[سورهٔ هود (۱۱): آیههای ۵۰ تا ۶۰]
اشاره
وَإِلَىٰ عَادٍ أَخَاهُمۡ هُودٗاۚ قَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥٓۖ إِنۡ أَنتُمۡ إِلَّا مُفۡتَرُونَ
و بهسوی قوم عاد، برادرشان هود را [فرستادیم]. گفت: «ای قوم من! خدا را بپرستید که هیچ معبودی جز او برای شما نیست؛ شما [در شریکتراشیدن برای خدا] جز دروغپرداز نیستید.
يَٰقَوۡمِ لَآ أَسۡـَٔلُكُمۡ عَلَيۡهِ أَجۡرًاۖ إِنۡ أَجۡرِيَ إِلَّا عَلَى ٱلَّذِي فَطَرَنِيٓۚ أَفَلَا تَعۡقِلُونَ
ای قوم من! من برای این [رسالت] هیچ پاداشی از شما نمیخواهم؛ پاداش من تنها بر عهدهٔ همان کسی است که مرا آفریده است؛ آیا خردورزی نمیکنید؟
وَيَٰقَوۡمِ ٱسۡتَغۡفِرُواْ رَبَّكُمۡ ثُمَّ تُوبُوٓاْ إِلَيۡهِ يُرۡسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيۡكُم مِّدۡرَارٗا وَيَزِدۡكُمۡ قُوَّةً إِلَىٰ قُوَّتِكُمۡ وَلَا تَتَوَلَّوۡاْ مُجۡرِمِينَ
و ای قوم من! از پروردگارتان آمرزش بخواهید و سپس بهسوی او بازگردید، تا [بارانِ] آسمان را پیدرپی و پربرکت بر شما فرو ریزد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید؛ و تبهکارانه [از حق] روی برمتابید.»
قَالُواْ يَٰهُودُ مَا جِئۡتَنَا بِبَيِّنَةٖ وَمَا نَحۡنُ بِتَارِكِيٓ ءَالِهَتِنَا عَن قَوۡلِكَ وَمَا نَحۡنُ لَكَ بِمُؤۡمِنِينَ
گفتند: «ای هود! دلیلی روشن برای ما نیاوردهای، و ما بهصرف سخن تو دست از خدایانمان برنمیداریم و هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد.
إِن نَّقُولُ إِلَّا ٱعۡتَرَىٰكَ بَعۡضُ ءَالِهَتِنَا بِسُوٓءٖۗ قَالَ إِنِّيٓ أُشۡهِدُ ٱللَّهَ وَٱشۡهَدُوٓاْ أَنِّي بَرِيٓءٞ مِّمَّا تُشۡرِكُونَ
[ما دربارهات] جز این نمیگوییم که برخی از خدایان ما به تو گزندی [چون دیوانگی] رساندهاند.» گفت: «من خدا را گواه میگیرم و شما نیز گواه باشید که من از آنچه شریک او قرار میدهید بیزارم؛
مِن دُونِهِۦۖ فَكِيدُونِي جَمِيعٗا ثُمَّ لَا تُنظِرُونِ
[از هر چه] بهجای او [میپرستید]؛ پس همگی بر ضد من نیرنگ بریزید و مهلتم ندهید!
إِنِّي تَوَكَّلۡتُ عَلَى ٱللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُمۚ مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذُۢ بِنَاصِيَتِهَآۚ إِنَّ رَبِّي عَلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ
همانا من بر خدا که پروردگار من و پروردگار شماست توکل کردهام؛ هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه زمام اختیارش در دست اوست؛ بیتردید پروردگار من بر راهی راست است.
فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقَدۡ أَبۡلَغۡتُكُم مَّآ أُرۡسِلۡتُ بِهِۦٓ إِلَيۡكُمۡۚ وَيَسۡتَخۡلِفُ رَبِّي قَوۡمًا غَيۡرَكُمۡ وَلَا تَضُرُّونَهُۥ شَيۡـًٔاۚ إِنَّ رَبِّي عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٍ حَفِيظٞ
پس اگر روی بگردانید، بیتردید من آنچه را برای ابلاغش بهسوی شما فرستاده شده بودم به شما رساندم؛ و پروردگارم مردمی جز شما را جانشینتان خواهد کرد و شما هیچ زیانی به او نمیرسانید؛ همانا پروردگار من بر هر چیزی نگهبان است.»
وَلَمَّا جَآءَ أَمۡرُنَا نَجَّيۡنَا هُودٗا وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ بِرَحۡمَةٖ مِّنَّا وَنَجَّيۡنَٰهُم مِّنۡ عَذَابٍ غَلِيظٖ
و هنگامی که فرمان [عذاب] ما فرا رسید، هود و کسانی را که همراه او ایمان آورده بودند، به رحمتی از جانب خود نجات بخشیدیم و آنان را از عذابی سخت و سنگین رهانیدیم.
وَتِلۡكَ عَادٞۖ جَحَدُواْ بِـَٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ وَعَصَوۡاْ رُسُلَهُۥ وَٱتَّبَعُوٓاْ أَمۡرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٖ
و این قوم عاد بودند؛ آیات پروردگارشان را انکار کردند، از پیامبرانش نافرمانی نمودند و از فرمان هر زورگوی سرکشی پیروی کردند.
وَأُتۡبِعُواْ فِي هَٰذِهِ ٱلدُّنۡيَا لَعۡنَةٗ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۗ أَلَآ إِنَّ عَادٗا كَفَرُواْ رَبَّهُمۡۗ أَلَا بُعۡدٗا لِّعَادٖ قَوۡمِ هُودٖ
و در این دنیا و روز قیامت لعنتی در پی آنان روان شد. بدانید که قوم عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند؛ هان! دوری از رحمت حق باد بر عاد، قوم هود!
بیان
این آیات، داستان هود پیامبر و قوم او، یعنی قوم «عاد نخستین» را بازگو میکند. هود (ع) نخستین پیامبری است که خدای متعال پس از نوح (ع) در کتاب خود از او یاد کرده، و از تلاش و کوشش او در برپایی دعوت حق و قیام در برابر بتپرستی قدردانی نموده است. او یاد قوم نوح را با یاد قوم هود پی میگیرد؛ چنانکه خدای متعال در چندین جای از کلامش میفرماید: « قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ » (قوم نوح و عاد و ثمود).
خدای متعال میفرماید: « وَ إِليٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً » (و بهسوی قوم عاد، برادرشان هود را [فرستادیم]). هود برادر نسبی آنان بود، زیرا از خودِ آن قوم به شمار میرفت، و افراد یک قبیله را به سبب انتساب همگیشان به نیا و پدر قبیله، «برادران» مینامند. این جمله بر سخن پیشین خدای متعال: « نُوحاً إِليٰ قَوْمِهِ » (نوح را بهسوی قومش [فرستادیم]) عطف شده است و در تقدیر چنین است: «و همانا بهسوی عاد برادرشان هود را فرستادیم». شاید حذف فعل «أرسلنا» (فرستادیم) سبب شده است که در این معطوف برخلاف معطوفعلیه، جار و مجرور بر مفعول مقدم شود و فرموده است: « وَ إِليٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ »، و مانند « نُوحاً إِليٰ قَوْمِهِ » نفرمود: «و هوداً إلی عاد»؛ چراکه دلالتِ ظرف یعنی « إِليٰ عٰادٍ » بر در تقدیر بودنِ فعلِ فرستادن، آشکارتر و روشنتر است.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ » (گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید که شما را معبودی جز او نیست؛ شما جز دروغبافانی بیش نیستید). این سخن در جایگاه پاسخ آمده است؛ گویی شنونده چون کلام الهی: « وَ إِليٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً » را شنید، پرسید: هود به آنان چه گفت؟ و در پاسخ گفته شد: « قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ » (گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید...). از همین رو، جمله بدون حرف عطف آمده است.
و سخن او که فرمود: « اُعْبُدُوا اللّٰهَ » (خدا را بپرستید) در مقام حصر (تنها او را پرستیدن) است؛ یعنی تنها او را بپرستید و معبودهای دیگری را که بهجای خدا ارباب گرفتهاید نپرستید؛ معبودهایی که آنها را عبادت میکنید تا بدون پرستش خدای متعال، شفیعانتان نزد او باشند. دلیل بر این انحصار، سخن بعدی اوست که فرمود: « مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ »؛ زیرا نشان میدهد که آنان معبودهایی برگزیده بودند و با نسبت دادن شریک و شفیع بودن به خدا، از روی دروغ و افترا به پرستش آنها میپرداختند.
خدای متعال میفرماید: « يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً » (ای قوم من، بر این [رسالت] پاداشی از شما نمیخواهم) تا آخر آیه. در مجمعالبیان آمده است: «فَطْر»، شکافتن و سر برآوردن به فرمان خداست، همانگونه که برگ از درخت شکفته میشود و سر برمیآورد؛ و از همین ریشه است «فَطَرَ اللهُ الخَلْقَ»، زیرا خلقت بهمنزله چیزی است که از نیستی شکافته و آشکار شده است (پایان سخن طبرسی). و راغب گفته است: ریشه «فَطْر» شکافتن طولی است؛ گفته میشود:
«فَطَرَ فُلانٌ كَذا فَطْراً وَ أَفْطَرَ هُوَ فُطوراً وَ انْفَطَرَ انْفِطاراً» (فلانی فلان چیز را شکافت و آن چیز شکافته شد) -تا آنجا که میگوید:- و عبارت «فَطَرَ اللهُ الخَلْقَ» به معنای پدید آوردن و نوآفرینیِ چیزی است بر ساختاری که پذیرای انجام فعلی از افعال باشد. پس کلام خدای متعال: «فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا» (سرشت خداوندی که مردم را بر آن آفریده است) [روم: ۳۰]، اشارهای از جانب او به همان شناخت خودش است که در انسانها آفرید و در جانشان نهاد؛ و فطرت الهی، همان توانایی بر شناخت ایمان است که در وجود انسان به ودیعت نهاده، و این همان مطلبی است که در آیه «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ» (و اگر از آنان بپرسی چه کسی خلقشان کرده، بیگمان خواهند گفت: خدا) [زخرف: ۸۷] به آن اشاره شده است (پایان سخن راغب).
و ظاهر آن است که «فَطْر» همان پدید آوردن از نیستیِ صرف است، و ویژگی و سرشت خاصی که از آیاتی چون « فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا » (سرشت خداوندی که مردم را بر آن آفریده است) [روم: ۳۰] فهمیده میشود، از وزن نوعسازِ «فِعْلَة» در واژه «فِطْرَة» سرچشمه میگیرد. بر این اساس، تفسیر برخی که «فطرت» را به معنای «خلقت» گرفتهاند از درستی به دور است؛ زیرا «خَلْق» عبارت است از پدید آوردن صورتی از یک ماده به شیوه گردآوری اجزا؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَهِ الطَّيْرِ» (و هنگامی که از گل صورتی چون پرنده میساختی) [مائده: ۱۱۰].
این سخن برای رفع هرگونه تهمت و بیهودهکاری بیان شده است. معنایش این است: ای قوم من، برای آنچه شما را بهسوی آن فرا میخوانم پاداش و مزدی از شما نمیخواهم تا مرا متهم کنید که در پی سودی برای خود هستم هرچند به شما زیان برسد؛ و بیهیچ پاداشِ مورد انتظاری نیز دعوت نمیکنم تا کارم بیهوده باشد، بلکه پاداش آن را تنها از خدایی میخواهم که مرا پدید آورده و نوآفریده است. آیا سخنان مرا درنمییابید تا بر شما روشن شود که من در دعوتم خیرخواه شمایم و جز این نمیخواهم که شما را به پذیرش حق درآورم؟!
خدای متعال میفرماید: « وَ يٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً » (و ای قوم من، از پروردگارتان آمرزش بخواهید، سپس بهسوی او بازگردید تا [بارانِ] آسمان را پیدرپی و فراوان بر شما فرو ریزد) تا آخر آیه. سخن درباره معنای « اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ » (از پروردگارتان آمرزش بخواهید سپس بهسوی او توبه کنید) در آغاز سوره گذشت.
و این سخن او که: « يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً » (تا از آسمان بارانی پیدرپی و پربرکت بر شما ببارد)، در جایگاه پاداش و جزای سخن پیشین اوست که فرمود: « اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ » (از پروردگارتان آمرزش بخواهید)؛ یعنی اگر از او آمرزش بطلبید و به سویش توبه کنید، آسمان را پیوسته و پرباران بر شما فرو میفرستد. مراد از «سماء» در اینجا ابر است؛ زیرا هر چیزی که در بالا قرار گیرد و سایه افکند «سماء» (آسمان) نامیده میشود؛ و گفته شده مراد از آن خودِ باران است که این کاربرد نیز در زبان عربی رواج دارد. واژهٔ «مِدرار» صیغهٔ مبالغه از ریشهٔ «دَرّ» است و معنای اصلیِ «دَرّ» شیرِ فراوان است که سپس برای باران و هر خیر و فایدهای به عاریت گرفته شده است. بنابراین فرستادنِ آسمان به صورت مِدرار، یعنی فرستادن ابرهایی که بارانهای پیدرپی و سودمند میبارانند تا زمین با آن زنده شود، کشتزارها و گیاهان برویند و باغها و بوستانها سرسبز و شاداب گردند.
و این سخن او که: « وَ يَزِدْكُمْ قُوَّهً إِليٰ قُوَّتِكُمْ » (و نیرویی بر نیروی شما بیفزاید)، گفته شده مراد از آن، افزوده شدن نیروی ایمان بر نیروی جسمانی است؛ زیرا آن قوم دارای بدنهایی بسیار نیرومند و سرسخت بودند و اگر ایمان میآوردند، افزوده میشد نیروی ایمان به نیروی بدنیشان. و گفته شده مراد از آن، همان نیروی جسمانی است؛ چنانکه نوح نیز به قوم خود فرمود:
«اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ» (از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او بسیار آمرزنده است؛ تا از آسمان بارانی پیدرپی بر شما ببارد، و شما را با اموال و فرزندان یاری رساند؛ نوح: ۱۰-۱۲) و شاید فراگیر دانستنِ نیرو (هم نیروی جسمانی و هم نیروی ایمانی و مادی) سزاوارتر باشد.
و این سخن او که: « وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ » (و گناهکارانه روی برنتابید)، بهمنزلهٔ تفسیری است برای سخن پیشین که: « اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ » (از پروردگارتان آمرزش بخواهید، سپس به سوی او بازگردید)؛ یعنی پرستش معبودهایی که جز خدا برگزیدهاید، جُرم و گناهی از سوی شماست که خشم و غضب الهی را بر شما فرود میآورد؛ پس از گناه و جرم خود از خدا آمرزش بطلبید و با ایمان به سویش بازگردید تا با فرستادن ابرهای پرباران و افزودن نیرویی بر نیرویتان، به شما رحم کند.
در این آیه، نخست اشاره یا دلالتی است بر اینکه آنان به نیامدن باران، خشکسالی و قحطی دچار شده بودند؛ چنانکه چه بسا این سخن که: « يُرْسِلِ السَّمٰاءَ » (آسمان [باران] را بر شما بفرستد) به آن اشاره دارد، و همچنین سخن خودِ آنان به گونهای که خدای متعال در جایی دیگر حکایت فرموده است: «فَلَمّٰا رَأَوْهُ عٰارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِيحٌ فِيهٰا عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (پس چون آن [عذاب] را به صورت ابری دیدند که رو به سوی درههایشان میآید، گفتند: این ابری است که بر ما باران خواهد بارید! [هود گفت:] نه، بلکه این همان چیزی است که به شتاب میخواستید؛ بادی است که در آن عذابی دردناک است؛ احقاف: ۲۴).
و دوم اینکه میان کارهای انسان و رویدادهای جهان آفرینش که با او در پیوند است، ارتباطی کامل وجود دارد؛ از این رو کارهای شایسته سبب فراوانی خیرها و فرود آمدن برکتها میشود، و کارهای ناشایست، بلاها و رنجهای پیدرپی را در پی دارد و خشم، تیرهبختی و هلاکت به بار میآورد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُريٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ» (و اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین بر آنان میگشودیم؛ تا پایان آیه، اعراف: ۹۶). و تفصیل سخن در این باره، پیشتر در بیان آیات ۹۴ تا ۱۰۲ سورهٔ اعراف در جلد هشتم این کتاب، و نیز در بحث احکام اعمال در جلد دومِ آن گذشت.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا يٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَيِّنَهٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِكِي آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِكَ وَ مٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ » (گفتند: ای هود، برای ما دلیلی روشن نیاوردهای، و ما معبودان خود را به گفتار تو رها نمیکنیم و به تو ایمان نمیآوریم). هود در سخن خود از آغازِ « يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ » تا پایان آن سه آیه (آیات ۵۰ تا ۵۲)، دو چیز از آنان خواسته بود: یکی اینکه معبودان خود را رها کنند و به پرستش خدای یگانه بازگردند، و دیگر اینکه به او ایمان آورند و در آنچه خیرخواهانه اندرزشان میدهد اطاعتش کنند. آنان سخن هود را با آنچه در این آیه آمده است به صورت اجمالی و تفصیلی رد کردند:
پاسخ اجمالیشان این سخن بود که: « مٰا جِئْتَنٰا بِبَيِّنَهٍ » (دلیلی روشن برای ما نیاوردهای)؛ مقصودشان این بود که دعوت تو از هرگونه حجت و معجزه خالی است و دلیلی ندارد به سخنی گوش فرا دهیم که چنین است.
اما در پاسخِ تفصیلی، به دعوت او برای رها کردن شریکان [و بتها] چنین پاسخ دادند: «وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِكِي آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِكَ» (و ما معبودان خود را به گفتار تو رها نمیکنیم)
و به دعوت او برای ایمانآوردن و فرمانبرداری، با این سخن پاسخ دادند: « وَ مٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ » (و ما به تو ایمان نمیآوریم). بدینگونه او را در هر دو خواسته ناامید کردند.
سپس دیدگاه خود را دربارهٔ او بازگفتند تا بهکلی از اجابتشان ناامید شود؛ پس گفتند: « إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاكَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ » (تنها سخن ما این است که برخی از خدایان ما به تو گزندی رساندهاند). «اعتراء» به معنای پیشآمدن، دستخوششدن و آسیبرساندن است؛ میگویند: باور ما دربارهٔ تو فقط این است که چون به خدایان ما دشنام دادی و از آنها به بدی یاد کردی، برخی از معبودان ما آسیب و گزندی مانند تباهی عقل و دیوانگی به تو رساندهاند و در نتیجه عقلت را از دست دادهای، ازاینرو به سخنانی که در قالب دعوت بر زبان میآوری نباید اعتنا کرد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ إِنِّي أُشْهِدُ اللّٰهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ » ([هود] گفت: من خدا را گواه میگیرم و شما نیز گواه باشید که از آنچه جز او شریک میشمارید، بیزارم؛ پس همگی بر ضد من نیرنگ به کار بندید و مهلتم ندهید). هود (ع) با اعلام بیزاری از شریکانی که غیر از خدا برگزیده بودند، و سپس با هماوردطلبی (تحدی) از آنان مبنی بر اینکه همگی بر ضد او دست به نیرنگ زنند و به او مهلتی ندهند، به سخن آنان پاسخ داد.
پس سخن او: « أَنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِهِ » (که من از آنچه جز او شریک قرار میدهید، بیزارم)، انشا (اعلام و ابراز بیزاری) است نه اخبار (گزارش از یک واقعیت)، چنانکه شایستهٔ جایگاه برائتجویی است. و این امر با بیزار بودنِ او از آغاز کارش منافاتی ندارد؛ زیرا آشکار ساختن بیزاری با اینکه از پیش نیز محقق بوده است، ناسازگار نیست. و سخن او: « فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ » (پس همگی بر ضد من نیرنگ به کار بندید و مهلتم ندهید)، امر و نهی برای تعجیز (اثبات ناتوانی طرف مقابل) است.
هود (ع) تنها ازآنرو چنین پاسخی داد تا آن قوم دربارهٔ خدایانشان به چشم ببینند که با وجود ابراز آشکار بیزاری از آنها، هیچ گزندی به او نمیرسانند؛ در حالی که اگر معبودانی صاحب علم و قدرت بودند، بر او چیره میشدند و برای دفاع از خود از او انتقام میگرفتند، چنانکه آن قوم ادعا کرده بودند که برخی از خدایانشان به او گزند رساندهاند. و این، برهانی روشن بر این است که آنها معبود نیستند و چنانکه ادعا میکردند گزندی نیز به او نزدهاند. سپس در وجودِ خودشان نیز ببینند که با همهٔ سرسختی و نیرویی که دارند و هیچکس در شدت و قدرت با آنان برابری نمیکند، نمیتوانند او را بکشند یا شکنجه دهند؛ و اگر او پیامبری از جانب خدا نبود که در سخنانش راستگوست و از سوی پروردگارش حفاظت میشود، بیگمان بر هر عذاب یا آسیبی که اراده میکردند، توانایی مییافتند.
از اینجا دلیل گواه گرفتنِ هود (ع) بر بیزاریاش، هم پروردگار سبحان و هم قومش را، روشن میشود: اما اینکه خدا را گواه گرفت، برای آن بود که بیزاریاش حقیقی و از صمیم قلب باشد، بدون هیچ صحنهسازی و دورویی؛ و اما اینکه آنان را گواه گرفت، برای آن بود که از این بیزاری باخبر شوند و سپس ببینند که کار به کجا میانجامد: سکوت خدایانشان و ناتوانی خودِ آنان از انتقامگرفتن و شکنجه دادنِ او.
همچنین درستیِ این احتمالِ برخی مفسران روشن شد که این تعجیز (اثبات ناتوانی دشمن)، همان معجزهٔ هود (ع) است؛ زیرا ظاهر پاسخ آن است که با آن، ردیهٔ آنان را که در پوشش استدلال آورده بودند و نکاتی را در بر داشت، بهکلی باطل سازد؛ از جمله این سخن آنان که: « مٰا جِئْتَنٰا بِبَيِّنَهٍ » (برای ما دلیلی روشن نیاوردهای). و بسیار بعید است که هود پیامبر (ع) در دعوت و استدلال خود، از پاسخدادن به آن چشم بپوشد، در حالی که این هماوردطلبی و عاجز ساختن، خود شایستگی دارد که معجزه شمرده شود؛ همانگونه که بیزاریجستن از معبودان شریک، شایستگی دارد آشکار کند که آنها بههیچوجه معبود نیستند و هیچیک از خدایانشان نیز گزندی به او نرسانده است.
بنابراین حقیقت این است که سخن او: « إِنِّي أُشْهِدُ اللّٰهَ وَ اشْهَدُوا » (من خدا را گواه میگیرم و شما نیز گواه باشید) تا پایان دو آیه، هم دربردارندهٔ برهانی عقلی بر بطلان الوهیت شریکان است، و هم نشانهای معجزهآسا بر درستی رسالت هود (ع).
و در سخن او: « جَمِيعاً » (همگی)، اشارهای است به اینکه مقصود او ناتوان ساختن آنان و عاجز کردن همهٔ خدایانشان با هم است، تا بر حقانیت او و باطل بودن آنان دلالت کاملتری داشته باشد.
خدای متعال میفرماید: « إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَي اللّٰهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ » (من بر خدا که پروردگار من و پروردگار شماست توکل کردم) تا پایان آیه. از آنجا که دستوری که در قالب تعجیز (به رخ کشیدن ناتوانی) صادر میشود، هم ممکن است به انگیزهٔ نمایاندن عجز و بیقدرتیِ حریف باشد، و هم ممکن است بدین سبب باشد که فرماندهنده ترسی از حریف ندارد—هرچند حریف توانایی انجام آن کار را داشته باشد، اما نتواند او را بترساند، به اطاعت وادار کند یا بر خواستهٔ خود تسلیم سازد؛ همانند سخن ساحران به فرعون: «فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ إِنَّمٰا تَقْضِي هٰذِهِ الْحَيٰاهَ الدُّنْيٰا:» (طه: ۷۲؛ هر حکمی میخواهی بکن، تو تنها در این زندگی دنیا حکم میرانی)—
و از آنجا که این سخنِ او: « فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ » (همگی علیه من نیرنگ بزنید و سپس مهلتم ندهید) این احتمال را داشت که مقصودش تنها نشان دادنِ نترسیدن از آنان باشد حتی اگر هر کاری میخواهند با او بکنند، برای برطرف کردن این احتمال، بیدرنگ فرمود: « إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَي اللّٰهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ » (من بر خداوندی توکل کردهام که پروردگار من و پروردگار شماست)؛ پس یادآور شد که در کار خود بر خدایی توکل دارد که تدبیر کار او و آنان به دست اوست. سپس به دنبال آن فرمود: « مٰا مِنْ دَابَّهٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِيَتِهٰا إِنَّ رَبِّي عَليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ » (هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او مهار و اختیارش را در دست دارد؛ بیگمان پروردگار من بر راه راست است). پس بیان کرد که در این توکل پیروز است؛ زیرا خداوند بر همگان احاطه دارد، بر آنان چیره است و بر اساس سنّتی یکدست داوری میکند که همان یاری حق و پیروز گرداندنِ آن بر باطل است، هرگاه که رویاروی هم قرار گیرند و با یکدیگر بستیزند.
بنابراین، بیزاری جستنِ او از بتهایشان و ناتوان ساختنِ آنان با وجودِ شوکت و توانشان با گفتنِ: « فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ » (همگی علیه من نیرنگ بزنید و سپس مهلتم ندهید)، و سپس درنگ کردن و ماندنش در میان آنان با تندرستی و سلامت، بیآنکه آسیبی به او برسانند یا بتوانند گزندی به او وارد کنند، نشانهای معجزهآسا و حجتی آسمانی بر این بود که او پیامبر خدا به سوی آنان است.
و سخن خدای متعال: « مٰا مِنْ دَابَّهٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِيَتِهٰا إِنَّ رَبِّي عَليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ » (هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او مهار و اختیارش را در دست دارد؛ بیگمان پروردگار من بر راه راست است)، «دابّه» به هر جانداری از گونههای حیوانات گفته میشود که بر زمین راه میرود و میجنبد، و گرفتنِ موی پیشانی (ناصیه) کنایه از کمالِ سلطه و اوج قدرت است. و بودنِ خدای متعال بر راه راست، به این معناست که سنّتِ او در آفرینش، یکدست، پایدار و دگرگونیناپذیر است، و آن همان تدبیرِ امور بر راه و روشِ عدل و حکمت است؛ از این رو، هرگاه حق و باطل رویاروی هم قرار گیرند، حق را پابرجا و باطل را نابود میسازد.
بنابراین معنا چنین است: من در پیروزیِ حجتی که به شما عرضه کردم بر خداوندی توکل کردم که پروردگار من و پروردگار شماست؛ و آن حجت، آشکار ساختنِ بیزاری از معبودان شما و این حقیقت است که شما و معبودانتان هیچ گزندی به من نمیرسانید؛ زیرا او مالکِ صاحبسلطه بر من، بر شما و بر هر جنبندهای است و سنّتِ عادلانهاش پایدار و تغییرناپذیر است؛ پس به زودی دینش را یاری خواهد کرد و مرا از شرّ شما در امان نگه خواهد داشت.
و نفرمود: «إن ربي و ربكم علي صراط مستقيم» (همانا پروردگار من و پروردگار شما بر راه راست است) تا هماهنگ با این گفتهاش باشد: « عَلَي اللّٰهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ » (بر خداوندی که پروردگار من و پروردگار شماست)؛ زیرا او در جایگاهِ دعا برای خویش و علیه قومش، انتظار دارد خداوند او را از گزندشان حفظ فرماید، و بر خلاف آن قوم، خدای متعال را پروردگارِ خود میداند؛ از این رو مناسبتر آن بود که او را پروردگارِ خویش بشمارد و به پیوند بندگیِ میان خود و پروردگارش چنگ زند تا خواستهاش برآورده شود. و این بر خلافِ جایگاهِ این سخن اوست:
« تَوَكَّلْتُ عَلَي اللّٰهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ » (بر خدایی توکل کردم که پروردگار من و پروردگار شماست)؛ زیرا او در آنجا میخواهد فراگیریِ سلطه و احاطهٔ الهی را بیان کند.
خدای متعال میفرماید: « فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ » (پس اگر روی گردانید، بیگمان من آنچه را که به خاطرش به سوی شما فرستاده شده بودم به شما رساندم). این جمله از سخنان آن حضرت (ع) ناظر به گفتهٔ آنان در پایانِ مجادلهشان است که گفتند: « إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاكَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ » (ما جز این نمیگوییم که برخی از معبودانِ ما به تو گزندی رساندهاند)؛ سخنی که نشان میدهد آنان قاطعانه تصمیم گرفتهاند ایمان نیاورند و بر انکارِ خویش پایدارند. معنای آیه چنین است: اگر روی بگردانید و از ایمان آوردن به من و فرمانبرداری از دستورم اعراض کنید، من پیام پروردگارم را به شما رساندهام و حجّت بر شما تمام شده و عذاب بر شما حتمی و لازم گشته است.
خدای متعال میفرماید: « وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَيْئاً إِنَّ رَبِّي عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ » (و پروردگارم گروهی جز شما را جانشین [شما] خواهد کرد و شما هیچ زیانی به او نمیرسانید؛ همانا پروردگار من بر هر چیزی نگهبان است). این جمله تهدید و هشداری است دربارهٔ پیامدی که گناهکاریشان در پی خواهد داشت؛ زیرا او به آنان وعده داده بود که اگر از خداوند آمرزش بطلبند و به سوی او بازگردند، آسمان را پیدرپی و پرباران بر آنان فرو میفرستد و نیرویی بر نیرویشان میافزاید، و آنان را از اینکه گنهکارانه روی بگردانند بازداشته بود که در آن عذابی سخت خواهد بود.
و سخن خدای متعال: « وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ » (و پروردگارم گروهی جز شما را جانشین خواهد کرد)؛ یعنی گروهی غیر از شما را به جای شما در زمین جانشین میسازد؛ چراکه انسان از جانبِ او خلیفه و جانشین در زمین است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَهً» (همانا من در زمین جانشینی قرار میدهم؛ بقره: ۳۰). و آن حضرت (ع) برایشان روشن کرده بود که آنان پس از قوم نوح، جانشینان در زمین هستند، چنانکه خدای متعال به نقل از سخن او به قومش میفرماید: «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً» (و به یاد آورید هنگامی را که شما را پس از قوم نوح جانشینان قرار داد و در آفرینش بر توانایی و تنومندیتان افزود...؛ اعراف: ۶۹).
و ظاهر سیاق کلام نشان میدهد که این جملهٔ خبری، به جملهای دیگر که در تقدیر گرفته شده عطف گردیده و تقدیرش چنین است:
«و پروردگارم بهزودی شما را نابود خواهد کرد و گروهی دیگر را جانشین شما میسازد»، درست همانند این سخن خدای متعال: «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ مٰا يَشٰاءُ» (اگر بخواهد شما را از میان برمیدارد و پس از شما هرچه را بخواهد جانشین میسازد؛ انعام: ۱۳۳).
و سخن او که میفرماید: « وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَيْئاً » (و هیچ زیانی به او نمیرسانید)، ظاهر سیاق نشان میدهد که متمم جملهٔ پیشین است؛ یعنی اگر اراده کند شما را نابود سازد، با فرار از چنگ او یا به هر روش دیگری نمیتوانید کمترین آسیبی به او برسانید، و نه عذاب و هلاک کردنِ شما چیزی از خواستههایش را فوت میکند (از دست او بیرون میبرد)؛ زیرا پروردگارم بر همهچیز نگهبان است، هیچ چیزی از قلمرو علمش پنهان نمیماند و امری از دایرهٔ قدرتش بیرون نمیرود. مفسران برای این آیه وجوه دیگری نیز یاد کردهاند که از صواب دور است و ما از آنها چشم پوشیدیم.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّيْنٰا هُوداً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَهٍ مِنّٰا وَ نَجَّيْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِيظٍ » (و چون فرمان ما فرا رسید، هود و کسانی را که با او ایمان آورده بودند به رحمتی از جانب خود نجات بخشیدیم و آنان را از عذابی سخت رهانیدیم). مقصود از «آمدن امر»، فرود آمدن عذاب است، و به بیانی دقیقتر، صادر شدن فرمان الهی است که داوریِ فیصلهبخش میان پیامبر و قومش را در پی دارد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَهٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنٰالِكَ الْمُبْطِلُونَ» (و هیچ پیامبری حق نداشت معجزهای بیاورد مگر به اذن خدا؛ پس هنگامی که فرمان خدا دررسید، به حق داوری شد و آنجا بود که باطلگرایان زیان دیدند؛ مؤمن: ۷۸).
و سخن او که میفرماید: « بِرَحْمَهٍ مِنّٰا » (به رحمتی از جانب ما)، ظاهر آن است که مقصود، رحمت ویژهٔ اهل ایمان است که یاریِ آنان در دینشان و نجاتشان از فراگیری خشم الهی و عذاب ریشهکنکننده (استیصال) را اقتضا میکند؛ خدای متعال میفرماید:
«إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهٰادُ» (ما بیگمان فرستادگان خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان برمیخیزند یاری میبخشیم؛ مؤمن: ۵۱).
و سخن او که میفرماید: « وَ نَجَّيْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِيظٍ » (و آنان را از عذابی سخت رهانیدیم)، ظاهر سیاق نشان میدهد که مراد از آن، همان عذابی است که کافرانِ قوم را فرا گرفت؛ بنابراین نسبت به جملهٔ پیش از خود، عطف تفسیر خواهد بود. برخی نیز گفتهاند مقصود عذاب آخرت است، ولی سخن درستی نیست.
خدای متعال میفرماید: « وَ تِلْكَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآيٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ » (و این قوم عاد بودند که آیات پروردگارشان را انکار کردند و از پیامبرانش نافرمانی نمودند و از فرمان هر زورگوی ستیزهجویی پیروی کردند). این آیه و آیات پس از آن، دو خلاصهٔ پیاپی از داستان عاد است؛ نخستین خلاصه از این دو، عبارتِ « وَ تِلْكَ عٰادٌ -إلي قوله- وَ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ » (و این عاد بود... تا آنجا که میفرماید: و روز قیامت) است که در آن یادآور میشود آنان آیات پروردگارشان را انکار کردند؛ آیاتی که از حکمت، موعظه و معجزاتی روشنکننده تشکیل شده بود که راه رشد را بر آنان آشکار ساخت و حق را از باطل جدا کرد، اما آنان پس از آنکه شناخت و آگاهی به سراغشان آمد، دست به انکار زدند.
و از فرستادگان پروردگارشان نافرمانی کردند؛ یعنی هود و پیامبران پیش از او؛ چراکه نافرمانی از یکی از پیامبران، نافرمانی از همگی آنان است، زیرا همه به دینی یگانه دعوت میکنند؛ پس آنان هرچند با شخص هود مخالفت کردند، اما با نافرمانی از او، از سایر پیامبران خدا نیز سرپیچی نمودند. و این معنا، مدلولِ آشکار سخن او در جایی دیگر است: «كَذَّبَتْ عٰادٌ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ» (قوم عاد فرستادگان را تکذیب کردند، آنگاه که برادرشان هود به آنان گفت: آیا پروا نمیکنید؟؛ شعراء: ۱۲۴). و این سخن دیگر او نیز به همین نکته اشاره دارد:
«وَ اذْكُرْ أَخٰا عٰادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقٰافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ» (و برادر قوم عاد را یاد کن، آنگاه که قوم خود را در احقاف هشدار داد، در حالی که پیش از او و پس از او نیز هشداردهندگانی گذشته بودند؛ احقاف: ۲۱). همچنین ممکن است در فاصلهٔ میان هود و نوح (ع) پیامبران دیگری نیز به سوی آنان فرستاده شده باشند که در کتاب عزیز نامی از آنان نیامده باشد، ولی سیاق آیات با این احتمال چندان سازگار نیست.
و از دستور هر ستمگر سرکشی از میان زورگویان خود پیروی کردند، و همین امر آنان را از پیروی هود و تعالیمی که به آن فرامیخواند بازداشت. «جبّار» سرکشی است که مردم را مقهور ارادهٔ خود میسازد و آنان را به آنچه خود میخواهد مجبور میکند، و «عَنید» شخص بسیار لجوجی است که حق را پذیرا نمیشود. این خلاصهای از وضعیت آنان بود: انکار آیات الهی، نافرمانی از پیامبران، و فرمانبرداری از ستمگران زورگو.
سپس خداوند فرجام شوم کارشان را با این سخن یادآور میشود: « وَ أُتْبِعُوا فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا لَعْنَهً وَ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ » (و در این دنیا و روز قیامت، لعنتی در پیِ آنان نهاده شد)؛ یعنی خداوند در این جهان، لعنت و دوری از رحمت را به دنبالشان روانه کرد. مصداق این لعنت، یا عذابی است که در پیِ آنان آمد و دامانشان را گرفت، یا گناهان و بدیهایی است که تا دنیا پابرجاست به حساب آنان نوشته میشود؛ زیرا آنان رسم شرک و کفر را برای آیندگان پایهگذاری کردند؛ خدای متعال میفرماید: «وَ نَكْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ» (و آنچه را از پیش فرستادهاند و آثارشان را مینویسیم؛ یس: ۱۲).
و برخی گفتهاند: معنایش این است که در این دنیا لعنتی در پی آنان آمد؛ بهگونهای که هر کس پس از آنان از حالشان باخبر شد، هر کس آثارشان را دید، و هر کس که پیامبرانِ بعد خبرشان را به او رساندند، همگی لعنتشان میکردند.
اما لعنت در روز قیامت، مصداقش همان عذاب جاودانی است که در آن روز دامنگیرشان میشود؛ چراکه روز قیامت تنها روز کیفر و پاداش است و بس.
و در پیآوردنِ سخن خود در آیه با عبارت « وَ أُتْبِعُوا » پس از « وَ أُتْبِعُوا »، لطافتی آشکار است.
خدای متعال میفرماید: « أَلاٰ إِنَّ عٰاداً كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ قَوْمِ هُودٍ » (هان! قوم عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند؛ هان! دور باد عاد، قوم هود [از رحمت خدا]). یعنی «کفروا بربهم» (به پروردگارشان کفر ورزیدند)، پس کلمهٔ «ربّهم» به نزع خافض (حذف حرف جر) منصوب شده است. و این دومین چکیدهای است که به آن اشاره کردیم و با آن، چکیدهٔ نخست را خلاصه کرده است؛ بدینگونه که فرمودهٔ او: « أَلاٰ إِنَّ عٰاداً » در برابر وصف حالشان در آیهٔ « وَ تِلْكَ عٰادٌ جَحَدُوا » (و این قوم عاد بودند که انکار کردند...) قرار میگیرد، و عبارتِ « أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ » (هان! دور باد قوم عاد...) در برابر فرمودهٔ او: « وَ أُتْبِعُوا فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا لَعْنَهً » (و در این دنیا لعنتی بدرقهٔ راهشان شد...) واقع میشود.
و از این جمله تأیید میشود که مقصود از لعنتِ پیشین، لعنت و طردِ الهی است نه لعن و نفرینِ مردم؛ بنابراین از میان سه وجهِ گذشته، یکی از دو وجه نخست—بهویژه وجه دوم—مناسبتر است، نه وجه سوم.
(بحث روایی)
در تفسیر عیاشی از ابو عمرو سعدی روایت شده است که گفت: علی بن ابیطالب (ع) فرمود:
دربارهٔ کلام الهی: « إِنَّ رَبِّي عَليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ » (همانا پروردگار من بر راه راست است): «یعنی او بر حق است؛ نیکی را با نیکی پاداش میدهد و بدی را به بدی کیفر میکند، و هر کس را بخواهد میبخشد و میآمرزد؛ پاک و منزّه و برتر است او».
میگویم: و توضیح این مطلب پیشتر گذشت.
و در روایتی از امامان (ع) آمده است: «سرزمینِ قوم عاد در صحرا و بادیه بود، و کِشتزارها و نخلستانهای فراوان، و عمرهایی طولانی و قامتهایی کشیده و بلند داشتند، ولی به بتپرستی روی آوردند؛ پس خدای متعال هود را بهسویشان برانگیخت تا آنان را به تسلیم در برابر خدا (اسلام) و کنار گذاشتنِ همتایان [و بتها] فراخوانَد، اما آنان سر باز زدند و به هود ایمان نیاوردند و او را آزردند؛ ازاینرو آسمانْ هفت سال بارانش را از آنان بازداشت تا دچار قحطی شدند...» تا پایان حدیث.
و بازداشتهشدنِ بارانِ آسمان از آنان، از طریق اهل سنت نیز از ضحاک روایت شده است که گفت:
باران به مدت سه سال از قوم عاد دریغ شد؛ پس هود به آنان گفت: « اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ-يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً » (از پروردگارتان آمرزش بخواهید، سپس به سوی او توبه کنید تا آسمان را پیدرپی و پرباران بر شما فرو فرستد)، اما آنان جز بر سرکشی و پافشاری بر گناه نیفزودند؛ و پیشتر گذشت که آیات [این سوره] خالی از اشاره به این ماجرا نیست.
بدان که روایتها دربارهٔ داستان هود و قوم عاد بسیار است، ولی اموری را در بر دارند که نه از طریق قرآن راهی برای تصحیح آنها وجود دارد و نه اعتبارِ عقلی آنها را تأیید میکند؛ از این رو، از ذکر آنها صرفنظر کردیم.
همچنین از طریق شیعه و اهل سنت روایتهای دیگری در توصیف بهشتِ قوم عاد که به «شدّاد پادشاه» منسوب است وارد شده؛ همان که در کلام خدای متعال یاد شده است: «إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِي الْبِلاٰدِ» (فجر: ۷-۸؛ شهرِ ارم، دارای ستونهای برافراشته، که مانندش در هیچ سرزمینی ساخته نشده بود). به خواست خدای متعال، سخن دربارهٔ آن در تفسیر سورهٔ فجر خواهد آمد.
(گفتاری دربارهٔ داستان هود)
۱. عاد، قوم هود:
آنان قومی از عرب و از انسانهای دوران پیش از تاریخ بودند که در شبهجزیره میزیستند. اخبارشان منقطع گشته و آثارشان محو شده است؛ تاریخ از زندگی آنان جز داستانهایی که نمیتوان به آنها اعتماد کرد چیزی بر جای نگذاشته است و در توراتِ موجود نیز نامی از آنان نیست.
آنچه قرآن کریم از سرگذشت آنان بیان میکند این است که قوم عاد ــ که گاه آنان را «عادِ نخستین» مینامد (نجم: ۵۰) و در آن اشارهای است به اینکه عاد دومی نیز وجود داشته است ــ قومی بودند که پس از قوم نوح (اعراف: ۶۹)، در «احقاف» (احقاف: ۲۱) از شبهجزیرهٔ عربستان سکونت داشتند [یادداشت منبع: ۱) «احقاف» جمع «حِقف» و به معنای تپههای شنی ناهموار و خمیده است؛ و احقافِ یادشده در کتاب عزیز، سرزمینی در میان عُمان و سرزمین مهره است، و گفته شده از عُمان تا حضرموت کشیده شده و ریگزارهایی مشرف بر دریا در ناحیهٔ شِحر است. ضحاک گفته است: احقاف کوهی در شام است (مراصد الاطلاع)].
قامتی بلند داشتند (قمر: ۲۰، حاقه: ۷) و از نظر آفرینش و نیرومندی جسمانی، بسیار تنومند و درشتجثه بودند (اعراف: ۶۹) و قدرتی سترگ و دستاندازیِ سختی [بر دیگران] داشتند (حم سجده [فصلت]: ۱۵، شعراء: ۱۳۰)، و در تمدن و شهرنشینی پیشرفت و شکوفایی چشمگیری داشتند؛ دارای شهرهایی آباد و زمینهایی حاصلخیز با باغها، نخلستانها، کشتزارها و جایگاههایی باشکوه بودند (شعراء و دیگر سورهها). در شکوفایی و تمدن بزرگ آنان همین بس که خدای متعال در توصیفشان میفرماید: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعٰادٍ إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِي الْبِلاٰدِ» (فجر: ۶-۸؛ آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟ شهر ارم با ستونهای برافراشته، که مانندش در شهرها ساخته نشده بود).
این قوم پیوسته از نعمتهای الهی برخوردار بودند تا آنکه حالِ خود را دگرگون ساختند؛ بتپرستی در میانشان ریشه دواند، بر سرِ هر بلندی بنایی بیهوده و خودنمایانه برافراشتند، کاخها و دژهای استوار ساختند بدان امید که جاودانه بمانند، و از سرکشانِ مستکبرِ خود فرمان بردند. پس خداوند برادرشان هود را بهسویشان برانگیخت تا آنان را به حق فراخواند و راهنمایی کند که تنها خدا را بپرستند، بتها را رها سازند و به دادگری و مهربانی رفتار کنند (شعراء: ۱۳۰). هود در اندرز دادن به آنان و خیرخواهی در حقشان نهایت تلاش را کرد، راه را روشن ساخت و جای هیچ بهانهای باقی نگذاشت؛ اما آنان با سرپیچی و امتناع با او روبهرو شدند و به انکار و ستیز برخاستند، و جز گروهی اندک به او ایمان نیاوردند. بیشترِ آنان بر سرکشی و عناد پافشاری ورزیدند، او را به نادانی و دیوانگی متهم ساختند و اصرار کردند که فرود آوَرَد بر آنان همان عذابی را که بدان بیمشان میداد و تهدیدشان میکرد. هود گفت: «إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ وَ أُبَلِّغُكُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ وَ لٰكِنِّي أَرٰاكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ» (احقاف: ۲۳؛ آگاهی [از زمان فرود آمدن عذاب] تنها نزد خداست، و من آنچه را بدان فرستاده شدهام به شما ابلاغ میکنم، ولی شما را قومی میبینم که نادانی میورزید).
پس خداوند عذاب را بر آنان فرود آورد و «باد عقیم» (ویرانگر و بیبرکت) را بهسویشان فرستاد که بر هر چه میگذشت، چیزی بر جای نمیگذاشت جز آنکه آن را چون استخوانِ پوسیده و خاکستر میگرداند (ذاریات: ۴۲)؛ تندبادی سخت سرد و غران در روزهایی شوم و نامبارک به مدت هفت شب و هشت روز پیاپی، که در آن مردم را بر خاکافتاده و هلاکشده میدیدی، گویی تنههای پوسیده و توخالی نخلاند (حاقه: ۷)؛ و آن باد مردم را [از جا] برمیکند، گویی ریشهکنشدهٔ تنههای نخل بودند (قمر: ۲۰).
در نخستین لحظهای که آن [عذاب] را به صورت ابری دیدند که به سوی درههایشان میآمد، شادمان شدند و گفتند: «عارض ممطرنا» (این ابری بارانآور برای ماست!)؛ در حالی که اشتباه کرده بودند، بلکه همان چیزی بود که با شتاب خواستارش بودند: «ريح فيها عذاب أليم تدمر كل شيء بأمر ربها فأصبحوا لا يرى إلا مساكنهم» (احقاف: ۲۵)؛ «بادی که در آن عذابی دردناک است و همهچیز را به فرمان پروردگارش درهممیکوبد؛ پس چنان شدند که جز خانههایشان چیزی دیده نمیشد». سرانجام، خداوند همگی آنان را تا آخرین نفر نابود کرد، و هود و مؤمنانِ همراهش را «برحمه منه» (هود: ۵۸)؛ با رحمتی از جانب خود، نجات بخشید.
۲. شخصیت معنوی هود:
و اما هود (ع)، از قوم عاد بود و در میان پیامبرانی که خداوند سرگذشت آنان و رنجها و آزارهایی را که در راه خدای پاک و منزه کشیدند یاد کرده است، دومین پیامبری است که برای دفاع از حق و ابطال بتپرستی به پا خاست. خداوند بر او همانگونه ستایش فرستاد که بر رسولان بزرگوارش ستایش کرده بود، و او را با آنان در نام و یادِ نیک شریک گردانید؛ درود خدا بر او باد.
[سورهٔ هود (۱۱): آیههای ۶۱ تا ۶۸]
اشاره
۞ وَإِلَىٰ ثَمُودَ أَخَاهُمۡ صَٰلِحٗاۚ قَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥۖ هُوَ أَنشَأَكُم مِّنَ ٱلۡأَرۡضِ وَٱسۡتَعۡمَرَكُمۡ فِيهَا فَٱسۡتَغۡفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوٓاْ إِلَيۡهِۚ إِنَّ رَبِّي قَرِيبٞ مُّجِيبٞ
و بهسوی قوم ثمود برادرشان صالح را [فرستادیم]؛ گفت: «ای قوم من، خدا را بپرستید که شما را هیچ معبودی جز او نیست. او شما را از زمین پدید آورد و آبادانیاش را به شما سپرد؛ پس از او آمرزش بخواهید و سپس بهسوی او بازگردید، که پروردگارم نزدیک و پاسخدهنده است».
قَالُواْ يَٰصَٰلِحُ قَدۡ كُنتَ فِينَا مَرۡجُوّٗا قَبۡلَ هَٰذَآۖ أَتَنۡهَىٰنَآ أَن نَّعۡبُدَ مَا يَعۡبُدُ ءَابَآؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِي شَكّٖ مِّمَّا تَدۡعُونَآ إِلَيۡهِ مُرِيبٖ
گفتند: «ای صالح، تو پیش از این در میان ما مایهٔ امید بودی؛ آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستیدند بازمیداری؟ و بهراستی ما دربارهٔ آنچه ما را بدان فرامیخوانی در تردیدی نگرانکننده (شک همراه با سوءظن) هستیم».
قَالَ يَٰقَوۡمِ أَرَءَيۡتُمۡ إِن كُنتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٖ مِّن رَّبِّي وَءَاتَىٰنِي مِنۡهُ رَحۡمَةٗ فَمَن يَنصُرُنِي مِنَ ٱللَّهِ إِنۡ عَصَيۡتُهُۥۖ فَمَا تَزِيدُونَنِي غَيۡرَ تَخۡسِيرٖ
گفت: «ای قوم من، به من بگویید اگر من بر حجتی روشن از سوی پروردگارم باشم و او از جانب خود رحمتی به من ارزانی داشته باشد، اگر نافرمانیاش کنم چه کسی مرا در برابر خدا یاری میدهد؟ پس شما جز بر زیان من چیزی نمیافزایید».
وَيَٰقَوۡمِ هَٰذِهِۦ نَاقَةُ ٱللَّهِ لَكُمۡ ءَايَةٗۖ فَذَرُوهَا تَأۡكُلۡ فِيٓ أَرۡضِ ٱللَّهِۖ وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوٓءٖ فَيَأۡخُذَكُمۡ عَذَابٞ قَرِيبٞ
«و ای قوم من، این مادهشترِ خدا برای شما نشانهای [معجزهآسا] است؛ پس آن را رها کنید تا در زمین خدا بچرد و هیچ گزندی به آن نرسانید که عذابی نزدیک شما را فرا خواهد گرفت».
فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُواْ فِي دَارِكُمۡ ثَلَٰثَةَ أَيَّامٖۖ ذَٰلِكَ وَعۡدٌ غَيۡرُ مَكۡذُوبٖ
اما آنان آن [مادهشتر] را پی کردند [و کشتند]؛ پس [صالح] گفت: «سه روز در خانههایتان از زندگی بهرهمند شوید؛ این وعدهای است که هرگز دروغ نخواهد بود».
فَلَمَّا جَآءَ أَمۡرُنَا نَجَّيۡنَا صَٰلِحٗا وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ بِرَحۡمَةٖ مِّنَّا وَمِنۡ خِزۡيِ يَوۡمِئِذٍۚ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ ٱلۡقَوِيُّ ٱلۡعَزِيزُ
پس هنگامی که فرمان ما فرارسید، صالح و کسانی را که همراه او ایمان آورده بودند، به رحمتی از جانب خود، از [عذاب و] رسواییِ آن روز رهانیدیم؛ بیگمان پروردگار تو همان نیرومند شکستناپذیر است.
وَأَخَذَ ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ ٱلصَّيۡحَةُ فَأَصۡبَحُواْ فِي دِيَٰرِهِمۡ جَٰثِمِينَ
و ستمکاران را آن بانگ مرگبار در میان گرفت؛ پس بامدادان در خانههایشان به رو بر زمین افتاده [و هلاک شده] بودند.
كَأَن لَّمۡ يَغۡنَوۡاْ فِيهَآۗ أَلَآ إِنَّ ثَمُودَاْ كَفَرُواْ رَبَّهُمۡۗ أَلَا بُعۡدٗا لِّثَمُودَ
گویی هرگز در آن دیار زندگی نکرده بودند! آگاه باشید که قوم ثمود به پروردگارشان کفر ورزیدند؛ هان، دوری از رحمت خدا بر قوم ثمود باد!
(بیان)
این آیات کریمه داستان صالح پیامبر (ع) و قومش را—که همان قوم ثمود بودند—یادآوری میکند؛ و آن حضرت (ع) سومین پیامبری است که به دعوت توحید برخاست و علیه بتپرستی قیام کرد. وی ثمود را به توحید فراخواند و در راه خدا آزارها و سختیها را تحمل کرد، تا آنکه خدا میان او و قومش داوری فرمود: آنان را نابود ساخت و او و مؤمنان همراهش را نجات بخشید.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِليٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ » (و بهسوی قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستادیم؛ گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید که معبودی جز او برای شما نیست). سخن دربارهٔ آیهٔ مشابه این، در داستان هود گذشت.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا » (او شما را از زمین پدید آورد و در آن به آبادانی گماشت) تا آخر آیه.
راغب گفته است: «الإنشاء إيجاد الشيء و تربيته و أكثر ما يقال ذلك في الحيوان» (انشاء یعنی پدید آوردن چیزی و پرورش دادن آن، و این واژه بیشتر دربارهٔ جانداران به کار میرود). وی گفته است:
« هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ » (او همان کسی است که شما را پدید آورد و برایتان گوش و چشمها قرار داد). پایان سخن راغب. و نیز گفته است: «العمارة ضد الخراب» (عِمارَت، ضدّ ویرانی است)؛ گفته میشود: «عمر أرضه يعمرها عمارة» (زمینش را آباد کرد). [و خداوند] فرموده است: « وَ عِمٰارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ » (و آباد ساختن مسجدالحرام)؛ و گفته میشود:
«عمرته فعمر فهو معمور» (آن را آباد کردم و آباد شد، پس آن آباد است)؛ [و خداوند] فرموده است: « وَ عَمَرُوهٰا أَكْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا » (و آن را بیش از آنچه اینان آبادش کرده بودند، آباد ساختند) و « وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ » (و سوگند به آن خانهٔ آباد)؛ و «أعمرته الأرض» و «استعمرته» هنگامی گفته میشود که آباد کردن را به او واگذار کنی؛ [و خداوند] فرموده است: « وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا » (و شما را در آن به آبادانی گماشت).
پایان سخن راغب. بنابراین «عِمارَت» (آباد کردن)، دگرگون ساختن زمین به وضعیتی است که برای بهرهبرداری از فواید مورد انتظارش شایسته گردد؛ مانند آباد ساختن خانه برای سکونت، مسجد برای عبادت، کشتزار برای کشاورزی، و باغ برای چیدن میوه و گردش در آن. و «استعمار» همان طلبِ عِمارَت و خواستنِ آبادانی است؛ به این صورت که از انسان خواسته شود زمین را آباد سازد تا برای بهرهگیری از فواید مورد انتظار آماده و شایسته شود.
و بنا بر آنچه گذشت، معنای سخن خدای متعال که فرمود: « هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا » (او شما را از زمین پدید آورد و در آن به آبادانی گماشت) —و این کلام افادهٔ حصر میکند— این خواهد بود که: تنها خدای متعال است که از مواد زمینی، این حقیقت به نام «انسان» را پدید آورد؛ سپس او را با پرورش تدریجی کامل ساخت و در سرشتش نهاد که در زمین دست به تصرّف بزند و آن را به حالتی درآورد که در زندگیاش از آن سود برد و هر نیاز و کمبودی را که درمییابد با آن برطرف کند؛ یعنی شما در پیدایش و پایداریتان، جز به خدای متعال و پاک از هر نقص، به هیچکس نیازمند نیستید.
بنابراین سخن حضرت صالح: « هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا » (او شما را از زمین پدید آورد و در آن به آبادانی گماشت)، در مقام بیان علت و حجتی است که با آن بر دعوتِ مطرحشدهاش در کلام « يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ » (ای قوم من، خدا را بپرستید که معبودی جز او برای شما نیست) استدلال میکند. از این رو، این جمله بدون حرف عطف (با فَصل) آمده است؛ گویی به او گفته شد: چرا تنها او را بپرستیم؟ و او در پاسخ فرمود:
زیرا او همان کسی است که شما را از زمین پدید آورد و در آن به آبادانی گماشت.
و این بدان جهت است که آنان بتها را تنها به این دلیل میپرستیدند و آنها را شریکان خدای متعال قرار میدادند که بر پایه پندار باطل خود میگفتند: خدای پاک و منزه فراتر از آن است که فهمی او را فراگیرد، و برتر و دورتر از آن است که عبادتی به او برسد یا خواهش و درخواستی به سویش بالا رود؛ و از آنجا که انسان ناگزیر از ارتباط و درخواست است، واجب است برخی از آفریدگان شریفش را بپرستیم که کار این جهان خاکی و تدبیر نظام جاری در آن به آنان واگذار شده است، و با التماس و زاری به ایشان نزدیکی جوییم تا از ما خشنود شوند و خیر و برکات را بر ما فرود آورند، و بر ما خشم نگیرند تا از گزند بدیها در امان بمانیم؛ و این معبود و پروردگار، در حقیقت شفیع ما نزد خداست، چرا که خدا معبودِ همه معبودان و پروردگارِ همه پروردگاران است و همه کارها به او بازمیگردد.
بنابراین، آیین بتپرستی بر این پایه استوار است که پیوند میان خدای پاک و منزه و انسان گسسته است، و این پیوند تنها میان انسان و آن واسطههای شریفی برقرار است که بتپرستان به سویشان روی میآورند، همراه با اینکه برای این واسطهها استقلال در تأثیرگذاری و مقام شفاعت نزد خدا قائل هستند.
اما از آنجا که خودِ خدای متعال انسان را از زمین پدید آورده و او را در آن سکونت و به آبادانیاش امکان بخشیده است، با انسان پیوند دارد و به وی نزدیک است؛ و هیچیک از این اسباب و عوامل، استقلالی از خود ندارند؛ اسبابی که خدا آنها را در این جهان سامان داده و به جریان انداخته است تا با جلب رضایتشان به خیری امید بسته شود، یا با به خشم آوردنشان از شری بیم رود.
پس تنها خدای پاک و منزه است که باید پرستیده شود تا با این بندگی به رضایتش امید رود و از خشمش پروا گردد، چرا که او آفریننده انسان و هر موجود دیگر، و تدبیرکننده کار او و کار همه چیز است. بنابراین، این کلام الهی:
« هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا » (او شما را از زمین پدید آورد و در آن به آبادانی واداشت)، برای بیان علت سخن پیشین و استدلال بر آن آورده شده است، از این راه که پیوند میان خدای متعال و انسان را اثبات، و هرگونه استقلال را از اسباب و عوامل نفی میکند.
از همین رو، به دنبال آن به عنوان نتیجهگیری فرمود: « فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ » (پس، از او آمرزش بخواهید و سپس به سوی او بازگردید)؛ یعنی حال که خدای متعال یگانه کسی است که باید او را بپرستید و غیر او را واگذارید، از آن رو که آفریننده شما و تدبیرکننده کار زندگی شماست، پس از او بخواهید که نافرمانیتان را در پرستش غیر او ببخشاید، و با ایمان به او و بندگیاش به سویش بازگردید، که او نزدیک و پاسخدهنده است.
و این سخن خود را که « فَاسْتَغْفِرُوهُ » (از او آمرزش بخواهید...)، با این جمله تعلیل فرمود که « إِنَّ رَبِّي قَرِيبٌ مُجِيبٌ » (بهراستی پروردگارم نزدیک و پاسخدهنده است)؛ زیرا صالح (ع) از استدلال یادشده چنین نتیجه گرفت که خدای متعال خود عهدهدار آفرینش انسان، پرورش او و تدبیر امور زندگیاش است، و هیچیک از اسبابِ دستاندرکار در جهان، استقلالی از خود ندارند، بلکه خدای متعال است که این سبب را به این سو روانه میکند و آن دیگری را از آن سو بازمیدارد. از این رو، اوست که میان انسان و خواستههایش و همه اسبابِ کارآمد در آنها حائل است و به انسان نزدیک میباشد، نه آنگونه که بتپرستان میپندارند که هیچ درکی به او نمیرسد و هیچ عبادت و پیشکشی به درگاهش راه ندارد. و هنگامی که او نزدیک باشد، پس پاسخدهنده نیز هست؛ و چون نزدیک و پاسخدهنده است و او همان خدایی است که هیچ معبودی جز او نیست، پس واجب است که از او آمرزش بطلبند و سپس به سویش بازگردند.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا يٰا صٰالِحُ قَدْ كُنْتَ فِينٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا »إلخ (گفتند: ای صالح، بهراستی تو پیش از این در میان ما مایه امید بودی؛ آیا ما را از اینکه آنچه را پدرانمان میپرستیدند بپرستیم بازمیداری؟...). امید، در حقیقت به ذات انسان تعلق نمیگیرد، بلکه به کارها و آثار او وابسته است، و از افعال و آثار نیز جز خیر و سود انتظاری نمیرود. بنابراین، مایه امید بودنِ او بدین معناست که شخص او و خاندانش صاحب رشد و کمال دیده شوند، به گونهای که خیر از او سرچشمه گیرد و نفع از او چشم داشته شود؛ و این سخن که « قَدْ كُنْتَ فِينٰا » (در میان ما بودی)، دلیلی است بر اینکه او مایه امید همه مردم و عموم آنان بوده است.
پس گفتار آنان که « يٰا صٰالِحُ قَدْ كُنْتَ فِينٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا » (ای صالح، پیش از این در میان ما مایه امید بودی)، معنایش این است که قوم ثمود از تو امید داشتند که از افراد شایستهشان باشی، با خدماتت به جامعهشان سود برسانی و به سبب نشانههای رشد و کمالی که در تو مشاهده میکردند، این مردم را به راه پیشرفت و تعالی رهنمون شوی؛ اما امروز به سبب این سخنان بیسابقه که آوردهای و دعوتی که برپا داشتهای، از تو و پختگی اندیشهات ناامید شدهاند.
و این سخن آنان که: « أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا » (آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستند بازمیداری؟)، پرسشی انکاری به انگیزهٔ سرزنش و نکوهش است. این پرسش در جایگاه بیان علت برای جملهٔ پیشین است و چکیدهاش این است: علتِ ناامیدی امروزشان از تو این است که آنان را از برپا داشتن یکی از سنتهای آیینشان بازمیداری و نمایانترین جلوهٔ هویت قومیشان را نابود میکنی؛ زیرا بتپرستی از سنتهای مقدس این جامعه بود، و پایبندیِ پیوستهٔ جامعه به سنتهای مقدسش نشاندهندهٔ آن است که آنان ریشهای اصیل و استوار دارند و از همبستگی قومی همراه با ثبات در اندیشه و اراده برخوردارند.
دلیل آنچه گفتیم، این سخن است: « أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا » (آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستند بازمیداری؟)؛ چراکه بر معنای پرستشی پیوسته دلالت دارد که در آن عبادت فرزندان به عبادت پدران پیوند خورده است، و نفرمود: «أ تنهانا أن نعبد ما كان يعبد آباؤنا؟» (آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان در گذشته میپرستیدند بازمیداری؟)، و تفاوت معنایی میان این دو تعبیر روشن است.
از همینجا آشکار میشود که تفسیر برخی از مفسران، مانند صاحب تفسیر «المنار» و دیگران، که عبارتِ « أَنْ نَعْبُدَ مٰا يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا » (اینکه آنچه پدرانمان میپرستند بپرستیم) را به «أن نعبد ما كان يعبد آباؤنا» (اینکه آنچه پدرانمان در گذشته میپرستیدند بپرستیم) برگرداندهاند، نادرست است.
و سخن آنان که: « وَ إِنَّنٰا لَفِي شَكٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَيْهِ مُرِيبٍ » (و به راستی ما دربارهٔ آنچه ما را بدان فرامیخوانی در تردیدی بدگمانکنندهایم)، دومین دلیل آنان در رد دعوت صالح (ع) است. دلیل نخستشان در آغاز آیه آمده بود و خلاصهاش این است: آنچه به سویش دعوت میکنی، یعنی دست کشیدن از بتپرستی، بدعتی ناپسند است که سنت مقدس ثمود را بر باد میدهد، پایههای آیینشان را فرو میریزد و نام و یادشان را از بین میبرد؛ بنابراین بر ماست که آن را رد کنیم. دلیل دومشان این است که تو برای دعوتت دلیلی روشن نیاوردهای که یقین پدید آورد و شک را از ما بزداید؛ از این رو ما دربارهٔ آنچه ما را بدان میخوانی در شکی تردیدافکن و نگرانکنندهایم، و حق نداریم با وجود شکی که در آن داریم، آنچه را بدان فرامیخوانی بپذیریم.
«الإرابة» به معنای متهم ساختن و بدگمانی است. گفته میشود: «رابني منه كذا» هنگامی که فلان چیز از او موجب شک شود، و «أرابني كذا إرابة» هنگامی که آن چیز تو را به متهم کردن و بدگمانی به او وادارد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ مِنْ رَبِّي وَ آتٰانِي مِنْهُ رَحْمَهً » (گفت: ای قوم من، به من خبر دهید اگر از سوی پروردگارم بر دلیلی روشن باشم و از نزد خود به من رحمتی بخشیده باشد...) تا پایان آیه. مراد از «بَیّنه» نشانهٔ معجزهآسا و مقصود از «رحمت» نبوت است، و سخن دربارهٔ آیهٔ مشابه در داستان نوح (ع) در همین سوره گذشت.
و سخن او که: « فَمَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَيْتُهُ » (پس چه کسی مرا در برابر خدا یاری میکند اگر از او نافرمانی کنم؟) جواب شرط است، و حاصل معنا این است:
به من خبر دهید، اگر من با نشانهای معجزهآسا تأیید شده باشم که از درستی دعوتم خبر میدهد و خداوند به من رسالت بخشیده و به رساندن پیامش فرمانم داده باشد، چه کسی مرا از [کیفر] خدا رهایی میبخشد و گزند را از من دور میکند، اگر در آنچه میخواهید از شما اطاعت کنم و با خواستهتان که رها کردنِ دعوت است همراه شوم؟!
بنابراین در این کلام، پاسخی به هر دو دلیلِ آنان آمده و عذری است در برابر آنچه او را به خاطرش سرزنش میکردند و دعوتی بدعتآمیز میشمردند.
و سخن او که: « فَمٰا تَزِيدُونَنِي غَيْرَ تَخْسِيرٍ » (پس جز بر زیانکاریام نمیافزایید) نتیجهگیری از سخن پیشین اوست که در مقام باطل ساختن آن دو دلیل، عذر آوردن برای مخالفت با آنان و اقدام به دعوتشان بر خلاف سنت قومیشان بیان کرد؛ بنابراین معنا چنین است: شما با اصرارتان بر اینکه دعوت را رها کنم و به سوی شما برگردم و به شما بپیوندم، چیزی جز زیانکار کردنم بر من نمیافزایید؛ زیرا مخالفت با حق جز زیانکاری نیست.
و گفته شده است: مقصود این است که شما با گفتارتان که: «أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا؟» (آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستند بازمیداری؟)، چیزی جز اینکه شما را به زیانکاری نسبت دهم بر من نمیافزایید. و نیز گفته شده است: معنا این است که شما جز بر بصیرت و آگاهیِ من دربارهٔ زیانکاریِ خودتان نمیافزایید؛ ولی وجه نخست موجهتر است.
خدای متعال میفرماید: « وَ يٰا قَوْمِ هٰذِهِ نٰاقَهُ اللّٰهِ لَكُمْ آيَهً فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذٰابٌ قَرِيبٌ » (و ای قوم من، این مادهشترِ خدا برای شما نشانهای [معجزهآسا] است؛ پس بگذاریدش در زمین خدا بچرد و گزندی به آن نرسانید که عذابی نزدیک شما را فرا میگیرد). اضافه شدنِ مادهشتر به خدا، اضافهٔ تشریفی (برای بزرگداشت و تکریم) است، مانند «كبيت الله و كتابة الله» (چون خانهٔ خدا و نوشتهٔ خدا). این مادهشتر نشانهای معجزهآسا برای صالح (ع) بود که نبوت او را تأیید میکرد، و او آن را بنا بر درخواست خودِ آنان به اذن خدا از سنگ کوه بیرون آورد و به آنان گفت که این شتر رها و آزاد در زمین خدا بچرد، و هشدارشان داد که آسیبی به آن نرسانند؛ یعنی با زدن، زخمی کردن یا کشتن گزندی به آن نزنند، و خبرشان داد که اگر چنین کنند، عذابی نزدیک و شتابان دامنگیرشان خواهد شد؛ و معنای آیه همین است.
خدای متعال میفرماید: « فَعَقَرُوهٰا فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِي دٰارِكُمْ ثَلاٰثَهَ أَيّٰامٍ ذٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ » (پس آن [شتر] را پی کردند [و کُشتند]؛ آنگاه [صالح] گفت: سه روز در خانهتان برخوردار باشید؛ این وعدهای است که دروغ نخواهد بود). «عَقرِ ناقه» همان نحر کردن (کشتنِ) مادهشتر است، و «دار» مکانی است که انسان میسازد و خود و خانوادهاش در آن سکونت میگزینند و پناه میگیرند؛ و مراد از آن در این آیه، شهر است؛ شهر از آن رو «دار» نامیده شده که همانند خانه، اهل خود را گرد هم میآورد. و گفته شده مراد از دار، دنیاست که سخنی بعید (دور از ذهن) است.
مراد از برخورداریِ آنان در شهرشان، زندگی کردن و بهرهمندی از نعمتهای حیات است؛ چرا که زندگی دنیا کالایی است که از آن بهره گرفته میشود، یا مراد لذت بردن از انواع نعمتهایی است که در آن شهر برای خود فراهم آورده بودند؛ از چشماندازهای بهجتانگیز، لوازم زندگی، خوراکیها و نوشیدنیها و رها ساختن خود در پی هواها و هوسهای نفس.
و سخن خدای متعال که: « ذٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ » (این وعدهای است که دروغ نخواهد بود)، اشاره به عبارت « تَمَتَّعُوا » (برخوردار باشید...) تا آخر است، و عبارت « وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ » (وعدهای نادروغ)، بیان و توضیحِ آن است.
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّيْنٰا صٰالِحاً » (پس چون فرمان ما فرا رسید، صالح را نجات دادیم) تا پایان آیه. اما دربارهٔ این سخن خدا که: « جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّيْنٰا صٰالِحاً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا » ([چون] فرمان ما فرا رسید، صالح و کسانی را که همراه او ایمان آورده بودند، به رحمتی از جانب خود نجات دادیم)،
پیش از این در داستان هود، سخن دربارهٔ نظیر آن گذشت.
و اما این سخن خدا که: « وَ مِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ » (و از رسواییِ آن روز)، معطوف به محذوف است و در تقدیر چنین است: «نجيناهم من العذاب و من خزي يومئذ» (آنان را از عذاب و از رسواییِ آن روز نجات دادیم). «خِزی» عیبی است که رسواییاش آشکار شود و از آشکار شدنش شرم آید؛ یا اینکه تقدیر کلام چنین است: «نجيناهم من القوم و من خزي يومئذ» (آنان را از آن قوم و از رسواییِ آن روز نجات دادیم)، مانند این سخن خدای متعال که: « وَ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ » (و مرا از قوم ستمکار نجات بده).
و سخن خدای متعال که: « إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ » (بیگمان پروردگار تو، همو نیرومندِ شکستناپذیر است)، در جایگاه تعلیل (بیان علت) برای مضمون آغاز آیه است و در آن التفاتی (تغییر لحن گفتار) از متکلم معالغیر (ما) به غایب (او) صورت گرفته است؛ و نظیر آن در پایان داستان هود در این فرموده گذشت: « أَلاٰ إِنَّ عٰاداً كَفَرُوا رَبَّهُمْ » (آگاه باشید که قوم عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند). وجه این التفات، یادآوریِ صفت ربوبیت است تا بر بیرون رفتنِ آنان از زیّ بندگی، کفر ورزیدنشان به ربوبیت و ناسپاسی در برابر نعمتهای پروردگارشان دلالت کند.
خدای متعال میفرماید: « وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَهُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ » (و کسانی را که ستم کرده بودند صیحه [مرگبار آسمانی] فرو گرفت، پس در خانههایشان بر زمین افتاده [و بیجان] شدند).
در زبان عربی هنگامی که کسی به رو بر زمین بیفتد، گفته میشود: «جَثَمَ جُثُوماً»؛ و معنای باقی آیه روشن است.
خدای متعال میفرماید: « كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهٰا » (گویی هرگز در آن [خانهها] سکونت نداشتهاند)؛ «غَنِيَ بالمَكان» یعنی در آن مکان اقامت گزید، و ضمیر [در «فِیهَا»] به «دیار» (خانهها) بازمیگردد.
خدای متعال میفرماید: « أَلاٰ إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِثَمُودَ » (آگاه باشید که قوم ثمود به پروردگارشان کفر ورزیدند؛ هان! دوری [از رحمت خدا] بر ثمود باد!). این دو جمله، خلاصهٔ تفصیلی است که پیش از این در داستان آمد؛ جملهٔ نخست، چکیدهٔ فرجام کار قوم ثمود و دعوت صالح (ع) است، و جملهٔ دوم، خلاصهٔ کیفری است که خداوند به آنان داد؛ و نظیر این آیه پیش از این در پایان داستان هود گذشت.
(بحث روایی)
در کتاب کافی با سند از ابوبصیر روایت شده است که گفت: به امام صادق (ع) عرض کردم: « كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ- فَقٰالُوا أَ بَشَراً مِنّٰا وٰاحِداً نَتَّبِعُهُ-إِنّٰا إِذاً لَفِي ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ » (قوم ثمود بیمدهندگان را تکذیب کردند و گفتند: آیا ما از بشری از جنس خودمان که تنها و بیکس است پیروی کنیم؟! در این صورت بیگمان در گمراهی و جنون خواهیم بود [قمر: ۲۳-۲۴]). حضرت فرمودند: «این سخن دربارهٔ زمانی است که صالح را تکذیب کردند؛ و خدای عزوجل هرگز هیچ قومی را هلاک نکرده است مگر آنکه پیش از آن پیامبرانی فرستاد تا بر آنان اتمام حجت کنند.
پس خداوند صالح را بهسویشان فرستاد، اما پاسخش را ندادند و بر او سرکشی نمودند و گفتند: هرگز به تو ایمان نمیآوریم مگر با برآوردن این شرط: از این صخره مادهشتری باردار (عَشَراء: شتر دهماههٔ آبستن) برای ما بیرون آوری. آنان این صخره را بزرگ میشمردند و میپرستیدند و در آغاز هر سال نزد آن گرد میآمدند و قربانی میکردند؛ پس گفتند: «اگر چنانکه ادعا میکنی، پیامبر و فرستادهای هستی، خدایت را برای ما بخوان تا از این صخرهٔ سخت و یکپارچه مادهشتری باردار برایمان بیرون آورد.» و خداوند نیز همانگونه که خواسته بودند، آن را برایشان بیرون آورد.
سپس خدای تبارک و تعالی به او وحی فرمود که: «ای صالح، به آنان بگو: خداوند برای این مادهشتر سهمی از آب در یک روز و برای شما نیز سهمی در روز دیگر قرار داده است.» از آن پس، چون نوبت مادهشتر فرامیرسید، آب را در آن روز مینوشید و آنان شتر را نگه میداشتند و هیچ خرد و کلانی باقی نمیماند مگر اینکه در آن روز از شیرش مینوشید. و چون شب به پایان میرسید و صبح میشد، بامدادان بهسوی آب خود میرفتند و در آن روز از آن مینوشیدند و مادهشتر در آن روز آب نمینوشید؛ و تا مدتی که خدا میخواست بر همین منوال روزگار گذراندند.
سپس آنان در برابر خدا سرکشی ورزیدند و نزد یکدیگر رفتند و گفتند: «این مادهشتر را پی کنید (بکشید) و از دستش راحت شوید؛ ما خشنود نیستیم که یک روز نوبت آبِ ما باشد و یک روز نوبت او!» سپس گفتند: «چه کسی کشتن آن را بر عهده میگیرد تا پاداشی هر آنچه بخواهد برایش قرار دهیم؟» پس مردی سرخرو، بور و زاغچشم که زنازاده بود و پدری برایش شناخته نمیشد و او را «قُدار» مینامیدند، نزدشان آمد؛ او شقاوتمندی از تبار نگونبختان و مایهٔ شومیِ آنان بود؛ پس برای او پاداشی تعیین کردند.
پس هنگامی که مادهشتر بهسوی آبی که همواره بر آن وارد میشد رفت، او کاری به کارش نداشت تا آنکه آب نوشید و بازگشت؛ آنگاه بر سر راهش به کمین نشست و ضربهای با شمشیر به آن زد که اثری نکرد؛ سپس ضربهٔ دیگری زد و آن را کشت و شتر به پهلو بر زمین افتاد. بچهاش (فصیل: کُرّهشترِ از شیر گرفتهشده) گریخت تا آنکه به کوه برآمد و سه بار رو به آسمان ناله سر داد. قوم صالح پیش آمدند و هیچکس از آنان نماند مگر اینکه در ضربه زدن به آن شریک شد، و گوشتش را میان خود تقسیم کردند، بهگونهای که هیچ خرد و کلانی از آنان نماند مگر اینکه از آن گوشت خورد.
چون صالح چنین دید، نزد آنان آمد و گفت: «ای قوم، چه چیز شما را به این کار واداشت؟ آیا از فرمان پروردگارتان سرپیچی کردید؟» پس خدای تبارک و تعالی به صالح (ع) وحی فرمود: «قومت طغیان و ستم کردند و مادهشتری را کشتند که خداوند آن را حجتی بر آنان فرستاده بود؛ در حالی که هیچ گزندی برایشان نداشت و بیشترین سود را به آنان میرساند. پس به آنان بگو: همانا من عذابم را تا سه روز دیگر بهسویشان خواهم فرستاد؛ اگر توبه کردند و بازگشتند، توبهشان را میپذیرم و عذاب را از آنان بازمیدارم، و اگر توبه نکردند و بازنگشتند، در روز سوم عذابم را بر آنان فرو میفرستم.»
صالح نزد آنان آمد و گفت: «ای قوم، من فرستادهٔ پروردگارتان بهسوی شما هستم، و او به شما میفرماید: اگر توبه کنید و بازگردید و آمرزش بطلبید، شما را میآمرزم و توبهتان را میپذیرم.» اما چون این سخن را به آنان گفت، سرکشیِ شدیدی پیش گرفتند؛ و سرکشانهترین و ناپاکترین سخنان را بر زبان آوردند و گفتند: «ای صالح، اگر از راستگویانی، آنچه را به ما وعده میدهی بر سرمان بیاور!»
صالح فرمود: «ای قوم، فردا صبح چهرههایتان زرد خواهد شد، روز دوم چهرههایتان سرخ میگردد، و روز سوم چهرههایتان سیاه خواهد شد.» چون روز نخست فرارسید، صبحگاهان چهرههایشان زرد شده بود؛ پس نزد یکدیگر رفتند و گفتند: «آنچه صالح گفته بود بر سرتان آمد!» اما سرکشانِ آنان گفتند: «سخن صالح را نمیشنویم و گفتهاش را نمیپذیریم، هرچند سخت و هولناک باشد.» چون روز دوم فرارسید، صبحگاهان چهرههایشان سرخ شده بود؛ پس نزد یکدیگر رفتند و گفتند: «ای قوم، آنچه صالح به شما گفته بود بر سرتان آمد!» سرکشانِ آنان گفتند: «اگر همگی نابود شویم نیز هرگز به سخن صالح گوش فرا نمیدهیم و خدایانی را که پدرانمان میپرستیدند رها نمیکنیم!» و نه توبه کردند و نه بازگشتند. چون روز سوم فرارسید، صبحگاهان چهرههایشان سیاه شده بود؛ پس نزد یکدیگر رفتند و گفتند: «ای قوم، آنچه صالح به شما گفته بود فرارسید!» سرکشانِ آنان گفتند: «آری، آنچه صالح به ما گفته بود فرارسیده است.»
چون نیمهشب شد، جبرئیل نزد آنان آمد و چنان صیحهای (فریادی مرگبار) بر سرشان زد که آن صیحه گوشهایشان را درید، دلهایشان را شکافت و جگرهایشان را پارهپاره کرد. آنان در آن سه روز حنوط کرده و کفن پوشیده بودند و دانستند که عذاب بر آنان فرود میآید. پس همگی در یک چشم برهمزدن مردند؛ کوچک و بزرگشان، بهگونهای که نه صدایی از چارپایی و نه چوپانی و نه هیچچیز دیگری برایشان نماند، مگر آنکه خداوند نابودش کرد. پس در خانهها و خوابگاههایشان مرده بر جای ماندند. آنگاه خداوند همراه با آن صیحه، آتشی از آسمان به سوی آنان فرستاد و همهشان را سوزاند؛ و این داستانِ آنان بود.»
میگویم: دربرداشتنِ اموری خارقالعاده در این حدیث—مانند نوشیدن همهٔ مردم از شیر مادهشتر و نیز دگرگونی روزبهروزِ رنگ چهرههایشان—هیچ اشکالی ندارد؛ چراکه اصل پدیدآمدنِ آن ناقه معجزه بود، و قرآن کریم نیز به این نکته و به اینکه یک روز سهمِ آب برای آن شتر و روز معلومِ دیگری برای همهٔ مردم شهر بود تصریح کرده است.
و اما اینکه صیحه از سوی جبرئیل بوده است، با اینکه صاعقهای آسمانی و نازلشده بر آنان باشد که با صدایش آنان را کشته و با آتشش سوزانده باشد، منافاتی ندارد؛ زیرا هیچ مانعی نیست که حادثهای از حوادثِ جهان هستی—خواه خارقالعاده باشد یا طبق روالِ عادی—به فرشتهای روحانی نسبت داده شود، اگر آن فرشته در مجرای پدیدآمدنِ آن باشد؛ همانگونه که دیگر حوادث هستی مانند مرگ، زندگی، روزی و جز اینها به فرشتگانِ کارگزار نسبت داده شده است.
و این سخن امام (ع) که: «آنان در آن سه روز حنوط کرده و کفن پوشیده بودند»، گویا کنایه از آمادهشدنِ آنان برای مرگ است.
در برخی روایتها در توصیف مادهشتر آمده است که فاصلهٔ میان دو پهلویش یک میل (حدود دو کیلومتر) بود؛ و این از مطالبی است که روایت را بیاعتبار میکند، نه از آن رو که وقوعش ناممکن باشد—چراکه این اشکال با توجه به معجزهبودنِ آفرینشِ آن شتر قابل دفع است—بلکه از آن رو که با در نظر گرفتن تناسب میان اندامهایش، بلندی کوهان آن باید به حدود سه میل برسد، و با این حال تصوّرپذیر نیست که انسانی بتواند با شمشیرش آن را پی کند و بکشد، در حالی که این کار قطعاً از سوی پیکنندهٔ ناقه بر پایهٔ اعجاز رخ نداده است. با این همه، این سخن خدای متعال:
« لَهٰا شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ » (شعراء: ۱۵۵؛ برای آن سهمی از آب است و برای شما سهم روزی معیّن)، خالی از دلالت یا دستکم اشارهای به این نیست که جثهاش بسیار بزرگ بوده است.
(گفتاری در چند فصل دربارهٔ سرگذشت صالح علیهالسلام)
۱. ثمود، قوم صالح (ع):
ثمود قومی از عربهای اصیل (عربِ عاربه) بودند که در «وادیالقری» میان مدینه و شام سکونت داشتند. آنان از انسانهای دوران پیش از تاریخاند و تاریخ جز اندکی از اخبارشان را ثبت نکرده است؛ روزگارانْ آثارشان را کهنه و محو کرده است، از این رو بر جزئیاتی که از داستانهایشان نقل میشود نمیتوان اعتماد کرد.
آنچه کتاب خدا از سرگذشت آنان بازمیگوید این است که امتی از عرب بودند، چنانکه نام پیامبرشان—که از خود آنان بود (هود: ۶۱)—بر آن دلالت دارد. آنان پس از قوم عاد پدید آمدند و تمدن و شهرنشینی داشتند؛ زمین را آباد میکردند، در دشتهای هموارش کاخها برمیافراشتند و در دل کوهها خانههایی امن میتراشیدند (اعراف: ۷۴)، و کارشان کشاورزی از طریق روانساختن چشمهها و پدیدآوردن باغها، نخلستانها و کشتزارها بود (شعراء: ۱۴۸).
قوم ثمود بر شیوهٔ ملتها و قبیلهها میزیستند و بزرگان و پیرانِ قوم بر آنان حکومت میکردند. در شهری که صالح در آن مبعوث شد، نُه گروه (یا نُه نفر) بودند که در زمین فساد میکردند و اصلاح نمینمودند (نمل: ۴۸)؛ پس در زمین سرکشی کردند، بتها را پرستیدند و در گردنکشی و ستمگری زیادهروی روا داشتند.
۲. بعثت صالح (ع):
هنگامی که قوم ثمود پروردگارشان را فراموش کردند و در کار خویش زیادهروی نمودند، خداوند پیامبرش صالح (ع) را بهسویشان فرستاد. او از خاندانی با شرافت و سرفراز بود و به خردمندی و کاردانی شهرت داشت (هود: ۶۲؛ نمل: ۴۹). پس آنان را به توحید و یکتاپرستیِ خدای پاک و منزه فراخواند و خواست تا بتپرستی را رها کنند، در جامعهشان بر پایهٔ دادگری و نیکی رفتار نمایند، در زمین برتریجویی نکنند، از حد درنگذرند و سرکشی ننمایند، و آنان را از عذاب الهی بیم داد (هود، شعراء، شمس و دیگر سورهها).
آن حضرت (ع) با حکمت و اندرز نیکو به دعوت بهسوی دین خدا برخاست و در راه خدا بر آزارها شکیبایی ورزید؛ اما جز گروه اندکی از ناتوانان و فرودستانِ آنان، کسی به او ایمان نیاورد (اعراف: ۷۵). ولی سرکشانِ مستکبر و تودهٔ پیروانشان بر کفر خود پای فشردند، ایمانآورندگان به او را خوار شمردند و به صالح (ع) نسبتِ کمخردی و جادوگری دادند (اعراف: ۶۶؛ شعراء: ۱۵۳؛ نمل: ۴۷).
آنان از او بر سخنش دلیلی روشن خواستند و معجزهای طلبیدند که بر راستیِ ادعایش در رسالت دلالت کند؛ و به او پیشنهاد کردند که برایشان مادهشتری از صخرهٔ کوه بیرون آورد. صالح (ع) نیز همانگونه که وصف کرده بودند مادهشتری برایشان آورد و به آنان فرمود: خداوند به شما فرمان میدهد که یک روز از چشمهٔ آبتان بنوشید و یک روز [دیگر] از آن دست بکشید تا ناقه بنوشد؛ پس سهمِ نوشیدنِ یک روز از آنِ اوست و سهمِ نوشیدنِ روزی معین از آنِ شما. همچنین او را به حال خود واگذارید تا هر جا که میخواهد در زمین خدا بچرد، و هیچ گزندی به او نرسانید که عذابی نزدیک شما را فرو خواهد گرفت (اعراف: ۷۲؛ هود: ۶۴؛ شعراء: ۱۵۶).
روزگاری کار بر همین منوال گذشت؛ تا آنکه سرکشی کردند، نیرنگ ورزیدند و بدبختترینِ فردشان را برای کشتن مادهشتر برانگیختند و او آن را پی کرد (کشت)؛ و به صالح گفتند: «ائتنا بما تعدنا إن كنت من الصادقين» (اگر از راستگویانی، آنچه را به ما وعده میدهی بیاور!). صالح (ع) فرمود:
«تَمَتَّعُوا فِي دٰارِكُمْ ثَلاٰثَةَ أَيّٰامٍ ذٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ:» (سه روز در خانههایتان [از زندگی] برخوردار شوید؛ این وعدهای است که دروغ نخواهد بود).
(هود: ۶۵).
سپس گروهها و تیرههای آن شهر دربارهٔ صالح نیرنگ ورزیدند و میان خود سوگند یاد کردند که: «لنبيتنه و أهله ثم نقولن لوليه ما شهدنا مهلك أهله و إنا لصادقون» (شبانگاه بر او و خانوادهاش شبیخون میزنیم، سپس به ولیّدم او خواهیم گفت ما در هلاکت خانوادهاش حضور نداشتیم و قطعاً راست میگوییم)؛ «و مكروا مكرا و مكر الله مكرا و هم لا يشعرون» (دست به نیرنگی زدند و خدا نیز تدبیری کرد، در حالی که درنمییافتند) (نمل: ۵۰). پس: «فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ» (صاعقه آنان را در بر گرفت، در حالی که نظاره میکردند) (ذاریات: ۴۴)؛ و زمینلرزه و صیحهٔ آسمانی آنان را فرو گرفت و در خانههایشان پیکرهایی بیجان بر زمین افتادند. صالح از آنان روی گرداند و گفت: «يا قوم لقد أبلغتكم رسالة ربي و نصحت لكم و لكن لا تحبون الناصحين» (ای قوم من! پیام پروردگارم را به شما رساندم و خیرخواه شما بودم، ولی شما خیرخواهان را دوست ندارید) (اعراف: ۷۹؛ هود: ۶۷). و «و أنجى الله الذين آمنوا و كانوا يتقون» (و خداوند کسانی را که ایمان آورده و پرواپیشه بودند نجات بخشید) (حم سجده: ۱۸)؛ و پس از آنان، نداکنندهٔ الهی بانگ برآورد:
«ألا إن ثمود كفروا ربهم ألا بعدا لثمود» (هان! قوم ثمود به پروردگارشان کفر ورزیدند؛ هان! دوری [از رحمت حق] بر ثمود باد!).
۳. شخصیت صالح (ع):
در توراتِ کنونی، نام و یادی از این پیامبر شایسته نیامده است. آن حضرت (ع) از قوم ثمود بود و سومین پیامبری است که در قرآن، از او بهخاطر قیام به امر خدا و خیزش برای توحید بر ضد بتپرستی یاد شده است. خدای متعال پس از نوح و هود از او نام میبرد، و او را بدانگونه میستاید و ثنا میگوید که پیامبران و فرستادگانش را ستوده است؛ و او را نیز مانند دیگر پیامبران برگزید و بر جهانیان برتری بخشید (علیهمالسلام).
[سورهٔ هود (۱۱): آیههای ۶۹ تا ۷۶]
اشاره
وَلَقَدۡ جَآءَتۡ رُسُلُنَآ إِبۡرَٰهِيمَ بِٱلۡبُشۡرَىٰ قَالُواْ سَلَٰمٗاۖ قَالَ سَلَٰمٞۖ فَمَا لَبِثَ أَن جَآءَ بِعِجۡلٍ حَنِيذٖ
و قطعاً فرستادگان ما با مژده نزد ابراهیم آمدند؛ سلام گفتند، [او نیز] گفت: «سلام»، و دیری نپایید که گوسالهای بریان آورد.
فَلَمَّا رَءَآ أَيۡدِيَهُمۡ لَا تَصِلُ إِلَيۡهِ نَكِرَهُمۡ وَأَوۡجَسَ مِنۡهُمۡ خِيفَةٗۚ قَالُواْ لَا تَخَفۡ إِنَّآ أُرۡسِلۡنَآ إِلَىٰ قَوۡمِ لُوطٖ
پس چون دید دستهایشان به آن نمیرسد، آنان را ناآشنا یافت و در دل از آنها ترسی احساس کرد. گفتند: «مترس، که ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم.»
وَٱمۡرَأَتُهُۥ قَآئِمَةٞ فَضَحِكَتۡ فَبَشَّرۡنَٰهَا بِإِسۡحَٰقَ وَمِن وَرَآءِ إِسۡحَٰقَ يَعۡقُوبَ
و همسرش ایستاده بود؛ پس خندید، آنگاه او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب مژده دادیم.
قَالَتۡ يَٰوَيۡلَتَىٰٓ ءَأَلِدُ وَأَنَا۠ عَجُوزٞ وَهَٰذَا بَعۡلِي شَيۡخًاۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَيۡءٌ عَجِيبٞ
[همسرش] گفت: «ای وای بر من! آیا من میزایم در حالی که پیرزنم و این شوهرم نیز کهنسال است؟! بهراستی این چیزی بسیار شگفت است!»
قَالُوٓاْ أَتَعۡجَبِينَ مِنۡ أَمۡرِ ٱللَّهِۖ رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ إِنَّهُۥ حَمِيدٞ مَّجِيدٞ
گفتند: «آیا از کار خدا تعجب میکنی؟ رحمت خدا و برکاتش بر شما اهل این خانه باد، که او ستوده و بزرگوار است.»
فَلَمَّا ذَهَبَ عَنۡ إِبۡرَٰهِيمَ ٱلرَّوۡعُ وَجَآءَتۡهُ ٱلۡبُشۡرَىٰ يُجَٰدِلُنَا فِي قَوۡمِ لُوطٍ
پس هنگامی که هراس و بیم از ابراهیم برطرف شد و مژده به او رسید، دربارهٔ قوم لوط با ما به گفتوگو [و مجادله] پرداخت.
إِنَّ إِبۡرَٰهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّٰهٞ مُّنِيبٞ
بیگمان ابراهیم بسیار بردبار، دلسوز و نالان [از بیم خدا]، و بسیار بازگشتکننده [به سوی او] بود.
يَٰٓإِبۡرَٰهِيمُ أَعۡرِضۡ عَنۡ هَٰذَآۖ إِنَّهُۥ قَدۡ جَآءَ أَمۡرُ رَبِّكَۖ وَإِنَّهُمۡ ءَاتِيهِمۡ عَذَابٌ غَيۡرُ مَرۡدُودٖ
«ای ابراهیم، از این [گفتوگو] درگذر؛ چراکه فرمان پروردگارت فرارسیده است، و بیتردید برای آنان عذابی بازگشتناپذیر در راه است.»
(بیان)
این آیات دربردارندهٔ داستان مژده دادن به ابراهیم (ع) دربارهٔ فرزند است؛ و این ماجرا گویی زمینهچینی و مقدمهای است برای آنچه پس از آن دربارهٔ رفتن فرشتگان نزد لوط پیامبر (ع) برای نابود ساختن قومش خواهد آمد؛ چراکه آن داستان در پی این ماجرا و دنبالهٔ آن است، و در پایان داستانِ مژده، مطلبی آمده که جهت و مقصود داستانِ نابودی را روشن میسازد، و آن این سخن خدا است:
« إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ » (همانا فرمان پروردگارت فرارسیده و بیتردید عذابی بازگشتناپذیر به سراغشان میآید) تا آخر آیه.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْريٰ » (و قطعاً فرستادگان ما با مژده نزد ابراهیم آمدند) تا آخر آیه. «بُشری» همان مژده و بشارت است، «عِجل» بچهٔ گاو (گوساله) است، و «حَنیذ» بر وزن فعیل و به معنای مفعول، یعنی «مَحنوذ» است، و در تعریف آن چنین آمده است: گوشت بریانشده بر سنگهای تافته با آتش است؛ چنانکه بنا به گفتهٔ برخی اهل لغت، «قدید» گوشت بریانشده بر سنگهای تافته با تابش آفتاب است. برخی نیز گفتهاند: گوشت بریانی است که از آن آب و چربی میچکد، و گفته شده است: مطلقِ گوشت بریان است. و سخن خدای متعال در سورهٔ ذاریات دربارهٔ این ماجرا که میفرماید:
« فَرٰاغَ إِليٰ أَهْلِهِ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ » (ذاریات: ۲۶: «پس پنهانی بهسوی خانوادهاش رفت و گوسالهای فربه آورد») تا اندازهای معنای دوم را تأیید میکند.
و کلام الهی: « وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْريٰ » (و قطعاً فرستادگان ما با مژده نزد ابراهیم آمدند)، معطوف است به سخن پیشین او که:
« وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِليٰ قَوْمِهِ » (هود: ۲۵: «و قطعاً نوح را بهسوی قومش فرستادیم»). در مجمعالبیان آمده است: حرف «لام» تنها برای تأکید خبر درآمده است، و معنای «قَدْ» در اینجا این است که شنوندهٔ داستانهای پیامبران، داستانی پس از داستان دیگر را انتظار میکشد، و «قد» برای توقع (انتظار داشتن) است؛ از این رو آمده تا نشان دهد شنونده در حال انتظار به سر میبرد. پایان سخن.
و «رسل» (فرستادگان) همان فرشتگانی هستند که برای مژدهدادن بهسوی ابراهیم و برای نابود ساختن قومش بهسوی لوط فرستاده شدند. سخنان مفسران دربارهٔ شمار آنان گوناگون است، هرچند قطعی است که بیش از دو تن بودهاند؛ زیرا واژهٔ جمع ــ یعنی «الرسل» ــ بر این دلالت دارد. در برخی روایات اهلبیت (ع) آمده است که آنان چهار تن از فرشتگان گرامی بودهاند، و نقل آن انشاءالله در بحث روایتی خواهد آمد.
و آن مژدهای که فرستادگان برای ابراهیم (ع) آوردند، با لفظ خود در این داستان ذکر نشده است؛ و آنچه از آن در اینجا آمده، بشارت به همسر اوست. مژدهدادن به خود ابراهیم تنها در مواردی جز اینجا، مانند سورههای حجر و ذاریات، یاد شده است، و در آن دو سوره نیز تصریح نشده که بشارتدادهشده به ابراهیم کیست: آیا اسحاق است یا اسماعیل (ع)، یا اینکه او را به هر دو مژده دادند؟ با این حال، ظاهر سیاق داستان در این سوره نشان میدهد که آن مژده، بشارت به اسحاق بوده است، و بحث کامل در این باره در پایان داستان خواهد آمد.
و کلام الهی: « قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ » بدین معناست که آنان و ابراهیم به یکدیگر سلام گفتند؛ فرشتگان گفتند: «سلاماً» یعنی «بر تو سلام و درود میفرستیم»، و ابراهیم گفت: «سلام» یعنی «سلام بر شما باد».
واژهٔ «سلام» که در درود ابراهیم (ع) آمده نکره (بدون الف و لام) است، و نکره آمدن آن در مقام تحیت، دلیل بر آن است که مراد از آن جنس سلام است، یا صفتی محذوف برای بزرگداشت و اکرام بیشتر دارد، و در تقدیر چنین است: «عَلَيْكُمْ سَلامٌ زاكٍ طَيِّبٌ» (بر شما سلامی پاک و پاکیزه باد) یا معنایی شبیه به آن. از همین رو، برخی مفسران گفتهاند: مرفوع آمدن «سلام» رساتر از منصوب بودن آن است؛ زیرا او به درودی نیکوتر از درودشان پاسخ داد و از آنجا که گمان میکرد مهمان هستند، در گرامیداشتِ آنان مبالغه کرد.
و کلام الهی: « فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ »؛ یعنی او در اینکه گوسالهای بریان ــ که از آن آب و روغن میچکید ــ نزد آنان بیاورد درنگ نکرد، بلکه در این کار شتاب ورزید.
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا رَأيٰ أَيْدِيَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَهً » (پس چون دید دستهایشان به آن نمیرسد، آنان را ناآشنا یافت و در دل از ایشان ترسی احساس کرد). نرسیدن دستهایشان به غذا کنایه از آن است که دست بهسوی غذا دراز نمیکردند، و این نشانهٔ دشمنی و در دل داشتنِ شرّ و گزند بود. «نَكِرَهُمْ» و «أَنْكَرَهُمْ» به یک معناست؛ و اینکه آنان را ناشناس و نامأنوس یافت، تنها از آن رو بود که از ایشان رفتاری نامعهود مشاهده کرد.
«ایجاس» به معنای خطور قلبی (احساس و پندار درونی) است. راغب گفته است: «وَجْس» صدای آهسته و پنهان است، و «تَوَجُّس» گوش فرادادن به آن، و «إِیجاس» پدید آمدن آن صدا در درون جان است؛ فرموده است: «وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَه»؛ و دربارهٔ «واجِس» گفتهاند:
حالتی است که پس از «هاجس» در جان آدمی روی میدهد؛ زیرا «هاجس» سرآغاز اندیشه است و سپس «واجس» خطورِ پایدارتر قلبی خواهد بود. پایان سخن. بنابراین، این جمله نوعی کنایه است؛ گویی رویآوردن «خیفه» ــ که گونهای از ترس است ــ و خطور آن در جان، صدایی است که با گوش دل شنیده میشود. مراد این است که او ترسی در خود احساس کرد، و به همین سبب فرشتگان به او ایمنی بخشیدند و با این سخن خاطرش را آرام کردند که: « لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِليٰ قَوْمِ لُوطٍ » (مترس، که ما بهسوی قوم لوط فرستاده شدهایم).
معنای آیه این است که چون ابراهیم (ع) گوسالهٔ بریان را نزد آنان آورد، دید از آن نمیخورند، گویی از خوردن سر باز میزنند—و این نشانهٔ قصد بد و شر بود—از این رو در دل خود ترسی از آنان احساس کرد. آنان برای ایمنیبخشی به او و آرامشبخشیدن به دلش گفتند: «لا تخف إنا أرسلنا إلي قوم لوط» (مترس، ما بهسوی قوم لوط فرستاده شدهایم). پس او دانست که آنان از فرشتگان گرامیاند که از خوردن، نوشیدن و لوازم مادیِ بدنیِ نظیر آن پاک و منزهاند، و برای کاری بسیار بزرگ و مهم فرستاده شدهاند.
نسبتدادنِ احساس ترس به ابراهیم (ع) با مقام پیامبریِ او که همراه با عصمت الهی از گناه و رذایل اخلاقی است منافاتی ندارد؛ زیرا اصلِ ترس—که همان اثرپذیری روان از دیدن امر ناخوشایند است و انسان را به برحذر بودن از آن و اقدام برای دفعش وامیدارد—از رذایل نیست، بلکه رذیلت آن اثری است که مایهٔ از دست رفتن مقاومت نفس و پدیدار شدن درماندگی، بیتابی و بازماندن از چارهاندیشی برای دفع ناگواری شود، و این همان است که «جُبن» (بزدلی) نامیده میشود؛ همانگونه که اثر نپذیرفتن از دیدن ناگواری بهطور مطلق، که «تهوّر» (بیباکیِ نسنجیده) نام دارد، هرگز فضیلت شمرده نمیشود.
زیرا خدای پاک و منزه این حالات درونی و روانی را که در جانها پدیدار میشود، —و از جملهٔ آنها اثرپذیری و واکنش در برابر دیدن امر ناخوشایند و شر، همچون اشتیاق و گرایش و محبت و مانند آن هنگام دیدن امر دوستداشتنی و خیر است— بیهوده و باطل نیافریده است؛ چراکه جلب خیر و سود و دفع شر و زیان از اموری است که انواع بیشمار موجودات بر اساس آن آفریده شدهاند و آسیاب هستی در نظام فراگیر خود بر مدار همین قانون میگردد.
و چون این نوع موجود که «انسان» نامیده میشود، مسیر بقای خود را با آگاهی و اراده میپیماید، عمل جذب سود و دفع زیان در او از آگاهی و ارادهاش سرچشمه میگیرد، و این کار جز با اثری درونی به انجام نمیرسد که در سوی محبت، «گرایش و خواهش» و در سوی بیزاری و ناخوشایندی، «ترس و بیم» نامیده میشود.
سپس از آنجا که چه بسا این حالات درونیِ نفس، انسان را به یکی از دو سوی افراط (زیادهروی) یا تفریط (کوتاهی) بکشانند، بر انسان لازم است که در مقامِ دفع زیان به شیوهای شایسته عمل کند که همان فضیلتِ «شجاعت» است؛ چنانکه بر او لازم است در مقامِ جلب سود نیز بهاندازه و بدانگونه که شایسته است اقدام کند که فضیلتِ «عفّت» (خویشتنداری) است، و این دو، حد اعتدال میان افراط و تفریطاند. اما نبودِ هرگونه اثرپذیری به اینگونه که انسان در مقام دفع خطر خود را به هلاکت آشکار بیفکند «تهوّر» (بیپرواییِ کور) است، یا در مقام خواهش و جلب نفع هرگز جانش به هیچ امر مطلوبی میل نکند «خُمول» (سردی و بیانگیزگی) نام دارد؛ همچنین رسیدنِ اثرپذیری به چنان شدتی که انسان خود را ببازد، از تدبیر و چارهاندیشیِ لازم غافل شود و در مقام دفع خطر از هر شبحی که میبیند به هراس افتد «جُبن» (بزدلی) است، یا در مقام شهوت همچون چهارپایی بر سر علوفهاش به هر چه دلش میخواهد روی آورد «شَرَه» (آزمندی و حرصورزی) شمرده میشود؛ و همهٔ این موارد از رذایل اخلاقی به شمار میآیند.
و آنچه خدای پاک و منزه در پرتو عصمت ویژهٔ پیامبرانش ساخته، فضیلت «شجاعت» را در جانشان استوار میدارد نه «تهوّر» را؛ و شجاعت در برابر ترسی قرار ندارد که همان اثرپذیریِ طبیعی از دیدن امر ناگوار است و جان را به انجام وظیفهٔ دفع خطر فرامیخواند، بلکه شجاعت در برابر «بزدلی» قرار میگیرد که همان شدت یافتن اثرپذیریِ روحی تا مرز تباه شدنِ اندیشه و تدبیر، و در پی آمدن درماندگی و شکست است.
خدای متعال میفرماید: «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ:» (کسانی که پیامهای خدا را میرسانند و از او میترسند و از هیچکس جز خدا بیم ندارند؛ احزاب: ۳۹)، و در خطاب به موسی (ع) میفرماید: «لاٰ تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْليٰ:» (مترس، که بیگمان تو خود برتری؛ طه: ۶۸)، و در حکایت سخن شعیب به او (ع) میفرماید: «لٰا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ» (مترس، که از قوم ستمکار نجات یافتی؛ قصص: ۲۵)، و در خطاب به پیامبرش (ص) میفرماید: «وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيٰانَهً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَليٰ سَوٰاءٍ» (و اگر از خیانت گروهی بیم داشتی، [پیمانشان را] به شیوهای برابر و آشکار بهسویشان بیفکن؛ انفال: ۵۸).
و خلیل (ع) همان پیامبر بزرگواری است که در دورانی به دعوتِ حق برخاست که نام خداوندِ یکتا برده نمیشد؛ با بتپرستیِ قومش درافتاد و با پدرش [سرپرستش] آزر و قوم او به محاجه پرداخت، با پادشاه ستمگر، نمرود، که ادعای خدایی داشت احتجاج کرد، و بتهای قوم را شکست تا آنکه او را در آتش افکندند و خداوند وی را از آتش نجات داد، و هیچیک از آن هول و هراسها او را بزدل نکرد، و در جهادش در راه خدا هیچ شکستدهندهای او را به هزیمت وانداشت. پیامبری چون او با چنان جایگاه والای روحی، اگر از چیزی بترسد یا از کسی بیمناک شود یا امری او را به هراس افکند — به اختلافِ تعبیرِ آیات — تنها ترسی از سرِ دوراندیشی و هوشیاری است، نه ترسی از روی زبونی و ترسویی؛ و اگر از چیزی برای جان، آبرو یا مال خود نگران شود، تنها بهخاطر خداست، نه از سرِ هوای نفس.
خدای متعال میفرماید: « وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَهٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ يَعْقُوبَ » (و همسرش ایستاده بود، پس حایض شد؛ آنگاه او را به اسحاق، و از پسِ اسحاق به یعقوب بشارت دادیم). «ضَحِکت» از مصدر «ضَحْک» (با فتح ضاد) به معنای «حایض شد» است؛ و مؤیّد آن، ترتّبِ بشارت بر آن در کلام بعدی است که فرمود: « فَبَشَّرْنٰاهٰا » إلخ (پس او را بشارت دادیم...). در این صورت، حیض شدنش نشانهای است که پذیرشِ بشارت را نزدیک میسازد، و علامتی است که روانش را برای اذعان به درستیِ مژدهای که میدهند آماده میکند. ذکرِ ایستادن او نیز برای به تصویر کشیدنِ موقعیت است و اینکه هرگز به خاطرش خطور نمیکرد که در این سنِ کهنسالی حایض شود، بلکه تنها ایستاده بود و نگاه میکرد که میان همسرش و مهمانانِ واردشده چه میگذرد و با یکدیگر چه میگویند.
معنای آیه این است که ابراهیم (ع) دربارهٔ موضوعِ غذا نخوردن با آنان سخن میگفت و آنان با او گفتگو میکردند، در حالی که همسرش آنجا ایستاده بود و به آنچه میان مهمانان و ابراهیم میگذشت مینگریست و جز این هیچ چیزی به خاطرش نمیگذشت؛ که ناگهان متوجه شد حایض شده است و فرشتگان او را به داشتن فرزندی مژده دادند.
بیشتر مفسران این کلمه را از «ضِحْک» (با کسر ضاد) به معنای خندیدن و ضد گریستن دانستهاند، سپس در توجیهِ سبب آن اختلاف کردهاند. نزدیکترین وجه این است که گفته شود: او آنجا ایستاده بود و از غذا نخوردن مهمانان — که نشان از شومی و گزند داشت — به وحشت افتاده بود؛ اما هنگامی که برایش آشکار شد آنان فرشتگانِ گرامیِ خدایند که به خانهشان فرود آمدهاند و هیچ شری متوجه آنان نخواهد بود، مسرور و شادمان شد و خندید، و آنان نیز او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب مژده دادند.
در اینجا وجوه دیگری نیز یاد کردهاند که فاقد دلیل است؛ مانند اینکه گفتهاند: او از غفلت و بیخبریِ قوم لوط تعجب کرد و خندید؛ و اینکه گفتهاند: از غذا نخوردن مهمانان شگفتزده شد و خندید، در حالی که خود به آنان خدمت میکرد؛ و نیز اینکه گفتهاند: او به ابراهیم پیشنهاد کرده بود لوط را نزد خود بیاورد، چراکه زشتکاریِ قومش به زودی عذاب و هلاکتی برایشان در پی خواهد داشت، و چون از فرشتگان شنید که گفتند:
«إنا أرسلنا إلي قوم لوط» (ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم)، شادمان شد و از اینکه نظرش درست از آب درآمده بود خندید؛ و دیگر اینکه گفتهاند: از اینکه او را با وجود کهنسالی و نازایی به فرزندی مژده دادند تعجب کرد و خندید؛ و بر این پایه، در کلام جابهجایی (تقدیم و تأخیر) صورت گرفته و تقدیر عبارت چنین است: «فبشرناها بإسحاق و من وراء إسحاق يعقوب فضحكت» (پس او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب مژده دادیم، پس خندید).
و سخن خدای متعال: « فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ يَعْقُوبَ » (پس او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب مژده دادیم)؛ اسحاق، پسر او از ابراهیم است، و یعقوب، پسرِ اسحاق (ع) است. بنابراین مقصود این است که فرشتگان به او مژده دادند که اسحاق را به دنیا خواهد آورد و برای اسحاق نیز یعقوب زاده خواهد شد؛ فرزندی پس از فرزندی دیگر. این معنا بر پایهٔ قرائتِ «یعقوبَ» با فتح است که بهخاطر حذف حرفِ اضافه (نزع خافض)، منصوب شده است؛ و «یعقوبُ» به رفع نیز قرائت شده که بیانگر تکملهٔ بشارت است، و قرائت نخست ارجح است.
گویا در این تعبیر: « وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ يَعْقُوبَ » (و از پسِ اسحاق، یعقوب)، اشارهای است به وجهِ نامگذاری یعقوب (ع) به این نام؛ چراکه بنا بر این بشارت، او از پیِ پدرش اسحاق میآمد (یعقُبُ) و در این آیه ذکر شده که او در پِیِ (وراء) اوست. همچنین در این تعبیر، خطایی که در تورات دربارهٔ سببِ نامگذاری یعقوب آمده، رد و ابطال میشود.
در توراتِ کنونی آمده است: «و اسحاق چهلساله بود هنگامی که «رفقه» دختر بتوئیلِ آرامی، خواهر لابانِ آرامی از فدانِ آرام را به همسری گرفت. و اسحاق برای همسرش نزد پروردگار دعا کرد؛ زیرا او نازا بود، و پروردگار دعایش را مستجاب کرد و همسرش رفقه باردار شد. و دو کودک در شکم او به کشمکش و تزاحم پرداختند، پس گفت: اگر چنین است، پس چرا من زندهام؟ و رفت تا از پروردگار بپرسد؛ پروردگار به او گفت: در شکم تو دو امتاند، و از زهدان تو دو قوم جدا خواهند شد: قومی بر قومی دیگر چیره میشود، و بزرگتر خدمتگزارِ کوچکتر خواهد شد».
«چون روزهای زایمانش کامل شد، ناگاه در شکمش دوقلو بود. پس نخستین نوزاد، سرخفام و سراسر بدنش گویی پوستینی مویین بیرون آمد و نامش را عیسو گذاشتند؛ و پس از آن برادرش در حالی بیرون آمد که دستش پاشنهٔ عیسو را گرفته بود، از این رو نامش را یعقوب نهادند.» بخش مورد نیاز پایان یافت؛ و این نکته از لطایف قرآن کریم است.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَتْ يٰا وَيْلَتيٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِي شَيْخاً إِنَّ هٰذٰا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ » (گفت: ای وای بر من! آیا من فرزند میآورم در حالی که پیرزنم و این شوهرم پیرمردی کهنسال است؟ به راستی این چیزی بس شگفت است!). «ویل» به معنای زشتی و هر پیشامد ناگواری است که مایهٔ حسرت شود؛ خواه نابودی باشد یا مصیبت، فاجعه یا رسوایی. ندا دادنِ آن نیز کنایه از فرارسیدن و واقعشدنِ آن است؛ چنانکه میگویند: «يا ويلي» (ای وای بر من)؛ یعنی به سراغم آمد و بر سرم فرود آمد پیشامدی که مایهٔ حسرت و اندوه من در آن است. و عبارت «يا ويلتا» با افزودن «تاء» هنگام ندا آمده است، درست مانند «يا أبتا» (ای پدر من).
«عجوز» زن سالخورده را گویند، و «بَعل» همسر زن (شوهر) است و معنای اصلی آن، سرپرست کارها و بینیاز از دیگری است؛ از همین رو به درختی که با آب باران از آبیاریِ نهرها و چشمهها بینیاز باشد «بَعل» گفته میشود. همچنین به صاحب و پروردگار نیز «بَعل» میگویند، و نام شهر «بَعلبَک» نیز از همین ریشه است، زیرا در آنجا معبدِ یکی از بتهایشان قرار داشت.
و «عجیب» صفت مشبهه از «عَجَب» (شگفتی) است؛ و آن حالتی است که از دیدن چیزی که علتش برای انسان دانسته نیست بر او عارض میشود. از همین رو، شگفتی معمولاً در کارهای نامتعارف و نادر فراوان روی میدهد، زیرا علت آنها غالباً ناشناخته است. در این میان، سخن همسر ابراهیم که:
« يٰا وَيْلَتيٰ أَ أَلِدُ » (ای وای بر من، آیا من میزایم؟!) تا آخر آیه، در جایگاه شگفتی و حسرت بیان شده است؛ زیرا او وقتی بشارت فرشتگان را شنید، وضع پیش رو در نظرش به صورت زادهشدن فرزندی از زنی سالخورده و نازا، و پیرمردی کهنسال و ازکارافتاده مجسم گشت که هر دو به نهایت پیری رسیدهاند و از مانند آن دو هرگز فرزندآوری سراغ نیست. پس این امری شگفتآور است؛ به ویژه با توجه به اینکه در نظر مردم عیب و ننگ شمرده میشد و به آن دو میخندیدند و مسخرهشان میکردند، و این خود رسوایی به بار میآورد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ » (گفتند: آیا از کار خدا تعجب میکنی؟ رحمت خدا و برکاتش بر شما اهل این خانه باد، که او بسیار ستوده و بزرگوار است). «مَجد» همان بزرگواری و کرم است، و «مجید» یعنی بخشندهای بسیارعطابخش؛ و معنای دیگر واژگان آیه پیش از این گذشت.
و سخن فرشتگان که: « أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ » (آیا از کار خدا تعجب میکنی؟)، استفهامی انکاری است؛ فرشتگان تعجب او را نکوهش کردند و بر او نپسندیدند، چراکه شگفتی تنها در جایی پیش میآید که علت امر ناشناخته باشد و کار بعید شمرده شود، در حالی که کاری که به خدای پاک و منزه نسبت دارد — همان که هر چه بخواهد انجام میدهد و بر هر چیزی تواناست — هیچ وجهی برای تعجب از آن وجود ندارد.
گذشته از این، خدای متعال خاندان ابراهیم را به عنایتهای بزرگ و موهبتهای والایی ویژه کرده بود که در میان همهٔ مردم تنها آنان از آن برخوردار بودند؛ پس هیچ دور از انتظار نیست اگر در کنار نعمتهای پیشین که بر آنان فرود آمده، نعمت دیگری نیز به ایشان ارزانی دارد که در میان مردم ویژهٔ آنان باشد، و آن هم داشتن فرزندی از زن و شوهری کهنسال است که در حالت عادی از مانند آن دو فرزندی زاده نمیشود.
و به سبب همین نکتهای که یادآوری کردیم، فرشتگان در انکار تعجبی که از او مشاهده کردند، نخست به وی گفتند:
« أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ » (آیا از کار خدا تعجب میکنی؟)؛ پس کار را به خدا نسبت دادند تا بدینوسیله هرگونه شگفتی و بعیدشمردنی پایان یابد؛ زیرا برای ساحت الوهیت هیچ امری دشوار نیست و او آفرینندهٔ همه چیز است.
و دوم اینکه گفتند: « رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ » (رحمت خدا و برکاتش بر شما اهل این خانه باد)؛ و با این سخن به او یادآوری کردند که خداوند رحمت و برکاتش را بر آنان، یعنی اهل این خانه، نازل کرده و آن را همواره همراهشان ساخته است؛ بنابراین دور نیست که زادهشدن فرزندی از دو همسر در سنی فراتر از سنِ معمول و مأنوسِ فرزندآوری، جلوهای از همین رحمت و برکت باشد.
و این سخن خدای متعال که: « إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ » (بیتردید او بسیار ستوده و بزرگوار است)، در جایگاه بیان علّت برای سخن پیشین است که فرمود: « رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ » (رحمت خدا و برکاتش بر شما اهل این خانه باد)؛ یعنی خدای متعال سرچشمهٔ هر کار ستوده و منشأ هر بزرگواری و بخشش است، و از رحمت و برکات خود بر هر کس از بندگانش که بخواهد، فیض میبخشد.
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِيمَ الرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ الْبُشْريٰ يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (پس هنگامی که ترس و هراس از ابراهیم برطرف شد و مژده به او رسید، دربارهٔ قوم لوط با ما به گفتگو و چانهزنی پرداخت).
«رَوْع» به معنای ترس و وحشت است، و «مُجادَله» در اصلْ اصرار و پافشاری در بحث و پرسش برای چیره ساختنِ نظرِ خود است. معنای آیه این است که چون ترسی که به ابراهیم دست داده بود—با روشن شدن این نکته که واردشوندگان بر او سوءقصدی به او ندارند و شری برایش در دل نگرفتهاند—برطرف شد، و مژده به او رسید که خداوند به او و همسرش اسحاق را، و پس از اسحاق یعقوب را روزی خواهد فرمود، شروع کرد با فرشتگان دربارهٔ قوم لوط مجادله کند، با این هدف که عذاب را از آنان برگرداند.
بنابراین عبارتِ « يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (با ما مجادله میکرد)، برای بازگویی حالتی در گذشته (حکایت حال گذشته) است، یا اینکه فعلِ ماضیِ پیشین در تقدیر گرفته شده و معنایش چنین است: «شروع کرد با ما مجادله کند...»؛ چراکه اصل در جوابِ «لَمّا» (هنگامی که) این است که فعل ماضی باشد.
از این آیه برمیآید که فرشتگان ابتدا به او خبر دادند که بهسوی قوم لوط فرستاده شدهاند، سپس مژده را به او رساندند؛ آنگاه گفتگو میان آنان دربارهٔ عذاب قوم لوط درگرفت و ابراهیم (ع) شروع کرد با آنان مجادله کند تا عذاب را از ایشان بگرداند، ولی فرشتگان به او خبر دادند که این قضا حتمی است و عذاب بیتردید فرود میآید و هیچ برگشتی ندارد.
و آنچه خداوند از مجادلهٔ آن حضرت (ع) با فرشتگان یاد کرده، همان سخن او در جایی دیگر است: «وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْريٰ قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِكُوا أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْيَهِ إِنَّ أَهْلَهٰا كٰانُوا ظٰالِمِينَ قٰالَ إِنَّ فِيهٰا لُوطاً قٰالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيهٰا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِينَ» (و هنگامی که فرستادگان ما مژده را برای ابراهیم آوردند، گفتند: بیتردید ما اهل این آبادی را نابود خواهیم ساخت، چراکه اهل آن ستمکار بودهاند؛ [ابراهیم] گفت: همانا لوط در آنجاست! گفتند: ما به کسانی که در آن هستند داناتریم؛ حتماً او و خانوادهاش را نجات میدهیم، مگر همسرش را که از بازماندگان در عذاب است؛ عنکبوت: ۳۱-۳۲).
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّٰاهٌ مُنِيبٌ » (بهراستی که ابراهیم بسیار بردبار، پر از سوز و ناله، و همواره بازگشتکننده به درگاه خداست).
«حَلیم» کسی است که در کیفر و انتقام شتاب نمیورزد؛ «أَوّاه» کسی است که از بدیها و ناگواریهایی که به او میرسد یا میبیند، فراوان آه و اندوه سر میدهد؛ و «مُنیب» از ریشهٔ «إنابه» به معنای بازگشت است، و مرادْ بازگشت در هر کاری بهسوی خداست.
این آیه برای بیان علّتِ این سخن در آیهٔ پیشین آورده شده که فرمود: « يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (دربارهٔ قوم لوط با ما مجادله میکرد)؛ و در آن، ستایشی بسیار رسا از ابراهیم (ع) است و بیان این نکته که او تنها از آن رو دربارهٔ آنان مجادله میکرد که انسانی بردبار بود و در فرود آمدن عذاب بر ستمکاران شتاب به خرج نمیداد، به این امید که توفیق الهی نصیبشان شود و راه صلاح و استقامت در پیش گیرند. او از گمراهی مردم و فرود آمدن هلاکت بر آنان بسیار متأثر میشد و برای نجاتشان به درگاه خدا روی میآورد؛ نه اینکه آن حضرت (ع) عذاب ستمکاران را خوش نداشته باشد و از آنان به سبب ستمکاریشان جانبداری کند؛ حاشا که او چنین باشد!
خدای متعال میفرماید: « يٰا إِبْرٰاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ » (ای ابراهیم! از این گفتگو روی برتاب، که بیتردید فرمان پروردگارت فرارسیده و عذابی بازگشتناپذیر به سراغ آنان خواهد آمد).
این آیه بازگویی سخن فرشتگان به ابراهیم (ع) است؛ آنان با این کلام رشتهٔ مجادلهاش را بریدند و او نیز دست کشید، چون دریافت که اصرار برای گرداندن عذاب از آنان هرگز ثمری نخواهد داشت؛ چراکه قضا حتمی است و عذاب بیگمان واقع خواهد شد. پس این سخن فرشتگان که: « يٰا إِبْرٰاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا » یعنی از این مجادله روی بگردان و به نجات آنان امید مبند، چراکه این چشمداشت، طمع در چیزی است که هیچ امیدی بدان نمیرود.
و سخن آنان که: « إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّكَ » بدین معناست که فرمان پروردگارت به مرحلهای رسیده است که با هیچ مانعی پس زده نمیشود و با هیچ عاملی تغییر نمییابد؛ و مؤید این مطلب، سخن بعدی در جملهٔ بعد است: « وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ » (و عذابی برگشتناپذیر بهسوی آنان خواهد آمد)، چراکه ظاهر آن ناظر به آینده است؛ و اگر فرمان عذاب صادر شده و کار پایان یافته بود، هرگز قضا از مقضی جدا نمیشد؛ همچنین مؤید دیگر آن، این سخن است که در آیات بعدی دربارهٔ داستان قوم لوط خواهد آمد: «فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِيَهٰا سٰافِلَهٰا» (پس هنگامی که فرمان ما فرارسید، آن شهر را زیر و رو کردیم؛ هود: ۸۲).
و سخن فرشتگان که: « وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ » (و بیگمان عذابی بازگشتناپذیر به سراغشان میآید؛ هود: ۷۶)، یعنی هیچ بازدارندهای نمیتواند آن عذاب را از آنان دفع کند؛ چراکه فرمان از آنِ خداست و هیچکس نمیتواند حکم او را برگرداند. این جمله بیانی است برای عذابی که بدان فرمان داده شده، و برای تأکید بر جملهٔ پیشین آمده است؛ زیرا موقعیت، موقعیتِ تأکید است. از همین رو، در جملهٔ نخست ضمیر شأن (ضمیری در آغاز جمله برای رساندن اهمیت پیام؛ در «إِنَّهُ») و حرفِ «قَدْ» (که دلالت بر حتمیت و تحقق دارد) به کار رفت، هر دو جمله با «إِنَّ» آغاز شد، و نیز بهجای «امر الله»، فرمان را به پروردگار ابراهیم (ع) نسبت دادند («أَمْرُ رَبِّكَ») تا همین یادآوری به بازایستادن او از گفتوگو و اصرار کمک کند.
(بحث روایی)
در «کافی» به سند خود از ابویزید حمّار از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «خداوند چهار فرشته را برای نابودی قوم لوط فرستاد: جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و کروبیل. آنان نزد ابراهیم آمدند و درحالیکه عمامه بر سر داشتند، به او سلام کردند. ابراهیم آنان را نشناخت، ولی هیئت و سیمای نیکویی دید، پس با خود گفت:...»
«...اینان را کسی جز خودِ من خدمتگزاری نخواهد کرد—و او مردی مهماننواز بود—پس برای آنان گوسالهای فربه را کباب کرد تا کاملاً پخته شد، سپس آن را نزدشان آورد. هنگامی که پیش رویشان نهاده شد، دید دستهایشان بهسوی غذا دراز نمیشود؛ ازاینرو آنان را ناشناس و نامأنوس یافت و در دل از آنها ترسی احساس کرد. چون جبرئیل این را دید، عمامه را از چهرهاش کنار زد و ابراهیم او را شناخت و گفت: تویی؟»
«جبرئیل گفت: آری. در این هنگام همسر ابراهیم از آنجا گذشت، پس او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب بشارت دادند. همسرش گفت:...»
«...همان سخنی را که خدای عزوجل در قرآن بازگو کرده است؛ و فرشتگان نیز پاسخی را دادند که در کتاب خدا آمده است.»
«سپس ابراهیم به آنان گفت: برای چه آمدهاید؟ گفتند: برای نابودی قوم لوط. گفت: اگر صد نفر مؤمن در آنجا باشند، آیا باز هم نابودشان میکنید؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: و اگر در میانشان پنجاه نفر باشند؟ گفت: نه. گفت: و اگر سی نفر باشند؟ گفت: نه. گفت: و اگر بیست نفر باشند؟ گفت: نه. گفت: و اگر ده نفر باشند؟ گفت: نه. گفت: و اگر پنج نفر باشند؟ گفت: نه. گفت: و اگر یک نفر باشد؟ گفت: نه. ابراهیم گفت: همانا لوط در آنجاست! گفتند:...»
«...ما به کسانی که در آنجا هستند داناتریم؛ حتماً او و خاندانش را نجات خواهیم داد، مگر همسرش را که از بازماندگان در عذاب است. سپس فرشتگان به راه افتادند.»
راوی گوید: و حسن بن علی فرمود: من این سخن را جز برای زنده نگهداشتن و طلبِ بقای آنان نمیدانم؛ و این همان سخن خدای عزوجل است که: « يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (دربارهٔ قوم لوط با ما مجادله و گفتوگو میکرد؛ هود: ۷۴). تا پایان حدیث؛ و این روایت ادامهای دارد که در داستان لوط به شما خواهد رسید.
میگویم: این سخن که: «لا أعلم هذا القول إلا و هو يستبقيهم» (من این سخن را جز برای زنده نگهداشتن و طلبِ بقای آنان نمیدانم)، از این کلام که خدای متعال میفرماید: « إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّٰاهٌ مُنِيبٌ » (همانا ابراهیم بسیار بردبار، دلسوز و بازگشتکننده به سوی خدا بود؛ هود: ۷۵) نیز قابل استفاده است؛ زیرا این ویژگیها با اینکه هدفِ او زنده نگهداشتنِ آن قوم باشد مناسبتر است، نه فقط نجات لوط پیامبر. افزون بر این، این سخن که: « يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (دربارهٔ قوم لوط با ما مجادله میکرد؛ هود: ۷۴) و این سخن که: « إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ » (بیگمان عذابی بازگشتناپذیر به سراغشان میآید؛ هود: ۷۶) نیز تنها با تلاش برای زنده نگهداشتنِ آن قوم همخوانی دارد.
و در «تفسیر العیاشی» از عبدالله بن سنان نقل شده است که گفت: شنیدم امام صادق (ع) میفرمود:
«[ابراهیم] گوسالهای بریان («حنیذ») آورد؛ یعنی کبابشده و کاملاً پخته.»
در کتاب «معانی الأخبار» به سندی صحیح از عبدالرحمن بن حَجّاج از امام صادق (ع) روایت شده است که دربارهٔ سخن خدای عزّوجلّ: «فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ» (پس خندید [یا قاعده شد]، و او را به اسحاق مژده دادیم؛ هود: ۷۱) فرمود: [معنایش این است که] عادت ماهانه دید (قاعده شد).
و در کتاب «الدر المنثور»، اسحاق بن بِشر و ابن عساکر از طریق جُوَیْبِر از ضَحّاک از ابنعباس روایت کردهاند که گفت: چون ابراهیم دید دستهایشان به سوی گوساله دراز نمیشود، آنها را ناآشنا و بیگانه یافت و از آنان بیمناک شد. بیم ابراهیم تنها از این رو بود که مردم در آن روزگار هرگاه قصد بدی نسبت به کسی داشتند، از غذای او نمیخوردند و میگفتند: «اگر به غذایش گرامی داشته شوم، آزار رساندن به او بر من حرام میشود». از این رو، ابراهیم ترسید که قصد بدی نسبت به او داشته باشند و بندبند اندامش به لرزه افتاد.
و همسرش ساره ایستاده بود و به آنان خدمت میکرد؛ و شیوهٔ ابراهیم این بود که هرگاه میخواست مهمانی را گرامی بدارد، ساره را به خدمت وامیداشت تا به آنان خدمت کند. پس ساره خندید؛ و خندهاش تنها از این رو بود که گفت: «ای ابراهیم! از چه میترسی؟ آنان سه نفرند و تو و کسانت و غلامانت اینجایید!» جبرئیل به او گفت: «ای زنِ خندان! بدان که بهزودی پسری به دنیا خواهی آورد که به او اسحاق میگویند، و پس از او پسری که به او یعقوب میگویند.» پس ساره با فریاد پیش آمد و بر صورت خود نواخت و سراسیمه جلو آمد و گفت: «ای وای بر من!» و از روی شرم دستش را بر صورت گذاشت؛ و این همان سخن خداست که: «فَصَكَّتْ وَجْهَهَا» (پس بر صورتش زد؛ ذاریات: ۲۹)، و گفت: «أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا» (آیا من در حالی که پیرزنم و این شوهرم پیرمردی است، فرزندی میآورم؟!؛ هود: ۷۲).
گفت: هنگامی که به ابراهیم بشارت داده شد، خدای متعال میفرماید: «فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى [بِإِسْحَاقَ] يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ» (پس چون ترس از ابراهیم برفت و مژده به او رسید، دربارهٔ قوم لوط با [فرستادگان] ما گفتگو میکرد؛ هود: ۷۴). و گفتگوی او این بود که گفت: «ای جبرئیل! آهنگِ کجا دارید و به سوی چه کسانی برانگیخته شدهاید؟» گفت: «به سوی قوم لوط، و ما به عذاب آنان مأمور گشتهایم.»
ابراهیم گفت: «لوط در آنجاست!» گفتند: «ما به کسانی که در آنجا هستند داناتریم؛ بیگمان او و خاندانش را نجات میدهیم، مگر همسرش را.» و به گمانِ راویان، نام همسرش «والِقه» بود. ابراهیم گفت: «اگر در میانشان صد مؤمن باشد، آیا عذابشان میکنید؟» جبرئیل گفت: «نه.» گفت: «اگر در میانشان نود مؤمن باشد، عذابشان میکنید؟» جبرئیل گفت: «نه.» گفت: «اگر در میانشان هشتاد مؤمن باشد، عذابشان میکنید؟» جبرئیل گفت:
«نه»؛ تا اینکه در شمارش به یک مؤمن رسید و جبرئیل باز گفت: «نه.» پس چون به ابراهیم نگفتند که در آنجا حتی یک مؤمن وجود دارد، گفت: «لوط در آنجاست!» گفتند: «ما به کسانی که در آنجا هستند داناتریم؛ قطعاً او و خاندانش را نجات میدهیم، مگر همسرش را.»
میگویم: در متن این حدیث از جهت ذکر سخن ابراهیم که: «لوط در آنجاست» در آغاز و بار دیگر در پایان، نوعی آشفتگی وجود دارد، ولی مقصود روشن است.
و در تفسیر عیّاشی از ابوحمزهٔ ثمالی از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که خدای تبارک و تعالی عذاب قوم لوط را حتمی ساخت و مقدر فرمود، دوست داشت در برابر عذاب قوم لوط، به ابراهیم پسری بسیار دانا عطا کند تا اندوه و مصیبت ناشی از هلاکت قوم لوط را برای او تسلی بخشد.
فرمود: پس خداوند فرشتگانی را به سوی ابراهیم فرستاد تا او را به اسماعیل مژده دهند. فرمود: آنان شبانه بر او وارد شدند و ابراهیم از آنان به هراس افتاد و ترسید که دزد باشند. هنگامی که فرستادگان او را بیمناک و وحشتزده دیدند، گفتند:
«سلام!» ابراهیم گفت: «سلام، ما از شما بیمناکیم!» گفتند: «مترس که ما تو را به پسری بسیار دانا مژده میدهیم.» امام باقر (ع) فرمود: و آن پسر دانا، اسماعیل از هاجر بود. پس ابراهیم به فرشتگان گفت: «آیا در حالی که پیری به من رسیده مرا مژده میدهید؟! پس به چه چیزی مژده میدهید؟» گفتند: «ما تو را به حق مژده دادیم، پس از ناامیدان مباش!»
ابراهیم به فرشتگان گفت: «پس از این مژده، کار مهم شما چیست؟» گفتند: «ما به سوی قومی گناهکار برانگیخته شدهایم که همان قوم لوط هستند؛ زیرا آنان مردمی فاسق بودند، تا آنان را از عذاب پروردگار جهانیان بیم دهیم.» امام باقر (ع) فرمود: ابراهیم گفت: «لوط در آنجاست!» گفتند: «ما به کسانی که در آنجا هستند داناتریم؛ بیگمان او و خاندانش را نجات میدهیم، مگر همسرش را که مقدّر کردهایم از بازماندگان [در عذاب] باشد.»
هنگامی که خداوند آنان را عذاب کرد، فرشتگانی را بهسوی ابراهیم فرستاد تا او را به اسحاق مژده دهند و دربارهٔ هلاکت قوم لوط به او تسلی بخشند؛ و این همان سخن خداست که: «وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْرىٰ-قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ قوم منكرون- فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ» (و فرستادگان ما با مژده نزد ابراهیم آمدند؛ سلام گفتند، گفت: سلام، شما گروهی ناشناسید؛ و درنگی نکرد تا گوسالهای بریان آورد) — یعنی پاکیزه، بریانشده و نیکپخته — «فلما رأى أيديهم لا تصل إليه نكرهم و أوجس منهم خيفة-قالوا لا تخف إنا أرسلنا إلى قوم لوط و امرأته قائمة» (پس چون دید دستهایشان به آن نمیرسد، آنان را ناآشنا شمرد و ترسی از ایشان در دل احساس کرد؛ گفتند: مترس، ما بهسوی قوم لوط فرستاده شدهایم، در حالی که همسرش ایستاده بود). امام باقر (ع) فرمود: منظور از ایستاده، ساره بود؛ «پس او را به اسحاق و از پیِ اسحاق به یعقوب مژده دادند، پس خندید» یعنی از سخنِ آنان شگفتزده شد.
میگویم: این روایت — چنانکه میبینی — ماجرای بشارت را به دو داستان تقسیم میکند: بشارت به ولادت اسماعیل، و بشارت به ولادت اسحاق که سالها پس از اسماعیل به دنیا آمد. سپس آیات سورهٔ حجر را — که در آن پذیرایی از میهمانان با گوسالهٔ بریان ذکر نشده است — بر مژدهٔ ولادت اسماعیل حمل میکند، در حالی که در آن هنگام هنوز عذاب بر قوم لوط فرود نیامده بود؛ و آیات دو سورهٔ ذاریات و هود را — که در این روایت با هم آمیخته شدهاند — بر مژده دادن به ساره برای ولادت اسحاق و یعقوب حمل میکند و اینکه این مژده پس از هلاکت قوم لوط بوده است؛ به این صورت که فرشتگان دوباره نزد ابراهیم بازگشتند، وقوع عذاب را به او خبر دادند و بشارت دوم را به وی رساندند.
اما آیات سورهٔ حجر فینفسه این احتمال را دارد که بر بشارت به اسماعیل حمل شود؛ و آیات سورهٔ ذاریات نیز این احتمال را دارد که از رخدادهای پس از هلاکت قوم لوط سخن بگوید و بشارت به اسحاق و یعقوب در همان هنگام رخ داده باشد.
اما آیات سورهٔ هود صراحتاً دربارهٔ بشارت به اسحاق و یعقوب است؛ ولی آنچه در ذیل آن آمده، یعنی سخن خدا: « يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّٰاهٌ مُنِيبٌ » (دربارهٔ قوم لوط با ما مجادله میکرد؛ چراکه ابراهیم بردبار، بسیار دلسوز و بازگشتکننده به سوی خدا بود) تا پایان آیات، سازگار با پس از هلاکت قوم لوط نیست و بر آن منطبق نمیشود؛ گرچه فراز آغازین آن یعنی: « إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِليٰ قَوْمِ لُوطٍ » (ما بهسوی قوم لوط فرستاده شدهایم) بهتنهایی مانع از حمل بر پس از هلاکت نیست، و همچنین جملهٔ « إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّكَ » (فرمان پروردگارت فرارسیده است)، اگر قیدها و قرینههای پیرامون کلام نبود، مانعی نداشت.
بهطور خلاصه، مفاد آیات در سورهٔ هود این است که بشارت به اسحاق پیش از هلاکت قوم لوط واقع شد و مجادلهٔ ابراهیم (ع) در همان هنگام رخ داد. مقتضای این امر آن است که آنچه از داستان در سورهٔ ذاریات آمده نیز همان ماجرای پیش از هلاکت قوم باشد نه پس از آن، و همچنین آنچه از داستان در سورهٔ حجر آمده — که در آن تصریح شده ماجرا پیش از هلاکت آنان بوده و مجادلهٔ ابراهیم (ع) نیز در آن آمده است — خالی از بشارت به اسحاق و یعقوب باشد، نه اینکه بشارت به اسماعیل باشد.
حاصل آنکه دربرداشتنِ بشارت به اسحاق و مجادلهٔ ابراهیم (ع) در آیات سورهٔ هود — که ظاهر در وقوع آن پیش از هلاکت قوم لوط است — اقتضا میکند بشارتِ ذکرشده در هر سه سورهٔ هود، حجر و ذاریات، یک داستان واحد باشد و آن، داستان بشارت به اسحاق پیش از وقوع عذاب است؛ و این نکته، روایت مزبور را بهشدت سست و بیاعتبار میسازد.
در این روایت نکتهٔ دیگری نیز هست، و آن اینکه واژهٔ «ضحک» (خندیدن) را به معنای تعجب گرفته و این سخن خدا را که:
« فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ يَعْقُوبَ » (پس خندید، آنگاه او را به اسحاق و از پی اسحاق به یعقوب مژده دادیم)، دارای تقدیم و تأخیر دانسته است؛ به این صورت که تقدیرِ کلام چنین بوده: «فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ فَضَحِكَتْ» (پس او را به اسحاق و از پی اسحاق به یعقوب مژده دادیم، پس تعجب کرد)؛ در حالی که این توجیه بدون هیچ نکته و قرینهٔ روشنی، بر خلاف ظاهر آیه است.
در تفسیر عیّاشی نیز از فضل بن ابیقُرّه روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) شنیدم که میفرمود: خداوند به ابراهیم وحی فرمود که بهزودی برای تو فرزندی زاده خواهد شد. ابراهیم به ساره گفت؛ ساره گفت: آیا من در حالی که پیرزنی فرتوت هستم فرزندی میآورم؟! پس خداوند به ابراهیم وحی فرمود: او حتماً خواهد زایید، ولی به سبب آنکه سخن مرا رد کرد، فرزندانش چهارصد سال عذاب خواهند چشید.
[امام] فرمود: پس چون عذاب بر بنیاسرائیل به درازا کشید، چهل بامداد نزد خداوند ضجه و گریه و زاری کردند؛ آنگاه خداوند به موسی و هارون وحی فرمود که آنان را از دست فرعون برهانند، و بدینگونه صد و هفتاد سال از مدت عذاب را از آنان برداشت.
[راوی] گفت: و امام صادق (ع) فرمود: شما نیز چنین هستید؛ اگر اینگونه میکردید، خداوند برای ما فرج و گشایش میرساند، اما چون چنین نمیکنید، کار تا پایانِ مقدر خود پیش خواهد رفت.
میگویم: وجود پیوند میان حالات و ملکات (ویژگیهای درونی) انسان با خصوصیات ساختار بدنیاش تردیدناپذیر است؛ چراکه هر یک از دو سوی این پیوند، اقتضا و تأثیری ویژه بر دیگری دارد. همچنین نطفه از مادهٔ بدنی گرفته میشود و ویژگیهای مادی و روحیِ موجود در بدن را طبیعتاً با خود دارد؛ بنابراین ممکن است آیندگان، بخشی از ویژگیهای اخلاقی، مادی و روحی گذشتگانِ خود را به ارث ببرند.
بارها در مباحث گذشته بیان شد که میان ویژگیهای روحی انسان و کارهایش، و رویدادهای بیرونی، چه خیر و چه شر، پیوندی کامل برقرار است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُريٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ» (و اگر مردم آبادیها ایمان میآوردند و پروا میکردند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین بر آنان میگشودیم؛ اعراف: ۹۶) و خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَهٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» (و هر مصیبتی به شما رسد، به سبب دستاورد خودِ شماست؛ شوری: ۳۰).
بنابراین ممکن است از فردی از افراد انسان یا جامعهای از جوامع انسانی، کاری شایسته یا ناشایست سر زند، یا صفت و خصلتی—فضیلت یا رذیله—آشکار شود و سپس اثر نیکو یا پیامد ناگوار آن در بازماندگان و فرزندانش پدیدار گردد؛ و ملاک در این امر، همانگونه که گذشت، نوعی وراثت است. در ذیل سخن خدای متعال: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّهً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ» (و باید کسانی بترسند که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای بگذارند، بر آنان بیم دارند؛ نساء: ۹) در جلد چهارم کتاب، گفتاری در این باره گذشت.
و در همان کتاب [تفسیر عیاشی]، از زراره، حُمران و محمد بن مسلم از امام باقر (ع) و از عبدالرحمان از امام صادق (ع) دربارهٔ کلام خدا: « إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّٰاهٌ مُنِيبٌ » (همانا ابراهیم بسیار بردبار، دلسوز و اهل نیایش، و بازگشتکننده به سوی خداست) روایت شده است که فرمود: [اوّاه یعنی] بسیار اهل دعا بود.
میگویم: در کتاب «کافی» نیز مانند آن از زراره از امام باقر (ع) روایت شده است.
و در همان کتاب، از ابوبصیر از یکی از دو امام [باقر یا صادق] (ع) روایت شده است که فرمود: ابراهیم دربارهٔ قوم لوط مجادله کرد و گفت: «بیگمان لوط در آنجا است.» فرشتگان گفتند: «ما به کسانی که در آنجا هستند داناتریم.» پس ابراهیم بر اصرار خود افزود؛ آنگاه جبرئیل گفت:
«ای ابراهیم، از این [درخواست] روی بگردان؛ چراکه بیگمان فرمان پروردگارت فرا رسیده و حتماً عذابی برگشتناپذیر بر سرِ آنان خواهد آمد.»
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنانباری در کتاب «الوقف والابتداء» از حسان بن اَبحَر روایت کرده است که گفت: نزد ابنعباس بودم که مردی از قبیلهٔ هُذَیل نزد او آمد. ابنعباس به او گفت:
«فلانی چه کرد؟» او گفت: «از دنیا رفت و چهار فرزند و سه «وراء» (نواده) بر جای گذاشت.» پس ابنعباس گفت:
« فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ-وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ يَعْقُوبَ » (پس او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب بشارت دادیم)؛ [سپس ابنعباس] گفت: [وراء یعنی] فرزندِ فرزند (نوه).
(گفتاری دربارهٔ داستان بشارت)
داستان بشارت، که خدای متعال آن را «حديث ضيف إبراهيم (ع)» (داستان مهمانان ابراهیم علیهالسلام) نامیده است، در پنج سوره از سورههای قرآن آمده که همگی مکی هستند؛ و به ترتیب قرآن عبارتاند از: سورهٔ هود، حِجر، عنکبوت، صافات و ذاریات.
نخستین مورد، در سورهٔ هود: ۶۹-۷۶ است که خدای متعال میفرماید: «و لقد جاءت رسلنا إبراهيم» (و به راستی فرستادگان ما نزد ابراهیم آمدند). «بالبشرى قالوا سلاما قال سلام فما لبث أن جاء بعجل حنيذ.فلما رأى أيديهم لا تصل إليه نكرهم و أوجس منهم خيفة قالوا لا تخف إنا أرسلنا إلى قوم لوط»: با مژده؛ گفتند: سلام! گفت: سلام، و درنگی نکرد تا گوسالهای بریان آورد. پس چون دید دستهایشان به سوی آن دراز نمیشود، آنان را ناآشنا یافت و در دل از ایشان ترسی احساس کرد. گفتند: مترس، ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم.
«و امرأته قائمة فضحكت فبشرناها بإسحاق و من وراء إسحاق يعقوب.قالت يا ويلتى أ ألد و أنا عجوز و هذا بعلي شيخا إن هذا لشيء عجيب.قالوا أ تعجبين من أمر الله رحمة الله و بركاته عليكم أهل البيت إنه حميد مجيد.فلما ذهب عن إبراهيم الروع و جاءته البشرى يجادلنا في قوم لوط.إن إبراهيم لحليم أواه منيب.يا إبراهيم أعرض عن هذا إنه قد جاء أمر ربك و إنهم آتيهم عذاب غير مردود»: و همسرش ایستاده بود؛ پس خندید [یا شادمان شد]، و او را به اسحاق و از پسِ اسحاق به یعقوب مژده دادیم. گفت: ای وای بر من! آیا فرزند میآورم در حالی که پیرزنم و این شوهرم نیز پیرمردی است؟! بهراستی این چیزی شگفتآور است! گفتند: آیا از کار خدا تعجب میکنی؟! رحمت خدا و برکاتش بر شما اهل این خانه باد؛ بیگمان او بسیار ستوده و بزرگوار است. پس هنگامی که ترس و هراس از ابراهیم برطرف شد و مژده به او رسید، دربارهٔ قوم لوط با ما گفتوگو میکرد [تا شاید عذاب برداشته شود]. بهراستی ابراهیم بسیار بردبار، دلسوز و اهل انابه (بازگشت به درگاه خدا) بود. ای ابراهیم، از این [درخواست] روی بگردان؛ همانا فرمان پروردگارت فرارسیده و بیشک عذابی بازگشتناپذیر به سراغ آنان خواهد آمد.
دومین مورد، در سورهٔ حجر: ۵۱-۶۰ است که خدای متعال میفرماید: «و نبئهم عن ضيف إبراهيم.إذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال إنا منكم وجلون» (و آنان را از مهمانان ابراهیم باخبر ساز؛ هنگامی که بر او وارد شدند و گفتند: سلام! گفت: ما از شما بیمناکیم).
«قالوا لا توجل إنا نبشرك بغلام عليم.قال أ بشرتموني على أن مسني الكبر فبم تبشرون.قالوا بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين.قال و من يقنط من رحمة ربه إلا الضالون.قال فما خطبكم أيها المرسلون.قالوا إنا أرسلنا إلى قوم مجرمين.إلا آل لوط إنا لمنجوهم أجمعين.إلا امرأته قدرنا أنها لمن الغابرين»: گفتند: مترس، ما تو را به پسری بسیار دانا مژده میدهیم. گفت: آیا با اینکه پیری به سراغم آمده به من مژده میدهید؟! پس به چه چیز مژده میدهید؟ گفتند: ما تو را به حق مژده دادیم، پس از نومیدان مباش. گفت: و چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگارش نومید میشود؟! گفت: ای فرستادگان، کار مهم شما چیست؟ گفتند: ما به سوی قومی گناهکار فرستاده شدهایم؛ مگر خاندان لوط که ما قطعاً همگیشان را نجات میدهیم؛ به جز همسرش که مقدر کردهایم از بازماندگان [در عذاب] باشد.
سومین مورد، در سورهٔ عنکبوت: ۳۱-۳۲ است که خدای متعال میفرماید: «و لما جاءت رسلنا إبراهيم بالبشرى قالوا إنا مهلكوا أهل هذه القرية إن أهلها كانوا ظالمين» (و هنگامی که فرستادگان ما با مژده نزد ابراهیم آمدند، گفتند: ما نابودکنندهٔ اهل این آبادی هستیم، چراکه اهل آن ستمکار بودهاند).
«قال إن فيها لوطا قالوا نحن أعلم بمن فيها لننجينه و أهله إلا امرأته كانت من الغابرين»: [ابراهیم] گفت: لوط در آنجاست! گفتند: ما به کسانی که در آنجا هستند داناتریم؛ حتماً او و کسانش را نجات میدهیم، مگر همسرش را که از بازماندگان [در عذاب] است.
چهارمین مورد، در سورهٔ صافات: ۹۹-۱۱۳ است که خدای متعال میفرماید: «و قال إني ذاهب إلى ربي سيهدين.رب هب لي من الصالحين.فبشرناه بغلام حليم.فلما بلغ معه السعي قال يا بني إني أرى في المنام أني أذبحك فانظر ما ذا ترى قال يا أبت افعل ما تؤمر ستجدني إن شاء الله من الصابرين.فلما أسلما و تله للجبين.و ناديناه أن يا إبراهيم قد صدقت الرؤيا إنا كذلك نجزي المحسنين.إن هذا لهو البلاء المبين» (و [ابراهیم] گفت: من به سوی پروردگارم میروم، او مرا هدایت خواهد کرد. پروردگارا، به من [فرزندی] از شایستگان ببخش! پس او را به پسری بسیار بردبار مژده دادیم. و هنگامی که [آن پسر] به سن تلاش و کار با او رسید، گفت: ای پسرکم، من در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم، پس بنگر تا چه میبینی (نظرت چیست)؟ گفت: ای پدرم، آنچه را بدان فرمان مییابی انجام بده؛ اگر خدا بخواهد مرا از شکیبایان خواهی یافت. پس هنگامی که هر دو تسلیم شدند و او را بر یک طرف پیشانی [بر زمین] افکند، ندایش دادیم که: ای ابراهیم، خوابت را محقق ساختی! ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم؛ بهراستی که این همان آزمون آشکار است).
«و فديناه بذبح عظيم.و تركنا عليه في الآخرين.سلام على إبراهيم كذلك نجزي المحسنين.إنه من عبادنا المؤمنين.و بشرناه بإسحاق نبيا من الصالحين.و باركنا عليه و على إسحاق و من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين»: و او را با ذبحی بزرگ فدیه دادیم (جانشین کردیم). و نام نیکش را در میان آیندگان باقی گذاشتیم. سلام بر ابراهیم! ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم؛ بیتردید او از بندگان باایمان ما بود. و او را به اسحاق که پیامبری از شایستگان بود مژده دادیم. و بر او و بر اسحاق برکت بخشیدیم، و از دودمان آن دو، هم نیکوکار هست و هم کسی که آشکارا به خود ستم میکند.
پنجمین مورد، در سورهٔ ذاریات: ۲۴-۳۰ است که خدای متعال میفرماید: «هل أتاك حديث ضيف إبراهيم المكرمين.إذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال سلام قوم منكرون فراغ إلي أهله فجاء بعجل سمين.فقربه إليهم قال أ لا تأكلون.فأوجس منهم خيفه قالوا لا تخف و بشروه بغلام عليم فأقبلت امرأته في صره فصكت وجهها و قالت عجوز عقيم.قالوا كذلك قال ربك إنه هو الحكيم العليم»: آیا داستان مهمانان گرامی ابراهیم به تو رسیده است؟ هنگامی که بر او وارد شدند و گفتند: سلام! گفت: سلام، [شما] گروهی ناشناسید! پس پنهانی به سوی خانوادهاش رفت و گوسالهای فربه آورد، و آن را نزدیکشان بُرد و گفت: آیا نمیخورید؟! پس در دل از آنان ترسی احساس کرد. گفتند: مترس، و او را به پسری بسیار دانا مژده دادند. آنگاه همسرش با فریاد و شیون پیش آمد و به صورت خود نواخت و گفت: [من] پیرزنی نازا [هستم]! گفتند: پروردگارت اینگونه فرموده است؛ چراکه او خود سنجیدهکار و بسیار داناست.
بحث دربارهٔ داستان بشارت از چند جهت صورت میگیرد:
نخست اینکه: آیا این ماجرا تنها یک بشارت بوده که دربردارندهٔ مژده به ابراهیم و ساره دربارهٔ اسحاق و یعقوب است و اندکی پیش از نابودی قوم لوط رخ داده، یا اینکه دو ماجرا بوده است: یکی دربردارندهٔ بشارت به اسماعیل و دیگری متضمن بشارت به اسحاق و یعقوب؟
گاه احتمال دوم ترجیح داده شده است، بر این پایه که ماجرای آمده در سورهٔ ذاریات صراحت دارد که ابراهیم گوسالهٔ بریان را پیش آورد، و چون فرشتگان از خوردن خودداری کردند از آنان بیمناک شد، سپس فرشتگان به او و همسر سالخورده و نازایش — که قطعاً همان ساره مادر اسحاق است — مژده دادند؛ و پایان آیات [ذاریات: ۳۲-۳۷] ظهور در این دارد که این ماجرا پس از نابودی قوم لوط بوده است، آنجا که فرشتگان میگویند: «إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِليٰ قَوْمٍ مُجْرِمِينَ» (ما بهسوی قومی تبهکار فرستاده شدهایم) — تا آنجا که گفتند: — «فَأَخْرَجْنٰا مَنْ كٰانَ فِيهٰا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَمٰا وَجَدْنٰا فِيهٰا غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ تَرَكْنٰا فِيهٰا آيَةً لِلَّذِينَ يَخٰافُونَ الْعَذٰابَ الْأَلِيمَ» (پس هر کس از مؤمنان را که در آنجا بود بیرون آوردیم، و در آنجا جز یک خانه از مسلمانان نیافتیم، و در آن برای کسانی که از عذاب دردناک میترسند نشانهای به جای نهادیم) تا آخر آیات؛ و نظیر آن چیزی است که در سورهٔ هود آمده است، که در آن فرشتگان برای زدودن ترس از ابراهیم از همان آغاز گفتند: «إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِليٰ قَوْمِ لُوطٍ» (ما بهسوی قوم لوط فرستاده شدهایم [هود: ۷۰]).
اما آنچه در سورهٔ حجر آمده، دربردارندهٔ ماجرای پیش آوردن گوسالهٔ بریان نیست، بلکه ظاهرش این است که ابراهیم و خانوادهاش هنگام ورود فرشتگان بر وی از آنان ترسیدند و فرشتگان با مژده دادنْ ترس او را فرو نشاندند، چنانکه خدای متعال میفرماید:
« إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْكُمْ وَجِلُونَ قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ عَلِيمٍ » (هنگامی که بر او وارد شدند و سلام گفتند؛ گفت: ما از شما بیمناکیم. گفتند: مترس، ما تو را به پسری دانا مژده میدهیم؛ حجر: ۵۲-۵۳)؛ و پایان آیات ظهور در این دارد که این واقعه پیش از نابودی قوم لوط بوده است.
و نظیر آن، ماجرایی است که در سورهٔ عنکبوت آمده است و دلالتِ آن بر اینکه این واقعه پیش از نابودی قوم بوده آشکارتر است، و دربردارندهٔ گفتوگو و مجادلهٔ ابراهیم دربارهٔ قوم لوط است؛ و پیشتر در بحث روایی گذشته، حدیث عیاشی در همین معنا گذشت.
اما حق این است که آیات در هر چهار سورهٔ هود، حجر، عنکبوت و ذاریات، تنها داستان مژده به اسحاق و یعقوب را حکایت میکنند، نه اسماعیل را.
و اما آنچه در پایان آیات ذاریات از سخن فرشتگان آمده که: «قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا» (گفتند: ما فرستاده شدهایم [ذاریات: ۳۲]) و در ظاهر بر گذشتن و پایان یافتن کار دلالت دارد، نظیرش در آیات سورهٔ حجر نیز آمده است، با اینکه همگان پذیرفتهاند آن آیاتْ ماجرای پیش از انجام کار را حکایت میکند.
افزون بر اینکه سخن فرشتگانِ فرستادهشده در حالی که هنوز در راه بودند: « إِنّٰا أُرْسِلْنٰا » (ما فرستاده شدهایم)، از نظر لغت و عرف هیچ مانعی ندارد.
و اما این سخن [در ذاریات: ۳۵]: « فَأَخْرَجْنٰا مَنْ كٰانَ فِيهٰا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ » (پس هر که را از مؤمنان در آنجا بود بیرون آوردیم) تا پایان آیات، کلام خدای متعال است و دنبالهٔ سخن فرشتگان با ابراهیم نیست، چنانکه سیاق داستانهای آمده در سورهٔ ذاریات نیز بر همین دلالت میکند.
و اما یاد شدنِ ترس در آیات سورهٔ حجر در آغاز داستان — برخلاف دو سورهٔ ذاریات و هود — دلیلش آن است که در آیات حجر سخنی از پیش آوردن گوسالهٔ بریان نیامده است، برخلاف آن دو سوره؛ افزون بر اینکه پیوند کامل میان اجزای یک ماجرا طوری است که جایز است گاه بخشی از آن بر بخشی دیگر مقدم شود و گاه عکس آن صورت گیرد؛ چنانکه خدای متعال در آیات ذاریاتْ ناشناخته دیدنِ میهمانان از سوی ابراهیم را در آغاز داستان و پس از سلامِ آنان ذکر میکند، و در سورهٔ هود در میانهٔ داستان و پس از دست نبردنِ آنان به غذا؛ و این شیوه در نظم و اسلوب قرآن بسیار آمده است.
گذشته از این، آیات سورهٔ هود صراحت در بشارت به اسحاق و یعقوب دارد و دربردارندهٔ گفتوگوی ابراهیم دربارهٔ قوم لوط است، در سیاقی که هیچ شکی باقی نمیگذارد که این ماجرا پیش از نابودی قوم لوط بوده است؛ و لازمهاش این است که بشارت به اسحاق نیز پیش از آن هلاکت رخ داده باشد، نه پس از آن.
افزون بر این، مورد اتفاقنظر است که اسماعیل از نظر سن بزرگتر از اسحاق بود و میان ولادت آن دو سالها فاصله وجود داشت؛ حال اگر این فرشتگانْ در مسیر رفتنشان برای نابودی قوم لوط و اندکی پیش از هلاکت، به ابراهیم مژدهٔ اسماعیل را داده باشند، و هنگام بازگشت از هلاک آنان و اندکی پس از آن، مژدهٔ اسحاق را داده باشند، فاصلهٔ میان این دو بشارت تنها یک یا دو روز میبود؛ در نتیجه، فاصلهٔ میان بشارت به اسحاق و ولادت او سالهای درازی میشد؛ در حالی که واژهٔ «بشری» (مژده) جز بر خبر دادن از امر خوشایندی که در آستانهٔ وقوع باشد اطلاق نمیشود، مگر اینکه عنایت خاصی در کار باشد؛ وگرنه خبر دادن از امر خوشایند به طور مطلق، «وعده» و مانند آن نامیده میشود.
دوم اینکه: آیا بشارتی هم به [ولادت] اسماعیل در میان بوده است؟ حق آن است که بشارتِ یادشده در آغاز آیات سورهٔ صافات، بیگمان بشارت به اسماعیل است و با بشارتی که در پایان همان آیات صریحاً دربارهٔ اسحاق آمده تفاوت دارد؛ زیرا سیاق آیات به دنبال این فرمودهٔ الهی است که: « فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ » (پس او را به پسری بردبار مژده دادیم).
سپس آغازِ دوبارهٔ بشارت به اسحاق در این سخن پایانی حقتعالی که: « وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِيًّا مِنَ الصّٰالِحِينَ » (و او را به اسحاق که پیامبری از شایستگان بود بشارت دادیم)، برای هیچ فردِ اهل تردیدی شک باقی نمیگذارد که آن پسر بردباری که نخست بشارت داده شد، غیر از اسحاقی است که در مرحلهٔ بعد مژده داده شد؛ و او کسی جز اسماعیل نیست.
طبری در تاریخ خود یادآور شده که مراد از بشارت نخست در این سوره نیز بشارت به اسحاق است، به قیاس از بشارتی که در دیگر سورهها آمده است؛ ولی بیاساس بودن این سخن چنان است که میبینی. و پیش از این، سخن در این باره در داستانهای ابراهیم (ع) در جلد هفتم این کتاب گذشت.
سوم اینکه: بررسی این داستان از جهت تطبیقِ آنچه در توراتِ کنونی آمده با آنچه از قرآن کریم به دست میآید؛ و این موضوع به زودی در ذیل آیاتِ پیشِ رو، به هنگام بیان داستان لوط (ع) خواهد آمد.
چهارم اینکه: بررسی این داستان از جهت گفتوگو و مجادلهٔ ابراهیم با فرشتگان است؛ و در متن آن، آیاتی نظیر سخنان خدای متعال آمده است.
« يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (دربارهٔ قوم لوط با ما گفتوگو و مجادله میکرد) و این کلام او که: « يٰا إِبْرٰاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا » (ای ابراهیم، از این [خواسته] روی بگردان).
و پیش از این گذشت که سیاق آیات، بهویژه این فرمودهٔ پروردگار که: « إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّٰاهٌ مُنِيبٌ » (همانا ابراهیم بسیار بردبار، دلسوز و اهل بازگشت به درگاه خدا بود)، جز بر ستایش و توصیف نیکوی او دلالت ندارد؛ بنابراین، مجادله و پافشاریاش جز از سرِ دلسوزی بر نجات بندگان خدا نبود، به امید آنکه به راه ایمان هدایت یابند.