قُل لَّآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ وَلَآ أَقُولُ لَكُمۡ إِنِّي مَلَكٌۖ إِنۡ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰٓ إِلَيَّۚ قُلۡ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلۡأَعۡمَىٰ وَٱلۡبَصِيرُۚ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ
بگو: «به شما نمیگویم گنجینههای خدا نزد من است، و نه غیب را میدانم، و به شما نمیگویم که فرشتهام؛ من جز آنچه را به سویم وحی میشود پیروی نمیکنم.» بگو: «آیا نابینا و بینا برابرند؟ آیا نمیاندیشید؟»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۳۷ تا ۵۵ با هم
استدلالهای گوناگون بر ضد مشرکان دربارهٔ مسئلهٔ توحید و نشانهٔ پیامبری (معجزه). ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۵۰ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۷۰ تا ۹۷ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/50/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « قُلْ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ » (بگو: به شما نمیگویم که گنجینههای خدا نزد من است، و غیب را نمیدانم، و به شما نمیگویم که من فرشتهام). شاید مراد از «خزائن الله»، همان باشد که خدای متعال در این سخن خویش یاد کرده است: «قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَهِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَهَ الْإِنْفٰاقِ» (اسراء: ۱۰۰؛ بگو: اگر شما مالک گنجینههای رحمت پروردگارم بودید، در آن صورت از بیم انفاق و تنگدستی بخل میورزیدید). و این گنجینههای رحمت همان حقیقتی است که این سخن خدای متعال از اثر آن پرده برمیدارد: «مٰا يَفْتَحِ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلاٰ مُمْسِكَ لَهٰا» تا آخر آیه (فاطر: ۲؛ هر رحمتی را که خدا برای مردم بگشاید، بازدارندهای برای آن نیست)؛ و آن همان فیضِ وجودی است که از جانب خدای متعال بر موجودات افاضه میشود و اصل هستیشان و آثار هستیشان را دربرمیگیرد. و این سخن خدای متعال که: «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (یس: ۸۲؛ فرمان او هرگاه چیزی را اراده کند، تنها این است که به آن بگوید: «باش»، پس بیدرنگ موجود میشود) روشن ساخته است که سرچشمهٔ این اثرِ فیضانیافته، سخن اوست؛ یعنی همان کلمهٔ «كُنْ» (باش) که از ساحت عظمت و کبریا صادر میگردد. و این همان چیزی است که با تعبیری دیگر در این سخن خود از آن خبر میدهد: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر: ۲۱؛ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه گنجینههای آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازهای معین فرو نمیفرستیم).
بنابراین مراد از خزانههای خدا، همان مقام و جایگاهی است که با صدور از آن، هر آنچه اراده شود بخشیده میشود، بیآنکه با بخشیدن هستی پایان پذیرد یا جود و بخشش آن را به ناتوانی کشاند؛ و این از اموری است که به خدای پاک و منزه اختصاص دارد. اما غیر او، هر چه و هر که باشد، محدود است و آنچه نزد اوست اندازهگیریشده؛ اگر چیزی از آن ببخشد، درست به همان اندازه کاسته میشود؛ و آنکه چنین باشد، توان آن را ندارد که هر نیازمندی را بینیاز کند، هر جویندهای را خشنود سازد و هر درخواستی را پاسخ دهد.
و اما این سخن که: « وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ » (و غیب را نمیدانم)، مراد از علم در اینجا، استقلال در آگاهی از غیب بدون تعلیم از راه وحی است؛ زیرا خدای متعال در ذیل همین آیه با فرمودهٔ خود: « إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحيٰ إِلَيَّ » (جز آنچه را به سویم وحی میشود پیروی نمیکنم)، وحی را برای او اثبات میکند. و در جایجای کلام خویش روشن ساخته است که برخی از آنچه به پیامبرانش وحی میکند از مقولهٔ غیب است؛ مانند این سخن خدای متعال: «عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَليٰ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضيٰ مِنْ رَسُولٍ» (جن: ۲۶؛ دانای غیب است و هیچکس را بر غیب خود چیره و آگاه نمیسازد، مگر پیامبری را که برگزیده باشد)، و مانند فرمودهاش پس از بازگویی داستان یوسف: «ذٰلِكَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف: ۱۰۲؛ این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم، و تو نزد آنان نبودی آنگاه که کار خویش را یکپارچه کردند و نیرنگ میباختند)، و سخنش در داستان مریم: «ذٰلِكَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (آلعمران: ۴۴؛ این از خبرهای غیب است که به تو وحی میکنیم، و تو نزد آنان نبودی هنگامی که قلمهایشان را [برای قرعه] میافکندند تا کدامیک سرپرستی مریم را به عهده گیرد، و نزدشان نبودی آنگاه که کشمکش میکردند)، و سخن دیگرش پس از سرگذشت نوح: «تِلْكَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهٰا إِلَيْكَ مٰا كُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا» (هود: ۴۹؛ این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم؛ نه تو پیش از این آن را میدانستی و نه قوم تو).
پس مراد از نفی علم غیب، نفیِ این است که پیامبر در سرشت و ساختار وجودیاش به گونهای مجهز باشد که با آن هیچ امر پنهانی — هر چه که باشد — بر او پوشیده نماند؛ اموری که انسان به طور عادی راهی برای آگاهی از آنها ندارد.
و اما این سخن که: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ » (و به شما نمیگویم که فرشتهام)، کنایه از نفی ویژگیهای فرشتگی است؛ اینکه فرشتگان از نیازهای زندگی مادی مانند خوردن، آشامیدن، ازدواج و دیگر لوازمِ آن پیراستهاند. قرآن این معنا را در جاهای دیگر با این تعبیر بیان کرده است: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحيٰ إِلَيَّ» (بگو: جز این نیست که من بشری همچون شمایم که به من وحی میشود؛ کهف: ۱۱۰). در اینجا به جای اثبات بشربودن، فرشتهبودن را نفی فرمود تا پاسخی برابر با بهانهجوییهای آنان در برابر پیامبر (ص) باشد؛ چنانکه میگفتند: «مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعٰامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوٰاقِ» (این چه پیامبری است که غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟!؛ فرقان: ۷).
از اینجا روشن میشود که این آیه با نفیهای پیاپی در سیاق خود، گویا ناظر به پاسخگفتن به بهانهجوییهای آنان در برابر پیامبر (ص) است؛ هم در درخواستِ معجزاتِ دلبخواهی و هم در خردهگیری بر کارهای روزمرهای که آن حضرت مانند مردمِ عادی انجام میداد. چنانکه خداوند سخن آنان را چنین بازگو فرموده است: «وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعٰامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوٰاقِ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً، أَوْ يُلْقيٰ إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّهٌ يَأْكُلُ مِنْهٰا» (و گفتند: این چه پیامبری است که غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟! چرا فرشتهای به سوی او فرو فرستاده نشد تا همراهش بیمدهنده باشد؟ یا گنجی به سوی او افکنده نشد، یا باغی برایش نیست تا از آن بخورد؟!؛ فرقان: ۸) و سخن دیگرشان که: «وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰي تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً، أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّهٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهٰارَ خِلاٰلَهٰا تَفْجِيراً، أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ كَمٰا زَعَمْتَ عَلَيْنٰا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَهِ قَبِيلاً، أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ -إلي أن قال- قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاّٰ بَشَراً رَسُولاً» (و گفتند: ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا آنکه برای ما چشمهای از زمین بجوشانی، یا باغی از نخل و انگور داشته باشی و جویبارها را از میانش به شدت روان سازی، یا چنانکه پنداشتهای آسمان را پارهپاره بر سر ما فروریزی، یا خدا و فرشتگان را روبهرو بیاوری، یا خانهای از طلا داشته باشی... -تا آنجا که فرمود- بگو: پاک و منزه است پروردگارم! آیا من جز بشری فرستادهشده هستم؟) (اسراء: ۹۳). و نیز این سخن که: «فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتيٰ هُوَ» (پس سرهایشان را [به تمسخر و انکار] به سوی تو تکان میدهند و میگویند: آن چه وقت خواهد بود؟؛ اسراء: ۵۱)، و مانند این گفته که: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّٰاعَهِ أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا» (از تو دربارۀ قیامت میپرسند که چه وقت برپا میشود؟؛ اعراف: ۱۸۷).
پس معنای سخن پروردگار که: « قُلْ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ » چنین است: بگو: من در آنچه شما را بدان فرامیخوانم و به شما میرسانم، چیزی فراتر از حالِ متعارف انسانی ادعا نکردهام تا بخواهید با ناگزیرساختنِ من به آنچه دلبخواهانه پیشنهاد میدهید، مرا محکوم و خاموش کنید؛ نه ادعا کردهام که گنجینههای الوهیت در اختیار من است تا از من بخواهید جویبارها روان سازم، یا باغی پدید آورم، یا خانهای از طلا بسازم؛ و نه ادعا کردهام که غیب میدانم تا از هرچه در پسِ پردههای غیب نهان است، مانند زمان برپایی قیامت، به شما خبر دهم؛ و نه ادعا کردهام که فرشتهام تا بر من خرده بگیرید و سخنم را به این بهانه باطل بدانید که چرا غذا میخورم و برای کسبِ روزی در بازارها راه میروم.
خدای متعال میفرماید: « إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحيٰ إِلَيَّ » (جز آنچه را به من وحی میشود پیروی نمیکنم). این جمله، پس از رد کردنِ ادعاهایی است که آنان به سبب دعویِ رسالت از سوی خدا به آن حضرت نسبت میدادند، و اینک حقیقت ادعایش را بیان میکند؛ یعنی معنای اینکه میگویم «من پیامبر خدا به سوی شمایم»، این نیست که گنجینههای خدا نزد من است، یا غیب میدانم، یا فرشتهام؛ بلکه تنها این است که خدای متعال آنچه را میخواهد به من وحی میکند [و من نیز پیروِ همانم].
این معنا را نیز در قالب ادعا اثبات نفرمود، بلکه گفت: « إِنْ أَتَّبِعُ » (جز آنچه به من وحی میشود پیروی نمیکنم...)؛ تا نشان دهد او تنها مأمور به ابلاغ چیزی است که به وی وحی میشود و شأنی جز پیروی از آن ندارد. پس گویی هنگامی که فرمود: به شما نمیگویم چنانم و چنینم و چنان، به او گفته شد: اگر چنین است و تو نیز بشری همچون ما و ناتوان مانند یکی از مایی، پس هیچ برتری بر ما نداری؛ بنابراین از ما چه میخواهی؟! و او در پاسخ فرمود: من جز آنچه را به من وحی میشود پیروی نمیکنم؛ اینکه به شما مژده دهم و بیم رسانم و شما را به دین توحید فراخوانم.
دلیل بر این معنا، سخنِ پس از آن است که فرمود: « قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْميٰ وَ الْبَصِيرُ أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ » (بگو: آیا نابینا و بینا برابرند؟ آیا نمیاندیشید؟)؛ زیرا مقتضای سیاق کلام چنین است: من هرچند در انسانبودن و ناتوانی با شما برابرم، اما این برابری مانع آن نیست که شما را به پیروی از خود بخوانم؛ چراکه پروردگارم با وحیی که به من فرستاده و به شما نداده است، مرا بر بینشی روشن قرار داده است. پس من و شما مانند بینا و نابیناییم، و این دو در حکم یکسان نیستند هرچند هر دو در انسانیت برابرند؛ زیرا اندیشیدن در کار این دو، انسان را بدین داوری رهنمون میشود که نابینا ناگزیر باید از بینا پیروی کند و نادان باید پیرو دانا باشد.