سورهٔ نساء (۴)؛ مدنی است و صد و هفتاد و شش (۱۷۶) آیه دارد.
[سورهٔ نساء (۴): آیهٔ ۱]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا
ای مردم، از پروردگارتان پروا بدارید؛ همان که شما را از یک تن آفرید و همسرش را نیز از همان گوهر پدید آورد، و از آن دو، مردان و زنان بسیاری را پراکند. و از خدایی پروا کنید که با نام او از یکدیگر درخواست میکنید، و از [گسستن پیوند با] خویشاوندان بپرهیزید؛ همانا خدا همواره مراقب شماست.
بیان
هدف این سوره، چنانکه از آغازش پیداست، بیان احکام ازدواج مانند شمار همسران و محرمات نکاح و جز آن، و نیز احکام ارث است. همچنین به امور دیگری از احکام نماز، جهاد، شهادات، تجارت و مانند آنها پرداخته و وضعیت اهل کتاب را نیز بررسی کرده است.
مضمون آیههای این سوره گواهی میدهد که مدنی است و پس از هجرت نازل شده است. ظاهر آیات نشان میدهد که بهتدریج و بخشبخش فرود آمده نه یکباره، هرچند بیشتر آیات آن پیوند و ارتباط خود را با یکدیگر حفظ کردهاند.
اما خودِ این آیه و چند آیهٔ پس از آن که به وضعیت یتیمان و زنان میپردازند، مقدمهای هستند برای آنچه در ادامه دربارهٔ ارث و محارم بیان خواهد شد. و اما حکم شمار همسران که در آیهٔ سوم آمده است، هرچند از مسائل مهم این سوره است، ولی بهصورت فرعی و با تکیه بر کلام مقدماتیِ همان آیه مطرح شده است، چنانکه توضیحش خواهد آمد.
خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ» (ای مردم، از پروردگارتان پروا بدارید) تا سخن او: «وَ نِسٰاءً» (و زنان)؛ مقصود، دعوت مردم به پروا داشتن از پروردگارشان دربارهٔ خودشان است؛ مردمی که همگی در حقیقت انسانیت یکساناند، بدون تفاوتی در آن میان مرد و زن، خردسال و بزرگسال، یا ناتوان و توانای آنان؛ تا مردشان به زن اجحاف نکند و بزرگترشان به خردسال ستم نورزد؛ چه در جامعهشان که خداوند برای کامل ساختن سعادتشان آنان را بدان رهنمون شده، و چه در احکام و قوانینی که میانشان معمول است و خداوند برای هموار کردن راه زندگی و پاسداری از آنان، بدانها الهام فرموده است؛ یعنی پاسداری از وجود و بقای آنان، چه در زیست فردی و چه در زندگی جمعی.
از همینجا نکتهٔ متوجه ساختن خطاب به عموم مردم، نه تنها مؤمنان، آشکار میشود؛ و نیز نکتهٔ پیوند دادن تقوا به پروردگارشان («رَبَّكُمُ»)، به جای آنکه گفته شود: «اتَّقُوا اللّٰهَ» (از خدا پروا کنید) یا مانند آن. زیرا وصفی که با آن یاد شدهاند، یعنی سخن خداوند: «اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ» (همان که شما را از یک نفس آفرید) تا آخر آیه، همهٔ انسانها را در بر میگیرد و ویژهٔ مؤمنان نیست؛ و این آفرینش و تکامل، از اوصاف ربوبیت (تدبیر و به کمال رساندن امور) است، نه از شئون الوهیت (معبود بودن).
و اما دربارهٔ سخن خدای متعال: «الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَهٍ» «إلخ» (همان کسی که شما را از یک تن آفرید...)، واژهٔ «نفس» بر پایهٔ آنچه از لغت برمیآید، به معنای عینِ شیء (خودِ شیء) است؛ چنانکه گفته میشود: «جاءَنِي فُلانٌ نَفْسُهُ وَ عَيْنُهُ» (فلانی خودش و عین خودش نزد من آمد)، هرچند خاستگاهِ اختصاصیافتنِ این دو واژه (نفس و عین) به این معنا (آنچه شیء به واسطهٔ آن شیء است) با یکدیگر فرق دارد. و «نفسِ انسان» همان چیزی است که انسان به سبب آن انسان است؛ که در زندگیِ این دنیا، مجموعِ روح و جسمِ انسان است، و در زندگیِ برزخی تنها روح است؛ همانطور که در بحث گذشته دربارهٔ سخن خدای متعال: «وَ لَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ» (بقره: ۱۵۴) به اثبات رسید.
و ظاهر سیاق این است که مراد از «نفس واحده» حضرت آدم (ع) و مراد از «همسرش» همسر اوست، و این دو، پدر و مادرِ همین نسل کنونی هستند که ما از آنیم و همگی به آن دو منتهی میشویم؛ همانطور که ظاهر قرآن کریم نیز همین است؛ مانند سخن خدای متعال: «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا» (زمر: ۶) و سخن خدای متعال: «يٰا بَنِي آدَمَ لٰا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطٰانُ كَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ» (اعراف: ۲۷)
و سخن خدای متعال که به نقل از ابلیس میفرماید: «لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء: ۶۲).
و اما این احتمالِ برخی از مفسران که مراد از «نفس واحده» و «همسرش» در آیه، مطلقِ زن و مرد از نوع انسان باشد (یعنی دو جفتی که چرخهٔ نسل بر مدار آنها میچرخد) و در نتیجه معنا چنین شود: «هر یک از شما از پدر و مادری انسان آفریده شده و از این جهت فرقی میان شما نیست» و بدینترتیب نظیر این سخن خدای متعال گردد: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» (حجرات: ۱۳)؛ چراکه ظاهر آن، نفی تفاوت میان افراد از جهت ولادت هر یک از جفتی از همنوع خویش (مرد و زن) است،
نادرستیاش آشکار است و از این نکته غفلت شده که میان این دو آیه (یعنی آیهٔ سورهٔ نساء و آیهٔ سورهٔ حجرات) تفاوتی روشن وجود دارد؛ زیرا آیهٔ سورهٔ حجرات در مقام بیان یکی بودن افراد انسان از جهت حقیقتِ انسانی، و نفی برتری میان آنان از جهت منتهیشدن پیدایشِ هر یک از ایشان به پدر و مادری انسان است؛ پس هیچکس نباید بر دیگران تکبر ورزد و کرامتی جز با تقوا حاصل نمیشود. اما آیهٔ سورهٔ نساء در مقام بیان یگانگی افراد انسان از جهت حقیقتِ وجودی است و اینکه آنان با همهٔ فزونیشان در قالب مردان و زنان، همگی از یک اصل ریشه گرفته و از یک منشأ شعبه یافته و بسیار شدهاند؛ چنانکه از ظاهر این سخن برمیآید:
«وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً» (و از آن دو، مردان و زنان بسیاری را پراکنده ساخت)،
و این معنا چنانکه میبینی، با این سخن که مراد از «نفس واحده» و همسرش مطلقِ نر و مادههای نسلآورِ انسان باشند سازگار نیست، علاوه بر اینکه با هدفِ سوره نیز چنانکه بیان شد هماهنگی ندارد.
و اما دربارهٔ سخن خدای متعال: «وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا»، راغب گفته است: در حیواناتی که جفتگیری دارند، به هر یک از دو همدمِ نر و ماده «زوج» گفته میشود؛ و در آنها و غیر آنها، به هر دو همراهی:
«زوج» میگویند؛ مانند دو لنگهٔ خف (موزه) و نعلین (کفش)، و به هر چیزی که با همتای خود یا ضد خود همراه شود نیز «زوج» گفته میشود؛ تا آنجا که میگوید:
«و بهکار بردن واژهٔ «زوجه» (همراه با تای تأنیث) گویشی نامرغوب و ناپسند است.» پایان سخن راغب.
ظاهر جمله، یعنی سخن خدا: «وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها» (و همسرش را از او آفرید)، این است که همسر او نیز بهسبب همگونی، از نوعِ خود اوست و تمام این انسانهای پراکنده همگی به دو فردِ همانند و مشابه بازمیگردند؛ بنابراین کلمهٔ «مِن» نشوئیه است (برای بیان سرآغاز آفرینش و جنس). آیه در سیاق این سخن است که خدای متعال میفرماید: «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً» (روم: ۲۱: و از نشانههای او این است که از خودتان برایتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی نهاد)، و این سخن که خدای متعال میفرماید: «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً» (نحل: ۷۲: و خدا از خودتان برای شما همسرانی پدید آورد و از همسرانتان برایتان فرزندان و نوادگانی قرار داد)، و این سخن که خدای متعال میفرماید: «فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ» (شوری: ۱۱: آفرینندهٔ آسمانها و زمین، برای شما از خودتان جفتهایی قرار داد و از دامها نیز جفتهایی پدید آورد و شما را با این شیوه تکثیر میکند). و نظیر آن، سخن دیگرِ اوست: «وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ» (ذاریات: ۴۹: و از هر چیزی دو جفت آفریدیم). پس آنچه در برخی تفسیرها آمده مبنی بر اینکه مقصود از آیه مشتقشدن همسر این نفس از خودِ او و آفریدهشدنش از جزئی از وجود اوست—همساز با پارهای از روایات که میگوید خداوند همسر آدم را از یکی از دندههایش آفرید—از چیزهایی است که هیچ دلیلی در آیه بر آن وجود ندارد.
و اما سخن خدا: «وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً»؛ «بثّ» به معنای پراکندن از راه برانگیختن و مانند آن است. خدای متعال میفرماید: «فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثّاً» (واقعه: ۶: پس غباری پراکنده شد)، و تعبیر «بثّ الغم» (پراکندنِ غم یا ابراز آن) نیز از همین باب است؛ از این رو گاهی واژهٔ «بثّ» به کار میرود و از آن اندوه اراده میشود، زیرا غم چیزی است که انسان بهطور طبیعی آن را آشکار میسازد و پراکنده میکند. خدای متعال میفرماید: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ» (یوسف: ۸۶: گفت من اندوه و حزن خود را تنها به درگاه خدا شکوه میکنم)؛ یعنی غم و اندوهم را.
ظاهر آیه نشان میدهد که نسل موجودِ انسان، به آدم و همسرش بازمیگردد بدون اینکه دیگری در پدیدآمدن این نسل با آن دو شریک باشد؛ چرا که فرمود: «وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً» (و از آن دو، مردان و زنان بسیاری پراکند)، و نفرمود: «از آن دو و از غیر آن دو». و از این مطلب دو امر نتیجه میشود:
نخست اینکه مقصود از تعبیر «رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً» (مردان و زنان بسیار)، افراد بشر از فرزندان و نسل آن دو است، چه بیواسطه و چه باواسطه؛ گویی فرموده است: ای مردم، شما را از آن دو پراکند.
دوم اینکه ازدواج در طبقهٔ نخستِ پس از آدم و همسرش—یعنی در میان فرزندان بیواسطهشان—تنها میان برادران و خواهران (ازدواج پسران با دختران) رخ داده است؛ زیرا افراد مذکر و مؤنث در آن روزگار منحصر در همین فرزندان بودند، و این امر هیچ اشکالی هم ندارد؛ زیرا حکمی تشریعی است که به خدای پاک و منزه بازمیگردد و او حق دارد روزی آن را مباح سازد و روزی دیگر حرام کند. خدای متعال میفرماید: «وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» (رعد: ۴۱: و خدا حکم میراند و هیچ بازدارندهای برای حکمش نیست)، و فرمود: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ» (یوسف: ۴۰: فرمانروایی تنها از آنِ خداست)، و فرمود: «وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً» (کهف: ۲۶: و در فرمانرواییاش احدی را شریک نمیسازد)، و فرمود: «وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولى وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (قصص: ۷۰: و اوست خدای یکتا که هیچ معبودی جز او نیست؛ ستایش در دنیا و آخرت ویژهٔ اوست و حکم تنها از آنِ اوست و بهسوی او بازگردانده میشوید).
خدای متعال میفرماید: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ»؛ مقصود از «تساؤل»، سوگنددادن و درخواستکردن مردم از یکدیگر به نام خداست؛ چنانکه فردی به دیگری میگوید: «أَسْأَلُكَ بِاللَّهِ أَنْ تَفْعَلَ كَذا وَ كَذا» (تو را به خدا سوگند میدهم فلان کار را انجام دهی) که سوگنددادن به خدای متعال است. و تساؤل به نام خدا کنایه از این است که او نزد آنان بزرگ و محبوب است؛ زیرا انسان تنها به چیزی سوگند یاد میکند که آن را بزرگ میشمارد و دوست دارد.
و اما سخن خدا: «وَ الْأَرْحامَ»، ظاهرش این است که بر لفظ جلاله عطف شده و معنایش چنین است: «و از بریدن پیوند خویشاوندان پروا کنید». گاهی نیز گفته شده است که بر محلِ ضمیر در تعبیر «بِهِ» عطف شده و محل آن نصب است، چنانکه گفته میشود:
مانند این سخن عربی که گفته میشود: «مَرَرْتُ بِزَيْدٍ وَ عَمْراً» (با زید و عمرو روبهرو شدم؛ در حالی که «عمراً» بر محل ضمیر عطف شده است). و چه بسا قرائت حمزه به کسرِ «وَالْأَرْحَامِ» با عطف بر ضمیر متصلِ مجرور (هرچند نحویان این نوع عطف را ضعیف دانستهاند) آن را تأیید کند. در این صورت معنا چنین میشود: «از خدایی پروا کنید که به او و به خویشاوندان از یکدیگر درخواست میکنید»، به این معنا که فردی از شما به دیگری میگوید: «تو را به خدا و به پیوند خویشاوندی سوگند میدهم». این چیزی است که دراینباره گفتهاند؛ اما سیاق آیه و شیوهٔ بیان قرآن با آن سازگار نیست؛ زیرا عبارت «وَ الْأَرْحٰامَ» اگر صلهای مستقل برای «الَّذِي» قرار گیرد و تقدیر سخن چنین باشد: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِالْأَرْحَامِ»، صله خالی از ضمیری خواهد بود که به موصول بازگردد و این در ادبیات عرب روا نیست؛ و اگر مجموع آن با عبارتِ پیشینْ یک صله برای «الَّذِي» باشد، در مسئلهٔ عظمت و عزت، میان خدای بزرگنام و خویشاوندان برابری نهاده میشود و این با ادب قرآنی ناسازگار است.
اما نسبتدادن تقوا به خویشاوندان، همانند نسبتدادنش به خدای متعال، هیچ اشکالی ندارد؛ چراکه در نهایت، خویشاوندان نیز به آفرینش و ساختِ خدای متعال بازمیگردند. در کلام الهی نیز تقوا به غیر خدا نسبت داده شده است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّٰهِ» (بقره: ۲۸۱: «و از روزی پروا کنید که در آن به سوی خدا بازگردانده میشوید»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ اتَّقُوا النّٰارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ» (آلعمران: ۱۳۱: «و از آتشی بپرهیزید که برای کافران آماده شده است»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ اتَّقُوا فِتْنَهً لاٰ تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّهً» (انفال: ۲۵: «و از فتنهای پروا کنید که تنها به ستمکاران شما نمیرسد»).
به هر حال، این بخش از کلام نسبت به بخش پیشین—یعنی از «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا» تا «وَ نِسٰاءً»—بهمنزلهٔ قیدزدن پس از رهایی (تقیید پس از اطلاق) و محدودکردن پس از گسترش است؛ زیرا چکیدهٔ معنای بخش نخست این است: از خدا پروا بدارید از آن جهت که پروردگار شماست، و از آن جهت که شما افراد انسان را از سنخ و تباری یگانه آفریده و قرار داده است؛ سنخی که در درون شما محفوظ و مادهای ماندگار است که با فزونییافتن شما فزونی مییابد، و این همان حقیقت نوعیِ جوهریِ انسانی است. و چکیدهٔ معنای این بخش چنین است: از خدا پروا کنید از جهت عظمت و عزتی که نزد شما دارد (که این خود از شئون و شاخههای پروردگاری اوست)، و از پیوند و یکپارچگی خویشاوندی که میان شما آفریده است پروا بدارید (چراکه پیوند خویشاوندی شاخهای از وحدت و همگونیِ جاری میان افراد انسان است).
از اینجا دلیل تکرار فرمان به تقوا و بازگوییِ دوبارهٔ آن در جملهٔ دوم آشکار میشود؛ زیرا جملهٔ دوم در حقیقت تکرار جملهٔ اول است با فایدهای افزون، و آن عبارت است از رساندن توجه و اهتمام کامل به موضوع پیوند خویشاوندی.
واژهٔ «رَحِم» در اصل، رحم زن است؛ یعنی همان اندام درونی او که برای پرورش نطفه تا تبدیلشدن به نوزاد آماده شده است. سپس به مناسبت ظرف و مظروف، برای پیوند خویشاوندی به استعاره گرفته شد؛ زیرا خویشاوندان در برآمدن از یک رحم با هم مشترکند. ازاینرو «رحم» به معنای خویشاوند و «ارحام» به معنای خویشاوندان است. قرآن شریف به مسئلهٔ پیوند خویشاوندی اهتمام ورزیده، همانگونه که به موضوع قوم و امت پرداخته است؛ زیرا پیوند خویشاوندی جامعهای کوچک است، همانطور که قومْ جامعهای بزرگ به شمار میآید. قرآن به جامعه توجه کرده و آن را حقیقتی دارای ویژگیها و آثاری [عینی] دانسته است، چنانکه به فرد انسانی توجه کرده و او را نیز حقیقتی با ویژگیها و آثاری برگرفته از هستی شمرده است؛ خدای متعال میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَيْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ كٰانَ رَبُّكَ،قَدِيراً» (فرقان: ۵۴: «و اوست کسی که دو دریا را به هم درآمیخت؛ این یکی شیرین و گواراست و آن دیگری شور و تلخ، و میان آن دو مانعی و حایلی نفوذناپذیر قرار داد، و اوست که از آب، انسانی آفرید و او را دارای پیوند نسبی و سببی گردانید و پروردگار تو همواره تواناست»).
همچنین خدای متعال میفرماید: «وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا» (حجرات: ۱۳: «و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بازشناسید»)، و خدای متعال میفرماید: «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ» (احزاب: ۶: «و خویشاوندان در کتاب خدا نسبت به یکدیگر سزاوارترند»)، و خدای متعال میفرماید: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَكُمْ» (محمد: ۲۲: «پس آیا امید دارید که اگر روی برگردانید [یا قدرت یابید]، در زمین تباهی به بار آورید و پیوندهای خویشاوندیتان را بگسلید؟»). و خدای متعال میفرماید: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّهً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ» (و باید پروا کنند کسانی که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان بر جای میگذاشتند، بر آنان بیمناک میشدند... [تا پایان آیه])؛
(نساء: ۹)، و آیاتی دیگر از این قبیل.
خدای متعال میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً» (همانا خداوند همواره مراقب شماست). «رقیب» به معنای نگهبان و مراقبتکننده، و «مراقبه» به معنای محافظت است. گویا این واژه از «رقبه» (گردن) گرفته شده است، با این عنایت که [پیشتر مالکان] مراقب گردن بردگان خود بودند [تا نگریزند]، یا اینکه فرد مراقب برای سرک کشیدن به کسی که زیر نظر داشت، گردن میکشید و سر برمیآورد. رصد کردن و مراقبت، صرفاً نگهداریِ مطلق نیست، بلکه زیر نظر گرفتن کارهای فردِ مراقبتشده، از حرکات و سکنات اوست تا موارد آسیب و تباهی را اصلاح کند یا به ثبت و مهار درآورد. پس گویی نگهداری از چیزی همراه با توجه علمی و شهودی به آن است؛ از همین رو در معنای پاسداری، چشمانتظاری، برحذر بودن و کمین نشستن نیز به کار میرود. خدای پاک و منزه «رقیب» است، زیرا کارهای بندگان را ثبت و نگهداری میکند تا بر پایهٔ آن پاداش و کیفرشان دهد. خدای متعال میفرماید: «وَ رَبُّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ» (و پروردگار تو بر هر چیزی نگهبان است؛ سبأ: ۲۱)، و میفرماید: «اَللّٰهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ وَ مٰا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ» (خداوند بر آنان نگهبان است و تو بر آنان وکیل نیستی؛ شوری: ۶)، و میفرماید: «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذٰابٍ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ» (پس پروردگارت تازیانهٔ عذاب را بر آنان فرود آورد؛ همانا پروردگارت در کمینگاه است؛ فجر: ۱۴).
و در اینکه فرمان به رعایت تقوا دربارهٔ وحدت انسانی—که در میان افراد انسان جریان دارد—و پاسداری از آثار جداییناپذیر آن، به رقیب بودنِ خدای متعال تعلیل شده، بزرگترین هشدار و بیمدادن از سرپیچی نهفته است. و با تدبر در آن، پیوند آیاتی که به موضوع سرکشی، ستم، فساد در زمین، طغیان و مانند آن پرداختهاند—همراه با تهدیدها و هشدارهایی که در آنها آمده است—با این هدف الهی آشکار میشود، که همان نگهداریِ وحدت انسانی از فساد و فروپاشی است.
گفتاری دربارهٔ عمر نوع انسان و انسان نخستین
تاریخ یهود یادآور میشود که عمر این نوع [=نوع انسان] از حدود هفت هزار سال فراتر نمیرود، و سنجش و حساب عقلی نیز آن را تأیید میکند؛ چرا که اگر یک زن و مرد—یک جفت همسر از این نوع—را فرض کنیم که عمری متوسط با مزاجی معتدل و در وضعیتی میانه از امنیت، فراوانی، رفاه و همراهیِ دیگر عوامل و شرایط اثرگذار بر زندگی انسان زیستهاند، و سپس فرض کنیم که در اوضاعی میانه و متناسب ازدواج کرده، زاد و ولد نموده و نسل پدید آوردهاند، و آنگاه همین فرض را عیناً و پیوسته بر پسران و دخترانی که به دنیا آوردهاند، بر پایهٔ وضعیت میانه در تمام این امور جاری سازیم، خواهیم دید همان شمار دو نفرهای که در آغاز فرض کردیم، در طول یک قرن (پایان صد سال) از مرز هزار تن میگذرد؛ یعنی به ازای هر یک نفر، در صد سال نزدیک به پانصد نفر زاده میشود.
سپس اگر عواملی را که انسان در گسترهٔ هستی با آنها برخورد میکند و بلایای عمومی این نوع را—از گرما، سرما، توفان، زلزله، خشکسالی، وبا، طاعون، فرورفتن در زمین، ویرانی، کشتارهای هولناک و دیگر مصیبتهای غیرعمومی—به حساب آوریم و بیشترین سهم ممکن را به نابودی این نوع در اثر این رویدادها اختصاص دهیم، و در این باره چنان مبالغه کنیم که مرگ و نابودی، نهصد و نود و نه نفر از هر هزار نفر را در بر گیرد، به طوری که در هر صد سال از هر هزار نفر جز یک تن بر جای نماند—یعنی عامل زاد و ولد در هر صد سال به ازای هر دو نفر تنها یک نفر بیفزاید که همان یک نفر از هزار نفر است—
آنگاه اگر شمارِ فرضیِ آغازین را با همین معیار تا مدت هفت هزار سال (۷۰ قرن) بالا ببریم، خواهیم دید که از دو و نیم میلیارد نفر فراتر میرود؛ و این همان شمار جمعیت کنونی انسان بر اساس آمار جهانی است.
این محاسبه، عمرِ یادشده برای نوع انسان در دنیا را تأیید میکند؛ ولی دانشمندان زمینشناسی (علم طبقات زمین) یادآور شدهاند که عمر این نوع بیش از میلیونها سال است، و بر اساس استنباط خود، سنگوارههای انسانی، پیکرها و آثاری یافتهاند که قدمت آنها از پانصد هزار سال پیشتر است. این دیدگاهی است که نزد آنان است؛ اما دلیلی همراه ندارند که انسان را قانع کند و دلپذیر باشد که پیوند نسل میان این درگذشتگانِ گذشته و امتهای پیشین بدون گسست ادامه داشته است. بنابراین ممکن است این نوع بر روی این زمین پدیدار شده، فزونی یافته، رشد کرده، زیسته و سپس منقرض شده باشد، و پیدایش و انقراض بارها تکرار گشته و کار چندین دوره بر همین منوال چرخیده باشد، به طوری که نسل کنونی ما واپسین دوره از این دورهها باشد.
اما قرآن کریم به صراحت به این موضوع نپرداخته است که آیا پیدایش انسان به همین دورهای که ما در آن هستیم منحصر میشود، یا اینکه دورههای متعددی داشته و ما در آخرین دورهٔ آن به سر میبریم؟ هرچند شاید از کلام خدای متعال که میفرماید: «وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ...» (و آنگاه که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینی قرار میدهم، گفتند: آیا در آن کسی را میگماری که فساد برانگیزد و خونها بریزد؟...) [بقره: ۳۰]، چنین بویی استشمام شود که دورهٔ انسانی دیگری پیش از دورهٔ کنونی وجود داشته است؛ و پیشتر در تفسیر همان آیه به این نکته اشاره شد.
البته در برخی از روایاتی که از امامان اهلبیت (ع) رسیده، مطالبی آمده که برای نوع انسان، دورههای فراوانی پیش از این دوره اثبات میکند و در بحث روایی خواهد آمد.
سخنی دربارهٔ اینکه نسل کنونی به آدم و همسرش میرسد
گاهی گفته شده است: اختلاف رنگها در میان افراد انسان ــ که رنگهای اصلی آن عبارتند از سفیدی (مانند رنگ مردم مناطق معتدل آسیا و اروپا)، سیاهی (مانند رنگ مردم آفریقای جنوبی)، زردی (مانند رنگ مردم چین و ژاپن) و سرخی (مانند رنگ سرخپوستان بومی آمریکا) ــ اقتضا میکند که نسل هر رنگی به ریشهای جداگانه برسد و به ریشهٔ رنگ دیگر منتهی نشود؛ چرا که اختلاف رنگها از تفاوت در سرشت و طبیعت خونها ناشی میشود. بر این اساس، سرسلسلههای اولیه برای مجموع افراد بشر، دستکم چهار جفت (چهار زن و مرد برای این چهار رنگ) خواهند بود.
و گاهی نیز چنین استدلال میشود که قارهٔ آمریکا کشف شد در حالی که مردمانی در آن میزیستند، و آنان به دلیل فاصلهٔ بسیار دور، چنان از انسانهای ساکن در نیمکرهٔ شرقی جدا افتاده بودند که نه امید میرفت و نه احتمال داده میشد نسل این دو قاره با رسیدن به یک پدر و یک مادر به هم بپیوندند. اما هر دو دلیل ــ همانطور که میبینید ــ مخدوش و ناپذیرفتنی است:
اما دربارهٔ مسئلهٔ تفاوت خونها به سبب تفاوت رنگها: امروزه پژوهشهای علوم طبیعی بر پایهٔ فرضیهٔ تکامل انواع (تطور انواع) استوار است؛ و با وجود چنین مبنایی، چگونه میتوان اطمینان یافت که تفاوت خونها و در نتیجه تفاوت رنگها، ناشی از وقوع دگرگونی در همین نوع انسان نباشد؟ در حالی که دانشمندان به رخ دادن دگرگونیهایی در بسیاری از انواع حیوانات، مانند اسب، گوسفند، فیل و جز آنها باور دارند، و کاوشها و بررسیها نیز به آثار و سنگوارههای زمینیِ فراوانی دست یافته که از این واقعیت پرده برمیدارد. گذشته از این، دانشمندان امروزی به این تفاوت رنگها چندان اهمیتی نمیدهند [یادداشت مؤلف: در همین روزها در مطبوعات آمده بود که گروهی از پزشکان به فرمولی دارویی دست یافتهاند که میتوان با آن رنگ پوست انسان را تغییر داد؛ مثلاً سیاه را به سفید بدل ساخت.].
و اما مسئلهٔ وجود انسان در آن سوی دریاها: دوران پیدایش انسان بنا بر آنچه دانشمندان علوم طبیعی میگویند، به میلیونها سال پیش بازمیگردد، در حالی که تاریخ نقلی و مدوّن بیش از شش هزار سال را ثبت نکرده است. با این حال، چه مانعی دارد که در دوران پیش از تاریخ، رویدادهایی رخ داده باشد که قارهٔ آمریکا را از سایر قارهها جدا کرده باشد؟ بهویژه که آثار زمینشناختیِ فراوانی در دست است که بر دگرگونیهای بزرگ سطح زمین در گذر روزگاران دلالت دارد؛ مانند تبدیل دریا به خشکی و برعکس، دشت به کوه و برعکس، و حوادثی بس بزرگتر از اینها مانند جابهجایی دو قطب و منطقهٔ استوا، چنانکه علوم زمینشناسی (شناخت طبقات زمین)، هیئت (اخترشناسی) و جغرافیا آن را توضیح میدهند؛ بنابراین برای صاحب این استدلال، چیزی جز صِرف بعید شمردن (استبعاد) باقی نمیماند. همین و بس.
اما قرآن، ظاهر آن که بسیار نزدیک به صراحت (نصّ) است، نشان میدهد که این نسل کنونی و مشهودِ انسان با بالا رفتنِ نسب و تبارش به یک مرد و یک زن میرسد که پدر و مادر همهٔ افرادند. پدر را خدای متعال در کتاب خود «آدم» نامیده است، ولی از همسرش در کتاب خود نام نبرده؛ هرچند روایات و نیز توراتِ موجود، او را «حوّا» مینامند. خدای متعال میفرماید: «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلٰالَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ» (الم السجده: ۸) «و آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد، سپس نسل او را از چکیدهای از آبی پست پدید آورد». و خدای متعال میفرماید: «إِنَّ مَثَلَ عِيسىٰ عِنْدَ اللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (آل عمران: ۵۹) «داستان عیسی نزد خدا همچون داستان آدم است که او را از خاک آفرید و سپس به او گفت: «باش!»، پس بیدرنگ شد». و خدای متعال میفرماید: «وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلٰائِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لٰا تَعْلَمُونَ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا الآية» (البقره: ۳۱) «و آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: همانا من در زمین جانشینی قرار میدهم؛ گفتند: آیا در آن کسی را میگماری که در آن فساد انگیزد و خونها بریزد، در حالی که ما با ستایشت تو را تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم؟ گفت: من چیزی میدانم که شما نمیدانید؛ و همهٔ نامها را به آدم آموخت...». و خدای متعال میفرماید: «إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلٰائِكَةِ إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ الآيات» (ص: ۷۲) «آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری از گِل میآفرینم، پس هنگامی که او را سامان دادم و از روح خود در او دمیدم، برایش به سجده بیفتید...». چنانکه میبینی، این آیات گواهی میدهند که سنت خداوند در بقای این نسل، ایجاد آن از طریق نطفه است، اما هنگامی که نخستینبار آن را پدید آورد، با آفرینشش از خاک پدید آورد؛ و نیز گواهی میدهند که آدم از خاک آفریده شد و انسانها فرزندان او هستند. بنابراین، ظهور آیات در رسیدنِ این نسل به آدم و همسرش جای هیچ تردیدی ندارد، هرچند این آیات مانع تأویل هم نباشند.
و گاه گفته شده است: مقصود از «آدم» در آیاتِ آفرینش و سجده، «آدم نوعی» (نماد نوع انسان) است نه یک شخصِ معین؛ گویا مطلقِ انسان از آن رو که آفرینشش به زمین میرسد و به امر تناسل و زادآوری برمیخیزد، «آدم» نامیده شده است. و چه بسا این نکته را از این سخن خدای متعال برداشت کرده باشند که میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاكُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» (الأعراف: ۱۱) «و بیگمان شما را آفریدیم، سپس شما را صورتگری کردیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید»؛ زیرا این آیه خالی از این اشاره نیست که فرشتگان تنها به سجده بر کسی مأمور شدند که خداوند او را با آفرینش و صورتگری آماده ساخته بود، و آیه یادآور شده که آن آمادهشدگان همهٔ افرادند نه یک شخصِ انسانیِ معین، چراکه فرمود: «وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاكُمْ» (شما را آفریدیم، سپس شما را صورتگری کردیم). و همچنین این سخن خدای متعال که میفرماید: «قٰالَ يٰا إِبْلِيسُ مٰا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ» [تا آنجا که فرمود:] «قٰالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» [تا آنجا که فرمود:] «قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلّٰا عِبٰادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (ص: ۸۳) «[خدا] گفت: ای ابلیس، چه چیز تو را مانع شد از اینکه بر آنچه با دو دست خود آفریدم سجده کنی؟... [ابلیس] گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گِل آفریدی... گفت: به عزتت سوگند که همهٔ آنان را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان بااخلاصت از میان آنان را»، چراکه ضمیر مفردی را که در آغاز آورده بود، در ادامه به ضمیر جمع تبدیل کرده است.
پاسخ این دیدگاه آن است که افزون بر ناسازگاریاش با ظاهر آیاتی که نقل کردیم، ظاهر این سخن خدای متعال پس از بازگویی داستان آدم، سجدهٔ فرشتگان و سرپیچی ابلیس در سورهٔ اعراف نیز آن را رد میکند که میفرماید: «يٰا بَنِي آدَمَ» (ای فرزندان آدم،) «لٰا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطٰانُ كَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا لِيُرِيَهُمٰا سَوْآتِهِمٰا» (الأعراف: ۲۷) «مبادا شیطان شما را بفریبد، چنانکه پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند، در حالی که لباسشان را از تنشان برمیکَند تا شرمگاهشان را به ایشان بنمایاند». بنابراین ظهور این آیه در شخصیبودنِ آدم [و نه نوعیبودنِ او] چیزی است که نباید در آن تردید کرد.
و همچنین است این سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً قٰالَ أَ رَأَيْتَكَ هٰذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلىٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلّٰا قَلِيلاً» (إسراء: ۶۲) «و هنگامی که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید، پس همگی سجده کردند مگر ابلیس که گفت: آیا برای کسی سجده کنم که او را از گِل آفریدی؟! [سپس] گفت: به من بگو آیا این همان کسی است که او را بر من برتری دادی؟ اگر مرا تا روز قیامت مهلت دهی، بیتردید فرزندانش را مهار خواهم زد (و لگامزده در پی خود خواهم کشید)، مگر اندکی از آنان را». و نیز همینگونه است آیهٔ مورد بحث: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً» تا پایان آیه، با همان تقریبی که بیانش گذشت.
بنابراین، چنانکه ملاحظه میکنید، آیات قرآن نمیپذیرد که انسان به یک اعتبار «آدم» و به اعتبار دیگر «فرزند آدم» نامیده شود. همچنین نمیپذیرد که آفرینش او به یک اعتبار به خاک و به اعتباری دیگر به نطفه نسبت یابد؛ بهویژه در آیهای مانند سخن خدای متعال که میفرماید: «إِنَّ مَثَلَ عِيسيٰ عِنْدَ اللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (همانا مَثَل عیسی نزد خدا همچون مَثَل آدم است که او را از خاک آفرید، سپس به او فرمود: «باش»، پس شد؛ آلعمران: ۵۹). زیرا اگر جز این بود، استدلال آیه بر استثناییبودن خلقت عیسی و ناقضِ عادتِ جاری بودنِ آن درست درنمیآمد. پس دیدگاه «آدم نوعی» (نمادین یا عنوانی برای تمام افراد نوع انسان) در حدّ تفریط است، و در نقطه مقابل آن، افراطی وجود دارد که سخن برخی است که گفتهاند: «اعتقاد به آفرینش بیش از یک آدم، کفر است»؛ نظری که زینالعرب، از علمای اهلسنت، بدان گرایش یافته است.
گفتاری درباره اینکه انسان نوعی مستقل است و از نوعی دیگر تحول نیافته است
آیات گذشته زحمت این بحث را برطرف میکند؛ زیرا این نسل جاری را که با نطفه تداوم دارد، به آدم و همسرش میرساند و بیان میکند که آن دو از خاک آفریده شدهاند. پس نوع انسان به آن دو منتهی میشود و آن دو نیز به موجودی دیگر که همتا یا همجنسشان باشد متصل نیستند، بلکه نوپدید و بیسابقه آفریده شدهاند.
امروزه در میان پژوهشگرانِ طبیعت و زیست انسان رایج است که نخستین انسان، فردی بوده که تکامل یافته و انسان شده است. هرچند این فرضیه بهطور خاص مورد پذیرش قطعی و بیچونوچرای همگان قرار نگرفته و اعتراضهای فراوانی بر آن وارد کردهاند که در کتابها آمده است، اما اصل فرضیه—یعنی اینکه «انسان حیوانی بوده که به انسان دگرگون شده است»—از مسائلی است که پذیرفتهاند و بررسیِ طبیعت انسان را بر آن بنا نهادهاند.
آنان فرض کردهاند که زمین—که یکی از سیارات است—پارهای از خورشید بوده و از آن جدا شده است؛ زمینی که ابتدا در حال اشتعال و ذوبان بود و سپس بر اثر چیره شدن عوامل سرما، رو به سردی نهاد. بارانهای سیلآسا بر آن بارید، سیلابها روان گشت و دریاها شکل گرفت. سپس ترکیبات آبی و خاکی پدید آمد و گیاهان آبزی آشکار شدند. آنگاه با تکامل گیاهان و دربرداشتن ریزوارههای حیات، ماهیها و دیگر جانداران آبزی، سپس دوزیستان (جاندارانی با زیست دوگانه در آب و خشکی)، پس از آن جانوران خشکیزی و در پایان انسان به وجود آمدند. همه اینها بر اثر تکاملی رخ داده که بر ترکیب مادی زمین در مرتبه پیشین عارض شده و بهوسیله آن، صورتِ آن ترکیب به مرتبه بعدی دگرگون گشته است؛ یعنی به ترتیب: گیاه، سپس جانور آبزی، سپس دوزیست، سپس جانور خشکیزی و آنگاه انسان. این دیدگاه به سبب کمال منظمی است که در ساختار این جانداران دیده میشود—نظمی از مراحل که از کاستی رو به کمال میرود—و نیز به سبب شواهدی است که از آزمایشها در موارد جزئیِ دگرگونی به دست میآید.
اما این فرضیهای است که تنها برای توجیه ویژگیها و آثار این گونهها مطرح شده است، بیآنکه دلیل خاصی آن را اثبات کند یا احتمالهای دیگر را نفی نماید. این در حالی است که میتوان فرض کرد این گونهها جدا و مستقل از یکدیگرند و پیوند تکاملی میانشان نیست، و دگرگونی را تنها به حالات و ویژگیهای این گونهها محدود دانست، نه به ذات و هویت اصلی آنها. آزمایشها نیز در همین محدودهٔ حالات انجام گرفته است؛ زیرا در هیچ آزمایشی دیده نشده که فردی از این گونهها به فردی از گونه دیگر تبدیل شود—مانند تبدیل میمون به انسان—بلکه آزمایشها تنها به بررسی برخی از این گونهها از حیث ویژگیها، پیوستها و عوارضشان پرداخته است.
بررسی همهجانبه این بحث را باید در جایی دیگر جستوجو کرد و هدف در اینجا تنها اشاره به این نکته است که این نظریه، فرضیهای است که برای توجیه مسائل وابسته به آن در نظر گرفتهاند، بیآنکه دلیلی قطعی بر آن اقامه شده باشد. بنابراین، حقیقتی که قرآن کریم بدان اشاره میکند—یعنی اینکه انسان نوعی مستقل و جدا از سایر انواع است—با هیچ دادهٔ قطعیِ علمی ناسازگار نیست.
گفتاری درباره زادوولد نسل دوم انسان
نسل نخستِ انسان، یعنی آدم و همسرش، از راه ازدواج زادوولد کردند و پسران و دخترانی (که با یکدیگر خواهر و برادر بودند) به دنیا آوردند. حال آیا نسل این فرزندان از طریق ازدواج با یکدیگر پدید آمد—در حالی که خواهر و برادر بودند—یا از راهی دیگر؟ ظاهر اطلاق سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَ نِسَاءً» (و از آن دو، مردان و زنان بسیاری پراکنده ساخت؛ نساء: ۱)، بر پایه بیانی که گذشت، بر این دلالت دارد که نسل موجود انسان تنها به آدم و همسرش منتهی میشود، بیآنکه نر یا مادهٔ دیگری با آن دو در این امر شریک باشد؛ و قرآن برای پراکندن نسل، جز آن دو را یاد نکرده است. اگر برای غیر آن دو نیز شرکتی در این کار بود، میفرمود: «وَ بَثَّ مِنْهُمٰا و من غيرهما» (و از آن دو و از غیر آن دو پراکند)، یا این مطلب را با واژهای مناسب بیان میکرد. و معلوم است که منحصر بودن سرآغاز نسل در آدم و همسرش، اقتضا میکند که پسرانشان با دخترانشان ازدواج کرده باشند.
اما حکم به حرام بودن آن در اسلام و همچنین در شریعتهای پیشین—بر پایهٔ آنچه نقل میشود—صرفاً حکمی تشریعی (قانونی) است که از مصلحتها و مفسدهها پیروی میکند، نه حکمی تکوینی (آفرینشی) و تغییرناپذیر. زمام این حکم نیز به دست خدای پاک و منزه است؛ هرچه بخواهد انجام میدهد و به هرچه اراده کند فرمان میراند. از این رو ممکن است روزی به مقتضای ضرورت، آن را حلال کند و پس از آن، به سبب برطرف شدنِ آن نیاز و از این جهت که موجب رواج فحشا در جامعه میشود، آن را تحریم فرماید.
و این سخن که: «این کار بر خلاف فطرت است، در حالی که آنچه خداوند برای پیامبرانش تشریع کرده آیینی فطری است؛ چرا که خدای متعال میفرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» (روم: ۳۰) [پس با حقگرایی به این دین روی آور؛ همان فطرت الهی که مردم را بر پایهٔ آن آفریده است؛ آفرینش خدا دگرگونی نمیپذیرد؛ این است دین پایدار]»، سخنی نادرست است؛ زیرا فطرتْ چنین کاری را از جهتِ انزجار غریزی از این نوع همبستری (همبستری برادر با خواهر) نفی نمیکند و به خلافِ آن فرانمیخواند، بلکه ناپسندی و نفیِ آن از این جهت است که به رواج فحشا و منکر و تباهیِ غریزهٔ عفت و برچیده شدنِ آن از جامعهٔ انسانی میانجامد. و پیداست که اینگونه ارتباط و آمیزش، تنها در جامعهٔ کنونی جهان مصداق فسق و فحشاست؛ اما در جامعهای که بر اساس آفرینشِ خدای پاک و منزه، جز برادران و خواهران کسی در آن وجود نداشت و ارادهٔ الهی به تکثیر و پراکنده شدن نسلِ آنان تعلق گرفته بود، هرگز عنوانِ فحشا بر آن صدق نمیکرد.
دلیل بر اینکه فطرتْ این امر را از سرِ انزجارِ غریزی رد نمیکند، رواج یافتن آن در میان مجوس (زرتشتیان) در دورههایی طولانی است—بر پایهٔ آنچه تاریخ حکایت میکند—و همچنین رواج قانونی آن در روسیه—طبق آنچه نقل شده است—و نیز شیوع نامشروع آن، بیرون از چارچوب ازدواج قانونی، در اروپا [یادداشت مؤلف: از سنتهای رایج در این روزگار میان ملتهای متمدن در اروپا و آمریکا آن است که دختران پیش از ازدواج قانونی و رسیدن به سنِ آن، دوشیزگی خود را از دست میدهند، و آمارها نشان داده است که بخشی از این موارد از سوی پدران یا برادرانشان صورت میگیرد].
گاهی نیز گفته میشود: این کار با قوانین طبیعی ناسازگار است؛ همان قوانینی که در وجود انسان، پیش از سامانیافتنِ جامعه جریان دارد؛ جامعهای شایسته که سعادت او را تأمین کند. چرا که آمیزش و انسوالفت در کانون خانواده، غریزهٔ دلدادگی و کشش غریزی میان برادران و خواهران را از میان میبرد، همانگونه که برخی از حقوقدانان [یادداشت مؤلف: مونتسکیو در کتاب «روحالقوانین».] بیان کردهاند.
در پاسخ به این سخن باید گفت: نخست آنکه چنین ادعایی پذیرفته نیست، چنانکه گذشت؛ دوم آنکه این مسئله تنها به حالتی محدود است که نیازی مبرم و ضروری در میان نباشد؛ و سوم آنکه این امر ویژهٔ جایی است که قوانین قراردادی (غیرطبیعی) حافظ مصلحتِ لازمالحفظ در جامعه نباشند و سعادتِ افراد جامعه را بر عهده نگیرند؛ وگرنه بیشتر قوانینِ رایج و اصولِ حاکم بر زندگی امروز، غیرطبیعی (قراردادی) هستند.
بحث روایتی
در کتاب توحید، از امام صادق (ع) در حدیثی روایت شده است که فرمود: «لعلك ترى أن الله لم يخلق بشرا غيركم؟ بلى و الله لقد خلق ألف ألف آدم أنتم في آخر أولئك الآدميين» (شاید میپنداری که خداوند بشری جز شما نیافریده است؟ آری، به خدا سوگند، هزار هزار (یک میلیون) آدم آفریده است که شما در پایانِ آن آدمیانید).
میگویم: ابنمیثم نیز در شرح نهجالبلاغه شبیه به این مضمون را از امام باقر (ع) نقل کرده است، و صدوق هم آن را در خصال روایت کرده است.
و در خصال، از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «إن الله تعالى خلق اثني عشر ألف عالم- كل عالم منهم أكبر من سبع سماوات و سبع أرضين- ما يرى عالم منهم أن الله عز و جل عالما غيرهم» (همانا خدای متعال دوازدههزار جهان آفریده است که هر جهانی از آنها، بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمین است؛ و هیچیک از آن جهانها گمان نمیبرد که خدای عزوجل جهانی جز آنان آفریده باشد).
و در همان کتاب، از امام باقر (ع) روایت شده است: «لقد خلق الله عز و جل في الأرض منذ خلقها سبعة عالمين- ليس هم من ولد آدم خلقهم من أديم الأرض- فأسكنهم فيها واحدا بعد واحد مع عالمه- ثم خلق الله عز و جل آدم أبا البشر و خلق ذريته منه، الحديث» (بهراستی که خدای عزوجل از زمان آفرینش زمین، هفت نسل از جهانیان در آن آفرید که از فرزندان آدم نبودند؛ آنان را از رویهٔ زمین آفرید و یکی پس از دیگری همراه با جهانِ خویش در آن سکونت داد؛ سپس خدای عزوجل آدم، پدر بشر را آفرید و نسلش را از او پدید آورد، تا پایان حدیث).
در کتاب «نهج البیان» شیبانی، از عمرو بن ابیمقدام و او از پدرش روایت شده است که گفت: از امام باقر (ع) پرسیدم: «خداوند حوا را از چه آفرید؟» فرمود: «این مردم چه میگویند؟» گفتم: «میگویند خداوند او را از دندهای از دندههای آدم آفرید.» فرمود: «دروغ میگویند! آیا خداوند ناتوان بود که او را از چیزی جز دندهٔ آدم بیافریند؟» عرض کردم: «فدایت شوم، پس او را از چه آفرید؟» فرمود: «پدرم از پدرانش برایم بازگو کرد که پیامبر خدا (ص) فرمود: خدای تبارک و تعالی مشتی از گل برگرفت و آن را با دست راست خود درآمیخت—و هر دو دست او راست (مظهر قدرت و خیر) است—سپس آدم را از آن آفرید و مقداری از آن گل اضافه آمد که حوا را از آن آفرید.»
میگویم: صدوق نیز مانند این روایت را از عمرو نقل کرده است. در این میان، روایات دیگری هم هست که دلالت میکند حوا از پشت آدم، یعنی کوتاهترین دندهٔ سمت چپ او، آفریده شده است؛ در تورات نیز در فصل دوم از سفر پیدایش چنین آمده است. این معنا هرچند فینفسه امری محال نیست، ولی آیات قرآن، همانگونه که پیشتر گذشت، خالی از هرگونه دلالت بر آن است.
در کتاب «احتجاج» از امام سجاد (ع) در گفتگویی با مردی قریشی روایت شده است که در آن، ازدواج هابیل با «لوزا» (خواهر قابیل) و ازدواج قابیل با «اقلیما» (خواهر هابیل) را بازگو کرد. راوی میگوید: آن مرد قریشی به حضرت گفت: «آیا از آنان صاحب فرزند شدند؟» فرمود: «آری.» مرد قریشی گفت: «اینکه رفتار امروزِ مجوسیان است!» امام فرمود: «مجوسیان پس از آنکه خداوند آن را حرام کرد دست به این کار زدند.» سپس به او فرمود: «این را نادرست ندان؛ اینها شریعتهای الهی بود که چنین جاری شد. مگر نه اینکه خداوند همسر آدم را از جنس خودش آفرید و سپس او را بر وی حلال کرد؟ پس این نیز شریعتی از شریعتهای آنان بود، سپس خداوند پس از آن حکم تحریم را فرو فرستاد.»
میگویم: آنچه در این حدیث آمده، با ظاهر قرآن و سنجش عقلی همخوان است. روایات دیگری نیز در برابر اینها وجود دارد که نشان میدهد آنان با حوریان و پریانی که به سویشان فرود آمدند ازدواج کردند، و حقیقتِ این موضوع را پیش از این دانستی.
در کتاب «مجمع البیان»، دربارهٔ سخن خدای متعال که: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحَامَ» (و از خدایی که به نام او از یکدیگر درخواست میکنید و از خویشاوندان پروا بدارید)، از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: «و از خویشاوندان پروا بدارید از اینکه پیوند با آنان را بگسلید.»
میگویم: این تفسیر بر پایهٔ قرائتِ با اعرابِ نصب (الْأَرْحَامَ) استوار است.
در کتاب «کافی» و «تفسیر عیاشی» روایت شده است: «منظور، رَحِمها (پیوندهای خویشاوندی) میان مردم است؛ خدای عزیز و جلیل به پیوند با آن فرمان داده و بزرگش شمرده است؛ آیا نمیبینی که آن را در کنار نام خود آورده است؟» میگویم: جملهٔ «آیا نمیبینی...» تا پایان، بیانِ جهتِ بزرگداشت آن است، و مقصود از همراه ساختن آن با نام خدا، همان پیوند و همنشینیِ موجود در این کلام خدای متعال است: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحَامَ» (و از خدایی که به نام او از یکدیگر درخواست میکنید و از خویشاوندان پروا بدارید).
در کتاب «الدر المنثور»، عبد بن حمید از عکرمه روایت کرده که دربارهٔ کلام الهی: «الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحَامَ» گفت: ابنعباس نقل کرد که پیامبر خدا (ص) فرمود: خدای متعال میفرماید: «با خویشاوندان خود پیوند برقرار کنید؛ چرا که این کار برای شما در زندگی دنیا پایدارکنندهتر و در آخرتتان بهتر است.»
میگویم: سخن پیامبر که «چرا که این کار برای شما پایدارکنندهتر است...»، اشاره به روایات فراوانی است که میگوید: صلهٔ رحم (پیوند با خویشاوندان) عمر را میافزاید و بریدن از خویشانْ برعکس آن عمل میکند. همچنین میتوان برای تبیین چراییِ آن، از آنچه در تفسیر این کلام خدای متعال خواهد آمد انس گرفت و کمک جست: «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَيْهِمْ» (و کسانی که اگر پس از خود فرزندانی ناتوان به جا گذارند بر آنان بیم دارند، باید [از ستم به یتیمان] پروا کنند):
(نساء: ۹).
همچنین ممکن است مقصود از «پایدارکنندهتر بودنِ» صلهٔ رحم، پایداریِ بیشتر زندگی از نظر آثار و نتایج آن باشد؛ زیرا صلهٔ رحم، وحدت و همبستگیِ جاری میان خویشاوندان را استوار میسازد و از این رهگذر، انسان در برابر عوامل آسیبزننده به زندگی و ناسازگار با آسایش و رفاه—از بلاها و مصیبتها گرفته تا دشمنان—نیرو و توان مییابد.
و در تفسیر عیّاشی، از اصبغ بن نُباته روایت شده است که گفت: شنیدم امیرالمؤمنین (ع) میفرمود:
«إن أحدكم ليغضب فما يرضى حتى يدخل النار، فأيما رجل منكم غضب على ذي رحمه- فليدن منه فإن الرحم إذا مستها الرحم استقرت، و إنها متعلقه بالعرش تنقضه انتقاض الحديد فتنادي: اللهم صل من وصلني و اقطع من قطعني- و ذلك قول الله في كتابه:» (همانا یکی از شما چنان خشمگین میشود که دیگر آرام و خشنود نمیگردد تا آنکه به آتش درآید؛ پس هر مردی از شما که بر خویشاوند خود خشم گرفت، باید به او نزدیک شود؛ زیرا پیوند خویشاوندی چون با پیوند خویشاوندی تماس یابد، آرامش میگیرد. و بیگمان رَحِم به عرش آویخته است و آن را چنان به صدا درمیآورد که گویی بر آهن میکوبند، و ندا میدهد: بار خدایا، پیوند برقرار کن با هر که با من پیوند برقرار کرد، و ببُر از هر که از من برید! و این همان سخن خداوند در کتابش است که:)
«وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً» (و از خدایی که به نام او از یکدیگر درخواست میکنید پروا بدارید و از [بریدن با] خویشاوندان بپرهیزید، که خدا همواره بر شما مراقب و نگهبان است؛ نساء: ۱)
«و أيما رجل غضب و هو قائم- فليلزم الأرض من فوره فإنه يذهب رجز الشيطان» ([و در ادامه فرمود:] و هر مردی که در حال ایستاده خشمگین شد، بیدرنگ بر زمین بنشیند؛ زیرا این کار وسوسه و پلیدیِ شیطان را از میان میبرد).
میگویم: همانطور که دانستی، رَحِم همان جهت وحدت و یگانگیِ موجود میان افراد انسان است، از این حیث که مادهٔ وجودیِ آنان در ولادت از یک پدر و مادر یا یکی از آن دو به هم پیوسته است. این پیوند، جهتی واقعی و جاری میان خویشاوندان است که آثاری واقعی در آفرینشِ ظاهری و اخلاق، و روح و جسم دارد که انکارناپذیر است؛ هرچند گاه عوامل ناسازگاری همراه آن پدید آید که اثرش را تضعیف کند یا تا اندازهای از بین ببرد تا آنجا که ناچیز و نیست به نظر رسد، ولی هرگز از ریشه و بنیاد نابود نمیشود.
به هر حال، رَحِم از نیرومندترین اسبابِ الفت و پیوندِ طبیعی میان افراد یک خاندان است و بالاترین آمادگی را برای تأثیرگذاری دارد. از همین رو، کار نیکی که میان خویشاوندان انجام میگیرد، اثری بهمراتب قویتر و شدیدتر از نیکی میان بیگانگان به بار میآورد؛ و به همین ترتیب، بدرفتاری در حق خویشاوندان نیز اثری سنگینتر و عمیقتر از بدی در حق بیگانگان بر جای میگذارد.
و از اینجا معنای این سخن امام (ع) روشن میشود که فرمود: «فأيما رجل منكم غضب على ذي رحمه فليدن منه إلخ» (پس هر مردی از شما که بر خویشاوند خود خشم گرفت، به او نزدیک شود...)؛ زیرا نزدیک شدن به خویشاوند، رعایتِ حق خویشاوندی و تقویتِ جانب آن است؛ از این رو، آن پیوند به سببِ این نزدیکی بیدار میشود و بر اساس مقتضای خود به حرکت درمیآید و اثر آن با آشکار شدن مهربانی و محبت تجدید میگردد.
و همچنین است سخن امام (ع) در پایان روایت که فرمود: «و أيما رجل غضب و هو قائم فليلزم الأرض إلخ» (و هر مردی که در حال ایستاده خشمگین شد، بر زمین بنشیند...)؛ زیرا خشم هرگاه از سبکسری و شتابزدگیِ نفس سرچشمه گیرد، پیدایش و جوششِ آن متکی بر هوای نفس، غافل ساختنِ شیطان، و متوجه کردن نفس به اسباب واهی و خیالی است. و در تغییر دادن حالت از ایستادن به نشستن، نفس از حالتی به حالتی تازه برگردانده میشود و با این کار میتواند به سببِ جدید مشغول گردد و در نتیجه از خشم بازگردد؛ چراکه نفس انسان بر حسب فطرت به رحمت متمایلتر است تا به خشم. دقیقاً به همین جهت، در برخی روایات مطلقِ تغییر حالت هنگام خشم سفارش شده است؛
چنانکه در «امالی» (المجالسِ شیخ صدوق)، از امام صادق از پدرش (ع) روایت شده است که از خشم یاد کرد و فرمود: «إن الرجل ليغضب حتى ما يرضى أبدا، و يدخل بذلك النار، فأيما رجل غضب و هو قائم فليجلس- فإنه سيذهب عنه رجز الشيطان، و إن كان جالسا فليقم، و أيما رجل غضب على ذي رحم فليقم إليه و ليدن منه و ليمسه- فإن الرحم إذا مست الرحم سكنت» (همانا مرد چنان خشمگین میشود که دیگر هرگز آرام و خشنود نمیگردد و با همان وارد آتش میشود. پس هر مردی که در حال ایستاده خشمگین شد، بنشیند؛ زیرا بیگمان پلیدیِ شیطان از او زدوده خواهد شد، و اگر نشسته بود، برخیزد. و هر مردی که بر خویشاوندی خشم گرفت، به سوی او برخیزد، به او نزدیک شود و او را لمس کند؛ چراکه پیوند خویشاوندی چون با پیوند خویشاوندی تماس یابد، آرامش میگیرد). میگویم:
و تأثیر این کار، محسوس و تجربهشده است.
سخن امام (ع) که فرمود: «و إنها متعلقه بالعرش تنقضه انتقاض الحديد إلخ» (و بیگمان رَحِم به عرش آویخته است و آن را مانند آهن به صدا درمیآورد...)؛ یعنی در آن صدایی پدید میآورد شبیه به صدایی که با کوبیدن بر آهن تولید میشود. و در کتاب صحاح آمده است: «الإنقاض صويت مثل النقر» (انقاض، صدایی خفیف مانند کوبیدنِ بر چیزی است). و پیشتر در بحث از «کرسی» اشارهای اجمالی به این نکته گذشت که تفصیل آن در بحث از «عرش» خواهد آمد:
اینکه مراد از عرش، مقامِ علم اجمالی و فعلی به حوادث است؛ و آن، مرحلهای از وجود است که مهارها و زمامهای پراکندهٔ حوادث، و اسباب و علل متفرق جهان در آن گرد میآیند؛ از این رو، عرش به تنهایی سلسلههای گوناگون و پراکندهٔ علل و اسباب را به حرکت درمیآورد، یعنی به روحِ جاری در آنها که محرک آنهاست پیوند مییابد؛ درست همانگونه که زمام امور کشور با همهٔ تفاوتها، شئون و شکلهایش در تخت پادشاه گرد میآید، و یک کلمهٔ صادر شده از او سلسلهٔ نیروها و جایگاههای فعال در کشور را به حرکت درمیآورد و در هر موردی با شکل و اثری متناسب با همان مورد پدیدار میشود.
رَحِم (پیوند خویشاوندی) همانگونه که دانستی، حقیقتی است که گویی همچون روحی در کالبد افرادی جریان دارد که پیوند خویشاوندی گردشان آورده است؛ ازاینرو از پیوستههای عرش به شمار میآید. پس هرگاه ستمی بر آن رود و پایمال گردد، به همان مبدئی که بدان وابسته است پناه میبرد و یاری میطلبد؛ و این همان سخن امام (ع) است که فرمود: «تنقضه انتقاض الحديد» (آن را چنان به صدا درمیآورد که گویی به آهن ضربه میزنند). این کلام از زیباترین تمثیلهاست که در آن، آنچه در این حالت رخ میدهد، به ضربهای تشبیه شده است که بر آهن فرود میآید و طنینی در آن پدید میآورد که با ارتعاش و لرزش، سراسر پیکرهٔ آهن را فرامیگیرد؛ چنانکه در کوبیدن بر زنگها، جامها و مانند آن رخ میدهد.
سخن امام (ع) که فرمود: «فتنادي اللهم صل من وصلني و اقطع من قطعني» (پس ندا میدهد: پروردگارا، با هر کس که پیوند با مرا نگه داشت بپیوند، و از هر کس که از من برید ببُر)، بیانگر پیام و مضمونِ همان پناهجویی و یاریخواهیِ رحم است. در روایات فراوانی آمده است که صلهٔ رحم عمر را میافزاید و قطع آن، رشتهٔ عمر را کوتاه میکند. در جلد دوم این کتاب، در بحث پیوند اعمال با حوادث بیرونی (در ذیل احکام اعمال) گذشت که تدبیرکنندهٔ این نظام کیهانی، آن را به سوی هدفها و فرجامهای شایسته پیش میبرد و هرگز در این مسیر کوتاهی نمیورزد؛ و هرگاه جزئی یا اجزایی از آن تباه گردد، آن را یا با اصلاح درمان میکند یا با حذف و نابودی از میان برمیدارد. کسی که پیوند خویشاوندی را میگسلد، با خداوند در نظام آفرینش او به ستیز برخاسته است؛ ازاینرو اگر با تدابیر اصلاحی سامان نپذیرد، خدا عمرش را کوتاه میگرداند و ریشهاش را برمیکَند. اما اینکه انسانِ امروز این حقیقت و مانند آن را درنمییابد، جای شگفتی نیست؛ زیرا بیماریهای گوناگون پیکرهٔ بشریت را فرا گرفته، با یکدیگر درآمیخته، یکنواخت و مزمن شدهاند، چندانکه حواس انسان مجالی نمییابد تا بتواند درد و رنجِ آن را احساس کند.