۞ يَوۡمَ يَجۡمَعُ ٱللَّهُ ٱلرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَآ أُجِبۡتُمۡۖ قَالُواْ لَا عِلۡمَ لَنَآۖ إِنَّكَ أَنتَ عَلَّٰمُ ٱلۡغُيُوبِ
روزی که خدا پیامبران را گرد میآورد، پس میفرماید: «چه پاسخی به شما داده شد؟» گویند: «ما را دانشی نیست؛ همانا تو خود بسیار دانای نهانهایی».
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۰۶ تا ۱۰۹ با هم
سه آیهٔ نخست دربارهٔ شهادت دادن است، و آیهٔ پایانی نیز از نظر معنایی بیارتباط با آنها نیست. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۱۰۹ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۶، صفحهٔ ۱۹۵ تا ۲۱۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/109/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: «يَوْمَ يَجْمَعُ اللّٰهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ قٰالُوا لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (روزی که خدا پیامبران را گرد میآورد، پس میفرماید: «چه پاسخی به شما داده شد؟» میگویند: «ما دانشی نداریم، بیگمان تنها تو دانای نهانهایی»). این آیه پیوند داشتن با آیات پیش از خود را پس نمیزند (با آنها پیوستگی دارد)؛ چرا که ظاهرِ سخن خدای متعال در پایان آیهٔ پیشین چنین است:
«وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اسْمَعُوا » (از خدا پروا بدارید و بشنوید)
و ادامهی آیه؛ هرچند این سخن مطلق است، اما از حیث انطباق بر این مورد، در واقع نهی از این امور است: انحراف و ستمگری در شهادت، و سبک شمردنِ سوگند به خدا. بنابراین، مناسب بود در این مقام به آنچه در روز قیامت میان خدای پاک و منزه و پیامبرانش میگذرد یادآوری شود؛ پیامبرانی که گواهان بر امتهای خود و برترین شاهداناند، آنجا که خدای پاک و منزه از آنان دربارهی پاسخی که امتهایشان به ایشان دادند میپرسد، در حالی که آنان داناترین مردم به اعمال امتهای خویش و گواهان الهی بر آناناند؛ پس در پاسخ او میگویند: «لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (ما را دانشی نیست، همانا تو خود دانای نهانهایی).
پس هنگامی که کار بدین منوال باشد و تنها خدای پاک و منزه دانای حقیقی به هر چیزی باشد، سزاوار است که شاهدان از جایگاه پروردگار خویش پروا کنند: از حقّی که خداوند دانش آن را روزیشان فرموده منحرف نشوند، و گواهیِ خدا را کتمان نکنند تا مبادا از گناهکاران، ستمکاران و نافرمانان گردند.
پس فرمودهی خدای متعال: «يَوْمَ يَجْمَعُ ،إلخ» (روزی که [خداوند پیامبران را] گرد میآورد...) ظرفی است متعلق به فرمودهاش در آیهی پیشین: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ،إلخ» (از خدا پروا بدارید...). و اینکه به گرد آوردن پیامبران تصریح شده و گفته نشده است: «يوم يقول الله للرسل» (روزی که خدا به پیامبران میگوید)، به سبب تناسب با گرد آوردن شاهدان برای ادای شهادت است؛ همانگونه که این فرمودهاش نیز به آن اشاره دارد: «تَحْبِسُونَهُمٰا مِنْ بَعْدِ الصَّلاٰهِ فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ » (آن دو را پس از نماز نگاه میدارید، پس به خدا سوگند میخورند).
اما اینکه پیامبران در آن روز با گفتن: «لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (ما را دانشی نیست، همانا تو دانای نهانهایی)، علم را از خود نفی میکنند؛ اثبات همهی دانشهای غیبی برای خدای پاک و منزه به صورت حصر (انحصارِ علم غیب در او)، نشان میدهد که آنچه نفی شده اصلِ علم نیست؛ زیرا ظاهر سخنشان: «إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (همانا تو دانای نهانهایی) بیانگر آن است که این جمله برای بیان علتِ نفی آمده است؛ و روشن است که منحصر بودن همهی علوم غیب در خدای پاک و منزه، مستلزم نفی هرگونه دانشی از غیر او نیست، بهویژه اگر دانش به امور مشهود (حاضر و آشکار) باشد، در حالی که موضوعِ پرسش، یعنی چگونگی پاسخ دادنِ مردم به پیامبرانشان، از قبیل امور مشهود است نه غیب.
ازاینرو، سخن آنان: «لاٰ عِلْمَ لَنٰا » (ما را دانشی نیست)، نفی مطلقِ علم نیست، بلکه نفی حقیقتِ علم (شناخت تام و فراگیر) است که جدای از پیوند با غیب نیست؛ زیرا روشن است که علم تنها به اندازهای واقعیت را برای دانندهاش آشکار میسازد که به آن امر از حیث اسباب و پیوندهایش تعلق گیرد، و هر پدیدهی عینی در جهان خارج، با همهی اجزای هستی پیوند دارد؛ هم با آنچه از نظر زمانی بر آن پدیدهی خارجی تقدم دارد و هم با آنچه پیرامون آن است و با آن همزمان میباشد. بنابراین، شناخت یک پدیدهی عینی به معنای حقیقی کلمه، حاصل نمیشود مگر با احاطه به تمامی اجزای هستی و سپس احاطه به آفریدگارِ آن که والاتر از آن است که چیزی بر او احاطه یابد؛ و این امری فراتر از توان آدمی است.
پس به انسان در این جهان هستی — که اندیشیدن در وسعت پهنهاش او را مبهوت میسازد، نگریستن به عظمت اجرام و کهکشانهایش وی را به هراس میافکند، غور در ژرفای ذراتش خرد را از سر میپَراند، و اگر بخواهد میان این دو بینهایت سیر کند دچار سرگیجه میشود — از علم جز اندکی روزی داده نشده است؛ درست به اندازهای که بدان نیاز دارد، در مسیر زندگیاش؛ همانند شمع کوچکی که رهگذرِ شب تاریک با خود حمل میکند و از نور آن بهرهای نمیبرد جز اینکه جای نهادن گامهایش بر زمین را بازشناسد.
پس آنچه علم انسان به آن تعلق میگیرد، در هستی خود ریشه دوانده و در واقعیت عینیاش به اموری وابسته است و آن امور نیز به واسطههای دیگر، و همینطور پیدرپی پیوند خوردهاند؛ و همهی اینها از درک انسان پوشیده و در پردهی غیب است. ازاینرو، علم به معنای حقیقی کلمه به چیزی تعلق نمیگیرد مگر آنکه به همهی امور غیبی در پهنهی هستی تعلق یابد؛ و چنین دانشی در گنجایش هیچ آفریدهی محدود و اندازهگیریشدهای — چه انسان و چه جز او — نیست، مگر برای خدای یکتای قهار که کلیدهای غیب نزد اوست و جز او کسی آنها را نمیداند. خدای متعال میفرماید: «وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (بقره: ۲۱۶) (و خدا میداند و شما نمیدانید)، که نشان میدهد طبع انسان بر نادانی است، پس از دانش جز به گونهای محدود و اندازهگیریشده روزیاش نمیشود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر: ۲۱) (و هیچ چیزی نیست مگر آنکه گنجینههای آن نزد ماست و ما آن را جز به اندازهای معین فرو نمیفرستیم).
— و این همان فرمودهی امام (علیهالسلام) است:
آنجا که از آن حضرت (ع) دربارهٔ علت پنهان بودن خدا از آفریدگانش پرسیده شد، فرمود: «چون خداوند ساختار آفرینش آنها را بر نادانی بنا نهاده است». و خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ» (بقره: ۲۵۵؛ و به چیزی از علم او احاطه نمییابند مگر آنچه خود بخواهد)، که دلالت دارد همهٔ علم از آنِ خداست و انسان تنها به اندازهای که خدا بخواهد از آن آگاهی مییابد. و خدای متعال میفرماید: «وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً» (اسراء: ۸۵؛ و از علم جز اندکی به شما داده نشده است)، که نشان میدهد علم فراوانی وجود دارد که به انسان جز اندکی از آن داده نشده است.
بنابراین، حقیقت امر این است که علم ــ آنگونه که شایستهٔ علم حقیقی است ــ نزد غیر خدای پاک و منزه یافت نمیشود؛ و از آنجا که روز قیامت روزی است که حقایق اشیا در آن آشکار میشود ــ چنانکه آیات توصیفکنندهٔ شأن آن روز بیان میکنند ــ در آنجا جز برای سخن حق مجالی نیست، همانطور که خدای متعال میفرماید: «لاٰ يَتَكَلَّمُونَ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ قٰالَ صَوٰاباً، ذٰلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ» (نبأ: ۳۹؛ لب به سخن نمیگشایند مگر کسی که خدای رحمان به او رخصت دهد و سخن درست گوید؛ آن روز، روزِ حق است). از این رو، پاسخِ حق آنگاه که از پیامبران پرسیده شود و به آنان گفته شود:
«مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ » (چه پاسخی به شما داده شد؟)
این است که علم را از خود نفی کنند، چون از جنس غیب است، و با گفتنِ «لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (ما هیچ دانشی نداریم، همانا تو خود دانای نهانهایی)، آن را برای پروردگار پاک و منزهشان اثبات نمایند.
این پاسخ از سوی آنان (ع) نوعی فروتنی در برابر ساحت عظمت و کبریایی الهی و اعتراف به نیازمندی ذاتی و ناچیزی حقیقی خود در برابر مولای برحقشان است، تا ادب حضور رعایت شود و حقیقت امر آشکار گردد؛ نه اینکه پاسخی نهایی باشد که هرگز جوابی پس از آن نیاید:
نخست به این دلیل که خدای پاک و منزه آنان را گواهان بر امتهایشان قرار داده است، چنانکه در این کلام خود یادآور میشود: «فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّهٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَليٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً» (نساء: ۴۱؛ پس چگونه خواهد بود آنگاه که از هر امتی گواهی بیاوریم و تو را بر اینان گواه آوریم؟) و فرموده است:
«وَ وُضِعَ الْكِتٰابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَدٰاءِ» (زمر: ۶۹؛ و نامهٔ اعمال نهاده شود و پیامبران و گواهان آورده شوند)، و گواه قرار دادن آنان معنایی ندارد مگر اینکه در روز قیامت بر امتهای خود بدانچه در آن روز سزاوار گواهی دادن است، شهادت دهند. بنابراین بیگمان آنان در آن روز، همانگونه که خدا مقدر فرموده، گواهی خواهند داد؛ پس این سخنِ آنان در آن روز که میگویند: «لاٰ عِلْمَ لَنٰا » (ما دانشی نداریم)، رفتاری بر اساس ادب بندگی در برابر پادشاه برحق است که در آن روز، فرمانروایی و پادشاهی از آنِ اوست، و بیانی از حقیقت حال است، به اینکه تنها او ذاتاً مالک علم است و غیر او مالک چیزی از علم نیست مگر آنچه او بدان بخشیده باشد. و هیچ مانعی ندارد که پس از این پاسخ، با توجه به علم موهوب (عنایتشده از سوی خدا) که دربارهٔ احوال امتهایشان دارند پاسخ دهند. این نکته مؤید سخنی است که پیشتر در بررسی کلام خدای متعال:
«وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَي النّٰاسِ،» (بقره: ۱۴۳؛ و اینگونه شما را امتی میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید...) در جلد اول این کتاب بیان داشتیم: که این علم و شهادت از جنس علم و شهادت شناختهشده نزد ما نیست، بلکه از علم ویژهای است که به خدا اختصاص دارد و به گروهی از بندگان گرامیاش بخشیده شده است.
و دوم اینکه خدای پاک و منزه در روز قیامت ــ با همهٔ موقعیت و جایگاه عظیمی که دارد ــ علم را برای گروهی از بندگان مقرب خود اثبات فرموده است؛ خدای متعال میفرماید: «وَ قٰالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ إِليٰ يَوْمِ الْبَعْثِ» (روم: ۵۶؛ و کسانی که به آنان علم و ایمان داده شده است گویند: قطعاً شما در کتاب خدا تا روز رستاخیز درنگ کردهاید)، و خدای متعال میفرماید: «وَ عَلَي الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيمٰاهُمْ» (اعراف: ۴۶؛ و بر اعراف مردانی هستند که هر یک را از سیمایشان میشناسند)، و خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (زخرف: ۸۶؛ و کسانی که به جای او میخوانند مالک شفاعت نیستند، مگر کسی که به حق گواهی دهد و آنان میدانند)، و عیسی بن مریم (ع) از کسانی است که آیه شامل او میشود و او پیامبر است، پس از کسانی است که به حق گواهی میدهند و آگاهند. و خدای متعال میفرماید: «وَ قٰالَ الرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً» (فرقان: ۳۰؛ و پیامبر گفت: پروردگارا! همانا قوم من این قرآن را رها کردند)، و مقصود از پیامبر، پیامبر خدا (ص) است، و آنچه آیه از گفتار آن حضرت حکایت میکند دقیقاً پاسخی است به همان پرسشی که در این آیه آمده است؛ یعنی کلام خدای متعال: «فَيَقُولُ مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ » (پس میفرماید: چه پاسخی به شما داده شد؟). از اینرو روشن شد که سخن پیامبران (ع) که گفتند: «لا علم لنا» (ما دانشی نداریم)، چنانکه گذشت پاسخی نهایی نیست.
و اما دلیل سوم اینکه قرآن از بازخواستِ هر دو گروه سخن میگوید، هم فرستادگان و هم کسانی که پیامبران بهسویشان فرستاده شدهاند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ» (اعراف: ۶)؛ «پس بیگمان از کسانی که پیامبران بهسویشان فرستاده شدند خواهیم پرسید، و قطعاً از پیامبران نیز میپرسیم». سپس قرآن پاسخهای فراوانی را از زبان امتهایی که پیامبران بهسویشان فرستاده شدند در برابر پرسشهای متعدد بازگو میکند؛ و پاسخدادن مستلزم آگاهی و دانستن است، همانگونه که خودِ پرسش نیز چنین دانشی را مفروض میگیرد و تثبیت میکند. همچنین دربارهٔ آنان میفرماید: «لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَهٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق: ۲۲)؛ «بهراستی از این [روز] در غفلت بودی، پس پردهات را از برابرت برداشتیم و دیدهات امروز تیزبین است». و نیز میفرماید: «وَ لَوْ تَريٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ» (سجده: ۱۲)؛ «و اگر ببینی هنگامی را که گناهکاران نزد پروردگارشان سر به زیر افکندهاند [و میگویند:] پروردگارا! دیدیم و شنیدیم، پس ما را بازگردان تا کاری شایسته انجام دهیم که ما [اکنون] به یقین رسیدهایم»، و آیاتی بسیار جز اینها. حال اگر امتها—بهویژه مجرمانِ از میان آنان—در این روز دارای آگاهی باشند، چگونه ممکن است پیامبران گرامی (ع) از چنین دانشی بیبهره بمانند؟! بنابراین باید به همان معنایی روی آورد که پیشتر بیان کردیم.
بحث روایی
و در تفسیر برهان، از شیخ صدوق به سندش از ابوزید عیّاش بن یزید بن حسن از پدرش یزید بن حسن روایت شده است که گفت: امام موسی بن جعفر (ع) برایم بازگو کرد که امام صادق (ع) فرمود:
دربارهٔ این سخن خدای عزّوجلّ: «يَوْمَ يَجْمَعُ اللّٰهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ قٰالُوا لاٰ عِلْمَ لَنٰا » (مائده: ۱۰۹؛ روزی که خدا پیامبران را گرد میآورد و میفرماید: چه پاسخی به شما داده شد؟ میگویند: ما را دانشی نیست) فرمود:
پیامبران میگویند: «لا علم لنا بسواك» (ما دانشی به جز تو نداریم). راوی گفت که امام صادق (ع) همچنین فرمود: «القرآن كله تقريع و باطنه تقريب» (سراسر قرآن سرزنش و توبیخ [به ظاهر] است و باطنش مقرّب ساختن و نزدیکی [به رحمت الهی] است).
مؤلف تفسیر برهان گفته است: ابنبابویه (صدوق) در توضیح آن بیان کرده که مقصود امام این است: در پسِ آیات سرزنش و تهدید، آیات رحمت و آمرزش قرار دارد.
میگویم: آنچه صاحب برهان از مرحوم صدوق در معنای سخن امام (ع) ــ «القرآن كله تقريع و باطنه تقريب» (سراسر قرآن سرزنش، و باطنش مقرّب ساختن است) ــ نقل کرده است، بر این روایت تطبیق نمیکند؛ نه با در نظر گرفتن آغازِ روایت، زیرا این معنا برای سخن پیامبران (ع) که گفتند: «لاٰ عِلْمَ لَنٰا » (ما را دانشی نیست) به اینکه «ما به غیر تو دانشی نداریم»، هیچ پیوندی با این نکته ندارد که قرآن مشتمل بر دو دسته آیه باشد: آیات وعده و آیات وعید (بیمدادن)؛
همچنین سخن صدوق با سیاق خود این جمله سازگار نیست؛ یعنی فرمودهٔ امام (ع) که: «القرآن كله تقريع و باطنه تقريب» (همهٔ قرآن سرزنش و باطنش نزدیکساختن است)؛ زیرا ظاهر کلام این است که تمام قرآن تقریع و تمام آن تقریب است و تفاوت تنها از جهت ظاهر و باطن است، به این صورت که باطن آن تقریب و ظاهرش تقریع است؛ نه آنکه قرآن به دو بخش تقسیم شده باشد که بخشی از آن آیاتِ تقریع و بخش دیگرش آیاتِ تقریب باشد.
دقت در سخن امام (ع) با توجه به آغاز روایت نشان میدهد که مراد ایشان از «تقریع»، با در نظر گرفتن تقابل آن با «تقریب»، لازمهٔ معنای آن یعنی «تبعید» (دور کردن) در برابر نزدیکساختن است. تمام قرآن معارف و حقایق است؛ بنابراین ظاهر آن دور داشتن حقایق از یکدیگر و تفصیل دادن اجزای آنها از هم است، و باطن آن نزدیک کردن آنها به یکدیگر و استوار ساختن و یگانهکردنشان. حاصل سخن این است که قرآن از نظر ظاهر، معارفی گوناگون را ارائه میدهد که از یکدیگر جدا و متمایزند، اما همین حقایق با وجود کثرت، جدایی و دوری از یکدیگر، از نظر باطن به هم نزدیک میشوند و معانی پراکندهشان چنان به یکدیگر پیوند میخورد که چون روحی جاری در همه، به حقیقتی یگانه بدل میگردد؛ و این حقیقت چیزی جز توحید نیست. خدای متعال میفرماید: «كِتٰابٌ أُحْكِمَتْ آيٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ» (هود: ۱؛ کتابی است که آیاتش استوار گشته، سپس از جانب حکیمی آگاه به تفصیل بیان شده است).
در این هنگام، انطباق این سخن با آنچه امام (ع) در آغاز روایت بیان فرمود آشکار میشود؛ اینکه معنای سخن پیامبران: «لاٰ عِلْمَ لَنٰا » (هیچ دانشی نداریم) این است که ما دانشی به غیر تو نداریم؛ زیرا انسان یا هر دانای فرضی دیگری، آنچه را میداند تنها به وسیلهٔ خدا میداند؛ به این معنا که خدای پاک و منزه خودْ معلومِ به ذات است (بهخودیخود شناخته میشود) و غیر او به واسطهٔ او شناخته میشود. به بیانی دیگر، هرگاه علم به چیزی تعلق گیرد، نخست به ساحت قدس و کبریای خدای پاک و منزه — بدانگونه که درخور اوست — تعلق مییابد و سپس از جانب او به آن چیز تعلق میپذیرد؛ چرا که علمِ همهچیز نزد خدای پاک و منزه است و از آن به هریک از بندگانش که بخواهد و به اندازهای که بخواهد روزی میدهد، چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ...» (و به چیزی از دانش او احاطه نمییابند مگر بدانچه او بخواهد). «كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ» (بقره: ۲۵۵؛ تخت [فرمانروایی و دانش] او آسمانها و زمین را فراگرفته است). پیش از این نیز روایت عبدالأعلی مولی آلِ سام از امام صادق (ع) و دیگر روایتها در این معنا گذشت.
بر این پایه، معنای سخن پیامبران که: «لاٰ عِلْمَ لَنٰا بسواك إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (ما را دانشی به جز تو نیست؛ همانا تویی دانای نهانها)، بر اساس تفسیر امام (ع) این است که ما به چیزی سوای تو دانش نداریم و آنچه میدانیم تنها از رهگذر علمِ به تو میدانیم؛ زیرا سراسر علم از آنِ توست. و چون چنین است، تو به آن از ما داناتری؛ چرا که آنچه ما از چیزی میدانیم، همان دانشِ توست که با خواست و روزیدادن تو به بخشی از آن احاطه یافتهایم.
بر این اساس، معنای دیگری برای سخن پیامبران: «إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (همانا تویی دانای نهانها) آشکار میگردد که دستیافتن به آن از معنای پیشین نیز والاتر است؛ و آن اینکه هر پدیدهای در آفرینش، چون وجودش از وجود دیگران جداست، از دیگری پنهان و در غیب است؛ زیرا وجودش محدود و اندازهگیریشده است و تنها به آنچه خدا خواسته احاطه دارد. در حالی که خدای پاک و منزه بر همهچیز احاطه دارد و به هر غیبی داناست، و هیچ موجودی چیزی را نمیداند مگر از جانب او که از هر کاستی و نقصی فراتر و پیراسته است.
از این رو، تقسیم امور به غیب و شهادت (پنهان و پیدا)، در حقیقتْ تقسیم به غیبی است که خدا احاطهٔ ما را بر آن خواسته، و غیبی که از ما پوشیده مانده است. چه بسا این معنا با ظاهر کلام خدای متعال تأیید شود که میفرماید: «عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَليٰ غَيْبِهِ أَحَداً، إِلاّٰ مَنِ ارْتَضيٰ مِنْ رَسُولٍ» (جن: ۲۷؛ او دانای نهان است و هیچکس را بر غیب خویش آگاه نمیکند، مگر فرستادهای را که بپسندد)، به ویژه با توجه به معنایی که اضافه شدنِ «غیب» به ضمیر (غَیْبِهِ) افاده میکند؛ و بر تو باد که در این مقام به نیکی تأمل کنی.
در تفسیر عیاشی از یزید کُناسی از امام باقر (ع) روایت شده است که دربارهٔ کلام خدای متعال: «يَوْمَ يَجْمَعُ اللّٰهُ الرُّسُلَ ،الآيه» (روزی که خداوند پیامبران را گرد میآورد...) فرمود: خداوند میفرماید: «دربارهٔ جانشینانتان که پس از خود بر امتهایتان بر جای نهادید، چه پاسخی به شما داده شد؟» فرمود: پس پیامبران میگویند: «ما به آنچه پس از ما انجام دادند، دانشی نداریم».
میگویم: قمی نیز آن را در تفسیر خود از محمد بن مسلم از آن حضرت (ع) روایت کرده است.
در «کافی» نیز از یزید از امام صادق (ع) روایتی به همین مضمون آمده است، و این معنا از باب جَری (تطبیق آیه بر مصادیق) یا از قبیل باطن قرآن است.