وَإِذۡ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَى ٱبۡنَ مَرۡيَمَ ءَأَنتَ قُلۡتَ لِلنَّاسِ ٱتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيۡنِ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ قَالَ سُبۡحَٰنَكَ مَا يَكُونُ لِيٓ أَنۡ أَقُولَ مَا لَيۡسَ لِي بِحَقٍّۚ إِن كُنتُ قُلۡتُهُۥ فَقَدۡ عَلِمۡتَهُۥۚ تَعۡلَمُ مَا فِي نَفۡسِي وَلَآ أَعۡلَمُ مَا فِي نَفۡسِكَۚ إِنَّكَ أَنتَ عَلَّٰمُ ٱلۡغُيُوبِ
و [یاد کن] هنگامی را که خداوند فرمود: ای عیسی پسر مریم، آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به جای خدا دو معبود بگیرید؟ [عیسی] گفت: منزّهی تو! مرا نشاید که چیزی بگویم که در خور و حقِ من نیست؛ اگر آن را گفته بودم، قطعاً آن را میدانستی. تو آنچه را در جانِ من است میدانی و من آنچه را در ذاتِ توست نمیدانم؛ بیتردید تنها تویی که دانای نهانهایی.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
این آیات، گفتوگوی بیواسطهٔ خداوند با پیامبرش عیسی بن مریم(ع) دربارهٔ ادعاهای مسیحیان در حق او است. ادامه در متن کامل
بدین ترتیب، این آیات با هدفی که سوره به خاطر آن نازل شده است کاملاً هماهنگ میشود؛ و آن هدف، بیانِ حق مقرّر خداوند بر بندگان است که به پیمانی که بستهاند وفا کنند و میثاق را نشکنند. ادامه در متن کامل
ادب عمومی نبوت بهطور اجمال
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
و خدای متعال میفرماید: «مٰا كٰانَ عَلَي النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمٰا فَرَضَ اللّٰهُ لَهُ سُنَّهَ اللّٰهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً؛ الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ وَ كَفيٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً» (احزاب: ۳۹… ادامه در متن کامل
این ادبی فراگیر است که خدای پاک و منزه پیامبرانش (ع) را بدان آراسته و سنتی جاری از جانب او در میان ایشان است؛ اینکه در آنچه از زندگی برایشان مقدر شده احساس دلتنگی و دشواری نکنند و در هیچ کاری به تکلّف (تحمیل کاری ناسازگار با فطرت و خارج از توان بر خود) دست نزنند؛ زیرا آنان بر مدار فطرت حرکت میکردند و فطرت جز به چیزی که خداوند ابزار متناسب با دستیابی به آن را در وجودش نهاده است، راه نمینماید و هرگز برای دستیابی به جایگاهی که خداوند بالا رفتن به تراز آن را برایش هموار نساخته، خود را به مشقت نمیاندازد. ادامه در متن کامل
و خدای متعال میفرماید: «لاٰ يُكَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ مٰا آتٰاهٰا» (طلاق: ۷؛ خداوند هیچکس را مگر به اندازهای که به او داده است تکلیف نمیکند)؛ و از آنجا که تکلّف، خروج از مسیر فطرت است، پس از پیروی شهوت و هویوهوس برمیخیزد و پیامبران از آن در امانند. ادامه در متن کامل
و خدای متعال میفرماید — که این نیز از تربیتکردن با ادبی جامع و فراگیر است —: «يٰا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّي بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ، وَ إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّهً وٰاحِدَهً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ» (مؤمنون: ۵۲؛ ای پیامبران، از خوراکیها و نعمتهای پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید که من به آنچه انجام میدهید دانایم؛ و بیگمان این امت شما، امتی یگانه است و من پروردگار شمایم، پس از من پروا بدارید). ادامه در متن کامل
سپس خدای متعال آن را به ادبی اجتماعی پیوند زد و به آنان یادآور شد که مردم جز امتی یگانه نیستند: ادامه در متن کامل
چه پیامبران و چه کسانی که پیامبران به سویشان فرستاده شدهاند؛ و پروردگاری جز یک پروردگار ندارند؛ پس باید بر پرواداری از او همداستان شوند و با این کار ریشهٔ اختلافها و گروهگراییها را برکَنند. ادامه در متن کامل
و این همان حقیقتی است که آیهای دیگر آن را گرد آورده است، و آن کلام خدای متعال است که میفرماید: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مٰا وَصّٰي بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ وَ مٰا وَصَّيْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسيٰ وَ عِيسيٰ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ» (شوری: ۱۳؛ از دین همان را برای شما مقرر کرد که نوح را به آن سفارش نمود و آنچه را به تو وحی کردیم و آنچه را ابراهیم و موسی و عیسی را بدان سفارش کردیم؛ اینکه: «دین را برپا دارید و در آن دستخوش تفرقه نشوید»). ادامه در متن کامل
و خداوند در جایی دیگر این دو ادب را جداگانه بیان کرده و فرموده است: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ» (انبیاء: ۲۵؛ و پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه به او وحی میکردیم که: «معبودی جز من نیست، پس تنها مرا بپرستید»)؛ پس آنان را به… ادامه در متن کامل
ادب پیامبران که در قرآن به تفصیل گزارش شده است
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
و چون حال پیامبران (ع) چنان بود که گفتیم — یعنی دلبستگیِ حقیقی به خداوند — این ادب الهی در وجودشان ریشه دواند که همواره مراقب مقام پروردگار خویش باشند و جانب ربوبیت او را پاس دارند؛ از این رو هیچ چیز را جز برای خدا قصد نمیکنند، هیچ چیز را جز برای خدا رها نمیسازند، و به هیچ سببی دل نمیبندند مگر آنکه پیش از آن، همراه با آن و پس از آن، به پروردگارشان وابسته باشند؛ پس او در هر حال، هدف و غایت نهاییِ آنان است. ادامه در متن کامل
پس سخن یعقوب (ع) که فرمود: «إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَي اللّٰهِ » (تنها شکوه و اندوه شدیدم را به درگاه خدا میبرم)، بدین معناست که یادآوریِ پیوستهٔ من از یوسف و افسوس خوردنم بر او، از جنس بیهودهگوییِ فردی از شما نیست که هرگاه مصیبتی به او برسد و نعمتی از نعمتهای الهی را از دست بدهد، از روی نادانی نزد… ادامه در متن کامل
و از همین نمونه است آنچه خداوند از یوسف صدیق حکایت کرده است، آنگاه که همسر عزیز او را تهدید کرد که اگر خواستهاش را انجام ندهد به زندان خواهد افتاد: «قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ» (یوسف: ۳۳) (گفت: پروردگارا! ادامه در متن کامل
یوسف (ع) به درگاه پروردگارش یادآور میشود که کار او در برابر آن زنان در آن موقعیت، میان رفتن به زندان و پذیرش خواستهٔ آنان دور میزند، و او با همان دانشی که خداوند به وی کرامت کرده بود — چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً» (یوسف: ۲۲) (و چون به حد رشد و کمالش رسید،… ادامه در متن کامل
پس پروردگارش دعای او را اجابت فرمود و نیرنگ زنان را از وی بازگرداند، که همان میل به گناه بود؛ وگرنه به زندان میافتاد. ادامه در متن کامل
- [امام] (ع) فرمود: ادامه در متن کامل
«الموت أولى من ركوب العار» (مرگ، بهتر از پذیرش ننگ است) ادامه در متن کامل
«و العار أولى من دخول النار» (و ننگ، بهتر از درآمدن به آتش دوزخ است) ادامه در متن کامل
نه آنگونه که شاید گمان شود او با این کلام زندان را درخواست کرده و خداوند هم آن را برایش مقدر ساخته است. ادامه در متن کامل
و از جملهٔ آن، ستایش و دعایی است که خدای پاک و منزه از یوسف (ع) حکایت کرده است، آنجا که میفرماید: «فَلَمّٰا دَخَلُوا عَليٰ يُوسُفَ آويٰ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِينَ، وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمٰا يَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ، رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَهِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ» (… ادامه در متن کامل
و از آنجا که کارِ جان من و جانهای ما به دست توست و هر زمان بخواهی بر نابود کردن ما توانایی، و این پیشامد نیز در مسیرِ آزمون همگانیات پدیدهای بیسابقه نیست—آزمونی که در پیِ آن گروهی گمراه و گروهی هدایت میشوند و فرجامش جز به خواست و مشیت تو نمیانجامد—پس تو سرپرست و صاحباختیار مایی؛ همو که تدبیرِ کارهای ما به فرمان و خواست او برپاست و خود هیچ نقشی در آن نداریم. ادامه در متن کامل
این همان مطلبی است که موسی (ع) در درخواست خویش مطرح کرد، آنگاه که لرزهای سخت آنان را فرا گرفت و بلا بر سرشان فرود آمد. ادامه در متن کامل
و خدای متعال با این سخن خود، آشکارا از بخشش این گروه و اجابت درخواست موسی (ع) مبنی بر بازگرداندن حیات به آنان پس از هلاکشدن و بازگرداندنشان به دنیا یاد کرده است: «وَ إِذْ قُلْتُمْ يٰا مُوسىٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّىٰ نَرَى اللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ، ثُمَّ بَعَثْنٰاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (… ادامه در متن کامل
و موسی (ع) در سخن خویش آنجا که گفت: «تُضِلُّ بِهٰا مَنْ تَشٰاءُ » («هر که را بخواهی با آن گمراه میسازی»)، ادبی والا به کار بست؛ بدینگونه که یادآور نشد این گمراهی برخاسته از سوءاختیارِ خود این گمراهان است، تا همانگونه که در دل ذات حق را منزه میداشت، در زبان نیز خدای متعال را تنزیه کند تا سخنش همتراز این کلام الهی… ادامه در متن کامل
همچنین او اصلِ خواستهٔ درونش را به زبان نیاورد، و آن اینکه خدای پاک و منزه آنان را پس از نابودی زنده کند؛ زیرا آن موقعیت با همهٔ هول و خطری که داشت، او را از زیادهگویی و بسط کلام بازمیداشت. ادامه در متن کامل
و از جمله دعاهای موسی (ع) دعایی است که به هنگام بازگشت از میقات به سوی قومش خواند؛ آنگاه که دید پس از او گوساله را پرستیدهاند، در حالی که خدای پاک و منزه پیشتر او را از این ماجرا باخبر ساخته بود. ادامه در متن کامل
و او جدایی از آنان و درآمدن خود و برادرش در رحمت الهی را تنها از آن رو خواستار شد که میدانست خشم الهی به سبب ستمکاریشان دامنگیر این قوم خواهد شد؛ همانگونه که خداوند پس از آن یادآور شده و فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّهٌ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا» (اعراف: ۱۵۲… ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۱۸ با هم
و از دیگر نمونههای ادب عیسی (ع)، گفتوگوی رو در روی او با پروردگارش است که خدای متعال آن را چنین بازگو میفرماید: «وَ إِذْ قٰالَ اللّٰهُ يٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ قٰالَ سُبْحٰانَكَ مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مٰا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ، مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مٰا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ، إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (و [یاد کن] هنگامی را که خدا فرمود: «ای عیسی پسر مریم! آیا تو به مردم گفتی: من و مادرم را بهجای خدا دو معبود بگیرید؟» گفت: «تو پاک و منزهی! مرا نشاید چیزی را بگویم که سزاوار و حق من نیست؛ اگر آن را گفته بودم قطعاً آن را میدانستی. تو آنچه را در جان من است میدانی و من آنچه را در ذات توست نمیدانم، که همانا تویی دانای همهٔ نهانها. من به آنان چیزی جز آنچه مرا بدان فرمان دادی نگفتم: اینکه خدایی را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شماست؛ و تا زمانی که در میانشان بودم بر آنان گواه بودم، و هنگامی که جان مرا برگرفتی خودت مراقب آنان بودی و تو بر هر چیزی گواهی. اگر عذابشان کنی، بیتردید آنان بندگان تواند، و اگر بر آنان ببخشایی، همانا تویی شکستناپذیر و سنجیدهکار»؛
با آنچه بیان کردیم، جنبههای لطیفی از ادب بندگی در کلام آن حضرت(ع) آشکار میشود؛ او هیچ جملهای در سخنش نیاورد مگر آنکه آن را با رساترین بیان و صادقانهترین زبان با نیکوترین ستایش درآمیخت.
ادب پیامبران در برخورد با مردم
تفسیر آیههای ۱۱۶ تا ۱۲۰ با هم
از جلوههای این ادبِ زیبا، گفتوگویی است که خداوند میان نوح (ع) و قومش بازگو کرده، آنجا که [قرآن] میفرماید: «فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا نَرٰاكَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ وَ مٰا نَرىٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ… ادامه در متن کامل
نظیر این نفیِ تمایزطلبی، سخن شعیب به قوم خود است، آنجا که خداوند حکایت میفرماید: «وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أُخٰالِفَكُمْ إِليٰ مٰا أَنْهٰاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ» (هود: ۸۸)؛ «و نمیخواهم در آنچه شما را از آن بازمیدارم با شما مخالفت ورزم؛ تا آنجا که در توان دارم جز اصلاح نمیخواهم، و توفیقم جز به خدا نیست؛ بر او توکل کردهام و بهسوی او بازمیگردم». ادامه در متن کامل
این آیات گرچه به دلالت مطابقی (معنای صریح و مستقیم) ناظر به اخلاق پسندیدهٔ پیامبر (ص) است نه ادب آن حضرت ــ که امری فراتر از خُلق و جلوهٔ رفتاری آن است ــ، اما همانطور که پیشتر بیان شد، سنخِ ادب از سنخِ اخلاق شناخته میشود؛ افزون بر اینکه خودِ ادب نیز از شاخههای اخلاق است. ادامه در متن کامل
بیشترِ آیات قرآنی که اخلاق کریمانه و ادب زیبای پیامبر (ص) از آنها فهمیده میشود، در قالب امر و نهی آمده است؛ از این رو مناسب دیدیم در این مقام، روایاتی از سنتهای آن حضرت بیاوریم که دربردارندهٔ اصول اخلاق ایشان است و به ادب زیبای الهیاش اشاره دارد، و افزون بر آن با آیات شریف قرآن نیز تأیید میشود. ادامه در متن کامل
۱. در کتاب «معانیالأخبار»، به سندی از ابوهالهٔ تمیمی از امام حسن بن علی (ع)، و به سندی دیگر از امام رضا از پدرانش از علی بن الحسین از امام حسن بن علی (ع)، و به سندی دیگر از مردی از فرزندان ابوهاله از امام حسن بن علی (ع) روایت شده است که فرمود: ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۱۱۶ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۶، صفحهٔ ۲۴۰ تا ۳۰۳ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/116/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: «وَ إِذْ قٰالَ اللّٰهُ يٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ،أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (و [یاد کن] هنگامی را که خداوند فرمود: ای عیسی بن مریم! آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را به جای خداوند دو معبود بگیرید؟). کلمهٔ «إِذْ» (هنگامی که) قید زمانی (ظرف) است و به فعلی مقدّر وابسته است که سیاق کلام بر آن دلالت دارد؛ و مراد از آن روز قیامت است، به دلیل کلام خدای متعال در همین آیات که میفرماید: «قٰالَ اللّٰهُ هٰذٰا يَوْمُ يَنْفَعُ الصّٰادِقِينَ صِدْقُهُمْ » (خداوند فرمود: این روزی است که راستگویان را راستگوییشان سود میبخشد)، و نیز سخن عیسی(ع) در این آیات که میگوید: «وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مٰا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ » (و تا زمانی که در میان آنان بودم بر آنها گواه بودم، و هنگامی که مرا برگرفتی، خود بر آنان نگهبان بودی).
آیه از مریم با عنوان «مادرم» تعبیر آورده و فرموده است: «اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ » (من و مادرم را دو معبود بگیرید) و نفرموده است: «اتخذوني و مريم إلهين» (من و مریم را دو معبود بگیرید)، تا بر عمدهترین دستاویزِ آنان برای الوهیت اشاره کند که همانا زادهشدن او از مریم بدون پدر است. بنابراین، همین فرزندی و مادریِ ویژه، ریشهٔ اصلی آن ادعا بوده است؛ از این رو تعبیر به «او و مادرش» گویاتر و رساتر از تعبیر به «عیسی و مریم» است.
کلمهٔ «دُونِ» در نهایت به معنای «غیر» به کار میرود. راغب [در مفردات] گفته است: به چیزی که پایینتر از شیء دیگر باشد و بدان نرسد، «دون» گفته میشود. برخی گفتهاند: این واژه مقلوبِ (دگرگونشدهٔ) «دنوّ» (نزدیکی) است، و «أَدْوَن» به معنای پست و پایین است. و سخن خدای متعال که میفرماید: «لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَهً مِنْ دُونِكُمْ » (از غیر خودتان همراز مگیرید) [آلعمران: ۱۱۸] یعنی کسانی که در دینداری به مرتبهٔ شما نرسیدهاند؛ و گفته شده است:
یعنی در خویشاوندی؛ و سخن او که میفرماید: «وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ » (و فروتر از آن را میآمرزد) [نساء: ۴۸] یعنی آنچه کمتر از آن باشد، و نیز گفته شده: آنچه جز آن باشد، و این دو معنا ملازم یکدیگرند. و این سخن خداوند: «أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ» (آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را به جای خداوند دو معبود بگیرید؟) یعنی غیرِ خدا؛ پایان سخن راغب.
تعبیر «مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (غیر از خداوند) در قرآن کریم بارها به معنای شریک قرار دادن [برای خدا] به کار رفته است، نه به معنای استقلال؛ بدین معنا که مراد از برگزیدن یک یا دو یا چند معبود غیر از خدا، این است که غیرِ خدا شریک خدای پاک و منزه در الوهیت گرفته شود، نه اینکه غیر خدا معبود دانسته شده و الوهیت خدای پاک و منزه به کلی نفی گردد؛ زیرا چنین سخنی لغو و بیحاصل است، چرا که در این صورت، همان چیزی که اثبات کرده در واقع همان خدای پاک و منزه خواهد بود و غیرِ او را نفی کرده است، و نزاع به برخی از اوصافی برمیگردد که برای او اثبات نموده است. برای مثال اگر کسی بگوید:
«إن الإله هو المسيح» (همانا معبود همان مسیح است) و معبودِ مسیح را نفی کند، بازگشت سخن او به اثبات خدای متعال و توصیف او به صفات بشریِ مسیح خواهد بود؛ و اگر گویندهای بگوید: «بتها یا ارباب بتها خدایانند» و خدای پاک و برتر را نفی کند، در حقیقت چون معتقد است جهان را خدایی است، پس خدای پاک و منزه را اثبات کرده، اما او را به صفت کثرت و تعدد وصف نموده و در نتیجه برای خدا شریکانی قرار داده است؛ یا همانگونه بگوید که مسیحیان میگویند: «إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَهٍ» (خداوند سومینِ سه تاست) [مائده: ۷۳]، یعنی یکی سه تاست و سه تا یکی است.
و هر کس بگوید: «سرآغاز جهان روزگار (دهر) یا طبیعت است» و داشتن خدایی برای جهان را انکار کند—که خداوند فراتر از این سخنان است—در واقع برای جهان آفرینندهای اثبات کرده که همان خداوند است—که نامش گرامی باد—اما او را با صفات نارسایی، نقص و امکانی بودن توصیف کرده است.
و هر کس اصل وجود مبدئی برای این نظام شگفتانگیز را نفی کند و با وجود حکم صریح و بدیهی فطرتش، علیت و اثرگذاری را منکر شود، در واقع جهانی موجود و پایدار را اثبات کرده است که به هیچ روی نیستی و نابودی نمیپذیرد؛ یعنی وجودش واجب و ضروری است. آنگاه نگاهدارندهٔ ثبوت و هستیِ آن، یا خودِ جهان است—که با راه یافتن زوال و دگرگونی به اجزای آن، چنین چیزی ممکن نیست—یا غیرِ آن است که همان خدای تبارک و تعالی با تمام صفات کمال اوست.
بنابراین روشن شد که خدای پاک و منزه هرگز نفیشدنی نیست، مگر در حدّ گفتاری ظاهری، بیآنکه معنای معقولی داشته باشد.
ریشه و معیار در همهٔ این موارد آن است که انسان، خدای متعال را تنها از جهت نیاز همگانی جهان به کسی که کجیِ هستیاش را راست گرداند و کارِ نظامش را تدبیر کند اثبات مینماید و سپس ویژگیهای وجودیِ او را برمیشمارد. پس هر آنچه را برای پر کردن این کاستی و برطرف ساختن آن نیاز اثبات کند، همان خدای پاک و منزه است. آنگاه اگر خدایی جز او را اثبات نماید یا قائل به چندخدایی شود، یا در شناخت صفاتش به خطا رفته و در نامهایش کجروی کرده است، یا برای او شریک یا شریکانی قائل شده—که خداوند برتر از آن است. اما نفیِ او و اثبات دیگری به جایش، هیچ معنایی ندارد.
پس روشن شد که معنای کلام الهی: «إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (دو معبود، سوای خدا)، دو شریک برای خداست که از غیرِ اویند. و اگر هم پذیرفته شود که این تعبیر بههیچوجه معنای شریک گرفتن را نمیرساند، میگوییم: معنای آن فراتر از برگرفتن دو معبود نیست؛ دو معبودی که خود از سنخِ غیرِ خدای پاک و منزه هستند. اما اینکه این کار همراه با نفی الوهیت خدای متعال بوده یا اثبات آن، لفظ آیه دربارهاش ساکت است و دلالتی بر آن ندارد، بلکه از شواهد بیرونی دانسته میشود؛ و مسیحیان نیز با وجود اینکه مسیح و مادرش را دو معبود سوای خدای پاک و منزه گرفتند، الوهیت خدای متعال را نفی نمیکنند.
گاهی برخی به این آیه اشکال کردهاند که مسیحیان به الوهیت مریم عذرا (ع) قائل نیستند، و در توجیه آیه وجوهی را یادآور شدهاند.
اما نکتهای که باید بدان توجه کرد این است که آیه تنها از «معبود گرفتنِ» مریم سخن گفته است، نه نامگذاری و اعتراف زبانی به اینکه او خداست؛ و معبود گرفتن چیزی، غیر از ادعای الوهیت آن است مگر از روی التزام (لوازم عملیِ آن). معبود گرفتن، با پرستش و کرنشِ عبادتگونه صدق میکند؛ خدای متعال میفرماید: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ» (جاثیه: ۲۳؛ آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را معبود خود گرفت؟). این معنا از گذشتگانِ نصاری نقل شده و در آیندگانشان نیز آشکارا دیده میشود.
آلوسی در روحالمعانی گفته است: ابوجعفر امامی از برخی مسیحیان نقل کرده که در گذشته گروهی به نام «المريمية» بودند که دربارهٔ مریم باور داشتند او خداست.
و در تفسیر المنار آمده است: معبود گرفتنِ مسیح در چند جای دیگر از تفسیر این سوره گذشت؛ و اما مادرش، پرستش او پس از کنستانتین در کلیساهای شرقی و غربی مورد اتفاق بود، تا اینکه فرقهٔ پروتستان که چند قرن پس از اسلام پدید آمد، پرستش او را انکار کرد [یادداشت منبع: ۱) چنانکه باور به رسالت مسیح و نفی الوهیت او در این روزگار—سال ۱۹۵۸ میلادی—همچنان در میان مسیحیان آمریکا رو به گسترش است، و اچ. جی. ولزِ محقق در «مجمل التاریخ» یادآور شده است: عبادتی که عموم نصاری برای مسیح و مادرش به جا میآورند با آموزهٔ مسیح سازگار نیست؛ زیرا همانطور که در انجیل مرقس آمده، او نهی کرده بود که جز خدای یگانه کسی پرستیده شود (به ص ۵۲۶ و ص ۵۳۹ کتاب مزبور رجوع شود).].
این عبادتی که مسیحیان نسبت به مریم، مادرِ مسیح (ع) به جا میآورند، بخشی از آن نمازی همراه با دعا، ستایش، استغاثه (فریادرسیخواهی) و شفاعتجویی است، و بخشی از آن روزهای است که به او منسوب است و به نام او خوانده میشود. همهٔ اینها با خضوع و فروتنی در برابر یادِ او و شمایلها و تندیسهایش همراه است، و با این باور که او دارای قدرتی غیبی است که بهوسیلهٔ آن—به پندار آنان—میتواند در دنیا و آخرت، خود یا با وساطت فرزندش سود و زیان برساند. آنان به وجوب عبادت برای او تصریح کردهاند، ولی از هیچیک از فرقههایشان شناخته نشده است که واژهٔ «إله» (خدا) را بر او اطلاق کنند؛ بلکه او را «والدة الإله» (مادر خدا) مینامند و برخی از فرقههایشان تصریح دارند که این نامگذاری حقیقت است، نه مجاز.
و قرآن در اینجا میگوید که آنان او و مادرش را دو معبود گرفتند؛ و برگرفتن (اتخاذ) چیزی غیر از نامیدن است، پس با پرستش نیز صدق میکند و این پرستش قطعاً رخ داده است. و در آیهای دیگر بیان کرده است که آنان گفتند: همانا خدا همان مسیح، عیسی بن مریم است؛ و این معنایی دیگر است. و پیامبر (ص) سخن خدای متعال دربارهٔ اهل کتاب را چنین تفسیر فرمود:
«اتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (عالمان و راهبانشان را به جای خدا اربابانی گرفتند)؛ که آنان در آنچه حلال و حرام میکردند از ایشان پیروی کردند، نه آنکه آنان را ارباب نامیده باشند.
و نخستین متن صریحی که دربارهٔ پرستش حقیقی مریم توسط مسیحیان دیدم، مطلبی در کتاب «السواعی» (کتاب نمازهای روزانه) از کتابهای روم ارتدوکس است؛ و من در آغاز دوران تحصیلم در مراکز آموزشی، در دیری به نام «دیر التلمید» این کتاب را دیدم؛ و فرقههای کاتولیک نیز به این امر تصریح میکنند و بدان میبالند.
و یسوعیان در بیروت، شمارهٔ نهم از سال هفتم مجلهٔ خود «المشرق» را به تصویر او و نقشونگارهای رنگارنگ آراستند، چراکه آن را یادبودی برای گذشت پنجاه سال از اعلام پاپ پیوس نهم قرار دادند مبنی بر اینکه: «مریم بتول بدون لکه و آلایش گناه باردار شده است»؛ و در این شماره، پرستش مریم در کلیساهای شرقی را همچون کلیساهای غربی به اثبات رساندند.
و از آن جمله، سخن پدر «لویس شیخو» در مقالهای در همان مجله دربارهٔ کلیساهای شرقی است: «أن تعبد الكنيسه الأرمنيه للبتول الطاهره أم الله لأمر مشهور» (پرستش کلیسای ارمنی نسبت به بتولِ پاک، مادر خدا، امری مشهور است) و سخن او که: «قد امتازت الكنيسه القبطيه بعبادتها للبتوله المغبوطه أم الله» (کلیسای قبطی به پرستش بتولِ خجسته، مادر خدا، ممتاز و شناخته شده است)؛ سخن او به پایان رسید.
همچنین بخشی از مقالهٔ پدر «إنستاس الكرملي» (انستاس کرملی) نقل شده که در شمارهٔ چهاردهم از سال پنجم مجلهٔ کاتولیکی «المشرق» بیروت منتشر شده است. او زیر عنوانِ دیرینگیِ «التعبد للعذراء» (پرستش دوشیزه [مریم])، پس از ذکر عبارت سفر پیدایش (سفر تکوین) دربارهٔ دشمنیِ مار با زن و نسل او، و تفسیر آن زن به دوشیزه [مریم]، گفت: «أ لا ترى أنک لا ترى من هذا النص شیئا ینوه بالعذراء تنویها جلیا إلى أن جاء ذلک النبی العظیم«إيليا»الحی فأبرز عبادة العذراء من حیز الرمز و الإبهام إلى عالم الصراحة و التبیان» (آیا نمیبینی که از این متن چیزی نمییابی که آشکارا از دوشیزه یاد کند، تا اینکه آن پیامبر بزرگ، «ایلیا»ی زنده، آمد و پرستش دوشیزه را از دایرهٔ رمز و ابهام به جهان صراحت و بیان آشکار درآورد؟).
سپس این صراحت و بیان آشکار را به آنچه در کتاب سوم پادشاهان (بر پایهٔ تقسیمبندی کاتولیکها) آمده تفسیر کرد؛ مبنی بر اینکه چون ایلیا با شاگردش بر فراز کوه کَرمِل بود، هفت بار به او فرمان داد به سوی دریا بنگرد، و شاگرد پس از نگاه هفتم به او خبر داد که ابری به اندازهٔ کف دست یک انسان را دیده است که از دریا برمیآید.
نویسندهٔ مقاله گفت: پس از همان پدیدهٔ نوپدید (نخستین ابری که پدیدار میشود)[پاورقی: ۱) با این تعبیر به همان ابری اشاره میکند که شاگرد دید از دریا برمیآید.] گفتم:
«این ابر چیزی جز صورت مریم بر پایهٔ نظر درست مفسران نیست، بلکه حتی صورت بارداریِ بدون گناهِ نخستین است». سپس گفت: «این ریشهٔ پرستش دوشیزه [مریم] در مشرق عزیز است و به سدهٔ دهم پیش از میلاد مسیح بازمیگردد، و فضیلت این کار به این پیامبر بزرگ، ایلیا، برمیگردد». سپس گفت: «ازاینرو، نیاکان کرملیها نخستین کسانی بودند که پس از رسولان و شاگردان به خدای یسوع (عیسی) نیز ایمان آوردند، و نخستین کسانی بودند که پس از انتقال روحی و جسمیِ دوشیزه [مریم] به آسمان، برای او عبادتگاهی برپا کردند»؛ پایان سخن او. [پاورقی: ۲) ما این سخن را به تمامی و با تفصیل نقل کردیم تا پژوهشگرِ اهل تأمل از شیوهٔ استدلال آنان در اثبات پرستش او آگاه شود و برخی گزافهگوییهای آنان در دین را ببیند.]
خدای متعال میفرماید: «قٰالَ سُبْحٰانَكَ مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مٰا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ » (گفت: منزهی تو! مرا نسزد که چیزی بگویم که سزاوار و حق من نیست...) تا پایان آیه. این آیه و آیهٔ پس از آن، پاسخ مسیح، عیسی بن مریم (ع) است به آنچه از او پرسیده شد؛ و آن حضرت (ع) در این پاسخ ادبی شگفتانگیز به کار برده است:
نخست با تنزیه و تسبیح خدای متعال آغاز کرد؛ زیرا با شنیدن چیزی غافلگیر شد که نسبتش به ساحت جلال و عظمت روا نیست، و آن این است که مردم بهجای خدا، دو معبود را شریک او سبحانه برگیرند. پس از ادب بندگی است که بنده هرگاه سخنی بشنود که دربارهٔ خدای متعال سزاوار شنیدن نیست یا تصورش به دل خطور کند، پروردگارش را تسبیح گوید؛ و تربیت الهی در کلام او نیز بر همین شیوه جریان یافته است، مانند این سخن او: «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ» (انبیاء: ۲۶: «و گفتند: خدای رحمان فرزندی گرفته است؛ منزه است او») و این سخن او: «وَ يَجْعَلُونَ لِلّٰهِ الْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ» (نحل: ۵۷: «و برای خدا دخترانی قرار میدهند؛ منزه است او»).
سپس عیسی (ع) به نفی همان مطلبی بازگشت که انتسابش به او مورد پرسش قرار گرفته بود؛ یعنی اینکه به مردم گفته باشد «من و مادرم را به عنوان دو معبود، به جای خدا بگیرید». او این گفتار را مستقیماً رد نکرد، بلکه برای رساندن نهایتِ تنزیه (پیراستگی)، سببِ آن را نفی فرمود. زیرا اگر میگفت: «لم أقل ذلك أو لم أفعل» (من چنین نگفتم یا چنین نکردم)، اشارهای در آن بود به اینکه امکان داشت چنین سخنی از او سر بزند ولی او نگفته است؛ اما وقتی آن را با نفی سببش رد کرد و فرمود: «مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مٰا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ » (مرا نرسد چیزی را بگویم که سزاوار و حق من نیست)، در حقیقت آنچه را این سخن بدان وابسته بود نفی کرد؛ یعنی داشتن این حق که چنان سخنی بگوید. بنابراین نفی این حق، نفیِ فرع آن به بیانی رساتر است؛ درست مانند آنکه مولا به بندهاش بگوید: «چرا کاری را کردی که دستورت نداده بودم؟» اگر بنده در پاسخ بگوید: «لم أفعل» (انجام ندادم)، کاری را نفی کرده که احتمال وقوعش میرفت؛ اما اگر بگوید: «أنا أعجز من ذلك» (من ناتوانتر از آنم که چنین کنم)، نفی از راه نفیِ سبب (یعنی توانایی) است، و انکارِ اصلِ امکان آن کار به شمار میرود، تا چه رسد به وقوعش.
و این سخن او که فرمود: «مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مٰا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ » (مرا نرسد چیزی را بگویم که سزاوار و حق من نیست)، اگر واژهٔ «يَكُونُ » فعل ناقصه باشد، اسم آن عبارتِ «أَنْ أَقُولَ » و خبرش «لِي» است، و حرف لام برای مِلکیت (حق داشتن و اختیار) است؛ و معنا چنین میشود: من چیزی را که مالک و سزاوارش نیستم بر زبان نمیآورم، و سخن ناحق گفتن در دایرهٔ حق من نیست. و اگر تامه باشد، واژهٔ «لِي» متعلق به آن و عبارت «أَنْ أَقُولَ ،إلخ» فاعل آن است؛ و معنا چنین خواهد بود: سخن ناحق گفتن برای من رخ نمیدهد و سزاوار واقع شدن از من نیست. وجه نخست از این دو وجه به درستی نزدیکتر است؛ و به هر حال، کلام بر نفیِ کار از طریق نفیِ سببش دلالت میکند.
و فرمودهٔ آن حضرت (ع): «إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ » (اگر من آن را گفته باشم، بیگمان تو آن را میدانی)، نفیِ دیگری برای همان سخنی است که مورد پرسش قرار گرفته بود؛ اما نه با نفیِ مستقیم خودِ سخن، بلکه از طریق نفیِ لازمهاش. زیرا لازمهٔ وقوع چنین گفتاری آن است که خداوند به آن علم داشته باشد؛ چرا که اوست که هیچ چیز در زمین و در آسمان بر او پوشیده نمیماند و ناظر و گواه بر هر انسانی با همهٔ دستاوردهایش، و احاطهدارنده بر همه چیز است.
این سخن عیسی (ع) دربردارندهٔ دو نکته است: نخست، فایدهٔ همراه ساختن سخن با دلیل، بدون آنکه به ادعایی صرف بسنده کند؛ و دوم، اشاره به اینکه آنچه او در کارها و گفتارهایش معتبر میشمرد، تنها علمِ خدای پاک و منزه بود، بیآنکه به غیر او از میان آفریدگانش اعتنایی کند، چه بدانند و چه ندانند؛ چرا که او را کاری با آنان نیست.
به بیانی دیگر، پرسش به طور طبیعی تنها در جایی درست است که گمانِ ندانستن برود، تا با آن پرسش، نادانی زدوده شود و آگاهی پدید آید؛ یا برای خودِ پرسشگر، اگر نسبت به واقعیتِ امر ناآگاه باشد، یا برای دیگری، اگر پرسشگر خود دانا باشد و بخواهد دیگران را از آنچه خود از واقعیت میداند آگاه سازد، چنانکه پرسشهای مطرحشده در کلام خدای متعال بر این گونه حمل میشود. و پاسخ عیسی (ع) در چنین جایگاهی با این سخن که: «إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ» (اگر من آن را گفته باشم، بیگمان تو آن را میدانی)، بازگرداندن کار به علم خدای متعال و اشاره به این است که او در کردارها و گفتارهایش چیزی جز علم خدای متعال را به حساب نمیآورد.
سپس با این سخن اشاره کرد: «تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (تو آنچه در نهانِ من است میدانی و من آنچه در ذاتِ توست نمیدانم، چرا که تنها تویی دانای نهانها)، تا علم خدای متعال را از هرگونه آمیختگی با نادانی منزه بدارد. این سخن گرچه در خود ستایش نیز هست، اما هدف اصلی ستایش نیست؛ زیرا این جایگاه، جایگاه ستایش نیست، بلکه جایگاه بیزاری جستن از نسبتی است که به او داده شده است.
بنابراین سخن آن حضرت (ع): «تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي » (تو آنچه در نهان من است میدانی)، توضیحی است برای نفوذ داناییِ الهی که در سخن پیشین خویش یاد کرد:
«إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ » (اگر من آن را گفته باشم، بیگمان تو آن را میدانی)؛
و بیانِ آنکه آگاهیِ خدای متعال از اعمال ما — در حالی که فرمانروای راستین در آن روز تنها اوست — مانند آگاهیِ پادشاهان بشری از احوال رعیّتشان نیست که با رسیدنِ گزارشهای کشور باشد تا چیزی را بدانند و از چیزی بیخبر بمانند، یا حالِ کسانی را در نظر داشته باشند و از حالِ کسانی دیگر غافل شوند؛ بلکه او پاک و منزه، باریکبین و آگاه است، به هر چیز، و از آن میان به خصوص به جان و روان عیسی بن مریم.
با این همه، حقِ سخن در وصفِ علمِ خدای متعال هنوز به تمامی ادا نشده بود؛ زیرا خدای سبحان به هر چیزی داناست، نه مانند داناییِ یکی از ما به حالِ دیگری و داناییِ دیگری به حالِ او، بلکه آنچه را میداند با احاطه بر آن میداند، بیآنکه چیزی بر او احاطه یابد یا دانشی به ذات او احاطه پیدا کند. پس خدای متعال معبودی نامحدود است و هر آنچه جز اوست، محدود و اندازهگیریشده است و از مرزِ وجودیِ محدودِ خویش فراتر نمیرود. از همین رو عیسی (ع) به آن جمله، جملهٔ دیگری افزود و فرمود: «تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ » (تو آنچه در نهان من است میدانی و من آنچه در ذات توست نمیدانم).
اما سخن او که: «إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (همانا تو بسیار دانای نهانهایی)، بیانگر علت سخن پیشین او است که فرمود: «تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي » (تو آنچه در نهادِ من است میدانی...)؛ و از سویی دیگر، حق بیان را به کمال رسانده است، بدینگونه که این گمان نادرست را میزداید که حکمِ علم در این سخن:
«تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ » (تو آنچه در نهاد من است میدانی و من آنچه در ذات تو است نمیدانم)
تنها به رابطهٔ میان او و پروردگارش محدود است و در همه چیز جاری نمیشود. ازاینرو با عبارت «إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (همانا تو بسیار دانای نهانهایی) روشن ساخت که علمِ کامل به همهٔ نهانها، منحصراً از آنِ اوست؛ بنابراین هر چیزی که نزد موجودی باشد و از دیگران پوشیده بماند، برای خدای پاک و منزه معلوم است و او بدان احاطه دارد.
لازمهٔ این سخن آن است که هیچ موجودی، نه به نهانِ خدای متعال آگاهی داشته باشد و نه به نهانِ دیگران که خدای متعال بدان داناست؛ چراکه آن موجودْ آفریدهای محدود است و از مرزِ وجودی خویش فراتر نمیرود. پس تنها او بسیار دانای همهٔ غیبهاست، و هیچ موجودی جز خدای متعال به چیزی از غیبها—نه به همهٔ آنها و نه به بخشی از آنها—علم ندارد.
گذشته از این، اگر به چیزی از غیب خدای متعال احاطه یافته شود، چنانچه خدای متعال به آن احاطه داشته باشد، آن موجودِ احاطهکننده در حقیقت احاطهدارندهٔ واقعی نیست، بلکه خود محاطِ خدای متعال است؛ و این خداست که به مشیت خویش به او امکان داده تا به بخشی از مُلکش احاطه یابد، بی آنکه با این کار از دایرهٔ ملکیت الهی بیرون رود؛ همانگونه که خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ» (و به چیزی از علم او احاطه نمییابند، مگر به آنچه او بخواهد؛ بقره: ۲۵۵).
و اگر خدای پاک و متعال به آنچه آن موجود بدان احاطه یافته احاطه نداشته باشد، حد و مرزی برای خدا پدید میآید و در نتیجه آفریده خواهد بود؛ درحالیکه خداوند از چنین چیزی بسیار برتر و بالاتر است.
بحث روایی
در تفسیر عیاشی، از ثعلبة بن میمون، از یکی از راویان شیعه، از امام باقر (ع) روایت شده است:
دربارهٔ سخن خدای تبارک و تعالی به عیسی: «أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را بهجای خدا، دو معبود بگیرید؟)، فرمود: [هنوز در این دنیا] این سخن را نگفته است، بلکه [در قیامت] آن را خواهد گفت؛ زیرا خداوند هرگاه میداند چیزی حتماً رخ خواهد داد، از آن همچون حادثهای که رخ داده خبر میدهد.
میگویم: در همان کتاب، از سلیمان بن خالد نیز مانند این روایت از امام صادق (ع) نقل شده است. خلاصهٔ مطلب آن است که آوردن فعلِ گذشته برای رخدادِ آینده، به جهت یقین به قطعی بودنِ وقوع آن است، و این شیوه در زبان عربی رواج دارد.
و در همان تفسیر، از جابر جُعفی از امام باقر (ع) در تفسیر این آیه: «تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ-إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ » (تو آنچه را در جان من است میدانی و من آنچه را در ذات توست نمیدانم؛ بهراستی که تو دانای نهانهایی) روایت شده است که فرمود: نام اکبر خداوند هفتاد و سه حرف است؛ پروردگار تبارک و تعالی یک حرف از آنها را از آفریدگان در پرده داشت، و ازاینرو هیچکس نمیداند در ذات او (عزّ و جلّ) چیست.
[خداوند] به آدم هفتاد و دو حرف عطا کرد و پیامبران آن را دستبهدست به ارث بردند تا به عیسی (ع) رسید؛ پس این سخن عیسی: «تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي » (تو آنچه را در جان من است میدانی) یعنی هفتاد و دو حرف از اسم اکبر را میدانی؛ میگوید: تو خودت آنها را به من آموختی، پس خودت هم بدانها آگاهی؛ و اینکه گفت: «وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ » (و من آنچه را در ذات توست نمیدانم)، میگوید: زیرا تو با آن یک حرف خود را در پرده داشتهای، و بنابراین هیچکس از آنچه در ذات توست آگاه نیست.
میگویم: بحث گسترده پیرامون نامهای نیکوی خداوند (اسماء حسنی) و اسم اعظم و اکبرِ او در تفسیر این سخن خدای متعال خواهد آمد: «وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنيٰ فَادْعُوهُ بِهٰا» (اعراف: ۱۸۰). آنجا روشن خواهد شد که اسم اکبر یا اسم اعظم از جنس واژه و لفظ نیست تا از حروف الفبا تشکیل شده باشد، بلکه مقصود از اسم در اینگونه موارد، همان حقیقت و معنایی است که اسمِ لفظی از آن حکایت میکند؛ یعنی ذات خدا همراه با صفتی از صفات یا نمودی از نمودهایش، و در این صورت، اسمِ لفظی، «اسمِ اسم» (نامِ آن نام) خواهد بود، چنانکه بعداً آشکار خواهد شد.
بنابراین، سخن امام (ع) که: «إن الاسم الأكبر مؤلف من ثلاثه و سبعين حرفا» (اسم اکبر از هفتاد و سه حرف ترکیب یافته است) و مانند آنچه در روایات فراوانِ این باب آمده که اسم اعظم از فلان تعداد حرف ترکیب یافته و آن حروف در فلان سورهها پراکندهاند یا در فلان آیه قرار دارند، همگی بیانهایی بر پایهٔ رمز، و مَثَلهایی برای فهماندنِ حقایق در حدّ گنجایشِ درک است؛ زیرا بیان صریح و بدون کنایه، و نمایاندن خودِ حقیقت بدون مَثَل، برای هر حقیقتی میسّر نیست.
ادب پیامبران که در قرآن به تفصیل گزارش شده است
عیسی (ع) در سخن خویش نخست با این شیوه ادب ورزید که کلام را با تنزیه خدای متعال از آنچه سزاوار ساحت قدسیاش نیست آغاز کرد؛ همانگونه که در سخن خودِ خدای متعال نیز چنین آمده است که میفرماید: «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ» (و گفتند: [خدای] رحمان فرزندی برگزیده است؛ او پاک و منزه است؛ انبیاء: ۲۶).
دوم آنکه حضرت خود را فروتنتر و پایینتر از آن دانست که دربارهاش گمان رود چنین سخنی بگوید تا نیازی به نفی مستقیم آن داشته باشد؛ از همین رو از آغاز تا پایان سخنش نگفت: «ما قلت» (نگفتم) یا «ما فعلت» (نکردم)، بلکه آن را بارها به شیوهٔ کنایه و در پرده نفی کرد و فرمود: «مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مٰا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ » (مرا نرسد چیزی را بگویم که سزاوار و حق من نیست). پس آن را با نفی سببش نفی کرد؛ یعنی من چنین حقی نداشتم تا بتوانم چنین سخن بزرگی را بر زبان آورم. سپس فرمود: «إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ » (اگر آن را گفته بودم قطعاً تو آن را میدانستی...) و بدینگونه آن را با نفی لازمهاش نفی فرمود؛ یعنی اگر آن را گفته بودم، لازمهاش این بود که تو آن را بدانی، چرا که دانشت به من و به همهٔ نهانها احاطه دارد.