(۲۹) (سورهٔ عنکبوت مکی است و شصت و نه آیه دارد) (۶۹)
[سورهٔ عنکبوت (۲۹): آیههای ۱ تا ۱۳]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
الٓمٓ
الف، لام، میم.
أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتۡرَكُوٓاْ أَن يَقُولُوٓاْ ءَامَنَّا وَهُمۡ لَا يُفۡتَنُونَ
آیا مردم پنداشتهاند همینکه بگویند: «ایمان آوردیم»، رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟
وَلَقَدۡ فَتَنَّا ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡۖ فَلَيَعۡلَمَنَّ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْ وَلَيَعۡلَمَنَّ ٱلۡكَٰذِبِينَ
و قطعاً کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم؛ پس مسلماً خدا کسانی را که راست گفتهاند معلوم میدارد و بیتردید دروغگویان را [نیز] مشخص میسازد.
أَمۡ حَسِبَ ٱلَّذِينَ يَعۡمَلُونَ ٱلسَّيِّـَٔاتِ أَن يَسۡبِقُونَاۚ سَآءَ مَا يَحۡكُمُونَ
یا کسانی که مرتکب بدیها میشوند پنداشتهاند که میتوانند بر ما پیشی گیرند (و از چنگ ما بگریزند)؟ چه بد داوری میکنند!
مَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ ٱللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَأٓتٖۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ
هر کس به دیدار خدا امید دارد، [بداند که] سرآمدِ مقررِ الهی حتماً فرا میرسد، و او شنوای داناست.
وَمَن جَٰهَدَ فَإِنَّمَا يُجَٰهِدُ لِنَفۡسِهِۦٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ ٱلۡعَٰلَمِينَ
و هر کس تلاش و مجاهده کند، تنها برای خود تلاش میکند؛ چرا که خدا بیگمان از جهانیان بینیاز است.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنۡهُمۡ سَيِّـَٔاتِهِمۡ وَلَنَجۡزِيَنَّهُمۡ أَحۡسَنَ ٱلَّذِي كَانُواْ يَعۡمَلُونَ
و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، قطعاً بدیهایشان را از آنان میزداییم و بر پایهٔ بهترینِ آنچه عمل میکردند، پاداششان میدهیم.
وَوَصَّيۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيۡهِ حُسۡنٗاۖ وَإِن جَٰهَدَاكَ لِتُشۡرِكَ بِي مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٞ فَلَا تُطِعۡهُمَآۚ إِلَيَّ مَرۡجِعُكُمۡ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ
و به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادر خود نیکی کند؛ و اگر آن دو با تو بکوشند تا چیزی را که بدان دانشی نداری شریک من سازی، از آنان فرمان مبر؛ بازگشتِ شما تنها بهسوی من است، آنگاه شما را به آنچه انجام میدادید آگاه خواهم ساخت.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَنُدۡخِلَنَّهُمۡ فِي ٱلصَّٰلِحِينَ
و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، بیتردید آنان را در زمرهٔ شایستگان درمیآوریم.
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ فَإِذَآ أُوذِيَ فِي ٱللَّهِ جَعَلَ فِتۡنَةَ ٱلنَّاسِ كَعَذَابِ ٱللَّهِۖ وَلَئِن جَآءَ نَصۡرٞ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمۡۚ أَوَلَيۡسَ ٱللَّهُ بِأَعۡلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ ٱلۡعَٰلَمِينَ
و از مردم کسی هست که میگوید: به خدا ایمان آوردهایم؛ ولی هنگامی که در راه خدا آزار میبیند، شکنجه و آزمونِ مردم را مانند عذاب خدا قرار میدهد [و از ایمان برمیگردد]؛ و اگر پیروزی و یاریای از سوی پروردگارت برسد، قطعاً خواهند گفت: ما با شما بودیم! آیا خدا به آنچه در سینههای جهانیان است داناتر نیست؟
وَلَيَعۡلَمَنَّ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَيَعۡلَمَنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ
و بیتردید خدا کسانی را که ایمان آوردهاند معلوم میدارد و قطعاً منافقان را نیز آشکار میسازد.
وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّبِعُواْ سَبِيلَنَا وَلۡنَحۡمِلۡ خَطَٰيَٰكُمۡ وَمَا هُم بِحَٰمِلِينَ مِنۡ خَطَٰيَٰهُم مِّن شَيۡءٍۖ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ
و کسانی که کفر ورزیدند به کسانی که ایمان آوردند گفتند: راهِ ما را پیروی کنید تا گناهانتان را ما بر دوش کشیم؛ در حالی که آنان هیچ چیزی از گناهانشان را بر دوش نخواهند کشید، بیگمان آنان دروغگویند.
وَلَيَحۡمِلُنَّ أَثۡقَالَهُمۡ وَأَثۡقَالٗا مَّعَ أَثۡقَالِهِمۡۖ وَلَيُسۡـَٔلُنَّ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ عَمَّا كَانُواْ يَفۡتَرُونَ
و مسلماً بارهای سنگینِ [گناهانِ] خود را همراه با بارهایی دیگر بر دوش خواهند کشید، و قطعاً روز قیامت از آنچه به دروغ میبافتند بازخواست خواهند شد.
(بیان)
از سیاق آیات سوره و بهویژه آیات آغازینِ آن چنین برمیآید که برخی از کسانی که پیش از هجرت در مکه به پیامبر (ص) ایمان آورده بودند، از بیم شکنجه و فتنهای که از سوی مشرکان تهدیدشان میکرد، از ایمان دست کشیدند؛ چرا که مشرکان آنان را به بازگشت به آیین خود فرامیخواندند و متعهد میشدند که اگر راهشان را پیروی کنند، گناهانشان را بر دوش کشند، و اگر سر باز میزدند، آنان را شکنجه و عذاب میدادند تا به آیین خویش بازشان گردانند.
به این نکته اشاره دارد سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِيلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰايٰاكُمْ » الآیه (عنکبوت: ۱۲: و کافران به مؤمنان گفتند: راه ما را پیروی کنید و بگذارید خطاهایتان را ما بر دوش کشیم...)، و این کلام او که میفرماید: « وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ فَإِذٰا أُوذِيَ فِي اللّٰهِ جَعَلَ فِتْنَهَ النّٰاسِ كَعَذٰابِ اللّٰهِ » الآیه (عنکبوت: ۱۰: و از مردم کسی هست که میگوید به خدا ایمان آوردهایم، اما چون در راه خدا آزار میبیند، شکنجهٔ مردم را مانند عذاب خدا قرار میدهد...).
و در میان این بازگشتگان از ایمان، کسانی بودند که بازگشتشان بر اثر کوششِ سختِ پدر و مادرشان برای بازگرداندن او و اصرارِ آن دو بر ارتدادش بود؛ مانند برخی از فرزندان مشرکان، چنانکه از این سخن برمیآید، آنجا که خدای متعال میفرماید:
« وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ لِتُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا » الآیه (عنکبوت: ۸: و انسان را سفارش کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، و اگر با تو بکوشند تا چیزی را که بدان دانشی نداری شریک من سازی، از آنان پیروی مکن...)؛ و این سوره دربارهٔ شأن و حال این افراد نازل شده است.
بنابراین، هدف سوره چنانکه از آغاز و انجام آن و سیاقِ جاری در آن برمیآید، این است که آنچه خدای پاک و منزه از ایمان میخواهد، صرفِ این گفتار نیست که بگویند: «آمَنّٰا بِاللّٰهِ» (به خدا ایمان آوردهایم)، بلکه حقیقتِ ایمانی است که تندبادهای آزمون و بلا تکانش ندهد و دگرگونیهای روزگار تغییرش نبخشد؛ و این حقیقت تنها با هجوم پیاپی فتنهها و انباشته شدنِ سختیها استوار و پابرجا میگردد. پس مردم صرفاً با گفتنِ «آمَنّٰا بِاللّٰهِ» رها نخواهند شد، بیآنکه آزموده و امتحان شوند تا آنچه در درونشان از حقیقت ایمان یا لکهٔ ننگِ کفر است آشکار گردد؛ پس بیتردید خدا راستگویان را معلوم میدارد و دروغگویان را نیز مشخص میسازد.
از این رو، فتنه و آزمونْ سنتی الهی است که هیچ راه گریزی از آن نیست و در میان انسانهای کنونی همانند امتهای گذشته جریان دارد؛ امتهایی چون قوم نوح، عاد، ثمود و قوم ابراهیم، لوط، شعیب و موسی؛ که از میان ایشان هر که استقامت ورزید پایدار ماند و هر که سزاوار هلاکت بود هلاک شد؛ و خدا به آنان ستم نکرد، بلکه آنان خود به خویشتن ستم میکردند.
بنابراین، بر هر کس که میگوید: «آمَنتُ بِالله» (به خدا ایمان آوردم)، لازم است بر ایمان خویش شکیبایی ورزد و تنها خدای یکتا را بندگی کند؛ و اگر انجام دادن وظایف دین برایش ناممکن گشت، باید به سرزمینی هجرت کند که در آنجا بتواند این وظایف را به جا آورد، چرا که زمین خدا گسترده است؛ و نباید از دشواری و تنگی معیشت بهراسد، زیرا روزی بر عهدهٔ خداست و چه بسیار جنبندهای که روزیِ خود را بر دوش نمیکشد [و ذخیره نمیکند]، ولی خداست که به آن و به او روزی میبخشد.
و اما مشرکانی که مؤمنان را بیهیچ گناهی جز اینکه میگویند «پروردگار ما خداست» شکنجه و دچار فتنه میکنند، نباید بپندارند که خدا را به ستوه میآورند و بر او پیشی میگیرند؛ چراکه شکنجه، آزار و عذابدادنِ مؤمنان از سوی آنان، تنها آزمونی برای خودشان و برای مؤمنان است که هرگز از دایرهٔ علم و تقدیر الهی بیرون نیست. این کار فتنهای است که پیامدش بر ضد خودشان ثبت و نگهداری میشود؛ اگر خدا بخواهد، آنان را در همین دنیا به کیفر شومش گرفتار میکند و اگر بخواهد، کیفرشان را تا روزی به تأخیر میاندازد که در آن بهسوی او بازمیگردند، و هیچ گریزگاهی نخواهند داشت.
و اما دلایل ساختگی و سخنان باطلی که به آن تکیه کردهاند، پوچ و بیاساس است و به خودشان بازگردانده میشود، و حجت الهی بر آنان تمام و استوار است.
این چکیدهٔ غرض و هدف سوره است، و مقتضای آن این است که تمام سوره مکی باشد. سخن کسانی که گفتهاند این سوره یکپارچه، بیشترش، یا بخشی از آن مدنی است ــ که در بحث روایتیِ آینده خواهد آمد ــ سخنی استوار نیست؛ زیرا مضامین آیات این سوره جز با روزگار سختی و دشواریِ پیش از هجرت سازگار نیست.
خدای متعال میفرماید: « الم أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ » (الم. آیا مردم پنداشتهاند همین که بگویند: «ایمان آوردیم»، رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟). «حُسبان» به معنای گمان است و جملهٔ « أَنْ يُتْرَكُوا » (اینکه رها شوند) جانشین دو مفعولِ آن شده است. عبارت « أَنْ يَقُولُوا » (اینکه بگویند) در تقدیر باء سببیّت دارد (یعنی: تنها به سبب اینکه بگویند)، و «فتنه» به معنای امتحان و آزمودن است، هرچند گاه بر مصیبت و عذاب نیز اطلاق میشود؛ اما آنچه با سیاق سازگارتر است، همان معنای نخست است، و پرسش در آیه برای انکار و نفی این پندار است.
و معنا چنین است: آیا مردم پنداشتهاند تنها با گفتنِ «ایمان آوردیم»، به حال خود رها میشوند و کاری به کارشان نخواهند داشت و با اموری که راستی یا دروغگوییشان در ادعای ایمان آشکار شود، آزموده نمیشوند؟ و گفته شده معنا این است: آیا مردم پنداشتهاند به سبب گفتنِ «ایمان آوردیم»، رها میشوند و به هیچ بلایی گرفتار نمیآیند و هیچ مصیبتی به آنان نمیرسد، به این گمان که به سبب ایمان چنان کرامتی نزد خدا دارند که در تمام زندگی از هر پیشامد ناگواری مصون بمانند؟ البته با توجه به سیاق آیات، این احتمال چندان درست نیست و بعید مینماید.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكٰاذِبِينَ » (و به یقین کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم؛ پس بیتردید خدا کسانی را که راست گفتهاند معلوم میدارد و دروغگویان را نیز قطعاً مشخص میسازد). لامها در ابتدای دو فعل برای سوگند است، و جملهٔ « وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ » حال است برای «الناس» در عبارت « أَ حَسِبَ النّٰاسُ »، یا حال برای ضمیر جمع در « لاٰ يُفْتَنُونَ ». بنا بر احتمال اول، انکار و توبیخ متوجه این پندارِ مردم است که با وجود جریان سنت الهی بر فتنه و امتحان، میپنداشتند آزموده نمیشوند؛ و بنا بر احتمال دوم، متوجه این پندار است که در کار خدای متعال تفاوت و تبعیض راه دارد، بهگونهای که گروهی را بیازماید و گروهی دیگر را نیازماید؛ و شاید وجه نخست با سیاق سازگارتر باشد.
بنابراین ظاهر آن است که مقصود از کلام الهی: « وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ » (و به یقین کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم) این است که فتنه و امتحان، سنت جاریِ ماست؛ سنتی که دربارهٔ پیشینیانِ آنان اجرا شده، دربارهٔ خودشان نیز جریان دارد، و برای سنت خدا هرگز دگرگونی نخواهی یافت.
و سخن خدای متعال: « فَلَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِينَ صَدَقُوا » (پس بیتردید خدا کسانی را که راست گفتهاند معلوم میدارد...) تا پایان آیه، علتِ جملهٔ پیشین را بیان میکند. مقصود از علم خدای متعال به راستگویان و دروغگویان، آشکار شدن آثار راستی و دروغگوییِ آنان در مقام عمل از راه فتنه و امتحان است؛ امتحانی که پیامد ناگزیرش ثبوت حقیقی ایمان در دلهایشان یا نبودِ حقیقتِ آن است. زیرا سعادتی که بر ایمانِ فراخواندهشده مترتب میشود و نیز پاداش آن، تنها بر حقیقتِ ایمانی بار میگردد که آثار آشکاری چون شکیبایی در برابر ناگواریها، پایداری بر طاعت خدا و خویشتنداری در برابر نافرمانیِ او دارد، نه بر صرف ادعای بیمایهٔ ایمان.
و ممکن است مقصود از علم، علم فعلیِ خدای متعال (علم در مقام تحقق و پیدایش امور در جهان عینی) باشد که همان خودِ واقعیت خارجی است؛ چراکه امور عینی و خارجی خود از مراتب علم خدای متعالاند. اما علم ذاتیِ خدای متعال، هرگز به امتحان و آزمون وابسته نیست.
معنای دو آیه چنین است: آیا مردم پنداشتهاند که به صرف ادعای ایمان و اظهار آن به حال خود رها میشوند و آزموده نمیگردند، در حالی که امتحان سنت همیشگی ماست و دربارهٔ پیشینیان نیز اجرا شده است؟ پس ناگزیر باید راستگویان از دروغگویان بازشناخته شوند، آنهم با آشکار شدن نشانههای راستیِ این گروه و نشانههای دروغگوییِ آن گروه، که لازمهاش استواریِ ایمان در دلهای مؤمنانِ راستین و زدوده شدنِ صورت دروغین آن از دلهای منافقان و بیایمانان است.
دربارهٔ التفات (تغییر لحن گفتار) در عبارت « فَلَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ » (تا قطعاً خدا بداند) بهسوی اسم جلاله، گفته شده که برای بزرگنمایی امر و ایجاد هیبت است؛ اما ظاهر آن است که در چنین مقامهایی نوعی تعلیل (بیان علت) را افاده میکند. توضیح آنکه چون دعوت به ایمان، هدایت بهسوی آن و پاداش بر آن، به ذات نامیده به «الله» بازمیگردد — همو که آغاز هر چیز از اوست، قوام هر چیز به او وابسته است و حقیقت هر چیز به او پایان میپذیرد — پس واجب است که در پیشگاه او، حقیقت ایمان تفکیک گردد؛ تا از ادعای توخالیِ ایمان جدا شود و از پردهٔ ابهام به صراحت و آشکاری درآید؛ و به همین سبب، از تعبیری مانند این سخنِ ما عدول شده است که:
گفته شود «فلنعلمن» (تا حتماً بدانیم)، و بهجای آن فرمود: « فَلَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ » (تا قطعاً خدا بداند).
خدای متعال میفرماید: « أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ أَنْ يَسْبِقُونٰا سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ » (یا کسانی که کارهای ناشایست میکنند پنداشتهاند که از ما پیشی میگیرند و بر ما چیره میشوند؟ چه بد داوری میکنند!). کلمهٔ «أم» منقطعه است (به معنای «بلکه»)، و مراد از عبارت « اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ » (کسانی که مرتکب بدیها میشوند)، مشرکانی هستند که مؤمنان را شکنجه میکردند و از راه خدا بازمیداشتند؛ همانگونه که مراد از مردم در عبارت « أَ حَسِبَ النّٰاسُ » (آیا مردم پنداشتند...)، کسانی هستند که گفتند «ایمان آوردیم» و از بیم شکنجه و آزار، در معرض بازگشت از ایمان بودند.
و مراد از سخن خداوند که میفرماید: « أَنْ يَسْبِقُونٰا » (اینکه از ما پیشی گیرند)، غلبه یافتن و ناتوان ساختنِ خداوند از راه شکنجهٔ مؤمنان و بازداشتنِ آنان از راه خداست — بر پایهٔ آنچه سیاق آیات به دست میدهد.
و سخن خداوند: « سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ » (چه بد داوری میکنند!)، نادرست شمردنِ این گمانِ آنان است که میپنداشتند با نیرنگِ شکنجه کردن و بازداشتن مؤمنان، بر خدا پیشی میگیرند؛ زیرا این کار دقیقاً آزمونی از جانب خدا برای خودِ آنان و مانعی در مسیر سعادت خودشان است، و نیرنگِ بد جز دامنگیر اهلش نخواهد شد.
برخی گفتهاند: مفاد آیه، توبیخ نافرمانان از میان مؤمنان است و آنان مقصود از عبارت « اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ » (کسانی که مرتکب بدیها میشوند) هستند، و منظور از بدیها نیز گناهانی جز شرک است که مرتکب میشوند؛ اما تو خود آگاهی که سیاق آیات با این نظر سازگاری ندارد.
برخی دیگر گفتهاند: مراد از انجام بدیها، عام است و هم شرک و هم ارتکاب دیگر گناهان را شامل میشود؛ ازاینرو آیه عام است و دلیلی ندارد آن را به خصوصِ شرک یا به خصوصِ دیگر گناهان بهجز شرک اختصاص دهیم.
پاسخ این است که سنجیدنِ آیه از این حیث که در سیاقی ویژه قرار گرفته، یک مطلب است و نگریستن به آن بهصورت مستقل و در خود، مطلبی دیگر؛ و آنچه نگاه نخست اقتضا میکند — که با در نظر گرفتن هدف سوره، محور اصلی هم همان است — همان معنایی است که پیشتر گفتیم. اما مقتضای نگاه دوم، عمومیت است و بر آن فرض، اشکالی هم وارد نیست.
خدای متعال میفرماید: « مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ » (هر کس به دیدار خدا امید دارد، [بداند که] بیگمان موعدِ مقررِ الهی فرامیرسد، و او شنوای داناست)، تا پایانِ سه آیه [آیات ۵ تا ۷]. چون خدای سبحان مردم را بهخاطر سبک شمردنِ امر ایمان و بازگشت از آن با هر آزمون و آزاری از سوی مشرکان نکوهش کرد، و مشرکان را نیز بهسبب شکنجه و آزارِ مؤمنان و بازداشتنِ آنان از راه خدا — به انگیزهٔ خاموش ساختن نور خدا و به گمان ناتوان کردن او در آنچه خواسته است — توبیخ نمود و پندار هر دو گروه را باطل شمرد،
به بیانِ همان حقیقتی بازگشت که هیچ گریزی از آن نیست و وظیفهٔ واجبی که رهایی از آن ممکن نخواهد بود؛ و در این سه آیه بیان فرمود که هر کس به امید بازگشت بهسوی خدا و دیدارِ او ایمان میآورد، باید بداند که آن موعد بیتردید فرامیرسد، و خداوند به گفتارهایش شنوا و به حالات و کارهایش داناست؛ پس باید هوشیار باشد و بهحق ایمان بیاورد — ایمانی که هیچ آزمایش و آزاری او را از آن منصرف نسازد — و در راه خدا چنانکه شایسته است جهاد کند. نیز بداند کسی که از جهادِ خود سود میبرد تنها خودِ اوست، و خدای سبحان نه به ایمانِ او نیازی دارد و نه به هیچیک از جهانیان؛ و همچنین بداند که اگر ایمان بیاورد و کار شایسته انجام دهد، خدا حتماً از بدیهایش درمیگذرد و به بهترین کارهایش پاداش خواهد داد. این دو آگاهیِ پایانی، آگاهیِ نخست را تأکید و تثبیت میکنند و پایبندی به ایمان و پایداری در برابر فتنهها و سختیها در راه خدا را ایجاب مینمایند.
پس سخن خدای متعال: « مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ » (هر که به دیدار خدا امید دارد)، بازگشت به بیان حال کسی است که میگوید: «ایمان آوردم». چرا که او اگر در ادعایش اندکی هم راستگو باشد، تنها به امید بازگشت به سوی خدای پاک و منزه در روز قیامت ایمان میآورد؛ زیرا اگر معاد نباشد، دین از ریشه و اساس بیهوده خواهد بود. پس مراد از فرمودهٔ او: « مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ » کسی است که به خدا ایمان میآورد یا کسی است که میگوید: «به خدا ایمان آوردم». بنابراین، این جمله از باب قرار دادن سبب به جای مسبب است.
و مراد از دیدار خدا، ایستادن بنده در جایگاهی است که هیچ حجابی میان او و پروردگارش نیست؛ همانگونه که شأن و ویژگی روز قیامت چنین است؛ روزی که ظرف آشکار شدن حقیقتهاست. خدای متعال میفرماید: « وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ » (و میدانند که خدا همان حقِ آشکار است [نور: ۲۵]).
و گفته شده است: مراد از دیدار خدا، همان رستاخیز است؛ و گفته شده: رسیدن به سرانجام کار از قبیل دیدار فرشتهٔ مرگ، حسابرسی و پاداش و کیفر است؛ و گفته شده: مراد، روبهرو شدن با پاداش یا کیفر الهی است؛ و گفته شده:
روبهرو شدن با حکم و داوری او در روز قیامت است؛ و «رجا» (امید) بر پایهٔ برخی از این وجوه، به معنای ترس است.
اما اینها وجوهی مجازی و دور از ذهناند که دلیلی برای آنها نیست، مگر آنکه از باب تفسیر به لازمِ معنا (بیان پیامد یک حقیقت) باشد.
و فرمودهٔ او: « فَإِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ لَآتٍ » (پس بیگمان سرآمدِ مقررِ خدا حتماً خواهد آمد)؛ «اَجَل» همان سرآمد و پایانی است که مدت بدهی و مانند آن بدان ختم میشود، و گاه بر مجموع آن مدت نیز اطلاق میگردد، ولی کاربرد غالب آن همان معنای نخست است.
و « أَجَلَ اللّٰهِ »، همان سرآمد و پایانی است که خدای متعال برای دیدار خود معین کرده است، و آن سرآمد بیتردید خواهد آمد؛ ازاینرو این سخن با تأکیدی بسیار رسا بیان شده است. و لازمهٔ قطعی بودنِ آمدن این سرآمد—که همان روز قیامت است—این است که در کار آن سهلانگاری نشود و امرِ ایمانِ شایسته به خدا و پایداری بر آن هنگام آزمونها و گرفتاریها—بدون هیچگونه بازگشت و ارتدادی—سبک شمرده نشود. و خداوند با آوردن جملهٔ پایانی: « وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ » (و او شنوای داناست)، بر تأکید کلام افزوده است؛ زیرا وقتی او شنوای گفتارشان و دانای احوالشان است، سزاوار نیست کسی بگوید: «به خدا ایمان آوردم»، مگر آنکه از صمیم قلب باشد و با شکیبایی بر هر فتنه و آزمونی همراه گردد.
از اینجا روشن میشود که بخش پایانی آیه: « فَإِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ لَآتٍ » تا آخر، از قبیل قرار دادنِ سبب به جای مسبب است، همانطور که آغاز آیه: « مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ » نیز چنین بود؛ و معنای اصلی این است: هر کس گفت «به خدا ایمان آوردم»، باید آن را در حالی بگوید که استوار، بر آن شکیبا و در راه پروردگارش اهل تلاش و مجاهده باشد.
و فرمودهٔ او: « وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا يُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعٰالَمِينَ » (و هر که جهاد و تلاش کند، تنها برای خود جهاد میکند؛ چرا که خدا بیگمان از جهانیان بینیاز است)؛ «مجاهده» و «جهاد» مبالغهای از ریشهٔ «جَهد» به معنای بهکارگیری نهایت توان است. در این آیه به آنان هشداری است بر اینکه جهاد و تلاششان در راه خدا از رهگذر پایبندی به ایمان و شکیبایی در برابر سختیها به خاطر او، چیزی نیست که سودش به خدای پاک و منزه بازگردد تا برای خودشان اهمیتی نداشته باشد و نسبت به خودشان بیهوده جلوه کند، بلکه سود آن تنها به خودشان بازمیگردد؛ زیرا خدای متعال از همهٔ جهانیان بینیاز است. پس بر آنان است که به ایمان پایبند باشند و بر ناگواریهای در راه آن پایداری ورزند.
پس سخن خدای متعال: « وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا يُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ »، تأکیدی بر استدلال آیهٔ پیشین است؛ و فرمودهٔ او:
« إِنَّ اللّٰهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعٰالَمِينَ »، دلیل و بیان علّت برای جملهٔ پیش از خود است.
التفات (تغییر لحن گفتار) از سیاق متکلم با غیر (بهکارگیری ضمیر «ما») به اسم جلاله («الله») در این دو آیه، نظیر همان التفاتی است که پیشتر در این سخن گذشت: « فَلَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِينَ صَدَقُوا » (قطعاً خدا کسانی را که راست گفتهاند معلوم میدارد) تا پایان آیه.
و این کلام: « وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِي كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، قطعاً گناهانشان را از آنان میپوشانیم و بیگمان پاداشی بهتر از آنچه عمل میکردند به آنان میدهیم)، بیانگر سرانجامِ ایمانِ واقعیِ آنان است که همراه با جهاد بوده است؛ و با آن روشن میشود که سودِ ایمانشان به خودِ آنان بازمیگردد نه به خدای پاک و منزه، و این پاداش نیز بخشش و فضلی از جانب خداست.
بنابراین، این آیه خالی از نوعی دلالت بر این نیست که جهاد در راه خدا، همان ایمان و عمل صالح است؛ چراکه این آیه در معنا، جایگزین کردنِ این سخنِ آیهٔ پیشین: « وَ مَنْ جٰاهَدَ » (و هر کس جهاد کند) با این سخن در این آیه است: « وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ » (و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند).
و تکفیرِ سیئات (پوشاندنِ گناهان) همان گذشت از آنهاست، و معنای اصلی «کفر»، پوشاندن است؛ و گفته شده است:
تکفیر گناهان یعنی تبدیل کفرِ گذشتهٔ آنان به ایمان، و گناهان پیشینشان به طاعتها؛ اما این سخن چندان درست نیست.
و پاداش دادن به آنان با بهترین کارهایی که انجام میدادند، یا بالا بردن درجهٔ آنان تا مرتبهای متناسب با بهترین کارهایشان است، یا سختگیری نکردن در حسابرسیِ کارهایشان در صورتی که جهات نقص و کاستی در آنها باشد؛ بدینگونه که در تکتکِ کارهایشان مانند کسی با آنان برخورد میشود که بهترین عمل از آن نوع را به جا آورده باشد؛ از این رو نمازشان بهترین نماز به شمار میآید گرچه نقایصی در آن وجود داشته باشد، و کارهای دیگر نیز به همین صورت است.
خدای متعال میفرماید: « وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ لِتُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا » (و به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، و اگر آن دو با تو بکوشند تا چیزی را که دانشی بدان نداری شریک من سازی، از آنان پیروی مکن) تا پایان آیه. «توصیه» همان عهد و سفارش است و در اینجا به معنای امر و دستور است؛ و کلمهٔ « حُسْناً » (نیکی): مصدری در معنای وصف است که جانشین مفعول مطلقِ محذوف شده است، و در تقدیر چنین است: «و وصّینا الإنسان بوالدیه وصیة حسنة» یا «ذات حسن» (به انسان دربارهٔ پدر و مادرش سفارشی نیکو یا همراه با نیکی کردیم)، یعنی به او دستور دادیم که به آن دو نیکی کند. این مانند این سخن است: « وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً » (با مردم سخنی نیکو یا دارای نیکویی بگویید). همچنین ممکن است قرار دادنِ مصدر به جای وصف، برای مبالغه باشد، مانند تعبیر «زید عدل» (زید سراپا عدالت است)؛ و چه بسا توجیههای دیگری نیز برای آن آورده باشند.
و این سخن خدای متعال: « وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ لِتُشْرِكَ بِي » (و اگر آن دو بکوشند تا به من شرک آوری...) تا آخر، کاملکنندهٔ آن سفارش با خطابی رو در رو به انسان است؛ بدینگونه که اگر پدر و مادرش او را به شرک فراخواندند، از اطاعتِ آن دو نهیاش میکند. وجهِ این خطاب آن است که توصیه در معنای امر است؛ پس گویی گفته شده است: به انسان گفتیم به پدر و مادرت نیکی کن، و اگر آن دو با تو کوشیدند تا چیزی را که دانشی به آن نداری شریک من قرار دهی، از آنان اطاعت مکن.
و نفرمود: «و اینکه اگر آن دو کوشیدند تا او شرک ورزد، از آنان اطاعت نکند...»، به سبب آنکه در خطابِ مستقیم، صراحت و برطرف شدنِ ابهام وجود دارد؛ و به همین جهت نیز با ضمیر متکلمِ تنها فرمود: « لِتُشْرِكَ بِي » (تا برای من شریک بیاوری)، پس این نکته را دریاب. بازگشتِ معنای جمله به این است که ما انسان را از شرکورزی در اطاعت از آن دو نهی کردیم و هر ابهامی را از آن زدودیم.
و در این کلام: « مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ » (آنچه بدان دانشی نداری)، اشارهای به علتِ نهی از اطاعت وجود دارد؛ زیرا دعوتِ آن دو به شرک با پرستش معبودی به جای خداوند، در حقیقت دعوت به جهل است، و پرستش چیزی که انسان بدان دانشی ندارد افترایی بر خدا به شمار میآید؛ در حالی که خداوند از پیرویِ غیرِ علم نهی فرموده و گفته است: «وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» (و از آنچه بدان دانشی نداری پیروی مکن؛ اسراء: ۳۶).
و به همین مناسبت، در پایان آیه فرمود: « إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » (بازگشت شما به سوی من است، پس شما را از آنچه انجام میدادید باخبر خواهم کرد)؛ یعنی به شما خواهم فهماند که کارهایتان چه معنایی دارد، که از جملهٔ آنها بتپرستی و شرکآوری شما به خدای پاک و منزه است.
معنای آیه چنین است: ما دربارهٔ پدر و مادر به انسان سفارشی نیکو کردیم — و به او فرمان دادیم که به پدر و مادرت نیکی کن — و اگر آن دو نهایت کوشش خود را به کار بستند تا چیزی را شریک من قرار دهی، از آنان فرمان مبر؛ چرا که چنین کاری، پیروی از چیزی است که بدان دانشی نداری.
در این آیه — چنانکه پیشتر اشاره شد — سرزنشی کنایی است نسبت به برخی از کسانی که ایمان آورده بودند، سپس بر اثر اصرار و فشار پدر و مادرشان از ایمان خود برگشتند.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصّٰالِحِينَ » (و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، قطعاً آنان را در زمرهٔ شایستگان درمیآوریم). معنای آیه روشن است؛ و قرار گرفتن آن پس از آیهٔ پیشین و در سیاق آن، دلالت بر وعدهای نیکو از سوی خدای متعال و دلجویی و آرامشبخشیدن به مؤمنانی دارد که گرفتار پدر و مادری مشرک شده بودند؛ والدینی که تلاش میکردند فرزندشان را به شرک وادارند، اما او نافرمانیشان کرد و از آنان جدا شد. خدای سبحان میفرماید: اگر آن دو بر واداشتن او به شرک پافشاری کردند و او نافرمانیشان نمود و از آنان دوری گزید و در نتیجه آن دو را از دست داد، باکی نیست؛ چرا که ما بهزودی بهتر از آن دو را روزیاش خواهیم کرد و او را به پاداش ایمان و عمل شایستهاش در میان صالحان وارد میسازیم؛ و صالحان همان بندگانی هستند که در بهشت متنعماند. خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِي إِليٰ رَبِّكِ رٰاضِيَهً مَرْضِيَّهً فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر: ۳۰؛ ای جانِ آرامگرفته! بهسوی پروردگارت بازگرد در حالی که خشنودی [از او] و پسندیدهای [نزد او]؛ پس در زمرهٔ بندگانم درآی و به بهشتم وارد شو).
اما اینکه منظور از ورود در جمع صالحان، جامعهٔ شایسته در دنیا باشد، از سیاق آیه دور است.
خدای متعال میفرماید: « وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ فَإِذٰا أُوذِيَ فِي اللّٰهِ جَعَلَ فِتْنَهَ النّٰاسِ كَعَذٰابِ اللّٰهِ » تا آخر آیه. از آنجا که ایمان این افراد مشروط به عافیت و سلامت بود و با رسیدن آزار و ابتلا پایان میپذیرفت، خداوند آن را بهطور مطلق ایمان به شمار نیاورد و نفرمود: «و من الناس من يؤمن بالله» (و از مردم کسی هست که به خدا ایمان میآورد)، بلکه فرمود: « وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ » (و از مردم کسی هست که میگوید به خدا ایمان آوردیم). بنابراین، آیه از جهتی نظیر این سخن الهی است: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللّٰهَ عَليٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَهٌ انْقَلَبَ عَليٰ وَجْهِهِ» (حج: ۱۱؛ و از مردم کسی هست که خدا را بر یک کناره [و با تزلزل] میپرستد؛ پس اگر خیری به او برسد بدان آرامش یابد، و اگر آزمون و گزندی به او رسد، روی برمیتابد).
و سخن خدا که میفرماید: « فَإِذٰا أُوذِيَ فِي اللّٰهِ » (پس چون در [راه] خدا آزار بیند)، یعنی بنا بر این دیدگاه که «فی» برای سببیت (علت بودن) است، به سبب ایمان به خدا آزار ببیند. در این تعبیر، نکتهٔ بیانیِ لطیفی است؛ چرا که خدای متعال — یعنی ایمان به خدا — ظرفی برای آزار و برای شخص آزاردیده قرار داده شده است، تا برساند که آزار به خدای متعال منتسب است، همانند انتساب مظروف به ظرف خویش، و با معنای سببیت و غرضیت (هدف بودن) نیز سازگار باشد. نظیر آن، سخن خدای متعال است: «يٰا حَسْرَتيٰ عَليٰ مٰا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّٰهِ» (زمر: ۵۶؛ ای دریغ بر آنچه دربارهٔ خدا کوتاهی کردم) و سخن او: «وَ الَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا» (عنکبوت: ۶۹؛ و کسانی که در راه ما جهاد کردند).
و برخی گفتهاند معنای آزار دیدن در خدا («الإیذاء فی الله»)، آزار دیدن در راه خدا («الإيذاء في سبيل الله») است، و گویی این سخن بر پایهٔ در تقدیر گرفتنِ مضافی محذوف استوار است.
اشکال این سخن آن است که لطافت بیانی در این دو تعبیر متفاوت است؛ زیرا «آزار دیدن در خدا» آزاری است که سبب آن صرفاً ایمان به خداست، یعنی همان سخنشان که «پروردگار ما الله است»؛ اما «آزار دیدن در راه خدا» آزاری است که سبب آن پیمودن راهِ دین است. خدای متعال میفرماید: «فَالَّذِينَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي» (آل عمران: ۱۹۵؛ پس کسانی که هجرت کردند و از دیارشان رانده شدند و در راه من آزار دیدند). و از گواهان بر تفاوت این دو اعتبار، سخن خداوند در پایان همین سوره است: « وَ الَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا » (و کسانی که در راه ما کوشیدند، قطعاً آنان را به راههای خود هدایت میکنیم)؛ چه اینکه در اینجا جهاد در راه خدا («فینا») را وسیلهای برای راهیافتن به راههای خود («سبلنا») قرار داده است، و اگر هر دو به یک معنا میبودند، این تعبیر درست درنمیآمد.
و سخن خدا که میفرماید: « جَعَلَ فِتْنَهَ النّٰاسِ كَعَذٰابِ اللّٰهِ » (شکنجه و آزمون مردم را همچون عذاب خدا قرار داد)، یعنی عذاب و آزاری را که از سوی مردم به او میرسد، از نظر وجوبِ پرهیز از آن، به منزلهٔ عذاب الهی قرار داد که پرهیز از آن واجب است؛ در نتیجه، از سرِ ترس و بیتابی در برابر فتنه و شکنجهٔ آنان، از ایمان دست کشید و به شرک بازگشت، با آنکه عذاب مردم ناچیز است و در نهایت با رهایی یا مرگ پایان میپذیرد و هرگز با عذاب بزرگ و جاودانهٔ خدا که هلاکت ابدی را در پی دارد، مقایسهپذیر نیست.
و سخن خدا که میفرماید: « وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنّٰا كُنّٰا مَعَكُمْ » (و اگر از سوی پروردگارت نصرت و گشایشی برسد، قطعاً خواهند گفت: ما با شما بودیم)، یعنی اگر از جانب خدای متعال پس از آن سختی و تنگنایی که از سوی دشمنان خدا در آن به سر میبرید، برای شما گشایش و آسایشی پدید آید، این افراد حتماً خواهند گفت ما با شما بودیم، پس ما نیز از آن بهرهای داریم.
واژهٔ « لَيَقُولُنَّ » با ضمهٔ لام، صیغهٔ جمع است و ضمیر آن به اعتبار معنا به واژهٔ «مِنَ» بازمیگردد، همانگونه که دیگر ضمیرهای مفرد به اعتبار لفظِ آن به صورت مفرد آمدهاند.
و کلام الهی: « أَ وَ لَيْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِمٰا فِي صُدُورِ الْعٰالَمِينَ » (آیا خدا به آنچه در سینههای جهانیان است داناتر نیست؟) استفهامی انکاری است که در آن، ادعای مؤمن بودنِ آنان رد شده است؛ زیرا خدا به آنچه در سینههاست داناتر است و دلهای این افراد در بر دارندهٔ هیچ ایمانی نیست.
مراد از «عالمین» (جهانیان)، گروههای گوناگون انسانها یا گروههای مختلف صاحبان خرد است—خواه انسان باشند یا غیر آن، مانند جن و فرشته. و اگر مراد از آن، همهٔ آفریدگان از صاحبشعور و غیر آن میبود، مراد از «سینهها» نیز باطنِ موجودات میشد که معنایی بعید و نامحتمل است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَيَعْلَمَنَّ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنٰافِقِينَ » (و مسلماً خدا کسانی را که ایمان آوردهاند میشناسد و بیتردید منافقان را نیز میشناسد). این سخن دنبالهٔ گفتار در آیهٔ پیشین است، و حاصل معنا این است که خداوند با این همه، از راه فتنه و امتحان، میان مؤمنان و منافقان جدایی میافکند و آنان را از یکدیگر بازمیشناسد.
در این آیه اشارهای است به اینکه این افراد منافقاند؛ زیرا ایمانشان مقید و مشروط به نبودِ سختی و آزمون است، در حالی که آن را بیهیچ قید و شرطی آشکار میسازند، با آنکه فتنه (آزمایش) سنتی همیشگی و جاریِ الهی است که هیچ گریزی از آن نیست.
به این دو آیه استدلال کردهاند که این سوره یا خصوصِ این آیات مدنیاند؛ با این بیان که آیه از نفاق سخن میگوید و نفاق تنها در مدینه پس از هجرت پدید آمد. اما در مکه پیش از هجرت، اسلام قدرتی نداشت و برای مسلمانان در آنجا جز خواری، توهین، سختی و شکنجه چیزی نبود؛ پیامبر (ص) نیز در آن روزگار در جامعهٔ عربی و بهویژه نزد قریش اقتدار و جایگاهی نداشت تا کسی انگیزهای داشته باشد که به ظاهر ادعای ایمان کند ولی در دل کفر را بپروراند.
علاوه بر این، سخن الهی در آیه که: « وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنّٰا كُنّٰا مَعَكُمْ » (و اگر نصرتی از جانب پروردگارت برسد، قطعاً خواهند گفت: ما با شما بودیم)، از نصرت و یاری خبر میدهد که همان فتح و غنیمت است، و این رخداد تنها در مدینه روی داد نه در مکه.
نظیر این دو آیه، کلام پیشین الهی است: « وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا يُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ » (و هر کس بکوشد و جهاد کند، تنها برای خود جهاد میکند)؛ زیرا روشن است که جهاد و کارزار تنها در مدینه و پس از هجرت واقع شد.
اما این استدلال، سست و بیاساس است؛ زیرا دربارهٔ مسئلهٔ نفاق، آنچه در این آیه ملاک نفاق دانسته شده، اظهار و گفتهٔ خودِ آنان است:
«آمَنّٰا بِاللّٰهِ» (به خدا ایمان آوردهایم)؛
به گونهای که هرگاه در راه خدا آزار میدیدند از سخن خود بازمیگشتند؛ و وقوع چنین حالتی در مکه نیز همانند جاهای دیگر کاملاً امکانپذیر بود. و این نکتهای آشکار است؛ بلکه آنچه از آزار و فتنه (شکنجه) در آیه آمده، تنها در مکه واقع بود و در مدینه پس از هجرت چنان فتنهای وجود نداشت.
و اما دربارهٔ سخن از یاری و نصرت الهی؛ یاریِ خدا تنها به پیروزی در جنگ و غنیمت محدود نیست، بلکه مصادیق دیگری نیز دارد که خداوند به وسیلهٔ آنها به بندگانش گشایش میبخشد. افزون بر این، آیه به گونهای از آمدنِ نصرت خبر نمیدهد که نشاندهندهٔ تحقق قطعی آن باشد؛ چرا که این سخنِ [خدا] که: « فَإِذٰا أُوذِيَ فِي اللّٰهِ جَعَلَ فِتْنَهَ النّٰاسِ كَعَذٰابِ اللّٰهِ وَ لَئِنْ جٰاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنّٰا كُنّٰا مَعَكُمْ » (پس چون در راه خدا آزار ببیند، شکنجه و ابتلای مردم را مانند عذاب خدا قرار میدهد، و اگر یاریای از جانب پروردگارت برسد، حتماً میگویند: ما با شما بودیم)، بر تحقق قطعیِ آزار و ابتلا دلالت دارد؛ زیرا با کلمهٔ «إذا» تعبیر آورده که نشاندهندهٔ حتمی بودنِ وقوع است، بر خلاف آمدن نصرت که با «إن» شرطیه بیان شده و تنها بر امکان وقوع دلالت دارد نه تحقق حتمی آن.
و اما این سخن که خدای متعال میفرماید: « وَ مَنْ جٰاهَدَ » (و هر کس بکوشد و جهاد کند...)، از آنچه پیشتر گذشت روشن شد که مراد از آن، جهاد با نفس است نه جنگیدن با کافران؛ بنابراین سخنِ درست این است که در هیچیک از این آیات، دلیلی بر مدنی بودنِ این سوره یا بخشی از آن وجود ندارد.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِيلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰايٰاكُمْ وَ مٰا هُمْ بِحٰامِلِينَ مِنْ خَطٰايٰاهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ » (و کسانی که کفر ورزیدند به کسانی که ایمان آوردند گفتند: راه ما را پیروی کنید و ما گناهان شما را بر دوش میکشیم؛ در حالی که آنان چیزی از گناهانشان را بر دوش نخواهند کشید، قطعاً آنان دروغگویند). مراد از «کسانی که کفر ورزیدند»، مشرکان مکه هستند که نخستین بار در برابر دعوت حق کفر ورزیدند، و مراد از «کسانی که ایمان آوردند»، مؤمنانِ نخستین به آن دعوتاند. و اینکه به آنان گفتند: « اِتَّبِعُوا سَبِيلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰايٰاكُمْ » (راه ما را پیروی کنید و ما گناهان شما را بر دوش میکشیم)، نوعی جلب نظر و دلجویی و آسودهخاطر کردنِ آنان بود تا گمان کنند اگر به شرک بازگردند و راه ایشان را پی بگیرند، در هر صورت مسئولیتی بر عهدهٔ آنان نخواهد بود؛ چرا که اگر در این کار گناهی نباشد که هیچ، و اگر هم گناهی باشد، مشرکان آن را از جانبِ آنان بر دوش میکشند. از همین رو نگفتند: «و لنحمل خطاياكم لو كانت» (اگر گناهی باشد گناهانتان را بر دوش میکشیم)، بلکه سخن را مطلق و بدون هیچ قیدی بیان کردند.
پس گویا گفتهاند: فرض کنیم که پیروی شما از راه ما گناه باشد، ما آن گناه و همهٔ گناهانی را که از آن سرچشمه میگیرد از جانب شما بر دوش میکشیم؛ یا اینکه ما همهٔ گناهان شما را به طور کلی بر دوش میگیریم که این گناه نیز از جملهٔ آنهاست.
و این سخنِ خدا که: « وَ مٰا هُمْ بِحٰامِلِينَ مِنْ خَطٰايٰاهُمْ مِنْ شَيْءٍ » (و آنان چیزی از گناهانشان را بر دوش نخواهند کشید)، پاسخی ردکننده به سخنِ مشرکان است که گفتند: « وَ لْنَحْمِلْ خَطٰايٰاكُمْ » (و ما گناهان شما را بر دوش میکشیم)؛ و این پاسخی همراه با دلیل و برهان است، چرا که اگر پیروی از راه مشرکان و بازگشت از ایمان به خدا گناه باشد، گناهی در پیشگاه خداست که دامنگیرِ خودِ بازگشتگان به شرک میشود، و انتقال آن از عهده و مسئولیت آنان به دیگری، نیازمند اجازه و رضایت خداست؛ زیرا اوست که آنان را بر این گناه بازخواست و کیفر میکند، و خودِ خدای پاک و منزه صریحاً میفرماید: « مٰا هُمْ بِحٰامِلِينَ مِنْ خَطٰايٰاهُمْ مِنْ شَيْءٍ » (آنان چیزی از گناهانشان را بر دوش نخواهند کشید)، و این نفی را به هر چیزی از گناهانشان عمومیت بخشیده است.
و این سخنِ [خدا] که: « إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ » (قطعاً آنان دروغگویند)، دروغگو دانستنِ مشرکان است؛ زیرا سخنشان که گفتند: « وَ لْنَحْمِلْ خَطٰايٰاكُمْ » (و ما گناهان شما را بر دوش میکشیم)، متضمن این ادعای ضمنی است که اگر آنان گناهان مؤمنان را بر عهده گیرند، آن گناهان به ایشان منتقل میشود و خداوند نیز به آنان چنین اجازهای میدهد.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ عَمّٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ » (و قطعاً بارهای سنگینِ [گناهانِ] خود را و بارهایی سنگین همراه با بارهای سنگینِ خود بر دوش خواهند کشید، و مسلماً در روز قیامت از آنچه افترا میبستند بازخواست خواهند شد). این سخن، متممِ سخنِ پیشین در ردّ مشرکان است و در جایگاه استدراک (رفع توهمِ پیشین) قرار دارد؛ به این معنا که آنان عینِ گناهانِ گمراهشدگان را بر دوش نمیکشند، چرا که آن گناهان گریبانگیرِ خودِ مرتکبان است، بلکه بارهایی سنگین از گناه، همانند گناهان مرتکبان را بر دوش خواهند کشید، بدون آنکه چیزی از گناهانِ آنان کاسته شود؛ بنابراین به سبب آنکه خود گمراه و گمراهکنندهاند، آن بارها را افزون بر بارهای سنگینِ گناهانِ خویش حمل خواهند کرد.
پس این آیه در معنای همین سخن خدای متعال است که میفرماید: «لِيَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَهً يَوْمَ الْقِيٰامَهِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ» (تا در روز قیامت، بارهای گناهانِ خود را به کمال، و بخشی از بارهای گناهانِ کسانی را که نادانسته گمراهشان میکنند بر دوش کشند؛ نحل: ۲۵).
و این سخنِ [خدا] که: « وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ عَمّٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ » (و قطعاً در روز قیامت از آنچه افترا میبستند بازخواست خواهند شد)؛ شرکِ آنان افترایی بر خدای پاک و منزه است، و همچنین ادعایشان مبنی بر تواناییِ انجام دادنِ آنچه وعده دادند و اینکه خداوند چنین اجازهای به آنها میدهد نیز افتراست.
(بحث روایی)
در کتاب «الدر المنثور»، ابنضریس، نحاس، ابنمردویه و بیهقی در «دلائل» از ابنعباس، و نیز ابنمردویه از عبدالله بن زبیر روایت کردهاند که آن دو گفتند: «نزلت سوره العنكبوت بمكه» (سورهٔ عنکبوت در مکه نازل شد).
میگویم: در «روح المعانی» از تفسیر «بحر» از ابنعباس نقل شده است که این سوره مدنی است.
در کتاب «مجمعالبیان» آمده است: از ابنجُرَیج روایت شده که گفته است آیه، یعنی سخن خدای متعال: « أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا » (عنکبوت: ۲: آیا مردم پنداشتهاند که رها میشوند...)، دربارهٔ عمار بن یاسر نازل شد که در راه خدا شکنجه میشد.
در کتاب «الدر المنثور»، عبد بن حمید، ابنجریر، ابنمنذر و ابن ابیحاتم از شَعبی دربارهٔ این سخن خدا روایت کردهاند: « الم أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا » (عنکبوت: ۱-۲: الف، لام، میم. آیا مردم پنداشتهاند که رها میشوند...). او گفت: این آیه دربارهٔ گروهی در مکه نازل شد که به اسلام اقرار کرده بودند؛ پس هنگامی که آیهٔ هجرت نازل شد، یاران پیامبر خدا (ص) از مدینه برای آنان نوشتند: تا هجرت نکنید، هیچ اقرار و اسلامی از شما پذیرفته نیست. شعبی گفت: پس آنان به قصد مدینه بیرون آمدند، اما مشرکان در پیِ ایشان رفتند و بازشان گرداندند؛ پس این آیه دربارهشان نازل شد. مسلمانان مدینه برای آنان نوشتند که دربارهٔ شما چنین و چنان آیهای نازل شده است. آنان گفتند: باز بیرون میرویم و اگر کسی در پیِ ما آمد، با او میجنگیم. پس بیرون آمدند و مشرکان نیز در پیِ آنان رفتند و با یکدیگر جنگیدند؛ برخی از آنان کشته شدند و برخی رهایی یافتند؛ آنگاه خداوند دربارهٔ ایشان نازل فرمود: « ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ » (نحل: ۱۱۰: سپس پروردگارت برای کسانی که پس از شکنجهدیدن هجرت کردند، سپس جهاد نمودند و شکیبایی ورزیدند، بیتردید پروردگارت پس از آن، بسیار آمرزنده و مهربان است).
و در همان کتاب، ابنجریر از قتاده دربارهٔ سخن خدا: « وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ -إلي قوله- وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنٰافِقِينَ » (عنکبوت: ۱۰-۱۱: و از میان مردم کسی هست که میگوید به خدا ایمان آوردهایم... تا سخن او که: و قطعاً منافقان را معلوم میدارد) روایت کرده است که گفت: این آیات دربارهٔ همان گروهی نازل شد که مشرکان آنان را به مکه بازگرداندند، و این ده آیه مدنی هستند.
و در همان کتاب، ابنجریر از ضحاک دربارهٔ سخن خدا: « وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ » (عنکبوت: ۱۰: و از میان مردم کسی هست که میگوید: به خدا ایمان آوردهایم) روایت کرده است که گفت: گروهی از منافقان در مکه ایمان میآوردند، ولی هنگامی که آزار میدیدند و بلایی از سوی مشرکان به آنان میرسید، از ترسِ آزاردهندگانشان به کفر و شرک بازمیگشتند و آزار مردم در دنیا را همانند عذاب خدا قرار میدادند.
و در همان کتاب، ابنمنذر، ابن ابیحاتم و ابنمردویه از سعد بن ابیوقاص روایت کردهاند که گفت: مادرم گفت: «نه غذایی میخورم و نه نوشیدنیای مینوشم تا به محمد کافر شوی!» و از خوردن و آشامیدن خودداری کرد، تا جایی که با چوب دهانش را به زور باز میکردند؛ پس این آیه نازل شد: « وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حُسْناً » (عنکبوت: ۸: و به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادر خود نیکی کند...).
و در «مجمعالبیان» آمده است: کَلبی گفت سخن خدای متعال: « وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ » (عنکبوت: ۱۰: و از میان مردم کسی هست که میگوید...) دربارهٔ عَیّاش بن ابیربیعهٔ مخزومی نازل شد؛ و ماجرا چنین بود که او اسلام آورد و از خانوادهاش ترسید، پس پیش از هجرت پیامبر (ص) به مدینه هجرت کرد. مادرش، اسماء دختر مَخرَمه بن ابیجَندَل تمیمی، سوگند یاد کرد که نه چیزی بخورد، نه بنوشد، نه سرش را بشوید و نه زیر سایبانی (کِنّ: سرپناه و سایبان) برود تا عیاش نزد او بازگردد. هنگامی که دو پسر دیگرش، ابوجهل و حارث پسران هشام — که برادران مادری عیاش بودند — بیتابی او را دیدند، سواره به جستوجوی او رفتند تا به مدینه آمدند، با او دیدار کردند و ماجرا را به او گفتند؛ و پیوسته با او گفتوگو کردند تا سرانجام از آن دو پیمانهای محکم گرفت که او را از دینش بازنگردانند، و همراهشان روانه شد؛ در حالی که مادرش سه روز شکیبایی کرده و سپس آب و غذا خورده بود.
پس هنگامی که از مدینه بیرون رفتند، آن دو عیاش را گرفتند و دستهایش را از پشت بستند، و هر کدام صد تازیانه بر او زدند تا از شدت درد و بیتابی از ضربات تازیانه، از دین محمد بیزاری جست و سخنی گفت که سزاوار نبود؛ پس این آیه نازل شد. در این میان، حارث بر او سختگیرتر بود؛ از این رو عیاش سوگند خورد که اگر در بیرون از حرم به او دست یابد، گردنش را بزند.
چون به مکه بازگشتند، مدتی درنگ کردند؛ سپس پیامبر (ص) و مؤمنان به مدینه هجرت نمودند. عیاش نیز هجرت کرد و اسلامش نیکو شد. بعدها حارث بن هشام هم اسلام آورد، به مدینه هجرت کرد و بر پایهٔ اسلام با پیامبر (ص) بیعت نمود، در حالی که عیاش حضور نداشت. روزی عیاش در پشت قُبا با حارث روبهرو شد و از مسلمان شدن او خبر نداشت؛ پس گردنش را زد. به او گفتند: «این مرد مسلمان شده بود!» عیاش کلمهٔ استرجاع («إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ») را بر زبان آورد و گریست؛ سپس نزد پیامبر (ص) آمد و ماجرا را به ایشان خبر داد؛ پس این آیه نازل شد: « وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً » (نساء: ۹۲: و هیچ مؤمنی را نسزد که مؤمنی را بکشد، مگر از روی خطا...).
میگویم: چنانکه میبینی، روایات دربارهٔ سبب نزول آیات با یکدیگر اختلاف دارند؛ و پیشتر گذشت که مقتضای سیاق آیات سوره این است که همگی یکپارچه مکی هستند.
و در کتاب «کافی»، چند تن از اصحاب ما از احمد بن محمد، از مَعمَر بن خَلّاد روایت کردهاند که گفت: شنیدم ابوالحسن (ع) میفرمود: « الم أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا-وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ » (عنکبوت: ۱-۲: الف، لام، میم. آیا مردم پنداشتهاند همین که بگویند ایمان آوردیم رها میشوند و آزموده نمیگردند؟).
سپس به من فرمود: «فتنه چیست؟» عرض کردم: فدایت شوم، فتنه و آزمایش در دین است. پس فرمود: «يفتنون كما يفتن الذهب» (همانگونه که طلا [در کوره] آزموده و گداخته میشود، آزموده میشوند.) سپس فرمود: «يخلصون كما يخلص الذهب» (خالص میگردند، همانگونه که طلا خالص و ناب میشود.)
و در «مجمعالبیان» آمده است: گفته شده معنای «يُفْتَنُونَ» این است که در جانها و مالهایشان آزموده میشوند؛ و این معنا از امام صادق (ع) روایت شده است.
و در همان کتاب دربارهٔ سخن خدای متعال: « أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً » (یا شما را به صورت گروههای پراکنده و درگیر به جان هم اندازد) (انعام: ۶۵) و در تفسیر کَلبی آمده است: هنگامی که این آیه نازل شد، پیامبر (ص) برخاست و وضویی کامل ساخت، سپس به نماز ایستاد و نمازی نیکو خواند؛ آنگاه از خدای پاک و منزه درخواست کرد که عذابی از بالای سرشان یا از زیر پاهایشان بر آنان نفرستد و آنان را گروه گروه و درگیر هم نسازد و عذاب و جنگ برخی را به برخی دیگر نچشاند.
پس جبرئیل فرود آمد و [اعلام کرد که خدا] آنان را از دو خصلت پایانی پناه نداده و ایمن نساخته است. پیامبر (ص) فرمود: «ای جبرئیل، با کشتهشدن برخی از امتم به دست برخی دیگر، چه بقایی برای امتم خواهد بود؟» پس برخاست و دوباره به دعا پرداخت؛ در این هنگام این دو آیه نازل شد: « الم أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا » (الف، لام، میم. آیا مردم پنداشتهاند که رها میشوند...) (عنکبوت: ۱-۲). پس فرمود: ناگزیر پس از پیامبر، فتنهای در میان خواهد بود که امت به آن آزموده شوند تا راستگو از دروغگو مشخص گردد؛ زیرا وحی قطع شده و شمشیر و تفرقه تا روز قیامت باقی مانده است.
و در «نهجالبلاغه» آمده است: مردی نزد آن حضرت [امیرالمؤمنین (ع)] برخاست و گفت: ما را از فتنه باخبر ساز، و آیا دربارهٔ آن از پیامبر خدا (ص) پرسیدی؟ حضرت (ع) فرمود: هنگامی که خدای پاک و منزه سخن خود: « الم أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ » (الف، لام، میم. آیا مردم پنداشتهاند همین که بگویند ایمان آوردیم رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟) (عنکبوت: ۱-۲) را فرو فرستاد، دانستم تا زمانی که پیامبر خدا (ص) در میان ما حضور دارد، فتنه بر ما فرود نمیآید. پس عرض کردم: ای پیامبر خدا، این فتنهای که خداوند تو را از آن باخبر ساخته چیست؟ فرمود: «ای علی، همانا امتم پس از من آزموده و گرفتار فتنه خواهند شد.»
و در کتاب «التوحید» از علی (ع) در حدیثی طولانی روایت شده که مردی از ایشان دربارهٔ آیاتی از قرآن پرسید، و [حضرت دربارهٔ] سخن خداوند: « مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ لَآتٍ » (هر کس به دیدار خدا امید دارد، بیگمان موعدِ [مقرر] خدا آمدنی است) (عنکبوت: ۵) فرمود: مقصود خداوند این است که هر کس باور دارد برانگیخته خواهد شد، وعدهٔ پاداش و کیفر الهی حتماً فرا میرسد؛ پس لقاء و دیدار در اینجا به معنای دیدن با چشم نیست، بلکه همان برانگیختهشدن در رستاخیز است؛ از این رو هر کجای کتاب خدا که سخن از لقای او آمده، آن را به همین صورت بفهم، چرا که مقصود از آن رستاخیز است.
میگویم: مقصود آن حضرت (ع) نفی دیدنِ حسی (با چشم ظاهر) و تفسیر کردن به لازمهٔ معناست.
و در «تفسیر قمی» دربارهٔ سخن خدای متعال: « مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ » (عنکبوت: ۵) تا آخر آیه، آمده است: هر کس لقای الهی را دوست داشته باشد، موعدِ آن به سویش میآید؛ « وَ مَنْ جٰاهَدَ » (و هر کس مجاهده کند)، یعنی نفس خود را در برابر لذتها، شهوتها و گناهان مهار کند و بکوشد، « فَإِنَّمٰا يُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعٰالَمِينَ » (تنها به سود خود مجاهده میکند، چرا که خدا از جهانیان بینیاز است) (عنکبوت: ۶). و دربارهٔ « وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حُسْناً » (و به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادر خود نیکی کند) (عنکبوت: ۸) فرمود:
«آنان همان پدر و مادری هستند که او را به دنیا آوردهاند.»
و در همان کتاب دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا-اِتَّبِعُوا سَبِيلَنٰا وَ لْنَحْمِلْ خَطٰايٰاكُمْ » (و کسانی که کافر شدند به کسانی که ایمان آوردند گفتند: راه ما را پیروی کنید و بگذارید ما گناهانتان را بر عهده گیریم) (عنکبوت: ۱۲) آمده است: کافران به مؤمنان میگفتند: با ما همراه شوید، زیرا آنچه شما از آن میترسید چیزی نیست، و اگر هم حق باشد ما بار گناهانتان را به دوش میکشیم. از این رو خدای عزوجل آنان را دو بار عذاب میکند: یک بار برای گناهان خودشان و یک بار برای گناهان دیگران.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابیشیبه در «المصنّف» و ابن منذر از ابن حنفیه روایت کردهاند که گفت: ابوجهل و بزرگان قریش هنگامی که مردم برای اسلام آوردن نزد پیامبر (ص) میآمدند، سر راهشان قرار میگرفتند و میگفتند: او شراب، زنا و آنچه را عرب انجام میدادند حرام میشمارد؛ پس بازگردید که ما بارهای گناه شما را بر دوش میکشیم. پس این آیه نازل شد: « وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ » (و قطعاً بارهای سنگین [گناهان] خود و بارهایی دیگر را همراه با بارهای خود بر دوش خواهند کشید) (عنکبوت: ۱۳).
و در همان کتاب، احمد از حذیفه روایت کرده است که گفت: در روزگار پیامبر خدا (ص) نیازمندی درخواست کمک کرد و مردم [ابتدا] دست نگه داشتند؛ سپس مردی به او کمکی داد و به دنبال آن، دیگران نیز بخشیدند. پس پیامبر (ص) فرمود: «هر کس سنت و روش نیکی پایهگذاری کند که به آن عمل شود، پاداش آن و پاداشی همانند پاداش پیرویکنندگان از آن برای او خواهد بود، بیآنکه چیزی از پاداشهای آنان کاسته شود؛ و هر کس سنت و روش بدی پایهگذاری کند که به آن عمل شود، بار گناه آن و باری همانند گناهان پیرویکنندگان از آن بر دوش او خواهد بود، بیآنکه چیزی از گناهان آنان کاسته شود.»
میگویم: در این معنا روایتهای دیگری نیز هست و در برخی از آنها، سخن خدای متعال: « وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ » (و بیگمان بارهای گران خود و بارهایی همراه بارهای خویش بر دوش خواهند کشید) بدینگونه تفسیر شده است.
[سورهٔ عنکبوت (۲۹): آیههای ۱۴ تا ۴۰]
اشاره
وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوۡمِهِۦ فَلَبِثَ فِيهِمۡ أَلۡفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمۡسِينَ عَامٗا فَأَخَذَهُمُ ٱلطُّوفَانُ وَهُمۡ ظَٰلِمُونَ
و به راستی نوح را بهسوی قومش فرستادیم؛ پس نهصد و پنجاه سال (هزار سال مگر پنجاه سال) در میان آنان درنگ کرد؛ آنگاه در حالی که ستمکار بودند، طوفانْ آنان را فروگرفت.
فَأَنجَيۡنَٰهُ وَأَصۡحَٰبَ ٱلسَّفِينَةِ وَجَعَلۡنَٰهَآ ءَايَةٗ لِّلۡعَٰلَمِينَ
پس او و سرنشینان کشتی را نجات دادیم و آن را نشانهای برای جهانیان قرار دادیم.
وَإِبۡرَٰهِيمَ إِذۡ قَالَ لِقَوۡمِهِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱتَّقُوهُۖ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ
و ابراهیم را [یاد کن] هنگامی که به قوم خویش گفت: «خدا را بپرستید و از او پروا بدارید؛ این برای شما بهتر است اگر بدانید.
إِنَّمَا تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَوۡثَٰنٗا وَتَخۡلُقُونَ إِفۡكًاۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ تَعۡبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمۡلِكُونَ لَكُمۡ رِزۡقٗا فَٱبۡتَغُواْ عِندَ ٱللَّهِ ٱلرِّزۡقَ وَٱعۡبُدُوهُ وَٱشۡكُرُواْ لَهُۥٓۖ إِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ
شما به جای خدا فقط بتهایی را میپرستید و دروغی برمیسازید؛ بیتردید کسانی که به جای خدا میپرستید، مالک هیچ روزیای برای شما نیستند؛ پس روزی را تنها نزد خدا بجویید و او را بپرستید و شکرش را به جای آورید، که به سوی او بازگردانده میشوید.
وَإِن تُكَذِّبُواْ فَقَدۡ كَذَّبَ أُمَمٞ مِّن قَبۡلِكُمۡۖ وَمَا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلۡبَلَٰغُ ٱلۡمُبِينُ
و اگر تکذیب کنید، بیگمان امتهای پیش از شما نیز تکذیب کردهاند، و بر عهدهٔ پیامبر جز رساندن آشکار [پیام] نیست.»
أَوَلَمۡ يَرَوۡاْ كَيۡفَ يُبۡدِئُ ٱللَّهُ ٱلۡخَلۡقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥٓۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٞ
آیا ندیدهاند که خدا چگونه آفرینش را آغاز میکند و سپس آن را بازمیگرداند؟ بیتردید این کار بر خدا آسان است.
قُلۡ سِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَٱنظُرُواْ كَيۡفَ بَدَأَ ٱلۡخَلۡقَۚ ثُمَّ ٱللَّهُ يُنشِئُ ٱلنَّشۡأَةَ ٱلۡأٓخِرَةَۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ
بگو: «در زمین بگردید و بنگرید که چگونه آفرینش را آغاز کرد؛ سپس خدا نشئهٔ واپسین (جهان آخرت) را پدید میآورد؛ همانا خدا بر هر چیزی تواناست.
يُعَذِّبُ مَن يَشَآءُ وَيَرۡحَمُ مَن يَشَآءُۖ وَإِلَيۡهِ تُقۡلَبُونَ
هر که را بخواهد عذاب میکند و به هر که بخواهد رحم میآورد، و تنها به سوی او بازگردانده میشوید.
وَمَآ أَنتُم بِمُعۡجِزِينَ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فِي ٱلسَّمَآءِۖ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ مِن وَلِيّٖ وَلَا نَصِيرٖ
و شما نه در زمین و نه در آسمان، درماندهکنندهٔ [خدا] نیستید (نمیتوانید از دسترس قدرت او بگریزید)، و برای شما جز خدا هیچ سرپرست و یاوری نیست.»
وَٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ وَلِقَآئِهِۦٓ أُوْلَٰٓئِكَ يَئِسُواْ مِن رَّحۡمَتِي وَأُوْلَٰٓئِكَ لَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ
و کسانی که به آیات خدا و دیدار او کفر ورزیدند، آنانند که از رحمت من نومید شدهاند و برای آنان عذابی دردناک خواهد بود.
فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوۡمِهِۦٓ إِلَّآ أَن قَالُواْ ٱقۡتُلُوهُ أَوۡ حَرِّقُوهُ فَأَنجَىٰهُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلنَّارِۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٖ لِّقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ
پس پاسخ قوم او جز این نبود که گفتند: «او را بکشید یا بسوزانید!» ولی خدا او را از آتش نجات داد؛ بیتردید در این ماجرا برای گروهی که ایمان میآورند نشانههایی است.
وَقَالَ إِنَّمَا ٱتَّخَذۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ أَوۡثَٰنٗا مَّوَدَّةَ بَيۡنِكُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ ثُمَّ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يَكۡفُرُ بَعۡضُكُم بِبَعۡضٖ وَيَلۡعَنُ بَعۡضُكُم بَعۡضٗا وَمَأۡوَىٰكُمُ ٱلنَّارُ وَمَا لَكُم مِّن نَّٰصِرِينَ
و ابراهیم گفت: «جز خدا بتهایی را تنها به انگیزهٔ دوستیِ میان خودتان در زندگی دنیا برگزیدهاید؛ سپس روز قیامت برخی از شما به برخی دیگر کفر میورزند و برخی از شما برخی دیگر را لعنت میکنند، و جایگاهتان آتش است و هیچ یاوری نخواهید داشت.»
۞ فَـَٔامَنَ لَهُۥ لُوطٞۘ وَقَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّيٓۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
پس لوط به او ایمان آورد، و ابراهیم گفت: «من بهسوی پروردگارم هجرت میکنم، چراکه بیتردید او همان شکستناپذیرِ سنجیدهکار است.»
وَوَهَبۡنَا لَهُۥٓ إِسۡحَٰقَ وَيَعۡقُوبَ وَجَعَلۡنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ ٱلنُّبُوَّةَ وَٱلۡكِتَٰبَ وَءَاتَيۡنَٰهُ أَجۡرَهُۥ فِي ٱلدُّنۡيَاۖ وَإِنَّهُۥ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و در میان فرزندانش پیامبری و کتاب آسمانی نهادیم، و پاداشش را در دنیا به او دادیم، و بیتردید او در آخرت از شایستگان است.
وَلُوطًا إِذۡ قَالَ لِقَوۡمِهِۦٓ إِنَّكُمۡ لَتَأۡتُونَ ٱلۡفَٰحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنۡ أَحَدٖ مِّنَ ٱلۡعَٰلَمِينَ
و لوط را یاد کن هنگامی که به قوم خود گفت: «شما کار بسیار زشتی مرتکب میشوید که هیچکس از جهانیان در آن بر شما پیشی نگرفته است.
أَئِنَّكُمۡ لَتَأۡتُونَ ٱلرِّجَالَ وَتَقۡطَعُونَ ٱلسَّبِيلَ وَتَأۡتُونَ فِي نَادِيكُمُ ٱلۡمُنكَرَۖ فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوۡمِهِۦٓ إِلَّآ أَن قَالُواْ ٱئۡتِنَا بِعَذَابِ ٱللَّهِ إِن كُنتَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ
آیا شما بهسوی مردان میروید و راه را میبندید و در محفل خود کار ناپسند مرتکب میشوید؟» پس پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: «اگر راست میگویی، عذاب خدا را برای ما بیاور!»
قَالَ رَبِّ ٱنصُرۡنِي عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡمُفۡسِدِينَ
لوط گفت: «پروردگارا! مرا بر این مردمِ تباهکار یاری فرما!»
وَلَمَّا جَآءَتۡ رُسُلُنَآ إِبۡرَٰهِيمَ بِٱلۡبُشۡرَىٰ قَالُوٓاْ إِنَّا مُهۡلِكُوٓاْ أَهۡلِ هَٰذِهِ ٱلۡقَرۡيَةِۖ إِنَّ أَهۡلَهَا كَانُواْ ظَٰلِمِينَ
و هنگامی که فرستادگان ما با مژده نزد ابراهیم آمدند، گفتند: «ما اهل این آبادی را نابود خواهیم کرد؛ چراکه ساکنانش ستمکار بودهاند.»
قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطٗاۚ قَالُواْ نَحۡنُ أَعۡلَمُ بِمَن فِيهَاۖ لَنُنَجِّيَنَّهُۥ وَأَهۡلَهُۥٓ إِلَّا ٱمۡرَأَتَهُۥ كَانَتۡ مِنَ ٱلۡغَٰبِرِينَ
ابراهیم گفت: «لوط در آنجاست!» گفتند: «ما به کسانی که در آن هستند داناتریم؛ قطعاً او و خانوادهاش را نجات خواهیم داد، جز همسرش را که از بازماندگان در عذاب است.»
وَلَمَّآ أَن جَآءَتۡ رُسُلُنَا لُوطٗا سِيٓءَ بِهِمۡ وَضَاقَ بِهِمۡ ذَرۡعٗاۖ وَقَالُواْ لَا تَخَفۡ وَلَا تَحۡزَنۡ إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهۡلَكَ إِلَّا ٱمۡرَأَتَكَ كَانَتۡ مِنَ ٱلۡغَٰبِرِينَ
و چون فرستادگان ما نزد لوط آمدند، از دیدنشان نگران و دلتنگ شد و دستش از چاره کوتاه گردید؛ و آنان گفتند: «مترس و اندوه مدار! ما تو و خانوادهات را نجات میدهیم، جز همسرت را که از بازماندگان در عذاب است.
إِنَّا مُنزِلُونَ عَلَىٰٓ أَهۡلِ هَٰذِهِ ٱلۡقَرۡيَةِ رِجۡزٗا مِّنَ ٱلسَّمَآءِ بِمَا كَانُواْ يَفۡسُقُونَ
ما بر ساکنان این آبادی به سزای نافرمانیهایی که همواره میکردند، عذابی سخت از آسمان فرو خواهیم فرستاد.»
وَلَقَد تَّرَكۡنَا مِنۡهَآ ءَايَةَۢ بَيِّنَةٗ لِّقَوۡمٖ يَعۡقِلُونَ
و بهراستی از آن [شهر ویرانشده]، برای مردمی که خرد میورزند، نشانهای روشن بر جای نهادیم.
وَإِلَىٰ مَدۡيَنَ أَخَاهُمۡ شُعَيۡبٗا فَقَالَ يَٰقَوۡمِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ وَٱرۡجُواْ ٱلۡيَوۡمَ ٱلۡأٓخِرَ وَلَا تَعۡثَوۡاْ فِي ٱلۡأَرۡضِ مُفۡسِدِينَ
و بهسوی [مردم] مَدیَن، برادرشان شعیب را [فرستادیم]؛ پس گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید و به روز واپسین امید داشته باشید، و در زمین تبهکارانه فساد نکنید.
فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَتۡهُمُ ٱلرَّجۡفَةُ فَأَصۡبَحُواْ فِي دَارِهِمۡ جَٰثِمِينَ
ولی او را دروغگو خواندند؛ پس زلزلهای سهمگین آنان را فروگرفت و در خانههایشان [به رو درافتاده و] زمینگیر شدند.
وَعَادٗا وَثَمُودَاْ وَقَد تَّبَيَّنَ لَكُم مِّن مَّسَٰكِنِهِمۡۖ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ أَعۡمَٰلَهُمۡ فَصَدَّهُمۡ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَكَانُواْ مُسۡتَبۡصِرِينَ
و [قوم] عاد و ثمود را نیز [هلاک کردیم]؛ و بیتردید [فرجام کارشان] از خانههای بازماندهشان برای شما آشکار شده است؛ و شیطان کارهایشان را در نظرشان آراست و آنان را از راه [حق] بازداشت، در حالی که اهل بینش بودند [و میتوانستند حق را از باطل بازشناسند].
وَقَٰرُونَ وَفِرۡعَوۡنَ وَهَٰمَٰنَۖ وَلَقَدۡ جَآءَهُم مُّوسَىٰ بِٱلۡبَيِّنَٰتِ فَٱسۡتَكۡبَرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَمَا كَانُواْ سَٰبِقِينَ
و قارون و فرعون و هامان را [نیز هلاک کردیم]؛ و بهیقین، موسی با معجزات و دلایلی روشن نزد آنان آمد، اما آنان در زمین سرکشی کردند و نتوانستند [از دست قدرت ما] بگریزند.
فَكُلًّا أَخَذۡنَا بِذَنۢبِهِۦۖ فَمِنۡهُم مَّنۡ أَرۡسَلۡنَا عَلَيۡهِ حَاصِبٗا وَمِنۡهُم مَّنۡ أَخَذَتۡهُ ٱلصَّيۡحَةُ وَمِنۡهُم مَّنۡ خَسَفۡنَا بِهِ ٱلۡأَرۡضَ وَمِنۡهُم مَّنۡ أَغۡرَقۡنَاۚ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيَظۡلِمَهُمۡ وَلَٰكِن كَانُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ يَظۡلِمُونَ
پس هر یک را به سزای گناهش فروگرفتیم؛ بر برخی از آنان توفانی شنریز فرستادیم، برخی را صیحهای مرگبار در ربود، گروهی را به زمین فرو بردیم، و گروهی را غرق کردیم؛ و خدا هرگز بر آن نبود که به آنان ستم کند، بلکه آنان خود بر خویشتن ستم میکردند.
(بیان)
از آنجا که خدای سبحان در آغاز سوره یادآور شد که فتنه و آزمایش، سنتی الهی است و گریزی از آن نیست و در امتهای پیشین نیز جریان داشته است، در پی آن به داستان هفت تن از پیامبران گذشته و امتهایشان اشاره فرمود؛ آنان عبارتاند از:
نوح، ابراهیم، لوط، شعیب، هود، صالح و موسی (علیهمالسلام)؛ خداوند آنان را آزمود و در بوتهٔ امتحان قرار داد، پس هر که [اهل نجات] بود نجات یافت و هر که سزاوار هلاکت بود هلاک شد. خدای سبحان در داستان سه پیامبر نخست، هم نجات و هم هلاکت را با هم ذکر کرد، ولی در چهار پیامبر پسین تنها به هلاکت بسنده فرمود.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِليٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلاّٰ خَمْسِينَ عٰاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفٰانُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ » (و بهراستی نوح را بهسوی قومش فرستادیم، پس نهصد و پنجاه سال در میانشان درنگ کرد، آنگاه در حالی که ستمکار بودند طوفان آنان را فروگرفت)؛ در مجمعالبیان آمده است: «الطوفان الماء الكثير الغامر لأنه يطوف بكثرته في نواحي الأرض»، انتهی (طوفان، آب فراوان و فراگیرندهای است که به سبب فراوانیاش در اطراف زمین به گردش درمیآید؛ پایان سخن طبرسی). و گفته شده است: «هو كل ما يطوف بالشيء على كثرة و شدة من السيل و الريح و الظلام» (طوفان هر آن چیزی است که با فراوانی و شدت بر گرد چیزی بگردد و آن را فرابگیرد، خواه سیل باشد یا باد یا تاریکی)؛ و بیشترین کاربرد آن در طوفانِ آب است.
تعبیر به «هزار سال منهای پنجاه سال» بهجای «نهصد و پنجاه سال»، برای رساندن کثرت و بزرگیِ این مدت است. همچنین ظاهر آیه نشان میدهد که این نهصد و پنجاه سال، مدت دعوت نوح (علیهالسلام) یعنی فاصلهٔ میان بعثت او تا وقوع طوفان بوده است؛ بنابراین با آنچه در توراتِ کنونی آمده که این رقمْ مدت تمام عمر آن حضرت بوده است، تفاوت دارد. پیشتر ذیل تفسیر سورهٔ هود در سرگذشت آن حضرت به این نکته اشاره شد، و باقی آیه نیز روشن است.
خدای متعال میفرماید: « فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَصْحٰابَ السَّفِينَهِ وَ جَعَلْنٰاهٰا آيَهً لِلْعٰالَمِينَ » (پس او و سرنشینان کشتی را نجات بخشیدیم و آن را نشانهای برای جهانیان قرار دادیم)؛ یعنی نجات دادیم: نوح و همراهانِ سوار بر کشتی را؛ و آنان خانوادهاش و عدهٔ اندکی از مؤمنان به او بودند و از ستمکاران نبودند.
و سخن خدای متعال: « وَ جَعَلْنٰاهٰا آيَهً لِلْعٰالَمِينَ » (و آن را نشانهای برای جهانیان قرار دادیم)؛ ظاهر این است که ضمیر به آن واقعه یا به نجات بازمیگردد، اما بازگشتِ آن به کشتی خالی از بعد (احتمالی بعید) نیست؛ و منظور از «عالَمین» گروههای پرشمار و گوناگون از نسلهای پس از آنان است.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِبْرٰاهِيمَ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (و ابراهیم را [یاد کن] هنگامی که به قوم خود گفت: خدا را بپرستید و از او پروا بدارید؛ این برای شما بهتر است اگر بدانید)؛ بر سخنِ پیشینِ «نُوحاً» معطوف است، یعنی: و ابراهیم را به سوی قومش فرستادیم.
و سخن او به قومش: « اُعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ » (خدا را بپرستید و از او پروا کنید) به قرینهٔ آیات پس از آن، دعوتی به توحید و هشداری بیمدهنده است؛ از این رو این جمله معنای انحصار [عبادت برای خدا] را افاده میکند.
افزون بر اینکه بتپرستان خدای پاک و منزه را نمیپرستند، بلکه جز او را عبادت میکنند، با این پندار که خدای متعال جز از طریق اسبابِ تأثیرگذار در جهان که نزد او مقرّباند — مانند فرشتگان و جن — ممکن نیست پرستیده شود؛ و اگر هم پرستیده میشد، به تنهایی و بدون هیچ شریکی معبود بود. بنابراین، دعوت آنان به پرستش خدا با سخنِ « اُعْبُدُوا اللّٰهَ » (خدا را بپرستید)، دعوت به پرستش او به تنهایی را میرساند، هرچند با اداتِ حصر مقید نشده باشد.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً » (جز این نیست که شما به جای خدا بتهایی را میپرستید و دروغی برمیسازید) تا آخر آیه؛ «الأوثان» جمع «وَثَن» (با دو فتحه) است که همان بت است، و «الإفک» امری است که از صورت حقیقیاش برگردانده و دگرگون شده باشد، چه در گفتار و چه در کردار.
و سخن خدای متعال: « إِنَّمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً » (جز این نیست که شما به جای خدا بتهایی را میپرستید)، بیانگر بطلان بتپرستی است و با آن روشن میشود که تنها پرستش خدا، عبادتِ راستین و حق است و در یک کلام، عبادتِ حق منحصراً ویژهٔ خدای متعال است. کلمهٔ « أَوْثٰاناً » (بتهایی) نکره آمده است تا سستی شأن آنها و این حقیقت را برساند که خداییِ آنها ادعایی محض است و هیچ حقیقتی در پس آن نیست؛ یعنی: شما به جای خدا جز بتهایی را که حال و کارشان چنین و چنان است، نمیپرستید.
از این رو، به دنبال این جمله فرمود: « وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً » (و دروغی برمیسازید)؛ یعنی با معبود نامیدن بتها و سپس پرستش آنها، دروغی جعل میکنید؛ پس معبودی هست که عبادتش واجب است، اما او فقط خدای یگانه است، نه این بتها.
و سخن خدای متعال: « إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لاٰ يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً » (همانا کسانی که به جای خدا میپرستید، مالکیتی بر روزیِ شما ندارند)، دلیلِ نکتهٔ یادشده است که آنان با معبود خواندن بتها و پرستشِ آنها دروغ برمیسازند؛ و چکیدهاش این است: اینهایی که به جای خدا میپرستید — یعنی بتها از آن جهت که تندیسهای مقرّبانِ از فرشتگان و جن هستند — تنها برای جلب سود پرستششان میکنید، یعنی تا از شما خشنود شوند و به شما روزی دهند و روزی را بر شما سرازیر سازند، در حالی که مالکیتی بر روزیِ شما ندارند؛ زیرا تنها خداست که مالک روزی شماست؛ همان روزی که سببِ استمرار بقایتان است؛ چرا که او شما را آفرید و روزیتان را نیز آفرید و آن را مایهٔ پایداریِ حیات شما ساخت، و مالکیتْ تابعِ آفرینش و پدیدآوردن است.
به همین دلیل، به دنبال آن فرمود: « فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّٰهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ » (پس روزی را نزد خدا بجویید و او را بپرستید و برای او سپاس گزارید)؛ یعنی روزی را از پیشگاه خدا بخواهید، زیرا اوست که مالک آن است؛ پس بتها را نپرستید، بلکه خدا را بپرستید و در برابر آنچه به شما روزی بخشیده و از انواع نعمتها که ارزانی داشته است، او را سپاس گویید؛ چرا که سپاسگزاری از نعمتبخش به پاس نعمتهایش واجب است.
و سخن خدای متعال: « إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » (به سوی او بازگردانده میشوید) در جایگاه بیان علّت برای « وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ » (و او را بپرستید و برای او سپاس گزارید) است، و به همین جهت بدون حرف عطف (به صورت فصل) آمده است. در این دلیلآوری، منصرفساختنِ آنان از پرستش خدا برای به دست آوردن روزی، به سوی پرستش او به خاطر بازگشت و حسابرسی نهفته است؛ زیرا اگر معاد نبود، برای پرستش معبود انگیزهای پدیدآورنده باقی نمیماند؛ چرا که روزی و امور نظیر آن، اسباب تکوینی ویژهای جز عبادتها و اعمال تقرّببخش دارند و با ایمان یا کفر کم یا زیاد نمیشوند، اما سعادتِ روز حساب با ایمان و کفر، و عبادت و شکرگزاری و خلافِ آن دو دگرگون میگردد؛ پس باید بازگشت به سوی خدا انگیزهٔ عبادت و شکر باشد، نه جستوجوی روزی.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مٰا عَلَي الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِينُ » (و اگر تکذیب کنید، امتهایی پیش از شما نیز تکذیب کردهاند، و بر عهدهٔ پیامبر جز رساندنِ آشکار [پیام] نیست). ظاهر این است که این سخن، ادامه و پایانِ گفتار حضرت ابراهیم (ع) است؛ و برخی گفتهاند خطاب از سوی خدای متعال به مشرکان قریش است، ولی این سخن بعید به نظر میرسد.
معنای شرط و جزا در آغاز آیه این است که تکذیب از شما انتظار میرود؛ زیرا گویی سنتی جاری در میان امتهای مشرک بوده است؛ پیش از شما نیز تکذیب کردند و شما هم از آنان و در پیِ آنان هستید؛ و بر عهدهٔ من به عنوان پیامبر، جز رساندنِ آشکار [پیام] چیزی نیست.
همچنین ممکن است مراد این باشد که حال شما در تکذیبتان مانند حال امتهای پیش از شماست که تکذیبشان هیچ سودی به حالشان نداشت و عذاب خدا بر سرشان فرود آمد، و نه در زمین و نه در آسمان نتوانستند [خدا را] به ستوه آورند و بگریزند، و برای آنان جز خدا هیچ سرپرست و یاوری نبود؛ پس شما نیز چنین خواهید بود. و این سخن که « وَ مٰا عَلَي الرَّسُولِ » (و بر پیامبر جز رساندنِ آشکار نیست) با هر دو وجه سازگار است.
خدای متعال میفرماید: « أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللّٰهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذٰلِكَ عَلَي اللّٰهِ يَسِيرٌ » (آیا ندیدهاند که خدا چگونه آفرینش را آغاز میکند و سپس آن را بازمیگرداند؟ بیتردید این [کار] بر خدا آسان است). این آیه تا پایان پنج آیه، سخن خدای متعال است که در لابلای این داستان جای گرفته، بر معاد اقامهٔ دلیل میکند و دورپنداریِ آنان را دربارهٔ آن برطرف میسازد. این سخنان با بخش گذشته پیوند دارد، از این جهت که اساسِ تکذیب پیامبران از سوی آنان، انکار معاد بود؛ چنانکه این سخن ابراهیم بدان اشاره دارد: « إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ » (به سوی او بازگردانده میشوید، و اگر تکذیب کنید، امتهایی پیش از شما نیز تکذیب کردهاند).
در این سخن که « أَ وَ لَمْ يَرَوْا » (آیا ندیدهاند؟)، ضمیر به تکذیبکنندگان از همهٔ امتها—چه پیشینیان و چه آیندگان—بازمیگردد. و مقصود از «دیدن» (رؤیت)، نگریستنِ علمی و با خرد است نه دیدن با چشم. و جملهٔ « كَيْفَ يُبْدِئُ اللّٰهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ » (چگونه خدا آفرینش را آغاز میکند و سپس آن را بازمیگرداند) در جایگاه مفعول برای « يَرَوْا » است؛ به این صورت که « يُعِيدُهُ » به جایگاه « يُبْدِئُ » عطف شده است، بر خلاف نظر کسی که آن را معطوف به « أَ وَ لَمْ يَرَوْا » میداند. و پرسش (استفهام) نیز برای سرزنش و توبیخ است.
معنا چنین است: آیا چگونگیِ آغاز کردنِ آفرینش و سپس بازگرداندنِ آن را ندانستهاند؟ یعنی هر دو از یک سنخ هستند که همان پدید آوردنِ چیزی است که نبوده است. و در این سخن که « إِنَّ ذٰلِكَ عَلَي اللّٰهِ يَسِيرٌ » (بیتردید این کار بر خدا آسان است)، اشاره به بازگرداندن پس از آغاز آفرینش است، و در آن دورپنداریِ [معاد] زدوده میشود؛ چراکه این کار، آفرینشی پس از آفرینش نخستین است. و از آنجا که قدرت مطلق به پدید آوردن تعلّق میگیرد، تعلّقِ آن به آفرینش پس از آفرینش نیز روا و ممکن است. و معاد در حقیقت، انتقال دادنِ آفریدگان از سرایی به سرای دیگر و فرود آوردنِ رهسپاران به سوی او در سرای پایداری (دار القرار) است.
و سخن برخی که گفتهاند مقصود از آغاز و سپس بازگرداندن، پدید آوردنِ آفریدگان و سپس بازآفرینیِ همانندهای آنان پس از نابود کردنشان است، سخنی استوار نیست؛ زیرا با استدلال بر معادی که بازگرداندنِ عینِ همان موجودِ نابودشده است—نه مانندِ آن—سازگاری ندارد.
خدای متعال میفرماید: « قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللّٰهُ يُنْشِئُ النَّشْأَهَ الْآخِرَهَ إِنَّ اللّٰهَ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » (بگو در زمین بگردید و بنگرید که خدا چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خدا نشئهٔ واپسین را پدید میآورد؛ بیتردید خدا بر هر چیزی تواناست). این آیه تا پایان سه آیه، فرمانی به پیامبر (ص) است که آنان را با بیانی که حجّت را بر ایشان تمام کند مخاطب سازد؛ ازاینرو آنان را به سیر در زمین راهنمایی میکند تا به چگونگیِ آغاز آفرینش و پدید آمدنِ موجودات بنگرند که با وجود اختلاف در طبعها و تفاوت در رنگها و شکلهایشان، بدون نمونهٔ پیشین و بدون هیچ حصر و محدودیتی در شمار و سازوبرگشان پدید آمدهاند. در این امر، دلالتی است بر اینکه قدرت الهی هیچ محدودیتی ندارد؛ پس او همانگونه که نشئهٔ نخستین را پدید آورد، نشئهٔ آخرت را نیز پدید میآورد. ازاینرو آیه در معنای این سخن خداست: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَهَ الْأُوليٰ فَلَوْ لاٰ تَذَكَّرُونَ» (واقعه: ۶۲).
خدای متعال میفرماید: « يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشٰاءُ وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ » (هر که را بخواهد عذاب میکند و هر که را بخواهد میبخشاید، و به سوی او بازگردانده میشوید). این سخن نیز از مقولِ «قُل» (بخشی از همان پیامی که پیامبر به گفتنش مأمور شد) است، و ظاهر این است که توضیحی برای این جمله باشد: « يُنْشِئُ النَّشْأَهَ الْآخِرَهَ » (نشئهٔ واپسین را پدید میآورد). و «قلب»ِ یک چیز، برگرداندنِ آن از صورت یا حالتش است، مانند اینکه پایینِ آن را بالا قرار دهند و باطنش را آشکار سازند؛ و این معنای اخیر با این سخن خدای متعال تناسب دارد: «يَوْمَ تُبْلَي السَّرٰائِرُ» (طارق: ۹).
و «قلب» را به معنای بازگرداندن نیز تفسیر کردهاند؛ در «مجمع البیان» آمده است: «قلب همان رجوع و بازگرداندن است؛ بنابراین معنایش این است که شما در آخرت به حال زندگی بازگردانده میشوید، آنجا که در آن هیچکس جز خدا مالک سود و زیانی نیست». پایان سخن طبرسی. این معنای لطیفی است که معنای بازگشت به سوی خدا و برگردانده شدن به او را تبیین میکند؛ و آن عبارت است از قرار گرفتنِ آنان در جایگاهی که در آن، همهٔ اسباب و واسطهها از ایشان گسسته میشود و جز خدای پاک و منزه هیچکس در آن داوری و فرمانروایی نمیکند. بنابراین، آیه در معنای این سخن اوست: «وَ رُدُّوا إِلَي اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ» (یونس: ۳۰: «و به سوی خدا، مولای حقیقیشان بازگردانده شدند و آنچه به دروغ برمیبافتند از دستشان گم و نابود شد»).
و حاصلِ معنا این است که: سرای آخرت سرایی است که خداوند در آن هر که را بخواهد عذاب میکند—که آنان همان مجرمانند—و هر که را بخواهد رحمت میآورد—که آنان غیر مجرمانند—و شما به سوی او بازگردانده میشوید، پس هیچکس جز او در میان شما حکم نمیراند.
خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي السَّمٰاءِ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ » («و شما نه در زمین و نه در آسمان درماندهکنندهٔ [خدا] نیستید، و برای شما جز خدا هیچ سرپرست و یاوری نخواهد بود»). این سخن، از سخنانی است که پیامبر مأمور به گفتنِ آن بوده و توصیفِ حال و موقعیت آنان در روز قیامت است، همانگونه که آیهٔ پیشین توصیفِ شأن خدای متعال در آن روز بود.
پس این سخن که: «وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ فِي السَّمٰاءِ»؛ یعنی شما در آن روز نمیتوانید با فرار از دست او و بیرون رفتن از دایرهٔ فرمان و سلطنتش، خدای متعال را درمانده سازید؛ چه با گریختن و خارج شدن از پهنهٔ فرمانرواییاش و چه با گذر و نفوذ از کرانههای زمین و آسمان. از این رو آیه همانند این سخن اوست: «يٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطٰارِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا» (رحمن: ۳۳: «ای گروه جن و انس، اگر میتوانید از کرانههای آسمانها و زمین نفوذ کنید، پس نفوذ کنید [اما نمیتوانید]»).
و برخی گفتهاند: عبارت در معنای «من في السماء» (کسانی که در آسمانند) است؛ بنابراین، کلمهٔ «مَن» به دلیل دلالتِ کلام بر آن حذف شده و تقدیر عبارت چنین است: «و ما أنتم بمعجزين في الأرض و لا من في السماء بمعجزين في السماء» (نه شما در زمین عاجزکنندهاید و نه اهل آسمان در آسمان عاجزکنندهاند).
اما این دیدگاه بعید است و دلالت داشتنِ کلام بر آن پذیرفته نیست. و اگر هم بر این پایه قرار داده میشد، کافی بود بگوییم خطاب متوجه عمومیتر از بشر است—از باب غلبه دادنِ جانب انسانهای مخاطب بر دیگران مانند جن و فرشتگان—و معنا چنین میشد: «و ما أنتم معاشر الخلق بمعجزين في الأرض و لا في السماء» (و شما ای همهٔ آفریدگان، نه در زمین [خدا را] درماندهکنندهاید و نه در آسمان).
و این سخن که: « وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ »؛ یعنی در آن روز برای شما هیچ سرپرستی جز خدا نیست که کارتان را به عهده گیرد و شما را از خدا بینیاز کند، و نه هیچ یاوری که کمکتان کند تا موقعیت شما را تقویت سازد و کمبودِ توان شما را جبران کند تا بر خدای پاک و منزه پیروز شوید.
بنابراین، این آیه—چنانکه میبینی—پیروزیِ آنان بر خدا و عاجز ساختن او را از راه سرپیچی و بیرون رفتن از دایرهٔ حکمش با تمام صورتهای ممکن نفی میکند: نه خود به تنهایی از عهدهٔ این کار برمیآیند، که همان فرمودهٔ اوست: « وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ » تا آخر آیه؛ و نه دیگری به تنهایی چنین توانی دارد، که همان فرمودهٔ اوست: « وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ »؛ و نه برآیندِ همکاری آنان با دیگران میتواند خدای متعال را درمانده سازد، که همان فرمودهٔ اوست: « وَ لاٰ نَصِيرٍ ».
خدای متعال میفرماید: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ لِقٰائِهِ أُولٰئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي وَ أُولٰئِكَ» «لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (و کسانی که به آیات خدا و دیدار او کافر شدند، آنان از رحمت من نومید گشتهاند و هم اینانند که عذابی دردناک برایشان خواهد بود).
این سخن، خطابی متوجه پیامبر (ص) و خارج از گفتارِ مأموربهٔ پیشین یعنی « قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ » (بگو در زمین بگردید) تا آخر است؛ و هدف در این آیه آن است که حقیقتِ صریح را دربارهٔ کسانی که در روز قیامت به شقاوت و هلاکت میرسند به آن حضرت خبر دهد؛ زیرا در آغاز، در سخنِ « يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشٰاءُ » (هر که را بخواهد عذاب میکند و هر که را بخواهد رحمت میآورد) آن را سربسته بیان کرده بود.
و از دلایل این مطلب، وجود نشانهٔ خطاب [به صورت مفرد] در « أُولٰئِكَ » در هر دو بار است؛ و اگر این سخن از کلام پیامبر (ص) [خطاب به مردم] بود، گفته میشد: «أولئكم» [با نشانهٔ جمع].
همچنین سخن دیگر خدای متعال این مطلب را تأیید میکند که فرمود: « مِنْ رَحْمَتِي » (از رحمت من)؛ زیرا عدول از تعبیری غایب مانند «آنان از رحمت خدا یا رحمت او ناامیدند» ــ که مقتضای سیاق کلام غایب بود ــ به عبارت « أُولٰئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي » (آنان از رحمت من ناامید شدهاند)، افزون بر اصلِ خبر دادن، دلالت بر تصدیق و تأیید الهی دارد و بدین ترتیب، با صراحت اهل عذاب را مشخص میسازد. همچنین تکرار واژهٔ اشاره («أُولٰئِكَ») و تأکیدهای موجود در سیاق آیه نیز مؤید همین معناست.
اختصاص دادن پیامبر (ص) به این خبر، هم مایهٔ تقویت جان شریف ایشان بود و هم کافران را از شایستگی شنیدن چنین سخنی کنار میزد، چراکه آنان ایمان نمیآورند.
مراد از «آیات خدا» ــ با توجه به اطلاق این واژه (یعنی نامحدود بودنش) ــ تمام دلایلی است که بر یکتایی خدا، نبوت و معاد دلالت دارد؛ چه نشانههای جهانِ آفرینش و چه معجزات پیامبران که قرآن نیز از آن جمله است. بنابراین کفر به آیات خدا، به سبب عمومیتش، کفر به معاد را نیز در بر میگیرد؛ ازاینرو ذکرِ کفر به «لقاء» (دیدار پروردگار) که همان معاد است پس از کفر به آیات، از قبیل ذکر خاص پس از عام است. وجه این کار نیز اشاره به اهمیت ایمان به معاد است؛ زیرا با انکار معاد، اساسِ دینِ حق از بیخ و بن بیمعنا و بیهوده میشود و این نکته روشن است.
مراد از «رحمت»، آن چیزی است که نقطهٔ مقابل عذاب است و بهشت را به همراه دارد؛ و در کلام خدای متعال بارها واژهٔ رحمت به جهت این همراهی، بر خودِ بهشت اطلاق شده است؛ مانند این سخن او: «فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِي رَحْمَتِهِ» (اما کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، پروردگارشان آنان را در رحمت خویش وارد میسازد؛ جاثیه: ۳۰) و فرمودهٔ دیگرش: «يُدْخِلُ مَنْ يَشٰاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظّٰالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً» (هر کس را بخواهد در رحمت خود وارد میکند، و برای ستمکاران عذابی دردناک آماده کرده است؛ انسان: ۳۱).
مراد از نسبت دادنِ ناامیدی به آنان، یا این است که واقعاً به این ناامیدی دچارند؛ زیرا به سبب انکار زندگیِ آخرت، از سعادت همیشگی و بهشت جاودان نومیدند؛ و یا کنایه از قضای حتمیِ الهی است مبنی بر اینکه هیچ کافری هرگز وارد بهشت نمیشود.
معنای آیه چنین است: و کسانی که آیات الهیِ دلالتکننده بر دین حق، و بهویژه معاد را انکار کردند، آنان از رحمت و بهشت نومیدند و برای آنان عذابی دردناک خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجٰاهُ اللّٰهُ مِنَ النّٰارِ » (پس پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: او را بکشید یا بسوزانید! پس خدا او را از آتش نجات داد...)؛ این سخن، نتیجه و فرعی است بر آنچه در آغاز داستان فرموده بود: «وَ إِبْرٰاهِيمَ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ» (و ابراهیم را [یاد کن] هنگامی که به قومش گفت: خدا را بپرستید و از او پروا بدارید).
ظاهر فرمودهٔ خدای متعال که « قٰالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ » (گفتند: او را بکشید یا بسوزانید) بیانگر آن است که هر یک از این دو پیشنهاد، سخنِ گروهی از آنان بوده است؛ و مراد از قتل، کشتن با شمشیر و مانند آن است. این سخن مربوط به نخستین باری بود که برای کیفر دادن به ابراهیم گرد آمدند و به رایزنی پرداختند، هرچند پس از آن همگی بر سوزاندنش اتفاقنظر پیدا کردند؛ چنانکه خدای متعال فرمود: «قٰالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ» (گفتند: او را بسوزانید و خدایانتان را یاری کنید؛ انبیاء: ۶۸). همچنین ممکن است این تردید از سوی همهٔ آنان بوده باشد، به این صورت که ابتدا دربارهٔ مجازات او دودل بودند و سپس همگی بر سوزاندنش همداستان شدند.
و در این سخن که « فَأَنْجٰاهُ اللّٰهُ مِنَ النّٰارِ » (پس خدا او را از آتش نجات داد)، حذف و کوتاهگویی صورت گرفته و تقدیر کلام چنین است: «سپس بر سوزاندن او همداستان شدند، آتشی برافروختند، او را در آن افکندند و خدا او را از آن نجات داد». این ماجرا در بخشهای دیگری از کلام خدای متعال بهتفصیل بیان شده است.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً مَوَدَّهَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا » (و گفت: جز خدا بتهایی را برگزیدهاید، تنها به جهت دوستیِ میان خودتان در زندگی دنیا...) تا آخر آیه. از آنجا که بتپرستان هیچ دلیل عقلی بر بتپرستی نداشتند، برای پیروی از این آیین راهی جز این برایشان نمانده بود که از روش و آیین کسانی پیروی کنند که بزرگشان میدارند و احترامشان را حفظ میکنند؛ مانند پدران برای فرزندان، رؤسای بزرگ برای پیروانشان، دوستان برای دوستانشان و در نهایت، کل جامعه برای افرادش. این پیوند و دلبستگی، اصلیترین عاملی است که سنتهای قومی را زنده و پابرجا نگه میدارد.
بنابراین، پیروی از آیین بتپرستی در حقیقت از آثار دلبستگی و پیوندهای اجتماعی است؛ تودههای مردم این روش را از یکدیگر میبینند و محبت و علاقهٔ قومی، آنان را برمیانگیزد تا از هم تقلید کنند و مانند هم به آن آیین عمل نمایند؛ سپس همین پیروی، به نوبهٔ خود محبت قومی را پاس میدارد و اتحاد و هماهنگی را میانشان استوار و پابرجا میسازد.
این حالوروز توده و عامهٔ مردمِ آنان بود؛ اما خواصّ آنها چهبسا در بتپرستی به چیزی تکیه میکردند که آن را دلیل و برهان میپنداشتند، در حالی که اصلاً دلیلی نبود؛ مانند این ادعایشان که خدای پاک و منزه برتر و والاتر از آن است که حس یا وهم یا عقل به او احاطه یابد، پس توجه عبادیِ ما نمیتواند به او تعلق گیرد، از این رو واجب است به برخی از کسانی که خداوند به آنان عنایت دارد، مانند فرشتگان و جن، تقرب بجوییم تا ما را کاملاً به او نزدیک سازند و نزد او برای ما شفاعت کنند.
پس این سخن ابراهیم (ع) که: « إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً مَوَدَّهَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا » (تنها بتهایی را به جای خدا برگزیدهاید تا مایهٔ دوستی میان خودتان در زندگی دنیا باشد)، خطابِ او به تودهٔ قوم خویش دربارهٔ بتپرستیِ آنها به انگیزهٔ دوستیِ قومی است تا کار و بار زندگی اجتماعیِ دنیاییشان را سامان دهند؛ و آنان نیز هنگامی که ابراهیم از کارشان پرسید، به همین واقعیت پاسخ دادند: «إِذْ قٰالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ» (آنگاه که به پدر و قوم خویش گفت:) «مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ، قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِينَ» (این مجسمهها چیست که پیوسته به عبادتشان روی آوردهاید؟ گفتند: پدرانمان را پرستندگان آنها یافتهایم؛ انبیاء: ۵۳)، و: «قٰالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ قٰالُوا بَلْ وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا كَذٰلِكَ يَفْعَلُونَ» (گفت: آیا وقتی آنها را میخوانید صدای شما را میشنوند یا سودی به شما میرسانند یا زیانی؟ گفتند: بلکه پدرانمان را یافتیم که چنین میکردند؛ شعراء: ۷۴).
از اینجا روشن میشود که تعبیر « مَوَدَّهَ بَيْنِكُمْ » (دوستی میان شما) هم میتواند منصوب به نزع خافض (حذف حرف اضافه، با در نظر گرفتن «لام» علّت) باشد که در این صورت، مودّتْ سبب و انگیزهای است که به بتپرستی انجامیده است، و هم میتواند «مفعولله» (بیانکنندهٔ هدفِ کار) باشد که بر این اساس، مودّتْ هدفِ مورد نظر از بتپرستی است؛ ولی چنانکه بعداً روشن خواهد شد، ادامهٔ آیه تنها با وجه دوم سازگار است.
سپس ابراهیم (ع) در پی کلام خود: « إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ »، با فرمودهٔ خویش: « ثُمَّ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً » (سپس روز قیامت برخی از شما به برخی دیگر کفر میورزند و یکدیگر را لعنت میکنند)، فرجامِ بتپرستیشان به انگیزهٔ دوستی را برایشان بیان میکند؛ و این فرجام، همان باطنِ این دوستیِ هدفگرفته است که در روز آشکار شدنِ رازها پدیدار خواهد شد؛ چرا که آنان برای رسیدن به این بهرهٔ اندک، به شرک دست یازیدند که بزرگترین ستم و بالاترینِ گناهانِ نابودکننده است، و بر سرِ آن همداستان و همپیمان شدند؛ ولی بهزودی حقیقتِ کردارشان برایشان آشکار میشود و پیامد شوم آن به آنان میرسد؛ پس برخی از برخی دیگر بیزاری میجویند و کار یکدیگر را انکار میکنند و نمیپذیرند.
مراد از کفر ورزیدنِ برخی به برخی دیگر، کفر و انکارِ معبودانشان نسبت به آنان و بیزاریجستن از ایشان است، همانگونه که خدای متعال فرموده است:
«سَيَكْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا» (بهزودی عبادتشان را انکار میکنند و دشمن و ضدّ آنان خواهند شد؛ مریم: ۸۲)؛ و فرمود: «وَ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ» (و روز قیامت شرکورزی شما را انکار میکنند؛ فاطر: ۱۴). و در همین معناست بیزاری جستنِ پیشوایان از پیروانشان؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ» (آنگاه که پیشوایان از پیروان خود بیزاری جستند و عذاب را دیدند و پیوندها میانشان گسسته شد؛ بقره: ۱۶۶). و مراد از لعنت کردنِ برخی بر برخی دیگر، این است که هر گروهی همراه و همتای خود را لعنت میکند؛ خدای متعال میفرماید: «كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّهٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا» (هر بار که امتی [به دوزخ] وارد شود، همکیشِ خود را لعنت میکند؛ اعراف: ۳۸).
سپس به دنبال آن فرمود: « وَ مَأْوٰاكُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ » (و جایگاهتان آتش است و هیچ یاوری نخواهید داشت)، که اشاره دارد به فرارسیدن فرجام شوم و تحققِ کیفر، یعنی همان آتشی که هلاکت جاودان در آن است و یاوری نیست که به یاریشان برخیزد و عذاب را از آنان دور کند؛ پس آنان تنها برای این به مودّت دست یازیدند که در زندگی دنیا یکدیگر را یاری رسانند و همیار و پشتیبان هم باشند، اما همان دوستی در روز قیامت به دشمنی و ضدّیت بدل شد و بیزاری و بیپناهی به بار آورد.
خدای متعال میفرماید: « فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قٰالَ إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِليٰ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (پس لوط به او ایمان آورد، و گفت: من بهسوی پروردگارم هجرت میکنم، چرا که او شکستناپذیرِ داناست). یعنی لوط به ابراهیم ایمان آورد؛ و واژهٔ ایمان همانطور که با حرف «باء» متعدی میشود، با حرف «لام» نیز به کار میرود و معنای هر دو یکی است.
و دربارهٔ این سخن که: « وَ قٰالَ إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِليٰ رَبِّي » (و گفت: من بهسوی پروردگارم هجرت میکنم)، گفتهاند ضمیر [فاعلِ «گفت»] به لوط بازمیگردد، و نیز گفتهاند:
به ابراهیم بازمیگردد؛ و مؤید آن، این سخن خدای متعال به نقل از ابراهیم است که: «وَ قٰالَ إِنِّي ذٰاهِبٌ إِليٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ» (و گفت: من بهسوی پروردگارم میروم، او بهزودی هدایتم خواهد کرد؛ صافات: ۹۹).
گویا مراد از هجرت بهسوی خدا، رها کردن وطن و بیرون رفتن از میان قوم مشرک خویش بهسوی سرزمینی است که در آن مشرکان معترضش نشوند و او را از عبادت پروردگارش بازندارند؛ از این رو هجرت به آن سرزمین را هجرت بهسوی خدا دانستن، از باب مجاز عقلی (نسبت دادن کاری به هدف معنویِ آن به جای مقصد مکانی) است.
و این سخن او که: « إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (همانا اوست شکستناپذیر و دانا)، یعنی نفوذناپذیری است که هر کس را یاری کند خوار نمیشود، و فرزانهای است که هر کس را پناه دهد تباه نمیگرداند.
خدای متعال میفرماید: « وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَ الْكِتٰابَ » (و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و در میان فرزندانش پیامبری و کتاب آسمانی قرار دادیم)، معنای این آیه روشن است.
خدای متعال میفرماید: « وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَهِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ » (و پاداشش را در دنیا به او دادیم و بیگمان او در آخرت از شایستگان است). «أجر» (مزد/پاداش)، پاداشی است که در برابر عمل قرار میگیرد و به صاحب عمل بازمیگردد. تفاوت میان «أجر» و «أجرت» در این است که «أجرت» ویژهٔ پاداش دنیوی است، ولی «أجر» دنیا و آخرت را در بر میگیرد؛ و تفاوت میان «أجر» و «جزاء» در این است که «أجر» جز در خیر و کار سودمند به کار نمیرود، اما «جزاء» هم خیر و شرّ و هم سودمند و زیانبار را در بر میگیرد.
کاربردِ غالب واژهٔ «أجر» در کلام خدای متعال، در پاداش عمل بندگی است؛ همان پاداشی از مراتب قرب و درجات ولایت و از جمله بهشت که خدای پاک و منزه در آخرت برای بندگان باایمانش آماده کرده است. آری، در سخن خدای متعال به نقل از یوسف (ع): «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» (بیگمان هر کس پروا پیشه کند و شکیبایی ورزد، قطعاً خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند) [یوسف: ۹۰] و نیز سخن او: «وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَيْثُ يَشٰاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» (و اینگونه به یوسف در آن سرزمین قدرت دادیم تا در هر جای آن که بخواهد جای گزیند؛ هر کس را بخواهیم به رحمت خود میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیکنیم) [یوسف: ۵۶]، واژهٔ «أجر» بر پاداش نیکوی دنیوی نیز به کار رفته است.
بنابراین، در جملهٔ « وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيٰا » (و پاداشش را در دنیا به او دادیم)، ممکن است مقصود بخشیدن پاداش نیکوی دنیوی باشد؛ و بر این اساس، مناسبتر آن است که « فِي الدُّنْيٰا » (در دنیا) وابسته به «أجر» باشد نه به «إیتاء» (دادن). چه بسا این معنا با سخن خدای متعال دربارهٔ آن حضرت (ع) در جای دیگر تأیید شود که فرمود: «وَ آتَيْنٰاهُ فِي الدُّنْيٰا حَسَنَهً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَهِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ» (و در دنیا به او نیکی بخشیدیم و بیگمان او در آخرت از شایستگان است) [نحل: ۱۲۲]؛ زیرا ظاهر آن است که مقصود از «حسنه»، زندگی یا روزگار نیکو است و بخشیدن آن، اعطای بالفعل آن در خارج است، نه صرفاً مقدر کردن و ثبت آن در سرنوشت.
و نیز ممکن است مقصود، پیشانداختن همان مراتب قربی باشد که برای عموم مؤمنان در آخرت آماده شده است، بهگونهای که آن مقامات دربارهٔ آن حضرت (ع) جلو انداخته شده و در همین دنیا به او داده شده باشد؛ و شمارش آنچه قرآن کریم از مقامات آن جناب (ع) در سرگذشتهایش یاد میکند، پیشتر در تفسیر سورهٔ انعام گذشت.
و سخن خدای متعال که: « وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَهِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ » (و بیگمان او در آخرت از شایستگان است)، سخن پیرامون آن در تفسیر این آیه گذشت:
«وَ لَقَدِ اصْطَفَيْنٰاهُ فِي الدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَهِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ» (و همانا ما او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت قطعاً از شایستگان است) [بقره: ۱۳۰]، در جلد نخست همین کتاب.
خدای متعال میفرماید: « وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفٰاحِشَهَ مٰا سَبَقَكُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِينَ » (و لوط را [فرستادیم] آنگاه که به قومش گفت: بیگمان شما کار بسیار زشتی مرتکب میشوید که هیچکس از جهانیان پیش از شما بدان دست نزده است)؛ یعنی «و لوط را فرستادیم» یا «و لوط را یاد کن هنگامی که به قومش گفت». و سخن او که: « إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفٰاحِشَهَ » (همانا شما کار بسیار زشتی مرتکب میشوید)، خبری است با انگیزهٔ شگفتزدگی و انکار؛ و مقصود از «فاحشه»، درآمیختن با مردان است.
و سخن او که: « مٰا سَبَقَكُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِينَ » (هیچکس از جهانیان پیش از شما بدان دست نزده است)، جملهای ازسرگرفته است که معنای فاحشه را روشن میسازد و بر آن تأکید میورزد. گویی مراد این است که این کار پیش از آنان در هیچ قومی با این گستردگی رواج نیافته بود؛ یا اینکه این جمله، حال برای فاعلِ « لَتَأْتُونَ » (مرتکب میشوید) است.
خدای متعال میفرماید: « أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نٰادِيكُمُ الْمُنْكَرَ » (آیا شما واقعاً به سراغ مردان میروید و راه [تولید نسل] را میبرید و در محفل خود آن کار ناپسند را مرتکب میشوید؟!) تا پایان آیه. این پرسش، دربارهٔ کاری است که سزاوار است هیچ شنوندهای آن را باور نکند و هیچ خردمندی نپذیرد؛ از این رو با «نون» و «لام» تأکید شده است. سیاق کلام گواهی میدهد که مراد از آمدن به سراغ مردان، لواط است؛ و مراد از بریدن راه، واگذاشتن و تعطیل کردن راه زادآوری است که همان همبستری با زنان است؛ بنابراین بریدن راه، کنایه از رویگردانی از زنان و ترک ازدواج با آنان است؛ و مراد از انجام کار ناپسند در محفلشان — که «نادی» همان مجلسی است که در آن گرد هم میآیند و تنها زمانی نادی نامیده میشود که اهلش در آن حضور داشته باشند — انجام دادن کار زشت یا مقدماتِ شرمآور آن در برابر دیدگان همگان است.
و برخی گفتهاند: مراد از بستن راه (قطع السبیل)، بستن راه بر رهگذرانی است که از دیارشان میگذشتند؛ چراکه با مسافران چنین کار زشتی را میکردند و به سوی رهگذران با دو انگشت سنگریزه پرتاب مینمودند (خَذْف: انداختن سنگ با دو انگشت)، پس سنگ هر کس به آن رهگذر میخورد، او را سزاوارتر به تصاحبش میدانستند، مالش را میگرفتند، به او تجاوز میکردند و سه درهم نیز جریمهاش مینمودند و قاضیِ آنان نیز به همین شیوه حکم میکرد. و برخی گفتهاند: بلکه آنان راهزنی میکردند؛ اما چنانکه دانستی، سیاق آیات بر خلاف این سخنان دلالت دارد.
و برخی گفتهاند: مراد از انجام کار ناپسند در محفل خود این است که مجالس آنان شامل انواع زشتیها و کارهای ناشایست بود؛ همچون دشنامگویی، سخنان سبک و بیهوده، قماربازی، پرتاب سنگریزه به رهگذران، نواختن سازها و نیها، برهنه کردن عورتها، همجنسگرایی و مانند آن؛ اما پیشتر دانستی که سیاق کلام چه اقتضایی دارد.
و این سخن پروردگار: « فَمٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا ائْتِنٰا بِعَذٰابِ اللّٰهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ » (پس پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: اگر از راستگویانی، عذاب خدا را برای ما بیاور)، ریشخند و تمسخری از جانب آنان بود؛ و از پاسخشان برمیآید که لوط (ع) آنان را از عذاب الهی بیم میداده است؛ چنانکه خداوند در جای دیگری از داستان او فرموده است: «وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنٰا فَتَمٰارَوْا بِالنُّذُرِ» (و قطعاً او آنان را از مؤاخذه و عذاب سخت ما بیم داد، ولی در هشدارها به تردید و ستیزه پرداختند) (قمر: ۳۶).
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ رَبِّ انْصُرْنِي عَلَي الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ » ([لوط] گفت: پروردگارا، مرا بر قوم تباهکار پیروز گردان). این سخن، درخواستی برای پیروزی و گشایش و نفرینی از سوی او بر ضدّ آنان است؛ و لوط (ع) آنان را تباهکار شمرد، به سبب کردار زشتشان که زمین را به فساد میکشید، نسل بشر را قطع میکرد و انسانیت را به نابودی تهدید مینمود.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْريٰ قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِكُوا أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْيَهِ إِنَّ أَهْلَهٰا كٰانُوا ظٰالِمِينَ » (و هنگامی که فرستادگان ما با مژده نزد ابراهیم آمدند، گفتند: ما بیگمان اهل این آبادی را هلاک خواهیم کرد؛ چراکه ساکنانش ستمکار بودهاند). این آیه بیانِ اجمالی داستان نابودی قوم لوط است؛ و این رویداد به دست فرستادگانی از فرشتگان صورت پذیرفت که خداوند نخست آنان را نزد ابراهیم (ع) فرستاد و آنان به او و همسرش مژدهٔ [ولادت] اسحاق و یعقوب را دادند، سپس خبر دادند که مأمورِ هلاک ساختن قوم لوط هستند؛ و این ماجرا به تفصیل در سورهٔ هود و سورههای دیگر بیان شده است.
و این فرمودهٔ الهی: « قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِكُوا أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْيَهِ »؛ یعنی فرشتگان به ابراهیم گفتند. و آوردن اسم اشارهٔ نزدیک («هٰذِهِ الْقَرْيَةِ»: این آبادی) نشاندهندهٔ نزدیکی آن آبادی به سرزمینی است که ابراهیم (ع) در آن فرود آمده و ساکن بود؛ یعنی سرزمین مقدّس.
و جملهٔ « إِنَّ أَهْلَهٰا كٰانُوا ظٰالِمِينَ » علت نابودی آنان را بیان میکند؛ مبنی بر اینکه آنان ستمکارانی بودند که رذیلهٔ ستم در وجودشان پایدار و ریشهدار شده بود. در حالی که مقتضای ظاهرِ کلام این بود که با ضمیر گفته شود: «إنهم كانوا ظالمين» (بیگمان آنان ستمکار بودند)، اما اسم ظاهر («أَهْلَهٰا») به جای ضمیر آمد تا اشاره کند که ستم آنان، ستمی ویژه و مختص به خودشان بود که نابودی را در پی داشت، نه از جنس ستمهای معمولی که مردمِ آن روزگار بدان دچار بودند؛ گویی گفته شده است: اهل این آبادی از آن رو که اهل همین آبادیاند، ستمکارند.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ إِنَّ فِيهٰا لُوطاً قٰالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيهٰا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِينَ » ([ابراهیم] گفت: لوط در آنجاست! گفتند: ما به کسانی که در آنجا هستند داناتریم؛ حتماً او و خانوادهاش را نجات میدهیم، مگر همسرش را که از بازماندگان [در عذاب] خواهد بود). ظاهرِ سیاق آیه این است که ابراهیم (ع) با سخن خود: « إِنَّ فِيهٰا لُوطاً » میخواست عذاب را با این دلیل بازگرداند که لوط در آنجاست و نابودی همهٔ اهالی، او را نیز در بر میگیرد؛ از این رو فرشتگان بدو پاسخ دادند که این نکته بر آنان پوشیده نیست، بلکه افزون بر او، کسان دیگری نیز همراهش هستند که عذاب شامل حالشان نمیشود و آنان خانوادهاش هستند، به جز همسرش.
ولی ابراهیم (ع) هرگز ناآگاه نبود از اینکه خدای پاک و منزه هرگز لوط را که پیامبری فرستادهشده از سوی اوست عذاب نمیکند، هرچند عذابْ همهٔ افرادِ دیگرِ آن آبادی را فراگیرد؛ و نیز او را با فرود آوردن خشم و قهر بر سرِ آنان، دچار هراس و وحشت و بیتابی نمیسازد؛ بلکه ابراهیم (ع) با گفتنِ « إِنَّ فِيهٰا لُوطاً »، در پی آن بود که به احترام و تکریم لوط (ع)، عذاب را از خودِ مردمِ آن آبادی بازگرداند، نه اینکه بخواهد خطر را صرفاً از شخص لوط دفع کند؛ به همین جهت به او پاسخ داده شد که فرشتگان مأمورند لوط و خانوادهاش را — به جز همسرش که از بازماندگان در عذاب است — نجات داده و از میان اهل آبادی بیرون ببرند.
و دلیل بر آنچه بیان کردیم، فرمودهٔ خدای متعال در سورهٔ هود در همین فراز از داستان است:
«فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِيمَ الرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ الْبُشْريٰ يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّٰاهٌ مُنِيبٌ، يٰا إِبْرٰاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ» (هود: ۷۴-۷۶) (پس چون ترس از ابراهیم برطرف شد و مژده به او رسید، دربارهٔ قوم لوط با ما [فرستادگان ما] به گفتوگو و چانهزنی پرداخت؛ چراکه ابراهیم بسیار بردبار، دلسوز و بازگشتکننده به سوی خدا بود. [به او گفتیم:] ای ابراهیم، از این سخن درگذر؛ زیرا فرمان پروردگارت فرارسیده است و قطعاً عذابی بازگشتناپذیر به سراغشان خواهد آمد)؛ پس این آیات در نهایتِ وضوح نشان میدهند که ابراهیم (ع) از قوم لوط دفاع میکرد، نه از خودِ لوط.
بنابراین، ظاهر سخن ابراهیم (ع) در آیهای که در آن هستیم، دفاع از لوط است و فرستادگان الهی نیز بر همین اساس با او همراهی کردند؛ یعنی کلام او را بر همان ظاهرش باقی گذاشتند و پاسخ دادند که آنان هرگز از این امر بیخبر نبودهاند، بلکه بهتر میدانند چه کسانی در آن شهرند و میدانند که لوط و خانوادهاش در آنجا به سر میبرند؛ کسانی که سزاوار نیست عذاب شوند، ولی آنان او و خانوادهاش—به جز همسرش—را نجات خواهند داد. با این حال، آنچه ابراهیم (ع) در واقع از سخن خویش قصد داشت، دور کردن عذاب از اهل آن آبادی بود، و چنانکه آیات سورهٔ هود بدان اشاره دارد، در پاسخ به او گفته شد که این عذاب فرمانی حتمی و برگشتناپذیر است.
و مفسران دربارهٔ سخن فرشتگان: « إِنَّ أَهْلَهٰا كٰانُوا ظٰالِمِينَ » (بیگمان مردم آن ستمکار بودهاند) و سخن ابراهیم: « قٰالَ إِنَّ فِيهٰا لُوطاً » (گفت: بهراستی لوط در آنجاست)، گفتوگوها و مناقشات طولانی داشتهاند که ما به دلیل بیفایده بودن، از پرداختن به آنها چشم پوشیدیم؛ هر کس جویای آگاهی از آنها باشد، به کتابهای مفصل مراجعه کند.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَمّٰا أَنْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ لاٰ تَحْزَنْ » (و هنگامی که فرستادگان ما نزد لوط آمدند، از [آمدن] آنان اندوهگین شد و در کارشان دستبسته و دلتنگ ماند، و گفتند: مترس و غمگین مباش...) تا پایان آیه. دو ضمیر جمع در « سِيءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ » به فرستادگان بازمیگردد و حرف «باء» برای سببیت است؛ یعنی به سبب آنان بدحالی و اندوه او را فرا گرفت و به سبب حضورشان توانش به تنگ آمد؛ زیرا فرشتگان در چهرهٔ جوانانی زیبا و بیریش بودند که بیم گزند قوم به آنان میرفت. سپس قوم نیز سوءقصد به آنان کردند و لوط از دفاع در برابرشان ناتوان شد، در حالی که آنان میهمان او بودند و در خانهاش فرود آمده بودند.
و این سخن که: « وَ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ وَ لاٰ تَحْزَنْ » (و گفتند: مترس و اندوهگین مشو)، یعنی نه خطری احتمالی تو را تهدید میکند و نه آسیبی قطعی بر تو وارد خواهد آمد؛ زیرا ترس تنها نسبت به امر ناخوشایندِ ممکن (احتمالی) است و اندوه دربارهٔ امر ناخوشایندِ واقعشده.
و سخن فرشتگان که: « إِنّٰا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ امْرَأَتَكَ كٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِينَ » (بیگمان ما نجاتبخشِ تو و خانوادهات هستیم، مگر همسرت را که از بازماندگان است)—یعنی بازماندگان در عذاب—علت نفی ترس و اندوه است.
خدای متعال میفرماید: « إِنّٰا مُنْزِلُونَ عَليٰ أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْيَهِ رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ » (ما بر مردم این آبادی به سزای نافرمانیشان، عذابی از آسمان فرود میآوریم)، توضیحی است برای عذابی که سخن فرشتگان: « إِنّٰا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ » (ما تو و خانوادهات را نجات میدهیم) بدان اشاره داشت، و «رجز» همان عذاب است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ تَرَكْنٰا مِنْهٰا آيَهً بَيِّنَهً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ » (و بیگمان از آن [آبادی]، نشانهای روشن برای مردمی که خرد میورزند بر جای نهادیم). ضمیر مؤنث [در «مِنْهَا»] به قریه (آبادی) بازمیگردد، و «ترک» به معنای باقی گذاشتن است؛ یعنی از آن آبادی نشانهای آشکار برای مردمی که خردورزی میکنند بر جای گذاشتیم تا از آن عبرت گیرند و تقوای الهی پیشه کنند؛ و آن نشانه همان آثار برجامانده از آن شهر پس از ویرانیاش بر اثر فرود عذاب است.
امروزه جایگاه آن شهر نامعلوم است و اثری از آن نمانده، و چه بسا گفته شود آب بعدها آن را فرا گرفته و همان دریای لوط (بحرالمیت) است؛ لیکن چنانکه میبینید، ظاهر آیه نشان میدهد که آن آثار در زمان نزول قرآن آشکار و شناختهشده بوده است، و روشنتر از آن، سخن خدای متعال است که: «وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ» (و بهراستی آن [شهر ویران] بر سر راهی برجا و کاروانگذر است؛ حجر: ۷۶) و این کلام او: «وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ» (و بیگمان شما بامدادان و شامگاهان بر [ویرانههای] آنان میگذرید؛ آیا خرد نمیورزید؟؛ صافات: ۱۳۸).
خدای متعال میفرماید: « وَ إِليٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً فَقٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ » (و به سوی [مردمِ] مدین برادرشان شعیب را [فرستادیم]؛ پس گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید و به روز واپسین امید داشته باشید و در زمین به تبهکاری فساد مکنید)؛ شعیب آنان را به بندگی خدا—که همان توحید است—و به امید به روز واپسین—که همان باور به معاد است—و به تباهی نکردن در زمین فرامیخواند. و عمدهٔ تباهکاریشان در زمین—بر پایهٔ آنچه در داستانشان در جایهای دیگر آمده—کمفروشی در ترازو و پیمانه بود.
خدای متعال میفرماید: « فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَهُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ » (پس او را دروغگو شمردند، در نتیجه زمینلرزهٔ سخت آنان را فرا گرفت و در خانهشان به زانو درافتاده [و بیجان] صبح کردند). «رجفه» بنا بر آنچه راغب گفته، به معنای اضطراب و لرزش شدید است؛ و «جَثْم» و «جُثوم» در مکان، به معنای نشستن در آن یا بر زمین به زانو درافتادن است که کنایه از مرگ میباشد. معنای آیه چنین است: پس شعیب را تکذیب کردند، ازاینرو لرزش شدید یا زمینلرزهٔ سخت آنان را فروگرفت و صبحگاهان در خانهشان مرده و بیحرکت افتادند.
و خداوند در داستان آنان در جای دیگری فرموده است: «وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَهُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ» (و کسانی را که ستم کرده بودند، بانگ مرگبار فروگرفت، پس در خانههایشان به زانو درافتاده و مرده صبح کردند؛ هود: ۹۴)؛ و از این آیه چنین برمیآید که آنان با هر دو عذاب—یعنی بانگ مرگبار آسمانی و زمینلرزه—نابود شدند.
خدای متعال میفرماید: « وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَسٰاكِنِهِمْ » (و عاد و ثمود را [نیز هلاک کردیم] و بیگمان [سرنوشت آنان] از خانههایشان برای شما آشکار شده است) تا آخر آیه. در اینجا سیاق کلام را برای تنوع بخشیدن تغییر داد و سخن را با یادکردِ عاد و ثمود آغاز کرد؛ و در آیهٔ بعدی نیز با نام بردن از قارون، فرعون و هامان شروع نمود، برخلاف داستانِ امتهای یادشدهٔ پیشین که در آنها ابتدا نام پیامبرانشان مانند نوح، ابراهیم، لوط و شعیب را آورد. عبارت « وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ » به فعلی مقدّر منصوب است که تقدیرش چنین بوده است: «و اذكر عادا و ثمود» (و عاد و ثمود را یاد کن).
و سخن خدای متعال: « وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ كٰانُوا مُسْتَبْصِرِينَ » (و شیطان کارهایشان را برایشان آراست و آنان را از راه [خدا] بازداشت، در حالی که بینا و اهل بصیرت بودند). آراستن اعمالشان توسط شیطان، کنایهای استعاری از این است که کارهای زشتشان را نزد آنان محبوب ساخت و دلبستگیشان را به آن استوارتر کرد؛ و بازداشتنِ آنان از راه، رویگردان کردنشان از راه خداست که همان راه فطرت است. از همین رو برخی گفتهاند: مراد از اهل بصیرت بودنِ آنان («مُسْتَبْصِرِينَ») این است که پیش از آن، بر فطرت ساده و بیپیرایه بودهاند.
اما ظاهر امر چنانکه در تفسیر آیهٔ «كٰانَ النّٰاسُ أُمَّهً وٰاحِدَهً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ» (مردم امتی یگانه بودند، پس خدا پیامبران را برانگیخت) (بقره: ۲۱۳) گذشت، این است که دوران فطرت ساده و بیپیرایه پیش از بعثت نوح (ع) بوده است و عاد و ثمود پس از نوح بودند؛ بنابراین، بصیرت داشتنِ آنان پیش از بازماندنشان از راه خدا بدین معناست که بر پایهٔ عبادت خدا و آیین توحید میزیستند، و توحید همان دین فطرت است.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مُوسيٰ بِالْبَيِّنٰاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَ مٰا كٰانُوا سٰابِقِينَ » (و قارون و فرعون و هامان را [نیز نابود ساختیم]؛ و به یقین موسی با دلایل آشکار نزد آنان آمد، اما در زمین سرکشی کردند و بر [ما] پیشی نگرفتند [و نتوانستند بگریزند]). پیشی گرفتن («سَبْق») استعارهای کنایی از غلبه و پیروزی است، و معنای بقیهٔ آیه روشن است.
خدای متعال میفرماید: « فَكُلاًّ أَخَذْنٰا بِذَنْبِهِ » (پس هر یک را به گناهش گرفتار ساختیم...) تا آخر آیه؛ یعنی هر یک از امتهای یادشده را به کیفر گناهش فرو گرفتیم. سپس به بیان جزئیات پرداخت و فرمود: « فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِ حٰاصِباً » (پس بر برخی از آنان بادی سنگریزان فرستادیم). «حاصِب» به معنای سنگریزه است، و گفته شده بادی است که سنگریزه پرتاب میکند؛ بنا بر معنای نخست، آنان قوم لوط بودند و بنا بر معنای دوم، قوم عاد. « وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَهُ » (و برخی از آنان را فریاد مرگبار فرو گرفت) و آنان قوم ثمود و قوم شعیب بودند. « وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنٰا بِهِ الْأَرْضَ » (و برخی را در زمین فرو بردیم) که او قارون بود. « وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنٰا » (و برخی را غرق کردیم) و آنان قوم نوح و نیز فرعون و هامان و قومِ آن دو بودند.
سپس خدای سبحان به تمام سرگذشتهای یادشده و سرانجام کار آن امتها در گرفتاری و عذاب بازگشت، و با بیانی فراگیر روشن ساخت که آنچه آنان را به این فرجام دچار کرد، ستمی از جانب خدای سبحان نبود، بلکه به سبب ستمی بود که خودشان بر خویشتن روا داشتند؛ ازاینرو فرمود: « وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ » (و خدا بر آن نبود که به آنان ستم کند، بلکه خودشان به خویشتن ستم میکردند)؛ یعنی خداوند آنان را در برابر ستمشان کیفر میدهد، زیرا این جهان سرای امتحان و آزمون است و این همان سنت الهیِ برگشتناپذیری است که گریزی از آن نیست؛ پس هر کس راه یابد، به سود خود راه یافته و هر کس گمراه شود، به زیان خود گمراه گشته است.
(بحث روایی)
در کتاب «کافی» به سند خود از ابوعمرو زبیری از امام صادق (ع) روایت شده است که در حدیثی پیرامون معانی کفر فرمود: «و پنجمین وجه از کفر، کفرِ برائت (بیزاری جستن) است. خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً-مَوَدَّهَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ-يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً » (و [ابراهیم] گفت: جز این نیست که شما به جای خدا بتهایی را دستاویز دوستی میان خود در زندگی دنیا گرفتهاید، سپس در روز قیامت برخی از شما از برخی دیگر بیزاری میجویید و برخی، برخی دیگر را لعنت میکنید)؛ یعنی برخی از شما از برخی دیگر بیزاری میجویید» تا پایان حدیث.
میگویم: همین معنا در کتاب «التوحید» از علی (ع) نیز در حدیثی طولانی روایت شده که در آن به پرسشها پیرامون ناسازگاریِ ظاهریِ آیات پاسخ میدهد و در آن آمده است: کفر در این آیه به معنای بیزاری است؛ میفرماید بیزاری میجویند برخی از آنان از برخی دیگر؛ و نظیر آن در سورهٔ ابراهیم سخن شیطان است که گفت: « إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ » (من به اینکه پیش از این مرا شریک [خدا] ساختید کافرم [و بیزاری میجویم])، و سخن ابراهیم، خلیلالرحمان، که گفت: « كَفَرْنٰا بِكُمْ » (ما از شما بیزاری جستیم)، یعنی بیزار شدیم.
در کتاب «الدر المنثور»، ابنمردویه از جابر روایت کرده است که پیامبر (ص) از خَذف [یادداشت منبع: خَذف با سنگریزه و هسته، پرتاب کردن آن از میان دو انگشتِ اشاره است] نهی فرمود، و این همان سخن خدای متعال است: « وَ تَأْتُونَ فِي نٰادِيكُمُ الْمُنْكَرَ » (و در محفل خود کار ناپسند انجام میدهید).
میگویم: این معنا را همچنین چند تن از گردآورندگانِ جوامع حدیثی از امهانی، دختر ابوطالب، روایت کردهاند و متن حدیث چنین است: «قالت:سألت رسول الله ص عن قول الله:« وَ تَأْتُونَ فِي نٰادِيكُمُ الْمُنْكَرَ »قال:كانوا يجلسون بالطريق-فيخذفون ابن السبيل و يسخرون منهم»؛ گفت: از پیامبر خدا (ص) دربارهٔ این سخن خدا پرسیدم که فرمود: «وَ تَأْتُونَ فِي نٰادِيكُمُ الْمُنْكَرَ» (و در محفل خود ناپسندیها را مرتکب میشوید)؛ فرمود: «بر سرِ راه مینشستند، بهسوی رهگذران ریگ پرتاب میکردند و آنان را مسخره مینمودند.»
و در «کافی» به سند خود از ابوزید حمّاد از امام صادق (ع) روایت شده است: «في حديث نزول الملائكة على إبراهيم بالبشرى قال:فقال لهم إبراهيم:لما ذا جئتم؟قالوا:في إهلاك قوم لوط.فقال لهم:إن كان فيها مائة من المؤمنين أ تهلكونهم؟فقال جبرئيل:لا»؛ در حدیث فرودآمدن فرشتگان نزد ابراهیم با بشارت، فرمود: پس ابراهیم به آنان گفت: «برای چه آمدهاید؟» گفتند: «برای نابودی قوم لوط.» پس ابراهیم به آنان گفت: «اگر صد نفر از مؤمنان در آنجا باشند، آیا نابودشان میکنید؟» جبرئیل گفت: «نه.»
«قال:فإن كان فيها خمسون؟قال:لا.قال:فإن كان فيها ثلاثون؟قال:لا.قال:» [ابراهیم] گفت: «اگر پنجاه نفر در آن باشند چه؟» [جبرئیل] گفت: «نه.» ابراهیم گفت: «اگر سی نفر باشند؟» جبرئیل گفت: «نه.» ابراهیم باز هم پرسید:
«فإن كان فيها عشرون؟قال:لا.قال:فإن كان فيها عشرة؟قال:لا.قال:فإن كان فيها خمسة؟قال:لا.قال:فإن كان فيها واحد؟قال:لا.قال:فإن فيها لوطا؟قالوا:نحن أعلم بمن فيها لننجينه و أهله-إلا امرأته كانت من الغابرين»؛ «اگر بیست نفر در آن باشند چه؟» گفت: «نه.» گفت: «اگر ده نفر باشند چه؟» گفت: «نه.» گفت: «اگر پنج نفر باشند چه؟» گفت: «نه.» گفت: «اگر یک نفر باشد چه؟» گفت: «نه.» ابراهیم گفت: «لوط در آنجاست!» فرشتگان گفتند: «ما به کسانی که در آنند داناتریم؛ بیگمان او و خانوادهاش را نجات میدهیم، مگر همسرش را که از بازماندگان [در عذاب] است.»
حسن بن علی (ع) فرمود: «لا أعلم هذا القول إلا و هو يستبقيهم» (من این سخنِ ابراهیم را جز برای این نمیدانم که میخواست قوم لوط باقی بمانند و نابود نشوند)؛ و این همان سخن خدای عزوجل است که میفرماید: « يُجٰادِلُنٰا فِي قَوْمِ لُوطٍ » (دربارهٔ قوم لوط با ما گفتوگو و چانهزنی میکرد).