(۸) (سورهٔ انفال، مدنی است و هفتاد و پنج آیه دارد) (۷۵)
[سورهٔ انفال (۸): آیههای ۱ تا ۶]
اشاره
بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
يَسۡـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلۡأَنفَالِۖ قُلِ ٱلۡأَنفَالُ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِۖ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَأَصۡلِحُواْ ذَاتَ بَيۡنِكُمۡۖ وَأَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ
از تو دربارهٔ انفال (غنایم و اموال عمومی) میپرسند؛ بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است. پس از خدا پروا بدارید و روابط میان خود را اصلاح کنید، و اگر مؤمنید از خدا و پیامبرش اطاعت نمایید.
إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ وَإِذَا تُلِيَتۡ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِيمَٰنٗا وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَ
مؤمنان تنها کسانی هستند که هرگاه یاد خدا شود، دلهایشان ترسان و فروتن میگردد، و چون آیات او بر آنان خوانده شود، بر ایمانشان میافزاید، و بر پروردگارشان توکل میکنند؛
ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقۡنَٰهُمۡ يُنفِقُونَ
همان کسانی که نماز را برپا میدارند و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند؛
أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُمۡ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمۡ وَمَغۡفِرَةٞ وَرِزۡقٞ كَرِيمٞ
اینان در حقیقت مؤمنان راستیناند؛ برای آنان نزد پروردگارشان درجاتی والا، آمرزش و روزیای پرارزش و کریمانه خواهد بود؛
كَمَآ أَخۡرَجَكَ رَبُّكَ مِنۢ بَيۡتِكَ بِٱلۡحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقٗا مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ لَكَٰرِهُونَ
همانگونه که پروردگارت تو را به حق از خانهات [به سوی میدان بدر] بیرون آورد، در حالی که گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند؛
يُجَٰدِلُونَكَ فِي ٱلۡحَقِّ بَعۡدَ مَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى ٱلۡمَوۡتِ وَهُمۡ يَنظُرُونَ
با آنکه حق روشن شده بود، دربارهٔ آن با تو مجادله میکردند، گویی به سوی مرگ رانده میشوند و خود آن را مینگرند.
(بیان)
سیاق آیات این سوره نشان میدهد که در مدینه و پس از جنگ بدر نازل شده است. این سوره برخی از وقایع بدر را بازگو میکند و احکام و مسائل گوناگونی در پیوند با جهاد، غنایم، انفال و مانند آن را برمیشمارد، و به موضوعات دیگری دربارهٔ هجرت نیز میپردازد و سوره با همانها پایان مییابد.
خدای متعال میفرماید: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » (از تو دربارهٔ انفال میپرسند؛ بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است) تا پایان آیه.
واژهٔ «الأنفال» جمع «نَفَل» (با فتح نون و فاء) و به معنای افزوده بر هر چیز است؛ از همین رو، عمل مستحب را «نَفْل» و «نافله» مینامند؛ زیرا کار مستحب، افزودهای بر فریضه (واجب) است. همچنین واژهٔ «انفال» بر اموالی که «فیء» (اموال عمومی بدون مالک خاص) نامیده میشود نیز اطلاق میگردد؛ یعنی آن دسته از داراییهایی که در میان مردم مالکی ندارد؛ مانند قلهٔ کوهها، بستر درهها، آبادیهای ویران، روستاهایی که ساکنانشان نابود شدهاند، ماترک فرد بدون وارث و جز آن؛ گویی اینها علاوه بر داراییهایی است که مردم به تملک خود درآوردهاند، بنابراین هیچکس مالک آنها نبوده و از آنِ خدا و پیامبر اوست. افزون بر این، انفال بر غنایم جنگی نیز اطلاق میشود، چرا که گویی افزودهای بر هدف اصلیِ جنگ است؛ زیرا مقصود از جنگ و پیکار، پیروزی بر دشمنان و ریشهکن ساختن آنان است، پس هرگاه شکست بخورند و بر آنها پیروزی حاصل شود، هدف اصلی تحقق یافته است؛ و اموالی که رزمندگان به غنیمت میگیرند و افرادی که به اسارت درمیآورند، چیزی اضافه بر مقصود اصلی به شمار میآید.
واژهٔ «ذات» در اصل مؤنثِ «ذا» به معنای صاحب (دارنده) است و از کلماتی است که پیوسته به صورت مضاف به کار میرود؛ اما کاربرد آن در حقیقت و خودِ شیء—یعنی آنچه که یک چیز به واسطهٔ آن، خودش است—بسیار رواج یافته است؛ چنانکه گفته میشود: «ذات الإنسان»، یعنی آنچه انسان به سبب آن انسان است، و «ذات زید»، یعنی همان حقیقت و نفسِ انسانی خاصی که زید نامیده شده است. اصلِ آن چنین بوده که میگفتند: «النفس ذات أعمال كذا» (نفسی که دارای فلان کارهاست)، سپس به تنهایی به کار رفت و گفتند: «ذات الأعمال» یا عبارتی که همین معنا را برساند، و در نهایت به آن «ذات» گفتند. دربارهٔ «ذات البین» نیز ماجرا از همین قرار است؛ از آنجا که ناسازگاری و کشمکش جز میان دو طرف پدید نمیآید، «بَیْن» (میان/رابطه) به آن نسبت داده شد و گفتند: «ذات البین»؛ یعنی همان وضعیت و رابطهٔ ناگواری که همراه با این میانه است. بنابراین مراد از سخن خداوند که فرمود: «أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَيْنِكُمْ»، این است که آن وضعیت تباه و رابطهٔ ناگواری را که میان شماست، اصلاح کنید.
راغب در کتاب «المفردات» میگوید: «ذو» بر دو وجه به کار میرود: نخست اینکه وسیلهای است برای توصیف با نامهای اجناس و انواع، و تنها به اسم ظاهر اضافه میشود نه ضمیر؛ همچنین تثنیه و جمع بسته میشود، در تثنیه گفته میشود: «ذواتا» و در جمع: «ذوات»، و هیچیک از اینها جز در حالت مضاف به کار نمیرود.
او میافزاید: اهل معانی واژهٔ «الذات» را به عاریت گرفتند و آن را تعبیری از عین و حقیقتِ شیء—خواه جوهر باشد یا عَرَض—قرار دادند؛ و آن را به صورت جدا (غیرمضاف)، مضاف به ضمیر، و همراه با الف و لام به کار بردند، و احکام «نَفْس» (خود) و «خاصّه» (ویژگی ویژه) را بر آن جاری کردند و گفتند: «ذاته و نفسه و خاصته» (ذات او و خود او و خصلت ویژهٔ او)، در حالی که این شیوه از سخنان فصیح و اصیل عرب نیست. وجه دوم در واژهٔ «ذو»، لغتی متعلق به قبیلهٔ طَیّ است که آن را همانند «الذی» (اسم موصول، به معنای آنکه/آنچه) به کار میبرند؛ و آن را در حالتهای رفع، نصب، جر، و در جمع و تأنیث با یک لفظ میآورند، مانند:
«و بئري ذو حفرت و ذو طويت.» (و چاه من، همان که کندم و همان که با سنگ دیوارهاش را برآوردم).
یعنی: «التي حفرت و التي طويت» (آن چاهی که کندم و آن که دیوارهاش را چیدم). پایان سخن راغب.
آنچه او (راغب) دربارهٔ اضافه نشدنِ «ذو» به ضمیر بیان کرد، از فرّاء نقل شده است و لازمهاش این است که به کار رفتن آن در حالت مضاف به ضمیر، از سخنان نسلهای متأخر (عربهای پس از دوران فصاحت) باشد. اما حق آن است که این کاربرد اندک است، نه متروک و نادرست؛ چنانکه در سخنان علی (ع) در برخی از خطبههایش، همانطور که در نهجالبلاغه آمده، واقع شده است.
مفسران دربارهٔ معنای آیه و موقعیت نزول آن از جهات گوناگون اختلاف شدیدی دارند؛ از جمله از جهت معنای این سخن خداوند: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ » (از تو دربارهٔ انفال میپرسند). به اهل بیت (ع) و گروهی دیگر، مانند عبدالله بن مسعود، سعد بن ابیوقاص و طلحة بن مصرّف نسبت داده شده که چنین قرائت کردهاند:
« يسئلونك الأنفال » (انفال را از تو مطالبه میکنند). بر این اساس گفته شده که «عن» در قرائت مشهور، حرف زائد است؛ و گفته شده که بلکه در قرائت شاذ (غیرمشهور)، «عن» در تقدیر است. همچنین گفتهاند مراد از انفال، غنایم جنگی است؛ و گفته شده بهویژه غنایم جنگ بدر است، با این مبنا که الف و لام در «الأنفال» برای عهد (اشاره به غنایم شناختهشده) باشد؛ و نیز گفته شده همان «فیء» است که به خدا و پیامبر و امام اختصاص دارد.
همچنین گفتهاند که این آیه با آیهٔ خمس نسخ شده است؛ و در برابر گفتهاند: بلکه محکم است (و نسخ نشده). نزاع و گفتوگو میان مفسران به درازا کشیده است، چنانکه با مراجعه به تفاسیر مفصل مانند تفسیر فخر رازی و آلوسی و جز آن دو دانسته میشود.
آنچه با استمداد از سیاق باید گفت این است: سیاق آیه دلالت دارد بر اینکه میان کسانی که با تعبیر « يَسْئَلُونَكَ » (از تو میپرسند) به آنان اشاره شده، نزاع و کشمکشی جریان داشته است، به گونهای که هر یک سخنی میگفتند که طرف مقابل به آن رضایت نمیداد. نتیجهگیریِ آمده در سخن خداوند: « فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَيْنِكُمْ » (پس از خدا پروا کنید و رابطهٔ میان خود را سامان دهید) نیز نشان میدهد که این نزاع دربارهٔ موضوع انفال بوده است؛ و لازمهاش این است که پرسشِ آنان—که در صدر آیه بازگو شده—تنها برای پایان دادن به این نزاع صورت گرفته باشد؛ گویی آنان دربارهٔ مسئلهٔ انفال اختلاف کردند، سپس به پیامبر خدا (ص) مراجعه نمودند تا از حکم آن بپرسند، تا با پاسخی که ایشان میدهد، این دشمنی پایان یابد و اختلاف از میانشان برداشته شود.
و این مطلب — چنانکه میبینی — نخست تأییدکنندهٔ قرائت مشهور است: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ » (از تو دربارهٔ انفال میپرسند)؛ زیرا فعلِ سؤال هرگاه با «عن» متعدی شود، به معنای جویا شدنِ حکم و خبر است، اما اگر خودش بیواسطه متعدی شود، به معنای درخواست بخشش و جلب مهربانی (استعطاف) خواهد بود، و در این جایگاه جز معنای نخست سازگار نیست.
دوم آنکه: هرچند مفهومِ انفال، هم غنیمت جنگی و هم فِیء (اموال بهدستآمده بدون جنگ) را در بر میگیرد، اما موردِ نزولِ آیه، انفال به معنای غنایم جنگی است، نه منحصراً غنایم غزوهٔ بدر؛ چرا که دلیلی برای اختصاص دادنِ آن به بدر وجود ندارد؛ زیرا آنان هنگامی که دربارهٔ غنایم بدر با هم اختلاف کردند، کشمکش آنها از این جهت نبود که این اموال غنایم بدر است، بلکه از این رو بود که غنایمی است گرفتهشده از دشمنان دین در یک جهاد دینی، و این مطلب روشن است.
همچنین، اختصاصِ آیه به غنیمتِ جنگی از جهت موردِ نزول، سبب نمیشود که حکمِ آمده در آن نیز به همان مورد محدود گردد؛ زیرا موردِ نزولْ مخصِّص نیست (عموم حکم را محدود نمیکند). از این رو، اطلاق حکم آیه دربارهٔ هر چیزی که «نَفَل» نامیده شود بر جای خود استوار است، و آیه دلالت دارد بر اینکه همهٔ انفال از آنِ خدا و پیامبر است و هیچیک از مؤمنان با خدا و پیامبرش در آن شریک نیست، خواه غنیمت جنگی باشد و خواه فیء.
سپس، از این سخن که: « قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » (بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است) و از پندهایی که خدای پاک و منزه پس از این جمله به آنان میدهد و به ایمان ترغیبشان میکند، چنین برمیآید که خدای پاک و منزه با قانونگذاریِ مالکیتِ انفال برای خود و پیامبرش و بیرون کشیدنِ آن از دستِ آنان، به این کشمکش پایان داد. این امر اقتضا میکند که نزاعِ آنان از این رو بوده باشد که گروهی از ایشان مدعی شدند انفال به طور خاص از آنِ خودِ آنان است نه دیگران، یا اینکه بخشی از آن به آنان اختصاص دارد، و گروه دیگر این را منکر شدند؛ پس خدای پاک و منزه با سلب مالکیت از آنان و تثبیت مالکیت برای خود و پیامبرش، به نزاعشان خاتمه داد و پندشان فرمود که از خصومت و ستیزهجویی دست بردارند. و اما سخن کسی که میگوید:
«جنگاوران آنچه را از غنیمت برگرفتهاند به اجماع مالک میشوند»، شایستهتر آن است که در فقه مطرح گردد، نه در تفسیر.
کوتاه سخن آنکه، نزاعِ آنان بر سرِ انفال نشان میدهد که آنان از پیش چنین سابقهای در ذهن داشتند که غنیمت از آنِ خودِ آنهاست، یا حکمی شبیه به این؛ جز اینکه حکمی سربسته و مجمل بود که طرفهای درگیر در آن دچار اختلاف شدند و هر یک آتش را به سوی نان خود میکشید (سود را برای خود میخواست)؛ و آیات کریمه نیز این معنا را تأیید میکند.
توضیح آن اینکه: پیوستگی آیاتِ این سوره با یکدیگر و تصریح به داستان واقعهٔ بدر در آن، نشان میدهد که این سوره در تمامیتِ خود پیرامون جنگ بدر و اندکی پس از آن نازل شده است؛ چندانکه از ابنعباس نقل کردهاند که آن را «سورهٔ بدر» مینامید. آیاتی از این سوره که به موضوع غنیمت پرداختهاند، پنج آیه در سه جای سوره هستند که بنا بر ترتیبِ سوره بدین قرارند:
سخن خدای متعال که میفرماید: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » (از تو دربارهٔ انفال میپرسند، بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است) تا پایان آیه [انفال: ۱]؛
و سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَليٰ عَبْدِنٰا يَوْمَ الْفُرْقٰانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعٰانِ وَ اللّٰهُ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » (و بدانید هر چیزی که به غنیمت گرفتید، یکپنجم آن برای خدا و برای پیامبر و برای خویشاوندان او و یتیمان و بینوایان و درراهماندگان است، اگر به خدا و آنچه در روز فرقان، روز رویارویی دو گروه، بر بندهٔ خود نازل کردیم ایمان آوردهاید، و خدا بر هر چیزی تواناست) [انفال: ۴۱]؛
و سخن خدای متعال که میفرماید: « مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْريٰ حَتّٰي يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيٰا وَ اللّٰهُ يُرِيدُ الْآخِرَهَ وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ لَوْ لاٰ كِتٰابٌ مِنَ اللّٰهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمٰا أَخَذْتُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ فَكُلُوا مِمّٰا غَنِمْتُمْ حَلاٰلاً طَيِّباً وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ » (هیچ پیامبری را نسزد که اسیرانی داشته باشد مگر آنکه در زمین جای پایی استوار کند [و بر دشمنان چیره گردد]؛ شما متاع ناپایدار دنیا را میخواهید و خدا آخرت را میخواهد، و خدا شکستناپذیر سنجیدهکار است. اگر حکمی از سوی خدا پیشی نگرفته بود، بهخاطر آنچه [از فدیه] گرفتید عذابی بزرگ به شما میرسید. پس، از آنچه به غنیمت گرفتهاید، حلال و پاکیزه بخورید و از خدا پروا بدارید که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است) [انفال: ۶۷-۶۹].
و سیاق آیهٔ دوم نشان میدهد که پس از آیهٔ نخست و پس از همهٔ آیاتِ پایانی نازل شده است؛ زیرا در آن آیه میفرماید: «إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلىٰ عَبْدِنٰا يَوْمَ الْفُرْقٰانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعٰانِ» (اگر به خدا و آنچه در روز فرقان، روز رویارویی دو گروه، بر بندهٔ خود نازل کردیم ایمان آوردهاید)؛ بنابراین، این آیه مدتی پس از واقعهٔ [بدر] نازل شده است.
سپس آیات پایانی سوره دلالت دارد بر اینکه مسلمانان دربارهٔ کار اسیران با پیامبر خدا (ص) سخن گفتند و از ایشان خواستند که آنان را نکشد و فدیه بگیرد؛ و در آن آیات، سرزنشی بر این کارشان آمده است. سپس اجازه داده شد که از غنیمتهای خود بخورند و بهرهمند شوند. گویی آنان از این اجازه چنین برداشت کردند که مالک غنیمتها و انفال هستند، هرچند چگونگی آن برایشان مبهم بود: آیا همهٔ کسانی که در میدان جنگ حضور داشتند مالک آن میشوند یا تنها برخی از آنان، مانند جنگاوران و نه کسانی که پشت جبهه مانده بودند؟ و آیا به تساوی مالک میشوند تا برابر میانشان تقسیم شود، یا با کموزیاد تفاوت دارند؛ مثلاً سهم سواران بیشتر از پیادگان باشد؟ یا مواردی مانند این.
همین موضوع سبب اختلاف میان آنان شد، در نتیجه در این باره به نزاع پرداختند و کار را نزد پیامبر خدا (ص) بردند. پس این آیهٔ نخست نازل شد: « قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَيْنِكُمْ »؛ «بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است، پس از خدا پروا بدارید و رابطهٔ میان خود را اصلاح کنید...» (انفال: ۱). آیه پندار آنان را نادرست شمرد؛ پنداری که گمان کرده بودند بر پایهٔ برداشتشان از این سخن خداوند، مالک انفال هستند که فرمود:
« فَكُلُوا مِمّٰا غَنِمْتُمْ »؛ «پس از آنچه به غنیمت بردهاید بخورید...» (انفال: ۶۹). آیه مالکیت انفال را برای خدا و پیامبر تثبیت کرد و آنان را از اختلاف و نزاع بازداشت. پس چون با این حکم اختلافشان پایان پذیرفت، پیامبر (ص) غنائم را به آنان بازگرداند و به برابری میانشان قسمت کرد و برای شماری از یارانش نیز که در جنگ حاضر نبودند سهمی کنار نهاد، و نه جنگندهای را بر غیرجنگنده برتری داد و نه سوارهای را بر پیاده. سپس پس از مدتی آیهٔ دوم نازل شد: « وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ »؛ «و بدانید هر چیزی که به غنیمت بردید، یکپنجم آن برای خداست...» (انفال: ۴۱). آنگاه پیامبر (ص) از سهمهایی که به آنان بازگردانده بود، یکپنجم را بیرون آورد و بقیه برای خودشان ماند. این چکیدهای است که از کنار هم نهادن آیاتِ مربوط به انفال به دست میآید.
پس اینکه خدای متعال میفرماید: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ »؛ «از تو دربارهٔ انفال میپرسند» (انفال: ۱)، با توجه به قراین سیاق که به آن پیوست میشود، میفهماند که آنان دربارهٔ حکم غنیمتهای جنگی از پیامبر (ص) پرسیدند، پس از آنکه گمان میکردند خود مالک غنیمتاند و دربارهٔ اینکه چه کسی مالک آن است یا چگونگی مالکیت و تقسیم آن میان خود، یا دربارهٔ هر دو با هم اختلاف کردند و در این باره به نزاع برخاستند.
و این سخن او: « قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ »؛ «بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است» (انفال: ۱)، پاسخی به پرسش آنان است و در آن بیان شده که آنان مالکش نیستند، بلکه غنائم از انفال است که خدا و پیامبرش مالک آن هستند، و در هر جا که خدا و پیامبر بخواهند قرار داده میشود؛ و این پاسخ، ریشهٔ اختلافی را که میانشان درگرفته بود برکند.
از این بیان روشن میشود که این آیه ناسخ این سخن نیست که خدای متعال میفرماید: « فَكُلُوا مِمّٰا غَنِمْتُمْ »؛ «پس از آنچه غنیمت بردهاید بخورید...»
تا آخر آیه (انفال: ۶۹)، بلکه تنها معنای آن را تفسیر و تبیین میکند؛ و اینکه سخن خدا: « فَكُلُوا »؛ «پس بخورید»، کنایه از مالکیت نخستینِ آنان بر غنیمت نیست، بلکه مراد تنها حق تصرّف و بهرهمندی از آن است، مگر آنکه با تقسیم پیامبر (ص) میان آنان به مالکیتشان درآید.
همچنین روشن میشود اینکه خدای متعال میفرماید: « وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبيٰ »؛ «و بدانید هر چیزی که به غنیمت بردید، یکپنجم آن برای خدا و پیامبر و خویشاوندان اوست...» (انفال: ۴۱)، ناسخ این آیه نیست که: « قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ »؛ «بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است» (انفال: ۱)؛ زیرا آیهٔ « وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ » در مورد مجاهدان تنها این اثر را دارد که آنان را از مصرف کردنِ همهٔ غنیمت و تصرف در تمام آن بازمیدارد، چرا که پس از نزولِ « اَلْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » چیزی جز همین حق تصرف نداشتند. اما آیهٔ « اَلْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » تنها میفهماند که اصل مالکیتِ غنائم برای خدا و پیامبر است، بیآنکه به چگونگی تصرف و جواز مصرف و بهرهمندی بپردازد. بنابراین، آیهٔ « وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ » در این باره با آن منافاتی ندارد تا نسبت به آن ناسخ شمرده شود. پس از مجموع این سه آیه چنین نتیجه گرفته میشود: اصل مالکیت در غنیمت از آنِ خدا و پیامبر است؛ سپس چهارپنجم آن به مجاهدان بازمیگردد تا از آن مصرف کنند و مالکش شوند، و یکپنجمِ آن به خدا و پیامبر و خویشاوندان پیامبر و دیگران اختصاص مییابد تا حق تصرف در آن داشته باشند و ویژهٔ آنان باشد.
با تأمل در بیان گذشته این نکته نیز روشن میشود که تعبیر از غنایم به «انفال» ــ که جمعِ «نَفَل» به معنای زیادی و افزوده است ــ اشاره دارد به اینکه حکم به موضوعِ عامترِ خود تعلیل شده است؛ گویی گفته شده است: از تو دربارهٔ غنایم میپرسند، در حالی که آنها افزودههایی هستند که در میان مردم مالکی ندارند؛ و چون چنین است، با حکمِ امورِ افزوده و انفال به آنان پاسخ بده و بگو: «اَلْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ» (انفال از آنِ خدا و پیامبر است [انفال: ۱])؛ و لازمهٔ این حکم آن است که غنیمت نیز از آنِ خدا و پیامبر باشد.
و با این بیان، چه بسا تأیید شود که «الف و لام» در واژهٔ نخست «الأنفال» برای عهد (اشاره به همان غنایمی که پرسیده بودند) است و در واژهٔ دوم برای جنس یا استغراق (فراگیری همهٔ انفال)؛ و نیز وجهِ آشکار آوردنِ نامِ ظاهر در سخن خدای متعال: « قُلِ الْأَنْفٰالُ » [انفال: ۱] روشن میگردد؛ چرا که نفرمود: «بگو: آنها از آنِ خدا و پیامبرند» (بلکه نام انفال را دوباره به صراحت آورد).
همچنین از این بیان روشن میشود که جملهٔ « قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » [انفال: ۱] حکمی عام است که با شمولِ خود، هم غنیمت و هم دیگر اموالِ اضافه و بیمالک در جامعه را در بر میگیرد؛ مانند زمینها و خانههای رهاشده، آبادیهای ویران، قلهٔ کوهها، بستر درهها، املاک خاص پادشاهان و ماترکِ کسی که وارثی ندارد. اما انفال به معنای غنایم جنگی، به واسطهٔ عمل پیامبر (ص) به رزمندگان مسلمان واگذار شد و مابقی تحت مالکیت خدا و رسولش باقی ماند.
این مطلبی است که تأمل در این آیات کریمه افاده میکند. البته مفسران در این باره سخنان گوناگونی دارند که با مراجعه به تفسیرهای مفصل دانسته میشود و نقل آنها و پرداختن به رد و اثباتشان فایدهای ندارد.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ » [انفال: ۲] تا پایان دو آیه. این دو آیه و آیهٔ پس از آنها، بیانگر اموری است که مؤمنانِ به حقیقتِ ایمان با آنها متمایز میشوند و به ویژگیهای ارجمند و پاداش بزرگ اختصاص مییابند؛ و این ویژگیها بیان شده است تا آنچه را در این سخن خدای متعال آمده تأکید و تثبیت کند:
« فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَيْنِكُمْ » (پس از خدا پروا کنید و روابط میان خود را اصلاح نمایید [انفال: ۱]) تا پایان آیه.
و خدای متعال برای آنان پنج صفت یاد کرده که آنها را از میان تمام صفاتشان ــ که در کلام خویش ذکر فرموده ــ برگزیده است؛ زیرا این پنج صفت با همهٔ پرشماریِ ویژگیهای پسندیدهٔ مؤمنان، مستلزم همهٔ آنها و ملازمِ حقِ ایمان است. این صفتها به گونهای است که اگر به آنها توجه کنند و در آنها بیندیشند، آمادهساختنِ جان بر تقوا، اصلاحِ روابطِ میانِ خویش، و اطاعت از خدا و پیامبرش را برایشان آسان میگرداند.
این صفات پنجگانه عبارتاند از: بیمناکی و خشیت دل هنگام یاد خدا، فزونی ایمان هنگام شنیدن آیات خدا، توکل، برپاداشتن نماز، و انفاق از آنچه خدا روزیشان کرده است؛ و پیداست که سه صفت نخست از کارهای دل، و دو صفت واپسین از کارهای اعضا و جوارح است.
در ذکر این اوصاف، ترتیبی که بر حسب طبع میان آنها برقرار است رعایت شده است؛ زیرا نور ایمان تدریجاً بر دل میتابد و پیوسته شدت میگیرد و دوچندان میشود تا به حقیقت خود تمام و کامل گردد. نخستین بار که این نور پرتو میافکند، دل با یاد خدا و متذکر شدن به او، دچار بیم و خشیت میشود؛ و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید:
« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ » (مؤمنان تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا یاد شود، دلهایشان میترسد [انفال: ۲]).
سپس ایمان با سیر در نشانههایی که بر خدای متعال دلالت دارند و به معارف حق رهنمون میشوند، پیوسته گسترش مییابد، ریشه میدواند، میبالد و شاخ و برگ میدهد. پس مؤمن هرگاه در چیزی از آنها تأمل کند، بر ایمانش افزوده میشود؛ در نتیجه، ایمان قوت و شدت میگیرد تا در مرحلهٔ یقین مستقر گردد؛ و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید: « وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً » (و هنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود، بر ایمانشان میافزاید [انفال: ۲]).
و هنگامی که ایمان فزونی یافت و به کمال رسید، در آن هنگام جایگاه پروردگارش و موقعیت خویش را میشناسد؛ شناختی که کاملاً با واقعیت امر مطابق است، و آن اینکه تدبیرِ همهٔ امور به دست خدای پاک و منزه است؛ چرا که تنها او پروردگاری است که بازگشت همهچیز به سوی اوست. پس وظیفهٔ راستین انسان این است که بر او توکل کند و از آنچه او خواسته پیروی نماید، به اینکه در تمام کارهای مهم زندگیاش او را وکیل و کارسازِ خود برگزیند، و به آنچه در مسیر زندگی برایش مقدر میکند خشنود باشد، و بر اساس احکامی که خدا بر او مقرر میدارد و شریعتهایی که وضع میکند رفتار نماید؛ یعنی فرمانهایش را به کار بندد و از بازداشتههایش دست کشد. و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ عَليٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» (و بر پروردگارشان توکل میکنند).
سپس هرگاه ایمان به کمال خود در دل استوار شود، ایجاب میکند که بنده با بندگی به سوی پروردگارش روی آورد و خود را در جایگاه بندگی و خضوع خالصانه قرار دهد، و آن نماز است که رابطهای میان او و پروردگارش به شمار میرود؛ و نیز نیازهای جامعه را در کاستیهای تلاشهایشان، با انفاق بر نیازمندان از آنچه خدا روزیاش کرده است—خواه مال باشد یا دانش یا جز آن—برطرف سازد، که این نیز رابطهای میان او و دیگر افراد جامعهاش است. و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید: « اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰهَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ » (همان کسانی که نماز را برپا میدارند و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند).
از آنچه گذشت روشن شد که سخن خدای متعال: « زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً » (بر ایمانشان افزود)، اشاره به افزایش کیفی، یعنی شدت یافتن و تکامل ایمان است، نه افزایش کمّی، یعنی زیاد شدن شمار مؤمنان، چنانکه برخی مفسران احتمال دادهاند.
خدای متعال میفرماید: « أُولٰئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ » (آنان بهراستی همان مؤمنانِ حقیقیاند، برای آنان نزد پروردگارشان درجاتی و آمرزشی و روزیِ باارزشی است). این فرموده، داوری و حکمی از سوی خدای متعال بر ثبوتِ حقیقیِ ایمان در وجود کسی است که به این صفات پنجگانهٔ یادشده آراسته باشد. از همین رو، پاداش ارزندهای را که برایشان یاد کرده است، در عبارتِ « لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ » (تا پایان آیه) مطلق آورده است؛ پس این افراد از صفات کمال، ثواب ارزشمند و پاداش بزرگی برخوردارند که شایستهٔ هر مؤمن حقیقی است.
اما دربارهٔ سخن او که میفرماید: « لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ »، «مغفرت» همان گذشت و چشمپوشیِ الهی از گناهان ایشان است، و «رزق کریم» (روزیِ باارزش و گرامی) همان نعمتهای بهشتی است که از آن روزی میخورند. خدای پاک و منزه در جاهای متعددی از کلام خود با تعبیر «رزق کریم»، بهشت و نعمتهایش را اراده کرده است؛ مانند سخن خدای متعال که میفرماید: « فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آيٰاتِنٰا مُعٰاجِزِينَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ الْجَحِيمِ» (حج: ۵۱) «پس کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، برایشان آمرزش و روزیِ باارزشی است، و کسانی که در [ابطال] آیات ما تلاش کردند تا [ما را] ناتوان سازند، آنان اهل دوزخند» و جز آن.
بدین ترتیب آشکار میشود که مقصود از عبارتِ « لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ » (برای آنان نزد پروردگارشان درجاتی است)، مراتب قرب و منزلت و پایههای کرامت معنوی است؛ و واقعاً هم چنین است، زیرا آمرزش و بهشت بیتردید از آثار و شاخههای مراتبِ نزدیکی به خدای پاک و منزه است.
آنچه آیهٔ شریفه در اثبات درجات برای این مؤمنان در بر دارد، ثابت بودنِ همهٔ درجات برای مجموعهٔ آنان است، نه ثبوتِ همهٔ درجات برای تکتکِ ایشان؛ چرا که درجات از لوازم ایمان است و ایمان مراتبی گوناگون دارد، پس درجاتِ بخشیدهشده در برابر آن نیز ناگزیر گوناگون خواهد بود. بنابراین از میان مؤمنان کسی هست که دارای یک درجه است، و از آنان کسی است که دو درجه دارد، و برخی به تناسب تفاوت مراتبشان در ایمان، دارای درجات متعددی هستند.
مؤید این مطلب سخن خدای متعال است که میفرماید: « يَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ» (مجادله: ۱۱) «خدا کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که دانش یافتهاند، درجاتی بلندمرتبه میگرداند»، و نیز سخن خدای متعال: « أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَ اللّٰهِ كَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ، هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ» (آل عمران: ۱۶۳) «آیا کسی که از خشنودیِ خدا پیروی کرده، همانند کسی است که خشم خدا را بر خود خریده و جایگاهش دوزخ است؟ و چه بد بازگشتگاهی است! آنان نزد خدا دارای درجاتی هستند و خدا به آنچه انجام میدهند بیناست».
با آنچه گذشت روشن میشود که تفسیر برخی مفسران که «درجات» در این آیه را به درجاتِ بهشت معنا کردهاند، چندان مناسب نیست؛ و همانطور که بیان شد، آنچه قطعی مینماید این است که مراد از آن، درجاتِ قرب است، هرچند هر دو ملازم یکدیگرند.
خدای متعال میفرماید: « كَمٰا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكٰارِهُونَ » (همانگونه که پروردگارت تو را به حق از خانهات بیرون برد، در حالی که گروهی از مؤمنان ناخشنود بودند) تا پایان دو آیه. ظاهر سیاق نشان میدهد که عبارت « كَمٰا أَخْرَجَكَ » به مفهومی وابسته است که سخن خدای متعال: « قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » (بگو انفال از آنِ خدا و پیامبر است) بر آن دلالت دارد؛ و تقدیر کلام چنین است: همانا خداوند به حق حکم فرمود که انفال از آنِ او و پیامبرش باشد گرچه آنان از این حکم ناخشنود بودند، همانطور که تو را به حق از خانهات بیرون آورد با اینکه گروهی از آنان از بیرون رفتنت ناخشنود بودند؛ پس در هر دوی اینها حقیقتی استوار نهفته است که مصلحت دین و دنیایشان بر آن مترتب میشود، در حالی که خود از آن بیخبرند.
و برخی گفتهاند: «كَما أَخْرَجَكَ» (همانگونه که بیرونت آورد) به این سخن خدای متعال وابسته (متعلّق) است: « يُجٰادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ » (با تو دربارهٔ حق مجادله میکنند). و برخی گفتهاند: عاملِ آن، معنای حق است و تقدیر جمله چنین است: «هذا الذِّكْرُ مِنَ الْحَقِّ كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ» (این یادآوری از روی حق است، همانگونه که پروردگارت تو را بهحق از خانهات بیرون آورد). اما همانطور که میبینید، هر دو معنا از سیاق آیه دور است.
منظور از «حق»، نقطهٔ مقابلِ باطل است؛ یعنی همان امر ثابتی که آثار واقعی و مطلوبش بر آن مترتب میشود. و اینکه این کار—یعنی بیرون بردن پیامبر—«بهحق» (بِالْحَقِّ) باشد، به این معناست که بر اساس واقعیت، کاری معیّن و لازم بوده است. برخی گفتهاند: منظور از حق، وحی است؛ برخی گفتهاند: منظور جهاد است؛ و اقوال دیگری نیز گفتهاند، اما همهٔ اینها معانی دوری است.
اصل در معنای «جدل»، پیچیدن و تابیدنِ محکم است؛ چنانکه گفته میشود: «زمان جديل» یعنی مهاری که محکم تابیده شده است. و جدال را از آن رو جدال نامیدهاند که در آن کشمکش و تلاشی برای منصرفکردن و پیچاندن از نظریهای به نظریهٔ دیگر وجود دارد، همانگونه که در کتاب «مجمعالبیان» یاد شده است.
معنای این دو آیه چنین است: خدای متعال در مسئلهٔ انفال بهحق حکم فرمود، هرچند آنان حکم او را خوش نداشتند؛ درست همانگونه که تو را از خانهات در مدینه، با بیرونبردنی همراه با حق خارج ساخت، در حالی که گروهی از مؤمنان، از آن خروج ناخشنود بودند؛ پس از آنکه حق اجمالاً بر آنان آشکار شد با تو دربارهٔ آن مجادله میکردند، و حال و روزشان مانند کسانی بود که بهسوی مرگ رانده میشوند، در حالی که اسباب و وسایل مرگ را که برایشان مهیا شده با چشم خود مینگرند.
(بحث روایی)
در کتاب «جوامعالجامع» طبرسی آمده است: ابنمسعود و علی بن الحسین زینالعابدین و امام باقر و امام صادق (علیهمالسلام) آیه را چنین قرائت کردهاند: «يَسْأَلُونَكَ الْأَنْفالَ» (از تو انفال را میخواهند).
میگویم: غیر از او نیز این قرائت را از ابنمسعود و همچنین از امام سجاد، امام باقر و امام صادق (علیهمالسلام) روایت کردهاند.
در کتاب «کافی» به سند خود از بندهٔ شایستهٔ خدا، امام کاظم (علیهالسلام)، روایت شده است که فرمود: «انفال، هر زمینِ ویرانی است که اهلش نابود شدهاند، و هر زمینی که بر آن اسب و شتری تاخته نشده است—بلکه با صلح کنار آمدند و خود بدون جنگ آن را واگذار کردند—سپس فرمود: و برای او—یعنی حاکم اسلامی—است قلهٔ کوهها، گودی درهها و نیزارها، و هر زمین مردهای که صاحبی ندارد؛ و نیز اموال برگزیده و خالصِ پادشاهان برای اوست: یعنی آنچه بدون غصب در دست شاهان بوده، زیرا مال غصبی در هر حال باید بازگردانده شود؛ و او وارث کسی است که وارثی ندارد، و تأمین مخارج کسی را بر عهده دارد که هیچ چاره و توانی ندارد.»
و در همان کتاب به سند خود از امام صادق (علیهالسلام) دربارهٔ این سخن خدای متعال که میفرماید: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ » روایت کرده است که فرمود: «هر کس بمیرد و هیچ وارثی نداشته باشد، مال او از انفال است.»
میگویم: در معنای این دو روایت، احادیث فراوانی از طریق اهلبیت (علیهمالسلام) روایت شده است. و اینکه در این روایات، انفال به معنای غنیمتهای جنگی ذکر نشده، هیچ اشکالی ندارد؛ زیرا آیه با توجه به شأن نزول و موردی که در آن نازل شده—چنانکه سیاق آن میرساند—بر غنائم جنگی نیز دلالت دارد.
در کتاب «الدر المنثور» آمده است: طَیالِسی، بخاری در «الأدب المفرد»، مسلم، نَحّاس در «الناسخ و المنسوخ»، ابنمردویه و بیهقی در «شُعَبُ الإيمان» از سعد بن ابیوقاص روایت کردهاند که گفت: دربارهٔ من چهار آیه از کتاب خدا نازل شد: مادرم سوگند یاد کرده بود نه چیزی بخورد و نه بنوشد تا آنکه از محمد (صلیاللهعلیهوآله) جدا شوم؛ پس خداوند این آیه را نازل فرمود: «وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً» (و اگر آن دو تلاش کردند تا چیزی را که بدان دانشی نداری شریک من سازی، از آنان پیروی مکن، ولی در دنیا با آنان به شایستگی رفتار کن؛ لقمان: ۱۵).
و دومی اینکه: من شمشیری برداشته بودم که خوشم آمده بود؛ پس گفتم: ای پیامبر خدا، این را به من ببخش! پس این آیه نازل شد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ» (از تو دربارهٔ انفال میپرسند).
و سومی اینکه: من بیمار شدم و پیامبر خدا (ص) به عیادتم آمد؛ گفتم: ای پیامبر خدا، میخواهم مالم را تقسیم کنم، آیا به نصف آن وصیت کنم؟ فرمود: نه. گفتم: یکسوم چطور؟ پیامبر سکوت کرد؛ و از آن پس وصیت به یکسوم مال جایز شد.
و چهارمی اینکه: من با گروهی از انصار شراب نوشیدم، و مردی از آنان با استخوان فک شتر به بینیام زد [و آن را زخمی کرد]؛ پس نزد پیامبر آمدم و خداوند تحریم شراب را نازل فرمود.
میگویم: این روایت خالی از اشکال نیست؛ اما نخست از آن رو که کلام خدای متعال که میفرماید: « وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ عَليٰ أَنْ تُشْرِكَ بِي » (و اگر آن دو تلاش کردند تا چیزی را برای من شریک قرار دهی...)، دنبالهٔ این سخن خدای متعال است: « وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ» (و ما انسان را دربارهٔ پدر و مادرش سفارش کردیم؛ لقمان: ۱۴)؛ و این آیه با سیاقی که دارد، نمیپذیرد که بهخاطر سبب خاصی نازل شده باشد. افزون بر اینکه در ذیل سخن خدای متعال گذشت که:
« قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاّٰ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً» (بگو: بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده برایتان بخوانم: اینکه چیزی را شریک او قرار ندهید و به پدر و مادر نیکی کنید؛ انعام: ۱۵۱)، [گذشت] که نیکی به پدر و مادر از احکام عمومی است و به شریعتی دون شریعت دیگر اختصاص ندارد.
و اما دوم: آنچه دربارهٔ برداشتن شمشیر و درخواست بخشش آن از پیامبر (ص) ذکر شده، تنها با قرائت « يسئلونك الأنفال » (انفال را از تو میطلبند) سازگار است، نه با قرائت « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ » (از تو دربارهٔ انفال میپرسند)، و توضیح این مطلب در بیان گذشته گذشت.
و اما سوم: تثبیت سنت دربارهٔ وصیت به یکسوم مال، با نزول آیه نبود، بلکه بر اساس سنت نبوی روی داد.
و اما چهارم: هرچند داستان شرابخواری او با گروهی از صحابه و شکستن بینیاش با استخوان فک شتر درست است، ولی او با گروهی مختلط از مهاجران و انصار شراب نوشید و کسی که بینیاش را زخمی کرد عمر بن خطاب بود؛ سپس خداوند آیهٔ سورهٔ مائده را نازل فرمود، و آن هم نه برای اصل تحریم، بلکه برای شدت بخشیدن به آن بود؛ و همهٔ این مطالب پیشتر در ذیل این سخن خدای متعال گذشت که میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، جز این نیست که شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند و از کار شیطاناند؛ مائده: ۹۰).
و در همان کتاب آمده است: احمد، عبد بن حمید، ابن جریر، ابو الشیخ، ابن مردویه، حاکم و بیهقی در سنن خود از ابوامامه روایت کردهاند که گفت: از عباده بن صامت دربارهٔ انفال پرسیدم، پس گفت:
[این آیه] دربارهٔ ما اصحاب بدر نازل شد؛ آن هنگام که دربارهٔ غنیمت اختلاف کردیم و بردباری و اخلاقمان در آن تباه شد؛ پس خداوند آن را از دستهای ما بیرون کشید و در اختیار پیامبر خدا (ص) نهاد؛ پس پیامبر خدا (ص) آن را میان مسلمانان به طور برابر تقسیم فرمود—[راوی] میگوید: یعنی یکسان.
و در همان کتاب آمده است: سعید بن منصور، احمد، ابن منذر، ابن ابیحاتم، ابن حبّان، ابو الشیخ، حاکم (که آن را صحیح دانسته)، بیهقی و ابن مردویه از عباده بن صامت روایت کردهاند که گفت:
همراه پیامبر خدا (ص) بیرون رفتیم و من در جنگ بدر با ایشان حاضر بودم. دو سپاه با هم روبهرو شدند و خداوند دشمن را شکست داد. گروهی در پی فراریانِ دشمن به راه افتادند و آنان را از دم تیغ میگذراندند؛ گروهی دیگر به اردوگاهِ دشمن رو آوردند و غنایم را گردآوری و تصاحب میکردند؛ و گروهی نیز گرداگردِ پیامبر خدا (ص) حلقه زدند تا مبادا دشمن غافلگیرانه به ایشان گزندی برساند. شبهنگام که همگی گردِ هم آمدند، آنان که غنایم را گرد آورده بودند گفتند: ما آنها را فراهم آورده و تصاحب کردهایم، پس هیچکس در آن سهمی ندارد. کسانی که در تعقیب دشمن رفته بودند گفتند: شما از ما به این غنایم سزاوارتر نیستید؛ ما بودیم که دشمن را از آن دور ساختیم و شکستشان دادیم. کسانی هم که گرد پیامبر خدا (ص) حلقه زده بودند گفتند: شما از ما سزاوارتر نیستید؛ ما گرد پیامبر خدا (ص) حلقه زدیم و بیم آن داشتیم که مبادا دشمن در غفلتی به ایشان آسیبی برساند و به حفاظت از ایشان مشغول بودیم. پس این آیه نازل شد:
« يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَيْنِكُمْ » (از تو دربارهٔ انفال [غنایم و اموالِ بیصاحب] میپرسند؛ بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است؛ پس از خدا پروا بدارید و روابط میان خود را اصلاح کنید) (انفال: ۱)، و پیامبر خدا (ص) غنایم را میان مسلمانان تقسیم کرد؛ تا پایان حدیث.
و در همان کتاب آمده است که ابنابیشیبه، ابوداود، نسائی، ابنجریر، ابنمنذر، ابنحبان، ابوالشیخ، ابنمردویه، حاکم (که روایت را صحیح دانسته) و بیهقی در «دلائل» از ابنعباس روایت کردهاند که گفت:
چون روزِ بدر فرا رسید، پیامبر فرمود: «هر کس دشمنی را بکشد، فلان مقدار پاداش دارد و هر کس اسیری بگیرد، فلان مقدار از آنِ اوست». پیران و سالخوردگان زیر پرچمها استوار ایستادند، ولی جوانان به سوی پیکار و گردآوری غنایم شتافتند. کهنسالان به جوانان گفتند: ما را در غنایم با خود شریک کنید؛ زیرا ما پشتیبان شما بودیم و اگر گرفتاری و گزندی به شما میرسید به سوی ما پناه میآوردید. پس نزد پیامبر (ص) به داوری و کشمکش پرداختند و این آیه نازل شد: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » (از تو دربارهٔ انفال میپرسند؛ بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است) (انفال: ۱)؛ و پیامبر غنایم را بهطور برابر میان آنان تقسیم فرمود.
میگویم: در این مضامین روایتهای دیگری نیز وجود دارد، و در اینجا روایاتی هست که به جزئیات داستان اشاره میکند و معنای آیات با آنها روشن میشود؛ ما این روایات را ذیل آیاتِ بعدی خواهیم آورد.
در برخی روایات آمده است که پیامبر (ص) به آنان وعده داد که سَلَب (لباس و سلاحِ همراه کشتهشده) و غنیمت را به ایشان ببخشد، سپس خدای متعال با آیهٔ « قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » (بگو: انفال از آنِ خدا و پیامبر است) (انفال: ۱) آن وعده را منسوخ کرد؛ و آنچه در این روایت آمده نیز به همین نکته اشاره دارد. از این رو، چه بسا گفته شده باشد که بر امام واجب نیست به وعدهای که به رزمندگان داده است وفا کند. ولی آنچه این دیدگاه را بعید میسازد، اختلافِ خودِ رزمندگان دربارهٔ غنایم در روز بدر است؛ زیرا اگر پیامبر (ص) چنین وعدهای به آنان داده بود، با وجود بیانِ صریحِ ایشان با یکدیگر اختلاف نمیکردند.
و در همان کتاب آمده است که ابنجریر از مجاهد روایت کرده است که رزمندگان از پیامبر (ص) دربارهٔ یکپنجمِ غنیمت (خمس)، پس از چهار پنجمِ دیگر پرسیدند؛ پس آیهٔ « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ » (از تو دربارهٔ انفال میپرسند) (انفال: ۱) نازل شد.
میگویم: این برداشت با آنچه پیشتر دربارهٔ مضمون آیه بر پایهٔ سیاق بیان شد، سازگار نیست. همچنین در برخی از سخنانِ مفسرانِ متقدم مانند سعید بن جبیر، مجاهد و عکرمه و نیز از ابنعباس نقل شده است که کلام خدای متعال: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ قُلِ الْأَنْفٰالُ لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ » (انفال: ۱) با این آیه نسخ شده است: « وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ » (و بدانید هر چیزی را که به غنیمت گرفتید، یکپنجمِ آن برای خدا و پیامبر است) (انفال: ۴۱)؛ در حالی که در توضیحِ آیه نکاتی گذشت که احتمالِ نسخ را کاملاً منتفی میسازد.
و در همان کتاب آمده است که مالک، ابنابیشیبه، ابوعبید، عبد بن حمید، ابنجریر، نحاس، ابنمنذر، ابنابیحاتم، ابوالشیخ و ابنمردویه از قاسم بن محمد روایت کردهاند که گفت: شنیدم مردی از ابنعباس دربارهٔ انفال پرسید؛ ابنعباس گفت: اسبِ جنگی جزو نفل (پاداش اضافه بر سهم) است و سَلَب (اموال همراهِ کشتهشده) نیز جزو نفل است. آن مرد پرسش خود را بازگو کرد و ابنعباس نیز همان پاسخ را تکرار کرد.
سپس آن مرد گفت: مقصود از انفالی که خداوند در کتابش فرموده چیست؟ او پیوسته سؤال میکرد تا جایی که نزدیک بود ابنعباس را در تنگنا قرار دهد و به ستوه آورَد. پس ابنعباس گفت: این مرد مانند صبیغ است که عمر او را کتک زد؛ و در روایتی دیگر با این عبارت آمده است:
«چقدر نیازمندی کسی تو را کتک بزند، همانطور که عمر با صبیغِ عراقی رفتار کرد!» و عمر او را چنان زده بود که خون بر پاشنههای پایش جاری شد.
و در همان کتاب، دربارهٔ سخن خدای متعال که میفرماید: « أُولٰئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا » (آنان همان مؤمنان راستیناند)، طبرانی از حارث بن مالک انصاری روایت کرده است که او از کنار پیامبر خدا (ص) گذشت، پس پیامبر به او فرمود: «ای حارث، چگونه صبح کردی؟» گفت: «بهصورت مؤمنی راستین صبح کردم.» پیامبر فرمود: «بنگر چه میگویی؛ زیرا هر چیزی حقیقتی دارد، پس حقیقت ایمانت چیست؟» گفت: «جانم را از دنیا برکَندم و رویگردان ساختم، ازاینرو شبم را بیدار ماندم و روزم را تشنگی چشاندم؛ و گویی به اهل بهشت مینگرم که در آن به دیدار یکدیگر میروند، و گویی به دوزخیان مینگرم که در میان آتش شیون و زاری سر میدهند.» پیامبر فرمود:
«ای حارث، حقیقت را دریافتی پس بر آن پایدار باش»؛ و این سخن را سه بار فرمود.
میگویم: این حدیث از طریقهای شیعه نیز با سندهای متعددی روایت شده است.
[سورهٔ انفال (۸): آیههای ۷ تا ۱۴]
اشاره
وَإِذۡ يَعِدُكُمُ ٱللَّهُ إِحۡدَى ٱلطَّآئِفَتَيۡنِ أَنَّهَا لَكُمۡ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيۡرَ ذَاتِ ٱلشَّوۡكَةِ تَكُونُ لَكُمۡ وَيُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُحِقَّ ٱلۡحَقَّ بِكَلِمَٰتِهِۦ وَيَقۡطَعَ دَابِرَ ٱلۡكَٰفِرِينَ
و [به یاد آورید] هنگامی را که خداوند به شما وعده میداد که یکی از دو گروه [کاروان تجاری قریش یا سپاه مسلح آنان] برای شما خواهد بود، و شما دوست میداشتید گروهِ بیسلاح و نامجهز [کاروان تجاری] از آنِ شما باشد، در حالی که خداوند میخواست با سخنان [و وعدههای تحققیافتهٔ] خویش، حق را پایدار و پیروز گرداند و ریشهٔ کافران را برکَنَد.
لِيُحِقَّ ٱلۡحَقَّ وَيُبۡطِلَ ٱلۡبَٰطِلَ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُجۡرِمُونَ
تا حق را تثبیت کند و باطل را از میان بردارد، هرچند مجرمان را ناخوش آید.
إِذۡ تَسۡتَغِيثُونَ رَبَّكُمۡ فَٱسۡتَجَابَ لَكُمۡ أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلۡفٖ مِّنَ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ مُرۡدِفِينَ
[به یاد آورید] هنگامی را که از پروردگارتان یاری میخواستید، پس دعایتان را اجابت کرد که: «من شما را با یکهزار فرشته که پیاپی میآیند یاری خواهم کرد.»
وَمَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ إِلَّا بُشۡرَىٰ وَلِتَطۡمَئِنَّ بِهِۦ قُلُوبُكُمۡۚ وَمَا ٱلنَّصۡرُ إِلَّا مِنۡ عِندِ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
و خداوند این [امداد فرشتگان] را جز نویدی [امیدبخش] و برای آنکه دلهایتان بدان آرامش یابد قرار نداد؛ و پیروزی جز از جانب خداوند نیست، که همانا خداوند شکستناپذیر و داناست.
إِذۡ يُغَشِّيكُمُ ٱلنُّعَاسَ أَمَنَةٗ مِّنۡهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيۡكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ لِّيُطَهِّرَكُم بِهِۦ وَيُذۡهِبَ عَنكُمۡ رِجۡزَ ٱلشَّيۡطَٰنِ وَلِيَرۡبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمۡ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلۡأَقۡدَامَ
[به یاد آورید] هنگامی را که [خداوند] خوابِ سبکی را مایهٔ آرامش و ایمنی از سوی خویش بر شما فرومیپوشاند، و از آسمان آبی برایتان نازل میکرد تا شما را با آن پاک سازد و پلیدیِ شیطان را از شما دور کند و بر دلهایتان استواری بخشد و گامها را بدان محکم و استوار دارد.
إِذۡ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى ٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمۡ فَثَبِّتُواْ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْۚ سَأُلۡقِي فِي قُلُوبِ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلرُّعۡبَ فَٱضۡرِبُواْ فَوۡقَ ٱلۡأَعۡنَاقِ وَٱضۡرِبُواْ مِنۡهُمۡ كُلَّ بَنَانٖ
[به یاد آورید] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان وحی میکرد: «من با شمایم، پس مؤمنان را استوار بدارید؛ بهزودی در دلهای کافران هراس خواهم افکند، پس بر فراز گردنها بزنید و همهٔ سرانگشتانشان را قطع کنید.»
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ شَآقُّواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥۚ وَمَن يُشَاقِقِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَإِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ
این [کیفر و شکست] به سبب آن است که آنان با خدا و پیامبرش مخالفت و دشمنی ورزیدند؛ و هر کس با خدا و پیامبرش دشمنی ورزد، پس بیگمان خداوند سختکیفر است.
ذَٰلِكُمۡ فَذُوقُوهُ وَأَنَّ لِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابَ ٱلنَّارِ
این [کیفر دنیا] است، پس آن را بچشید؛ و بیگمان برای کافران، عذاب آتش [نیز در پیش] است.
(بیان)
این آیات به ماجرای بدر اشاره دارد که نخستین جنگ در اسلام بود، و چنانکه روشن خواهد شد، ظاهر سیاق آیات نشان میدهد که پس از پایان آن جنگ نازل شدهاند.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللّٰهُ إِحْدَي الطّٰائِفَتَيْنِ أَنَّهٰا لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذٰاتِ الشَّوْكَهِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ وَ يَقْطَعَ دٰابِرَ الْكٰافِرِينَ »؛ یعنی به یاد آورید زمانی را که خدا به شما وعده میداد. این کلام، بیان منتهای الهی و برشمردن نعمتهای او بر مؤمنان است تا به این بینش برسند که خدای پاک و منزه هیچ فرمانی پیش روی آنان نمیگذارد و هیچ حکمی را برایشان نمیآورد مگر به حق، و مصلحتهای آنان در آن حفظ شده و بخت و اقبالشان به سعادت رسانده شده است؛ تا در نتیجه، در میان خود اختلاف نکنند، از آنچه خدا برایشان برمیگزیند ناخشنود نباشند، کار خود را به او واگذارند و از او و پیامبرش فرمان برند.
مقصود از «دو گروه» (الطائفتین)، کاروان تجاری (عیر) و سپاه جنگی (نفیر) است؛ «عیر» همان کاروان تجاری قریش بود که مالالتجاره و داراییهای آنان را به همراه داشت و چهل مرد که یکی از آنان ابوسفیان بن حرب بود نگهبانیاش را بر عهده داشتند؛ و «نفیر» سپاه قریش بود که شمار آنان نزدیک به هزار مرد میرسید.
عبارت « إِحْدَي الطّٰائِفَتَيْنِ » مفعول دوم برای فعل « يَعِدُكُمُ »، و عبارت « أَنَّهٰا لَكُمْ » بدل از آن است، و جملهٔ « وَ تَوَدُّونَ » تا پایان آیه در جایگاه حال قرار دارد؛ و مقصود از «غیر ذاتِ شوکت» چنین است:
گروهی است که سلاح و نیرویی نداشت؛ یعنی همان کاروان تجاری که از نظر سازوبرگ و شمارِ افراد از سپاه قریش کمتر بود. «شوکت» نیز به معنای تیزی و برندگی است که استعاره از خار (شوک) گرفته شده است.
جملهٔ « وَ يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ » نیز در جایگاه حال است. مراد از احقاق حق، آشکار ساختن و تثبیت آن از طریق پیاده ساختن آثارش بر آن است، و «کلمات خدا» همان قضای حتمی الهی دربارهٔ یاری پیامبرانش و آشکار ساختن دین حق اوست؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا الْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ الْغٰالِبُونَ» (صافات: ۱۷۳؛ و بهیقین، وعدهٔ ما دربارهٔ بندگانِ فرستادهمان از پیش قطعی شده است که بیگمان آنان یاریشدگانند، و بهراستی سپاه ما همواره پیروزند). همچنین خدای متعال میفرماید: « يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكٰافِرُونَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» (صف: ۹؛ میخواهند نور خدا را با دهانهای خود خاموش کنند، در حالی که خدا کاملکنندهٔ نور خویش است، هرچند کافران ناخشنود باشند. او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همهٔ آیینها پیروز گرداند، هرچند مشرکان ناخشنود باشند). و این کلمه به صورت «بِكَلِمَتِهِ» (به صیغهٔ مفرد) نیز قرائت شده که این قرائت موجهتر و به مقصود نزدیکتر است. «دابِر» چیزی است که در پی چیزی دیگر میآید و به آن وابسته و پیوسته است؛ و «قطع دابرِ یک چیز»، کنایه از نابود کردن و ریشهکن ساختن آن است، بهگونهای که پس از آن هیچ اثری از آثار مرتبط و متفرع بر آن باقی نماند.
معنای آیه چنین است: به یاد آورید زمانی را که خدا به شما وعده میداد یکی از دو گروه نصیب شما خواهد بود و به یاری خدا بر آن چیره میشوید؛ یا کاروان تجاری یا سپاه قریش. شما به دلیل آگاهی از شوکت و نیرو و سرسختیِ سپاه قریش و با توجه به ضعف و ناتوانی خود، دوست میداشتید آن گروه کاروان تجاری باشد؛ با این حال، حقیقت ماجرا اینگونه بود: خداوند چیزی خلاف این را اراده میکرد؛ او میخواست با سپاه قریش روبهرو شوید تا شما را بر آنان پیروز کند، آن حقی را که مقدر فرموده بود آشکار سازد، و کافران را ریشهکن کرده و دنبالهشان را براندازد.
خدای متعال میفرماید: « لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْبٰاطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ » (تا حق را پایدار و تثبیت کند و باطل را از میان بردارد، هرچند مجرمان ناخشنود باشند). ظاهر سیاق نشان میدهد که حرف «لام» برای بیان هدف و غایت است، و جملهٔ « لِيُحِقَّ » به عبارت « يَعِدُكُمُ اللّٰهُ » پیوند دارد؛ یعنی خدا تنها از آن رو به شما چنین وعدهای داد ــ و او هرگز در وعدهٔ خود خلف نمیکند ــ تا بدین وسیله حق را تثبیت کند و باطل را از میان ببرد، هرچند مجرمان از آن ناخشنود باشند و آن را نخواهند.
بدین ترتیب روشن میشود که جملهٔ « لِيُحِقَّ الْحَقَّ » تکرار عبارت « وَ يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ » نیست، گرچه هممعنای آن است.
خدای متعال میفرماید: « إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجٰابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَهِ مُرْدِفِينَ »؛ «[به یاد آورید] هنگامی را که از پروردگارتان فریادرسی میخواستید، پس دعای شما را اجابت کرد که: من شما را با هزار فرشته که در پی یکدیگرند، یاری خواهم کرد». «استغاثه» به معنای طلب غوث (فریادرسی و یاریخواستن) است، چنانکه در آیهٔ « فَاسْتَغٰاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَي الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ» (قصص: ۱۵) آمده است: «پس آن کس که از پیروانش بود، در برابر کسی که از دشمنانش بود از او یاری خواست». و معنای «امداد» (یاریرساندن پیاپی) نیز روشن است. واژهٔ « مُرْدِفِينَ » از ریشهٔ «إرداف» است، و آن این است که سوارکار، دیگری را پشت سرِ خود سوار کند، و «رِدف» به معنای پیرو و دنبالهرو است. راغب میگوید:
«الردف التابع، و ردف المرأه عجيزتها، و الترادف: التتابع، و الرادف: المتأخر، و المردف المقدم الذي أردف غيره. انتهى»؛ «رِدف یعنی دنبالهرو، و رِدفِ زن به سرین او گفته میشود، ترادف یعنی پیاپی آمدن، رادف یعنی واپسمانده و عقبتر، و مُردِف آن پیشتازی است که دیگری را پشت سر خود نشانده است». [پایان سخن راغب].
با این معنا، این آیه با آنچه خدای متعال در اشاره به همین ماجرا در سورهٔ آلعمران فرموده است سازگار میافتد: « وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّهٌ فَاتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاٰثَهِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَهِ مُنْزَلِينَ بَليٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَهِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَهِ مُسَوِّمِينَ وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ بُشْريٰ لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ»؛ «و بیگمان خدا شما را در [نبرد] بدر یاری داد، در حالی که ناتوان و زبون بودید؛ پس از خدا پروا کنید، باشد که سپاس بگزارید. آنگاه که به مؤمنان میگفتی: آیا شما را بسنده نیست که پروردگارتان با سه هزار فرشتهٔ فرودآمده یاریتان کند؟ آری، اگر شکیبایی ورزید و پروا پیشه کنید و آنان در همین خیزشِ شتابانشان به سویتان آیند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتهٔ نشاندار یاری میرساند. و خدا آن [امداد] را جز نویدی برای شما و برای آنکه دلهایتان بدان آرام گیرد قرار نداد، و نصرت و پیروزی جز از سوی خدای شکستناپذیرِ سنجیدهکار نیست». (آلعمران: ۱۲۶).
زیرا تطبیقِ آیات این دو سوره آشکار میسازد که مراد از فرود آمدنِ هزار فرشتهٔ «مُردِفین»، فرود آمدنِ هزار فرشته است که فرشتگان دیگری را در پیِ خود میآورند؛ از این رو، آن هزار فرشتهای که دیگران در پیِ آنهایند، با آن سه هزار فرشتهٔ فرودآمده منطبق میشود.
و با این بیان، نادرستیِ این سخن آشکار میشود که گفتهاند: مقصود از «مُردِف» بودنِ فرشتگان این است که آن هزار فرشته، هزار فرشتهٔ دیگر را در پی دارند؛ زیرا همراه با هر یک از آنان فرشتهای پشتِ سرش است، پس در مجموع دو هزار فرشته میشوند. و نیز نادرستیِ سخنان دیگری که در این باره گفتهاند روشن میگردد؛ مانند اینکه گفتهاند: مقصود این است که برخی در پیِ برخی دیگر آمدند؛ یا اینکه گفتهاند: مقصود، آمدنِ فرشتگان پشتِ سرِ مسلمانان است، بدینگونه که «مُردِفین» به معنای «رادِفین» (دنبالهروها) باشد؛ و همچنین این سخن که گفتهاند: مقصود، در پی قرار دادنِ مسلمانان است، بدین صورت که فرشتگان از لشکر مسلمانان پیشی بگیرند تا در دلهای کافران ترس بیفکنند.
خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ بُشْريٰ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ »؛ «و خدا آن را جز مژدهای [برای شما] و برای آنکه دلهایتان بدان آرام گیرد قرار نداد، و هیچ پیروزی و یاریای جز از نزد خداوند نیست، که همانا خداوند شکستناپذیر و سنجیدهکار است». دو ضمیر در کلام الهی: « جَعَلَهُ » و «بِهِ»، همانگونه که سیاق نشان میدهد، به امدادرسانی با فرشتگان بازمیگردد. معنای آیه این است که یاریرساندن با فرشتگان تنها برای مژدهبخشی و آرامشیافتن جانهای شما بود، نه برای اینکه کافران به دستِ آنان هلاک شوند؛ چنانکه سخن بعدیِ خدای متعال نیز به همین نکته اشاره دارد: «إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلاٰئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ»؛ «آنگاه که پروردگارت به فرشتگان وحی میکرد که: من با شمایم، پس مؤمنان را استوار بدارید؛ بهزودی در دلهای کافران ترس و هراس خواهم افکند».
و با این نکته، سخنِ برخی تأیید میشود که گفتهاند: فرشتگان برای کشتنِ مشرکان فرود نیامدند و کسی از آنان را هم نکشتند؛ زیرا یکسوم یا نیمی از کشتهشدگان را علی(ع) به قتل رساند، و دوسومِ باقیمانده یا نیمِ دیگر را سایر مسلمانان کشتند. کار فرشتگان تنها این بود که با آمیخته شدن در جمع سپاه، سیاهیلشکر مسلمانان را افزون کنند، دلهای مؤمنان را ثبات بخشند و در دلهای مشرکان هراس بیفکنند؛ و سخن دربارهٔ این موضوع به زودی خواهد آمد.
و این سخن خدای متعال: « وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ »؛ «و نصرت و پیروزی جز از نزد خدا نیست، که همانا خداوند شکستناپذیر و سنجیدهکار است»، بیانگر آن است که حقیقتِ نصرت و پیروزی تنها در انحصار خداوند متعال است؛ و اگر پیروزی به فزونیِ شمار، توانایی و شوکت وابسته بود، در آن روز [جنگ بدر] پیروزی از آنِ مشرکان میشد، چرا که آنان پرشمار و نیرومند بودند و مسلمانان اندکشمار و ناتوان.
و خداوند با جملهٔ « إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ »؛ «همانا خداوند شکستناپذیر و سنجیدهکار است»، تمامیِ مضمونِ این آیه و آنچه را از آیهٔ پیشین بدان وابسته است تعلیل کرده (دلیل آورده) است؛ پس به سبب عزت و شکستناپذیریاش آنان را یاری داد و مدد رساند، و از روی حکمت و سنجیدگیاش نصرتِ خود را بر این شیوه رقم زد.
خدای متعال میفرماید: « إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعٰاسَ أَمَنَهً مِنْهُ » (آنگاه که خوابِ سبک را مایهی آرامشی از جانب خود بر شما فرو پوشاند...) تا پایان آیه. «نُعاس» ابتدای خواب و خوابِ سبک است، «تَغشیه» به معنای احاطهکردن و فراگرفتن است، و « أَمَنَهً » یعنی آرامش و ایمنی. سخن پروردگار که فرمود: «أَمَنَهً»، یعنی امنیتی از جانب خدا؛ و برخی نیز گفتهاند یعنی آسودگی از جانب دشمن. «رِجز» همان پلیدی و ناپاکی است، و مراد از پلیدیِ شیطان، آن ناپاکی باطنی است که از وسوسه و فریبکاریِ او بر دل عارض میشود.
و معنای آیه این است که: یاری و امداد الهی همراه با نوید پیروزی و آرامش دلها، در زمانی بود که به سبب ایمنی و آرامشی که خدا بر دلهایتان فرو فرستاد، خوابِ سبک شما را در بر گرفت و خوابیدید؛ در حالی که اگر ترسان و هراسان میبودید، هرگز خواب به سراغتان نمیآمد؛ نه خوابی سبک و نه خوابی سنگین. و [نیز در آن هنگام بود که] بر شما باران فرو فرستاد تا با آن پاکیزهتان گرداند و وسوسهی شیطان را از شما بزداید و دلهایتان را محکم و استوار سازد — که کنایه از شجاعتبخشیدن است — و با آن باران، گامهایتان را در میدان جنگ استوار دارد؛ خواه با کوبیده و سفتشدنِ ریگها و خواه با پایداری و آرامش دلها.
این آیه مؤید روایتی است که میگوید: مشرکان پیش از مسلمانان به آب رسیدند و مسلمانان ناچار بر تپهای شنی فرود آمدند؛ در نتیجه، دچار بیوضویی و جنابت شدند و تشنگی به آنان فشار آورد، و شیطان به وسوسهشان پرداخت و گفت:
«دشمنتان پیش از شما به آب دست یافته است و شما با جنابت و بیوضویی نماز میگزارید و پاهایتان در شن فرو میرود!» پس خداوند بر آنان باران بارید تا با آن از جنابت غسل کنند و از بیوضویی پاکیزه شوند، و در نتیجهی آن، زمینِ زیر پای مسلمانان سفت و محکم شد و زمینِ دشمنانشان گلآلود و لغزنده گردید.
خدای متعال میفرماید: « إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَي الْمَلاٰئِكَهِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ » (آنگاه که پروردگارت به فرشتگان وحی میکرد: «من با شمایم، پس مؤمنان را استوار بدارید؛ بهزودی در دلهای کافران هراس خواهم افکند...») تا پایان آیه. موقعیت قید زمان («إِذْ» به معنای «آنگاه که») در آغاز این آیه، درست مانند قید زمان در آیهٔ « إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ » (آنگاه که از پروردگارتان یاری میخواستید) [انفال: ۹] و آیهٔ « إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعٰاسَ » (آنگاه که خوابِ سبک شما را فرو پوشاند) [انفال: ۱۱] است؛ و معنای آیه روشن است.
و اما سخن خدای متعال که میفرماید: « فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنٰانٍ » (پس بر فراز گردنها بزنید و همهی سرانگشتانشان را قطع کنید)، ظاهراً مراد از «بر فراز گردنها» سرهاست، و مراد از «كُلَّ بَنٰانٍ» تمام اندامهای دست و پا، یا بهخصوص انگشتان دست است تا دیگر توان بهدستگرفتن و نگهداشتن سلاح را نداشته باشند.
و جایز است که خطاب در « فَاضْرِبُوا » (پس بزنید...) متوجه فرشتگان باشد — چنانکه در آغاز نیز همین معنا به ذهن میرسد — و مراد از زدن بر فراز گردنها و قطع سرانگشتان، معنای ظاهریاش باشد، یا کنایه از خوار ساختن کافران و از کار انداختن توانِ نگهداشتن سلاح در دستهایشان از راهِ افکندن ترس و وحشت در دل آنان. همچنین ممکن است خطاب متوجه مؤمنان باشد و مراد از آن، تشویق آنان در برابر دشمن با استوار داشتن گامهایشان و تقویت دلهایشان و برانگیختن و تحریک آنان بر ضد مشرکان باشد.
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشٰاقِقِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ » (این [کیفر و شکست] بدان سبب است که آنان با خدا و پیامبرش دشمنی و مخالفت ورزیدند، و هر کس با خدا و پیامبرش به ستیز برخیزد، بیگمان خدا سختکیفر است). «مُشاقّه» به معنای مخالفت و ستیزهجویی است، و ریشهی آن «شِقّ» به معنای جانب و نیمه است؛ گویی فردِ ناسازگار به سمتی جز سمتِ طرفِ مقابلش متمایل میشود [و در جبههای جدا میایستد]. معنای آیه این است که: این کیفری که خداوند بر مشرکان فرود آورد، از آن روست که با خدا و پیامبرش مخالفت کردند و بر این کار پافشاری و اصرار ورزیدند؛ و هر کس با خدا و پیامبرش به مخالفت و ستیز برخیزد، بیتردید خداوند سختکیفر است.
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابَ النّٰارِ » (این عذابِ دنیاست، پس آن را بچشید؛ و بدانید که برای کافران عذابِ آتش دوزخ است). این خطابی توبیخی و سختگیرانه به کافران است که به خواری و رسواییِ فرودآمده بر سرشان اشاره دارد و فرمان میدهد که طعم آن را بچشند، و یادآور میشود که در پیِ این شکست، عذاب آتش نیز در انتظارشان است.
(بحث روایی)
اشاره
در «مجمعالبیان» آمده است که ابنعباس گفت: چون روز بدر فرارسید و دو سپاه برای نبرد صف کشیدند، ابوجهل گفت:
«اللهم أولانا بالنصر فانصره» (بارالها، هر یک از ما دو گروه را که به پیروزی سزاوارتر است یاری فرما). و مسلمانان نیز [به درگاه خدا] استغاثه کردند (یاری خواستند)؛ پس فرشتگان فرود آمدند و این سخن نازل شد: « إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ » (آنگاه که از پروردگارتان یاری میخواستید) تا آخر آیه.
و گفته شده است: هنگامی که پیامبر (ص) پرشماریِ مشرکان و اندک بودنِ شمار مسلمانان را نگریست، رو به قبله کرد و گفت: «اللهم أنجز لي ما وعدتني-اللهم إن تهلك هذه العصابة لا تعبد في الأرض» (بارالها، آنچه را به من وعده دادهای برایم وفا فرما؛ بارالها، اگر این گروه [مؤمنان] هلاک شوند، دیگر در زمین پرستش نخواهی شد). پس در حالی که دستهایش را گشوده بود، پیوسته با التماس پروردگارش را میخواند، تا آنجا که ردایش از روی شانههایش افتاد؛ پس خداوند نازل فرمود:
« إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ » (آنگاه که از پروردگارتان یاری میخواستید) تا آخر آیه. این روایت از عمر بن خطّاب، سُدّی و ابوصالح نقل شده، و همان است که از امام باقر (ع) نیز روایت شده است.
[راوی] گفت: و چون شب فرارسید و تاریکی بر پیامبر خدا سایه انداخت، خداوند بر یارانش خواب سبکی (چُرتی آرامبخش) فرو فرستاد. آنان در مکانی پر از ریگ و شن فرود آمده بودند که پای در آن استوار نمیماند؛ پس خداوند بر آنان بارانی نرم و پیوسته باراند تا زمین را سفت و فشرده کرد و گامهایشان را استوار ساخت. اما همان باران بر قریش مانند آبی بود که از دهانهٔ مَشکها سرازیر شود (سیلآسا بود)، و خداوند در دلهایشان هراس افکند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: « سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ » (بهزودی در دلهای کسانی که کفر ورزیدند هراس خواهم افکند).
میگویم: تعبیر آیهٔ « إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ » (آنگاه که از پروردگارتان یاری میخواستید) تا آخر، با این سازگار نیست که در روز بدر درست در پیِ استغاثهٔ آنان نازل شده باشد؛ بلکه سیاق دلالت دارد که این آیه همراه با این فرموده که خدای متعال میفرماید: « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ » (از تو دربارهٔ غنایم میپرسند) و آیههای پس از آن نازل شده است. این آیات بیانگر گزارشی از ماجرایی گذشته و منّت نهادن خدای متعال بر مسلمانان است به سببِ نشانههای پیروزی و نعمتهای گوناگونی که بر آنان فرو فرستاد، تا شکر او را به جای آورند و در آنچه به ایشان امر و نهی میکند، از او اطاعت نمایند.
و شاید مقصود از ذکرِ نزول آیه پس از یادکردِ استغاثهٔ آنان، انطباق مضمون آیه بر آن رویداد باشد؛ و این شیوه در روایاتِ دربردارندهٔ اسباب نزول نظایر فراوانی دارد.
در تفسیر البرهان از ابنشهرآشوب روایت شده است: پیامبر (ص) در سایبان (عَریش) فرمود: «اللهم إنك إن تهلك هذه العصابة اليوم-لا تعبد بعد هذا اليوم» (بارالها، اگر امروز این گروه را هلاک سازی، پس از امروز هرگز عبادت نخواهی شد). پس این آیه نازل شد: « إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ » (آنگاه که از پروردگارتان یاری میخواستید). سپس پیامبر بیرون آمد در حالی که میفرمود: «سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ» (بهزودی این گروه شکست میخورند و پشت کرده میگریزند). پس خداوند او را با پنجهزار فرشتهٔ نشاندار تأیید فرمود، و مسلمانان را در چشمان مشرکان بسیار، و مشرکان را در چشمان مسلمانان اندک جلوه داد؛ پس نازل شد: «وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوَى» (و آنان در کنارهٔ دورتر درّه بودند)، یعنی پشتِ تپهٔ شنی («عَقَنقَل»)، و پیامبر (ص) در کنارهٔ نزدیکتر نزد چاه آب («قَلیب») قرار داشت.
میگویم: سخن در این روایت نیز همانند سخن دربارهٔ روایت پیشین است.
در «مجمعالبیان» آمده است: بَلخی از حسن روایت کرده که گفت: آیهٔ « وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللّٰهُ » (و آنگاه که خداوند به شما وعده میداد) تا پایان آیه، پیش از سخن او: « كَمٰا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ » (همانگونه که پروردگارت تو را به حق از خانهات بیرون برد) نازل شده، هرچند در تلاوت (ترتیبِ قرآن) پس از آن آمده است.
میگویم: مقدّم بودنِ مدلول (مفاد و رخدادِ خارجیِ) یکی از دو آیه بر دیگری، ملازم با پیشی داشتنِ آن در نزول نیست؛ و از جهت سیاق نیز هیچ دلیلی بر آنچه ذکر کرده است وجود ندارد.
در تفسیر عیّاشی از محمّد بن یحیای خَثعَمی از امام صادق (ع) دربارهٔ سخنی که خدای متعال میفرماید: « وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللّٰهُ إِحْدَي الطّٰائِفَتَيْنِ-أَنَّهٰا لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذٰاتِ الشَّوْكَهِ تَكُونُ لَكُمْ » (و آنگاه که خداوند یکی از دو گروه را به شما وعده میداد که از آنِ شما باشد، و دوست میداشتید گروهِ بیسلاح و بیگزند برای شما باشد) روایت شده است که فرمود: «الشوكة التي فيها القتال» (شوکت، آن گروهی است که در آن پیکار و جنگ بود).
میگویم: قمی نیز مانند این روایت را در تفسیر خود آورده است.
و در مجمعالبیان آمده است: سیرهنویسان گفتهاند و ابوحمزه و علی بن ابراهیم در تفسیرهای خود یاد کردهاند (در حالی که روایت هر یک با دیگری درآمیخته است) که:
ابوسفیان با کاروان تجاری قریش از شام بازمیگشت؛ کاروانی حامل داراییهای آنان که بار عطر و کالاهای نفیس داشت و چهل سوار از قریش همراهش بودند. پیامبر(ص) یاران خود را فراخواند تا برای تصاحب کاروان بیرون روند و فرمود: «شاید خداوند آن را غنیمت شما قرار دهد.» مردم به این فراخوان پاسخ دادند؛ برخی سبکبار و شتابان و برخی با سنگینی و اکراه راه افتادند، و گمان نمیکردند که پیامبر خدا(ص) با نیرنگ یا جنگی روبهرو شود. از این رو بیرون رفتند در حالی که جز رسیدن به ابوسفیان و کاروان هدفی نداشتند و آن را تنها غنیمتی برای خود میدانستند.
چون ابوسفیان از حرکت پیامبر(ص) باخبر شد، ضَمضَم بن عمرو غِفاری را به مزدوری گرفت و به مکه فرستاد و به او دستور داد نزد قریش برود، آنان را برای دفاع بسیج کند و خبر دهد که محمد با یارانش در پی کاروانشان برآمده است. ضمضم نیز بهشتاب راهی مکه شد.
سه شب پیش از رسیدن ضمضم بن عمرو، عاتکه دختر عبدالمطلب در خواب دیده بود که مردی سوار بر شتر خویش میآید و ندا میدهد: «ای خاندان غالب، بامدادان به سوی قتلگاههای خود بشتابید!» سپس با شترش بر فراز کوه ابوقُبَیس ایستاد، سنگی برداشت و آن را از کوه به زیر غلطاند، و هیچ خانهای از خانههای قریش نماند مگر اینکه پارهسنگی از آن به آن اصابت کرد. عاتکه هراسان از خواب پرید و ماجرا را به عباس گفت. عباس نیز عتبه بن ربیعه را باخبر ساخت. عتبه گفت: «این مصیبتی است که در قریش رخ خواهد داد.» این خواب میان مردم پخش شد و خبرش به ابوجهل رسید. او گفت: «این هم دومین پیامبرِ زن در میان فرزندان عبدالمطلب! به لات و عزّی سوگند، قطعاً سه روز درنگ میکنیم؛ اگر آنچه دیده راست درآمد که هیچ، وگرنه عهدنامهای میان خود مینویسیم که در میان عرب، هیچ خاندانی مردان و زنانش دروغگوتر از بنیهاشم نیستند!»
چون روز سوم فرا رسید، ضمضم نزد آنان آمد و با بلندترین فریاد ندا داد: «ای خاندان غالب! ای خاندان غالب! کاروان را دریابید! کاروان را دریابید! بشتابید، هرچند گمان ندارم برسید! محمد و ازدینبرگشتگانِ اهل یثرب بیرون آمدهاند تا راه بر کاروانتان ببندند؛ پس برای حرکت آماده شوید!» هیچیک از بزرگان قریش نماند مگر آنکه مالی برای تجهیز سپاه پرداخت. و گفتند: «هر کس بیرون نیاید، خانهاش را ویران میکنیم.» عباس بن عبدالمطلب، نوفل بن حارث بن عبدالمطلب و عقیل بن ابیطالب نیز همراه آنان بیرون رفتند، و کنیزان آوازهخوان را نیز با خود همراه کردند که دف میزدند.
پیامبر خدا(ص) با سیصد و سیزده مرد بیرون آمد. هنگامی که به نزدیکی بدر رسید، دیدهبانی از قریش را به چنگ آورد و او خبرِ سپاه را به پیامبر داد. در حدیث ابوحمزه آمده است: پیامبر خدا(ص) نیز دیدهبانی به نام عَدِیّ در پی کاروان فرستاد؛ چون او نزد پیامبر خدا(ص) بازگشت و گزارش داد که در کجا از کاروان جدا شده است، جبرئیل بر پیامبر خدا(ص) فرود آمد و حرکت سپاه مشرکان از مکه را به ایشان خبر داد. آن حضرت با یارانش دربارهٔ تعقیب کاروان تجاری یا جنگ با سپاه مکه مشورت کرد. ابوبکر برخاست و گفت: «ای پیامبر خدا، این قریش و خودخواهی و تکبر آن است؛ از آن روز که کفر ورزیده هرگز ایمان نیاورده و از آن زمان که به عزت رسیده هرگز خوار نگشته است، و ما نیز با سازوبرگ جنگ بیرون نیامدهایم.» و در حدیث ابوحمزه آمده است: [ابوبکر گفت:] «من به این راه آگاهم؛ عدی در فلان نقطه از کاروان جدا شد، آنان حرکت کردند و ما نیز راه افتادیم؛ پس ما و آن گروه در فلان روز بر سر آب بدر خواهیم بود، درست مانند دو اسب مسابقه که پابهپای هم پیش میروند.» پس پیامبر(ص) فرمود:
«بنشین.» و او نشست. سپس عمر بن خطاب برخاست و مانند همان سخنان را تکرار کرد. پیامبر(ص) فرمود: «بنشین.» و او نیز نشست.
سپس مقداد برخاست و گفت: «ای پیامبر خدا، این قریش و تکبر آن است؛ اما ما به تو ایمان آوردهایم، تصدیقت کردهایم و گواهی دادهایم که آنچه آوردهای حق است. به خدا سوگند، اگر به ما فرمان دهی که بر روی اخگرهای سوزانِ درخت غضا و خارهای گزندهٔ هَراس گام نهیم، همراه تو گام برمیداریم. به خدا سوگند، هرگز به تو نمیگوییم آنگونه که بنیاسرائیل به موسی گفتند: «اذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ» (مائده: ۲۴؛ تو و پروردگارت بروید و بجنگید، ما همین جا نشستهایم)، بلکه میگوییم: در پی فرمان پروردگارت پیش برو که ما همراه تو خواهیم جنگید.» پس پیامبر خدا(ص) به پاس این سخن، برای او پاداش خیر خواست.
سپس پیامبر(ص) فرمود: «ای مردم، به من نظر دهید.» و مقصود ایشان انصار بود؛ چراکه بیشترِ همراهان از آنان بودند و نیز از آن رو که هنگام بیعت در عقبه گفته بودند: «ما تا زمانی که به دیار ما برسی تعهدی در برابرت نداریم، و پس از آن در پناه ما خواهی بود و از تو دفاع میکنیم همانگونه که از فرزندان و زنانمان دفاع میکنیم.» از این رو پیامبر(ص) نگران بود که مبادا انصار تنها دفاع در برابر دشمنی را که به مدینه هجوم آورد بر عهدهٔ خود بدانند و یاریاش در بیرون از مدینه را وظیفهٔ خویش نشمارند.
آنگاه سعد بن معاذ برخاست و گفت: «پدر و مادرم فدایت باد ای پیامبر خدا، گویا مقصودت ما هستیم؟» پیامبر فرمود:
[پیامبر] فرمود: «آری.» سعد گفت: «پدر و مادرم فدایت ای پیامبر خدا! ما به تو ایمان آوردهایم و تصدیقت کردهایم، و گواهی دادهایم که آنچه آوردهای حق و از جانب خداست؛ پس هر چه میخواهی به ما فرمان بده، و از اموالمان هر چه میخواهی بردار و هر چه میخواهی واگذار. به خدا سوگند اگر به ما فرمان دهی که به این دریا فرو رویم، همراه تو به آن فرو خواهیم رفت، و امید است که خدای عزّوجلّ از ما چیزی به تو نشان دهد که چشمت به آن روشن شود؛ پس ما را به برکتِ خدا پیش ببر.»
پیامبر خدا (ص) از این سخن شادمان شد و فرمود: «به برکتِ خدا حرکت کنید؛ چراکه خدای عزّوجلّ وعدهٔ یکی از دو گروه را به من داده است و خداوند هرگز در وعدهاش خُلف نمیکند. به خدا سوگند گویی هماکنون به جایگاه کشتهشدنِ ابوجهل بن هشام، عُتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه و فلانی و فلانی مینگرم.» [پاورقی: و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) با این سخن به روبهرو شدن با سپاه قریش اشاره میکرد، در حالی که مسلمانان امیدِ رویارویی با کاروان تجاری را داشتند.]
پیامبر خدا (ص) فرمانِ کوچ داد و بهسوی بَدر رفت که چاهی از آب بود. در حدیث ابوحمزهٔ ثمالی آمده است: «بدرْ مردی از قبیلهٔ جُهَینه و آن آبْ آبِ او بود، و ازاینرو آن آب به نام او خوانده شد.» قریش نیز پیش آمدند و غلامانِ خود را فرستادند تا آب بیاورند. یاران پیامبر خدا (ص) آنان را گرفتند و به آنها گفتند: «شما کیستید؟» گفتند: «ما غلامان قریشیم.» گفتند: «پس کاروان کجاست؟» گفتند: «ما از کاروان دانشی نداریم.» پس شروع به زدنِ آنان کردند. پیامبر خدا (ص) در نماز بود؛ پس از نمازش فارغ شد و فرمود: «اگر به شما راست بگویند کتکشان میزنید و اگر به شما دروغ بگویند رهایشان میکنید؟!» سپس غلامان را نزد حضرت آوردند. به آنان فرمود: «شما کیستید؟» گفتند: «ای محمّد، ما غلامان قریشیم.» فرمود: «تعدادشان چند نفر است؟» گفتند: «از شمارشان دانشی نداریم.» فرمود: «هر روز چند شتر نحر میکنند (سر میبُرند)؟» گفتند: «نُه تا ده شتر.» پیامبر خدا (ص) فرمود: «آنان نهصد تا هزار مرد هستند.» و پیامبر (ص) دستور داد آنان را بازداشت کنند. این خبر به قریش رسید؛ ازاینرو به هراس افتادند و از آمدنِ خود پشیمان شدند.
و عُتبه بن ربیعه با ابوالبَختَری بن هشام دیدار کرد و گفت: «آیا این سرکشی و ستم را نمیبینی؟ به خدا سوگند پیش پای خود را نمیبینم. ما بیرون آمدیم تا کاروانمان را حفظ کنیم و کاروان نجات یافت؛ ولی ما از سرِ سرکشی و تجاوز آمدهایم، و به خدا سوگند هیچ قومی که سرکشی کرد هرگز رستگار نشد. دوست داشتم آنچه از اموال بنیعبدمناف در کاروان بود از دست میرفت، ولی این مسیر را نمیآمدیم.» ابوالبختری به او گفت: «تو یکی از بزرگان قریشی؛ پس میان مردم برو و غرامت کاروانی را که محمّد و یارانش در نَخله به آن دست یافتند [پاورقی: و روایات مربوط به داستان آن، در جلد دوم این کتاب ذیل آیهٔ «يسألونك عن الشهر الحرام قتال فيه» (بقره: ۲۱۷) گذشت.] و نیز خونبهای ابنحَضرَمی را بر عهده بگیر؛ چراکه او همپیمانِ توست.»
عتبه به او گفت: «این کار بر عهدهٔ من باشد؛ و هیچیک از ما مخالفتی ندارد مگر پسر حَنظَلیه (یعنی ابوجهل). پس نزد او برو و به او خبر بده که من تاوان کاروان و خونبهای ابنحضرمی را بر عهده گرفتم، و او همپیمان من است و دیهاش بر عهدهٔ من است.»
[ابوالبختری] گفت: «پس آهنگِ خیمهٔ او کردم و این پیام را به او رساندم. ابوجهل گفت: عتبه برای محمّد تعصّب نشان میدهد؛ زیرا او از بنیعبدمناف است و پسرش نیز همراه اوست؛ او میخواهد در میان مردم سستی و ناامیدی بیفکند! نه، به لات و عُزّی سوگند [بازنمیگردیم] تا آنکه در یثرب بر آنان بتازیم یا ایشان را به اسیری بگیریم و وارد مکّه کنیم تا عربْ آوازهٔ آن را بشنود.» و ابوحُذَیفه پسر عتبه همراه پیامبر خدا (ص) بود.
و ابوسفیان چون کاروان را گذراند، پیکی بهسوی قریش فرستاد که: «خداوند کاروانتان را نجات داد؛ پس بازگردید و محمّد و عرب را به حال خود واگذارید، و تا جایی که او با مدارا عقب مینشیند، شما نیز با او مدارا کنید؛ و اگر بازنمیگردید، دستکم کنیزانِ آوازهخوان را برگردانید.» فرستادهٔ او در جُحفه به آنان رسید؛ پس عتبه خواست بازگردد، ولی ابوجهل و بنیمخزوم خودداری کردند و کنیزانِ آوازهخوان را از جحفه بازگرداندند.
میگوید: و چون خبرِ فراوانیِ جمعیت قریش به یاران پیامبر خدا (ص) رسید، به هراس افتادند و استغاثه (یاریخواهی) و زاری کردند؛ پس خدای عزّوجلّ نازل فرمود: « إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ » (آنگاه که از پروردگارتان یاری میخواستید...) و آیاتِ بعد از آن را.
طبرسی میگوید: و چون صبحِ روز بدر بر پیامبر خدا (ص) دمید، یارانش را صفآرایی کرد. در سپاه او تنها دو اسب بود: اسبی برای زبیر بن عوّام و اسبی برای مقداد بن اسود؛ و در سپاهش هفتاد شتر بود که نوبتی بر آنها سوار میشدند. پیامبر خدا (ص)، علی بن ابیطالب (ع) و مَرثَد بن ابیمرثد غَنَوی به نوبت بر شترِ مرثد بن ابیمرثد سوار میشدند؛ در حالی که در سپاه قریش چهارصد اسب—و به قولی دویست اسب—بود.
چون قریش به اندکبودنِ شمارِ یاران پیامبر خدا (ص) نگریستند، ابوجهل گفت: «اینان جز یک لقمهٔ سیرکننده برای یک نفر نیستند! اگر غلامانمان را بهسویشان بفرستیم، آنان را با دست میگیرند.» پس عُتبه بن ربیعه گفت:
[عتبه پرسید:] «آیا برای آنها کمین یا نیروی کمکی میبینی؟» پس عُمَیر بن وَهب جُمَحی را که سوارکاری شجاع بود فرستادند. او با اسبش تاخت و گرداگرد اردوگاه پیامبر خدا دور زد و سپس بازگشت و گفت: «هیچ کمین و نیروی کمکی ندارند، ولی شترانِ آبکِشِ یثرب (مدینه) مرگی فراگیر و حتمی را بر دوش میکشند! مگر نمیبینید که خاموشاند و سخن نمیگویند و مانند مارهای گزنده زبان میچرخانند؟ آنان پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند و گمان نمیکنم پشت کنند مگر اینکه کشته شوند، و هرگز کشته نمیشوند مگر اینکه به تعداد خودشان [از شما] بکشند؛ پس نظر خود را بازبینید و تصمیم بگیرید.» ابوجهل به او گفت: «دروغ گفتی و ترسیدی!»
پس خدای متعال نازل فرمود: « وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا » (و اگر به صلح تمایل نشان دادند، تو نیز بدان تمایل یاب) [انفال: ۶۱]. پس پیامبر خدا به سوی آنان فرستادهای فرستاد و فرمود: «ای گروه قریش! من ناخوش دارم که جنگ را با شما آغاز کنم؛ مرا با [دیگر قبایل] عرب واگذارید و بازگردید.» عتبه گفت: «هیچ قومی هرگز چنین پیشنهادی را رد نکرد که رستگار شده باشد.» سپس بر شتر سرخموی خود سوار شد و پیامبر خدا در حالی که او میان دو لشکر میگشت و از جنگ بازمیداشت، به او نگریست و فرمود: «اگر خیری نزد کسی باشد، نزد صاحب همین شتر سرخمو است و اگر از او پیروی کنند، راه رشد و درستی را مییابند.»
عتبه خطبهای خواند و در خطبهاش گفت: «ای گروه قریش! امروز از من فرمان ببرید و در تمام روزگار نافرمانیام کنید. همانا محمد خویشاوند و دارای پیمان و پسرعموی شماست؛ پس او را با [سایر قبایل] عرب واگذارید؛ اگر راستگو باشد که شما به سبب او سرفرازید، و اگر دروغگو باشد گرگهای عرب کار او را برایتان کفایت میکنند.» سخن او ابوجهل را به خشم آورد و به او گفت: «ترسیدی و شُشَت از ترس باد کرده است (بسیار هراسیدهای)!» عتبه گفت: «ای مردکِ فرومایه! آیا کسی چون من میترسد؟! بهزودی قریش خواهد دانست که کدامیک از ما پستتر و ترسوتر است و کدامیک تباهکنندهٔ قوم خویش است!»
سپس عتبه زرهاش را پوشید و خودش، برادرش شیبه و پسرش ولید پیش آمدند و گفت: «ای محمد! هماوردانِ همشأنِ ما را از قریش به سوی ما بفرست!» پس سه تن از انصار به مبارزه با آنان بیرون آمدند و نَسَب خود را به ایشان بازگفتند. آنان گفتند:
«بازگردید، ما فقط هماوردانِ همشأنِ خود از قریش را میخواهیم.» پیامبر خدا به عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب نگریست — در حالی که آن روز هفتاد سال داشت — و فرمود: «ای عبیده، برخیز!» و به حمزه نگریست و فرمود: «ای عمو، برخیز!» سپس به علی بن ابیطالب نگریست و فرمود: «ای علی، برخیز!» — و او کوچکترینِ آنان بود — «پس حق خود را که خداوند برایتان قرار داده است بطلبید؛ چرا که قریش با تکبر و فخرفروشیاش آمده است و میخواهد نور خدا را خاموش کند، در حالی که خداوند جز این نمیخواهد که نورش را به کمال برساند.» سپس فرمود: «ای عبیده، به مصاف عتبة بن ربیعه برو»، و به حمزه فرمود: «به مصاف شیبه برو»، و به علی فرمود: «به مصاف ولید برو!»
آنان روانه شدند تا به آن گروه رسیدند، پس [مشرکان] گفتند: «هماوردانی ارجمندید!» آنگاه عبیده به عتبه حمله برد و چنان ضربهای بر سرش زد که فرق سرش را شکافت، و عتبه نیز ضربهای به ساق پای عبیده زد و آن را قطع کرد و هر دو بر زمین افتادند. شیبه به حمزه حمله کرد و هر دو با شمشیر به یکدیگر ضربه زدند تا جایی که شمشیرهایشان کند و شکستهلب شد. امیر مؤمنان علی (ع) نیز به ولید حمله برد و ضربهای بر رگ گردنش وارد ساخت و شمشیر از زیر بغلش بیرون آمد. علی (ع) فرمود: «ولید دست راست [قطعشدهاش] را با دست چپ گرفت و آن را بر فرق سرم کوبید، چنانکه پنداشتم آسمان بر زمین فرود آمده است!»
سپس حمزه و شیبه درهمآویختند و گلاویز شدند. مسلمانان گفتند: «ای علی! آیا نمیبینی که این سگ به عمویت هجوم آورده است؟» پس علی (ع) بر او حمله برد و فرمود: «ای عمو، سرت را خم کن!» — و حمزه از شیبه بلندقامتتر بود — پس حمزه سرش را در سینهٔ او فرو برد و علی ضربهای بر او زد و نیمی از بدنش را فروانداخت؛ سپس به سراغ عتبه آمد که هنوز رمقی در جان داشت، و کار او را یکسره کرد.
و در روایتی دیگر آمده است که حمزه با عتبه، عبیده با شیبه و علی با ولید هماورد شدند؛ پس حمزه عتبه را کشت، عبیده شیبه را به هلاکت رساند و علی (ع) ولید را کشت. شیبه ضربهای به پای عبیده زده و آن را قطع کرده بود؛ از این رو حمزه و علی او را نجات دادند و عبیده را نزد پیامبر خدا آوردند. عبیده در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: «ای پیامبر خدا! آیا من شهید نیستم؟» فرمود: «آری، تو نخستین شهید از اهلبیت من هستی.»
ابوجهل به قریش گفت: «شتاب مکنید و مانند فرزندان ربیعه سرمستی و خودخواهی به خرج ندهید! بر اهل یثرب بتازید و آنان را از دم تیغ بگذرانید و قریشیان [مسلمان] را نیز دستگیر و اسیر کنید تا آنان را وارد مکه کنیم و گمراهیشان را به رخشان بکشیم!»
و ابلیس به چهرهٔ سُراقة بن مالک بن جُعشُم آمد و به مشرکان گفت: «من پناه و پشتیبان شمایم، پرچم خود را به من بسپارید!» پس پرچم جناح چپ را به او سپردند — و پرچم با بنیعبدالدار بود —؛ پیامبر خدا به او نگریست و به یارانش فرمود: «چشمهایتان را فروبپوشید و دندانهای کرسی را بر هم بفشارید.» سپس دست خود را بلند کرد و گفت: «بارخدایا! اگر این گروه کوچک نابود شوند، هرگز [بر زمین] پرستش نخواهی شد.» آنگاه حالتی شبیه بیهوشی (حالت دریافت وحی) به ایشان دست داد و چون آن حالت برطرف شد، در حالی که عرق را از چهرهاش پاک میکرد فرمود: «این جبرئیل است که با هزار فرشتهٔ پشت سر هم و پیاپی به یاری شما آمده است.»
در «أمالی» به سند خود از امام رضا، از پدران بزرگوارش (ع) روایت کرده است: «پیامبر خدا (ص) در ماه رمضان به سوی بدر حرکت کرد و فتح مکه نیز در ماه رمضان رخ داد.»
میگویم: سیرهنویسان و تاریخنگاران بر این مطلب همداستاناند. یعقوبی در تاریخ خود میگوید:
«جنگ بدر در روز جمعه، سیزده شب مانده از ماه رمضان [هفدهم ماه رمضان]، هجده ماه پس از ورود پیامبر خدا (ص) به مدینه رخ داد.»
و واقدی میگوید: پیامبر خدا (ص) شامگاه شبِ جمعه، هفدهم ماه رمضان، به وادی بدر فرود آمد. سپس علی، زبیر، سعد بن ابیوقاص و بَسبَس بن عَمرو را فرستاد تا کنار آب به دیدهبانی و گردآوری خبر بپردازند. آنان به شترهای آبکش قریش برخوردند که آبآورانشان همراه آنها بودند؛ پس آنان را اسیر کردند و برخی از آنان گریختند. اسیران را نزد پیامبر (ص) آوردند، در حالی که ایشان ایستاده و نماز میخواند. مسلمانان از آنان بازجویی کردند و آنها گفتند: «ما آبآوران قریشیم؛ ما را فرستادهاند تا برایشان آب ببریم.» مسلمانان آنها را کتک زدند. وقتی کتک خوردند، گفتند: «ما از همراهان ابوسفیانیم و در کاروان تجاری هستیم، و این کاروان پشت همین تپه شنی است.» هرگاه این سخن را میگفتند، مسلمانان از کتک زدنشان دست میکشیدند. پیامبر خدا (ص) نمازش را سلام داد و سپس فرمود: «اگر به شما راست بگویند کتکشان میزنید و اگر به شما دروغ بگویند رهایشان میکنید؟!»
چون صبح شد، پیامبر خدا (ص) صفهای لشکر را آراست و برای مسلمانان خطبه خواند؛ پس ستایش و ثنای خدا را به جا آورد،
سپس فرمود: «اما بعد؛ من شما را به آنچه خدا بدان ترغیب کرده تشویق میکنم و از آنچه خدا از آن نهی فرموده بازمیدارم؛ چرا که خداوند شأنی بس بزرگ دارد، به حق فرمان میدهد، راستی را دوست میدارد و بر کار خیر، به اهل آن به اندازهٔ جایگاهشان نزد خود پاداش میبخشد؛ بندگان با همین نیکیها یاد میشوند و به سبب آن برتری مییابند. اکنون شما در جایگاهی از جایگاههای حق قرار گرفتهاید که خداوند در آن، جز عملی را که برای خشنودیاش انجام گرفته باشد از کسی نمیپذیرد. بیگمان پایداری در آوردگاههای دشوار پیکار، از چیزهایی است که خدا به وسیلهٔ آن اندوه را میزداید و از غم رهایی میبخشد و شما به سبب آن به نجات در آخرت دست مییابید. پیامبر خدا در میان شماست که به شما هشدار میدهد و فرمانتان میراند؛ پس امروز شرم کنید از اینکه خداوند از شما کاری ببیند که به سبب آن بر شما خشم گیرد، چرا که او تعالی میفرماید:
«لَمَقْتُ اللّٰهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ» (بیگمان خشم و دشمنیِ خدا از خشم و بیزاریِ خودتان نسبت به خویشتن بزرگتر است؛ [غافر: ۱۰]). به آنچه در کتابش شما را بدان فرمان داده، و نشانههایی که به شما نمایانده، و عزتی که پس از خواری به شما بخشیده است بنگرید؛ پس در پیشگاهش خضوع و فروتنی ورزید تا پروردگارتان از شما خشنود گردد، و در این میدانها آزمونی نیکو برای پروردگارتان به نمایش بگذارید تا شایستهٔ وعدهٔ رحمت و آمرزش او شوید؛ زیرا وعدهٔ او حق، سخنش راست و کیفرش سخت است. جز این نیست که من و شما به خدای زنده و پایدار وابستهایم؛ به او پناه آوردهایم، به او چنگ زدهایم، بر او توکل کردهایم و بازگشت به سوی اوست؛ و خداوند مرا و مسلمانان را بیامرزد.»
در «مجمع البیان» آمده است: گروهی از مفسران مانند ابنعباس و دیگران یادآور شدهاند که جبرئیل در روز بدر به پیامبر (ص) گفت: «مشتی از خاک برگیر و به سوی آنان بیفکن.» هنگامی که دو لشکر با هم روبهرو شدند، پیامبر خدا (ص) به علی فرمود: «مشتی از سنگریزههای این وادی را به من بده.» علی مشتی سنگریزه که رویش خاک بود به ایشان داد و پیامبر آن را به روی دشمن پاشید و فرمود: «شاهَتِ الوُجوهُ» (چهرهها زشت و دگرگون باد!). پس هیچ مشرکی نماند مگر اینکه چیزی از آن خاک و سنگریزه در چشم، دهان و سوراخهای بینیاش وارد شد. سپس مؤمنان از پیِ آنان درآمدند، گروهی را کشتند و گروهی را اسیر کردند، و همان پرتاب، مایهٔ شکست مشرکان شد.
در «أمالی» به سند خود از ابنعباس نقل کرده است که گفت: پیامبر خدا (ص) بر سر کشتگان بدر ایستاد و فرمود: «خداوند به شما گروه، پاداش شر دهد! در حالی که راستگو بودم تکذیبم کردید و در حالی که امین بودم مرا خائن شمردید.» سپس به سوی ابوجهل بن هشام رو کرد و فرمود: «سرکشی و طغیان این مرد در برابر خدا از فرعون نیز بیشتر بود؛ چرا که فرعون چون به هلاکت خویش یقین کرد، به یگانگی خدا اقرار نمود، ولی این مرد چون مرگ خود را حتمی دید، لات و عُزّیٰ را به یاری خواند.»
در «مغازی» واقدی آمده است: در روز بدر، پیامبر خدا (ص) دستور داد چاهِ بدر را آماده سازند، سپس فرمان داد کشتگان همگی در آن افکنده شوند، جز امیه بن خَلَف؛ زیرا او مردی فربه و تنومند بود و در همان روز باد کرده بود؛ پس هنگامی که خواستند او را در چاه بیندازند، گوشت تنش از هم گسیخت. پیامبر (ص) فرمود: «او را واگذارید.» پس او را به حال خود گذاشتند و آنقدر خاک و سنگ رویش ریختند که پیکرش پنهان شد.
سپس پیامبر (ص) بر سر آن چاه ایستاد و آنان را یکبهیک به نام صدا زد: «آیا آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حق یافتید؟! من آنچه را پروردگارم به من وعده داده بود حق و راست یافتم. شما چه بد قومی برای پیامبرتان بودید! شما مرا تکذیب کردید و دیگران تصدیقم نمودند؛ شما مرا از دیارم بیرون راندید و دیگران پناهم دادند؛ و با من جنگیدید و دیگران یاریام کردند.» گفتند: ای پیامبر خدا، آیا کسانی را صدا میزنی که مردهاند؟! فرمود: «آنان به خوبی دریافتند آنچه پروردگارشان وعده داده بود حق است.» و در روایتی دیگر آمده است که پیامبر خدا (ص) فرمود: «شما به آنچه میگویم از آنان شنواتر نیستید، ولی آنها توان پاسخ دادن به مرا ندارند.»
[راوی] میگوید: شکست قریش هنگامی رخ داد که خورشید از ظهر گذشت. پس پیامبر خدا (ص) در بدر ماند و به عبدالله بن کعب دستور داد غنیمتها را گرد آورد و بار کند، و به چند تن از یارانش فرمان داد که او را یاری دهند. سپس نماز عصر را در بدر خواند و حرکت کرد؛ پیش از غروب آفتاب به «اَثیل» رسید و در آنجا فرود آمد و شب را گذراند، در حالی که یارانش زخمهایی داشتند که چندان زیاد نبود، و به ذکوان بن عبدقیس دستور داد که از مسلمانان پاسداری کند، تا آنکه پایان شب فرا رسید و کوچ نمود.
و در تفسیر قمی، در روایتی طولانی آمده است: ابوجهل از میان دو صف بیرون آمد و گفت:
«اللهم إن محمدا أقطعنا للرحم، و أتانا بما لا نعرفه فأحنه الغداة»؛ بار خدایا، همانا محمد بیش از همهٔ ما پیوند خویشاوندی را بریده و چیزی برای ما آورده است که آن را نمیشناسیم، پس بامداد امروز او را هلاک و نابود گردان! پس خداوند بر پیامبرش نازل فرمود:
« إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جٰاءَكُمُ الْفَتْحُ-وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ-وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً-وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ » (انفال: ۱۹)؛ «اگر پیروزی و گشایش (یا داوری میان خود) را میطلبید، اینک پیروزی [و داوری آشکار] به سراغتان آمد؛ و اگر [از کفر و ستیز] دست بردارید، برایتان بهتر است؛ و اگر [به جنگ و دشمنی] بازگردید، ما نیز [به سرکوب شما] بازمیگردیم و هرگز جمعیت و سپاه شما چیزی از عذاب را از شما دور نخواهد کرد، هرچند بسیار باشد؛ و [بدانید] که خداوند با مؤمنان است».
سپس پیامبر خدا (ص) مشتی سنگریزه برگرفت و آن را به روی قریشیان پاشید و فرمود:
«شاهت الوجوه»؛ چهرهها زشت و دگرگون باد! پس خداوند بادهایی فرستاد که به صورتهای قریش میکوفت، در نتیجه شکست [قریش] رقم خورد. آنگاه پیامبر خدا (ص) فرمود: «اللهم لا يفلتن فرعون هذه الأمة أبو جهل بن هشام»؛ بار خدایا، مبادا فرعون این امت، ابوجهل بن هشام، بگریزد و جان به در ببرد! پس هفتاد تن از آنان کشته شدند و هفتاد تن از ایشان به اسارت درآمدند.
و عمرو بن جموح با ابوجهل روبهرو شد؛ عمرو ضربهای به ران ابوجهل زد و ابوجهل نیز ضربهای به دست عمرو فرود آورد و آن را از بازو جدا کرد، به گونهای که تنها به پوستی آویزان ماند. پس عمرو با پای خود بر دستش تکیه داد و خود را به سوی بالا کشید تا آن پوست پاره شد و دستش را انداخت.
و عبدالله بن مسعود گفت: به ابوجهل رسیدم در حالی که در خون خود میغلتید، پس گفتم: «الحمد لله الذي أخزاك»؛ ستایش خدایی را که تو را خوار و رسوا کرد! پس سرش را بلند کرد و گفت: «إنما أخزى الله عبدا، ابن أم عبد لمن الدبرة ويلك؟»؛ همانا خدا بندهای را خوار کرده است! ای پسر امّعبد، وای بر تو، شکست و فرار از آنِ کیست؟ گفتم: از آنِ خدا و پیامبر اوست و من کشندهٔ تو هستم؛ و پایم را بر گردنش نهادم. پس گفت: «ارتقيت مرتقى صعبا يا رويعي الغنم، أما إنه ليس شيء أشد من قتلك إياي في هذا اليوم، أ لا تولى قتلي رجل من المطلبيين أو رجل من الأحلاف؟»؛ ای چوپانک گوسفندان، بر جایگاهی بس دشوار برآمدهای! بدان که هیچ چیز در این روز برایم سختتر از کشتهشدنم به دست تو نیست؛ آیا مردی از فرزندان عبدالمطلب یا مردی از همپیمانان، عهدهدار کشتن من نمیشد؟ پس کلاهخودی را که بر سرش بود برکندم و او را کشتم و سرش را برگرفتم و نزد پیامبر خدا (ص) آوردم و گفتم: ای پیامبر خدا، مژده باد! این سر ابوجهل بن هشام است. پس آن حضرت برای شکرگزاری به درگاه خدا سجده کرد.
و در «الإرشاد» شیخ مفید آمده است: سپس امیر مؤمنان (ع) با عاص بن سعید بن عاص مبارزه کرد، پس از آنکه دیگران از رو به رو شدن با او خودداری کرده بودند؛ پس دیری نپایید که او را کشت. و حنظلة بن ابیسفیان به مبارزه با او آمد و او را نیز کشت. و پس از او طعیمة بن عدی به میدان آمد و او را هم به قتل رساند. و پس از او نوفل بن خویلد را کشت که از شیاطین و سرکشان قریش بود. و پیوسته یکی پس از دیگری از آنان را میکشت تا آنکه نیمی از کشتهشدگانِ آنان را از پای درآورد؛ و کشتهشدگان هفتاد نفر بودند که تمام مسلمانان حاضر در بدر همراه با سه هزار فرشتهٔ نشاندار، کشتن نیمی از آنان را بر عهده داشتند، و امیر مؤمنان (ع) به تنهایی کشتن نیم دیگر را بر عهده گرفت.
و در «الإرشاد» همچنین آمده است: راویان عامه (اهل سنت) و خاصه (شیعه) هر دو به اتفاق در آنچه نقل کردهاند، نامهای مشرکانی را که امیر مؤمنان (ع) در بدر به قتل رساند ثبت کردهاند. از جمله کسانی که نام بردهاند، ولید بن عتبه بود، چنانکه پیشتر بیان کردیم؛ او مردی شجاع، جسور، بیپروا و خونریز بود که مردان از او میترسیدند. و عاص بن سعید که هیبتی هراسانگیز و بزرگ داشت و دلاوران از او بیمناک بودند، و همو بود که عمر بن خطاب از او کناره گرفت و داستانش در آنچه یاد کردیم مشهور است و ما در ادامه آن را بیان میکنیم. و طعیمة بن عدی بن نوفل که از سران اهل گمراهی بود. و نوفل بن خویلد که از سرسختترین مشرکان در دشمنی با پیامبر خدا (ص) بود، و قریش او را پیشوا میداشت، بزرگ میشمرد و از او فرمان میبرد؛ و او همان کسی بود که پیش از هجرت در مکه، ابوبکر و طلحه را به هم بست و با طنابی محکم کرد و یک روز تا شب آن دو را شکنجه داد تا آنکه دربارهٔ آنان وساطت شد. و چون پیامبر خدا (ص) از حضور او در بدر آگاه شد، از خداوند خواست تا شر او را از وی بازدارد و فرمود:
«اللهم اكفني نوفل بن خويلد»؛ بار خدایا، شرّ نوفل بن خویلد را از من بازدار! پس امیر مؤمنان (ع) او را کشت.
و زمعة بن اسود [در برخی نسخهها: «و عقيل بن الأسود فيه فذلك ستة و ثلاثون» (و عقیل بن اسود نیز در میان آنان است که در این صورت شمارشان سیوشش تن میشود)]، و حارث بن زمعة، و نضر بن حارث بن عبدالدار، و عُمَیر بن عثمان بن کعب بن تِیم (عموی طلحة بن عبیدالله)، و عثمان و مالک، دو پسر عبیدالله، دو برادر طلحة بن عبیدالله، و مسعود بن ابیامیة بن مغیره، و قیس بن فاکه بن مغیره، و حذیفة بن ابیحذیفة بن مغیره، و [ابو]قیس بن ولید بن مغیره [او برادر خالد بن ولید است و آن سه کشتهشدهٔ دیگر، پسرعموهای او بودند]، و حنظلة بن ابیسفیان، و عمرو بن مخزوم، و ابومنذر بن ابیرفاعة، و مُنَبِّه بن حَجّاج سهمی، و عاص بن منبه، و عَلْقَمة بن کَلَدة، و ابوالعاص بن قیس بن عدی، و معاویة بن مغیرة بن ابیالعاص، و لَوْذان بن ربیعه، و عبدالله بن منذر بن ابیرفاعة، و مسعود بن امیة بن مغیره، و حاجب بن سائب بن عُوَیمر، و اوس بن مغیرة بن لوذان، و زید بن مَلِیص، و عاصم بن ابیعوف، و سعید بن وهب همپیمان بنیعامر، و معاویة بن [عامر بن] عبدالقیس، و عبدالله بن جمیل بن زُهَیر بن حارث بن اسد، و سائب بن مالک، و ابوالحَکَم بن اَخنَس، و هشام بن ابیامیة بن مغیره.
رویهمرفته اینها سیوپنج مرد هستند ــ بهجز کسانی که دربارهشان اختلاف است یا کسانی که امیرالمؤمنین (ع) با دیگری در کشتنشان شریک بوده است ــ و چنانکه پیشتر آوردیم، این رقم بیش از نیمی از کشتهشدگان بدر است.
میگویم: دیگران ــ چنانکه در «مجمع البیان» آمده ــ یادآور شدهاند که آن حضرت در روز بدر بیستوهفت مرد را کشت؛ و واقدی گفته است: آنچه راویان و تاریخنگاران بر آن همداستاناند، نُه تن از کشتهشدگان به دست اوست و دربارهٔ بقیه اختلاف است.
اما کاوش عمیق در این ماجرا و اشعاری که پیرامون آن سرودهاند و رخدادهای گوناگونی که پس از آن پیش آمد، انسان را به این اختلافنظرها بدگمان میسازد؛ در حالی که از محمد بن اسحاق روایت شده است که بیشترِ کشتهشدگان مشرکان در روز بدر به دست علی (ع) کشته شدند.
همچنین واقدی، بنا بر آنچه ابن ابیالحدید نقل کرده، از میان کشتهشدگان مشرکان در نبرد بدر پنجاهودو مرد را شمرده و قتل بیستوچهار تن از آنان را به آن حضرت (ع) نسبت داده است؛ چه کسانی که منحصراً به دست او کشته شدند و چه کسانی که دیگران نیز در قتلشان شریک بودند.
از جمله سرودههای اُسَید بن ابیاِیاس در برانگیختن مشرکان قریش بر ضد علی (ع) ــ چنانکه در «الإرشاد» و «المناقب» آمده ــ این سخن اوست: «في كل مجمع غاية أخزاكم» (در هر گردهمایی، در نهایتِ کار، شما را خوار ساخت؛)
«جزع أبر على المذاكي القرح» (جوانی نورسیده که بر اسبان کارآزموده و کهنهسواران پیشی گرفت و پیروز شد!)
«لله دركم أ لما تنكروا» (شگفتا از شما! آیا هنوز برنمیآشوبید و این ننگ را ناپسند نمیشمارید؟)
«قد ينكر الحر الكريم و يستحي» (در حالی که انسان آزاده و بزرگوار، ننگ را نمیپذیرد و شرم میکند!)
«هذا ابن فاطمة الذي أفناكم» (این پسر فاطمه است که شما را از دم تیغ گذراند و نابودتان ساخت؛)
«ذبحا و قتله قعصه لم تذبح»؛ [شما را نابود کرد] با کشتاری و مرگی درجا و ناگهانی، که همانندش سر بریده نشده است.
«أعطوه خرجا و اتقوا تضريبه»؛ به او باج و خراج دهید و از ضربات شمشیرش بپرهیزید،
«فعل الذليل و بيعه لم تربح»؛ همانند کار خوارشدگان، و دادوستدی که سودی در بر ندارد!
«أين الكهول و أين كل دعامه»؛ کجایند سالخوردگان و بزرگان قوم، و کجاست هر ستون و تکیهگاهی
«في المعضلات و أين زين الأبطح»؛ در سختیها و گرفتاریها، و کجاست زینتبخش سرزمین ابطح (مکه)؟
«أفناهم قعصا و ضربا يفتري»؛ او همه را با مرگی درجا و ضرباتی شکافنده نابود کرد،
«بالسيف يعمل حده لم يصفح»؛ با شمشیری که تیغهاش را به کار میبست و بر هیچکس گذشت نمیکرد.
در کتاب «الإرشاد» آمده است که شعبه از ابو اسحاق، از حارث بن مُضَرِّب روایت کرده که گفت: از علی بن ابیطالب (ع) شنیدم که میفرمود: ما در نبرد بدر حاضر شدیم، در حالی که در میان ما سوارکاری جز مقداد بن اسود نبود. و خودمان را در شب بدر به یاد دارم که همگی خوابیده بودیم، جز پیامبر خدا (ص) که پای درختی ایستاده بود و تا بامداد در آنجا نماز میخواند و دعا میکرد.
میگویم: روایات دربارهٔ داستان بدر بسیار فراوان است و ما تنها به آن اندازهای بسنده کردیم که فهم مفاهیم آیات با آن روشن شود. روایات دیگری نیز هست که به خواست خدا در لابلای بررسی آیات بعدی که به گوشههایی از این داستان اشاره دارند خواهد آمد.
(فهرست نامهای شهیدان بدر رضی الله عنهم)
در کتاب «بحار الأنوار» از واقدی روایت شده که گفت: عبدالله بن جعفر برایم نقل کرد و گفت: از زُهری پرسیدم: چند تن از مسلمانان در بدر شهید شدند؟ گفت: چهارده نفر؛ شش تن از مهاجران و هشت تن از انصار.
[زُهری] گفت: از بنیمُطَّلِب بن عبد مَناف، عُبَیدة بن حارث بود که عُتبه او را کشت — و در غیر روایت واقدی، شیبه او را کشت — و پیامبر (ص) او را در «صَفراء» به خاک سپرد. و از بنیزُهره، عُمَیر بن ابیوقّاص بود که عمرو بن عبدِوَدّ، پهلوانِ احزاب، او را کشت؛ و عُمَیر بن عبدِوَدّ، معروف به ذوالشِّمالَین که همپیمان بنیزهره بود و ابو اُسامه جُشَمی او را کشت. و از بنیعَدِیّ، عاقِل بن ابیبُکَیر بود — که همپیمان آنان از بنیسعد بود — و مالک بن زُهَیر او را کشت؛ و مِهجَع، غلام آزادشدهٔ عمر بن خطّاب، که عامر بن حَضرَمی او را کشت — و گفته میشود مهجع نخستین شهید از مهاجران بود — و از بنیحارث بن فِهر، صَفوان بن بَیضاء بود که طُعَیمة بن عَدِیّ او را به شهادت رساند.
و از انصار، سپس از بنیعمرو بن عوف: مُبَشِّر بن عبدالمنذر که ابوثور او را کشت؛ و سعد بن خَیثَمه که عَمرو بن عبدوَد او را کشت، و گفته شده طُعَیمة بن عدی [قاتل او بود]؛ و از بنیعدی بن نجار: حارثة بن سُراقه، که حَبّان بن عَرِقه تیری به سویش افکند و به گلویش اصابت کرد و او را به شهادت رساند؛ و از بنیمالک بن نجار: عَوف و مُعَوِّذ، دو پسر عَفراء، که ابوجهل آن دو را کشت؛ و از بنیسَلِمه: عُمَیر بن حُمام بن جَموح که خالد بن اَعلَم او را کشت، و گفته میشود او نخستین شهید از انصار بود، و نیز روایت شده که نخستین شهید از میان آنان حارثة بن سراقه بود؛ و از بنیزُرَیق: رافع بن مُعَلّی که عِکرمة بن ابیجهل او را کشت؛ و از بنیحارث بن خزرج: یزید بن حارث که نوفل بن معاویه او را کشت؛ پس این هشت تن از انصار بودند.
و از ابنعباس روایت شده است: «اَنَسَه، آزادشدهٔ پیامبر(ص)، در بدر به شهادت رسید».
و روایت شده است: «مُعاذ بن ماعِص در بدر زخمی شد و در مدینه بر اثر همان جراحت درگذشت؛ و پسر عُبَید بن سَکَن نیز زخمی شد و از آن زخم رنج برد تا بر اثر آن جان باخت».