[سورهٔ آلعمران (۳): آیههای ۳۵ تا ۴۱]
اشاره
إِذۡ قَالَتِ ٱمۡرَأَتُ عِمۡرَٰنَ رَبِّ إِنِّي نَذَرۡتُ لَكَ مَا فِي بَطۡنِي مُحَرَّرٗا فَتَقَبَّلۡ مِنِّيٓۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ
[یاد کن] هنگامی را که همسر عمران گفت: «پروردگارا، من آنچه را در شکم دارم برای تو نذر کردم تا [از قید و بند دنیا] آزاد [و در خدمت خانهٔ تو] باشد؛ پس از من بپذیر، که بیگمان تو خود شنوای دانایی».
فَلَمَّا وَضَعَتۡهَا قَالَتۡ رَبِّ إِنِّي وَضَعۡتُهَآ أُنثَىٰ وَٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا وَضَعَتۡ وَلَيۡسَ ٱلذَّكَرُ كَٱلۡأُنثَىٰۖ وَإِنِّي سَمَّيۡتُهَا مَرۡيَمَ وَإِنِّيٓ أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ ٱلشَّيۡطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ
پس چون او را به دنیا آورد، گفت: «پروردگارا، من او را دختر به دنیا آوردم» — در حالی که خدا به آنچه او به دنیا آورده بود داناتر بود و [آن] پسر مانند [این] دختر نبود — «و من نامش را مریم نهادم، و او و فرزندانش را از شیطان راندهشده در پناه تو میسپارم».
فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٖ وَأَنۢبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنٗا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّاۖ كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيۡهَا زَكَرِيَّا ٱلۡمِحۡرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزۡقٗاۖ قَالَ يَٰمَرۡيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَاۖ قَالَتۡ هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَّهِۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَرۡزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيۡرِ حِسَابٍ
پس پروردگارش او را با پذیرشی نیکو پذیرفت و به شایستگی پرورشش داد و زکریا را سرپرست او ساخت؛ هر بار که زکریا در محراب بر او وارد میشد، نزد او روزیای مییافت. گفت: «ای مریم، این از کجا برای تو آمده است؟» گفت: «این از جانب خداست؛ همانا خداوند به هر کس بخواهد، بیشمار روزی میدهد».
هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُۥۖ قَالَ رَبِّ هَبۡ لِي مِن لَّدُنكَ ذُرِّيَّةٗ طَيِّبَةًۖ إِنَّكَ سَمِيعُ ٱلدُّعَآءِ
همانجا بود که زکریا پروردگار خویش را خواند و گفت: «پروردگارا، از نزد خود فرزندی پاکیزه به من عطا فرما، که تو شنوای دعایی».
فَنَادَتۡهُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَهُوَ قَآئِمٞ يُصَلِّي فِي ٱلۡمِحۡرَابِ أَنَّ ٱللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحۡيَىٰ مُصَدِّقَۢا بِكَلِمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَسَيِّدٗا وَحَصُورٗا وَنَبِيّٗا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
پس در حالی که در محراب ایستاده و به نماز مشغول بود، فرشتگان ندایش دادند که: «خداوند تو را به [ولادت] یحیی بشارت میدهد، که تصدیقکنندهٔ کلمهای از جانب خدا [یعنی عیسی] و سرور، خویشتندار [از شهوات]، و پیامبری از شایستگان است».
قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِي غُلَٰمٞ وَقَدۡ بَلَغَنِيَ ٱلۡكِبَرُ وَٱمۡرَأَتِي عَاقِرٞۖ قَالَ كَذَٰلِكَ ٱللَّهُ يَفۡعَلُ مَا يَشَآءُ
[زکریا] گفت: «پروردگارا، چگونه مرا پسری خواهد بود در حالی که پیری به سراغم آمده و همسرم نیز نازاست؟» فرمود: «اینگونه است؛ خدا هر چه را بخواهد انجام میدهد.»
قَالَ رَبِّ ٱجۡعَل لِّيٓ ءَايَةٗۖ قَالَ ءَايَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ ٱلنَّاسَ ثَلَٰثَةَ أَيَّامٍ إِلَّا رَمۡزٗاۗ وَٱذۡكُر رَّبَّكَ كَثِيرٗا وَسَبِّحۡ بِٱلۡعَشِيِّ وَٱلۡإِبۡكَٰرِ
گفت: «پروردگارا، برای من نشانهای قرار ده.» فرمود: «نشانهٔ تو این است که سه روز با مردم جز با اشاره سخن نگویی؛ و پروردگارت را بسیار یاد کن و در شامگاهان و بامدادان [او را] تسبیح گوی.»
بیان آیات
خدای متعال میفرماید: «إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مٰا فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (آنگاه که همسر عمران گفت: پروردگارا، من آنچه را در شکم دارم برای تو نذر کردم که آزاد [از هر قیدی و در خدمت تو] باشد؛ پس از من بپذیر که همانا تویی شنوای دانا). «نذر» آن است که انسان چیزی را که بر او واجب نیست، بر خویش واجب گرداند. «تحریر» رها ساختن از بند و قید است؛ و آزادسازی برده از بردگی («تحریر العبد») نیز از همین باب است. نگارش و پاکنویس کردن کتاب («تحریر الکتاب») نیز گویی رها ساختن معانی از ظرف ذهن و اندیشه است. و «تقبّل» به معنای پذیرفتن همراه با میل و خشنودی است؛ مانند پذیرش هدیه، اجابت دعا و مانند آن.
در عبارتِ «قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مٰا فِي بَطْنِي» (همسر عمران گفت: پروردگارا، من آنچه را در شکم دارم برای تو نذر کردم...) دلالتی است بر اینکه او این سخن را در دوران بارداریاش گفته و بارداری او نیز از عمران بوده است. همچنین این کلام خالی از این اشاره نیست که همسرش عمران در آن هنگام زنده نبوده است؛ وگرنه او نمیتوانست در نذرِ آزادسازیِ جنین خویش تا این اندازه مستقل تصمیم بگیرد. بر این مطلب، آیهٔ دیگری نیز که پس از این میآید دلالت دارد؛ آنجا که خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلٰامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ» (و تو نزد آنان نبودی آنگاه که قلمهایشان را [برای قرعهکشی] میافکندند تا کدامیک سرپرستی مریم را عهدهدار شود؛ آل عمران: ۴۴)، همانطور که بیان آن خواهد آمد.
روشن است که آزادسازیِ فرزند از سوی پدر یا مادر، آزادی از بردگی نیست؛ بلکه رها ساختن او از قید ولایتی است که والدین بر فرزند دارند؛ از حیث تربیت او، بهکارگیریاش در مقاصد خویش و واجب بودنِ اطاعتش از آنان. بنابراین با این آزادسازی، فرزند از سلطهٔ پدر و مادر در به خدمت گرفتنِ او خارج میشود. و اگر این آزادسازی برای خدای سبحان نذر شده باشد، فرزند در ولایت خدا درمیآید تا او را عبادت و خدمت کند؛ یعنی در معابد، کنیسهها و مکانهای ویژهٔ عبادتِ خدای متعال خدمتگزاری نماید، در همان دورانی که اگر این نذر نبود، تحت ولایت پدر و مادرش میبود. و گفته شده است:
رسم آنان چنین بود که فرزند را برای خدا آزاد میکردند؛ در نتیجه پدر و مادر او را در منافع خویش به کار نمیگرفتند و در نیازهای خود صرف نمیکردند، بلکه او را در کنیسه (معبد) میگذاشتند تا آنجا را جارو کند و خدمت نماید و از آنجا بیرون نمیرفت تا به سن بلوغ برسد. آنگاه میان ماندن و رفتن مخیر میشد؛ اگر دوست میداشت بماند میماند، و اگر رفتن را ترجیح میداد به دنبال کار خویش میرفت.
در این سخن دلالتی است بر اینکه او باور داشت آنچه در شکم دارد پسر است نه دختر؛ چراکه با پروردگار خویش از روی قاطعیت و یقین، و بدون هیچ شرط و تعلیقی مناجات میکند و میگوید: «نَذَرْتُ لَكَ مٰا فِي بَطْنِي مُحَرَّراً» (نذر کردم آنچه در شکم دارم برای تو آزاد باشد)، بدون آنکه مثلاً بگوید: «اگر پسر باشد» یا مانند آن.
مذکر آمدنِ تعبیر «مُحَرَّراً» نیز صرفاً از این جهت نیست که حال برای «مٰا»ی موصوله باشد (که در آن لفظ مذکر و مؤنث یکسان میآید)؛ چراکه اگر او آزادسازیِ جنینش را، چه پسر میبود و چه دختر، نذر کرده بود، دیگر وجهی برای این سخنِ همراه با اندوه و حسرتش به هنگام زایمان باقی نمیماند که گفت: «رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهٰا أُنْثيٰ» (پروردگارا، من او را دختر به دنیا آوردم)؛ و نیز وجه روشنی برای کلام خدای متعال نمیماند که میفرماید: «وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثيٰ» (و خدا به آنچه او به دنیا آورد داناتر است و پسر همانند دختر نیست)، چنانکه بیان آن خواهد آمد.
حکایتِ سخن همسر عمران از سوی خدای متعال با لحنی حاکی از یقین، نشان میدهد که این باور او بر پایهٔ حدس و گمانِ بیپایه یا اعتماد بر پارهای نشانههای حدسی نبوده است؛ نشانههایی که معمولاً بر اساس تجربه و مانند آن به ذهن زنان خطور میکند، چرا که همهٔ اینها گمان است و گمان هیچگاه انسان را از حق بینیاز نمیکند، و سخن خدای متعال نیز هیچ باطلی را در بر ندارد مگر آنکه نادرستیاش را آشکار کند. خدای متعال میفرماید: «اللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثيٰ وَ مٰا تَغِيضُ الْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ» (رعد: ۸: خدا میداند هر مادهای چه باری برمیدارد و رحمها چه چیزی را میکاهند و چه میافزایند) و میفرماید: «عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَهِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي الْأَرْحٰامِ» (لقمان: ۳۴: آگاهی از رستاخیز نزد اوست و باران را فرو میفرستد و آنچه را در رحمهاست میداند)؛ بنابراین، آگاهی از آنچه در رحمهاست را از امور غیبی و ویژهٔ خود دانسته است. همچنین خدای متعال میفرماید: «عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَليٰ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضيٰ» (جن: ۲۷: [او] دانای نهان است و هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیسازد، مگر کسی را که بپسندد)؛ پس علم دیگران به غیب را به وحی بازگردانده است. از این رو، نقل سخن قاطعانهٔ او دربارهٔ امری که آگاهی از آن ویژهٔ خدای پاک و منزه است، نشان میدهد علم او به پسر بودنِ آنچه در شکم داشت بهگونهای به وحی منتهی میشده است. به همین دلیل، هنگامی که دریافت نوزاد دختر است، از داشتن فرزندی پسر ناامید نشد و بار دیگر با قاطعیت و یقین گفت: «وَ إِنِّي أُعِيذُهٰا بِكَ وَ ذُرِّيَّتَهٰا مِنَ الشَّيْطٰانِ الرَّجِيمِ» (و من او و نسلش را از شیطان راندهشده در پناه تو میآورم)؛ پس برای او نسلی را قطعی دانست، در حالی که ظاهراً راهی برای دانستن این موضوع وجود نداشت.
مفعول سخن او در عبارت «فَتَقَبَّلْ مِنِّي» (پس از من بپذیر)، هرچند در کلام ذکر نشده، اما ممکن است یکی از دو مورد باشد:
نخست نذر او از آن جهت که عملی شایسته است، و دوم خودِ آن فرزندی که برای خدمت آزاد کرده است؛ با این حال، کلام خدای متعال که میفرماید:
«فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ» (پس پروردگارش او را با پذیرشی نیکو پذیرفت)،
خالی از اشاره یا دلالت بر این نکته نیست که مقصود او، پذیرفته شدنِ همان فرزندِ آزادشده برای خدمت بوده است.
خدای متعال میفرماید: «فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهٰا أُنْثىٰ» (پس چون او را به دنیا آورد، گفت: پروردگارا، من او را دختر به دنیا آوردم). بهکار بردن ضمیر مؤنث («ها» در «وضعتها») بهجای «آنچه در شکم داشت»، کوتاهگوییِ لطیفی است؛ و معنا این است: چون آنچه را در شکم داشت به دنیا آورد و دریافت که دختر است، گفت: «رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهٰا أُنْثىٰ». این سخن برای ابراز حسرت و اندوه گفته شده است نه صرفاً خبر دادن، و این نکته آشکار است.
خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثىٰ» (و خدا به آنچه او به دنیا آورده بود داناتر است، و پسر مانند دختر نیست). این دو عبارت، جملههای معترضه (میانجمله) هستند و هر دو سخنِ خدای متعالاند نه سخن همسر عمران؛ و چنین نیست که جملهٔ دوم سخن او و جملهٔ اول سخن خدا باشد.
سخنِ خدا بودنِ جملهٔ نخست آشکار است؛ اما از آنجا که سخن همسر عمران یعنی «رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهٰا أُنْثىٰ» برای ابراز اندوه بود، ظاهرِ کلام الهی یعنی «وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ» در پی بیان این است که ما خود میدانیم این نوزاد دختر است، اما با این تقدیر خواستیم آرزوی او را به بهترین صورت و پسندیدهترین راه برآورده سازیم؛ و اگر او میدانست ما با دختر قرار دادن نوزادش چه اراده کردهایم، هرگز آنگونه اندوهگین و حسرتزده نمیشد؛ چرا که آن پسری که او آرزویش را داشت، هرگز ممکن نبود مانند این دختری شود که به او بخشیدیم، و آثاری که بر آفرینش این دختر مترتب شد بر آن پسر مترتب نمیگشت. نهایتِ کار آن پسر این بود که مانند عیسی پیامبری شود که کور مادرزاد و مبتلا به پیسی را شفا دهد و مردگان را زنده سازد؛ اما بهواسطهٔ این دختر، کلمهٔ خدا به کمال میرسد و او فرزندی بدون پدر به دنیا میآورد، و خود و پسرش نشانهای برای جهانیان میشوند؛ فرزندی که در گهواره با مردم سخن میگوید و روح و کلمهای از سوی خدا خواهد بود که مَثَل او نزد خدا همچون مَثَل آدم است؛ افزون بر دیگر نشانههای درخشان در آفرینش این دختر پاک و پربرکت و ولادت فرزندش عیسی (ع).
از اینجا آشکار میشود که فرمودهٔ خدای متعال: «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثىٰ» (و پسر مانند دختر نیست) سخنِ خودِ اوست نه سخن همسر عمران؛ چرا که اگر سخن او بود، سزاوار بود گفته شود «دختر مانند پسر نیست» نه برعکس. این نکته روشن است؛ زیرا کسی که امید چیزی شریف یا مقامی والا را دارد و سپس چیزی کمتر از آن نصیبش میشود، هنگام اندوه و حسرت میگوید: «این چیزی که یافتم، آن نیست که میخواستم و میجستم» یا «آنچه نصیبم شد مانند آنچه امید داشتم نیست»، و هرگز نمیگوید: «آنچه امید داشتم مانند این چیزی که روزیام شده نیست». از این بیان روشن میشود که «الف و لام» در هر دو واژهٔ «الذکر» و «الانثی» یا تنها در «الانثی» برای عهد (اشاره به همان فردِ مشخص و مورد نظر) است.
بیشتر مفسران جملهٔ «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثيٰ» (و پسر مانند دختر نیست) را ادامهٔ سخنِ همسر عمران دانستهاند و در توجیهِ مقدّم شدن «پسر» بر «دختر» دچار تکلّف شده و توجیههایی آوردهاند که هیچ حاصلی ندارد؛ هر کس خواهان آن است، به کتابهای خودِ آنان مراجعه کند.
خدای متعال میفرماید: «وَ إِنِّي سَمَّيْتُهٰا مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُهٰا بِكَ وَ ذُرِّيَّتَهٰا مِنَ الشَّيْطٰانِ الرَّجِيمِ» (و من نامش را مریم نهادم، و او و فرزندانش را از شیطان راندهشده به پناه تو میسپارم). بر پایهٔ آنچه گفتهاند، معنای «مریم» در زبان آنان «زن عبادتپیشه و خدمتگزار» است. از همین نکته، هم علّتِ پیشدستیِ او در نامگذاری نوزاد هنگام ولادت روشن میشود و هم دلیلِ اینکه خدای متعال نامگذاریاش به این نام را بازگو فرموده است؛ چرا که او وقتی ناامید شد از اینکه فرزندش پسری باشد که برای عبادت و خدمتِ معبد آزاد (نذر) گردد، بیدرنگ این نام را بر او گذاشت و با این نامگذاری، او را برای عبادت و خدمت آماده ساخت. بنابراین، سخن او که گفت: «وَ إِنِّي سَمَّيْتُهٰا مَرْيَمَ» (و من نامش را مریم نهادم) بهمنزلهٔ آن است که بگوید: من فرزندی را که به دنیا آوردهام برای تو آزاد و وقف کردم. و دلیلِ اینکه این سخنِ او در معنای نذر است، کلام خدای متعال است که میفرماید:
«فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً» (پس پروردگارش او را به پذیرشی نیکو پذیرفت و او را به روییدنی نیکو پرورش داد... تا پایان آیه).
سپس او و فرزندانش را از شیطان راندهشده به خدا پناه داد تا عبادت و خدمتگزاری برای او سامان یابد و نامش با خودِ او همخوانی داشته باشد.
سخن دربارهٔ عبارتِ «وَ ذُرِّيَّتَهٰا» (و فرزندانش)، از این جهت که سخنی مطلق و بدون هرگونه شرط و قید است و برای کسی که از آینده آگاهی ندارد شایسته نیست در مقامِ گفتوگو چنین ادعایی به زبان آورد—با آنکه آیندهٔ انسان از امور غیبی است که جز خدای پاک و منزه کسی آن را نمیداند—همانند سخنی است که دربارهٔ کلامِ پیشین او گذشت که گفته بود: «رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مٰا فِي بَطْنِي مُحَرَّراً» (پروردگارا، من آنچه در شکم دارم برای تو نذر کردم که آزاد [از هر قید و وقفِ خدمت] باشد). پس ماجرا جز این نبوده است که او میدانست از عمران فرزندی پسر و شایسته روزیاش خواهد شد؛ سپس هنگامی که باردار شد و عمران درگذشت، شک نکرد که آنچه در شکم دارد همان فرزندِ وعدهدادهشده است؛ اما چون نوزاد را به دنیا آورد و خطای حدسش بر او آشکار گشت، یقین کرد که آن پسرِ موعود را از نسل همین دخترِ به دنیا آمده روزی خواهد گرفت. از این رو، نذرِ خود را از پسر به دختر برگرداند و نام او را «مریم» (زن عبادتپیشه، خدمتگزار) نهاد و او و نسلش را از شیطان راندهشده به پناه خدا سپرد. این همان نکتهای است که تدبّر در کلام خدای متعال به دست میدهد.
خدای متعال میفرماید: «فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً» (پس پروردگارش او را به پذیرشی نیکو پذیرفت و او را به روییدنی نیکو پرورش داد). «قبول» (پذیرش) هرگاه با قیدِ «حسن» (نیکو) همراه شود، از نظر معنایی همان «تقبّل» است که به معنای پذیرش از روی خشنودی و رضایت است. بنابراین، کلام در معنای این سخن ماست که بگوییم: پروردگارش او را با کمال رضایت پذیرا شد. و اینکه مفهوم تقبّل را به پذیرشِ نیکو تحلیل کرده، برای آن است که دلالت کند نیکوییِ پذیرش در کلام مقصود بوده است؛ و نیز به دلیل بزرگداشت و احترامی آشکار است که در تصریح به نیک بودنِ پذیرش نهفته است.
و از آنجا که در برابر این دو جمله—یعنی سخن خداوند از «فَتَقَبَّلَهٰا» (پس او را پذیرفت) تا «حَسَناً» (نیکو)—آن دو جمله در گفتارِ مادرش از «وَ إِنِّي سَمَّيْتُهٰا» (و من نامش نهادم) تا «اَلرَّجِيمِ» (راندهشده) قرار گرفته است، مقتضای تطبیق و همخوانی این است که جملهٔ «فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ» (پس پروردگارش او را به پذیرشی نیکو پذیرفت) پذیرشِ این سخنِ او باشد که گفت «و إني سميتها مريم» (و من نامش را مریم نهادم)، و جملهٔ «وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً» (و او را به روییدنی نیکو پرورش داد) پذیرش و اجابتِ این سخنِ او باشد که گفت «وَ إِنِّي أُعِيذُهٰا بِكَ وَ ذُرِّيَّتَهٰا مِنَ الشَّيْطٰانِ الرَّجِيمِ» (و من او و فرزندانش را از شیطان راندهشده به پناه تو میسپارم). بنابراین مقصود از پذیرفتنِ او با پذیرشی نیکو، پذیرش به معنای قبولِ تقربجوییِ همسر عمران با نذر خود و دادن پاداش اخروی به عمل او نیست؛ چرا که پذیرش به خودِ مریم نسبت داده شده است نه به نذر—و این نکته آشکار است—بلکه مقصود، پذیرشِ این دختر از آن جهت است که «مریم» نامیده شده و آزاد (وقف عبادت) گشته است؛ در نتیجه معنای آن به برگزیدنِ او (اصطفا) بازمیگردد (و پیشتر گذشت که معنای اصطفا، تسلیمِ کامل در برابر خدای پاک و منزه است)؛ پس این نکته را دریاب.
و مقصود از رویاندنِ او به روییدنی نیکو، بخشیدنِ رشد و پاکی به او و فرزندانش است؛ و افاضهٔ حیاتی به او و نسلی که از او پدید میآید؛ حیاتی که دمیدنهای فریبندهٔ شیطان و پلیدیِ وسوسه و نیرنگش بدان راه نمییابد، و این همان طهارت و پاکیزگی است.
و این دو امر—یعنی پذیرش نیکو که به برگزیدن (اصطفا) بازمیگردد، و پرورشِ نیکو که به پاک گردانیدن (تطهیر) برمیگردد—همان دو حقیقتی هستند که در ادامهٔ این آیات، کلام خدای متعال به آنها اشاره دارد، آنجا که میفرماید: «وَ إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِكَهُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاكِ وَ طَهَّرَكِ الآيه» (و هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند تو را برگزیده و پاک گردانیده است... تا پایان آیه)؛ و به خواست خدای عزیز و مقتدر، آن را به روشنی توضیح خواهیم داد.
بدین ترتیب روشن شد که برگزیدگیِ مریم و پاک گردانیدنش، در واقع پاسخی به دعای مادرش بود؛ چنانکه برگزیدهشدنِ او بر زنانِ جهانیان در ولادتِ عیسی و نشانه بودنِ او و پسرش برای جهانیان، تصدیقی است بر این سخنِ خدای متعال که: «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثىٰ» (و پسر مانند دختر نیست [آلعمران: ۳۶]).
خدای متعال میفرماید: «وَ كَفَّلَهٰا زَكَرِيّٰا» (و زکریا را سرپرست او ساخت). سرپرستیِ او از این رو به زکریا رسید که قرعه به نامش افتاد؛ چراکه آنان در پذیرفتنِ سرپرستیِ مریم با یکدیگر کشمکش داشتند و سپس توافق کردند که میان خود قرعه بیندازند، و قرعه به نام زکریا درآمد؛ همانطور که این سخن خدای متعال بر آن دلالت دارد:
«وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلٰامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (و تو نزد آنان نبودی آنگاه که قلمهای خود را [برای قرعهکشی] میافکندند تا کدامیک سرپرستی مریم را بر عهده گیرد، و نزد آنان نبودی آنگاه که با یکدیگر کشمکش میکردند [آلعمران: ۴۴]) تا آخر آیه.
خدای متعال میفرماید: «كُلَّمٰا دَخَلَ عَلَيْهٰا زَكَرِيَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً» (هر بار که زکریا در محراب بر او وارد میشد، نزد او روزیای مییافت...) تا آخر آیه. محراب، جایگاهِ ویژهای برای عبادت در مسجد یا خانه است. راغب گفته است: «و دربارهٔ محرابِ مسجد، گفتهاند:
از آن رو محراب نامیده شده که جایگاهِ جنگیدن با شیطان و هوای نفس است. و گفته شده: بدین جهت محراب نام گرفته که سزاوار است انسان در آن، حریب (یعنی پیراسته و بیبهره) از دلمشغولیهای دنیا و پراکندگیِ خاطر باشد. و گفته شده: اصل آن این است که محرابِ خانه، بالا و صدرِ مجلس بوده، و هنگامی که مسجدها ساخته شد، صدرِ مسجد نیز به همین نام خوانده شد. و گفته شده: بلکه اصلِ محراب در مسجد است و نامی است که به صدرِ مجلس اختصاص یافته، و صدرِ خانه را نیز به تشبیه با محرابِ مسجد، محراب نامیدهاند؛ و این وجه درستتر به نظر میرسد. خدای عزیز و بزرگ فرموده است: «يَعْمَلُونَ لَهُ مٰا يَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِيبَ وَ تَمٰاثِيلَ» (برای او هر چه میخواست از بناهای بلند و نیایشگاهها و تندیسها میساختند [سبأ: ۱۳])؛ پایان سخن راغب.»
برخی نیز یادآور شدهاند که محراب در اینجا همان چیزی است که اهل کتاب از آن به «مذبح» (قربانگاه یا جایگاه ویژهٔ نیایش) تعبیر میکنند؛ و آن اتاقی ویژه (مقصوره) در پیشگاهِ معبد است که دری دارد و با پلکانی چندپله به آن بالا میروند، و هر کس در آن باشد، از دیدِ حاضران در معبد پوشیده میماند.
میگویم: ریشهٔ ساختنِ مقصوره (اتاقکِ ویژهٔ امام) در اسلام نیز به همین سنت بازمیگردد.
نکره آمدنِ کلمهٔ «رِزْقاً» (روزیای نامشخص) اشاره به این دارد که آن رزق، خوراکی غیرمعمول و نامتعارف بوده است؛ همانطور که گفتهاند زکریا میوهٔ زمستان را در تابستان و میوهٔ تابستان را در زمستان نزد او مییافت. مؤیدِ این نکته آن است که اگر از جنسِ رزقهای معمول میبود، و نکره بودنش فقط میرساند که زکریا محرابِ او را هیچگاه خالی از غذا نمیدید بلکه همواره رزقی نزد او بود، زکریا در پاسخ به پرسش خود که: «يٰا مَرْيَمُ أَنّٰى لَكِ هٰذٰا» (ای مریم، این از کجا برایت آمده؟)، با این سخنِ مریم که گفت: «هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ...» (این از جانب خداست، همانا خدا روزی میدهد...) قانع نمیشد؛ زیرا این احتمال وجود داشت که برخی از رفتوآمدکنندگان به معبد، با نیتی خوب یا بد، آن غذا را برایش آورده باشند.
افزون بر این، کلام خدای متعال که میفرماید: «هُنٰالِكَ دَعٰا زَكَرِيّٰا رَبَّهُ...» (آنجا بود که زکریا پروردگارش را خواند... [آلعمران: ۳۸]) نشان میدهد که زکریا وجودِ این روزی نزد مریم را کرامتی الهی و خارقالعاده به شمار آورد، و همین نکته سبب شد از خدا بخواهد که از جانب خویش نسلی پاکیزه به او عطا کند. پس آن روزی چنان بود که وجودش نشان میداد کرامتی از سوی خدای پاک و منزه برای مریمِ پاکیزه است؛ و این سخنِ خدای متعال که: «قٰالَ يٰا مَرْيَمُ...» (گفت: ای مریم...) نیز به طوری که بیانش خواهد آمد، همین را میرساند.
و اینکه سخنِ او یعنی «قٰالَ يٰا مَرْيَمُ أَنّٰى لَكِ...» (گفت: ای مریم، این از کجا برایت آمده؟...)، به صورت فصلی مستقل و بدون عطف آمد بر عبارتِ:
«وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً» (نزد او روزیای مییافت)،
نشان میدهد که زکریا (ع) فقط یک بار این سخن را به مریم گفت و او نیز پاسخی داد که زکریا را قانع کرد و یقین یافت که آن روزی کرامتی برای مریم است؛ و درست در همانجا بود که به درگاه پروردگارش دعا کرد و نسلی پاکیزه خواست.
خدای متعال میفرماید: «هُنٰالِكَ دَعٰا زَكَرِيّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً طَيِّبَهً...» (همانجا بود که زکریا پروردگار خویش را خواند و گفت: پروردگارا، از نزد خود فرزندی پاک به من ببخش...). «طَيِّب» بودنِ هر چیز، سازگاری و تناسبِ آن با صاحبش در همان جهتی است که آن را برایش میخواهد؛ پس «سرزمین پاکیزه» (بلد طیّب)، سرزمینی است که از نظر آب، هوا، روزی و مانند اینها با زندگیِ ساکنانش سازگار باشد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ» (و سرزمین پاکیزه گیاهش به اذن پروردگارش بیرون میآید؛ اعراف: ۵۸). و زندگی و معیشت پاکیزه (عیشه و حیات طیّبه)، حیاتی است که اجزای گوناگونش با یکدیگر هماهنگ باشد و دلِ صاحبش در آن آرام گیرد؛ و از همین ریشه است واژهٔ «طیب» برای عطر خوشبو و پاکیزه. بنابراین، «فرزند پاک» (ذُرّیّت طیّبه) مثلاً برای پدر، فرزندِ شایستهای است که از حیث صفات و رفتار، با امید و آرزوی پدر سازگار و هماهنگ باشد.
از آنجا که انگیزهٔ زکریا (ع) در گفتنِ: «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً طَيِّبَهً» (پروردگارا، از نزد خود فرزندی پاک به من ببخش)، مشاهدهٔ ماجرای مریم و بهویژه کرامت و ارجِ او نزد خدا بود و قلبش از شأن و منزلت او لبریز شده بود، عنان اختیار از دست داد و بیدرنگ از خداوند خواست که فرزندی همتای مریم در منزلت و کرامت به او عطا کند. پس «طیّب بودنِ فرزند او» بدین معناست که کرامتِ مریم نزد خدا و شخصیت والای درونیاش را دارا باشد. به همین سبب، دعایش دقیقاً در همان چیزی که از خدا خواسته بود اجابت شد و یحیی به او بخشیده شد؛ پیامبری که شبیهترینِ انبیا به عیسی (ع) بود و از حیث برخورداری از صفات کمال و کرامتِ عیسی و مادرِ صدّیقهاش مریم، جامعترینِ مردم به شمار میرفت. بر همین اساس بود که خدای متعال او را «یحیی» نامید و وی را تصدیقکنندهٔ کلمهای از جانب خدا (عیسی)، سرور، خویشتندار [از تمایلات نفسانی و ازدواج] و پیامبری از شایستگان قرار داد؛ و این اوصاف نزدیکترین ویژگیهایی است که انسانی ممکن است در آنها به مریم و فرزندش عیسی (ع) شباهت پیدا کند، چنانکه به خواست خدای متعال، شرح آن خواهد آمد.
خدای متعال میفرماید: «فَنٰادَتْهُ الْمَلاٰئِكَهُ وَ هُوَ قٰائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرٰابِ أَنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيِيٰ...» (پس در حالی که او در محراب ایستاده و به نماز مشغول بود، فرشتگان ندایش دادند که همانا خداوند تو را به یحیی بشارت میدهد... تا آخر آیه). ضمیرهای غایب («نادَتْهُ»، «هُوَ») و ضمیرهای خطاب («يُبَشِّرُكَ») همگی به زکریا برمیگردد. و واژههای «بُشْريٰ»، «إِبْشار» و «تَبْشیر» به معنای خبر دادن از چیزی است که انسان از رخ دادن و وجود آن شادمان میشود.
و این سخن پروردگار که: «أَنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيِيٰ» (خداوند تو را به یحیی مژده میدهد)، گواه آن است که نامگذاریِ او به «یحیی»، مستقیماً از سوی خداوند صورت گرفته است؛ چنانکه آیههای مشابه این آیات در سورهٔ مریم نیز بر این دلالت دارند؛ خدای متعال میفرماید: «يٰا زَكَرِيّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ يَحْييٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا» (ای زکریا، ما تو را به پسری که نامش یحیی است بشارت میدهیم، در حالی که پیش از این برای او همنامی قرار نداده بودیم؛ مریم: ۷).
نامگذاریِ او به «یحیی» و اینکه این نامگذاری از سوی خدای پاک و منزه در همان آغازِ بشارت به زکریا و پیش از ولادت و آفرینشِ یحیی انجام گرفت، مؤید همان نکتهای است که پیشتر گفتیم: آنچه زکریا از پروردگارش درخواست کرد، این بود که فرزندی به او روزی فرماید که شأن و منزلتش همانند شأن مریم باشد؛ و مریم و فرزندش عیسی (ع) در حقیقت نشانهای یگانه بودند، چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ جَعَلْنٰاهٰا وَ ابْنَهٰا آيَهً لِلْعٰالَمِينَ» (و او و فرزندش را نشانهای برای جهانیان قرار دادیم).
بنابراین از سوی خدای پاک و منزه، در حق یحیی همان اموری رعایت شد که در حق آن دو (مریم و عیسی) رعایت شده بود. و چون در عیسی، کمالِ آنچه در مریم وجود داشت لحاظ گردیده بود، در حق یحیی نیز شباهت تمام و همتاییِ کامل با عیسی (ع) تا سرحدِّ امکان رعایت شد. البته در همهٔ این جهات، تقدّمِ کامل از آنِ عیسی بود؛ چرا که وجود او پیش از استجابتِ دعای زکریا دربارهٔ یحیی مقدر شده بود. از همین رو عیسی بر یحیی پیشی داشت، از جمله در اینکه از پیامبران اولواالعزم و صاحب شریعت و کتاب و کمالات دیگر بود؛ ولی آن دو پیامبر و سرگذشتشان در هر آنچه ممکن بود، نهایتِ شباهت را به یکدیگر داشتند.
اگر خواهان تصدیق آنچه گفتیم باشی، در آنچه خدای متعال از داستان آن دو در سورهٔ مریم آورده تدبر کن؛ که دربارهٔ یحیی فرمود: «يٰا زَكَرِيّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ يَحْييٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا -إلي أن قال-: يٰا يَحْييٰ خُذِ الْكِتٰابَ بِقُوَّهٍ وَ آتَيْنٰاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَكٰاهً وَ كٰانَ تَقِيًّا وَ بَرًّا بِوٰالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبّٰاراً عَصِيًّا وَ سَلاٰمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا» (ای زکریا! ما تو را به پسری بشارت میدهیم که نامش یحیی است و پیش از این همنامی برای او قرار ندادهایم... تا آنجا که فرمود: ای یحیی! کتاب را با قوت بگیر؛ و در کودکی به او حکمت و داوری دادیم، و از نزد خویش مهربانی و پاکی [عطا کردیم] و او پرهیزگار بود و به پدر و مادرش نیکی میکرد و هرگز زورگویی نافرمان نبود. و سلام بر او روزی که زاده شد و روزی که میمیرد و روزی که زنده برانگیخته میشود [مریم: ۱۵]). و دربارهٔ عیسی (ع) فرمود: «فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا -إلي أن قال:- إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاٰماً زَكِيًّا -إلي أن قال-: قٰالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَهً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَهً مِنّٰا -إلي أن قال-: فَأَشٰارَتْ إِلَيْهِ قٰالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كٰانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا قٰالَ إِنِّي عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِيَ الْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا وَ جَعَلَنِي مُبٰارَكاً أَيْنَ مٰا كُنْتُ وَ أَوْصٰانِي بِالصَّلاٰهِ وَ الزَّكٰاهِ مٰا دُمْتُ حَيًّا وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبّٰاراً شَقِيًّا وَ السَّلاٰمُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا» (پس روح خویش را بهسوی او فرستادیم... تا آنجا که گفت: من فقط فرستادهٔ پروردگار توأم تا به تو پسری پاکیزه ببخشم... تا آنجا که فرمود: پروردگارت فرمود: این بر من آسان است و تا او را نشانهای برای مردم و رحمتی از سوی خویش قرار دهیم... تا آنجا که فرمود: پس [مریم] به او اشاره کرد. گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم؟ گفت: من بندهٔ خدایم، به من کتاب داده و مرا پیامبر گردانیده است، و هر جا که باشم مرا با برکت ساخته و تا زندهام مرا به نماز و زکات سفارش فرموده است، و مرا نسبت به مادرم نیکوکار کرده و زورگویی تیرهبخت نساخته است؛ و سلام بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم [مریم: ۳۳]). و آیات همین سورهای که در آن هستیم [سورهٔ آلعمران] نیز هنگام تطبیق، از جهت دلالت بر نزدیکی و همگونیِ شأن آن دو، نزدیک به این آیات است.
خلاصه آنکه خدای پاک و منزه او را «یحیی» نامید و فرزند مریم را «عیسی» نام نهاد—که بنا بر آنچه گفته شده، به معنای «میزیَد/زندگانی مییابد» (یعیش) است—و او را تصدیقکنندهٔ کلمهای از سوی خود قرار داد که همان عیسی است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «بِكَلِمَهٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي » (به کلمهای از جانب خویش که نامش مسیح عیسی است [آلعمران: ۴۵])، و در کودکی به او حکمت و داوری داد و کتاب آموخت، همانگونه که با عیسی چنین کرد؛ و او را مهربانیای از نزد خویش، و پاکی، و نیکوکار به پدر و مادرش و به دور از زورگویی و سرکشی برشمرد، چنانکه عیسی نیز چنین بود؛ و در سه جایگاه [تولد، مرگ و رستاخیز] بر او سلام فرستاد، همانند عیسی؛ و او را «سیّد» (پیشوا و بزرگ) شمرد، چنانکه عیسی را نزد خود «وجیه» (آبرومند و والامقام) قرار داد؛ و او را همچون عیسی «حصور» (خویشتندار از شهوات)، پیامبر و از شایستگان ساخت. همهٔ اینها پاسخی بود به درخواست و دعای زکریا، آنگاه که از مشاهدهٔ ماجرای مریم و جایگاه شگفتانگیز و کرامت او نزد خدا دلش لبریز شد و همانگونه که بیان شد، نسلی پاکیزه و جانشینی مورد رضایت طلب نمود.
و در سخن خداوند: «مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّٰهِ» (تصدیقکنندهٔ کلمهای از جانب خدا) دلالتی است بر اینکه او از دعوتکنندگان بهسوی آیین عیسی بوده است؛ چرا که مقصود از «کلمه» همان عیسی مسیح است، چنانکه خدای متعال در ذیل همین آیات در بشارت روح به مریم از آن یاد کرده است.
«سَيِّد» کسی است که ادارهٔ امور تودهٔ مردم و جامعهشان را در زندگی و معیشت، یا در فضیلتی از فضایل پسندیده نزد آنان بر عهده میگیرد؛ سپس کاربرد آن در «شریف و بزرگِ قوم» رواج یافت، چرا که تصدی این امور مستلزم شرافتی برخاسته از حکومت، مال یا فضیلتی دیگر است.
و «حَصُور» کسی است که با زنان نزدیکی نمیکند؛ و مراد از آن در آیه، به قرینهٔ سیاق، کسی است که از روی زهد و برای رویگردانی از خواستههای نفسانی از این کار خودداری میورزد.
خدای متعال میفرماید: «قٰالَ رَبِّ أَنّٰي يَكُونُ لِي غُلاٰمٌ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَ امْرَأَتِي عٰاقِرٌ» (گفت: پروردگارا! چگونه برای من پسری خواهد بود در حالی که پیری به من رسیده و همسرم نازاست؟ [آلعمران: ۴۰])؛ این سخن، پرسشی برای ابراز شگفتی و آگاهی از چگونگی امر است، نه از سر بعید دانستن و ناممکن شمردن، با اینکه بشارت به صراحت آمده بود و معلوم بود که خدای پاک و منزه فرزندی را که او خواسته بود روزیاش خواهد کرد؛ بهویژه آنکه او همین دو صفت را که منشأ شگفتی و پرسش قرار داد، بنا بر آنچه در سورهٔ مریم آمده، در ضمن درخواست خود نیز آورده بود؛ آنجا که گفت: «رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعٰائِكَ رَبِّ شَقِيًّا وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي وَ كٰانَتِ امْرَأَتِي عٰاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا» (پروردگارا! استخوانم سست شده و پیری بر سرم شعله کشیده است، و پروردگارا! هرگز در دعای تو بیبهره نبودهام. و من پس از خود از خویشاوندانم بیمناکم و همسرم نازاست؛ پس از نزد خویش جانشینی به من ببخش [مریم: ۴-۵]).
اما این مقام، معنای دیگری را مجسم میکند: گویی زکریا (ع) هنگامی که با مشاهدهٔ ماجرای مریم دگرگونحال شد و به یاد بیفرزندی و قطع شدن نسل خویش افتاد، بیاختیار از پروردگارش چیزی را خواست که خواست؛ و در دعای خود اموری را یادآور شد که سهم بسزایی در اندوه و تأثر او داشت، یعنی رسیدن به کهنسالی و نازا بودن همسرش. پس چون دعایش به اجابت رسید و به فرزند مژده داده شد، گویی از آن حالتی که داشت به خود آمد و هشیار شد، و از این امر شگفتزده گشت که چگونه در حالی که خود به پیری رسیده و همسرش نازاست صاحب فرزند میشود؛ بدینگونه، آنچه پیشتر غبار ناامیدی و سیمای اندوه بر چهرهاش مینشاند، به نگاهی سرشار از شگفتیِ آمیخته با شادمانی بدل شد.
افزون بر اینکه یادآوری موانع کار پس از مژده به برآورده شدن اصل خواسته، و جویا شدنِ چگونگی برطرف گشتن تکتک آنها، تنها برای فهمیدن جزئیات فیض و نعمتبخشیِ الهی است تا از نعمتی که پیدرپی فرومیریزد لذت ببرد؛ مانند آنچه در مژده یافتن ابراهیم به فرزند رخ داد که خدای متعال میفرماید: «وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْرٰاهِيمَ إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْكُمْ وَجِلُونَ قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ عَلِيمٍ قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَليٰ أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ قٰالُوا بَشَّرْنٰاكَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَكُنْ مِنَ الْقٰانِطِينَ قٰالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّٰالُّونَ» (حجر: ۵۱-۵۶؛ و آنان را از مهمانان ابراهیم باخبر ساز؛ هنگامی که بر او وارد شدند و سلام گفتند، گفت: ما از شما بیمناکیم. گفتند: مترس، ما تو را به پسری دانا مژده میدهیم. گفت: آیا با اینکه پیری به من رسیده مرا مژده میدهید؟ پس به چه مژده میدهید؟ گفتند: ما تو را به حق مژده دادیم، پس از نومیدان مباش. گفت: و چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگارش نومید میشود؟). ابراهیم در پاسخ به فرشتگان که او را از ناامیدی بازمیداشتند، یادآور شد که پرسشش از روی نومیدی نبوده است؛ چگونه چنان باشد در حالی که او گمراه نیست و ناامیدی گمراهی است؟! بلکه هرگاه مولا چنان به بندهٔ خویش روی آورد که نویدبخش نزدیکی، انس و گرامیداشت باشد، این رویآوری مایهٔ شادمانی و انبساط خاطر بنده میشود، بهگونهای که از هر سخنی لذت میبرد و در هر زمینهای به وجد میآید.
و در سخن او: «وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ» (در حالی که پیری به من رسیده است)، رعایت ادبی نهفته که پوشیده نیست؛ زیرا کنایه از این است که به سبب رسیدن به سالخوردگی و کهنسالی، در خود میلی به همخوابگی نمییابد. در همسرش نیز پیری و نازایی هر دو گرد آمده بود؛ زیرا این نکته از کلامش هویداست که فرمود: «وَ كٰانَتِ امْرَأَتِي عٰاقِراً» (و همسرم از دیرباز نازا بوده است)، و نفرمود:
«وَ امْرَأَتِي عَاقِرٌ» (و همسرم نازاست).
خدای متعال میفرماید: «قٰالَ كَذٰلِكَ اللّٰهُ يَفْعَلُ مٰا يَشٰاءُ» (فرمود: چنین است، خدا هرچه بخواهد انجام میدهد). هرچند فاعلِ «قالَ» (فرمود)، خدای پاک و منزه است — چه بدون واسطهٔ فرشتگان و به صورت وحی باشد و چه به واسطهٔ فرشتگانی که او را ندا میدادند؛ چراکه سخن در هر حال سخنِ خدای متعال است — اما ظاهر این است که این سخن به واسطهٔ فرشته به او نسبت داده شده است؛ پس گوینده همان فرشته است و از آنجا که سخنش به فرمان خدا بوده، به خدای متعال نسبت داده شده است. دلیل بر این مطلب، سخن خدای متعال در همین داستان در سورهٔ مریم است که میفرماید: «قٰالَ كَذٰلِكَ قٰالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً» (مریم: ۹؛ [فرشته] گفت: چنین است، پروردگارت فرمود: این کار بر من آسان است و پیش از این تو را آفریدم در حالی که چیزی نبودی).
و از این نکته چند مطلب روشن میشود: نخست اینکه او صدا را از همانجایی شنید که بار نخست میشنید. دوم اینکه عبارتِ «كَذٰلِكَ» (چنین است)، خبر برای مبتدای محذوف است و تقدیر آن چنین است: «الأمر کذلک» (کار چنین است)؛ یعنی آن بخششی که به تو مژده داده شد، قطعاً و بیگمان رخ خواهد داد. در این تعبیر اشاره است به اینکه این امر از قضای حتمی است که تردیدی در وقوعش نیست، مانند پاسخی که روح (جبرئیل) به مریم داد، آنگونه که خدای متعال حکایت فرموده است:
«قٰالَ كَذٰلِكِ قٰالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ -إلي أن قال-: وَ كٰانَ أَمْراً مَقْضِيًّا» (مریم: ۲۱؛ [فرشته] گفت: چنین است، پروردگارت فرمود: این کار بر من آسان است... [تا آنجا که فرمود:] و این کاری حتمی و انجامیافته است). و سوم اینکه عبارتِ «اللّٰهُ يَفْعَلُ مٰا يَشٰاءُ» (خدا هرچه بخواهد انجام میدهد)، جملهای جداگانه است که برای تعلیلِ (بیان علتِ) مضمونِ «كَذٰلِكَ» (چنین است) آمده است.
خدای متعال میفرماید: «قٰالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قٰالَ آيَتُكَ أَلّٰا تُكَلِّمَ النّٰاسَ ثَلٰاثَةَ أَيّٰامٍ إِلّٰا» (گفت: پروردگارا، برای من نشانهای قرار ده. فرمود: نشانهٔ تو این است که سه روز با مردم سخن نگویی مگر) «رَمْزاً» (به اشاره).
تا آخر آیه. در مجمعالبیان آمده است: «رمز» اشاره کردن با لبهاست، و گاه در اشاره با ابرو، چشم و دست نیز به کار میرود، اما کاربرد نخست بیشتر است (پایان سخن او). و «عَشیّ» بخش پایانی و واپسین ساعات روز است؛ گویا از «عَشْوه» (تاریکی عارضی در چشم که مانع دیدن میشود) گرفته شده و از این رو برای آن هنگام از روز به کار رفته است، چون رو به تاریکی میرود. و «إبکار» آغاز روز و بخش نخستین آن است، و معنای اصلی آن شتاب داشتن است.
رخ دادن این نشانه در ماجرای ولادت یحیی، از موارد شباهت میان او و عیسی (ع) است؛ زیرا این واقعه شبیه سخن عیسی به مریم پس از ولادت اوست که فرمود: «فَإِمّٰا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا» (مریم: ۲۶: «پس اگر کسی از آدمیان را دیدی، بگو: من برای [خدای] رحمان روزه [سکوت] نذر کردهام، ازاینرو امروز با هیچ انسانی سخن نخواهم گفت»).
و دربارهٔ اینکه درخواست زکریا (ع) از پروردگارش مبنی بر اینکه برای او «آیه»ای قرار دهد — و آیه همان نشانهٔ دلالتکننده بر یک چیز است — به چه انگیزهای بوده، میان مفسران اختلاف است: آیا برای این بود که با آن نشانه دریابد که این بشارت قطعاً از سوی پروردگار اوست (و به بیان دیگر، خطابی رحمانی و فرشتهای است، نه شیطانی)؟ یا از آن رو بود که میخواست با آن، بر باردار شدن همسرش پی ببرد و زمان بارداری را بداند؟
وجه دوم با توجه به سیاق آیات و روند داستان، چندان سازگار نیست و دور از ذهن مینماید؛ اما آنچه باعث شده مفسران از پذیرش وجه نخست (یعنی اینکه درخواست نشانه برای تشخیص رحمانی بودن خطاب بوده است) پرهیز کنند، این نکته است که گفتهاند: پیامبران به سبب مقام عصمتشان ناگزیر تفاوت میان سخن فرشته و وسوسهٔ شیطان را تشخیص میدهند، و روا نیست که شیطان با آنان بازی کند تا جایی که راه دریافت و فهم حقایق بر ایشان مشتبه گردد.
این سخن، سخن درستی است؛ اما باید دانست که شناخت و آگاهی پیامبران تنها با شناختی است که خدای متعال به آنان میبخشد، نه از پیش خودشان و با استقلال ذاتشان. حال اگر چنین است، چرا جایز نباشد که زکریا از پروردگارش بخواهد نشانهای برای او قرار دهد تا به واسطهٔ آن این موضوع را بشناسد؟ و چه مانع و اشکالی در این کار هست؟ آری، اگر دعایش اجابت نمیشد و خداوند برایش نشانهای قرار نمیداد، این اشکال بجا بود.
افزون بر این، ویژگیِ خودِ این نشانه — یعنی سخن نگفتن به مدت سه روز — این معنا را تأیید میکند، بلکه بر آن دلالت دارد؛ زیرا هرچند ممکن است شیطان به جسم پیامبران آسیبی برساند، یا در نتایجی که از کارهایشان برای گسترش دین، روی آوردن مردم یا تضعیف دشمنان دین امید دارند دست به تباهی و فساد بزند، چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ اذْكُرْ عَبْدَنٰا أَيُّوبَ إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطٰانُ...» (و بندهٔ ما ایوب را یاد کن، هنگامی که پروردگارش را ندا درداد که شیطان به من گزند رسانده است «...بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ» با رنج و عذاب؛ ص: ۴۱)، و خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِيٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰي أَلْقَي الشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّٰهُ مٰا يُلْقِي الشَّيْطٰانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّٰهُ آيٰاتِهِ» [الآیة] (حج: ۵۲: «و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر آنکه هرگاه آرزویی میکرد [و در پی پیشبرد دین بود]، شیطان در آرزویش القای شبهه میکرد؛ پس خدا آنچه را شیطان القا میکرد از میان میبُرد، سپس آیات خویش را استوار میساخت»)، و خدای متعال میفرماید: «فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ مٰا أَنْسٰانِيهُ إِلاَّ الشَّيْطٰانُ» (کهف: ۶۳: «من آن ماهی را فراموش کردم و جز شیطان آن را از یادم نبرد»).
اما این موارد و مانند آنها از آسیبرسانی و تعرض شیطان، فرجامی جز آزار دیدن پیامبر ندارد؛ اما آسیبرسانیِ او به جان و باطن پیامبران [و اثرگذاری بر ادراک آنان] امری است که پیامبران (ع) از آن مصون و معصومند، و در مباحث گذشته اثبات عصمت آن بزرگواران بیان شد.
و آنچه خدای متعال به عنوان نشانه برای زکریا قرار داد — چنانکه فرمودهاش بر آن گواهی میدهد: «آيَتُكَ أَلّٰا تُكَلِّمَ النّٰاسَ ثَلٰاثَةَ أَيّٰامٍ إِلّٰا رَمْزاً وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكٰارِ» («نشانهٔ تو این است که سه روز با مردم سخن نگویی مگر با اشاره، و پروردگارت را بسیار یاد کن و در شامگاهان و بامدادان تسبیح گوی») — این بود که او سه روز توان سخن گفتن با کسی را نداشت و زبانش جز به ذکر و تسبیح خدا بسته میشد. این نشانهای بود که بر جان و زبان خود پیامبر فرود آمد و تصرفی ویژه در او بود که شیطان به سبب عصمت پیامبر بر انجام آن توانایی نداشت؛ پس جز امری رحمانی نبود. و این نشانه، چنانکه میبینی، با وجه نخست سازگار است نه با وجه دوم.
اگر بگویی: اگر قضیه چنین بود، پس معنای این سخن چیست که: «قٰالَ رَبِّ أَنّٰى يَكُونُ لِي غُلٰامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَ امْرَأَتِي عٰاقِرٌ قٰالَ كَذٰلِكَ اللّٰهُ يَفْعَلُ مٰا يَشٰاءُ» (آلعمران: ۴۰: «گفت: پروردگارا، چگونه مرا فرزندی خواهد بود در حالی که پیری بر من فرا رسیده و همسرم نازاست؟ فرمود: اینگونه، خدا هرچه را بخواهد انجام میدهد»)؟ زیرا ظاهر این آیه آن است که او پروردگارش را مخاطب قرار داد و آن پرسش را به میان آورد و سپس چنان پاسخی دریافت کرد؛ پس اگر او در اصلِ آن ندا دچار تردید بود، این گفتوگو چه معنایی داشت؟ و اگر در آن هنگام شک نداشت، پس درخواست نشانه برای تشخیص چه معنایی دارد؟
در پاسخ میگویم: مراتبِ اطمینان و باور قلبی متفاوت است؛ بنابراین ممکن است در آغاز، دلش بر اینکه آن ندا رحمانی و از سوی خداوند است آرام گرفته باشد، سپس دربارهٔ چگونگی ولادت — که همانطور که گذشت جان شریفش از آن در شگفتی بود — از پروردگارش پرسیده باشد و با ندای فرشتهای دیگر پاسخی دریافت کرده باشد که دلش به آن آرام گیرد، و آنگاه از پروردگارش نشانهای خواسته باشد که یقینآور باشد تا بداند آن ندا رحمانی بوده است، و بدینوسیله بر وثوق و آرامش خاطرش افزوده گردد.
و از چیزهایی که این نکته را تأیید میکند، سخن خدای متعال است که میفرماید: «فَنٰادَتْهُ الْمَلاٰئِكَةُ» (پس فرشتگان او را ندا دادند)؛ زیرا «ندا» معمولاً از راه دور صورت میگیرد و به همین سبب، کاربرد آن دربارهٔ سخن گفتن با صدای بلند بسیار است، چون بلند بودن صدا نزد ما از لوازم دوریِ فاصله به شمار میآید؛ هرچند بر پایهٔ اصلِ معنای واژه، لزوماً همراه با دوری نیست؛ چنانکه سخن خدای متعال در حکایت دعای زکریا بر این گواه است: «إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِيًّا» (مریم: ۳؛ آنگاه که پروردگارش را با ندایی پنهان و آهسته خواند). در اینجا اطلاق «ندا» به این دعا، به ملاحظهٔ تذلل و فروتنی زکریا بوده است:
و نشاندهندهٔ کرنش و تواضع او در برابر عزت، برتری و بلندمرتبگی خدای پاک و منزه است؛ با این حال، آن ندا را به پنهان و آهسته بودن وصف فرمود. بنابراین، کلام از این اشاره خالی نیست که زکریا خودِ فرشته را ندید، بلکه تنها ندایی را از هاتفی شنید.
برخی از مفسران گفتهاند: مراد از اینکه خدای متعال سخن نگفتن را نشانه قرار داد، این است که او را از سخن گفتن با مردم به مدت سه روز نهی فرمود تا در این مدت یکسره به ذکر و تسبیح خدا بپردازد، نه اینکه زبانش بند آمده باشد. او میگوید: «سخن درست آن است که زکریا بر پایهٔ طبیعت بشری دوست داشت زمانی را که به آن بخشش الهی دست مییابد به روشنی بداند تا دلش آرام گیرد و خانوادهاش را مژده دهد؛ از این رو از چگونگی آن پرسید. و هنگامی که پاسخش داده شد، از پروردگارش خواست که او را به عبادتی ویژه اختصاص دهد تا با آن در شکرگزاری شتاب ورزد و به پایان بردن آن، نشانه و علامتی بر تحقق مقصود باشد. پس خداوند به او فرمان داد که سه روز با مردم سخن نگوید، بلکه در طول این سه روز، شامگاهان و بامدادان یکسره به ذکر و تسبیح بپردازد و هرگاه نیاز به سخن گفتن با مردم داشت، تنها با اشاره مقصودش را بفهماند. بنا بر این، مژده دادنِ او به خانوادهاش پس از گذشت این سه شب خواهد بود.» (پایان سخن مفسر).
روشن است برای آنچه این مفسر بیان کرده (از قبیل درخواست عبادتی برای شکرگزاری این بخشش، انجام دادن آن تا تحقق مقصود، اینکه پایان یافتن آن نشانه باشد، و اینکه عبارت «أَلاّٰ تُكَلِّمَ» به عنوان نهی تشریعی (نهی قانونی و تکلیفی) آمده باشد و نیز تصمیم او برای مژده دادن به خانوادهاش)، در آیه هیچ نام و نشانی وجود ندارد.
گفتاری دربارهٔ خطورات فرشتگان و القائات شیطانی و مسألهٔ سخن گفتنِ همراه با آنها
پیشتر بارها گذشت که واژهها برای معانی از آن جهت وضع شدهاند که اهداف مورد نظر را برآورده سازند؛ و برای نمونه، به صدا از آن رو «قول» (گفتار) یا «کلام» (سخن) گفته میشود که معنای مقصودی را میرساند که سکوت بر آن رواست (پیام را به طور کامل میرساند). بنابراین، هر چیزی که چنین معنایی را برساند، کلام و قول است؛ خواه رسانندهٔ آن یک صدا باشد یا صداهای چندگانه و ترکیبشده، یا اصلاً صدایی در کار نباشد، مانند اشاره و رمز. مردم نیز در کلام نامیدن صدایی که فایدهای کامل را برساند تردید نمیکنند، هرچند از دهان بیرون نیامده باشد؛ و همچنین اشاره را قول و کلام مینامند، گرچه هیچ صدایی در بر نداشته باشد.
قرآن نیز معانیای را که از سوی شیطان به دلها افکنده میشود، کلام و گفتار او مینامد؛ خدای متعال در حکایت از شیطان میفرماید: «وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذٰانَ الْأَنْعٰامِ» (النساء: ۱۱۹؛ و قطعاً آنان را وادار میکنم تا گوشهای چهارپایان را بشکافند)، و میفرماید:
«كَمَثَلِ الشَّيْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اكْفُرْ» (الحشر: ۱۶؛ مانند شیطان، آنگاه که به انسان گفت: کافر شو)، و میفرماید: «يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النّٰاسِ» (الناس: ۵؛ که در سینههای مردم وسوسه میکند)، و میفرماید: «يُوحِي بَعْضُهُمْ إِليٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ» (الأنعام: ۱۱۲؛ برخی از آنان به برخی دیگر سخنان فریبنده را القا میکنند)، و نیز در حکایت از ابلیس میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ» (إبراهیم: ۲۲؛ قطعاً خدا به شما وعدهٔ راستین داد و من هم به شما وعده دادم)، و میفرماید: «الشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً» (البقرة: ۲۶۸-۲۶۹؛ شیطان به شما وعدهٔ تهیدستی میدهد و به زشتی فرمانتان میراند، و خدا از جانب خود به شما وعدهٔ آمرزش و فزونی میدهد، و خدا گشایشدهندهای داناست. حکمت را به هر کس بخواهد میدهد، و به هر کس حکمت داده شود، بهراستی خیری فراوان به او داده شده است). کاملاً روشن است که اینها همان خطوراتی است که به دلها وارد میشود و به شیطان نسبت داده شده، و با عناوینی چون فرمان، گفتار، وسوسه، وحی و وعده نامیده شده است؛ و همهٔ اینها قول و کلام شمرده میشوند، هرچند از دهانی برنیامده و با جنباندن زبانی ادا نشدهاند.
از اینجا دانسته میشود: آنچه آیهٔ اخیر دربردارد — یعنی وعدهٔ خدای متعال به آمرزش و فضل در برابر وعدهٔ شیطان — همان کلام و الهامِ فرشته است در برابر وسوسهٔ شیطان؛ و خدای متعال آن را «حکمت» نامیده است. نظیرِ آن، سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ» (الحدید: ۲۸؛ و برای شما نوری قرار دهد که با آن راه بپیمایید)، و این سخن دیگرش که:
و نیز کلام خدای متعال که میفرماید: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَهَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً مَعَ إِيمٰانِهِمْ وَ لِلّٰهِ جُنُودُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» (فتح: ۴؛ اوست که آرامش را در دلهای مؤمنان فرود آورد تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند، و سپاهیان آسمانها و زمین از آنِ خداست)؛ و بیان آن در بحث از سکینه (آرامش قلبی) ذیل این کلام خدای متعال گذشت: «فِيهِ سَكِينَهٌ مِنْ رَبِّكُمْ» (بقره: ۲۴۸؛ در آن، آرامشی از جانب پروردگارتان است). همچنین کلام دیگر او: «فَمَنْ يُرِدِ اللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي السَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اللّٰهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ» (انعام: ۱۲۵؛ پس هر کس را خدا بخواهد هدایت کند، سینهاش را برای [پذیرش] اسلام میگشاید و هر کس را بخواهد [به کیفر اعمالش] گمراه سازد، سینهاش را چنان تنگ و سخت میگرداند که گویی میخواهد در آسمان بالا رود؛ اینگونه خداوند پلیدی را بر کسانی که ایمان نمیآورند قرار میدهد)؛ و وسوسه را پلیدی (رِجز) نامیده و فرموده است: «رِجْزَ الشَّيْطٰانِ» (انفال: ۱۱؛ پلیدی شیطان). از همهٔ اینها روشن میشود که شیاطین و فرشتگان با القای معانی در دل انسان، با او سخن میگویند.
در اینجا بخش دیگری از سخن گفتن هست که ویژهٔ خدای متعال است، چنانکه با این کلام خود یاد کرده است: «وَ مٰا كٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْياً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ» تا آخر آیه (شوری: ۵۱؛ و هیچ بشری را نرسد که خدا با او سخن بگوید جز به وحی یا از پشت پردهای). پس آن را سخن گفتن (تکلیم) نامید و به دو بخش تقسیم کرد: یکی «وحی» که در آن هیچ پردهای میان خدا و بندهٔ همسخن وجود ندارد، و دیگری «سخن گفتن از پشت پرده». اینها اقسامی از کلام برای خدای پاک و منزه، فرشتگان و شیاطین است.
اما کلام خدای پاک و منزه که «وحی» نامیده میشود، ذاتاً متمایز و مشخص است؛ زیرا خدای پاک و منزه میان آن و سخن گفتن از پشت پرده، تقابل برقرار کرده است. بنابراین، وحی سخن گفتنی است که هیچ پردهای میان انسان و پروردگارش وجود ندارد، و محال است در آنجا اشتباه و شبههای رخ دهد، و این امر روشن است؛ اما غیر از وحی، نیازمند هدایت و استواریبخشیِ ویژهای است که در نهایت به وحی منتهی گردد.
و اما دربارهٔ کلام فرشته و کلام شیطان، آیاتی که پیشتر یاد شد برای تمایز میان آن دو بسنده است؛ زیرا الهام و خطور فرشته همراه با گشایش سینه است، به آمرزش و فضل الهی فرامیخواند و سرانجام به چیزی میانجامد که با دین خدا—بیانشده در کتاب او و سنت پیامبرش—مطابقت دارد؛ و خطور شیطانی پیوسته همراه است با تنگی سینه و آزمندی و بخل نفس، و به پیروی از هوای نفس فرامیخواند، وعدهٔ فقر و تنگدستی میدهد، به کارهای زشت فرمان میدهد و در نهایت به چیزی میرسد که با کتاب و سنت سازگار نیست و با فطرت مخالفت دارد.
سپس [باید دانست که] پیامبران و کسانی که در پی آنان میآیند، چه بسا دیدن فرشته و شیطان و شناخت آن دو برایشان میسر بوده است؛ همانگونه که خدای متعال دربارهٔ آدم، ابراهیم و لوط حکایت کرده است، و این مشاهده آنان را از به کار بردن ملاک تشخیص بینیاز میکرد. اما در صورت ندیدن و عدم مشاهده، چارهای جز به کار بستن آن ملاک نیست—مانند دیگر مؤمنان—و این ملاک سرانجام به تشخیص وحی منتهی میشود و این امری روشن است.
بحث روایی
در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: «إِذْ قَالَتِ امْرَأَتُ عِمْرَانَ» (آلعمران: ۳۵؛ آنگاه که همسر عمران گفت...) تا آخر آیه، از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «خداوند به عمران وحی فرمود که من پسری تندرست و با برکت به تو خواهم بخشید که نابینای مادرزاد و مبتلا به پیسی را شفا میدهد، مردگان را به اذن خدا زنده میکند و او را پیامبری بهسوی بنیاسرائیل قرار میدهم. عمران این سخن را با همسرش حَنّه—مادر مریم—در میان گذاشت. هنگامی که حنّه به مریم باردار شد، میپنداشت فرزندی که در شکم دارد پسر است. پس چون او را به دنیا آورد، گفت: پروردگارا، من او را دختر زادهام و پسر مانند دختر نیست؛ دختر که پیامبر نمیشود! خدا میفرماید: «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ» (و خدا به آنچه او زایید داناتر بود). پس چون خداوند عیسی را به مریم عطا فرمود، او همان کسی بود که به عمران بشارت داده شده و وعدهاش به وی داده شده بود. بنابراین هرگاه ما دربارهٔ مردی از خاندانمان سخنی گفتیم و آن سخن در فرزند یا فرزندِ فرزندش تحقق یافت، آن را انکار نکنید».
میگویم: نزدیک به همین مضمون، در کافی از امام صادق (ع) و در تفسیر عیاشی از امام باقر (ع) روایت شده است.
و در تفسیر عیاشی، ذیل آیه از امام صادق (ع) آمده است: «[فرزند] نذرشده و آزاد برای خدمت (محرَّر)، در کنیسه (عبادتگاه) میماند و از آن بیرون نمیرود. پس هنگامی که او را به دنیا آورد گفت: پروردگارا، من او را دختر زادهام و پسر مانند دختر نیست؛ زیرا دختر دچار حیض میشود و باید از مسجد بیرون رود، در حالی که نذرشده از مسجد بیرون نمیرود».
و در همان کتاب، از یکی از دو امام [باقر یا صادق] (ع) روایت شده است: «آنچه را در شکم داشت برای کنیسه نذر کرد تا عابدان را خدمتگزاری کند، و پسر در خدمتگزاری مانند دختر نیست. فرمود: پس مریم رشد کرد و به آنان خدمت میکرد و وسایل را به دستشان میداد تا به سن بلوغ رسید؛ آنگاه زکریا دستور داد که برای او در برابر عابدان پردهای قرار دهند».
میگویم: روایات—همانگونه که ملاحظه میکنید—با آنچه در بیان پیشین آوردیم سازگار است، مگر اینکه ظاهر آنها نشان میدهد:
اینکه جملهٔ «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثىٰ» (و پسر مانند دختر نیست) سخن همسر عمران است نه کلام خدای متعال؛ و بر این پایه، وجهِ مقدم داشتن پسر بر دختر در این جمله باقی میماند (بدون توجیه)، با اینکه مقتضای قواعد زبان عربی خلاف آن است؛ و همچنین وجه نامگذاری او به «مریم» نامشخص میماند، در حالی که پیشتر گذشت که مریم به معنای زن عبادتپیشه و آزادشده از خدمت دنیاست؛ مگر آنکه میان آزاد کردن (برای عبادت) و خادمِ مسجد قرار دادن تفاوت گذاشته شود، که جا دارد در آن تأمل شود.
و در روایت نخست، نشانهای است بر اینکه عمران پیامبری بود که به او وحی میشد؛ و بر این معنا دلالت میکند روایتی که در کتاب بحارالانوار از ابوبصیر نقل شده است که گفت: «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ(ع) عَنْ عِمْرَانَ أَ كَانَ نَبِيّاً؟ فَقَالَ نَعَمْ كَانَ نَبِيّاً مُرْسَلاً إِلَى قَوْمِهِ» (از امام باقر (ع) دربارهٔ عمران پرسیدم: آیا او پیامبر بود؟ فرمود: آری، پیامبری فرستادهشده بهسوی قوم خود بود)، تا پایان حدیث.
همچنین این روایت دلالت دارد بر اینکه نام همسر عمران «حَنّه» بوده است، و همین نام نیز مشهور است؛ و در برخی روایات «مرثار» آمده است، اما جستوجو و بحث دربارهٔ آن برای ما اهمیتی ندارد.
و در تفسیر قمی، در پیوند با روایت پیشین آمده است: «فَلَمَّا بَلَغَتْ مَرْيَمُ صَارَتْ فِي الْمِحْرَابِ، وَ أَرْخَتْ عَلَى نَفْسِهَا سِتْراً، وَ كَانَ لَا يَرَاهَا أَحَدٌ، وَ كَانَ يَدْخُلُ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ - فَيَجِدُ عِنْدَهَا فَاكِهَةَ الصَّيْفِ فِي الشِّتَاءِ - وَ فَاكِهَةَ الشِّتَاءِ فِي الصَّيْفِ فَكَانَ يَقُولُ: أَنَّى لَكِ هٰذَا فَتَقُولُ: هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ - إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ» (چون مریم به سن رشد رسید، در محراب جای گرفت و پردهای بر خود افکند به گونهای که کسی او را نمیدید. و زکریا به محراب بر او وارد میشد و میوهٔ تابستان را در زمستان، و میوهٔ زمستان را در تابستان نزد او مییافت؛ پس میگفت: ای مریم، این از کجا برای تو آمده است؟ و او پاسخ میداد: این از نزد خداست؛ همانا خداوند به هر کس بخواهد بیشمار روزی میبخشد).
و در تفسیر عیاشی از امام صادق (ع) روایت است که فرمود: «إِنَّ زَكَرِيَّا لَمَّا دَعَا رَبَّهُ أَنْ يَهَبَ لَهُ وَلَداً - فَنَادَتْهُ الْمَلَائِكَةُ بِمَا نَادَتْهُ بِهِ - أَحَبَّ أَنْ يَعْلَمَ أَنَّ ذَلِكَ الصَّوْتَ مِنَ اللَّهِ - فَأَوْحَى إِلَيْهِ أَنَّ آيَةَ ذَلِكَ أَنْ يُمْسِكَ لِسَانَهُ عَنِ الْكَلَامِ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ - فَلَمَّا أَمْسَكَ لِسَانَهُ وَ لَمْ يَتَكَلَّمْ - عَلِمَ أَنَّهُ لَا يَقْدِرُ عَلَى ذَلِكَ إِلَّا اللَّهُ - وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ: رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً» (هنگامی که زکریا از پروردگارش خواست به او فرزندی ببخشد و فرشتگان بدانگونه که گذشت او را ندا دادند، دوست داشت بداند آیا این ندا از جانب خداست؛ پس به او وحی شد که نشانهاش آن است که سه روز زبان از سخن گفتن فرو بندد. و چون زبانش بند آمد و نتوانست سخن بگوید، دانست که جز خدا هیچکس بر چنین کاری توانایی ندارد؛ و این همان سخن خداوند است که: «رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً» [پروردگارا، برای من نشانهای قرار ده]).
میگویم: قمی نیز نزدیک به همین مضمون را در تفسیر خود روایت کرده است؛ و در مباحث گذشته دانستی که سیاق آیات نیز با این معنا ناسازگاری ندارد.
امّا برخی از مفسران، مضامین این روایات را — مانند وحی شدن به عمران، وجود میوهٔ نابهنگام در محراب مریم، و اینکه درخواست نشانه از سوی زکریا برای بازشناختنِ ندای الهی از شیطانی بوده است — بهشدت انکار کرده و گفتهاند:
«اینها اموری است که هیچ راهی برای اثباتشان وجود ندارد؛ زیرا نه خداوند سبحان آنها را ذکر کرده و نه پیامبرش فرموده است، نه از اموری است که با عقل و نظر دریافته شود و نه تاریخی قابلاعتماد آن را به اثبات رسانده است؛ و در این باره جز روایات اسرائیلی و غیر اسرائیلی چیزی در دست نیست. بنابراین موجبی ندارد که در فهم معنای قرآن خود را به زحمت و تکلّف بیندازیم و آن را بر چنین توجیهات دور از ذهن حمل کنیم.»
ولی این سخن او ادعایی بدون دلیل است؛ و این روایات گرچه خبر واحدند و از ضعفِ سند خالی نیستند، چندانکه بر پژوهشگر واجب نباشد حتماً آنها را بپذیرد و به محتوایشان استدلال کند، اما تدبر در آیات، ذهن را به مضمون آنها نزدیک میسازد؛ افزون بر این، آنچه از این روایات از امامان اهلبیت (ع) نقل شده، مشتمل بر هیچ امر ناممکنی از نظر عقل نیست.
آری، در پارهای از آنچه از مفسران کهن نقل شده، مطالبی دور از عقل به چشم میخورد؛ همانند این نمونه:
از قتاده و عِکرَمه نقل شده است: «أن الشّيطان جاء إلى زكريا-و شككه في كون البشاره من الله تعالي،و قال:» (شیطان نزد زکریا آمد و او را در اینکه این بشارت از جانب خدای متعال باشد به تردید انداخت و چنین گفت:)
«لو كانت من الله لأخفى لك في ندائه-كما أخفيت له في ندائك» (اگر این ندا از جانب خدا بود، همانطور که تو در ندایت با او پنهان داشتی، او نیز ندایش را برای تو آهسته و پنهان میکرد) و سخنانی دیگر از این قبیل؛ اما اینها مفاهیمی است که هیچ مجوزی برای پذیرفتنشان وجود ندارد؛ چنانکه در انجیل لوقا نیز آمده است که جبرئیل به زکریا گفت: «و ها أنت تكون صامتا-و لا تقدر أن تتكلم إلي اليوم الذي يكون فيه هذا-لأنك لم تصدق كلامي الذي سيتم في وقته» (و اینک تو خاموش خواهی بود و توانِ سخنگفتن نخواهی داشت تا روزی که این واقع شود، زیرا سخن مرا که در زمان خود تحقق خواهد یافت باور نکردی؛ انجیل لوقا، ۱: ۲۰).
بحث روایی دیگر [گفتاری درباره خطوراتِ مَلَکی و شیطانی (الهامهای فرشته و وسوسههای شیطان) و سخنگفتنِ وابسته به آن دو]
و در «کافی» از امام صادق (ع) روایت شده است: «ما من قلب إلا و له أذنان-على إحداهما ملك مرشد،و على الأخرى شيطان مفتن:هذا يأمره،و هذا يزجره،الشيطان يأمره بالمعاصي،و الملك يزجره عنها،و ذلك قول الله عز و جل: مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ-إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ قَعِيدٌ .» (هیچ دلی نیست جز آنکه دو گوش دارد: بر یکی فرشتهای هدایتگر است و بر دیگری شیطانی فتنهانگیز؛ این یکی به او فرمان میدهد و آن دیگری بازمیدارد؛ شیطان او را به گناهان دستور میدهد و فرشته او را از آنها بازمیدارد، و این همان سخن خدای عز و جل است که: هیچ سخنی بر زبان نمیآورد جز آنکه در نزد او مراقبی آماده حضور دارد، نشسته از جانب راست و از جانب چپ [ق: ۱۷-۱۸]).
میگویم: روایتها در این معنا فراوان است و بخشی از آنها در آینده خواهد آمد. تطبیقدادنِ آیه بر فرشته و شیطان توسط امام (ع) در این روایت، با انطباقدادنِ آن بر دو فرشتهٔ ثبتکنندهٔ نیکیها و بدیها در روایتی دیگر منافاتی ندارد؛ چراکه آیه بیش از این دلالت ندارد که نزد انسان مراقبی آماده حضور دارد که بر تمامیِ سخنان او نظارت میکند، و این مراقبان از سمت راست و چپ انسان متعددند؛ اما اینکه آنان صرفاً از فرشتگان باشند یا یکی فرشته و دیگری شیطان باشد، آیه در این خصوص صراحتی ندارد و با هر دو احتمال سازگار است.
و در همان کتاب نیز از زراره روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ رسول (فرستادهٔ خدا)، نبی (پیامبر) و محدَّث (کسی که فرشته با او سخن میگوید بدون آنکه پیامبر باشد) پرسیدم. فرمود: «الرسول الذي يعاين الملك يأتيه بالرسالة من ربه يقول: يأمرك كذا و كذا، و الرسول يكون نبيا مع الرسالة، و النبي لا يعاين الملك ينزل عليه الشيء النبأ على قلبه-فيكون كالمغمى عليه فيرى في منامه، قلت فما علمه أن الذي في منامه حق؟ قال: يبينه الله حتى يعلم أن ذلك حق، و لا يعاين الملك» (رسول کسی است که فرشته را با چشم میبیند؛ فرشته با پیام از سوی پروردگارش نزد او میآید و میگوید: به تو چنین و چنان فرمان میدهد، و رسول در کنار رسالت خویش، نبی نیز هست. اما نبی فرشته را به چشم نمیبیند؛ آن امر و خبر بر قلبش فرود میآید، پس مانند کسی میشود که بیهوش شده است و در خواب میبیند. عرض کردم: پس چگونه میداند آنچه در خواب دیده حق است؟ فرمود: خدا برایش روشن میسازد تا بداند که آن حق است، و فرشته را به چشم نمیبیند)؛ تا پایان حدیث.
میگویم: فرمودهٔ امام که «و الرسول يكون نبيا» (و رسول، نبی نیز هست)، اشاره به امکان جمعشدنِ هر دو وصف در یک شخص دارد. پیشتر سخن دربارهٔ معنای رسالت و نبوت در تفسیر فرمودهٔ خدای متعال گذشت که میفرماید: «كٰانَ النّٰاسُ أُمَّهً وٰاحِدَهً فَبَعَثَ اللّٰهُ» (مردم امتی یگانه بودند؛ پس خدا پیامبران را برانگیخت...؛ بقره: ۲۱۳).
و سخن امام که فرمود «فيكون كالمغمى عليه» (پس همچون شخص بیهوش میشود)، توضیحی برای معنای دیدنِ او در خواب است؛ به این معنا که مقصود، بیخبری از حواس ظاهری است، نه خوابِ معمول. همچنین فرمودهٔ ایشان که «يبينه الله...» (خدا برایش روشن میسازد...) تا پایان، اشاره به این است که تشخیص میان القای فرشته و القای شیطان، از طریق همان حقّی حاصل میشود که خداوند آشکار میسازد.
و در «بصائر [الدرجات]» از بُرَید، از امام باقر و امام صادق (ع) در روایتی آمده است که بُرید گفت:
«فما الرسول و النبي و المحدث؟ قال الرسول الذي يظهر الملك فيكلمه، و النبي يرى في المنام، و ربما اجتمعت النبوة و الرسالة لواحد، و المحدث الذي يسمع الصوت و لا يرى الصورة، قال: قلت: أصلحك الله كيف يعلم-أن الذي رأى في المنام هو الحق و أنه من الملك؟ قال: يوفق لذلك حتى يعرفه-لقد ختم الله بكتابكم الكتب و بنبيكم الأنبياء» (عرض کردم: پس رسول، نبی و محدَّث کیستند؟ فرمود: رسول کسی است که فرشته بر او آشکار میشود و با او سخن میگوید؛ نبی در خواب میبیند، و چه بسا نبوت و رسالت در یک فرد گرد آیند؛ و محدَّث کسی است که صدا را میشنود ولی چهرهای نمیبیند. گفت: عرض کردم: خدا کارهایت را سامان دهد، چگونه میداند آنچه در خواب دیده حق است و از سوی فرشته است؟ فرمود: برای این شناخت توفیق مییابد تا آن را بشناسد؛ همانا خداوند با کتاب شما، کتابها را به پایان رساند و با پیامبرتان، پیامبران را خاتمه بخشید)؛ تا پایان حدیث.
میگویم: این روایت در سیاق همان حدیث پیشین است، و بیان امام (ع) برای چگونگی تشخیص آنچه محدَّث از صدای هاتِف (ندادهندهٔ ناپیدا) میشنود رسا و بسنده است؛ و در سخن ایشان که فرمود «لقد ختم الله...» (همانا خداوند پایان داد...)، اشارهای به این نکته وجود دارد. سخن دربارهٔ محدَّث به زودی در ذیل آیههای پسین خواهد آمد.