صفحهٔ منبع ۲۶۲

(۶۲) (سورهٔ جمعه مدنی است و یازده آیه دارد) (۱۱)

[سورهٔ جمعه (۶۲): آیه‌های ۱ تا ۸]

اشاره

«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گسترده‌مهر و هماره‌مهربان.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۱

يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ ٱلۡمَلِكِ ٱلۡقُدُّوسِ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡحَكِيمِ

آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است، همواره خدا را تسبیح می‌گویند؛ همان فرمانروای هستی، پاک و پیراسته از هر عیب، شکست‌ناپذیر و سنجیده‌کار.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۲

هُوَ ٱلَّذِي بَعَثَ فِي ٱلۡأُمِّيِّـۧنَ رَسُولٗا مِّنۡهُمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ

او همان کسی است که در میان مردمِ درس‌ناخوانده، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند، پاکیزه‌شان گرداند و به آنان کتاب آسمانی و حکمت بیاموزد؛ هرچند پیش از آن قطعاً در گمراهی آشکاری بودند.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۳

وَءَاخَرِينَ مِنۡهُمۡ لَمَّا يَلۡحَقُواْ بِهِمۡۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ

و نیز برای دیگرانی از ایشان که هنوز به آنان نپیوسته‌اند؛ و او توانای شکست‌ناپذیر و سنجیده‌کار است.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۴

ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلۡفَضۡلِ ٱلۡعَظِيمِ

این فضل و بخشش خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می‌کند؛ و خداوند صاحب بخششِ بزرگ است.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۵

مَثَلُ ٱلَّذِينَ حُمِّلُواْ ٱلتَّوۡرَىٰةَ ثُمَّ لَمۡ يَحۡمِلُوهَا كَمَثَلِ ٱلۡحِمَارِ يَحۡمِلُ أَسۡفَارَۢاۚ بِئۡسَ مَثَلُ ٱلۡقَوۡمِ ٱلَّذِينَ كَذَّبُواْ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِۚ وَٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلظَّٰلِمِينَ

مَثَل کسانی که تورات به آنان سپرده شد ولی به آن عمل نکردند، همانند الاغی است که باری از کتاب‌ها بر پشت می‌کشد. چه بد است مَثَل مردمی که آیات خدا را تکذیب کردند؛ و خداوند قوم ستمکار را هدایت نمی‌کند.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۶

قُلۡ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ هَادُوٓاْ إِن زَعَمۡتُمۡ أَنَّكُمۡ أَوۡلِيَآءُ لِلَّهِ مِن دُونِ ٱلنَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ ٱلۡمَوۡتَ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ

بگو: ای کسانی که آیین یهود برگزیده‌اید! اگر می‌پندارید که فقط شما دوستانِ خاص خدایید نه دیگر مردم، پس اگر راست می‌گویید آرزوی مرگ کنید!

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۷

وَلَا يَتَمَنَّوۡنَهُۥٓ أَبَدَۢا بِمَا قَدَّمَتۡ أَيۡدِيهِمۡۚ وَٱللَّهُ عَلِيمُۢ بِٱلظَّٰلِمِينَ

ولی آنان هرگز به خاطر آنچه با دست‌های خویش پیش فرستاده‌اند، آن را آرزو نخواهند کرد؛ و خداوند به ستمکاران کاملاً آگاه است.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۸

قُلۡ إِنَّ ٱلۡمَوۡتَ ٱلَّذِي تَفِرُّونَ مِنۡهُ فَإِنَّهُۥ مُلَٰقِيكُمۡۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ

بگو: بی‌گمان آن مرگی که از آن می‌گریزید، حتماً به دیدارتان خواهد آمد؛ سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می‌شوید و او شما را از آنچه انجام می‌دادید باخبر خواهد ساخت.

صفحهٔ منبع ۲۶۳

بیان

هدف این سوره تشویق و تأکید بسیار بر اهمیت‌دادن به نماز جمعه و به‌جا آوردن فریضهٔ آن است؛ چراکه نماز جمعه از شعائر بزرگ الهی است که بزرگداشت و اهتمام به آن، مایهٔ صلاح دنیا و آخرت مؤمنان است. خدای متعال برای بیان این دستور، کلام خود را با تسبیح و ستایش خویش آغاز کرده است؛ ستایش از این جهت که بر قومی درس‌نخوانده (امی) منت نهاد و پیامبری درس‌نخوانده از جنس خودشان در میان آنان برانگیخت تا آیات الهی را بر ایشان بخواند، و با کارهای شایسته و اخلاق پاکیزه، جانشان را پاک سازد و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد؛ تا کتاب خدا و معارف دینش را به بهترین وجه بر دوش آنان و دیگر مؤمنانی بگذارد که پس از ایشان می‌آیند یا به آنان می‌پیوندند. پس باید این بار امانت را به نیکوترین شکل بر دوش کشند و برحذر باشند از اینکه مانند یهودیان گردند؛ کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد، اما معارف و احکامش را بر دوش نکشیدند و به آن عمل نکردند، و در نتیجه مانند درازگوشی شدند که بار کتاب‌هایی گران‌سنگ را حمل می‌کند.

سپس سخن به این فرمان می‌رسد که هرگاه در روز جمعه برای نماز ندا در داده شد، خرید و فروش را رها کنند و به‌سوی یاد خدا بشتابند، و آنان را سخت نکوهش می‌کند که چرا پیامبر (ص) را در حالی که ایستاده بود و خطبه می‌خواند رها کردند و به‌سوی دادوستد و سرگرمی پراکنده شدند و پاورچین‌پاورچین رفتند؛ رفتاری که نشان‌دهندهٔ بر دوش نکشیدنِ معارف و احکام کتاب خداست که بر عهدهٔ آنان نهاده شده بود. و این سوره مدنی است.

خدای متعال می‌فرماید: « يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ » (آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است، خدا را تسبیح می‌گویند؛ همان فرمانروای بس پاکِ شکست‌ناپذیر و سنجیده‌کار). «تسبیح» منزه دانستن یک چیز و پیوند دادن آن با پاکی و پیراستگی از عیب‌ها و کاستی‌هاست، و تعبیر با فعل مضارع بر استمرار دلالت دارد. «ملِک» (فرمانروا) به معنای اختصاص داشتنِ حکومت در نظام جامعه به کسی است؛ «قُدّوس» مبالغه در قدس، یعنی نهایت پاکی و پیراستگی است؛ «عزیز» کسی است که هیچ چیره‌شونده‌ای بر او غالب نمی‌شود؛ و «حکیم» کسی است که کارش استوار و سنجیده است و از روی نادانی یا گزاف و بیهودگی کاری انجام نمی‌دهد.

در این آیه، مقدمه‌چینی و زمینه‌سازیِ برهانی برای مطلبی آمده است که آیهٔ بعد یعنی « هُوَ الَّذِي بَعَثَ » (اوست که برانگیخت...) در بر دارد؛ برانگیختن پیامبر برای به کمال رساندن انسان‌ها، سعادتمند ساختنشان و هدایت آنان، پس از آنکه در گمراهیِ آشکار به سر می‌بردند.

توضیح آنکه: موجودات آسمانی و زمینی به سبب نقصی که دارند و خدا کامل‌کنندهٔ آن است، و نیازی که دارند و او برآورندهٔ آن است، خدای متعال را تسبیح می‌گویند و منزه می‌شمارند؛ زیرا هیچ کاستی یا نیازی نیست مگر آنکه امیدِ برطرف‌شدن و برآورده‌گشتنش تنها به اوست. پس او پاک و پیراسته از هر نقص و نیازی است و از این رو، حق دارد در نظام تکوین (جهان آفرینش) میان آفریدگانش هرگونه بخواهد داوری کند، و در نظام تشریع (قانون‌گذاریِ دین) در میان بندگانش به هر چه اراده کند فرمان دهد؛ و چگونه چنین نباشد، در حالی که او پادشاه و فرمانرواست و حق دارد در قلمرو خویش حکم براند و بر مردم کشورش واجب است که فرمانش را ببرند؟

و هرگاه در میانشان دینی حکم کند و شریعتی بنهد، این کار از روی نیازش به بندگیِ آنان نیست، و نقصی در او نبوده است تا با عبادت آنان کامل شود؛ چراکه او «قدّوس» و پیراسته از هر نقص و نیازی است.

صفحهٔ منبع ۲۶۴

سپس اگر از سرِ بی‌نیازیِ خویش حکم کرد و آیینی نهاد و آن را به آنان رساند و به واسطهٔ پیامبرانش ایشان را بدان فراخواند، چنانچه دعوتش را نپذیرفتند و از فرمانش سر برتافتند، این کار ناتوان‌کردن خدای متعال نیست؛ زیرا او «عزیز» (شکست‌ناپذیر) است و در آنچه بخواهد، هیچ چیره‌کننده‌ای بر او پیروز نمی‌گردد.

افزون بر این، آنچه او در مقام فرمانروای پاک و شکست‌ناپذیر («الملك القدوس العزيز») بدان حکم رانده و تشریع کرده، هرگز تباه و بی‌اثر نمی‌ماند؛ زیرا او حکیمِ مطلق است و هر کاری می‌کند تنها بر پایهٔ مصلحت است، و از بندگان چیزی نمی‌خواهد مگر برای سودی که به خودشان بازگردد و خیری که به آن برسند تا با آن، روزگارشان در دنیا و آخرت سامان پذیرد.

کوتاه سخن آنکه، قانون‌گذاریِ دین و فرستادن کتاب از راه برانگیختن پیامبری که با خواندن آیات الهی این پیام را به آنان برساند و پاکشان گرداند و آموزششان دهد، همه از سرِ بخشش و منتِ خدای متعال است؛ چنان‌که می‌فرماید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ » (اوست که برانگیخت...).

خدای متعال می‌فرماید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ » (اوست که در میان درس‌ناخواندگان، پیامبری از خودشان برانگیخت...). «اُمیّون» جمع «اُمیّ» است؛ یعنی کسی که خواندن و نوشتن نمی‌داند. چنان‌که گفته‌اند، مراد از آنان عرب‌ها هستند، چراکه شمار باسوادان در میانشان بسیار اندک بود. پیامبر (ص) نیز از خودِ آنان، یعنی از جنس و نژادِ خودشان بود؛ و این، جدا از فرستاده‌شدنِ آن حضرت به‌سوی آنان است؛ زیرا ایشان هم از جنس خودِ آنان بود و هم به‌سوی همهٔ مردم فرستاده شده بود.

و این احتمال نیز مطرح شده است که مراد از «امیّین»، غیر اهل کتاب باشند؛ چنان‌که یهودیان — بنا بر آنچه خداوند از آنان بازگو فرموده — می‌گفتند: «لَيْسَ عَلَيْنٰا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ» (آل عمران: ۷۵؛ دربارهٔ درس‌ناخواندگان [غیر اهل کتاب] هیچ بازخواست و تعهدی بر گردن ما نیست).

اما این احتمال با ذیل آیه سازگار نیست که می‌فرماید: « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ » (آیات او را بر آنان می‌خواند...)؛ زیرا پیامبر (ص) هیچ بخشی از دعوت را ویژهٔ غیر عرب یا غیر اهل کتاب نساخت که آن را به دیگران عرضه نکرده باشد.

این احتمال هم داده شده است که مراد از امّی‌ها، اهل مکه باشند؛ چراکه مکه را «امّ‌القری» (مادر آبادی‌ها) می‌نامیدند.

اشکال این احتمال آن است که با مدنی‌بودن سوره سازگار نیست؛ زیرا این توهم را پیش می‌آورد که ضمیر در « يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ » به مهاجران و کسانی از اهل مکه که پس از فتح اسلام آوردند و نسل‌های بعدیِ آنان بازگردد، در حالی که چنین برداشتی از سیاق و شیوه‌ی بیان قرآن دور است.

هیچ منافاتی میان این نیست که آن حضرت (ص) از میان امّی‌ها باشد و در میان آنان مبعوث شده باشد، و در عین حال رسالتش به سوی آنان و به سوی دیگران باشد؛ و این نکته روشن است. همچنین تلاوت آیات الهی بر آنان، و تزکیه و آموزش کتاب و حکمت به ایشان، به این سبب بوده که قرآن به زبان آنان نازل شده و این، نخستین مرحله از دعوت پیامبر بوده است؛ از همین رو، هنگامی که دعوت تا حدی استقرار یافت، آن حضرت (ص) به دعوت یهود، نصارا و مجوس پرداخت و به بزرگان و پادشاهان نامه نوشت.

همچنین دعای ابراهیم و اسماعیل (ع)، بر پایه‌ی آنچه خدای متعال حکایت فرموده است: «رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَكَ -إلي أن قال- رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ وَ يُزَكِّيهِمْ» (بقره: ۱۲۹)؛ «پروردگارا، ما را تسلیم خود بدار و از دودمان ما امتی تسلیم خود پدید آر -تا آنجا که فرمود- پروردگارا، و در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز که آیات تو را بر ایشان بخواند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه‌شان گرداند»، شامل همه‌ی خاندان اسماعیل از عربِ مُضَر می‌شود—چه اهل مکه باشند و چه غیر آنان—؛ و این موضوع با اینکه آن حضرت (ص) هم به سوی آنان و هم به سوی دیگران مبعوث شده است، منافاتی ندارد.

و این سخن خدا که: « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ »؛ یعنی با آنکه خود امّی و درس‌ناخوانده است، آیات کتابش را بر آنان تلاوت می‌کند؛ و این صفت دیگری برای پیامبر است.

و این سخن خدا که: « وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ »؛ «تزکیه» باب تفعیل از ریشه‌ی «زکات»، به معنای رشد و نموّ شایسته‌ای است که همواره همراه خیر و برکت است. بنابراین تزکیه‌کردنِ آنان توسط پیامبر به معنای رشد دادنِ شایسته‌ی آنان با خو دادنشان به اخلاق والا و کارهای نیک است، تا بدین وسیله در انسانیت خود به کمال برسند و حال و روزشان در دنیا و آخرت سامان یابد؛ نیکبخت زندگی کنند و نیکبخت بمیرند.

آموزش کتاب، بیان الفاظ آیاتِ آن و تفسیر بخش‌های دشوار آن است، و در برابر آن آموزش حکمت قرار دارد که همان معارف حقیقیِ گنجانده‌شده در قرآن است. تعبیر از قرآن گاه با «آیات» و گاه با «کتاب»، به این دلیل است که نشان دهد قرآن با هر یک از این عنوان‌ها نعمتی است که جا دارد بر آن منت نهاده شود—همان‌طور که گفته‌اند—.

در اینجا تزکیه بر آموزش کتاب و حکمت مقدم شده است، بر خلاف آنچه در دعای ابراهیم (ع) آمده بود؛ چراکه این آیه چگونگی تربیت مؤمنان امتش توسط آن حضرت (ص) را توصیف می‌کند، و در مقام تربیت، تزکیه بر آموزش دانش‌های برحق و معارف حقیقی تقدم دارد. اما آنچه در دعای ابراهیم (ع) آمده، دعا و درخواستی است تا این پاکیزگی و دانش به کتاب و حکمت در دودمانش محقق گردد؛ و علوم و معارف در مرحله‌ی تحقق عینی و آراسته‌شدن، از حیث رتبه پیش‌تر و از نظر درجه، والاتر از پاکیزگیِ وابسته به اعمال و اخلاق است.

و این سخن خدا که: « وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ »؛ «إِنْ» مخفف از ثقیله (به معنای همانا و قطعاً) است و مقصود این است که آنان پیش از بعثت پیامبر (ص) قطعاً در گمراهی آشکاری بودند. این آیه، ستایش خدا پس از تنزیه اوست و همان‌طور که خواهد آمد، در سیاق منت‌گذاری و یادآوری نعمت بیان شده است.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّٰا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ »؛ واژه‌ی «آخَرِينَ» عطف به «الْأُمِّيِّينَ» است، ضمیر « مِنْهُمْ » به آنان بازمی‌گردد و «مِنْ» برای تبعیض (بیان بخشی از کل) است. معنای آیه چنین است: پیامبر را در میان امّی‌ها و در میان گروه دیگری از آنان مبعوث کرد که هنوز به ایشان نپیوسته‌اند؛ و او همان شکست‌ناپذیری است که در اراده‌اش مغلوب نمی‌شود، و فرزانه‌ای است که در کارش بیهودگی و گزاف راه ندارد.

خدای متعال می‌فرماید: « ذٰلِكَ فَضْلُ اللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ »؛ اشاره با کلمه‌ی «ذٰلِكَ» (آن) به بعثت پیامبر (ص) است—و با این اشاره به دور، شأن و عظمتِ آن بزرگ داشته شده است—؛ بنابراین خودِ آن حضرت (ص) به این فضل اختصاص یافته است. معنای آیه چنین است: این بعثت و اینکه او آیات خدا را تلاوت می‌کند و مردم را پاکیزه می‌سازد و به آنان کتاب و حکمت می‌آموزد، از فضل و بخشش الهی است که آن را به هر کس که خواسته‌اش تعلق گیرد عطا می‌کند، و خواسته است که آن را به محمد (ص) ارزانی دارد، و خداوند صاحب فضل و بخشش بزرگ است؛ مفسران این‌گونه گفته‌اند.

و ممکن است اشاره با واژهٔ «ذلک» (آن)، به اصل بعثت از جهت نسبت و پیوندش با دو سوی آن، یعنی فرستنده و فرستاده‌شدگان باشد؛ و معنا چنین است: آن بعثت از فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد می‌دهد، و خواست که این فضل را به محمد (ص) اختصاص دهد، پس او را به پیامبری برگزید، و نیز به امتش اختصاص دهد، پس آنان را برای این امر برگزید و پیامبر را از خودشان قرار داد و به سوی آنان فرستاد.

و این آیه و دو آیهٔ پیش از آن، یعنی کلام الهی: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ -إلي قوله- اَلْعَظِيمِ » (اوست که برانگیخت... تا کلام او:... [صاحب فضل] بزرگ) در سیاق منّت‌نهادن بیان شده است.

خدای متعال می‌فرماید: « مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاهَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ الْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً » (مَثَل کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد، سپس حقِ حمل آن را به جا نیاوردند، مانند مَثَل درازگوشی است که کتاب‌هایی را حمل می‌کند...) تا آخر آیه. راغب گفته است: «سَفْر» (با فتح سین و سکون فاء) به معنای پرده برداشتن و کنار زدن پوشش است و این امر به اجسام محسوس اختصاص دارد؛ مانند کنار رفتن عمامه از سر و نقاب از چهره — تا آنجا که می‌گوید: — و «سِفْر» (با کسر سین و سکون فاء) کتابی است که از حقایق پرده برمی‌دارد. خدای متعال می‌فرماید: « كَمَثَلِ الْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً » (مانند مَثَل درازگوشی که کتاب‌هایی را حمل می‌کند). پایان سخن راغب.

مراد از تحمیل تورات، آموختن آن است و مراد از حمل آن، عمل کردن به آن است؛ چنان‌که سیاق آیه آن را تأیید می‌کند و عبارت پایانی آیه یعنی کلام الهی: « بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ » (چه بد است مَثَل گروهی که آیات خدا را تکذیب کردند) بر آن گواهی می‌دهد. و مقصود از کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد و سپس آن را حمل نکردند، همان یهودیانی هستند که خداوند تورات را بر پیامبرشان موسی (ع) نازل کرد و او معارف و احکام درون آن را به آنان آموخت، ولی آنان رهایش کردند و بدان عمل ننمودند؛ در نتیجه هم حامل آن شدند و هم حق حملش را ادا نکردند. از این رو خداوند برای آنان مَثَل درازگوشی را زد که کتاب‌هایی را حمل می‌کند، در حالی که از معارف و حقایق درون آن‌ها چیزی نمی‌فهمد و از بر دوش کشیدنشان جز رنج و زحمتِ سنگینیِ بار، نصیبی ندارد.

وجه پیوند این آیه با آیات پیشین این است که خدای متعال سخن را با یادآوریِ منّتی آغاز کرد که بر مسلمانان نهاد؛ یعنی برانگیختن پیامبری درس‌ناخوانده از میان درس‌ناخواندگان تا آیات کتابش را بر آنان بخواند و پاکیزه‌شان سازد و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، و از تاریکی‌های گمراهی به سوی نور هدایت و از فرودستِ نادانی به اوج علم و حکمت بیرونشان آورد؛ و در پایان سوره نیز با لحنی سرزنش‌آمیز و توبیخ‌گرانه به رفتار آنان اشاره خواهد کرد که چگونه در روز جمعه، در حالی که پیامبر (ص) ایستاده برایشان خطبه می‌خواند، پراکنده شدند و به سوی سرگرمی و تجارت رفتند، رفتاری که نوعی سبک شمردنِ یکی از بزرگ‌ترین مناسک دینی بود و نشان می‌داد که قدر و منزلت واقعیِ آن را نشناخته و در جایگاه شایسته‌اش ننهاده‌اند.

پس خدای پاک و منزه با این مَثَل به عنوان هشداری در میان سخن، حال و روز یهود را به یادشان آورد که چگونه تورات به آنان سپرده شد، ولی حقِ آن را ادا نکردند و مانند درازگوشی شدند که کتاب‌هایی را حمل می‌کند اما از معرفت و حکمت درون آن‌ها بهره‌ای نمی‌برد. بنابراین، بر مسلمانان است که به کار دین اهتمام ورزند و در تمام رفتار و حرکاتِ خود پروای خدا را داشته باشند و پیامبرش (ص) را بزرگ و باوقار بدارند و سبک نشمارند آنچه را او آورده است؛ و باید برحذر باشند از اینکه خشم الهی به همان صورت که بر یهود فرود آمد بر آنان نیز نازل شود؛ چرا که یهودیان به آنچه می‌دانستند عمل نکردند، پس خدا آنان را نادانانی ستمکار شمرد و به درازگوشی تشبیه کرد که کتاب‌هایی را حمل می‌کند.

و در تفسیر «روح‌المعانی» آمده است: وجه پیوند این آیه با آیات پیشین این است که آیه متضمن اشاره به این نکته است که آن پیامبرِ مبعوث، همان کسی است که خدای متعال او را با همان اوصافی برانگیخته که در تورات و بر زبان پیامبران بنی‌اسرائیل آمده بود؛ گویی گفته شده است:

او همان کسی است که مژده‌اش در تورات داده شده و در آن با صفت پیامبر درس‌ناخوانده‌ای که به سوی امتی درس‌ناخوانده برانگیخته می‌شود وصف گردیده است؛ و مَثَل کسی که وصف او در تورات برایش آمده و آن را دانسته ولی بدان ایمان نیاورده، مَثَل درازگوش است. پایان سخن روح‌المعانی.

و بر تو پوشیده نیست که این سخن، ادعایی بی‌دلیل (تحکّم) است و سیاق آیات هیچ گواهی بر آن ندارد.

خدای متعال می‌فرماید: « قُلْ يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ هٰادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيٰاءُ لِلّٰهِ مِنْ دُونِ النّٰاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ » (بگو: ای کسانی که یهودی شده‌اید! اگر گمان می‌کنید که شما به جای دیگر مردم، دوستان و اولیای خدایید، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می‌گویید). این کلام، استدلالی بر ضد یهود است که دروغ‌گوییِ آنان را در این ادعا که اولیا و دوستان خاص خدا هستند آشکار می‌سازد. و خدای متعال آنچه را بر این ادعای آنان دلالت دارد در این آیات حکایت کرده است: «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصٰاريٰ نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ» (و یهود و نصاری گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان اوییم) (مائده: ۱۸)، و کلامش: «قُلْ إِنْ كٰانَتْ لَكُمُ الدّٰارُ الْآخِرَهُ عِنْدَ اللّٰهِ خٰالِصَهً مِنْ دُونِ النّٰاسِ» (بگو: اگر سرای آخرت نزد خدا ویژهٔ شماست نه مردم دیگر...) (بقره: ۹۴)، و کلامش: «وَ قٰالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً» (و گفتند: هرگز کسی جز آن‌که یهودی باشد به بهشت وارد نخواهد شد) (بقره: ۱۱۱).

حاصل معنا این است: خطاب به یهودیان بگو: ای کسانی که آیین یهود را برگزیده‌اید! اگر باور دارید که تنها شما دوستان خدایید نه دیگر مردم، پس اگر در ادعایتان راستگویید آرزوی مرگ کنید؛ زیرا دوست، دیدارِ دوستش را دوست می‌دارد، و هر کس یقین داشته باشد که دوستِ خداست و بهشت برای او حتمی گشته و میان او و بهشت هیچ پرده و مانعی جز مرگ نیست، مرگ را دوست خواهد داشت و آرزو می‌کند که به سراغش بیاید تا وارد سرای کرامت الهی شود و از این زندگی پست—که در آن جز اندوه و غم و رنج و گرفتاری نیست—رهایی یابد.

گفته شده است: در تعبیر « أَوْلِيٰاءُ لِلّٰهِ » (دوستانی برای خدا)، اینکه واژه به صورت اضافه نیامده [و به‌جای «اولیاء الله» با حرف «لـ» آمده است]، اشاره به این دارد که این سخن صرفاً ادعایی از سوی آنان است و هیچ حقیقتی ندارد.

خدای متعال می‌فرماید: « وَ لاٰ يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ » (و هرگز آن را به سبب آنچه با دستان خویش پیش فرستاده‌اند آرزو نخواهند کرد، و خدا به ستمکاران داناست)؛ خدای متعال پس از آنکه به پیامبرش (ص) دستور داد که آرزوی مرگ را بر آنان عرضه کند، به ایشان خبر داد که آنان هرگز مرگ را آرزو نخواهند کرد.

و خداوند، علت آرزو نکردن مرگ را کارهای گذشته‌شان («بما قدمت أیدیهم»؛ آنچه دست‌هایشان پیش فرستاده) دانسته که کنایه از ستم و نافرمانی است. پس معنای آیه چنین است: آنان هرگز مرگ را به سبب ستم‌هایی که با دستان خویش پیش فرستاده‌اند و به واسطهٔ آن ستمکار شده‌اند، آرزو نخواهند کرد؛ و خدا به ستمکاران داناست و می‌داند که آنان دیدار او را دوست ندارند، زیرا دشمنان او هستند و هیچ پیوندِ دوستی و محبتی میان او و آنان وجود ندارد.

و این دو آیه در معنای این سخن خدای متعال است: «قُلْ إِنْ كٰانَتْ لَكُمُ الدّٰارُ الْآخِرَهُ عِنْدَ اللّٰهِ خٰالِصَهً مِنْ دُونِ النّٰاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ» (بگو اگر سرای آخرت نزد خدا ویژۀ شماست نه دیگر مردم، پس اگر راست می‌گویید آرزوی مرگ کنید؛ و هرگز به سبب آنچه با دستان خود پیش فرستاده‌اند آن را آرزو نخواهند کرد، و خدا داناست...). «بِالظّٰالِمِينَ» (...به حال ستمکاران؛ بقره: ۹۵).

خدای متعال می‌فرماید: « قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاٰقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِليٰ عٰالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » (بگو: بی‌گمان آن مرگی که از آن می‌گریزید، قطعاً با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می‌شوید و او شما را از آنچه انجام می‌دادید باخبر می‌سازد). حرف «فاء» در عبارت « فَإِنَّهُ مُلاٰقِيكُمْ » در معنای جواب شرط است، و در آن هشداری تهدیدآمیز به آنان نهفته است: مرگی که از آن بیزارند—از ترسِ اینکه به فرجام شومِ کارهایشان گرفتار شوند—بی‌تردید با آنان روبه‌رو خواهد شد. سپس به سوی پروردگارشان بازگردانده می‌شوند؛ پروردگاری که با ستمگری‌های خود از جامهٔ بندگی‌اش بیرون رفتند و با اعمال خویش با او دشمنی کردند. و او به حقیقتِ کارهایشان، از پیدا و پنهان، آگاه است؛ زیرا دانای نهان و آشکار است و آنان را از حقیقت اعمالشان و پیامدهای شوم آن—که همانا انواع عذاب‌هاست—باخبر خواهد ساخت.

بنابرین در این آیه به آنان اعلام و گوشزد شده است: نخست اینکه فرارشان از مرگ خطاست، چرا که مرگ حتماً آنان را درمی‌یابد و به سراغشان می‌آید؛ دوم اینکه ناخشنودی‌شان از دیدار خدا خطایی دیگر است، زیرا بی‌چون‌وچرا به سوی او بازگردانده می‌شوند و دربارهٔ اعمال بدشان حسابرسی خواهند شد؛ و سوم اینکه بر خدای متعال چیزی از کارهای پیدا و پنهانشان پوشیده نمی‌ماند و نیرنگشان به ساحت او راه ندارد، چرا که او دانای نهان و آشکار است.

ازاین‌رو در این آیه، نخست اشاره به این است که مرگ حقیقتی حتمی و قضای الهی است؛ چنان‌که فرمود: «كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَهُ الْمَوْتِ» (هر جانی چشندهٔ مرگ است؛ انبیاء: ۳۵)، و فرمود: «نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ» (ما مرگ را میان شما مقدر ساختیم و کسی بر ما پیشی نخواهد گرفت؛ واقعه: ۶۰).

دوم اینکه بازگشت به سوی خدا برای حسابرسی اعمال، حقیقتی بی‌تردید است.

سوم اینکه آنان را بر حقیقت کارهایشان آگاه می‌سازند و کیفر یا پاداش آن را تمام و کمال به ایشان می‌رسانند.

و چهارم اینکه بر خدای متعال هیچ چیزی از کارهای آنان پوشیده نمی‌ماند؛ و برای اشاره به همین نکته، به جای نام جلاله (الله)، تعبیر « عٰالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ » (دانای نهان و آشکار) را به کار برد.

(بحث روایی)

در تفسیر قمی، دربارهٔ کلام خدای متعال که می‌فرماید: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ » (اوست که در میان درس‌ناخواندگان، پیامبری از خودشان برانگیخت) آمده است:

از پدرش، از ابن‌ابی‌عُمَیر، از معاویة بن عمّار روایت شده است که امام صادق (ع) دربارهٔ این آیه فرمود: «آنان خط می‌نوشتند، ولی کتابی از سوی خدا همراهشان نبود و پیامبری هم به‌سویشان برانگیخته نشده بود؛ از این رو خداوند آنان را به بی‌کتابان (اُمّی‌ها) نسبت داد.»

و در همان کتاب، دربارهٔ سخن خدای متعال که می‌فرماید: « وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّٰا يَلْحَقُوا بِهِمْ » (و دیگرانی از آنان که هنوز به اینان نپیوسته‌اند) آورده است که فرمود: «آنان کسانی‌اند که پس از ایشان به اسلام درآمدند.»

و در کتاب «مجمع‌البیان» روایت شده است: پیامبر (ص) این آیه را تلاوت فرمود، پس به ایشان عرض شد: «اینان چه کسانی هستند؟» پیامبر دست خود را بر شانهٔ سلمان نهاد و فرمود: «اگر ایمان در ستارهٔ ثریا (پروین) هم باشد، مردانی از این گروه به آن دست خواهند یافت.»

می‌گویم: در کتاب «الدر المنثور» نیز این روایت از شماری از کتاب‌های جامعِ حدیثی، از جمله «صحیح بخاری»، و «صحیح مسلم»، «سنن ترمذی» و «سنن نسائی» از ابوهریره از پیامبر (ص) نقل شده است، و در آن آمده است: پیامبر دستش را بر سر سلمان فارسی گذاشت و فرمود: «سوگند به آن‌که جانم در دست اوست، اگر دانش در ستارهٔ ثریا هم باشد، مردانی از این گروه به آن دست خواهند یافت.»

و نیز از سعید بن منصور و ابن‌مَردویه از قیس بن سَعد بن عُباده روایت کرده است که پیامبر خدا (ص) فرمود: «اگر ایمان در ستارهٔ ثریا هم باشد، مردانی از اهل فارس به آن دست خواهند یافت.»

و در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال که می‌فرماید: « مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاهَ-ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ الْحِمٰارِ » (مَثَل کسانی که تورات بر دوششان نهاده شد، سپس حقِ حمل آن را ادا نکردند، همچون مَثَل درازگوش است) آمده است که فرمود: «درازگوش کتاب‌ها را حمل می‌کند، ولی نمی‌داند در آن‌ها چیست و بدان‌ها عمل نمی‌کند؛ بنی‌اسرائیل نیز این‌گونه مَثَلی چون درازگوش بر دوش کشیدند، نه می‌دانند در آن چیست و نه عمل می‌کنند.»

و در کتاب «الدر المنثور»، ابن‌ابی‌شیبه و طبرانی از ابن‌عباس روایت کرده‌اند که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «هر کس روز جمعه در حالی که امام خطبه می‌خواند سخن بگوید، مانند درازگوشی است که کتاب‌هایی بر دوش می‌کشد؛ و کسی که به او بگوید: "ساکت باش!"، بهره‌ای از نماز جمعه‌اش ندارد.»

می‌گویم: در این روایت، تأییدی است بر آنچه پیش‌تر دربارهٔ وجه پیوند این آیه با آیات پیشین بیان کردیم.

و در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال که می‌فرماید: « قُلْ يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ هٰادُوا » تا پایان آیه، آمده است که فرمود: «در تورات نوشته شده است: اولیای خدا آرزوی مرگ می‌کنند.»

و در کافی به سند خود از عبدالله بن سنان، از امام صادق (ع) روایت کرده است که فرمود: «جاء رجل إلي أبي ذر فقال: يا أبا ذر ما لنا نكره الموت؟ فقال: لأنكم عمرتم الدنيا و خربتم الآخرة - فتكرهون أن تنقلوا من عمران إلي خراب» (مردی نزد ابوذر آمد و گفت: ای ابوذر، ما را چه شده است که مرگ را ناخوش می‌داریم؟ ابوذر گفت: زیرا شما دنیا را آباد کرده‌اید و آخرت را ویران؛ ازاین‌رو ناخوش می‌دارید که از آبادی به ویرانی منتقل شوید).

گفتاری دربارهٔ معنای آموزش دادنِ حکمت

انسان در زندگی محدودی که در این جهان می‌گذراند، ناگزیر از سنت و روشی است که در خواسته‌ها و ناخواسته‌هایش بدان پایبند باشد و در جنبش‌ها و آرامش‌های خود، و در یک کلام در همهٔ تلاش‌های زندگی‌اش، بر پایهٔ آن عمل کند.

این روش زندگی، در نوع و چگونگیِ خود، تابعِ دیدگاهی است که انسان دربارهٔ حقیقتِ کل هستی، حقیقتِ خویشتن و پیوند میان این دو دارد؛ و گواه این امر، اختلافی است که در آیین‌ها و روش‌های ملت‌ها می‌بینیم که به تفاوتِ دیدگاه‌های آنان دربارهٔ حقیقتِ جهان هستی و انسانی که جزئی از آن است بازمی‌گردد.

پس کسی که برای ماورای ماده وجودی قائل نیست، هستی را به امور مادی منحصر می‌شمارد، پیدایش جهان را به تصادف نسبت می‌دهد، و انسان را ترکیبی مادی می‌داند که زندگی‌اش تنها میان ولادت تا مرگ محدود است، برای خود هیچ سهمی از سعادت نمی‌شناسد مگر سعادت مادی، و در کارهایش هدفی جز امتیازهای مادی مانند ثروت، فرزند، مقام و جز آن ندارد؛ او خواسته‌ای جز بهره‌مندی از کالاهای دنیا و دست‌یافتن به لذت‌های مادی یا امور وابسته به آن در سر نمی‌پروراند؛ اموری که همگی به مرگ پایان می‌یابند، مرگی که به باور او چیزی جز ازهم‌پاشیدگیِ این ترکیب و نابودی نیست.

اما کسی که پیدایش جهان را برخاسته از علتی فراتر از آن و پیراسته از ماده می‌داند، و باور دارد که در ورای این سرا، سرایی دیگر و پس از دنیا، آخرتی در کار است، او را می‌بینیم که در روش و آیین خویش با گروه یادشده مخالفت می‌ورزد؛ ازاین‌رو در کردارهایش، فراتر از سعادت دنیا، در پی سعادت آخرت نیز هست، و صورتِ کارها، هدف‌ها و دیدگاه‌های این گروه با گروه نخست متفاوت می‌گردد.

آیین‌های اینان نیز به سبب اختلافی که خود در میان خویش دارند با یکدیگر تفاوت می‌کند؛ مانند تفاوت آیین بت‌پرستان (چون برهماییان و بوداییان و جز آنان) با پیروان ادیان آسمانی (مانند زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان و مسلمانان)؛ «فلكل وجهة هو موليها» (و برای هر یک قبله و جهتی است که بدان روی می‌آورد).

کوتاه سخن آنکه، انسانِ دین‌دار در تلاش‌هایش جانبِ آن زندگی جاودان و همیشگی را که برای خویش باور دارد رعایت می‌کند، و دیدگاه‌هایی را می‌پذیرد که با آن سازگار باشد؛ مانند این باور که انسان باید برای جهانِ جاودان توشه فراهم سازد و به سوی پروردگارش رو کند، و در پرداختن به کالای ناپایدارِ زندگی دنیا زیاده‌روی نکند؛ در حالی که فرد بی‌دین و سرسپردهٔ ماده، به خلافِ این جهت گرایش دارد؛ و همهٔ این مطالب جای هیچ تردیدی نیست.

با این همه، از آنجا که انسان بر حسب طبع مادی خویش در گرو ماده است و پیوسته در میان سبب‌های ظاهری به سر می‌برد، هم بر آن‌ها اثر می‌گذارد و هم از آن‌ها اثر می‌پذیرد، و همواره سببی او را به سوی سببی دیگر می‌راند و آسایشی از این کار ندارد، به پندار خویش چنین می‌بیند که اصالت از آنِ همین زندگیِ ناپایدارِ دنیوی است؛ و می‌پندارد که این زندگی و مقاصد و مزایایی که به آن ختم می‌شود، همان غایت نهایی و والاترین مقصود از هستیِ اوست که باید برای به دست آوردن سعادت در آن بکوشد.

پس [از این نگاه،] زندگی دنیا همان زندگیِ واقعی است، و آنچه اهل دنیا دارند از دارایی، نعمت، آرزو، توانمندی و عزت، به معنای حقیقی کلمه کمال مطلوب است؛ و آنچه را تهیدستی، رنج و بلا، محرومیت، ناتوانی، خواری، سوگ، مصیبت و زیان می‌دانند نیز به حقیقت همان شر است. خلاصه آنکه هر آنچه دل‌بخواه نفس باشد، از خیر زودرس یا سودِ نقد و قطعی، نزد آنان خیر و سود مطلق به شمار می‌آید، و هر آنچه نفس نپسندد، شر یا زیان شمرده می‌شود.

بنابراین، هر کس از آنان که اهل دین نباشد، بر پایهٔ همین دیدگاه‌ها رفتار می‌کند و از ورای آن هیچ خبری ندارد؛ و هر کس که اهل دین باشد، در عمل بر همین مدار رفتار می‌کند، در حالی که در گفتار به خلاف آن معترف است؛ ازاین‌رو پیوسته میان گفتار و کردارش ناسازگاری و کشمکش برقرار است؛ چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: «كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قٰامُوا» (بقره: ۲۰: هر زمان که [راه را] برایشان روشن کند در پرتو آن راه می‌روند، و چون بر آنان تاریک شود بر جای می‌ایستند).

آنچه دعوت اسلامی در باور و عمل بدان فرا می‌خواند، چیزی است که با اقتضای فطرت سازگاری دارد؛ همان فطرت انسانی که بشر بر پایهٔ آن آفریده شده و ساختار آفرینشش بر آن استوار گشته است؛ چنان‌که خداوند می‌فرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» (روم: ۳۰؛ پس حق‌گرایانه روی خود را به سوی این دین بدار، همان فطرت الهی که مردم را بر پایهٔ آن آفریده است؛ آفرینش خدا دگرگونی‌ناپذیر است، این است دین استوار و برپا).

روشن است که فطرت در ساحت شناخت و آگاهی راهی نمی‌پوید و در گرایش‌های عملی نیز میل نمی‌کند، مگر به سوی آنچه کمال واقعی و سعادت حقیقی‌اش در آن نهفته است. بنابراین، باورهای اصیل در زمینهٔ مبدأ (آغاز آفرینش) و معاد (جهان پس از مرگ) که فطرت بدان‌ها رهنمون می‌گردد، و همچنین باورها و دیدگاه‌های فرعیِ برخاسته از آنها، دانش‌ها و نظرهایی برحق‌اند که از مرز سعادت انسان فراتر نمی‌روند، و کارهایی نیز که فطرت بدان‌ها تمایل دارد همین‌گونه‌اند.

از این رو خداوند متعال این دینِ استوار بر فطرت را در جاهای گوناگونی از کلام خود «دین حق» نامیده است؛ مانند این کلام او: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ الْحَقِّ» (صف: ۹؛ او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد)، و دربارهٔ قرآنی که دربردارندهٔ دعوت اوست فرمود: «يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ» (احقاف: ۳۰؛ [این کتاب] به سوی حق راهنمایی می‌کند).

حق چیزی جز آن رأی و باوری نیست که واقعیت بر آن منطبق است و همواره، بدون هیچ انحرافی، رشد و هدایت همراهِ آن است؛ و حکمت نیز همین است: اندیشه‌ای که در راستی و درستی چنان استوار گشته که هیچ دروغی در آن رخنه نمی‌کند، و در سودمندی‌اش چنان محکم است که زیانی در پی ندارد. خدای متعال با این کلام خویش به اشتمال دعوت اسلامی بر حکمت اشاره فرموده است: «وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (نساء: ۱۱۳؛ و خداوند کتاب و حکمت را بر تو فرو فرستاد)، و کلام فرودآمده‌اش را نیز با آن توصیف نموده و فرموده است: «وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ» (یس: ۲؛ سوگند به قرآن سرشار از حکمت)، و در چند جای کلامش، پیامبر خود (ص) را آموزگار حکمت به شمار آورده است؛ چنان‌که می‌فرماید: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَهَ» (جمعه: ۲؛ و به آنان کتاب و حکمت می‌آموزد).

بنابراین، آموزش قرآنی که پیامبر (ص) عهده‌دار آن بود و آموزه‌های فرودآمده از نزد خدا را روشن می‌ساخت، از سنخ آموزش حکمت است؛ و کارکرد آن عبارت است از: بیان حق در برابر اصولِ باورهای باطل و خرافی‌ای که دربارهٔ نظام هستی و حقیقتِ انسان—که جزئی از این جهان است—در اندیشهٔ مردم رخنه کرده بود (چنان‌که پیش‌تر بدان اشاره شد)، و همچنین تبیین حق در باورهای فرعیِ برآمده از آن اصول که خاستگاه رفتارهای آدمی و سرلوحهٔ اهداف و مقاصد او بوده‌اند.

برای نمونه، مردم اصالت را به زندگی مادی خود می‌دادند، تا آنجا که گوینده‌ای از آنان می‌گفت: «مٰا هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا الدُّنْيٰا» (جاثیه: ۲۴؛ چیزی جز این زندگی دنیایی ما نیست)، ولی قرآن با این فرموده به آنان هشدار می‌دهد: «وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاهُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَهَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ» (عنکبوت: ۶۴؛ و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست، و قطعاً سرای آخرت همان زندگی حقیقی است). مردم چنین می‌پنداشتند که تنها علل و اسباب مادی پدیدآورندهٔ حوادث و حاکم بر آنهایند؛ از مرگ و زندگی و سلامت و بیماری گرفته تا توانگری و فقر و نعمت و نقمت و روزی و محرومیت؛ چنان‌که گفتند: «بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ» (سبأ: ۳۳؛ بلکه نیرنگ شب و روز بود)، اما قرآن با این کلام به یادشان می‌آورد:

«أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» (اعراف: ۵۴؛ آگاه باشید که آفرینش و تدبیرِ جهان تنها از آنِ اوست)، و با این سخن که: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ» (یوسف: ۶۷؛ حکم و فرمانروایی جز برای خدا نیست)؛ و دیگر آیاتی از این دست که سرشار از حکمت‌اند. همچنین مردم می‌پندارند که در اراده و خواست خود استقلال دارند و هرچه بخواهند انجام می‌دهند، اما قرآن با این بیان خطای آنان را آشکار می‌سازد: «وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ» (انسان: ۳۰؛ و شما چیزی نمی‌خواهید مگر آنکه خدا بخواهد). و نیز گمان می‌برند طاعت و معصیت، و هدایت‌گری و هدایت‌پذیری یکسره در اختیار خودِ آنهاست، ولی قرآن با این سخن به آنان آگاهی می‌دهد: «إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ» (قصص: ۵۶؛ بی‌تردید تو نمی‌توانی هر که را دوست بداری هدایت کنی، بلکه خداست که هر کس را بخواهد هدایت می‌فرماید).

و مردم بر این پندارند که از خود قدرتی دارند، در حالی که قرآن با این فرموده آن را نفی می‌کند: «أَنَّ الْقُوَّهَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (بقره: ۱۶۵؛ که همهٔ توان و قدرت یکسره از آنِ خداست).

و چنین می‌انگارند که با مال و فرزندان و یاوران به عزت می‌رسند، اما قرآن بر خلاف آن داوری کرده و می‌فرماید: «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلّٰهِ جَمِيعاً» (نساء: ۱۳۹؛ آیا عزت را نزد آنان می‌جویند؟ به‌راستی تمام عزت یکسره از آنِ خداست)، و نیز فرموده است: «وَ لِلّٰهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (منافقون: ۸؛ و عزت تنها ویژهٔ خدا و پیامبر او و مؤمنان است).

و بر این باورند که کشته‌شدن در راه خدا مرگ و نابودی است، در حالی که قرآن آن را زندگی می‌شمارد؛ آنجا که می‌فرماید: «وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْيٰاءٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَشْعُرُونَ» (و به کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نگویید؛ بلکه زنده‌اند، ولی شما درک نمی‌کنید؛ بقره: ۱۵۴)، و تعالیم قرآنی دیگری از این دست که پیامبر (ص) مأمور شد مردم را با آن‌ها دعوت کند؛ چنان‌که فرمود: «ادْعُ إِليٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَهِ» (با حکمت به راه پروردگارت دعوت کن؛ نحل: ۱۲۵).

و این‌ها دانش‌ها و بینش‌های فراوانی است که زندگی دنیا برعکسِ آن را در جان مردم تصویر کرده و آراسته است؛ ازاین‌رو خدای متعال در کتاب خود بدان‌ها هشدار داده، به پیامبرش فرمانِ آموزش آن‌ها را داده، و مؤمنان را فراخوانده است که یکدیگر را به آن سفارش کنند؛ چنان‌که فرمود: «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ» (بی‌گمان انسان در زیانکاری است، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده و یکدیگر را به حق سفارش نموده‌اند؛ عصر: ۳)، و فرمود: «يُؤْتِي الْحِكْمَهَ مَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَهَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» (حکمت را به هر کس بخواهد می‌دهد، و به هر کس حکمت داده شود بی‌گمان خیر فراوانی داده شده است، و جز خردمندان کسی پند نمی‌گیرد؛ بقره: ۲۶۹).

بنابراین قرآن در حقیقت، انسان را از نظر علم و عمل در قالبی نو می‌ریزد و او را به شکلی تازه شکل می‌دهد؛ در نتیجه به حیاتی زنده می‌شود که هرگز مرگی در پی ندارد؛ و اشاره به همین معناست در سخن خدای متعال که می‌فرماید: «اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ» (خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به چیزی می‌خوانند که به شما حیات می‌بخشد؛ انفال: ۲۴)، و سخن دیگرش که می‌فرماید: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا» (آیا کسی که مرده بود و ما زنده‌اش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن میان مردم راه می‌رود، مانند کسی است که در تاریکی‌هاست و از آن بیرون‌آمدنی نیست؟؛ انعام: ۱۲۲).

و ما به اندازه‌ای که مجال بحث در این کتاب اجازه می‌داد، هنگام پرداختن به تفسیر آیات، وجه حکمت را در هر یک از آن‌ها بیان کرده‌ایم.

و از آنچه گذشت، بطلان سخن کسانی آشکار می‌شود که گفته‌اند: «تفسیر قرآن همان تلاوت آن است، و تعمق در مدلول‌های آیات قرآن از قبیل تأویلِ ممنوع است»؛ راستی که این سخن چقدر دور از حقیقت است!

صفحهٔ منبع ۲۷۳

[سورهٔ جمعه (۶۲): آیه‌های ۹ تا ۱۱]

اشاره

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۹

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوۡمِ ٱلۡجُمُعَةِ فَٱسۡعَوۡاْ إِلَىٰ ذِكۡرِ ٱللَّهِ وَذَرُواْ ٱلۡبَيۡعَۚ ذَٰلِكُمۡ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هنگامی که در روز جمعه برای نماز ندا در داده شد، به سوی یاد خدا بشتابید و دادوستد را واگذارید؛ این برای شما بهتر است اگر بدانید.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۱۰

فَإِذَا قُضِيَتِ ٱلصَّلَوٰةُ فَٱنتَشِرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَٱبۡتَغُواْ مِن فَضۡلِ ٱللَّهِ وَٱذۡكُرُواْ ٱللَّهَ كَثِيرٗا لَّعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ

پس چون نماز پایان یافت، در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا بجویید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید.

سورهٔ ۶۲ · آیهٔ ۱۱

وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ قُلۡ مَا عِندَ ٱللَّهِ خَيۡرٞ مِّنَ ٱللَّهۡوِ وَمِنَ ٱلتِّجَٰرَةِۚ وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ

و هنگامی که تجارتی یا سرگرمی‌ای دیدند، به سوی آن پراکنده شدند و تو را ایستاده رها کردند؛ بگو: آنچه نزد خداست از سرگرمی و از تجارت بهتر است، و خدا بهترین روزی‌رسانان است.

بیان

این آیات بر واجب بودن نماز جمعه و حرام بودن دادوستد هنگام برپایی آن تأکید می‌کند؛ و در آن، کسانی که در چنین هنگامی به سوی سرگرمی و تجارت پراکنده شدند نکوهش شده و کارشان زشت شمرده شده است.

خدای متعال می‌فرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نُودِيَ لِلصَّلاٰهِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْا إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چون در روز جمعه برای نماز ندا داده شد، به سوی یاد خدا بشتابید و دادوستد را واگذارید) تا آخر آیه. مقصود از ندا دادن برای نماز در روز جمعه، همان اذان گفتن است؛ چنان‌که در این سخن خدای متعال آمده است: «وَ إِذٰا نٰادَيْتُمْ إِلَي الصَّلاٰهِ اتَّخَذُوهٰا هُزُواً وَ لَعِباً» (و هنگامی که به نماز ندا می‌دهید، آن را به مسخره و بازی می‌گیرند؛ مائده: ۵۸).

واژهٔ «جمعه» (با دو ضمه [جُمُعَه] یا با ضمه و سکون [جُمْعَه])، یکی از روزهای هفته است. این روز در آغاز «یوم العَروبه» نامیده می‌شد و سپس نام جمعه بر آن غلبه یافت. مقصود از نمازِ روز جمعه، همان نماز جمعه است که در این روز تشریع شده است. «سعی» به معنای شتابان راه رفتن است. به گفتهٔ برخی، مقصود از «یاد خدا» همان نماز است؛ چنان‌که در آیهٔ «وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ أَكْبَرُ» (و قطعاً یاد خدا بزرگ‌تر است؛ عنکبوت: ۴۵) آمده است. برخی نیز گفته‌اند: مراد از آن، خطبه‌های پیش از نماز است. عبارت « وَ ذَرُوا الْبَيْعَ » (و دادوستد را واگذارید) فرمانی به ترک آن است. بنا بر آنچه سیاق کلام افاده می‌کند، مقصود نهی از پرداختن به هر کاری است که انسان را از نماز جمعه بازمی‌دارد، خواه خریدوفروش باشد یا کاری دیگر؛ و اگر نهی را به خریدوفروش معلق ساخته، از آن رو است که روشن‌ترین مصداقِ امورِ بازدارنده از نماز به شمار می‌آید.

صفحهٔ منبع ۲۷۴

معنای آیه چنین است: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هرگاه در روز جمعه برای نماز جمعه اذان گفته شد، با جدیت و شتاب به سوی نماز بروید و خریدوفروش و هر کاری را که شما را از آن بازمی‌دارد، رها کنید.

سخن پروردگار: « ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (اگر بدانید، این برای شما بهتر است)، ترغیب و تشویق آنان است به آنچه بدان فرمان یافته‌اند؛ یعنی برپایی نماز و ترک دادوستد.

خدای متعال می‌فرماید: « فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰهُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ » (و چون نماز پایان یافت، در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا بجویید) تا آخر آیه. مقصود از گزارده شدن نماز، برپایی نماز جمعه است؛ «پراکنده شدن در زمین» به معنای متفرق شدن در آن است؛ و «جست‌وجوی فضل خدا»، با توجه به اینکه در برابر «ترک دادوستد» در آیهٔ پیشین قرار گرفته، طلب روزی است. اما پیش‌تر گذشت که مراد، واگذاشتنِ هر کاری است که انسان را از نماز جمعه بازمی‌دارد. بنابراین، «جست‌وجوی فضل خدا» به معنای درخواستِ مطلقِ عطای الهی است؛ چه در پراکنده شدن برای طلب روزی او از راه خریدوفروش، و چه در طلب پاداش او با عیادت بیمار، کوشش در برآوردن نیاز مسلمان، دیدار برادر دینی، حضور در مجلس علم و مانند این‌ها.

سخن پروردگار: « فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ » (در زمین پراکنده شوید)، فرمانی است که پس از منع واقع شده و از این رو مفید جواز و اباحه است نه وجوب؛ و همچنین است سخن او: « وَ ابْتَغُوا ، وَ اذْكُرُوا » (و بجویید، و یاد کنید).

و سخن پروردگار: « وَ اذْكُرُوا اللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » (و خدا را بسیار یاد کنید تا شاید رستگار شوید)، مقصود از «ذکر» گسترده‌تر از یادآوریِ زبانی است و یاد قلبی خدای متعال با توجه باطنی به او را نیز در بر می‌گیرد. «فلاح» به معنای رهایی از هرگونه بدبختی است، و در این مورد، با در نظر گرفتن مباحث گذشته دربارهٔ تزکیه و تعلیم، و با توجه به سرزنش و عتاب شدیدی که در آیهٔ بعد می‌آید، مراد از آن پاکی درون و دانایی است؛ زیرا یاد فراوان سبب رسوخِ معنای یادشده در جان و نقش بستن آن در ذهن می‌شود، ریشه‌های غفلت به واسطهٔ آن بریده می‌گردد و تقوای دینی را به بار می‌آورد؛ همان تقوایی که مایهٔ امید به رستگاری است. خدای متعال می‌فرماید:

«وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (و از خدا پروا بدارید، تا شاید رستگار شوید؛ آل عمران: ۲۰۰).

خدای متعال می‌فرماید: « وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَهً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْهٰا وَ تَرَكُوكَ قٰائِماً » (و چون دادوستد یا سرگرمی‌ای دیدند، به سوی آن پراکنده شدند و تو را ایستاده رها کردند) تا آخر آیه. بنا بر آنچه راغب ذکر کرده است، واژهٔ «انفضاض» در اینجا استعاره‌ای است برگرفته از انفضاض به معنای شکسته شدن شیء و پراکنده شدن اجزای آن از یکدیگر.

روایات شیعه و اهل سنت همگی بر این امر اتفاق‌نظر دارند که کاروانی تجاری در روز جمعه وارد مدینه شد، در حالی که پیامبر (ص) ایستاده خطبه می‌خواندند؛ پس کاروانیان برای باخبر ساختن مردم، طبل و دایره زدند. در پی آن، اهل مسجد به سوی آنان شتافتند و پیامبر (ص) را در حالی که ایستاده خطبه می‌خواندند، تنها گذاشتند؛ از این رو آیه نازل شد. بنابراین، مقصود از «لهو» به کار بردن سازها و ابزارهای طرب برای گرد آمدن مردم به منظور تجارت است. ضمیر در « إِلَيْهٰا » (به سوی آن) به «تجارت» بازمی‌گردد، زیرا تجارت ذاتاً هدف اصلی بود و لهو به خاطر آن انجام می‌گرفت. برخی نیز گفته‌اند که ضمیر به یکی از آن دو بازمی‌گردد، گویی چنین گفته شده است: پراکنده شدند به سوی آن [لهو] و پراکنده شدند به سوی آن [تجارت]؛ چرا که هر یک از آن دو، انگیزه‌ای برای پراکنده شدن مردم به سوی آن و گرد آمدن بر سرِ آن است. از همین رو، میان آن دو حالت تردید آورد و فرمود: « تِجٰارَهً أَوْ لَهْواً » (دادوستدی یا سرگرمی‌ای)، و نفرمود: «تجارة ولهواً» (دادوستد و سرگرمی). همچنین ضمیر شایستگی بازگشت به هر یک از آن دو را دارد، زیرا واژهٔ «لهو» در اصل مصدری است که هم به صورت مذکر و هم مؤنث به کار می‌رود.

و به همین جهت نیز، آنچه را نزد خداست (« مٰا عِنْدَ اللّٰهِ ») جداگانه از تک‌تکِ آن‌ها بهتر دانسته و فرموده است: « مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجٰارَهِ » (از سرگرمی و از دادوستد) و نفرموده است: «من اللهو والتجارة» (از سرگرمی و دادوستد، بدون تکرارِ «مِن»).

و این سخن پروردگار: « قُلْ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجٰارَهِ وَ اللّٰهُ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ » (بگو: آنچه نزد خداست، از سرگرمی و از دادوستد بهتر است، و خدا بهترینِ روزی‌دهندگان است)، فرمانی است به پیامبر تا آنان را به خطایشان در این کاری که کردند — و چه خطای زشت و بزرگی! — آگاه سازد؛ و مراد از «آنچه نزد خداست»، پاداشی است که در پی شنیدن خطبه و موعظه حاصل می‌شود.

و معنای آیه چنین است: به آنان بگو پاداشی که نزد خداست، از سرگرمی و از تجارت بهتر است؛ زیرا پاداش خدای متعال خیری حقیقی، همیشگی و ناگسستنی است، در حالی که خیرِ نهفته در سرگرمی و تجارت، امری پنداری، گذرا و پوچ است و چه‌بسا مانند سرگرمی، خشم پروردگار متعال را نیز در پی داشته باشد.

و برخی گفته‌اند: واژهٔ «خَیْر» در این آیه، تهی از معنای برتری‌دادن (اسم تفضیل) به کار رفته است؛ همان‌گونه که خدای متعال می‌فرماید: «أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ» (آیا خدایانِ پراکنده بهترند یا خدای یگانه و چیره؟؛ یوسف: ۳۹)، و این کاربرد در زبان عربی رایج است.

در این آیه، یعنی در عبارتِ « وَ إِذٰا رَأَوْا » (و هنگامی که دیدند...)، «التفات» (تغییر لحن گفتار از مخاطب به غایب) رخ داده است؛ و نکتهٔ آن تأکید بر همان نکوهش و زشت شمردنِ کار آنان است که از سیاق کلام برمی‌آید؛ چراکه پروردگار با دریغ داشتنِ شرافتِ هم‌سخنی مستقیم از آنان و واگذاشتنشان در جایگاهِ غیبت، نشان می‌دهد که با روی کریمانهٔ خود با آنان روبه‌رو نمی‌شود.

همچنین جملهٔ « قُلْ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ » (بگو: آنچه نزد خداست بهتر است...) به همین روی‌گردانی اشاره دارد؛ زیرا مشخص نکرده است که این سخن را به چه کسی بگوید و نفرموده است: «قُل لَهُمْ» (به آنان بگو)، چنان‌که در آغاز نیز پیش از ذکر مرجعِ ضمیر، با ضمیر غایب از آنان یاد کرد و فرمود: « وَ إِذٰا رَأَوْا » (و هنگامی که دیدند) و به دلالتِ سیاق کلام بسنده نمود.

«خیر الرازقین» (بهترینِ روزی‌دهندگان) نیز مانند «رزّاق» (بسیار روزی‌دهنده) از نام‌های نیکوی خدای متعال است، و در مباحث گذشته سخن دربارهٔ معنای رزق بیان شد.

بحث روایی

در کتاب «من لایحضره الفقیه» روایت شده است: در مدینه چون مؤذن در روز جمعه اذان می‌گفت، نداکننده‌ای بانگ برمی‌آورد: دادوستد حرام شد؛ بر پایهٔ این سخن خدای عزیز و جلیل: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نُودِيَ لِلصَّلاٰهِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَهِ-فَاسْعَوْا إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ » (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چون در روز جمعه برای نماز ندا در داده شد، به سوی یاد خدا بشتابید و دادوستد را واگذارید).

صفحهٔ منبع ۲۷۶

می‌گویم: سیوطی نیز در کتاب «الدر المنثور» این روایت را از ابن ابی‌شیبه، عبد بن حمید و ابن منذر، از میمون بن مهران نقل کرده است؛ با این عبارت که: «در مدینه چون مؤذن در روز جمعه اذان می‌گفت، در بازارها ندا درمی‌دادند: دادوستد حرام شد، دادوستد حرام شد».

در «تفسیر قمی» دربارهٔ سخن پروردگار: « فَاسْعَوْا إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ » (به سوی یاد خدا بشتابید) آمده است: یعنی شتاب در راه رفتن.

و در روایت ابوالجارود از امام باقر (ع) دربارهٔ این آیه آمده است: گفته می‌شود «فاسعوا» یعنی روانه شوید؛ و نیز گفته می‌شود: «اسعوا» یعنی برای آن عمل کنید، و آن عبارت است از کوتاه کردن سبیل، زدودن موی زیر بغل، گرفتن ناخن‌ها، غسل کردن، پوشیدن پاکیزه‌ترین جامه‌ها و عطر زدن برای روز جمعه؛ پس معنای سعی همین است؛ چنان‌که خدای متعال می‌فرماید: « وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَهَ وَ سَعيٰ لَهٰا سَعْيَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ » (و هر کس سرای آخرت را بخواهد و برای آن تلاشی شایسته کند در حالی که مؤمن باشد؛ اسراء: ۱۹).

می‌گویم: مقصود [امام] این است که شتاب و تلاش (سعی) تنها تند راه رفتن نیست.

و در «مجمع‌البیان» آمده است: انس از پیامبر خدا (ص) روایت کرده که دربارهٔ سخن خداوند: « فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰهُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ » تا آخر آیه، فرمود: «ليس بطلب الدنيا و لكن عياده مريض-و حضور جنازه و زياره أخ في الله»؛ (این پراکنده شدن) برای دنیاطلبی نیست، بلکه برای عیادت بیمار، تشییع جنازه و دیدار برادر دینی است.

می‌گویم: این روایت در کتاب «الدر المنثور» نیز به نقل از ابن‌جریر از انس از پیامبر خدا (ص)، و به نقل از ابن‌مردویه از ابن‌عباس از آن حضرت (ص) روایت شده است.

و در همان کتاب آمده است: از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: «الصلاه يوم الجمعه و الانتشار يوم السبت»؛ نماز در روز جمعه است و پراکنده شدن [برای کسب‌وکار] در روز شنبه.

می‌گویم: در این باره روایات دیگری نیز وارد شده است.

و در همان کتاب آمده است: عمر بن یزید از امام صادق (ع) روایت کرده که فرمود: «إِنِّي لَأَرْكَبُ فِي الْحَاجَةِ الَّتِي كَفَاهَا اللهُ—مَا أَرْكَبُ فِيهَا إِلَّا الْتِمَاسَ أَنْ يَرَانِيَ اللهُ—أَضْحَى فِي طَلَبِ الْحَلَالِ—أَ مَا تَسْمَعُ قَوْلَ اللهِ عَزَّ اسْمُهُ: « فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰهُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ-وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ »؟ أَ رَأَيْتَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا دَخَلَ بَيْتًا وَ طَيَّنَ عَلَيْهِ بَابَهُ—ثُمَّ قَالَ: رِزْقِي يَنْزِلُ عَلَيَّ، أَ كَانَ يَكُونُ هَذَا؟ أَمَا إِنَّهُ أَحَدُ الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ لَا يُسْتَجَابُ لَهُمْ»؛ من برای کاری که خداوند خودش [اسبابش را] کفایت کرده نیز بیرون می‌روم و بر مرکب سوار می‌شوم، و سوار شدنم جز بدین انگیزه نیست که خداوند مرا در تلاش برای طلب روزیِ حلال در گرمای روز ببیند؛ آیا کلام خداوندِ بلندنام را نشنیده‌ای که می‌فرماید: «فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلٰاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ» (پس چون نماز به پایان رسید در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا بجویید)؟ آیا به نظرت اگر مردی درون خانه‌ای برود و درِ آن را با گِل بپوشاند و مسدود کند، سپس بگوید: روزی‌ام بر من فرود می‌آید، آیا چنین چیزی می‌شود؟! بدان که او یکی از سه گروهی است که دعایشان مستجاب نمی‌شود.

[راوی] گوید: گفتم: آنان کیستند؟ فرمود: «رجل يكون عنده المرأه فيدعو عليها فلا يستجاب له- لأن عصمتها في يده لو شاء أن يخلي سبيلها،و الرجل يكون له الحق علي الرجل فلا يشهد عليه-فيجحده حقه فيدعو عليه فلا يستجاب له-لأنه ترك ما أمر به،و الرجل يكون عنده الشيء فيجلس في بيته-و لا ينتشر و لا يطلب و لا يلتمس حتي يأكله-ثم يدعو فلا يستجاب له»؛ مردی که همسری دارد و بر ضدّ او نفرین می‌کند ولی دعایش مستجاب نمی‌شود، زیرا اختیار عقد و پیوند او به دست خودِ مرد است و اگر بخواهد می‌تواند رهایش کند؛ و مردی که از فردی طلبی دارد ولی بر آن شاهد نمی‌گیرد، پس بدهکار حقش را انکار می‌کند و او نفرینش می‌کند ولی مستجاب نمی‌شود، زیرا آنچه را بدان فرمان داده شده بود [در گرفتن شاهد] ترک کرده است؛ و مردی که مالی دارد و در خانه‌اش می‌نشیند و پی کسب‌وکار نمی‌رود و تلاش و تکاپویی نمی‌کند تا تمام آن مال را می‌خورد و تمام می‌کند، سپس دعا می‌کند ولی دعایش مستجاب نمی‌شود.

و در همان کتاب آمده است: جابر بن عبدالله گفت: «أقبل عير و نحن نصلي مع رسول الله ص-فانفض الناس إليها-فما بقي غير اثني عشر رجلا أنا فيهم-فنزلت الآيه « وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَهً أَوْ لَهْواً »»؛ کاروانی بازرگانی فرا رسید در حالی که ما با پیامبر خدا (ص) نماز می‌خواندیم؛ پس مردم به سوی آن شتافتند و پراکنده شدند، و جز دوازده مرد که من در میانشان بودم باقی نماند؛ پس آیهٔ «وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً» (و چون دادوستد یا سرگرمی‌ای دیدند...) نازل شد.

صفحهٔ منبع ۲۷۷

و از کتاب «عوالی اللئالی»، از مقاتل بن سلیمان روایت شده که گفت: «بينا رسول الله ص يخطب يوم الجمعه- إذ قدم دحيه الكلبي من الشام بتجاره، و كان إذا قدم لم يبق في المدينه عاتق [دخترِ تازه‌بالغ] إلا أتته، و كان يقدم-إذا قدم-بكل ما يحتاج إليه الناس-من دقيق و بر و غيره-ثم ضرب الطبل ليؤذن الناس بقدومه-فيخرج الناس فيبتاعون منه»؛ در حالی که پیامبر خدا (ص) در روز جمعه خطبه می‌خواند، دحیۀ کلبی با مال‌التجاره‌ای از شام وارد شد. هرگاه او می‌آمد، هیچ زن یا دختر تازه‌بالغی در مدینه نمی‌ماند مگر اینکه به سویش می‌آمد. او هر زمان می‌آمد، هر آنچه مردم نیاز داشتند — از آرد و گندم و جز آن — همراه می‌آورد. سپس بر طبل می‌کوبید تا مردم را از آمدن خود باخبر کند، و مردم بیرون می‌رفتند و از او خرید می‌کردند.

«فقدم ذات جمعه،و كان قبل أن يسلم،و رسول الله ص يخطب علي المنبر فخرج الناس-فلم يبق في المسجد إلا اثنا عشر-فقال النبي ص:لو لا هؤلاء لسومت عليهم الحجاره من السماء-و أنزل الله الآيه في سوره الجمعه»؛ پس در روز جمعه‌ای وارد شد — و این پیش از اسلام آوردن او بود — در حالی که پیامبر خدا (ص) بر فراز منبر خطبه می‌خواند. پس مردم بیرون رفتند و در مسجد جز دوازده نفر باقی نماندند. پیامبر (ص) فرمود: «اگر این افراد نبودند، سنگ‌های عذاب از آسمان بر سرشان نشانه‌گذاری و فرو ریخته می‌شد»؛ و خداوند این آیه را در سورهٔ جمعه نازل کرد.

می‌گویم: این ماجرا از راه‌های متعدد در روایات شیعه و اهل‌سنت نقل شده است، و اخبار دربارهٔ شمار کسانی که در مسجد باقی ماندند، بین هفت تا چهل نفر اختلاف دارد.

و در همان کتاب آمده است: « اِنْفَضُّوا » یعنی پراکنده شدند.

و از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «انصرفوا إليها و تركوك قائما تخطب على المنبر»؛ به سوی آن [کاروان تجاری] رفتند و تو را در حالی که ایستاده بر منبر خطبه می‌خواندی، رها کردند.

جابر بن سمره گفت: «ما رأيت رسول الله ص يخطب إلا و هو قائم-فمن حدثك أنه خطب و هو جالس فكذبه»؛ هیچ‌گاه پیامبر خدا (ص) را ندیدم که خطبه بخواند مگر در حالی که ایستاده بود؛ پس هر کس به تو گفت که ایشان در حال نشسته خطبه خوانده است، او را تکذیب کن (دروغگو بدان).

می‌گویم: این مطلب در روایت‌های دیگری نیز نقل شده است.

و در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابی‌شیبه از طاووس روایت کرده است که گفت: «خطب رسول الله ص قائما و أبو بكر و عمر و عثمان،و إن أول من جلس على المنبر معاويه بن أبي سفيان»؛ پیامبر خدا (ص)، ابوبکر، عمر و عثمان ایستاده خطبه می‌خواندند، و نخستین کسی که بر منبر [هنگام خطبه] نشست، معاویه بن ابی‌سفیان بود.