هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ لِيَزۡدَادُوٓاْ إِيمَٰنٗا مَّعَ إِيمَٰنِهِمۡۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمٗا
او همان کسی است که آرامش و وقار را در دلهای مؤمنان فرود آورد تا ایمانی بر ایمان پیشین خود بیفزایند؛ و همهٔ سپاهیان آسمانها و زمین تنها از آنِ خداست، و خدا همواره دانای سنجیدهکار است؛
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۱ تا ۷ با هم
سپس پیامبر خدا (ص) به مدینه بازگشت. در این هنگام ابوبصیر، مردی از قریش که مسلمان شده بود، نزد ایشان آمد. ادامه در متن کامل
«آن را به من نشان بده تا نگاهش کنم!» آن مرد شمشیر را به او داد؛ پس ابوبصیر چنان ضربهای با آن به او زد که درجا جان باخت، و دیگری گریخت تا به مدینه رسید. ادامه در متن کامل
[راوی] گفت: سپس ابوبصیر آمد و گفت: «ای پیامبر خدا، خداوند تعهدت را به انجام رساند؛ چراکه تو مرا به آنان بازگرداندی، سپس خدا مرا از دستشان نجات داد.» پیامبر (ص) فرمود: «وای بر مادرش! ادامه در متن کامل
ابوجَندل، پسر سُهیل نیز از دست قریش گریخت و به ابوبصیر پیوست. پس از آن نیز هر مردی از قریش که مسلمان میشد، به ابوبصیر ملحق میشد تا اینکه گروهی گرد او فراهم آمدند. ادامه در متن کامل
در تفسیر قمی، در حدیثی طولانی که آغازش را در ابتدای بحث آوردیم، آمده است: پیامبر خدا (ص) پس از نوشتن صلحنامه به یارانش فرمود: «شترهای قربانیِ خود را نحر کنید (قربانی کنید) و سرهایتان را بتراشید.» اما آنان خودداری ورزیدند و گفتند: «چگونه قربانی کنیم و سرمان را بتراشیم، در حالی که نه گردِ خانهٔ خدا طواف کردهایم و نه میان صفا و مروه سعی به جا آوردهایم؟!» پیامبر خدا (ص) از این ماجرا اندوهگین شد و این گله را نزد امسلمه برد. ادامه در متن کامل
میگویم: این ماجرا در روایات دیگری نیز از طریق شیعه و اهل سنت روایت شده است. همچنین آنچه طبرسی روایت کرده، با اندکی تلخیص برگرفته از روایتی است که بخاری، ابوداوود و نسائی از مروان و مِسوَر نقل کردهاند. ادامه در متن کامل
در کتاب «الدر المنثور»، بیهقی از عروه روایت کرده است که گفت: پیامبر خدا (ص) در حال بازگشت از حدیبیه بود که مردی از یاران پیامبر خدا (ص) گفت: «به خدا سوگند این رخداد اصلاً فتح و پیروزی نیست؛ چراکه ما از ورود به خانهٔ خدا بازداشته شدیم، قربانیهایمان از رسیدن به قربانگاه منع گردید، پیامبر خدا در حدیبیه متوقف ماند، و دو… ادامه در متن کامل
این سخنِ برخی از یارانش به پیامبر خدا (ص) رسید که میگفتند: «این فتح نیست.» پس پیامبر خدا (ص) فرمود: «چه بد سخنی است! ادامه در متن کامل
آیا روز اُحُد را فراموش کردهاید، آنگاه که در حال گریز به سوی کوه بالا میرفتید و به هیچکس توجه نمیکردید، در حالی که من از پشت سرتان شما را صدا میزدم؟ ادامه در متن کامل
مسلمانان گفتند: «خدا و پیامبرش راست گفتند، این واقعه بزرگترینِ فتحهاست. ای پیامبر خدا، به خدا سوگند ما بدانچه تو اندیشیدی نیندیشیده بودیم و بیگمان تو به خدا و کارها از ما داناتری.» پس خداوند سورهٔ فتح را نازل فرمود. ادامه در متن کامل
میگویم: احادیث دربارهٔ داستان حدیبیه بسیار است و آنچه ما آوردیم، تنها بخشی از آنهاست. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۴ سورهٔ فتح، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۸، صفحهٔ ۲۵۸ تا ۲۷۲ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/48/4/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَهَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً مَعَ إِيمٰانِهِمْ » (اوست که آرامش را در دلهای مؤمنان فرود آورد تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند...) ظاهراً مراد از «سکینه»، آرامش، پایداری و اطمینانِ خاطرِ جان به آن چیزی است که بدان ایمان آورده است؛ از همین رو، علت فرستادن سکینه را در دلها چنین بیان فرموده است: « لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً مَعَ إِيمٰانِهِمْ » (تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند). بحث از سکینه پیشتر در جلد دوم کتاب، در ذیل این کلام خدای متعال گذشت که میفرماید: «أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّٰابُوتُ فِيهِ سَكِينَهٌ مِنْ رَبِّكُمْ» (بقره: ۲۴۸؛ صندوقی برای شما بیاورد که در آن آرامشی از سوی پروردگارتان است) و در آنجا یادآور شدیم که سکینه بر همان روح ایمانی منطبق است که در کلام خدای متعال آمده است: «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» (مجادله: ۲۲؛ و آنان را با روحی از جانب خود تأیید کرد).
و گفتهاند: سکینه همان رحمت است؛ و گفتهاند: عقل است؛ و گفتهاند: وقار و خویشتنداری به خاطر خدا و پیامبرش است؛ و گفتهاند: گرایش قلبی به آوردههای پیامبر(ص) است؛ و گفتهاند: فرشتهای است که در دل مؤمن ساکن میشود؛ و نیز گفتهاند: موجودی است که سری چون سرِ گربه دارد! در حالی که برای هیچیک از این گفتهها دلیلی وجود ندارد.
مراد از فرود آوردن سکینه در دلهایشان، پدید آوردن آن در دلها پس از نبودنش است؛ زیرا در قرآن فراوان پیش میآید که از آفرینش و ایجاد، به «انزال» (فرود آوردن) تعبیر شود؛ مانند کلام خدای متعال: «وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِيَهَ أَزْوٰاجٍ» (زمر: ۶؛ و برای شما از دامها هشت جفت فرود آورد)، و سخنش: «وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ» (حدید: ۲۵؛ و آهن را فرود آوردیم)، و آیهٔ: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر: ۲۱؛ و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزانههایش نزد ماست و آن را جز به اندازهای معین فرود نمیآوریم). تعبیر از آفرینش و ایجاد با واژهٔ «انزال»، تنها برای اشاره به بلندی و والاییِ سرچشمه و مبدأ آن است.
و گفتهاند: مراد از انزال، ساکن کردن و پابرجا ساختن است، برگرفته از این تعبیرِ اهل زبان که میگویند: «نَزَلَ في مَكانِ كَذا» یعنی در آنجا بار انداخت و فرود آمد، و «أَنْزَلْتُهُ فِيهِ» یعنی او را در آنجا فرود آوردم و اسکان دادم؛ این بود گفتار آنان.
ولی این معنا با وجود کاربرد فراوانش در سخن خدای متعال، در آن ناآشنا و بیسابقه است. شاید آنچه آنان را به برگزیدن این معنا واداشته، متعدی شدن فعل با کلمهٔ «في» (در) در این آیه باشد؛ آنجا که میفرماید: « أَنْزَلَ السَّكِينَهَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ » (آرامش را در دلهای مؤمنان فرود آورد). با این حال، این کاربرد تنها یک ظرافت بیانی (عنایت کلامی) است که در آن، تعلق سکینه به دلها از جهت استقرار و ماندگاری در آنها لحاظ شده است؛ چنانکه در آیهٔ بعدی: « فَأَنْزَلَ السَّكِينَهَ عَلَيْهِمْ » (پس آرامش را بر آنان فرو فرستاد) و فرمودهٔ دیگرش: « فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَليٰ رَسُولِهِ وَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ » (پس خدا آرامش خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان فرود آورد)، این تعلق به صورت فرود آمدن از مرتبهای والا در نظر گرفته شده است.
مراد از افزوده شدن ایمان، شدت یافتن و نیرومندتر شدن آن است؛ زیرا ایمان به چیزی، همان دانستن آن همراه با پایبندی و التزامی است که آثار عملی بر آن بار شود، و روشن است که هم علم و هم التزامِ یادشده، از اموری هستند که شدت میپذیرند و ضعیف میشوند؛ بنابراین، ایمان که همان آگاهیِ آمیخته با پایبندی است، شدت و ضعف میپذیرد.
بنابراین معنای آیه چنین است: خدا همان کسی است که ثبات و آرامش خاطر را — که لازمهٔ مرتبهای از مراتب روح است — در دلهای مؤمنان پدید آورد تا به وسیلهٔ آن، ایمانی که پیش از فرود آمدن سکینه داشتند، نیرومندتر گردد و از آنچه پیش از آن بود، کاملتر شود.
گفتاری دربارهٔ ایمان و افزایش آن
افزون بر این، نظریهٔ «تجدد امثال» (نو شدنِ پیدرپی پدیدههای همسان)، همانطور که در جای خود تبیین شده، باطل است.
و این سخنِ آنان که: «شخصِ باورمند اگر طاعتها بر او افزوده شود یا گناهان به او ضمیمه گردد، حالش هیچ دگرگون نمیشود»، مردود است؛ زیرا نیرومندیِ ایمان در پیِ مداومت بر طاعتها و سستیِ آن بر اثرِ ارتکاب گناهان، از اموری است که نباید در آن تردید کرد. و قوّت و ضعفِ اثر، نشاندهندهٔ قوّت و ضعفِ منشأ اثر است. خدای متعال میفرماید: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ» (فاطر: ۱۰)؛ «سخنان پاکیزه بهسوی او بالا میرود و کار شایسته آن را رفعت میبخشد»، و میفرماید: «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَهَ الَّذِينَ أَسٰاؤُا السُّوايٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ» (روم: ۱۰)؛ «سپس سرانجامِ کسانی که بدکرداری کردند به بدترین فرجام رسید؛ چراکه آیات خدا را تکذیب کردند و آنها را به مسخره میگرفتند».
امّا دربارهٔ تأویلهایی که ذکر کردهاند: نخستین تأویل از آن دو، مقتضیِ آن است کسی که ایمانش کامل نشده ــ یعنی به گفتهٔ آنان، در قلبش وقفههایی خالی از اجزای ایمان هست ــ در حقیقت هم مؤمن باشد و هم کافر؛ در حالی که هیچ بخشی از کلام خدای متعال با چنین سخنی موافق نیست و حتّی اشارهای بدان ندارد.
و امّا این سخن خدای متعال که: «وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» (یوسف: ۱۰۶)؛ «و بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند مگر در حالی که مشرکند»، دلالتش بر اینکه ایمان افزایش و کاهش میپذیرد، بسیار نزدیکتر است تا دلالت بر نفیِ آن؛ زیرا معنای آیه آن است که آنان در همان حال که مشرکند، مؤمن نیز هستند. پس ایمانشان در مقایسه با شرکِ محض، ایمان به شمار میآید و در مقایسه با ایمانِ محض، شرک است؛ و این همان معنای افزایش و کاهشپذیریِ ایمان است.
و دومین تأویل از آن دو تأویل میگوید که فزونی و کثرتِ ایمان، تنها بهسببِ فزونیِ متعلّقاتِ آن، یعنی احکام و شریعتهای نازلشده از سوی خداست؛ بنابراین، فزونی صفتی است برای ایمان به اعتبارِ متعلَّقِ آن، و علّتِ متّصفشدنِ ایمان به این صفت، همان متعلَّقِ آن است. در حالی که اگر مقصود از کلام الهی: « لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً مَعَ إِيمٰانِهِمْ »؛ «تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند»، چنین افزایشی بود، مناسبتر آن بود که در این آیه، افزایشِ ایمان هدفِ تشریع و نزولِ احکامِ بسیار قرار داده میشد، نه غایتِ فرودآوردنِ آرامش (سکینه) در دلهای مؤمنان. این نکته در این باره.
برخی نیز افزایشِ ایمان را در این آیه، بر فزونیِ اثرِ آن حمل کردهاند؛ یعنی همان نوری که از ایمان بر دل میتابد.
اشکال این سخن آن است که افزایش و نیرومندیِ اثر، برآمده از افزایش و قوّتِ مؤثّر (عامل ایجادکننده) است؛ از این رو معنا ندارد که از میان دو چیزی که از هر جهت یکساناند، یکی اثری بیشتر از دیگری داشته باشد.
برخی دیگر گفتهاند مقصود از ایمانی که در عبارتِ « لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً مَعَ إِيمٰانِهِمْ »؛ «تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند»، پس از کلمهٔ «مَعَ» آمده (إِیمَانِهِمْ)، ایمان فطری است، و ایمانی که پیش از آن ذکر شده (إِیمَاناً)، ایمان استدلالی است؛ و معنا این است که:
«ليَزدادوا إيمانا استدلاليا علي إيمانهم الفطري»؛ تا ایمانی استدلالی بر ایمان فطریِ خویش بیفزایند.
اشکال این سخن آن است که ادعایی بیدلیل است؛ گذشته از اینکه ایمان فطری نیز استدلالی است، زیرا متعلَّقِ علم و ایمان در هر صورت امری نظری (نیازمند فکر و استدلال) است، نه بدیهی (آشکار و بینیاز از اندیشه).
برخی همچون امام رازی گفتهاند: نزاع بر سرِ پذیرش یا عدم پذیرشِ افزایش و کاهش در ایمان، نزاعی لفظی است؛ چراکه مقصودِ منکران آن است که اصلِ ایمان، یعنی تصدیق قلبی، افزایش و کاهش نمیپذیرد ــ و واقعاً هم همینگونه است ــ زیرا اصل ایمان زیادت و نقصان نمیپذیرد؛ و مراد اثباتکنندگان، پذیرش زیادت و نقصان در چیزی است که کمال ایمان به آن وابسته است—یعنی اعمال—و این بیگمان همینگونه است.
اما بر این سخن، نخست این ایراد وارد است که در آن میان «تصدیق» (باور ذهنی) و «ایمان» خلط شده است؛ زیرا ایمان، تصدیقی همراه با التزام [عملی و قلبی] است و صرفِ تصدیق نیست، چنانکه پیشتر بیان شد.
دوم آنکه نسبتدادنِ نفی زیادت در اصل ایمان به قائلان به زیادت (اثباتکنندگان) درست نیست؛ چراکه آنان زیادت را در اصل ایمان اثبات میکنند و بر این باورند که هر یک از علم و التزام—که ایمان از آن دو ترکیب یافته است—شدت و ضعف میپذیرد.
سوم آنکه واردکردنِ اعمال در محل نزاع درست نیست؛ زیرا نزاع دربارهی یک شیء، غیر از نزاع دربارهی اثری است که کمالش به آن بستگی دارد، و هیچکس در این اختلاف ندارد که اعمال و طاعات شمارشپذیرند و به سبب تکرارِ عمل، کم و زیاد میشوند.
بیان
و سخن خدا که میفرماید: « وَ لِلّٰهِ جُنُودُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » (و سپاهیان آسمانها و زمین از آنِ خداست)؛ «جُند» (سپاه) به گروه پرشمار و فشردهای از مردم گفته میشود که هدفی مشترک آنان را گرد آورده باشد و برای آن تلاش کنند؛ از همین رو، به لشکریانی نیز که برای اجرای فرمانهای فرماندهشان گرد آمدهاند «جند» اطلاق میشود. سیاق کلام گواهی میدهد که مراد از سپاهیان آسمانها و زمین، اسباب و عواملی هستند که در جهان هستی وجود دارند—اعم از آفریدگانی که دیده میشوند یا دیده نمیشوند؛ این اسباب واسطههایی در میان خدای متعال و آن چیزی هستند که او اراده میکند؛ واسطههایی که از او فرمان میبرند و هرگز از فرمانش سرپیچی نمیکنند.
و آوردن این جمله، یعنی سخن او: « وَ لِلّٰهِ جُنُودُ » (و سپاهیان... از آنِ خداست) پس از کلامش: « هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَهَ » (اوست که آرامش را فرو فرستاد...)، برای دلالت بر این است که همهی اسباب و عللِ موجود در هستی از آنِ اوست؛ بنابراین، او میتواند با هر وسیلهای که بخواهد به آنچه میخواهد برسد و هیچچیز در این امر بر او چیره نمیشود؛ و این امر به افزایش ایمان مؤمنان از طریق فرود آوردن آرامش در دلهایشان معطوف گشته است.
و سخن او که میفرماید: « وَ كٰانَ اللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً » (و خدا شکستناپذیر و سنجیدهکار است)؛ یعنی ساحت او نفوذناپذیر است و چیزی بر او چیره نمیشود، و در کار خود استوار است و کاری جز آنچه حکمتش اقتضا کند انجام نمیدهد. این جمله، بیانی علتآور برای سخن او: « وَ لِلّٰهِ جُنُودُ » (و سپاهیان... از آنِ خداست) است، چنانکه بیانی علتآور برای سخن دیگر او نیز هست: « هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَهَ » (اوست که آرامش را فرو فرستاد...)؛ گویی گفته شده است: آرامش را به فلان سبب فرو فرستاد و او توانایی این کار را دارد، زیرا همهی سپاهیان و اسباب از آنِ اوست، چراکه او شکستناپذیرِ مطلق و سنجیدهکارِ مطلق است.
بحث روایی
و در کتاب کافی به سند خود از جمیل روایت کرده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ این سخن خدای عزوجل پرسیدم: « هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَهَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ » (اوست که آرامش را در دلهای مؤمنان فرو فرستاد [فتح: ۴]). فرمود: «مقصود ایمان است؛ چراکه خدای عزوجل میفرماید:»
« لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً مَعَ إِيمٰانِهِمْ » (تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند [فتح: ۴]).
میگویم: ظاهر روایت این است که امام (ع) این سخن خدای متعال در آیه را که میفرماید: « لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً مَعَ إِيمٰانِهِمْ » (تا ایمانی بر ایمان خویش بیفزایند)، تفسیری برای آرامش (سکینه) گرفتهاند؛ و روایات دیگری نیز به همین معنا آمده است.
و در همان کتاب به سند خود از ابوعمرو زُبیری از امام صادق (ع) روایت کرده است که گفت: به ایشان عرض کردم: ای دانشمند! به من خبر ده که کدام عمل نزد خداوند برتر است؟ فرمود: «آنچه خداوند هیچ عملی را جز به سبب آن نمیپذیرد.» عرض کردم: و آن چیست؟ فرمود: «ایمان به خدایی که جز او معبودی نیست؛ که از نظر مرتبه بالاترینِ اعمال، از حیث جایگاه شریفترینِ آنها و از جهت بهره درخشانترین و والاترینِ آنهاست.»
گوید: عرض کردم: آیا مرا از حقیقت ایمان باخبر نمیکنی که آیا گفتار و کردار با هم است یا گفتاری بدون کردار؟ فرمود:
«ایمان سراسر عمل است و گفتار نیز بخشی از همان عمل است؛ به موجب واجبی از سوی خداوند که در کتابش بیان شده، نورش آشکار و حجتش استوار است و کتاب خدا بر آن گواهی میدهد و بدان فرا میخواند.» گوید: عرض کردم: فدایت شوم، آن را برایم توصیف کن تا دریابم. فرمود: «ایمان حالتها، پایهها، ویژگیها و مرتبههایی دارد؛ بخشی از آن کامل است و کمالش به نهایت رسیده، بخشی از آن ناقص است و کاستیاش آشکار، و بخشی نیز برترییافته است و فزونیاش پیوسته بیشتر میشود.»
عرض کردم: «آیا ایمان کامل میشود، کاهش مییابد و افزوده میگردد؟» فرمود: «آری.» عرض کردم: «چگونه چنین میشود؟» فرمود:
«زیرا خداوند تبارک و تعالی ایمان را بر اعضای بدن آدمی واجب ساخت و آن را میان آنها تقسیم نمود و در آنها پراکند؛ از اینرو هیچ عضوی از اعضای او نیست مگر اینکه بخشی از ایمان به آن واگذار شده که غیر از وظیفهٔ عضو دیگر است. پس هر کس در حالی به پیشگاه خداوند عزّوجلّ درآید که اعضای خود را حفظ کرده و حق هر عضوی از اعضای خویش را در آنچه خداوند عزّوجلّ بر آن واجب فرموده ادا کرده باشد، خدا را با ایمانی کامل دیدار میکند و از اهل بهشت خواهد بود؛ و هر کس در چیزی از آنها خیانت ورزد یا از آنچه خداوند عزّوجلّ دربارهٔ آن فرمان داده پا فراتر نهد، خداوند عزّوجلّ را با ایمانی ناقص دیدار خواهد کرد.»
عرض کردم: «کاستی و کمال ایمان را فهمیدم؛ افزونیِ آن از کجا میآید؟» فرمود: سخن خدای عزّوجلّ [توبه: ۱۲۴-۱۲۵] است که میفرماید: « وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَهٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ-أَيُّكُمْ زٰادَتْهُ هٰذِهِ إِيمٰاناً- فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ- وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَي رِجْسِهِمْ » (و چون سورهای نازل شود، برخی از آنان میگویند: «این سوره ایمان کدامیک از شما را افزود؟» امّا کسانی که ایمان آوردهاند، بر ایمانشان افزوده است و شادمانند؛ و امّا کسانی که در دلهایشان بیماری است، پلیدی بر پلیدیشان افزوده است)؛ و نیز فرمود [کهف: ۱۳]: « نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ-إِنَّهُمْ فِتْيَهٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُديً » (ما خبرشان را به حق بر تو بازمیگوییم؛ آنان جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم).
«و اگر همهٔ ایمان یکدست و یکسان بود و هیچ افزونی و کاستی در آن راه نداشت، هیچیک از آنان بر دیگری برتری نداشت، نعمتها در آن مساوی بود، همهٔ مردم همرتبه میشدند و برتریدادن باطل میگشت؛ لیکن با کمال ایمان است که مؤمنان به بهشت درمیآیند، و با افزونی در ایمان است که مؤمنان در درجات نزد خدا بر یکدیگر برتری مییابند، و به سبب کاستیِ ایمان است که کوتاهیکنندگان وارد آتش میشوند.»