(۵۸) (سورهٔ مجادله مدنی است و بیست و دو آیه دارد) (۲۲)
[سورهٔ مجادله (۵۸): آیههای ۱ تا ۶]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
قَدۡ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوۡلَ ٱلَّتِي تُجَٰدِلُكَ فِي زَوۡجِهَا وَتَشۡتَكِيٓ إِلَى ٱللَّهِ وَٱللَّهُ يَسۡمَعُ تَحَاوُرَكُمَآۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعُۢ بَصِيرٌ
خداوند سخن زنی را که دربارهٔ همسرش با تو گفتگو میکرد و به خدا شکایت میبُرد، شنید؛ و خداوند گفتگوی شما دو نفر را میشنود، چراکه خدا شنوای بیناست.
ٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسَآئِهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَٰتِهِمۡۖ إِنۡ أُمَّهَٰتُهُمۡ إِلَّا ٱلَّٰٓـِٔي وَلَدۡنَهُمۡۚ وَإِنَّهُمۡ لَيَقُولُونَ مُنكَرٗا مِّنَ ٱلۡقَوۡلِ وَزُورٗاۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٞ
کسانی از شما که با همسرانشان «ظِهار» میکنند (آنان را به مادر خود تشبیه میکنند تا بر آنان حرام شوند)، آن همسران هرگز مادرانشان نیستند؛ مادران آنان تنها کسانی هستند که ایشان را به دنیا آوردهاند؛ و آنان بهراستی سخنی ناپسند و دروغ میگویند، و بیگمان خداوند بخشاینده و آمرزنده است.
وَٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِن نِّسَآئِهِمۡ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُواْ فَتَحۡرِيرُ رَقَبَةٖ مِّن قَبۡلِ أَن يَتَمَآسَّاۚ ذَٰلِكُمۡ تُوعَظُونَ بِهِۦۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٞ
و کسانی که با همسران خود ظهار میکنند و سپس از آنچه گفتهاند بازمیگردند، باید پیش از آنکه با یکدیگر آمیزش کنند، بردهای را آزاد نمایند؛ این حکمی است که به آن پند داده میشوید، و خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
فَمَن لَّمۡ يَجِدۡ فَصِيَامُ شَهۡرَيۡنِ مُتَتَابِعَيۡنِ مِن قَبۡلِ أَن يَتَمَآسَّاۖ فَمَن لَّمۡ يَسۡتَطِعۡ فَإِطۡعَامُ سِتِّينَ مِسۡكِينٗاۚ ذَٰلِكَ لِتُؤۡمِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦۚ وَتِلۡكَ حُدُودُ ٱللَّهِۗ وَلِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ
پس هر کس [تواناییِ آزاد کردن برده را] نیافت، باید پیش از آنکه با یکدیگر آمیزش کنند، دو ماه پیاپی روزه بگیرد؛ و هر کس نتوانست، باید شصت بینوا را خوراک دهد. این [حکم] برای آن است که به خدا و پیامبرش ایمان بیاورید؛ و اینها مرزهای خداست، و برای کافران عذابی دردناک خواهد بود.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحَآدُّونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ كُبِتُواْ كَمَا كُبِتَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡۚ وَقَدۡ أَنزَلۡنَآ ءَايَٰتِۭ بَيِّنَٰتٖۚ وَلِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابٞ مُّهِينٞ
بیتردید کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت و دشمنی میورزند، خوار و سرکوب شدند همانگونه که پیشینیانشان خوار و سرکوب شدند؛ و ما بهراستی آیاتی روشن فرو فرستادیم، و برای کافران عذابی خوارکننده خواهد بود.
يَوۡمَ يَبۡعَثُهُمُ ٱللَّهُ جَمِيعٗا فَيُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوٓاْۚ أَحۡصَىٰهُ ٱللَّهُ وَنَسُوهُۚ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ شَهِيدٌ
روزی که خداوند همهٔ آنان را برمیانگیزد و از آنچه کردهاند آگاهشان میسازد؛ خدا آن اعمال را به شماره آورده و ثبت کرده است، در حالی که خودشان آن را فراموش کردهاند؛ و خداوند بر هر چیزی گواه است.
بیان
این سوره به موضوعات گوناگونی از احکام، آداب و اوصاف میپردازد؛ بخشی از آن دربارهٔ حکم ظهار، نجوا (گفتوگوی پنهانی) و ادب نشستن در مجالس است، و بخشی دیگر حال کسانی را وصف میکند که با خدا و پیامبرش دشمنی میورزند و با دشمنان دین دوستی میکنند. همچنین مؤمنانی را توصیف میکند که از دوستی با دشمنان دین میپرهیزند، و به این مؤمنان در دنیا و آخرت وعدهای نیکو میدهد.
و این سوره به گواهیِ سیاق آیاتش، مدنی است.
خدای متعال میفرماید: « قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِي تُجٰادِلُكَ فِي زَوْجِهٰا وَ تَشْتَكِي إِلَي اللّٰهِ وَ اللّٰهُ يَسْمَعُ تَحٰاوُرَكُمٰا » تا آخر آیه (مجادله: ۱) [خداوند سخن زنی را که درباره همسرش با تو گفتوگو میکرد و به خدا گِله میبُرد، شنید؛ و خدا گفتوگوی شما دو تن را میشنود...]. در مجمعالبیان آمده است: «الاشتكاء إظهار ما بالإنسان من مكروه، و الشكاية إظهار ما يصنعه به غيره من المكروه» (اشتکاءْ آشکار ساختن ناگواری و رنجی است که به خودِ انسان رسیده، و شکایتْ آشکار کردن رفتار ناخوشایندی است که دیگری با او انجام داده است). و نیز میگوید: «و التحاور التراجع و هي المحاورة يقال:» (و تحاورْ ردوبدل کردن سخن و همان گفتوگو است؛ چنانکه گفته میشود:).
«حاوره محاوره أي راجعه الكلام و تحاورا. انتهى»؛ یعنی: با او محاوره کرد، به این معنا که با او سخن ردوبدل نمود و آن دو با هم به گفتوگو پرداختند. پایان سخن مجمعالبیان.
این چهار یا شش آیه درباره «ظِهار» (نوعی طلاق در دوران جاهلیت که با شبیهدانستنِ همسر به مادر انجام میگرفت) نازل شده است. ظهار در میان عربِ جاهلی گونهای طلاق بهشمار میرفت؛ مرد به همسرش میگفت: «أنت منی کظهر أمی» (تو برای من مانند پشتِ مادرم هستی)، و با این سخن، زن از او جدا میشد و برای همیشه بر او حرام میگشت. یکی از مردان انصار همسرش را ظهار کرد و سپس از این کار پشیمان شد. پس همسرش نزد پیامبر خدا (ص) آمد و درباره این موضوع از ایشان پرسوجو کرد تا شاید راهی برای بازگشت شوهرش به خود بیابد، و در این باره با آن حضرت به گفتوگو پرداخت و به درگاه خداوند شکایت برد؛ پس این آیات نازل شد.
مقصود از «شنیدن» در عبارت الهیِ « قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ » (خداوند شنید)، از باب کنایه، اجابت دعا و برآوردن حاجت است و این کاربرد در زبان رواج دارد. دلیل بر این معنا، سخن بعدی پروردگار است: « تُجٰادِلُكَ فِي زَوْجِهٰا وَ تَشْتَكِي إِلَي اللّٰهِ » (درباره همسرش با تو گفتوگو میکرد و به خدا شکایت میبُرد)؛ زیرا ظاهر این تعبیر نشان میدهد که آن زن در پی راهی بود تا از شوهرش جدا نشود. اما در جملهٔ « وَ اللّٰهُ يَسْمَعُ تَحٰاوُرَكُمٰا » (و خدا گفتوگوی شما دو تن را میشنود)، شنیدن به همان معنای شناختهشده و حقیقیِ خود است.
معنای آیه چنین است: خداوند خواستهٔ آن زنی را اجابت کرد که درباره شوهرش ـ که او را ظهار کرده بود ـ با تو گفتوگو میکرد و غم و اندوه خود و وضعیت ناگواری را که به آن گرفتار شده بود به درگاه خدا شکایت میبُرد؛ و خدا ردوبدل شدنِ سخنان شما دو نفر را میشنود؛ چراکه خداوند شنوای صداها و بینای دیدنیها است.
خدای متعال میفرماید: « اَلَّذِينَ يُظٰاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسٰائِهِمْ مٰا هُنَّ أُمَّهٰاتِهِمْ إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اللاّٰئِي وَلَدْنَهُمْ » تا آخر آیه (مجادله: ۲) [کسانی از شما که با همسرانشان ظهار میکنند، آنان مادرانشان نیستند؛ مادرانشان جز زنانی که آنان را زادهاند نیستند...]. این آیه حکمِ ظهارِ مرسوم در میان آنان را نفی میکند و اثر آن در جدایی و حرامشدنِ همیشگی را باطل میسازد؛ و این کار با نفی این امر انجام گرفته که همسر با ظهار، در حکم مادرِ شوهر شود؛ زیرا رسم جاهلیت همسر را بهسبب ظهار به مادر ملحق میکرد و در نتیجه، آن زن مانند مادر بر فرزندش، تا ابد بر شوهر حرام میشد.
بنابراین جملهٔ « مٰا هُنَّ أُمَّهٰاتِهِمْ » (آنان مادرانشان نیستند) یعنی از نظر اعتبار و حکم شرعی، همسران بهسبب ظهار به مادران ملحق نمیشوند تا برای همیشه بر شوهران حرام گردند. سپس این حقیقت را با جملهٔ « إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اللاّٰئِي وَلَدْنَهُمْ » (مادرانشان جز زنانی که آنان را زادهاند نیستند) تأکید فرمود؛ یعنی مادرانِ این شوهران تنها زنانی هستند که آنان را به دنیا آوردهاند [نه همسرانشان].
سپس این مطلب را بار دیگر با لحنی سرشار از تأکید چنین استوار ساخت: « وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً » (و بیگمان آنان سخنی ناپسند و دروغ میگویند)؛ یعنی این شوهرانی که ظهار میکنند، سخنی ناپسند (مُنکر) بر زبان میآورند که شرع آن را مردود میداند، زیرا شرع برای آن اعتباری قائل نشده و چنین حکمی نگذاشته است؛ و نیز سخنی دروغ (زور) میگویند، چراکه نه با شرع سازگار است و نه با واقعیتِ جهان هستی انطباق دارد. از این رو آیه فهماند که ظهار موجب طلاق نمیشود؛ و این نکته با واجببودن کفاره بر شوهر در صورتی که پس از ظهار قصد آمیزش داشته باشد، ناسازگاری ندارد؛ پس پیوند زناشویی به قوت خود باقی است، هرچند آمیزش پیش از پرداخت کفاره حرام است.
جملهٔ « وَ إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ » (و بیگمان خدا بسیار بخشاینده و آمرزنده است) دلالت دارد بر اینکه ظهار گناهی است که بخشیده میشود؛ اما بیانِ کفاره در آیهٔ بعد همراه با پایان یافتن آن [در آیهٔ ۴] به جملهٔ « وَ تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (و اینها مرزهای خداست و برای کافران عذابی دردناک است؛ مجادله: ۴)، چه بسا بیانگر آن باشد که آمرزش الهی مشروط به پرداخت کفاره است.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ يُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَهٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا » تا آخر آیه (مجادله: ۳) [و کسانی که از همسرانشان ظهار میکنند، سپس از آنچه گفتهاند بازمیگردند، پیش از آنکه با یکدیگر تماس گیرند [و همبستر شوند]، باید بردهای آزاد کنند...]. این کلام در معنای شرط است و به همین دلیل بر سرِ خبر، حرف «فاء» درآمده است، زیرا خبر در جایگاه جزا قرار دارد. و حاصلِ معنا این است: کسانی که همسرانشان را ظهار کردهاند و سپس خواستهاند از سخن پیشینِ خود بازگردند، بر عهدهٔ آنان است که بردهای را آزاد نمایند.
در عبارت « مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا » (پیش از آنکه با یکدیگر تماس یابند [و همبستر شوند]) نشانهای است بر اینکه حکمِ این آیه برای کسی است که ظهار کرده و سپس خواسته است به همان حالت پیش از ظهار [رابطهٔ زناشویی] بازگردد؛ و این نکته خود قرینهای است بر اینکه مقصود از « يَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا » (به آنچه گفتهاند بازمیگردند)، تصمیم بر نقض و برهمزدنِ همان اثری است که با گفتارِ ظهار استوار کرده بودند.
معنای آیه چنین است: و کسانی که همسرانشان را ظهار میکنند و سپس میخواهند از سخن ظهاری که گفتهاند بازگردند و با آمیزشْ آن را نقض کنند و برهم زنند، پیش از آنکه با یکدیگر همخوابگی کنند، بر عهدهٔ آنان است که بردهای را آزاد نمایند.
و گفته شده است: مراد از بازگشتشان به آنچه گفتند، پشیمانیِ آنان از ظهار است؛ ولی این سخن پذیرفته نیست، زیرا پشیمانی از ظهار میتواند برآیند و نتیجهٔ معنا باشد، نه معنای خودِ عبارتِ « يَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا » (به آنچه گفتند بازمیگردند).
و گفته شده است: مراد از بازگشتشان به آنچه گفتند، تکرار همان عبارت ظهار است؛ یعنی برای بار دوم آن سخن را بر زبان آورند. ایراد این سخن آن است که لازمهاش این خواهد بود که کفاره همواره بر ظهار دوم واجب شود نه بر ظهار اول، در حالی که آیه چنین چیزی را نمیرساند و سنّت نیز تنها خودِ انجامشدنِ ظهار را معتبر دانسته است، نه تکرار آن را.
سپس در پایان آیه با جملهٔ « ذٰلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ » (این پندی است که به آن اندرز داده میشوید، و خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است) هشدار میدهد که این فرمانِ کفاره، توصیهای از سوی اوست که از سرِ آگاهیاش به کار آنان صادر شده است؛ پس کفاره همان چیزی است که پیامد و اثر ناپسندِ آن عمل را برطرف میکند.
خدای متعال میفرماید: « فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ شَهْرَيْنِ مُتَتٰابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا » (پس هر کس [بردهای برای آزاد کردن] نیافت، باید پیش از آنکه با یکدیگر تماس گیرند، دو ماه پیاپی روزه بگیرد) تا پایان آیه. این بخش، دومین گزینه از گزینههای کفاره است که برای کسی که توانایی گزینهٔ نخست را ندارد، پدید میآید؛ و آن عبارت است از دو ماه روزهٔ پیدرپی پیش از تماس زناشویی با همسر. این قید برای بار دوم با عبارتِ « مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا » (پیش از آنکه با یکدیگر تماس گیرند) آورده شد تا این گمان بیپایه زدوده شود که این شرط ویژهٔ گزینهٔ نخست بوده است.
و سخن خدای متعال: « فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعٰامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً » (و هر کس توانایی نداشت، خوراک دادن به شصت بینوا بر عهدهٔ اوست)، بیانگر گزینهٔ سوم است؛ پس هر کس توانِ روزه گرفتنِ دو ماه پیاپی را نداشته باشد، باید شصت نیازمند را اطعام کند؛ و شرح و تفصیل همهٔ این احکام در علم فقه آمده است.
و سخن خدای متعال: « ذٰلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ » (این برای آن است که به خدا و پیامبرش ایمان آورید)، یعنی آنچه از احکام تشریع کردیم و کفارهای که واجب ساختیم ــ به گونهای که پیوند زناشویی را برجا نگاه داشتیم و برای کسی که میخواهد به همبستری بازگردد، به سبب پیروی از یکی از سنتهای جاهلیت، کفاره قرار دادیم ــ همگی برای آن است که به خدا و پیامبرش ایمان بیاورید و سنتهای باطل را کنار بگذارید.
و سخن خدای متعال: « وَ تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (و اینها مرزهای خداست، و برای کافران عذابی دردناک است)؛ حدّ هر چیز، نقطهای است که به آن پایان مییابد و نباید از آن فراتر رفت و ریشهٔ آن بازداشتن و جلوگیری است. مراد این است که آنچه از گزینههای کفاره واجب کردیم یا احکامی که وضع میکنیم، مرزهای خدا هستند؛ پس با مخالفت کردن از آنها پا فراتر نگذارید؛ و برای کسانی که به حکم ما در مسئلهٔ ظهار یا دیگر احکام شرعی کافر شوند و با مخالفت و ستیزهجویی آن را رد کنند، عذابی دردناک خواهد بود.
ظاهر آن است که مراد از کفر، رد کردن حکم خدا و پایبندی به ظهار به عنوان سنتی کارساز و پذیرفتهشده است؛ و این معنا را فرمودهٔ پیشین تأیید میکند: « ذٰلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ » (این برای آن است که به خدا و پیامبرش ایمان آورید)؛ یعنی باور داشته باشید که حکم خدا حق است و پیامبرش در رساندن آن راستگو و امین است؛ و آن را با جملهٔ « وَ تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ » (و اینها مرزهای خداست...) تأکید کرده است. همچنین ممکن است مراد از کفر، کفر در مقام عمل یعنی همان نافرمانی و گناه باشد.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا كَمٰا كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ » (همانا کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی و ستیز میکنند، خوار و سرکوب شدند، چنانکه پیشینیانِ آنان خوار و سرکوب شدند...)؛ «مُحاده» به معنای سرکشی، مانعتراشی و ستیزهجویی، و «کَبت» به معنای خوار ساختن و رسوا کردن است.
هرچند این آیه و آیهٔ پس از آن میتواند کلامی نوآغاز باشد که سرانجام و پیامد دشمنی با خدا و پیامبرش را بیان میکند، اما سیاق کلام نشان میدهد که این دو آیه برای بیان دلیلِ پایانِ آیهٔ پیشین آورده شدهاند، که معنایش نهی از ستیز با خدا و پیامبرش بود. معنا چنین است: ما تنها از آن رو شما را به ایمان به خدا و پیامبرش فرمان دادیم و از پا فراتر نهادن از مرزهای الهی و کفر ورزیدن به آنها بازداشتیم، که کسانی که با مخالفتورزی به ستیز با خدا و پیامبرش برمیخیزند، خوار و رسوا شدند؛ همانگونه که پیشینیانِ آنان خوار و رسوا گشتند.
سپس آن را با این سخن تأکید کرد: « وَ قَدْ أَنْزَلْنٰا آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ مُهِينٌ » (در حالی که بیگمان ما آیاتی روشن فرستادیم، و برای کافران عذابی خوارکننده خواهد بود)؛ یعنی هیچ تردیدی نیست که این آیات از جانب ماست و پیامبر ما در ابلاغ آن راستگو و امین است، و برای کسانی که به آن کافر شده و آن را رد میکنند، عذابی خوارکننده و رسواگر خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا » (روزی که خداوند همگی آنان را برمیانگیزد و از آنچه کردهاند باخبرشان میسازد)؛ این عبارت، ظرفِ زمان برای این سخن است: « وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (و برای کافران عذابی دردناک است)؛ یعنی عذاب دردناک در روزی برای آنان خواهد بود که خداوند همگیشان را برمیانگیزد، و آن، روز حساب و پاداش است؛ پس آنان را از حقیقتِ تمام کارهایی که در دنیا انجام دادهاند باخبر میسازد.
و سخن خدای متعال که: « أَحْصٰاهُ اللّٰهُ وَ نَسُوهُ » (خداوند آن را به شمارش درآورده و خودشان فراموشش کردهاند)؛ «احصاء» به معنای احاطه داشتن بر شمار چیزی است، بیآنکه ذرهای از آن از دست برود و از قلم بیفتد. راغب گفته است: «احصاء» به دست آوردن و ثبت چیزی با شمارش است؛ گفته میشود: «أحصيت كذا» (آن را شمردم). ریشهٔ این واژه از لفظ «حصیٰ» (ریگ) گرفته شده، و کاربردش در این معنا از آن روست که عربها در شمارش بر ریگها تکیه میکردند، همانگونه که ما در شمارش بر انگشتان تکیه میکنیم. (پایان سخن راغب).
و سخن او که: « وَ اللّٰهُ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ » (و خدا بر همهچیز گواه و حاضر است)، دلیلی است بر جملهٔ « أَحْصٰاهُ اللّٰهُ » (خداوند آن را به شمارش درآورده است)؛ و تفسیرِ گواهی و حضور خداوند بر همهچیز، در پایان سورهٔ حم سجده (فصلت) گذشت.
(بحث روایی)
در کتاب «الدر المنثور»، ابنماجه، ابنابیحاتم، حاکم (که روایت را صحیح دانسته)، ابنمردویه و بیهقی از عایشه روایت کردهاند که گفت: «بزرگ و پربرکت است خدایی که شنواییاش همهچیز را فراگرفته است! من سخنان خَوله دختر ثَعلَبه را میشنیدم، گرچه پارهای از آن بر من پوشیده میماند؛ او نزد پیامبر خدا (ص) از دست شوهرش شکایت میکرد و میگفت: ای پیامبر خدا، او روزگار جوانیام را تباه ساخت و برایش بارها فرزند آوردم، تا اینکه سنم بالا رفت و فرزنداوریام پایان یافت، آنگاه مرا ظِهار کرد (رسمی در جاهلیت که مرد به زن میگفت: «تو چون پشت مادرم بر من حرامی» تا بدون طلاق، همخوابگی بر او حرام شود)! بارالها، من تنها به درگاه تو شکوه میکنم! خوله هنوز از جای خود برنخاسته بود که جبرئیل با این آیات فرود آمد: « قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِي تُجٰادِلُكَ فِي زَوْجِهٰا » (خداوند قطعاً گفتار زنی را که دربارهٔ شوهرش با تو گفتگو و مجادله میکرد شنید)؛ و آن شوهر، اَوس بن صامت بود».
میگویم: روایات در این معنا از طرق اهل سنت بسیار زیاد است؛ و در نام آن زن و نام پدرش، و نیز نام شوهرش و نام پدر شوهرش اختلاف کردهاند، اما مشهورتر و شناختهشدهتر آن است که نام او خَوله دختر ثَعلَبه و نام شوهرش اَوس بن صامت انصاری بوده است. علی بن ابراهیم قمی نیز خلاصهای از این داستان را در روایتی آورده، و روایتی دیگر هم دارد که بهزودی پیش رویتان قرار خواهد گرفت.
و در «مجمع البیان» دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ الَّذِينَ يُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ-ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا » (و کسانی که زنانشان را ظِهار میکنند، سپس از آنچه گفتهاند بازمیگردند) آمده است: اما آنچه امامان هدایت از خاندان محمد (ع) بر آن رفتهاند، این است که مقصود از «بازگشت»، ارادهٔ آمیزش و شکستنِ همان سخنی است که مرد بر زبان آورده بود؛ چراکه آمیزش برای او جایز نیست مگر پس از پرداخت کفاره، و اثر سخن نخست او نیز باطل نمیشود مگر پس از دادن کفاره.
و در تفسیر قمی آمده است: علی بن حسین برای ما نقل کرد که محمد بن ابیعبدالله، از حسن بن محبوب، از ابیولّاد، از حُمران روایت کرد که امام باقر (ع) فرمود: زنی از زنان مسلمان نزد پیامبر (ص) آمد و گفت: ای پیامبر خدا، فلانی شوهر من است؛ برای او بارها فرزند آوردم و در کار دنیا و آخرتش یاورش بودم، و او ناپسندی از من ندید؛ با این حال از دست او نزد شما شکایت میآورم. پیامبر فرمود: دربارهٔ چه چیزی از او شکایت داری؟ گفت: او به من گفته است: «أنت علي حرام كظهر أمي» (تو بر من حرامی همانند پشت مادرم)، و مرا از خانهام بیرون رانده است؛ پس به کارم رسیدگی کن. پیامبر خدا (ص) به او فرمود: خدای تبارک و تعالی هنوز حکمی مکتوب فرو نفرستاده است تا بر پایهٔ آن میان تو و شوهرت داوری کنم، و من نیز خوش ندارم از کسانی باشم که از پیش خود تکلف میورزند (و بدون حکم الهی سخن میگویند). آن زن شروع به گریستن کرد و رنج خود را به درگاه خدای عز و جل و نزد پیامبر خدا (ص) شکوه نمود و بازگشت.
امام (ع) فرمود: پس خدای تبارک و تعالی گفتگوی آن زن با پیامبر خدا (ص) دربارهٔ شوهرش و شکایتی را که نزد او برده بود شنید، و خداوند در این باره این بخش از قرآن را فرو فرستاد: «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ، قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِي تُجٰادِلُكَ فِي» (به نام خداوند بخشندهٔ مهربان؛ قطعاً خدا سخن آن زنی را شنید که با تو مجادله میکرد، پیرامونِ) «زَوْجِهٰا» (شوهرش).
تا این سخنِ خدای متعال: «وَ إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» (و بهراستی خداوند بسیار بخشنده و آمرزنده است).
امام (ع) فرمود: پس پیامبر خدا (ص) در پی آن زن فرستاد و او آمد؛ پیامبر به او فرمود: شوهرت را بیاور. زن او را آورد و پیامبر به شوهر فرمود: آیا به این همسرت گفتهای: «أنتِ حرامٌ عليَّ كظهرِ أمي» (تو بر من حرامی همچون پشت مادرم)؟ مرد گفت: آری، چنین سخنی به او گفتهام. پیامبر خدا (ص) به او فرمود: خدای تبارک و تعالی دربارهٔ تو و همسرت آیاتی از قرآن نازل کرده است؛ و تلاوت فرمود: « بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ- قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِي تُجٰادِلُكَ -إلي قوله- إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ » (به نام خداوند بخشندهٔ مهربان؛ قطعاً خدا سخن آن زنی را که با تو گفتگو میکرد شنید... تا آنجا که میفرماید: همانا خدا بسیار بخشنده و آمرزنده است)؛ پس همسرت را در کنار خود گیر (و به زندگی مشترک بازگردان)، چراکه تو سخنی ناپسند و باطل گفتهای، ولی خداوند از تو درگذشت و تو را آمرزید؛ و دیگر چنین سخنی مگوی.
[امام علیهالسلام] فرمود: پس آن مرد در حالی که از آنچه به همسرش گفته بود پشیمان بود بازگشت، و خداوند عزوجل پس از آن، این کار را برای مؤمنان ناپسند داشت و خداوند نازل فرمود: « اَلَّذِينَ يُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا » (کسانی که همسرانشان را ظهار میکنند، سپس از آنچه گفتهاند بازمیگردند)، یعنی از آنچه آن مرد به همسرش گفت: «أنت علي كظهر أمي» (تو بر من مانند پشت مادرم هستی).
فرمود: پس هر کس پس از آنکه خداوند آن مرد نخستین را بخشید و بر او آمرزش آورد، این سخن را بر زبان آورد، بر عهدهٔ اوست: « فَتَحْرِيرُ رَقَبَهٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا » (آزاد کردن بندهای پیش از آنکه با یکدیگر تماس گیرند)؛ یعنی همخوابگی و آمیزش با او؛ « ذٰلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ- فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ شَهْرَيْنِ مُتَتٰابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا-فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعٰامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً » (این پندی است که بدان داده میشوید و خدا به آنچه میکنید آگاه است؛ پس هر کس [بندهای] نیافت، روزهٔ دو ماه پیدرپی پیش از آنکه با یکدیگر تماس گیرند بر اوست، و هر کس نتوانست، خوراک دادن به شصت بینوا بر عهدهٔ اوست). فرمود: پس خداوند مجازات کسی را که پس از این نهی ظهار کند، چنین قرار داد. سپس فرمود: « ذٰلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ » (این برای آن است که به خدا و پیامبرش ایمان آورید، و اینها مرزهای الهی است). فرمود:
«این، حدّ [و حکم] ظهار است». (پایان حدیث).
میگویم: این آیه با سیاقی که دارد و بهویژه آنچه در پایانش از یادکرد عفو و مغفرت آمده است، بر داستانی که در این روایت آمده بیشتر انطباق دارد، و از نظر سند نیز اشکالی ندارد؛ جز آنکه با ظاهر این فرمودهٔ آیه سازگار نیست: « اَلَّذِينَ يُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا » (کسانی که همسرانشان را ظهار میکنند سپس از آنچه گفتهاند بازمیگردند).
[سورهٔ مجادله (۵۸): آیههای ۷ تا ۱۳]
اشاره
أَلَمۡ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۖ مَا يَكُونُ مِن نَّجۡوَىٰ ثَلَٰثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمۡ وَلَا خَمۡسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمۡ وَلَآ أَدۡنَىٰ مِن ذَٰلِكَ وَلَآ أَكۡثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمۡ أَيۡنَ مَا كَانُواْۖ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُواْ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٌ
آیا ندانستهای که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است میداند؟ هیچ گفتوگوی پنهانیِ سه نفری نیست مگر اینکه او چهارمینِ آنهاست، و نه پنج نفری مگر اینکه او ششمینِ آنهاست، و نه کمتر از آن و نه بیشتر، مگر اینکه او هر جا باشند با آنهاست؛ سپس روز قیامت آنان را به آنچه انجام دادهاند آگاه میسازد؛ بیگمان خداوند به هر چیزی داناست.
أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ نُهُواْ عَنِ ٱلنَّجۡوَىٰ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُواْ عَنۡهُ وَيَتَنَٰجَوۡنَ بِٱلۡإِثۡمِ وَٱلۡعُدۡوَٰنِ وَمَعۡصِيَتِ ٱلرَّسُولِۖ وَإِذَا جَآءُوكَ حَيَّوۡكَ بِمَا لَمۡ يُحَيِّكَ بِهِ ٱللَّهُ وَيَقُولُونَ فِيٓ أَنفُسِهِمۡ لَوۡلَا يُعَذِّبُنَا ٱللَّهُ بِمَا نَقُولُۚ حَسۡبُهُمۡ جَهَنَّمُ يَصۡلَوۡنَهَاۖ فَبِئۡسَ ٱلۡمَصِيرُ
آیا ننگریستهای به کسانی که از نجوا و درگوشی سخن گفتن منع شدند، سپس به آنچه از آن نهی شده بودند بازمیگردند و به گناه و ستم و نافرمانی پیامبر پنهانی با هم سخن میگویند؟ و چون نزد تو میآیند، تو را بدانچه خدا با آن درود و تهنیتت نگفته درود میگویند، و در دلهای خود میگویند: «چرا خدا ما را به آنچه میگوییم عذاب نمیکند؟» جهنم برای آنان بس است، در آن درمیآیند و چه بد جایگاهی است!
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا تَنَٰجَيۡتُمۡ فَلَا تَتَنَٰجَوۡاْ بِٱلۡإِثۡمِ وَٱلۡعُدۡوَٰنِ وَمَعۡصِيَتِ ٱلرَّسُولِ وَتَنَٰجَوۡاْ بِٱلۡبِرِّ وَٱلتَّقۡوَىٰۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِيٓ إِلَيۡهِ تُحۡشَرُونَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون با یکدیگر درگوشی سخن میگویید، به گناه و دشمنی و نافرمانی پیامبر نجوا نکنید، بلکه به نیکی و پرهیزگاری نجوا کنید و از خدایی که به سوی او گرد آورده میشوید پروا بدارید.
إِنَّمَا ٱلنَّجۡوَىٰ مِنَ ٱلشَّيۡطَٰنِ لِيَحۡزُنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَيۡسَ بِضَآرِّهِمۡ شَيۡـًٔا إِلَّا بِإِذۡنِ ٱللَّهِۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ
جز این نیست که گفتوگوی پنهانیِ [ناشایست] از جانب شیطان است تا کسانی را که ایمان آوردهاند اندوهگین سازد، در حالی که هیچ آسیبی به آنان نمیرساند مگر به اذن خدا؛ و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا قِيلَ لَكُمۡ تَفَسَّحُواْ فِي ٱلۡمَجَٰلِسِ فَٱفۡسَحُواْ يَفۡسَحِ ٱللَّهُ لَكُمۡۖ وَإِذَا قِيلَ ٱنشُزُواْ فَٱنشُزُواْ يَرۡفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡعِلۡمَ دَرَجَٰتٖۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعۡمَلُونَ خَبِيرٞ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که به شما گفته میشود «در مجالس جا باز کنید»، پس جا باز کنید تا خدا برای شما گشایش دهد؛ و هنگامی که گفته میشود «برخیزید»، برخیزید تا خداوند کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که دانش به آنان داده شده درجات والایی ببخشد، و خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا نَٰجَيۡتُمُ ٱلرَّسُولَ فَقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيۡ نَجۡوَىٰكُمۡ صَدَقَةٗۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ لَّكُمۡ وَأَطۡهَرُۚ فَإِن لَّمۡ تَجِدُواْ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٌ
ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه خواستید با پیامبر درگوشی سخن بگویید، پیش از نجوای خود صدقهای بدهید؛ این برای شما بهتر و پاکیزهتر است؛ پس اگر نیافتید، بیگمان خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.
ءَأَشۡفَقۡتُمۡ أَن تُقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيۡ نَجۡوَىٰكُمۡ صَدَقَٰتٖۚ فَإِذۡ لَمۡ تَفۡعَلُواْ وَتَابَ ٱللَّهُ عَلَيۡكُمۡ فَأَقِيمُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُواْ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥۚ وَٱللَّهُ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ
آیا ترسیدید از اینکه پیش از گفتوگوی محرمانهٔ خود صدقههایی بپردازید؟ حال که این کار را نکردید و خدا هم توبهٔ شما را پذیرفت، پس نماز را برپا دارید و زکات بدهید و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید؛ و خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.
(بیان)
آیاتی دربارهٔ نجوای محرمانه و برخی از آداب همنشینی در مجالس.
خدای متعال میفرماید: « أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ » (آیا ندانستهای که خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است میداند؟). استفهام در اینجا انکاری است (پرسشی برای یادآوری امری قطعی و ردّ خلاف آن)، و مقصود از «دیدن» (رؤیت)، بهصورت استعاره، همان علم یقینی است. این جمله مقدمهای است که با آن، دلیلِ سخنِ پس از خود بیان میشود؛ یعنی همراه بودنِ خدای متعال با اهل نجوا و آگاهیِ کاملش از گفتوگوی پنهانیِ آنان.
خدای متعال میفرماید: « مٰا يَكُونُ مِنْ نَجْويٰ ثَلاٰثَهٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَهٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ » (هیچ گفتوگوی پنهانیای میان سه تن نیست مگر اینکه او چهارمین آنهاست، و نه میان پنج تن مگر اینکه او ششمین آنهاست) تا پایان آیه. «نجوا» مصدری است به معنای تناجی، یعنی رازگویی و پنهانی سخن گفتن؛ و ضمیرهای مفرد به خدای پاک و منزه بازمیگردد. مقصود از « رٰابِعُهُمْ » و « سٰادِسُهُمْ »، این است که او با شریکبودن در علم به آنچه دربارهاش پنهانی سخن میگویند و با همراهی با آنان در آگاهی از رازشان، آن سه تن را به چهار تن و آن پنج تن را به شش تن میرساند؛ چنانکه قراین پیرامون این کلام نیز بر این معنا گواهی میدهد: هم از سخن ابتدای آیه که میفرماید: « أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يَعْلَمُ » (آیا ندانستهای که خدا میداند...) و هم از پایان آن که میفرماید: « إِنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ » (بیگمان خدا به هر چیزی داناست).
و فرمودهٔ او: « وَ لاٰ أَدْنيٰ مِنْ ذٰلِكَ وَ لاٰ أَكْثَرَ » یعنی نه کمتر از این شمارِ یادشده و نه بیشتر از آن؛ و با این دو کلمه، کلامْ شمارِ اهل نجوا را به هر تعدادی که باشد در بر میگیرد؛ کمتر از آن، یعنی کمتر از سه تن که دو تن است و کمتر از پنج تن که چهار تن است؛ و بیشتر از آن، یعنی بیشتر از پنج تن که شش تن و بالاتر از آن را شامل میشود.
از لطافتهای سیاق آیه این است که مراتبِ اعدادِ یادشده (سه، چهار، پنج و شش) بدون هیچ تکراری در پیِ هم آمدهاند؛ از این رو نفرموده است: «از نجوای سه تن نیست مگر اینکه او چهارمین آنهاست، و نه چهار تن مگر اینکه او پنجمین آنهاست» و به همین ترتیب تا آخر.
و فرمودهٔ او: « إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مٰا كٰانُوا » (مگر اینکه او هر کجا که باشند با آنان است)، مقصود از آن، همراهی از جهت علم به همان چیزی است که پنهانی دربارهاش سخن میگویند، و مشارکت با آنان در این آگاهی است.
از این بیان روشن میشود که مقصود از اینکه خدای متعال چهارمینِ آن سه نجویکننده و ششمینِ آن پنج نجویکننده است، همراهی او با ایشان در علم و شریکبودنش در آگاهی از رازی است که پوشیده میدارند، نه اینکه همانندِ آنان باشد و با آنان شمارش را کامل کند؛ چرا که هر یک از آنها شخصی واحد و جسمانی است که با پیوستن به فردی چون خود، شمارِ دو تن و با دو فرد چون خود، شمارِ سه تن شکل میگیرد؛ در حالی که خدای پاک و منزه از جسمانیت پیراسته و از مادیت مبرّا است.
زیرا مقتضای سیاق آن است که مستثنا از عبارتِ « مٰا يَكُونُ مِنْ نَجْويٰ »، معنایی یگانه است؛ و آن اینکه هیچ نجوایی بر خدا پوشیده نمیماند. از این رو، تعبیرهای « إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ » (مگر اینکه او چهارمین آنهاست) و « إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ » (مگر اینکه او ششمین آنهاست) در معنای همان فرمودهٔ اوست که: « إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ » (مگر اینکه او با آنهاست)؛ و آن، همراهیِ علمی است؛ یعنی او در علم با آنان شریک و همگام است، یا همراهیِ وجودی است؛ بدین معنا که هرگاه گروهی در حال نجوا فرض شوند، خدای پاک و منزه در آنجا شنوا و دانا حاضر است.
و در فرمودهٔ او: « أَيْنَ مٰا كٰانُوا » (هر کجا که باشند)، تعمیمی از جهت مکان آمده است؛ زیرا از آنجا که همراهیِ خدای متعال با آنان از جهت علم است نه همنشینیِ جسمانی، با تفاوت مکانها در دوری و نزدیکی، این حقیقت دگرگون نمیشود و تفاوت نمیکند؛ پس هیچ مکانی از خدای پاک و منزه خالی نیست و او در مکانی هم قرار ندارد.
از آنچه گذشت همچنین روشن میشود که دلالت آیه بر همراهیِ خدای متعال با نجواکنندگان و چهارمیِ آن سه تن و ششمیِ آن پنج تن بودن، با آنچه پیشتر بهتفصیل در ذیل کلام خدای متعال: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَهٍ» (مائده: ۷۳) گذشت منافاتی ندارد؛ مبنی بر اینکه یگانگیِ خدای متعال، عددی نیست، بلکه یگانگیِ احدی (یکتاییِ ناب و بیمانند) است که با آن فرضِ هر دومی در کنار او ناممکن است. پس مقصود از همراهیِ او با آنان و چهارمیِ آن سه تن و ششمیِ آن پنج تن بودنش این است که او به آنچه با هم نجوا میکنند آگاه است و هر چه را از دیگران پنهان میدارند، برای او کاملاً آشکار و نمایان است؛ نه اینکه وجودی محدود و شمارشپذیر داشته باشد تا بتوان برایش دومی و سومی و مانند آن فرض کرد.
و کلام خدای متعال: «ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ» یعنی سپس در روز قیامت آنان را از حقیقتِ کرداری که انجام دادهاند، از جمله نجوا و سخنانِ درگوشیشان، باخبر میسازد.
و کلام خدا: « إِنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ » (همانا خدا به هر چیزی داناست) دلیلی برای عبارت « ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ » (سپس باخبرشان میسازد) و تأکیدی بر همان سخنِ پیشین دربارهٔ آگاهیِ او از آنچه در آسمانها و زمین است و همراهیاش با نجواکنندگان است.
این آیه زمینهچینی و مقدمهای شایسته برای مضمونِ آیات بعدی به شمار میرود و پایانِ آن نیز لحنی تند دارد که با نکوهش و تهدیدِ موجود در آیات بعد مرتبط است.
خدای متعال میفرماید: « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْويٰ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ » (آیا ندیدی کسانی را که از نجوا نهی شدند، سپس به آنچه از آن نهی شده بودند بازمیگردند...). سیاقِ آیات نشان میدهد که گروهی از منافقان و بیماردلانِ اهلِ ایمان، برای ستیز با پیامبر (ص) و مؤمنان، نجوا را در میان خود رواج داده بودند و دربارهٔ گناه و ستم و نافرمانی از رسول با یکدیگر درگوشی سخن میگفتند تا مؤمنان را بیازارند و اندوهگین سازند، و بر این کار اصرار میورزیدند و با هیچ نهی و منعی دست برنمیداشتند؛ ازاینرو این آیات نازل شد.
پس عبارت « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْويٰ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ » نکوهش و سرزنشی غیابی برای آنان است؛ و خداوند شخص پیامبر (ص) را مخاطب ساخته و مستقیماً خودِ آنان را خطاب نکرده است، تا کارشان را بهشدت ناچیز و بیارزش بشمارد و آنان را دور نگه دارد، از شرف و منزلتِ همکلامی و مورد خطاب قرار گرفتن.
و معنا چنین است: آیا ننگریستی به کسانی که از سخنِ درگوشی میان خود دربارهٔ آنچه مؤمنان را غمگین و نگران میسازد نهی شدند، سپس بار دیگر و پیاپی به همان نجوایی که از آن منع شده بودند بازمیگردند؟ در تعبیرِ « يَعُودُونَ » (بازمیگردند) دلالت بر استمرار و تکرار است؛ و اینکه بهجای ضمیرِ نجوا و گفتنِ «یعُودون إلیها» (به آن بازمیگردند)، از موصول و صله استفاده شده و فرموده است: « يَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ » (به آنچه از آن نهی شده بودند بازمیگردند)، برای نشان دادنِ دلیلِ نکوهش و سرزنش و زشتیِ این بازگشت است، زیرا آن کار چیزی است که پیشتر صریحاً از آن منع شده بودند.
و کلام خدا: « يَتَنٰاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِيَهِ الرَّسُولِ » (دربارهٔ گناه و دشمنی و نافرمانی از پیامبر با هم نجوا میکنند)؛ مقایسه و تقابلِ میان این سه امر:
گناه (اثم)، ستم (عدوان) و نافرمانی از پیامبر، بیانگر این است که مقصود از «اثم»، کاری است که اثر بدِ آن از خودِ انجامدهندهاش فراتر نمیرود؛ مانند شرابخواری، قماربازی و ترک نماز که از گناهانِ مربوط به حقالله هستند؛ و مقصود از «عدوان»، کاری است که در آن دستدرازی و ستم به دیگران است و مردم از آن آسیب و آزار میبینند و از گناهان مربوط به حقالناس است؛ و هر دو دسته، یعنی اثم و عدوان، از مصادیق نافرمانیِ خدا به شمار میروند؛ و مقصود از «معصیه الرسول» (نافرمانی از پیامبر)، مخالفت با او در اموری است که ذاتاً جایز بودهاند و امر و نهیِ مستقیمی از سوی خدا دربارهشان نبوده، ولی پیامبر (ص) به مقتضای ولایتی که بر ادارهٔ امور امت دارد و اینکه نسبت به مؤمنان از خودِ آنان سزاوارتر است، برای مصلحت امت به آن امر فرموده یا از آن بازداشته است؛ همانند اینکه آنان را از نجوا نهی فرمود، حتی اگر خودِ آن نجوا دربردارندهٔ گناهی نمیبود.
عبارتِ پیشین یعنی « اَلَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْويٰ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ » نکوهش و سرزنشی برای آنان بر اصلِ نجواکردنشان بود، از این جهت که از آن منع شده بودند، فارغ از اینکه نجوایشان دربارهٔ گناه باشد یا غیر آن؛
و این فراز، یعنی کلام خدا: « وَ يَتَنٰاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِيَهِ الرَّسُولِ »، نکوهش و توبیخِ آنان بهخاطر انواعی از گناهان است که نجوایشان دربردارد؛ و این گروه همان منافقان و بیماردلانی بودند که بسیار درگوشی سخن میگفتند تا مؤمنان به سبب آن غصهدار، اندوهگین و آزردهخاطر شوند.
برخی گفتهاند: منافقان و یهودیان با یکدیگر نجوا (گفتوگوی درگوشی و پنهانی) میکردند تا مؤمنان را اندوهگین سازند، در میانشان ترس و وحشت بیفکنند و ارادهشان را سست کنند؛ اما شمول این سخنِ خدای متعال که « اَلَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْويٰ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ » (کسانی که از نجوا نهی شدند، سپس به آنچه از آن نهی شده بودند بازمیگردند) نسبت به یهودیان، پنهان و نامشخص است.
و این کلام خدای متعال که: « وَ إِذٰا جٰاؤُكَ حَيَّوْكَ بِمٰا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللّٰهُ » (و چون نزد تو میآیند، با درودی به تو تحیت میگویند که خدا بدان به تو تحیت نگفته است)؛ چراکه خداوند به پیامبر با سلام درود فرستاده و آن را برایش درودی پربرکت و پاکیزه از جانب خدا مقرر داشته است، اما آنان با چیزی جز آن به وی درود میگفتند. مفسران گفتهاند: اینان همان یهودیان بودند که هرگاه نزد پیامبر (ص) میآمدند میگفتند: «السَّامُ عَلَيْكَ» ــ و سام به معنای مرگ است ــ در حالی که چنان وانمود میکردند که میگویند: «السَّلَامُ عَلَيْكَ»؛ ولی این سخن خالی از اشکال نیست؛ زیرا ضمیر در « جٰاؤُكَ » (نزد تو آمدند) و « حَيَّوْكَ » (به تو تحیت گفتند) به اسم موصول در آیهٔ « اَلَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْويٰ » (کسانی که از نجوا نهی شدند) بازمیگردد، و پیشتر دانستی که شمول این عبارت بر یهودیان نامشخص و دور از ذهن است.
و سخن خدای متعال که: « وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لاٰ يُعَذِّبُنَا اللّٰهُ بِمٰا نَقُولُ » (و در دلهای خود میگویند: چرا خدا ما را به آنچه میگوییم عذاب نمیکند؟) معطوف بر « حَيَّوْكَ » یا جملهٔ حالیه است، و ظاهرش نشان میدهد که این سخن، حدیثِ نفس (گفتوگوی درونی) آنهاست که در دلهایشان پنهان میدارند؛ و این تحضیض (برانگیختن و وادار کردن به کاری) از سرِ طعنه و ریشخند است، در نتیجه از سوی منافقان، انکاری کنایی نسبت به رسالت پیامبر (ص) بهشمار میرود. معنایش این است: آنان بهگونهای به تو درود میگویند که خدا بدان درود نگفته است و با خود میگویند که همین سخن ما ــ و اینکه چرا خدا به سبب آن ما را عذاب نمیکند ــ نشانهٔ آن است که تو فرستادهٔ خدا نیستی؛ زیرا اگر پیامبر او بودی، بیگمان خدا آنان را به سبب این سخنشان عذاب میکرد.
و گفته شده است مراد از سخن خدای متعال: « وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ » (در دلهای خود میگویند)، این است که در میان خودشان به یکدیگر میگویند؛ اما این احتمال دور از ذهن است.
و خداوند این استدلال آنان در گفتارشان را که: « لَوْ لاٰ يُعَذِّبُنَا اللّٰهُ بِمٰا نَقُولُ » (چرا خدا ما را به آنچه میگوییم عذاب نمیکند؟)، با این سخن پاسخ داده است که: « حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ الْمَصِيرُ » (جهنم برایشان بس است؛ در آن میسوزند و چه بد سرانجامی است!). یعنی آنان در نفی عذاب از خود در اشتباهاند؛ چراکه با همان عذابی که برایشان آماده شده کیفر خواهند دید، و آن همان جهنمی است که بدان درمیآیند و سوزش آن را میچشند، و همان عذاب برایشان کافی است.
و گویا چون منافقان و همراهانشان با این نهیها و هشدارهای شدید دست از کار خود برنداشتند، این سخن خدای متعال نازل شد:
«لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَهِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لاٰ يُجٰاوِرُونَكَ فِيهٰا إِلاّٰ قَلِيلاً، مَلْعُونِينَ أَيْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» (اگر منافقان و بیماردلان و شایعهپراکنان در مدینه دست برندارند، حتماً تو را بر ضد آنان برمیانگیزیم؛ سپس جز اندکی در آنجا در مجاورت تو نخواهند ماند؛ در حالی که راندهشدگان از رحمتاند، هرکجا یافته شوند دستگیر گردند و به سختی کشته شوند) (احزاب: ۶۰-۶۱).
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا تَنٰاجَيْتُمْ فَلاٰ تَتَنٰاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِيَهِ الرَّسُولِ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه با یکدیگر نجوا میکنید، به گناه و تجاوز و نافرمانی پیامبر نجوا مکنید...). سیاق آیات بیدلالت بر این نیست که این آیه برای برداشتن ممنوعیت نازل شده است؛ در اینجا مؤمنان مخاطب قرار گرفتهاند و نجوا کردن برایشان مجاز دانسته شده، اما مشروط به آنکه نجوای آنان به گناه و تجاوز و نافرمانی پیامبر نباشد، بلکه نجوا به نیکی و پرهیزکاری باشد. «برّ» (گسترش کار خیر) در برابر «عدوان» (تجاوز) قرار دارد، و «تقوا» (پرهیزکاری) در برابر «اثم» (گناه). سپس خداوند با هشدار به بازگشت و محشور شدن نزد پروردگار و با فرمان به رعایت تقوا به طور مطلق، کلام را تأکید فرمود: « وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ » (و از خدایی که به سوی او گرد آورده میشوید پروا بدارید).
خدای متعال میفرماید: « إِنَّمَا النَّجْويٰ مِنَ الشَّيْطٰانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضٰارِّهِمْ شَيْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ » (جز این نیست که نجوا از سوی شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین سازد، در حالی که جز به اذن خدا هیچ آسیبی به آنان نمیرساند...). بر پایهٔ آنچه از سیاق برمیآید، مراد از نجوا در اینجا همان درگوشی سخن گفتنی است که در آن روزها میان منافقان و بیماردلان رواج داشت؛ و این از وسوسههای شیطان است، زیرا اوست که این کار را در دلهایشان میآراید تا بدین وسیله آنان را اندوهگین کند، دلهایشان را مشوش سازد و چنین وانمود کند که مصیبتی به آنها رسیده و گرفتاری به آنان اصابت کرده است.
سپس خدای پاک و منزه دلهای مؤمنان را آرامش بخشید، با یادآوری اینکه کارها همه به دست خدای پاک و منزه است و شیطان یا نجوای دیگران، جز به اذن خدا هرگز هیچ زیانی به آنان نمیرساند؛ پس باید بر او توکل کنند و از زیانش نهراسند. خدای پاک و منزه در آیهٔ «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» (و هر کس بر خدا توکل کند، او برایش بس است) (طلاق: ۳) تصریح فرموده که هرکس به او توکل کند، او را کفایت میکند؛ و مؤمنان را بر توکل برانگیخت با این بیان که توکل از لوازم ایمانِ شخص مؤمن است؛ پس اگر ایمان دارند، باید بر او توکل کنند که او برایشان کافی است.
و این، معنای همین کلام الهی است: « وَ لَيْسَ بِضٰارِّهِمْ شَيْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ عَلَي اللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ » (و جز به اذن خدا هیچ زیانی به آنان نمیرساند، و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند).
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللّٰهُ لَكُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه به شما گفته شد در مجالس جا باز کنید، پس جا باز کنید تا خدا برای شما گشایش دهد...). «تَفَسُّح» و همچنین «فَسح» به معنای وسعتدادن و گشودنِ جاست. «مجالس» جمع مجلس و اسم مکان است؛ و گشایش دادن در مجلس به این است که شخصِ نشسته جا باز کند تا برای دیگران نیز جا باشد؛ و گشایشدادنِ خدا برای او این است که در بهشت به او وسعت ببخشد.
این آیه یکی از آداب همنشینی را در بر دارد، و از سیاق آن برمیآید که مسلمانان در مجلس پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) حاضر میشدند و چنان فشرده و متراکم مینشستند که برای دیگر واردشدگان جایی برای نشستن باقی نمیماند؛ از این رو با این فرموده ادب شدند که:
« إِذٰا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا » (هرگاه به شما گفته شد جا باز کنید...). هرچند شأن نزولِ آیه دربارهٔ مجلس پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بوده، ولی حکم آن همگانی است.
معنای آیه این است: ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه به شما گفته شد در مجالس جا باز کنید تا جا برای دیگران نیز همراه شما فراهم شود، پس جا باز کنید تا خدا هم در بهشت برای شما گشایش آورد.
و این سخن پروردگار: « وَ إِذٰا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا » (و هنگامی که گفته شود برخیزید، پس برخیزید)، ادب دیگری را در بر دارد. «نُشوز» — چنانکه گفتهاند — به معنای برخاستن و کناررفتن از چیزی است؛ و نشوز از مجلس این است که انسان از جای خود برخیزد تا دیگری به نشانهٔ بزرگداشت و فروتنی در برابر فضل و کمالش در آن بنشیند.
معنای آن چنین است: و هرگاه به شما گفته شد برخیزید تا کسی که در دانش یا تقوا از شما برتر است به جای شما بنشیند، پس برخیزید.
و این کلام الهی: « يَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ » (خداوند کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که به آنان دانش داده شده است، درجاتی بالا میبرد)، شکی نیست که لازمهٔ بالا بردن درجهٔ بندهای از بندگان توسط خدای متعال، فزونیِ نزدیکیِ او به پروردگار است؛ و این، نشانهای عقلی است بر اینکه مراد از کسانی که به آنان دانش داده شده، همان دانشمندانِ باایماناند. از این رو آیه نشان میدهد که مؤمنان دو گروهاند:
مؤمن، و مؤمنِ دانشمند؛ و مؤمن دانشمند برتر است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ» (آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابرند؟) (زمر: ۹).
از این نکته روشن میشود که چندین درجه بالارفتن که در آیه آمده، ویژهٔ اهل علم است؛ و برای دیگر مؤمنان تنها یک درجه بالارفتن باقی میماند. به این ترتیب، معنا در تقدیر چنین است: «خداوند مؤمنان را یک درجه بالا میبرد، و از میان شما به کسانی که دانش داده شده است، چندین درجه رفعت میبخشد».
در این آیه، بزرگداشتِ جایگاه دانشمندان و والاییِ مقام آنان کاملاً آشکار است؛ و این حکم در پایان آیه با این فرمودهٔ الهی تأکید شده است: « وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ » (و خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است).
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقَهً » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه با پیامبر نجوای خصوصی میکنید، پیش از نجوایتان صدقهای بدهید...) تا آخر؛ یعنی هرگاه خواستید با پیامبر رازگویی و گفتوگوی محرمانه کنید، پیش از آن صدقه بدهید.
و فرمودهٔ او: « ذٰلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ » (این برای شما بهتر و پاکیزهتر است)، علّتِ این قانونگذاری را بیان میکند؛ مانند این سخن خداوند: «وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ» (و اینکه روزه بگیرید برای شما بهتر است) (بقره: ۱۸۴). تردیدی نیست که مقصود از بهتر و پاکیزهتر بودن برای آنان، این است که برای جانهایشان بهتر و برای دلهایشان پاکیزهتر است. و چه بسا علّتِ آن این باشد که توانگران در میان مؤمنان، با پیامبر (ص) بسیار نجوا میکردند و بدین وسیله نوعی نزدیکی و پیوند ویژه با ایشان را نشان میدادند، و تهیدستان از این موضوع اندوهگین میشدند و دلهایشان میشکست. ازاینرو دستور داده شد که پیش از نجوای خود به فقیرانشان صدقه دهند؛ زیرا در صدقه دادن، پیوندِ جانها، برانگیختنِ مهر و دلسوزی و دوستی، و پیوستگیِ دلها همراه با فروکش کردنِ خشم و کینه نهفته است.
و در واژهٔ « ذٰلِكَ » (آن)، التفات (رویکرد سخن) به خطاب پیامبر (ص) در میان دو خطاب به مؤمنان است، و در آن بزرگداشتی لطیف برای آن حضرت (ص) نهفته است؛ زیرا حکم صدقه به گفتوگوی محرمانه با ایشان پیوند دارد، و التفات به ایشان در کلامی که به خودِ آن حضرت برمیگردد، نشانهٔ عنایت و توجّه افزونتر به ایشان است.
و فرمودهٔ خداوند: « فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ » (پس اگر نیافتید، همانا خداوند آمرزنده و مهربان است)، یعنی اگر چیزی نیافتید که صدقه بدهید، پیشکش کردنِ آن بر شما واجب نیست، و خداوند به شما اجازهٔ نجوا داده و از شما درگذشته است، چراکه او آمرزنده و مهربان است.
عبارتِ « فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ » (همانا خداوند آمرزنده و مهربان است)، از بابِ نهادن سبب به جای مسبَّب (بیانِ علّت به جای معلول) است.
و در این بیان، دلیلی هست بر اینکه وجوب از ناداران برداشته شده است، چنانکه قرینهای است بر ارادهٔ وجوب در فرمودهٔ خداوند؛
یعنی عبارتِ « فَقَدِّمُوا » (پیشکش کنید...) تا آخر، و اینکه صدقه بر توانگران واجب است.
خدای متعال میفرماید: « أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقٰاتٍ » (آیا ترسیدید که پیش از نجوایتان صدقههایی بپردازید؟...) تا آخر. این آیه، ناسخِ (باطلکنندهٔ) حکمِ صدقهای است که در آیهٔ پیشین یاد شد، و در آن سرزنشی شدید برای یاران پیامبر (ص) و مؤمنان است؛ چراکه آنان از ترسِ بخشیدنِ مال در راه صدقه، نجوا و گفتوگوی محرمانه با پیامبر (ص) را رها کردند، تا آنجا که هیچیک از آنان جز علی (ع) با ایشان نجوا نکرد؛ همانا آن حضرت ده بار با پیامبر نجوا فرمود و هر بار پیش از نجوایش صدقهای پیشکش کرد. سپس این آیه نازل شد و آن حکم را نسخ کرد.
«إشفاق» به معنای ترس و بیم است، و عبارتِ « أَنْ تُقَدِّمُوا » (اینکه پیشکش کنید...) تا آخر، مفعولِ آن است و معنا چنین میشود: «آیا از صدقه دادن و بذل مال برای نجوا ترسیدید؟» این احتمال نیز مطرح شده که مفعولْ محذوف باشد و در تقدیر چنین باشد: «آیا به سبب بذل مال از فقر و تنگدستی ترسیدید؟»
بعضی گفتهاند: جمع بستنِ «صدقات» (صدقهها) به این جهت است که در حقیقت، ترس از پرداختنِ یک صدقه نبوده است؛ زیرا یک بار صدقه دادن مایهٔ فقر شمرده نمیشود، بلکه ترس از تداوم یافتنِ این کار و پیشکش کردنِ صدقههای پیاپی بوده است.
و سخن پروردگار: « فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تٰابَ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاٰهَ وَ آتُوا الزَّكٰاهَ » (پس اکنون که چنین نکردید و خدا توبهٔ شما را پذیرفت، نماز را برپا دارید و زکات بدهید...) تا آخر، یعنی: حال که وظیفهٔ خود را انجام ندادید و خداوند نیز با عفو و آمرزش به شما بازگشت، بر انجام دادنِ دیگر احکام و تکالیف، همچون برپاداشتن نماز و پرداختن زکات، پایدار و استوار باشید.
بنابراین در سخن خداوند: « وَ تٰابَ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ » (و خدا توبهٔ شما را پذیرفت)، دلالتی است بر اینکه کوتاهی در آن کار، گناه و معصیتی از سوی آنان بوده است؛ جز اینکه خدای متعال از آن درگذشت و آنان را آمرزید.
و از اینکه عبارت « فَأَقِيمُوا الصَّلاٰهَ » (پس نماز را برپا دارید...) بر سخنِ « فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا » (پس چون انجام ندادید...) مترتب شده است، معلوم میشود که حکم صدقه دادن پیش از نجوا (گفتوگوی محرمانه) نسخ شده است.
همچنین در عبارت « وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ » (و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید)، با واجب ساختنِ اطاعت مطلق، حکم فرمانبرداری به همهٔ تکالیف تعمیم یافته است؛ و در سخن خداوند: « وَ اللّٰهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ » (و خدا به آنچه میکنید آگاه است)، نوعی تأکید و سختگیری وجود دارد که وجوب اطاعت از خدا و پیامبرش را استوارتر میسازد.
(بحث روایی)
در «مجمع البیان» آمده است: «حمزه» و «رُوَیس» از «یعقوب»، «ينتجون» و دیگر قاریان « يَتَنٰاجَوْنَ » (رازگویی میکنند) خواندهاند؛ و گواه بر قرائت حمزه،
سخن پیامبر (ص) دربارهٔ علی (ع) است؛ آنگاه که برخی از اصحاب به ایشان گفتند: «آیا به دور از ما با او راز میگویی؟» فرمود: «ما أنا انتجيته بل الله انتجاه» (من با او نجوا نکردم، بلکه خداوند با او نجوا کرد).
و در کتاب «الدر المنثور»، احمد، عبد بن حمید، بَزّار، ابن منذر، طبرانی، ابن مَردویه و بیهقی در «شعب الإیمان» با سندی نیکو از ابنعمر روایت کردهاند که یهودیان به پیامبر خدا (ص) میگفتند:
«سام عليك» (مرگ بر تو باد) و با این سخن قصد دشنام دادن به ایشان را داشتند؛ سپس در دل خود میگفتند: « لَوْ لاٰ يُعَذِّبُنَا اللّٰهُ بِمٰا نَقُولُ » (چرا خدا ما را به آنچه میگوییم عذاب نمیکند؟). پس این آیه نازل شد: « وَ إِذٰا جٰاؤُكَ حَيَّوْكَ بِمٰا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللّٰهُ » (و چون نزد تو میآیند، با درودی به تو خوشآمد میگویند که خدا بدان به تو درود نگفته است).
و در همان کتاب، عبدالرزاق، ابن ابیحاتم و ابن مردویه از ابنعباس دربارهٔ همین آیه آوردهاند که گفت:
منافقان به پیامبر خدا (ص) میگفتند: «سام عليك» (مرگ بر تو باد)؛ پس این آیه نازل شد.
میگویم: این روایت به سبب آنچه پیشتر در تفسیر آیه گذشت، از روایت قبلی باورپذیرتر است؛ و در روایت قمی در تفسیرش آمده است که آنان با گفتن «أنعم صباحا» (بامداد به خیر) و «أنعم مساء» (شامگاه به خیر) به پیامبر درود میگفتند، و این همان درودِ اهل جاهلیت بود.
و در «مجمع البیان» دربارهٔ سخن خدای متعال که میفرماید: « يَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ-وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ » (خداوند کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که دانش یافتهاند، به درجاتی بلندمرتبه میسازد) آمده است:
و همچنین در حدیث آمده است که پیامبر (ص) فرمود: «فضل العالم علي الشهيد درجه،و فضل الشهيد علي العابد درجه،و فضل النبي علي العالم درجه،و فضل القرآن علي سائر الكلام-كفضل الله علي سائر خلقه،و فضل العالم علي سائر الناس كفضلي علي أدناهم» (برتری دانشمند بر شهید یک درجه است، و برتری شهید بر عابد یک درجه، و برتری پیامبر بر دانشمند یک درجه، و برتری قرآن بر دیگر سخنان مانند برتری خدا بر همهٔ آفریدگان اوست، و برتری دانشمند بر دیگر مردم مانند برتری من بر پایینترین مرتبهٔ آنان است)؛ این روایت را جابر بن عبدالله نقل کرده است.
میگویم: پایان این روایت خالی از اشکال نیست؛ زیرا ظاهر بازگشت ضمیر در «أدناهم» به مردم، در نظر گرفتن مراتبی برای مردم است که برخی برتر و برخی میانهاند؛ و اگر برتری دانشمند بر دیگر مردم — که رتبههای برتر نیز در میان آنان هستند — مانند برتری پیامبر بر پایینترین مرتبهٔ مردم باشد، لازم میآید دانشمند از پیامبر برتر شود، و بیاساس بودن این لازمه آشکار است.
مگر آنکه «أدنی» به معنای نزدیکتر باشد و مراد از «أدناهم»، نزدیکترینِ آنان به پیامبر یعنی شخص دانشمند باشد؛ همانطور که از این سخن پیامبر برمیآید: «و فضل النبي علي العالم درجه» (و برتری پیامبر بر دانشمند یک درجه است)؛ در این صورت، معنا چنین میشود که برتری دانشمند بر دیگر مردم، مانند برتری من بر نزدیکترینِ آنان به من، یعنی همان دانشمند است.
در کتاب «الدر المنثور»، سعید بن منصور، ابنراهویه، ابن ابیشیبه، عبد بن حمید، ابن منذر، ابن ابیحاتم، ابن مردویه و حاکم (که روایت را صحیح دانسته) از علی (ع) روایت کردهاند که فرمود: «در کتاب خدا آیهای هست که پیش از من هیچکس به آن عمل نکرد و پس از من نیز کسی به آن عمل نخواهد کرد، و آن آیهٔ نجواست: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَيْتُمُ الرَّسُولَ-فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقَهً » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه با پیامبر گفتوگوی محرمانه میکنید، پیش از گفتوگوی خود صدقهای بپردازید) [مجادله: ۱۲]. من یک دینار داشتم و آن را به ده درهم فروختم؛ پس هر بار که میخواستم با پیامبر (ص) گفتوگوی محرمانه داشته باشم، پیش از نجوای خود یک درهم صدقه میدادم. سپس این حکم نسخ شد و دیگر کسی به آن عمل نکرد؛ پس نازل شد: « أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقٰاتٍ » (آیا ترسیدید از اینکه پیش از گفتوگوی محرمانهٔ خود صدقههایی بپردازید؟) [مجادله: ۱۳] تا پایان آیه».
و در تفسیر قمی، به سند خود از ابوبصیر روایت شده که گفت: از امام باقر (ع) دربارهٔ این سخن خدای عزّوجلّ پرسیدم: « إِذٰا نٰاجَيْتُمُ الرَّسُولَ-فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقَهً » (هرگاه با پیامبر گفتوگوی محرمانه میکنید، پیش از گفتوگوی خود صدقهای بپردازید) [مجادله: ۱۲]. فرمود: علی بن ابیطالب (ع) پیش از نجوای خود صدقهای پرداخت؛ سپس خداوند آن را با این سخن خود نسخ فرمود: « أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقٰاتٍ » (آیا ترسیدید از اینکه پیش از گفتوگوی محرمانهٔ خود صدقههایی بپردازید؟) [مجادله: ۱۳].
میگویم: در این باره روایتهای دیگری نیز از طریق هر دو مذهب (شیعه و اهل سنت) نقل شده است.
سورهٔ مجادله (۵۸)، آیههای ۱۴ تا ۲۲
اشاره
۞ أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ تَوَلَّوۡاْ قَوۡمًا غَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِم مَّا هُم مِّنكُمۡ وَلَا مِنۡهُمۡ وَيَحۡلِفُونَ عَلَى ٱلۡكَذِبِ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ
آیا به کسانی ننگریستهای که با قومی که خدا بر آنان خشم گرفته دوستی کردهاند؟ آنان نه از شمایند و نه از ایشان، و به دروغ سوگند یاد میکنند در حالی که خود میدانند.
أَعَدَّ ٱللَّهُ لَهُمۡ عَذَابٗا شَدِيدًاۖ إِنَّهُمۡ سَآءَ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ
خداوند برای آنان عذابی سخت آماده ساخته است؛ بیگمان، آنچه همواره انجام میدادند بسیار بد است.
ٱتَّخَذُوٓاْ أَيۡمَٰنَهُمۡ جُنَّةٗ فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ فَلَهُمۡ عَذَابٞ مُّهِينٞ
سوگندهای خود را سپری [برای فریب و حفظ جان] قرار دادند و از راه خدا بازداشتند؛ پس برای آنان عذابی خوارکننده خواهد بود.
لَّن تُغۡنِيَ عَنۡهُمۡ أَمۡوَٰلُهُمۡ وَلَآ أَوۡلَٰدُهُم مِّنَ ٱللَّهِ شَيۡـًٔاۚ أُوْلَٰٓئِكَ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِۖ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ
هرگز اموالشان و فرزندانشان چیزی از [عذاب] خدا را از آنان دفع نخواهد کرد؛ آنان اهل آتشاند و در آن جاودان خواهند ماند.
يَوۡمَ يَبۡعَثُهُمُ ٱللَّهُ جَمِيعٗا فَيَحۡلِفُونَ لَهُۥ كَمَا يَحۡلِفُونَ لَكُمۡ وَيَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ عَلَىٰ شَيۡءٍۚ أَلَآ إِنَّهُمۡ هُمُ ٱلۡكَٰذِبُونَ
روزی که خدا همگی آنان را برمیانگیزد، پس همانگونه که برای شما سوگند یاد میکنند، برای او نیز سوگند میخورند و میپندارند که بر پایهای [استوار] هستند؛ آگاه باشید که قطعاً آنان همان دروغگویانند.
ٱسۡتَحۡوَذَ عَلَيۡهِمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ فَأَنسَىٰهُمۡ ذِكۡرَ ٱللَّهِۚ أُوْلَٰٓئِكَ حِزۡبُ ٱلشَّيۡطَٰنِۚ أَلَآ إِنَّ حِزۡبَ ٱلشَّيۡطَٰنِ هُمُ ٱلۡخَٰسِرُونَ
شیطان بر آنان چیره شده و یاد خدا را از یادشان برده است؛ آنان حزب شیطانند؛ آگاه باشید که بیتردید حزب شیطان همان زیانکارانند.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحَآدُّونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ أُوْلَٰٓئِكَ فِي ٱلۡأَذَلِّينَ
بیتردید کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت و ستیز میکنند، در زمرهٔ خوارترین کسانند.
كَتَبَ ٱللَّهُ لَأَغۡلِبَنَّ أَنَا۠ وَرُسُلِيٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٞ
خداوند مقدّر کرده است که: بهیقین من و پیامبرانم پیروز خواهیم شد؛ بیتردید خدا نیرومند و شکستناپذیر است.
لَّا تَجِدُ قَوۡمٗا يُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ يُوَآدُّونَ مَنۡ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوۡ كَانُوٓاْ ءَابَآءَهُمۡ أَوۡ أَبۡنَآءَهُمۡ أَوۡ إِخۡوَٰنَهُمۡ أَوۡ عَشِيرَتَهُمۡۚ أُوْلَٰٓئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلۡإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٖ مِّنۡهُۖ وَيُدۡخِلُهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَاۚ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُۚ أُوْلَٰٓئِكَ حِزۡبُ ٱللَّهِۚ أَلَآ إِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ
هیچ قومی را نمییابی که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشند و در عین حال با کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی میورزند مهر و دوستی داشته باشند، هرچند پدرانشان، پسرانشان، برادرانشان یا خویشاوندانشان باشند. آنان کسانی هستند که [خدا] در دلهایشان ایمان را نگاشته و آنان را با روحی از جانب خود نیرو بخشیده است، و آنان را به بهشتهایی درمیآورد که از زیر [درختان] آنها نهرها جاری است و جاودانه در آن میمانند؛ خدا از آنان خشنود است و آنان نیز از او خشنودند. آنان حزب خدایند؛ آگاه باشید که بیتردید حزب خدا همان رستگارانند.
بیان
این آیات، گروهی از منافقان را یادآور میشود که یهود را به دوستی و ولایت میگیرند و با آنان مهر میورزند، در حالی که اینان با خدا و پیامبرش دشمنی و ستیز دارند؛ [قرآن] آنان را به خاطر این کار نکوهش میکند و به عذاب و تیرهبختی، تهدیدی سخت مینماید؛ و در پایان، به طور قاطع بیان میدارد که ایمان به خدا و روز واپسین، مانع از دوستی و پیوند با هر کسی است که با خدا و پیامبرش مخالفت و ستیزهجویی کند، هر که میخواهد باشد؛ و مؤمنانی را که از دشمنان خدا بیزاری میجویند ستایش میکند و به آنان ایمانی استوار، روحی از جانب خدا، بهشت و خشنودی الهی را نوید میدهد.
خدای متعال میفرماید: « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ » (آیا ندیدی کسانی را که با قومی که خدا بر آنان خشم گرفته، پیوند دوستی بستند؟) تا آخر آیه؛ قومی که مورد خشم الهی قرار گرفتهاند، همان یهودیان هستند؛ خدای متعال میفرماید: «مَنْ لَعَنَهُ اللّٰهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَهَ وَ الْخَنٰازِيرَ وَ عَبَدَ الطّٰاغُوتَ» (کسانی که خدا آنان را لعنت کرده و بر آنان خشم گرفته و از آنان بوزینگان و خوکها و پرستندگان طاغوت پدید آورده است؛ مائده: ۶۰).
و این سخن او: « مٰا هُمْ مِنْكُمْ وَ لاٰ مِنْهُمْ » (نه از شمایند و نه از آنان)؛ ضمیر « عَلَيْهِمْ » به منافقان بازمیگردد و ضمیر « مِنْهُمْ » به یهود؛ و معنایش این است که این منافقان به دلیل سرگردانی میان کفر و ایمان، نه از شما مؤمنان هستند و نه از یهود؛ خدای متعال میفرماید: «مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذٰلِكَ لاٰ إِليٰ هٰؤُلاٰءِ وَ لاٰ إِليٰ هٰؤُلاٰءِ» (میان این دو دودل و سرگردانند، نه با اینانند و نه با آنان؛ نساء: ۱۴۳).
و این وصفِ آنان به اعتبار ظاهر حالشان است؛ اما از نظر حقیقت، آنان به کسانی ملحقند که ولایتشان را پذیرفتهاند؛ خدای متعال میفرماید: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» (و هر کس از شما با آنان دوستی و سرپرستی ورزد، قطعاً از آنان است؛ مائده: ۵۱). بنابراین منافاتی میان این فرمودهٔ خدا: « مٰا هُمْ مِنْكُمْ وَ لاٰ مِنْهُمْ » (نه از شمایند و نه از آنان) و این کلام او: « فَإِنَّهُ مِنْهُمْ » (بیگمان از آنان است) وجود ندارد.
و برخی احتمال دادهاند که ضمیر « عَلَيْهِمْ » به آن قوم، یعنی یهود، و ضمیر « مِنْهُمْ » به موصول [الذین]، یعنی منافقان برگردد؛ و معنا چنین باشد: با یهودیانی پیوند دوستی بستند که نه از شما هستند (در حالی که شما مؤمنید) و نه از خودِ این منافقان، بلکه بیگانگانی هستند که از هر دو گروه جدایند. در این معنا نوعی نکوهش نهفته است، ولی احتمالی دور [از ذهن] است.
و سخن پروردگار: « وَ يَحْلِفُونَ عَلَي الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ » (و به دروغ سوگند یاد میکنند در حالی که خود میدانند)؛ یعنی برای شما به دروغ سوگند میخورند که از شمایَند و مانند شما مؤمن هستند، در حالی که خود میدانند در این سوگندشان دروغگویند.
خدای متعال میفرماید: « أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ عَذٰاباً شَدِيداً إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ » (خداوند برای آنان عذابی سخت آماده کرده است؛ بیگمان بد چیزی است آنچه انجام میدادند). «إعداد» به معنای فراهم ساختن و آماده کردن است، و جملهٔ « إِنَّهُمْ سٰاءَ » علّت این آمادهسازی عذاب را بیان میکند. تعبیر « كٰانُوا يَعْمَلُونَ » نیز دلالت دارد بر اینکه آنان بر کردار بدِ خود پافشاری میکردند و پیوسته بر آن مداومت داشتند.
و معنا چنین است: خداوند به سبب تداومشان بر کردار زشت، عذابی سخت برای آنان آماده کرده است.
خدای متعال میفرماید: « اِتَّخَذُوا أَيْمٰانَهُمْ جُنَّهً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ فَلَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ » (سوگندهای خود را سپری ساختند و [مردم را] از راه خدا بازداشتند؛ پس برای آنان عذابی خوارکننده خواهد بود). «أیمان» جمعِ «یمین» به معنای سوگند است، و «جُنّه» هر پوشش و حفاظی است که با آن از گزند و بدی پیشگیری میشود، مانند سپر. «مُهین» نیز اسم فاعل از اِهانَت و به معنای خوارکننده و رسواکننده است.
معنای آیه این است: آنان سوگندهای خود را سپری قرار دادند تا هرگاه از آنان رفتاری تردیدبرانگیز برای مؤمنان سر زد، با آن سوگندها تهمت و گمانِ بد را از خود دور سازند؛ از این رو هم خود را و هم دیگران را از راه خدا ــ که همان اسلام است ــ بازداشتند. بنابراین به خاطر این کار، برای آنان عذابی خوارکننده و رسواکننده خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَيْئاً أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ » (اموال و فرزندانشان هرگز چیزی از [عذابِ] خدا را از آنان دفع نخواهد کرد؛ آنان اهل آتشند و در آن جاودان خواهند بود). یعنی عاملی که آنان را به این وضعیت (نفاق و دورویی) کشانده، بهرههای زندگی دنیا یعنی اموال و فرزندان است؛ اما آنان برای رهایی از عذابی جاودان نیاز شدیدی دارند که هیچکس جز خدای پاک و منزه نمیتواند آن نیاز را برآورده سازد؛ پس آنان سخت محتاج اویند و اموال و فرزندانشان ذرهای آنان را از او بینیاز نمیکند، پس باید به او ایمان آورند و او را بپرستند.
خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَليٰ شَيْءٍ » (روزی که خداوند همگیِ آنان را برمیانگیزد، پس همانگونه که برای شما سوگند میخورند، برای او نیز سوگند یاد میکنند و میپندارند بر پایهای [استوار] ایستادهاند...). کلمهٔ «يَوْمَ» (روزی که) ظرف زمان است برای جملهٔ پیشین یعنی « أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ عَذٰاباً شَدِيداً » (خداوند برای آنان عذابی سخت آماده کرده است)، یا برای جملهٔ « أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ » (آنان اهل آتشند). و عبارت « فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ » بدین معناست که روز رستاخیز همانطور برای خدا سوگند میخورند که در دنیا برای شما سوگند میخوردند.
پیشتر در تفسیر سخن خدای متعال: «ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا كُنّٰا مُشْرِكِينَ» (انعام: ۲۳) گفتیم که سوگند دروغ آنان در روز قیامت با وجود آشکار بودن حقایق در آن روز، ناشی از آشکار شدن ملکاتِ (ویژگیهای درونیِ پایدار) آنان در آنجاست؛ زیرا آن خصلتها در دنیا در جانشان رسوخ کرده بود. آنان در دنیا به این خو گرفته بودند که با سوگندهای دروغین باطل را به جای حق بنشانند؛ و انسانها همانگونه که زندگی میکنند میمیرند و همانطور که میمیرند برانگیخته میشوند.
از همین قبیل است درخواست آنان در آن روز برای بازگشت به دنیا، بیرون آمدن از دوزخ، ستیزه و مجادلهشان در آتش، و امور دیگری که قرآن کریم از آنها گزارش میدهد؛ در حالی که خود به چشم میبینند که به هیچیک از این خواستهها راهی نیست و آن روز، روزِ پاداش و کیفر است نه روزِ عمل.
اما سخن پروردگار: « وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَليٰ شَيْءٍ » (و میپندارند بر پایهای [استوار] ایستادهاند)؛ یعنی میپندارند بر چیزی استوار تکیه زدهاند که شایستگیِ تکیه کردن و پا بر جا ماندن دارد، به گونهای که میتوانند با رفتارهایی مانند انکار و سوگندِ دروغین، حق را بپوشانند و از آشکار شدن دروغگوییشان جلوگیری کنند.
بنابراین ممکن است این عبارت، قیدی برای « كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ » (همانگونه که برای شما سوگند میخورند) باشد؛ که در این صورت اشاره به حالِ آنان در دنیاست؛ یعنی در دنیا میپندارند سوگندشان برای شما سودی به حالشان دارد و شما را خشنود میسازد. و در این صورت، جملهٔ « أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ الْكٰاذِبُونَ » (هان! بیگمان آنان همان دروغگویانند) داوری قطعیِ خدای متعال دربارهٔ آنان خواهد بود که دروغگویند، و از این رو به هذیانگوییها و یاوههایشان گوش فرا داده نمیشود و به سوگندهایشان اعتنایی نخواهد شد.
و ممکن است [این جمله] قیدی برای « فَيَحْلِفُونَ لَهُ » (برای او سوگند میخورند) باشد، که در این صورت از قبیل آشکار شدن ملکات و خویهای درونی در آن روز خواهد بود، همانطور که اندکی پیش در بیان معنای سوگند خوردنشان گذشت؛ و کلام خدای متعال: « أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ الْكٰاذِبُونَ » (آگاه باشید که آنان همان دروغگویانند) حکمی از سوی او بر دروغگوییِ آنان در روز قیامت یا بهطور مطلق خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِكْرَ اللّٰهِ أُولٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ » (شیطان بر آنان چیره شده و یاد خدا را از یادشان برده است؛ آنان حزب شیطانند؛ بدانید که بیتردید حزب شیطان همان زیانکارانند). «استحواذ» به معنای چیره شدن و غلبه یافتن است، و باقی آیه روشن است.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ » (بیگمان کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی میورزند، آنان در زمرهٔ خوارترین کسانند). این جمله علّت زیانکار بودنِ آنان را بیان میکند؛ یعنی آنان تنها به این سبب زیانکار شدند که با مخالفت و سرکشی، با خدا و پیامبرش دشمنی میکنند و کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی ورزند، در شمار خوارترین آفریدگان خدای متعال خواهند بود.
گفته شده است: آنان از آن رو در زمرهٔ خوارترین کسانند که خواریِ هر یک از دو طرفِ هماورد، به اندازهٔ عزّتِ طرف دیگر است؛ و از آنجا که تمام عزّت از آنِ خداست، برای کسی که با او به دشمنی برخیزد جز خواریِ محض چیزی باقی نمیماند.
خدای متعال میفرماید: « كَتَبَ اللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللّٰهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ » (خدا مقرّر کرده است که قطعاً من و پیامبرانم پیروز خواهیم شد؛ بیتردید خدا نیرومندِ شکستناپذیر است). «کتابت» در اینجا همان قضای حتمی از سوی خدای متعال است.
و ظاهر مطلق آمدنِ «غلبه» (پیروزی) این است که پیروزی از جهت دلیل و برهان، پیروزی از حیث امداد غیبی، و پیروزی از جهت مقتضای ذات و طبیعتِ ایمان به خدا و پیامبرش را در بر میگیرد.
امّا پیروزی از جهت دلیل و برهان: انسان با این سرشت آفریده شده که شایستگیِ دریافت حق و تسلیم در برابر آن را دارد؛ بنابراین اگر حق از همان راهی که با آن مأنوس و آشناست برایش بیان شود، درنگ نمیکند و آن را درمییابد؛ و هنگامی که آن را فهمید، فطرتش به آن اعتراف مینماید و باطنش در برابر آن فروتن میگردد، هرچند در مقام عمل، به پیروی از هوای نفس یا هر مانع دیگری، تسلیم آن نشود.
و امّا پیروزی از حیث امداد غیبی و داوریِ قطعی به سود حق بر باطل: در این باره، انواع عذابهایی که خدای متعال بر تکذیبکنندگانِ امّتهای گذشته فرود آورد بس است؛ مانند قوم نوح، هود، صالح، لوط، شعیب و فرعونیان و دیگرانی که خدای متعال با این کلام خود به آنان اشاره میفرماید: «ثُمَّ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا تَتْرٰا كُلَّ مٰا جٰاءَ أُمَّهً رَسُولُهٰا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنٰا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاٰ يُؤْمِنُونَ» (مؤمنون: ۴۴: «سپس پیامبرانمان را پیاپی فرستادیم؛ هر بار که پیامبرِ امّتی به سویشان آمد، او را تکذیب کردند؛ پس ما نیز آنان را یکی پس از دیگری [به هلاکت] رساندیم و داستانهایی [بر سرِ زبانها] ساختیم؛ پس دور باد گروهی که ایمان نمیآورند!»)؛ و سنّت الهی بر همین روش جاری گشته و یادکردِ اجمالیِ آن در این سخنش آمده است: «وَ لِكُلِّ أُمَّهٍ رَسُولٌ فَإِذٰا جٰاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ» (یونس: ۴۷: «و برای هر امّتی پیامبری است؛ پس چون پیامبرشان بیاید، میانشان به عدالت داوری میشود و بر آنان ستم نمیرود»).
و امّا پیروزی از جهت مقتضای ذات ایمان به خدا و پیامبرش: ایمانِ مؤمن او را به دفاع و پاسداری از حق و ایستادگی در برابر باطل بهطور مطلق فرا میخواند، چرا که او بر این باور است چه [دشمن را] بکشد رستگار است و چه کشته شود رستگار؛ از این رو پایمردیِ او در دفاع، وابسته به هیچ قیدی و محدود به هیچ مرزی نیست. این برخلاف کسی است که نه از حق به خاطر حق بودنش، بلکه برای مقصدی از مقصدهای دنیوی دفاع میکند؛ زیرا او تنها بهخاطر نجات جان خویش دفاع مینماید، پس اگر خود را در آستانهٔ نابودی یا در دل خطری بزرگ ببیند، پشت کرده و میگریزد. بنابراین او تنها به یک شرط و تا یک اندازه دفاع میکند که همان سلامت جان و در آستانهٔ هلاکت قرار نگرفتن است؛ و بدیهی است که اراده و عزمِ بیقید و شرط، بر ارادهٔ مقید چیره میشود، [همان ارادهای که] وابسته به قید و محدود به مرز است؛ و شاهد بر این مدّعا، جنگهای پیامبر خدا (ص) است با آن فتح و پیروزیهایی که در پی داشت؛ هرچند جنگها دستبهدست میشد [و گاهی مسلمانان شکستهای مقطعی میدیدند]، امّا در نهایت جز به پیشروی و چیرگیِ مسلمانان نینجامید.
و فتوحات اسلامی متوقف نشد و یکپارچگیِ مسلمانان چونان قوم سبا از هم نپاشید (و پراکنده نگشتند)، مگر بهسبب تباهیِ نیتهایشان و دگرگون ساختنِ راه و رسمِ تقوا، اخلاص برای خدا و گسترش دین حق، به سوی قدرتطلبی و کشورگشایی؛ « ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَهً أَنْعَمَهٰا عَليٰ قَوْمٍ حَتّٰي يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ » (انفال: ۵۳: «این بدان سبب است که خدا نعمتی را که به قومی ارزانی داشته تغییر نمیدهد مگر آنکه آنچه را در خودشان است تغییر دهند»). و خدا در همان هنگام که دینشان را کامل کرد و آنان را از دشمنشان ایمن ساخت، با آنان شرط فرمود که تنها از او پروا بدارند، آنجا که فرمود: « اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ » (امروز کسانی که کافر شدند از دین شما ناامید گشتند؛ پس از آنان نترسید و از من بترسید).
و در تثبیت این پیروزی، همین بس که خدای متعال در خطاب به مؤمنان میفرماید: «وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» (آلعمران: ۱۳۹؛ «و سست نشوید و غمگین مباشید، و اگر مؤمن باشید شما برترید»).
خدای متعال میفرماید: « لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ » (هیچ قومی را نمییابی که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشند و در عین حال با کسانی که با خدا و رسولش دشمنی و ستیز کردهاند دوستی ورزند، گرچه پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خاندانشان باشند) تا آخر آیه؛ نفیِ یافتنِ قومی با چنین وصفی، کنایه از این است که ایمان راستین به خدا و روز واپسین هرگز با دوستی با کافران ستیزهجو و معاند جمع نمیشود؛ حتی اگر هر سببی از سببهای دوستی چون پیوند پدری، فرزندی، برادری و دیگر پیوندهای خویشاوندی در میان باشد؛ چراکه میان ایمان و دوستی با ستیزهگران ناسازگاری و تضادی است که به سبب آن، این دو با هم جمع نمیشوند.
و روشن شد که این سخن آیه: « وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ » (گرچه پدرانشان باشند) تا آخر، اشاره به همهٔ اسباب و انگیزههای دوستی است؛ و اگر دوستیِ خویشاوندی بهطور خاص ذکر شده، از آن روست که از حیث ثبات و تغییرناپذیری، نیرومندترین سبب دوستی است.
و سخن خدای متعال: « أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ » (آنان کسانیاند که خدا در دلهایشان ایمان را تثبیت کرده است)، اشاره به همان قومی است با همان وصفی که برایشان یاد شد. «کتابت» در اینجا به معنای تثبیت و استوار ساختن است، بدانگونه که نه دگرگون شود و نه از بین برود. ضمیر فاعل به خداوند بازمیگردد و در این عبارت تصریح شده است که آنان بهراستی و به حقیقت مؤمناند.
و سخن خدای متعال: « وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ » (و آنان را با روحی از جانب خود تأیید و تقویت فرمود)؛ «تأیید» به معنای نیرو بخشیدن و تقویت کردن است. ضمیر فاعل در « أَيَّدَهُمْ » به خدای متعال بازمیگردد و ضمیر در «مِنْهُ» نیز به او برمیگردد و «مِنْ» ابتدائیه (نشاندهندهٔ خاستگاه و آغاز) است؛ معنا این است که: «و خداوند آنان را با روحی از نزد خویش نیرو بخشید». برخی نیز گفتهاند ضمیر به «ایمان» بازمیگردد و معنا این است که: «و خداوند آنان را با روحی از جنس ایمان تقویت کرد که دلهایشان بدان زنده میگردد»؛ و این وجه نیز بیاشکال است.
و گفته شده است که مراد از روح، جبرئیل است؛ و گفته شده قرآن است؛ و نیز گفتهاند منظور از آن، دلیل و برهان است؛ اما اینها وجوه ضعیفی هستند که از نظر لفظ، هیچ شاهدی بر آنها نیست.
سپس باید دانست که روح ـ بر پایهٔ معنایی که از آن به ذهن میرسد ـ همان مبدأ و سرچشمهٔ حیات است که توانایی و ادراک از آن سرریز میشود. بنابراین نگهداشتن کلام خدای متعال: « وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ » بر معنای ظاهریاش، این معنا را افاده میکند که مؤمنان، فراتر از روح بشری که میان مؤمن و کافر مشترک است، روحی دیگر دارند که حیاتی دیگر بر آنان افاضه میکند و قدرت و ادراکی نو به همراه دارد؛ و به همین حقیقت اشاره دارد این کلام خدای متعال که میفرماید: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا» (انعام: ۱۲۲؛ «آیا کسی که مرده بود و ما زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه میرود، مانند کسی است که در تاریکیهاست و از آن بیرونآمدنی نیست؟»)، و نیز این سخن او که:
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثيٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاهً طَيِّبَهً» (نحل: ۹۷؛ «هر کس از مرد یا زن کار شایسته کند در حالی که مؤمن باشد، قطعاً او را به حیاتی پاکیزه زنده میداریم»).
و پاکیزگیِ حیاتی که در این آیه آمده، با پاکیزگی اثر آن ملازمت دارد، و آن اثر همان توانایی و ادراکی است که کارهای شایسته از آن دو سرچشمه میگیرد؛ و در آیهٔ سورهٔ انعام که گذشت، از این دو به «نور» تعبیر شده است؛ و مانند آن است این سخن خدای متعال که:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ» (حدید: ۲۸؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا بدارید و به پیامبرش ایمان آورید تا دو سهم از رحمتش به شما عطا کند و برایتان نوری قرار دهد که با آن راه بسپرید»).
و این، حیاتی ویژه و ارجمند است که آثاری خاص خود دارد و همواره با سعادت ابدی انسان همراه است؛ حیاتی فراتر از زندگیِ مشترک میان مؤمن و کافر که آثارش نیز مشترک است. بنابراین، این حیات خاستگاهی ویژه دارد و آن همان «روح ایمان» است که آیه یاد میکند، جدای از روحی که میان مؤمن و کافر مشترک است.
بر این اساس، وجهی ندارد آنچه مفسران گفتهاند که: «مراد از روح، نورِ دل یعنی همان نور دانشی است که آرامش با آن حاصل میشود؛ و نامیدنش به روح از باب مجازِ مُرسل (بهکارگیری واژه در معنایی مرتبط جز شباهت) است، چراکه سببِ حیات پاکیزه و ابدی است؛ یا از باب استعاره است، زیرا در همراهیاش با جلوههای دانشی که بر دل افاضه میشود ـ و علم، حیات دل است چنانکه جهل مرگ آن است ـ به روحی شباهت دارد که حیاتبخش است». پایان سخن آنان.
و این سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا » (و آنان را به بهشتهایی درمیآورد که از زیر [درختان] آنها جویبارها روان است و در آن جاودانهاند)، وعدهای نیکو و توصیفی از زندگی پاکیزهٔ آنان در آخرت است.
و این سخن او که میفرماید: « رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ » (خداوند از آنان خشنود است و آنان نیز از او خشنودند)، جملهای نو (استئناف) است که علّتِ « وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ » (و آنان را وارد بهشتها میکند...) را بیان میکند. خشنودیِ خدای پاک و منزه از آنان، همان رحمت او به ایشان بهخاطر اخلاص در ایمان است، و خشنودیِ آنان از خدا، شادمانی و سرورشان از زندگی پاکیزه و بهشتی است که روزیشان فرموده است.
و این کلام الهی که میفرماید: « أُولٰئِكَ حِزْبُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (آنان حزب خدایند؛ آگاه باشید که بیگمان حزب خدا همان رستگارانند)، احترامی ویژه برای این مؤمنانِ بااخلاص است که آنان را حزب خدای متعال نامیده است؛ درست همانطور که آن منافقانی که با دشمنان خدا دوستی میکردند حزب شیطان بودند، و اینان رستگارند چنانکه آنان زیانکار بودند.
و در عبارتِ « أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ » (آگاه باشید که حزب خدا...)، اسم ظاهر بهجای ضمیر نشسته است تا سخن، همچون مَثَلی رایج و همهگیر جریان یابد و قاعدهای عمومی را بیان کند.
(بحث روایی)
در کتاب «مجمع البیان» دربارهٔ سخن خدای متعال: « كَتَبَ اللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي » (خداوند مقرّر کرده است که بیگمان من و فرستادگانم پیروز خواهیم شد) روایت شده است که مسلمانان، هنگامی که پیروزیها و فتح آبادیها به دست خدا را دیدند، گفتند: «بیشک خدا روم و ایران را هم برای ما فتح خواهد کرد.» منافقان گفتند: «آیا گمان میکنید ایران و روم نیز مانند برخی از همین آبادیهایی هستند که بر آنها پیروز شدید؟» پس خدای متعال این آیه را نازل فرمود.
میگویم: ظاهر این است که این نقل، از قبیلِ تطبیق دادن آیه بر داستان است و موارد مشابه آن نیز فراوان است.
از همین روست که دربارهٔ سخن خدای متعال: « لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ » (هیچ قومی را که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشند نمییابی...) آمده است که دربارهٔ ابوعبیده بن جراح نازل شد، آنگاه که در روز بدر پدرش را کُشت؛
و در برخی از آن روایات آمده است که آیه دربارهٔ ابوبکر نازل شد؛ هنگامی که کسی به پیامبر (ص) ناسزا گفت و ابوبکر چنان سیلیِ محکمی به صورتش زد که بر زمین افتاد، پس این آیه نازل شد. و نیز [روایت شده که] دربارهٔ عبدالرحمان بن ثابت بن قیس بن شماس نازل گشت؛ او از پیامبر (ص) اجازه خواست تا داییِ مشرک خود را دیدار کند و حضرت به او اجازه داد، و چون بازگشت، پیامبر (ص) و مسلمانانی که پیرامونش بودند این آیه را بر او خواندند.
و اینها روایاتی است که با پیوستگیِ آشکار آیات سازگاری ندارد.
و در کتاب «الدر المنثور»، طَیالِسی و ابنابیشیبه از بَراء بن عازب روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «أوثق عري الإيمان الحب في الله و البغض في الله» (استوارترین دستگیرهٔ ایمان، دوست داشتن در راه خدا و دشمن داشتن در راه خداست).
و در کتاب «کافی» به سند خود از اَبان بن تَغلِب نقل شده که امام صادق (ع) فرمود: «ما من مؤمن إلا و لقلبه أذنان في جوفه:أذن ينفث فيها الوسواس الخناس-و أذن ينفث فيها الملك-فيؤيد الله المؤمن بالملك-فذلك قوله:« وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ »» (هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه دلش در درون سینه دو گوش دارد: گوشی که وسوسهگر پنهانکار در آن میدمد، و گوشی که فرشته در آن میدمد؛ پس خداوند مؤمن را به وسیلهٔ فرشته تأیید و یاری میکند، و این همان سخن خداست که: «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»؛ و آنان را با روحی از جانب خود تأیید کرد).
میگویم: معنای این سخن، تفسیر روح به فرشته نیست؛ بلکه فرشته با روح همراه است و بر پایهٔ آن عمل میکند؛ خدای متعال میفرماید:
«يُنَزِّلُ الْمَلاٰئِكَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ» (نحل: ۲): فرشتگان را با روح از فرمان خویش فرو میفرستد.
و در همان کتاب [کافی]، به سند خود از ابنبُکَیر روایت کرده است که گفت: از امام باقر (ع) دربارهٔ این سخن پیامبر خدا (ص) پرسیدم: «إذا زنا الرجل فارقه روح الإيمان» (چون مرد زنا کند، روح ایمان از او جدا میشود). امام فرمود: آن همان سخن خدای متعال است که میفرماید: « وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ » (و آنان را با روحی از جانب خود تأیید کرد)؛ این همان روحی است که از او جدا میشود.
و در همان کتاب، به سند خود از محمد بن سنان، از ابیخدیجه روایت کرده است که گفت: بر امام کاظم (ع) [ابوالحسن] وارد شدم؛ پس به من فرمود: همانا خدای تبارک و تعالی مؤمن را با روحی تأیید (و تقویت) کرده است که در هر زمانی که نیکی کند و پروا ورزد، نزد او حاضر میشود، و در هر زمانی که گناه کند و از حد درگذرد، از او ناپدید میگردد؛ پس آن روح همراه اوست، هنگام نیکیاش از شادمانی به وجد میآید و هنگام بدیاش در دل خاک فرو میرود؛ پس ای بندگان خدا، با اصلاح جانهای خویش به نعمتهای او پایبند باشید تا بر یقینتان افزوده شود و سودی نفیس و گرانبها به دست آورید؛ خدا رحمت کند کسی را که آهنگ خیری کرد و آن را به انجام رساند، یا آهنگ بدی کرد و از آن بازایستاد. سپس فرمود: ما با اطاعت از خدا و عمل برای او، آن روح را تأیید و تقویت میکنیم.
میگویم: از آنچه پیشتر در ذیل آیه گذشت روشن شد که این روح، مرتبهای از مراتب روح انسانی است که مؤمن هنگام کامل کردن ایمان به آن دست مییابد؛ بنابراین چیزی جدا از ذات انسان نیست، چنانکه روح نباتی، حیوانی و انسانیِ مشترک میان مؤمن و کافر نیز از مراتب روح انسان است و از او جدا نیست؛ جز اینکه این روح در آغاز، حالتی پسندیده در جان است که چه بسا با پدید آمدن حالتی ناپسند و ناسازگار از بین برود و سپس با رفع موانع ناسازگار بازگردد، تا آنکه استقرار و ریشه یابد و نفس به صورت آن درآید؛ در آن هنگام پایدار میشود و دگرگون نمیگردد.
و از این بیان روشن میشود که مقصود از کلام امام (ع) که فرمود: «بروح تحضره» (با روحی که نزد او حاضر میشود) و سخن ایشان: «فهي معه» (پس آن روح با اوست)، حضور صورتِ آن به منزلهٔ حالتی عارضی و زوالپذیر است؛ و مقصود از «تسيخ في الثرى» (در دل خاک فرو میرود)، از میان رفتن آن حالت به شیوهٔ استعاره است؛ و همچنین است سخن پیامبر (ص) در روایت پیشین: «فارقه روح الإيمان» (روح ایمان از او جدا میشود).