صفحهٔ منبع ۳۶۱

[سورهٔ نساء (۴): آیه‌های ۴۴ تا ۵۸]

اشاره

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۴۴

أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبٗا مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ يَشۡتَرُونَ ٱلضَّلَٰلَةَ وَيُرِيدُونَ أَن تَضِلُّواْ ٱلسَّبِيلَ

آیا به کسانی که بهره‌ای از کتاب [آسمانی] به آنان داده شده است ننگریستی؟ گمراهی را می‌خرند و می‌خواهند شما نیز راه را گم کنید.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۴۵

وَٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِأَعۡدَآئِكُمۡۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ وَلِيّٗا وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ نَصِيرٗا

و خدا به دشمنانتان داناتر است؛ و کافی است که خدا سرپرست باشد و کافی است که خدا یاور باشد.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۴۶

مِّنَ ٱلَّذِينَ هَادُواْ يُحَرِّفُونَ ٱلۡكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِۦ وَيَقُولُونَ سَمِعۡنَا وَعَصَيۡنَا وَٱسۡمَعۡ غَيۡرَ مُسۡمَعٖ وَرَٰعِنَا لَيَّۢا بِأَلۡسِنَتِهِمۡ وَطَعۡنٗا فِي ٱلدِّينِۚ وَلَوۡ أَنَّهُمۡ قَالُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَا وَٱسۡمَعۡ وَٱنظُرۡنَا لَكَانَ خَيۡرٗا لَّهُمۡ وَأَقۡوَمَ وَلَٰكِن لَّعَنَهُمُ ٱللَّهُ بِكُفۡرِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُونَ إِلَّا قَلِيلٗا

از میان کسانی که یهودی شدند، کلمات را از جایگاه‌هایش تحریف می‌کنند و با پیچاندن زبان‌هایشان و طعنه‌زدن در دین می‌گویند: «شنیدیم و نافرمانی کردیم»، و «بشنو که [کاش] هرگز نشنوی»، و «راعِنا» (ما را رعایت کن / تحقیرمان کن). و اگر آنان می‌گفتند: «شنیدیم و اطاعت کردیم» و «بشنو و به ما مهلت بده»، قطعاً برایشان بهتر و پایدارتر بود؛ ولی خدا آنان را به سبب کفرشان لعنت کرده است، پس جز اندکی ایمان نمی‌آورند.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۴۷

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ ءَامِنُواْ بِمَا نَزَّلۡنَا مُصَدِّقٗا لِّمَا مَعَكُم مِّن قَبۡلِ أَن نَّطۡمِسَ وُجُوهٗا فَنَرُدَّهَا عَلَىٰٓ أَدۡبَارِهَآ أَوۡ نَلۡعَنَهُمۡ كَمَا لَعَنَّآ أَصۡحَٰبَ ٱلسَّبۡتِۚ وَكَانَ أَمۡرُ ٱللَّهِ مَفۡعُولًا

ای کسانی که کتاب [آسمانی] به شما داده شده است! به آنچه نازل کرده‌ایم — که تصدیق‌کنندهٔ چیزی است که همراه شماست — ایمان بیاورید، پیش از آنکه چهره‌هایی را محو کنیم و آن‌ها را به پشت‌هایشان برگردانیم، یا همان‌گونه که اهل شنبه (اصحاب سَبْت) را لعنت کردیم، آنان را نیز لعنت کنیم؛ و فرمان خدا همواره انجام‌شدنی است.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۴۸

إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَآءُۚ وَمَن يُشۡرِكۡ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱفۡتَرَىٰٓ إِثۡمًا عَظِيمًا

بی‌تردید خدا شرک‌آوردن به خود را نمی‌آمرزد و پایین‌تر از آن را برای هر کس که بخواهد می‌آمرزد؛ و هر کس به خدا شرک آورد، قطعاً گناهی بزرگ بربافته است.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۴۹

أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنفُسَهُمۚ بَلِ ٱللَّهُ يُزَكِّي مَن يَشَآءُ وَلَا يُظۡلَمُونَ فَتِيلًا

آیا به کسانی ننگریستی که خود را پاک می‌شمارند؟ بلکه خدا هر کس را بخواهد پاک می‌گرداند و به اندازهٔ رشتهٔ شکافِ هستهٔ خرما هم به آنان ستم نمی‌شود.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۰

ٱنظُرۡ كَيۡفَ يَفۡتَرُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَۖ وَكَفَىٰ بِهِۦٓ إِثۡمٗا مُّبِينًا

بنگر چگونه بر خدا دروغ می‌بندند! و همین گناهی آشکار برای آنان بس است.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۱

أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبٗا مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡجِبۡتِ وَٱلطَّٰغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَٰٓؤُلَآءِ أَهۡدَىٰ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ سَبِيلًا

آیا به کسانی که بهره‌ای از کتاب [آسمانی] یافته‌اند ننگریستی؟ به جِبت و طاغوت (بت‌ها و هر سرکشی) ایمان می‌آورند و دربارهٔ کافران می‌گویند: «اینان از کسانی که ایمان آورده‌اند راه‌یافته‌ترند!»

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۲

أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَعَنَهُمُ ٱللَّهُۖ وَمَن يَلۡعَنِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ نَصِيرًا

آنان کسانی هستند که خدا لعنتشان کرده است؛ و هر که را خدا لعنت کند، هرگز برای او یاوری نخواهی یافت.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۳

أَمۡ لَهُمۡ نَصِيبٞ مِّنَ ٱلۡمُلۡكِ فَإِذٗا لَّا يُؤۡتُونَ ٱلنَّاسَ نَقِيرًا

یا مگر بهره‌ای از فرمانروایی دارند؟ که در آن صورت، به مردم حتی به اندازهٔ نَقیر (گودیِ ناچیز پشت هستهٔ خرما) چیزی نمی‌دادند!

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۴

أَمۡ يَحۡسُدُونَ ٱلنَّاسَ عَلَىٰ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦۖ فَقَدۡ ءَاتَيۡنَآ ءَالَ إِبۡرَٰهِيمَ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَءَاتَيۡنَٰهُم مُّلۡكًا عَظِيمٗا

یا به مردم، به خاطر آنچه خدا از فضل خویش به آنان بخشیده است رشک می‌برند؟ در حالی که ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان فرمانروایی بزرگی بخشیدیم.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۵

فَمِنۡهُم مَّنۡ ءَامَنَ بِهِۦ وَمِنۡهُم مَّن صَدَّ عَنۡهُۚ وَكَفَىٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيرًا

پس برخی از آنان به او ایمان آوردند و برخی از او روی گرداندند، و شعله‌های فروزان جهنم [برای کیفرشان] بس است.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۶

إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِـَٔايَٰتِنَا سَوۡفَ نُصۡلِيهِمۡ نَارٗا كُلَّمَا نَضِجَتۡ جُلُودُهُم بَدَّلۡنَٰهُمۡ جُلُودًا غَيۡرَهَا لِيَذُوقُواْ ٱلۡعَذَابَۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمٗا

بی‌گمان کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، به زودی آنان را در آتشی درمی‌آوریم که هر بار پوست‌هایشان بسوزد [و بریان شود]، پوست‌هایی دیگر جایگزین آن می‌کنیم تا عذاب را بچشند؛ همانا خداوند همواره شکست‌ناپذیر و باحکمت است.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۷

وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ سَنُدۡخِلُهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۖ لَّهُمۡ فِيهَآ أَزۡوَٰجٞ مُّطَهَّرَةٞۖ وَنُدۡخِلُهُمۡ ظِلّٗا ظَلِيلًا

و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، به زودی آنان را به باغ‌هایی درمی‌آوریم که از زیر [درختانِ] آن جویبارها روان است و جاودانه در آن می‌مانند؛ در آنجا همسرانی پاکیزه دارند و آنان را در سایه‌ای پیوسته و دلپذیر وارد می‌کنیم.

سورهٔ ۴ · آیهٔ ۵۸

۞ إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا وَإِذَا حَكَمۡتُم بَيۡنَ ٱلنَّاسِ أَن تَحۡكُمُواْ بِٱلۡعَدۡلِۚ إِنَّ ٱللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِۦٓۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ سَمِيعَۢا بَصِيرٗا

همانا خداوند فرمانتان می‌دهد که امانت‌ها را به صاحبانشان بازگردانید، و چون میان مردم داوری کنید به عدالت حکم نمایید؛ به‌راستی که خدا به چه نیکو چیزی شما را پند می‌دهد! همانا خداوند همواره شنوای بیناست.

صفحهٔ منبع ۳۶۳

بیان آیات

این آیات به وضعیت اهل کتاب می‌پردازند و ستم‌ها و خیانت‌های آنان در دین خدا را به تفصیل بیان می‌کنند، و روشن‌ترین مصداق انطباق آن‌ها یهودیان هستند. این آیات سیاقی پیوسته و یکپارچه دارند؛ و دربارهٔ آیهٔ پایانی یعنی «إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِليٰ أَهْلِهٰا» (همانا خدا فرمانتان می‌دهد که امانت‌ها را به صاحبانشان بازگردانید...)، هرچند برخی یادآور شده‌اند که مکی است و چنان‌که در «مجمع‌البیان» آمده، آن را در شمار دو آیه از سورهٔ مدنیِ نساء استثنا کرده‌اند—که یکی همین آیه است و دیگری این کلام که خدای متعال می‌فرماید: «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاٰلَةِ» تا پایان آیه (نساء: ۱۷۶: از تو فتوا می‌خواهند؛ بگو: خدا دربارهٔ کلاله [وارثانی جز پدر و مادر و فرزند] به شما فتوا می‌دهد...)—اما پیوند آشکار این آیه با آیات پیشین نمایان است؛ همچنین آیهٔ استفتاء، زیرا دربارهٔ احکام ارث است و ارث در مدینه تشریع شده است.

خدای متعال می‌فرماید: «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ» (آیا به کسانی که بهره‌ای از کتاب [آسمانی] داده شده‌اند ننگریستی؟...). در سخن پیرامون آیات ۳۶ تا ۴۲ گذشت که آن آیات تا اندازه‌ای با این آیات پیوند دارند، و سخن دربارهٔ نزول آن آیات در حق یهود را نیز شنیدی.

خلاصه آنکه از این آیات چنین برمی‌آید که یهودیان نسبت به مؤمنان اظهار دوستی می‌کردند و خود را خیرخواه آنان نشان می‌دادند تا بدین وسیله فریبشان دهند، و آنان را به بخل‌ورزی و خودداری از انفاق وامی‌داشتند تا با این کار مانع به ثمر نشستنِ تلاش‌هایشان و سدّ راه پیشرفت و بالندگی‌شان شوند؛ و این معنا، لازمهٔ آن است که آن آیات در حق یهود نازل شده باشد، یا دربارهٔ کسانی فرود آمده باشد که با یهودیان نجوای پنهانی و دوستی داشتند و سپس با وسوسه و تحریفِ آنان از حق منحرف می‌شدند و به سویی تمایل می‌یافتند که یهودیان می‌خواستند، و در نتیجه خود بخل می‌ورزیدند و دیگران را نیز به بخل فرمان می‌دادند.

و این همان نکته‌ای است که از این سخن پروردگار فهمیده می‌شود: «وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِكُمْ» (و می‌خواهند شما راه را گم کنید، و خدا به دشمنانتان داناتر است) تا آخر آیه.

پس معنای این دو آیه ــ و خدا داناتر است ــ این است که آنچه اکنون برایتان بیان می‌کنیم، گواه و تصدیقی است بر آنچه دربارهٔ حالِ خودداری‌کننده از انفاق در راه خدا بر پایهٔ خودپسندی، فخرفروشی، بخل و ریاکاری برای شما روشن ساختیم؛ به این بیان که تو آن یهودیانی را می‌بینی که بهره‌ای از کتاب به آنان داده شده است ــ یعنی سهمی از آن، نه همهٔ آن، آن‌گونه که برای خود ادعا دارند ــ گمراهی را می‌خرند و آن را بر هدایت ترجیح می‌دهند، و می‌خواهند شما نیز راه راست را گم کنید؛ زیرا آنان هرچند با گشاده‌رویی با شما دیدار کنند، در پوشش اهل صلاح و درستی بر شما پدیدار شوند، چونان دوستانِ یاور با شما پیوند برقرار سازند و سخنانی برایتان بگویند که چه بسا طبعتان آن را بپسندد و دل‌هایتان درست انگارد، ولی در حقیقت جز گمراهیِ شما از راه [حق] را نمی‌خواهند، همان‌گونه که برای خود نیز گمراهی را برگزیدند. و خدا از شما به دشمنانتان داناتر است، و آنان دشمنان واقعی شما هستند؛ پس مبادا ظاهرِ حالی که از آنان می‌بینید شما را فریب دهد، و مبادا از دستورشان پیروی کنید یا به سخنان آراسته و القائاتِ ظاهرْفریبشان گوش بسپارید، با این پندار که آنان سرپرستان و یاوران شمایند! شما هیچ نیازی به سرپرستیِ دروغین و یاریِ مورد انتظارِ آنان ندارید؛ «و كفى بالله وليا، و كفى بالله نصيرا» (و خدا برای سرپرستی بس است، و خدا برای یاوری بس است). پس با ولایت و یاریِ الهی، چه نیازی به سرپرستی و یاریِ آنان خواهد بود؟

خدای متعال می‌فرماید: «مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ» تا آنجا که می‌فرماید: «فِي الدِّينِ» (از کسانی که یهودی شدند، کلمات را از جایگاه‌هایش تحریف می‌کنند... تا: در دین) [نساء: ۴۶]. حرف «مِنْ» در عبارتِ «مِنَ الَّذِينَ»، بیانیه (توضیح‌دهنده) است و بیانی است برای آنچه در آیهٔ پیشین فرمود: «الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ» (کسانی که بهره‌ای از کتاب به آنان داده شد)، یا برای سخنِ پروردگار: «بِأَعْدٰائِكُمْ» (به دشمنانتان). و چه بسا گفته شده است که «مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا» خبر برای مبتدای محذوفی است که همان موصوفِ حذف‌شده برای جملهٔ «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ» است؛ با این تقدیر: «من الذين هادوا قوم يحرفون» (از کسانی که یهودی شدند، گروهی هستند که تحریف می‌کنند) یا «من الذين هادوا من يحرفون» (از کسانی که یهودی شدند، کسانی هستند که تحریف می‌کنند). گفته‌اند: حذف موصوف [در ادبیات عرب] رایج است؛ مانند سخن ذی‌الرمّه:

«فظلوا و منهم دمعه سابق له» (روز را سپری کردند در حالی که از میانشان کسی بود که اشکش بر او سبقت می‌گرفت،)

«و آخر يشني دمعه العين بالمهل» (و دیگری اشک چشم را به‌آرامی فرو می‌ریخت).

مقصود شاعر این است: «و منهم قوم دمعه» (و از میان آنان گروهی بودند که اشکشان...) یا «و منهم من دمعه» (و از میان آنان کسی بود که اشکش...). خدای متعال این گروه را به تحریف کلمات از جایگاه‌هایشان توصیف فرموده است؛ و این کار یا با دگرگون کردنِ جایگاه واژه‌ها از طریق پیش و پس کردن، کاستن و افزودن بوده است ــ چنان‌که به توراتِ کنونی نسبت داده می‌شود ــ و یا با تفسیرِ آنچه در تورات از موسی (ع) و دیگر پیامبران رسیده به غیر از معنای حقّی که مقصود بوده است؛ همان‌گونه که بشارت‌های تورات دربارهٔ پیامبر خدا (ص) را تأویل کردند، و پیش از آن نیز بشارتِ واردشده دربارهٔ مسیح (ع) را تأویل نمودند و گفتند: آن موعود هنوز نیامده است، و آنان تا به امروز چشم‌به‌راهِ آمدنش هستند.

و ممکن است مراد از تحریف کلمات از جایگاه‌هایشان، همان مطلبی باشد که خدای متعال در ادامه یاد می‌کند:

«وَ يَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا» (و می‌گویند: شنیدیم و نافرمانی کردیم).

در این صورت، این جمله‌ها عطف بر سخنِ الهی: «يُحَرِّفُونَ» (تحریف می‌کنند) خواهد بود، و آنگاه مراد از تحریفِ کلمات از جایگاه‌هایشان این است که سخن را در غیر جایگاهی به کار گیرند که شایسته است در آن نهاده شود. بدین‌ترتیب، سخنِ گوینده که می‌گوید: «سمعنا» (شنیدیم)، حقّش آن است که در جایگاه اطاعت گذاشته شود و گفته شود: «سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا» (شنیدیم و اطاعت کردیم)، نه اینکه گفته شود: «سمعنا و عصينا» (شنیدیم و نافرمانی کردیم)، یا اینکه «سمعنا» در موضع ریشخند و مسخره‌کردن قرار داده شود. همچنین سخنِ گوینده که می‌گوید: «اسمع» (بشنو)، سزاوار است درباره‌اش گفته شود: «اسمع أسمعك الله» (بشنو، خدا به تو بشنواند)، نه آنکه گفته شود: «اِسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ»؛ یعنی «لا أسمعك الله» (خدا به تو نشنواند) و [نیز گفته شود:] «راعنا»؛ واژه‌ای که در زبان یهود معنای «اسمع غير مسمع» (بشنو که هرگز نشنوی) را می‌رساند.

و سخن پروردگار: «لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ» (با پیچاندن زبان‌هایشان و نکوهش در دین)؛ ریشهٔ «لَیّ» پیچاندن و تابیدن است؛ یعنی با زبان‌های خویش [سخن را] می‌پیچانند و منحرف می‌سازند تا باطلِ کلامشان را در چهرهٔ حق، و تحقیر و بی‌احترامی را در قالب ادب و احترام بنمایانند؛ زیرا مؤمنان هنگامی که با پیامبر خدا (ص) سخن می‌گفتند، ایشان را با این گفتار مخاطب می‌ساختند:

«راعنا يا رسول الله» (ما را رعایت کن ای پیامبر خدا)؛ و معنایش این بود که: «به ما مهلت بده و سخنمان را بشنو تا مقصودمان را از کلام خود تمام کنیم». اما یهودیان این تعبیر را غنیمت شمردند و پیامبر خدا (ص) را با گفتنِ «راعنا» مخاطب می‌ساختند، در حالی که از آن، معنای ناپسندی را اراده می‌کردند که در زبان خودشان رواج داشت و هرگز شایستهٔ مقام والای آن حضرت (ص) نبود؛ از این رو در این آیه به سبب همین کار نکوهش شدند، و آن این فرمودهٔ خدای متعال است که:

«يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ» (کلمات را از جایگاه‌هایش تحریف می‌کنند).

سپس آن را با این کلام خود تفسیر کرد که: «وَ يَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ» (و می‌گویند: شنیدیم و نافرمانی کردیم، و [به طعنه می‌گویند:] بشنو که هرگز نشنوی/ناشنوا گردی)، سپس این سخن خود را به عنوان عطف تفسیری بر آن افزود که: «وَ رٰاعِنٰا» (و [می‌گویند:] «راعنا»). آن‌گاه یادآور شد که این کار ناپسندشان، پیچاندن زبان و طعنه‌زدن در دین است؛ از این رو فرمود: «لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ» (با پیچاندن زبان‌هایشان و طعنه‌زدن در دین). این دو مصدر در جایگاه حال قرار دارند و تقدیر کلام چنین است: «لاوين بألسنتهم، و طاعنين في الدين» (در حالی که زبان‌های خود را می‌پیچانند و به دین طعنه می‌زنند).

خدای متعال می‌فرماید: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا لَكٰانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ» (و اگر آنان می‌گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم، قطعاً برایشان بهتر و استوارتر بود).
اینکه چنین سخنی از آنان — که دربردارندهٔ ادب دینی و تسلیم در برابر حق است — «بهتر» و «استوارتر» از گفتار فعلی‌شان دانسته شده (با اینکه سخن فعلی آنان مشتمل بر زبان‌پیچانی و طعنه‌زنیِ ناپسند است و هیچ خیر و استواری‌ای در آن وجود ندارد)، بر پایهٔ مقایسهٔ اثر حقیقی و راستینِ این سخنِ حق با اثری است که آنان به پندار خود برای کلام خویش گمان می‌کردند؛ هرچند سخنشان در واقعیت چنین اثری نداشت. بنابراین مقایسه میان اثری حقیقی و اثری است که به گمانِ آنان حق پنداشته می‌شد.
معنای آیه این است که: اگر می‌گفتند: «سمعنا و أطعنا» (شنیدیم و اطاعت کردیم)، خیر و استواری حاصل از آن، بسیار فراتر از چیزی بود که در خیال خود برای این پیچاندن زبان و طعنه‌زدن می‌پنداشتند. این شیوهٔ سخن، همانند این فرمودهٔ خدای متعال است: «وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَهً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْهٰا وَ تَرَكُوكَ قٰائِماً قُلْ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجٰارَهِ وَ اللّٰهُ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ» (و چون دادوستدی یا سرگرمی‌ای ببینند، به سوی آن پراکنده می‌شوند و تو را ایستاده رها می‌کنند؛ بگو: آنچه نزد خداست، از سرگرمی و از دادوستد بهتر است و خدا بهترینِ روزی‌رسانان است؛ جمعه: ۱۱).

خدای متعال می‌فرماید: «وَ لٰكِنْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً» (ولی خدا آنان را به سبب کفرشان لعنت کرد؛ پس جز اندکی ایمان نمی‌آورند).
این سخن برای آن است که شنوندگان را از اینکه یهودیان بگویند «شنیدیم و اطاعت کردیم» ناامید سازد؛ چرا که این عبارت، کلامِ ایمان است و اینان رانده‌شدگان از رحمت الهی هستند و توفیق ایمان نمی‌یابند. به همین سبب در آیه تعبیر «لو أنهم قالوا» (اگر می‌گفتند) به کار رفت که بیانگر تمنّایی است که بر ناممکن بودن دلالت دارد.

ظاهر این است که حرف «باء» در تعبیر «بِكُفْرِهِمْ» (به سبب کفرشان) برای بیان سببیّت است، نه صرفاً نشانه‌بودن؛ چرا که کفر امری زوال‌پذیر است، و با ایمان برطرف می‌شود؛ از این رو کفر از آن حیث که کفر است، به خودیِ خود موجب لعنتی نمی‌گردد که مانع قطعیِ ایمان باشد. اما چون آنان کفر ورزیدند (و خدای متعال در پایان این سوره چگونگیِ کفرشان را شرح خواهد داد)، خداوند به سبب آن چنان لعنتشان کرد که کفر را بر آنان تثبیت نمود، به گونه‌ای که در پی آن جز اندکی ایمان نمی‌آورند؛ پس این نکته را نیک دریاب.

اما دربارهٔ این فرمودهٔ خدا که: «فَلٰا يُؤْمِنُونَ إِلّٰا قَلِيلاً» (پس جز اندکی ایمان نمی‌آورند)، گفته شده است که «قَلِيلاً» حال است و تقدیر کلام چنین است: «إلا و هم قليل»؛ یعنی ایمان نمی‌آورند مگر در حالی که شمارشان اندک است (تنها عدهٔ اندکی از آنان ایمان می‌آورند). گاه نیز گفته شده که «قَلِيلاً» صفت برای موصوفی محذوف است و تقدیر آن چنین است: «فلا يؤمنون إلا إيمانا قليلا» (پس ایمان نمی‌آورند مگر ایمانی اندک). این وجه نیز مانند وجه نخست بی‌اشکال است، اما باید این نکته را بر آن افزود که متصف شدنِ ایمان به اندک بودن، از قبیل «وصف به حال متعلَّق» (توصیف یک چیز به اعتبار پیوندش با چیزی دیگر) است؛ یعنی ایمانی که آنچه بدان ایمان می‌آورند، اندک است.

اما آنچه برخی مفسران گفته‌اند که مراد از آن، ایمانِ اندک در برابر ایمانِ کامل است، و گفته‌اند که معنایش این است: «ایمان نمی‌آورند مگر به مقداری اندک از ایمان که به حساب نمی‌آید، چرا که نه عمل صاحبش را اصلاح می‌کند، نه جانش را پاک می‌سازد و نه عقلش را ارتقا می‌دهد»، سخنی نادرست است؛ زیرا ایمان در درجات و مراتب گوناگون، به اوصافی چون «مستقر» (پایدار) و «مستودع» (عاریه‌ای و ناپایدار)، و «کامل» و «ناقص» وصف می‌شود، اما با «اندکی» و نقطهٔ مقابل آن «بسیاری» توصیف نمی‌گردد، به‌ویژه در متنی چون قرآن که بلیغ‌ترین سخن است.

افزون بر این، مراد از ایمانِ یادشده در آیه، یا حقیقت ایمان قلبی در برابر نفاق است یا صورت ظاهری ایمان که چه بسا بر آن «اسلام» اطلاق می‌شود؛ و معتبر بودنِ آن به هر یک از معانی‌اش و ارج نهادن به آن در اسلام، از اموری است که تردیدی در آن نیست و آیات قرآن بر آن صراحت دارند. خدای متعال می‌فرماید:

«وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقيٰ إِلَيْكُمُ السَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً» (نساء: ۹۴؛ «و به كسی كه سلام به سوی شما افكند [و اظهار اسلام كرد]، نگویید مؤمن نیستی»). گذشته از این، برای آنچه خداوند متعال از آن استثنا می‌کند (یعنی در جملهٔ «وَ لٰكِنْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ»؛ «ولي خدا به سبب كفرشان لعنتشان كرد»)، کمترین درجات ایمان یا همان اسلامِ ظاهری کفایت می‌کرد؛ به این صورت که با گفتنِ «سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا» (شنیدیم و اطاعت کردیم) همانند دیگر مسلمانان ظاهر را حفظ می‌کردند.

آنچه او را به این خطا انداخت، این توهم بود که لعنت الهی به سبب کفرشان ممکن نیست با ایمان آوردنِ برخی از آنان بی‌اثر بماند؛ ازاین‌رو چنین پنداشت که «كم بودن» صفتِ ایمان است، یعنی ایمانی ناچیز که به حساب نمی‌آید، تا جملهٔ «لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ» (خدا به سبب کفرشان لعنتشان کرد) درست درآید. او غفلت ورزیده است از اینکه این خطاب‌ها و صفات نکوهش، بازخواست‌ها و توبیخ‌هایی که در بر دارند، همگی متوجه جامعه‌ها از جهتِ جامعه بودنشان است. بنابراین، آنچه لعنت، خشم و دیگر بازخواست‌های عمومی دامنگیرش شده، همانا جامعهٔ یهود به عنوان یک پیکره و جامعهٔ شکل‌گرفته است؛ ازاین‌رو نه ایمان می‌آورند، نه نیکبخت می‌شوند و نه رستگار می‌گردند؛ وضعیتی که تا امروز چنین بوده و تا روز قیامت نیز بر همین حال خواهند بود.

صفحهٔ منبع ۳۶۷

اما استثنا، تنها نسبت به افراد است، و بیرون رفتنِ برخی از افراد از حکمِ حتمیِ صادرشده برای جامعه، نقضِ آن حکم به شمار نمی‌آید. آنچه این استثنا را لازم ساخت، این بود که افراد به اعتباری همان جامعه هستند؛ ازاین‌رو در جملهٔ «فَلاٰ يُؤْمِنُونَ» (پس ایمان نمی‌آورند)، از آنجا که ایمان از افراد نفی شد—هرچند این نفی از جهتِ پیوستگیِ اجتماعیِ آنان بود—و ممکن بود توهم شود که این حکم تک‌تکِ آنان را فرا می‌گیرد به گونه‌ای که هیچ‌کس از آن رهایی نمی‌یابد، استثنا کرد و فرمود: «إِلاّٰ قَلِيلاً» (مگر اندکی). بنابراین، این آیه همانند این سخنِ خدای متعال جریان دارد: «وَ لَوْ أَنّٰا كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيٰارِكُمْ مٰا فَعَلُوهُ إِلاّٰ قَلِيلٌ مِنْهُمْ» (نساء: ۶۶؛ «و اگر بر آنان مقرّر می‌كردیم كه خودتان را به كشتن دهید یا از دیارتان بیرون بروید، جز اندكی از آنان آن را انجام نمی‌دادند»).

خدای متعال می‌فرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا» تا آخر آیه؛ «طَمْس» به معنای محو کردنِ اثر چیزی است. «وَجه» (صورت یا رو)، آن بخش از هر چیز است که با تو روبه‌رو می‌شود و آشکار می‌گردد، و در انسان همان بخشِ پیشین و پیدای سر و آن قسمتی است که با تو رویاروی می‌گردد؛ این واژه همان‌گونه که در امور حسی به کار می‌رود، در امور معنوی نیز کاربرد دارد. «أدبار» جمعِ «دُبُر» (با دو ضمه) به معنای پشتِ سر و قفا است. مقصود از «أصحاب السبت» (اهل شنبه) گروهی از یهودیان بودند که در روز شنبه دست به تجاوز و نافرمانی می‌زدند و خدا آنان را لعنت کرد و مسخ نمود. خدای متعال می‌فرماید: «وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كٰانَتْ حٰاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتٰانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لاٰ يَسْبِتُونَ لاٰ تَأْتِيهِمْ» (اعراف: ۱۶۳؛ «و از آنان دربارهٔ آن آبادی بپرس که در ساحل دریا بود؛ آن‌گاه که در روز شنبه تجاوز می‌کردند، آن‌گاه که ماهیانشان در روز شنبه‌شان آشکار [بر روی آب] به سوی آنان می‌آمدند و روزی که شنبه نبود، نزدشان نمی‌آمدند»)، و خدای متعال می‌فرماید: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنٰا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِينَ فَجَعَلْنٰاهٰا نَكٰالاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا» (بقره: ۶۶؛ «و بی‌گمان کسانی از خودتان را که در روز شنبه تجاوز کردند شناختید، پس به آنان گفتیم: بوزینگانی رانده‌شده باشید! و آن [عقوبت] را برای کسانی که پیش روی آن و پشت سر آن بودند، مایهٔ عبرت ساختیم»).

آیات پیشین—همان‌طور که دانستی—به بیانِ حال و روز یهود یا گروهی از یهودیان می‌پرداخت، و سخن به اینجا کشید که آنان در برابر خیانت به خدا و پیامبرش و تباه ساختنِ مصلحتِ دینشان، به لعنتی از جانب خدا دچار شدند که به جمعِ آنان پیوست و توفیقِ ایمان را از آنان سلب نمود، مگر اندکی از ایشان. ازاین‌رو خطاب برای همهٔ اهل کتاب فراگیر شد—چنان‌که از عبارتِ «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ» (ای کسانی که کتاب به شما داده شده است) برمی‌آید—و آنان را به ایمان به کتابی فرا خواند که تصدیق‌کنندهٔ کتابِ همراهِ خودشان نازل کرده است؛ همچنین آنان را از خشمی بیم داد که اگر بی‌هیچ عذری سرکشی و استکبار ورزند دامنگیرشان خواهد شد: از جنسِ طمس (محو کردن و دگرگون ساختنِ صورت‌ها) یا لعنتی که بی‌تردید و پیوسته در پیِ آنان خواهد بود.

و این همان هشداری است که با عبارتِ «مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَليٰ أَدْبٰارِهٰا» (پیش از آنکه چهره‌هایی را محو کنیم و سپس آنها را به پشتِ سرشان برگردانیم) بیان فرموده است. پس «طمسِ چهره‌ها» به معنای محو کردنِ همین چهره‌ها و جهت‌گیری‌هایی است که انسان‌ها با آنها به سوی هدف‌های حیاتیِ خویش—که سعادتِ مورد انتظار و امیدِ آدمی در آنهاست—رو می‌آورند؛ اما نه آن محو شدنی که موجب نابودی، زوالِ چهره‌ها و باطل گشتنِ آثارشان گردد، بلکه محوی که مایهٔ بازگردانده شدنِ آن چهره‌ها به سوی پشتِ سرشان شود. پس آنها طبق همان فطرتی که بر آن آفریده شده‌اند مقاصد خود را دنبال می‌کنند، ولی چون چهره‌هایشان به سوی پشتِ سر کار گذاشته شده و به قفا برگردانده شده است، رو به سوی مقصدی نمی‌کنند جز به سوی آنچه پشت سر نهاده‌اند؛ و به سمت آن نیز جز با واپس‌روی (عقب‌عقب رفتن) گام برنمی‌دارند.

و این انسان — که بر پایهٔ طبع و فطرت رو به سوی چیزی دارد که آن را خیر و سعادتِ خویش می‌بیند — هر زمان به چیزی رو کند که آن را خیرِ خود و صلاح دین یا دنیایش می‌پندارد، جز به شر و تباهی نمی‌رسد؛ و هر چه در پیشروی بکوشد، بیشتر واپس می‌ماند، و هرگز رستگار نخواهد شد.

اما لعنت کردنِ آنان مانند لعنتِ اصحاب سبت (اهل روز شنبه)، بر پایهٔ آیاتی که پیش‌تر گذشت و از مسخ شدنِ (تغییر صورت و ماهیت یافتنِ) آنان به شکل بوزینگان خبر می‌داد، در ظاهر به معنای مسخ است.

بر این اساس، واژهٔ «أَوْ» در فرمودهٔ او: «أَوْ نَلْعَنَهُمْ» (یا لعنتشان کنیم)، بر معنای ظاهریِ خود باقی است که تردید (یا این یا آن) را می‌رساند. فرقِ میان این دو تهدید آن است که تهدید نخست — یعنی طمس (محو کردن چهره‌ها) — موجب دگرگونی در اهدافِ مغضوب‌علیهم (خشم‌گرفتگان) می‌شود بی آنکه آفرینش آنان دگرگون گردد، مگر در برخی از حالات و ویژگی‌های آن؛ ولی تهدید دوم — یعنی لعنت همانند لعنتِ اصحاب سبت — دگرگونی در هدف را با تغییر آفرینش انسانی به آفرینشی حیوانی مانند بوزینگان به همراه دارد.

پس اینان اگر از فرمان‌برداری سر باز زنند — و چنان‌که پایان آیه می‌فهماند، سر باز خواهند زد — به یکی از این دو خشم الهی گرفتار می‌شوند: یا طمسِ چهره‌ها، و یا لعنتی مانند لعنتِ اصحاب سبت. با این حال آیه دلالت دارد که این خشم همگیِ آنان را فرا نمی‌گیرد، چرا که فرمود: «وُجُوهاً» (چهره‌هایی) و واژه را به صورت جمعِ نکره (ناشناس) آورد؛ در حالی که اگر همهٔ آنان مراد بود، نکره آورده نمی‌شد. نکره آوردنِ «وجوه» و معین نکردنش نکتهٔ دیگری نیز دارد: از آنجا که این مقام، مقامِ وعید و تهدید است، و تهدیدِ گروهی است به بلایی که تنها دامن‌گیرِ برخی از آنان می‌شود، مبهم گذاشتنِ افرادی که خشم الهی بر آنان فرود می‌آید در هشدار دادن و بیم افکندن اثرگذارتر است؛ زیرا این توصیف با همهٔ ابهامش، بر تک‌تکِ افراد آن قوم قابل انطباق است و هیچ‌یک از آنان خود را از رسیدن این عذاب سخت در امان نمی‌بیند؛ و این شیوه در کلام، در مقام تهدید و ترساندن، شیوه‌ای رایج است.

و در این سخن که خدای متعال می‌فرماید: «أَوْ نَلْعَنَهُمْ» (یا لعنتشان کنیم)، از آنجا که ضمیر «هم» را — که برای صاحبان خرد وضع شده است — بنا بر ظاهر به «وُجُوهاً» بازگردانده است، با اشاره یا صراحت می‌فهماند که مراد از «وجوه»، خودِ افراد هستند از آن جهت که رو به سوی مقاصدشان دارند. بدین ترتیب، این احتمال ضعیف می‌شود که مراد از طمسِ چهره‌ها و برگرداندنشان به پشت، چرخاندنِ صورت‌های جسمانی به طرف پشتِ گردن باشد (چنان‌که برخی گفته‌اند)؛ و این احتمال قوت می‌گیرد که مقصود از برگرداندن چهره‌ها به پشت، دگرگون ساختن جان‌ها از حالتِ استواری اندیشه و درکِ واقعیت‌ها آن‌گونه که هستند، به حالتِ انحراف و سقوط فکری است؛ بدان‌گونه که هیچ حقی را نمی‌بیند مگر آنکه از آن روی می‌گرداند و دلش از آن بیزار می‌شود، و به هیچ باطلی برنمی‌خورد مگر آنکه به آن متمایل می‌گردد و شیفته‌اش می‌شود.

صفحهٔ منبع ۳۶۹

و این گونه‌ای تصرّف الهی از روی خشم و کیفر است، نظیر آنچه این سخن بر آن دلالت دارد که خدای متعال می‌فرماید: «وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّهٍ وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ» (و دل‌ها و دیدگانشان را دگرگون می‌سازیم، همان‌گونه که نخستین بار به آن ایمان نیاوردند، و آنان را در سرکشی‌شان وامی‌گذاریم تا سرگردان بمانند؛ انعام: ۱۱۰).

بنابراین از آنچه گذشت روشن شد که مراد از طمسِ چهره‌ها در آیه، نوعی تصرّف الهی در جان‌هاست که سبب می‌شود سرشتِ آن‌ها در زمینهٔ ایمان به خدا و آیات او دگرگون گردد، به گونه‌ای که به جای پیروی از حق و دوری از باطل، به پیروی از باطل و پرهیز از حق روی آورند؛ چنان‌که آغاز آیه نیز آن را تأیید می‌کند: «آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ إلخ» (به آنچه نازل کردیم و تصدیق‌کنندهٔ آن چیزی است که با شماست ایمان آورید، پیش از آنکه چهره‌هایی را محو کنیم... تا پایان آیه). و نیز روشن شد که مراد از لعنتِ یادشده در آیه، همان مسخ است.

و چه بسا گفته شده است: مراد از طمس، برگرداندنِ چهره‌های گروهی به پشتِ گردنشان است و این رخداد در آخرالزمان یا در روز قیامت خواهد بود. اما اشکال این سخن آن است که فرمودهٔ او: «أَوْ نَلْعَنَهُمْ» (یا لعنتشان کنیم) با آن ناسازگار است، چنان‌که بیانش گذشت.

و چه بسا گفته شده است: مراد از طمس، خواری و بی‌یاور ماندن در دنیاست؛ به طوری که پیوسته در ذلت و تیره‌بختی بمانند و هیچ هدفِ سعادت‌بخشی را دنبال نکنند مگر آنکه خداوند آن را برایشان به سرابی بی‌خیر بدل سازد. اشکالِ این گفته نیز آن است که هرچند سخن چندان دور از ذهنی نیست، اما چنان‌که پیش‌تر گذشت، آغاز آیه با آن سازگار نیست.

و چه بسا گفته شده است: مراد از آن، بیرون راندنِ آنان و بازگرداندنِ دوباره‌شان به جایی است که از آن بیرون آمده بودند؛ زیرا آنان از حجاز به سرزمین شام و فلسطین تبعید شدند، در حالی که پیش‌تر نیز از همان دو سرزمین آمده بودند. و اشکال این نظر آن است که آغاز آیه با سیاق خود، چیزی جز این را تأیید می‌کند، چنان‌که دانستی.

آری، ممکن است گفته شود که مراد از آن، دگرگون ساختن دل‌هایشان و محو کردن سیمای باطن آنان از حق به سوی باطل است، به‌گونه‌ای که هرگز با ایمان به خدا و آیاتش رستگار نشوند. از سوی دیگر، چون دینِ حق همان راهی است که هیچ انسانی در رسیدن به سعادت زندگی دنیایش پیروز نمی‌گردد مگر با گام نهادن در آن و استوار ماندن بر آن، و کسی که از آن منحرف شود فرجامی جز فروافتادن در کانون فساد و سرنگونی در پرتگاه‌های هلاکت ندارد، خدای متعال می‌فرماید:

«ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي النّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا»؛ «فساد و تباهی در خشکی و دریا به سبب دستاورد مردم آشکار شد، تا [خدا کیفرِ] بخشی از آنچه را انجام داده‌اند به آنان بچشاند» (روم: ۴۱).

و خدای متعال می‌فرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرىٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ،وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ»؛ «و اگر مردم آبادی‌ها ایمان می‌آوردند و پروا پیشه می‌کردند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین بر آنان می‌گشودیم، ولی تکذیب کردند؛ پس ما نیز آنان را [به کیفر کردارشان] گرفتار ساختیم» (اعراف: ۹۶). و لازمهٔ این حقیقت آن است که محو شدن چهره‌ها از معارف حق دینی، به معنای محو شدن آن‌ها از حقایق سعادت زندگی دنیا در همهٔ گونه‌های آن است؛ از این رو، کسی که از سعادت دین محروم شود، از سعادت دنیا نیز محروم خواهد ماند؛ سعادتی همچون ثبات و پایداری اوضاع، گسترش امنیت، شوکت و عزتِ استقلال و حاکمیت، و هر آنچه زندگی با آن گوارا می‌شود و پستان کار و کوشش را پرشیر می‌گرداند (موجب رونق و ثمردهی تلاش‌ها می‌گردد)، مگر تنها به اندازه‌ای که آموزه‌ها و تعالیم دینی در جامعهٔ آنان نفوذ داده شود؛ و بر این پایه، هیچ اشکالی ندارد که میان بیشترِ این وجوهِ یادشده یا همهٔ آن‌ها جمع شود.

خدای متعال می‌فرماید: «وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً»؛ «و فرمان خدا همواره انجام‌شدنی است». این سخن اشاره به آن دارد که این امر ناگزیر واقع خواهد شد؛ و بی‌گمان طبق آنچه خداوند در کتابش یاد کرده است واقع هم شده است؛ از قبیل لعنت کردن آنان، فرود آوردن خشم خویش بر ایشان، افکندن دشمنی و کینه در میانشان تا روز قیامت، و مواردی دیگر که در آیات فراوان آمده است.

خدای متعال می‌فرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ»؛ «همانا خدا شرک ورزیدن به خود را نمی‌آمرزد و فروتر از آن را برای هر کس بخواهد می‌آمرزد». ظاهر سیاق نشان می‌دهد که این آیه در مقام بیان دلیل برای حکمی است که در آیهٔ پیشین یاد شد، یعنی این کلام الهی: «آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَكُم مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ إلخ»؛ «به آنچه نازل کرده‌ایم و تصدیق‌کنندهٔ کتابِ شماست ایمان بیاورید پیش از آنکه چهره‌هایی را محو کنیم...». بنابراین، معنا به چنین سخنی بازمی‌گردد: اگر به آن ایمان نیاورید با این کارتان مشرک خواهید بود، و خدا شرک ورزیدن به خود را نمی‌آمرزد؛ پس خشم و کیفرش بر شما فرود می‌آید و با بازگرداندن چهره‌هایتان به پشت، آن‌ها را محو می‌سازد یا شما را لعنت می‌کند. در نتیجه، پیامدِ این نیامرزیدن، بار شدنِ آثار دنیوی شرک، از قبیل محو چهره‌ها یا لعنت، بر آن است.

و تفاوت میان مضمون این آیه و کلام خدای متعال در این آیه که می‌فرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِيداً»؛ «بی‌تردید خدا شرک ورزیدن به خود را نمی‌آمرزد و فروتر از آن را برای هر کس بخواهد می‌آمرزد، و هر کس به خدا شرک آورد، قطعاً در گمراهی دوری افتاده است» (نساء: ۱۱۶)، در همین نکته است؛ زیرا این آیه (آیهٔ ۴۸) به آثار دنیوی شرک تهدید می‌کند و آن آیه (آیهٔ ۱۱۶) به آثار اخروی آن بیم می‌دهد. البته این تفاوت از جهت انطباق بر مورد است، گرچه هر دو آیه بر حسب اطلاق، همهٔ آثار را در بر می‌گیرند.

و آمرزش خدای سبحان و نیامرزیدن او، هیچ‌کدام بی‌حساب و گزاف واقع نمی‌شود، بلکه بر پایهٔ حکمت است و او شکست‌ناپذیرِ دانا (عزیز و حکیم) است. اما آمرزیده نشدنِ شرک بدان سبب است که آفرینش با همهٔ رحمتی که در آن جریان دارد، تنها بر شالودهٔ بندگی و پروردگاری (عبودیت و ربوبیت) استوار می‌گردد؛ چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: «وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ»؛ «و جن و انس را نیافریدم مگر برای آنکه مرا بندگی کنند» (ذاریات: ۵۶)، و همراه با شرک، هیچ بندگی‌ای تحقق نمی‌یابد. اما آمرزشِ دیگر گناهان و نافرمانی‌هایی که فروتر از شرک‌اند، به سبب شفاعت کسانی است که حق شفاعت برایشان قرار داده شده است، از پیامبران، اولیا، فرشتگان و کارهای شایسته؛ همان‌گونه که تفصیل آن در بحث شفاعت در جلد یکم این کتاب گذشت.

اما موضوع توبه؛ آیه به جهت ویژگیِ موردِ خود اصلاً به آن نپرداخته است؛ زیرا موردِ این آیه، بی‌ایمانی است و با بی‌ایمانی، توبه‌ای تحقق نمی‌یابد. افزون بر این، با توبه همهٔ گناهان، حتی شرک، آمرزیده می‌شود؛ چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: «قُلْ يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ وَ أَنِيبُوا إِلىٰ رَبِّكُمْ»؛ «بگو: ای بندگان من که بر خویشتن زیاده‌روی روا داشته‌اید! از رحمت خدا نومید نشوید؛ همانا خدا همهٔ گناهان را می‌آمرزد، که او همواره بسیار آمرزنده و مهربان است؛ و به سوی پروردگارتان بازگردید» (زمر: ۵۴).

صفحهٔ منبع ۳۷۱

مقصود از شرک در این آیه ناگزیر چیزی است که کفر را نیز در بر می‌گیرد؛ چراکه کافر نیز بی‌گمان آمرزیده نمی‌شود، هرچند نام و عنوان «مشرک» بر او صدق نکند، بنا بر این مبنا که در قرآن اهل کتاب «مشرک» نامیده نمی‌شوند؛ هرچند کفر آنان به قرآن و به آنچه پیامبر آورده است در واقع نوعی شرک است که ورزیده‌اند (به تفسیر آیهٔ ۲۲۱ از سورهٔ بقره رجوع کنید). و هرگاه اهل کتاب به آنچه خداوند در تصدیق کتابشان فرو فرستاده ایمان نیاورند، به آن کافر شده‌اند و آنچه را در دست دارند با خدای پاک و منزه شریک ساخته‌اند؛ زیرا آن را به صورتی برگرفته‌اند که خداوند نمی‌خواهد. بنابراین، کسی که به موسی (ع) ایمان دارد، هرگاه به مسیح (ع) کفر ورزد، در واقع به خدا کفر ورزیده و موسی را شریک او قرار داده است؛ و شاید نکتهٔ این تعبیر خدای متعال که فرمود: «أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» (اینکه به او شرک آورده شود) و نفرمود «المشرك» (مشرک) یا «المشركين» (مشرکان)، همین باشد.

و اینکه خدای متعال می‌فرماید: «لِمَنْ يَشٰاءُ» (برای هر کس که بخواهد)، قیدی برای کلام است تا این توهم را بزداید که کسی از مردم در خدای متعال اثری می‌گذارد که به سبب آن، آمرزش بر او واجب شود، به گونه‌ای که حاکمی بر خدای متعال حکم براند یا چیره‌گری بر او چیره شود. و در قرآن، مشروط ساختنِ امور قطعی و ثابت به خواست و مشیت الهی بسیار آمده است و دلیل همه یا بیشتر آنها دفع همین توهمِ یادشده است؛ چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: «خٰالِدِينَ فِيهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلّٰا مٰا شٰاءَ رَبُّكَ عَطٰاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ» (هود: ۱۰۸؛ تا آسمان‌ها و زمین برپاست در آن جاودانه‌اند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد؛ بخششی است ناگسستنی).

افزون بر این، حکمت اقتضا می‌کند که گناهِ هر گناهکاری آمرزیده نشود، وگرنه امر و نهی بیهوده می‌شد، تشریع شریعت باطل می‌گشت و نظام تربیت الهی از هم می‌پاشید؛ و این سخن خداوند که می‌فرماید: «لِمَنْ يَشٰاءُ» (برای هر کس که بخواهد)، اشاره به همین نکته دارد. از اینجا روشن می‌شود که از هر یک از گناهان، ناگزیر باید برخی موارد آمرزیده نشود، وگرنه نهی از آن گناه بی‌معنا بود. و این مطلب با لحنِ عام آیاتی که اسباب آمرزش را بیان می‌کنند ناسازگار نیست؛ چراکه سخن در اینجا دربارهٔ تحقق عینیِ آمرزش است، نه وعدهٔ آن به‌صورت مطلق، و برخی از گناهان از کسانی سر می‌زند که به سبب شرک و مانند آن هرگز آمرزیده نمی‌شوند.

پس معنای آیه این است که خدای متعال شرک را نه از کافری می‌آمرزد و نه از مشرکی، و گناهان دیگرِ فروتر از شرک را به شفاعت شفاعت‌کننده‌ای از بندگانش یا به سبب کرداری شایسته می‌آمرزد؛ و او تعالی هرگز مجبور نیست که هر گناهی از این گناهان را برای هر گناهکاری بیامرزد، بلکه اختیار دارد که بیامرزد یا نیامرزد، و همهٔ اینها بر پایهٔ حکمت است.

خدای متعال می‌فرماید: «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ» (آیا به کسانی که خویشتن را پاک می‌شمارند ننگریسته‌ای؟). راغب گفته است: «ریشهٔ زکات، نمو و بالندگی برآمده از برکت خدای متعال است» ــ تا آنجا که می‌گوید: ــ «و تزکیه کردنِ انسان خود را دو گونه است؛ یکی از آن دو این‌چنین است:»

«تزکیه در عمل، که پسندیده است، و مقصود از سخن خدای متعال نیز همین است که فرمود: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّٰى» (به‌راستی رستگار شد آن‌که خود را پاک گردانید)؛ و دوم، تزکیه در گفتار است، مانند اینکه شخص به عدالت دیگری گواهی دهد. اما اگر انسان این کار را دربارهٔ خودش انجام دهد، نکوهیده است؛ و خدای متعال از آن نهی کرده و فرموده است: «فَلاٰ تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ» (پس خودتان را پاک مشمارید). نهی خداوند از این کار برای ادب‌آموختن است؛ زیرا خودستاییِ انسان عقلاً و شرعاً زشت است؛ و از همین روست که روایت کرده‌اند:» «از حکیمی پرسیدند: «چه چیز است که با وجود حق‌بودن پسندیده نیست؟» گفت: «اینکه آدمی از خود ستایش کند». سخن راغب به پایان رسید.»

از آنجا که این آیه در میان آیاتی پیاپی جای گرفته که به بررسی حال اهل کتاب پرداخته است، ظاهر این است که این خودستایان همان اهل کتاب یا گروهی از آنان هستند؛ و اگر با عنوان «اهل کتاب» توصیف نشدند، از آن روست که دانایانِ به خدا و آیات او شایسته نیست به چنین رذیلت‌هایی آلوده گردند، و پافشاری بر این رذایل به‌راستی بیرون‌آمدن از حقیقت کتاب آسمانی و دانش آن است.

و مؤید این مطلب، سخنانی است که خدای متعال از یهود حکایت کرده است، مانند این گفتهٔ آنان که: «نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ» (مائده: ۱۸؛ ما پسران خدا و دوستان اوییم)، و این سخنشان که: «لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلّٰا أَيّٰاماً مَعْدُودَهً» (بقره: ۸۰؛ آتش دوزخ هرگز به ما نمی‌رسد مگر چند روزی اندک)، و ادعای ولایت و دوستیِ خدا داشتن، چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: «قُلْ يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ هٰادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيٰاءُ لِلّٰهِ مِنْ دُونِ النّٰاسِ» (جمعه: ۶؛ بگو ای کسانی که یهودی شده‌اید، اگر می‌پندارید که شما به جای دیگر مردم، دوستان خدایید...). پس این آیه کنایه از یهود است و در آن شاهدی است بر آنچه در آیات گذشته یاد شد؛ از سرکشیِ آنان در برابر خضوع برای حق و پیروی از آن، و ایمان نیاوردن به آیات خدای پاک و منزه، و ماندگار شدن لعنت الهی در آنان؛ و اینکه همهٔ اینها از پیامدهای خودشیفتگی و پاک شمردنِ خویشتن است.

خدای متعال می‌فرماید: «بَلِ اللّٰهُ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً» (بلکه خدا هر کس را بخواهد پاک می‌شمارد و به آنان حتی به اندازهٔ رشتهٔ باریکِ شکاف هستهٔ خرما ستم نمی‌شود). این سخن، اِعراض از خودستاییِ آنان (رد ادعای پاکی‌شان)، باطل دانستن این ادعا، و بیانگر آن است که این امر از شئون ربوبیت است و منحصراً به خدای متعال تعلق دارد؛ چراکه انسان، هرچند ممکن است به فضیلت‌هایی آراسته شود و به انواع شرافت و سروریِ معنوی درآید، اما توجه و تکیهٔ او بر این اوصاف تنها زمانی صورت می‌پذیرد که برای خود نوعی بی‌نیازی و استقلال قائل شود؛ و این در حقیقت به معنای ادعای الوهیت و شریک‌تراشی برای پروردگار جهانیان است. و کجا انسانِ نیازمندی که برای خود مالک هیچ سود، زیان، مرگ، زندگی و رستاخیزی نیست، می‌تواند در خیر یا فضیلتی از خدای پاک و منزه بی‌نیاز باشد؟ حال آنکه خودِ انسان، تمامیِ شئون وجودش، خیری که گمان می‌برد مالکش است، و همهٔ اسبابِ رسیدن به آن خیر، همگی بدون استثنا به‌تمامی در تملک خدای پاک و منزه است؛ پس چه چیزی برای انسان باقی می‌ماند؟

این غرور و خودشیفتگی که انسان را به پاک دانستن و ستایشِ خود وا می‌دارد، همان «عُجب» (خودپسندی) است که از ریشه‌ها و پایه‌های رذایل اخلاقی به‌شمار می‌رود. سپس این انسانِ مغرور که به خود تکیه کرده، چندی نمی‌گذرد که با دیگران روبه‌رو می‌شود و از این رذیلت، رذیلت دیگری زاده می‌شود که همان تکبر است؛ تکبر او در قالب برتری‌جویی بر دیگر بندگان خدا نمودار می‌گردد، و از این رهگذر بندگان خدای پاک و منزه را به بردگی می‌گیرد، و هرگونه ستم، سرکشیِ به ناحق، پرده‌دری از حرمت‌های الهی، و سلطه‌جویی بر جان، آبرو و مال مردم به دست او پدید می‌آید.

این همه در صورتی است که این صفت در حد یک ویژگیِ فردی باقی بماند؛ اما اگر از مرز فرد فراتر برود و به خُلقی اجتماعی و روشی قومی تبدیل شود، خطری بزرگ خواهد بود که نابودیِ نوع بشر و فسادِ زمین در آن رقم می‌خورد؛ و این همان چیزی است که خدای متعال از یهود حکایت می‌کند، آن‌جا که گفتند: «لَيْسَ عَلَيْنٰا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ» (در مورد بی‌سوادان و غیر اهل کتاب، هیچ گناه و تعهدی بر گردن ما نیست؛ آل‌عمران: ۷۵).

بنابراین، هیچ انسانی حق ندارد برای خود فضیلتی برشمارد که بدان ستایش شود، چه در آنچه می‌گوید راستگو باشد و چه دروغگو؛ زیرا او مالکِ آن فضیلت برای خویش نیست. اما خدای پاک و منزه از آنجا که مالکِ دارایی‌های بخشیده‌شده به انسان، و بخشندهٔ فضل به هر کس و به هر گونه که بخواهد است، سزاوار است که هر که را بخواهد با تزکیهٔ عملی (یعنی با بخشیدن برتری و سرریز کردن نعمت) یا با تزکیهٔ گفتاری (یعنی یاد کردن او با صفاتی که درخور ستایش است و ارج نهادن به او با صفات کمال) پاک و منزه شمارد؛ مانند سخن خداوند دربارهٔ آدم و نوح: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفىٰ آدَمَ وَ نُوحاً» (خداوند آدم و نوح را برگزید؛ آل‌عمران: ۳۳)، و سخن او دربارهٔ ابراهیم و ادریس: «إِنَّهُ كٰانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا» (او پیامبری بسیار راستگو و راست‌کردار بود؛ مریم: ۴۱ و ۵۶)، و سخن او دربارهٔ یعقوب:

«وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ» (و او به‌سبب آنچه آموختیمش، دارای دانشی ویژه بود؛ یوسف: ۶۸)، و سخن او دربارهٔ یوسف: «إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ» (بی‌تردید او از بندگانِ خالص‌شدهٔ ما بود؛ یوسف:

۲۴)، و سخن او دربارهٔ موسی: «إِنَّهُ كٰانَ مُخْلَصاً وَ كٰانَ رَسُولاً نَبِيًّا» (او برای خدا خالص شده، و فرستاده‌ای پیامبر بود؛ مریم: ۵۱)، و سخن او دربارهٔ عیسی: «وَجِيهاً فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ» (در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان است؛ آل‌عمران: ۴۵)، و سخن او دربارهٔ سلیمان و ایوب: «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ» (چه نیکو بنده‌ای بود که بسیار به سوی خدا بازمی‌گشت؛ ص: ۳۰ و ۴۴)، و سخن او دربارهٔ محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله:

«إِنَّ وَلِيِّيَ اللّٰهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتٰابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصّٰالِحِينَ» (همانا سرپرست من خدایی است که کتاب آسمانی را نازل کرده و اوست که شایستگان را سرپرستی می‌کند؛ اعراف: ۱۹۶)، و کلامش:

«وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» (و به راستی تو بر خویی بسیار بزرگ استواری؛ قلم: ۴)؛ و همچنین سخن خدای متعال دربارهٔ شماری از پیامبران که نامشان در سوره‌های انعام، مریم، انبیاء، صافات، ص و دیگر سوره‌ها آمده است.

کوتاه سخن آنکه، ستودن و پاک شمردن تنها حق خدای پاک و منزه است و هیچ‌کس در آن با او شریک نیست؛ چراکه اگر از غیر او صادر شود، جز از سر ستمگری برنمی‌خیزد و جز به ستمگری نمی‌انجامد، اما از سوی خدای متعال جز به حق و عدالت صادر نمی‌شود و به اندازه است و در آن نه زیاده‌روی می‌شود و نه کوتاهی. از این رو، در پی جملهٔ «بَلِ اللّٰهُ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ» (بلکه خدا هر کس را بخواهد پاک می‌شمارد)، فرمود: «وَ لٰا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً» (و به اندازهٔ رشتهٔ باریکِ شکاف هستهٔ خرما به آنان ستم نمی‌شود) که در حکمِ بیانِ دلیل و علت است.

از آنچه گذشت روشن شد که اگرچه تزکیه و ستایشِ خدای متعال به صورت مطلق آمده و هر دو نوعِ تزکیهٔ عملی و گفتاری را در بر می‌گیرد، اما با توجه به زمینه و سیاق سخن، در اینجا بر تزکیهٔ گفتاری منطبق است.

خدای متعال می‌فرماید: «وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً». «فتیل» وزنی بر پایهٔ مفعول (مفتول: تابیده‌شده) از ریشهٔ «فتل» به معنای تابیدن و پیچاندن است. گفته‌اند: مقصود از آن، همان رشتهٔ باریکی است که در شکاف هستهٔ خرما قرار دارد؛ و برخی نیز گفته‌اند: آنچه در درون و باطن هسته است.

در روایاتی از امامان اهل‌بیت (ع) آمده است: «أَنَّهُ النُّقْطَةُ الَّتِي عَلَى النَّوَاةِ، وَ النَّقِيرُ مَا فِي ظَهْرِهَا، وَ الْقِطْمِيرُ قِشْرُهَا» (فتیل همان نقطه‌ای است که روی هستهٔ خرماست، نقیر فرورفتگیِ پشت آن، و قطمیر پوست نازک آن است). و گفته‌اند: فتیل همان چرکِ تابیده‌شده‌ای است که با مالیدن دو انگشت به هم درمی‌آوری. به هر حال، کنایه از چیزی بسیار ناچیز است که به حساب نمی‌آید.

از این آیهٔ شریفه دو نکته روشن می‌شود: نخست آنکه صاحب فضیلت نباید به خود ببالد و دچار خودپسندی شود؛ و نباید از فضیلتِ خویش دم بزند و خود را بستاید، بلکه این کار تنها ویژهٔ خدای متعال است؛ زیرا ظاهر آیه چنین می‌رساند که منحصراً خداست که هر کس را شایستهٔ آراستگی به پاکی باشد، پاک می‌شمارد. بنابراین، دیگران نیز حق ندارند صاحب فضیلتی را پاک و ستوده بخوانند، مگر با همان کمالی که خدا او را بدان ستوده است. از این مطلب نتیجه گرفته می‌شود که فضایل حقیقی همان‌هایی است که خدا آن‌ها را ستوده و پاک دانسته است؛ پس فضیلتی که دین آن را به رسمیت نمی‌شناسد و فضیلت نمی‌نامد، هیچ ارزشی ندارد. البته این سخن به این معنا نیست که آثار فضایل در نظر مردم نادیده گرفته شود و قدرِ صاحب فضیلت را نشناسند و منزلتش را بزرگ ندارند، بلکه فضایل از شعائر و نشانه‌های الهی است، و خدای متعال می‌فرماید:

«وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» (حج: ۳۲؛ و هر کس نشانه‌های خدا را بزرگ بدارد، بی‌گمان این بزرگداشت برخاسته از پرهیزگاریِ دل‌هاست). بنابراین بر نادان لازم است در برابر دانشمند فروتنی کند و منزلتش را پاس دارد، چراکه این کار پیروی از حق است؛ و خدای متعال می‌فرماید: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر: ۹؛ آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند برابرند؟)، هرچند دانشمند حق ندارد به دانش خویش فخرفروشی کند و از خود بستاید. و کار در همهٔ فضایل حقیقیِ انسانی بر همین روال است.

و نکتهٔ دوم اینکه آنچه برخی از پژوهشگران ما مطرح کرده‌اند ــ و در آن از سخن غربیان پیروی نموده‌اند ــ که «اعتمادبه‌نفس» از فضایل انسانی است، چیزی است که دین آن را به رسمیت نمی‌شناسد و با ذائقهٔ قرآن سازگار نیست؛ آنچه قرآن در این باره می‌بیند، اعتماد و توکل بر خدا و عزت‌یافتن به واسطهٔ اوست؛ خدای متعال می‌فرماید: «الَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ» (آل‌عمران: ۱۷۳؛ همان کسانی که مردم به آنان گفتند: مردم برای شما لشکر گرد آورده‌اند، پس از آنان بترسید؛ ولی این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارسازی است!)، و می‌فرماید: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (بقره: ۱۶۵؛ که تمام توان و قدرت از آنِ خداست)، و می‌فرماید: «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (یونس: ۶۵؛ همانا همهٔ عزت ویژهٔ خداست)، تا دیگر آیاتی از این قبیل.

خدای متعال می‌فرماید: «انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَي اللّٰهِ الْكَذِبَ» (بنگر چگونه بر خدا دروغ می‌بندند!...)؛ از این رو پاک و برتر شمردنِ خودشان با ادعای فرزندیِ خدا بودن و محبوب و ولیِ او بودن و مانند آن، افترابستن بر خداست، زیرا خدا چنین جایگاهی به آنان نداده است؛ افزون بر اینکه خودستایی ذاتاً افتراست، حتی اگر راست باشد؛ چراکه همان‌گونه که پیش‌تر بیان شد، این کار نسبت‌دادن شریک به خداست، در حالی که او در فرمانروایی‌اش شریکی ندارد؛ خدای متعال می‌فرماید: «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ» (اسراء: ۱۱۱؛ و هرگز در فرمانروایی شریکی برای او نبوده است).

و سخن پروردگار که: «وَ كَفَى بِهِ إِثْماً مُبِيناً» (و همین برای گناهی آشکار بس است)، یعنی اگر در خودستایی هیچ عیبی جز افترابستن بر خدا نبود، برای آنکه گناهی آشکار باشد کفایت می‌کرد. و تعبیر به «إثم» ــ یعنی کار ناپسندی که انسان را از رسیدن به خیرها بازمی‌دارد یا آن را به تأخیر می‌اندازد ــ برای این گناه کاملاً شایسته است؛ زیرا این کار از شاخه‌های شرک‌ورزی است و مانع فرودآمدن رحمت می‌شود، همان‌گونه که در شرکِ کفرآمیز نیز مانع آمرزش است؛ چنان‌که در آیهٔ پیشین آمده است:

«وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْماً عَظِيماً» (و هر کس به خدا شرک آورد، بی‌گمان گناهی بزرگ بافته است)،

پس از این سخنِ الهی که: «إِنَّ اللّٰهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» (همانا خدا این را که به او شرک آورده شود نمی‌آمرزد).

خدای متعال می‌فرماید: «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ» (آیا ندیدی کسانی را که بهره‌ای از کتاب به آنان داده شده بود، به جِبت و طاغوت ایمان می‌آورند؟). «جِبت» و «جِبس» به هر چیز بی‌خیر گفته می‌شود، و گفته‌اند: به هر معبودی جز خدای پاک و منزه نیز گفته می‌شود؛ و «طاغوت» در اصل مانند طغیانْ مصدر است، ولی در معنای فاعل (سرکش) بسیار به کار می‌رود؛ و گفته‌اند: طاغوت هر معبودی جز خداست. این آیه پرده از واقعه‌ای برمی‌دارد که در آن، گروهی از اهل‌کتاب به نفع کافران و علیه مؤمنان داوری کردند و گفتند راه مشرکان رهیافته‌تر از راه مؤمنان است؛ در حالی که نزد مؤمنان چیزی جز دین توحید نبود که در قرآن نازل شده و تصدیق‌کنندهٔ کتاب‌های خودِ آنان است، و نزد مشرکان هم چیزی جز ایمان به جبت و طاغوت وجود نداشت. پس این داوری در واقع اعترافِ اهل‌کتاب بود به اینکه مشرکان بهره‌ای از حق دارند، و آن همان ایمانی به جبت و طاغوت است که خدای متعال به آنان نسبت داده است. سپس خدا با این کلام خویش آنان را لعنت کرد: «أُولٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ» (آنان کسانی‌اند که خدا لعنتشان کرده است...).

این مطلب مؤید روایاتی است که در شأن نزول آمده است؛ مبنی بر اینکه مشرکان مکه از اهل کتاب خواستند میان آنان و مؤمنان درباره آیینی که برگزیده‌اند داوری کنند، و اهل کتاب نیز به نفع مشرکان و علیه مؤمنان داوری کردند. روایت مربوط به این موضوع در بحث روایی آینده خواهد آمد.

اینکه یادآوری شده آنان بهره‌ای از کتاب آسمانی داشتند، برای این است که نکوهش و سرزنش بر آنان رساتر و سنگین‌تر باشد؛ زیرا ایمان‌آوردنِ عالمان اهل کتاب به جبت و طاغوت (بت‌ها و معبودهای باطل)، در حالی که کتاب آسمانی حقیقتِ آن دو را برایشان روشن ساخته بود، بسیار زشت‌تر و هولناک‌تر است.

خدای متعال می‌فرماید: «أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ» تا «نَقِيراً» (یا مگر بهره‌ای از فرمانروایی دارند؟ در آن صورت کمترین چیزی به مردم نمی‌دهند). «نقیر» بر وزن فعیل و به معنای مفعول است؛ یعنی همان مقدار بسیار ناچیزی که پرنده با نوک‌زدن از زمین برمی‌دارد. البته پیش‌تر در ذیل سخن خداوند: «وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً الآية» معنای دیگری نیز برای آن گذشت.

مفسران یادآور شده‌اند که «أَمْ» در عبارت «أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ» منقطعه (به معنای «بلکه») است؛ و معنا چنین می‌شود: «بلکه آیا آنان بهره‌ای از فرمانروایی دارند؟»، و استفهام نیز انکاری است؛ یعنی هرگز چنین بهره‌ای ندارند.

برخی جایز دانسته‌اند که «أم» متصله (پیونددهندهٔ دو شق در پرسش تردیدی) باشد و گفته‌اند تقدیر عبارت چنین است: «أ هم أولى بالنبوه أم لهم نصيب من الملك؟» (آیا آنان به نبوت سزاوارترند یا بهره‌ای از فرمانروایی دارند؟). اما این دیدگاه رد شده است؛ زیرا حذف همزهٔ پرسش تنها در ضرورت شعر رواست و در قرآن هیچ ضرورتی در کار نیست. با این حال، ظاهر این است که «أم» متصله است و شقِ محذوف همان چیزی است که آیهٔ پیشین بر آن دلالت دارد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ الآية» (آیا ندیدی کسانی را که بهره‌ای از کتاب به آنان داده شد؟)، و تقدیر چنین می‌شود: «أ لهم كل ما حكموا به من حكم أم لهم نصيب من الملك أم يحسدون الناس؟» (آیا هر داوری و حکمی که راندند در اختیار و صلاحیتِ آنان است، یا بهره‌ای از فرمانروایی دارند، یا اینکه به مردم حسادت می‌ورزند؟). بر این اساس، شقوق سه‌گانه استوار و مرتب می‌گردد و کلام در روال خود پیوستگی می‌یابد.

مراد از «مُلک» (فرمانروایی و تسلط)، چیرگی بر امور مادی و معنوی است؛ بنابراین هم فرمانرواییِ نبوت، ولایت و هدایت را در بر می‌گیرد و هم تسلط بر انسان‌ها و ثروت را. این برداشت همان چیزی است که از سیاق جمله‌های پیشین و پسین آشکار می‌شود؛ چرا که آیهٔ پیشین به ادعای آنان اشاره دارد که خود را صاحب حق داوری و قضاوت علیه مؤمنان می‌دانستند. این داوری با تسلط بر فضایل معنوی هم‌سنخ است؛ و از سوی دیگر بخش پایانی آیه: «فَإِذاً لاٰ يُؤْتُونَ النّٰاسَ نَقِيراً» بر تسلط بر امور مادی، یا آنچه مادیات را نیز شامل می‌شود دلالت دارد؛ پس مراد از مُلک، معنایی عام و گسترده‌تر از چیرگی بر امور مادی و معنوی است.

بنابراین، معنای آیه بدین سخن بازمی‌گردد: آیا آنان بهره‌ای از آن مُلکی دارند که خداوند با نبوت، ولایت، هدایت و مانند آن به پیامبرش ارزانی فرمود؟ در حالی که اگر چنین بهره‌ای هم داشتند، به سبب بخل و بدطینتی‌شان، حتی ناچیزترین مقداری را که به حساب نمی‌آید به مردم نمی‌دادند. از این رو مضمون آیه نزدیک به سخن خدای متعال است که می‌فرماید: «قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفٰاقِ» (الإسراء: ۱۰۰؛ بگو اگر شما خزانه‌های رحمت پروردگارم را مالک بودید، باز هم از بیم تنگدستی بخل می‌ورزیدید).

خدای متعال می‌فرماید: «أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَليٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ» (یا مگر به مردم به‌خاطر آنچه خدا از فضل خویش به آنان داده است رشک می‌برند؟). این بخش، پایانِ شقوق سه‌گانهٔ یادشده است و روی سخن در آن با یهود است تا پاسخی باشد به داوری‌شان علیه مؤمنان مبنی بر اینکه آیین مشرکان هدایت‌یافته‌تر از آیین مؤمنان است.

مراد از «مردم» به گواهیِ این سیاق، مؤمنان هستند، و منظور از آنچه «خداوند از فضل خویش به آنان داده»، نبوت، کتاب آسمانی و معارف دینی است. با این حال، ادامهٔ آیه: «فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ «إلخ»» (ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم...) نشان می‌دهد فردی که تعبیر «مردم» بر او اطلاق شده، از خاندان ابراهیم است؛ پس مراد از «مردم» در اینجا پیامبر اکرم (ص) است و هر اندازه از این فضلِ یادشده در آیه که به دیگران گسترش یافته، از راه ایشان و با برکات والای آن حضرت است. پیش‌تر نیز در تفسیر سخن خدای متعال: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفىٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ الآية» (آل عمران: ۳۳؛ همانا خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم را برگزید...) گذشت که مراد از خاندان ابراهیم، همان پیامبر و آل او هستند.

به‌کاربردن واژهٔ «الناس» (مردم) برای یک فرد نیز هیچ اشکالی ندارد؛ چرا که این کاربرد بر شیوهٔ کنایه است، مانند آنکه به کسی که مزاحم تو می‌شود و آزارت می‌دهد بگویی: «لا تتعرض للناس، و ما لك و للناس؟» (کاری به کار مردم نداشته باش، تو را با مردم چه کار؟) و منظورت خودت باشد؛ یعنی: «لا تتعرض لي» (کاری به کار من نداشته باش).

خدای متعال می‌فرماید: «فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (پس به راستی ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم). این جمله برای ناامیدساختن آنان در حسادتشان و بریدن امیدشان از زوال این نعمت و پایان‌یافتن این فضل الهی است؛ با این بیان که خداوند از فضل خویش به خاندان ابراهیم بخشیده آنچه بخشیده، و از رحمت خود به آنان عطا کرده آنچه عطا کرده است؛ پس یهودیان از خشم خود بمیرند که حسادت هرگز کمترین سودی به حالشان نخواهد داشت.

از این‌جا روشن می‌شود که مراد از «آل ابراهیم» یا خود پیامبر و خاندان ایشان از فرزندان اسماعیل هستند، یا عموم آل ابراهیم از فرزندان اسماعیل و اسحاق، تا پیامبر (ص) را نیز در بر بگیرد که در حقیقت، کسی که مورد حسادت یهود واقع شده خودِ ایشان است؛ و مراد از آل ابراهیم، بنی‌اسرائیل از نسل ابراهیم نیستند، چراکه سخن بر این فرض، به منزله تأیید یهود در حسادتشان به پیامبر یا مؤمنان (به‌خاطر وجود پیامبر (ص) در میانشان) خواهد بود، و چنان‌که پوشیده نیست، معنای آیه تباه می‌گردد.

همچنین همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، روشن گردید که این جمله: «فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ» إلخ (پس به آل ابراهیم دادیم...) نشان می‌دهد مردمی که مورد حسادت واقع شده‌اند، خود از آل ابراهیم هستند؛ از این‌رو تأیید می‌شود که مقصود از «مردم»، پیامبر (ص) است. اما مؤمنان به او، همگی از نسل ابراهیم نیستند و نسلِ مؤمن او نیز برتری و امتیازی ذاتی بر دیگر مؤمنان ندارند تا سخن را بر آنان حمل کنیم. صرفِ ایمان و پیروی از آیین ابراهیم نیز سبب نمی‌شود پیروان را «آل ابراهیم» بنامند. همچنین خدای متعال می‌فرماید: «إِنَّ أَوْلَى النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا» (سزاوارترین مردم به ابراهیم، کسانی هستند که از او پیروی کردند و این پیامبر و کسانی که ایمان آورده‌اند؛ آل‌عمران: ۶۸)؛ این اولویت و سزاواری هم موجب نمی‌شود مؤمنان را به این مناسبت «آل ابراهیم» بنامیم، چراکه در آیه از پیروان ابراهیم نیز یاد شده، در حالی که آنان قطعاً آل ابراهیم نامیده نمی‌شوند. پس مراد از آل ابراهیم، پیامبر یا ایشان و خاندانشان (ص) و اسماعیل که نیای اوست و هم‌ترازان او هستند.

خدای متعال می‌فرماید: «وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» (و به آنان پادشاهی و فرمانروایی بزرگی دادیم). پیش‌تر بیان شد که مقتضای سیاق آن است که مراد از «مُلک»، فرمانرواییِ عامی باشد که پادشاهی و سلطنت معنوی را نیز در بر بگیرد؛ سلطنتی که نبوت و ولایت حقیقی برای هدایت و ارشاد مردم از مصادیق آن است. مؤید این معنا آن است که خدای پاک و منزه فرمانروایی دنیوی را بزرگ نمی‌شمارد، مگر این‌که به فضیلتی معنوی و برتریِ دینی منتهی شود. مؤید دیگر این سخن نیز آن است که خدای پاک و منزه در میان نعمت‌ها و فضل‌هایی که برای آل ابراهیم برشمرد، نامی از نبوت و ولایت نبرد، چراکه فرمود: «فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ»؛ پس این احتمال تقویت می‌شود که نبوت و ولایت در اطلاق سخن الهی: «وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» گنجانده شده باشند.

خدای متعال می‌فرماید: «فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ» (پس برخی از آنان به آن ایمان آوردند و برخی از آن روی گرداندند/مانع شدند). «صَدّ» به معنای بازداشتن و منصرف کردن است؛ و در این‌جا ایمان در برابر صدّ قرار گرفته است، زیرا یهودیان تنها به ایمان نیاوردن به آن‌چه بر پیامبر (ص) نازل شده بود بسنده نمی‌کردند، بلکه تمام توان خود را به کار می‌گرفتند تا مردم را نیز از راه خدا و ایمان به کتاب نازل‌شده‌اش بازدارند. چه بسا «صدّ» به معنای اعراض و روی‌گردانی باشد که در این صورت، تقابل (میان ایمان و روی‌گردانی) بدون هیچ توجیه و عنایت اضافه‌ای کامل می‌شود.

خدای متعال می‌فرماید: «وَ كَفيٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً» (و آتش برافروختهٔ دوزخ [برای کیفر آنان] کافی است). این سخن تهدیدی است برای آنان به آتش شعله‌ور جهنم، در برابر این‌که مردم را از ایمان به کتاب بازداشتند و آتش فتنه را بر ضد پیامبر (ص) و مؤمنان همراهش برافروختند.

سپس خدای متعال با این سخن خود: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا...» تا آخر آیه، بسندگیِ دوزخ را برای کیفر آنان آشکار ساخت، که بیانی در قالب علت‌آوری است؛ سپس سخن را با این آیه پی گرفت: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ...» تا پایان آیه، تا تفاوت میان این دو گروه، یعنی: «مَنْ آمَنَ بِهِ» (آنان که ایمان آوردند) و «مَنْ صَدَّ عَنْهُ» (آنان که مانع شدند/روی گرداندند) روشن شود و پدیدار گردد که این دو گروه در دو قطب جای گرفته‌اند: دو قطبِ کاملاً ناسازگار از سعادت و شقاوتِ سرای دیگر؛ یعنی ورود به بهشت‌ها و سایهٔ پیوسته و گستردهٔ آن‌ها، در برابر احاطهٔ آتش فروزان جهنم و سوختن در آتش — خدا ما را از آن پناه دهد — و معنای هر دو آیه روشن است.

خدای متعال می‌فرماید: «إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِليٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ» إلخ (همانا خدا به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را به صاحبانش بازگردانید و هنگامی که داوری می‌کنید...). بخش دوم این آیه، یعنی: «وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ» (و هنگامی که میان مردم داوری می‌کنید، به عدالت داوری نمایید)، پیوند آشکاری با آیات پیش از خود دارد؛ زیرا بیان الهی در آن آیات پیرامون داوریِ یهودیان به نفع مشرکان است که گفتند آنان از مؤمنان راه‌یافته‌ترند. خدای متعال در آغاز بیانش یهود را چنین وصف کرد که بهره‌ای از کتاب به آنان داده شده بود، و آن‌چه در کتاب آمده تبیین نشانه‌ها و معارف الهی است. این معارف همان امانت‌هایی است که برای تبیین آن‌ها برای مردم و پنهان نداشتنشان از اهل آن، پیمان گرفته شده است.

این قرینه‌های یادشده تأیید می‌کند که مراد از «امانت‌ها»، مفهومی فراگیر است که هم امانت‌های مالی و هم امور معنوی دیگر را در بر می‌گیرد؛ مانند دانش‌ها و معارفِ حقی که شایسته است دارندگانش آن‌ها را به اهلش از میان مردم برسانند.

کوتاه سخن اینکه چون یهود به امانت‌های الهیِ سپرده‌شده به آنان—یعنی آگاهی از معارف توحید و نشانه‌های نبوتِ پیامبر خدا (ص)—خیانت کردند و آن‌ها را پوشاندند و در زمان لازم آشکار نساختند، و سپس به این نیز بسنده نکردند تا آنجا که در داوری میان مؤمنان و مشرکان ستم روا داشتند و به سود بت‌پرستی علیه توحید حکم دادند و سرانجامْ کارشان به لعنت الهی کشید و همین امر آنان را به عذاب دوزخ کشاند؛ پس هنگامی که ماجرایشان به اینجا رسید، خدای سبحان سیاق سخن را از متکلم (اول‌شخص) به غایب (سوم‌شخص) تغییر داد و به مردم فرمان داد که امانت‌ها را به صاحبانش برسانند و در داوری عدالت ورزند و فرمود: «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلَىٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّٰاسِ «إلخ»» (همانا خدا به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را به اهلش بازگردانید و هنگامی که میان مردم داوری می‌کنید...).

این گستردگیِ معنایی که ما برای ادای امانت‌ها و عدالت در داوری در نظر گرفتیم، همان چیزی است که چنان‌که دانستی، سیاق آیه اقتضا می‌کند. بنابراین، این اشکال وارد نیست که این برداشت، عدول از ظاهر واژهٔ «امانت» و «حکم» (داوری) است؛ با این توجیه که معنای متبادر (نخستین معنایی که به ذهن می‌رسد) در مرحلهٔ قانون‌گذاری از مضمون آیه، وجوبِ بازگرداندن امانت مالی به صاحبش و عدالت قاضی یعنی همان داوری در دادرسی شرعی است. زیرا قانون‌گذاریِ مطلق الهی، به آنچه موضوعاتِ احکام فرعی در فقه بدان مقید می‌شوند، محدود نمی‌گردد؛ بلکه مثلاً قرآن وجوبِ رد امانت و وجوب عدالت در داوری را به‌طور مطلق بیان می‌کند. از این رو، هر بخش از آن که به فقه بازمی‌گردد—مانند امانت مالی و داوری در اختلافات حقوقی—فقه به آن می‌پردازد، و آنچه غیر از آن باشد، در دانش اصول معارف از آن بهره گرفته می‌شود، و به همین ترتیب.

صفحهٔ منبع ۳۷۹

بحث روایتی

در کتاب «الدر المنثور»، ابن‌اسحاق، ابن‌جریر، ابن‌منذر، ابن‌ابی‌حاتم و بیهقی در «دلائل» از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که گفت: «رفاعة بن زید بن تابوت از بزرگان یهود بود؛ هرگاه با پیامبر خدا (ص) سخن می‌گفت، زبانش را می‌پیچاند (و کلمات را دوپهلو و کج ادا می‌کرد) و می‌گفت: «أرعنا سمعك يا محمد حتى نفهمك» (ای محمد، گوشت را به ما بسپار تا به تو بفهمانیم)، سپس به اسلام طعنه می‌زد و از آن عیب‌جویی می‌کرد. پس خدای متعال دربارهٔ او نازل فرمود: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ يَشْتَرُونَ الضَّلٰالَةَ» (نساء: ۴۴؛ آیا به کسانی که بهره‌ای از کتاب داده شده‌اند ننگریستی که گمراهی را می‌خرند...) تا آنجا که می‌فرماید: «فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلّٰا قَلِيلاً» (نساء: ۴۶؛ پس جز اندکی ایمان نمی‌آورند)».

و در همان کتاب، ابن‌جریر و ابن‌ابی‌حاتم از سُدّی روایت کرده‌اند که دربارهٔ سخن خدای متعال: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ» (نساء: ۴۷؛ ای کسانی که به شما کتاب داده شده است...) گفت: این آیه دربارهٔ مالک بن صیف و رفاعة بن زید بن تابوت از بنی‌قینقاع نازل شده است.

و در همان کتاب، ابن‌اسحاق، ابن‌جریر، ابن‌منذر، ابن‌ابی‌حاتم و بیهقی در «دلائل» از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که گفت: پیامبر خدا (ص) با سرشناسانی از دانشمندان یهود—از جمله عبدالله بن صوریا و کعب بن اسد—سخن گفت و به آنان فرمود: «يا معشر اليهود اتقوا الله و أسلموا-فوالله إنكم لتعلمون إن الذى جئتكم به لحق» (ای گروه یهود! از خدا پروا کنید و اسلام آورید؛ به خدا سوگند شما به‌خوبی می‌دانید آنچه برایتان آورده‌ام حق است). آنان گفتند: «ای محمد، ما چنین چیزی نمی‌دانیم!» پس خداوند دربارهٔ آنان نازل فرمود: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا» (نساء: ۴۷؛ ای کسانی که به شما کتاب داده شده است، به آنچه فرو فرستاده‌ایم ایمان بیاورید...).

می‌گویم: هرچند ظاهر آیات شریف، بر پایهٔ بیانی که گذشت، نشان می‌دهد نزول آن‌ها دربارهٔ یهودیان از اهل کتاب است، امّا آنچه از سبب نزول نقل کردیم، چیزی بیش از یک تطبیق (انطباق آیه بر مصداق) نیست؛ همانند بیشتر روایات مشابه که بازگوکنندهٔ شأن نزول‌ها هستند، و خدا داناتر است.

و در تفسیر «البرهان» از نعمانی با سندش از جابر از امام باقر (ع) در حدیثی طولانی که در آن خروج سفیانی را توصیف می‌کند، آمده است که فرمود: «فرماندهِ سپاه سفیانی در سرزمین بیداء فرود می‌آید، پس ندادهنده‌ای از آسمان ندا می‌دهد: ای بیداء، این قوم را نابود کن! پس زمین آن‌ها را به کام خود فرومی‌برد و هیچ‌کس از آنان رهایی نمی‌یابد مگر سه نفر که خداوند چهره‌هایشان را به پشت سرشان برمی‌گرداند و آنان از قبیلهٔ کَلب هستند، و این آیه دربارهٔ آنان نازل شده است: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ-آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَكُمْ-مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلَىٰ أَدْبٰارِهٰا» (نساء: ۴۷؛ ای کسانی که به شما کتاب داده شده است، به آنچه فرو فرستاده‌ایم که تصدیق‌کنندهٔ کتاب همراه شماست ایمان بیاورید، پیش از آنکه چهره‌هایی را محو کنیم و به پشت سرشان برگردانیم...)».

می‌گویم: این روایت را از شیخ مفید نیز با سندش از جابر از امام باقر (ع) در روایتی مشابه دربارهٔ ماجرای سفیانی نقل کرده است.

صفحهٔ منبع ۳۸۰

در کتاب «من لا یحضره الفقیه» به سند خود از ثُوَیر، از پدرش روایت کرده است که علی (ع) فرمود: در قرآن آیه‌ای نزد من دوست‌داشتنی‌تر از این سخن خدای عزوجل نیست: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» (خداوند این را که به او شرک ورزیده شود نمی‌آمرزد، و فروتر از آن را برای هر کس بخواهد می‌آمرزد؛ نساء: ۴۸).

می‌گویم: در کتاب «الدر المنثور» نیز این روایت از فِریابی و تِرمِذی نقل شده، و ترمذی آن را از علی (ع) روایتی نیکو (حَسَن) دانسته است.

و در کتاب «الدر المنثور»، ابن جریر و ابن ابی‌حاتم از ابن‌عمر روایت کرده‌اند که گفت: هنگامی که آیهٔ «يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ...» (ای بندگان من که بر خویشتن زیاده‌روی روا داشته‌اید...؛ زمر: ۵۳) نازل شد، مردی برخاست و گفت: ای پیامبر خدا، آیا شرک هم [آمرزیده می‌شود]؟ پیامبر (ص) این پرسش را ناخوش داشت و فرمود: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...» (خداوند این را که به او شرک آورده شود نمی‌آمرزد...؛ نساء: ۴۸).

و در همان کتاب، ابن منذر از ابومَجاز روایت کرده است که گفت: هنگامی که این آیه نازل شد: «يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا...» (ای بندگان من که زیاده‌روی کرده‌اید...؛ زمر: ۵۳)، پیامبر (ص) بر فراز منبر ایستاد و آن را برای مردم تلاوت فرمود. مردی به سوی ایشان برخاست و گفت: آیا شرک به خدا هم [آمرزیده می‌شود]؟ پیامبر دو یا سه بار سکوت کرد، سپس این آیه نازل شد: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ- وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» (خداوند شرک ورزیدن به خود را نمی‌آمرزد و فروتر از آن را برای هر که بخواهد می‌آمرزد؛ نساء: ۴۸)؛ پس آن [آیهٔ نخست] در سورهٔ زمر تثبیت شد و این [آیه] در سورهٔ نساء جای گرفت.

می‌گویم: در آنچه گذشت دانستی که آیهٔ سورهٔ زمر به مقتضای آیاتی که در پی آن آمده است، آشکارا دربارهٔ آمرزش با توبه است، و تردیدی نیست که با توبه هر گناهی حتی شرک آمرزیده می‌شود. از سوی دیگر، مورد آیهٔ سورهٔ نساء غیر از مورد توبه است؛ بنابراین میان مضمون این دو آیه هیچ منافاتی نیست تا یکی ناسخ یا مخصِّص (خاص‌کنندهٔ دامنهٔ حکمِ) دیگری باشد.

و در «مجمع البیان» از کَلبی دربارهٔ این آیه روایت شده است که: این آیه دربارهٔ مشرکانی چون وحشی و یارانش نازل شد؛ ماجرا از این قرار بود که وقتی او حمزه را به شهادت رساند، و به او وعده داده بودند که در ازای کشتن حمزه آزاد خواهد شد، به این وعده وفا نکردند. پس چون به مکه بازگشت، او و یارانش از کار خویش پشیمان شدند و نامه‌ای به پیامبر خدا (ص) نوشتند که: ما از کردهٔ خویش پشیمانیم و چیزی مانع اسلام آوردن ما نیست جز اینکه شنیده‌ایم تو در مکه می‌گفتی: «وَ الَّذِينَ لاٰ يَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ-وَ لاٰ يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ-وَ لاٰ يَزْنُونَ» (و کسانی که با خدا معبودی دیگر نمی‌خوانند، و کسی را که خدا [کشتنش را] حرام شمرده جز به حق نمی‌کشند، و زنا نمی‌کنند...؛ فرقان: ۶۸)؛ در حالی که ما با خدا معبودی دیگر خوانده‌ایم، و نفسی را که خدا حرام کرده بود کشته‌ایم، و مرتکب زنا شده‌ایم، و اگر این آیه نبود حتماً از تو پیروی می‌کردیم. در پی آن، این آیه نازل شد: «إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً...» (مگر کسی که توبه کند و ایمان بیاورد و کاری شایسته انجام دهد...؛ فرقان: ۷۰). پیامبر خدا (ص) آن دو آیه را برای وحشی و یارانش فرستاد. چون آن دو آیه را خواندند، به ایشان نوشتند: این شرطی دشوار است؛ ما می‌ترسیم که کار شایسته‌ای انجام ندهیم و در نتیجه اهل این آیه نباشیم. پس آیهٔ «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ...» (خداوند شرک را نمی‌آمرزد...؛ نساء: ۴۸) نازل شد. پیامبر آن را برایشان فرستاد و چون خواندند، به ایشان پیام فرستادند: ما می‌ترسیم جزو کسانی نباشیم که خدا آمرزش را برایشان بخواهد. پس این آیه نازل شد: «يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ-لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ-إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً» (ای بندگان من که بر خویشتن زیاده‌روی روا داشته‌اید، از رحمت خدا نومید نشوید؛ به راستی خداوند همهٔ گناهان را می‌آمرزد؛ زمر: ۵۳). پیامبر این آیه را نیز برایشان فرستاد، و پس از آنکه آن را خواندند، او و یارانش اسلام آوردند و نزد پیامبر خدا (ص) بازگشتند و پیامبر نیز از آنان پذیرفت. سپس به وحشی فرمود: به من خبر بده چگونه حمزه را کشتی؟ چون وحشی ماجرا را به ایشان بازگفت، فرمود: وای بر تو! چهره‌ات را از من پنهان بدار. پس از آن، وحشی به شام رفت و تا زمان مرگش در آنجا ماند.

می‌گویم: فخر رازی نیز این روایت را در تفسیر خود از ابن‌عباس نقل کرده است. با این حال، تأمل در جایگاه این آیاتی که طبق روایت، پیامبر خدا (ص) در پیام‌ها با وحشی به آن‌ها استناد می‌کرد، برای هر پژوهشگری هیچ شکی باقی نمی‌گذارد که این روایت ساختگی است؛ سازندهٔ آن خواسته است چنین وانمود کند که وحشی و یارانش قطعاً آمرزیده شده‌اند، هرچند هر گناه بزرگ و کوچکی را مرتکب شده باشند. از همین رو، آیاتی پرشمار را از جای‌جای قرآن برچیده است؛ چنان‌که استثنا را از یک جا و مستثنیٰ را از جایی دیگر آورده است، در حالی که هر یک از این آیات در جایگاهی قرار دارند که پیرامونشان با آن‌ها پیوند و پیوستگی دارد، و مجموعهٔ آیات دارای سیاقی است که تکه‌تکه کردن و جداسازی را برنمی‌تابد؛ اما جاعل حدیث آن‌ها را جدا کرده و سپس طوری مرتب ساخته که با این رفت‌وآمد شگفت‌آور پیام‌ها میان پیامبر (ص) و وحشی سازگار افتد!

و چه نیکو گفته است یکی از مفسران که پس از اشاره به این روایت می‌گوید: «گویی می‌خواهند ثابت کنند که خدای پاک و منزه با وحشی شوخی و مطایبه می‌کرده است!»

جعلی‌سازِ این روایت، هدفی نداشته جز اینکه وحشی را به آمرزشی قطعی و پایان‌یافته مفتخر سازد؛ آمرزشی که با وجود آن، هیچ گناهی که انجام داده و هیچ جنایت هولناکی که مرتکب شده به او زیانی نرساند. پیامد چنین سخنی، برداشته‌شدنِ کیفرِ گناهان است، و لازمه‌اش این است که تکلیف‌ها نیز همان‌گونه که مسیحیت می‌پندارد از دوش انسان‌ها برداشته شود؛ بلکه باوری حتی زشت‌تر از آن، زیرا آنان برداشته‌شدن تکالیف را با فداشدن شخصی مانند عیسی مسیح توجیه می‌کردند، اما این روایت تکلیف را به پیروی از هوا و هوسِ وحشی برمی‌دارد!

و این وحشی، غلامِ ابن‌مُطعم بود که حمزه را در نبردِ احد کُشت، سپس به مکه گریخت و پس از فتح طائف اسلام آورد. پیامبر (ص) به او فرمود: «غیب شخصك عني: خودت را از دید من پنهان دار.» از این رو، او راهی شام شد و در حِمص سکونت گزید و در دوران خلافت عمر، به دبیری در دیوان (ادارهٔ ثبت اسناد و امور مالی) مشغول گشت، سپس به این دلیل که همواره به شراب‌خواری اعتیاد داشت از آنجا اخراج شد و بارها به همین جرم تازیانه خورد، و سرانجام در خلافت عثمان درگذشت و طبق آنچه روایت شده است، شراب او را به کام مرگ کشاند.

ابن‌عبدالبَرّ در «الاستیعاب» با سند خود از ابن‌اسحاق، از عبدالله بن فضل، از سلیمان بن یسار، از جعفر بن عمرو بن امیهٔ ضمری روایت کرده است که گفت: «من و عبدالله بن عدی بن خیار بیرون رفتیم و گذرمان به حِمص افتاد، در حالی که وحشی در آنجا بود. به یکدیگر گفتیم: کاش نزد او برویم و از چگونگیِ کُشتن حمزه از او بپرسیم. در همان حال که سراغ او را می‌گرفتیم به مردی برخوردیم، او گفت: وحشی مردی است که باده‌نوشی بر او چیره گشته است؛ پس اگر او را هوشیار بیابید، مردی عرب می‌یابید که هر روایتی بخواهید برایتان بازگو می‌کند، و اگر او را در وضعیتی جز این یافتید، از او روی بگردانید. او گفت: پس رو به راه نهادیم تا به نزد او رسیدیم...» تا پایان حدیث، که در آن چگونگیِ کُشتن حمزه در روز احد بیان شده است.

و در «مجمع البیان» آمده است که مُطَرِّف بن شِخّیر از عمر بن خطّاب روایت کرده که گفت: «ما در روزگار پیامبر خدا (ص) هنگامی که فردی از ما بر گناه کبیره‌ای می‌مُرد، گواهی می‌دادیم که او از اهل دوزخ است؛ تا آنکه این آیه نازل شد و ما از گواهی‌دادن دست کشیدیم.»

و در کتاب «الدر المنثور»، ابن‌مُنذر از طریق معتمر بن سلیمان، از سلیمان بن عتبهٔ بارقی روایت کرده که گفت: اسماعیل بن ثوبان برای ما بازگو کرد که گفت: «پیش از شیوع طاعون بزرگ در مسجد حاضر بودم و شنیدم که مردم می‌گفتند: «مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً» (نساء: ۹۳) تا آخر آیه؛ پس مهاجران و انصار گفتند: آتش دوزخ بر او حتمی شده است. اما هنگامی که آیهٔ «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ-وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» نازل شد، گفتند:...»

«...هر چه خدا بخواهد؛ خداوند آنچه را بخواهد انجام می‌دهد.»

می‌گویم: شبیه به این دو روایت، با سندهای متعدد از ابن‌عمر نیز روایت شده است، اما این روایات خالی از اشکال و نقد نیست؛ زیرا ما دربارهٔ عموم اصحاب پیامبر خدا (ص) این گمان را نمی‌بریم که ندانند این آیه: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» در محتوای خود چیزی فراتر از آیات شفاعت ندارد، همان‌گونه که پیش‌تر بیان شد؛ یا اینکه از این نکته غافل باشند که بیشتر آیات شفاعت مکی هستند، همانند اینکه خدای متعال در سورهٔ زخرف می‌فرماید:

«وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَةَ إِلّٰا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (الزخرف: ۸۶: «و کسانی که جز او می‌خوانند مالک شفاعت نیستند، مگر کسی که به حق گواهی داده و آنان خود آگاهند»)، و مانند آن، آیه‌های مربوط به شفاعت که در سوره‌های یونس، انبیاء، طه، سبأ، نجم و مدثر آمده‌اند؛ همگی آیاتی مکی هستند که شفاعت را بدان‌گونه که گذشت اثبات می‌کنند. این آیات نسبت به همهٔ گناهان عام است، و از سوی شفاعت‌شونده مقید به دینِ پسندیده (یعنی توحید و نفی شریک) و از سوی خدای متعال مقید به خواست و مشیت اوست. پس نتیجهٔ معنای آن‌ها فراگیریِ آمرزش برای همهٔ گناهان جز شرک، وابسته به مشیت الهی است؛ و این عیناً مضمونِ همین آیه است: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ».

اما آیاتی که قاتلِ جانِ محترمِ بی‌گناه، رباخوار و قاطعِ پیوندِ خویشاوندی را به کیفرِ جاودانِ آتش بیم می‌دهند—مانند اینکه خدای متعال می‌فرماید: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا» تا آخر آیه (النساء: ۹۳: «و هر کس مؤمنی را از روی عمد بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن جاودانه خواهد بود»)، و کلام او دربارهٔ ربا: «وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ» (البقرة: ۲۷۵: «و هر کس [به رباخواری] بازگردد، آنان همدمِ آتش‌اند و در آن جاودانه‌اند»)، و سخن او دربارهٔ قاطعِ رحم: «أُولٰئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» (الرعد: ۲۵: «آنانند که لعنت برایشان است و سرای ناگوار از آنِ آنان خواهد بود»)، و آیاتی دیگر از این دست—این آیات تنها به بدی وعید داده و از کیفرِ آتش خبر می‌رسانند، اما دربارهٔ اینکه چنین کیفری قطعی، تغییرناپذیر و برطرف‌نشدنی باشد، هیچ صراحتی ندارند.

صفحهٔ منبع ۳۸۳

به طور خلاصه، آیهٔ «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ» (همانا خدا نمی‌آمرزد) با نکته‌ای افزون بر مضمون آیات شفاعت، بر آن‌ها برتری ندارد تا پایه‌ای برای ادعای آنان فراهم آورد.

بنابراین، نه برای آنان جایز است که از آیات گناهان کبیره حتمی‌بودن آتش دوزخ را بفهمند تا گواهی‌دادن به جهنمی‌بودن مرتکب کبیره بر ایشان روا باشد، و نه مجازند از آیهٔ آمرزش: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...» (خداوند شرک‌ورزیدن به خود را نمی‌آمرزد...) نکته‌ای را بفهمند که از آیات شفاعت فهمیده نمی‌شود تا سبب شود به نسخ، تخصیص یا مقیّدشدن آیات کبائر به دست آن حکم کنند.

آنچه در برخی از این روایات آمده نیز به همین معنا اشاره دارد، و آن

روایتی است که در کتاب «الدر المنثور» از ابن‌ضریس، ابویعلی، ابن‌منذر و ابن‌عدی با سندی صحیح از ابن‌عمر نقل کرده است که گفت: ما از طلب آمرزش برای اهل گناهان کبیره خودداری می‌کردیم، تا آنکه از پیامبرمان (ص) شنیدیم: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ-وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» (خداوند شرک به خود را نمی‌آمرزد و فروتر از آن را برای هر که بخواهد می‌آمرزد)، و نیز فرمود: «إني ادخرت دعوتي شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي» (من دعای خود یعنی شفاعتم را برای اهل گناهان کبیره از امتم اندوخته‌ام)؛ پس از بسیاری از آنچه در دل‌هایمان بود دست کشیدیم و از آن پس زبان به دعا گشودیم و امیدوار شدیم.

بنابراین، ظاهر روایت نشان می‌دهد همان چیزی را که از آیهٔ آمرزش فهمیدند، مانندش را از حدیث شفاعت نیز دریافته بودند؛ اما پرسش دیگری باقی می‌ماند و آن اینکه چرا آنان جواز آمرزش گناهان کبیره را از حدیث شفاعت فهمیدند، ولی با وجود فراوانی آیات مکیِ شفاعت، دلالت روشن آن‌ها و سپری‌شدن زمانی دراز، این حقیقت را از آن آیات درنمی‌یافتند؟ نمی‌دانم!

در کتاب «الدر المنثور» دربارهٔ کلام خدای متعال: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتَابِ» (آیا به کسانی که بهره‌ای از کتاب به آنان داده شد ننگریستی؟) تا این سخن او:

«سَبِيلاً» (...راه‌یافته‌ترند) آمده است:

بیهقی در «دلائل» و ابن‌عساکر در تاریخ خود از جابر بن عبدالله روایت کرده‌اند که گفت: هنگامی که کار پیامبر (ص) بالا گرفت و شد آنچه شد، کعب بن اشرف کناره گرفت، به مکه پیوست و در آنجا اقامت گزید و گفت:

«نه علیه او کمکی می‌کنم و نه با او می‌جنگم.» در مکه به او گفتند: ای کعب، آیا آیین ما بهتر است یا دین محمد و یارانش؟ گفت: دین شما بهتر و کهن‌تر است و آیین محمد نوپدید است؛ پس دربارهٔ او این آیه نازل شد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتَابِ...» (آیا کسانی را که بهره‌ای از کتاب به آنان داده شد ندیدی... تا آخر آیه).

می‌گویم: دربارهٔ سبب نزول این آیه روایاتی با صورت‌های گوناگون نقل شده که بی‌اشکال‌ترینِ آن‌ها همان است که آوردیم؛ با این حال، همه در اصل داستان مشترک‌اند، و آن اینکه شماری از یهودیان به سود قریش و بر ضد پیامبر (ص) داوری کردند که آیین قریش بهتر از دین اوست.

در تفسیر «البرهان» دربارهٔ سخن خدای متعال: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...» (یا مگر بر مردم به‌خاطر آنچه خدا از فضل خویش به آنان بخشیده حسد می‌ورزند؟...)، از شیخ در «امالی»اش به اسناد خود از جابر، از امام باقر (ع) روایت شده است که دربارهٔ: «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» (یا مگر بر مردم به‌خاطر آنچه خدا از فضل خویش به آنان بخشیده حسد می‌ورزند)

فرمود: «نحن الناس» (ماییم آن مردم).

و در کتاب «کافی» به سند خود از بُرَید از امام باقر (ع) در روایتی آمده است:

«أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَليٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ» (یا مگر به مردم برای آنچه خدا از فضل خویش به آنان داده است، رشک می‌برند؟)

[فرمود:] «نحن الناس المحسودون» (ماییم آن مردمی که مورد حسادت قرار گرفته‌اند)؛ تا پایان حدیث.

می‌گویم: این معنا از امامان اهل‌بیت (ع) به‌گونهٔ مستفیض (روایتی که سندهای بسیار و راویان فراوان دارد) با راه‌های گوناگون نقل شده و در کتاب‌های جامع شیعه همچون «کافی»، «تهذیب»، «معانی الأخبار»، «بصائر الدرجات»، و دو تفسیر قمی و عیاشی و جز آن‌ها ثبت است.

و در همین معنا از طریق اهل‌سنت، روایتی است که ابن‌مغازلی با سند متصل به امام محمد بن علی باقر (ع) می‌رساند که دربارهٔ این سخن که خدای متعال می‌فرماید:

«أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَليٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ» (یا مگر به مردم بر آنچه خدا از فضل خویش به آنان داده است حسد می‌ورزند؟)

فرمود:

«نحن الناس و الله» (به خدا سوگند که ماییم آن مردم).

و نیز آنچه در کتاب «الدر المنثور» از ابن‌منذر و طبرانی از طریق عطاء از ابن‌عباس نقل شده که دربارهٔ سخن الهی: «أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ» (یا به مردم حسد می‌برند) گفت: «نحن الناس دون الناس» (ماییم آن مردم، نه دیگران). همچنین در آن کتاب، تفسیر «الناس» به پیامبر خدا (ص) از عکرمه، مجاهد، مقاتل و ابو مالک روایت شده است؛ و در بیانی که پیش‌تر آوردیم گذشت که ظاهر آیه آن است که مراد از «الناس» پیامبر خدا (ص) است و اهل‌بیت ایشان به آن حضرت ملحق هستند.

و در تفسیر عیاشی از حُمران از امام باقر (ع) روایت شده است که دربارهٔ «فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ الْكِتٰابَ» (همانا به خاندان ابراهیم کتاب دادیم) فرمود: «النبوه» (نبوت است)، و دربارهٔ «وَ الْحِكْمَهَ» (و حکمت) فرمود: «الفهم و القضاء» (فهم و داوری است)، و دربارهٔ «و مُلْكاً عَظِيماً» (و فرمانرواییِ بزرگی) فرمود: «الطاعه» (اطاعت [واجب] است).

می‌گویم: مراد از اطاعت، همان اطاعت واجب (واجب‌الاطاعه بودن) است؛ چنان‌که در دیگر روایات آمده است. احادیث در این معانی نیز فراوان است و در برخی از آن‌ها، اطاعت واجب به امامت و خلافت تفسیر شده است، همان‌گونه که در «کافی» به سند خود از بُرَید از امام باقر (ع) روایت شده است.

و در تفسیر قمی، دربارهٔ این سخن که خدای متعال می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا...» (کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند...) [نساء: ۵۶]، آمده است که [امام] فرمود: «آیات، امیر مؤمنان و امامان (ع) هستند».

می‌گویم: این از باب جَری (تطبیق آیه بر مصداق‌های تازه در گذر زمان) است.

و در «امالی» (مجالس) شیخ [طوسی] به سند او از حفص بن غیاثِ قاضی روایت شده است که گفت: نزد سرور خاندان جعفر، جعفر بن محمد (ع) بودم؛ زمانی که منصور [عباسی] او را [به عراق] احضار کرده بود. پس ابن‌ابی‌عَوجاء که فردی ملحد (بی‌دین) بود نزد ایشان آمد و گفت: دربارهٔ این آیه چه می‌گویی: «كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا...» (هر بار که پوست‌هایشان بسوزد و پخته شود، پوست‌هایی دیگر به‌جای آن‌ها قرار می‌دهیم تا بچشند...) «الْعَذَابَ» (...عذاب را) [نساء: ۵۶].

[سپس ابن‌ابی‌عوجاء پرسید:] «گیرم این پوست‌ها گناه کرده و عذاب چشیده‌اند، پوست‌های دیگر چه گناهی دارند؟» ابوعبدالله [امام صادق] (ع) فرمود: «وای بر تو! آن پوست‌ها هم خودِ همان‌ها هستند و هم جز آن‌ها!» گفت: «این سخن را به فهم من درآور (بر من مفهوم و معقول ساز)». امام به او فرمود: «بگو ببینم، اگر کسی سراغ خشتی برود و آن را خرد کند، سپس بر آن آب بریزد و گلش سازد و دوباره به شکل اولش برگرداند، آیا هم خودِ همان خشت نیست و هم جز آن؟» گفت: «آری، خداوند ما را از وجودت بهره‌مند بدارد!»

می‌گویم: طبرسی در «احتجاج» نیز این روایت را از حفص بن غیاث از آن حضرت (ع) آورده است، و قمی هم در تفسیرش آن را به‌صورت مرسل (بدون ذکر سلسلهٔ راویان) نقل کرده است. حقیقتِ پاسخ به این نکته بازمی‌گردد که وحدتِ ماده به واسطهٔ وحدتِ صورت محفوظ می‌ماند؛ بنابراین بدن انسان نیز همچون اجزای بدنش، تا زمانی که انسان همان انسان است، بر وحدت و یگانگی خود باقی است، هرچند هر دگرگونی‌ای در آن بدن رخ داده باشد.

و در کتاب «من لا یحضره الفقیه» آمده است که از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خدای عزوجل: «لَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ» (در آنجا برایشان همسرانی پاکیزه است) [نساء: ۵۷] پرسیده شد؛ فرمود: «همسران پاکیزه زنانی هستند که نه حیض (عادت ماهانه) می‌شوند و نه حَدَثی از آنان سر می‌زند (از هرگونه آلودگیِ ادرار یا مدفوع پاک‌اند)».

و در تفسیر «البرهان» دربارهٔ این سخن که خدای متعال می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ...» (همانا خدا به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را...) [نساء: ۵۸]، از محمد بن ابراهیم نعمانی به سندش از زراره روایت شده است که امام باقر، ابوجعفر محمد بن علی (ع)، فرمود:

از آن حضرت دربارهٔ سخن خدای عزوجل پرسیدم: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَ إِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ» (بی‌گمان خدا به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را به صاحبانشان بازگردانید و هنگامی که میان مردم داوری می‌کنید، به عدالت داوری نمایید) [نساء: ۵۸]؛ پس فرمود: «خداوند به امام فرمان داده است که امانت [امامت و ولایت] را به امامِ پس از خود بسپارد و حق ندارد آن را از او دریغ دارد؛ مگر نشنیده‌ای سخن خدا را: «وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ-إِنَّ اللّٰهَ نِعِمّٰا يَعِظُكُمْ بِهِ» (و هرگاه میان مردم داوری کردید، به داد داوری کنید؛ همانا خدا شما را به نیکو پندی اندرز می‌دهد)؟ ای زراره، آنان حاکمان هستند؛ بی‌گمان خداوند با این سخن، حاکمان را مخاطب ساخته است».

می‌گویم: صدر این حدیث به راه‌های گوناگون از امامان (ع) روایت شده است؛ و ذیل آن نشان می‌دهد که این کلام از باب جَری (تطبیق آیه بر مصداق) است، و آیه دربارهٔ عمومِ داوری و پرداخت حق به صاحب حق نازل شده است؛ بنابراین، بر همان معنایی منطبق می‌شود که پیش‌تر بیان شد.

و در همین معناست روایتی که در کتاب «الدر المنثور» از سعید بن منصور، فِریابی، ابن‌جریر، ابن‌مُنذر و ابن‌ابی‌حاتم از علی بن ابی‌طالب (ع) نقل شده که فرمود: «بر امام واجب است که بر اساس آنچه خدا نازل کرده حکم براند و امانت را بازگرداند؛ و هرگاه چنین کرد، بر مردم واجب است که به او گوش فرادهند، اطاعتش کنند و هرگاه فراخوانده شدند، پاسخ گویند».