[سورهٔ مؤمنون (۲۳): آیههای ۵۵ تا ۷۷]
اشاره
أَيَحۡسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِۦ مِن مَّالٖ وَبَنِينَ
آیا میپندارند آنچه از مال و فرزندان که پیوسته به آنان مدد میرسانیم،
نُسَارِعُ لَهُمۡ فِي ٱلۡخَيۡرَٰتِۚ بَل لَّا يَشۡعُرُونَ
[برای این است که] در نیکیها به سودشان شتاب میورزیم؟ [چنین نیست،] بلکه درنمییابند!
إِنَّ ٱلَّذِينَ هُم مِّنۡ خَشۡيَةِ رَبِّهِم مُّشۡفِقُونَ
بیگمان، کسانی که از بیم پروردگارشان ترسان و نگرانند،
وَٱلَّذِينَ هُم بِـَٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ يُؤۡمِنُونَ
و کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان میآورند،
وَٱلَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمۡ لَا يُشۡرِكُونَ
و کسانی که به پروردگارشان شرک نمیورزند،
وَٱلَّذِينَ يُؤۡتُونَ مَآ ءَاتَواْ وَّقُلُوبُهُمۡ وَجِلَةٌ أَنَّهُمۡ إِلَىٰ رَبِّهِمۡ رَٰجِعُونَ
و کسانی که هر چه [در توان دارند و باید] میبخشند و به جا میآورند، در حالی که دلهایشان بیمناک و لرزان است از اینکه سرانجام به سوی پروردگارشان بازمیگردند؛
أُوْلَٰٓئِكَ يُسَٰرِعُونَ فِي ٱلۡخَيۡرَٰتِ وَهُمۡ لَهَا سَٰبِقُونَ
آنانند که در کارهای نیک شتاب میورزند و در دستیافتن به آن [از دیگران] پیشی میگیرند.
وَلَا نُكَلِّفُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَاۚ وَلَدَيۡنَا كِتَٰبٞ يَنطِقُ بِٱلۡحَقِّ وَهُمۡ لَا يُظۡلَمُونَ
و ما هیچکس را جز به اندازه توانش تکلیف نمیکنیم، و نزد ما کتابی است که به حق سخن میگوید، و به آنان هیچ ستمی نخواهد شد.
بَلۡ قُلُوبُهُمۡ فِي غَمۡرَةٖ مِّنۡ هَٰذَا وَلَهُمۡ أَعۡمَٰلٞ مِّن دُونِ ذَٰلِكَ هُمۡ لَهَا عَٰمِلُونَ
بلکه دلهایشان از این [حقایق] در بیخبری و غفلتی عمیق فرو رفته است، و آنان گذشته از این، کارهای [ناشایست دیگری] دارند که پیوسته انجامش میدهند؛
حَتَّىٰٓ إِذَآ أَخَذۡنَا مُتۡرَفِيهِم بِٱلۡعَذَابِ إِذَا هُمۡ يَجۡـَٔرُونَ
تا زمانی که خوشگذرانان و سرکشانِ آنان را به عذاب گرفتار سازیم، ناگهان فریاد التماس و زاری برمیآورند.
لَا تَجۡـَٔرُواْ ٱلۡيَوۡمَۖ إِنَّكُم مِّنَّا لَا تُنصَرُونَ
[به آنان گفته میشود:] امروز فریاد و زاری مکنید؛ چراکه بیگمان شما از سوی ما یاری نخواهید شد.
قَدۡ كَانَتۡ ءَايَٰتِي تُتۡلَىٰ عَلَيۡكُمۡ فَكُنتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡ تَنكِصُونَ
همانا آیات من بر شما خوانده میشد، ولی شما قهقرا میرفتید و بر پاشنههای پای خود به عقب بازمیگشتید [و روی برمیتافتید]؛
مُسۡتَكۡبِرِينَ بِهِۦ سَٰمِرٗا تَهۡجُرُونَ
در حالی که در برابر آن تکبر میورزیدید و در شبنشینیهای خود، سخنان ناروا و بیهوده میگفتید.
أَفَلَمۡ يَدَّبَّرُواْ ٱلۡقَوۡلَ أَمۡ جَآءَهُم مَّا لَمۡ يَأۡتِ ءَابَآءَهُمُ ٱلۡأَوَّلِينَ
آیا در این گفتار (قرآن) نیندیشیدهاند، یا مگر چیزی برایشان آمده که برای پدران نخستینشان نیامده بود؟
أَمۡ لَمۡ يَعۡرِفُواْ رَسُولَهُمۡ فَهُمۡ لَهُۥ مُنكِرُونَ
یا مگر پیامبرشان را نشناختهاند که او را انکار و ناآشنا میشمارند؟
أَمۡ يَقُولُونَ بِهِۦ جِنَّةُۢۚ بَلۡ جَآءَهُم بِٱلۡحَقِّ وَأَكۡثَرُهُمۡ لِلۡحَقِّ كَٰرِهُونَ
یا میگویند دیوانگی در اوست؟ بلکه او حقیقت را برایشان آورده است، در حالی که بیشترشان حق را خوش ندارند.
وَلَوِ ٱتَّبَعَ ٱلۡحَقُّ أَهۡوَآءَهُمۡ لَفَسَدَتِ ٱلسَّمَٰوَٰتُ وَٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهِنَّۚ بَلۡ أَتَيۡنَٰهُم بِذِكۡرِهِمۡ فَهُمۡ عَن ذِكۡرِهِم مُّعۡرِضُونَ
و اگر حق از خواستهها و هوسهای آنان پیروی میکرد، بیشک آسمانها و زمین و هر که در آنهاست تباه میشد؛ بلکه ما یادآور و مایه شرفشان را برایشان آوردیم، ولی آنان از یاد خویش رویگردانند.
أَمۡ تَسۡـَٔلُهُمۡ خَرۡجٗا فَخَرَاجُ رَبِّكَ خَيۡرٞۖ وَهُوَ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ
یا مگر از آنان مزدی میخواهی؟ در حالی که پاداش پروردگارت بهتر است، و او بهترینِ روزیرسانان است.
وَإِنَّكَ لَتَدۡعُوهُمۡ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ
و بیگمان تو آنان را به راهی راست فرا میخوانی.
وَإِنَّ ٱلَّذِينَ لَا يُؤۡمِنُونَ بِٱلۡأٓخِرَةِ عَنِ ٱلصِّرَٰطِ لَنَٰكِبُونَ
و قطعاً کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند، از راهِ راست منحرفند.
۞ وَلَوۡ رَحِمۡنَٰهُمۡ وَكَشَفۡنَا مَا بِهِم مِّن ضُرّٖ لَّلَجُّواْ فِي طُغۡيَٰنِهِمۡ يَعۡمَهُونَ
و اگر به آنان رحم کنیم و آسیبی را که بدان گرفتارند برطرف سازیم، باز هم در سرکشیِ خود لجاجت میورزند و سرگردان میمانند.
وَلَقَدۡ أَخَذۡنَٰهُم بِٱلۡعَذَابِ فَمَا ٱسۡتَكَانُواْ لِرَبِّهِمۡ وَمَا يَتَضَرَّعُونَ
و به یقین، ما آنان را به عذاب گرفتار ساختیم، ولی نه در برابر پروردگارشان فروتنی کردند و نه زاری و التماس میکنند.
حَتَّىٰٓ إِذَا فَتَحۡنَا عَلَيۡهِم بَابٗا ذَا عَذَابٖ شَدِيدٍ إِذَا هُمۡ فِيهِ مُبۡلِسُونَ
تا آنگاه که دری از عذابی سخت به رویشان گشودیم، بناگاه در آن درمانده و نومید شدند.
بیان
این آیات به سخن پیشین خدای متعال پیوسته است که فرمود: « فَذَرْهُمْ فِي غَمْرَتِهِمْ حَتّٰي حِينٍ » (پس آنان را تا مدتی در ورطهٔ غفلتشان واگذار)؛ چرا که خداوند هنگامی که در پیِ داستانهای پیامبران، به اختلاف مردم در کار دین و دستهدسته شدنشان اشاره کرد که هر گروهی به آنچه نزد خود دارند شادمان و دلخوشاند، آنان را به عذابی مهلتدار بیم داد که هیچ راهِ گریزی از آن و خلاصی از چنگالش ندارند. پس هر اندازه میخواهند در ورطهٔ سرگردانیشان گمراه بمانند، چرا که عذاب بیگمان آنان را فرا خواهد گرفت.
از این رو، در این آیات به آنان هشدار داد که پندارشان مبنی بر اینکه مال و فرزندانی که خدا به آنان بخشیده، شتاب در رساندنِ نیکیها به ایشان است، خطایی از جانب آنان و ناآگاهی از حقیقت امر است؛ و اگر آن برخورداریها واقعاً از سنخ خیر بود، هرگز عذاب، مرفهانِ نازپروردهشان را فرامیگرفت. بلکه شتابورزیدن در خیرها همان اعمال شایستهای است که خداوند مؤمنان را بدان توفیق داده، و نیز پاداش فراوان و مزد بزرگی است که در دنیا و آخرت در پیِ آن میآید؛ از همین رو مؤمنان به سوی آن اعمال میشتابند و در رساندن پاداش نیز برایشان شتاب میشود.
بنابراین عذاب بیتردید به آنان خواهد رسید و حجت بر ایشان تمام است، و هیچ بهانهای ندارند که بدان پوزش آورند؛ بهانههایی چون نیندیشیدن در سخن خدا، یا بیسابقه و نوظهور بودنِ دعوت، یا نشناختنِ پیامبر، یا دیوانه و پریشانگو بودنِ او، یا درخواستِ مزد و هزینهای از آنان؛ بلکه واقعیت این است که آنان اهل عناد و لجاجتاند و به حق ایمان نمیآورند تا آنکه عذابی بازگشتناپذیر گریبانشان را بگیرد.
خدای متعال میفرماید: «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مَالٍ وَ بَنِينَ نُسَارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرَاتِ»؛ آیا میپندارند مال و فرزندانی که به آنان مدد میرسانیم، [برای آن است که] در نیکیها برایشان شتاب میورزیم؟ «بَلْ لَا يَشْعُرُونَ»؛ [چنین نیست،] بلکه درنمییابند.
واژهٔ « نُمِدُّهُمْ » (با ضمهٔ نون) از ریشهٔ «إمداد» است. «مَدّ» و «إمداد» هر دو یک معنا دارند و آن کاملکردن کمبود چیزی و نگهداری آن از بریدن یا تمامشدن است. راغب گفته است: «إمداد» بیشتر در امور خوشایند و پسندیده به کار میرود و «مَدّ» در ناپسندها؛ ازاینرو، تعبیر « نُمِدُّهُمْ » از مواردی است که إمداد در امر ناپسند به کار رفته است. همچنین «مسارعه برای آنان در خیرات» (شتاب در رساندن نیکیها به ایشان)، به معنای ریزش شتابان خیر و برکت به سبب ارجمندیشان نزد خداست؛ در نتیجه، خیرات بر پایهٔ گمان آنان، همان مال و فرزندانی است که با شتاب در اختیارشان گذاشته شده است.
و معنای آیه چنین است: آیا اینان میپندارند آنچه در این مدّتِ مهلت از مال و فرزندان به آنان میدهیم، خیراتی است که به خاطر خشنودی ما از ایشان یا دوستداشتن کارهایشان یا گرامیبودنشان نزد ما، با شتاب به آنان ارزانی میداریم؟!
نه، چنین نیست؛ «بَلْ لاٰ يَشْعُرُونَ» (بلکه درنمییابند)؛ یعنی حقیقتْ بر خلاف پندار آنهاست و آنان از واقعیت امر بیخبرند؛ واقعیت این است که این مهلتدادن («املاء») و کشانیدنِ گامبهگام بهسوی تباهی («استدراج») از سوی ماست و ما فقط آنان را در سرکشیشان رها میسازیم تا سرگردان بمانند؛ همانگونه که خدای متعال میفرماید:
«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَعْلَمُونَ وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ» (اعراف: ۱۸۳): «آنان را از جایی که نمیدانند گامبهگام [به سوی هلاکت] پیش میبریم و به آنان مهلت میدهم؛ همانا تدبیر من استوار است».
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَهِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ » تا پایان این پنج آیه. خدای متعال در این پنج آیه به کمک آنچه پیشتر گذشت بیان میکند پندار این کافران که مال و فرزندان خیراتی است که با شتاب به آنان داده میشود، خطاست؛ زیرا آن مال و فرزندان هیچ بهرهای از خیرات ندارند، بلکه استدراج و مهلتدادناند، و خیرات راستینی که در آن شتاب ورزیده میشود، تنها نزد مؤمنان به خدا و پیامبرانش و روز واپسین است که در کارهایشان شایستهاند.
پس خدای متعال به روشنی به توصیف آنان پرداخت و فرمود: « إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَهِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ » (همانا کسانی که از بیم پروردگارشان هراسان و نگرانند). راغب گفته است: «اشفاق»، توجّه و دلسوزیِ آمیخته با ترس است؛ زیرا کسی که اشفاق میورزد، فردِ مورد نظر را دوست دارد و از گزندی که به او برسد میترسد. خدای متعال میفرماید: « وَ هُمْ مِنَ السّٰاعَهِ مُشْفِقُونَ » (و آنان از قیامت بیمناکند)؛ پس هرگاه این واژه با «مِن» به کار رود، معنای ترس در آن آشکارتر است، و هرگاه با «فی» بیاید، معنای توجّه و دلسوزی در آن نمایانتر است؛ [چنانکه] میفرماید: « إِنّٰا كُنّٰا قَبْلُ فِي أَهْلِنٰا مُشْفِقِينَ » (ما پیشتر در میان کسانِ خود نگران و دلسوز بودیم) و [در جای دیگر]: « مُشْفِقُونَ مِنْهٰا » (از آن هراسانند). پایان سخن راغب.
این آیه آنان را چنین توصیف میکند که خدای پاک و منزه را پروردگاری گرفتهاند که مالک آنان است و تدبیر کارشان را بر عهده دارد. لازمهٔ این باور آن است که نجات و هلاکت را وابسته به خشنودی و خشم او بدانند؛ ازاینرو، در امری که دوستش دارند ـ یعنی نجات و سعادتشان ـ از او بیم دارند، پس از خشیت او نگران و بیمناکند؛ و همین بیم است که آنان را به ایمان به آیات الهی و عبادت او برمیانگیزد. با توجه به معنایی که گذشت، روشن شد که جمعشدن میان «خشیت» و «اشفاق» در آیه، تکراری بیهوده نیست.
سپس فرمود: « وَ الَّذِينَ هُمْ بِآيٰاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ » (و کسانی که به نشانههای پروردگارشان ایمان میآورند)؛ و نشانههای الهی هر چیزی است که بهگونهای بر خدای متعال دلالت کند؛ از جملهٔ این نشانهها پیامبران اویند که حامل رسالتش هستند، و کتاب و معجزاتی که با آنها تأیید شدهاند و شریعتی که آوردهاند؛ زیرا نگرانی و اشفاق آنان از خشیت خدا، ایشان را به جلب خشنودیاش وامیدارد و برمیانگیزد تا دعوت او را اجابت کنند و از آنچه از طریق وحی و رسالت بدان فرمانشان داده است، پیروی نمایند.
سپس فرمود: « وَ الَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاٰ يُشْرِكُونَ » (و کسانی که به پروردگارشان شرک نمیورزند)؛ و ایمان به آیات او همان چیزی است که آنان را به نفی شریکان در پرستش فراخوانده است؛ چراکه ایمان به این آیات، ایمان به شریعتی است که بندگی خدای متعال را تشریع کرده، و باور به حجتهایی است که بر یگانگی او در پروردگاری و معبودبودنش دلالت دارند.
افزون بر این، همهٔ فرستادگان و پیامبران (ع) تنها از جانب او آمدهاند، و فرستادن پیامبران برای هدایت مردم به سوی حقی که سعادتشان در آن است، از شئون ربوبیت به شمار میرود؛ و اگر خدا شریکی میداشت، او نیز پیامبری میفرستاد؛
و از سخنان لطیف و زیبای علی علیهافضلالسلام این کلام است که فرمود: «لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيكٌ لَأَتَتْكَ رُسُلُهُ» (اگر پروردگارت را شریکی بود، پیامبرانش نزد تو میآمدند).
سپس فرمود: «وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِليٰ رَبِّهِمْ رٰاجِعُونَ » (و کسانی که آنچه را میبخشند، میبخشند در حالی که دلهایشان بیمناک است که به سوی پروردگارشان بازمیگردند). «وجل» همان ترس و بیم است. و عبارت « يُؤْتُونَ مٰا آتَوْا » یعنی آنچه از مال به آنان داده شده، با انفاق در راه خدا میبخشند. و گفته شده است: مراد از بخشیدن آنچه بخشیدهاند، بهجاآوردن هر عمل شایستهای است. و عبارت « وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ » حال است برای فاعل « يُؤْتُونَ ».
معنای آیه چنین است: و کسانی که آنچه را انفاق میکنند میبخشند، یا اعمال شایسته را بهجا میآورند، در حالی که دلهایشان ترسان است از اینکه به سوی پروردگارشان بازخواهند گشت؛ یعنی انگیزهٔ آنان برای انفاق در راه خدا یا انجام عمل صالح، یادآوریِ بازگشتِ قطعیشان به سوی پروردگار همراه با بیم از اوست.
این آیه بر ایمان آنان به روز رستاخیز و انجامدادن اعمال شایسته دلالت دارد؛ و با این بیان، صفاتِ آنان مشخص میشود که آنان کسانی هستند که به خدای یگانه و بیشریک، به پیامبرانش و به روز قیامت ایمان میآورند و کارهای شایسته انجام میدهند.
سپس فرمود: « أُولٰئِكَ يُسٰارِعُونَ فِي الْخَيْرٰاتِ وَ هُمْ لَهٰا سٰابِقُونَ » (آنان در خیرات شتاب میورزند و به سوی آنها پیشی میگیرند). ظاهر این است که حرف «لام» در «لَهٰا» به معنای «إلى» (به سوی) است و «لَهٰا» به «سٰابِقُونَ» تعلق دارد. معنا چنین است: آن کسانی که وصفشان را گفتیم، در کارهای نیک شتاب میکنند و به سوی آنها پیشی میگیرند؛ یعنی در انجام نیکیها بر یکدیگر سبقت میجویند، چرا که این مسابقه لازمهٔ آن است که هر یک از آنان بخواهد در رسیدن به آن نیکیها بر دیگران پیشی گیرد.
بنابراین، در این آیات روشن شده است که نیکیها و خیرات همان اعمال صالحی است که بر باور حقِ این مؤمنان استوار است و آنان در انجامش شتاب میکنند؛ و خیراتْ آن چیزهایی نیست که نزد آن کافران است، در حالی که آنان به پندار باطل خویش، آن را شتابدادنِ خیرات از سوی خدای پاک و منزه به خود میشمارند.
در تفسیر کبیر آمده است: دربارهٔ این سخن خداوند یعنی « أُولٰئِكَ يُسٰارِعُونَ فِي الْخَيْرٰاتِ » دو وجه وجود دارد:
نخست اینکه مراد این است: به طاعتهای الهی بیشترین رغبت را دارند و از این رو به سوی آنها میشتابند تا وقتشان نگذرد و بدون بزرگداشت از دستشان نرود.
دوم اینکه آنان در دنیا انواع سودها و اکرامها را زودتر دریافت میکنند؛ چنانکه فرمود: « فَآتٰاهُمُ اللّٰهُ ثَوٰابَ الدُّنْيٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ الْآخِرَهِ » (پس خداوند پاداش دنیا و پاداش نیک آخرت را به آنان داد) [آل عمران: ۱۴۸] و « وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَهِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ » (و پاداشش را در دنیا به او دادیم و او در آخرت قطعاً از شایستگان است) [عنکبوت: ۲۷]؛ زیرا وقتی در رساندن نیکیها به آنان شتاب شود، در واقع آنان در دستیابی به آن شتاب کرده و آن را زودتر یافتهاند. و این وجه با آیهٔ پیشین سازگارتر است، زیرا آنچه را از کافران نفی شده بود برای مؤمنان اثبات میکند. پایان سخن فخر رازی.
میگویم: آنچه در آیهٔ پیشین از کافران نفی شد، شتابدادنِ خیرات از سوی خداوند به کافران بود، و آنچه در این آیه برای مؤمنان اثبات شده، شتابورزیدنِ خودِ مؤمنان در کارهای نیک است. آنچه فخر رازی در این وجه توجیه کرده بر این پایه است که شتابورزیدنِ مؤمنان در خیرات، به گونهای همان شتابدادن از جانب خدای پاک و منزه است؛ پس بر عهدهٔ اوست که روشن کند چرا در این آیه شتابورزیدنِ مؤمنان به جای شتابدادنِ خدای متعال نشانده شده و نسبت آن تغییر کرده است. برخی آن را چنین توجیه کردهاند که تغییر اسلوب برای اشاره به شایستگیِ کاملِ آنان در دستیابی به نیکیها بهواسطهٔ اعمال نیکشان است؛ اما سستیِ این سخن آشکار است.
ظاهر این است که این تغییر نسبت تنها در سخن آیهٔ پیشین، یعنی « نُسٰارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرٰاتِ » (در رساندن نیکیها به آنان شتاب میورزیم) روی داده است؛ و مقصود این است که کافران میپندارند آنچه از مال و فرزندان به آنان مدد میرسانیم، خیراتی است که بهسبب ارجمندیشان به سویش شتابان میروند، در حالی که کافرند. اما از آنجا که این بخشش از جانب خدای متعال بود نه از تواناییِ خودشان، شتابدادن به خدای متعال نسبت داده شد و سپس با استفهام انکاری نفی گردید، و در مقابل، همان مسابقه در خیرات بر پایهٔ اصل و حقیقتِ خود برای مؤمنان اثبات شد.
حاصل این نفی و اثبات آن است که مال و فرزندان، نیکیهایی نیستند که کافران به سویش شتاب گیرند، و آنان نیز شتابورزنده به سوی نیکیها نیستند؛ بلکه کارهای شایسته و آثار نیکوی آنها خیراتِ واقعی است، و مؤمنان هستند که به سوی خیرات شتاب میورزند.
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ لَدَيْنٰا كِتٰابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ » (و ما هیچکس را جز به اندازهٔ توانش تکلیف نمیکنیم، و نزد ما کتابی است که به حق سخن میگوید و به آنان ستم نمیشود). آنچه سیاق آیه نشان میدهد این است که در این آیه، تشویق و ترغیب به همان صفات پیشگفتهٔ مؤمنان وجود دارد، و توهمی که چه بسا مردم با گمان آن از آراسته شدن به کرامت این صفات روی برمیگردانند، از دو جهت برطرف شده است؛ جهت نخست: اینکه آراسته شدن به این صفات، کاری آسان و در گنجایش جانهاست، و آن امر دشوار و مشقتباری نیست که نازپروردگان و مرفهان آن را سخت و ناهموار میشمارند؛ و جهت دوم اینکه خداوند عمل شایستهٔ آنان را تباه نمیسازد و پاداش فراوانشان را از یاد نمیبرد.
پس این سخن خدا: « وَ لاٰ نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا » (و هیچکس را جز به اندازهٔ توانش تکلیف نمیکنیم)، نفی هر گونه تکلیف حَرَجی (تکلیف همراه با مشقت شدید) و بیرون از گنجایش جانهاست. امّا در بخش اعتقاد، خدای متعال حجتهای روشن و نشانههای درخشانی برپا کرده است که بر حقایق معارفی که ایمان به آنها را خواسته دلالت دارند، و انسان را نیز به ابزاری مجهز کرده که کارش درک و تصدیق این حقایق است و آن همان عقل است؛ آنگاه تفاوت عقلها را در قوت و ضعف ادراک در نظر گرفته و از هر کس به اندازهٔ تاب و توانش انتظار داشته است. از این رو، آنچه را از خواص خواسته از تودهٔ مردم نخواسته، و از نیکان (ابرار) دربارهٔ آنچه از مقربان بازخواست میکند نپرسیده، و با مستضعفان فکری همانند مخلصان رفتار نکرده است.
و اما در بخش عمل، انسان را تنها به اموری فراخوانده که خیر او در زندگی فردی و اجتماعی دنیاییاش و سعادت او در زندگی آخرتش در گرو آنهاست. و روشن است که خیرِ هر نوعی از موجودات—از جمله انسان—در چیزی است که حیاتش با آن سامان مییابد و در زندگانیاش از آن سود میبرد، و او به گونهای مجهز شده که توان انجام دادن آن را دارد؛ و آنچه چنین ویژگیای داشته باشد، هرگز طاقتفرسا و فراتر از گنجایش و توان نخواهد بود.
بنابراین در دین خدا هیچ تکلیفِ مشقتباری وجود ندارد؛ به این معنا که در اصل قانونگذاری حکمی پرمشقت بر پایهٔ مصلحتی طاقتفرسا قرار داده نشده باشد. و با این ویژگی، خدای پاک و منزه بر بندگانش منت نهاده، دلهای آنان را آرامش بخشیده و به احوالی که برای مؤمنان وصف کرده تشویقشان نموده است.
و آیهٔ « وَ لاٰ نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا » (و هیچکس را جز به اندازهٔ توانش تکلیف نمیکنیم)، بر این معنا و فراتر از آن دلالت دارد؛ زیرا این آیه هم نفی تکلیفی را میرساند که در اصل قانونگذاریاش بر مشقت طاقتفرسا بنا شده باشد—مانند تشریع رهبانیت (گوشهگیری از دنیا) یا تقربجستن با قربانیکردن فرزندان مثلاً—و هم نفی تکلیفی را که در خودِ خود مشقتبار نیست، ولی بر حسب اتفاق برخی از مصادیق آن به خاطر وضعیتی خاص دشوار و حَرَجی شده است؛ مانند ایستادن در نماز برای بیماری که توان آن را ندارد. پس همهٔ این موارد با این آیه نفی شده است، گرچه منتگذاری و تشویق یادشده با نفی همان بخش نخست نیز حاصل میشود.
و دلیل این عمومیت در آیه، پیوند خوردن نفی تکلیف به واژهٔ « نَفْساً » (هیچ جانی/هیچکسی) است که نکره در سیاق نفی است و معنای عموم میبخشد. بنابراین، هر انسان فرضی در هر پیشامدی، جز به اندازهٔ توانش مکلف نمیشود و هیچ حکم طاقتفرسایی متوجه او نمیگردد؛ خواه حکمی باشد که از اصل مشقتبار است یا حکمی که به خاطر وضعیت خاص آن مورد، دشوار شده باشد.
بدین ترتیب روشن شد که در این آیه، هم درجات اعتقاد به تناسب مراتب عقلها به رسمیت شناخته شده و هم مشقت شدید و حَرَج برداشته شده است؛ چه در اصل حکم باشد و چه عارضی و پدیدآمده بر آن.
و کلام خدای متعال: « وَ لَدَيْنٰا كِتٰابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ » (و نزد ما کتابی است که به حق سخن میگوید و به آنان ستم نمیشود)، تشویق آنان از طریق آرامشبخشیدن به دلهایشان است؛ به اینکه عملشان تباه نمیشود و پاداششان فروگذار نخواهد شد. و مقصود از سخنگفتنِ کتاب، بیان روشن و بیابهامِ آن چیزهایی است که در آن ثبت شده؛ و این از آن روست که کارهایشان در کتابی ثبت است که جز به حق سخن نمیگوید و از این رو از هر گونه افزایش، کاهش و دگرگونی در امان است. و حسابرسی نیز بر پایهٔ همان چه در آن ثبت شده صورت میگیرد، چنانکه کلمهٔ « يَنْطِقُ » (سخن میگوید) به آن اشاره دارد؛ و جزا و پاداش نیز برآمده از همان حسابرسی است، همانگونه که این سخن الهی به آن اشاره میفرماید:
« وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ » (و به آنان ستم نمیشود)؛ پس آنان از ستمدیدن از طریق فراموششدن پاداششان، یا ندادن آن، یا کاستن از آن و دگرگون ساختنش در اماناند، همانطور که از ثبت نشدن اعمالشان، یا فراموشی پس از ثبت، یا تغییر یافتن آن به هر شکلی، در آسودگی و امنیت خاطر به سر میبرند.
فخر رازی در تفسیر کبیر گفته است: «اگر گفته شود: کسانی که این کتاب بر آنان عرضه میشود، یا دروغ را بر خدای متعال ناممکن میدانند یا آن را بر او جایز میشمارند. اگر آن را ناممکن بدانند، در هر چه بگوید تصدیقش میکنند، چه کتابی در میان باشد و چه نباشد؛ و اگر دروغ را بر او جایز بدانند، به آن کتاب نیز اعتماد نخواهند کرد، زیرا این احتمال را میدهند که خدای پاک و منزه بر خلاف آنچه واقع شده در آن نوشته باشد. بنابراین در هر دو صورت، هیچ فایدهای در آن کتاب نخواهد بود».
پاسخ میدهیم: خدا هرچه بخواهد انجام میدهد، افزون بر اینکه بعید نیست این کار مصلحتی برای فرشتگانِ مکلّف داشته باشد. [پایان کلام فخر رازی].
میگویم: پاسخی که او داد، بر پایهٔ روش کلامیِ خود اوست که غرض و هدفمندی را از کار خدای متعال نفی میکند و ارادهٔ گزاف و بیحکمت را بر او روا میداند—که خدا از چنین نسبتی بسیار برتر و منزهتر است—. افزون بر این، اشکال یادشده در همهٔ دیگر شئون روز قیامت نیز که خدای پاک و منزه از آنها خبر داده است جاری خواهد بود؛ اموری مانند محشور کردن و گردآوردن همگان، گواه گرفتن شاهدان، گشودن نامهها و دفترهای اعمال، صراط، میزان و حسابرسی.
و پاسخ همهٔ اینها این است که: خدای متعال آنچه را در روز قیامت بر سر انسان میآید، در قالب قضاوت و داوریِ فیصلهبخش برای ما به تصویر کشیده است؛ و داوری از آن جهت که داوری است، بینیاز از تکیه بر حجتها و شواهد روشن—مانند نامهها و پروندههای اعمال، گواهان، نشانهها و گردآوردن دو طرف دعوا—نیست و بیگمان بدون اینها سامان نمیپذیرد.
آری، اگر از این نکته چشم بپوشیم، آشکار شدنِ اعمال انسان برای خودش در مراحل بازگشت به سوی خدای پاک و منزه و به اذن او خواهد بود؛ پس در این نکته نیک بیندیش.
خدای متعال میفرماید: « بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَهٍ مِنْ هٰذٰا وَ لَهُمْ أَعْمٰالٌ مِنْ دُونِ ذٰلِكَ هُمْ لَهٰا عٰامِلُونَ » (بلکه دلهایشان از این [حقیقت] در غفلتی سخت فرورفته است، و گذشته از این، کارهایی [دیگر] دارند که همواره انجامش میدهند). مناسب با سیاق آیات آن است که کلمهٔ «هٰذٰا» (این)، اشاره به همان حالی باشد که آیات پیشین دربارهٔ مؤمنان و شتاب ورزیدنشان در کارهای خیر توصیف کرد؛ و نیز ممکن است اشاره به قرآن باشد، چنانکه سخن بعدیِ او آن را تأیید میکند آنجا که میفرماید: «قَدْ كٰانَتْ آيٰاتِي تُتْلىٰ عَلَيْكُمْ» (آیات من بر شما تلاوت میشد). «غَمْرَه» به معنای غفلت بسیار عمیق یا جهل شدیدی است که آنان را فراگرفته است. و سخن پروردگار که میفرماید: « وَ لَهُمْ أَعْمٰالٌ مِنْ دُونِ ذٰلِكَ » (و برای آنان گذشته از این، کارهایی است...)، یعنی جدا از آن حال و وصفی که برای مؤمنان برشمردیم؛ و کنایه از این است که آنان سرگرمیِ بازدارندهای دارند که مانع پرداختن به این خیرات و اعمال شایسته میشود، و آن سرگرمی همان کارهای زشت و پلیدی است که پیوسته انجام میدهند.
معنای آیه چنین است: بلکه کافران نسبت به این اوصافی که برای مؤمنان بیان کردیم، در غفلت یا نادانیِ بسیار شدیدی هستند و افزون بر آن، کارهای زشت و ناپسندی دارند که همواره انجام میدهند و همان کارها آنان را سرگرم کرده و مانع هدایتشان شده است.
خدای متعال میفرماید: «حَتّٰى إِذٰا أَخَذْنٰا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذٰابِ إِذٰا هُمْ يَجْأَرُونَ» (تا آنگاه که خوشگذرانانِ سرمستِ آنان را به عذاب فرو گیریم، ناگهان فریاد و ناله سر میدهند). «جُؤار» (با ضمهٔ جیم) صدای حیوانات وحشی مانند آهو و نظیر آن در هنگام وحشت است، که در اینجا کنایه از بلند کردن صدا به دادخواهی، التماس و زاری است؛ و برخی گفتهاند: مراد از آن بیتابی و شیون آنان است، اما آیات بعدی معنای نخست را تأیید میکند.
اینکه عذاب را متوجه «مُترَفین» (خوشگذرانانِ غرقِ در نعمت) ساخت، از آن روست که سخن دربارهٔ کسانی است که پیشتر دربارهشان فرمود: « أَ يَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِينَ » (آیا میپندارند اموال و فرزندانی که بدیشان مدد میرسانیم...) [مؤمنون: ۵۵]؛ و آنان همان سران و نازپروردگانِ کافران هستند و دیگران نیز پیرو آنان به شمار میروند.
خدای متعال میفرماید: « لاٰ تَجْأَرُوا الْيَوْمَ إِنَّكُمْ مِنّٰا لاٰ تُنْصَرُونَ » (امروز زاری و فریاد سر مدهید که بیتردید از سوی ما یاری نخواهید شد). تغییر لحن از غایب به مخاطب، برای شدت بخشیدن به توبیخ و سرزنش آنان، و بریدن هرگونه طمع به نجات از راه فریادخواهی و زاری، و قطع هرگونه امید در این زمینه است؛ زیرا اگر واسطهها خبر دهند که آنان با هیچ دعا یا شفاعتی یاری نمیشوند، طمعشان به دریافت یاری بریده نمیشود به آن اندازهای که خبر دادنِ خودِ یاریدهنده (خداوند) آن امید را برمیکَند.
خدای متعال میفرماید: « قَدْ كٰانَتْ آيٰاتِي تُتْليٰ عَلَيْكُمْ » تا «تَهْجُرُونَ» (همانا آیات من بر شما تلاوت میشد... [و شبهنگام گرد میآمدید و با خودبزرگبینی] هذیان و ناسزا میگفتید) [مؤمنون: ۶۶-۶۷]. «نُکوص» عبارت است از:
عقبگرد کردن و به گذشته پسنشستن. «سامِر» از ریشهٔ «سَمَر» به معنای گفتگوی شبانه و شبنشینی است؛ گفتهاند «سامر» مانند «حاضر» هم بر مفرد به کار میرود و هم بر جمع. همچنین «سُمَّراً» با ضمهٔ سین و تشدید میم—که جمع «سامر» است—قرائت شده و این قرائت ترجیح دارد؛ و «سُمّاراً» نیز با ضمه و تشدید خوانده شده است؛ و «هَجْر» نیز به معنای هذیانگویی و سخنان بیهوده گفتن است.
جدا آمدن جمله (بدون واو عطف) در عبارت « قَدْ كٰانَتْ آيٰاتِي » (همانا آیات من بر شما خوانده میشد...)، به این دلیل است که در جایگاه بیان علّت قرار دارد؛ و معنا چنین است:
شما هرگز از سوی ما یاری نمیشوید؛ چرا که آیات من پیوسته بر شما خوانده و تلاوت میشد، امّا شما از آن روی برمیتافتید و قهقرا به عقب بازمیگشتید؛ در حالی که به این پشتکردنِ خود تکبّر میورزیدید، و شبهنگام دربارهٔ آن به گفتوگو مینشستید و بدگویی و هذیان میکردید. و برخی گفتهاند: ضمیر در «بِهِ» به کعبه (خانهٔ خدا) یا حرم بازمیگردد، که سستیِ این سخن نیز چنانکه میبینی آشکار است.
خدای متعال میفرماید: « أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ يَأْتِ آبٰاءَهُمُ الْأَوَّلِينَ » (آیا در این گفتار نیندیشیدهاند، یا چیزی نزد آنان آمده که نزد پدران نخستینشان نیامده بود؟). این آیه آغازِ باطلکردنِ بهانههای آنان در رویگردانی از قرآنی است که برای هدایتشان فرود آمده، و بستنِ راه عذرتراشی در نپذیرفتن دعوتِ حقّی که پیامبر (ص) بدان قیام فرمود.
در عبارتِ « أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ » (آیا در این گفتار نیندیشیدهاند؟)، استفهام برای انکار است؛ و الف و لام در « اَلْقَوْلَ » برای عهد (اشاره به کلامی معیّن) است و مراد از آن، همان قرآنی است که بر آنان تلاوت میشود. این سخن، فرع بر مطلب پیشین است که بیان میکرد آنان در غفلت از قرآن بودند و سرگرمیهایی داشتند که بازشان میداشت؛ و معنا این است: آیا با اینکه در چنان وضعیتی بودند، در این سخنی که بر آنان خوانده میشود نیندیشیدند تا بدانند از نزد خداوند و حق است، و در نتیجه بدان ایمان بیاورند؟!
و در عبارتِ « أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ يَأْتِ آبٰاءَهُمُ الْأَوَّلِينَ » (یا مگر چیزی برایشان آمده که برای پدران پیشینِ آنها نیامده بود؟)، کلمهٔ «أَمْ» در این جمله و در جملههای پس از آن، «منقطعه» و به معنای اِضراب (عدول و انتقال از مطلبی به مطلب دیگر، به معنای «بلکه») است؛ و معنا چنین است: بلکه آیا چیزی به سراغشان آمده که برای نیاکان نخستینشان نیامده بود، تا امری بیسابقه و بدعتآمیز باشد که باید انکارش کرد و از آن پرهیخت؟!
و هرچند نوظهور و بیسابقه بودنِ یک پدیده و ناشناختهبودنش برای گذشتگان، به طور کلّی مستلزمِ باطل و ناحق بودنش نیست، امّا رسالت الهی از آنجا که برای هدایت است، اگر راست و درست باشد، در حقّ همگان ضرورت مییابد؛ بنابراین اگر برای پیشینیان نیامده بود، دلیلی قاطع بر بطلان آن میشد (در حالی که پیامبران برای آنان نیز آمده بودند).
خدای متعال میفرماید: « أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ » (یا اینکه پیامبرشان را نشناختهاند و از این رو منکر اویند؟). مراد از شناخت پیامبر، شناخت نَسَب و پیشینه و در یک کلام، آگاهی از سجایای روحی و ملکات نفسانیِ او اعم از موروثی و اکتسابی است، تا به واسطهٔ آن روشن شود که او در آنچه میگوید راستگوست، به آنچه بدان فرامیخواند مؤمن است و از جانب خدا تأیید گشته است. آنان سوابق احوال پیامبر (ص) را پیش از بعثت بهخوبی میشناختند؛ او یتیمی بود که پدر و مادر نداشت، نه خوانده و نه نوشته بود، و از هیچ آموزگاری ادبی نیاموخته و از مربیای تربیتی نگرفته بود؛ با این حال، هرگز در او رفتاری نیافتند که عقل آن را قبیح شمارد، یا طبع ناپسند دارد، یا اندیشهای زشت بینگارد، و هیچ طمعی به فرمانروایی، یا حرصی به مال، یا شیفتگی به مقامی در او ندیدند. او سالها از عمرش را با همین شیوه سپری کرد تا اینکه ناگهان به رستگاری و سعادت فراخواند، به حقایق و معارفی عقلرُبا دعوت کرد، به شریعتی فراخواند که خردها را به شگفتی وامیدارد، و کتابی آسمانی تلاوت فرمود.
پس آنان پیامبرشان (ص) را با اوصاف ویژهای شناخته بودند که دیگران در برابر آن ناتوان و درمانده بودند؛ و اگر او را اینگونه نمیشناختند، برای رویگردانیشان از دین او و سرپیچی از ایمان به وی عذری میداشتند؛ زیرا معنای نشناختنِ او به این شکل، آن بود که او را فاقدِ برخی از این ویژگیها بیابند یا وجودِ آنها را در او احراز نکنند، و روشن است که سپردن عنان اختیار به دست کسی که چنین باشد، از اموری است که عقل جایز نمیشمارد.
خدای متعال میفرماید: « أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّهٌ بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كٰارِهُونَ » (یا میگویند در او جنونی هست؟ بلکه او حق را برایشان آورده و بیشترشان از حق ناخشنودند). این بهانهٔ دیگری از آنان است که بدان دست آویختند، آنگاه که گفتند: «يٰا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ» (ای کسی که ذکر بر او نازل شده، قطعاً تو دیوانهای؛ حجر: ۶). خداوند این بهانه را یادآور شده و آن را با لازمهٔ کلامِ خویش در عبارت « بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ » (بلکه حق را برایشان آورده) رد فرموده است.
مفاد فرمودهٔ خداوند در عبارتِ « بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كٰارِهُونَ » (بلکه حق را برایشان آورده و بیشترشان از حق ناخشنودند)، إضراب (رد و رویگردانی) از جملهای محذوف است؛ و تقدیر کلام چنین است: آنان در این گفتارشان که « بِهِ جِنَّهٌ » (در او جنونی هست) و در این عذرتراشی برای ایماننیاوردن به وی دروغگویند؛ بلکه ناخشنودیشان از ایمان به پیامبر فقط از آن روست که او حق را آورده و بیشترشان از حق بیزارند.
و لازمهٔ این سخن، رد کردن ادعای آنان با برهانی است که این إضراب به آن اشاره دارد؛ و آن برهان این است که اگر ادعای آنان مبنی بر اینکه « بِهِ جِنَّهٌ » (در او جنونی است) راست میبود، سخنانش باید بینظم، کژمعنا و دچار خلل میبود، همانگونه که عقل دیوانه دچار خلل است، و نباید به هیچ هدف درستی راه میبُرد؛ در حالی که سخن پیامبر هرگز چنین نیست، چرا که جز به حق فرانمیخواند و جز حق نمیآورد، و کجا چنین کلامی به سخن دیوانهای میماند که نه میداند چه میخواهد و نه درمییابد چه میگوید؟!
اینکه ناخوشداشتنِ حق تنها به بیشترِ آنان نسبت داده شده، از آن روست که در میانشان افراد مستضعفی (ناتوان و زیردست) هم هستند که چه بخواهند و چه نخواهند، به حساب نمیآیند.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ بَلْ أَتَيْنٰاهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ »؛ «و اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد، قطعاً آسمانها و زمین و هر که در آنهاست تباه میشد؛ بلکه یادآورشان را برایشان آوردیم، ولی آنان از یادآور خود رویگردانند». چون پیشتر بیان شد که بیشتر آنان حق را ناخوش میدارند و این ناخوشداشتن نیز تنها به دلیل ناسازگاری حق با هوای نفسشان است، پس آنان از حق—یعنی از دعوتِ حق—میخواهند که پیرو هوسهایشان باشد؛ در حالی که چنین چیزی هرگز شدنی نیست.
زیرا اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد و به حال خود و آنچه از باورها و کردارها دلخواهشان بود رها میشدند—تا بتها را بپرستند، برای خود معبودانی برگزینند، نبوت و معاد را انکار کنند، و به هر کار زشت، ناپسند و تبهکارانهای که میخواستند دست بزنند—روا بود که حق در دیگر بخشهای آفرینش و در نظامی نیز که به حق در آن جاری است، از آنان پیروی کند؛ چرا که میان حقی با حقِ دیگر تفاوتی نیست. آنگاه باید به هر یک از آنان در روند گردش نظام هستی، آنچه را هوس میکرد میدادند؛ و این خود مایهٔ تباهی آسمانها و زمین و ساکنانِ آنها، و ازهمگسیختگی نظام و درهمشکستنِ قوانین کلی جاری در جهان میشد؛ زیرا کاملاً روشن است که هوای نفس به هیچ مرزی بسنده نمیکند و بر هیچ قراری استوار نمیماند.
به بیانی دیگر، که دقیقتر است و با آنچه قرآن از حقیقت «دین استوار» به دست میدهد هماهنگتر، انسان پدیدهای در این جهان است که هستیاش با سراسر جهان پیوند خورده، و برای نوعِ او هدفی هست که همان سعادتِ اوست. همانند دیگر انواع موجودات، برای او نیز راهی به سوی سعادت و کمالش کشیده شده است که با پیمودنِ مسیرِ پیشِ رو به آن دست مییابد؛ و جهان هستی و نیز آفرینش ویژهٔ خودِ انسان، او را به نیروها و ابزارهایی متناسب با سعادتش و متناسب با راهی که به سوی آن گشوده شده—یعنی همان باور و کرداری که او را به سعادتش میرساند—مجهز کرده است.
بنابراین، راهی که انسان را به سعادتش میرساند—یعنی همان باورها و کارهای ویژهای که واسطهٔ میان او و سعادتش هستند و «دین» و «روش زندگی» نامیده میشوند—امری مشخص و معیّن است؛ بر اساس اقتضای نظام عمومی جهان و نظام ویژهٔ انسانی که ما آن را فطرت مینامیم، و این راه پیروِ همین نظام است.
و این همان حقیقتی است که خدای متعال با این کلام خود به آن اشاره میفرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» (روم: ۳۰)؛ «پس حقگرایانه روی خود را به سوی دین بدار؛ فطرتی الهی است که مردم را بر آن آفریده است؛ آفرینش خدا دگرگونی نمیپذیرد؛ این است دینِ استوار».
پس روش زندگی که رهروِ خود را به سعادت انسانی میرساند، راهی معین است که نظام هستی به حق آن را اقتضا میکند و تجهیزات وجودیِ انسان نیز به حق از آن پرده برمیدارد. و این «حق»، همان قوانین ثابت و تغییرناپذیری است که بر نظام جهان—که نظام انسانی یکی از بخشهای آن است—فرمان میراند، آن را تدبیر میکند و به سوی هدفهایش پیش میبرد؛ و این همان تقدیری است که خدای پاک و منزه بر آن حکم رانده و قضایی حتمی و برگشتناپذیر گشته است.
بنابراین، اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد و شریعتی را برایشان اقتضا مینمود که دلبخواهیهای هوای نفسشان میطلبید، چنین چیزی جز با دگرگونی اجزای جهان از وضع کنونیشان شدنی نبود؛ یعنی با تبدیل شدن علتها و اسباب به چیزهایی دیگر، و دگرگون شدن پیوندهای منظم به پیوندهایی بیحساب، آشفته و ناسازگار با یکدیگر، تا اقتضاهای آن با گزافهکاریهای هوسهایشان هماهنگ درآید. و در این صورت، آسمانها و زمین و هر که در آنهاست، چه در اصلِ هستی خود و چه در تدبیری که در آنها جریان دارد تباه میشدند؛ زیرا هستیِ موجودات و تدبیرِ آنها درهمتنیدهاند و از یکدیگر جدایی ندارند، و آفرینش (خلق) و تدبیر (امر) به هم پیوستهاند و از هم گسستنی نیستند.
و این همان نکتهای است که این فرمودهٔ الهی به آن اشاره دارد: «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ»؛ «و اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد، قطعاً آسمانها و زمین و هر که در آنهاست تباه میشد».
و فرمودهٔ او: « بَلْ أَتَيْنٰاهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ »؛ «بلکه یادآورشان را برایشان آوردیم، ولی آنان از یادآور خود رویگردانند»؛ تردیدی نیست که مقصود از «ذکر» همان قرآن است؛ چنانکه فرمود: «وَ هٰذٰا ذِكْرٌ مُبٰارَكٌ» (انبیاء: ۵۰)؛ «و این [قرآن] یادآوری پربرکت است»، و فرمود: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ» (زخرف: ۴۴)؛ «و بیتردید این قرآن برای تو و قوم تو مایۀ تذکر و شرف است»، و آیاتی دیگر مانند اینها. و چه بسا یاد کردن از قرآن با تعبیرِ «ذکر» پس از جملهٔ « أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّهٌ »؛ «یا میگویند دیوانگی دارد؟»، نوعی پاسخ و رویارویی با این گفتارِ آنان باشد که میگفتند: «يٰا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ» (حجر: ۶)؛ «ای کسی که ذکر بر او نازل شده است، بهراستی که تو دیوانهای!».
به هر روی، قرآن «ذکر» (یادآوری) نامیده شده است، چون آنان را به یاد خدا میاندازد، یا دین خدا را که شامل اعتقادِ حق و عملِ صالح است، برایشان یادآوری میکند؛ و با توجه به معنایی که پیشتر گذشت، وجهِ دوم با صدر آیه سازگارتر است. و اگر «ذکر» به آنان اضافه شده است (یعنی فرمود: ذکرِ آنان)، به این دلیل است که دین—یعنی دعوتِ حق—نسبت به انسانها از حیث اجمال و تفصیل تفاوت دارد، و آنچه قرآن یادآوری میکند آخرین مرحله از مراحل تفصیل است؛ زیرا شریعت قرآن، واپسینِ شریعتهاست.
و معنای آیه چنین است: حق از خواستههای دلخواه آنان پیروی نکرد، بلکه کتابی برایشان آوردیم که دینِ ویژهٔ خودشان را به یادشان میآورد—یا به وسیلهٔ آن به یادش میافتند—و نتیجهاش این میشود که آنان از دینِ ویژهٔ خود رویگرداناند.
و بسیاری از مفسران گفتهاند که اضافه شدنِ «ذِکر» به آنان برای شرافتبخشی است، مانند این سخن خداوند: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ» (و به راستی که آن، مایهٔ شرافت و یادآوری است) «لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» (برای تو و قومِ توست و بهزودی بازخواست خواهید شد؛ زخرف: ۴۴)، و معنا این است: بلکه مایهٔ فخر و شرفشان را برایشان آوردیم؛ شرفی که بر آنان واجب بود به کاملترین شکل به آن رو آورند، ولی با پسنشینی از فخر و شرفِ خویش، خودِ آنان [از آن] رویگردان شدند.
و در این سخن این اشکال وارد است که هرچند بیتردید قرآن کریم برای پیامبر (ص) مایهٔ شرف است، چون بر ایشان نازل شده؛ و برای اهلبیت ایشان مایهٔ شرف است، چون در خانهٔ آنان فرود آمده؛ و برای عرب شرف است، چون به زبان آنان نازل گشته؛ و برای این امت شرف است، چون برای هدایتشان فرستاده شده است؛ اما اضافه شدنِ «ذکر» در آیه، بر پایهٔ این عنایت نیست، بلکه به جهت اختصاص داشتنِ این دین به این امت است؛ و با توجه به معنایی که پیشتر بدان اشاره شد، همین وجه با صدر آیه سازگارتر است.
خدای متعال میفرماید: « أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرٰاجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ » (یا مگر از آنان پاداش و هزینهای میخواهی؟ در حالی که پاداش و روزیِ پروردگارت بهتر است و او بهترینِ روزیرسانان است). در مجمعالبیان گفته است: ریشهٔ «خراج» و «خرج» یکی است و آن درآمد و مالیاتی است که به صورت وظیفه و مقرری پرداخت میشود؛ پایان سخن او.
و این، چهارمین بهانهای است که در این آیات ذکر شده و رد گردیده و به سبب آن توبیخ شدهاند. خداوند آن را با این سخنِ خود بیان فرموده است: « أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً » (یا مگر از آنان مزدی میخواهی؟)؛ یعنی مالی که به عنوان رسم و مقرری به تو بپردازند. سپس با این سخن، بینیازیِ پیامبر (ص) را یادآور شده است: « فَخَرٰاجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ » (در حالی که پاداش و روزیِ پروردگارت بهتر است و او بهترینِ روزیرسانان است)؛ یعنی همانا خداوند روزیبخشِ توست و نیازی به پرداخت و هزینهٔ آنان نداری. و دستور به آگاه ساختنِ آنان از این مطلب، در آیاتی مانندِ «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً» (بگو: از شما بر این [رسالت] هیچ پاداشی نمیخواهم؛ انعام: ۹۰، شوری: ۲۳) بارها تکرار شده است.
با آنچه در این آیه ذکر شد، چهار بهانه از بهانههای باطلِ آنان که به خودشان بازگردانده شده، کامل گردید که موضوعات گوناگونی دارند: نخستینِ آنها: « أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ » (آیا در این سخن نیندیشیدهاند؟) به قرآن بازمیگردد؛ دومین: « أَمْ جٰاءَهُمْ مٰا لَمْ يَأْتِ آبٰاءَهُمُ الْأَوَّلِينَ » (یا مگر چیزی برایشان آمده که برای نیاکان پیشینشان نیامده بود؟) به آیینی راجع است که به سوی آن فراخوانده میشوند؛ سومین: « أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّهٌ » (یا میگویند او جنونی دارد؟) به شخصِ پیامبر (ص) مربوط میشود؛ و چهارمین: « أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً » (یا مگر از آنان پاداش و هزینهای میخواهی؟) به سیره و شیوهٔ رفتاریِ پیامبر (ص) بازمیگردد.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ وَ إِنَّ الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ عَنِ الصِّرٰاطِ لَنٰاكِبُونَ » (و به راستی تو آنان را به راهی راست فرا میخوانی، و مسلماً کسانی که به آخرت ایمان ندارند، از راه [راست] منحرف و رویگرداناند). «نَکْب» و «نُکوب» به معنای بازگشتن و انحراف از راه و میل کردن از چیزی است.
پیشتر در تفسیر سورهٔ فاتحه گذشت که «صراط مستقیم»، راهِ روشنی است که در اثر و حکمش—یعنی رساندنِ سالکان به هدفِ مقصود—دچار هیچ اختلاف و تخلفی نمیشود. این، ویژگیِ «حق» است؛ زیرا حق، یگانه است، اجزایش با تناقض و تعارض دچار اختلاف نمیگردد و در هدفی که بدان راهنمایی میکند تخلف نمیورزد؛ بنابراین، حقْ همان صراط مستقیم است. و چون یادآور شد که پیامبر (ص) به حق رهنمون میشود، لازمهاش همین مطلبی است که بیان فرمود؛ یعنی او به راهی راست هدایت میکند.
سپس از آنجا که کافران، همانگونه که بیان شد، از حق بیزار بودند، در نتیجه از صراط—یعنی صراط مستقیم—منحرفاند و به سوی غیر آن گرایش دارند.
و اگر از میان صفات آنان تنها «ایمان نداشتن به آخرت» را آورد و به آن بسنده کرد، بدین جهت است که آیینِ حق بر این اساس بنیان نهاده شده که انسان دارای حیاتی جاودان است که با مرگ باطل و نابود نمیشود، و در آن سرا برایش سعادتی است که باید با اعتقادِ حق و عملِ صالح به دست آید و شقاوتی است که باید از آن پرهیز شود؛ و اینان به دلیل انکار زندگیِ آخرت، از حق و صراط مستقیم روی برمیتابند.
و به بیانی دیگر: دین حق مجموعهای از تکالیف اعتقادی و عملی است، و تکلیف جز با حسابرسی و پاداش و کیفر کامل نمیشود، و روز قیامت برای همین منظور تعیین شده است. از آنجا که اینان به آخرت ایمان ندارند، دین در نظرشان لغو و بیمعنا میشود؛ در نتیجه از زندگی، جز همین زندگی مادی دنیا را نمیبینند، و از سعادت و خوشبختی نزد آنان چیزی جز دستیافتن به لذتهای مادی باقی نمیماند، که همان تمتع و کامجویی با شکم و شهوت جنسی (پایینتر از شکم) است. لازمهٔ این امر آن است که پیرویشان تنها از هوای نفس باشد، چه با حق موافق درآید و چه مخالف آن باشد.
پس حاصل معنای این دو آیه آن است که آنان به تو ایمان نمیآورند؛ زیرا تو به راه راست دعوت میکنی، در حالی که آنان هیچ همّ و غمی جز رویگردانی و انحراف از آن ندارند.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَوْ رَحِمْنٰاهُمْ وَ كَشَفْنٰا مٰا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ » تا فرمودهٔ او: « وَ مٰا يَتَضَرَّعُونَ »؛ «لَجاج» به معنای ادامهدادن و لجاجتورزیدن در ارتکاب کاری است که از آن بازداشته شدهاند، و «عَمَه» به معنای سرگردانی و دودلی در کاری از سر تحیر است؛ این دو معنا را راغب ذکر کرده است. در «مجمعالبیان» آمده است: «استکانت» همان خضوع و فروتنی است و بر وزن استفعال از ریشهٔ «کَوْن» است، و معنایش این است که جویای بودن بر صفت خضوع نشدند (نخواستند به صفت فروتنی درآیند). پایان سخن مجمعالبیان.
و سخن خدای متعال: « وَ لَوْ رَحِمْنٰاهُمْ » (و اگر به آنان رحم میکردیم)، بیان و تأییدی است بر انحرافشان از صراط مستقیم؛ بدین صورت که اگر به آنان رحم میکردیم و رنج و گزندشان را برطرف میساختیم، در ازای آن به سپاسگزاری بازنمیگشتند، بلکه بر سرکشی خود از حق پای میفشردند و در طغیانشان سرگردان باقی میماندند. بنابراین، نه رحمتی که با برطرف کردن گزند همراه باشد سودی برایشان دارد و نه بیمدادنی با عذاب و کیفر؛ چراکه ما آنان را به عذاب گرفتار کردیم، اما در برابر پروردگارشان فروتنی نکردند و به درگاهش زاری نمینمایند. پس برای اینان نه رحمتی به رفع رنج سودمند است و نه کیفری و بیمدادنی به گرفتار ساختن به عذاب، و هیچکدام آنان را رهسپار صراط حق نمیسازد.
مراد از عذاب، عذابی سبک است که با آن پیوند انسان از همهٔ اسباب گسسته نمیشود—به قرینهٔ آنچه در آیهٔ بعدی آمده است؛ از این رو دیگر این اشکال وارد نمیآید که بازگشت به خدای متعال هنگام درماندگی و گسستن پیوند از اسباب، از امور غریزی در سرشت انسان است—چنانکه در قرآن کریم بارها بیان شده است—پس چگونه ممکن است عذاب دامنگیرشان شود و با این حال فروتنی نکنند و زاری ننمایند؟
و تعبیر خدای متعال در آیهٔ نخست: « مٰا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ » (رنج و گزندی که بر آنان بود)، و در آیهٔ دوم: « وَ لَقَدْ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ » (و همانا آنان را به عذاب گرفتیم)، نشان میدهد که سخن ناظر به عذابی است که رخ داده بود و در هنگام نزول این آیات هنوز برطرف نشده بود؛ و احتمال دارد که آن عذاب، همان خشکسالی و قحطی باشد که اهل مکه به آن دچار شدند و در روایات نیز یادی از آن آمده است.
خدای متعال میفرماید: « حَتّٰي إِذٰا فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بٰاباً ذٰا عَذٰابٍ شَدِيدٍ إِذٰا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ » (تا آنگاه که دری از عذابی سخت به رویشان گشودیم، ناگهان در آن حال، نومید و درمانده شدند)؛ یعنی آنان بر همین حال خویش باقی میمانند و نه رحمتی در آنان سودی دارد و نه عذابی، تا آنکه دری از عذابی سخت به رویشان بگشاییم؛ و با توجه به سیاق آیات و بهویژه آیات آینده، مراد از آن، مرگ و به دنبالش عذاب آخرت است؛ در آن هنگام، ناگهان درماندگی و ناامیدی از هر خیری غافلگیرشان میکند.
این بخش از کلام—یعنی از آیهٔ « أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ » (آیا در این گفتار نیندیشیدهاند؟) تا اینجا—با مطلبی شبیه به پایان بخش پیشین—یعنی آیهٔ « أَ يَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِينَ » (آیا گمان میکنند اینکه با مال و فرزندان یاریشان میکنیم...) تا پایان آن آیات—ختم شده است که همان یادآوریِ عذاب آخرت است، و به زودی بار دیگر به آن بازخواهد گشت.
(بحث روایی)
در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: « إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَهِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ » (همانا کسانی که از بیم پروردگارشان نگرانند) تا فرمودهٔ او: «يُؤْتُونَ مَا آتَوْا» (آنچه را باید بدهند میدهند)، آمده است: فرمود: مراد، از عبادت و فرمانبرداری است.
و در کتاب «الدر المنثور»، فاریابی، احمد، عبد بن حمید، ترمذی، ابن ماجه، ابن ابیالدنیا در «نعت الخائفین»، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابیحاتم، حاکم (که روایت را صحیح دانسته)، ابن مردویه و بیهقی در «شعب الإیمان» از عایشه روایت کردهاند که گفت: گفتم: ای پیامبر خدا، سخن خداوند: « وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ » (و کسانی که آنچه را باید بدهند میدهند، در حالی که دلهایشان ترسان است)، آیا دربارهٔ مردی است که زنا میکند، دزدی میکند و شراب مینوشد و با این حال از خدا میترسد؟ فرمود: نه، بلکه مردی است که روزه میگیرد، صدقه میدهد و نماز میخواند، و با این حال از خدا بیم دارد که مبادا از او پذیرفته نشود.
و در «مجمعالبیان» دربارهٔ این سخن خدا: « وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ » [و دلهایشان ترسان است] آمده است که امام صادق (ع) فرمود: معنایش این است که میترسند از آنان پذیرفته نشود. و در روایتی دیگر آمده است: [طاعت را] به جا میآورد، در حالی که ترسان و امیدوار است.
و در کتاب «الدر المنثور»، عبد الرزاق، عبد بن حمید و ابن ابیحاتم از قتاده نقل کردهاند: دربارهٔ آیهٔ « حَتّٰي إِذٰا أَخَذْنٰا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذٰابِ » [تا زمانی که خوشگذرانهایشان را به عذاب گرفتار کنیم] گفت: برای ما یادآور شدهاند که این آیه دربارهٔ کسانی نازل شد که خداوند آنان را در روز بدر به هلاکت رساند.
میگویم: مانند آن از نسائی از ابنعباس نیز روایت شده و عبارتش این است که گفت: «آنان همان اهل بدرند.» اما سیاق آیات با مضمون این دو روایت سازگار نیست.
و در همان کتاب، نسائی، ابنجریر، ابن ابیحاتم، طبرانی، حاکم (که آن را صحیح دانسته)، ابنمردویه و بیهقی در «دلائل» از ابنعباس روایت کردهاند که گفت: ابوسفیان نزد پیامبر (ص) آمد و گفت: ای محمد، تو را به خدا و پیوند خویشاوندی سوگند میدهم [که به ما رحم کنی]؛ چراکه ما «عِلهِز» یعنی کرک و پشم آمیخته با خون خوردهایم! پس خدای متعال نازل فرمود: « وَ لَقَدْ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ-فَمَا اسْتَكٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا يَتَضَرَّعُونَ » [و بهراستی ما آنان را به عذاب گرفتار ساختیم، ولی در برابر پروردگارشان فروتنی نکردند و به زاری درنیامدند].
میگویم: روایتها در اینباره گوناگون است و آنچه آوردیم، معتدلترین و درستترینِ آنهاست. این روایات به خشکسالی و قحطیای اشاره دارند که به دعای پیامبر (ص) در مکه و پیرامون آن رخ داد، و ظاهر بیشترشان این است که این ماجرا پس از هجرت روی داده، در حالی که سنجش و قرائن با آن سازگار نیست.
و در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن که خدای متعال میفرماید: « وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ » [و اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد] آمده است: حق، پیامبر خدا (ص) و امیرالمؤمنین (ع) هستند.
میگویم: این بیان از باب بطن (معنای باطنی) است، به همان معنایی که در بحث محکم و متشابه گذشت. نظیر آن، مطلبی است که [قمی] دربارهٔ این سخن خدا: « وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ » [و بیگمان تو آنان را به راهی راست فرا میخوانی] آورده و گفته است: «یعنی به سوی ولایت امیرالمؤمنین (ع)»؛ و نیز آنچه دربارهٔ آیهٔ « عَنِ الصِّرٰاطِ لَنٰاكِبُونَ » [از راه به بیراهه میروند] آورده که گفته است: «از امام، رویگردان و منحرفند».
و در همان تفسیر، در روایت ابیالجارود از امام باقر (ع) دربارهٔ این سخن آمده است: « أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً- فَخَرٰاجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ » [یا مگر از آنان مزدی میخواهی، در حالی که مزد پروردگارت بهتر است و او بهترینِ روزیرسانان است؟]؛ میفرماید: «مگر از آنان پاداشی میخواهی؟ پاداش پروردگارت بهتر است».
و در کتاب «کافی» به سند خود از محمد بن مسلم روایت شده که گفت: از امام باقر (ع) دربارهٔ سخن خدای عزوجل: « فَمَا اسْتَكٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا يَتَضَرَّعُونَ » [نه در برابر پروردگارشان فروتنی کردند و نه به زاری درآمدند] پرسیدم؛ پس فرمود: «استکانه همان فروتنی است، و تضرع، بالا بردن دستها و زاری کردن با آنهاست».
و در «مجمعالبیان» از مقاتل بن حیان، از اصبغ بن نباته، از امیرالمؤمنین (ع) روایت شده که فرمود: پیامبر (ص) فرمود: «بالا بردن دستها از مصادیق استکانه (فروتنی و خشوع) است.» عرض کردم: استکانه چیست؟ فرمود: «آیا این آیه را نمیخوانی: « فَمَا اسْتَكٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا يَتَضَرَّعُونَ » [نه در برابر پروردگارشان فروتنی کردند و نه به زاری درآمدند]؟» ثعلبی و واحدی نیز این روایت را در تفسیرهای خود آوردهاند.
و در همان کتاب آمده است که امام صادق (ع) فرمود: «استکانه همان دعاست، و تضرع، بالا بردن دستها در نماز است».
و در کتاب «الدر المنثور»، عسکری در «المواعظ» از علی بن ابیطالب (ع) دربارهٔ این سخن [خداوند] روایت کرده است که: « فَمَا اسْتَكٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا يَتَضَرَّعُونَ »؛ «أي لم يتواضعوا في الدعاء و لم يخضعوا - و لو خضعوا لله لاستجاب لهم»؛ یعنی در دعا فروتنی نکردند و خاضع نشدند، و اگر در پیشگاه خدا خضوع میکردند، بیتردید دعایشان را اجابت میفرمود.
و در کتاب «مجمع البیان»، دربارهٔ سخن خدای متعال: « حَتّٰي إِذٰا فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بٰاباً ذٰا عَذٰابٍ شَدِيدٍ » آمده است که امام باقر (ع) فرمود: «هو في الرجعة»؛ این دربارهٔ رجعت است.
[سورهٔ مؤمنون (۲۳): آیههای ۷۸ تا ۹۸]
اشاره
وَهُوَ ٱلَّذِيٓ أَنشَأَ لَكُمُ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡأَبۡصَٰرَ وَٱلۡأَفۡـِٔدَةَۚ قَلِيلٗا مَّا تَشۡكُرُونَ
و اوست کسی که برای شما گوش و دیدگان و دلها پدید آورد؛ چه اندک سپاس میگزارید!
وَهُوَ ٱلَّذِي ذَرَأَكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَإِلَيۡهِ تُحۡشَرُونَ
و اوست کسی که شما را در زمین پراکنده ساخت و تنها به سوی او گرد آورده میشوید.
وَهُوَ ٱلَّذِي يُحۡيِۦ وَيُمِيتُ وَلَهُ ٱخۡتِلَٰفُ ٱلَّيۡلِ وَٱلنَّهَارِۚ أَفَلَا تَعۡقِلُونَ
و اوست کسی که زنده میکند و میمیراند، و پیاپی آمدنِ شب و روز از آنِ اوست؛ آیا خردورزی نمیکنید؟
بَلۡ قَالُواْ مِثۡلَ مَا قَالَ ٱلۡأَوَّلُونَ
بلکه همان چیزی را گفتند که پیشینیان میگفتند.
قَالُوٓاْ أَءِذَا مِتۡنَا وَكُنَّا تُرَابٗا وَعِظَٰمًا أَءِنَّا لَمَبۡعُوثُونَ
گفتند: «آیا هرگاه مُردیم و خاک و استخوانهایی [پوسیده] شدیم، واقعاً برانگیخته خواهیم شد؟»
لَقَدۡ وُعِدۡنَا نَحۡنُ وَءَابَآؤُنَا هَٰذَا مِن قَبۡلُ إِنۡ هَٰذَآ إِلَّآ أَسَٰطِيرُ ٱلۡأَوَّلِينَ
به یقین این وعده پیش از این نیز به ما و پدرانمان داده شده بود؛ این چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست!
قُل لِّمَنِ ٱلۡأَرۡضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ
بگو: «زمین و هر که در آن است، اگر میدانید، از آنِ کیست؟»
سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ
بهزودی خواهند گفت: «از آنِ خداست.» بگو: «پس آیا پند نمیگیرید؟»
قُلۡ مَن رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ ٱلسَّبۡعِ وَرَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِيمِ
بگو: «پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرشِ بزرگ کیست؟»
سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ أَفَلَا تَتَّقُونَ
بهزودی خواهند گفت: «از آنِ خداست.» بگو: «پس آیا پروا نمیکنید؟»
قُلۡ مَنۢ بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيۡهِ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ
بگو: «فرمانرواییِ مطلقِ همهچیز در دست کیست؟ و کیست آنکه پناه میدهد و در برابرِ او به کسی پناه داده نمیشود، اگر میدانید؟»
سَيَقُولُونَ لِلَّهِۚ قُلۡ فَأَنَّىٰ تُسۡحَرُونَ
بهزودی خواهند گفت: «از آنِ خداست.» بگو: «پس چگونه افسون میشوید؟»
بَلۡ أَتَيۡنَٰهُم بِٱلۡحَقِّ وَإِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ
بلکه ما حق را برایشان آوردهایم و بهراستی که آنان دروغگویند.
مَا ٱتَّخَذَ ٱللَّهُ مِن وَلَدٖ وَمَا كَانَ مَعَهُۥ مِنۡ إِلَٰهٍۚ إِذٗا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَٰهِۭ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعۡضُهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖۚ سُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ
خدا هیچ فرزندی برای خود نگرفته است و هیچ معبودی با او نبوده است؛ چراکه اگر چنین بود، هر معبودی آفریدههای خود را با خود میبُرد و قطعاً برخی بر برخی دیگر برتری میجستند. خدا از آنچه وصف میکنند، پاک و منزه است.
عَٰلِمِ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشۡرِكُونَ
دانای نهان و آشکار است؛ پس از آنچه برایش شریک میسازند، برتر و والاتر است.
قُل رَّبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي مَا يُوعَدُونَ
بگو: «پروردگارا، اگر آنچه را وعده داده میشوند به من نشان میدهی،
رَبِّ فَلَا تَجۡعَلۡنِي فِي ٱلۡقَوۡمِ ٱلظَّٰلِمِينَ
پروردگارا، پس مرا در میان گروه ستمکاران قرار مده!»
وَإِنَّا عَلَىٰٓ أَن نُّرِيَكَ مَا نَعِدُهُمۡ لَقَٰدِرُونَ
و بیتردید ما تواناییم بر اینکه آنچه را به آنان وعده میدهیم، به تو نشان دهیم.
ٱدۡفَعۡ بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ ٱلسَّيِّئَةَۚ نَحۡنُ أَعۡلَمُ بِمَا يَصِفُونَ
بدی را با شیوهای که نیکوتر است دفع کن؛ ما به آنچه وصف میکنند داناتریم.
وَقُل رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنۡ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ
و بگو: پروردگارا، از وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم.
وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحۡضُرُونِ
و پروردگارا، به تو پناه میبرم از اینکه نزد من حاضر شوند.
بیان
هنگامی که خداوند آنان را به عذابی سخت بیم داد که هیچ بازگشتی ندارد و رهایی از آن ممکن نیست، و هر عذری را که ممکن بود بیاورند رد کرد، و روشن ساخت که تنها دلیلِ کفرشان به خدا و روز رستاخیز پیروی از هوای نفس و ناخوش داشتنِ پیروی از حق است، با اقامهٔ برهان بر یکتایی خویش در پروردگاری و بازگشت آفریدگان به سوی او، این بیان را با یادآوری نشانههایی روشن که هیچ راهی برای انکار آنها نیست کامل کرد.
سپس به دنبال آن، به پیامبر (ص) فرمان داد که به خدا پناه ببرد از اینکه عذابی که مشرکان به آن تهدید شدهاند او را نیز در بر گیرد، و از وسوسههای شیاطین و از اینکه نزد وی حاضر شوند به او پناه جوید، همانگونه که با آن مشرکان چنین کردند.
خدای متعال میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَهَ قَلِيلاً مٰا تَشْكُرُونَ» (و اوست که برای شما گوش و دیدگان و دلها را پدید آورد؛ چه اندک سپاس میگزارید!). خداوند سبحان برشمردن نعمتهایی را که به آنان ارزانی داشته، با یادآوری پدید آوردن گوش و چشم آغاز کرده است؛ این دو، نعمتهایی هستند که جنس حیوان (جانداران) به آنها اختصاص یافته است و در آن با آفرینشی نو و پدیدآوردنی بیسابقه خلق شدهاند، نه از روی الگویی پیشین؛ چراکه این دو در انواع سادهترِ پیش از جانداران، مانند گیاهان و جمادات و عناصر، وجود ندارند.
و با پیدایش این دو حس، موجودی که به آنها مجهز شده است در موقعیتی نو قرار میگیرد و گسترهٔ فعالیتش در مقایسه با آنچه از این دو محروم است بیاندازه وسعت مییابد؛ به گونهای که خیر و شر و سود و زیان خود را درمییابد، و همراه با این دو حس، حرکتِ اختیاری به سوی آنچه میخواهد و دوری از آنچه ناخوش میدارد به او عطا میشود، و در جهانی نو و باطراوت جای میگیرد که جلوههای زیبایی، لذت، عزت، چیره شدن و محبت در آن نمایان است؛ اموری که در مراتبِ پیش از آن هیچ خبری از آنها نبود.
و گفته شده است که منحصر ساختن حواس به گوش و چشم، از آن روست که استدلال بر این دو متوقف است و با آن دو به انجام میرسد.
سپس خداوند سبحان «فؤاد» (دل و خرد) را یاد کرده است، و مقصود از آن همان مبدأ و نیرویی در انسان است که با آن تعقل میکند؛ و این نعمتی است که از میان همهٔ جانداران به انسان اختصاص دارد. مرحلهٔ پیدایش دل، مرتبهای وجودی و نو است که از جهان حیوان — یعنی جهان حواس — در رتبهای والاتر، جایگاهی برتر و گسترهای پهناورتر قرار دارد. پس با داشتن دل، نخست دامنهٔ کارکرد حواس نسبت به آنچه در عموم جانداران بود بیاندازه گسترش مییابد؛ چنانکه انسان به وسیلهٔ حواس، اخبار، آثار و ویژگیهای اشیا را — چه پنهان و چه حاضر، چه گذشته و چه آینده — با چارهاندیشی و تدبیر یا بدون آن درمییابد.
سپس با فؤاد خویش — یعنی با اندیشیدن و تعقلش — به فراتر از محسوسات و امور جزیی اوج میگیرد؛ امور کلی را درمییابد و به قوانین کلی دست مییابد، در دانشهای نظری و معارف حقیقی به ژرفاندیشی فرومیرود، و با نیروی تدبر در کرانههای آسمانها و زمین نفوذ میکند.
پس در همهٔ اینها چنان تدبیر شگفتانگیز الهی در آفرینش گوش و چشمها و دلها نهفته است که انسان هرگز توانِ ادای شکرِ کامل آن را ندارد.
و این فرمودهٔ او: « قَلِيلاً مٰا تَشْكُرُونَ » (چه اندک سپاس میگزارید!) نوعی سرزنش در خود دارد، و معنایش این است که: سپاسی اندک به جا میآورید؛ از این رو واژهٔ « قَلِيلاً » صفت مفعول مطلق است که به جای آن نشسته است.
خدای متعال میفرماید: « وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ » (و او کسی است که شما را در زمین پدید آورد و به سوی او گرد آورده میشوید). راغب گفته است:
«ذرء» (آفریدن و پراکندن)، آشکار ساختنِ چیزی است که خدای متعال آن را پدید آورده است؛ گفته میشود: «ذَرَأَ اللهُ الخَلْقَ»؛ یعنی خدا افراد و پیکرهٔ آفریدگان را پدید آورد. و [نیز راغب] گفته است:
«حشر»، بیرون راندنِ گروهی از قرارگاهشان و کوچاندنِ همراه با اضطرارِ آنان از آنجا به سوی جنگ و مانند آن است. [پایان سخن راغب].
بنابراین معنای آیه چنین است: از آنجا که خداوند شما را دارای حس و عقل قرار داد، وجودتان را در حالی که به زمین وابستهاید در آن آشکار ساخت، سپس شما را گرد میآورد و برای دیدارش بازمیگرداند.
خدای متعال میفرماید: « وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلاٰفُ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ » (و او کسی است که زنده میکند و میمیراند، و آمدوشدِ شب و روز از آنِ اوست؛ آیا خردورزی نمیکنید؟). معنای آیه روشن است، و عبارتِ « وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ » از نظر معنا بر جملهٔ پیش از خود مترتب است؛ یعنی از آنجا که خداوند شما را صاحبِ آگاهی ساخت و وجودتان را تا زمانی معین در زمین آشکار کرد تا به سوی او محشور شوید، سنتِ زندهکردن و میراندن لازمهٔ آن شد؛ زیرا آگاهی متوقف بر حیات است و محشور شدن نزد پروردگار نیز متوقف بر مرگ است.
و فرمودهٔ او: « وَ لَهُ اخْتِلاٰفُ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ » بر بخش پیش از خود مترتب است؛ چرا که زندگی و سپس مرگ، جز با گذشت زمان و آمدنِ شب در پی روز و روز در پی شب سامان نمیپذیرد تا اینکه عمر سپری شود و اجلِ مقدر فرا رسد. این در صورتی است که مقصود از اختلاف شب و روز، آمدنِ پیاپیِ هر یک پس از دیگری باشد؛ و اگر مقصود از آن تفاوتِ شب و روز در بلندی و کوتاهی باشد، در آن اشارهای است به پدید آمدنِ فصلهای چهارگانهٔ سال، که برآمده از کوتاهی و بلندیِ شب و روز است؛ و با این کار، روزیرسانی به جانداران و تدبیر معیشت آنها انجام میپذیرد؛ همانگونه که فرمود: «وَ قَدَّرَ فِيهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِي أَرْبَعَهِ أَيّٰامٍ سَوٰاءً لِلسّٰائِلِينَ» (و خوراکهای آن را در چهار روز [چهار فصل] متناسب با نیازِ خواهندگان مقدر ساخت؛ حمالسجده: ۱۰).
بنابراین مضامین این سه آیه پیدرپی و لازم و ملزوم یکدیگرند؛ زیرا آفرینش گوش و چشم و دل — که همان حس و عقلِ انسان است — مستلزمِ حیاتی وابسته به ماده و سکونت در زمین تا زمانی معین و سپس بازگشت به سوی خداست؛ و این بازگشت نیز مستلزمِ حیات و مرگ است، و آن هم مستلزمِ عمری است که با گذشت زمان سپری میشود و روزیای که انسان از آن بهرهمند گردد.
پس این سه آیه دربردارندهٔ اشارهای به یک چرخهٔ کامل از تدبیر امور انسان، از زمان آفرینش تا هنگام بازگشت به سوی پروردگارش است. و خدای پاک و منزه مالکِ آفریدههای خویش است، پس مالکِ تدبیر امور انسان نیز هموست؛ زیرا این تدبیر، تدبیری تکوینی است که از آفرینش و ایجاد جدا نمیشود و از آن برکنار نیست، و همان نظامِ کنش و واکنش است که بر پایهٔ پیوندهای گوناگونِ تکوینی میان اشیاء جریان دارد. بنابراین خدای پاک و منزه پروردگار و مدبر امور آنان است و به سوی او محشور میشوند؛ و عبارتِ « أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ » (آیا خردورزی نمیکنید؟)، نکوهش آنان و برانگیختنشان به هوشیاری و سپس ایمانآوردن است.
خدای متعال میفرماید: « بَلْ قٰالُوا مِثْلَ مٰا قٰالَ الْأَوَّلُونَ » (بلکه آنان همانند آنچه پیشینیان گفتند، گفتند)؛ این عبارت، بازگشت از نفیِ پیشین است که پرسشِ قبلی بر آن دلالت داشت؛ یعنی [تعقل نکردند،] بلکه چنان و چنین گفتند.
در همانند کردنِ سخن آنان به گفتار پیشینیان، اشارهای است به اینکه تقلید از نیاکان، مانع از پیرویِ حق شد و آنان را در پرتگاهی افکند که با وجود آن، هیچ ثمری برای دین باقی نمیماند و آن «انکار معاد» است؛ و دلبستگی به زمین و فرورفتن در امور مادی، سنتی جاری در میان پسینیان و پیشینیانِ آنان بوده است.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ كُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ » (گفتند: آیا هنگامی که مردیم و خاک و استخوان شدیم، بهراستی برانگیخته میشویم؟)؛ این آیه توضیحی است برای گفتهٔ آنان در آیهٔ پیشین:
«قٰالُوا» (گفتند) در آیهٔ پیشین است، و این سخن بر پایهٔ بعید شمردنِ [رستاخیز] استوار است.
خدای متعال میفرماید: « لَقَدْ وُعِدْنٰا نَحْنُ وَ آبٰاؤُنٰا هٰذٰا مِنْ قَبْلُ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ » (به ما و پدرانمان نیز پیش از این چنین وعدهای داده شده بود؛ این چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست). «الأساطير» سخنان باطل و داستانهای خرافی است و جمع «أسطوره» است، همانند «أكاذيب» جمع «أكذوبه» و «أعاجيب» جمع «أعجوبه». و اطلاق «الأساطير» که جمع است بر رستاخیز با آنکه مفرد است، به این جهت است که رستاخیز مجموعهای از وعدههاست که هر یک از آنها [به زعم منکران] افسانهای است؛ مانند زنده کردن، گرد آوردن، محشور ساختن، حسابرسی، بهشت، دوزخ و جز اینها. و اشاره با «هٰذٰا» به داستان رستاخیز است؛ و عبارت «مِنْ قَبْلُ» (پیش از این) نیز چنانکه سیاق جمله نشان میدهد، به « وُعِدْنٰا » (وعده داده شدهایم) وابسته است.
و معنای آیه چنین است: وعدهٔ رستاخیز وعدهای دیرین است و سخنی تازه نیست؛ سوگند میخوریم که پیش از این نیز به ما و پدرانمان چنین وعدهای داده شده بود؛ این رستاخیزِ وعدهدادهشده چیزی جز داستانهای خرافی نیست که مردمان نخستین در قالبِ زنده کردنِ مردگان، حسابرسی اعمال، بهشت، دوزخ، و پاداش و کیفر ساخته و پرداختهاند.
و دلیل بر اینکه اینها افسانهاند [از دیدگاه آنان] این است که پیامبران از روزگاران کهن پیوسته به ما وعده دادهاند و ما را از برپایی قیامت ترساندهاند، و اگر این وعده حق بود و خرافه نبود، تا کنون واقع شده بود.
و از اینجا نخست روشن میشود که سخن آنان: « مِنْ قَبْلُ » (پیش از این)، برای زمینهچینیِ دلیل بر سخن بعدیشان است که گفتند: « إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ » (این جز افسانههای پیشینیان نیست).
و دوم اینکه سیاق کلام بر پایهٔ ترقی (گامی فراتر نهادن) است؛ چرا که آیهٔ پیشین: « أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ كُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ » (آیا هنگامی که مردیم و خاک و استخوان شدیم، باز هم برانگیخته خواهیم شد؟) بر پایهٔ بعید شمردن بود، در حالی که این آیه متضمنِ انکار صریح است که بر دلیلی سست و بیاساس تکیه دارد.
خدای متعال میفرماید: « قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهٰا إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (بگو: اگر میدانید، زمین و هر که در آن است از آنِ کیست؟). هنگامی که خدای متعال بعید دانستنِ رستاخیز و سپس انکارِ آن از سوی مشرکان را یادآور شد، به استدلال بر امکانِ آن از راه مالکیّت، پروردگاری و سلطنت پرداخت، و روی سخن را متوجه بتپرستانی کرد که منکر رستاخیز بودند، با آنکه به خدای متعال اعتراف داشتند؛ به این معنا که او را پدیدآورندهٔ جهان و پروردگارِ پروردگاران میدانستند و معبودانِ دیگر را بندگان و آفریدگانِ او برمیشمردند؛ از این رو در ضمن این استدلال، وجود خدای متعال مسلّم دانسته شده است.
پس این سخن که « قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهٰا » (بگو: زمین و هر که در آن است از آنِ کیست؟)، فرمانی است به پیامبر صلی الله علیه و آله که از آنان بپرسد: مالک زمین و خردمندانی که در آن زندگی میکنند کیست؟ و روشن است که پرسش، از مالکیّتِ حقیقی است؛ یعنی وابستگیِ وجودیِ یک چیز به چیزی دیگر، به گونهای که شیء مملوک به هیچ وجه از مالکش استقلال نداشته باشد؛ نه مالکیّت اعتباری و قراردادی که ما جامعهنشینان برای مصلحت اجتماع وضع کردهایم و درستی و بطلان میپذیرد و مورد خرید و فروش قرار میگیرد؛ چرا که سخن برای اثباتِ درستی و نفوذِ همهٔ تصرفات تکوینی است، و ملاک آن، مالکیّت تکوینی و حقیقی است، نه تشریعی و اعتباری.
خدای متعال میفرماید: « سَيَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ » (به زودی خواهند گفت: «از آنِ خداست». بگو: «پس آیا پند نمیگیرید؟»). این آیه خبر دادن از پاسخ آنان است که زمین و هر که در آن است مملوکِ خداست؛ و آنان چارهای جز اعتراف به اینکه همه چیز از آنِ خدای پاک و منزه است ندارند، زیرا این نوع مالکیّت جز با علّتِ هستیبخش نسبت به معلولش برقرار نمیشود؛ بدان سان که هستیِ معلول بدان وابسته است و به هیچ روی از آن بینیاز و مستقل نیست؛ و علّت هستیبخش زمین و ساکنانش تنها خدای پاک و منزه است و شریکی ندارد، حتی به اعتراف خودِ بتپرستان.
و سخن خدای متعال: « قُلْ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ » (بگو: پس آیا پند نمیگیرید؟)، فرمانی است تا پس از ثبت و قطعی شدنِ این پاسخ، آنان را توبیخ و سرزنش فرماید، به سبب آنکه دلیلی را که بر امکان رستاخیز دلالت دارد متذکر نمیشوند. معنای آیه چنین است: به آنان بگو اکنون که خدای پاک و منزه مالک زمین و هر که در آن است میباشد، چرا یادآور نمیشوید که او به سبب مالکیّتش میتواند در اهل زمین با زنده کردن پس از مرگ تصرف کند؟
خدای متعال میفرماید: « قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ » (بگو: پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ کیست؟). بار دوم به پیامبر فرمان میدهد که از آنان بپرسد: پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ کیست؟
مراد از عرش، همان مقامی است که زمام همهٔ امور در آن گرد میآید و هر تدبیری از آن صادر میشود. تکرار واژهٔ «ربّ» در این عبارت: « وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ » (و پروردگار عرش بزرگ)، برای اشاره به اهمیت امرِ عرش و والایی جایگاه آن است، همانطور که خدای متعال نیز آن را به بزرگی و عظمت ستوده است. پیش از این، بحث دربارهٔ عرش در تفسیر سورهٔ اعراف در جلد هشتم این کتاب گذشت.
مفسران گفتهاند این سخنِ ما که میگوییم: «آسمانهای هفتگانه از آنِ کیست؟» و این سخن که میگوییم: «پروردگار آسمانهای هفتگانه کیست؟» به یک معناست، همانگونه که گفته میشود: «این خانه از آنِ کیست؟» و «صاحب این خانه کیست؟». از این رو، اینکه خدای متعال میفرماید: « مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ » (پروردگار آسمانهای هفتگانه کیست؟)، پرسش از مالکِ آنهاست؛ و به همین جهت، پاسخ آنان بر پایهٔ معنا با این تعبیر نقل شده است: « سَيَقُولُونَ لِلّٰهِ » (بهزودی خواهند گفت: از آنِ خداست)؛ در حالی که اگر در پاسخ گفته میشد: « الله » (خدا) —چنانکه در قرائتی دیگر آمده است— پاسخی بر اساس لفظ [و متناسب با ظاهر پرسشِ «مَن»] میبود.
اما این سخن درست نیست؛ زیرا آنچه در لغت به ثبوت رسیده، این است که «ربّ» هر چیز، مالکِ تدبیرکنندهٔ آن است که با تصرف در آن، ادارهاش میکند؛ بنابراین ربوبیت، خاصتر از مالکیت است. اگر «ربّ» با «مالک» هممعنا میبود، در دو آیهٔ پیشین، ترتب پاسخ بر پرسش درست از آب درنمیآمد؛ آنجا که میفرماید: « قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهٰا »-إلي قوله- سَيَقُولُونَ لِلّٰهِ » («بگو: زمین و هر که در آن است از آنِ کیست؟» تا آنجا که میفرماید: «بهزودی خواهند گفت: از آنِ خداست»)؛ چراکه در این صورت، معنای پرسش چنین میشد: «پروردگار زمین و اهل آن کیست؟»، در حالی که روشن است مشرکان برای زمین و ساکنانش به ربوبیتِ معبودان خود جز خدا باور داشتند؛ پس پاسخشان اثبات ربوبیت برای معبودانشان میبود، بیآنکه ناچار باشند این امر را برای خدای سبحان بپذیرند. این بر خلاف پرسش از مالک زمین و ساکنان آن است؛ زیرا پاسخ به آن، اعتراف به مالکیت خداست، چون آنان آفرینش را از آنِ خدا میدانستند و مالکیت نیز لازمهٔ آفرینش است؛ از این رو ناگزیر بودند به آن اعتراف کنند.
سپس بر فرض اینکه «ربّ» خاصتر از «مالک» باشد، ممکن است چنین پنداشته شود که به ترتب پاسخ بر پرسش در آیهٔ مورد بحث اشکالی وارد است: « قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ -إلي قوله- سَيَقُولُونَ لِلّٰهِ » («بگو: پروردگار آسمانهای هفتگانه کیست؟» تا آنجا که میفرماید: «بهزودی خواهند گفت: از آنِ خداست»)؛ زیرا بیشتر بتپرستان، از صابئین و دیگران، برای آسمانها و آنچه در آنهاست—مانند خورشید و ماه و جز آن دو—معبودانی غیر از خدا قائل بودند؛ بنابراین اگر میخواستند به پرسش از پروردگار آسمانها پاسخ دهند، با اثبات ربوبیت برای معبودانِ خود پاسخ میدادند، نه برای خدا؛ و در این صورت، این سخن الهی که: « سَيَقُولُونَ لِلّٰهِ » (بهزودی خواهند گفت: از آنِ خداست) درست درنمیآمد، چراکه هیچ دلیل الزامآوری در میان نبود که آنان را به چنین اعترافی ناگزیر سازد.
آنچه ریشهٔ این اشکال را برطرف میسازد این است که پژوهشِ عمیق در باورهای این قوم نشان میدهد آنان دیدگاههای خود را دربارهٔ خدایان، بر پایهٔ یک اصل یا اصولی منظم و پذیرفتهشده نزد همگان بنا نکرده بودند؛ از این رو گروههایی چون صابئین، برهماییان و بوداییان، امور جهان را به انواع و بخشهایی تقسیم میکردند—مانند کارِ آسمان، زمین، انواع حیوانات، گیاهان، خشکی، دریا و جز اینها—و برای هر یک از آنها معبودی جز خدا قائل میشدند، او را بهجای خدا میپرستیدند و شفیعی مقرّب به درگاه الهی میشمردند و سپس بتی را نماد و مجسمکنندهٔ آن قرار میدادند.
اما تودهٔ مشرکان از مردمِ بدوی—مانند اعراب دورهٔ جاهلیت و ساکنان نواحی دورافتادهٔ زمین—باورهایشان در اینباره بر پایههایی مشخص و منظم استوار نبود؛ گاهی برای بخشهای آباد زمین و ساکنان آن، معبودانی جز خدا قائل بودند که برایشان بتهایی میتراشیدند، و چه بسا همان بتهای دستساز را معبود میپنداشتند. اما آسمانها و پدیدههای آسمانی و همچنین دریاها را تحت تدبیر خدای سبحان میدانستند و خدا را پروردگارِ آنها میشمردند؛ همانگونه که خدای متعال در حکایت از فرعون به این نکته اشاره دارد و میفرماید: «يٰا هٰامٰانُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبٰابَ أَسْبٰابَ السَّمٰاوٰاتِ فَأَطَّلِعَ إِليٰ إِلٰهِ مُوسيٰ» («ای هامان، برای من کاخی بلند بساز، شاید به راهها دست یابم؛ راههای آسمانها، تا از خدای موسی باخبر شوم» [مؤمن: ۳۷]). ظاهر سخن فرعون این است که او معبودِ مورد دعوت موسی—یعنی خدای متعال—را خدای آسمان میدانست. خلاصه آنکه آسمانها و آنچه در آنهاست و کسانی که در آنها هستند—یعنی فرشتگان—نزد آنان تحت تدبیر و ربوبیت خدای سبحان بودند، و سپس فرشتگان، پروردگارانِ پدیدههای فروتر از آسمانها به شمار میآمدند.
اما صابئین و کسانی که راه آنان را میروند، همانطور که بیان شد، بر این باورند که آسمانها و ستارگانِ درون آنها، خدایان و پروردگارانی جز خدا دارند که همان فرشتگان و جن هستند. آنان فرشتگان و جن را موجوداتی پیراسته از ماده و پاک از آلودگیهای طبیعت میدانند؛ و هرگاه آنها را ساکنان آسمانها میشمارند، مقصودشان باطن این جهان یعنی همان عالم آسمانی و برین است؛ جهانی که امور در آن اندازهگیری و مقدر میشود، قضای الهی از آن فرود میآید و اسباب طبیعی از آن مدد میگیرند. این جهان علوی با فرشتگان و دیگر موجوداتش، همه پرورده و تحت تدبیرِ خدای پاک و منزه هستند، هرچند موجودات آن جهان، معبودانِ جهان حسی و پروردگارانِ ساکنان آن شمرده شوند؛ و خداوند پروردگارِ همهٔ این پروردگاران است.
اکنون که این مقدمه روشن شد، میگوییم: اگر روی سخن در آیهٔ کریمه متوجه مشرکان عرب باشد — چنانکه ظاهر نیز همین است — پرسش از پروردگار آسمانهای هفتگانه و پاسخ به آن با اعترافشان به اینکه او «خدا» است، کاملاً بهجا و درست خواهد بود، همانطور که دانستی.
و اگر روی سخن با دیگرانی باشد که برای آسمان خدایی جز خدا قائلاند، در آن صورت مراد از آسمان، جهان آسمانی با ساکنانش از فرشتگان و جن خواهد بود، نه آسمانهای مادی. همراه شدن این پرسش با سؤال از پروردگار عرش عظیم نیز مؤید همین معناست؛ چرا که عرش، جایگاه صدور احکام و فرمانهای مربوط به عموم آفرینش است که خدایان و معبودانِ پنداریِ آنان نیز در شمار همان آفریدگاناند؛ و روشن است جایگاهی با چنین شأنی، پروردگاری جز خدا ندارد، زیرا هیچ موجودی فراتر از او نیست.
این جهان برین نزد آنان همان جهانِ پروردگاران و معبودان است و پروردگاری جز خدای پاک و منزه ندارد؛ ازاینرو، پرسش از پروردگار آن و پاسخی که با اعتراف خودشان همراه است مبنی بر اینکه او «خدا» است، کاملاً بهجا و درست است، چنانکه بدان اشاره شد.
بنابراین معنای آیه — و خدا داناتر است — چنین میشود: بگو: کیست پروردگار آسمانهای هفتگانهای که مقدرات و سرنوشت امور از آن فرود میآید؟ و کیست پروردگار عرش عظیمی که فرمانها برای عموم اهل جهان، از فرشتگان گرفته تا مراتب پایینتر، از آنجا صادر میشود؟ چرا که این فرشتگان و آنچه در قلمرو تصرف دارند، بنا بر باور خودتان نیز همگی مملوک خدا هستند و اوست که هر چه دارند را در اختیارشان نهاده است.
خدای متعال میفرماید: « سَيَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ » (بهزودی خواهند گفت: از آنِ خداست؛ بگو: پس آیا پروا نمیکنید؟). این سخن، بازگویی پاسخِ آنان با اعتراف به این حقیقت است که آسمانهای هفتگانه و عرش عظیم از آنِ خدای پاک و منزه است.
معنای آیه چنین است: به تو پاسخ خواهند داد که آنها از آنِ خدایند. برای بستن راه بهانهجویی و توبیخ به آنان بگو: اکنون که آسمانهای هفتگانه — که امر الهی از آنها فرود میآید — و عرش عظیم — که فرمانها از آن صادر میشود — از آنِ خدای پاک و منزه است، پس چرا از خشم او پروا نمیکنید، در حالی که رستاخیز را منکرید، آن را از افسانههای پیشینیان میشمرید و پیامبرانش را که شما را بدان وعده دادهاند مسخره میکنید؟ چرا که خدای متعال میتواند فرمانِ برانگیختن مردگان و پدید آوردن نشئهٔ آخرت را برای انسان صادر کند و امر آن را از آسمان فرو فرستد.
از ظرافتهای تعبیر آیه، آوردن عبارت « لِلّٰهِ » (از آنِ خداست) است؛ چرا که دلیل و حجت با اثباتِ مالکیت تمام میشود، حتی اگر به ربوبیت (پروردگاری و تدبیرِ او) اعتراف نکنند.
خدای متعال میفرماید: «قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لٰا يُجٰارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (بگو: اگر میدانید، کیست که ملکوت و حاکمیتِ همهچیز در دست اوست، و او پناه میدهد و در برابرِ او به کسی پناه داده نمیشود؟). «مَلَکوت» همان «مُلک» به معنای فرمانروایی و حکومت است و بر مبالغه در این معنا دلالت دارد. تفاوت میان «مَلِک» (فرمانروا)، «مِلک» (دارایی) و «مالک» در این است که مالک، دارندهٔ مال است؛ اما مَلِک هم بر خودِ مالک حاکمیت دارد و هم بر مال او؛ ازاینرو او مالکیتی برتر در امتداد مالکیتِ دیگر دارد و حق دارد با فرمانِ خود، هم در مال و هم در صاحب مال تصرف کند.
خدای متعال ملکوت خویش را با این سخن تفسیر کرده است: «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ» (فرمان او هنگامی که چیزی را اراده کند، تنها این است که بدان بگوید: باش). «فَيَكُونُ فَسُبْحٰانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» (یس: ۸۳؛ و بیدرنگ موجود میشود؛ پس منزه است آنکه ملکوتِ همهچیز در دست اوست). بنابراین ملکوتِ هر چیز، همان پدید آمدنِ آن با فرمانِ خدای متعال و کلمهٔ «باش» (فرمانِ تکوینیِ کُن) است؛ و به بیانی دیگر، هستیِ آن است که از آفرینشِ پروردگار سرچشمه میگیرد.
بنابراین بودنِ ملکوتِ همهچیز در دست خدا، کنایهای استعاری از اختصاصِ ایجاد و آفرینشِ هر موجود به خدای متعال است؛ چنانکه فرمود: «اللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» (زمر: ۶۲؛ خدا آفرینندهٔ همهچیز است). پس حاکمیت و سلطنتِ خدای متعال بر همهچیز احاطه دارد و نفوذِ فرمان و روانیِ حکمش بر هر پدیدهای استوار و جاری است.
و از آنجا که ممکن بود گمان برود فراگیریِ مالکیّت و نفوذِ فرمانِ او مانع از آن نیست که برخی از اسباب و علّتهایی که خود آفریده است در کارش اخلال کنند، به گونهای که در حقّ پارهای از آفریدگانش کاری بر خلاف ارادهاش انجام دهند یا او را از آنچه میخواهد بازدارند، سخنِ خود در « بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ » (فرمانرواییِ باطنیِ هر چیزی به دست اوست) را با این جمله کامل کرد: « وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لاٰ يُجٰارُ عَلَيْهِ » (و اوست که پناه میدهد و در برابرش به کسی پناه داده نمیشود). این عبارت در حقیقت توضیح میدهد که مالکیّتِ او به تمام معنای کلمه منحصر در اوست؛ پس هیچ موجودی در عرضِ مالکیّتِ او کمترین مالکیّتی ندارد، حتّی به اندازهٔ مانعتراشی، اخلال و اعتراض. بنابراین، فرمانروایی و داوری تنها از آنِ اوست.
عبارت « وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لاٰ يُجٰارُ عَلَيْهِ » از ریشهٔ «جوار» (همسایگی) گرفته شده است که در اصل به معنای نزدیکیِ مسکن است؛ سپس برای همسایگی حقّی قائل شدند، و آن حق این بود که همسایه به سبب ارزش و حرمتِ همجواری، از همسایهٔ خود در برابر کسی که قصد سوئی نسبت به او دارد حمایت کند. از همین ریشه فعلهایی ساخته شد؛ مثلاً گفته میشود: «استجاره فأجاره» یعنی از او پناه خواست و او نیز پناهش داد، به این معنا که مانعِ گزندِ بدخواه به او شد.
این قاعده در تمام افعالِ خدای متعال جاری است؛ از این رو هیچ چیزی نیست که خداوند در پیدایش یا پایداریاش بخششی به آن اختصاص دهد، مگر اینکه او آن را همانگونه که میخواهد و به همان اندازهای که اراده میکند حفظ مینماید، بی آنکه مانعی جلوگیرش شود؛ چرا که مانعتراشیِ مانع ــ اگر هم فرض شود ــ تنها با اذن و مشیّت خودِ اوست، پس در واقع مانعی در برابر خدای متعال نیست، بلکه منعی از جانب خودِ او و محدود ساختن کاری از کارهایش به وسیلهٔ کاری دیگر است. همچنین هیچ سببی از اسباب دست به کاری نمیزند مگر اینکه خدای متعال میتواند بر خلاف خواستِ آن سبب در کارش تصرّف کند، زیرا خودِ او با مشیّت خویش تواناییِ آن کار را به او بخشیده است؛ بنابراین میتواند او را از تمام آن کار یا بخشی از آن بازدارد.
از این رو مقصود از « وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لاٰ يُجٰارُ عَلَيْهِ » این است که او گزند و آسیب را از هر کس که مورد بدخواهی قرار گیرد بازمیدارد، ولی هرگاه خودش دربارهٔ چیزی بدی و کیفری را اراده کند، هیچ چیز نمیتواند مانعِ ارادهاش شود.
معنای آیه این است: به این منکرانِ رستاخیز بگو: پدیدآوردنِ هر چیز با همهٔ ویژگیها و آثارش ویژهٔ کیست؟ و چه کسی به هر پناهجویی پناه میدهد ولی هرگاه خودش گزندی برای چیزی اراده کند، هیچ چیز نمیتواند در برابرش از آن حمایت نماید؟ اگر میدانید [پاسخ دهید]!
خدای متعال میفرماید: « سَيَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ فَأَنّٰي تُسْحَرُونَ » (به زودی خواهند گفت: «از آنِ خداست!» بگو: «پس چگونه فریب میخورید و افسون میشوید؟»). گفته شده است: مقصود از سحر در اینجا این است که حقیقت چیزی بر خلاف آنچه هست برای انسان نمایانده شود؛ بنابراین، این تعبیر از باب استعاره یا کنایه است.
معنای آیه چنین است: به زودی در پاسخ تو خواهند گفت که ملکوت از آنِ خداست؛ پس برای محکوم کردن و سرزنشِ آنان بگو: تا کی حق در نظرتان باطل جلوه داده میشود؟! وقتی مالکیّتِ مطلق از آنِ خدای سبحان است، او میتواند جهان آخرت را پدید آورد و مردگان را برای حسابرسی و پاداش و کیفر با فرمانی که صادر میکند ــ یعنی با گفتنِ «كُنْ» (باش) ــ دوباره بازگرداند.
بدان که این استدلالهای سهگانه، همانگونه که امکانِ رستاخیز را اثبات میکنند، یگانگیِ خدای متعال در ربوبیّت (پروردگاری) را نیز به اثبات میرسانند؛ زیرا مالکیّتِ حقیقی هرگز از جواز تصرّف جدا نیست، و مالکِ بااختیاری که در همه چیز تصرّف میکند، همان پروردگار است.
خدای متعال میفرماید: « بَلْ أَتَيْنٰاهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ » (بلکه حق را برایشان آوردیم و بیگمان آنان دروغگویند). این جمله، بازگشت و ردّی بر نفیِ [رستاخیز] است که از استدلالهای آیات گذشته دانسته میشد؛ معنایش این است که وقتی این استدلالهای استوار بر رستاخیز دلالت دارند و خودِ آنان نیز به درستیشان اعتراف میکنند، پس آنچه پیامبرانِ ما به آنان وعده دادهاند باطل نیست، بلکه ما به زبان پیامبرانْ سخنِ حق را برایشان آوردیم و آنان در ادعای خویش مبنی بر دروغگو خواندن پیامبران و نفیِ رستاخیز، دروغگویند.
خدای متعال میفرماید: « مَا اتَّخَذَ اللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا كٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَليٰ بَعْضٍ » تا پایان آیه (خداوند هرگز فرزندی برای خود نگرفته و هیچ خدایی با او نبوده است؛ چرا که اگر چنین بود، هر خدایی آفریدهٔ خود را [به سویی] میبُرد و حتماً برخی بر برخی دیگر برتری میجستند...). باور به فرزند داشتنِ خدا در میان بتپرستان رواج داشت؛ آنان فرشتگان یا برخی از آنان، و نیز پارهای از جنّیان و شماری از انسانهای مقدّس را فرزندان خدای سبحان میدانستند، و مسیحیان نیز در این سخن که «مسیح، پسر خداست» از آنان پیروی کردند. این گونه از زایش و فرزندی بر این باور استوار است که فرزند، دربردارندهٔ بخشی از حقیقت و جوهرهٔ لاهوت (الوهیّت) باشد و به گونهای با تجزیه و اشتقاق از آن پدید آمده باشد؛ در نتیجه، آنکه «پسر» نامیده شده، خدایی زادهشده از خدا خواهد بود.
امّا فرزندیِ ادعایی از راه فرزندخواندگی (تبنّی) ــ که شخصْ فرزندِ دیگری را به انگیزهٔ گرامیداشت یا هدفی دیگر به فرزندی برگزیند ــ مستلزم آن نیست که فرزند بهرهای از حقیقت و ذات پدر داشته باشد؛ مانند سخن یهودیان که میگفتند: «ما فرزندان خدا و دوستان اوییم». مقصود آیه از نفیِ فرزند، این معنا نیست؛ زیرا سیاق سخن برای نفیِ تعدّد خدایان است، و این گونه از فرزندی هرگز مستلزم الوهیّت نیست، هرچند به کار بردن این نام و نامیده شدن به آن ممنوع باشد.
بنابراین، مراد از فرزند گرفتن، پدید آوردن چیزی از راه جدا شدن بخشی از ذات و مشتق شدن از آن است، بهگونهای که به نحوی دربردارندهٔ چیزی از حقیقتِ پدیدآورنده باشد؛ نه اینکه موجودی از پیش حاضر را به انگیزهای از انگیزهها پسر و فرزند بنامند، آنگونه که برخی گفتهاند.
و فرزند—همانگونه که دانستی—مصداقش نزد بتپرستان خاصتر از معبود است؛ زیرا برخی از معبودانشان به باور آنها فرزند نیستند. از این رو، سخن خداوند که میفرماید: « مَا اتَّخَذَ اللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا كٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ » (خداوند هیچ فرزندی نگرفته و هیچ معبودی با او نبوده است)، اوجگیری و پیشروی از نفی خاص به نفی عام است؛ و واژهٔ «مِنْ» در هر دو جمله، حرفی زاید برای تأکید است [تا فراگیری نفی را برساند].
و این سخن خداوند که: « إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ » (در آن صورت، هر معبودی آنچه را آفریده بود با خود میبُرد)، دلیلی بر نفی چندخدایی از راه بیان پیامد باطل آن است؛ چرا که چندخدایی جز با جدایی و تمایزِ خدایان از یکدیگر به گونهای از گونهها تصورپذیر نیست، بهگونهای که در معنای الوهیت و ربوبیتِ خود یکی نباشند. و معنای ربوبیتِ یک معبود بر بخشی از جهان و نوعی از انواع آن، این است که تدبیر آن بخش به او واگذار شده باشد، به نحوی که در کار خود کاملاً مستقل باشد و به چیزی جز خود، حتی به کسی که کار را به او واگذار کرده است، نیازمند نباشد. و نیز روشن است که از دو ذاتِ متمایز و جدا، جز دو اثر متمایز و جدا سرچشمه نمیگیرد.
و لازمهٔ این امر آن است که هر یک از خدایان در آن نوع از تدبیر که به او مربوط است مستقل باشد و پیوند یگانگی و پیوستگی میان انواع تدبیرهای جاری در جهان گسسته شود؛ مانند گسستن نظامی که در جهان انسانی جاری است از نظامهای جاری در انواع حیوانات، گیاهان، خشکی، دریا، دشت، کوه، زمین، آسمان و جز آن، و گسستن هر یک از اینها از دیگری. پیامد چنین فرضی، تباهی و نابودیِ آسمانها و زمین و هر آن چیزی است که در آنهاست؛ در حالی که یگانگی نظام آفرینش، هماهنگی اجزای آن و پیوند استوارِ تدبیرِ جاری در سراسر هستی، این فرض را باطل و رد میکند.
و مراد از سخن خداوند که فرمود: « إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ » همین است؛ یعنی برخی از خدایان همراه با تدبیری که از آنان سرچشمه میگرفت، از برخی دیگر جدا میشدند.
و این سخن خداوند که: « وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَليٰ بَعْضٍ » (و قطعاً برخی از آنان بر برخی دیگر برتری میجستند)، پیامد ناگوار دیگری است که لازمهٔ چندخدایی است و دلیل دیگری بر نفی آن پدید میآورد. بیان این نکته آن است که تدبیرهای جاری در هستی گوناگوناند: برخی تدبیرهای عَرَضی (همعرض و در یک سطح) هستند؛ مانند دو تدبیر جاری در خشکی و دریا، یا دو تدبیر جاری در آب و آتش. و برخی دیگر تدبیرهای طولی (سلسلهمراتبی) هستند که به تدبیر عام و کلیِ حاکم، و تدبیر خاص و جزئیِ محکوم بخش میشوند؛ مانند تدبیر جهان زمین در مقایسه با تدبیر گیاهانی که در آن است، یا تدبیر جهان آسمان در مقایسه با تدبیر ستارهای از ستارگان آن، و نیز تدبیر سراسر جهان مادی در مقایسه با تدبیر نوعی از انواع موجودات مادی.
بنابراین، برخی از تدبیرها—که همان تدبیر عام و کلی است—بر برخی دیگر برتری دارد؛ به این معنا که اگر تدبیرِ فرودست از تدبیر برتر جدا شود، آن امر فرودست نابود میگردد، چرا که هستی و پایداریاش به رتبهٔ بالاتر وابسته است؛ همانگونه که اگر جهانِ زمین یا تدبیرِ عمومیِ جاری در آن وجود نداشت، جهان انسانی و تدبیرِ ویژهای که در آن جریان دارد نیز پدید نمیآمد.
و لازمهٔ چنین وضعی این است که آن خدایی که تدبیر نوعِ برتر به او بازمیگردد، نسبت به خدایی که تدبیرِ پایینتر، محدودتر و فرودستتر به او واگذار شده است، برتری و تسلط داشته باشد؛ در حالی که برتری جستنِ خدایی بر خدای دیگر محال است.
این محال بودن نه از آن روست که برتریجوییِ یادشده مستلزمِ مغلوب شدن آن معبود در برابر دیگری یا کاستی در تواناییاش باشد؛ و نه اینکه در کمالِ خویش به دیگری نیازمند گردد یا محدود شود—و محدودیت نیز به مرکب بودن بینجامد—که همهٔ اینها از ویژگیهای ممکنالوجود بودن است و با واجبالوجود بودنِ معبود ناسازگاری دارد و به تناقض (خلف فرض) میانجامد—آنگونه که مفسران تقریر کردهاند—؛ چرا که بتپرستان خدایانِ خود در برابر خدا را واجبالوجود نمیدانند، بلکه آنها را موجوداتی ممکن اما برتر میشمارند که تدبیرِ امورِ فرودست به آنها واگذار شده است؛ آن معبودان خود پروردهٔ خدای پاک و منزه هستند و برای مراتبِ پایینتر از خود پروردگار به شمار میآیند، و خدای پاک و منزه، پروردگارِ پروردگاران و معبودِ معبودان است و تنها اوست که واجبالوجودِ بالذات میباشد.
بلکه محال بودنِ برتریجویی تنها از آن روست که لازمهاش از بین رفتن استقلالِ آن معبودی است که دیگری بر او برتری یافته؛ چه در تدبیرش و چه در اثرگذاریاش. زیرا وابستگی تدبیر به دیگری و نیازمندی به او، هرگز با استقلال جمع نمیشود. در این صورت، آن معبودِ فرودست در اثرگذاریِ خود از معبودِ برتر مدد میگیرد و به او محتاج است، و خود سببی از اسباب خواهد بود که برای تدبیر امورِ فرودست به کار گرفته میشود، نه معبودی که در برابرِ آن، در اثرگذاری مستقل باشد؛ پس آنچه معبود فرض شده بود، دیگر معبود نیست بلکه وسیلهای است که کارها با آن تدبیر میشود، و این خلف فرض (تناقض با فرض نخستین) است.
این نکتهای است که دقت و تدبر در آیه به دست میدهد. مفسران در تقریر برهانِ آیه راههای گوناگونی پیمودهاند که همگی بر این پایه استوار است که چندخدایی، لوازمی در پی دارد که ممکنالوجود بودنِ خدایان را اقتضا میکند و با واجبالوجود بودنشان منافات دارد، در نتیجه خُلف (تناقض با فرض اولیه) پیش میآید؛ در حالی که مشرکان دربارهٔ هیچیک از معبودانِ خود جز الله، قائل به واجبالوجود بودن نیستند. برخی از مفسران زیادهروی کرده و آیه را بر اساس مقدماتی تقریر نمودهاند که به بیشترِ آنها در آیه نه اشارهای هست و نه کنایهای؛ و گروهی دیگر تفریط (کوتاهی) ورزیده و تصریح کردهاند که ملازمهٔ یادشده در آیه، ملازمهای عادی (عرفی و تجربی) است نه عقلی، و برهانِ آن نیز اقناعی (خطابی و قانعکننده) است نه قطعی.
سپس مبادا این سخن خدای متعال بر تو مشتبه شود که میفرماید: « لَذَهَبَ كُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ » (هر خدایی آنچه را آفریده بود با خود میبُرد)، از این رو که در آن، آفرینش به خدایان نسبت داده شده، در حالی که پیشتر گذشت که مشرکان آنها را خدایانِ تدبیر میدانند نه ایجاد و هستیبخشی؛ چرا که بخشی از آفرینش، خودْ جزئی از تدبیر است؛ زیرا آفرینشِ هر پدیدهای جزئی که نظام کلی با وجود آن کامل میشود، نسبت به نظامِ جاری، نوعی تدبیر به شمار میآید. پس آفرینش به معنای کار و تدبیر با یکدیگر آمیختهاند، و آفرینش حتی به کارهای ما نیز نسبت داده شده است؛ چنانکه در این سخن او آمده است:
«وَ اللّٰهُ خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ» (صافات: ۹۶؛ «و خدا شما و آنچه را انجام میدهید آفرید») و این سخن او: «وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعٰامِ مٰا تَرْكَبُونَ» (زخرف: ۱۲؛ «و برای شما از کشتیها و چهارپایان آنچه سوارش میشوید قرار داد»).
بنابراین، مشرکان بر این باورند که هر یک از خدایان، آفریدگارِ یعنی انجامدهنده و پدیدآورندهٔ زیردست خویش است، همانگونه که هر یک از ما کارهای خویش را انجام میدهد؛ اما هستی بخشیدن به اشیاء چیزی است که تنها به خدای پاک و منزه اختصاص دارد، و نه یکتاپرستی در آن تردید دارد و نه بتپرستی، مگر شماری از متکلمان که میان انجام کار و هستیبخشی تفاوتی نگذاشتهاند.
و آیه را با تنزیه و پیراسته دانستن خود پایان بخشیده و فرموده است: « سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا يَصِفُونَ » (خداوند از آنچه وصف میکنند منزه و پاک است).
خدای متعال میفرماید: « عٰالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ فَتَعٰاليٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ » ([او] دانای نهان و آشکار است، پس برتر است از آنچه شریک میسازند). این عبارت، صفتی برای نام جلاله («اللّه») در آیهٔ پیشین است: « سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا يَصِفُونَ »؛ و آمدنِ آن پس از آن عبارت — بر پایهٔ آنچه از سیاق برمیآید — برای دلالت بر این است که او به پاکی و بینیازیِ خود از شریکی که برایش وصف میکنند داناست. بنابراین، در معنا مانند این سخن اوست: «قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللّٰهَ بِمٰا لاٰ يَعْلَمُ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِي الْأَرْضِ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰاليٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ» (یونس: ۱۸؛ «بگو: آیا خدا را از چیزی در آسمانها و زمین باخبر میکنید که آن را نمیداند؟ او پاک و منزه و بسیار والاتر است از آنچه شریکش میسازند»).
و این در حقیقت بازمیگردد به استدلال بر نفی شریکان از راه گواهی دادنِ خودِ خدای متعال بر اینکه او برای خود شریکی سراغ ندارد؛ همانگونه که این سخن او: «شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» (آل عمران: ۱۸؛ «خداوند گواهی داده است که هیچ معبودی جز او نیست») استدلال با گواهی بر نفیِ اصلِ وجودِ شریک است.
و گفته شده است: این جمله برهان دیگری است که به اثباتِ برتریِ مطلق یا لزومِ نادانی — که خودْ نقص و ضد برتری است — بازمیگردد؛ زیرا دو موجودِ چندگانه بهطور بدیهی راهی ندارند به اینکه هر یک از آنها به حقیقتِ دیگری همانگونه آگاه باشد که آن دیگری به ذات خود آگاهی دارد، و این خود گونهای نادانی و کاستی است. پایان سخن.
و اشکال این سخن آن است که این برهان نیز مانند دیگر براهینی که تقریر کردهاند، چندگانگیِ خدای واجبالوجود بالذات را نفی میکند، در حالی که بتپرستان دربارهٔ خدایانِ خود جز الله، به چنین چیزی معتقد نیستند (و آنها را واجبالوجود بالذات نمیدانند). افزون بر این، برخی از مقدماتِ دلیلی که تقریر شده، پذیرفته نیست.
و این سخن او که فرمود: « فَتَعٰاليٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ » (پس او برتر است از آنچه شریک میسازند)، نتیجهگیری از همهٔ برهانهای گذشته در نفی شریکان است.
خدای متعال میفرماید: « قُلْ رَبِّ إِمّٰا تُرِيَنِّي مٰا يُوعَدُونَ رَبِّ فَلاٰ تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ » (بگو: پروردگارا، اگر آنچه را وعده داده میشوند به من نشان دهی، پروردگارا، پس مرا در میان قوم ستمکار قرار مده). هنگامی که نقل سخنان مشرکان دربارهٔ شرک به خدا، انکار رستاخیز و ریشخندِ پیامبران به پایان رسید و برای اثبات حقانیت آنها براهین اقامه شد، به همان تهدیدِ پیشینِ آنان به عذاب بازگشت و به پیامبرش (ص) فرمان داد از او بخواهد که اگر آن عذاب را به او نشان داد، وی را از عذابی که وعدهشان داده است نجات بخشد.
پس این سخن او: « قُلْ رَبِّ إِمّٰا تُرِيَنِّي مٰا يُوعَدُونَ » فرمانی است به دعا و پناهجویی؛ و تکرار « رَبِّ » (پروردگارا) برای تأکید بر زاری و تضرع است؛ و «ما» در عبارت « إِمّٰا تُرِيَنِّي » زاید است و همان است که پیوستن نون تأکید به فعل شرط را درست ساخته، و اصل آن «إن تَرَنِي» بوده است. در تعبیر « مٰا يُوعَدُونَ » (آنچه وعده داده میشوند) این دلالت هست که پارهای از تهدیدها به عذاب که پیشتر در این سوره آمد، تهدید به عذابی دنیوی است. و در عبارت « رَبِّ فَلاٰ تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ »، مقصود از «بودن در میان آنان»، کنایه از فراگرفتن عذابِ آنان نسبت به اوست.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنّٰا عَليٰ أَنْ نُرِيَكَ مٰا نَعِدُهُمْ لَقٰادِرُونَ » (و مسلماً ما بر اینکه آنچه را به آنان وعده میدهیم به تو نشان دهیم، کاملاً تواناییم)؛ این سخن برای دلجویی و آرامشبخشیدن به دل پیامبر (ص) است؛ با یادآوری توانایی پروردگارش بر اینکه با نشاندادن عذابی که به مشرکان وعده میدهد، اندوه را از او برطرف کند. شاید مراد از آن، همان عذابی باشد که خداوند در روز بدر بر سرشان آورد؛ چرا که خداوند آن را به پیامبر و مؤمنان نشان داد و سوز دلهایشان را با آن التیام بخشید.
خدای متعال میفرماید: « اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَهَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا يَصِفُونَ » (بدی را با شیوهای که بهتر است دفع کن؛ ما به آنچه وصف میکنند داناتریم). یعنی بدیای را که از سوی آنان متوجه تو میشود، با نیکی دفع کن و برای دفع آن، از میان کارهای نیک، بهترینش را برگزین. دفع بدی با نیکیِ بهتر به این صورت است که مثلاً اگر با آزاررساندن به تو بدی کردند، تا سرحد توانت با نهایت احسان به آنان نیکی کن؛ اگر نشد، با مرتبهای از نیکی، و اگر آن هم برایت مقدور نبود، با چشمپوشی و گذشت از آنان با ایشان رفتار نما.
و فرمودهٔ خدا: « نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا يَصِفُونَ » (ما به آنچه وصف میکنند داناتریم)، نوعی تسلی و دلداری به پیامبر (ص) است تا آنچه با آن روبهرو میشود آزارش ندهد و مشاهدهٔ گستاخیِ مشرکان در برابر پروردگارشان، او را اندوهگین نسازد؛ چرا که او به آنچه وصف میکنند داناتر است.
خدای متعال میفرماید: « وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزٰاتِ الشَّيٰاطِينِ وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ » (و بگو: پروردگارا! از وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم، و پروردگارا! از اینکه نزد من حاضر شوند به تو پناه میبرم). در مجمعالبیان گفته است: «الهمزه شده الدفع،و منه الهمزه للحرف الذي يخرج من أقصي الحلق باعتماد شديد و دفع،و همزه الشيطان دفعه بالإغواء إلي المعاصي انتهي» (همزه به معنای راندن با شدت و هُلدادن است؛ و حرفِ همزه را نیز از آن رو همزه نامیدهاند که با تکیه و راندنی شدید از انتهای گلو بیرون میآید. و همزهٔ شیطان، هُلدادنِ او با فریبدادن بهسوی نافرمانیهاست؛ پایان سخن).
و در تفسیر قمی از آن حضرت (ع) روایت شده است که فرمود: «أنه ما يقع في قلبك من وسوسه الشياطين» (آن، وسوسههایی از شیاطین است که در دلت میافتد).
در این دو آیه، به پیامبر (ص) فرمان داده شده است که از گمراهگریِ شیاطین و از اینکه نزد او حاضر شوند، به پروردگارش پناه ببرد. در این بیان، اشارهای لطیف به این نکته نیز هست که آنچه مشرکان از شرک و تکذیب بدان گرفتار آمدهاند، برآمده از وسوسههای شیاطین و احاطهیافتنِ آنان بر ایشان از راه حضور نزد آنهاست.
[سورهٔ مؤمنون (۲۳): آیههای ۹۹ تا ۱۱۸]
اشاره
حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ ٱلۡمَوۡتُ قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ
تا آنکه چون مرگ یکی از آنان فرا رسد، میگوید: «پروردگارا، مرا بازگردانید!
لَعَلِّيٓ أَعۡمَلُ صَٰلِحٗا فِيمَا تَرَكۡتُۚ كـَلَّآۚ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَآئِلُهَاۖ وَمِن وَرَآئِهِم بَرۡزَخٌ إِلَىٰ يَوۡمِ يُبۡعَثُونَ
شاید در آنچه پشتِ سر گذاشتهام کار شایستهای انجام دهم!» هرگز، این تنها سخنی است که او گویندهاش است؛ و پیشِ رویشان برزخی (جهان حائل میان دنیا و آخرت) است تا روزی که برانگیخته شوند.
فَإِذَا نُفِخَ فِي ٱلصُّورِ فَلَآ أَنسَابَ بَيۡنَهُمۡ يَوۡمَئِذٖ وَلَا يَتَسَآءَلُونَ
پس آنگاه که در صور دمیده شود، در آن روز دیگر نه خویشاوندی و نسبی میانشان خواهد بود و نه از یکدیگر احوالی میپرسند.
فَمَن ثَقُلَتۡ مَوَٰزِينُهُۥ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ
پس هر کس سنجیدههایش (ترازوی اعمالش) سنگین باشد، آنان همان رستگارانند.
وَمَنۡ خَفَّتۡ مَوَٰزِينُهُۥ فَأُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ خَسِرُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ فِي جَهَنَّمَ خَٰلِدُونَ
و هر کس سنجیدههایش سبک باشد، آنان کسانی هستند که سرمایهٔ وجود خویش را باختهاند و در جهنم جاودانهاند.
تَلۡفَحُ وُجُوهَهُمُ ٱلنَّارُ وَهُمۡ فِيهَا كَٰلِحُونَ
آتش، چهرههایشان را میسوزاند و آنان در آن دوزخ لبسوخته و دنداننما هستند.
أَلَمۡ تَكُنۡ ءَايَٰتِي تُتۡلَىٰ عَلَيۡكُمۡ فَكُنتُم بِهَا تُكَذِّبُونَ
[به آنان گفته میشود:] «آیا آیات من بر شما تلاوت نمیشد و شما همواره آن را تکذیب میکردید؟»
قَالُواْ رَبَّنَا غَلَبَتۡ عَلَيۡنَا شِقۡوَتُنَا وَكُنَّا قَوۡمٗا ضَآلِّينَ
میگویند: «پروردگارا، بدبختیمان بر ما چیره شد و ما گروهی گمراه بودیم.
رَبَّنَآ أَخۡرِجۡنَا مِنۡهَا فَإِنۡ عُدۡنَا فَإِنَّا ظَٰلِمُونَ
پروردگارا، ما را از این [آتش] بیرون آور؛ پس اگر دوباره [به همان تباهی] بازگشتیم، بیگمان ستمکاریم.»
قَالَ ٱخۡسَـُٔواْ فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ
[خداوند] میفرماید: «در آنجا خوار و رانده بمانید و با من سخن مگویید!
إِنَّهُۥ كَانَ فَرِيقٞ مِّنۡ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَآ ءَامَنَّا فَٱغۡفِرۡ لَنَا وَٱرۡحَمۡنَا وَأَنتَ خَيۡرُ ٱلرَّٰحِمِينَ
زیرا دستهای از بندگان من بودند که میگفتند: پروردگارا، ما ایمان آوردیم؛ پس ما را بیامرز و بر ما رحم کن که تو بهترین مهربانانی؛
فَٱتَّخَذۡتُمُوهُمۡ سِخۡرِيًّا حَتَّىٰٓ أَنسَوۡكُمۡ ذِكۡرِي وَكُنتُم مِّنۡهُمۡ تَضۡحَكُونَ
اما شما آنان را به مسخره گرفتید تا آنجا که [مشغول شدن به استهزای ایشان] یاد مرا از یادتان برد، و پیوسته به آنان میخندیدید.
إِنِّي جَزَيۡتُهُمُ ٱلۡيَوۡمَ بِمَا صَبَرُوٓاْ أَنَّهُمۡ هُمُ ٱلۡفَآئِزُونَ
بیگمان من امروز به پاداش آن صبری که ورزیدند پاداششان دادم؛ مسلماً آنان همان کامیابشدگانند.»
قَٰلَ كَمۡ لَبِثۡتُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ عَدَدَ سِنِينَ
[خداوند] میفرماید: «به شمارِ سالها، چه مدت در زمین درنگ کردید؟»
قَالُواْ لَبِثۡنَا يَوۡمًا أَوۡ بَعۡضَ يَوۡمٖ فَسۡـَٔلِ ٱلۡعَآدِّينَ
میگویند: «یک روز یا پارهای از یک روز درنگ کردیم؛ پس از شمارشگران بپرس.»
قَٰلَ إِن لَّبِثۡتُمۡ إِلَّا قَلِيلٗاۖ لَّوۡ أَنَّكُمۡ كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ
فرمود: «جز اندکی درنگ نکردید، اگر میدانستید!»
أَفَحَسِبۡتُمۡ أَنَّمَا خَلَقۡنَٰكُمۡ عَبَثٗا وَأَنَّكُمۡ إِلَيۡنَا لَا تُرۡجَعُونَ
«آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟»
فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ ٱلۡمَلِكُ ٱلۡحَقُّۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡكَرِيمِ
«پس والاست خداوند، آن فرمانروای برحق؛ هیچ معبودی جز او نیست، [اوست] پروردگار عرش ارجمند.»
وَمَن يَدۡعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ لَا بُرۡهَٰنَ لَهُۥ بِهِۦ فَإِنَّمَا حِسَابُهُۥ عِندَ رَبِّهِۦٓۚ إِنَّهُۥ لَا يُفۡلِحُ ٱلۡكَٰفِرُونَ
«و هر کس با خدا معبود دیگری را بخواند که هیچ برهانی بر آن ندارد، بیگمان حسابش نزد پروردگارش خواهد بود؛ بهراستی که کافران رستگار نمیشوند.»
وَقُل رَّبِّ ٱغۡفِرۡ وَٱرۡحَمۡ وَأَنتَ خَيۡرُ ٱلرَّٰحِمِينَ
«و بگو: پروردگارا! ببخشای و رحمت آور که تو بهترین بخشایندگانی.»
بیان
این آیات عذاب آخرت را بهتفصیل بیان میکند؛ همان عذابی که خداوند در لابلای آیات پیشین به آنان وعده داد و از روز مرگ تا روز رستاخیز و سپس تا ابد ادامه دارد. همچنین متذکر میشود که زندگی دنیا فریبشان داد و از آخرت بازشان داشت، در حالی که اگر اهل دانستن بودند، [درمییافتند که] بسیار ناچیز است. سپس سوره با فرمانی به پیامبر (ص) پایان مییابد مبنی بر اینکه از خداوند همان چیزی را بخواهد که از زبان بندگان باایمان و رستگارش در آخرت حکایت کرده است: « رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرّٰاحِمِينَ » (پروردگارا! ببخشای و رحمت آور که تو بهترین بخشایندگانی)؛ در حالی که آغاز سوره نیز با این نکته رقم خورده بود که مؤمنان رستگارند و وارثان بهشت خواهند بود.
خدای متعال میفرماید: « حَتّٰي إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ » (تا آنگاه که مرگ یکی از آنان فرا رسد، میگوید: پروردگارا، مرا بازگردانید). کلمهٔ « حَتّٰي » (تا آنگاه که) به توصیفهای گذشتهٔ آنان دربارهٔ خداوند—که خدا از آن پیراسته است—و نیز به شرک ورزیدنشان پیوند دارد، و آیاتی که در این میان آمده، جملهٔ معترضه (سخنی در میان کلام) است؛ یعنی آنان پیوسته به خدا شرک میورزند و او را به اموری که از آن منزه است وصف میکنند، و به مال و فرزندانی که بدیشان میبخشیم مغرورند، تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد.
و این سخن او که: « قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ » ([میگوید:] پروردگارا، مرا بازگردانید)، ظاهرش این است که خطاب به فرشتگانی است که مأمور قبض روح او هستند، و کلمهٔ « رَبِّ » (پروردگارا) استغاثهای معترضه (فریادخواهی در میان کلام) با حذف حرف ندا است. معنا چنین است: او در حالی که به پروردگارش التماس و فریادخواهی میکند، [به فرشتگان] گفت: مرا بازگردانید.
و گفته شده است: خطاب به پروردگار متعال است و صیغهٔ جمع برای تعظیم آمده است؛ مانند سخن همسر فرعون به او، چنانکه خداوند حکایت کرده است: « قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لاٰ تَقْتُلُوهُ » ([این کودک] نور چشم من و تو خواهد بود، او را نکشید!).
و گفته شده است: این جمع در فعل، برای بیان تکرار خطاب است و معنا چنین میشود: «رب ارجعني ارجعني ارجعني» (پروردگارا، مرا بازگردان، مرا بازگردان، مرا بازگردان)؛ همانگونه که دربارهٔ این سخن گفتهاند:
«قفا نبك من ذكري حبيب و منزل»؛ (بایستید تا برای یاد یار و منزلگاهش گریه کنیم...)
«بسقط اللوي بين الدخول فحومل»؛ (...در ریگستان پیچدرپیچ میان دَخول و حَوْمَل).
یعنی: «بایست، بایست تا بگرییم».
و دربارهٔ این دو وجه باید گفت: صیغهٔ جمع آوردن برای بزرگداشت، حتی اگر درستیِ آن در زبان عربی ثابت باشد، کاربردی شاذ (بسیار نادر) است و کلام خدای متعال بر آن حمل نمیشود؛ و از آن هم نادرتر و شاذتر، جمع آوردنِ فعل به معنایی است که بیان شد (یعنی ارادهٔ تکرار خطاب از صیغهٔ جمع).
خدای متعال میفرماید: « لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَهٌ هُوَ قٰائِلُهٰا » (شاید من در آنچه به جا گذاشتهام کار شایستهای انجام دهم! هرگز! این تنها سخنی است که او گویندهاش است). کلمهٔ «لعل» برای امیدواری است؛ و این امیدی است که آنان با مشاهدهٔ عذابی که بر سرشان سایه افکنده به آن چنگ زدهاند؛ همانطور که گاهی بازگشت را با وعدهٔ عمل صالح یاد کردهاند، مانند سخنشان: «فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً» (پس ما را بازگردان تا کاری شایسته انجام دهیم؛ سجده: ۱۲)، و گاهی آن را با واژهٔ تمنّی و آرزو آوردهاند، مانند کلامشان: «يٰا لَيْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُكَذِّبَ بِآيٰاتِ رَبِّنٰا» (ای کاش بازگردانده میشدیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم؛ انعام: ۲۷).
و فرمودهٔ او: « أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ »، یعنی در اموالی که به جا گذاشتهام، با انفاق کردنِ آن در راه خیر و احسان و هر آنچه خشنودی خدای پاک و منزه در آن است، کار شایستهای انجام دهم.
و برخی گفتهاند: مراد از آنچه به جا گذاشته، دنیایی است که با مرگ رهایش کرده است؛ و عمل صالح نیز گستردهتر از عبادات مالی و شامل عبادات دیگر مانند نماز، روزه، حج و نظایر آن است. این سخن نیکوست، جز اینکه وجه نخست روشنتر و نمایانتر است.
و فرمودهٔ او: « كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَهٌ هُوَ قٰائِلُهٰا »، یعنی او هرگز به دنیا بازنمیگردد؛ این جملهٔ « اِرْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ » سخنی است که تنها او گویندهاش است؛ یعنی هیچ اثری جز بر زبان آمدن ندارد. بنابراین کنایه از پذیرفته نشدنِ خواسته و تقاضای اوست.
خدای متعال میفرماید: « وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ » (و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند). «برزخ» همان مانع و حائل میان دو چیز است، چنانکه در آیهٔ دیگر میفرماید: «بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ يَبْغِيٰانِ» (میان آن دو حائلی است که بر یکدیگر تجاوز نمیکنند؛ رحمن: ۲۰). و مراد از اینکه برزخ پشت سرِ آنهاست، این است که پیشِ رویشان قرار دارد و آنان را احاطه کرده است؛ و اینکه پیش رویشان «وراء» (پشت سر) نامیده شده، به این اعتبار است که گویی در پیِ آنان است؛ همانطور که زمانِ آینده پیشِ روی انسان است، ولی گفته میشود: «پشت سرت فلان روز است» به این اعتبار که زمان در پیِ انسان است تا بر او بگذرد. و این همان معنای سخن برخی است که گفتهاند: در «وراء» معنای احاطه نهفته است. خدای متعال میفرماید: «وَ كٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَهٍ غَصْباً» (و پیش رویشان پادشاهی بود که هر کشتی سالمی را غصب میکرد؛ کهف: ۷۹).
و مراد از این برزخ، جهانِ قبر است که همان عالم مثال (جهان صورتهای غیرمادی) است؛ جهانی که انسان پس از مرگش تا برپایی قیامت در آن زندگی میکند، چنانکه سیاق آیه اقتضا دارد و آیات دیگر بر آن دلالت میکنند، و روایات فراوانی نیز از طریق شیعه از پیامبر (ص) و امامان اهلبیت (ع) و همچنین از طرق اهل سنت دربارهاش نقل شده است. و بحث تفصیلی دربارهٔ آن در جلد نخستِ این کتاب گذشت.
و برخی گفتهاند: مرادِ آیه این است که میان آنان و دنیا مانعی است که تا روز قیامت از بازگشتشان به دنیا جلوگیری میکند، و روشن است که پس از قیامت هم بازگشتی نخواهد بود؛ از این رو، در این تعبیر تأکیدی بر بازنگشتنِ آنان و ناامید ساختنشان از اصلِ بازگشت به دنیا وجود دارد.
اشکال این توجیه آن است که ظاهر سیاق نشان میدهد این مانع میان دنیا و روزِ رستاخیز قرار دارد، نه میان آنان و بازگشت به دنیا. و اگر مراد این بود که مرگ حائلی میان آنان و بازگشت به دنیاست، قید زدن با عبارتِ « إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ » بیهوده و لغو میبود؛ نه از این جهت که بر اساس مفهوم، بر بازگشتشان به دنیا پس از رستاخیز دلالت کند—زیرا پس از رستاخیز بازگشتی در کار نیست—بلکه به سبب بیهوده بودنِ اصل این مقیدسازی، حتی اگر فرض شود که آنان از خارج یا از آیات پیشین میدانستهاند که پس از قیامت بازگشتی وجود ندارد.
علاوه بر این، سخن مفسران که گفتهاند این جمله برای تأکید بر بازنگشتن است تا آنان را به کلی از بازگشت ناامید کند، با سخن دیگرشان که میگویند بازنگشتنِ پس از قیامت از دلایل دیگر معلوم است، با یکدیگر ناسازگارند؛ بلکه معنا به این بازمیگردد که نفی مطلقِ بازگشت — که از « كَلاّٰ » فهمیده میشود — با نفی بازگشت موقت و محدودی که در عبارت « إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ » (تا روزی که برانگیخته شوند) آمده، تأکید شده است؛ پس در این نکته تأمل کن.
خدای متعال میفرماید: «فَإِذٰا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لاٰ يَتَسٰاءَلُونَ» (پس آنگاه که در صور دمیده شود، در آن روز نه میانشان خویشاوندیای خواهد بود و نه از حال یکدیگر جویا میشوند)؛ مراد از این دمیدن، نفخهٔ دوم است که مردگان در آن زنده میشوند، نه نفخهٔ نخست که زندگان در آن میمیرند — چنانکه برخی پنداشتهاند —؛ چرا که پیامدهای یادشده چون برداشته شدن پیوندهای خویشاوندی، نپرسیدن از یکدیگر، و سنگینی یا سبکیِ میزان اعمال و جز آن، همگی از آثار نفخهٔ دوم است.
و فرمودهٔ او: « فَلاٰ أَنْسٰابَ بَيْنَهُمْ » (پس هیچ نسبی میانشان نیست)، نفیِ آثار خویشاوندی با نفی اصلِ آن است؛ زیرا آنچه حفظ انساب و اعتبار بخشیدن به آنها را ایجاب میکند، نیازهای دنیوی است که انسان را به زندگی اجتماعی فرامیخواند؛ زندگیای که بر تشکیل خانواده بنا میشود، و جامعهٔ خانوادگی نیز شناخت متقابل، مهربانی، و گونههای همکاری و همیاری و دیگر سببهایی را در پی دارد که زندگی دنیوی با آنها تداوم مییابد. در حالی که روز قیامت، ظرف پاداش و کیفر اعمال و روزِ فروریختن سببهاست که اعمال نیز از جملهٔ آنهاست؛ بنابراین در آن روز برای سببهای دنیوی — که خویشاوندیها به همراه لوازم، ویژگیها و آثارشان از جملهٔ آنهاست — هیچ جایگاهی نیست.
و عبارت « وَ لاٰ يَتَسٰاءَلُونَ » (و از یکدیگر احوال نمیپرسند)، یادکردی از آشکارترین اثر خویشاوندیهاست؛ و آن عبارت است از پرسش و جویا شدنِ خویشاوندان از حال یکدیگر برای یاری رساندن و یاری خواستن در رفع نیازها به منظور جلب منافع و دفع ضررها.
و آنچه در جاهای دیگر قرآن آمده، مانند سخن خدای متعال: «وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَليٰ بَعْضٍ يَتَسٰاءَلُونَ» (و برخی از آنان به برخی دیگر روی میآورند و از یکدیگر میپرسند) (صافات: ۲۷)، با این آیه منافاتی ندارد؛ زیرا آن آیه، حکایتِ پرسوجوی اهل بهشت پس از ورود به آن و پرسوجوی اهل دوزخ پس از ورود به آتش است؛ در حالی که این آیه، پرسوجو را در ظرف حسابرسی و داوری نفی میکند.
خدای متعال میفرماید: « فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (پس کسانی که میزانهای اعمالشان سنگین باشد، آنان همان رستگارانند) تا پایانِ دو آیه.
«موازین» جمع «میزان» (ترازو) یا جمع «موزون» (سنجیدهشده) است، و منظور از موزون همان عملی است که در آن روز سنجیده میشود. سخن دربارهٔ معنای میزان و سنگینی و سبکیِ آن، پیش از این در تفسیر سورهٔ اعراف گذشت.
خدای متعال میفرماید: « تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ وَ هُمْ فِيهٰا كٰالِحُونَ » (آتش چهرههایشان را میسوزاند و آنان در آن با لبهایی جمعشده، دنداننما هستند). در مجمعالبیان آمده است: «لفح» و «نفح» به یک معنا هستند، جز آنکه تأثیر «لفح» شدیدتر و بزرگتر از «نفح» است؛ «لفح» برخورد باد داغ و سوزان به چهره است و «نفح» وزیدن باد به چهره؛ و «کلوح» عبارت است از جمع شدن و پس رفتنِ لبها از روی دندانها چندان که دندانها آشکار شود. پایان سخن او.
معنای آیه این است: زبانهٔ آتش چنان به چهرههایشان میخورد که لبهایشان جمع میشود و دندانهایشان نمایان میگردد، درست مانند کلههای بریانشده.
خدای متعال میفرماید: « أَ لَمْ تَكُنْ آيٰاتِي تُتْليٰ عَلَيْكُمْ » (آیا آیات من بر شما تلاوت نمیشد؟) تا آخر آیه؛ یعنی به آنان گفته میشود: آیا چنین نبود که آیات من بر شما خوانده میشد و شما آن را دروغ میشمردید؟
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَيْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ كُنّٰا قَوْماً ضٰالِّينَ » (گفتند: پروردگارا، بدبختی و شقاوت ما بر ما چیره شد و ما گروهی گمراه بودیم). واژههای «شقوة»، «شقاوت» و «شقاء» ضد «سعادت» هستند؛ و سعادتِ هر چیز، خیرِ ویژهای است که بدان اختصاص دارد، و شقاوتِ آن، محرومیت از همان خیر است؛ یا اگر خواستی بگو: شرّ ویژهای است که دامنگیرش میشود.
و این سخن آنان که: « غَلَبَتْ عَلَيْنٰا شِقْوَتُنٰا » (شقاوت و تیرهبختیمان بر ما چیره شد)، یعنی شقاوت بر ما غلبه یافت و مسلط شد. و در اضافه شدنِ «شقاوت» به خودشان (شقاوتِ ما)، اشارهای است به اینکه خود نیز در شقاوت خویش نقش داشتهاند؛ زیرا با سوءاختیار و انتخاب نادرست، آن را کسب کردهاند. دلیل بر این مطلب نیز سخن بعدیِ آنهاست که میگویند: « رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ » (پروردگارا، ما را از این [آتش] بیرون آور؛ پس اگر [به بدی] بازگشتیم، قطعاً ما ستمکاریم)؛ زیرا این کلام، وعدهای از سوی آنان برای انجام کارهای نیک است، و اگر شقاوت با اکتساب اختیاریِ آنان پیوندی نداشت، این وعده معنایی پیدا نمیکرد، چراکه در آن صورت حالِ آنان پس از بیرون آمدن، درست مانند پیش از بیرون آمدن میبود.
آنان خود را مغلوب شقاوت دانستهاند؛ یعنی جانِ خویش را در اصل و ذاتِ خود ساده و بیتعین (خالی از اقتضای خاص) و پذیرای هر دو حالتِ سعادت و شقاوت فرض کردهاند، جز اینکه شقاوت چیره شد و این جایگاه را اشغال کرد. و این شقاوت، شقاوتِ خودِ آنان بود؛ یعنی شقاوتی که پیامدِ سوءاختیار و کارهای زشتشان به شمار میرفت، زیرا آنان ذاتِ خویش را خالی از سعادت و شقاوت فرض کرده بودند؛ بنابراین نسبت دادنِ شقاوت به جانشان و پیوند آن با خود، تنها از جهت سوءاختیار و کردارهای بدشان است.
خلاصه آنکه این سخن، اعترافی است از سوی آنان به تمام بودنِ حجت و فرارسیدنِ شقاوت؛ چنانکه قرار گرفتنِ این آیه پس از سخن خدای متعال که فرمود: « أَ لَمْ تَكُنْ آيٰاتِي تُتْليٰ عَلَيْكُمْ » (آیا آیات من بر شما تلاوت نمیشد؟) و ادامهٔ آن، بر این معنا گواهی میدهد.
سپس سخن خود را که گفتند: « غَلَبَتْ عَلَيْنٰا شِقْوَتُنٰا » (شقاوت ما بر ما چیره شد)، با این گفته دنبال کردند که: « وَ كُنّٰا قَوْماً ضٰالِّينَ » (و ما گروهی گمراه بودیم) تا بر اعتراف خود تأکید ورزند. و آنان تنها از این رو به گناه اعتراف کردند تا با دستآویز قرار دادنِ آن، از عذاب رهایی یابند و برای کسب سعادت به دنیا بازگردند؛ زیرا در دنیا دیده بودند که اعترافِ گنهکارِ سرکش به گناه و ستمِ خود، توبهای پاککننده از سوی او به شمار میآید که وی را از پیامدِ گناه نجات میدهد. هرچند آنان میدانند که آن روز، روز پاداش و کیفر است نه روز عمل، و توبه و اعتراف به گناه نیز از جنس عمل است؛ اما این کار از بابِ بروز و ظهورِ ملکات (صفات ریشهدار در نفس) است؛ درست همانگونه که در آن روز با وجود آشکار بودن و مشاهدهٔ عینیِ حق، به سبب ریشهدار شدنِ ملکهٔ دروغگویی و انکار در جانشان، دروغ میگویند و اموری را انکار میکنند. خدای متعال میفرماید: «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ» (روزی که خداوند همگیشان را برمیانگیزد، پس برای او سوگند یاد میکنند همانگونه که برای شما سوگند میخورند؛ مجادله: ۱۸)، و میفرماید: «ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مٰا كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً» (سپس به آنان گفته میشود: آن معبودهایی که جز خدا شریک قرار میدادید کجایند؟ میگویند: از [دسترس] ما گم شدند، بلکه ما از پیش اصلاً چیزی را [به پرستش] نمیخواندیم؛ مؤمن: ۷۴).
خدای متعال میفرماید: « رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ » (پروردگارا، ما را از این [آتش] بیرون آور؛ پس اگر [به بدی] بازگشتیم، مسلماً ما ستمکاریم). چنانکه آیات دیگر نشان میدهند، این سخن درخواستی از سوی آنان برای بازگشت به دنیاست؛ بنابراین، از قبیلِ خواستنِ نتیجه و مقصود با درخواستِ سبب و مقدمهٔ آن است؛ و مقصودشان این است که پس از آنکه با اعترافِ یادشده توبه کردند، عمل صالح انجام دهند تا بدینوسیله از کسانی گردند که توبه کرده و کار شایسته به جا آوردهاند.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ اخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ » (فرمود: در آن خوار و دور گردید و با من سخن نگویید). راغب گفته است: «خسأت الكلب فخسأ أي زجرته مستهينا به فانزجر و ذلك إذا قلت له:اخسأ» (سگ را با خوارشماری راندم و او رانده شد، و این زمانی است که به او بگویی: چخ، دور شو). (پایان سخن راغب). بنابراین در این کلام، استعارهٔ بالکنایه به کار رفته است و مراد این است که با دور راندن و قطعِ گفتوگو، آنان را طرد و سرزنش فرماید.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّهُ كٰانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبٰادِي يَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرّٰاحِمِينَ » (همانا گروهی از بندگان من بودند که میگفتند: پروردگارا، ما ایمان آوردیم، پس ما را بیامرز و به ما رحم کن و تو بهترینِ رحمکنندگانی). اینان همان مؤمنان در دنیا هستند، و ایمانشان توبه و بازگشت به سوی خدا بود، همانگونه که خداوند نیز در کلام خود آن را توبه نامیده است. و درخواستِ شمولِ رحمت ــ که البته همان رحمت ویژهٔ مؤمنان است ــ در واقع تقاضای این بود که خدا آنان را به سعادت توفیق دهد تا عمل شایسته کنند و به بهشت درآیند؛ و آنان به نام پروردگار که «خیر الراحمین» (بهترینِ رحمکنندگان) است، متوسل شدند.
بنابراین، آنچه مؤمنان در دنیا گفتند معنایش توبه و درخواستِ رسیدن به سعادت بود، و این درست همان چیزی است که اینان (کافران در دوزخ) نیز با معنای توبه و درخواستِ دستیابی به سعادت بیان کردند، و تفاوت این دو گروه تنها از نظر موقعیت و جایگاه (دنیا که سرای عمل است در برابر آخرت که سرای جزا است) است.
خدای متعال میفرماید: « فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتّٰي أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ » (اما شما آنان را به مسخره گرفتید تا آنجا که یاد مرا از خاطرتان بردند و شما به آنان میخندیدید). ضمیرهای خطاب برای کافران است و ضمیرهای غایب به مؤمنان بازمیگردد. سیاق کلام گواهی میدهد که مراد از « ذِكْرِي » (یاد من)، همان گفتار مؤمنان است که میگفتند: « رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا » (پروردگارا، ما ایمان آوردیم، پس ما را بیامرز و به ما رحم کن) و ادامهٔ آن؛ و این سخن به همان معنای کلام کافران در آتش است.
و این سخن او که: « حَتّٰي أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي » (تا جایی که یاد مرا از خاطرتان بردند)؛ یعنی سرگرم شدن شما به ریشخند مؤمنان و خندیدن به آنان، یاد مرا از یادتان برد. پس نسبت دادنِ این فراموشی به خودِ مؤمنان بهجای ریشخند کردنشان، اشاره به این است که مؤمنان نزد آنان هیچ شأن و اعتباری نداشتند مگر اینکه دستاویز مسخره و ریشخند قرار گیرند.
خدای متعال میفرماید: « إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِمٰا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفٰائِزُونَ » (من امروز به پاس صبری که ورزیدند پاداششان دادم، که همانا آنانند رستگاران). مقصود از «امروز»، روز پاداش و جزا است، و متعلَّقِ صبر (آنچه بر آن شکیبایی ورزیدند) از سیاق کلام روشن است و برای کوتاهیِ سخن حذف شده است؛ یعنی بر یاد کردنِ من، با وجود ریشخند شما به خاطر آن، شکیبایی ورزیدند. و سخن او: « أَنَّهُمْ هُمُ الْفٰائِزُونَ » برای افادهٔ حصر آمده است؛ یعنی فقط آنان رستگارند، نه شما.
و این چهار آیه از « قٰالَ اخْسَؤُا » تا « هُمُ الْفٰائِزُونَ » (آیات ۱۰۸ تا ۱۱۱)، ناامید کردنِ قطعیِ کافران از رستگاری است، از رهگذرِ آنچه بدان چنگ زده بودند یعنی اعتراف به گناه و درخواست بازگشت به دنیا؛ و چکیدهٔ آن این است که از آنچه با این سخن—یعنی اعتراف و درخواست بازگشت—میطلبید کاملاً نومید شوید؛ چرا که این، کاری است که تنها در سرای عمل، یعنی دنیا، سود میبخشید؛ در حالی که بندگان باایمانِ من آن را وسیلهای برای رستگاری قرار میدادند و شما مسخرهشان میکردید و به آنان میخندیدید، تا جایی که خودتان آن را رها کردید و ریشخند مؤمنان را جایگزین آن ساختید؛ تا آنکه چون امروز فرا رسید—که روز پاداش است نه روز عمل—آنان به پاداش آنچه در روز عمل انجام دادند رستگار شدند، و شما دستخالی ماندید و امروز، در حالی که روز جزا است و نه روز عمل، میخواهید به عمل متوسل شوید.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ » (فرمود: «چند سال در زمین درنگ کردید؟»). از جمله چیزهایی که خداوند در روز قیامت مردم را دربارهاش بازخواست میکند، مدت درنگشان در زمین است و این موضوع در جایجای کلام الهی یاد شده است؛ و مقصود از آن، پرسش از مدت ماندن در گورهاست، چنانکه این سخن خدای متعال بر آن دلالت دارد: «وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَهُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَيْرَ سٰاعَهٍ» (روم: ۵۵؛ و روزی که رستاخیز برپا شود، مجرمان سوگند میخورند که جز ساعتی درنگ نکردهاند)، و این سخن او: «كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مٰا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَهً مِنْ نَهٰارٍ» (احقاف: ۳۵؛ گویی روزی که آنچه را وعده داده شدهاند میبینند، جز ساعتی از یک روز درنگ نکردهاند) و آیاتی دیگر. از این رو، سخن برخی که گفتهاند مقصود ماندن در دنیاست، و نیز احتمال برخی دیگر که آن را مجموع درنگ در دنیا و برزخ دانستهاند، وجهی ندارد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعٰادِّينَ » (گفتند: «یک روز یا پارهای از یک روز درنگ کردیم، پس از شمارشگران بپرس»). ظاهر سیاق آن است که مقصود از «روز»، یک روز از روزهای دنیاست؛ و آنان هنگامی که درنگ در زمین را با جاودانگیِ ابدی—که در روز قیامت بر ایشان آشکار شده و آن را به چشم میبینند—سنجیدند، آن را بسیار اندک شمردند.
و مؤید این مطلب، آن است که در جایی دیگر، آن مدت را به «یک ساعت» و در جایی دیگر به «شامگاهی یا چاشتگاه آن» برآورد کردهاند.
و این سخن که: « فَسْئَلِ الْعٰادِّينَ » یعنی ما نمیتوانیم آن را دقیق بشماریم، پس از کسانی بپرس که آن را میشمارند؛ و به فرشتگانی که روزها را میشمارند تفسیر شده است که دور از ذهن نیست.
خدای متعال میفرماید: «قَالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلاً لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (فرمود: «جز اندکی درنگ نکردید، اگر میدانستید!»). گوینده خدای پاک و منزه است؛ و در این سخن، تصدیقِ آنان در اندک شمردنِ ماندن در گورهاست، و زمینهچینی است برای آنچه در پیِ آن میآید، یعنی سخن او: « لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ » با آن معنای تمنّا و حسرتی که در بر دارد.
معنا این است که خداوند فرمود: ماجرا همان است که گفتید و جز اندکی درنگ نکردهاید؛ کاش در دنیا میدانستید که در قبرهایتان جز اندکی درنگ نمیکنید و سپس برانگیخته میشوید، تا رستاخیز را انکار نمیکردید و به این عذاب جاودان گرفتار نمیشدید. و تمنّا در کلام خدای متعال، همانند ترجّی (امید داشتن)، به مخاطب یا مقتضای مقام بازمیگردد.
برخی «لَوْ» را در این آیه شرطیه دانستهاند و جمله را شرطی شمردهاند که جوابِ آن حذف شده است، و برای درست کردن کلام، تکلفهایی به خرج دادهاند که ذوق سلیم آن را نمیپذیرد و چنانکه پیداست از سیاق دور است؛ و دورتر از آن این است که «لو» را وصلیه (به معنای «حتی اگر») بدانند، با اینکه «لو»ی وصلیه بدون واوِ عطف نمیآید.
خدای متعال میفرماید: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً -تا آنجا که میفرماید- رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ» (آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدهایم... پروردگارِ عرشِ کریم). پس از آنکه خداوند رویدادهای فراروی انسانها را بیان فرمود—از رویارویی با مرگ، سپس ماندن در برزخ، و آنگاه رستاخیز با همهٔ حسابرسی و پاداش و کیفری که در آن است—آنان را به سبب این پندارشان که برانگیخته نمیشوند توبیخ و سرزنش کرد؛ چراکه در این پندار، با نسبتدادن کار بیهوده به خداوند، گستاخی در برابر پیشگاه او نهفته است. سپس به برهانِ نفیِ بیهودگی در آفرینش اشاره فرمود.
پس معنای فرمودهٔ خداوند: « أَ فَحَسِبْتُمْ » (آیا پنداشتید...) تا آخر آیه، چنین است: حال که ماجرا همان است که به شما خبر دادیم—یعنی حسرتخوردنتان هنگام دیدنِ مرگ، سپس ماندن در گورها، و آنگاه رستاخیز و در پی آن حساب و جزا—آیا گمان میبرید که ما شما را بیهوده آفریدهایم؛ بهگونهای که زنده شوید و بمیرید بیآنکه در آفرینشتان هدفی ماندگار باشد، و [میپندارید] بهسوی ما بازگردانده نمیشوید؟!
و فرمودهٔ خداوند: « فَتَعٰالَي اللّٰهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ » (پس برتر و والاتر است خداوند، آن فرمانروای راستین و برحق؛ هیچ معبودی جز او نیست، و او پروردگار عرشِ ارجمند است)، در قالب منزهدانستن پروردگار، اشاره به برهانی دارد که رستاخیز را اثبات و دیدگاهِ انکارکنندگان را باطل میکند؛ چراکه خدای متعال در این عبارتِ تنزیه، خود را به چهار صفت ستوده است: اینکه او پادشاه و فرمانرواست، حق است، معبودی جز او نیست، و پروردگارِ عرشِ کریم است.
بنابراین، چون او پادشاه و فرمانروای جهان است، حق دارد به هر چه بخواهد حکم کند—از آغازِ آفرینش تا بازگشت، و مرگ و زندگی و روزی—و حکمش نافذ و فرمانش روان است. از سوی دیگر، هر حکمی که از او صادر شود جز حق نخواهد بود؛ زیرا خودِ او حق است و از موجودِ حق جز کار حق سر نمیزند، بیآنکه بیهوده یا باطل باشد. سپس، از آنجا که ممکن بود گمان برود در کنار او سرچشمهٔ دیگری برای صدور حکم وجود دارد که حکمی برخلاف او صادر میکند و حکمِ او را باطل میسازد، خود را چنین وصف فرمود که هیچ معبودی جز او نیست؛ و معبود به دلیل پروردگاریاش پرستش میشود. پس حال که هیچ معبودی جز او نیست، همو پروردگارِ عرشِ کریم—عرشِ سراسرِ هستی—است؛ همان جایگاهی که کانون مهارِ همهٔ کارهاست و احکام و فرمانهای جاری در عالم از آنجا صادر میگردد.
چکیدهٔ سخن اینکه، تنها اوست که هر حکمی از او صادر میشود و هر چیزی از او هستی مییابد، و جز به حق حکم نمیکند و جز حق انجام نمیدهد؛ بنابراین، همهٔ پدیدهها بهسوی او بازگشتی دارند و با او ماندگار میشوند، وگرنه [اگر بازگشتی در کار نبود] بیهوده و باطل میبودند، در حالی که در آفرینش هیچ بیهودگی و در صنع الهی هیچ بطلانی وجود ندارد.
دلیلِ آراستهبودنِ خدای متعال به این اوصاف چهارگانه، این است که او «الله» است؛ یعنی همان وجودی که به خودیِ خود هست و به هر چه جز اوست هستی میبخشد.
خدای متعال میفرماید: « وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الْكٰافِرُونَ » (و هر کس در کنار خداوند، معبود دیگری را بخواند که هیچ برهانی بر آن ندارد، حسابش تنها نزد پروردگار اوست؛ بهراستی که کافران رستگار نمیشوند). مقصود از خواندن معبودی دیگر همراه با خدا، خواندنِ آن با وجودِ خدای متعال است، نه خواندنِ همزمانِ خدای متعال و معبودی دیگر؛ زیرا بیشترِ مشرکان، بلکه همهٔ آنان، خدای متعال را نمیخوانند، بلکه تنها شریکانی را میخوانند که برای او پنداشتهاند. این نیز ممکن است که مقصود از خواندن (دعا)، اثبات و باور قلبی باشد؛ چراکه باور به وجود معبودی دیگر، از خواندن و پرستشِ او جدا نیست.
و فرمودهٔ خداوند: « لاٰ بُرْهٰانَ لَهُ بِهِ » (که هیچ برهانی بر آن ندارد)، قیدی توضیحی برای «معبود دیگر» است؛ زیرا اساساً هیچ معبود دیگری وجود ندارد که بتوان بر آن برهانی اقامه کرد، بلکه برهان بر نفی مطلقِ هر معبود دیگری استوار است.
و فرمودهٔ خداوند: « فَإِنَّمٰا حِسٰابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ » (حسابش تنها نزد پروردگار اوست)، سخنی تهدیدآمیز است و حسابرسی او را تنها در نزد پروردگارش منحصر میسازد؛ بدین معنا که در کیفرِ برخاسته از این حسابرسی—که چنانکه در آیات پیشین تصریح شد همان آتش دوزخ است—هیچکس نمیتواند دخالت کند و آن کیفر بیتردید به او خواهد رسید. بازگشتِ این تعبیر به نفیِ هرگونه شفاعتکننده و نومیدی از همهٔ راههای نجات است، و خداوند این نکته را با این کلام کامل فرمود: « إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الْكٰافِرُونَ » (بهراستی که کافران رستگار نمیشوند).
خدای متعال میفرماید: « وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرّٰاحِمِينَ » (و بگو: پروردگارا، ببخشای و رحمت آور، و تو بهترینِ بخشایندگانی). این آیه پایانبخشِ سوره است؛ و در آن به پیامبر (ص) فرمان داده شده همان سخنی را بر زبان آورد که خداوند از بندگان مؤمنش حکایت کرده بود که در دنیا میگفتند و پاداشش رستگاری در روز رستاخیز است: « إِنَّهُ كٰانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبٰادِي يَقُولُونَ » (همانا گروهی از بندگانم میگفتند...) تا پایان مطلب در آیههای ۱۰۹ و ۱۱۱ همین سوره.
و بدینترتیب، سخن به همان مطلبی پایان مییابد که سوره با آن آغاز شده بود: « قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ » (بهراستی که مؤمنان رستگار شدند)، و پیشتر سخن دربارهٔ معنای این آیه گذشت.
(بحث روایی)
در کافی به سند خود از ابوبصیر از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «من منع قيراطا من الزكاة فليس بمؤمن و لا مسلم، و هو قوله تعالى: «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ»»؛ هر کس قیراطی (مقدار بسیار اندکی) از زکات را نپردازد، نه مؤمن است و نه مسلمان؛ و این همان فرمودهٔ خدای متعال است که [میفرماید]: «پروردگارا، مرا بازگردانید، شاید در آنچه بر جای نهادهام کار شایستهای انجام دهم».
میگویم: این معنا به راههای دیگری جز این طریق نیز از آن حضرت (ع) و از پیامبر (ص) روایت شده است؛ و مراد از آن، انطباق آیه بر کسی است که زکات نمیدهد، نه اینکه آیه منحصراً دربارهٔ او نازل شده باشد.
و در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدای عزّوجلّ: « وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ » (و پیشِ رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند)، آمده است که فرمود:
«البرزخ هو أمر بين أمرين-و هو الثواب و العقاب بين الدنيا و الآخرة، و هو قول الصادق (ع): و الله ما أخاف عليكم إلا البرزخ-و أما إذا صار الأمر إلينا فنحن أولى بكم»؛ برزخ، واسطهای میان دو امر است و آن پاداش و کیفری است که میان دنیا و آخرت قرار دارد؛ و این همان سخن امام صادق (ع) است که: «به خدا سوگند من بر شما جز از برزخ بیم ندارم؛ اما چون کار به ما واگذار شود، ما به شما سزاوارتریم».
میگویم: بخش پایانی این سخن در کافی نیز به سندش از عمر بن یزید از امام صادق (ع) روایت شده است.
و در همان کتاب [کافی] آمده است که علی بن الحسین (ع) فرمود: «إن القبر إما روضة من رياض الجنة-أو حفرة من حفر النار»؛ بیگمان قبر یا باغی از باغهای بهشت است یا گودالی از گودالهای آتش.
و در کافی به سندش از ابیولّاد حنّاط از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: به آن حضرت عرض کردم: فدایت شوم، مردم روایت میکنند که: «أن أرواح المؤمنين في حواصل طيور خضر حول العرش»؛ ارواح مؤمنان در چینهٔ پرندگانی سبزرنگ در پیرامون عرش جای دارند.
پس حضرت فرمود: «لا. المؤمن أكرم على الله-من أن يجعل روحه في حوصلة طير-لكن في أبدان كأبدانهم»؛ نه، مؤمن نزد خداوند گرامیتر از آن است که روحش را در چینهٔ پرندهای بنهد، بلکه در قالب بدنهایی همانند بدنهای خودِ آنان است.
و در همان کتاب به سندش از ابوبصیر آمده است که امام صادق (ع) فرمود: «إن أرواح المؤمنين لفي شجرة من الجنة-يأكلون من طعامها و يشربون من شرابها و يقولون:ربنا أقم الساعة لنا،و أنجز لنا ما وعدتنا-و ألحق آخرنا بأولنا»؛ همانا ارواح مؤمنان در درختی از بهشت قرار دارند، از خوراک آن میخورند و از نوشیدنیاش مینوشند و میگویند: پروردگارا، رستاخیز را برای ما برپا کن و آنچه را به ما وعده دادهای برایمان به انجام رسان و بازماندگانمان را به پیشینیان ما ملحق فرما.
و در همان کتاب نیز به سندش از ابوبصیر، از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: «إن الأرواح في صفة الأجساد في شجرة في الجنة-تتعارف و تتساءل-فإذا قدمت الروح على الأرواح تقول:دعوها فإنها قد أقبلت من هول عظيم-ثم يسألونها ما فعل فلان؟و ما فعل فلان؟فإن قالت لهم:تركته حيا ارتجوه،و إن قالت لهم:قد هلك،قالوا:قد هوى قد هوى»؛ همانا ارواح به هیئت جسدها در درختی در بهشتاند، یکدیگر را میشناسند و از حال هم جویا میشوند؛ پس چون روحی تازه بر ارواح درآید، میگویند: رهایش کنید که از هراسی بزرگ آمده است! سپس از او میپرسند: فلانی چه کرد؟ و فلانی چه شد؟ پس اگر به آنان بگوید: زندهاش واگذاشتم، به [نجات] او امید میبندند؛ و اگر به آنان بگوید: هلاک شد [و از دنیا رفت]، میگویند: فرو افتاد، فرو افتاد! [یعنی به سوی دوزخ سقوط کرد].
میگویم: روایات برزخ و جزئیات آنچه در آن بر مؤمنان و دیگران میگذرد بسیار و متواتر است، و بخشی از آنها در مباحث گوناگون گذشته بیان شد.
در مجمعالبیان آمده است که پیامبر (ص) فرمود: «كل حسب و نسب منقطع يوم القيامة إلا حسبي و نسبي»؛ هر حسب و نسبی در روز قیامت گسسته است، جز حسب و نسب من.
میگویم: گویا این روایت از طریق اهل سنت (جماعت) نقل شده است؛
و در کتاب «الدر المنثور» آن را به نقل از گروهی از صاحبان جوامع حدیثی، از مِسوَر بن مَخرمه از پیامبر (ص) آورده و عبارت آن چنین است: «أن الأنساب تنقطع يوم القيامه غير نسبي و سببي و صهري» (همانا پیوندهای نسبی در روز قیامت بریده میشود، مگر نَسَب و سبب و خویشاوندی سببی (دامادی) من)،
و از چند تن از آنان از عمر بن خطاب از آن حضرت (ص) روایت کرده و لفظش چنین است: «كل سبب و نسب منقطع يوم القيامه إلا سببي و نسبي» (هر سبب و نسبی در روز قیامت گسسته است، مگر سبب و نسب من)،
و از ابنعساکر از ابنعمر از پیامبر (ص) نقل کرده که عبارتش این است: «كل نسب و صهر ينقطع يوم القيامه إلا نسبي و صهري» (هر پیوند نسبی و خویشاوندیِ سببی در روز قیامت قطع میشود، جز نسب و خویشاوندیِ سببی من).
و در کتاب «المناقب»، در حدیث طاووس از امام زینالعابدین (ع) آمده است: «خلق الله الجنه لمن أطاع و أحسن و لو كان عبدا حبشيا،و خلق النار لمن عصاه و لو كان ولدا قرشيا-أ ما سمعت قول الله تعالی:« فَإِذٰا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لاٰ يَتَسٰاءَلُونَ »و الله لا ينفعك غدا إلا تقدمه تقدمها من عمل صالح؛ خداوند بهشت را برای کسی آفرید که اطاعت کند و نیکی نماید، هرچند بردهای حبشی باشد؛ و دوزخ را برای کسی آفرید که نافرمانیاش کند، هرچند فرزندی قریشی باشد؛ مگر سخن خدای متعال را نشنیدهای که: «پس هنگامی که در صور دمیده شود، در آن روز هیچ نسب و خویشاوندی میانشان نخواهد بود و از یکدیگر نمیپرسند» [مؤمنون: ۱۰۱]؟! به خدا سوگند، فردا تو را سودی نمیبخشد جز پیشفرستادهای از کار شایسته که از پیش فرستاده باشی».
میگویم: سیاق آیه گویی از تخصیص خوردن ابا دارد (عمومیت آن استثنا نمیپذیرد)؛ و شاید از آثار انتساب به پیامبر (ص) این باشد که به فرزندان و نسل ایشان توفیق انجام دادن عمل شایستهای داده شود که در روز قیامت به آنان سود رساند.
و در تفسیر قمی دربارهٔ سخن خدای عزوجل: « تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ » [مؤمنون: ۱۰۴] فرمود: «تلهب عليهم فتحرقهم» (آتش بر آنان زبانه میکشد و میسوزاندشان)، و دربارهٔ « وَ هُمْ فِيهٰا كٰالِحُونَ » [مؤمنون: ۱۰۴] فرمود: «أي مفتوحي الفم متربدي الوجوه» (یعنی با دهانهایی بازمانده و چهرههایی تیره و دگرگونشده هستند).
و در کتاب «التوحید» به اسنادش از ابوبصیر، سخن امام صادق (ع) را دربارهٔ این فرمودهٔ خدای عزوجل آورده است:
« رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَيْنٰا شِقْوَتُنٰا » [مؤمنون: ۱۰۶]؛ فرمود: «بأعمالهم شقوا؛ به سبب کارهای خودشان نگونبخت شدند».
و در کتاب «علل الشرائع» به اسنادش از مسعدة بن زیاد نقل شده که گفت: مردی به امام جعفر بن محمد (ع) عرض کرد:
«يا أبا عبد الله إنا خلقنا للعجب»؛ ای اباعبدالله، ما برای امری شگفت آفریده شدهایم! امام فرمود: «و ما ذلك لله أنت؟»؛ خدا حفظت کند، آن چیست؟ گفت: «خلقنا للفناء»؛ برای نابودی آفریده شدهایم! امام فرمود:
«مه يا ابن أخ خلقنا للبقاء-و كيف تفني جنه لا تبيد و نار لا تخمد؟و لكن إنما نتحول من دار إلي دار»؛ آرام باش ای برادرزاده، ما برای جاودانگی آفریده شدهایم؛ و چگونه [انسان] نابود شود در حالی که بهشتی هست که هرگز زوال نمیپذیرد و دوزخی که هرگز خاموش نمیشود؟! بلکه ما تنها از سرایی به سرای دیگر منتقل میشویم.
و در تفسیر قمی، دربارهٔ اینکه خدای متعال میفرماید: « قٰالَ كَمْ لَبِثْتُمْ -إلي قوله- فَسْئَلِ الْعٰادِّينَ » (فرمود: چه مدت درنگ کردید؟ -تا آنجا که فرمود- از شمارندگان بپرس) آمده است که فرمود: «سل الملائكه الذين يعدون علينا الأيام،و يكتبون ساعاتنا و أعمالنا التي اكتسبنا فيها» (از فرشتگانی بپرس که روزها را برای ما میشمارند، و ساعتهای ما و کارهایی را که در آنها انجام دادهایم مینویسند).
و در کتاب «الدر المنثور» آمده است: ابن ابیحاتم از اَیفَع بن عبد کَلاعی روایت کرده که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «إن الله إذا أدخل أهل الجنه الجنه و أهل النار النار-قال لأهل الجنه كم لبثتم في الأرض عدد سنين؟قالوا لبثنا يوما أو بعض يوم.قال:لنعم ما اتجرتم في يوم أو بعض يوم-رحمتي و رضواني و جنتي اسكنوا فيها خالدين مخلدين» (همانا خداوند هنگامی که بهشتیان را به بهشت و دوزخیان را به دوزخ درآورد، به اهل بهشت میفرماید: به شمار سالها، چه مدت در زمین درنگ کردید؟ میگویند: یک روز یا بخشی از یک روز درنگ کردیم. میفرماید: چه نیکو تجارتی در یک روز یا بخشی از یک روز کردید! [پاداش شما] رحمت و خشنودی و بهشت من است، جاودانه و همیشگی در آن سکونت گزینید).
«ثم يقول:يا أهل النار كم لبثتم في الأرض عدد سنين؟قالوا:لبثنا يوما أو بعض يوم-فيقول:بئس ما اتجرتم في يوم أو بعض يوم-ناري و سخطي امكثوا فيها خالدين» (سپس [خداوند] میفرماید: ای اهل آتش، به شمار سالها، چه مدت در زمین درنگ کردید؟ گویند: یک روز یا بخشی از یک روز درنگ کردیم. پس میفرماید: چه بد تجارتی در یک روز یا بخشی از یک روز کردید! [سزای شما] آتش و خشم من است، جاودانه در آن بمانید).
میگویم: در انطباق معنای این حدیث بر آیه، با توجه به سیاقی که دارد و آنچه آیاتِ مشابه بدان گواهی میدهند، ابهام و پوشیدگی است؛ و پیشتر، بحث دربارهٔ مدلول آیه با استمداد از شواهد گذشت.