رَبَّنَا لَا تُزِغۡ قُلُوبَنَا بَعۡدَ إِذۡ هَدَيۡتَنَا وَهَبۡ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحۡمَةًۚ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ
«پروردگارا! پس از آنکه ما را هدایت کردی، دلهایمان را منحرف مساز، و از جانب خود رحمتی به ما ببخش؛ همانا تویی که بسیار بخشندهای.»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۸ و ۹ با هم
اما اینکه پس از درخواستِ منحرف نشدنِ دلهایشان درخواست کردند رحمتی به آنان ببخشد، به این سبب است که منحرف نشدن دل لزوماً به معنای پایدار ماندن رسوخ در علم نیست؛ زیرا ممکن است دلهایشان منحرف نشود، ولی دانش از دلهایشان برکنده گردد و در نتیجه بیهوده و رها باقی بمانند، بهگونهای که نه با برخورداری از علم سعادتمند باشند و نه با انحراف دچار شقاوت گردند، بلکه در حال نادانی و ناتوانی (استضعاف فکری) به سر برند؛ در حالی که آنان نیازی مبرم و حیاتی به این دانشی دارند که در آن به سر میبرند. با این حال، نیازشان در همین جایگاهی که دارند متوقف نمیشود، بلکه رهروان راهی هستند که در آن به انواع و اقسامی از رحمت نیاز دارند که جز خدای پاک و منزه کسی آنها را نمیداند و نمیتواند به شمارش آورد. آنان این نیاز خویش را با تمام وجود احساس میکنند و گواه بر آن، سخنِ بعدیِ ایشان است: «رَبَّنٰا إِنَّكَ جٰامِعُ النّٰاسِ لِيَوْمٍ لاٰ رَيْبَ فِيهِ» (پروردگارا، تو در روزی که هیچ شکی در آن نیست، گردآورندهٔ مردمی).
تفسیر آیههای ۷ و ۸ با هم
پس اینان انسانهایی هستند که به پروردگارشان ایمان آوردند و بر ایمان خود پایدار ماندند، و در نتیجه خدای پاک و منزه هدایتشان فرمود و عقلهایشان را کامل ساخت؛ از این رو جز از روی علم سخنی نمیگویند و جز از روی علم کاری نمیکنند. پس خدای متعال آنان را «راسخان در علم» (ریشهداران در دانش) نامید و با تعبیر «اولوا الالباب» (صاحبان خرد ناب) از ایشان یاد کرد. و تو اگر در ویژگیهایی که خداوند اولوا الالباب را بدانها شناسانده است تدبر کنی، آن را کاملاً منطبق بر شأنِ یادشده برای آنان در این آیات مییابی؛ خدای متعال میفرماید: «وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَ أَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُولَئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ» (و کسانی که از پرستش طاغوت دوری گزیدند و بهسوی خدا بازگشتند، بشارت از آنِ ایشان است؛ پس به آن بندگانم بشارت ده که به سخن گوش فرا میدهند و بهترینش را پیروی میکنند؛ اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده و هم اینانند صاحبان خرد ناب؛ زمر: ۱۸). خداوند در این آیه آنان را به ایمان، پیروی از بهترین سخن، و بازگشت بهسوی خدای پاک و منزه توصیف کرده است، و راسخان در علم را نیز در همین آیات با همین اوصاف ستوده است.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۷ و ۸ با هم
میگویم: این سخن امام (ع) که فرمود: «لم يخف الله من لم يعقل عن الله» (هر کس از سوی خدا تعقل نکند از خدا پروا نکرده است)، در معنای این فرمودهٔ خدای متعال است:
در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابیشیبه، احمد، ترمذی، ابن جریر، طبرانی و ابن مردویه از امسلمه روایت کردهاند که: پیامبر خدا در دعایش بسیار میگفت: «اللهم مقلب القلوب ثبت قلبي على دينك» (بارالها، ای دگرگونکنندهٔ دلها، دلم را بر دینت استوار بدار). گفتم: ای پیامبر خدا، مگر دلها هم دگرگون میشوند؟ فرمود: آری، «ما خلق الله من بشر من بني آدم-إلا و قلبه بين إصبعين من أصابع الله-فإن شاء أقامه، و إن شاء أزاغه» (خداوند هیچ انسانی از فرزندان آدم نیافرید، جز آنکه دلش میان دو انگشت از انگشتان خداست؛ اگر بخواهد استوارش میدارد و اگر بخواهد منحرفش میسازد)، تا پایان حدیث.
میگویم: این معنا به راههای گوناگون از شماری از صحابه مانند جابر، نوّاس بن شمعان، عبدالله بن عمر و ابوهریره روایت شده است، و مشهورترین سخن در این باب، روایتی است که در حدیث نوّاس آمده است:
«قلب ابن آدم بين إصبعين من أصابع الرحمن» (دل فرزند آدم میان دو انگشت از انگشتان خدای رحمان است). و شریف رضی نیز (تا آنجا که به گمانم میرسد) این عبارت را در کتاب «المجازات النبوية» آورده است.
گفتاری دیگر از روایات [دربارهٔ مقصود از تفسیر قرآن به رأی و اینکه حقِ تفسیر چیست
تفسیر آیههای ۷ تا ۹ با هم
و در «نهجالبلاغه» و «احتجاج» آمده است که [امام علی] (ع) فرمود: «ترد على أحدهم القضية في حكم من الأحكام-فيحكم فيها برأيه ثم ترد تلك القضية بعينها على غيره-فيحكم فيها بخلاف قوله -ثم تجتمع القضاة بذلك عند الإمام الذي استقضاهم-فيصوب آراءهم جميعا و إلههم واحد، و نبيهم واحد،و كتابهم واحد-فأمرهم الله سبحانه بالاختلاف فأطاعوه؟أم نهاهم عنه فعصوه؟أم أنزل الله دينا ناقصا فاستعان بهم على إتمامه؟أم كانوا شركاء فلهم أن يقولوا و عليه أن يرضى؟أم أنزل الله دينا تاما-فقصر الرسول ص عن تبليغه و أدائه؟و الله سبحانه يقول: مٰا فَرَّطْنٰا فِي الْكِتٰابِ مِنْ شَيْءٍ -و فيه تبيان كل شيء،»؛ دعوایی دربارهٔ حکمی از احکام نزد یکی از آنان برده میشود و او به رأی خود در آن داوری میکند؛ سپس همان دعوا عیناً نزد دیگری برده میشود و او برخلاف نظر اولی حکم میدهد؛ آنگاه همهٔ آن قاضیان با احکامِ خود نزد پیشوایی که آنان را به قضاوت گماشته است گرد میآیند و او رأی همهٔ آنان را درست میشمارد! در حالی که خدایشان یکی، پیامبرشان یکی و کتابشان یکی است. آیا خدای پاک و منزه آنان را به اختلاف فرمان داده و آنان فرمانش را اطاعت کردهاند؟ یا آنان را از اختلاف نهی فرموده و آنان نافرمانیاش کردهاند؟ یا اینکه خداوند دینی ناقص فرو فرستاده و از آنان برای کاملکردنش یاری جسته است؟ یا مگر آنان شریکانِ خدایند که هرچه خواستند بگویند و بر خدا باشد که بدان خشنود شود؟ یا خداوند دینی کامل فرستاده، اما پیامبر (ص) در رساندن و گزاردنِ آن کوتاهی ورزیده است؟! در حالی که خدای پاک و منزه میفرماید: «مٰا فَرَّطْنٰا فِي الْكِتٰابِ مِنْ شَيْءٍ» [انعام: ۳۸]؛ «ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکردهایم»، و در آن بیانِ روشن هر چیزی است. و یادآور شد که بخشهای مختلف کتاب خدا یکدیگر را تصدیق میکنند و هیچ اختلافی در آن نیست؛ چنانکه خدای سبحان میفرماید: «وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّٰهِ-لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاٰفاً كَثِيراً» (و اگر از سوی غیر خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسیار مییافتند؛ نساء: ۸۲)، و نیز اینکه قرآن ظاهری زیبا و شگفتانگیز و باطنی عمیق دارد؛ شگفتیهایش به شمارش درنمیآید، نکات بیمانندش پایان نمیپذیرد و تاریکیها جز به واسطهٔ آن زدوده نمیشود.
میگویم: چنانکه میبینی، این روایت صراحت دارد که هر اندیشه و نگرش دینی باید به قرآن ختم شود؛ و عبارت «فیه تبیان» (در آن روشنگری است)، نقل به مضمون آیه است.
و در کتاب «الدر المنثور» آمده است که ابنسعد، ابنضریس در کتاب فضائل و ابنمردویه از عمرو بن شعیب، از پدرش، از جدش روایت کردهاند: پیامبر خدا (ص) در حالی که خشمگین بود، نزد گروهی آمد که دربارهٔ قرآن با یکدیگر مجادله میکردند؛ پس فرمود: «امتهای پیش از شما نیز با اختلافورزی در برابر پیامبرانشان و کوبیدن بخشهایی از کتاب بر بخشهای دیگر، به همین سبب گمراه شدند. همانا قرآن نازل نشده است تا بخشی از آن بخش دیگر را تکذیب کند، بلکه فرود آمده تا بخشهایش یکدیگر را تصدیق نمایند؛ پس آنچه را [از احکام و معارفش] شناختید به کار بندید، و آنچه بر شما متشابه شد [و حقیقتش پوشیده ماند]، به آن ایمان بیاورید».
و نیز در همان کتاب آمده است که احمد از طریقی دیگر از عمرو بن شعیب، از پدرش، از جدش روایت کرده است:
پیامبر خدا (ص) شنید که گروهی [دربارهٔ آیات قرآن] با یکدیگر مجادله و ستیز میکنند. فرمود: «پیشینیان شما فقط به همین سبب هلاک شدند؛ زیرا بخشهایی از کتاب خدا را بر بخشهای دیگر کوبیدند [و به جان هم انداختند]. همانا کتاب خدا نازل شده تا بخشهایش یکدیگر را تصدیق کنند؛ پس نباید آیهای را با آیهٔ دیگر تکذیب نمایید. بنابراین، آنچه را از آن میدانید بیان کنید و آنچه را نمیدانید، به دانایش واگذارید».
میگویم: چنانکه میبینی، این روایات کوبیدن آیات قرآن بر یکدیگر را نقطهٔ مقابلِ تصدیق متقابل آیات دانستهاند؛ و این کار همان خلط میان آیات از نظر مرتبهٔ معانی آنها و برهمزدن چینشِ سنجیدهٔ مقاصدشان است؛ مانند آنکه آیهٔ محکم، متشابه انگاشته شود و آیهٔ متشابه، محکم گرفته شود و کارهایی از این دست.
بنابراین، سخنگفتن دربارهٔ قرآن بر پایهٔ رأی و نظر شخصی و سخنگفتن دربارهٔ آن بدون علم (که موضوع روایات پیشین بود)، و نیز کوبیدن آیات قرآن بر یکدیگر (که مضمون روایات اخیر بود)، همگی گرد یک معنا میچرخند و آن، کمکگرفتن از غیر قرآن در تفسیر قرآن است.
اگر بگویی: شکی نیست که قرآن نازل شده تا مردم در آن بیندیشند و آن را بفهمند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ الْكِتٰابَ لِلنّٰاسِ» (ما این کتاب را برای مردم بر تو نازل کردیم؛ زمر: ۴۱) و خدای متعال میفرماید: «هٰذٰا بَيٰانٌ لِلنّٰاسِ» (این بیانی برای مردم است؛ آلعمران: ۱۳۸) و دیگر آیاتی از این دست. از سوی دیگر تردیدی نیست که روشنگر و مفسر قرآن، پیامبر خدا (ص) است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (و این قرآن را بهسوی تو نازل کردیم تا آنچه را برای مردم فرود آمده، برایشان روشن سازی؛ نحل: ۴۴). آن حضرت نیز قرآن را برای صحابه بیان فرمود و سپس تابعین آن را از صحابه فراگرفتند. بنابراین، آنچه صحابه و تابعین از آن حضرت به ما رساندهاند، بیانی نبوی است که به تصریح نص قرآن، رویگردانی و چشمپوشی از آن جایز نیست؛ و آنچه صحابه بدون استناد به پیامبر (ص) دربارهاش سخن گفتهاند، گرچه از جهت اعتبار و حجیت در مرتبهٔ بیانات نبوی قرار نمیگیرد، اما دل بدان آرامتر است؛ زیرا آنچه در تفسیر آیات آوردهاند، یا مطلبی است که خود از پیامبر (ص) شنیدهاند، یا نکتهای است که ذوق و بینشِ حاصل از آموزش و هدایت آن حضرت (ص) آنان را بدان رهنمون شده است. همچنین است آنچه شاگردانشان از تابعین و نسلهای پس از آنان گفتهاند. چگونه ممکن است معانی قرآن بر آنان پوشیده مانده باشد، با آنکه در زبان عربی ریشه داشتند، پیوسته در پی دریافت معارف از سرچشمهٔ رسالت بودند و در فهم دین نهایت تلاش و ژرفاندیشی را به کار میبستند؛ همانگونه که تاریخ از کوششهای عالمان دین در صدر اسلام گزارش میدهد؟
از اینجا روشن میشود که رویگردانی از راه و روش آنان، جدا شدن از جمع ایشان، و تفسیر هر آیهای از آیات به گونهای که در سخنان و آرای آنان یافت نشود، بدعت است و سکوت ورزیدن در برابر آنچه آنان دربارهاش سکوت کردهاند، واجب خواهد بود.
و آنچه از آنان روایت شده، برای کسی که در پی فهم کتاب خدای متعال باشد بسنده است؛ چراکه شمار آن به چندین هزار روایت میرسد و سیوطی نیز یادآور شده که آن را تا هفدههزار روایت از پیامبر (ص)، صحابه و تابعین رسانده و گرد آورده است.
افزون بر این، این شیوه (یعنی بسنده کردن به آنچه از مفسران صدر اسلام، از صحابه و تابعین، در معنای آیات قرآنی نقل شده است) موجب متوقف شدن علم در مسیر پویایی خود و بیاثر شدنِ پژوهش در پی آن میگردد؛ همانگونه که این وضعیت در سخنان پیشینیان و کتابهای تفسیریِ نگاشتهشده در سدههای نخستینِ اسلام که در دست ماست، کاملاً به چشم میخورد. از آنان در تفسیر، جز معانی ساده و ابتدایی که از ژرفپژوهی و باریکبینی خالی است، نقل نشده است؛ پس آن معارف باریک و دقیقی که در قرآن هست و سخن خدای متعال به آن اشاره دارد که: «وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ الْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ» (نحل: ۸۹؛ و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگرِ روشنِ هر چیزی است)، کجاست؟ اما اینکه بعید دانسته شود معانی قرآن بر آنان پوشیده مانده باشد—با وجود آن همه درک و فهم، و تلاش و کوششی که داشتند—با همان اختلافی که میان خودشان در معنای بسیاری از آیات رخ داده و تناقضهایی که در سخنانِ نقلشده از آنان دیده میشود، باطل میگردد؛ چراکه اختلاف و تناقض تصورپذیر نیست مگر با این فرض که حقیقت پنهان مانده و راهِ درست با بیراهه درآمیخته باشد.
بنابراین، حقیقت آن است که راهِ فهم قرآن کریم بسته نیست، و این بیان الهی و یادآوری استوار (ذکر حکیم)، خودْ راهنما و هدایتگر به سوی خویش است؛ یعنی قرآن در روشن ساختن مقاصد خود به راهی بیرون از خود نیازمند نیست. چگونه ممکن است کتابی که خدای متعال آن را «هدایت»، «نور» و «روشنگرِ هر چیز» معرفی کرده است، به هدایتگری جز خود نیازمند باشد، از نوری غیر از خود روشنایی بگیرد، و با چیزی بیرون از خود روشن و تبیین شود؟ اگر بگویی:
به درستی و با سند معتبر از پیامبر (ص) روایت شده است که در آخرین خطبهای که خواند، فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ: الثَّقَلَ الْأَكْبَرَ وَ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ؛ فَأَمَّا الْأَكْبَرُ فَكِتَابُ رَبِّي، وَ أَمَّا الْأَصْغَرُ فَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي، فَاحْفَظُونِي فِيهِمَا فَلَنْ تَضِلُّوا مَا تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا» (من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار میگذارم: یادگار بزرگتر و یادگار کوچکتر. اما یادگار بزرگتر، کتاب پروردگار من است، و یادگار کوچکتر، خاندان و اهلبیت من هستند؛ پس حرمت مرا دربارهٔ آن دو نگه دارید، زیرا تا زمانی که به هر دو چنگ زنید، هرگز گمراه نخواهید شد). هر دو مذهب (شیعه و اهل سنت) این حدیث را با سندهای متواتر از گروه پرشماری از یاران پیامبر خدا (ص) از ایشان روایت کردهاند، تا آنجا که حدیثشناسان شمار این راویانِ صحابی را تا سی و پنج تن رساندهاند. در برخی از این طریقها نیز آمده است: «لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ» (این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند). این حدیث بر حجیت سخن اهلبیت (ع) دربارهٔ قرآن و واجب بودن پیروی از روایاتی که در تفسیر قرآن از آنان رسیده، و بسنده کردن به آن دلالت دارد؛ وگرنه جدایی افکندن میان اهلبیت و قرآن لازم میآید.
در پاسخ میگویم: آنچه پیشتر دربارهٔ معنای پیروی از بیان پیامبر (ص) گفتیم، عیناً در اینجا نیز جاری است. این حدیث برای باطل کردن حجیتِ ظاهر قرآن و منحصر ساختن حجیت به ظاهر بیان اهلبیت (ع) نیامده است. چگونه چنین باشد در حالی که پیامبر (ص) میفرماید: «لَنْ يَفْتَرِقَا» (هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند) و بدینگونه حجیت را برای هر دو با هم قرار میدهد؟ بنابراین، قرآن عهدهدار دلالت بر معانیِ خود و پردهبرداری از معارف الهی است، و اهلبیت (ع) نیز راهنما به سوی این مسیر و هدایتگر مردم به سوی اهداف و مقاصد قرآن هستند.
افزون بر این، نظیر آنچه از پیامبر (ص) دربارهٔ دعوت مردم به چنگ زدن به قرآن، تدبر در آن، و سنجیدنِ سخنان نقلشده از ایشان با قرآن رسیده، از اهلبیت (ع) نیز روایت شده است.
گذشته از این، شمار فراوانی از روایات تفسیری که از اهلبیت (ع) رسیده، دربردارندهٔ استدلال با آیهای برای فهم آیهای دیگر و شاهد آوردن از معنایی برای معنایی دیگر است؛ و این شیوه استوار و درست نخواهد بود مگر با این فرض که مخاطب بتواند آن معنا را بفهمد و ذهنش مستقلاً آن را دریابد، چون از راه ویژه و مشخص خود به دست آمده است.
علاوه بر این، در اینجا روایاتی از اهلبیت (ع) وجود دارد که با دلالتِ مطابقی (صریح و مستقیم) بر همین نکته دلالت میکند؛ چنانکه:
مؤلف کتاب «المحاسن» با سند خود از ابولبید بحرانی روایت کرده است که امام باقر (ع) در حدیثی فرمود: «فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ كِتَابَ اللَّهِ مُبْهَمٌ فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ» (پس هر کس گمان کند کتاب خدا مبهم و نامفهوم است، بیتردید هم خود هلاک شده و هم دیگران را به هلاکت افکنده است).
و نزدیک به این مضمون، روایتی است که در همان کتاب «المحاسن» و در کتاب «الاحتجاج» از امام باقر (ع) آمده است که فرمود: «إِذَا حَدَّثْتُكُمْ بِشَيْءٍ فَاسْأَلُونِي عَنْهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ» (هرگاه سخنی برای شما گفتم، [ریشه و گواه] آن را از کتاب خدا از من بخواهید)... تا پایان حدیث.
با توضیحی که گذشت، میان اینگونه احادیث—که بر امکانِ دستیابی به معارف قرآنی از خودِ قرآن و پوشیده نبودنِ آن از عقلها دلالت دارد—و احادیثی که ظاهرشان خلافِ این است، جمع میشود؛ چنانکه:
در تفسیر عیاشی از جابر روایت شده است که گفت: امام صادق (ع) فرمود: «إِنَّ لِلْقُرْآنِ بَطْنًا وَ لِلْبَطْنِ ظَهْرًا» (قرآن باطنی دارد و آن باطن نیز ظاهری دارد)، سپس فرمود: «يَا جَابِرُ وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَبْعَدَ مِنْ عُقُولِ الرِّجَالِ مِنْهُ، إِنَّ الْآيَةَ لَتَنْزِلُ أَوَّلُهَا فِي شَيْءٍ وَ أَوْسَطُهَا فِي شَيْءٍ وَ آخِرُهَا فِي شَيْءٍ، وَ هُوَ كَلَامٌ مُتَّصِلٌ يَنْصَرِفُ عَلَى وُجُوهٍ» (ای جابر، هیچ چیز دورتر از عقلهای مردمان، از قرآن نیست؛ همانا آیهای نازل میشود که آغازش دربارهٔ چیزی، میانهاش دربارهٔ چیزی دیگر، و پایانش دربارهٔ چیزی دیگر است، در حالی که کلامی پیوسته است و بر وجوه گوناگون برمیگردد). این مضمون در چندین روایت آمده است، و این جمله، یعنی سخن ایشان: «وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَبْعَدَ...» (و هیچ چیز دورتر نیست...)، در برخی روایات از پیامبر (ص) نقل شده است.
تفسیر آیهٔ ۸ سورهٔ آل عمران، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۳، صفحهٔ ۲۹ تا ۸۷ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/3/8/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَهً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ» (پروردگارا، دلهای ما را پس از آنکه هدایتمان کردی منحرف مگردان، و از نزد خویش به ما رحمتی ببخش که همانا تو بسیار بخشندهای). این درخواست از آثار رسوخ و پایمردیِ آنان در دانش است؛ زیرا چون به جایگاه پروردگارشان پی بردند و پیام حق را از خدای پاک و منزه دریافتند، یقین کردند که فرمانروایی تنها از آنِ خداست و خود هیچ اختیاری برای خویش ندارند؛ از این رو ممکن است دلهایشان حتی پس از استواری در دانش دچار انحراف گردد. پس به پروردگار خویش پناه آوردند و از او خواستند که دلهایشان را پس از هدایت کردنشان منحرف نسازد، و از نزد خویش رحمتی به آنان ارزانی دارد تا این نعمت را برایشان حفظ کند و آنان را در پیمودن راه هدایت و گام برداشتن در مراتب قرب پروردگار یاری فرماید.
بنابراین سخن آنان که: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا» (پروردگارا، دلهای ما را پس از آنکه هدایتمان کردی منحرف مساز)، پناه بردن به خداست از فرود آمدن انحراف بر دلهایشان و زدوده شدن آن دانش استواری که در دل دارند؛ و این سخنشان که: «وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَهً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ» (و از جانب خود رحمتی به ما ببخش که همانا تو بسیار بخشندهای)، بارانخواهی از ابر رحمت الهی است تا زندگی دلهایشان به واسطهٔ آن دوام یابد. نکره آمدن واژهٔ «رحمت» (به صورت عام و ناشناخته) و توصیف آن به این که «از جانب او» (مِنْ لَدُنْکَ) باشد، نشاندهندهٔ این است که آنان شأن و حقیقت این رحمت را نمیدانند و از چگونگی آن بیخبرند؛ جز اینکه میدانند اگر رحمتی از جانب پروردگارشان نباشد و آن رحمت مستقیماً از نزد او نرسد، هیچ کاری برای آنان به سرانجام نمیرسد.
در پناه بردنِ خالصانه به خدا از انحراف و درخواست رحمت صرفاً از نزد او، دلالتی روشن است بر اینکه آنان تمام فرمانروایی و قدرت را بهتمامی از آنِ خدا میدانند، بیآنکه به اسباب ظاهری تکیه و توجهی داشته باشند.
نظیر این شیوه در دلیل آوردن برای این سخنشان که «وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَهً» (و از نزد خویش به ما رحمتی ببخش) نیز جاری است، آنجا که در ادامهاش میگویند:
«إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ» (که همانا تو بسیار بخشندهای).
پس «وهّاب» (بسیار بخشنده) بودن خدای متعال، دلیلی است بر درخواست رحمت از جانب آنان؛ و آوردن ضمیرِ «أَنْتَ» (تو) و معرفه ساختنِ خبر با الف و لام (در الْوَهّاب) که فایدهاش حصر (انحصارِ بخشندگی به خدا) است، دلیلی است بر سخنشان که «مِنْ لَدُنْكَ» (از نزد خودت)، که بر اختصاص دلالت دارد. همچنین نظیر این بیان در این سخنِ آنان جاری است: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا» (پروردگارا دلهای ما را منحرف مگردان)؛ زیرا در پی آن عبارتی آوردهاند که در حکم علت برای آن به شمار میرود و آن عبارت «بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا» (پس از آنکه هدایتمان کردی) است. و پیش از این نیز گذشت که گفتار آنان: «آمَنّٰا بِهِ» (به آن ایمان آوردیم)، از این جهت که در پیِ آن گفتند «كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا» (همه از نزد پروردگار ماست)، از همین قبیل است.
بحث روایی
و در کتاب «کافی» نیز از هشام بن حکم روایت است که گفت: ابوالحسن، امام موسی بن جعفر (ع) به من فرمود—تا آنجا که فرمود—: «ای هشام، همانا خداوند از گروهی از شایستگان حکایت کرده که گفتند: «رَبَّنٰا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَ هَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ: پروردگارا، دلهای ما را پس از آنکه هدایتمان کردی منحرف مساز، و از نزد خود رحمتی به ما ببخش که همانا تو بسیار بخشندهای» [آلعمران: ۸]. آنان دانستند که دلها منحرف میشوند و به کوردلی و تباهیِ پیشین خود بازمیگردند. بهراستی هر کس از سوی خدا تعقل نکند، از خدا پروا نکرده است؛ و هر کس از سوی خدا تعقل نکند، دلش را به معرفتی استوار پیوند نزده که آن را پیش چشم ببیند و حقیقتش را در دل خود بیابد؛ و هیچکس چنین نمیشود مگر کسی که گفتارش کردارش را تصدیق کند و نهانش با آشکارش هماهنگ باشد؛ زیرا خدای بزرگنام بر باطن پنهانِ عقل راهنمایی نکرده است مگر با نمودی آشکار و زبانی که گویای آن باشد.»