إِن تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَۖ وَإِن تَغۡفِرۡ لَهُمۡ فَإِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
اگر عذابشان کنی، بیتردید آنان بندگان تواند؛ و اگر آنان را ببخشایی، بیگمان تنها تو شکستناپذیر و حکیمی.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
این آیات، گفتوگوی بیواسطهٔ خداوند با پیامبرش عیسی بن مریم(ع) دربارهٔ ادعاهای مسیحیان در حق او است. ادامه در متن کامل
بدین ترتیب، این آیات با هدفی که سوره به خاطر آن نازل شده است کاملاً هماهنگ میشود؛ و آن هدف، بیانِ حق مقرّر خداوند بر بندگان است که به پیمانی که بستهاند وفا کنند و میثاق را نشکنند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۱۱۷ و ۱۱۸ با هم
پس از شرح حالی که در این دو آیه از عیسی (ع) حکایت شد، روشن گشت که او از آنچه مردم دربارهاش گفتند مبرّاست و در قبال اعمالی که مرتکب شدند هیچ مسئولیتی بر عهدهٔ او نیست؛ و به همین سبب، آن حضرت سخن خود را با این کلام به پایان رساند: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ » (اگر عذابشان کنی، بیتردید آنان بندگان تواند...) تا پایان آیه.
ادب عمومی نبوت بهطور اجمال
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
و خدای متعال میفرماید: «مٰا كٰانَ عَلَي النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمٰا فَرَضَ اللّٰهُ لَهُ سُنَّهَ اللّٰهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً؛ الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ وَ كَفيٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً» (احزاب: ۳۹… ادامه در متن کامل
این ادبی فراگیر است که خدای پاک و منزه پیامبرانش (ع) را بدان آراسته و سنتی جاری از جانب او در میان ایشان است؛ اینکه در آنچه از زندگی برایشان مقدر شده احساس دلتنگی و دشواری نکنند و در هیچ کاری به تکلّف (تحمیل کاری ناسازگار با فطرت و خارج از توان بر خود) دست نزنند؛ زیرا آنان بر مدار فطرت حرکت میکردند و فطرت جز به چیزی که خداوند ابزار متناسب با دستیابی به آن را در وجودش نهاده است، راه نمینماید و هرگز برای دستیابی به جایگاهی که خداوند بالا رفتن به تراز آن را برایش هموار نساخته، خود را به مشقت نمیاندازد. ادامه در متن کامل
و خدای متعال میفرماید: «لاٰ يُكَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ مٰا آتٰاهٰا» (طلاق: ۷؛ خداوند هیچکس را مگر به اندازهای که به او داده است تکلیف نمیکند)؛ و از آنجا که تکلّف، خروج از مسیر فطرت است، پس از پیروی شهوت و هویوهوس برمیخیزد و پیامبران از آن در امانند. ادامه در متن کامل
و خدای متعال میفرماید — که این نیز از تربیتکردن با ادبی جامع و فراگیر است —: «يٰا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّي بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ، وَ إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّهً وٰاحِدَهً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ» (مؤمنون: ۵۲؛ ای پیامبران، از خوراکیها و نعمتهای پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید که من به آنچه انجام میدهید دانایم؛ و بیگمان این امت شما، امتی یگانه است و من پروردگار شمایم، پس از من پروا بدارید). ادامه در متن کامل
سپس خدای متعال آن را به ادبی اجتماعی پیوند زد و به آنان یادآور شد که مردم جز امتی یگانه نیستند: ادامه در متن کامل
چه پیامبران و چه کسانی که پیامبران به سویشان فرستاده شدهاند؛ و پروردگاری جز یک پروردگار ندارند؛ پس باید بر پرواداری از او همداستان شوند و با این کار ریشهٔ اختلافها و گروهگراییها را برکَنند. ادامه در متن کامل
و این همان حقیقتی است که آیهای دیگر آن را گرد آورده است، و آن کلام خدای متعال است که میفرماید: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مٰا وَصّٰي بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ وَ مٰا وَصَّيْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسيٰ وَ عِيسيٰ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ» (شوری: ۱۳؛ از دین همان را برای شما مقرر کرد که نوح را به آن سفارش نمود و آنچه را به تو وحی کردیم و آنچه را ابراهیم و موسی و عیسی را بدان سفارش کردیم؛ اینکه: «دین را برپا دارید و در آن دستخوش تفرقه نشوید»). ادامه در متن کامل
و خداوند در جایی دیگر این دو ادب را جداگانه بیان کرده و فرموده است: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ» (انبیاء: ۲۵؛ و پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه به او وحی میکردیم که: «معبودی جز من نیست، پس تنها مرا بپرستید»)؛ پس آنان را به… ادامه در متن کامل
ادب پیامبران که در قرآن به تفصیل گزارش شده است
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
و چون حال پیامبران (ع) چنان بود که گفتیم — یعنی دلبستگیِ حقیقی به خداوند — این ادب الهی در وجودشان ریشه دواند که همواره مراقب مقام پروردگار خویش باشند و جانب ربوبیت او را پاس دارند؛ از این رو هیچ چیز را جز برای خدا قصد نمیکنند، هیچ چیز را جز برای خدا رها نمیسازند، و به هیچ سببی دل نمیبندند مگر آنکه پیش از آن، همراه با آن و پس از آن، به پروردگارشان وابسته باشند؛ پس او در هر حال، هدف و غایت نهاییِ آنان است. ادامه در متن کامل
پس سخن یعقوب (ع) که فرمود: «إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَي اللّٰهِ » (تنها شکوه و اندوه شدیدم را به درگاه خدا میبرم)، بدین معناست که یادآوریِ پیوستهٔ من از یوسف و افسوس خوردنم بر او، از جنس بیهودهگوییِ فردی از شما نیست که هرگاه مصیبتی به او برسد و نعمتی از نعمتهای الهی را از دست بدهد، از روی نادانی نزد… ادامه در متن کامل
و از همین نمونه است آنچه خداوند از یوسف صدیق حکایت کرده است، آنگاه که همسر عزیز او را تهدید کرد که اگر خواستهاش را انجام ندهد به زندان خواهد افتاد: «قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ» (یوسف: ۳۳) (گفت: پروردگارا! ادامه در متن کامل
یوسف (ع) به درگاه پروردگارش یادآور میشود که کار او در برابر آن زنان در آن موقعیت، میان رفتن به زندان و پذیرش خواستهٔ آنان دور میزند، و او با همان دانشی که خداوند به وی کرامت کرده بود — چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً» (یوسف: ۲۲) (و چون به حد رشد و کمالش رسید،… ادامه در متن کامل
پس پروردگارش دعای او را اجابت فرمود و نیرنگ زنان را از وی بازگرداند، که همان میل به گناه بود؛ وگرنه به زندان میافتاد. ادامه در متن کامل
- [امام] (ع) فرمود: ادامه در متن کامل
«الموت أولى من ركوب العار» (مرگ، بهتر از پذیرش ننگ است) ادامه در متن کامل
«و العار أولى من دخول النار» (و ننگ، بهتر از درآمدن به آتش دوزخ است) ادامه در متن کامل
نه آنگونه که شاید گمان شود او با این کلام زندان را درخواست کرده و خداوند هم آن را برایش مقدر ساخته است. ادامه در متن کامل
و از جملهٔ آن، ستایش و دعایی است که خدای پاک و منزه از یوسف (ع) حکایت کرده است، آنجا که میفرماید: «فَلَمّٰا دَخَلُوا عَليٰ يُوسُفَ آويٰ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِينَ، وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمٰا يَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ، رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَهِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ» (… ادامه در متن کامل
و از آنجا که کارِ جان من و جانهای ما به دست توست و هر زمان بخواهی بر نابود کردن ما توانایی، و این پیشامد نیز در مسیرِ آزمون همگانیات پدیدهای بیسابقه نیست—آزمونی که در پیِ آن گروهی گمراه و گروهی هدایت میشوند و فرجامش جز به خواست و مشیت تو نمیانجامد—پس تو سرپرست و صاحباختیار مایی؛ همو که تدبیرِ کارهای ما به فرمان و خواست او برپاست و خود هیچ نقشی در آن نداریم. ادامه در متن کامل
این همان مطلبی است که موسی (ع) در درخواست خویش مطرح کرد، آنگاه که لرزهای سخت آنان را فرا گرفت و بلا بر سرشان فرود آمد. ادامه در متن کامل
و خدای متعال با این سخن خود، آشکارا از بخشش این گروه و اجابت درخواست موسی (ع) مبنی بر بازگرداندن حیات به آنان پس از هلاکشدن و بازگرداندنشان به دنیا یاد کرده است: «وَ إِذْ قُلْتُمْ يٰا مُوسىٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّىٰ نَرَى اللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ، ثُمَّ بَعَثْنٰاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (… ادامه در متن کامل
و موسی (ع) در سخن خویش آنجا که گفت: «تُضِلُّ بِهٰا مَنْ تَشٰاءُ » («هر که را بخواهی با آن گمراه میسازی»)، ادبی والا به کار بست؛ بدینگونه که یادآور نشد این گمراهی برخاسته از سوءاختیارِ خود این گمراهان است، تا همانگونه که در دل ذات حق را منزه میداشت، در زبان نیز خدای متعال را تنزیه کند تا سخنش همتراز این کلام الهی… ادامه در متن کامل
همچنین او اصلِ خواستهٔ درونش را به زبان نیاورد، و آن اینکه خدای پاک و منزه آنان را پس از نابودی زنده کند؛ زیرا آن موقعیت با همهٔ هول و خطری که داشت، او را از زیادهگویی و بسط کلام بازمیداشت. ادامه در متن کامل
و از جمله دعاهای موسی (ع) دعایی است که به هنگام بازگشت از میقات به سوی قومش خواند؛ آنگاه که دید پس از او گوساله را پرستیدهاند، در حالی که خدای پاک و منزه پیشتر او را از این ماجرا باخبر ساخته بود. ادامه در متن کامل
و او جدایی از آنان و درآمدن خود و برادرش در رحمت الهی را تنها از آن رو خواستار شد که میدانست خشم الهی به سبب ستمکاریشان دامنگیر این قوم خواهد شد؛ همانگونه که خداوند پس از آن یادآور شده و فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّهٌ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا» (اعراف: ۱۵۲… ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۱۸ با هم
و از دیگر نمونههای ادب عیسی (ع)، گفتوگوی رو در روی او با پروردگارش است که خدای متعال آن را چنین بازگو میفرماید: «وَ إِذْ قٰالَ اللّٰهُ يٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ قٰالَ سُبْحٰانَكَ مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مٰا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ، مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مٰا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ، إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (و [یاد کن] هنگامی را که خدا فرمود: «ای عیسی پسر مریم! آیا تو به مردم گفتی: من و مادرم را بهجای خدا دو معبود بگیرید؟» گفت: «تو پاک و منزهی! مرا نشاید چیزی را بگویم که سزاوار و حق من نیست؛ اگر آن را گفته بودم قطعاً آن را میدانستی. تو آنچه را در جان من است میدانی و من آنچه را در ذات توست نمیدانم، که همانا تویی دانای همهٔ نهانها. من به آنان چیزی جز آنچه مرا بدان فرمان دادی نگفتم: اینکه خدایی را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شماست؛ و تا زمانی که در میانشان بودم بر آنان گواه بودم، و هنگامی که جان مرا برگرفتی خودت مراقب آنان بودی و تو بر هر چیزی گواهی. اگر عذابشان کنی، بیتردید آنان بندگان تواند، و اگر بر آنان ببخشایی، همانا تویی شکستناپذیر و سنجیدهکار»؛
با آنچه بیان کردیم، جنبههای لطیفی از ادب بندگی در کلام آن حضرت(ع) آشکار میشود؛ او هیچ جملهای در سخنش نیاورد مگر آنکه آن را با رساترین بیان و صادقانهترین زبان با نیکوترین ستایش درآمیخت.
ادب پیامبران در برخورد با مردم
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
از جلوههای این ادبِ زیبا، گفتوگویی است که خداوند میان نوح (ع) و قومش بازگو کرده، آنجا که [قرآن] میفرماید: «فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ وَ مٰا نَرىٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ… ادامه در متن کامل
نظیر این نفیِ تمایزطلبی، سخن شعیب به قوم خود است، آنجا که خداوند حکایت میفرماید: «وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أُخٰالِفَكُمْ إِليٰ مٰا أَنْهٰاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ» (هود: ۸۸)؛ «و نمیخواهم در آنچه شما را از آن بازمیدارم با شما مخالفت ورزم؛ تا آنجا که در توان دارم جز اصلاح نمیخواهم، و توفیقم جز به خدا نیست؛ بر او توکل کردهام و بهسوی او بازمیگردم». ادامه در متن کامل
این آیات گرچه به دلالت مطابقی (معنای صریح و مستقیم) ناظر به اخلاق پسندیدهٔ پیامبر (ص) است نه ادب آن حضرت ــ که امری فراتر از خُلق و جلوهٔ رفتاری آن است ــ، اما همانطور که پیشتر بیان شد، سنخِ ادب از سنخِ اخلاق شناخته میشود؛ افزون بر اینکه خودِ ادب نیز از شاخههای اخلاق است. ادامه در متن کامل
بیشترِ آیات قرآنی که اخلاق کریمانه و ادب زیبای پیامبر (ص) از آنها فهمیده میشود، در قالب امر و نهی آمده است؛ از این رو مناسب دیدیم در این مقام، روایاتی از سنتهای آن حضرت بیاوریم که دربردارندهٔ اصول اخلاق ایشان است و به ادب زیبای الهیاش اشاره دارد، و افزون بر آن با آیات شریف قرآن نیز تأیید میشود. ادامه در متن کامل
۱. در کتاب «معانیالأخبار»، به سندی از ابوهالهٔ تمیمی از امام حسن بن علی (ع)، و به سندی دیگر از امام رضا از پدرانش از علی بن الحسین از امام حسن بن علی (ع)، و به سندی دیگر از مردی از فرزندان ابوهاله از امام حسن بن علی (ع) روایت شده است که فرمود: ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۱۱۸ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۶، صفحهٔ ۲۴۰ تا ۳۶۳ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/118/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (اگر عذابشان کنی، بیگمان آنان بندگان تواند و اگر از آنان درگذری، بیشک تویی که شکستناپذیر و سنجیدهکاری). هنگامی که با حجت و برهانِ عیسی (ع) روشن شد که او در قبال مردم وظیفهای جز رساندن پیام و به جا آوردن امر شهادت نداشته است، و در میان آنان جز به این دو کار نپرداخته و از آن فراتر نرفته تا به آنچه حقش نیست دست یازد، و در نتیجه در برابر کلام کفری که بر زبان آوردند مسئولیتی ندارد، آشکار شد که او از داوری الهی دربارهٔ رابطهٔ مردم با پروردگارشان کاملاً برکنار است؛ و به همین سبب، سخن را از نو آغاز کرد و بدون پیوند به ماقبل گفت: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ ،إلخ» (اگر عذابشان کنی...).
ازاینرو، این آیه گویی میتواند جایگزین بیان پیشین قرار گیرد و مفادش این است که: در برابر شرک زشتی که بدان دچار شدند هیچ مسئولیتی بر عهدهٔ من نیست، و در کارشان بههیچوجه دخالت نکردهام تا در داوری و حکمی که هرگونه بخواهی میان خود و آنان دربارهشان میرانی شریک شوم؛ پس آنانند و حکمی که در حقشان اراده کردهای، و آنانند و رفتاری که با آنان در پیش گرفتهای. اگر عذابشان کنی—به مقتضای حکمی که دربارهٔ مشرکان به ورود در آتش راندهای—بندگان تواند و تدبیر کارشان به دست توست، و حق داری بهخاطر آن [شرک] بر آنان خشم بگیری؛ چراکه تو مولای حقیقی هستی و کار بندگان به دست مولاست. و اگر با محوکردن اثر این ستم بزرگ، آنان را ببخشی، بیگمان تو شکستناپذیر و سنجیدهکاری (عزیز و حکیم)، و عزت و حکمتِ شایسته از آنِ توست. و برای شخص شکستناپذیر [عزیز] (که از توانگری و قدرتی برخوردار است که دیگری ندارد)—بهویژه اگر سنجیدهکار [حکیم] باشد (دست به کاری نمیزند مگر آنکه شایستهٔ اقدام باشد)—رواست که از ستمی بزرگ درگذرد؛ زیرا هرگاه عزت و حکمت در فاعلی یکجا گرد آیند، نه توانی باقی میگذارند که در برابر او بایستد و نه در حکمی که میراند هیچ جای چشمپوشی و خردهگیری خواهد بود.
از بیان گذشته، نخست این نکته روشن شد که فرمودهٔ او: «فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ » (چراکه آنان بندگان تواند)، در جایگاه این عبارت است:
«فإنك مولاهم الحق» (زیرا تو مولای حقیقیِ آنانی)؛ بر پایهٔ شیوهٔ همیشگی قرآن که نامهای خدا را پس از یادکردِ کارهای او میآورد، چنانکه در پایان آیه نیز چنین کرده است.
دوم اینکه فرمودهٔ او: «فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (زیرا تو شکستناپذیر و سنجیدهکاری)، برای انحصار نیامده است؛ بلکه آوردن ضمیر فصل («أنت») و درآوردن «الف و لام» بر سرِ خبر («العزیز الحکیم») برای تأکید است، و معنایش به این بازمیگردد که در عزت و حکمت تو هیچ تردیدی راه ندارد؛ ازاینرو اگر آنان را ببخشی، هیچ مجالی برای اعتراض بر تو نخواهد بود.
سوم اینکه چون این جایگاه (مقام گفتوگوی رو در رو میان عیسی بن مریم (ع) و پروردگارش)، جایگاه آشکارشدن عظمت الهی است که هیچ چیز تاب ایستادگی در برابر آن را ندارد، اقتضایش این بود که جنبهٔ خواری و فروتنیِ بندگی در بالاترین درجه رعایت شود؛ با پرهیز از دِلال (ناز و زباندرازی در پیشگاه پروردگار) و استرسال (بیپروا سخن گفتن)، و دوری از دخالت در کار او با دعا یا درخواست. از همین رو آن حضرت (ع) فرمود: «وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (و اگر آنان را ببخشی، بیگمان تو شکستناپذیر و سنجیدهکاری) و نگفت «فإنك غفور رحيم» (زیرا تو آمرزنده و مهربانی)؛ چراکه درخشش نشانهٔ عظمت و هیبتِ قاهرانهٔ الهی که بر همهچیز چیره است، برای بنده راهی جز این باقی نمیگذارد که با تمام خواریِ بندگی، بیچارگیِ بردگی و مملوکبودنِ مطلق به او پناه برد؛ و بیپروا سخن گفتن در چنین پیشگاهی، گناهی بس بزرگ است.
اما سخن ابراهیم (ع) به پروردگارش: «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصٰانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ » (ابراهیم: ۳۶ - پس هر کس از من پیروی کند، بیگمان از من است و هر کس نافرمانیام کند، همانا تو بسیار آمرزنده و مهربانی)، برخاسته از جایگاه دعاست و بنده در این جایگاه حق دارد نسیم رحمت الهی را برانگیزد، تا هر اندازه که در توانش باشد.
ادب پیامبران که در قرآن به تفصیل گزارش شده است
و چون سخن بدینجا رسید، برای آن حضرت(ع) این زمینه فراهم شد که آن گفتار را به وجهی دیگر از خود نفی کند که مکمل وجوه گذشته است و نفیِ کامل با آن حاصل میشود؛ از این رو فرمود: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ...» (اگر عذابشان کنی، آنان بندگان تو هستند...). به مقتضای سیاق میگوید: حال که ماجرا همان است که گفتم، من از آنان برکنارم و آنان نیز از من برکنارند؛ پس تو هستی و این بندگانت، اگر عذابشان کنی بندگانِ تواند، و پروردگارِ مالک حق دارد بندگانش را به سبب سرپیچی و شرکورزیدنشان عذاب کند و آنان سزاوار عذابند؛ و اگر از آنان درگذری هیچ سرزنشی بر تو نیست؛ زیرا تو شکستناپذیری هستی که مغلوب نمیشود، و حکیمی هستی که کار بیهوده و سفیهانه انجام نمیدهد، بلکه تنها آنچه را شایستهتر است به جای میآورد.
اشاره
این فرمودهٔ خدای متعال: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ» (مائده: ۱۱۸: «اگر عذابشان کنی، بیتردید آنان بندگان تواند»)، سخنی است که حقیقت و معنای بردگی و بندگی را بازگو میکند؛ و آیاتی که این معنا را در بر دارند هرچند در قرآن کریم فراواناند، اما این آیه دربردارندهٔ تعلیلی عقلی است که آشکار میسازد چنانچه بندهای در کار باشد، نزد عقل مسلّم است که مولایش حق دارد با عذاب در او تصرف کند، چرا که او مولا و مالک آن بنده است.
و عقل، حکم به روا بودنِ عذابکردن و جایز دانستن تصرفی را که بر بنده گران میآید نمیپذیرد، مگر پس از آنکه به مباح بودنِ دیگر تصرفهای غیردشوار حکم کرده باشد؛ پس مولا حق دارد در بندهٔ خود هرگونه و به هر صورتی که بخواهد تصرف کند. عقل تنها آن تصرفاتی را استثنا کرده که آنها را ناپسند میشمارد، آن هم از این جهت که تصرفاتی زشت و ناپسندند، نه از این جهت که بنده، بنده است.
و لازمهٔ این مطلب نیز آن است که بر بنده واجب باشد در آنچه مولایش به او تکلیف کرده از وی اطاعت کند و در آنچه خواسته است از او پیروی نماید، و حق ندارد در هیچ کاری خودسرانه عمل کند اگر مولایش به آن راضی نباشد؛ چنانکه خدای متعال تا اندازهای به این معنا اشاره کرده و میفرماید: «بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ لاٰ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» (انبیاء: ۲۷: بلکه بندگانی گرامیاند که در گفتار بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او کار میکنند)، و خدای متعال میفرماید: «ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لاٰ يَقْدِرُ عَليٰ شَيْءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ يَسْتَوُونَ» (نحل: ۷۵: خداوند مَثَلی زده است: بندهای زرخرید که بر هیچ کاری توانایی ندارد، و کسی که از جانب خود به او روزیِ نیکو دادهایم و او پنهان و آشکار از آن انفاق میکند؛ آیا این دو برابرند؟).
بررسیِ کامل و همهجانبهٔ ابعادِ دیدگاه قرآن کریم دربارهٔ مسئلهٔ بندگی و بردگی، به بیان چند فصل وابسته است:
۱. اعتبار بندگی برای خدای پاک و منزه:
در قرآن کریم آیات بسیار زیادی هست که مردم را بندگان خدای پاک و منزه به شمار میآورد، و اصل دعوت دینی بر همین پایه استوار است که: مردم بندگانند و خدا مولای حقیقیِ آنهاست.
بلکه گاهی از این فراتر میرود و هر که را در آسمانها و زمین است نشاندار به نشان بندگی میداند؛ مانند حقیقتِ فرشتگان با همهٔ فراوانیشان، و حقیقت دیگر که قرآن شریف آن را «جن» مینامد. خدای متعال میفرماید:
«إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّٰ آتِي الرَّحْمٰنِ عَبْداً» (مریم: ۹۳: هیچکس در آسمانها و زمین نیست مگر اینکه به عنوان بنده نزد [خدای] رحمان خواهد آمد).
و شکی نیست که در نظر گرفتن بندگی برای خدای پاک و منزه، امری است که از راه تحلیل عقلی به دست آمده است؛ یعنی تحلیلِ معنای بندگی به اجزای اصلیاش و سپس حکم به ثبوت حقیقتِ آن در صاحبان خرد از میان آفریدگان، پس از کنار نهادنِ ویژگیهای زائد و عارضی که بر اصل این معنا بار شده است. توضیح اینکه در میان انسانها افرادی هستند که به هر یک از آنان «بنده» (برده) گفته میشود، و او به این نام خوانده نمیشود مگر به این سبب که جانش مملوک دیگری است؛ مالکیتی که به آن دیگری — که مالک و مولایش است — روا میدارد هرگونه و به هر صورتی که بخواهد در او تصرف کند، و استقلال اراده را به طور مطلق از بنده سلب مینماید.
و تأمل در این معنا موجب میشود حکم کنیم که انسان — و اگر بخواهی دامنهٔ سخن را بگستری و بگویی: هر صاحب شعور و ارادهای — به حقیقتِ معنای بندگی، بندهٔ خدای پاک و منزه است؛ چرا که خدای پاک و منزه مالکِ هر آن چیزی است که «چیز» نامیده میشود، آن هم به حقیقتِ معنای مالکیّت. از این رو هیچ موجودی نه برای خود و نه برای دیگری مالکِ هیچ زیان، سود، مرگ، زندگی و رستاخیزی نیست، و هیچ پدیدهای در هستی نه در ذات، نه در صفت و نه در فعل استقلال ندارد؛ مگر آنچه را که خداوند به او تملیک کرده باشد، آن هم تملیکی که مالکیّت خودِ متعالش را باطل نمیکند و مالکیّت از او به دیگری منتقل نمیشود، بلکه او مالک همان چیزی است که به آنان بخشیده و توانا بر همان چیزی است که آنان را بر آن توانمند ساخته است؛ و او بر هر چیزی توانا و به هر چیزی احاطهدار است.
این تسلط حقیقی و مالکیّت واقعی، سرچشمهٔ واجببودنِ تسلیم و فرمانبرداریِ آنان در برابر چیزی است که خداوند با ارادهٔ تشریعیاش از ایشان میخواهد، و نیز در برابر احکام دین و قوانین شریعتی که برایشان وضع میفرماید تا کارشان به صلاح آید و سعادت دو جهان نصیبشان شود.
حاصل سخن اینکه خدای متعال با مالکیتی تکوینی مالک آنهاست؛ مالکیتی که به سبب آن، همگی بندگانی فروتن در برابر قضای او هستند، چه او را بشناسند و چه نشناسند، و در تکالیفش از او اطاعت کنند یا نافرمانی ورزند؛ و او با مالکیتی تشریعی نیز مالک آنهاست، مالکیتی که شنیدن و اطاعتکردن را به سود او بر آنان واجب میسازد و به تقوا و عبادت بر ایشان حکم میراند.
این مالکیّت و مولایی (صاحباختیاریِ الهی) از حیث حکم، با مالکیّت و سروریِ رایج میان مردم ــ و همچنین بندگیِ متناظر با آن ــ تفاوت دارد؛ زیرا خدای پاک و منزه از آنجا که تکویناً (در جهان آفرینش) مالکِ مطلق است و هیچ مالکی جز او نیست، در مرحلهٔ بندگیِ تشریعی (در مقام عمل و قانون) روا نیست که مولایی جز او برگزیده شود و کسی جز او مورد پرستش قرار گیرد؛ خدای متعال میفرماید: «وَ قَضيٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ» (اسراء: ۲۳: «و پروردگارت حکم قطعی کرده که جز او را نپرستید»). در حالی که سروران و مالکانِ بشری چنین نیستند؛ زیرا در آنجا مالکیّت از آنِ کسی است که با سببی از اسباب چیرگی، پیروز شده باشد.
همچنین، از آنجا که در بندگان و مملوکانِ خدای متعال هیچ چیزی وجود ندارد که مملوک او نباشد و آنان در مرتبهٔ هستیشان به دو بخشِ مملوک و غیرمملوک تقسیم نمیشوند، بلکه از جهت ذات، اوصاف، احوال و کارهایشان تکویناً مملوک اویند، تشریع (احکام و تکالیف دینی) نیز از همین حقیقت پیروی کرد؛ از این رو دربارهٔ آنان به همیشگی بودنِ بندگی و فراگیریاش نسبت به هر چیزی که به نوعی به ایشان بازمیگردد حکم راند. بر این اساس، آنان نمیتوانند خدا را در پارهای از شئونِ خود بندگی کنند و در پارهای دیگر نه ــ مثلاً با زبان او را بندگی کنند اما با دست نکنند ــ چنانکه حق ندارند بخشی از بندگیِ خود را برای خدای متعال قرار دهند و بخشی دیگر را برای غیر او؛ و این بر خلاف سروریِ رایج میان انسانهاست؛ چرا که در آنجا مولی از نظر عقل حق ندارد هر کاری که دلش میخواهد انجام دهد؛ در این نکته تأمل کن.
و همین امر است که بر فراگیری و عام بودنِ آیاتی مانند این فرمودهٔ خدای متعال دلالت دارد: «مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ» (سجده: ۴: «شما جز او هیچ یاور و شفاعتکنندهای ندارید») و این فرمودهٔ خدای متعال: «وَ هُوَ اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولىٰ» («و او خدایی است که هیچ معبودی جز او نیست؛ ستایش در سرای نخستین...») «وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ» (قصص: ۷۰: «...و در سرای واپسین نیز از آنِ اوست و فرمانروایی فقط ویژهٔ اوست»)، و این فرمودهٔ او: «يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (تغابن: ۱: «آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است خدا را تسبیح میگویند؛ فرمانروایی از آنِ او و ستایش ویژهٔ اوست و او بر هر چیزی تواناست»).
به هر روی، بندگیِ لحاظشده نسبت به ساحت خدای متعال، مفهومی تحلیلی است برگرفته از همان بندگی و بردهداری که خردمندان در جامعهٔ بشریِ خود معتبر میدانند؛ از این رو، این مفهوم در جامعهٔ انسانی پیشینه و ریشهای دارد، پس باید بنگریم که ریشهٔ آن چیست.
۲. به بردگی کشیدنِ انسان و عوامل آن:
به بندگی گرفتن و بردهداری تا حدود هفتاد سال پیش از این تاریخ، در جامعهٔ انسانی سنتی جاری، شایع و شناختهشده بود و چه بسا تا امروز نیز در میان برخی قبایل دورافتاده و منزوی در آفریقا و آسیا اعمال شود. به بردگی گرفتنِ مردان و زنان (غلامان و کنیزان) از سنتهای رایج میان اقوام باستان بود، چندان که سرآغاز تاریخیِ آن را بهدشواری میتوان تعیین و ثبت کرد؛ و این رسم، نظامی ویژه با احکام و قوانینی عمومی میان همهٔ ملتها، و قوانینی خاصِ هر امت داشت.
حقیقت و اصلِ معنای بردهداری این بود که جان و وجودِ انسان در صورت فراهم بودن شرایطی ویژه، مانند سایر کالاهای مملوک از حیوان، گیاه و جماد، کالایی در تملکِ دیگری به شمار آید؛ و هرگاه وجودِ فرد به ملکیت درمیآمد، اختیار از او سلب میشد و کارها و آثارش نیز در ملکیت مالک قرار میگرفت تا هر گونه اراده کند در او تصرف نماید.
این رسم و سنتِ جاریِ آنان در بردهداری بود؛ با این حال، بردگی بر خواستی گزاف و بیحساب متکی نبود و بهطور مطلق و بدون شرط انجام نمیگرفت؛ بهگونهای که هیچکس نمیتوانست هر که را دلش خواست به تملک خویش درآورد یا هر کس را اراده کرد با خریدوفروش، بخشش یا مانند آن به ملکیت دیگری درآورد. از این رو، اصلِ این مفهوم بر پایهٔ گزاف و بیقاعدگی نبود، هرچند چه بسا در لابلای قوانین رایجِ آن، به سبب اختلاف دیدگاهها و سنتهای اقوام، موارد گزاف و بیپایهٔ فراوانی یافت میشد.
به بردگی کشیدن بر پایهای از نوعی چیرگی و سلطه استوار بود؛ مانند غلبه در جنگ که برای پیروزِ فاتح این حق را پدید میآورد تا با دشمنِ شکستخوردهاش هر کاری میخواهد ــ از کشتن، اسیر کردن یا جز آن ــ انجام دهد؛ و مانند غلبهٔ ریاست که رئیسِ خودکامه را در قلمرو ریاستش بر هرچه دلش میخواهد توانا میساخت؛ و مانند امتیازِ زادن و پروردن که سرپرستیِ نوزادِ ناتوان را در اختیار پدرِ نیرومندش قرار میداد تا هر تصمیمی دربارهاش بخواهد بگیرد، حتی فروختن، بخشیدن، معاوضه کردن، به عاریت دادن و مانند اینها.
در بررسیهای گذشتهٔ ما مکرر بیان شد که اصلِ مالکیّت در جامعهٔ انسانی، بر تواناییِ نهادهشده در سرشت آدمی برای سود جستن از هر چیزی استوار است که بتواند به گونهای از آن بهرهمند گردد ــ و خودِ انسان نیز چنین ویژگیای دارد. انسان به اقتضای طبع خود استخدامگر است (دیگران و اشیاء را به خدمت میگیرد)؛ ازاینرو برای تداوم زندگی خویش، هر آنچه را توانایی داشته باشد به کار میکشد و از منافع وجودیاش بهره میبرد؛ این بهرهکشی را از مادهٔ نخستین آغاز میکند، سپس به سراغ عناصر، آنگاه انواع ترکیبهای جمادی، پس از آن حیوانات، و در نهایت حتی انسانی میرود که در انسانیت همانند خودِ اوست.
۱. معنای جزا (پاداش و کیفر) چیست؟
و این همان نکتهای است که در بررسی معنای بردهگیری (استعباد) بدان اشاره کردیم: جامعه یا حاکم جامعه، متناسب با جرمی که مجرم مرتکب شده و به اندازهٔ خسارت و کمبودی که بر جامعه وارد آورده است، مالک جان او یا شأنی از شئون وجودیاش میشود و بدینگونه او را کیفر میدهد؛ یعنی جامعه یا ولیّ امر با تکیه بر این مالکیّت—که همان «حق» است—در جانِ مجرم یا در یکی از شئون زندگیاش دست مییازد و آزادیاش را در همان زمینه سلب میکند.
بنابراین، اگر کسی مثلاً در جامعهٔ اسلامی، بدون آنکه فردی را کشته باشد یا در زمین فساد کرده باشد، جانی را بگیرد، از آنجا که جانِ محترمی را از آنان کاسته است، ولیّ امر مالک جانِ خودِ مجرم میشود؛ و حدّ او که همان اعدام است، در واقع تصرّف در جانِ او بر پایهٔ همین مالکیّتی است که به دست آورده است. و اگر کسی مالی به ارزش یکچهارم دینار را از جایی دربسته و محفوظ بدزدد، با دریدن پردهای از پردههای امنیت عمومی که دست شریعت افکنده و دست امانتداری نگهبان آن بوده است، به جامعه زیان رسانده است؛ و حدّ این دزدی که همان قطع دست است، حقیقتش جز این نیست که ولیّ امر در برابر کاری که دزد انجام داده، شأنی از شئون زندگی او را—یعنی همان شأنی که به دست او وابسته است—مالک میشود، و با سلب آزادی او و گرفتن ابزارِ آن از این جهت، در آن تصرّف میکند. سایر انواع کیفرها در شریعتها و آیینهای گوناگون را نیز بر همین پایه بسنج.
از اینجا روشن میشود که جُرم و نافرمانیِ اجتماعی، نوعی از بردگی و بندگی را در پی میآورد؛ و به همین سبب، بنده (برده) آشکارترین مصداق برای بازخواست و کیفر بوده است. خدای متعال میفرماید: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ» (مائده: ۱۱۸) (اگر عذابشان کنی، بیتردید آنان بندگانِ تواند).
و این معنا در دیگر شریعتها و آیینهای گوناگون نیز نمودهای پراکندهای دارد؛ چنانکه خدای متعال در داستان یوسف (ع)—آنگاه که جام آبخوری را در بارِ برادرش نهاد تا او را نزد خود نگه دارد—میفرماید: «قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ» «إِنْ كُنْتُمْ كٰاذِبِينَ» —أی فی إنکارکم سرقة صواع الملک— (گفتند: پس کیفرش چیست اگر دروغ بگویید—یعنی اگر در انکارِ دزدیدنِ پیمانهٔ پادشاه دروغگو باشید—)؛ «قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ كَذٰلِكَ نَجْزِي الظّٰالِمِينَ» —أی نجزی السارق باسترقاقه— (گفتند: کیفرش همان کسی است که جام در بارش یافته شود، خودِ او تاوانِ آن خواهد بود؛ ما ستمکاران را اینچنین کیفر میدهیم—یعنی دزد را با به بردگی گرفتنش مجازات میکنیم—)؛ «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِيهِ كَذٰلِكَ كِدْنٰا لِيُوسُفَ» (پس جستوجو را پیش از بارِ برادرش، از بارهای آنان آغاز کرد و سپس آن را از بار برادرش بیرون کشید؛ ما اینگونه برای یوسف تدبیر کردیم)؛ —إلى أن قال— (تا آنجا که فرمود:) «قٰالُوا يٰا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَكٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» —و هذا هو التبدیل و نوع من الفدیة— (گفتند: ای عزیز، او پدری بسیار کهنسال دارد؛ پس یکی از ما را به جای او برگیر که ما تو را از نیکوکاران میدانیم—و این همان عوض کردن و نوعی فدیه است—)؛ «قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلّٰا مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ» (یوسف: ۷۹) (گفت: پناه بر خدا که جز آن کس را که کالایمان را نزد او یافتهایم بازداشت کنیم؛ چراکه در آن صورت بیتردید از ستمکاران خواهیم بود).
۲. آیا اطاعتکننده، بندهٔ اطاعتشونده به شمار میرود؟
و چه بسا قاتل به عنوان اسیر و برده گرفته میشد، و گاه با یکی از زنان و محارمش مانند دختر یا خواهرش و مانند آنها فدیه داده میشد (عوض داده میشد تا رها گردد). سنّت فدیه دادن با ازدواج (دادن زن به عنوان خونبها) تا همین روزگار نیز میان قبیلهها و عشایر در سرزمینهای ما رسم بود؛ چراکه پیوند زناشویی در نظر آنان نوعی بردهگیری و اسیر کردن زنان به شمار میرفت.
و از همین روست که گاه فرمانبَر (مطیع)، بنده و بردهٔ فرمانروا (مطاع) به شمار میآید؛ زیرا او با فرمانبریِ خویش، ارادهاش را پیرو ارادهٔ فرمانروا میسازد، و از این رو مملوکِ او و محروم از آزادیِ اراده خواهد بود. خدای متعال میفرماید: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ، وَ أَنِ اعْبُدُونِي» (یس: ۶۰-۶۱) (ای فرزندان آدم، آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را بندگی نکنید، چراکه او برای شما دشمنی آشکار است، و مرا بندگی کنید؟) و میفرماید: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ» (جاثیه: ۲۳) (آیا دیدی آن کس را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده است؟).
و برعکسِ مالکیّتِ جامعه یا ولیّ امر بر مجرمی که کیفر میبیند، فردِ فرمانبَر و پاداشگیرنده نیز متناسب با اطاعتش، مالک پاداشی بر عهدهٔ جامعه یا ولیّ امر میشود؛ زیرا جامعه یا ولیّ امر به واسطهٔ تکلیف، بخشی از آزادیِ خدادادیِ انسانِ مکلّف و فرمانبَر را کاسته است، پس وظیفه دارد آن کمبود را همانگونه که کاسته است جبران کند و کامل گرداند.
و آنچه بیان کردیم، رازِ این سخنِ مشهور است که: «وفای به وعده (وعدهٔ پاداش) واجب است، ولی وفای به وعید (تهدید به کیفر) واجب نیست»؛ چراکه در ساحتِ مولویّت و بندگی، مضمونِ وعده همان پاداش بر اطاعت است، چنانکه مضمون وعید نیز کیفر بر نافرمانی است؛ و از آنجا که پاداش، حقِّ اطاعتکننده بر گردنِ ولیّ امر و دِینی بر ذمّهٔ اوست، پرداختن آن و رهایی بخشیدنِ ذمّه از آن واجب است؛ به خلاف کیفر که حقّ ولیّ امر بر مکلّفِ بزهکار است، و بر انسان واجب نیست که در مِلک خویش حتماً تصرّف کند و از حقّ خود بهره بگیرد—اگر چنین حقّی برایش باشد—. و این سخن ادامهای دارد.
۳. گذشت و آمرزش؟
از بحث گذشته نتیجه گرفتیم که چشمپوشی از کیفرِ نافرمانی، بر خلاف پاداشِ فرمانبرداری، جایز است. این در مجموع حکمی فطری است و بر این اصل استوار است که عقوبت و کیفر، حقِّ کسی است که از او نافرمانی شده بر عهدهٔ نافرمان، و اِعمال حق نیز همواره واجب نیست.
با این حال، همانگونه که اِعمال حقِّ کیفر همواره واجب نیست، رها کردنِ همیشگی آن نیز جایز نخواهد بود؛ وگرنه داوریِ فطرت دربارهٔ ثبوت این حق لغو و بیاثر میشود، و ثابت بودن چیزی که در هیچ زمانی هیچ اثری نداشته باشد معنایی ندارد. افزون بر این، لغو کردنِ اصل حق کیفر از پایه، به معنای ویرانیِ قوانین موضوعهای است که ساختار جامعه را حفظ میکنند، و بیتردید، با ویرانیِ این قوانین، خودِ جامعه نیز نابود خواهد شد.
بنابراین، این حکم — یعنی روا بودن گذشت از گناه — فیالجمله (در کلیت خود و به صورت مشروط) ثابت است و قضیهای مهمله (حکمی کلی بدون بیان تفصیلی شرایط) به شمار میآید؛ پس اگر از نگاه حکمت، سبب و توجیهی برای عفو وجود داشته باشد، گذشت جایز است، وگرنه برای احترام به قوانینی که پاسدار ساختار جامعه و سعادت انساناند، کیفر دادن واجب خواهد بود. به همین نکته اشاره دارد سخن خدای متعال که از زبان عیسی (ع) حکایت میکند: «وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (مائده: ۱۱۸؛ «و اگر بر آنان ببخشایی، بیگمان تو خود همان شکستناپذیرِ باحکمتی»).
در قرآن کریم، از میان اسبابی که حکمت الهی آنها را برای آمرزش تأیید میکند، دو سببِ کلی دیده میشود:
نخست: توبهٔ بنده به درگاه خدای پاک و منزه است؛ چه بازگشت او از کفر به سوی ایمان باشد و چه بازگشت از نافرمانی به سوی طاعت، چنانکه پیشتر در بحث توبه در جلد چهارم این کتاب بیان شد. خدای متعال میفرماید: «قُلْ يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ، وَ أَنِيبُوا إِليٰ رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذٰابُ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ -و هذه التوبه من الكفر الذي فيه وعيد العذاب الذي لا ينفع فيه ناصر شفيع- وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذٰابُ بَغْتَهً وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ» (زمر: ۵۵؛ «بگو: ای بندگان من که بر خویشتن زیادهروی کردهاید، از رحمت خدا نومید نشوید؛ چرا که خدا همهٔ گناهان را میآمرزد، که او همانا خود بسیار آمرزنده و مهربان است. و به سوی پروردگارتان بازگردید و تسلیم او شوید پیش از آنکه عذاب به سراغتان آید و آنگاه یاری نشوید — و این، توبه از کفری است که در آن، هشدار به عذابی داده شده که هیچ یاور و شفاعتکنندهای در آن سود نمیبخشد — و از بهترین چیزی که از سوی پروردگارتان به سویتان نازل شده پیروی کنید، پیش از آنکه ناگهان و در حالی که بیخبرید عذاب بر شما درآید»)؛ و این دومی، همان توبه از معصیت به سوی طاعت است، و سودمندیِ شفاعت در آن نفی نشده است.
و خدای متعال میفرماید: «إِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَي اللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَهٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً، وَ لَيْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ حَتّٰي إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً» (نساء: ۱۸؛ «پذیرش توبه بر عهدهٔ خدا، تنها برای کسانی است که از روی نادانی کار بد میکنند و سپس به زودی توبه مینمایند؛ پس اینانند که خدا توبهشان را میپذیرد و خدا همواره دانای باحکمت است. و توبه برای کسانی نیست که کارهای ناپسند انجام میدهند تا هنگامی که مرگ یکی از آنان فرا رسد بگوید: اکنون توبه کردم! و نه برای کسانی است که در حال کفر میمیرند؛ برای اینان عذابی دردناک آماده ساختهایم»).
و دومین سبب: شفاعت در روز قیامت است؛ خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (زخرف: ۸۶؛ «و کسانی که آنان را به جای او میخوانند مالک و صاحباختیارِ شفاعت نیستند، مگر آن کسانی که به حق گواهی دادهاند و خود به آن آگاهند»)، و مانند این از آیات فراوانی که به مسئلهٔ شفاعت پرداختهاند؛ و ما در بحث شفاعت در جلد نخست این کتاب، به طور کامل و گسترده پیرامون آن سخن گفتهایم.
همچنین در قرآن کریم موارد پراکندهای هست که در آنها از عفو و بخشش بدون ذکر سببِ آن یاد شده است؛ هرچند تدبر در آنها انسان را به دورنمایی از مصلحتی که در آن بخشش رعایت شده رهنمون میشود و آن، مصلحتِ دین است؛ مانند این سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْكُمْ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ» (آلعمران: ۱۵۲؛ «و بهراستی که از شما درگذشت، و خدا بر مؤمنان صاحباحسان است»)، و این سخن خدای متعال که میفرماید: «أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقٰاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تٰابَ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاٰهَ وَ آتُوا الزَّكٰاهَ وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ» (مجادله: ۱۳؛ «آیا ترسیدید از اینکه پیش از گفتوگوی محرمانهٔ خود صدقههایی بدهید؟ پس اکنون که چنین نکردید و خدا توبهتان را پذیرفت [و شما را بخشید]، نماز را برپا دارید و زکات دهید و خدا و پیامبرش را فرمان برید»)، و نیز این سخن خدای متعال که میفرماید: