَحْمَهٍ» (و اهل اعراف مردانی را که از سیمایشان میشناسند ندا میدهند و میگویند: گردآوریِ [اموال و یارانتان] و تکبّری که میورزیدید سودی به حالتان نداشت! آیا اینان همان کسانیاند که سوگند میخوردید هرگز رحمتی از جانب خدا به آنان نمیرسد؟؛ اعراف: ۴۹).
و در این کلام، یعنی سخن نوح (ع) که فرمود: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ » تا آخر آیه، کنایه و تعریضی به آنان است؛ چرا که همانگونه که فرودستان جامعه را از امتیازات مادی و اجتماعی محروم میکردند، کرامت دینی را نیز از آنان دریغ میداشتند و میگفتند: اینان به هیچ دینی سعادتمند نمیشوند و تنها بزرگان و قدرتمندان جامعه به سعادت میرسند؛ و همچنین در این سخن، تعریضی است به اینکه خودِ آنان ستمکارند.
و علت اینکه نوح (ع) در پی کلام خود: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » (و به شما نمیگویم که خزانههای خدا نزد من است، و نه غیب میدانم، و نه میگویم که فرشتهام) — که در آن، امتیازات مورد انتظار آنان از پیامبر را از خود نفی میکند — این سخن را آورد که: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً » (و به کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد نمیگویم که خدا هرگز خیری به آنان نمیدهد) تا آخر آیه، با اینکه این سخن به ضعفای باایمانِ قومش بازمیگشت، این بود که سران قوم آنان را نیز به نوح پیوند زده و گفته بودند:
« وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ » (و ما هیچ برتری و امتیازی برای شما بر خود نمیبینیم).
توضیح آن اینکه معنای این سخنِ سران قوم چنین بود: پیروی ما از تو و از این فرودستانی که به تو ایمان آوردهاند، تنها زمانی درست میآید که شما برتری کاملی بر ما داشته باشید، در حالی که ما هیچ برتری و امتیازی برای شما بر خود نمیبینیم؛ تو خود، نه ویژگیهای اختصاصی پیامبر را همراه داری؛ نه قدرتی ملکوتی، نه دانشی از غیب، و نه فرشته بودن، یعنی فرشتهای پیراسته از آلودگیهای ماده و طبیعت؛ و مؤمنانِ به تو نیز تنها فرودستان ما هستند که از کرامت انسانی ناامیدند و از رحمت و عنایت محروم ماندهاند.
پس نوح در پاسخِ آنان سخنی گفت که معنایش این است: اما من، هیچیک از آنچه را از رسالتم انتظار دارید ادعا نمیکنم، چرا که بر عهدهٔ پیامبر چیزی جز پیامرسانی نیست؛ و اما این فرودستانی که در نظرتان خوار و بیمقدارند، ممکن است خداوند در جانهایشان خیری سراغ داشته باشد و به آنان خیر و فضلی عطا کند، زیرا او به جانهایشان داناتر است؛ و ملاک کرامت دینی و رحمت الهی، پاکیِ جان و سلامتِ دل است نه این ظاهر ناچیزی که چشمان شما خوارش میشمارد. پس من هرگز نمیگویم: «لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً» (خدا هرگز خیری به آنان نخواهد داد)، زیرا این ستمی است که مرا در زمرهٔ ستمکاران وارد میسازد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا يٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَكْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ » (گفتند: ای نوح، با ما مجادله کردی و بسیار هم با ما مجادله کردی؛ پس اگر از راستگویانی، آنچه را به ما وعده میدهی بر سرمان بیاور). این کلامی است که سران قوم پس از درماندگی از باطل ساختنِ برهان او و نابود کردنِ حقی که به آن دعوت میکرد، به نوح (ع) گفتند؛ سخنی که برای ناتوان نشان دادنِ او مطرح شده است. و مرادشان از « بِمٰا تَعِدُنٰا » (آنچه به ما وعده میدهی)، همان عذاب روز دردناکی است که در آغاز دعوتش آنان را از آن بیم داده بود.
و خدای پاک و منزه این سخنِ آنان را به شیوهٔ فصل (جداگانه و بدون حرف عطف یا نتیجهگیری) آورده است؛ زیرا آنان این سخن را تنها پس از آن گفتند که نوح روزگاری دراز در میانشان درنگ کرد، آنان را به یکتاپرستی فراخواند و با شیوههای گوناگونِ گفتوگو و استدلال با آنان بحث کرد، تا آنجا که همهٔ بهانههایشان را از میان برد و حق را برایشان آشکار ساخت؛ چنانکه خدای متعال در حکایت از دعای نوح (ع) میفرماید: «قٰالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلاً وَ نَهٰاراً -إلي أن قال- ثُمَّ إِنِّي دَعَوْتُهُمْ جِهٰاراً ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرٰاراً» نوح: ۵–۹ [گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب و روز دعوت کردم... تا آنجا که گفت:... سپس آنان را آشکارا فراخواندم، سپس به بانگ بلند برایشان گفتم و در نهان و پوشیده نیز با آنان سخن گفتم]، و در سورهٔ عنکبوت میفرماید: «فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلاّٰ خَمْسِينَ عٰاماً» عنکبوت: ۱۴ [پس در میان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ کرد].
بنابراین، این استدلالِ نوح با قومش و پاسخ آنان را که خداوند در قالب یک گفتوگوی واحد آورده است، در واقع در طول چند صد سال رخ داده است؛ و نظیر این شیوه در قرآن کریم بسیار است و شگفتی و تعجبی هم در آن نیست؛ زیرا کسی که این ماجرا را بازگو میکند، خدای پاک و منزه است که بر روزگار و هر آنچه در آن است احاطه دارد، و کسی که آن را از طریق وحی میشنود، پیامبر (ص) است که چنان وسعتِ بینشی به او عطا شده که پراکندههای امتها و کرانههای زمان نزد او گرد میآیند.
معنای سخن آنان — و خدا داناتر است — چنین است: ای نوح، با ما مجادله کردی و بحث با ما را بسیار به درازا کشاندی تا آنجا که خسته و دلزده شدیم و ما به تو ایمان نخواهیم آورد؛ پس آنچه را از عذاب به ما وعده میدهی بر سرمان بیاور. آنان با این سخن، به درماندگیِ خود در بحث و مجادله اعتراف نمیکنند، بلکه او را از تسلیمشدن خویش در برابر استدلال ناامید میسازند و از او میخواهند به کاری دیگر بپردازد؛ همان کاری که دعوتکنندهٔ ناامید از شنیدن و اطاعتکردن به آن روی میآورد؛ یعنی همان شری که آنان را به آن تهدید میکرد و فراتر از اندرزهایش یادآور میشد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ إِنَّمٰا يَأْتِيكُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ » (نوح گفت: تنها خداست که اگر بخواهد آن را بر سرتان میآورد، و شما هرگز ناتوانکنندهٔ او نیستید). از آنجا که سخنِ آنان: « فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا » (پس آنچه را به ما وعده میدهی بیاور) درخواستی از نوح بود که خود عذاب را برایشان بیاورد، در حالی که این کار در اختیار او نیست و او تنها یک فرستاده است، نوح به این پیشنهادِ خودخواهانهٔ آنان نیز — در سیاقِ قصرِ قلب (رد ادعای باطلِ آنان با اختصاص دادن کار به خدا) — چنین پاسخ داد: آوردن عذاب در اختیار من نیست، بلکه تنها در دست خداست؛ اوست که مالک امرِ شماست و عذابی را که به فرمان خودش به شما وعده دادهام بر سرتان خواهد آورد؛ چرا که او پروردگار شماست و بازگشتِ تمام کارها بهسوی اوست، و هیچ بهرهای از تدبیر به من واگذار نشده است، چندان که نه وعدهٔ من به شما دربارهٔ عذاب و نه درخواستِ خودسرانهٔ شما برای آوردن آن، هیچ اثری بر ساحت کبریایی او نمیگذارد؛ پس اگر او بخواهد آن را برایتان میآورد و اگر نخواهد، نمیآورد.
از اینجا روشن میشود که سخن نوح (ع): « إِنْ شٰاءَ » (اگر بخواهد)، از ظریفترین قیدها در این جایگاه است که حقیقتِ تنزیه (منزه دانستن پروردگار از هر نقص و محدودیتی) با آن بیان شده است؛ بدین معنا که هیچ چیزی بر خدای پاک و منزه فرمان نمیراند و هیچ چیرهکنندهای بر او چیره نمیشود؛ او هرچه را خود بخواهد به انجام میرساند، نه آنچه را دیگری بخواهد؛ درست مانند همان استثنایی که در پایان همین سوره در این آیه خواهد آمد:
«خٰالِدِينَ فِيهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّكَ عَطٰاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ» (هود: ۱۰۸) [تا زمانی که آسمانها و زمین برپاست در آن جاودانهاند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد؛ بخششی که بریده نمیشود].
و سخن او: « وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ » (و شما ناتوانکنندهٔ او نیستید)، تنزیه دیگری برای خدای پاک و منزه است و در عین حال، پاسخی است به همان فرمانِ تعجیزآمیز (بهچالشکشیدنِ عاجزانه) که به نوح (ع) گفته بودند؛ زیرا ظاهر سخن آنان این بود که به عذابی که نوح بدان تهدیدشان میکرد هیچ اعتنایی ندارند، گویی میتوانند خدا را به ستوه آورند و کسی بر آنان توانا نیست.
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ إِنْ كٰانَ اللّٰهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ » إلخ (و اگر خدا بخواهد شما را به بیراهه واگذارد، اندرزِ من هرچند بخواهم برایتان خیرخواهی کنم سودی به حالتان نخواهد داشت...). راغب در مفردات گفته است: «نُصح» به جریان انداختنِ کار یا سخنی است که خیر و صلاح طرفِ مقابل در آن باشد. او میگوید: این واژه از این تعبیر عرب گرفته شده است: «نَصَحْتُ لَهُ الوُدَّ»، یعنی دوستی را برایش خالص گردانیدم، و «ناصِحُ العَسَل» به معنای عسلِ خالص و صاف است؛ یا از این گفتارِ آنان گرفته شده: «نَصَحْتُ الجِلْدَ»، یعنی پوست را دوختم، و «ناصِح» به معنای خیاط، و «نِصاح» نخِ خیاطی است.
و نیز [راغب] گفته است: «غَیّ»، نادانیِ برخاسته از اعتقادی نادرست و فاسد است؛ به این بیان که نادانیِ انسان گاه بدون داشتنِ هیچ باوری است — نه باور درست و نه باور فاسد — و گاه ناشی از باوری فاسد است، و این گونهٔ دوم را «غَیّ» میگویند. خدای متعال میفرماید: «مٰا ضَلَّ صٰاحِبُكُمْ وَ مٰا غَوىٰ» (نجم: ۲) [همنشین شما نه گمراه شده و نه به بیراهه رفته است]؛ و نیز فرموده است:
«وَ إِخْوٰانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ» (اعراف: ۲۰۲) [و برادرانشان آنان را در گمراهی میکشانند]. پایان سخن راغب.
بر این پایه، تفاوت میان «اغواء» (به بیراهه کشاندن) و «اضلال» (گمراه کردن) در این است که اضلال، بیرون راندن از راه راست شمرده میشود و با این ویژگی همراه است: باقی ماندن مقصد در یادِ فرد گمراه است؛ اما «اغوا» بیرون راندن او از راه همراه با محو شدن مقصد از یاد اوست، چراکه از سر نادانی به چیزی دیگر سرگرم شده است.
اراده و مشیت نزدیک به هم و مانند دو واژهٔ مترادفاند. این معنا در مورد خدای پاک و منزه به وجود آوردن سببهایی است که به ناچار به پیدایش یک چیز میانجامد. بنابراین مراد بودنِ چیزی برای خدای متعال، به این معناست که اسباب پیدایش آن را تمام و کامل ساخته است، پس آن چیز ناگزیر پدید خواهد آمد. اما اصلِ نظام علّیتِ جاری در جهان، به خودی خود مراد است؛ و از همین رو گفتهاند: «خلق الله الأشياء بالمشية و المشية بنفسها» (خداوند چیزها را با مشیت آفرید، و مشیت را با خودش).
کوتاه سخن اینکه این گفتهٔ او: « وَ لاٰ يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي » (و خیرخواهی من سودی به حالتان نخواهد داشت...)، گویی یکی از دو طرفِ یک دوراهی است و طرف دیگر آن سخن اوست که: « وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ » (و شما ناتوانکنندهٔ خدا نیستید). گویا نوح (علیهالسلام) میگوید: کار شما با خداست؛ اگر بخواهد شما را عذاب کند، عذاب را بر سرتان میآورد و هیچ چیز مانع عذاب او نمیشود و بر مشیتش غلبه نمییابد؛ پس نه شما میتوانید او را ناتوان سازید، و نه خیرخواهی من به کارتان میآید اگر بخواهم خیرخواهتان باشم، آن هم پس از آنکه خدا خواسته است شما را گمراه واگذارد تا به او کفر ورزید و در نتیجه حکم عذاب بر شما حتمی شود. و اینکه خیرخواهی خود را مشروط ساخت [و گفت: اگر بخواهم خیرخواهی کنم]، به این دلیل بود که آنان نمیپذیرفتند او واقعاً خیرخواهشان است.
اغوا نیز مانند اضلال (گمراه کردن) است؛ هرچند اگر ابتدایی باشد نسبت دادنش به خدای متعال جایز نیست، اما اگر به عنوان کیفر باشد جایز خواهد بود؛ مانند آنکه انسان گناه کند و به سبب آن سزاوار گمراهی گردد، آنگاه خداوند اسباب توفیق را از او دریغ دارد و او را به حال خود واگذارد، در نتیجه گمراه شود و از راه حق منحرف گردد. خدای متعال میفرماید: «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ» (بسیاری را با آن گمراه میکند و بسیاری را با آن هدایت مینماید، و جز نافرمانان را با آن گمراه نمیسازد؛ بقره: ۲۶).
در این کلام اشارهای است به اینکه فرود آمدنِ عذاب استیصال (عذاب ریشهکنکننده) بر آنان، مسبوق به اغوای الهی (کیفر گمراهسازی از جانب خدا) است؛ چنانکه این سخن خدای متعال نیز به آن اشاره دارد: «وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَهً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً» (و هنگامی که بخواهیم شهری را هلاک کنیم، به خوشگذرانانش فرمان میدهیم، پس در آن نافرمانی میکنند و در نتیجه سخن عذاب بر آن شهر حتمی میشود و آن را به سختی در هم میکوبیم؛ اسراء: ۱۶)، و نیز فرمود: «وَ قَيَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ» (و برای آنان همدمانی گماردیم، پس آنچه پیشِ رویشان و آنچه پشتِ سرشان بود در نظرشان آراستند و حکم عذاب بر آنان حتمی شد؛ حم سجده [فصلت]: ۲۵).
و سخن او که: « هُوَ رَبُّكُمْ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » (او پروردگار شماست و به سوی او بازگردانده میشوید)، علتی است برای گفتهاش: « وَ لاٰ يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي » (و خیرخواهی من سودی به حالتان ندارد...)، یا برای سراسرِ این سخن که: « إِنَّمٰا يَأْتِيكُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ -إلي قوله- يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ » (تنها خداست که اگر بخواهد آن را بر سرتان میآورد... میخواهد گمراهتان واگذارد). چکیدهٔ سخن این است که کارِ تدبیر بندگان به دست پروردگاری است که همهٔ امور به سوی او بازمیگردد، و خدای پاک و منزه پروردگار شماست و به سوی او بازگردانده میشوید؛ بنابراین آوردن عذابِ وعدهدادهشده کار من نیست، و شما نیز اگر او بخواهد برای ریشهکن ساختنتان عذاب را بیاورد و فرود آورد، هرگز نمیتوانید او را ناتوان سازید، و اگر او بخواهد شما را گمراه واگذارد تا عذابتان کند، خیرخواهی من هیچ سودی برایتان نخواهد داشت.
مفسران دربارهٔ این سخن که: « إِنْ كٰانَ اللّٰهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ » (اگر خدا بخواهد شما را گمراه واگذارد)، وجوه گوناگونی از تأویل را برشمردهاند:
نخست اینکه معنا چنین است: «شما را بر کفرتان کیفر دهد»؛ و خدای متعال عذاب را در این سخن خود «غَیّ» (کیفر گمراهی) نامیده است: «فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا» (پس به زودی به کیفر گمراهی خواهند رسید؛ مریم: ۵۹).
دوم اینکه مقصود چنین است: «اگر خدا بخواهد کیفرِ گمراهسازیِ مردم و به انحراف کشاندنِ آنان توسط شما را بدهد». و روشِ معمول عرب این است که عقوبت را به نام همان کاری میخواند که کیفر بر آن واقع شده است، و این سخن او نیز از همین دست است:
« اَللّٰهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ » (خداوند آنان را به ریشخند میگیرد)، یعنی آنان را به سبب تمسخرشان مجازات میکند؛ و این سخن او: «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّٰهُ» (و نیرنگ باختند و خدا هم تدبیر کرد؛ آلعمران: ۵۴)، یعنی آنان را بر مکرشان عذاب داد؛ و نمونههایی دیگر از این قبیل.
سوم اینکه «اغوا» به معنای هلاک کردن است؛ پس معنا چنین خواهد بود: «میخواهد شما را هلاک سازد»، و این کاربرد برگرفته از این سخن عرب است:
«غوي الفصيل إذا فسد من كثرة شرب اللبن» (بچه شتر تباه و هلاک شد، آنگاه که از نوشیدن شیرِ بسیار از پای درآید).
یکی دیگر از آن توجیهها این است که: قوم نوح باور داشتند خدای متعال بندگانش را از دین گمراه میکند و آیین و روشی که خود بر آن هستند به ارادهٔ خداست، و اگر خدا نمیخواست، آن را تغییر میداد و آنان را بر خلافش وامیداشت؛ از این رو نوح از روی تعجب از گفتارشان و برای انکار آن، به ایشان گفت: اگر مطلب همان گونه باشد که شما میگویید، دلسوزی و اندرز من سودی به حالتان نخواهد داشت.
و تو با تأمل در آنچه پیشتر بیان کردیم، درمییابی که این سخن از چنین توجیهها و تأویلهایی بینیاز است.
خدای متعال میفرماید: « أَمْ يَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَيَّ إِجْرٰامِي وَ أَنَا بَرِيءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ »؛ «یا میگویند: [پیامبر] آن را به دروغ بافته است؟ بگو: اگر من آن را بافته باشم، گناه من بر عهدهٔ خودم است و من از گناهانی که شما مرتکب میشوید بیزارم» (هود: ۳۵). ریشهٔ واژهٔ «جَرم» — بنا بر آنچه راغب در مفرداتش آورده — چیدن میوه از درخت است، و «أَجرَمَ» یعنی دارای جُرم شد؛ سپس برای انجام هر کار ناپسندی به کار رفت. از این رو «جُرم» (با ضمهٔ جیم) و «جَرم» (با فتحهٔ جیم) به معنای انجام کار ناپسند است که همان معصیت و نافرمانی باشد.
این آیه در جایگاه جملهٔ معترضه (سخنی در میان کلام) قرار گرفته است؛ و نکتهاش این است که دعوت نوح و استدلالهای او در برابر بتپرستانِ قومش — بهویژه استدلالهایی که خدای متعال در این سوره از او نقل کرده — بسیار شبیه به دعوت پیامبر (ص) و استدلالهای ایشان در برابر بتپرستانِ امتش است.
اگر میخواهی این حقیقت برایت روشنتر و استوارتر شود، به سورهٔ انعام — که در حقیقت سورهٔ استدلال و احتجاج است — بازگرد و آنچه را خدای متعال در این سوره از نوح حکایت کرده با آنچه در آن سوره به پیامبر (ص) فرمان داده مقایسه کن؛ آنجا که میفرماید: «قُلْ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ -إلي أن قال -وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاهِ»؛ «بگو: به شما نمیگویم گنجینههای خدا نزد من است، و نه غیب میدانم، و به شما نمیگویم من فرشتهام... تا آنجا که فرمود:... و کسانی را که بامدادان پروردگارشان را میخوانند، طرد مکن» «وَ الْعَشِيِّ -إلي أن قال -قُلْ لاٰ أَتَّبِعُ أَهْوٰاءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ قُلْ إِنِّي عَليٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ»؛ «... و شامگاهان [پروردگارشان را میخوانند]... تا آنجا که فرمود:... بگو: من از هوسهای شما پیروی نمیکنم، که در آن صورت گمراه شدهام و از راهیافتگان نیستم. بگو: من بر حجتی روشن از سوی پروردگارم هستم، در حالی که شما آن را دروغ شمردید» (انعام: ۵۰-۵۷).
و تو میتوانی دیگر دلایل و استدلالهایی را که از آن حضرت (ع) در سورهٔ نوح و اعراف آمده، با دلایلِ یادشده در سورهٔ انعام و در این سوره تطبیق دهی، تا درستی آنچه بیان کردیم را خود آشکارا ببینی.
به سبب همین شباهت و تناسب، شایسته بود که پس از یادکردِ دلایل نوح (ع) در هشدار دادن به قومش به فرمان خدای پاک و منزه، به تهمتی معطوف شود که مشرکان به پیامبر (ص) زدند و او را به دروغبستن بر خدا متهم ساختند؛ در حالی که پیامبر (ص) به آنان هشدار نمیدهد و دلیلی پیش رویشان نمیگذارد مگر همان گونه که نوح (ع) به قومش هشدار داد و دلایلش را برایشان آورد. این درست مانند آن است که فرستادهٔ پادشاهی، قوم خود و سرکشانِ سرپیچیده از فرمانبری را هشدار دهد و به آنان پند رساند و حجت را بر ایشان تمام کند، ولی آنان به او تهمت زنند که بر پادشاه دروغ میبندد و هیچ طاعت و وظیفهای در کار نیست؛ پس آن فرستاده بار دیگر به پنددادنِ آنان بازگردد و برایشان سرگذشت فرستادهٔ دلسوز دیگری از سوی پادشاه به سوی قومی دیگر را بازگو کند که درست مانند خیرخواهیِ او، قوم خویش را پند داده بود، ولی آنان چشم بینا پیدا نکردند و هلاک شدند؛ از این رو هر جا که دلایل و اندرزهای آن فرستاده را برایشان بازگو میکند، درد و اندوه، او را برمیانگیزد تا تهمت افترا زدنِ آنان به خود را به یاد آورد و با حسرت بگوید: شما به من تهمت دروغبستن میزنید، در حالی که من چیزی جز همان سخنان حکیمانه و پندهایی که آن فرستاده در میان قومش نشر داد برای شما نگفتهام؛ بیگمان اگر من آن را بافته باشم گناهش بر عهدهٔ خودم است و سخنم را نپذیرید، اما من از کردار شما بیزارم.
خدای پاک و منزه در پایان سوره نیز پس از آوردن داستانهای چند تن از پیامبران، بار دیگر به چنین رویارویی فرمان داده است؛ آنجا که میفرماید: «وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَكَ -إلي أن قال- وَ قُلْ لِلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَليٰ مَكٰانَتِكُمْ إِنّٰا عٰامِلُونَ وَ انْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ»؛ «و از هر یک از سرگذشتهای پیامبران آنچه را که با آن دلت را استوار میداریم، برای تو بازگو میکنیم... تا آنجا که فرمود:... و به کسانی که ایمان نمیآورند بگو: بر پایهٔ جایگاه و توان خود عمل کنید، ما نیز عمل میکنیم؛ و منتظر باشید که ما نیز در انتظاریم» (هود: ۱۲۰-۱۲۲).
برخی از مفسران گفتهاند که این آیه بخشی از همان داستانِ نوح است و خطاب در آن متوجه خودِ نوح میباشد؛ و معنایش این است که: آیا قوم نوح میگویند نوح آن را به دروغ بافته است؟ ای نوح، بگو: اگر من آن را بافته باشم، گناه من بر عهدهٔ خودم است و من از گناهانی که شما مرتکب میشوید بیزارم. بر این اساس، کلام دربردارندهٔ نوعی التفات (تغییر لحن) از غایب به مخاطب خواهد بود، ولی این برداشت از سیاقِ سخن بسیار به دور است.
در سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ أَنَا بَرِيءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ » (و من از گناهانی که مرتکب میشوید بیزارم)، اثبات گناهکاریِ پیوستهای برای آنان است که همچون امری مسلّم و پذیرفتهشده آورده شده است؛ همانطور که در عبارت « فَعَلَيَّ إِجْرٰامِي » (پس گناه من بر عهدهٔ خودم است) نیز اثبات جرم آمده است؛ و علت آن این است که آنچه به این بیان که آنچه از دلایل نوح (ع) بازگو شده، اگر افترا و از پیش خود میبود، تنها از این جهت کذب به شمار میآمد که نوح (ع) به این حجتها تمسک نکرده است، هرچند خودِ این دلایل حقاند. اما این دلایل از آنجا که حجتهایی عقلی و قاطعاند، هرگز ابطالپذیر و دروغ نیستند و برای این کافران جرمی پیوسته را در ردِّ آنچه به سویش هدایت میشوند (یعنی ایمان و عمل صالح) اثبات میکنند؛ پس آنان با سرپیچی از مقتضای این دلایل قاطع، بیگمان مجرماند، در حالی که پیامبر (ص) قطعاً مجرم نیست، بلکه جرم او تنها بر فرض افترا بستن مطرح میشود، حال آنکه هرگز افترا نبسته است.
(بحث روایی)
در تفسیر عیاشی، از ابنابینصر بَزَنطی از امام ابوالحسن رضا (ع) روایت شده است که فرمود:
خداوند دربارهٔ نوح (ع) میفرماید: «وَ لاٰ يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي-إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ-إِنْ كٰانَ اللّٰهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ» (و خیرخواهیِ من سودی به حالتان نخواهد داشت—اگر بخواهم شما را پند دهم—در صورتی که خدا بخواهد شما را [به کیفر گناهانتان] گمراه سازد) [هود: ۳۴]. امام فرمود: «کار به دستِ خداست؛ هدایت میکند و گمراه میسازد.»
میگویم: توضیح این مطلب گذشت.
و در تفسیر برهان آمده است: دربارهٔ فرمودهٔ خدای متعال: «أم يقولون افتراه» (یا میگویند آن را بربافته است؟) [هود: ۳۵]، شیبانی در نهجالبیان از مقاتل نقل کرده که گفت: کافران مکه گفتند محمد قرآن را از پیش خود بربافته است. او گفت:
و مانند همین سخن از امام باقر و امام صادق (ع) نیز روایت شده است.