(۴۰) سورهٔ مؤمن مکی است و هشتاد و پنج (۸۵) آیه دارد
[سورهٔ غافر (۴۰): آیههای ۱ تا ۶]
اشاره
بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
حمٓ
حا، میم.
تَنزِيلُ ٱلۡكِتَٰبِ مِنَ ٱللَّهِ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡعَلِيمِ
فرو فرستادن این کتاب از سوی خدای شکستناپذیر و داناست؛
غَافِرِ ٱلذَّنۢبِ وَقَابِلِ ٱلتَّوۡبِ شَدِيدِ ٱلۡعِقَابِ ذِي ٱلطَّوۡلِۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ إِلَيۡهِ ٱلۡمَصِيرُ
[همان] بخشندهٔ گناه، پذیرندهٔ توبه، سختکیفر و صاحب بخشش و احسان فراوان؛ هیچ معبودی جز او نیست و بازگشت همه بهسوی اوست.
مَا يُجَٰدِلُ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَا يَغۡرُرۡكَ تَقَلُّبُهُمۡ فِي ٱلۡبِلَٰدِ
تنها کافران در آیات خدا مجادله و ستیزهجویی میکنند؛ پس رفتوآمد آنان در شهرها تو را نفریبد.
كَذَّبَتۡ قَبۡلَهُمۡ قَوۡمُ نُوحٖ وَٱلۡأَحۡزَابُ مِنۢ بَعۡدِهِمۡۖ وَهَمَّتۡ كُلُّ أُمَّةِۭ بِرَسُولِهِمۡ لِيَأۡخُذُوهُۖ وَجَٰدَلُواْ بِٱلۡبَٰطِلِ لِيُدۡحِضُواْ بِهِ ٱلۡحَقَّ فَأَخَذۡتُهُمۡۖ فَكَيۡفَ كَانَ عِقَابِ
پیش از آنان نیز قوم نوح و دستهها و گروههای پس از ایشان [پیامبران خود را] تکذیب کردند، و هر امتی آهنگ پیامبر خود کرد تا او را فروگیرد [و نابود سازد]، و به باطل ستیزه کردند تا با آن حق را تباه و بیاثر کنند؛ پس من نیز آنان را [به قهر] فروگرفتم، پس [بنگر که] عقوبت و مجازات من چگونه بود!
وَكَذَٰلِكَ حَقَّتۡ كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَى ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓاْ أَنَّهُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِ
و اینگونه سخن پروردگارت بر کسانی که کفر ورزیدند تحقق یافت که آنان اهل آتشند.
(بیان)
این سوره دربارهٔ خودبزرگبینی و سرکشی کافران و ستیزهجوییِ باطل آنان سخن میگوید تا بهوسیلهٔ آن، حقی را که بدان فراخوانده میشوند پایمال و بیاثر کنند؛ از این رو میبینیم که این سوره از مجادله و ستیزهجوییِ آنان یاد میکند و پیدرپی بدان بازمیگردد: « مٰا يُجٰادِلُ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَلاٰ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلاٰدِ » (تنها کافران در آیات خدا مجادله میکنند، پس رفتوآمدشان در شهرها تو را نفریبد)، « اَلَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً » (آنان که در آیات خدا بیهیچ دلیلی که برایشان آمده باشد ستیزهجویی میکنند، [این کار] خشم بزرگی به بار میآورد) و « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ أَنّٰي يُصْرَفُونَ » (آیا کسانی را که در آیات خدا مجادله میکنند ندیدهای که چگونه [از حق] برگردانده میشوند؟).
پس این سوره با یادآوریِ کیفرهایی که خدا بر امتهای تکذیبکنندهٔ گذشته فرود آورد و عذاب خوارکنندهای که برایشان آماده ساخته است، و نیز با بازگویی گوشهای از آنچه در آخرت بر سرشان میآید، تندی و طغیانِ سرکشی و مجادلهشان را در هم میشکند.
و سخنان باطلشان را با دلایل گوناگونی که گویای یکتایی خداوند در ربوبیت (پروردگاری) و الوهیت (معبود بودن) است باطل میسازد؛ و پیامبر (ص) را به شکیبایی فرمان میدهد و به او و مؤمنان نوید پیروزی میبخشد؛ و به آنان دستور میدهد که به مشرکان اعلام کنند او تسلیم پروردگار خویش است و عبادتش را رها نخواهد کرد، پس باید از او ناامید شوند.
این سوره تماماً مکی است؛ زیرا آیاتش به هم پیوسته است و مضامین آن نیز بر مکی بودنش گواهی میدهد. و سخن کسانی که دربارهٔ برخی از آیات آن گفتهاند در مدینه نازل شده، ارزش اعتنا ندارد و انشاءالله به آن اشاره خواهد شد.
خدای متعال میفرماید: « حم تَنْزِيلُ الْكِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ » [حم، فرود آمدن این کتاب از جانب خدای شکستناپذیر و داناست]. «تنزیل» مصدری به معنای مفعول (فروفرستادهشده) است؛ ازاینرو عبارت « تَنْزِيلُ الْكِتٰابِ » از قبیل اضافه شدن صفت به موصوفِ خویش است و در تقدیر چنین است: «این، کتابی نازلشده از سوی خداست».
دربارهٔ اختصاص دادنِ دو وصفِ « اَلْعَزِيزِ الْعَلِيمِ » (شکستناپذیرِ دانا) به ذکر در این آیه، گفتهاند: اشاره به اعجاز قرآن و دانشهای گوناگونی است که فهمها گنجایشِ درک آنها را ندارد؛ و برخی نیز گفتهاند: این تعبیر از باب تفنن (تنوع در کلام) است.
اما سخن درست این است که گفته شود: از آنجا که این سوره دربارهٔ انکارِ حقستیزان و مجادلهگریِ آنان سخن میگوید، آن هم در برابر آیات خدا، به باطل و از روی نادانی، در حالی که آن را دانش میپنداشتند و بدان میبالیدند؛ چنانکه در پایان همین سوره از آنان چنین حکایت میکند: « فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَرِحُوا بِمٰا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ » [و چون پیامبرانشان دلایل روشن برایشان آوردند، به همان دانشی که نزد خود داشتند دلخوش شدند]، و همانگونه که دربارهٔ موسی، سخن فرعون به قومش را بازگو کرده است: « إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسٰادَ » [من میترسم آیین شما را دگرگون کند یا در این سرزمین تباهی پدید آورد] و نیز این سخن فرعون به آنان را که: « مٰا أُرِيكُمْ إِلاّٰ مٰا أَريٰ وَ مٰا أَهْدِيكُمْ إِلاّٰ سَبِيلَ الرَّشٰادِ » [من جز آنچه خود میبینم به شما نشان نمیدهم و شما را جز به راه درستی هدایت نمیکنم]؛
آغاز سخن در این سوره با بیانی گشوده شد که نشان میدهد این کتابِ فرودآمده بر آنان، تنزیلی از سوی کسی است که شکستناپذیرِ مطلق است و هیچ چیرهشوندهای بر او پیروز نمیگردد تا برای کتابِ نازلشدهاش از برتریجویی و خودبزرگبینیِ موهوم آنان ترسی به خود راه دهد؛ و دانای مطلق است که هیچ نادانی و گمراهی در علم او راه ندارد، ازاینرو ستیزهجوییِ باطل آنان هرگز تاب ایستادگی در برابر حقّی را نخواهد داشت که او فروفرستاده و با حجتهای روشنش آشکار ساخته است.
و مؤید این وجه، تعبیری است که در آیهٔ بعد آمده است: « غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ » [آمرزندهٔ گناه و پذیرندهٔ توبه] و ادامهٔ آن، چنانکه توضیح خواهیم داد.
خدای متعال میفرماید: « غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقٰابِ ذِي الطَّوْلِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ » [آمرزندهٔ گناه و پذیرندهٔ توبه، سختکیفر و دارای بخشش فراوان؛ هیچ معبودی جز او نیست و بازگشت بهسوی اوست]. آمدن صیغهٔ اسم فاعل در « غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ » شاید برای دلالت بر استمرارِ تجددی (تداومِ نوبهنو) باشد؛ زیرا آمرزش و پذیرش توبه از صفات فعلی خداوند است، و او پیوسته گناهی را میآمرزد و سپس گناهی دیگر را، و توبهای را میپذیرد و پس از آن توبهای دیگر را.
و اینکه «قابل التوب» بر عبارت پیش از خود عطف شده ولی « شَدِيدِ الْعِقٰابِ ذِي الطَّوْلِ » عطف نشدهاند، از آن روست که «غافر الذنب» و «قابل التوب» در مجموع مانند صفتی یگانهاند که به بندگانِ گناهکار مربوط میشود؛ زیرا خداوند گاهی با توبه آنان را میآمرزد و گاه با سببی دیگر مانند شفاعت.
«عقاب» و «معاقبه» به معنای مؤاخذه و کیفری است که در پیِ گناه میآید. راغب گفته است: «عُقْب» و «عُقبى» به ثواب و پاداش نیک اختصاص دارند؛ مانند: «خَيْرٌ ثَوٰاباً وَ خَيْرٌ عُقْباً» [پاداشش بهتر و فرجامش نیکوتر است]، و خدای متعال میفرماید: «أُولٰئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّٰارِ» [آنانند که فرجامِ نیکِ آن سرای برای ایشان است]. و واژهٔ «عاقبت» هرگاه بدون اضافه به کار رود، به پاداش نیک اختصاص دارد؛ مانند: «وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» [و سرانجامِ نیک از آنِ پرهیزگاران است]. اما با اضافه شدن، گاه در کیفر نیز به کار میرود؛ مانند: «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِينَ أَسٰاؤُا» [سپس سرانجامِ کسانی که کار بد کردند...]، و سخن خداوند که: «فَكٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِي النّٰارِ» [پس سرانجامِ آن دو این شد که در آتشاند]، ممکن است استعاره از ضدّ آن باشد. اما واژههای «عقوبت»، «معاقبه» و «عقاب» تنها به عذاب اختصاص دارند. پایان سخن راغب.
بنابراین «شديد العقاب» (سختکیفر) همانند «ذي انتقام» (انتقامگیرنده) از نامهای نیکوی خداوند است که صفت خدای متعال را در بخش کیفر و عذاب بازگو میکند، چنانکه «الغفور» (بسیار آمرزنده) و «الرحيم» (مهربان) صفت خدای متعال را در بخش رحمت بیان میدارند.
و «طَوْل» بنا بر آنچه در مجمعالبیان آمده، بخششی است که مدتش برای بهرهمند شونده طولانی باشد؛ بنابراین «ذو الطَّول» (دارای بخشش پایدار) از نامهای نیکوی خداوند و به معنای نعمتبخش است، ولی از «مُنعِم» خاصتر است؛ چراکه نعمتهای کوتاهمدت را در بر نمیگیرد.
و یادکردن این نامهای چهارگانه: «غافر الذنب» (آمرزندهٔ گناه)، «قابل التوب» (پذیرندهٔ توبه)، «شديد العقاب» (سختکیفر) و «ذي الطول» (دارای بخشش پایدار) پس از نام «العليم» (بسیار دانا)، برای اشاره به این است که فرود آوردن این کتاب—که دربردارندهٔ دعوت برحق او و بر پایهٔ دانش استوار است—بر اساس مقتضای مضامین این نامهای چهارگانه پیریزی شده است.
توضیح آنکه جهان بشریت، همانگونه که در بهرهمندی از بخشش پایدار الهی و برخورداری از نعمتهای پیوسته و پیاپی او در طول زندگی دنیا گروهی یکپارچهاند، از حیث زندگی آخرت به دو بخش تقسیم میشوند و به دو شاخه درمیآیند: نیکبخت و تیرهبخت؛ و خدای پاک و منزه به جزئیات آفریدگانش داناست، و چگونه نداند در حالی که خودْ آفریننده و پدیدآورندهٔ آنهاست؟! مقتضای اینکه او آمرزندهٔ گناه و پذیرندهٔ توبه است، این است که هر کس را که آمادگیِ آمرزش یافته بیامرزد و توبهٔ توبهکننده به درگاهش را بپذیرد، و مقتضای سختکیفر بودنش این است که هر کس را که سزاوار آن است کیفر دهد.
و مقتضای این امر آن است که مردم را به راه سعادت هدایت فرماید؛ چنانکه فرمود: «إِنَّ عَلَيْنٰا لَلْهُديٰ وَ إِنَّ لَنٰا لَلْآخِرَهَ وَ الْأُوليٰ» (همانا هدایت بر عهدهٔ ماست و بیگمان آخرت و آغاز [دنیا] از آنِ ماست؛ لیل: ۱۲-۱۳)، و فرمود: «وَ عَلَي اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِيلِ» (و نمودن راه میانه بر عهدهٔ خداست؛ نحل: ۹).
تا بدینوسیله مردم به دو گروه بخش شوند و نزد او نیکبخت از تیرهبخت و راهیافته از گمراه بازشناخته شود؛ در نتیجه به آن یکی رحمت آورد و این دیگری را عذاب کند.
پس فرود آوردن کتاب از سوی خدای شکستناپذیر و دانا، بر پایهٔ علم فراگیر او به آفریدگانش استوار است که آنان نیازمند دعوتی هستند تا گروهی به وسیلهٔ آن هدایت یابند و گروهی دیگر با رد کردنش گمراه شوند، تا گروهی را بیامرزد و گروهی دیگر را عذاب کند؛ و نیز بدان نیازمندند تا نظام معیشتشان در دنیا سامان یابد و از بخشش پایدار و نعمت او در دنیا و سپس در سرای ماندگار (آخرت) بهرهمند گردند.
پس این است شأن و منزلت کتاب او که با دانشی از او فرود آمده که هیچ نادانی با آن نمیآمیزد، و بر پایهای حق استوار گشته که باطل به درون آن راه ندارد؛ و این حقیقت کجا و تکذیبِ کسانی که جز ظاهری از زندگی را نمیدانند و ستیزهجوییِ باطلشان برای پایمال کردن حق کجا!
و بر آنچه دربارهٔ توجه و عنایت به صفت علم بیان کردیم، دعای فرشتگان برای آمرزش مؤمنان گواهی میدهد که خدای متعال بهزودی از آنان یاد خواهد کرد: « رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَهً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ » (پروردگارا، همهچیز را با رحمت و دانش فرا گرفتهای، پس آنان را که توبه کرده و راهت را پیمودهاند بیامرز؛ غافر: ۷)؛ پس در آن نیک بیندیش.
و سخن خدای متعال که میفرماید: « لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ » (هیچ معبودی جز او نیست، بازگشت تنها به سوی اوست؛ غافر: ۳)، یادکردنِ کلمهٔ توحید برای اشاره به لزومِ این امر است: اینکه تنها او پرستش شود، تا با فرود آمدن کتاب، دعوت دینی بیهوده نماند؛ و یادکردِ اینکه سرانجامِ همگان و بازگشتشان به سوی اوست—که همان رستاخیز است—برای اشاره به این است که همین امر سبب و انگیزهٔ اصلی ایمان آوردن به کتاب و پیروی از دعوت آن است؛ زیرا باور داشتن به روز حساب است که بیم و امید را در پی میآورد: بیم از کیفر و امید به پاداش، که این دو آدمی را به بندگی خدای پاک و منزه برمیانگیزند.
خدای متعال میفرماید: « مٰا يُجٰادِلُ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَلاٰ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلاٰدِ » (در آیات خدا جز کسانی که کفر ورزیدهاند ستیزهجویی نمیکنند، پس رفتوآمد آنان در شهرها تو را نفریبد؛ غافر: ۴). چون خدای متعال فرود آوردن کتاب را یاد کرد و به برهان درخشان بر حقانیت آن اشاره فرمود—برهانی که از صفات کریمهٔ برشمردهشده در این دو آیه به دست میآید و نشان میدهد کتاب با دانشی از او فرود آمده که هیچ نادانی با آن درنمیآمیزد و با حقی نازل شده که هیچ باطلی آن را پایمال نمیکند—به حال کسانی پرداخت که حجتهای برحق آن را با ستیزهجویی باطل خود روبهرو ساختند؛ از این رو اشاره فرمود که اینان اهل کیفرند و نه میتوانند [از دست قدرت او] بگریزند و نه از آنان غفلت شده است؛ زیرا همانگونه که کتاب را نازل فرمود تا گناه را بیامرزد و توبه را بپذیرد، آن را فرود آورد تا سزاوارانِ کیفر را نیز مجازات کند. پس ستیزهجوییِ آنان نباید پیامبر (ص) را اندوهگین سازد و نباید آنچه از حال و روزشان میبیند او را بفریبد.
اینکه فرمود: « مٰا يُجٰادِلُ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ » (در آیات خدا ستیزه نمیکنند) و نفرمود «ما یجادل فیه» (در آن ستیزه نمیکنند؛ یعنی در قرآن)، برای آن است که نشان دهد ستیزهگری آنان در برابرِ حقیقتی است که آیات از آن جهت که نشانه و آیتاند بر آن دلالت دارند. افزون بر این، طرفِ مجادلهشان پیامبر (ص) است و او دعوتکننده به حقی است که آیات بدان راه مینمایند؛ پس جدالشان برای پسزدن حق است، نه برای دفاع از حق. گذشته از این، مجادله در آیهٔ بعد، مقیّد به باطل بودن برای باطل ساختن و برانداختن حق شده است.
بنابراین، مقصود از ستیزه و مجادله در آیات خدا، همان جدال برای باطل ساختن و پسزدنِ آنهاست که ناپسند و نکوهیده است، و شامل جدال برای اثبات حق و دفاع از آن نمیشود. چگونه چنین باشد، در حالی که خداوند سبحان به پیامبرش (ص) فرمان میدهد هرگاه جدال به شیوهای نیکوتر باشد، به آن اقدام کند؟ خدای متعال میفرماید: «وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (و با آنان با شیوهای که نیکوتر است مجادله کن؛ نحل: ۱۲۵).
فرمود: « إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا » (مگر کسانی که کافر شدند): ظاهر سیاق آن است که مقصود، کسانیاند که کفر در دلهایشان رسوخ یافته و دیگر امیدی به از میان رفتنش نیست؛ و تعبیر به « مٰا يُجٰادِلُ » (ستیزه نمیکند) آورده شد و نفرمود «لا یجادل». همچنین ظاهر این سخن الهی که:
« فَلاٰ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلاٰدِ » (پس رفتوآمد و جنبوجوش آنان در شهرها تو را نفریبد)، این است که مقصود از آنان، کافرانِ همروزگار پیامبر (ص) هستند، هرچند از اهل مکه نباشند.
و رفتوآمدِ [و دگرگونی احوالِ] آنان در شهرها، جابهجاییِ ایشان از مرحلهای از مراحل زندگی به مرحلهای دیگر و انتقال میان نعمتهاست، در تندرستی، سلامت و عافیت. و نسبت دادنِ نهی از فریبخوردگی به رفتوآمدِ آنان در شهرها، کنایه از بازداشتنِ پیامبر (ص) از فریبخوردن در برابر وضعیتی است که از آنان میبیند، مبادا بپندارد که آنان خدای سبحان را ناتوان ساختهاند.
خدای متعال میفرماید: « كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَعْدِهِمْ » (پیش از آنان قوم نوح و دستههای پس از ایشان تکذیب کردند) تا آخر آیه؛ این سخن در مقام پاسخ به گمانی است که به ذهن پیشی میگیرد، مبنی بر اینکه آنان تکبر ورزیدند و در آیات خدا به ستیزه پرداختند و آسیبی ندیدند و در این کار پیروز شدند.
حاصل پاسخ این است: امتهای گذشته، مانند قوم نوح و دستههای پس از آنان چون عاد، ثمود، قوم لوط و دیگران، پیش از اینان به کاری مانند رفتار اینان دست زدند؛ یعنی تکذیب کردند، به باطل ستیزه ورزیدند و دربارهٔ پیامبرشان نقشه کشیدند تا او را فروگیرند، ولی عذاب بر آنان فرود آمد. در حق کافران نیز همواره چنین کیفری مقدر شده است؛ بنابراین، این پندار که این کافران بر خدا و ارادهاش پیشی گرفتهاند، پنداری باطل است.
پس این فرمودهٔ خدا: « كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَعْدِهِمْ » (پیش از آنان قوم نوح و دستههای پس از ایشان تکذیب کردند)، پاسخی است به همان اشکالِ مقدر (ایرادی که ممکن است به ذهن برسد)، و به همین سبب با فَصل (بدون حرف عطف) آورده شد. و این فرموده: « وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّهٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ » (و هر امتی دربارهٔ پیامبرشان آهنگِ سوء کردند تا او را فروگیرند): در لغت عرب گفته میشود «هَمَّ به»، یعنی قصد او را کرد، و بیشتر در قصدِ بد به کار میرود؛ یعنی بر پیامبرشان قصدِ سوء کردند تا او را با کشتن یا بیرون راندن یا شیوههای دیگر فروگیرند، همانطور که خدای متعال در داستانهایشان بازگو کرده است.
و فرمود: « وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ » (و با باطل ستیزه ورزیدند تا حق را با آن بلغزانند و زایل سازند): «إدحاض» به معنای زایل کردن و باطل ساختن است. و فرمود: « فَأَخَذْتُهُمْ » (پس آنان را فروگرفتم)، یعنی عذابشان کردم؛ در این تعبیر، التفات (چرخش لحن کلام) از غایب به متکلم وحده (اولشخص مفرد) به کار رفته است و نکتهاش این است که نشان دهد کارِ آنان در این سرکشی و خودبزرگبینی، تنها به خداوند واگذار است و هیچکس نمیتواند میان خدا و آنان با یاری یا شفاعتی واسطه شود؛ همانگونه که فرمود: «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذٰابٍ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ» (پس پروردگارت تازیانهٔ عذاب را بر آنان فرود آورد؛ به یقین پروردگارت در کمینگاه است؛ فجر: ۱۳-۱۴).
و فرمود: « فَكَيْفَ كٰانَ عِقٰابِ » (پس کیفر من چگونه بود؟): متوجه ساختنِ ذهن مخاطب به دانشی است که از چگونگی نابودی آنان و ریشهکن شدنشان دارد، تا شدت و سختیِ عذابی که بر سرشان آمد در نظرش مجسم شود؛ کیفری که خداوند در خلال داستانهای آنان بیان فرموده است.
خدای متعال میفرماید: « وَ كَذٰلِكَ حَقَّتْ كَلِمَهُ رَبِّكَ عَلَي الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ » (و اینگونه، کلام پروردگارت بر کسانی که کفر ورزیدند قطعی شد که آنان اهل آتشاند). ظاهر سیاق آن است که مشبّهبه (آنچه به آن مانند شده)، همان فروگرفتن و کیفر دادنِ یادشده در آیهٔ پیشین است، و مقصود از کافران، عمومِ کافران از امتهای گذشتهاند؛ و معنا این است: همانطور که خداوند تکذیبکنندگان گذشته را به عذاب دنیا گرفتار ساخت، کلامِ او بر همهٔ کافران به عذاب آخرت نیز محقق و حتمی شد، و کسانی از قوم تو نیز که کافر شدند از همین گروهاند.
و گفته شده است: مراد از «الذين كفروا» (کسانی که کافر شدند)، کافران مکه است؛ اما سیاق آیات با این نظر سازگار نیست و تشبیه نیز بر پایهٔ آن خالی از اختلال نخواهد بود.
و در تعبیر « كَلِمَهُ رَبِّكَ » (سخنِ پروردگارت) — که نفرمود: «كلمتي» (سخن من) — دلجویی و آرامشبخشیدن به روان پیامبر (ص) و تأیید و تقویت اوست، با این اشاره که تکیهگاهی که او بدان تکیه دارد، بس نیرومند و استوار است.
[سورهٔ غافر (۴۰): آیههای ۷ تا ۱۲]
اشاره
ٱلَّذِينَ يَحۡمِلُونَ ٱلۡعَرۡشَ وَمَنۡ حَوۡلَهُۥ يُسَبِّحُونَ بِحَمۡدِ رَبِّهِمۡ وَيُؤۡمِنُونَ بِهِۦ وَيَسۡتَغۡفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْۖ رَبَّنَا وَسِعۡتَ كُلَّ شَيۡءٖ رَّحۡمَةٗ وَعِلۡمٗا فَٱغۡفِرۡ لِلَّذِينَ تَابُواْ وَٱتَّبَعُواْ سَبِيلَكَ وَقِهِمۡ عَذَابَ ٱلۡجَحِيمِ
کسانی که عرش را حمل میکنند و آنان که پیرامون آن هستند، پروردگارشان را با ستایش تسبیح میگویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان آمرزش میطلبند [و میگویند:] «پروردگارا، رحمت و دانش تو همهچیز را فرا گرفته است؛ پس آنان را که توبه کرده و راه تو را در پیش گرفتهاند بیامرز و از عذاب دوزخ نگاهشان دار.»
رَبَّنَا وَأَدۡخِلۡهُمۡ جَنَّٰتِ عَدۡنٍ ٱلَّتِي وَعَدتَّهُمۡ وَمَن صَلَحَ مِنۡ ءَابَآئِهِمۡ وَأَزۡوَٰجِهِمۡ وَذُرِّيَّٰتِهِمۡۚ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
«پروردگارا، و آنان را به بهشتهای جاودانی که به ایشان وعده دادهای وارد ساز، و نیز هر که از پدران، همسران و فرزندانشان را که شایسته بودهاند؛ چراکه بیگمان تویی آن شکستناپذیرِ فرزانه (حکیم).»
وَقِهِمُ ٱلسَّيِّـَٔاتِۚ وَمَن تَقِ ٱلسَّيِّـَٔاتِ يَوۡمَئِذٖ فَقَدۡ رَحِمۡتَهُۥۚ وَذَٰلِكَ هُوَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ
«و آنان را از بدیها (و گزند کیفرها) در امان دار؛ و هر کس را در آن روز از بدیها بازداری، قطعاً بر او رحمت آوردهای، و این همان کامیابی بزرگ است.»
إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ يُنَادَوۡنَ لَمَقۡتُ ٱللَّهِ أَكۡبَرُ مِن مَّقۡتِكُمۡ أَنفُسَكُمۡ إِذۡ تُدۡعَوۡنَ إِلَى ٱلۡإِيمَٰنِ فَتَكۡفُرُونَ
بیتردید کسانی که کافر شدند، [در دوزخ] ندایشان میدهند که: «قطعاً خشم و بیزاریِ خدا [از شما]، از خشم و بیزاریِ خودتان از خویشتن بزرگتر است، آنگاه که به ایمان فراخوانده میشدید ولی کفر میورزیدید!»
قَالُواْ رَبَّنَآ أَمَتَّنَا ٱثۡنَتَيۡنِ وَأَحۡيَيۡتَنَا ٱثۡنَتَيۡنِ فَٱعۡتَرَفۡنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلۡ إِلَىٰ خُرُوجٖ مِّن سَبِيلٖ
میگویند: «پروردگارا، ما را دو بار میراندی و دو بار زنده کردی؛ پس به گناهانمان اعتراف کردیم؛ آیا راهی برای بیرونآمدن هست؟»
ذَٰلِكُم بِأَنَّهُۥٓ إِذَا دُعِيَ ٱللَّهُ وَحۡدَهُۥ كَفَرۡتُمۡ وَإِن يُشۡرَكۡ بِهِۦ تُؤۡمِنُواْۚ فَٱلۡحُكۡمُ لِلَّهِ ٱلۡعَلِيِّ ٱلۡكَبِيرِ
[به آنان پاسخ داده میشود:] این بدان سبب است که چون خدا به یگانگی خوانده میشد، کفر میورزیدید، و اگر برای او شریک آورده میشد، باور میکردید؛ پس داوری و حکم از آنِ خدای والامرتبه و بزرگ است.
(بیان)
چون خدای سبحان تکذیبِ کافران و ستیزهجوییِ باطل آنان را در برابر آیات الهی یادآور شد، و گوشزد فرمود که آنان نه میتوانند خدا را درمانده کنند و نه از یاد رفتهاند، بلکه در این دعوت منظور و مورد توجهاند، و این توجه به آنان برای آن است که [از مؤمنان] جدا و متمایز گردند تا سخنِ عذاب بر آنان حتمی شود و کیفر بینند، بار دیگر به آغاز کلام بازگشت؛ همانجا که اشاره کرده بود فرود آمدن کتاب و برپایی این دعوت، برای آمرزش گروهی و پذیرش توبهٔ آنان، و نیز کیفر دادن به گروهی دیگر است. ازاینرو بیان فرمود که انسانها در برابر این دعوت دو دستهاند: دستهای که حاملان عرش و فرشتگانِ گرداگرد آن برایشان آمرزش میطلبند، و آنان کسانی هستند که بهسوی خدا بازگشته و راه او را پیمودهاند، همراه با شایستگان از پدران، همسران و فرزندانشان؛ و دستهای دیگر که مورد خشم و بیزاریاند و عذاب میشوند، و آنان همان کافرانِ به توحیدند.
خدای متعال میفرماید: « اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ » (آنان که عرش را حمل میکنند و کسانی که گرداگرد آن هستند، پروردگارشان را با ستایش تسبیح میگویند و به او ایمان دارند...) تا پایان آیه. خدای پاک و منزه بیان نکرده که این حاملان عرش چه کسانی هستند، و در سخن او تصریحی نیست که آنان از فرشتگانند؛ ولی عطف عبارت «وَ مَنْ حَوْلَهُ» (و کسانی که گرداگرد آن هستند) بر آنان این معنا را میرساند؛ زیرا دربارهٔ آنها فرموده است:
«وَ تَرَي الْمَلاٰئِكَهَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» (و فرشتگان را میبینی که گرداگرد عرش حلقه زدهاند) (زمر: ۷۵)؛ از این رو برمیآید که حاملان عرش نیز از فرشتگانند.
مشروح سخن دربارهٔ معنای عرش پیشتر در جلد هشتم این کتاب گذشت.
پس مقصود از « اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ » (آنان که عرش را حمل میکنند و کسانی که گرداگرد آن هستند)، فرشتگانی هستند که عرش را حمل میکنند؛ همان عرشی که فرمانها از آن آشکار میشود و احکام الهیِ تدبیرکنندهٔ جهان از آن صادر میگردد؛ و نیز فرشتگانی که گرداگرد عرش قرار دارند و از مقربانِ آنان به شمار میآیند.
و عبارت « يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ » (پروردگارشان را با ستایش تسبیح میگویند)، یعنی خدای پاک و منزه را تنزیه میکنند (از هر نقصی پیراسته میدانند) در حالی که این پیراسته دانستن همراه با ستایش پروردگارشان است. پس آنان خدای متعال را از هر آنچه شایستهٔ ساحت قدس او نیست — از جمله وجود شریک در فرمانرواییاش — منزه میدانند و او را بر کردار و تدبیرش ستایش میکنند.
و عبارت « وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ » (و به او ایمان دارند)، ایمان آوردن آنها — در حالی که عرشِ فرمانروایی و تدبیر از آنِ خداست و آنان حاملان آن یا طوافکنندگان گرداگردش برای دریافت فرمانها هستند و او را از هر نقصی منزه میدارند و بر کارهایش ستایش میکنند — به معنای ایمان به یکتایی او در پروردگاری و معبود بودن است. بنابراین، در یادکردِ عرش و نسبت دادنِ تسبیح، حمد و ایمان به فرشتگان، ردی بر مشرکان است؛ زیرا آنان فرشتگانِ مقرب را شریکان خدا در ربوبیت و الوهیت میپندارند و آنها را پروردگاران و معبودانی میگیرند و میپرستند.
و عبارت « وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا » (و برای کسانی که ایمان آوردهاند آمرزش میخواهند)، یعنی از خدای پاک و منزه درخواست میکنند که اهل ایمان را بیامرزد.
و عبارت « رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَهً وَ عِلْماً » (پروردگارا، از نظر رحمت و دانش همهچیز را فراگرفتهای...) و ادامهٔ آن، حکایت متن استغفار و دعای آنهاست؛ و در آن، سخن را با ستایش خدای متعال به گستردگی رحمت و علمش آغاز کردهاند. اینکه رحمت را یاد کردند و دانش را همراه آن آوردند، بدان جهت است که او با رحمت خویش به هر نیازمندی نعمت میبخشد؛ پس رحمتْ سرچشمهٔ بخشش هر نعمتی است، و با علم خویش نیز نیازِ هر نیازمندِ شایستهٔ دریافت رحمت را میداند.
و عبارت « فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ الْجَحِيمِ » (پس کسانی را که توبه کردند و راه تو را پیمودند بیامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگه دار)، نتیجهگیری از همان ستایشی است که دربارهٔ گستردگی رحمت و علم الهی بیان کردند. مراد از راهی که پیمودهاند، همان آیینی است که خدا برایشان تشریع کرده و آن دین اسلام است، و پیرویشان از آن، هماهنگ ساختن عمل با آن است. بنابراین مراد از توبهٔ آنان، بازگشت به سوی خدای متعال با ایمان است. معنای آیه چنین است: پس بیامرز کسانی را که با ایمان به یکتاییات و پیمودن راهت — که همان اسلام است — به سوی تو بازگشتند، و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار؛ که این نگاهداری، نهایت و هدفِ آمرزش است.
خدای متعال میفرماید: « رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ » (پروردگارا، و آنان را به باغهای جاودانی که به آنها وعده دادهای درآور...) تا پایان آیه. تکرار ندای «رَبَّنا» برای جلب مهر و عطوفت بیشتر الهی است، و مراد از وعده، همان وعدهٔ خدای متعال به آنان بر زبان پیامبرانش و در کتابهایش است.
و عبارت « وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ » (و هر که از پدران و همسران و فرزندانشان شایستگی یافته است)، بر جایگاه ضمیر در « وَ أَدْخِلْهُمْ » عطف شده است؛ و مقصود از صلاح، شایستگی ورود به بهشت است. معنا این است که: و از پدران، همسران و فرزندانِ آنان، هر کس را که شایستهٔ ورود به بهشت است به بهشتهای جاودان درآور.
سپس از سیاق آیات روشن است که آمرزشخواهی فرشتگان برای عموم مؤمنان است؛ و نیز معلوم است که آنان مؤمنان را به دو گروه تقسیم کردهاند: گروهی کسانی که توبه کرده و راه خدا را پیمودهاند و خدا به آنان بهشتهای جاودان را وعده داده است، و گروهی دیگر کسانی که شایستگی یافتهاند؛ و فرشتگانْ گروه نخست را پیشرو و گروه دوم را پیروِ آنان قرار دادهاند.
از این سیاق آشکار میشود که گروه نخست، همان کاملان در ایمان و عملاند؛ چنانکه مقتضای معنای حقیقی این گفتار فرشتگان است که: « لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ » (برای کسانی که توبه کرده و راه تو را در پیش گرفتهاند). فرشتگان نام آنان را بردند و از خدا خواستند که ایشان را بیامرزد و بهشتهای جاودانی (عَدْن) را که به آنان وعده فرموده است برایشان محقق سازد. اما گروه دوم در منزلت، فروتر از اینان هستند؛ یعنی از وابستگانِ گروه نخست که ایمان و عملشان به کمال نرسیده است، مانند افرادِ با ایمانِ ناقص، مستضعفان فکری و کسانی که کردار ناپسند داشتهاند. فرشتگان از این گروه نیز یاد کردند و از خدای متعال خواستند که ایشان را در بهشتها به گروه نخست که کاملاناند ملحق سازد و از گزند بدیها نگهشان دارد.
بنابراین، این آیه در معنا مانند این سخن است که خدای متعال میفرماید: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ» (طور: ۲۱؛ و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان در ایمان از پیِ آنان رفتند، فرزندانشان را به آنان ملحق میکنیم و از پاداش عملشان چیزی نمیکاهیم)؛ با این تفاوت که آیهٔ مورد بحث ما دایرهای گستردهتر دارد و فراگیرتر است؛ چراکه برخلاف آیهٔ سورهٔ طور، پدران و همسران را نیز شامل میشود. افزون بر این، در اینجا صفتِ «صلاحیت و شایستگی» معیار قرار گرفته که از «ایمانِ» مذکور در آیهٔ طور، عامتر و گستردهتر است.
و این گفتارِ فرشتگان که: « إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (همانا تویی شکستناپذیرِ دانا)، علّتِ دعای آنان از عبارتِ « فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا » (پس توبهکنندگان را بیامرز) تا پایانِ خواستهشان است. مقتضای ظاهر این بود که گفته شود: «إنك أنت الغفور الرحيم» (همانا تو آمرزنده و مهربانی)؛ اما از این وصف عدول شد و دو صفت «العزیز» و «الحکیم» آمد، زیرا در آغازِ دعایشان خدای متعال را چنین ستودند: « رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَهً وَ عِلْماً » (پروردگارا، رحمت و دانشت همه چیز را فرا گرفته است). لازمهٔ وسعت رحمت که همان فراگیریِ عطا و بخشش است، این است که او هر چه را بخواهد به هر کس بخواهد عطا کند و هر چه را بخواهد از هر کس بخواهد بازدارد، و این همان معنای «عزت» (اقتدار کامل) است که توانایی بر بخشیدن و بازداشتن باشد. همچنین لازمهٔ وسعت علم به همه چیز، آن است که دانش در همهٔ جوانبِ فعل نفوذ داشته باشد و نادانی به هیچ بخشی از آن راه نیابد، که لازمهاش استواریِ کار است، و این همان «حکمت» میباشد.
پس این سخن که: « إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (همانا تویی شکستناپذیر دانا)، در حقیقت به معنای شفاعتخواهی به وسعت رحمت و دانش خدای متعال است؛ همان دو صفتی که در آغازِ درخواست برای زمینهچینی و مقدمهسازی جهت بیان حاجت خود—یعنی آمرزش و بهشت—یاد کردند.
خدای متعال میفرماید: « وَ قِهِمُ السَّيِّئٰاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئٰاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ » (و آنان را از بدیها نگه دار، و هر کس را در آن روز از بدیها حفظ کنی، بهیقین مشمول رحمتش ساختهای...). ظاهر سیاق آن است که ضمیر در « قِهِمُ » (آنان را نگه دار)، به هر دو گروه، یعنی توبهکنندگان و شایستگان بازمیگردد.
بر اساس آنچه گفتهاند، مقصود از «سیئات» (بدیها)، پیآمدهای گناهان یعنی کیفرِ آنهاست؛ و این پیآمدها از آن رو سیئات نامیده شده که کیفرِ کار بد، خودْ بدی است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ جَزٰاءُ سَيِّئَهٍ سَيِّئَهٌ مِثْلُهٰا» (شوری: ۴۰؛ و کیفرِ هر بدی، بدیای همانند آن است).
و برخی گفتهاند: مقصود از سیئات، خودِ گناهان و نافرمانیهاست و کلام دارای مضافِ محذوف است؛ یعنی در تقدیر چنین بوده: «وَ قِهِم جزاءَ السيئات» (آنان را از کیفر بدیها حفظ کن) یا «وَ قِهِم عذابَ السيئات» (آنان را از عذاب بدیها نگه دار).
اما ظاهر آن است که این آیه از آیاتی است که دلالت دارند کیفر و پاداش، عینِ خودِ اعمال است؛ چه خیر باشد و چه شر. در سخن خدای متعال مانند این عبارت فراوان تکرار شده است، نظیر اینکه میفرماید: «إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (تحریم: ۷؛ شما تنها عین آنچه را انجام میدادید جزا داده میشوید).
به هر حال، مقصود از بدیهایی که فرشتگان مصون ماندن از آنها را خواستار شدند، همان هراسها و دشواریهایی است که در روز قیامت غیر از عذاب دوزخ با آن روبهرو میشوند؛ بنابراین، میان این دو گفتارِ آنان تکراری نیست: « وَ قِهِمْ عَذٰابَ الْجَحِيمِ » (و آنان را از عذاب دوزخ نگه دار) و « وَ قِهِمُ السَّيِّئٰاتِ » (و آنان را از بدیها محفوظ بدار).
و برخی گفتهاند: مراد از سیئات، همان گناهانی است که در دنیا انجام میگیرد و واژهٔ « يَوْمَئِذٍ » (در آن روز) اشاره به دنیاست، و معنا چنین میشود: آنان را در دنیا با توفیق خود از انجام دادن و دست زدن به گناهان حفظ فرما.
ایراد این سخن آن است که سیاق آیات تأیید میکند مقصود از «آن روز»، روز قیامت است؛ همانطور که این گفتارشان بر آن گواهی میدهد: « وَ قِهِمْ عَذٰابَ الْجَحِيمِ » (و آنان را از عذاب دوزخ نگه دار) و گفتارِ دیگرشان: « وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ » (و آنان را به بهشتهای جاودان درآور...). پس حق آن است که مراد از سیئات، همان هراسها و سختیهایی است که در روز قیامت برای مردم پدیدار میشود.
از این آیهها که دعای فرشتگان و درخواستهای آنان را در بر دارد، نکاتی آشکار میشود:
نخست اینکه از آداب دعا این است که بنده ابتدا با سپاس و ثنای خدای متعال آغاز کند، سپس حاجت خود را بر زبان آورد و آنگاه به نامهای نیکوی او (اسماء حسنی) که متناسب با آن حاجت است متوسل شود.
دوم اینکه درخواست آمرزش، پیش از درخواست بهشت قرار میگیرد؛ و هرگاه این دو همراه هم در کلام خدای متعال آمدهاند، در بیشتر موارد آمرزش پیش از بهشت ذکر شده است. این ترتیب با سنجش خرد نیز سازگار است؛ چراکه پیدایش آمادگی برای هر نعمتی، پیش از رسیدنِ خودِ نعمت، با برطرف شدن مانع به دست میآید.
برخی یادآور شدهاند که در سخن فرشتگان: « فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا » (پس کسانی را که توبه کردهاند بیامرز)، دلالتی هست بر اینکه فروافتادن کیفر هنگام توبه، تفضلی از سوی خدای متعال است؛ زیرا اگر بر خدا واجب بود، به درخواست فرشتگان نیازی نبود، بلکه خدای پاک و منزه به ناچار آن را انجام میداد.
اما این سخن نادرست است؛ زیرا واجب بودنِ صدور یک کار از خدای متعال، با درستیِ درخواست و طلب آن از او منافاتی ندارد؛ چنانکه سخنِ خود فرشتگان پس از آمرزشخواهی بر این امر گواه است که گفتند: « رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ » (پروردگارا، و آنان را به باغهای جاودانی که وعدهشان دادهای وارد کن). فرشتگان برای آنان بهشت را خواستند، با آنکه معترف بودند خدا خود آن را وعده فرموده است، و وفای به وعدهٔ خدای متعال نیز واجب است؛ چراکه او هرگز در وعدهاش خُلف نمیکند. و روشنتر از این آیه، سخنی است که قرآن از زبان مؤمنان بازگو میکند: «رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَليٰ رُسُلِكَ وَ لاٰ تُخْزِنٰا يَوْمَ الْقِيٰامَهِ إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِيعٰادَ» (پروردگارا، و آنچه را به زبان فرستادگانت به ما وعده دادی به ما عطا کن و در روز قیامت رسوایمان مگردان، که تو هرگز خُلف وعده نمیکنی؛ آل عمران: ۱۹۴).
همچنین پذیرش توبه از چیزهایی است که خدای متعال آن را بر خود واجب ساخته و حقی برای توبهکنندگان بر عهدهٔ خویش قرار داده است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«إِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَي اللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَهٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ» (همانا پذیرش توبه بر عهدهٔ خدا، تنها برای کسانی است که از روی نادانی کار بد میکنند و سپس بهزودی توبه مینمایند؛ پس اینانند که خدا توبهشان را میپذیرد؛ نساء: ۱۷). بنابراین، درخواست هر حقی که خدای متعال بر خود واجب ساخته است—مانند طلب آمرزش برای توبهکار—در حقیقت بازگشت به درگاه او برای خواستنِ وفای به وعدهاش و ابراز اشتیاق برای رسیدن به کرامت اوست.
همچنین تفضل بودنِ کاری از سوی خدای متعال، مستلزم آن نیست که صدور آن کار [تنها] ممکن و غیرواجب باشد؛ زیرا هر بخششی از بخششهای او تفضل به شمار میآید، خواه صدورش واجب باشد و خواه نباشد. چراکه اگر کاری از کارهای خدا صدورش واجب باشد، این وجوب به سبب تأثیرگذاریِ دیگری بر او یا مجبور ساختنِ او نیست، زیرا اوست که بر همهچیز اثر میگذارد و هیچ چیزی در او اثر نمیکند؛ بلکه این وجوب ناشی از آن است که خدای متعال آن را بر خود لازم دانسته، و حقیقت این الزام به این امر برمیگردد: اینکه خدای متعال انجام دادن کاری از کارها و افاضهٔ عطایی از عطایا را به قضای حتمی مقدر فرموده است. از این رو خدای پاک و منزه آن را تنها به خواستِ خویش انجام میدهد و از اینکه دیگری او را ملزم ساخته باشد پیراسته است، و آن را از سرِ فضل و احسان عطا میکند. بنابراین، چنین کاری تفضلی از سوی اوست، هرچند صدورش واجب باشد؛ و البته اگر صدور کار واجب نباشد، تفضل بودنش آشکارتر است.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنٰادَوْنَ لَمَقْتُ اللّٰهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَي الْإِيمٰانِ فَتَكْفُرُونَ » (بیگمان کسانی که کافر شدند، ندا داده میشوند که قطعاً بیزاری و خشم خدا از بیزاریِ شما از خودتان بزرگتر است، آنگاه که به ایمان فراخوانده میشدید و کفر میورزیدید). «مقت» به معنای شدیدترین خشم و بیزاری است. خدای متعال پس از آنکه بهرههای مؤمنان را به سبب ایمانشان یادآور شد، دوباره به سراغ کافران آمد تا بخشی از کیفر و فرجام شومِ آنان را به سبب کفرشان بیان فرماید.
ظاهر این آیه و آیهٔ پس از آن نشان میدهد این ندایی که در آیه آمده، در آخرت و پس از ورودشان به دوزخ به گوش آنان میرسد؛ هنگامی که عذاب را به سزای کفرشان میچشند و برایشان آشکار میشود که کفر ورزیدنشان در دنیا—آنگاه که از سوی پیامبران به ایمان فراخوانده میشدند—در حقیقت دشمنی و خشم شدیدی از جانب خودشان نسبت به خویشتن بوده است؛ چراکه با این کار، خود را به ورطهٔ هلاکت همیشگی درانداختند.
و از سوی خدای پاک و منزه به آنان ندا داده میشود و گفته میشود: سوگند که خشم و بیزاریِ شدید خدا از شما، بزرگتر از خشم و بیزاریِ شما از خودتان است؛ در آن هنگام که—به بازگوییِ حال گذشته—از جانب پیامبران به سوی ایمان دعوت میشدید، ولی کفر میورزیدید.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنٰا بِذُنُوبِنٰا فَهَلْ إِليٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ » (گفتند: پروردگارا، ما را دوبار میراندی و دوبار زنده کردی، پس به گناهانمان اعتراف کردیم؛ آیا راهی برای بیرون آمدن هست؟). سیاق این آیه و آیات پیش از آن نشان میدهد که کافران این سخن را پس از شنیدن ندای پیشین بر زبان میآورند؛ و بیتردید آن را در حالی میگویند که درون آتشاند، به دلیل این گفتهشان که: « فَهَلْ إِليٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ » (آیا راهی برای بیرون آمدن هست؟).
پیش انداختن این اعتراف از سوی آنان، نوعی سببسازی و دستآویختن برای رهایی از عذاب است، در حالی که دیگر زمان گریز نیست. دلیلش این است که آنان در دنیا دربارهٔ رستاخیز و بازگشت بهسوی خدا در تردید بودند، ازاینرو انکارش کردند و روز حساب را به فراموشی سپردند؛ و همین فراموشی، انگیزهٔ غرق شدنشان در گناهان و پیشتاختنِ بیپروا در نافرمانیها بود؛ چراکه فراموشی روز حساب کلید هر نافرمانی و گمراهی است. خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِيدٌ بِمٰا نَسُوا يَوْمَ الْحِسٰابِ» (بیگمان کسانی که از راه خدا گمراه میشوند، به سزای آنکه روز حساب را از یاد بردند، عذابی سخت دارند) (ص: ۲۶).
سپس هنگامی که خداوند آنان را مرگی پس از مرگ دیگر چشاند و حیاتی پس از حیات دیگر بخشید، با مشاهدهٔ بقا پس از مرگ و زندگی پس از زندگی، تردیدشان دربارهٔ برانگیخته شدن و بازگشت بهسوی خدا برطرف شد؛ در حالی که پیشتر مرگ را نابودی میپنداشتند و میگفتند زندگی جز همین زندگی دنیایی ما نیست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد.
خلاصه آنکه با حاصل شدن یقین، تردید از آنان برطرف شد و گناهان و نافرمانیها بر جای ماند؛ و از همین رو برای رهایی از عذاب به اعتراف متوسل شدند؛ گاه به حاصل شدن یقین اعتراف کردند، چنانکه خدای متعال دربارهشان در این سخن خود حکایت کرده است: «وَ لَوْ تَريٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ:» (و اگر ببینی هنگامی را که مجرمان نزد پروردگارشان سر به زیر افکندهاند [و میگویند:] پروردگارا، دیدیم و شنیدیم، پس ما را بازگردان تا کاری شایسته کنیم که ما به یقین رسیدهایم) (سجده: ۱۲)؛ و گاه به گناهان خود اعتراف کردند، چنانکه در آیهٔ مورد بحث آمده است؛ در حالی که پیشتر خود را در اراده و کارهایشان آزاد و مستقل میدانستند که هرچه بخواهند اراده کنند و هرچه بخواهند انجام دهند و نه حسابی در میان باشد و نه گناهی.
از همین جا وجه مترتب شدن این سخن آنان: « فَاعْتَرَفْنٰا بِذُنُوبِنٰا » (پس به گناهانمان اعتراف کردیم) بر گفتهشان: « أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ » (ما را دوبار میراندی و دوبار زنده کردی) روشن میشود؛ چراکه اعتراف در حقیقت نتیجهٔ حاصل شدنِ یقین به معاد است، یقینی که موجب شد پی ببرند انحرافاتشان از راه خدا، همگی گمراهی و گناه بوده است.
مراد از این سخنِ آنان: « أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ » (ما را دوبار میراندی و دوبار زنده کردی) ــ چنانکه گفته شده ــ میراندن از زندگی دنیا و زنده کردن برای برزخ، و سپس میراندن از برزخ و زنده کردن برای حسابرسی در روز قیامت است. ازاینرو آیه به میراندنِ پس از زندگی دنیا و میراندنِ پس از زندگی برزخی، و نیز زنده کردن در برزخ و زنده کردن برای روز قیامت اشاره دارد؛ و اگر زندگی برزخی نبود، میراندنِ دوم تحقق نمییافت، زیرا تحقق هر یک از میراندن و زنده کردن موقوف بر این است که ضدّ آن پیشتر رخ داده باشد.
آنان به زندگی دنیا نپرداختند و نگفتند: «و سهبار زندهمان کردی» ــ هرچند آن هم نوعی زنده کردن بود، چراکه پس از مرگ واقع شد، یعنی پس از حالتی که هنوز روح دمیده نشده بود ــ زیرا مقصودشان یادآوریِ آن زنده کردنی بود که سبب یقین به معاد شد، و آن همان زنده کردن در برزخ و سپس در قیامت است. اما زندگی دنیوی هرچند زنده کردن است، بهخودیخود موجب یقین به معاد نمیشود؛ زیرا آنان در همان حالی که در دنیا زنده بودند، دربارهٔ معاد تردید داشتند.
با بیانی که گذشت، نادرستی اشکالی که در این باره گرفتهاند روشن میشود؛ اشکال این بود که اگر مراد از دو بار زنده کردن، حیات برزخی و آخرتی باشد، واجب بود گفته شود: «أمتنا اثنتين و أحييتنا ثلاثا» (ما را دوبار میراندی و سهبار زنده کردی)؛ چراکه مقصود چیزی جز یادآوریِ مرگها و حیاتهایی که بر سرشان آمده نیست، و آن هم دو بار میراندن و سه بار زنده کردن است.
پاسخ این است که مقصود، صرفاً یادآوری مرگ و زندگیهایی که بر آنان گذشته ــ به هر کیفیتی که بوده ــ نیست؛ بلکه مقصود، یاد کردن از مواردی است که موجب یقین به معاد شده، و زنده کردنِ دنیایی دارای چنین وصفی نیست.
و گفته شده است: مراد از میراندنِ نخست، حالت نطفه پیش از دمیده شدن روح است، و مراد از زنده کردنِ نخست، حالت انسان پس از دمیده شدن آن؛ و مراد از میراندنِ دوم، مرگ او در دنیاست، و مراد از زنده کردنِ دوم، زندهکردن او با برانگیختن برای حسابرسی در روز قیامت است؛ و آیه با سخن خدای متعال تطبیق میکند که میفرماید: «كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ كُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْيٰاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» (بقره: ۲۸؛ چگونه به خدا کفر میورزید در حالی که بیجان بودید و شما را زنده کرد، سپس شما را میمیراند و آنگاه دوباره زندهتان میکند؟).
و چون دریافتند که عنوان «میراندن» بر حالت انسان پیش از دمیدهشدن روح در کالبدش صدق نمیکند—چراکه میراندن مشروط به داشتن زندگی پیشین است—برای درست جلوهدادن آن، دست به توجیههای تکلّفآمیز و شگفتی زدند که هرکس بخواهد از آنها آگاه شود، میتواند به تفسیر کشاف و شرحهای آن مراجعه کند.
گذشته از این، دانستی که یادآوریِ میراندن و زندهکردنی که بر سر آنان آمده، اشاره به عواملی دارد که موجب یقین پیدا کردنشان به معاد شده است؛ در حالی که زندگی دنیا و مرگِ پیش از آن، هیچ تأثیری در این امر ندارند.
و گفته شده است: زندگی نخست در دنیا و زندگی دوم در قبر است، و مرگ نخست در دنیا و مرگ دوم در قبر است و در آیه به زندگی روز رستاخیز هیچ اشارهای نشده است. اما همان اشکال پیشین به این سخن وارد است؛ زیرا زندگی دنیا پیوندی با غرض و مقصود ندارد تا دلیلی بر اشاره به آن باشد، در حالی که زندگی روز قیامت درست برعکس آن است.
و گفته شده است: مراد از دو بار زندهکردن، زندهکردن در رستاخیز و زندهکردنِ پیش از آن است، و خودِ زندهکردنِ رستاخیز دو بخش است: زندهکردن در قبر و زندهکردن هنگام برانگیختگی؛ و چون در آیه به این تقسیمبندی اشارهای نشده، آیه شامل هر سه زندهکردن و هر دو میراندن میشود.
به این وجه نیز همان اشکال دو وجه پیشین وارد است؛ افزون بر ایرادی که بر آن گرفتهاند: ذکرِ میراندنِ دوم که در قبر رخ میدهد، دلیل است بر اینکه این تقسیمبندی رعایت شده و مقصود، تعدد فردی است نه نوعی (یعنی دو بارِ مشخص، نه صرفاً چند گونهٔ مختلف).
و گفته شده است: مقصود، زندهکردن جانها در عالم ذرّ، سپس میراندن، سپس زندهکردن در دنیا، سپس میراندن، و آنگاه زندهکردن برای رستاخیز است؛ و بر این سخن نیز همان اشکالهای پیشین وارد است.
و گفته شده است: مراد از تثنیه (آوردن صیغهٔ دوگانه)، تکرار است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ» (ملک: ۴؛ «سپس بار دیگر دیده برگردان»)، و معنا این است که: ما را میراندی و بارها پس از بارهای دیگر زنده کردی.
و به این سخن ایراد گرفتهاند که این معنا تنها در صورتی درست میبود که فرموده بود: «أمتنا إماتتين و أحييتنا إحياءتين» یا مثلاً «کرّتین»؛ در حالی که آنچه بیان شده خودِ عدد («اثنتين») است و خودِ عدد چنین احتمالی (تکرار نامشخص) را برنمیتابد، چنانکه دربارهٔ این سخن الهی نیز گفته شده است: «إِلٰهَيْنِ اثْنَيْنِ» (نحل: ۵۱؛ «دو معبود»).
و این سخن آنان که: « فَهَلْ إِليٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ » (پس آیا هیچ راهی برای بیرونآمدن هست؟)، دعا و درخواستی است در قالب پرسش؛ و نکره آمدنِ (بینشان و عام آمدنِ) کلمات «خروج» و «سبیل»، اشاره به این دارد که آنان به هر گونه بیرونآمدنی و از هر راهی که باشد رضایت دارند، چراکه سختی و درماندگی در آنان به اوج رسیده است و امروز، روزی است که پیوندها و دستگیرهها برایشان گسسته، و هیچ سببی وجود ندارد که به اثرگذاریاش برای رهایی آنان از عذاب امیدی باشد.
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذٰا دُعِيَ اللّٰهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا » (این بدان سبب است که چون خدا به یگانگی خوانده میشد، کفر میورزیدید، و اگر برای او شریک آورده میشد، باور میکردید) تا آخر آیه؛ این خطابی سختگیرانه به کافران است که جایگاه بیان آن در روز قیامت است، و این احتمال نیز هست که جایگاهش در دنیا باشد و با انگیزهٔ بازداشتن آنان از شرک، چنین مورد خطاب قرار گرفته باشند.
اشاره با تعبیر « ذٰلِكُمْ » (این عذاب شما)، به سختی و شدتی است که گرفتارش هستند. عبارت « وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ » (و اگر برای او شریک آورده شود) بر استمرار دلالت دارد، و سخن برای بیان لجاجت آنان در برابر حق و دشمنیشان با یکتاپرستیِ خدای متعال آمده است؛ ازاینرو، به هر چیزی که نشانی از توحید در آن پیدا باشد کفر میورزند و به هر چیزی که نشانهای از شرک داشته باشد ایمان میآورند. آنان برای خدا هیچ حقی قائل نیستند و هیچ حریمی نگه نمیدارند؛ پس خدای پاک و منزه نیز رحمتش را بر آنان حرام میسازد و در داوریاش دربارهٔ آنان هیچ ملاحظهای روا نمیدارد.
با همین معناست که جملهٔ « فَالْحُكْمُ لِلّٰهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ » (پس داوری از آنِ خدای والامرتبه و بزرگ است) به آغاز آیه پیوند میخورد و از آن نتیجه گرفته میشود؛ گویی گفته شده است: حال که شما یکباره از خدا بریدید و به هرچه او اراده کرده کفر ورزیدید و به هرچه ناپسند میدارد ایمان آوردید، او نیز پیوندش را با شما قطع میکند و دربارهتان هرگونه بخواهد حکم میراند، بیآنکه کمترین ملاحظهای برای حالتان داشته باشد.
بنابراین، این آیه در معنای این سخن پروردگار است: «نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِيَهُمْ» (خدا را فراموش کردند، پس خدا نیز آنان را به فراموشی سپرد؛ توبه: ۶۷).
و این جمله، یعنی فرمودهٔ « فَالْحُكْمُ لِلّٰهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ »، هرچند فینفسه معنایی عام دارد، به مقتضای سیاق خاص است؛ و در آن تهدیدی نهفته که با پایانیافتن به دو نامِ «علیّ» (والامقام) و «کبیر» (بزرگ)، تأکید بیشتری مییابد.
[سورهٔ غافر (۴۰): آیههای ۱۳ تا ۲۰]
اشاره
هُوَ ٱلَّذِي يُرِيكُمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُنَزِّلُ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ رِزۡقٗاۚ وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ
اوست که نشانههای خود را به شما مینمایاند و برایتان از آسمان روزی فرو میفرستد؛ و تنها کسی پند میپذیرد که [به درگاه خدا] بازمیگردد.
فَٱدۡعُواْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡكَٰفِرُونَ
پس خدا را بخوانید در حالی که دین و پرستش را ویژه و خالص برای او ساختهاید، هرچند کافران را ناخوش آید.
رَفِيعُ ٱلدَّرَجَٰتِ ذُو ٱلۡعَرۡشِ يُلۡقِي ٱلرُّوحَ مِنۡ أَمۡرِهِۦ عَلَىٰ مَن يَشَآءُ مِنۡ عِبَادِهِۦ لِيُنذِرَ يَوۡمَ ٱلتَّلَاقِ
[او خدایی است که] دارای بلندترین درجات و صاحب عرش است؛ روح را به فرمان خود بر هر کس از بندگانش که بخواهد القا میکند تا [مردم را] از روز دیدار بیم دهد.
يَوۡمَ هُم بَٰرِزُونَۖ لَا يَخۡفَىٰ عَلَى ٱللَّهِ مِنۡهُمۡ شَيۡءٞۚ لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَۖ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ
روزی که آنان [از نهانِ قبرها] آشکار میشوند و هیچ چیز از آنان بر خدا پوشیده نمیماند. امروز فرمانروایی از آنِ کیست؟ از آنِ خدای یکتای چیره و مسلط!
ٱلۡيَوۡمَ تُجۡزَىٰ كُلُّ نَفۡسِۭ بِمَا كَسَبَتۡۚ لَا ظُلۡمَ ٱلۡيَوۡمَۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَرِيعُ ٱلۡحِسَابِ
امروز هر کس به [سزای] آنچه انجام داده پاداش داده میشود؛ امروز هیچ ستمی نیست؛ بیتردید خدا در حسابرسی سریع است.
وَأَنذِرۡهُمۡ يَوۡمَ ٱلۡأٓزِفَةِ إِذِ ٱلۡقُلُوبُ لَدَى ٱلۡحَنَاجِرِ كَٰظِمِينَۚ مَا لِلظَّٰلِمِينَ مِنۡ حَمِيمٖ وَلَا شَفِيعٖ يُطَاعُ
و آنان را از آن روزِ نزدیک [قیامت] بیم ده، آنگاه که دلها [از شدت هراس] به گلوگاهها میرسد در حالی که اندوهِ خویش را فرو میخورند؛ برای ستمکاران هیچ دوستِ مهربانی و هیچ شفاعتگری که [سخنش] پذیرفته شود، وجود ندارد.
يَعۡلَمُ خَآئِنَةَ ٱلۡأَعۡيُنِ وَمَا تُخۡفِي ٱلصُّدُورُ
[او] خیانت چشمها و آنچه را سینهها پنهان میدارند میداند.
وَٱللَّهُ يَقۡضِي بِٱلۡحَقِّۖ وَٱلَّذِينَ يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ لَا يَقۡضُونَ بِشَيۡءٍۗ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ
و خدا به حق داوری میکند، و کسانی که [مشرکان] به جای او میخوانند به هیچ چیز داوری نمیکنند؛ بیتردید خداست که شنوای بیناست.
(بیان)
این آیات، استدلالی بر توحید (یکتایی خدا) و هشداری است پس از آنکه مردم به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که به سوی خدا بازمیگردند و راه او را پیروی میکنند، و کسانی که آیات الهی را دروغ میانگارند و با باطل به ستیزه برمیخیزند.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ » (او کسی است که نشانههای خود را به شما مینمایاند) تا پایان آیه. مراد از آیات، نشانهها و دلایلی است که بر یگانگی خدای متعال در پروردگاری و معبودی دلالت دارند، به دلیل آنکه در آیهٔ بعد، جملهٔ « فَادْعُوا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ » (پس خدا را در حالی که دین را برای او خالص کردهاید بخوانید) بر آن مترتب شده است. واژهٔ «آیات» در این آیه مطلق است و هم نشانههای تکوینیِ مشهود در جهان آفرینش را برای هر انسانی که ادراک درستی دارد در بر میگیرد، و هم معجزاتی را که به دست پیامبران جاری میشود و دلایلی را که از راه وحی اقامه میگردد.
این جمله در بر دارندهٔ یک برهان است؛ زیرا اگر معبودی وجود میداشت که پرستش او بر انسان واجب بود و بندگیاش کمال و مایهٔ سعادت انسان شمرده میشد، اقتضای تدبیر تام و عنایت کامل پروردگار آن بود که انسان را به سوی او راهنمایی کند. در حالی که آن کسی که نشانههای آفرینش بر ربوبیت و الوهیتش گواهی میدهند و پیامبران نیز با دعوت خود و آوردن معجزات، این گواهی را تأیید میکنند، فقط خدای پاک و منزه است. اما معبودان مشرکان که آنها را به جای خدا میخوانند، هیچ نشانهای از سوی آنها در میان نیست که بر چیزی دلالت کند؛ از این رو تنها خدای پاک و منزه معبود یکتاست و شریکی ندارد، و علی (ع) با این سخن خود به همین برهان اشاره میکند که:
در روایتی که از ایشان نقل شده فرمود: «لو كان لربك شريك لأتتك رسله » (اگر برای پروردگارت شریکی میبود، پیامبرانش نزد تو میآمدند).
و سخن خدای متعال: « وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ رِزْقاً » (و از آسمان برای شما روزی میفرستد)، برهان دیگری بر یگانگی خدای متعال از جهت روزیبخشی است؛ زیرا روزی دادن به بندگان از شئون ربوبیت و الوهیت است، و روزی از جانب خداست نه شریکان ادعاییِ آنان؛ پس تنها او پروردگار و معبود است نه آنها.
مفسران «رزق» را به باران، و «سماء» (آسمان) را به جهت بلندی تفسیر کردهاند؛ ولی بعید نیست مراد از روزی، خودِ چیزهایی باشد که مایهٔ روزیاند، و مقصود از فرود آمدن آنها از آسمان، پدیدار شدنشان از جهان غیب در عالم شهود (جهان آشکار و محسوس) باشد، همانطور که این آیه بر آن دلالت دارد:
«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزانههای آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازهای معین فرو نمیفرستیم) (حجر: ۲۱).
و سخن خدای متعال: « وَ مٰا يَتَذَكَّرُ إِلاّٰ مَنْ يُنِيبُ » (و پند نمیگیرد مگر کسی که [به سوی خدا] بازمیگردد)، جملهای معترضه است که بیان میدارد پند گرفتن از این دلایل، تنها کار یکی از دو گروهی است که پیشتر یاد شد؛ یعنی همان بازگشتکنندگان به سوی پروردگارشان، نه کافرانِ اهل ستیز؛ چرا که کفر و انکار، آمادگیِ پندپذیری با برهان و پیروی از حق را از میان میبرد.
خدای متعال میفرماید: « فَادْعُوا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْكٰافِرُونَ » (پس خدا را در حالی که دین را برای او خالص کردهاید بخوانید، هرچند کافران را ناخوش آید). مناسبتر با سیاق کلام این است که این خطاب عام باشد و مؤمنان و دیگران را در بر گیرد و نتیجهای برگرفته از برهان پیشین باشد؛ با این حال، کافرانی را که در پایان آیه یاد شدهاند در بر نمیگیرد، یعنی همان تکذیبکنندگانی که به باطل ستیزه میکنند.
گویا فرموده است: هرگاه نشانهها بر یگانگی خدای متعال دلالت دارند و اوست که روزیبخش است، پس بر غیر کافرانی که تکذیب کردند و به باطل به ستیز برخاستند، لازم است که خدا را در حالی بخوانند که دین را برای او خالص گردانیدهاند؛ و اما کافرانی که از توحید بیزارند، هیچ امیدی به آنان نیست، نه نشانهای سودشان میبخشد و نه دلیلی قانعشان میسازد؛ پس شما خدا را با اخلاص بندگی کنید و کافران را به حال خود واگذارید تا از این کار ناخشنود باشند.
خدای متعال میفرماید: « رَفِيعُ الدَّرَجٰاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ » (بلندپایه و دارای درجاتِ برتر، صاحب عرش، که روح را به فرمان خویش بر هرکس از بندگانش که بخواهد القا میکند...)؛ اینها سه صفت برای خدای متعال هستند که هرکدام خبری پس از خبر دیگر برای ضمیر در آیهٔ « هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ » (اوست که نشانههای خود را به شما مینمایاند) بهشمار میروند، و این آیه و آیات بعد از آن برای هشدار دادن (انذار) آورده شدهاند.
برای عبارت « رَفِيعُ الدَّرَجٰاتِ » تفسیرهای گوناگونی آوردهاند؛ گفته شده است: معنایش بالا برندهٔ درجات پیامبران و اولیا در بهشت است؛ و گفته شده: بالا برندهٔ آسمانهای هفتگانه است که فرشتگان از آنها به سوی عرش او بالا میروند؛ و گفته شده: یعنی راههای بالارفتن به سوی عرش او بلندمرتبه است؛ و نیز گفته شده: کنایه از بلندیِ شأن و پادشاهیِ اوست.
اما آنچه از تدبر در آیات برمیآید این است که این آیه و آیات بعد از آن، پادشاهی و فرمانروایی خدای متعال بر آفریدگانش را چنین توصیف میکنند که او را عرشی است که زمام همهٔ کارهای آفریدگان در آن گرد آمده است و فرمان از آن فرود میآید در حالی که از درجات بلندی فراتر است که آن درجات همان مراتبِ آفرینش اویند؛ و شاید همان آسمانهایی باشند که در کلام خویش آنها را جایگاه سکونت فرشتگانش دانسته و بیان فرموده که فرمان او در میان آنها فرود میآید، و همانا این آسمانها هستند که عرش او را از دیدگان مردم پوشیده میدارند.
سپس خدای متعال روزی دارد که همان «روزِ دیدار» (یوم التلاق) است؛ در آن روز پردهٔ میان او و مردم با کنار رفتن حجاب از بینش و بصیرتهایشان، و با در هم پیچیده شدن آسمانها به دست قدرتش، و با آشکار شدن عرش او برای آنان برداشته میشود؛ پس بر آنها آشکار میگردد که تنها او پادشاه بر همهچیز است و هیچ پادشاهی و سلطنتی جز فرمانروایی او وجود ندارد، و آنگاه در میانشان داوری میکند.
بنابراین، مقصود از درجات، همان درجاتی است که از آنها به سوی عرش او بالا میروند، و عبارت « رَفِيعُ الدَّرَجٰاتِ ذُو الْعَرْشِ » کنایهای استعاری خواهد بود از برتر بودنِ عرش فرمانروایی او از سطح آفریدگان، و ناپیدایی و پوشیدگیاش از آنان پیش از روز قیامت، با درجاتی بلند و مراحلی دوردست.
و سخن خدای متعال: « يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ » (روح را به فرمان خویش بر هرکس از بندگانش که بخواهد القا میکند) اشاره به امر رسالت است که کار و شأن آن، هشدار و بیم دادن است؛ و مقید شدن روح به عبارتِ « مِنْ أَمْرِهِ » (به فرمان خویش) دلیلی است بر اینکه مقصود از آن، همان روحی است که در سخن خویش از آن یاد فرموده است: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» اسراء: ۸۵ (بگو روح از امر و فرمان پروردگار من است)؛ و این همان روحی است که فرشتگان وحی را همراهی میکند، چنانکه این سخن او به آن اشاره دارد: «يُنَزِّلُ الْمَلاٰئِكَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا» نحل: ۲ (فرشتگان را همراه با روح، به فرمان خویش بر هرکس از بندگانش که بخواهد فرو میفرستد تا [مردم را] هشدار دهید).
بنابراین، مقصود از القای روح بر هرکس که بخواهد، فرود آوردنِ آن همراه با فرشتگانِ وحی بر اوست؛ و مقصود از عبارت « مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ » (هرکس از بندگانش که بخواهد) همان پیامبرانی هستند که خداوند آنان را برای رسالتِ خویش برگزیده است. دربارهٔ معنای روحی که بر پیامبر القا میشود، سخنان دیگری نیز گفته شده است که اعتباری ندارند و شایستهٔ اعتنا نیستند.
و سخن خدای متعال: « لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاٰقِ » (تا از روز دیدار بیم دهد)؛ و آن همان روز قیامت است که به سبب دیدار آفریدگان با یکدیگر در آن روز، یا دیدار آفریدگار و آفریده، یا دیدار اهل آسمان و اهل زمین با هم، یا رویارویی ستمگر و ستمدیده، یا روبهرو شدنِ انسان با کردارش بدین نام خوانده شده است، و برای هرکدام از این وجهها قائل و طرفداری هست.
و ممکن است وجه و دیدگاه دوم (دیدار آفریدگار و آفریده) با آنچه در کلام خدای متعال دربارهٔ «ملاقات و دیدار» مکرر آمده است تأیید شود؛ مانند این سخن او:
«بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَكٰافِرُونَ» روم: ۸ (...به دیدار پروردگارشان کافرند)، و این سخن او: «إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ» هود: ۲۹ (بیتردید آنان پروردگارشان را دیدار خواهند کرد)، و این سخن او:
«يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِليٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ» (انشقاق: ۶) یعنی: «ای انسان! بیگمان تو با کوششی خستگیناپذیر به سوی پروردگارت رهسپاری و او را دیدار خواهی کرد»؛ و معنای «دیدار» (لقاء)، گسسته شدن سببهای سرگرمکننده، آشکار شدن این حقیقت که خداوند همان حقِ آشکار است، و آشکار شدنِ بندگان برای پیشگاه الهی است.
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ يَخْفيٰ عَلَي اللّٰهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ » (روزی که آنان آشکار و پدیدارند و چیزی از ایشان بر خدا پوشیده نمیماند) تا آخر آیه، تفسیری است بر «روز دیدار»؛ و معنای آشکار گشتنِ آنان برای خدا، این است که این حقیقت برای خودِ آنان روشن شود و سببهای خیالی که آنان را جلب میکردند از میان بروند؛ همان سببهایی که آنان را به سوی خود میکشاندند، از پروردگارشان محجوب میساختند، و از فراگیریِ پادشاهیاش، یگانگیاش در فرمانروایی و یکتاییاش در پروردگاری و معبودیت غافلشان میکردند.
بنابراین کلام الهی: « يَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ » (روزی که آنان آشکارند) اشاره به برطرف شدنِ هر سببِ پردهافکن است؛ و کلام او: « لاٰ يَخْفيٰ عَلَي اللّٰهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ » (چیزی از آنان بر خدا پوشیده نمیماند) تفسیر و توضیحی بر معنای آشکار شدنِ آنان برای خداست؛ بدینسان که دلها و کارهایشان در پیشگاه علم خداست و ظاهر و باطنِ آنان و آنچه به یاد دارند و آنچه فراموش کردهاند، همگی آشکار است و هیچ پوششی ندارد.
و کلام خدای متعال: « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ » (امروز پادشاهی و فرمانروایی از آنِ کیست؟ از آنِ خدای یکتای پیروزمند و چیره است) پرسش و پاسخی از سوی خدای سبحان است که حقیقتِ آن روز با آن دو روشن میشود؛ و آن حقیقت، آشکار گشتنِ پادشاهی و چیرگیِ مطلقِ خدای متعال بر آفریدگان است.
و در وصف شدنِ خدای متعال به «الواحد القهار» (یکتای پیروزمند و مسلط)، علّت انحصارِ پادشاهی در او بیان شده است؛ زیرا از آنجا که بر هر چیز چیره گشت، با سلبِ استقلال از آن، مالکش شد و بر آن مسلط گردید، و چون او یکتاست، فرمانروایی نیز تنها از آنِ او خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « اَلْيَوْمَ تُجْزيٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ لاٰ ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللّٰهَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ » (امروز هر کس در برابر آنچه به دست آورده پاداش و کیفر میبیند، امروز هیچ ستمی نیست، همانا خدا سریعالحساب است)؛ حرف «باء» در « بِمٰا كَسَبَتْ » برای پیوند (صله) است و مقصود، بیان ویژگیِ آن روز است؛ بدین معنا که هر کسی عینِ همان دستاوردش را جزا داده میشود، پس پاداش و کیفرِ هر کس همان عمل اوست. خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لاٰ تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (تحریم: ۷): «ای کسانی که کفر ورزیدید! امروز عذر نیاورید، جز این نیست که در برابر آنچه انجام میدادید جزا داده میشوید».
و کلام او: « إِنَّ اللّٰهَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ » (همانا خدا در حسابرسی سریع است)، دلیلی بر نفی ستم در جملهٔ « لاٰ ظُلْمَ الْيَوْمَ » (امروز هیچ ستمی نیست) است؛ بدین معنا که خدای متعال در رسیدگی به حسابها شتابنده و دقیق است، و حسابرسیِ هیچکس او را از حسابرسیِ دیگری بازنمیدارد تا مبادا به خطا رود و به کسی جزایی جز آنچه سزایش بوده بدهد و در حق او ستم روا دارد.
این استدلال ناظر به نفی ستمی است که از روی خطا سرچشمه میگیرد؛ اما ستمِ آگاهانه و عمدی، منتفی بودنش مسلّم و قطعی است، چرا که وقتی پاداش و کیفر، خودِ همان عمل باشد، ستم به هیچ روی تصورپذیر نیست.
خدای متعال میفرماید: « وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَهِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَي الْحَنٰاجِرِ كٰاظِمِينَ » (و آنان را از روزِ نزدیک بیم ده، هنگامی که دلها به گلوگاهها رسیده و اندوهِ خود را فرو میخورند) تا پایان آیه. «الآزفه» از نامها و ویژگیهای قیامت و به معنای امر بسیار نزدیک و فرارسنده است؛ خدای متعال میفرماید: «إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرٰاهُ قَرِيباً» (معارج: ۶-۷): «آنان آن را دور میپندارند و ما آن را نزدیک میبینیم».
و کلام خدای متعال: « إِذِ الْقُلُوبُ لَدَي الْحَنٰاجِرِ كٰاظِمِينَ »؛ «حناجر» جمعِ حنجره (حلقوم) و به معنای برآمدگی بالای گلو از بیرون است. قرار گرفتنِ دلها نزد گلوگاهها کنایه از نهایتِ ترس و وحشت است، گویی دلها از جایگاهِ خود کنده میشوند و از شدت هراس به حنجرهها میرسند؛ و «کاظمین» از ریشهٔ «کظم» و به معنای اندوه و غمِ بسیار شدید است.
و کلام خدای متعال: « مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ » (برای ستمکاران نه هیچ خویشاوندِ دلسوزی هست و نه شفاعتکنندهای که شفاعتش پذیرفته شود)؛ «حَمیم» به معنای خویشاوندِ نزدیک است، یعنی آنان خویشاوندی ندارند که از سرِ تعصب و پیوند خویشاوندی به یاریشان برخیزد؛ خدای متعال میفرماید: «فَلاٰ أَنْسٰابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ» (مؤمنون: ۱۰۱): «پس در آن روز میانشان هیچ خویشاوندی و نسبی نخواهد بود»؛ و نیز شفاعتگری ندارند که شفاعتش پذیرفته و اطاعت شود.
خدای متعال میفرماید: « يَعْلَمُ خٰائِنَهَ الْأَعْيُنِ وَ مٰا تُخْفِي الصُّدُورُ »؛ خیانت چشمها و آنچه را سینهها پنهان میدارند میداند. گفته شده است: «الخائنه» مصدر است مانند خیانت، درست نظیر «الکاذبه» و «اللاغیه» که به معنای دروغ و لغو (بیهوده) هستند؛ و مراد از خیانت چشمها، هر گناهی از گناهان چشم نیست، بلکه گناهانی است که بر دیگران آشکار نمیشود، مانند دزدکی نگریستن؛ به دلیل آنکه در کنار «آنچه سینهها پنهان میدارند» یاد شده است.
و گفته شده است: « خٰائِنَهَ الْأَعْيُنِ » از قبیل اضافه شدن صفت به موصوف است، و لازمهاش این است که «عِلم» به معنای «معرفت» (شناختن) باشد، و معنا چنین میشود: چشمهای خائن را میشناسد. اما وجه درست همان سخن نخست است.
و سخن خدای متعال: « وَ مٰا تُخْفِي الصُّدُورُ »؛ و آن عبارت است از آنچه نفس در نهان نگه میدارد و میپوشاند؛ از صورتهای گوناگون کفر و نفاق و نیتهای باطنی گناهان.
خدای متعال میفرماید: « وَ اللّٰهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ يَقْضُونَ بِشَيْءٍ » (و خدا به حق داوری میکند و کسانی که به جای او میخوانند به هیچ چیز داوری نمیکنند) تا آخر آیه؛ این دلیل دیگری بر یگانگی خدای متعال در الوهیت است که آن را پس از یادآوری انحصار فرمانروایی در او در روز قیامت و آگاهیاش به خیانت چشمها و آنچه سینهها پنهان میدارند، به عنوان زمینهچینی و مقدمه اقامه فرموده است.
و چکیدهٔ این استدلال آن است که از لوازم ضروری در الوهیت این است که معبود در میان بندگانش و دربارهٔ آنان داوری و حکم کند، و خدای پاک و منزه همان کسی است که در روز قیامت میان آفریدگان و دربارهٔ آنان داوری میکند؛ در حالی که معبودانی که به جای او میخوانند دربارهٔ هیچ چیز داوری نمیکنند، زیرا بندگانی مملوکاند که مالک هیچ چیز نیستند.
و از جمله قضای خدای متعال، تدبیر امور جزئیِ بندگانش از طریق آفرینش پیدرپی است؛ زیرا این خود مصداق قضا و حکم است. خدای متعال میفرماید: «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (یس: ۸۲)؛ چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فرمانش فقط این است که به آن بگوید: «باش»، پس بیدرنگ موجود میشود. و میفرماید: «إِذٰا قَضيٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (آل عمران: ۴۷)؛ چون به کاری حکم کند، تنها به آن میگوید: «باش»، پس بیدرنگ موجود میشود. و چون هیچکس جز خدای متعال سهمی در آفرینش ندارد، در قضا و داوری نیز سهمی نخواهد داشت.
و از جمله قضای خدای متعال، تشریعِ دین و پسندیدن آن به عنوان راهی به سوی خویش است؛ خدای متعال میفرماید: «وَ قَضيٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ» تا آخر آیه (اسراء: ۲۳)؛ و پروردگارت حکم کرده است که جز او را نپرستید.
و سخن خدای متعال: « إِنَّ اللّٰهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ »؛ یعنی حقیقت علم به شنیدنیها و دیدنیها به ذاتِ خودِ او اختصاص دارد، و دیگری از این حقیقت هیچ بهرهای ندارد مگر آنچه خدا به او بخشیده و بدان رخصت داده است، نه از پیشِ خود و به ذات خویش.
(بحث روایی)
در تفسیر قمی دربارهٔ سخن خدای متعال: « يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ »؛ روح را به فرمان خویش بر هر کس از بندگانش که بخواهد فرومیفرستد، آمده است: فرمود: مراد روحالقدس است، و آن ویژهٔ پیامبر خدا و امامان(ع) است.
و در کتاب «معانی الأخبار» به سند خود از حفص بن غیاث از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «یوم التلاق» (روز دیدار) روزی است که اهل آسمان و اهل زمین با هم دیدار میکنند.
میگویم: قمی نیز این حدیث را در تفسیر خود به گونهٔ مضمر (بدون ذکر نام امام با آوردن ضمیر) و مرسل (بدون سند متصل) روایت کرده است.
و در کتاب «التوحید» به سند خود از ابنفضّال، از امام رضا، از پدران بزرگوارش، از امام علی (علیهمالسلام) در حدیثی آمده است که فرمود: و خدای عزّوجل میفرماید: « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ » (امروز فرمانروایی از آنِ کیست؟)؛ سپس ارواح پیامبران، فرستادگان و حجتهای خود را به سخن درمیآورد و آنان میگویند: « لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ » (از آنِ خداوندِ یگانه و چیره است)؛ سپس خدای جلجلاله میفرماید: « اَلْيَوْمَ تُجْزيٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ » (امروز هر کس در برابر آنچه انجام داده است کیفر یا پاداش داده میشود) تا پایان آیه.
و در «نهجالبلاغه» آمده است: «و أنه سبحانه يعود بعد فناء الدنيا وحده لا شيء معه، كما كان قبل ابتدائها كذلك يكون بعد فنائها، بلا وقت و لا زمان و لا حين و لا مكان، عدمت عند ذلك الآجال و الأوقات، و زالت السنون و الساعات، -فلا شيء إلا الله الواحد القهار- الذي إليه مصير جميع الأمور، بلا قدرة منها كان ابتداء خلقها، و بغير امتناع منها كان فناؤها، و لو قدرت على الامتناع لدام بقاؤها»؛ و همانا او سبحان پس از فنای دنیا، تنها و بیآنکه چیزی با او باشد بازمیگردد؛ همانگونه که پیش از آغاز آفرینش جهان بود، پس از نابودی آن نیز همانگونه خواهد بود، بیهیچ وقت و زمان و هنگام و مکانی. در آن حال، سرآمدها و وقتها نیست و نابود گشته و سالها و ساعتها از میان رفتهاند؛ پس هیچ چیزی جز خداوندِ یگانه و چیره نیست، همو که فرجام همهٔ کارها به سوی اوست. آغاز آفرینش پدیدهها بدون قدرتی از جانب خودشان بود و فنایشان نیز بدون سرپیچی و امتناعی از سویشان رخ داد، و اگر بر امتناع توان میداشتند، بقایشان جاودانه میماند.
و در تفسیر قمی به سند خود از ثُوَیر بن ابیفاخته روایت کرده است که امام علی بن الحسین (علیهالسلام) چنین فرمود:
از آن حضرت دربارهٔ دو بار دمیدن در صور پرسیده شد که میان آن دو چقدر فاصله است؟ فرمود: «هرچه خدا بخواهد».
سپس آن حضرت (علیهالسلام) چگونگی دمیدن در صور و مرگ اهل زمین و آسمان را یاد کرد تا آنجا که فرمود: پس در آن حال تا هر زمان که خدا بخواهد درنگ میکنند؛ سپس به آسمان فرمان میدهد و به شدت به لرزش و گردش درمیآید و به کوهها فرمان میدهد و روان میگردند، و این همان سخن خداوند است که میفرماید: « يَوْمَ تَمُورُ السَّمٰاءُ مَوْراً وَ تَسِيرُ الْجِبٰالُ سَيْراً » (روزی که آسمان سخت به لرزش و گردش درآید و کوهها به شتاب روان شوند)؛ یعنی گسترده و هموار میشود و «تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» (زمین به زمینی دیگر دگرگون میگردد)؛ یعنی به زمینی تبدیل میشود که بر آن گناهی صورت نگرفته است؛ زمینی آشکار و نمایان که نه کوهی بر آن است و نه گیاهی، همانطور که نخستین بار آن را گسترانید؛ و عرش خود را همانند بار نخست بر روی آب بازمیگرداند، در حالی که خداوند یگانه و متکی به عظمت و قدرت خویش است.
فرمود: در آن هنگام، خدای جبّار جلجلاله با ندایی رسا از جانب خود که به گوشه و کنار آسمانها و زمینها میرسد ندا سر میدهد: « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ » (امروز فرمانروایی از آنِ کیست؟)؛ پس هیچ پاسخدهندهای به او پاسخ نمیدهد. در این هنگام، خدای جبّار عزّوجل خود در پاسخ خویشتن میفرماید: « لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ » (از آنِ خداوندِ یگانه و چیره است) تا پایان حدیث.
میگویم: تأمل در این سه روایت اخیر انسان را به این حقیقت راهنمایی میکند که آنچه از آفریدگان نابود میشود، استقلال وجودیِ آنها و نسبتها و پیوندهای اثرگذاریِ میان آنهاست، همانگونه که آیات قرآن نیز همین را میرساند؛ و نیز روشن میسازد که ارواح نمیمیرند، و اینکه میان دو نفخه (دو بار دمیدن در صور) هیچ وقت و زمانی وجود ندارد، پس از این حقیقت غافل مشو؛ و در این روایات اشارههای لطیفی وجود دارد که برای اهل تدبر آشکار میشود، و در آنها نکاتی نیز هست که در ظاهر، با آنچه پیش از این بیان شد ناسازگار است.
و در «روضهٔ کافی» به سند خود از ابنابیعمیر، از امام موسی بن جعفر (علیهالسلام) در حدیثی آمده است که فرمود: «ای ابواحمد! هیچ مؤمنی نیست که گناهی مرتکب شود، جز اینکه آن گناه او را ناراحت میسازد و از آن پشیمان میشود؛ و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرموده است: «كفي بالندم توبه» (پشیمانی برای توبه بس است)، و نیز فرمود: «من سرته حسنته و ساءته سيئته فهو مؤمن» (هر کس که کار نیکش او را خوشحال کند و کار بدش او را ناراحت سازد، مؤمن است). پس اگر کسی از گناهی که انجام میدهد پشیمان نشود، مؤمن نیست و شفاعتی سزاوار او نخواهد بود و ستمکار است، و خدای متعال میفرماید: « مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ » (برای ستمکاران نه دوستدار و خویشاوندی هست و نه شفاعتگری که شفاعتش پذیرفته شود).»
و در کتاب «معانیالاخبار» به سند خود از عبدالرحمن بن سلمهٔ حریری نقل کرده است که گفت: از امام صادق (علیهالسلام) دربارهٔ این سخن خدای عزّوجل پرسیدم که میفرماید: « يَعْلَمُ خٰائِنَهَ الْأَعْيُنِ » (خیانت چشمها را میداند)؛ فرمود: آیا ندیدهای که کسی به چیزی نگاه میکند در حالی که وانمود میسازد به آن نگاه نمیکند؟ این همان «خائنه الأعين» (خیانت چشمها و نگاه دزدانه) است.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابوداود، نسائی و ابنمردویه از سعد روایت کردهاند که گفت: چون روز فتح مکه فرا رسید، پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) به همهٔ مردم امان داد، مگر به چهار مرد و دو زن، و فرمود: «آنان را بکشید، حتی اگر دیدید که به پردههای کعبه آویختهاند»؛ یکی از آنان عبدالله بن سعد بن ابیسرح بود که نزد عثمان بن عفان پنهان شد.
پس هنگامی که پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) مردم را به بیعت فراخواند، عثمان او را نزد حضرت آورد و گفت: ای پیامبر خدا، با عبدالله بیعت کن. پیامبر سه بار به او نگاه کرد و هر بار از بیعت با وی خودداری فرمود؛ سپس با او بیعت کرد و آنگاه رو به یاران خود نمود و فرمود: «آیا در میان شما مردی هوشیار نبود که وقتی دید من دستم را از بیعت با او بازداشتم، برخیزد و او را بکشد؟» یاران گفتند:
«ای پیامبر خدا، ما چه میدانستیم در دل شما چه میگذرد! چرا با چشمت به ما اشاره نکردی؟» پیامبر فرمود: «شایسته نیست پیامبری دارای «خائنه الأعين» (خیانت چشمها و چشمکِ دزدانه) باشد.»
سورهٔ غافر (۴۰): آیههای ۲۱ تا ۵۴
اشاره
۞ أَوَلَمۡ يَسِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَيَنظُرُواْ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ كَانُواْ مِن قَبۡلِهِمۡۚ كَانُواْ هُمۡ أَشَدَّ مِنۡهُمۡ قُوَّةٗ وَءَاثَارٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمۡ وَمَا كَانَ لَهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن وَاقٖ
آیا در زمین سیر نکردند تا بنگرند سرانجام کسانی که پیش از آنان بودند چگونه شد؟ آنان از اینان نیرومندتر بودند و آثار پایدارتری در زمین بر جای نهادند؛ با این حال خدا آنان را به سزای گناهانشان گرفت و در برابر [عذاب] خدا هیچ نگهدارندهای برایشان نبود.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ كَانَت تَّأۡتِيهِمۡ رُسُلُهُم بِٱلۡبَيِّنَٰتِ فَكَفَرُواْ فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُۚ إِنَّهُۥ قَوِيّٞ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ
این بدان سبب بود که پیامبرانشان با دلایل روشن بهسویشان میآمدند، ولی آنان کفر ورزیدند؛ پس خدا گریبانشان را گرفت، که او نیرومند و سختکیفر است.
وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا مُوسَىٰ بِـَٔايَٰتِنَا وَسُلۡطَٰنٖ مُّبِينٍ
و بهراستی ما موسی را با معجزات و نشانههای خود و دلیلی آشکار فرستادیم؛
إِلَىٰ فِرۡعَوۡنَ وَهَٰمَٰنَ وَقَٰرُونَ فَقَالُواْ سَٰحِرٞ كَذَّابٞ
بهسوی فرعون و هامان و قارون، ولی آنان گفتند: «افسونگری بسیار دروغگوست!»
فَلَمَّا جَآءَهُم بِٱلۡحَقِّ مِنۡ عِندِنَا قَالُواْ ٱقۡتُلُوٓاْ أَبۡنَآءَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ وَٱسۡتَحۡيُواْ نِسَآءَهُمۡۚ وَمَا كَيۡدُ ٱلۡكَٰفِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَٰلٖ
پس چون حق را از نزد ما برایشان آورد، گفتند: «پسران کسانی را که با او ایمان آوردهاند بکشید و زنانشان را [برای خدمتگزاری] زنده بگذارید»؛ اما نیرنگ کافران جز در گمراهی و تباهی نیست.
وَقَالَ فِرۡعَوۡنُ ذَرُونِيٓ أَقۡتُلۡ مُوسَىٰ وَلۡيَدۡعُ رَبَّهُۥٓۖ إِنِّيٓ أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمۡ أَوۡ أَن يُظۡهِرَ فِي ٱلۡأَرۡضِ ٱلۡفَسَادَ
و فرعون گفت: «مرا بگذارید تا موسی را بکشم، و او پروردگارش را بخواند! من بیم آن دارم که دین شما را دگرگون سازد یا در این سرزمین فساد برپا کند.»
وَقَالَ مُوسَىٰٓ إِنِّي عُذۡتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُم مِّن كُلِّ مُتَكَبِّرٖ لَّا يُؤۡمِنُ بِيَوۡمِ ٱلۡحِسَابِ
و موسی گفت: «من از هر خودبزرگبینی که به روز حساب ایمان ندارد، به پروردگار خود و پروردگار شما پناه بردهام.»
وَقَالَ رَجُلٞ مُّؤۡمِنٞ مِّنۡ ءَالِ فِرۡعَوۡنَ يَكۡتُمُ إِيمَٰنَهُۥٓ أَتَقۡتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّيَ ٱللَّهُ وَقَدۡ جَآءَكُم بِٱلۡبَيِّنَٰتِ مِن رَّبِّكُمۡۖ وَإِن يَكُ كَٰذِبٗا فَعَلَيۡهِ كَذِبُهُۥۖ وَإِن يَكُ صَادِقٗا يُصِبۡكُم بَعۡضُ ٱلَّذِي يَعِدُكُمۡۖ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي مَنۡ هُوَ مُسۡرِفٞ كَذَّابٞ
و مردی باایمان از خاندان فرعون که ایمانش را پنهان میداشت گفت: «آیا مردی را میکشید تنها به این دلیل که میگوید پروردگار من خداست، در حالی که از جانب پروردگارتان دلایل روشنی برای شما آورده است؟ اگر او دروغگو باشد، دروغش بر دوش خود اوست، و اگر راستگو باشد، برخی از آن هشدارهایی که به شما وعده میدهد به شما خواهد رسید؛ بیتردید خدا کسی را که زیادهروی بسیار دروغگوست هدایت نمیکند.
يَٰقَوۡمِ لَكُمُ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ ظَٰهِرِينَ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَمَن يَنصُرُنَا مِنۢ بَأۡسِ ٱللَّهِ إِن جَآءَنَاۚ قَالَ فِرۡعَوۡنُ مَآ أُرِيكُمۡ إِلَّا مَآ أَرَىٰ وَمَآ أَهۡدِيكُمۡ إِلَّا سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ
ای قوم من، امروز فرمانروایی از آنِ شماست و بر این سرزمین چیره هستید؛ پس اگر عذاب الهی به سراغ ما آید، چه کسی ما را یاری خواهد داد؟» فرعون گفت: «من جز آنچه خود [صلاح] میبینم به شما نشان نمیدهم، و شما را جز به راه رشد و درستی راهنمایی نمیکنم.»
وَقَالَ ٱلَّذِيٓ ءَامَنَ يَٰقَوۡمِ إِنِّيٓ أَخَافُ عَلَيۡكُم مِّثۡلَ يَوۡمِ ٱلۡأَحۡزَابِ
و آن کسی که ایمان آورده بود گفت: «ای قوم من، همانا من بر شما از روزی همانند روزگار اقوام پیشین بیمناکم؛
مِثۡلَ دَأۡبِ قَوۡمِ نُوحٖ وَعَادٖ وَثَمُودَ وَٱلَّذِينَ مِنۢ بَعۡدِهِمۡۚ وَمَا ٱللَّهُ يُرِيدُ ظُلۡمٗا لِّلۡعِبَادِ
مانند شیوه و سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود و کسانی که پس از آنان بودند؛ و خدا هیچ ستمی برای بندگان نمیخواهد.
وَيَٰقَوۡمِ إِنِّيٓ أَخَافُ عَلَيۡكُمۡ يَوۡمَ ٱلتَّنَادِ
و ای قوم من، بیگمان من بر شما از روز فریادخواهی بیمناکم؛
يَوۡمَ تُوَلُّونَ مُدۡبِرِينَ مَا لَكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِنۡ عَاصِمٖۗ وَمَن يُضۡلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُۥ مِنۡ هَادٖ
روزی که پشتکنان میگریزید و هیچ نگهدارندهای در برابر عذاب خدا برای شما نیست؛ و هر که را خدا گمراه سازد، هیچ راهنمایی برای او نخواهد بود.
وَلَقَدۡ جَآءَكُمۡ يُوسُفُ مِن قَبۡلُ بِٱلۡبَيِّنَٰتِ فَمَا زِلۡتُمۡ فِي شَكّٖ مِّمَّا جَآءَكُم بِهِۦۖ حَتَّىٰٓ إِذَا هَلَكَ قُلۡتُمۡ لَن يَبۡعَثَ ٱللَّهُ مِنۢ بَعۡدِهِۦ رَسُولٗاۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَنۡ هُوَ مُسۡرِفٞ مُّرۡتَابٌ
و بیتردید پیش از این یوسف با دلایل و معجزات روشن نزد شما آمد، ولی شما پیوسته دربارهٔ آنچه آورده بود در شک و تردید بودید؛ تا وقتی که درگذشت، گفتید: «خدا هرگز پس از او پیامبری برنخواهد انگیخت.» اینگونه خداوند هر زیادهرو و تردیدکنندهای را گمراه میسازد؛
ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ بِغَيۡرِ سُلۡطَٰنٍ أَتَىٰهُمۡۖ كَبُرَ مَقۡتًا عِندَ ٱللَّهِ وَعِندَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْۚ كَذَٰلِكَ يَطۡبَعُ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ قَلۡبِ مُتَكَبِّرٖ جَبَّارٖ
کسانی که دربارهٔ نشانهها و آیات خدا بیهیچ دلیلی که برایشان آمده باشد به ستیزهجویی برمیخیزند. این کار در پیشگاه خدا و نزد مؤمنان خشم و بیزاریِ بسیار بزرگی به دنبال دارد. اینگونه خداوند بر هر دلِ خودبزرگبین و سرکشی مُهر میزند.
وَقَالَ فِرۡعَوۡنُ يَٰهَٰمَٰنُ ٱبۡنِ لِي صَرۡحٗا لَّعَلِّيٓ أَبۡلُغُ ٱلۡأَسۡبَٰبَ
و فرعون گفت: «ای هامان، برای من کاخی بلند بساز، شاید به راهها دست یابم؛
أَسۡبَٰبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ فَأَطَّلِعَ إِلَىٰٓ إِلَٰهِ مُوسَىٰ وَإِنِّي لَأَظُنُّهُۥ كَٰذِبٗاۚ وَكَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِفِرۡعَوۡنَ سُوٓءُ عَمَلِهِۦ وَصُدَّ عَنِ ٱلسَّبِيلِۚ وَمَا كَيۡدُ فِرۡعَوۡنَ إِلَّا فِي تَبَابٖ
راههای آسمانها، تا از خدای موسی سر درآورم، و البته من او را دروغگو میپندارم.» و اینگونه برای فرعون زشتی کردارش آراسته جلوه داده شد و از راه راست بازماند؛ و نیرنگ فرعون جز در خسارت و تباهی نبود.
وَقَالَ ٱلَّذِيٓ ءَامَنَ يَٰقَوۡمِ ٱتَّبِعُونِ أَهۡدِكُمۡ سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ
و آن کسی که ایمان آورده بود گفت: «ای قوم من، از من پیروی کنید تا شما را به راه درست هدایت کنم.
يَٰقَوۡمِ إِنَّمَا هَٰذِهِ ٱلۡحَيَوٰةُ ٱلدُّنۡيَا مَتَٰعٞ وَإِنَّ ٱلۡأٓخِرَةَ هِيَ دَارُ ٱلۡقَرَارِ
ای قوم من، این زندگی دنیا تنها بهرهای اندک و گذرا است و به راستی سرای آخرت جایگاه پایداری و ماندگاری است.
مَنۡ عَمِلَ سَيِّئَةٗ فَلَا يُجۡزَىٰٓ إِلَّا مِثۡلَهَاۖ وَمَنۡ عَمِلَ صَٰلِحٗا مِّن ذَكَرٍ أَوۡ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَأُوْلَٰٓئِكَ يَدۡخُلُونَ ٱلۡجَنَّةَ يُرۡزَقُونَ فِيهَا بِغَيۡرِ حِسَابٖ
هر کس کار بدی کند جز همانند آن کیفر نمیبیند، و هر کس از مرد یا زن کار شایستهای انجام دهد و مؤمن باشد، اینان به بهشت درمیآیند و در آنجا بیحساب روزی مییابند.
۞ وَيَٰقَوۡمِ مَا لِيٓ أَدۡعُوكُمۡ إِلَى ٱلنَّجَوٰةِ وَتَدۡعُونَنِيٓ إِلَى ٱلنَّارِ
و ای قوم من، مرا چه شده که شما را به رهایی و رستگاری فرا میخوانم و شما مرا به سوی آتش دعوت میکنید؟!
تَدۡعُونَنِي لِأَكۡفُرَ بِٱللَّهِ وَأُشۡرِكَ بِهِۦ مَا لَيۡسَ لِي بِهِۦ عِلۡمٞ وَأَنَا۠ أَدۡعُوكُمۡ إِلَى ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡغَفَّٰرِ
دعوت مینمایید تا به خدا کافر شوم و چیزی را که دانشی دربارهاش ندارم شریک او سازم، در حالی که من شما را به سوی آن شکستناپذیرِ بسیار آمرزنده فرا میخوانم.
لَا جَرَمَ أَنَّمَا تَدۡعُونَنِيٓ إِلَيۡهِ لَيۡسَ لَهُۥ دَعۡوَةٞ فِي ٱلدُّنۡيَا وَلَا فِي ٱلۡأٓخِرَةِ وَأَنَّ مَرَدَّنَآ إِلَى ٱللَّهِ وَأَنَّ ٱلۡمُسۡرِفِينَ هُمۡ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِ
بیهیچ شکی، آنچه مرا به سویش میخوانید، نه در دنیا دعوتی دارد و نه در آخرت؛ و بهیقین بازگشت ما به سوی خداست، و اسرافکاران همان اهل آتشاند.
فَسَتَذۡكُرُونَ مَآ أَقُولُ لَكُمۡۚ وَأُفَوِّضُ أَمۡرِيٓ إِلَى ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ بَصِيرُۢ بِٱلۡعِبَادِ
پس به زودی آنچه را به شما میگویم به یاد خواهید آورد؛ و من کار خود را به خدا واگذار میکنم، چراکه خدا به حال بندگان بیناست.»
فَوَقَىٰهُ ٱللَّهُ سَيِّـَٔاتِ مَا مَكَرُواْۖ وَحَاقَ بِـَٔالِ فِرۡعَوۡنَ سُوٓءُ ٱلۡعَذَابِ
پس خدا او را از گزند نیرنگهایی که میورزیدند نگاه داشت، و عذابِ سخت و ناگوار، فرعونیان را فرا گرفت.
ٱلنَّارُ يُعۡرَضُونَ عَلَيۡهَا غُدُوّٗا وَعَشِيّٗاۚ وَيَوۡمَ تَقُومُ ٱلسَّاعَةُ أَدۡخِلُوٓاْ ءَالَ فِرۡعَوۡنَ أَشَدَّ ٱلۡعَذَابِ
[همان] آتشی که هر بامداد و شامگاه بر آن عرضه میشوند؛ و روزی که قیامت برپا شود [فرمان میرسد:] «فرعونیان را به سختترین عذاب درآورید!»
وَإِذۡ يَتَحَآجُّونَ فِي ٱلنَّارِ فَيَقُولُ ٱلضُّعَفَٰٓؤُاْ لِلَّذِينَ ٱسۡتَكۡبَرُوٓاْ إِنَّا كُنَّا لَكُمۡ تَبَعٗا فَهَلۡ أَنتُم مُّغۡنُونَ عَنَّا نَصِيبٗا مِّنَ ٱلنَّارِ
و آنگاه که در آتش با یکدیگر به ستیزه و چونوچرا برمیخیزند؛ پس زیردستان به سرکشان میگویند: «ما پیرو شما بودیم، پس آیا میتوانید بخشی از این آتش را از ما بردارید؟»
قَالَ ٱلَّذِينَ ٱسۡتَكۡبَرُوٓاْ إِنَّا كُلّٞ فِيهَآ إِنَّ ٱللَّهَ قَدۡ حَكَمَ بَيۡنَ ٱلۡعِبَادِ
آنان که گردنکشی کردند میگویند: «همگی ما در آن هستیم؛ بیگمان خدا میان بندگان داوری کرده است.»
وَقَالَ ٱلَّذِينَ فِي ٱلنَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ٱدۡعُواْ رَبَّكُمۡ يُخَفِّفۡ عَنَّا يَوۡمٗا مِّنَ ٱلۡعَذَابِ
و کسانی که در آتشاند به نگهبانان دوزخ میگویند: «از پروردگارتان بخواهید یک روز از این عذاب را بر ما سبک گرداند.»
قَالُوٓاْ أَوَلَمۡ تَكُ تَأۡتِيكُمۡ رُسُلُكُم بِٱلۡبَيِّنَٰتِۖ قَالُواْ بَلَىٰۚ قَالُواْ فَٱدۡعُواْۗ وَمَا دُعَٰٓؤُاْ ٱلۡكَٰفِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَٰلٍ
[نگهبانان] میگویند: «آیا پیامبرانتان با معجزهها و نشانههای روشن نزد شما نمیآمدند؟» میگویند: «چرا.» میگویند: «پس خود دعا کنید؛ و دعای کافران جز در گمراهی و تباهی نیست.»
إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَيَوۡمَ يَقُومُ ٱلۡأَشۡهَٰدُ
بیگمان ما پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، هم در زندگیِ دنیا و هم روزی که گواهان برمیخیزند، یاری میکنیم؛
يَوۡمَ لَا يَنفَعُ ٱلظَّٰلِمِينَ مَعۡذِرَتُهُمۡۖ وَلَهُمُ ٱللَّعۡنَةُ وَلَهُمۡ سُوٓءُ ٱلدَّارِ
روزی که عذرخواهیِ ستمکاران سودی به حالشان ندارد، و لعنت برای آنان است و سرای بد و ناگوار از آنِ ایشان خواهد بود.
وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَا مُوسَى ٱلۡهُدَىٰ وَأَوۡرَثۡنَا بَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ ٱلۡكِتَٰبَ
و بهیقین به موسی هدایت بخشیدیم و به بنیاسرائیل کتاب [آسمانی] را به میراث سپردیم؛
هُدٗى وَذِكۡرَىٰ لِأُوْلِي ٱلۡأَلۡبَٰبِ
که مایهٔ هدایت و پندی برای خردمندان است.
(بیان)
در این آیات، پند و اندرز دادن به آنان با ارجاع دادنشان به آثار و سرگذشتهای امتهای گذشته برای تأمل و عبرتآموزی است، تا در آنها بنگرند و عبرت گیرند و بدانند که خدای پاک و منزه را نه نیروی زورمندان به زانو درمیآورد، نه سرکشیِ مستکبران و نه فریبِ مکاران. و از باب نمونه، بخشی از سرگذشت موسی و فرعون را یادآوری میکند که داستان مؤمن آلفرعون نیز در میان آن آمده است.
خدای متعال میفرماید: « أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا » (آیا در زمین سیر و سفر نکردند تا بنگرند...) تا آخر آیه؛ استفهام، انکاری است، و «واقی» اسم فاعل از «وقایه» و به معنای نگهداشتن و حفظِ چیزی از هر آن چیزی است که به آن آسیب و گزند میرساند.
و معنا چنین است: آیا این کسانی که تو را به سویشان فرستادهایم « فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا » (در زمین سیر نکردند تا بنگرند) — یعنی نگاهی از روی اندیشه و عبرت — « كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَهُ الَّذِينَ كٰانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ » (که فرجام کسانی که پیش از آنان بودند چگونه شد؟) از امتهای گذشته و نابودشدهای که فرستادگان خود را تکذیب کردند؛ « كٰانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّهً » (آنان از اینان نیرومندتر بودند) یعنی از نظر توانمندی، امکانات و قدرت تسلط، « وَ آثٰاراً » (و از جهت آثار بر جای مانده) مانند شهرهای مستحکم، قلعههای نفوذناپذیر و کاخهای برافراشته و استوار، « فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ » (در زمین [آثار بیشتری داشتند]؛ پس خدا آنان را به گناهانشان بگرفت) و آنان را به سبب اعمالشان هلاک ساخت، « وَ مٰا كٰانَ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ » (و در برابر خدا برای آنان هیچ نگهدارندهای نبود) که گزند را از آنان دور کند و نه هیچ محافظی که حفظشان نماید.
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانَتْ تَأْتِيهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ » (این [گرفتاری و کیفر] بدان سبب بود که پیامبرانشان با معجزات و دلایل روشن به سوی آنان میآمدند...) تا پایان آیه. اشاره با کلمهٔ «ذلک»، به همان مؤاخذه و عذاب الهی است؛ و مقصود از «بینات»، معجزات و نشانههای آشکار است، و بقیهٔ آیه نیز روشن است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسيٰ بِآيٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِينٍ » (و به راستی ما موسی را با نشانههای خود و حجتی آشکار فرستادیم). شاید مقصود از «آیات»، کارهای خارقالعاده و معجزهآسایی باشد که موسی با آنها برانگیخته شد؛ مانند عصا، ید بیضا (دست سفید و درخشان) و جز این دو؛ و مقصود از «سلطان مبین»، قدرت و چیرهٔ قاهرانهٔ الهی باشد که موسی به آن تأیید شد و فرعون را بازداشت از اینکه او را بکشد و نورش را خاموش سازد. و برخی گفتهاند: مراد از آیات، دلیلها و حجتهای عقلی است و مراد از سلطان، معجزات او چون عصا، ید بیضا و غیر آنهاست؛ و نظرات دیگری نیز گفته شده است.
خدای متعال میفرماید: « إِليٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ فَقٰالُوا سٰاحِرٌ كَذّٰابٌ » (به سوی فرعون و هامان و قارون؛ اما آنها گفتند: افسونگری بسیار دروغگوست). فرعونْ ستمگرِ قبطیان و پادشاهشان بود، هامانْ وزیر او، و قارون از سرکشان بنیاسرائیل و صاحب گنجینههای آکنده بود. اینکه از میان هر دو قوم تنها این سه تن به نام ذکر شدهاند به این دلیل است که ریشههای اصلی بودند و هر فساد و فتنهای در آن دو گروه به اینان بازمیگشت.
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا اقْتُلُوا أَبْنٰاءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ » (پس هنگامی که حق را از جانب ما برایشان آورد، گفتند: پسران کسانی را که با او ایمان آوردهاند بکشید...) تا آخر آیه. این سخن، مقایسهای است میان آنچه موسی برایشان آورد و آنان را به سویش فراخواند، با آنچه آنان در برابرش با نیرنگ خود پیش آوردند؛ چرا که موسی حقیقت را نزدشان آورد و بر آنان واجب بود که چون حق است بپذیرندش، و آنچه آورده بود از جانب خدا بود و واجب بود آن را بپذیرند و پس نزنند، ولی در پاسخ با مکر و فریب رویارو شدند و آن سخنان را گفتند تا مبادا کسی به او ایمان بیاورد؛ اما خدا نیرنگشان را تباه و بیاثر ساخت و آسیبی به مؤمنان همراه موسی نرسید.
سیاق کلام این نکته را میرساند که از جمله گویندگان این سخنْ قارون بود، در حالی که او خود از بنیاسرائیل به شمار میرفت؛ و اشکالی هم در این امر نیست، زیرا فرمان کشتن پسران و زنده نگه داشتن دختران، پیش از آغاز دعوت موسی دربارهٔ عموم بنیاسرائیل صادر شده بود، اما این حکم، اختصاصاً در حق مؤمنانِ آنان صادر شد؛ از این رو شاید قارون به سبب دشمنی و کینهای که از موسی و مؤمنان قوم خویش در دل داشت، با فرعونیان در این کار همراهی کرده بود.
و در تعبیرِ « اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ » (کسانی که همراه او ایمان آوردهاند) — و نفرمود: «آمنوا به» (به او ایمان آوردند) — اشارهای است به اینکه آنان موسی را در دعوتش همراهی و پشتیبانی میکردند.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسيٰ وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ » (و فرعون گفت: مرا واگذارید تا موسی را بکشم، و او پروردگارش را بخواند...) تا آخر آیه. عبارت « ذَرُونِي » یعنی مرا واگذارید؛ خطابی است که او بزرگان درباریاش را با آن مخاطب قرار میدهد، و این تعبیر نشان میدهد در آنجا گروهی بودند که به او پیشنهاد میکردند موسی را نکشد و از او دست بدارد، همانگونه که این کلام خدای متعال بدان اشاره دارد: «قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ» (گفتند: کار او و برادرش را به تأخیر انداز) (شعراء: ۳۶).
و سخن او که گفت: « وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ » (و او پروردگارش را بخواند!) سخنی است که از روی خودبزرگبینی و سرکشی بر زبان آورد؛ میگوید: مرا رها کنید تا او را بکشم و بگذارید او پروردگارش را به یاری بخواند تا اگر میتواند، او را از دست من نجات دهد و از کشتهشدن برهاند!
و سخن فرعون که گفت: « إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسٰادَ » (من میترسم آیین شما را دگرگون سازد یا در این سرزمین فساد برپا کند)، دلیلی برای تصمیم او بر کشتن موسی است؛ و بیان کرده است که از دو جهت بر آنان بیم دارد: از جهت دینشان و از جهت دنیایشان. از جهت دینشان ــ که همان بتپرستی بود ــ از آن بیم داشت که موسی آن را دگرگون سازد و پرستش خدای یگانه را جایگزینش کند؛ و از جهت دنیایشان بیم داشت که کار موسی بالا گیرد، قدرتمند شود، پیروانش بسیار گردند و آشکارا دست به نافرمانی و مخالفت بزنند، و در نتیجه کار به نزاع، جنگ و از میان رفتن امنیت بینجامد.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ مُوسيٰ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لاٰ يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسٰابِ » (و موسی گفت: من از هر سرکشی که به روز حساب ایمان ندارد، به پروردگار خودم و پروردگار شما پناه بردهام). این سخنِ موسی (ع) پاسخی به تهدید فرعون بود که آهنگ کشتن او را داشت، و پناه بردن موسی به پروردگارش در برابر او بود؛ و این سخن او که:
« عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ » (به پروردگار خود و پروردگار شما پناه بردهام)، پاسخی دیگر به فرعون در سخنش بود که گفت: « وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ » (و پروردگارش را بخواند)؛ زیرا فرعون ربوبیت خدای متعال را به موسی اختصاص داده بود، از این رو موسی با گفتن « عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ » اشاره کرد به اینکه خدای متعال، همانگونه که پروردگار اوست، پروردگار آنان نیز هست، و حکمش همانطور که دربارهٔ موسی نافذ است، در حق آنان نیز نافذ خواهد بود؛ پس او میتواند پناهجویش را از گزند آنان در امان دارد، و البته نگاه هم داشت.
از اینجا روشن میشود که خطاب در « وَ رَبِّكُمْ » (و پروردگار شما) متوجه فرعون و اطرافیان اوست، نه قومِ موسی از بنیاسرائیل.
و عبارتِ « مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لاٰ يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسٰابِ » (از هر سرکشی که به روز حساب ایمان ندارد)، اشاره به فرعون و هر کسی دارد که در این دو صفت، یعنی تکبر و بیایمانی به روز حساب، با او شریک باشد؛ و اصولاً از گزند کسی که این دو صفت در او گرد آمده باشد، هیچ ایمنی و امانی نیست.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمٰانَهُ » (و مردی مؤمن از آلفرعون که ایمانش را پنهان میکرد گفت...) تا پایان آیه.
ظاهر سیاق نشان میدهد که « مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ » وصفِ کلمهٔ «رَجُلٌ» (مرد) است و « يَكْتُمُ إِيمٰانَهُ » وصفی دیگر برای آن؛ بنابراین، آن مرد از قبطیان و از نزدیکان فرعون بود، و آنان از ایمانش باخبر نبودند، چراکه او از روی تقیه (پنهان کردن عقیده برای حفظ جان) ایمانش را از آنان پوشیده میداشت.
و گفته شده است که عبارت « مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ » مفعول دومِ فعل « يَكْتُمُ » است که بر آن مقدّم شده است (یعنی ایمانش را از آلفرعون پنهان میداشت). هرچند کاربرد غالب در این فعل آن است که بدون حرف اضافه به مفعول دوم متعدی شود، چنانکه در آیهٔ «وَ لاٰ يَكْتُمُونَ اللّٰهَ حَدِيثاً» (نساء: ۴۲؛ و هیچ سخنی را از خدا پنهان نمیکنند) آمده است، اما گاه با حرف اضافهٔ «مِن» نیز به مفعول دوم متعدی میشود، چنانکه در کتاب مصباح به آن تصریح شده است.
اما این سخن پذیرفتنی نیست؛ زیرا سیاق آیه آن را برنمیتابد و نکتهٔ روشنی مانند حصر (منحصر کردن) یا مانند آن وجود ندارد که پیش افتادن مفعول دوم بر فعل را توجیه کند. افزون بر این، آن مرد بارها فرعون و قومش را با واژهٔ « يٰا قَوْمِ » (ای قوم من!) ندا میدهد، و اگر او از خودِ آنان نبود، به کار بردن چنین تعبیری برایش جا نداشت.
و سخن او که گفت: « أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللّٰهُ وَ قَدْ جٰاءَكُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ مِنْ رَبِّكُمْ » (آیا مردی را میکشید تنها به این دلیل که میگوید پروردگار من خداست، در حالی که دلایل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما آورده است؟!)، انکاری در برابر تصمیم آنان برای کشتن موسی است؛ و تعبیر « مِنْ رَبِّكُمْ » (از سوی پروردگارتان) نشان میدهد در همان دلایل روشنی که موسی آورده، دلالتی بر این حقیقت نیز هست که خدا پروردگار آنان نیز هست، همانطور که موسی او را به پروردگاری برگزیده است؛ بنابراین، کشتن موسی کشتنِ کسی است که حقیقتی را از جانب پروردگار خودِ آنان آورده است.
و سخن او که گفت: « وَ إِنْ يَكُ كٰاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ » (و اگر دروغگو باشد، دروغش به زیان خود اوست)، گفته شده است: مطرح ساختنِ این فرض از سر مدارا و نرمش در گفتگو بوده، نه اینکه او در راستگویی موسی تردیدی داشته است.
و این سخن او که: « وَ إِنْ يَكُ صٰادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ » (و اگر راستگو باشد، بخشی از آنچه به شما وعده میدهد به شما خواهد رسید)، از باب کوتاه آمدن در بحث (تَنَزُّل در مناظره برای مجاب کردن طرف مقابل) با بسنده کردن به آسانترین و کمترین فرضهاست؛ گویی میگوید: اگر راستگو باشد، عذابهایی که وعده میدهد به شما میرسد، و دستکم به بخشی از وعدههایش گرفتار میشوید؛ هرچند لازمهٔ راستگویی او، فرود آمدن تمام آن عذابهایی است که وعده داده بود.
و سخن او که: « إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّٰابٌ » (همانا خدا کسی را که زیادهرو و بسیار دروغگوست هدایت نمیکند)، تنها علّت برای فرض دوم (راستگو بودن او) است. معنایش این است که: اگر او دروغگو باشد، همان دروغش برای ناکامیاش بس است؛ و اگر راستگو باشد، بخشی از آنچه وعدهتان میدهد به شما خواهد رسید، زیرا در این صورت شما زیادهروی کردهاید و از حد خود فراتر رفتهاید، و در انکار پروردگاریِ پروردگارتان و برگزیدن خدایانی جز او دروغگویید، و خدا نیز کسی را که اسرافکار و دروغگو باشد هدایت نمیکند. اما بر فرض دروغگو بودنش، آن که او پروردگارش خوانده، اصلاً ربوبیتی ندارد تا بخواهد او را هدایت کند یا نکند.
از اینجا روشن میشود اینکه برخی مفسران گفتهاند این جمله علّت برای هر دو فرض است و به هر دو جمله ارتباط دارد، سخنی نادرست است.
خدای متعال میفرماید: « يٰا قَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ظٰاهِرِينَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنٰا مِنْ بَأْسِ اللّٰهِ إِنْ جٰاءَنٰا » (ای قوم من! امروز فرمانروایی از آنِ شماست و در این سرزمین پیروز و بالادستید؛ پس اگر عذاب خدا به سراغمان آید، چه کسی ما را یاری خواهد کرد؟). «ظهورِ» آنان همان چیرگی و برتریشان در سرزمین است؛ و منظور از «زمین»، سرزمین مصر است. «بأس الله» مؤاخذه و عذاب الهی است و پرسش در آیه برای انکار (نفی هرگونه یاور) است.
معنای آیه چنین است: ای قوم من! هماکنون پادشاهی و قدرت در دست شماست، در حالی که در سرزمین مصر بر فرودستان خود یعنی بنیاسرائیل چیره و بالادست هستید؛ پس اگر عذاب و مؤاخذهٔ خدا — چنانکه موسی به ما وعده میدهد — به سراغمان آید، چه کسی ما را نجات میدهد؟ و او به هنگام فرض آمدن عذاب، خود را نیز در شمار آنان آورده است («فمن ينصرنا» (چه کسی ما را یاری میکند)) تا خیرخواهیاش گویاتر باشد و در دلهایشان اثر بیشتری بگذارد و دریابند که همان عافیت و نجاتی را برای آنان میخواهد که برای خود میپسندد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ فِرْعَوْنُ مٰا أُرِيكُمْ إِلاّٰ مٰا أَريٰ وَ مٰا أَهْدِيكُمْ إِلاّٰ سَبِيلَ الرَّشٰادِ » (فرعون گفت: من جز آنچه خود میبینم به شما نشان نمیدهم، و شما را جز به راه رشد و درستی راهنمایی نمیکنم). یعنی راه درستی که با واقع مطابقت دارد؛ منظورش این است که او به آن راهی که قومش را بدان رهنمون میشود یقین دارد، و آن راه، گذشته از اینکه برای خودش معلوم و روشن است، با واقعیت نیز منطبق است. البته این سخن، فریبکاری و خودنمایی و سرسختی نشان دادن از سوی فرعون بود.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ الَّذِي آمَنَ يٰا قَوْمِ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزٰابِ إلي قوله- لِلْعِبٰادِ » (و آن که ایمان آورده بود گفت: ای قوم من! من بر شما از روزی مانند روزِ دستههای اقوامِ گذشته بیمناکم... تا آنجا که میفرماید: و خدا هیچ ستمی برای بندگان نمیخواهد). مقصود از «کسی که ایمان آورده بود»، همان مؤمن آل فرعون است؛ و به این سخن که به دلیل استواری و قوّت کلام، او موسی بوده است، نباید اعتنا کرد. مقصود از «احزاب»، همان امتهای یادشده در آیهٔ بعد هستند: قوم نوح، عاد، ثمود و کسانی که پس از آنان بودند. و سخن او: « مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ »، توضیحی برای همان «مِثل» در جملهٔ قبل است، و «دأب» به معنای عادت و شیوهٔ همیشگی است.
معنای آیه چنین است: ای قوم من! بر شما بیمناکم از سرنوشتی همانند روزگار اقوام گذشته؛ مانند همان سنّت همیشگی نزول عذاب بر آنان، یکی پس از دیگری، به سبب کفرشان و تکذیب پیامبران؛ یا مانند کیفرِ عادت مداومشان بر کفر و تکذیب؛ در حالی که خداوند هیچ ستمی برای بندگان نمیخواهد.
خدای متعال میفرماید: « وَ يٰا قَوْمِ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنٰادِ إلي قوله- مِنْ هٰادٍ » (و ای قوم من! من بر شما از روز فریادخواهی بیمناکم... تا آنجا که میفرماید: هیچ هدایتکنندهای ندارد). «يَوْمَ التَّنَاد» (روز ندا و فریادخواهی)، روز قیامت است؛ و شاید نامیدهشدنش به این نام از آن روست که ستمکاران در آن روز یکدیگر را با فریاد صدا میزنند، یا به رسم همیشگی خود در دنیا، فریاد واویلا و هلاکت سر میدهند.
و گفته شده است: مقصود از «تَناد»، همان ندادادنی است که میان اهل بهشت و اهل دوزخ رخ میدهد، بدانگونه که خدای متعال در سورهٔ اعراف بیان فرموده است؛ و برای آن احتمالات دیگری نیز آوردهاند که فایدهای ندارد.
و سخن او که: « يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مٰا لَكُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ » (روزی که پشتکنان میگریزید و هیچ نگهدارندهای در برابر عذاب خدا برایتان نیست)، مقصودْ روز قیامت است؛ و شاید مراد این باشد که آنان در آتش از شدّت عذاب فرار میکنند تا رهایی یابند، ولی دوباره به آن بازگردانده میشوند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِيقِ» (حج: ۲۲؛ هر بار که بخواهند از شدّت اندوه از آن بیرون روند، بدان بازگردانده میشوند و [گفته میشود:] عذاب سوزان را بچشید).
و سخن پروردگار: « وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ » (و هر که را خدا گمراه سازد، هیچ راهنمایی برای او نیست) به منزلهٔ بیانِ علّت برای این سخن است که: « مٰا لَكُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ » (از سوی خدا هیچ پناهبخش و نگهدارندهای ندارید)؛ یعنی پشتکنان میگریزید در حالی که هیچ نگهدارندهای ندارید، و اگر هم پناهدهندهای میبود، باید از جانب خدا میبود، در حالی که چنین نیست. و این بدان سبب است که خدا گمراهشان ساخته است و هر کس را خدا گمراه کند، هرگز راهنمایی برایش نخواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ جٰاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّنٰاتِ » (و به یقین، یوسف پیش از این با معجزات و دلایل روشن نزد شما آمد...) تا پایان آیه. هنگامی که یادآور شد خدا گمراهشان ساخته است و هیچ راهنمایی ندارند، بر این مطلب به نوعِ رفتار آنان با حضرت یوسف (ع) در رسالتش به سوی ایشان شاهد آورد؛ زیرا آنان تا زمانی که او زنده بود، در پیامبریاش شک میورزیدند و هنگامی که از دنیا رفت گفتند: پس از او هیچ پیامبری نخواهد بود.
پس معنا چنین است: سوگند میخورم که بیگمان پیش از این، یوسف با دلایل روشن و معجزاتی نزد شما آمد که هیچ تردیدی باقی نمیگذاشت، در اینکه او فرستادهای از جانب خداست. با این حال تا زمانی که زنده بود، پیوسته در آنچه برایتان آورده بود در شک و تردید بودید؛ تا آنگاه که از دنیا رفت، گفتید: خدا هرگز پس از او پیامبری برنخواهد انگیخت. بدینترتیب سخن خود را نقض کردید و هیچ باکی هم به خود راه ندادید.
سپس آن را با این کلام خود تأکید فرمود ــ که در معنای بیانِ علّت است ــ : « كَذٰلِكَ يُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ » (اینگونه خدا هر گزافهکارِ اهلِ شکی را گمراه میسازد).
خدای متعال میفرماید: « اَلَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ » (همان کسانی که در آیات خدا بیآنکه حجّتی برایشان آمده باشد، به ستیزهجویی برمیخیزند...) تا آخر آیه؛ این بیان، وصفی برای هر گزافهکارِ اهلِ تردید است؛ چراکه هر کس با رویگردانی از حق و پیروی از هوای نفس، از حدّ خویش فراتر رود و شک در جانش ریشه بدواند، چندان که بر هیچ دانشی استوار نماند و به هیچ حجّتی که او را به سوی حق راهنمایی کند دل نبندد، هرگاه آیات الهی بر خلاف میل نفسانیاش باشد، بدون هیچ برهانی در آیات خدا به ستیزه میپردازد.
و سخن پروردگار: « كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ عَليٰ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّٰارٍ » (اینگونه خدا بر دلِ هر خودبزرگبینِ گردنکشی مهر مینهد) بیانگر آن است که بر دلهایشان مهر خورده است؛ از همین رو هیچ حجّتی را درنمییابند و به هیچ برهانی تکیه نمیکنند.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ يٰا هٰامٰانُ ابْنِ لِي صَرْحاً إلي قوله- فِي تَبٰابٍ » (و فرعون گفت: ای هامان، برای من کاخی بلند بساز... تا آنجا که میفرماید: جز در زیانکاری و هلاکت نبود)؛ فرمانی از جانب او به وزیرش هامان است تا برایش بنایی بسازد که با آن به آگاهی از خدای موسی دست یابد. شاید فرعون این دستور را در میان گفتوگو و استدلالهای آن مرد مؤمن [مؤمن آلفرعون] و پس از منصرف شدن از کشتن موسی صادر کرده باشد؛ و به همین سبب، یادکردِ این ماجرا در میان اندرزها و استدلالهای آن مرد باایمان جای گرفته است.
و «صَرح» ــ بنا بر آنچه در مجمعالبیان آمده ــ بنای آشکار و بلندی است که از دیدهٔ بیننده پوشیده نمیماند، هرچند دور باشد؛ و «اسباب» جمع «سَبَب» است و آن وسیلهای است که با کمک آن به چیزی دست مییابی که از تو دور است.
و سخن او: « لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبٰابَ » (شاید به آن راهها و وسیلهها دست یابم) در معنای بیانِ علّت برای دستورش به ساختن آن کاخ بلند است؛ و معنا چنین است: به تو فرمان میدهم آن را بسازی، زیرا امیدوارم با بالا رفتن از آن به راهها و وسیلهها برسم. سپس آن ابزارها را با این کلام خود تفسیر کرد که:
« أَسْبٰابَ السَّمٰاوٰاتِ » (راههای آسمانها)، و این سخن خود را بر آن مترتّب ساخت که: « فَأَطَّلِعَ إِليٰ إِلٰهِ مُوسيٰ » (تا از خدای موسی سر درآورم و بر او آگاه شوم). گویی میگوید: آن خدایی که موسی او را میخواند و به سویش فرا میخواند در زمین نیست، چراکه در زمین معبودی جز من وجود ندارد؛ پس شاید در آسمان باشد؛ از این رو برایم کاخی بلند بساز تا شاید با بالا رفتن از آن، به ابزارهای آسمانی که از نهانهای آسمان پرده برمیدارند دست یابم و از آن طریق به خدای موسی پی ببرم؛ هرچند من او را دروغگو میپندارم.
و برخی گفتهاند: مقصود فرعون این بوده که هامان برایش رصدخانهای بسازد تا در آن به رصد اوضاع و احوال آسمانی بپردازد، شاید پس از ناامید شدن از دستیابی به دلیلی با ابزارهای زمینی، در میان پدیدههای آسمانی چیزی بیابد که بتوان با آن بر وجود خدای موسی استدلال کرد. و این سخن نیکی است. به هر روی، آنچه فرعون بر زبان آورد، با هیچیک از آیینهای بتپرستی سازگار درنمیآید؛ بنابراین شاید این کارش نیرنگی برای فریبدادنِ مردم بوده یا از سرِ نادانیِ خودش سر زده است، و چنین رفتاری از ستمکاران دور نیست.
و این سخن خدا که: « وَ كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ السَّبِيلِ » (و اینگونه برای فرعون، زشتیِ کردارش آراسته جلوه داده شد و از راه راست بازداشته گشت)؛ سیاق آیه میرساند که این سخن در حکم بیانِ ضابطه و قاعدهای کلی است برای آنچه فرعون در برابر حق در پیش گرفت، همان حقی که موسی او را به سویش فرا میخواند. بیگمان شیطان کردار زشتش را در چشمش بیاراست و او آن را نیکو دید، و او را از راه درست بازداشت، و فرعون بازماندنش از راه حق را گامنهادن در آن پنداشت؛ پس با باطل دربارهٔ آیات خدا به مجادله برخاست و برای از میان بردنِ حق، چنین کارهای زشت و نیرنگهای سفیهانهای را به کار بست.
از همین رو، آیه با این سخن پایان یافت: « وَ مٰا كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّٰ فِي تَبٰابٍ » (و نیرنگ فرعون جز در تباهی و بیفرجامی نیست)؛ یعنی در هلاکت و تباهی و بیسرانجامی.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ الَّذِي آمَنَ يٰا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشٰادِ » (و آن مرد باایمان گفت: ای قوم من، از من پیروی کنید تا شما را به راه رشد و درستی رهنمون شوم). او قوم خود را به پیروی از خویش فرا میخواند تا هدایتشان کند، و پیروی از او همان پیروی از موسی است؛ و «سبیل الرشاد» راهی است که پیمودنش رسیدن به حق و دستیافتن به سعادت است، و هدایت در اینجا به معنای راه نشاندادن است. در سخن او که گفت: « أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشٰادِ » (شما را به راه درست هدایت میکنم)، گوشهکنایهای است به فرعون، آنجا که گفته بود: « وَ مٰا أَهْدِيكُمْ إِلاّٰ سَبِيلَ الرَّشٰادِ » (و شما را جز به راه درست هدایت نمیکنم)، و بقیهٔ عبارت نیز آشکار است.
خدای متعال میفرماید: « يٰا قَوْمِ إِنَّمٰا هٰذِهِ الْحَيٰاهُ الدُّنْيٰا مَتٰاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَهَ هِيَ دٰارُ الْقَرٰارِ » (ای قوم من، جز این نیست که این زندگی دنیا کالایی ناپایدار است و بیگمان آخرت همان سرای ماندگاری و آرام و قرار است). این همان تکیهگاهی است که پیمودنِ راه رشد و دینداری به آیین حق بر آن استوار است و در هیچ حالی از آن گریزی نیست؛ و آن عبارت است از باور به اینکه انسان زندگی جاودانه و همیشگی دارد که همان زندگی آخرت است، و این زندگی دنیا کالایی ناچیز برای آخرت و مقدمهای است که هدف از آن دستیابی به آخرت است. از همین رو، او در بیانِ راه رشد سخن را با این نکته آغاز کرد و سپس کار بد و کار شایسته را یادآور شد.
خدای متعال میفرماید: « مَنْ عَمِلَ سَيِّئَهً فَلاٰ يُجْزيٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا » (هر کس کار بدی انجام دهد، جز همانند آن کیفر نمیبیند) تا آخر آیه؛ یعنی آنچه در آخرت به انسان میرسد و با آن سر میکند، همگون با کارهایی است که در این زندگی دنیا به جای آورده است، دنیایی که آدمی در آن تنها بهرهای گذرا دارد؛ چراکه دنیا سرای عمل است و آخرت سرای پاداش و کیفر.
هر کس در دنیا کار بدی انجام دهد که پیامدِ ناخوشایندی داشته باشد، در آخرت جز همانند آن با چیزی که او را اندوهگین و ناخشنود میسازد کیفر داده نمیشود؛ و هر کس کار شایستهای انجام دهد—خواه مرد باشد یا زن و بی آنکه فرقی میان آن دو در این امر باشد—در حالی که مؤمن است، اینان به بهشت درمیآیند و در آنجا بی هیچ حساب و شمارشی روزی داده میشوند.
و در این آیه به برابریِ میان مرد و زن در پذیرفتهشدن عمل، و نیز مشروطبودنِ کار شایسته اشاره شده است؛ یعنی اثرگذاریِ آن به داشتنِ ایمان وابسته است، زیرا عمل بدون ایمان تباه و بیاثر میشود. خدای متعال میفرماید: «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمٰانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ:» (مائده: ۵) (و هر کس به ایمان کفر ورزد، بیگمان عملش تباه گشته است)، و دیگر آیاتی از این دست.
و او دین حق را—که همان راه رشد است—در کوتاهترین بیان گرد آورد؛ و آن این است که انسان سرای ماندگاری دارد که در آن بر پایهٔ آنچه در دنیا از کار بد یا شایسته انجام داده کیفر یا پاداش میبیند؛ پس باید کار شایسته کند و کار بد انجام ندهد؛ و بر روشنیِ سخن افزود آنگاه که بیان کرد اگر انسان کار شایسته انجام دهد، بیحساب روزی داده میشود.
خدای متعال میفرماید: « وَ يٰا قَوْمِ مٰا لِي أَدْعُوكُمْ إِلَي النَّجٰاهِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَي النّٰارِ إلي قوله- اَلْعَزِيزِ الْغَفّٰارِ » (ای قوم من، مرا چه شده است که شما را به رهایی فرامیخوانم و شما مرا به آتش فرامیخوانید؟ تا آنجا که میفرماید: شکستناپذیر بسیار آمرزنده). گویی هنگامی که او آنان را به توحید فراخواند، در پاسخ، او را به پرستش معبودهای خود دعوت کردند؛ یا وقتی مجادلهٔ باطل و پافشاریشان بر شرک را دید، چنین دعوتی را برایشان فرض کرد و به گواهیِ زبانِ حالشان این دعوت را به آنان نسبت داد؛ از این رو، از اینکه دعوتِ حقش را با دعوتِ باطلِ خود پاسخ دادند، شگفتی نشان داد.
پس گفت: «وَ يٰا قَوْمِ مٰا لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجٰاةِ» (ای قوم من، مرا چه شده است که شما را به رهایی فرامیخوانم)؛ یعنی رهایی از آتش، «وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النّٰارِ» (و شما مرا به آتش فرامیخوانید). در حالی که او آنان را به سببِ نجات فرا میخواند و آنان او را به سببِ ورود به آتش دعوت میکردند؛ پس دعوت به این دو سبب را دعوت به فرجام و نتایجِ آنها قرار داد، یا از آن رو که پاداش و کیفر از جهتی همان خودِ عمل است.
سپس او آنچه را به سویش دعوتش میکردند و آنچه را خودْ آنان را به سویش فرا میخواند توضیح داد و گفت: «تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللّٰهِ وَ أُشْرِك بِهِ مٰا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ»؛ یعنی مرا فرامیخوانید تا به خدا کافر شوم و چیزی را که دلیلی بر شریک بودنش ندارم، شریک او سازم و در نتیجه نادانسته به خدا دروغ ببندم، «وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ»؛ خدای شکستناپذیری که بر همه چیره میشود و کسی بر او پیروز نمیگردد، «اَلْغَفّٰارِ»؛ بسیار آمرزنده نسبت به هر کس که به سویش بازگردد و به او ایمان بیاورد؛ یعنی من شما را به ایمان به او و تسلیمشدن در برابرش دعوت میکنم.
خدای متعال میفرماید: « لاٰ جَرَمَ أَنَّمٰا تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَهٌ فِي الدُّنْيٰا وَ لاٰ فِي الْآخِرَهِ » (بیگمان آنچه مرا به سویش فرامیخوانید، نه در دنیا دعوتی دارد و نه در آخرت...). «لا جرم» به معنای «حقا» (بهراستی) یا به معنای «لا بد» (قطعاً و ناگزیر) است. مضمون آیه، اقامهٔ دلیل بر معبود نبودنِ آن چیزی است که به سویش دعوت میکنند، از راهِ نبودِ هیچ دعوتی به سوی آن؛ و در این مطلب، تأییدی است بر سخن او در آیهٔ پیشین که فرمود: « مٰا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ » (چیزی که دانشی به آن ندارم).
و معنا چنین است: به ثبوت رسید و قطعی گشت که آنچه مرا به سویش فرامیخوانید و آن را شریک خدای پاک و منزه مینامید، در دنیا هیچ دعوتی ندارد؛ زیرا سراغ نداریم پیامبری از جانب آن به سوی مردم فرستاده شده باشد تا آنان را به پرستش آن فراخواند؛ و در آخرت نیز دعوتی ندارد، چون در آن جهان بازگشتِ هیچکس به سوی آن نیست. اما آن کسی که من شما را به سویش فرامیخوانم و او همان خدای پاک و منزه است، هم در دنیا دعوتی دارد—که پیامبران و فرستادگانِ برانگیخته از سوی او و تأییدشده با حجتها و دلایل روشن عهدهدار آن شدند— و هم در آخرت دعوتی دارد، که همان دعوتی است که به دنبالش بازگشت آفریدگان به سوی او برای داوری نهایی میان آنان انجام میگیرد؛ خدای متعال میفرماید: «يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ» (اسراء: ۵۲؛ روزی که شما را فرامیخواند و شما ستایشکنان پاسخش میدهید).
و چنانکه در ذیل کلام خدای متعال: «هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ» (آیهٔ ۱۳ از همین سوره) بیان کردیم، روشن است که ربوبیت (پروردگاری) بدون دعوت در دنیا و نظیر آن دعوت در آخرت تمام و استوار نمیشود؛ و چون کسی که او آنان را به سویش فرا میخواند، دارای دعوت در دنیا و آخرت است، بر خلاف آنچه آنان به سویش میخوانند، پس معبودِ حقیقی تنها اوست، نه آنچه آنان به سویش دعوت میکنند.
و کلام خدای متعال: « وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَي اللّٰهِ وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ » (و اینکه بازگشت ما به سوی خداست و اسرافکاران اهل آتشند)، معطوف است بر این سخن:
« أَنَّمٰا تَدْعُونَنِي »؛ یعنی بیگمان بازگشت ما به سوی خداست، پس تسلیمشدن در برابر او، پیمودن راهش و رعایت مرزهای بندگی واجب است؛ و بیگمان اسرافکاران—یعنی کسانی که از مرز بندگی پا فراتر نهادهاند و آنان همان شمایید—اهل آتش هستند؛ بنابراین، در آنچه من شما را به سویش فرامیخوانم نجات است، نه در آنچه شما مرا به آن دعوت میکنید.
خدای متعال میفرماید: « فَسَتَذْكُرُونَ مٰا أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَي اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ » (به زودی آنچه را به شما میگویم به یاد خواهید آورد، و من کارم را به خدا واگذار میکنم؛ همانا خدا به بندگان بیناست). آغاز آیه، پند و بیمدادن به آنان است و نتیجهگیری از این سخن پیشین است که فرمود: « وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَي اللّٰهِ »؛ یعنی اکنون که بازگشت به سوی خدا و فرود آمدن عذاب بر اسرافکاران ناگزیر است و شما نیز از آنان هستید، و امروز سخنم را نمیشنوید، به زودی هنگامی که عذاب را با چشم خود دیدید، آنچه را به شما میگویم به یاد خواهید آورد و در آن هنگام خواهید دانست که من خیرخواه شما بودم.
و سخن او: « وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَي اللّٰهِ » (و کارم را به خدا واگذار میکنم)؛ «تفویض» بر پایهی تفسیری که راغب بیان کرده، به معنای واگذاشتن و بازگرداندن است. بنابراین واگذاریِ کار به خدا، بازگرداندنِ آن به اوست و بدین جهت به معنای توکل و تسلیم نزدیک میشود، هرچند زاویهٔ نگاه و اعتبار در آنها متفاوت است:
«تفویض» از سوی بنده این است که کاری را که به او نسبت داده شده به خدای پاک و منزه بازگرداند، و حال و روز بنده در این هنگام مانند کسی است که بیسلاح و بیسازوبرگ است و هیچ کاری به خودِ او بازنمیگردد؛ «توکل» از سوی بنده این است که پروردگارش را وکیل سازد تا در اموری که از آنِ بنده است تصرف کند؛ و «تسلیم» از سوی بنده، فرمانبرداریِ محضِ اوست در برابر آنچه خدای پاک و منزه دربارهٔ او و از او میخواهد، بدون توجه به اینکه امری به خود او منسوب باشد یا نه. پس اینها سه مرتبه از مراتب بندگی است: نخست توکل، سپس تفویض که دقیقتر از توکل است، و آنگاه تسلیم که از هر دو دقیقتر و لطیفتر است.
و سخن او: « إِنَّ اللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ » (همانا خدا به بندگان بیناست)، دلیلآوری برای واگذاری کارش به خداست؛ و آوردنِ نام جلاله (الله) به جای ضمیر—در حالی که مقتضای ظاهر کلام آوردن ضمیر بود—اشاره به علت بینایی او به بندگان است؛ گویی گفته شده است: او به بندگان بیناست، چون «الله» است که نامش گرامی باد.
خدای متعال میفرماید: « فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِ مٰا مَكَرُوا » (پس خدا او را از بدیهای آنچه نیرنگ میکردند حفظ کرد). این جمله نتیجهگیری از واگذاری کارش به خداست؛ از اینرو خداوند شرّ آنان را از او کفایت کرد و او را از بدیهای مکر و نیرنگشان نگاه داشت. در این تعبیر اشارهای است به اینکه آنان قصد بدی دربارهٔ او داشتند، ولی خداوند آنان را از او دفع کرد و گزندشان را بازگرداند.
خدای متعال میفرماید: « وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذٰابِ إلي قوله- أَشَدَّ الْعَذٰابِ » (و بدترین عذاب فرعونیان را فرا گرفت... تا آنجا که میفرماید: سختترین عذاب)؛ یعنی عذاب بد و ناگوار بر آنان فرود آمد و به آنان رسید. پس «سوء العذاب» از قبیل اضافه شدن صفت به موصوفِ خویش است و در توصیف با مصدر، مبالغه نهفته است. «آل فرعون» پیروان و هوادارانِ او هستند، و گاهی نیز که گفته میشود «آل فلان»، خودِ او را هم در بر میگیرد.
و این سخن او که: « اَلنّٰارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَهُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ » (همان آتشی که هر بامداد و شامگاه بر آن عرضه میشوند، و روزی که قیامت برپا گردد [فرمان میرسد:] فرعونیان را به سختترین عذاب وارد کنید)، ظاهر سیاق نشان میدهد که این آیه بیان و توضیحی برای «سوء العذاب» (عذاب بد) است و بههیچوجه آغاز سخنی تازه و بیارتباط با ماقبل (استئناف) نیست.
این آیه صراحت دارد: نخست در اینکه ابتدا عرضهشدنی بر آتش در میان است و سپس واردکردنی در آن، و بیتردید واردکردن در آتش سختتر از عرضهشدن بر آن است؛ دوم در اینکه این عرضهشدن بر آتش، پیش از برپاییِ قیامتی است که افکندن در آتش در آن رخ میدهد، و این همان عذاب برزخ (جهان واسطه میان مرگ و رستاخیز) است؛ و سوم در اینکه عذابکردن در برزخ و در روز برپایی قیامت با یک چیز انجام میگیرد که همان آتش آخرت است، با این تفاوت که برزخیان از دور با آن عذاب میشوند و اهل آخرت با ورود در آن.
و در این کلام الهی که: « غُدُوًّا وَ عَشِيًّا » (بامداد و شامگاه)، اشارهای به پیوستگیِ عذاب و ناگسستنی بودن آن است؛ و شاید اهل برزخ از آن رو که پیوندشان به طور کامل از دنیا گسسته نشده است، نوعی ارتباط و نسبت با صبح و شام داشته باشند.
و در این عبارت که: « وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَهُ أَدْخِلُوا » (و روزی که قیامت برپا شود [گفته میشود:] وارد کنید)، ایجاز به حذف (کوتاهگویی با انداختن واژه) به کار رفته و در تقدیر چنین است: گفته میشود: فرعونیان را به سختترین عذاب وارد کنید.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِذْ يَتَحٰاجُّونَ فِي النّٰارِ فَيَقُولُ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إلي قوله- بَيْنَ الْعِبٰادِ » (و هنگامی که در آتش با یکدیگر ستیزه و چونوچرا میکنند، پس ناتوانان به گردنکشان میگویند... تا آنجا که میفرماید: میان بندگان). سیاق کلام میرساند که ضمیر در « يَتَحٰاجُّونَ » (با یکدیگر چونوچرا میکنند) به فرعونیان بازمیگردد؛ و از دلایل آن، تغییر سیاق در آیه بعدی است که میفرماید: « وَ قٰالَ الَّذِينَ فِي النّٰارِ » (و کسانی که در آتشاند گفتند). معنای آیه چنین است: و عذاب بد فرعونیان را در بر گرفت آنگاه که در آتش با یکدیگر چونوچرا میکنند؛ یا اینکه [در تقدیر چنین است:] یاد کن از عذاب بدِ آنان در هنگامی که در آتش با هم محاجه میکنند، پس ناتوانان و فرودستانِ آنان به مستکبران میگویند: ما در دنیا دنبالهروِ شما بودیم و لازمهاش این بود که در نیازها به داد ما برسید و در سختیها یاریمان کنید، و اکنون هیچ شدتی بالاتر از وضعیتی که در آنیم نیست؛ پس آیا میتوانید بخشی از این آتش را از ما بردارید، هرچند همه عذاب نباشد، چراکه ما به همان اندازه هم خرسندیم.
این سخن، بازتاب و نمایانشدنِ همان باوری است که در دنیا در جانشان ریشه دوانده بود؛ یعنی پناهبردن به بزرگان و پیشوایان خود به جای خدا. این رفتار در روز قیامت از آنان سر میزند، با اینکه میدانند در روزی به سر میبرند که هیچکس نمیتواند چیزی از دیگری بردارد یا به دادش برسد، و در آن روز فرمانروایی تنها از آنِ خداست. این رفتار نظایری دارد که در کلام خدای متعال از آنان حکایت شده است؛ مانند دروغگفتنشان در قیامت، پیمانشکنی، انکار کارهایشان، دروغگو خواندنِ یکدیگر و مواردی از این دست.
و این سخن او که: « قٰالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّٰا كُلٌّ فِيهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبٰادِ » (مستکبران گفتند: همگی ما در آن هستیم؛ همانا خدا میان بندگان داوری کرده است)، پاسخ گردنکشانِ آنان به سخن فرودستان است؛ و خلاصهاش این است که امروز، روز جزا و پاداش است نه روز عمل، پس اسباب دنیوی از کار افتاده و اثر خود را از دست دادهاند، و آن قدرت و توانی که در دنیا برای خود میپنداشتیم، یکسره بر باد رفته و تباه گشته است؛ بنابراین حال ما و حال شما —در حالی که همگی در آتشیم— یکسان است.
بنابراین سخن آنان که: « إِنّٰا كُلٌّ فِيهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبٰادِ » (ما همگی در آنیم، همانا خدا میان بندگان داوری کرده است)، پیامش این است که آشکار شدن حکم الهی، احکام و تأثیراتِ همه سببهای دیگر را باطل ساخته و ما و شما را در این وضعیتی که گرفتاریم، یکسان و برابر نگاه داشته است؛ پس ما ویژگی و توانی افزون بر شما نداریم تا بتوانیم ذرهای از این عذاب را از شما دور کنیم.
و از سخنانی که درباره این آیه گفتهاند یکی این است که ضمیر در « يَتَحٰاجُّونَ » (با یکدیگر چونوچرا میکنند) به عموم کافرانِ اهل دوزخ بازمیگردد، که همانطور که دانستی بعید است؛ و برخی نیز گفتهاند ضمیر به قریش برمیگردد، که این نظر بسیار بعیدتر است.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ الَّذِينَ فِي النّٰارِ لِخَزَنَهِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنّٰا يَوْماً مِنَ الْعَذٰابِ » (و کسانی که در آتشاند به نگهبانان جهنم گفتند: از پروردگارتان بخواهید یک روز از عذاب را از ما سبک کند). این گفتگو، گفتگویی میان اهل دوزخ —که فرعونیان نیز جزو آنان هستند— و نگهبانان جهنم است که خدای سبحان آن را در پی داستان فرعونیان آورده است؛ و آنان تنها از این رو از نگهبانان خواستند برایشان دعا کنند که از اجابت دعای خودشان ناامید شده بودند.
مراد از «یک روز» از عذاب، معنایی متناسب با مفهومِ روز برای همان جهانی است که در آن به سر میبرند؛ و معنای آن به «پارهای از عذاب» بازمیگردد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ قٰالُوا بَليٰ قٰالُوا فَادْعُوا وَ مٰا دُعٰاءُ الْكٰافِرِينَ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ » (نگهبانان دوزخ گفتند: آیا پیامبرانتان همراه با معجزهها و دلایل روشن نزد شما نمیآمدند؟ گفتند: آری. گفتند: پس خودتان دعا کنید؛ و دعای کافران جز در گمراهی و بیاثری نیست). آنان با پرسش از آمدن پیامبران با دلایل روشن به دوزخیان پاسخ دادند و دوزخیان نیز به این حقیقت اعتراف کردند. این سخن، اعتراف آنان است به اینکه با وجود آگاهی از حقانیت پیامبران به آنان کفر ورزیدند، و این همان کفر به نبوت است. ازاینرو نگهبانان به درخواست دعای دوزخیان پاسخی مثبت یا منفی ندادند، بلکه آنان را به خودشان واگذاشتند و اشاره کردند که هیچ دعایی از آنان مستجاب نمیشود.
و این سخن که: « وَ مٰا دُعٰاءُ الْكٰافِرِينَ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ » (و دعای کافران جز در گمراهی و تباهی نیست)، یعنی گمراهی بر دعایشان احاطه دارد؛ ازاینرو راهی به سوی هدفِ استجابت پیدا نمیکند. چنانکه سیاق عبارت نشان میدهد، این جمله ادامهٔ سخن نگهبانان دوزخ است؛ هرچند این احتمالِ دور نیز وجود دارد که کلام خدای متعال باشد.
در هر حال این جمله معنای علّتآوری (تعلیل) دارد و خلاصهاش این است: شما هرچه میخواهید دعا کنید ولی برایتان مستجاب نمیشود؛ زیرا شما کافرید، و برای کافران هیچ دعایی مستجاب نمیگردد.
مشروطکردنِ حکمِ مستجابنشدنِ دعا به وصف کفر، بیانگر علّتبودنِ کفر برای آن است؛ زیرا گرچه خدای پاک و منزه به بندگانش وعدهای قطعی داده است که دعای هر که او را بخواند اجابت کند و فرموده است: «أُجِيبُ دَعْوَهَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ» (دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند اجابت میکنم) [بقره: ۱۸۶]، و دعا اگر بهراستی و بر حقیقتش واقع شود بیتردید رد نمیشود، اما آنچه متن این وعده در بر دارد این است که حقیقتاً دعا و درخواستی در میان باشد و این درخواست حقیقتاً به خداوند تعلق گیرد؛ یعنی دعاکننده واقعاً و از صمیم دل بخواهد و در این خواسته، از دیگر اسبابی که آنها را سبب مینامد دل برکَند و تنها به خداوند روی آورد.
اما کسی که به عذاب آخرت کافر است — یعنی آن را انکار میکند و حقیقتش را میپوشاند — درخواستی جدی برای برطرفشدن آن از او سر نمیزند. این موضوع در دنیا که آشکار است؛ در آخرت نیز بدان سبب است که هرچند با مشاهدهٔ عذاب به آن یقین یافته و به دلیل شدت گرفتاری و گسستن همهٔ اسباب، به درگاه خدای پاک و منزه روی آورده است، ولی صفت انکار بهسان پیآمدی ناگوار (وبال) همراه او مانده و کیفر آن را میبیند؛ ازاینرو این صفت به او اجازه نمیدهد چیزی را که همواره انکار میکرده است، بهطور جدی طلب کند.
افزون بر این، سخن دربارهٔ رویآوردنِ خالصانهٔ او به خداوند نیز همانند سخن دربارهٔ درخواست جدیِ او برای رهایی است؛ او در آنجا چگونه میتواند دل از همه برکَند و تنها به خداوند روی آورد، در حالی که در دنیا به چنین حالی درنیامده بود؟ پس این نکته را دریاب.
از همین جا سستیِ استدلال به این آیه برای اینکه دعای کافر بهطور مطلق مستجاب نمیشود، آشکار میگردد؛ زیرا دانستی که مدلول آیه، مستجابنشدنِ دعای او در همان چیزی است که به آن کفر میورزد و انکارش میکند، نه بهطور مطلق؛ چگونه چنان باشد، در حالی که آیات فراوانی اجابت دعای کافر را در موارد درماندگی و اضطرار بیان میکنند؟
خدای متعال میفرماید: « إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهٰادُ » (ما بیگمان پیامبران خود و مؤمنان را در زندگی دنیا و روزی که گواهان برمیخیزند، یاری میکنیم). «الأشهاد» جمع «شهید» به معنای شاهد و گواه است. این آیه وعدهای کلی و سنّتی فراگیر است، نه وعدهای فردی برای تکتک پیامبران و مؤمنان در هر پیشامد خاص. سخن دربارهٔ معنای یاری الهی پیش از این در تفسیر این فرمودهٔ خدای متعال گذشت: «إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ» (بیتردید آنانند که یاری میشوند) [صافات: ۱۷۲].
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ الظّٰالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ » (روزی که عذرخواهیِ ستمکاران سودی به حالشان ندارد و برای آنان لعنت و سرای ناگوار است). این آیه توضیحی برای «روزی که گواهان برمیخیزند» است. ظاهر اضافه شدن مصدر به فاعلش در عبارت « مَعْذِرَتُهُمْ » (عذرخواهیشان) — به جای اینکه بفرماید: «اگر عذرخواهی کنند» — بیانگر این است که در آن روز نوعی پوزشخواهی از آنان سر میزند. اما این کلام خداوند که میفرماید: «هٰذٰا يَوْمُ لاٰ يَنْطِقُونَ وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ» (این روزی است که سخن نمیگویند و به آنان رخصت داده نمیشود تا پوزش خواهند) [مرسلات: ۳۵-۳۶]، بر برخی از مرحلهها و گردنههای روز قیامت حمل میشود؛ زیرا آیات دیگر نشان میدهند که در آن روز نوعی سخنگفتن از دوزخیان سر خواهد زد.
و این سخن که: « وَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ » (و برای آنان لعنت است)، یعنی دوری از رحمت خدا؛ و فرمودهٔ « لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ » (و برایشان سرای بد است)، یعنی خانهٔ بد و ناگوار که همان دوزخ است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَي الْهُديٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ الْكِتٰابَ إلي قوله- اَلْأَلْبٰابِ » (و همانا به موسی هدایت بخشیدیم و به بنیاسرائیل کتاب را به میراث دادیم... تا آنجا که میفرماید: صاحبان خرد). این بخش، فرجام و جمعبندیِ مباحث گذشته دربارهٔ فرستادن موسی با معجزهها و دلیلی روشن، مجادلهٔ باطل فرعونیان در برابر آیات الهی، و گفتوگو و استدلالهای مؤمن آل فرعون است. خداوند با این کلام — که با لام سوگند آغاز شده است — به حقانیت رسالت موسی و ستمگری فرعونیان در شیوهٔ رویارویی با او اشاره میکند.
و مراد از «هدایت»، همان دینی است که به موسی داده شد، و مقصود از «به ارث گذاشتن کتاب برای بنیاسرائیل»، باقی گذاردن تورات در میان آنان است تا بدان عمل کنند و راه یابند.
و فرمودهٔ خدا: « هُديً وَ ذِكْريٰ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ » یعنی در حالی که آن کتاب، مایۀ هدایتی است که عمومِ آنان به وسیلهاش راه یابند و پند و یادآوریای است که خردمندانشان (صاحبان خرد ناب) از آن پند گیرند.
(بحث روایی)
در کتاب «عللالشرائع» به سند خود از اسماعیل بن منصور ابیزیاد، از مردی، از امام صادق (ع) روایت کرده است که دربارهٔ سخن فرعون: « ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسيٰ » (مرا واگذارید تا موسی را بکشم) [پرسید]: چه چیزی مانع او میشد؟ امام فرمود: پاکزادگیاش مانع او شد؛ چرا که پیامبران و فرزندان پیامبران را جز حرامزادگان نمیکشند.
و در «مجمعالبیان» آمده است که امام صادق (ع) فرمود: تقیه، دین من و دین پدران من است، و هر که تقیه ندارد دین ندارد؛ و تقیه، سپر خدا در زمین است؛ زیرا مؤمن آلفرعون اگر اسلام (و ایمان) خود را آشکار میکرد، کشته میشد.
میگویم: روایات در این باره از طریق شیعه بسیار است و آیات قرآن نیز آن را تأیید میکند، مانند این سخن خداوند: «إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً» (مگر اینکه از آنان به نوعی تقیه کنید؛ آلعمران: ۲۸) و سخن دیگرش: «إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمٰانِ» (مگر آن کس که مجبور شده ولی قلبش به ایمان آرام و استوار است؛ نحل: ۱۰۶).
و در کتاب «محاسن» به سند خود از ایوب بن حُرّ، از امام صادق (ع) روایت شده است که دربارهٔ این سخن خدا:
« فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِ مٰا مَكَرُوا » (پس خدا او را از بدیهای نیرنگهایشان حفظ کرد) فرمود: بدانید که فرعونیان به او هجوم آوردند و او را کشتند؛ اما آیا میدانید خدا او را از چه چیز حفظ کرد؟ او را از اینکه در دینش فریب دهند و بلغزانند حفظ کرد.
میگویم: روایات دیگری نیز به همین معنا وجود دارد؛ و در برخی روایات اهلسنت آمده است که خداوند او را از کشتهشدن نجات داد.
و در کتاب «خصال» از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: در شگفتم از کسی که از چهار چیز بیمناک است، چگونه به چهار چیز پناه نمیبرد؟! ـ تا آنجا که فرمود: ـ و در شگفتم از کسی که دربارهاش مکر و حیله شده، چگونه به این سخن پناه نمیبرد: « وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَي اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ » (و کارم را به خدا واگذار میکنم که خدا به بندگان بیناست)؛ چرا که شنیدهام خدای متعال به دنبال آن میفرماید: « فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِ مٰا مَكَرُوا » (پس خدا او را از بدیهای نیرنگهایشان حفظ کرد).
میگویم: این روایت در کتابهای دیگری نیز نقل شده است.
و در تفسیر قمی آمده است: مردی به امام صادق (ع) عرض کرد: دربارهٔ این سخن خداوند عزّوجلّ چه میفرمایید:
« اَلنّٰارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا » (آتشی است که هر بامداد و شامگاه بر آن عرضه میشوند)؟ امام صادق (ع) فرمود: «مردم [دیگران] چه میگویند؟» عرض کرد:
میگویند: «این عذاب در آتش جاودانِ [قیامت] است و در میان این دو وقت عذاب نمیشوند.» امام فرمود: «پس در این صورت، آنان از سعادتمندانند!» به ایشان عرض شد:
فدایت شوم، پس این عذاب چگونه است؟ فرمود: «این عذاب تنها در دنیا است؛ امّا در سرای جاودان، همان سخن خدای متعال است که میفرماید: « يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَهُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ » (روزی که قیامت برپا شود، [فرمان رسد:] فرعونیان را در سختترین عذاب درآورید).»
میگویم: مراد امام (ع) از «دنیا»، عالم برزخ است و کاربرد واژهٔ دنیا برای برزخ در روایات اهلبیت بسیار آمده است.
و در «مجمعالبیان» از نافع و او از ابنعمر روایت کرده است که پیامبر خدا (ص) فرمودند: «همانا هر یک از شما چون بمیرد، هر بامداد و شامگاه جایگاهش بر او عرضه میشود؛ اگر از اهل بهشت باشد، از [نعمتهای] بهشت و اگر از اهل آتش باشد، از [عذابهای] آتش [به او نشان داده میشود]؛ و به او گفته میشود: این جایگاه توست تا هنگامی که خداوند در روز قیامت تو را برانگیزد». این روایت را بخاری و مسلم نیز در «صحیح» آوردهاند.
میگویم: سیوطی نیز در کتاب «الدر المنثور» این حدیث را از آن دو [بخاری و مسلم] و همچنین از ابنابیشیبه و ابنمردویه روایت کرده است.
و این معنا در روایات امامان اهلبیت (ع) فراوان آمده است و بخش زیادی از آنها در بحث برزخ در جلد نخست این کتاب و جاهای دیگر گذشت.
[سورهٔ غافر (۴۰): آیههای ۵۵ تا ۶۰]
اشاره
فَٱصۡبِرۡ إِنَّ وَعۡدَ ٱللَّهِ حَقّٞ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لِذَنۢبِكَ وَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ بِٱلۡعَشِيِّ وَٱلۡإِبۡكَٰرِ
پس شکیبایی پیشه کن که بیگمان وعدهٔ خدا حق است؛ و برای گناهت آمرزش بخواه، و پروردگارت را در شامگاه و بامداد با ستایش تسبیح گوی.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ بِغَيۡرِ سُلۡطَٰنٍ أَتَىٰهُمۡ إِن فِي صُدُورِهِمۡ إِلَّا كِبۡرٞ مَّا هُم بِبَٰلِغِيهِۚ فَٱسۡتَعِذۡ بِٱللَّهِۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ
بیتردید کسانی که دربارهٔ آیات خدا بیهیچ دلیلی که برایشان آمده باشد ستیزهجویی میکنند، در سینههایشان جز کبر و بزرگطلبی نیست که هرگز به آن نخواهند رسید؛ پس به خدا پناه ببر، که بیتردید او شنوا و بیناست.
لَخَلۡقُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ أَكۡبَرُ مِنۡ خَلۡقِ ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ
قطعاً آفرینش آسمانها و زمین، بزرگتر از آفرینش انسانهاست؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند.
وَمَا يَسۡتَوِي ٱلۡأَعۡمَىٰ وَٱلۡبَصِيرُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَلَا ٱلۡمُسِيٓءُۚ قَلِيلٗا مَّا تَتَذَكَّرُونَ
و نابینا و بینا یکسان نیستند، و نیز کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند با بدکار برابر نیستند؛ چه اندک پند میگیرید!
إِنَّ ٱلسَّاعَةَ لَأٓتِيَةٞ لَّا رَيۡبَ فِيهَا وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يُؤۡمِنُونَ
بیتردید قیامت فرارسیدنی است و هیچ شکی در آن نیست؛ ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
وَقَالَ رَبُّكُمُ ٱدۡعُونِيٓ أَسۡتَجِبۡ لَكُمۡۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَسۡتَكۡبِرُونَ عَنۡ عِبَادَتِي سَيَدۡخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ
و پروردگارتان فرمود: «مرا بخوانید تا برایتان اجابت کنم. بیتردید کسانی که از عبادت من سرکشی میکنند، بهزودی خوار و سرشکسته وارد دوزخ خواهند شد».
(بیان)
خدای متعال پس از بیان داستان موسی و فرستادهشدنِ برحقِ او بهسوی فرعون و قومش، و مجادلهٔ باطلِ آنان دربارهٔ آیات خدا و نیرنگورزیدنشان در آن، و سپس یاریکردنِ پیامبرش و باطلساختنِ مکر آنان و رسیدنِ فرجامشان به تباهی تلاش و بدفرجامی، بر پایهٔ این ماجرا پیامبرش (ص) را به شکیبایی فرمان داد. خدا به آن حضرت یادآوری فرمود که وعدهٔ الهی دربارهٔ پیروزی حق است و نیرنگِ قومش، ستیزهجویی باطل آنان و تکبرشان در پذیرش دعوت وی، بهزودی باطل خواهد شد و وبالِ جان خودشان میگردد؛ چراکه آنان نمیتوانند خدا را ناتوان سازند (و از دسترس قدرتش بگریزند)، و آن قیامتِ وعدهدادهشده برپا خواهد شد و با خواری و سرشکستگی وارد دوزخ میشوند.
خدای متعال میفرماید: « فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ » (پس صبر کن که بیتردید وعدهٔ خدا حق است) تا پایان آیه. این سخن، نتیجهگیری از مطالبی است که پیشتر گذشت؛ یعنی همان فرمان به عبرتآموزی در سخنِ پروردگار که: « أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَهُ الَّذِينَ كٰانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ » (آیا در زمین سیر نکردند تا بنگرند سرانجامِ کسانی که پیش از آنان بودند چگونه شد؟) و نیز ماجرای موسی که پس از آن آمد، سرانجامِ کارِ مستکبرانی که با باطل جدال میکردند، و یاریرساندنِ خدای متعال به حق و اهلِ حق.
و معنا چنین است: اکنون که کار از این قرار است، بر آزار و اذیت مشرکان و مجادلهٔ باطلِ آنان شکیبایی کن؛ بیتردید وعدهٔ خدا حق است و بهزودی به آنچه به تو وعده فرموده وفا خواهد کرد. مقصود از «وعده» نیز همان وعدهٔ یاری است که اندکی پیش از این در سخنِ خدا آمد: « إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِينَ آمَنُوا » (ما بیگمان پیامبرانِ خود و کسانی را که ایمان آوردهاند یاری میکنیم...).
و سخن پروردگار که: « وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ » (و برای گناهت آمرزش بخواه)، فرمانی به آن حضرت است تا برای چیزی آمرزش بطلبد که نسبت به جایگاهِ والای او گناه شمرده میشود، هرچند به سبب عصمتِ آن حضرت (ص)، بهمعنای سرپیچی از دستورِ مولوی (فرمان الزامی پروردگار) نیست و گناه مصطلح به شمار نمیرود. توضیح دربارهٔ معنای گناه و مغفرت، پیشتر در اواخر جلد ششم این کتاب گذشت.
برای گناهی که به آن حضرت (ص) نسبت داده شده است معنای دیگری نیز وجود دارد که اگر خدای متعال بخواهد، در تفسیر آغاز سورهٔ فتح به آن اشاره خواهیم کرد؛ و برخی نیز گفتهاند مقصود از گناهِ پیامبر (ص)، گناهان امّت اوست که حق شفاعت دربارهٔ آن به وی بخشیده شده است.
و این سخنِ خدا که: « وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكٰارِ » (و پروردگارت را با ستایش در شامگاه و بامداد تسبیح گوی)، یعنی خدای سبحان را همراه با سپاسگزاری بر نعمتهای زیبایش، پیوسته و پیاپی همگام با گذشت روزها، یا در هر بامداد و شامگاه از هر نقصی منزه بدار؛ و تعبیر به «شامگاه و بامداد» طبق معنای نخست، کنایه از استمرارِ همیشگی است.
و گفته شده است: مراد از آن، دو نماز صبح و عصر است و این آیه مَدَنی است.
اشکال این سخن آن است که بر پایهٔ روایات مسلّم—از جمله گزارشهای معراج—تمام نمازهای پنجگانه در مکه و پیش از هجرت واجب شدند؛ بنابراین اگر مراد از آن، این دو فریضه هم میبود، این حکم در مکه و پیش از واجبشدن دیگر نمازهای پنجگانه تشریع شده بود.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاّٰ كِبْرٌ مٰا هُمْ بِبٰالِغِيهِ » إلخ (بیگمان کسانی که دربارهٔ آیات خدا، بدون دلیلی که برایشان آمده باشد، ستیزهجویی میکنند، در سینههایشان جز خودبزرگبینی نیست، که هرگز به آن نخواهند رسید...)؛ این آیه تأکیدی است بر آنچه در آیهٔ پیشین گذشت که پیامبر(ص) را به شکیبایی فرمان داد و با تأکید بر وعدهٔ یاری، خاطرش را آرامش بخشید. خلاصهٔ سخن آن است که این ستیزهجویان به خواستهٔ خود نرسیدهاند و هرگز نخواهند رسید؛ پس ستیزهگریِ آنان تو را اندوهگین نسازد و خاطرت از سوی آنان آسوده باشد.
پس این فرمودهٔ خدا: « إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاّٰ كِبْرٌ » (در سینههایشان جز خودبزرگبینی نیست)، انگیزهٔ ستیزهگریِ آنان را در تکبر منحصر میسازد؛ یعنی عامل محرک آنان در این کار، حقیقتجویی یا شک و تردید در آیات ما نیست تا بدان سبب بخواهند حق آشکار شود، و هیچ دلیل و برهانی هم در دست ندارند تا در پیِ نشان دادنش باشند؛ بلکه تنها چیزی که در سینههایشان جای دارد و آنان را به ستیز وامیدارد تکبر است، که میخواهند با آن حقِ آشکار را از میان بردارند و باطل سازند.
و این فرمودهٔ خدا: « مٰا هُمْ بِبٰالِغِيهِ » (به آن نخواهند رسید)؛ ضمیر [در «ببالغیه»] با در نظر گرفتن نتیجه و اثرِ کِبر، به خود کبر بازمیگردد؛ زیرا تکبر سبب ستیزهگری است و هدف از ستیزهگری نیز نابودکردن حق و محو ساختن دعوت راستین است. معنای آیه چنین است: آنان هرگز به هدف و مقصود خود از ستیزهگریای که از سرِ خودبزرگبینی پیش گرفتهاند، دست نخواهند یافت.
و این فرمودهٔ خدا: « فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ » (پس به خدا پناه ببر)، یعنی از گزند آنان و به سبب تکبری که دارند به خدا پناه ببر، همانطور که موسی از هر گردنکِش ستیزهجویی پناه برد؛ چنانکه فرمود: « وَ قٰالَ مُوسيٰ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لاٰ يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسٰابِ » (و موسی گفت: من از هر خودبزرگبینی که به روز حساب ایمان ندارد، به پروردگارم و پروردگار شما پناه میبرم).
و این فرمودهٔ خدا: « إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ » (چرا که او خود شنوای بیناست)، یعنی شنوای دعای بندگانش و بینا به نیازهای آنان است، و هموست که سختی یا آسایشی را که در آن به سر میبرند میبیند.
خدای متعال میفرماید: « لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ » (قطعاً آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش مردم بزرگتر است، ولی بیشتر مردم نمیدانند)؛ «لام» برای سوگند است و مراد از آسمانها و زمین، مجموعهٔ جهان هستی است. معنای آیه با توجه به سیاق کلام چنین است: آنان هرگز به خواستهٔ خود نمیرسند و نمیتوانند خدا را ناتوان سازند؛ زیرا خدایی که بر آفرینش کل جهان با همهٔ عظمتش توانا بوده و این کار با تمام شکوهش او را ناتوان نکرده است، بخشِ ناچیزی از آن، یعنی انسانهای آفریدهشده را که آفرینش آنان برای او آسانتر است، هرگز او را ناتوان نخواهد کرد؛ اما بیشتر مردم ناداناند و از سرِ جهل خود گمان میکنند با ستیزهگری یا هر نیرنگی که به کار بندند، میتوانند خدا را به ستوه آورند و ناتوان کنند.
خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا يَسْتَوِي الْأَعْميٰ وَ الْبَصِيرُ » إلخ (و نابینا و بینا یکسان نیستند...)؛ هنگامی که یادآور شد بیشتر مردم ناداناند، این حقیقت را تأکید کرد که آنان همگی در یک سطح و بر یک شیوه نیستند؛ زیرا در میانشان هم نابینا هست و هم بینا، و این دو هرگز برابر نیستند. سپس «کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند» و «بدکار» را بر آن دو عطف کرد. بر این اساس، دستهٔ نخست اهل بصیرتاند و با آن پند میگیرند، و دستهٔ دوم کسانی هستند که خداوند دلهایشان را کور ساخته است و ازاینرو پند نمیپذیرند.
و این فرمودهٔ خدا: « قَلِيلاً مٰا تَتَذَكَّرُونَ » (چه اندک پند میگیرید!)، خطابی به مردم برای سرزنش است؛ و همین نکته سببِ التفات (تغییر لحن از غایب به مخاطب) شده است.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ السّٰاعَهَ لَآتِيَهٌ لاٰ رَيْبَ فِيهٰا وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يُؤْمِنُونَ » (بیگمان قیامت فرارسیدنی است و هیچ شکی در آن نیست، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند)؛ خدای متعال در این آیه، فرارسیدن قیامت را به یاد آنان میآورد، و در آیهٔ بعد، به اینکه پروردگارشان آنان را به دعا و درخواست از خویش فراخوانده است و نیز به پرستشِ خویش؛ همانگونه که مؤمنِ آلفرعون در داستان گذشته، هم به آمدنِ قیامت هشدار داد و هم یادآور شد که دعوتِ حقیقی تنها از آنِ خداست و معبودانِ آنان نه در دنیا دعوتی دارند و نه در آخرت.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ » (و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم)؛ این سخن، دعوتی است از سوی خدای متعال برای بندگانش تا او را بخوانند، و وعدهای است به استجابت. خداوند دعوت، دعا و استجابت را به صورت مطلق (بدون هیچ قید و شرطی) آورده است، و ما در جلد نخست این کتاب، ذیل آیهٔ خدای متعال: «أُجِيبُ دَعْوَهَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ» (دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند اجابت میکنم؛ بقره: ۱۸۶)، دربارهٔ حقیقت دعا و استجابت سخن را به کمال رساندهایم.
و سخنِ خداوند که میفرماید: « إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ » (بیتردید کسانی که از عبادت من سرکشی میکنند، به زودی با خواری به جهنم درمیآیند)؛ «دُخور» به معنای ذلت و خواری است، و خداوند واژهٔ «دعا» را به «عبادت» تبدیل کرد که نشان میدهد دعا خودْ عبادت است.
(بحث روایی)
در صحیفهٔ سجادیه آمده است: «و قلت:« اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ-إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي-سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ »فسميت دعاءك عباده و تركه استكبارا-و توعدت علي تركه دخول جهنم داخرين» (و فرمودی: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم؛ بیتردید کسانی که از عبادت من سرکشی میکنند، با خواری به جهنم درخواهند آمد»، پس خواندنِ خویش را عبادت، و رها کردنش را خودبزرگبینی نامیدی، و بر ترکِ آن، به ورودِ خوارمانده در جهنم بیم دادی).
و در «کافی» به سند خود از حماد بن عیسی از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: شنیدم میفرمود:
«ادع و لا تقل:قد فرغ من الأمر -فإن الدعاء هو العباده إن الله عز و جل يقول:« إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي-سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ »و قال:« اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ »» (دعا کن و مگو: «کار تمام شده و مقدر گشته است»؛ چرا که دعا همان عبادت است. همانا خدای عزّوجلّ میفرماید: «بیتردید کسانی که از عبادت من سرکشی میکنند، به زودی با خواری به جهنم درمیآیند» و فرمود: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم»).
میگویم: کلام امام (ع) از «فإن الدعاء» تا «دٰاخِرِينَ»، دلیلی است بر آنچه ابتدا با جملهٔ «ادع» (دعا کن) به آن فرا خواند؛ و کلام ایشان که فرمود: «و قال:« اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ »» (و فرمود: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم)، دلیلی است بر آنچه در بخش دوم فرمود که «و لا تقل:قد فرغ من الأمر» (و مگو: کار پایان یافته است)؛ از همین رو امام (ع) در بیانِ خود، ذیل آیه را بر صدر آن مقدّم داشت.
و در «خصال» از معاویة بن عمار از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «يا معاويه من أعطي ثلاثه لم يحرم ثلاثه:من أعطي الدعاء أعطي الإجابه،و من أعطي الشكر أعطي الزياده- و من أعطي التوكل أعطي الكفايه-فإن الله عز و جل يقول في كتابه:« وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ »و قال:« لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ »،و قال:« اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ »» (ای معاویه، به هر کس سه چیز داده شود، از سه چیز محروم نمیماند: به هر کس توفیق دعا داده شود، اجابت داده میشود؛ و به هر کس توفیق شکر داده شود، فزونی نعمت داده میشود؛ و به هر کس توفیق توکل داده شود، کفایت امور داده میشود؛ چرا که خدای عزّوجلّ در کتاب خود میفرماید: «و هر کس بر خدا توکل کند، او برایش بس است»، و فرمود: «اگر شکرگزاری کنید قطعاً بر شما میافزایم»، و فرمود: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم»).
و در «توحید» به سند خود از امام کاظم (ع) روایت کرده است که فرمود: گروهی به امام صادق (ع) عرض کردند: «ندعوه فلا يستجاب لنا» (او را میخوانیم ولی دعایمان مستجاب نمیشود). امام فرمود: «لأنكم تدعون من لا تعرفونه» (زیرا شما کسی را میخوانید که نمیشناسیدش).
میگویم: ما شمار درخوری از روایاتِ دعا را در جلد نخست کتاب، ذیل کلام الهی: «أُجِيبُ دَعْوَهَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ» (دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند اجابت میکنم؛ بقره: ۱۸۶) آوردهایم.
سورهٔ غافر (۴۰): آیههای ۶۱ تا ۶۸
اشاره
ٱللَّهُ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلَّيۡلَ لِتَسۡكُنُواْ فِيهِ وَٱلنَّهَارَ مُبۡصِرًاۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَذُو فَضۡلٍ عَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشۡكُرُونَ
خداوند همان کسی است که شب را برایتان پدید آورد تا در آن آرام گیرید و روز را روشن ساخت؛ بیگمان خداوند بر مردم دارای بخشش و فضل است، ولی بیشتر مردم سپاس نمیگزارند.
ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمۡ خَٰلِقُ كُلِّ شَيۡءٖ لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ فَأَنَّىٰ تُؤۡفَكُونَ
این است خداوند، پروردگار شما که آفرینندهٔ هر چیزی است؛ هیچ معبودی جز او نیست، پس چگونه [از حق] منصرف میشوید؟
كَذَٰلِكَ يُؤۡفَكُ ٱلَّذِينَ كَانُواْ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ يَجۡحَدُونَ
اینگونه برگردانده [و گمراه] میشوند کسانی که همواره آیات خدا را انکار میکردند.
ٱللَّهُ ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلۡأَرۡضَ قَرَارٗا وَٱلسَّمَآءَ بِنَآءٗ وَصَوَّرَكُمۡ فَأَحۡسَنَ صُوَرَكُمۡ وَرَزَقَكُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمۡۖ فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ
خداوند همان کسی است که زمین را برای شما آرامگاه و آسمان را بنایی [برافراشته] ساخت، و شما را صورتگری کرد و صورتهایتان را نیکو آفرید، و از چیزهای پاکیزه به شما روزی بخشید؛ این است خداوند، پروردگار شما؛ پس پربرکت است خداوند، پروردگار جهانیان.
هُوَ ٱلۡحَيُّ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَٱدۡعُوهُ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَۗ ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ
اوست زندهٔ [حقیقی]، هیچ معبودی جز او نیست؛ پس او را بخوانید در حالی که دین را برای او خالص کردهاید؛ همهی ستایشها ویژهی خداوند، پروردگار جهانیان است.
۞ قُلۡ إِنِّي نُهِيتُ أَنۡ أَعۡبُدَ ٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَمَّا جَآءَنِيَ ٱلۡبَيِّنَٰتُ مِن رَّبِّي وَأُمِرۡتُ أَنۡ أُسۡلِمَ لِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ
بگو: همانا من بازداشته شدهام از اینکه کسانی را که جز خدا میخوانید بپرستم، از آن زمان که نشانههای روشن از سوی پروردگارم برایم آمد؛ و فرمان یافتهام که تسلیم پروردگار جهانیان باشم.
هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن تُرَابٖ ثُمَّ مِن نُّطۡفَةٖ ثُمَّ مِنۡ عَلَقَةٖ ثُمَّ يُخۡرِجُكُمۡ طِفۡلٗا ثُمَّ لِتَبۡلُغُوٓاْ أَشُدَّكُمۡ ثُمَّ لِتَكُونُواْ شُيُوخٗاۚ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ مِن قَبۡلُۖ وَلِتَبۡلُغُوٓاْ أَجَلٗا مُّسَمّٗى وَلَعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ
اوست که شما را از خاکی آفرید، سپس از نطفهای، آنگاه از لختهخونی؛ سپس شما را به صورت کودکی [از رحم مادر] بیرون میآورد تا به نهایت نیرومندی خود برسید، و سپس تا سالخوردگانی شوید؛ و برخی از شما پیش از آن میمیرند؛ و [چنین کرد] تا به سرآمدی معیّن برسید، و باشد که بیندیشید.
هُوَ ٱلَّذِي يُحۡيِۦ وَيُمِيتُۖ فَإِذَا قَضَىٰٓ أَمۡرٗا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ
اوست که زنده میکند و میمیراند؛ پس هرگاه چیزی را اراده کند و حکمش را براند، فقط به آن میگوید: «باش!»، پس بیدرنگ پدید میآید.
بیان
خدای سبحان بار دیگر به نشانههای توحید—توحید در ربوبیت (پروردگاری) و الوهیت (معبود بودنِ یگانه)—اشاره فرموده است؛ پس از آنکه در آغاز سوره نیز با این سخن خود بدان پرداخته بود: « هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ » (اوست که نشانههای خود را به شما مینمایاند).
خدای متعال میفرماید: « اَللّٰهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً » (خداوند کسی است که شب را برای شما پدید آورد تا در آن آرام گیرید، و روز را روشناییبخش قرار داد) تا آخر آیه.
یعنی شب را به خاطر شما تاریک قرار داد تا در آن از خستگیِ ناشی از تلاش در طلب روزی در طول روز، بیاسایید؛ و روز را روشن گردانید تا از فضل پروردگارتان بجویید و روزی کسب کنید؛ و این [نظام شب و روز] از پایههای اصلی تدبیر زندگی انسان است.
و از همین جا روشن شد که نسبت دادن بینایی به روز (مبصر بودنِ روز) از باب مجاز عقلی (اسناد صفت به ظرف زمان) است، ولی بر خلاف ادعای برخی، ابداً مبالغهای در کار نیست.
و سخن خدای متعال که: « إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَي النّٰاسِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَشْكُرُونَ » (بیگمان خدا بر مردم دارای بخشش و احسان است، ولی بیشتر مردم سپاس نمیگزارند)، منّتنهادنی بر آنان به سبب این فضل، و سرزنشی برای آنان به خاطر شکر نگزاردن در برابر این بخششِ بزرگ است؛ و اگر او را شکر میکردند، بیشک عبادتش مینمودند. و قرار گرفتن دوبارهٔ واژهٔ « اَلنّٰاسِ » به جای ضمیر، برای اشاره به این است که سرشت مردم، از آن جهت که انساناند، ناسپاسی در برابر نعمتهاست؛ همانگونه که فرمود: «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ» (بهراستی انسان بسیار ستمپیشه و بسیار ناسپاس است؛ ابراهیم: ۳۴).
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰي تُؤْفَكُونَ » (این است خداوند، پروردگار شما، آفرینندهٔ هر چیز؛ هیچ معبودی جز او نیست؛ پس چگونه [از حق] برگردانده میشوید؟)؛ یعنی آن کسی که با آرامش شب و تلاش روز، کار زندگی و روزیتان را تدبیر میکند، همو خدای متعال است و او پروردگار شماست، زیرا تدبیر کارتان به دست اوست.
و سخن او که: « خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ » (آفرینندهٔ هر چیز)، یعنی و پروردگار هر چیز؛ زیرا او آفرینندهٔ همه چیز است و آفرینش هرگز از تدبیر جدا نیست. لازمهٔ این امر آن است که در پهنهٔ هستی هیچ پروردگاری جز او نباشد، نه برای شما و نه برای غیر شما. از همین رو بیدرنگ در پی آن فرمود: « لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ » (هیچ معبودی جز او نیست)؛ یعنی بنابراین، هیچ معبود به حقی جز او وجود ندارد، چرا که اگر معبود دیگری در میان میبود، پروردگار دیگری نیز میبود، زیرا الوهیت (شایستگی پرستش) از شئون ربوبیت (تدبیر و پرورش) است.
و سخن او که: « فَأَنّٰي تُؤْفَكُونَ » (پس چگونه منصرف میشوید؟)، یعنی پس چگونه از پرستش او به سوی پرستش غیر او منحرف میشوید؟!
خدای متعال میفرماید: « كَذٰلِكَ يُؤْفَكُ الَّذِينَ كٰانُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ يَجْحَدُونَ » (اینگونه منصرف و منحرف میشوند کسانی که همواره آیات خدا را انکار میکردند)؛ یعنی همانند چنین انحرافی، انکارکنندگانِ آیات الهی نیز منحرف میشوند؛ چرا که نشانههای خدا آشکارند و پوشیده نیستند، پس رویگردانی از مفاد آنها سببی جز انکار و عناد ندارد.
خدای متعال میفرماید: « اَللّٰهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرٰاراً وَ السَّمٰاءَ بِنٰاءً » (خداوند کسی است که زمین را برای شما جای استقرار، و آسمان را بنایی برافراشته قرار داد) تا آخر آیه. «قرار» به معنای جایگاه ثابتی است که بر آن مستقر میشوند، و «بناء» — طبق آنچه گفتهاند — به معنای قبّه و سقف گنبدی است، و از همین رو خیمههای گنبدیشکلی را که عرب بر پا میکردند «ابنیه» میگفتند. خدای متعال در اینجا نعمت استقرار انسان بر روی زمین و زیر آسمان را یادآور میشود.
و سخن او که: « وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ » (و شما را صورتگری کرد و صورتهایتان را نیکو گردانید)، «فا» برای تفسیر است و معنایش این است که آفرینش صورتهایتان را نیکو ساخت؛ و این بدان سبب است که انسان در ساختار و صورتِ وجودیاش به چنان ریزهکاریهایی مجهز شده است که با آن بر انجام کارهای متنوع و شگفتانگیزی توانایی مییابد که هیچیک از دیگر موجودات زنده بر آن توانا نیستند، و از امتیازات زندگی چنان بهرهمند میشود که هرگز برای غیر او فراهم نمیگردد.
و سخن او که: « وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبٰاتِ » (و از پاکیزهها به شما روزی داد)، مقصود روزیهای گوناگونی است که ذاتشان با طبیعت انسان سازگار است؛ از دانهها، میوهها و گوشتها گرفته تا دیگر چیزها؛ و در میان جانوران هیچ موجودی در تنوع روزی مانند انسان نیست.
و سخن او که: « ذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ » (این است خداوند، پروردگار شما)، یعنی تدبیرکنندهٔ کار شما؛ و کلام او که: « فَتَبٰارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِينَ » (پس پربرکت و والاست خداوند که پروردگار جهانیان است)، ستایشی از خدای عزّوجلّ به خاطر ربوبیتش بر همهٔ جهانیان است؛ و این ستایش را متفرع بر ربوبیت و تدبیرِ او نسبت به انسان آورده تا اشاره کند که ربوبیت یکی است و تدبیر کار انسان، عین تدبیر کار تمام جهانیان است؛ زیرا نظام جاری، نظامی یگانه است که در انطباقش بر هر جزء، انطباقش بر کل هستی رعایت شده است؛ پس او سبحانه وجودی پربرکت و سرچشمهٔ خیر بسیار است، پس پربرکت است خداوند که پروردگار جهانیان است.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الْحَيُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ » (اوست زندهٔ [حقیقی]؛ هیچ معبودی جز او نیست، پس او را در حالی بخوانید که دین را برای او خالص کردهاید...). در جملهٔ « هُوَ الْحَيُّ » اطلاقی است که نه از نظر عقل و نه از نظر نقل هیچ قیدی ندارد، افزون بر اینکه معنای حصر را نیز میرساند؛ بنابراین معنایش این است که تنها خدای متعال حیاتی دارد که هیچ مرگی بدان راه نمییابد و هیچ نیستی و نابودیای زایلش نمیکند؛ پس او به ذات خود زنده است و هر موجود دیگری، هر چه باشد، به حیاتبخشیِ دیگری (خداوند) زنده است.
و چون فرض شود در هستی، زندهای به ذاتِ خود و زندهای به دیگری وجود دارد، سزاوار پرستشِ ذاتی نخواهد بود مگر کسی که به ذات خود زنده است؛ از همین رو، به دنبال سخن خود: « هُوَ الْحَيُّ »، فرمود: « لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ » (هیچ معبودی جز او نیست).
این دو جمله زمینهسازی برای فرمان به خواندن او آورده شده است؛ آن هم نه صرفاً خواندنی مطلق، بلکه خواندنِ او با توحید و اخلاص در دین تنها برای او؛ چرا که تنها او به ذات خود زنده است نه دیگری، و هموست که به شایستگی ذاتی شایستهٔ پرستش است نه دیگری. از همین رو، بر سخن خود: « هُوَ الْحَيُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ »، این عبارت را مترتب ساخت: « فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ » (پس او را بخوانید در حالی که دین را برای او خالص کردهاید).
و سخن خدای متعال: « اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ » (ستایش ویژهٔ خدا، پروردگار جهانیان است)، ستایشی است برای او به پاس پروردگاریاش بر جهانیان.
خدای متعال میفرماید: « قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَمّٰا جٰاءَنِي الْبَيِّنٰاتُ مِنْ رَبِّي وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعٰالَمِينَ » (بگو: مرا نهی کردهاند از اینکه کسانی را که جز خدا میخوانید بپرستم، آنگاه که دلایل روشن از جانب پروردگارم به من رسید، و فرمان یافتهام که تسلیم پروردگار جهانیان باشم). معنای آیه روشن است و در آن، مشرکان از اینکه پیامبر در پرستش خدایانشان با آنان همراهی کند ناامید شدهاند؛ این معنا در سورهٔ زمر نیز تکرار شده است و چه بسا بتوان از آن دریافت که این سوره پس از سورهٔ زمر نازل شده است.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ » (او کسی است که شما را از خاک، سپس از نطفهای آفرید...)؛ مقصود از آفرینش آنان از خاک، آفرینش پدرشان آدم از خاک است؛ زیرا آفرینش دیگران به او بازمیگردد و در نتیجه آفرینش او از خاک، همان آفرینش اینان از خاک است؛ یا مقصود از آفرینشِ انسانها از خاک، پدیدآمدن نطفه از عناصر بسیطِ زمینی است.
و سخن خدای متعال: « ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ » (سپس از نطفهای...) یعنی سپس شما را از نطفهای ناچیز و معلومالحال آفریدیم؛ « ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ » (سپس از خونی بسته) نیز به همین صورت است؛ « ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ » یعنی سپس شما را از شکم مادرانتان بیرون میآورد، « طِفْلاً » یعنی به صورت کودکانی؛ و واژهٔ «طفل» چنانکه گفتهاند هم بر مفرد و هم بر جمع اطلاق میشود، چنانکه خدای متعال میفرماید: «أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَليٰ عَوْرٰاتِ النِّسٰاءِ» (یا کودکانی که بر امور پنهان زنان آگاهی نیافتهاند؛ نور: ۳۱).
« ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ » (سپس تا به کمال توانمندیِ خویش برسید)، حرف «لام» برای بیان غایت (هدف و سرانجام) است و گویی متعلَّقِ آن حذف شده و در تقدیر چنین است: «سپس شما را پرورش میدهد تا به کمال توانمندیتان برسید» و آن، دورهای از عمر است که در آن نیروها به اوج استحکام میرسند؛ « ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً » (سپس تا کهنسال شوید) به « لِتَبْلُغُوا » عطف شده است؛ « وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّٰي مِنْ قَبْلُ » (و از شما کسی هست که پیش از آن قبض روح میشود)، پس به هیچیک از این مراحل عمر مانند کهنسالی و رسیدن به کمال توانمندی و جز آن دو نمیرسد.
« وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّي » (و تا به سرآمدی معیّن برسید)، و آن نهایتِ مدت مقرری است که اصلاً راهی برای دگرگونی در آن وجود ندارد؛ این سرآمد، غایتی همگانی برای همهٔ انسانهاست به هر اندازهای که عمر کرده باشند؛ خدای متعال میفرماید: «وَ أَجَلٌ مُسَمًّي عِنْدَهُ» (و اجلِ معیّن نزد اوست؛ انعام: ۲)؛ و از همین رو، این جمله با «ثمّ» عطف نشد تا از آن دو غایت که پیشتر یاد شد متمایز گردد.
و سخن خدای متعال: « وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ » (و باشد که خرد ورزید) یعنی به وسیلهٔ نیروی تعقلی که در سرشت شما نهاده شده است حق را درک کنید؛ و این، غایتِ آفرینش انسان به لحاظ حیات معنویِ اوست، همانگونه که رسیدن به اجل مسمّیٰ غایتِ حیات ظاهری و دنیوی او به شمار میرود.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ » (اوست کسی که زنده میکند و میمیراند...)؛ یعنی اوست که زندهکردن و میراندن را تحقق میبخشد و در این دو کار، انتقالِ زندگان از جهانی به جهان دیگر رخ میدهد، و هر یک از این دو، سرآغازِ تصرفات او با نعمتهایی است که به تدبیرشدگانِ خویش ارزانی میدارد.
و سخن خدای متعال: « فَإِذٰا قَضيٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ » (پس چون کاری را مقرّر کند، تنها به آن میگوید: «باش»، پس بیدرنگ موجود میشود)، تفسیرش بارها پیش از این گذشت.
(بحث روایی)
در کتاب «الدر المنثور»، عَبد بن حُمَید و ابن ابیحاتم با سندی صحیح از ابوالعالیه روایت کردهاند که گفت:
یهودیان نزد پیامبر (ص) آمدند و گفتند: بیگمان دجّال در آخرالزمان از میان ما خواهد بود و ماجرایش چنین و چنان است؛ پس کار او را بزرگ شمردند و گفتند فلان کارها را انجام میدهد. آنگاه خداوند این آیه را فرو فرستاد: « إِنَّ الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ-إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاّٰ كِبْرٌ مٰا هُمْ بِبٰالِغِيهِ » (همانا کسانی که دربارهٔ آیات خدا بیهیچ دلیلی که برایشان آمده باشد مجادله میکنند، در سینههایشان جز کبر و خودبزرگبینی نیست و هرگز بدان نمیرسند)؛ [ابوالعالیه] گفت: یعنی [دجال] به آنچه میگوید نمیرسد. « فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ » (پس به خدا پناه ببر)؛ پس به پیامبرش (ص) فرمان داد که از فتنهٔ دجال به خدا پناه ببرد. « لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ » (قطعاً آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش مردم بزرگتر است)، یعنی بزرگتر از آفرینش دجّال.
و در همان کتاب، ابن ابیحاتم از کعبالاحبار دربارهٔ این سخن خدا: « إِنَّ الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ » (همانا کسانی که دربارهٔ آیات خدا بیهیچ دلیلی ستیزهجویی میکنند) روایت کرده است که گفت: آنان یهودند و این آیه دربارهٔ آنان و در خصوص چشمانتظاریشان برای ماجرای دجّال نازل شد.
و در همان کتاب، ابن مُنذِر از ابن جُرَیج دربارهٔ این سخن خدا: « لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ » (همانا آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش مردم بزرگتر است) روایت کرده است که گفت: پنداشتهاند یهودیان گفتند: در آخرالزمان پادشاهی از ما خواهد بود که دریا تا زانوانش میرسد، ابرها فروتر از سر اویند، پرندگان را میان آسمان و زمین میگیرد و با او کوهی از نان و رودی از آب است؛ پس این آیه نازل شد: « لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ » (قطعاً آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش مردم بزرگتر است).
میگویم: در آنچه گذشت دانستی که غرض سوره — چنانکه از سیاق آیاتش برمیآید — سخن گفتن دربارهٔ استکبار و مجادلهٔ به ناحقِ آنان در آیات خداست؛ بهگونهای که آغاز سخن از همین نکته است و بارها و بارها به آن بازمیگردد؛ مانند این سخن خدا: « مٰا يُجٰادِلُ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا » (غافر: ۴؛ جز کافران کسی در آیات خدا مجادله نمیکند)، و این سخن: « وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ » (غافر: ۵؛ و به باطل مجادله کردند تا به وسیلهٔ آن حق را باطل سازند)، و این سخن: « اَلَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً » (غافر: ۳۵؛ کسانی که در آیات خدا بیهیچ دلیلی که برایشان آمده باشد ستیزهجویی میکنند، این کار خشم بزرگی نزد خدا دارد)، و این سخن: « إِنَّ الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاّٰ كِبْرٌ » (غافر: ۵۶؛ همانا کسانی که در آیات خدا بیهیچ دلیلی که برایشان آمده باشد مجادله میکنند، در سینههایشان جز کبر نیست)، و این سخن: « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ أَنّٰي يُصْرَفُونَ » (غافر: ۶۹؛ آیا ندیدی کسانی را که در آیات خدا مجادله میکنند، چگونه [از حق] منصرف و بازگردانده میشوند؟).
بنابراین، سیاق آیات سوره نمیپذیرد که بخشی از آن سبب نزول ویژهای داشته باشد که دیگر آیات سوره در آن شریک نباشند، آنگونه که مفاد این سه روایت است.
علاوه بر این، داستانِ خبر دادن یهود از دجّال که در این روایات آمده است، پس از تأمل در مضمون خودِ این دو آیه — یعنی سخن خداوند: « إِنَّ الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ -إلي قوله- وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ » (همانا کسانی که ستیزهجویی میکنند... تا آنجا که میفرماید: ولی بیشتر مردم نمیدانند [غافر: ۵۶-۵۷]) — با آن دو آیه انطباق روشنی ندارد.
و از همین جا آشکار میشود که نظریهٔ مدنی بودنِ این دو آیه با استناد به این روایات، چنان است که میبینی (سست و بیاساس است).
[سورهٔ غافر (۴۰): آیههای ۶۹ تا ۷۸]
اشاره
أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يُجَٰدِلُونَ فِيٓ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ أَنَّىٰ يُصۡرَفُونَ
آیا ندیدی کسانی را که دربارهٔ آیات خدا مجادله و ستیزهجویی میکنند، چگونه [از حق] بازگردانده میشوند؟
ٱلَّذِينَ كَذَّبُواْ بِٱلۡكِتَٰبِ وَبِمَآ أَرۡسَلۡنَا بِهِۦ رُسُلَنَاۖ فَسَوۡفَ يَعۡلَمُونَ
کسانی که کتاب [آسمانی] و آنچه را به همراه پیامبرانمان فرستادهایم تکذیب کردند؛ پس بهزودی خواهند دانست،
إِذِ ٱلۡأَغۡلَٰلُ فِيٓ أَعۡنَٰقِهِمۡ وَٱلسَّلَٰسِلُ يُسۡحَبُونَ
آنگاه که غلها در گردنهایشان است و با زنجیرها کشیده میشوند؛
فِي ٱلۡحَمِيمِ ثُمَّ فِي ٱلنَّارِ يُسۡجَرُونَ
در آب جوشان، سپس در آتش برافروخته میشوند؛
ثُمَّ قِيلَ لَهُمۡ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡ تُشۡرِكُونَ
سپس به آنان گفته میشود: «کجایند آنچه شریک میساختید،
مِن دُونِ ٱللَّهِۖ قَالُواْ ضَلُّواْ عَنَّا بَل لَّمۡ نَكُن نَّدۡعُواْ مِن قَبۡلُ شَيۡـٔٗاۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ ٱلۡكَٰفِرِينَ
[و معبودانی] جز خدا؟» میگویند: «از دست ما گم شدند، بلکه ما پیش از این [در حقیقت] چیزی را نمیخواندیم!» اینگونه خداوند کافران را گمراه میسازد.
ذَٰلِكُم بِمَا كُنتُمۡ تَفۡرَحُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ بِغَيۡرِ ٱلۡحَقِّ وَبِمَا كُنتُمۡ تَمۡرَحُونَ
این [کیفر] به سزای آن است که در زمین به ناحق شادی میکردید و از سرِ سرمستی و غرور رفتار مینمودید.
ٱدۡخُلُوٓاْ أَبۡوَٰبَ جَهَنَّمَ خَٰلِدِينَ فِيهَاۖ فَبِئۡسَ مَثۡوَى ٱلۡمُتَكَبِّرِينَ
از درهای دوزخ وارد شوید، در حالی که در آن جاودانهاید؛ پس چه بد است جایگاه متکبران!
فَٱصۡبِرۡ إِنَّ وَعۡدَ ٱللَّهِ حَقّٞۚ فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعۡضَ ٱلَّذِي نَعِدُهُمۡ أَوۡ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيۡنَا يُرۡجَعُونَ
پس شکیبایی پیشه کن که بیگمان وعدهٔ خدا حق است؛ خواه بخشی از آنچه را به آنان وعده میدهیم به تو بنمایانیم، یا جانت را بستانیم، در هر حال به سوی ما بازگردانده میشوند.
وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا رُسُلٗا مِّن قَبۡلِكَ مِنۡهُم مَّن قَصَصۡنَا عَلَيۡكَ وَمِنۡهُم مَّن لَّمۡ نَقۡصُصۡ عَلَيۡكَۗ وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَن يَأۡتِيَ بِـَٔايَةٍ إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ فَإِذَا جَآءَ أَمۡرُ ٱللَّهِ قُضِيَ بِٱلۡحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِكَ ٱلۡمُبۡطِلُونَ
و به یقین پیش از تو نیز پیامبرانی فرستادیم؛ سرگذشت برخی از آنان را بر تو بازخواندهایم و سرگذشت برخی را بر تو بازنخواندهایم؛ و هیچ پیامبری حق نداشت نشانهای (معجزهای) جز به اذن خدا بیاورد. پس هرگاه فرمان خدا دررسد، به حق داوری میشود و آنجاست که باطلگرایان زیان میبینند.
بیان
این آیات، بازگشتی دوباره و مکرر به سخن دربارهٔ مجادلهکنندگان در آیات الهی است. پیش از این نیز خداوند سرانجام کارشان را با یادآوریِ سرنوشتِ همتایانشان از امتهای گذشته و یاریرساندن به دینش بیان کرده بود؛ این امر در آغاز سوره مطرح شد: نخست بهطور اجمالی، سپس با بیان اوضاع در جریانِ دعوت موسی (ع) بهویژه در فرازهایی که از داستانش بازگفت و یاریِ خاصی که نصیب او فرمود، و آنگاه در خلال فرمان به پیامبر (ص) به شکیبایی و وعدهٔ یاری به وی.
و این، واپسین رویآوری و تاختن بر آنان است که در آن، فرجام کارشان و آنچه به سویش رانده میشوند—که همان عذاب جاودان است—یادآوری میشود؛ سپس پیامبر (ص) را به شکیبایی فرمان میدهد و به او وعدهٔ پیروزی میبخشد و دلش را با این حقیقت آرام میسازد که وعدهٔ خدا حق است.
خدای متعال میفرماید: « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ أَنّٰي يُصْرَفُونَ » (آیا ندیدی کسانی را که در آیات خدا مجادله میکنند، چگونه [از حق] برگردانده میشوند؟). عبارت « أَ لَمْ تَرَ » (آیا ندیدی؟) برای شگفتانگیز دانستنِ مطلب است و « أَنّٰي » به معنای «كَيْفَ» (چگونه) است؛ و معنا چنین است: آیا شگفتزده نمیشوی از کار این ستیزهجویان در آیات خدا که چگونه از حق به سوی باطل و از هدایت به سوی گمراهی برگردانده میشوند؟!
پرداختن به حال مجادلهگران در اینجا، از جهت اشاره به این نکته است که آنان از حق و هدایت منحرف شدهاند و به سرانجام این انحراف نظر دارد؛ در حالی که در آیهٔ پیشین، یعنی کلام الهی: « إِنَّ الَّذِينَ يُجٰادِلُونَ فِي آيٰاتِ اللّٰهِ بِغَيْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاّٰ كِبْرٌ مٰا هُمْ بِبٰالِغِيهِ » (بیگمان کسانی که در آیات خدا، بی هیچ حجتی که برایشان آمده باشد، مجادله میکنند، در سینههایشان جز کبر و بزرگمنشی نیست که هرگز بدان دست نخواهند یافت)، از این جهت بدانان پرداخته بود که انگیزهٔ آنان برای این کار همان تکبر است و به خواستهٔ خود نخواهند رسید؛ از این رو تکراری در میان نیست.
از همین جا نادرستیِ سخن برخی مفسران آشکار میشود که گفتهاند: تکرار یادکردِ مجادله بر تعدد مجادلهکنندگان حمل میشود؛ بدین معنا که مجادلهگران یادشده در آیهٔ پیشین، غیر از مجادلهکنندگان در این آیه باشند؛ یا بر تفاوتِ موضوع مجادله حمل میگردد، چنانکه گویی مجادله در آنجا دربارهٔ رستاخیز بوده و در اینجا دربارهٔ توحید است. گذشته از این، در چنین توجیهی غفلت از هدف و سیاق سوره نیز نهفته است، چنانکه دانستی.
خدای متعال میفرماید: « اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتٰابِ وَ بِمٰا أَرْسَلْنٰا بِهِ رُسُلَنٰا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ » (کسانی که کتاب و آنچه پیامبرانمان را بدان فرستادهایم تکذیب کردند، پس به زودی خواهند دانست). آنچه سیاق آیات بعدی به دست میدهد این است که مراد از این مجادلهگران، همان ستیزهجویان از قوم پیامبر (ص) هستند؛ بر این پایه، مناسبتر آن است که مقصود از «کتاب»، قرآن کریم باشد، و مراد از کلام الهی: « بِمٰا أَرْسَلْنٰا بِهِ رُسُلَنٰا » (آنچه پیامبرانمان را بدان فرستادهایم)، تعالیمی باشد که پیامبران (ع) از جانب خدا—از کتاب و شریعت—آوردهاند؛ زیرا بتپرستان اصل نبوت را انکار میکردند.
و کلام الهی: « فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ » (پس به زودی خواهند دانست)، نتیجهگیری از مجادله و تکذیب آنان و هشداری تهدیدآمیز به ایشان است؛ یعنی به زودی حقیقت و فرجام مجادلهشان در آیات خدا و تکذیب کتاب و پیامبران را خواهند دانست.
خدای متعال میفرماید: « إِذِ الْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ وَ السَّلاٰسِلُ يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النّٰارِ يُسْجَرُونَ » (آنگاه که غلها و زنجیرها در گردنهایشان است [و] در آب جوشان کشیده میشوند، سپس در آتش برافروخته میگردند). در مجمعالبیان آمده است: «الأغلال» جمع «غُلّ» است، و آن طوقی است که برای خواری و عذاب در گردن نهاده میشود و ریشهٔ آن به معنای درآمدن و داخل شدن است. و گفته است: «السلاسل» جمع «سلسله» (زنجیر) است و آن حلقههای به هم پیوستهای است که در جهت طول پشت سر هم قرار گرفتهاند؛ و گفته است: «سحب» به معنای کشیدن چیزی بر روی زمین است و ریشهٔ واژه همین است. و نیز گفته است: «سجر» در اصل به معنای انداختن هیزم در مرکز آتش است؛ مانند تنوری که با هیزم و سوخت، برافروخته و گرما داده میشود. پایان سخن.
و عبارتِ « إِذِ الْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ وَ السَّلاٰسِلُ »، ظرف زمان برای کلام الهی: « فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ » (به زودی خواهند دانست) است. گفته شده آوردنِ «إذْ»—که برای زمان گذشته به کار میرود—برای دلالت بر قطعی بودن وقوع آن است، هرچند زمانش در آینده باشد؛ از این رو در جمع کردن میان «سَوْفَ» (برای آینده) و «إِذْ» هیچ ناسازگاری وجود ندارد.
و عبارتِ « اَلْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ »، مبتدا و خبر است و « اَلسَّلاٰسِلُ » بر «الأغلال» معطوف شده است؛ « يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ » خبری پس از خبر دیگر است و « فِي النّٰارِ يُسْجَرُونَ » بر « يُسْحَبُونَ » عطف گردیده است.
و معنا چنین است: به زودی حقیقت و کیفر کردارشان را خواهند دانست؛ در آن هنگام که غلها و زنجیرها در گردنهایشان است، در آب بسیار داغ و سوزان کشیده میشوند و سپس در آتش افکنده میگردند.
و گفته شده معنای کلام الهی: « ثُمَّ فِي النّٰارِ يُسْجَرُونَ »، این است که «سپس خود، هیزم و سوختِ آتش میگردند»؛ و مؤیدِ این معنا، سخن خدای متعال در توصیف جهنم است که میفرماید: «وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَهُ» (آتشی که هیزمش مردم و سنگها هستند؛ بقره: ۲۴) و نیز کلام الهی: «إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ» (بیگمان شما و آنچه به جای خدا میپرستید، هیزمِ دوزخید؛ انبیاء: ۹۸).
خدای متعال میفرماید: « ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مٰا كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا » (سپس به آنان گفته شد: آن معبودانی که جز خدا شریک قرار میدادید کجایند؟ گفتند: از پیش ما گم و ناپدید شدند) تا پایان آیه. یعنی در حالی که میان کشیدهشدن بر چهره و افروختهشدن در آتش دستوپا میزنند، به آنان گفته میشود: آن شریکانی که جز خدا میپرستیدید کجایند تا با رهانیدنتان از این عذاب یاریتان کنند، یا همانگونه که میپنداشتید در برابر پرستشتان شفاعتتان کنند؟
و اینکه فرمود: « قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا » (گفتند: از پیش ما گم و ناپدید شدند)، یعنی از چشم ما پنهان گشتند؛ برگرفته از این سخن عرب که میگوید: «ضلت الدابة» (چهارپا گم شد)، آنگاه که ناپدید شود و جایش دانسته نباشد. و این پاسخ آنان است به آنچه به ایشان گفته شد که: معبودانی که جز خدا شریک میساختید کجایند؟
و اینکه فرمود: « بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً » (بلکه ما پیشتر هیچچیز را نمیخواندیم)، عدول و بازگشتِ آنان از پاسخ نخست است؛ زیرا بر آنان آشکار میشود معبودانی که شریک خدا میپنداشتند، جز نامهایی بیمسمّا و مفاهیمی بیمصداق نبودند، و پرستش آنها نیز جز بیهودهکاری نبوده است. از این رو بهکلی انکار میکنند که چیزی را میپرستیدهاند. خدای متعال میفرماید: «فَزَيَّلْنٰا بَيْنَهُمْ» (پس میانشان جدایی افکندیم؛ یونس: ۲۸) و میفرماید: «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مٰا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (پیوند میانتان گسسته شد و آنچه میپنداشتید از دستتان رفت؛ انعام: ۹۴).
و گفته شده است: این ادعا از دروغگوییهای آنان در روز قیامت است، همانند این کلام الهی: «وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا كُنّٰا مُشْرِكِينَ» (سوگند به خدا، پروردگارمان، که ما هرگز مشرک نبودیم). (انعام: ۲۳).
و اینکه فرمود: « كَذٰلِكَ يُضِلُّ اللّٰهُ الْكٰافِرِينَ » (خداوند کافران را اینگونه گمراه میسازد)، یعنی گمراهکردن کافران—که پوشانندگان حقاند—از سوی خدای متعال، شبیه به همین گمراهی است؛ به این صورت که باطل را حق میبینند و بدان رو میآورند، سپس پس از تباه شدن تلاششان برایشان آشکار میشود که آن معبودان جز باطلی در چهرهٔ حق و سرابی در سیمای حقیقت نبودهاند.
و معنای آیه بر پایهٔ وجه دوم—یعنی اینکه سخنشان: « بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً » (بلکه ما پیشتر هیچچیز را نمیخواندیم) دروغی از سوی آنان باشد—چنین است: خداوند کافران را همانند این گمراهی سرگردان میسازد، به گونهای که کارشان به دروغگویی میانجامد، در حالی که خود میدانند دروغگویی در آنجا سودی نخواهد داشت.
این جمله به بیانهای دیگری نیز که هممعنا و نزدیک به آنچه یاد کردیم هستند، تفسیر شده است.
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ » (این [کیفر] بدان سبب است که در زمین به ناحق شادی میکردید و از آن رو که سرکشی و سرمستی مینمودید). «فَرَح» مطلقِ شادمانی است، و «مَرَح» زیادهروی در شادمانی است که ناپسند شمرده میشود. راغب گفته است: «فرح، گشایش سینه به سبب لذتی زودگذر است و بیشترین نمودِ آن در لذتهای جسمانی است»؛ و نیز گفته است: «مَرَح، شدتِ شادمانی و زیادهروی در آن است». پایان سخن راغب.
و در عبارت « ذٰلِكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ »، اشاره به عذابی است که در آن گرفتارند؛ و حرف «باء» در « بِمٰا كُنْتُمْ » برای سببیت (بیان علت) یا مقابله (پاداش و جزا) است.
و معنای آیه چنین است: این عذابی که در آن قرار دارید، به سبب آن است که در زمین با لذتهای زودگذر به ناحق شادمانی میکردید، و به این علت است که در شادی زیادهروی مینمودید. این حالت به سبب دلبستگیشان به متاع ناپایدار دنیا و زیورهای آن، و دشمنیشان با هر حقی بود که با باطل آنان ناسازگاری داشت؛ از این رو با زندهکردنِ باطل خویش و میراندن و سرکوب حق، شادمانی و سرمستی میکردند.
صاحب مجمعالبیان گفته است: فرح (شادمانی) مقید شد [و قید «بِغَيْرِ الْحَقِّ» آمد]، اما مرح (سرمستی) بدون قید ذکر شد؛ چرا که شادمانی گاهی به حق است و بر آن ستایش میشود، و گاهی به باطل است و بر آن نکوهش میگردد؛ اما سرمستی و بدمستی همواره بر باطل است. پایان سخن او.
خدای متعال میفرماید: « اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا فَبِئْسَ مَثْوَي الْمُتَكَبِّرِينَ » ([به آنان گفته میشود:] از درهای جهنم وارد شوید، در حالی که جاودانه در آن میمانید؛ پس چه بد است جایگاه متکبران!) یعنی وارد درهایی از دوزخ شوید که برای شما معین شده است، در حالی که جاودانه در آن خواهید بود؛ پس جهنم چه بد جایگاهی است برای کسانی که در برابر حق تکبر میورزند. و پیش از این گذشت که درهای جهنم، همان درکات و طبقات آن است.
خدای متعال میفرماید: « فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ » (پس صبر کن که بیتردید وعدهٔ خدا حق است.) هنگامی که خداوند سرانجام کار مجادلهکنندگان در آیات الهی را بیان فرمود، که همان آتش دوزخ است و اینکه خداوند آنان را به سبب کفرشان گمراه میسازد، بر پایهٔ آن، پیامبرش (ص) را به صبر فرمان داد و اینگونه تعلیل فرمود که وعدهٔ خدا حق است.
و اینکه فرمود: « فَإِمّٰا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ » (پس یا بخشی از آنچه را به آنان وعده میدهیم به تو نشان میدهیم) که همان عذاب دنیاست، « أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ » (یا پیش از آن، جانت را میستانیم) با مرگ، در نتیجه آن عذاب را به تو نشان نمیدهیم، « فَإِلَيْنٰا يُرْجَعُونَ » (در هر حال بهسوی ما بازگردانده میشوند) و هرگز از دست ما به در نمیروند؛ پس آنچه را وعده دادهایم، دربارهشان به انجام میرسانیم.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ » (و بهراستی پیش از تو پیامبرانی فرستادیم؛ سرگذشت برخی از آنان را برایت بازگو کردهایم و سرگذشت برخی را برایت بازگو نکردهایم...) تا آخر آیه. این بیانِ چگونگیِ همان نصرت و پیروزی یادشده در آیهٔ پیشین است؛ به این صورت که نشانه و معجزهٔ پیروزی—که سنت الهی بر فرود آوردن آن برای داوری میان هر پیامبر و امتش و آشکار ساختن حق بر باطل جاری شده است، چنانکه آیهٔ «وَ لِكُلِّ أُمَّهٍ رَسُولٌ فَإِذٰا جٰاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ» (برای هر امتی پیامبری است؛ پس چون پیامبرشان بیاید، میانشان به عدالت داوری میشود و ستمی بر آنان نمیرود) (یونس: ۴۷) به آن اشاره دارد—اختیارش به هیچیک از پیامبران پیش از تو واگذار نشده بود، بلکه هرکدام از آنان نشانهای میآوردند، به اذن خدا بود؛ و حال و شأن تو نیز مانند حال و شأن آنان است. بنابراین، ممکن است به تو اذن دهیم که آن نشانه را بیاوری و بخشی از آنچه را به آنان وعده میدهیم به تو نشان دهیم، و ممکن است پیش از آن تو را قبض روح کنیم و به تو نشان ندهیم، جز اینکه چون فرمان خدا دررسد، میانشان به حق داوری میشود و در آن هنگام باطلگرایان زیانکار خواهند شد. این همان مطلبی است که سیاق آیه آن را افاده میکند.
بنابراین، این سخن او که میفرماید: « وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ » (و بهراستی پیش از تو پیامبرانی فرستادیم؛ برخی از آنان را بر تو بازگو کردهایم و برخی را بر تو بازگو نکردهایم)، برای اشاره به این نکته آمده که آنچه در ادامه بیان میکند، سنتی همیشگی و جاری از سوی خدای متعال است.
و این سخن او: « وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَهٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ » (و هیچ پیامبری حق نداشت نشانهای (معجزهای) بیاورد مگر به اذن خدا)، هرچند کلمهٔ «آیت» در آن عام است و هر دو مورد را دربرمیگیرد: نشانهای معجزهآسا که برای تأیید رسالت به پیامبر داده میشود، و نشانهای که حق را یاری میکند و میان پیامبر و امتش داوری مینماید—و همهٔ اینها به اذن خداست—ولی موضوع سخن در اینجا چنانکه از سیاق دریافتیم، همان قسم دوم است، یعنی نشانهای که میان پیامبر و امتش فیصله میدهد.
و اینکه فرمود: « فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنٰالِكَ الْمُبْطِلُونَ » (پس هنگامی که فرمان خدا فرا رسد، به حق داوری میشود و آنجاست که باطلگرایان زیانکار میشوند)، یعنی هنگامی که فرمان عذابِ خداوند فرا رسد، به حق داوری میشود؛ پس حق آشکار و باطل نابود میگردد و در آن هنگام، پایبندان به باطل، در دنیایشان با هلاکت و در آخرتشان با عذاب جاودان زیان میبینند.
و به این آیه استدلال شده است بر اینکه در میان پیامبران کسانی هستند که داستانشان در قرآن ذکر نشده است؛ ولی این استدلال تمام نیست، زیرا این آیه مکّی است و بیش از این دلالت ندارد که تا زمان نزولش در مکه، سرگذشت برخی از پیامبران بازگو نشده بود، در حالی که در سورهٔ نساء آمده است: «وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنٰاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ» (و پیامبرانی که پیش از این سرگذشتشان را بر تو بازگو کردهایم و پیامبرانی که سرگذشتشان را بر تو بازگو نکردهایم) (نساء: ۱۶۴)، و در سورههایی که پس از سورهٔ نساء نازل شدهاند نیز نام هیچ پیامبر دیگری از پیامبرانی که نامشان در قرآن آمده، ذکر نشده است.
و در مجمعالبیان آمده است: از علی (ع) روایت شده که فرمود: «خداوند پیامبری سیاهپوست برانگیخت که سرگذشت او را برای ما بازگو نکرده است.» و در کتاب «الدر المنثور» از طبرانی در «الأوسط» و ابنمردویه از آن حضرت، روایتی به همین مضمون نقل شده است.