(۸۰) سورهٔ عبس، مکّی است و چهل و دو آیه دارد (۴۲).
[سورهٔ عبس (۸۰): آیههای ۱ تا ۱۶]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ
چهره در هم کشید و روی گرداند،
أَن جَآءَهُ ٱلۡأَعۡمَىٰ
از اینکه آن مرد نابینا به نزدش آمد.
وَمَا يُدۡرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ
و تو چه میدانی، شاید او پاکیزگی و رشد مییافت،
أَوۡ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكۡرَىٰٓ
یا پند میگرفت و این پند سودش میبخشید؟!
أَمَّا مَنِ ٱسۡتَغۡنَىٰ
امّا آن کس که خود را بینیاز و توانگر میبیند،
فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ
تو به او روی میآوری و به او توجّه میکنی!
وَمَا عَلَيۡكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ
در حالی که اگر او پاک و پیراسته نشود، چیزی بر عهدهٔ تو نیست.
وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسۡعَىٰ
و امّا آن کس که شتابان و کوشان به سویت آمد،
وَهُوَ يَخۡشَىٰ
در حالی که از خدا بیمناک است،
فَأَنتَ عَنۡهُ تَلَهَّىٰ
تو به او بیاعتنایی میکنی و از وی غافل میشوی.
كـَلَّآ إِنَّهَا تَذۡكِرَةٞ
هرگز چنین مکن؛ بیگمان این آیات پند و تذکری است،
فَمَن شَآءَ ذَكَرَهُۥ
پس هر کس که بخواهد، از آن پند میگیرد.
فِي صُحُفٖ مُّكَرَّمَةٖ
در صحیفههایی بس ارجمند و گرامی قرار دارد؛
مَّرۡفُوعَةٖ مُّطَهَّرَةِۭ
بلندمرتبه و پاکیزه،
بِأَيۡدِي سَفَرَةٖ
به دست سفیرانی [از فرشتگان وحی]،
كِرَامِۭ بَرَرَةٖ
بزرگوار و نیکوکار.
بیان آیات
روایات از طریق اهلسنت بیان کردهاند که این آیات دربارهٔ داستان ابناممکتومِ نابینا نازل شده است؛ او بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله وارد شد، در حالی که گروهی از بزرگان قریش نزد آن حضرت بودند و ایشان دربارهٔ پذیرش اسلام با آنان گفتوگو میفرمود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله از او رو درهم کشید، و خداوند متعال با این آیات به او عتاب فرمود. در پارهای از اخبار از طریق شیعه نیز به این موضوع اشارهای شده است.
اما در برخی روایات شیعه آمده است کسی که رو ترش کرد و روی گرداند، مردی از بنیامیه بود که نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله حضور داشت. هنگامی که ابناممکتوم وارد شد، آن مرد چهره درهم کشید و خود را جمع کرد، و در نتیجه این آیات نازل گردید. بهزودی بهخواست خداوند متعال، بحث تفصیلی در اینباره در بخش روایی خواهد آمد.
به هر حال، هدف سوره نکوهش کسی است که ثروتمندان و مرفهان را بر ناتوانان و بینوایانِ باایمان ترجیح میدهد؛ در نتیجه، اهل دنیا را بالا میبرد و اهل آخرت را خوار میشمارد. سپس کلام به این سو کشیده میشود که آفرینش آغازین انسان چقدر ناچیز است و او تا چه پایه به تدبیر امور خویش نیازمند است، و با این همه، نعمتهای پروردگارش و تدبیر بزرگ او را در ساماندهی کارش ناسپاسی میکند. آنگاه سوره با هشدار و یادآوری رستاخیز و پاداش و کیفر او پایان مییابد. و این سوره بدون هیچ اختلافی مکی است.
خدای متعال میفرماید: « عَبَسَ وَ تَوَلّٰي »؛ یعنی چهره درهم کشید، صورتش را گرفت و روی گرداند.
خدای متعال میفرماید: « أَنْ جٰاءَهُ الْأَعْميٰ »؛ این عبارت با در تقدیر گرفتن «لام سببیت» (چون، بهخاطرِ)، علت همان چهره درهم کشیدن را بیان میکند.
خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكّٰي أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْريٰ »؛ این جمله، حال برای فاعل « عَبَسَ وَ تَوَلّٰي » است. مراد از تزکی، پاک شدن با عمل صالح پس از تذکر است؛ تذکری که همان پند گرفتن و بیداری برای پذیرش باور حق باشد. سودمندیِ تذکر هم این است که او را به پاکی از راه ایمان و عمل صالح فرامیخواند.
چکیدهٔ معنا چنین است: چهره درهم کشید و از آن نابینا روی گرداند که چرا پیش او آمده است؛ در حالی که نمیداند، شاید این نابینایی که نزدش آمده، با این آمدن و آموختن، پس از ایمان به عمل صالح پاکیزه شود، در حالی که پیشتر نیز متذکر بوده است؛ یا شاید با آمدنش و پند گرفتن از آنچه میآموزد متذکر گردد و پند به سودش افتد و در نتیجه پاک شود.
در این چهار آیه، سرزنشی سخت نهفته است، و شدت آن با آمدن دو آیهٔ نخست در سیاق غایب بیشتر میشود؛ زیرا روی گرداندن از گفتوگوی رو در رو را میرساند و بر شدت انکار و ناپسند داشتن دلالت دارد. همچنین آمدن دو آیهٔ پایانی در سیاق مخاطب، توبیخ را شدیدتر میکند و به سببِ رو در رو قرار گرفتن پس از اعراض، و سرزنش کردنِ بیواسطه، حجت را تمام میسازد.
یاد کردن از آن تازهوارد با تعبیرِ «نابینا»، توبیخ بیشتری در خود دارد؛ زیرا فردِ نیازمندی که در پی نیاز خویش میکوشد، اگر نابینا و بیبهره از بینایی باشد، و نیازش نیز در امر دینش باشد و ترس از خدا او را به کوشش واداشته باشد، سزاوارتر است که بر او رحمت آورند و او را با روی خوشتر و مهر بیشتر بنوازند، نه اینکه چهره درهم کشند و از او روی بگردانند.
برخی بر پایهٔ اینکه مخاطبِ عتاب پیامبر (ص) باشد، گفتهاند: تعبیر نخستین دربارهٔ او با ضمیر غایب، برای بزرگداشت اوست تا چنین بنماید که چهره درهم کشیدن و روی گرداندن از کسی جز او سر زده است؛ چون از شخصیتی مانند او چنین کاری سر نمیزند؛ و بار دوم با ضمیر مخاطب آورده شده تا باز هم بزرگداشتی برای او باشد، چراکه انس بخشیدن پس از احساس غربت و روی آوردن پس از رویگردانی است.
اشکال این سخن آن است که خطاب در آیهٔ بعدی با آن سازگار نیست، آنجا که میفرماید: « أَمّٰا مَنِ اسْتَغْنيٰ فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّٰي » تا آخر؛ چراکه عتاب و توبیخ در آنجا حتی از عتاب در « عَبَسَ وَ تَوَلّٰي » سختتر است و قطعاً هیچ انس و دلجوییای در آن وجود ندارد.
خدای متعال میفرماید: « أَمّٰا مَنِ اسْتَغْنيٰ فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّٰي وَ مٰا عَلَيْكَ أَلاّٰ يَزَّكّٰي »؛ واژههای «غِنی»، «استغناء»، «تَغَنّي» و «تَغانی»، چنانکه راغب گفته است، یک معنا دارند. پس مراد از «مَنِ اسْتَغْنيٰ» کسی است که به توانگری و بینیازی آراسته شده و لازمهاش این است که در چشم مردم به برتری، ریاست و بزرگی برسد و از پیرویِ حق سر باز زند و تکبر ورزد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغيٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنيٰ» (علق: ۶-۷؛ انسان چون خود را بینیاز ببیند طغیان میکند). «تصدی» نیز به معنای پرداختن به چیزی، رو آوردن به آن و توجه داشتن به کار آن است.
در این آیه تا پایان شش آیه، به بیان تفصیلیِ علتِ آن چهره درهم کشیدن و رویگردانی که مورد عتاب قرار گرفت، اشاره میشود. حاصل سخن این است: تو به کسی که خود را بینیاز دیده و از پیرویِ حق گردنکشی کرده بها میدهی و به او رو میآوری، و هیچ مسئولیتی بر تو نیست اگر پاک نشود؛ و در مقابل، از کسی که در پاک شدن میکوشد و از خدا میترسد غافل میشوی و روی برمیگردانی.
دربارهٔ فرمودهٔ او: « وَ مٰا عَلَيْكَ أَلاّٰ يَزَّكّٰي » گفتهاند: «مٰا» نافیه است، و معنا چنین میشود: هیچ حرج و زیانی بر تو نیست که او پاک نشود تا این شوق و اشتیاق بر اسلام آوردنش تو را وا دارد که از شخص مسلمان رو بگردانی و غافل شوی، و به آن توانگر روی آوری.
و برخی گفتهاند: کلمهٔ «ما» برای استفهامِ انکاری است؛ یعنی: چه چیزی بر عهدهٔ توست اگر او از کفر و گناه پاک نشود؟ چراکه تو تنها فرستادهای هستی که وظیفهای جز رساندن پیام نداری.
و گفته شده است: معنا چنین است که تو نباید باکی داشته باشی از اینکه او از پلیدیِ کفر و گناه پاک نگردد. این معنا با سیاقِ سرزنش سازگارتر است؛ سپس معنای پیش از آن و پس از آن، معنای نخست.
خدای متعال میفرماید: « وَ أَمّٰا مَنْ جٰاءَكَ يَسْعيٰ وَ هُوَ يَخْشيٰ فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّٰي »؛ «سعی» شتاب در راه رفتن است. پس با توجه به اقتضای مقام، معنای « وَ أَمّٰا مَنْ جٰاءَكَ يَسْعيٰ » چنین میشود: و اما کسی که شتابان نزد تو آمد تا پند گیرد و با فراگیریِ معارف دین پاکیزه شود،
و این سخن او که « وَ هُوَ يَخْشيٰ »، یعنی از خدا میترسد؛ و خشیت نشانهٔ پندپذیری از قرآن است. خدای متعال میفرماید: «مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقيٰ إِلاّٰ تَذْكِرَهً لِمَنْ يَخْشيٰ» (طه: ۲-۳)؛ و نیز فرمود: «سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشيٰ» (اعلی: ۱۰).
و عبارت « فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّٰي » یعنی از او روی میگردانی و به دیگری سرگرم میشوی. پیش افتادنِ ضمیرِ «أنتَ» در این سخن که:
« فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّٰي » و سخنِ « فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّٰي »، و همچنین پیش افتادن دو ضمیرِ «لَهُ» و « عَنْهُ » در این دو آیه، برای تثبیت و تأکیدِ سرزنش است.
خدای متعال میفرماید: « كَلاّٰ إِنَّهٰا تَذْكِرَهٌ فَمَنْ شٰاءَ ذَكَرَهُ »؛ کلمهٔ « كَلاّٰ » بازداشتن از رفتاری است که مورد سرزنش قرار گرفت؛ یعنی چهره در هم کشیدن، روی برتافتن، پرداختن به توانگرِ بینیاز، و بیاعتنایی به کسی که بیمِ الهی دارد.
و ضمیر در « إِنَّهٰا تَذْكِرَهٌ » به آیات قرآن یا خودِ قرآن برمیگردد؛ مؤنث آمدنِ ضمیر نیز بهسبب مؤنث بودنِ خبر است. معنا این است که آیات قرآن یا خودِ قرآن، پند و یادآوری است؛ یعنی اندرزی است که هر پندپذیری از آن عبرت میگیرد، یا یادآورندهای است که اعتقاد و کردارِ درست را یادآوری میکند.
و این سخن که « فَمَنْ شٰاءَ ذَكَرَهُ » جملهای معترضه است، و ضمیرِ آن به قرآن یا آن معارفی که قرآن یادآوری میکند بازمیگردد. معنا این است: پس هر کس بخواهد قرآن را یاد میکند، یا آنچه را قرآن بدان تذکر میدهد یاد میآورد، و آن انتقال به اموری است که فطرت بدان راهنمایی میکند؛ از همان حقایق اعتقادی و رفتاری که در لوحِ خود نگه داشته است.
در این تعبیر یعنی « فَمَنْ شٰاءَ ذَكَرَهُ » اشارهای است به اینکه در دعوت به پندپذیری هیچ اجباری نیست، پس سودی از آن به دعوتکننده بازنمیگردد، بلکه تنها پندپذیرنده از آن بهرهمند میشود؛ بنابراین هرچه میخواهد برگزیند.
خدای متعال میفرماید: « فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَهٍ مَرْفُوعَهٍ مُطَهَّرَهٍ »؛ صاحب مجمعالبیان گفته است: «صحف» جمع «صحیفه» است، و عرب به هر چه در آن نوشته شده باشد صحیفه میگوید، همانگونه که آن را کتاب مینامد؛ خواه از پوستِ نازک باشد یا جز آن. (پایان سخن او).
و عبارت « فِي صُحُفٍ » خبری پس از خبر دیگر برای «إنّ» است. ظاهر این تعبیر آن است که قرآن در صحیفههای متعددی با دستانِ فرشتگانِ وحی نگاشته شده است؛ و این نکته، قولی را که مقصود از صحف را لوح محفوظ دانسته ضعیف میکند، زیرا در کلام خدای متعال، اطلاق «صحف»، «کتب» و «الواح» بهصورت جمع بر لوح محفوظ نیامده است. مانند این در ضعف، سخنِ کسانی است که گفتهاند مراد از صحف، کتابهای پیامبرانِ گذشته است؛ زیرا با روشنیِ این سخن سازگار نیست که:
« بِأَيْدِي سَفَرَهٍ » (به دست سفیرانی) و ادامهٔ آن، با این نظر سازگار نیست؛ زیرا این عبارت صفت برای همان «صُحُف» است.
و عبارت « مُكَرَّمَهٍ » یعنی بزرگ داشتهشده و ارزشمند؛ و « مَرْفُوعَهٍ » یعنی دارای مرتبه و منزلتِ بلند نزد خدا؛ و عبارت:
« مُطَهَّرَهٍ » یعنی پاکیزه از آلودگیِ باطل، سخن بیهوده، شک و ناسازگاری. خدای متعال میفرماید: «لاٰ يَأْتِيهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ» (از پیش رو و از پشت سرش هیچ باطلی به سویش نمیآید؛ حم سجده: ۴۲)، و میفرماید: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ مٰا هُوَ بِالْهَزْلِ» (بیگمان این سخنی جداکنندهٔ حق از باطل است و شوخی و بیهوده نیست؛ طارق: ۱۳-۱۴)، و میفرماید: «ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ» (این همان کتابی است که هیچ شکی در آن راه ندارد؛ بقره: ۲)، و نیز میفرماید: «وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاٰفاً كَثِيراً» (و اگر از سوی غیر خدا بود، بیگمان در آن اختلافی بسیار مییافتند؛ نساء: ۸۲).
خدای متعال میفرماید: « بِأَيْدِي سَفَرَهٍ كِرٰامٍ بَرَرَهٍ » (به دست سفیرانی بزرگوار و نیکوکار)، که صفتهایی پیاپی برای «صُحُف» هستند. «سَفَرَة» همان سفیران است و جمع «سفیر» به معنای فرستاده و پیامآور؛ « كِرٰامٍ » صفت ذات آنهاست به شرف و پاکی، و « بَرَرَهٍ » صفت کردار آنهاست، یعنی نیکوکاری در عمل.
معنای آیات این است که قرآن یادآوری و پندی است نگاشته در صفحههایی پرشمار، گرامی داشتهشده و بلندمرتبه نزد خدا، پاکیزه از هر پلیدی و آلودگی، به دست سفیرانی از فرشتگان که با پاکی ذاتشان نزد پروردگارشان بزرگوارند و با کردار نیکویشان پیشگاه او نیکوکار و فرمانبردارند.
از این آیات برمیآید که برای وحی، فرشتگانی هستند که حمل صحیفهها و ابلاغ آیات قرآنِ درون آنها را بر عهده دارند؛ آنان یاران جبرئیلاند و به فرمان او کار میکنند. پس نسبت دادن رساندن وحی به آنان، با نسبت دادنش به خود جبرئیل ناسازگار نیست؛ مانند این سخن خدا: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَليٰ قَلْبِكَ» (روحالامین آن را بر دل تو فرود آورد؛ شعراء: ۱۹۳-۱۹۴)، در حالی که خدای متعال دربارهٔ ویژگی خود او فرموده است:
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّهٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ مُطٰاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» (بیگمان این سخنِ فرستادهای ارجمند است، نیرومند نزد دارندهٔ عرش، دارای جایگاه بلند، که در آنجا فرمانش را میبرند و امانتدار است؛ تکویر: ۱۹-۲۱). پس او در میان فرشتگان فرمانرواست، آنان به دستور او حرکت میکنند و آنچه را بخواهد انجام میدهند؛ و وحی رساندن که کار یاران اوست، کار خود او نیز به شمار میرود، چنانکه کار او و یارانش همگی کار خداست. این درست همانند ستاندن جانهاست؛ کارِ یاران ملکالموت، کار خود ملکالموت است و کار او و یارانش همگی کار خدای متعال است؛ و پیش از این بارها به این نکته اشاره کردهایم.
برخی گفتهاند: مراد از «سَفَرَة» فرشتگان نویسندهاند، اما معنایی که پیشتر گذشت روشنتر است. و گفته شده مراد از آنان قاریانی هستند که آن را مینویسند و میخوانند، که سستیاش آشکار است.
بحث روایتی
در مجمعالبیان آمده است: گفته شده این آیات دربارهٔ عبدالله بن اممکتوم نازل شده است؛ او عبدالله بن شُریح بن مالک بن ربیعه فِهری، از قبیلهٔ بنیعامر بن لؤی بود.
ماجرا چنین بود که او نزد پیامبر خدا آمد، در حالی که آن حضرت با عتبه بن ربیعه، ابوجهل بن هشام، عباس بن عبدالمطلب، اُبیّ و امیه بن خلف آهسته سخن میگفت، آنان را به سوی خدا فرا میخواند و به اسلام آوردنشان امید داشت؛ پس عبدالله گفت:
ای پیامبر خدا، بر من قرآن بخوان و از آنچه خدا به تو آموخته به من بیاموز! او پیدرپی حضرت را صدا میزد و درخواستش را تکرار میکرد و نمیدانست که ایشان سرگرم است و به دیگران روی آورده است؛ تا آنجا که ناخشنودی در چهرهٔ پیامبر خدا پدیدار شد، چراکه سخنش را بریده بود. پیامبر با خود گفت: این بزرگان قریش خواهند گفت پیروان او تنها نابینایان و بردگاناند! پس از او روی گرداند و به همان گروهی که با آنان گفتگو میکرد رو آورد؛ در این هنگام این آیات نازل شد.
و پس از آن ماجرا، پیامبر خدا همواره او را گرامی میداشت و هرگاه او را میدید، میفرمود: «خوش آمدی ای کسی که پروردگارم بهخاطر او بر من عتاب کرد!» و به او میگفت: «آیا خواستهای داری؟» و او را در دو جنگ، دوبار جانشین خود در مدینه قرار داد.
میگویم: سیوطی در کتاب «الدر المنثور» این داستان را با اندک اختلافی از عایشه، انس و ابنعباس روایت کرده است، و آنچه طبرسی آورده، چکیده و برآیند این روایتهاست.
اما دلالت آیات به اینکه مقصود حتماً پیامبر(ص) باشد روشن نیست؛ بلکه تنها خبری محض است که نام شخص مورد نظر در آن تصریح نشده است، حتی نشانههایی در آیات هست که دلالت میکند منظور شخص دیگری است؛ زیرا ترشرویی حتی در برخورد با دشمنانِ سرسخت، از ویژگیهای پیامبر(ص) نبوده است، چه رسد به مؤمنانِ حقیقتجو. افزون بر این، توصیف به اینکه به ثروتمندان روی خوش نشان دهد و از تهیدستان روی برتابد و غافل شود، با اخلاق والای پیامبر سازگار نیست، چنانکه از سید مرتضی (رحمتاللهعلیه) نیز نقل شده است.
همچنین خداوند پیش از نزول این سوره، اخلاق آن حضرت(ص) را ستوده و بزرگ شمرده بود، آنجا که فرمود: « وَ إِنَّكَ لَعَليٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ » (و بیتردید تو بر خویی بسیار بزرگ و والایی). این آیه در سورهٔ «ن» (قلم) آمده است که بنا بر اتفاقِ روایاتِ بیانکنندهٔ ترتیب نزول سورهها، پس از سورهٔ «اقرأ باسم ربک» نازل شده است. پس چگونه عقل باور میکند که خداوند در آغاز بعثت، اخلاق او را بهصورت مطلق بستاید و بزرگ بشمارد، سپس دوباره به نکوهش او برگردد و بهخاطر برخی رفتارهای اخلاقیاش، او را بهسبب روی آوردن به توانگران گرچه کافر باشند، و بیتوجهی به تهیدستان گرچه مؤمن و جویای هدایت باشند، سرزنش و نکوهش کند؟!
خدای متعال همچنین فرموده است: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ وَ اخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» (شعراء: ۲۱۴-۲۱۵: و خویشاوندان نزدیکت را هشدار ده، و بال [فروتنی و مهربانیِ] خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی کردهاند بگستر). در این آیه به پیامبر فرمان داده که در برابر مؤمنان فروتن باشد، و این سوره از سورههای مکی است و این آیه در سیاقِ « وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ » قرار دارد که در اوایل دعوت علنی نازل شده است.
همچنین فرموده است: «لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِليٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (حجر: ۸۸: هرگز چشم خود را به آنچه گروههایی از آنان را از آن برخوردار ساختهایم مدوز، و بر آنان اندوه مدار، و بال [فروتنیِ] خویش را برای مؤمنان بگستر). در سیاق این آیه، سخن خدای متعال آمده است که میفرماید: «فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» (حجر: ۹۴: پس آنچه را بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی برتاب)؛ آیهای که در آغاز دعوت علنی نازل شد. پس چگونه میتوان تصور کرد که از آن حضرت(ص) ترشرویی و رویگردانی از مؤمنان سر بزند، در حالی که فرمان یافته بود ایمانشان را محترم شمارد، در برابرشان فروتن باشد و به دنیای اهل دنیا چشم ندوزد؟!
افزون بر این، زشتیِ برتری دادن توانگریِ شخصِ ثروتمند (که خود هیچ مایهٔ فضیلتی نیست) بر کمال و درستیِ شخصِ تهیدست، بهگونهای که به فقیر ترشرویی نشان دهد و از او روی برتابد و بهخاطر ثروت ثروتمند به او روی آورد، زشتیِ آشکارِ عقلی است و با بزرگواریِ اخلاق انسانی ناسازگار است، و لزوم دوری از چنین رفتاری نیازی به نهی لفظی ندارد.
با این بیان و آنچه گذشت، پاسخ این سخن روشن میشود که گفتهاند: خدای پاک و منزه پیامبر(ص) را از این کار نهی نکرده بود مگر در همین زمان، پس این کار گناه نبوده مگر پس از این نهی، اما پیش از نهی گناهی به شمار نمیآمده است.
زیرا این ادعا که خدای متعال او را تا این زمان از این کار نهی نکرده بود، ادعایی بیدلیل و نادرست است؛ و حتی اگر بپذیریم، عقل خود به زشتیِ آن حکم میکند، و با وجود حکم عقل، سر زدن چنین رفتاری با خُلقِ والای انسانی ناسازگار است؛ در حالی که خداوند پیش از این خُلق آن حضرت(ص) را بزرگ شمرده بود، آنجا که فرمود:
« وَ إِنَّكَ لَعَليٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ » (و بیتردید تو بر خویی بسیار بزرگ و والایی) و سخن را بهطور مطلق بیان کرد، و خُلق و خوی ملکه و صفتی پایدار است که هرگز رفتاری ناسازگار با خود از آن سر نمیزند.
همچنین بر پایهٔ آنچه در تفسیر مجمعالبیان آمده، از امام صادق(ع) روایت شده است که این آیات دربارهٔ مردی از بنیامیه نازل شد که نزد پیامبر(ص) بود؛ پس ابناممکتوم وارد شد، و چون آن مرد او را دید، از او بدش آمد و خود را جمع کرد و چهره در هم کشید و صورتش را از او برگرداند؛ ازاینرو خدای پاک و منزه این ماجرا را بازگو کرد و بر او خرده گرفت و کارش را ناپسند شمرد.
و در مجمعالبیان از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: پیامبر خدا(ص) هرگاه عبدالله بن اممکتوم را میدید، میفرمود: «خوش آمدی، خوش آمدی! به خدا سوگند خداوند هرگز بهخاطر تو بر من عتاب نخواهد کرد.» و آنقدر به او مهربانی و لطف میکرد که او از بس پیامبر(ص) به او محبت مینمود، از حضور نزد ایشان خودداری میکرد.
میگویم: سخن در این روایت نیز مانند همان است که پیش از این گذشت، و معنای عبارت «حَتّى أَنَّهُ كانَ يَكُفُّ إلخ» (تا جایی که او خودداری میکرد...) این است که وی بهخاطر شرم و حیا، از شدتِ احسان و محبت پیامبر (ص) به او، از حضور نزد آن حضرت خودداری میکرد.
[سوره عبس (۸۰): آیههای ۱۷ تا ۴۲]
اشاره
قُتِلَ ٱلۡإِنسَٰنُ مَآ أَكۡفَرَهُۥ
مرگ بر انسان! چقدر ناسپاس است!
مِنۡ أَيِّ شَيۡءٍ خَلَقَهُۥ
او را از چه چیز آفریده است؟
مِن نُّطۡفَةٍ خَلَقَهُۥ فَقَدَّرَهُۥ
از نطفهای او را آفرید و اندازهاش را رقم زد،
ثُمَّ ٱلسَّبِيلَ يَسَّرَهُۥ
سپس راه را برایش آسان ساخت،
ثُمَّ أَمَاتَهُۥ فَأَقۡبَرَهُۥ
سپس او را میراند و در گور نهاد،
ثُمَّ إِذَا شَآءَ أَنشَرَهُۥ
سپس هرگاه بخواهد، او را زنده و برانگیخته میسازد.
كـَلَّا لَمَّا يَقۡضِ مَآ أَمَرَهُۥ
نه، هرگز! او هنوز آنچه را خدا فرمانش داده، به جای نیاورده است.
فَلۡيَنظُرِ ٱلۡإِنسَٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦٓ
پس انسان باید به خوراک خود بنگرد،
أَنَّا صَبَبۡنَا ٱلۡمَآءَ صَبّٗا
که ما آب را بهفراوانی فرو ریختیم،
ثُمَّ شَقَقۡنَا ٱلۡأَرۡضَ شَقّٗا
سپس زمین را به شکافتنی شگفت شکافتیم،
فَأَنۢبَتۡنَا فِيهَا حَبّٗا
و در آن دانهها رویاندیم،
وَعِنَبٗا وَقَضۡبٗا
و انگور و سبزیهای تر و تازه،
وَزَيۡتُونٗا وَنَخۡلٗا
و زیتون و نخل خرما،
وَحَدَآئِقَ غُلۡبٗا
و باغهای پردرخت و انبوه،
وَفَٰكِهَةٗ وَأَبّٗا
و میوهها و چراگاه،
مَّتَٰعٗا لَّكُمۡ وَلِأَنۡعَٰمِكُمۡ
تا بهرهای برای شما و چهارپایانتان باشد.
فَإِذَا جَآءَتِ ٱلصَّآخَّةُ
پس آنگاه که بانگِ گوشخراشِ رستاخیز فرا رسد،
يَوۡمَ يَفِرُّ ٱلۡمَرۡءُ مِنۡ أَخِيهِ
روزی که انسان از برادرش میگریزد،
وَأُمِّهِۦ وَأَبِيهِ
و از مادر و پدرش،
وَصَٰحِبَتِهِۦ وَبَنِيهِ
و از همسر و فرزندانش؛
لِكُلِّ ٱمۡرِيٕٖ مِّنۡهُمۡ يَوۡمَئِذٖ شَأۡنٞ يُغۡنِيهِ
در آن روز، هر یک از آنان را گرفتاری و کار و باری است که او را تماماً به خود سرگرم میدارد.
وُجُوهٞ يَوۡمَئِذٖ مُّسۡفِرَةٞ
در آن روز، چهرههایی درخشان و تابناکاند،
ضَاحِكَةٞ مُّسۡتَبۡشِرَةٞ
خندان و شادماناند،
وَوُجُوهٞ يَوۡمَئِذٍ عَلَيۡهَا غَبَرَةٞ
و در آن روز، بر چهرههایی دیگر غباری نشسته است،
تَرۡهَقُهَا قَتَرَةٌ
که سیاهی و تیرگی آنها را فرا میگیرد؛
أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَفَرَةُ ٱلۡفَجَرَةُ
آنان همان کافرانِ بدکارند.
بیان
این آیات، نفرینی است بر انسان و شگفتی از زیادهروی او در کفر ورزیدن به پروردگاریِ پروردگارش، و اشارهای است به روند هستیِ او در پیدایش و ماندگاری؛ زیرا انسان برای خود هیچ اختیاری در آفرینش و ادارهٔ خویش ندارد، بلکه خدای پاک و منزه است که او را از نطفهای ناچیز آفرید و اندازهاش را رقم زد، سپس راه را برایش آسان ساخت، آنگاه او را میراند و به خاک سپرد، و سپس هر زمان که بخواهد، او را زنده میگرداند. پس خدای سبحان همان پروردگار آفریننده و تدبیرکنندهٔ مطلقِ امور اوست، در حالی که انسان در تمام دورانِ هستیاش آنچه را پروردگارش بدو فرمان داده است به جا نمیآورد و به راهنمایی او رهسپار نمیشود.
و اگر انسان تنها به خوراک خود بنگرد—که تنها یک مظهر از مظاهر تدبیر پروردگار و پیمانهای از دریاهای رحمت اوست—تدبیری چنان گسترده و آفرینشی چنان لطیف و دقیق خواهد دید که خردش را خیره و عقلش را مبهوت میکند؛ و گذشته از آن، نعمتهایی است که به شمار نمیآید: «و إن تعدوا نعمه الله لا تحصوها» (و اگر نعمت خدا را بشمارید، نمیتوانید آن را به شماره آورید).
از این رو، نادیدهگرفتنِ تدبیر پروردگار و رها کردنِ شکر نعمت او بسیار شگفتآور است؛ بهراستی که انسان ستمپیشه و بسیار ناسپاس است، و انسانها بهزودی فرجامِ شکرگزاری و ناسپاسیِ خویش را در قالب سرور و شادمانی، یا اندوه و تیرگیِ چهره خواهند دید.
و چنانکه میبینی، سیاقِ این آیات با پیوستگی به آیات پیشین هیچ ناسازگاری ندارد، هرچند برخی گفتهاند که به سببی دیگر نازل شدهاند، چنانکه خواهد آمد.
خدای متعال میفرماید: « قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ » (مرگ بر انسان! چه بسیار ناسپاس است)؛ این سخن نفرینی است بر انسان، زیرا در خویِ او فرو رفتن در پیروی از خواهشهای نفسانی، فراموش کردنِ پروردگاریِ صاحباختیارش و سرکشی از پیروی فرمانهای او نهفته است.
و کلام الهی « مٰا أَكْفَرَهُ »، شگفتی از زیادهرویِ او در کفر و پردهپوشی بر حقِ آشکار است؛ در حالی که او خود بهروشنی میبیند که با تدبیر خدا اداره میشود و جز خدای متعال هیچ کس اختیاری در تدبیرِ کار او ندارد.
بنابراین، مراد از کفر، مطلقِ پوشاندن حق است و بر انکار پروردگاری و ترک عبادت منطبق میشود. ادامهٔ آیه نیز که به جنبههایی از تدبیر پروردگار اشاره میکند، مؤید همین معناست؛ چراکه با کفر به معنای پوشاندن حق و ترک عبادت تناسب دارد. برخی از مفسران، کفر را به ترک شکر و ناسپاسیِ نعمت تفسیر کردهاند؛ این سخن هرچند در جای خود معنای درستی است، اما با توجه به سیاق کلام، معنای نخست مناسبتر است.
نویسندهٔ کشاف گفته است: «« قُتِلَ الْإِنْسٰانُ » نفرینی بر ضد اوست و این از هولناکترین نفرینهای عرب است؛ زیرا کشتهشدن، نهایتِ سختیها و فجایع دنیاست. و « مٰا أَكْفَرَهُ » اظهار شگفتی از زیادهرویِ او در ناسپاسیِ نعمتِ خداست. هرگز عبارتی نمییابی که از این کوبندهتر، تندتر، گویاتر بر خشم الهی، و در عین کوتاهی، دوررستر در نکوهش باشد، و بر سرزنشش با وجود اختصار کلام، چنین جامعیت و رسایی ببخشد.» پایان سخن او.
برخی نیز گفتهاند جملهٔ « مٰا أَكْفَرَهُ » پرسشی است و معنایش این است: چه چیزی او را چنین کافر کرده است؟ اما وجه نخست رساتر است.
خدای متعال میفرماید: « مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ »؛ بر پایهٔ اقتضای مقام، معنایش این است: خدا انسان را از چه چیزی آفریده که به خود حق میدهد سرکشی کند و از ایمان و فرمانبرداری گردنکشی نماید؟ و فاعلِ فعلِ
« خَلَقَهُ » (او را آفرید) و افعال پس از آن حذف شده است تا به آشکار بودنِ فاعل اشاره کند؛ زیرا از نظر فطری روشن است ــ و مشرکان نیز بدان اعتراف داشتند ــ که هیچ آفریدگاری جز خدای متعال نیست.
این پرسش برای تأکید بر شگفتیِ موجود در « مٰا أَكْفَرَهُ » آمده است؛ چراکه شگفتی همواره در رخدادهایی پدید میآید که علتی برایشان پیدا نیست. از این رو، نخست بیان شد که افراط انسان در کفر بسیار شگفتآور است؛ سپس در گام دوم پرسیده شد: آیا در آفرینش انسان، آنگاه که خدا او را آفرید، چیزی هست که این کفرورزیِ افراطی را توجیه کند؟ آنگاه پاسخ داده شد که هرگز، او هیچ حجتی برای استدلال و هیچ بهانهای برای عذرآوری ندارد؛ زیرا از آبی ناچیز آفریده شده و نه بر چیزی از آفرینش خویش تسلط دارد و نه بر تدبیر کار خود در زندگی، مرگ و برانگیختهشدنش. خلاصه آنکه، این پرسش زمینهسازی برای پاسخی است که در جملهٔ « مِنْ نُطْفَهٍ خَلَقَهُ » و پس از آن آمده است.
خدای متعال میفرماید: « مِنْ نُطْفَهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ »؛ نکره آمدنِ « نُطْفَهٍ » برای ناچیز شمردن است؛ یعنی او را از نطفهای بیمقدار و ناچیز آفرید. پس برای او که اصل و ریشهاش چنین است، روا نیست که با کفرش سرکشی ورزد و از بندگی گردن بپیچد.
و عبارت « فَقَدَّرَهُ » یعنی برای ذات، صفتها و کارهایش اندازه و اندازهگیری نهاد؛ پس او نمیتواند از آن حد و اندازهای که برایش مقدر شده فراتر رود و از مرزی که برایش معین گشته گام بیرون نهد. بیگمان تدبیر ربوبی از هر سو او را در برگرفته و او نمیتواند به چیزی که برایش مقدر نشده، خودسرانه دست یابد.
خدای متعال میفرماید: « ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ »؛ از سیاق آیه که در پیِ نفی بهانه از انسان در کفر و تکبرش است، چنین برمیآید که مراد از سبیل (راه) ــ که به صورت مطلق و بدون قید آمده ــ همان راه اطاعت خدا و به جای آوردن فرمانهای اوست؛ یا اگر بخواهی بگو: راه خیر و سعادت.
به این ترتیب، آیه در مقام دفعِ یک توهم و اشکال است؛ زیرا وقتی گفته شود: « مِنْ نُطْفَهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ »، ممکن است شنونده به غلط گمان برد که اگر آفرینش و تقدیر از هر جهت بر انسان احاطه دارد، پس کارهای انسان نیز متناسب با ذات و صفاتش، مقدر و ثبتشده و وابسته به مشیت تخلفناپذیر ربوبی است. در نتیجه کارهای انسان ضروریالتحقق و اجتنابناپذیر میشود، انسان بر آنها مجبور است و اختیاری ندارد. پس انسان اگر کفر بورزد نقشی در کفرش ندارد، و اگر گناه کند و فرمان خدا را به جا نیاورد کارهای نیست؛ بلکه همهٔ اینها به تقدیر و خواست الهی است، پس سرزنش و ملامتی متوجه او نیست و تکلیفی دینی به او تعلق نمیگیرد؛ چراکه همهٔ اینها فرع بر اختیار است و وقتی اختیاری نیست، بازخواستی هم نخواهد بود.
از این رو، آیه با جملهٔ « ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ » این شبهه را برطرف میسازد. خلاصهاش اینکه: آفرینش و تقدیر، با مختار بودن انسان در آنچه به ایمان و طاعت مکلف شده، هیچ ناسازگاری ندارد؛ چراکه راهِ رسیدن به سعادتی که برایش آفریده شده پیش پای او هموار است و هر کسی برای آنچه آفریده شده آماده و میسر است. این بدان جهت است که تقدیر الهی از مسیرِ اختیار انسان بر کارهای او تعلق میگیرد، و ارادهٔ ربوبی وابسته به این است که انسان با اراده و اختیار خویش فلان کار را انجام دهد؛ پس کار با اختیار از انسان سر میزند و چون اختیاری است، متعلق تقدیر الهی قرار میگیرد.
بنابراین، انسان در کار خود مختار و در برابر آن پاسخگوست، هرچند کارش به تقدیر الهی پیوسته باشد؛ و بررسی این معنا بارها در ذیل آیاتِ مناسب آن در این کتاب گذشت.
برخی گفتهاند: مراد از آسانکردن راه، هموار ساختن خروج انسان از شکم مادرش است؛ و معنا این میشود که سپس راه بیرونآمدن را برای انسان، در حالی که جنینی آفریدهشده از نطفه بود، آسان کرد.
و گفته شده است: مراد هدایت به سوی دین و روشن ساختن راه خیر و شر است، چنانکه فرمود: «وَ هَدَيْنٰاهُ النَّجْدَيْنِ» (و او را به دو راه روشن هدایت کردیم) (بلد: ۱۰). اما وجهِ نخست موجّهتر است.
خدای متعال میفرماید: « ثُمَّ أَمٰاتَهُ فَأَقْبَرَهُ »؛ اماته یعنی پدید آوردن مرگ برای انسان، و مراد از اقبار، به خاک سپردن او در گور و پنهان ساختنش در دل زمین است؛ و این بر پایهٔ روش غالبی است که رسم و شیوهٔ آدمیان بر آن جاری شده، و به همین جهت به خدای متعال نسبت داده شده است؛ زیرا اوست که آنان را به این کار رهنمون شد و آن را به ایشان الهام فرمود؛ پس این کار، همانگونه که به مردم نسبت دارد، به خدا نیز منسوب است.
و گفته شده است: مراد از اقبار، صاحبقبر کردن اوست؛ و معنای صاحبقبر کردنش این است که خدای متعال برای گرامیداشت انسان فرمان به خاکسپاریاش داد تا پیکر بیجانش پنهان گردد و مردم از آن آزار نبینند و رمیده نشوند.
اما وجهِ پیشین با سیاق این آیات سازگارتر است؛ آیاتی که برای یادآوری تدبیر تکوینی خدای متعال نسبت به انسان پشت سر هم چیده شدهاند، نه تدبیر تشریعی که این وجه بر آن بنا نهاده شده است.
خدای متعال میفرماید: « ثُمَّ إِذٰا شٰاءَ أَنْشَرَهُ »؛ در مجمع البیان آمده است: «انشار یعنی زنده کردن برای عمل و تکاپو پس از مرگ، مانند گشودن جامه پس از تا کردن آن». پایان سخن طبرسی. پس مراد از آن، رستاخیز و برانگیختن است هرگاه خدا بخواهد؛ و در آن اشارهای است به اینکه رستاخیز ناگهانی است و هیچکس جز خدای متعال از زمانش آگاه نیست.
خدای متعال میفرماید: « كَلاّٰ لَمّٰا يَقْضِ مٰا أَمَرَهُ »؛ آنچه از سیاق برمیآید این است که کلمهٔ « كَلاّٰ » رد و انکارِ معنای پرسشی است که سیاق آن را پیش میکشد و عبارتِ « لَمّٰا يَقْضِ مٰا أَمَرَهُ » بدان اشاره دارد؛ گویی پس از آنکه یادآوری شد انسان از آغاز هستی تا پایانش—از آفرینش، اندازهگیری، آسان ساختن راه، میراندن، به خاک سپردن و رستاخیز—مخلوق و زیر تدبیر خدای متعال است و همهٔ اینها نعمتی از جانب اوست، پرسیده شد: پس با این اوصاف، انسان چه کرد؟ آیا در برابر پروردگاریِ خدا فروتنی نمود، یا سپاس این نعمت را گزارد؟ پاسخ داده شد: هرگز! سپس توضیح داده شد و فرمود:
هنوز آنچه را خدا بدان فرمانش داده به جا نیاورده، بلکه کفر ورزیده و نافرمانی کرده است.
از آنچه گذشت روشن شد که ضمیرِ « يَقْضِ » به انسان بازمیگردد و مراد از بهجاآوردنش، انجامدادنِ چیزی است که خدا بدان فرمان داده است. و گفتهاند: ضمیر به خدای متعال برمیگردد و معنا چنین است: خدا هنوز برای این کافر مقدر نکرده آنچه را از ایمان و طاعت بدان امر فرموده به جا آورد، بلکه او را تنها برای تمامکردن حجت فرمان داده است؛ ولی این معنا دور از ذهن است.
همچنین روشن شد نکوهش و سرزنشی که در این آیات آمده، متوجه انسان است از آن رو که در سرشتش زیادهروی در ناسپاسی و کفر نهفته است؛ چنانکه در آیهٔ «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ» (به راستی انسان ستمپیشه و بسیار ناسپاس است) (ابراهیم: ۳۴) آمده است. پس این نکوهش بر کسی منطبق میشود که عملاً به کفر آلوده شده و از سرِ لجاجت در آن زیادهروی کرده است؛ و از همینجا نادرستی سخن برخی آشکار میگردد که گفتهاند این آیه عموم کافر و مسلمان را در بر میگیرد؛ چرا که هیچکس حق بندگی او را چنانکه سزاست به جا نیاورده است.
دلیل این سخن آن است که ضمیر به همان انسانی بازمیگردد که در آغاز آیات یاد شد؛ یعنی انسانی که به اقتضای طبیعتش انگیزهای برای افراط در کفر دارد و بر کسی منطبق میشود که عملاً به کفر آلوده شده است.
خدای متعال میفرماید: « فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِليٰ طَعٰامِهِ »؛ (پس انسان باید به خوراک خود بنگرد). این سخن بر مطالب گذشته مترتب شده، همانند ترتب تفصیل بر اجمال. در این آیه، نگاه انسان به خوراکش جلب شده است؛ همان خوراکی که از آن تغذیه میکند و برای ادامۀ بقای خود از آن نیرو میگیرد و این تنها یکی از نعمتهای بیشماری است که تدبیر پروردگار برای برطرف ساختن نیازهای زندگی او فراهم آورده است، تا در آن درنگ کند و گستردگیِ تدبیر پروردگار را ببیند؛ تدبیری که جان را شگفتزده و عقل را سرگشته میسازد، و نیز دریابد که عنایت الهی، با همه دقت و فراگیریاش، به سامان یافتن حال و سامانپذیریِ کار او پیوسته است.
مراد از «انسان» در اینجا ـ چنانکه گفتهاند ـ غیر از انسان یادشده در آیه پیشین یعنی « قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ » است؛ زیرا مراد از آن، به طور خاص انسانی بود که در کفر زیادهروی میکرد، در حالی که انسان در این آیه که به نگریستن فرمان داده شده، عام است و همه انسانها را در بر میگیرد؛ از همین رو نام او به صورت آشکار (اسم ظاهر) آمد و به ضمیر بسنده نشد.
خدای متعال میفرماید: « أَنّٰا صَبَبْنَا الْمٰاءَ صَبًّا -إلي قوله- وَ لِأَنْعٰامِكُمْ »؛ قرائت رایج، « أَنّٰا » با فتح همزه است که بیانی تفصیلی از تدبیر پروردگار برای خوراک انسان به شمار میآید. البته این بیان تنها گام نخست از این تفصیل است؛ اما سخنی جامع که همه ریزهکاریهای این نظامِ فراهمآورنده این نعمتها، و نظام فراگیر جاری در هر یک از آنها، و پیوندهای آفرینشیِ میان هر یک از آنها با انسان را بازگوید، چیزی است که به طور معمول در گنجایش گفتار آدمی نمیگنجد.
کوتاه سخن اینکه در فرموده پروردگار: « أَنّٰا صَبَبْنَا الْمٰاءَ صَبًّا »، «صبّ» به معنای فروریختن آب از بلندی است، و مراد از فروریختن آب، باریدن بارانها بر زمین برای رویاندن گیاه است. دور نیست که این تعبیر، روان ساختن چشمهها و رودها را نیز در بر بگیرد؛ چراکه ذخایر آب در دل زمین هم از بارانها پدید میآید.
و فرموده پروردگار: « ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا »؛ ظاهرش شکافتن زمین به وسیله گیاهی است که از آن بیرون میآید؛ از همین رو با کلمه «ثمّ» بر فروریختن آب عطف شده و رویاندن دانهها با حرف «فاء» بر آن مترتب گشته است.
و فرموده پروردگار: « فَأَنْبَتْنٰا فِيهٰا حَبًّا »؛ ضمیر «فِيهٰا» به زمین بازمیگردد، و مراد از «حبّ»، جنس دانههایی است که خوراک انسان به شمار میرود، مانند گندم و جو و مانند آنها. همین معنا در مورد انگور، سبزیجات و دیگر نعمتها نیز جاری است.
و فرموده پروردگار: « وَ عِنَباً وَ قَضْباً »؛ «عنب» (انگور) شناختهشده است، و بر درخت مو نیز اطلاق میشود که چه بسا در این آیه همین معنا مراد باشد، و نظیر آن واژه «زیتون» است.
«قضب» همان سبزیهای تر و تازهای است که انسان میخورد؛ و از آن جهت قضب نامیده شده که بارها چیده و بریده میشود. برخی نیز گفتهاند: مراد گیاهی است که بریده میشود تا خوراک چهارپایان گردد.
و فرموده پروردگار: « وَ زَيْتُوناً وَ نَخْلاً »؛ زیتون و نخل خرما هر دو شناختهشدهاند.
و فرموده پروردگار: « وَ حَدٰائِقَ غُلْباً »؛ «حدائق» جمع «حدیقه» است و چنانکه تفسیر کردهاند، همان باغ دیوارکشیده است. «غُلب» جمع «غلباء» است؛ میگویند: «شجرة غلباء» یعنی درختی بزرگ و ستبر. بنابراین «حدائق غلب» به معنای باغهایی است که درختانی بزرگ و تنومند دارند.
و سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ فٰاكِهَهً وَ أَبًّا » (و میوه و چراگاه)؛ گفته شده است: «فاکهه» مطلقِ میوههاست، و نیز گفته شده است: میوهها بهجز انگور و انار است. همچنین گفتهاند: اینکه پیشتر چیزهایی مانند زیتون و نخل نام برده شد که خود در شمار میوهها هستند، بهخاطر اهمیت دادن به جایگاه آنهاست، و «أبّ» به معنای علف و چراگاه است.
و عبارتِ « مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعٰامِكُمْ » (تا مایهی برخورداری شما و چهارپایانتان باشد) مفعولٌله (بیانگر علت) است؛ یعنی آنچه را میخورید رویاندیم تا وسیلهی برخورداری شما و آن چهارپایانی باشد که به خود اختصاص دادهاید.
تغییر لحن از غایب به مخاطب در این آیه، برای تأکید بر منّتنهادن در تدبیر یا بخشیدن این نعمت است.
خدای متعال میفرماید: « فَإِذٰا جٰاءَتِ الصَّاخَّهُ » (پس هنگامی که آن بانگِ کرکننده دررسد)؛ این آیه اشاره به سرانجامی دارد که تدبیر فراگیر و پروردگارانهی یادشده برای انسان، به آن منتهی میشود؛ از آن جهت که این تدبیر دربردارندهی فرمانی الهی به بندگی است، فرمانی که انسان یا آن را بهجا میآورد یا بهجا نمیآورد، و آن سرانجام، همان روز قیامت است که در آن، پاداش و کیفر کارهای انسان بهطور کامل پرداخت میشود.
«صاخه» فریاد بسیار شدیدی است که گوشها از شدت آن کر میشوند، و مقصود از آن، دمیدن در صور است.
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ » (روزی که آدمی از برادرش میگریزد، و از مادر و پدرش، و از همسر و فرزندانش)؛ این بیان، به سختیِ آن روز اشاره دارد. کسانی که از نزدیکان و ویژگان انسان شمرده شدهاند، همان کسانی هستند که در دنیا به آنان پناه میبرد، با آنها انس میگرفت و آنان را یاوران و پشتیبانانی میدانست که به ایشان پناهنده میشد؛ اما در روز قیامت از آنان میگریزد، زیرا شدت و دشواریِ آن روز چنان او را در بر میگیرد که نمیگذارد به دیگری بپردازد و به غیر از خود، هر که میخواهد باشد، توجه کند؛ چراکه گرفتاری و هراس، هرگاه بزرگ و سخت شود و بر انسان سایه افکند، او را تماماً به خود میکشد و از هر چیز دیگری بازمیدارد.
دلیل این معنا، آیهی بعد از آن است که میفرماید: « لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ » (در آن روز، هر فردی از آنان را گرفتاری و حالی است که او را بهکلی به خود مشغول میسازد)؛ یعنی گرفتاریاش چندان است که او را از پرداختن به دیگری بینیاز و بازمیدارد.
دربارهی انگیزهی گریختن انسان از نزدیکان و خویشاوندان ویژهاش در آن روز، احتمالهای دیگری نیز گفتهاند که دلیلی ندارد، و ازاینرو از بازگو کردن آنها چشمپوشی کردیم.
خدای متعال میفرماید: « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَهٌ ضٰاحِكَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ » (در آن روز چهرههایی درخشاناند، خندان و شادمانند)؛ این آیه بیان دستهبندی مردم در آن روز به دو گروهِ اهل سعادت و اهل شقاوت است، و اشاره دارد به اینکه آنان با نشانههای چهرههایشان شناخته میشوند. «إسفارِ چهره» به معنای تابناکی و روشنیِ آن از سرِ شادی و سرور است، و «استبشار» آن، شکفتگی و شادابیِ رویش به سبب دیدن مژدههاست.
خدای متعال میفرماید: « وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهٰا غَبَرَهٌ » (و چهرههایی در آن روز، غباری بر آنها نشسته است)؛ «غَبَره» همان گردوغبار و تیرگی است و نشانهی اندوه و غم بهشمار میرود.
خدای متعال میفرماید: « تَرْهَقُهٰا قَتَرَهٌ » (سیاهی و تاریکی آنها را فرا میگیرد)؛ یعنی سیاهی و تاریکی بر آن چیره میشود و آن را میپوشاند. خداوند در این چهار آیه، حال هر دو گروه را با بیان وضعیت چهرههایشان نشان داده است؛ زیرا چهره، آینهی دل در شادمانی و اندوه است.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ هُمُ الْكَفَرَهُ الْفَجَرَهُ » (آنان همان کافرانِ پردهدرند)؛ یعنی کسانی که کفر در باور و فجور را با هم دارند، و فجور همان نافرمانی و گناه زشت در عمل است؛ یا به این معناست که آنان به نعمت الهی ناسپاس و اهل گناه و بدکاریاند. این توصیف برای گروه دوم یعنی اهل شقاوت و بدبختی آمده است، در حالی که چنین توصیفی برای گروه اول یعنی اهل سعادت نیامده؛ زیرا سیاق کلام برای بیم دادن و هشدار است و به سرانجام اهل شقاوت توجه ویژهای شده است.
بحث روایتی
در کتاب «الدر المنثور»، ابن منذر از عکرمه دربارهٔ سخن خداوند: « قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ » (مرگ بر این انسان! چه ناسپاس است!) روایت کرده است که گفت: این آیه دربارهٔ عتبه پسر ابولهب نازل شد، آنگاه که گفت: «من به پروردگار ستاره چون فرود میآید کافرم». پس پیامبر (ص) بر او نفرین کرد و در راه شام شیری او را درید.
و در کتاب «الاحتجاج»، از امیرالمؤمنین (ع) در حدیثی طولانی آمده است: «« قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ »؛ یعنی انسان لعنت شد».
و در تفسیر قمی، دربارهٔ آیهٔ: « ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ » (سپس راه را بر او آسان ساخت) آمده است که فرمود: راه خیر را برای او آسان و هموار کرد.
میگویم: مراد از این سخن، مختار قرار دادن انسان در کارهایش است؛ به گونهای که پیمودن راه سعادت و رسیدن به کمالی که برای آن آفریده شده، برایش آسان شود. بنابراین روایت با وجهی که پیشتر در تفسیر آیه آوردیم، کاملاً هماهنگ و منطبق است.
و در همان تفسیر، دربارهٔ سخن خداوند: « وَ قَضْباً » آمده است که فرمود: «قضب» همان یونجه و گیاه خردشده است.
و در همان کتاب، دربارهٔ سخن خداوند: « وَ فٰاكِهَهً وَ أَبًّا » آمده است که فرمود: «أبّ» همان علف و گیاه برای چهارپایان است.
و در کتاب «الدر المنثور»، ابوعبید در کتاب «فضائل» خود از ابراهیم تیمی روایت کرده است که گفت: از ابوبکر صدیق دربارهٔ سخن خداوند « وَ أَبًّا » پرسیدند، گفت: چه آسمانی بر سرم سایه افکند و چه زمینی مرا بر خود بردارد، اگر در کتاب خدا چیزی را بگویم که نمیدانم؟
و در همان کتاب آمده است که سعید بن منصور، ابن جریر، ابن سعد، عبد بن حمید، ابن منذر، ابن مردویه، بیهقی در «شعب الإیمان»، خطیب، و حاکم (که آن را صحیح دانسته است) از انس روایت کردهاند که عمر بر فراز منبر خواند: « فَأَنْبَتْنٰا فِيهٰا حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً -إلي قوله- وَ أَبًّا » (پس در آن دانه رویاندیم و انگور و سبزیجات تر -تا آنجا که فرمود- و میوه و علف)، سپس گفت: همهٔ اینها را شناختیم؛ اما «أبّ» چیست؟ آنگاه عصایی را که در دست داشت انداخت و گفت: به جان خدا سوگند که این کار خود را به تکلف و رنج بیجا انداختن است! چه باکی بر توست اگر ندانی «أبّ» چیست؟ از آنچه هدایتش در این کتاب برایتان روشن شده پیروی کنید و به آن عمل نمایید، و آنچه را نشناختید، به پروردگارش واگذارید.
و در همان کتاب، عبد بن حمید از عبدالرحمن بن یزید روایت کرده است که مردی از عمر دربارهٔ سخن خداوند « وَ أَبًّا » پرسید؛ پس چون دید مردم دربارهٔ آن گفتگو میکنند، با تازیانه به سوی آنان رو آورد.
میگویم: این رویکرد بر این پایه استوار است که آنان را از جستجو و کنکاش در معارف کتاب خدا و حتی از تفسیر واژههای آن بازمیداشتند.
در کتاب «ارشاد» شیخ مفید روایت شده است که از ابوبکر دربارهٔ این سخن خدای متعال پرسیدند: « وَ فٰاكِهَهً وَ أَبًّا » (عبس: ۳۱؛ و میوه و چراگاه)؛ اما او معنای واژهٔ «أبّ» را از قرآن درنیافت، ازاینرو گفت: «کدام آسمان بر من سایه افکند یا کدام زمین مرا بر دوش کشد، یا چه کنم اگر دربارهٔ کتاب خدا چیزی را بگویم که نمیدانم؟! میوه را که میشناسیم، اما معنای «أبّ» را خدا بهتر میداند.»
این سخن به امیرالمؤمنین (ع) رسید؛ پس فرمود: «سبحانالله! آیا ندانست که «أبّ» همان علف و چراگاه است؟! و اینکه سخن خدای متعال: « وَ فٰاكِهَهً وَ أَبًّا » برشمردنِ نعمتهای خدا بر آفریدگانش است؛ در آنچه به آنان خوراک بخشیده و برایشان و برای چهارپایانشان آفریده است، تا مایهٔ زندگانی جانهایشان و برپاییِ پیکرهایشان باشد.»
در «مجمعالبیان» از عطاء بن یسار، از سوده همسر پیامبر (ص) روایت شده که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «مردم با پای برهنه، تنِ برهنه و ختنهناشده (غُرلاً: جمع اَغرَل، یعنی ختنهنشده) برانگیخته میشوند؛ عرقْ دهانبندشان میسازد و تا نرمهٔ گوششان بالا میآید.» سوده گفت:
گفتم: ای پیامبر خدا، وای از این رسوایی! آیا آن هنگام به یکدیگر نگاه میکنیم؟! فرمود: «مردم چنان گرفتارند که به این چیزها نمیپردازند»، و پیامبر خدا (ص) این آیه را تلاوت فرمود: « لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ » (عبس: ۳۷؛ در آن روز هر کس را گرفتاری و حالی است که او را به خود مشغول میدارد).
در تفسیر قمی دربارهٔ آیهٔ: « لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ » آمده است که فرمود: «یعنی گرفتاری و مشغلهای که او را از دیگران بازمیدارد و به خود مشغول میسازد.»